تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

صفحه  صفحه 7 از 15:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  14  15  پسین »  
#61 | Posted: 6 Apr 2019 16:41
بابا ادامه داستان رو بنویس این چه مسخره بازییه حال آذددمو بهم میزنی
     
#62 | Posted: 7 Apr 2019 01:53
متاسفانه نویسندگی واقعا کار هر کسی نیست.. نوشتن رو همه بلدن.. خودم قبلا اینجا دو تا داستان نوشتم و اینو فهمیدم که نوشتن کار سختیه.. تو این انجمن فقط دو نفر هستند که از پس نویسندگی بر اومدن.. یکی داستان زندگی کتایون و دیگری یک تابستان رویایی

شما یک داستان رو شروع کردی.. موضوع داستانت خوبه.. متفاوته.. ولی توان نویسندگی رو نداری..اینکه یه قسمت میزاری که شاید کلا پنجاه شصت خط بشه و بری و دو سه هفته دیگه بیای یه قسمت دیگه بزاری از ضعف نویسندگیته...اگر نمیتونی ادامه بدی کافیه درخواست بستن تاپیک رو بدی نه اینکه عده ای رو مسخره ی خودت کنی و هروقت دلت خواست چند خط دیگه بنویسی و بزاری.. اینارو میگم چون خودم تجربشو داشتم و دیگه تا وقتی که یک داستان رو کامل و آماده نکردم درخواست ایجاد تاپیک نمیکنم براش.. که وسطاش بمونم و نتونم به موقع بزارمش!!
     
#63 | Posted: 8 Apr 2019 10:39
واقعا این دوستمون درست میگه شما اصلا نویسنده خوبی نیستی

نن
     
#64 | Posted: 10 Apr 2019 13:16
قسمت یازدهم از فصل اول

ساعت 12 بود که به خونه رسیدم و رفتم داخل. خونه ویلایی داشتیم با سه خواب. فک کنم زیاد در مورد خونمون نگفته بودم. یه پذیرایی نسبتا بزرگ با آشپزخونه اپن که وسطش مسز نهارخوری شش نفره بود و اون طرف مبل بود و تلوزیون. سه خواب که یکیش مال پریسا و پرستو بود، یکیش مال من و یکیش هم مال مامان و بابا. اتاق من و پریسا هر دو پنجره رو به حیاط داشت و چون زور ما می چربید، مامان بابا هم از خودگذشتگی کرده بودن و اونارو داده بودن به ما (دیگه مامان و بابا شدن این چیزا رو هم داره).

وارد شدم و دیدیم مامان در حال کار تو آشپزخونه است.

پویا: سلام مامان خوبی عزیزم؟!
مامان شیرین: سلام سلام ممنون تو خوبی؟! (با تعجب)

چون اصلا با عزیزم صداش نمی کردم به خاطر گیرای بابا و مامانم و بالا رفتن سنم که می خواستم مستقل باشم، یه خورده فاصله گرفته بودم ازشون و زیاد نمی تونستم با اون حالت صداشون کنم، یه جوری بود برام. ولی اون روز دوست داشتم ببینم چه حسی داره و با وجود ساعت اگه مشکلی هم پیش میومدم می تونستم برگردم.

پویا: ممنون مامان جون، خوبم، تنهایی؟!
مامان شیرین: نه عزیزم، پرستو خونست، کلاسشون تعطیل شده! عجیبه، زود برگشتی خونه عزیزم، مگه شرکت کار نداشتی؟! اتفاقی افتاده؟!

پرستو خونست؟! چطور ممکنه؟! اون از آقای مرشدی که اومد سر کار و اونم از پرستو که کلاس داشت و با برگشت من به زمان قبل، کلاسش کنسل شده بود! تو همین فکرا بودم که با صدای مامانم به خودم اومدم!

مامان شیرین: کجایی پویا؟! چیزی شده؟! انگار طوریت شده؟! اگه چیزی شده بهم بگو! دکتر می خوای بریم؟!
پویا: نه نه مامان جون، طوری نیست! خوبم، داشتم به کارای شرکت فکر می کردم که باید انجام بدم!
مامان شیرین: آخه انگار طوریت شده! جون و عزیز و این حرفا می زنی، سابقه نداشت که!
پویا: خوب مگه ناراحت میشی مامان؟! آخرش باید آدم از یه جا باید تغییر کنه یا نه؟!
مامان شیرین: بله بله؛ چرا که نه! من واقعا خوشحالم عزیز دلم! تو گل پسر خودمی!

اومد سمتم با یه لیوان شربت که تو موقع گپ زدن درست کرده بود برام (چون شربت دوست داشتم، تقریبا مثل زمان قبل از برگشت به قبل) و گذاشت جلوم و خواست سرمو ماچ کرد و منم همون طور که خم شده بود بغلش کردم و لپشو ماچ کردم و دوباره بغلش کردم و بعد از سال ها، بعد از رفتنم به سربازی، این اولین باری بود که مامانو بغل می کردم، یه خورده تابو شده بود تو خونه ما! راستشو بخواین یه حسی بهم دست داد؛ بلاخره مامان من جوون بود و خوشگل. اگه به خودش می رسید و قرتی پرتی مثل بقیه لباس می پوشید، شک نداشتم صد تا خواستگار همون موقع براش پیدا می شد تو همون سنش!

شربت رو خوردم و به مامان نگاه می کردم که تو آشپرخونه در حال کار کردن بود. یه بلوز بلند تا زیر کونش با یه شلوار زنونه نسبتا تنگ و موهاش که از پشت با یه کلیپس بسته بود که موقع آشپزی، موهاش نریزه تو غذاش. با اون همه تیپ سادش، باز هم تو دل برو و دلنشین بود و یاد موقعی افتادم که تو حموم لخت دیدمش و بغلش کرده بودم ولی اینقدر اون لحظه استرس داشتم که تصویر مبهی از بدن اون دارم.

پاشدم و رفتم سمت اتاقم که تو راه یه لحظه به یاد پریسا افتادم و گفتم برم ببینم چیکار میکنه تو اتاق. یاد بدن لخت پریسا هم منو ول نمی کرد؛ بدن لخت و دخترونه و پر و جذاب پریسا همش منو وسوسه می کرد ولی باز جلو خودمو می گرفتم. در زدم و بعد از اجازه خواستن وارد شدم و دیدم تازه برگشته و هنوز لباسای بیرون تنشه. مانتو بلند تنگ سورمه ای و مقنعه و بقیه لباسای دانشگاهیش. سلام کردیم و رفتم رو صندلی نشستم.

مقنعشو درآورد و مانتوشو باز کرد و با یه تیشرت و شلواری که تنش بود نشست رو تخت و جوراباشو خواست در بیاره و یه آخیش از سر راحت شدن از دست لباساش کشید.

پریسا: عجیبه پویا امروز زود برگشتی؟! مگه کار نداشتی؟!
پویا: آره، یه خورده حالم خوب نبود، برگشتم استراحت کنم! تو چی؟ چرا برگشتی؟ مگه کلاس نداشتی؟!
پریسا: والا رفتیم، گفتن استاد مشکلی براش پیش اومده و کلا کلاس کنسل شد! من برم یه دوش بگیرم.

لباساش و حولشو برداشت و رفت حموم. منم تو فکر تن لخت پریسا و مامان و وسوسه و وسوسه میومد سراغم. دلی می گفت برم تو حموم و زمان رو ثابت کنم و پریسا رو دید بزنم و دسمالیش کنم مثل خانم رضایی و منصوری و حتی وسوسه با مامان هم میومد سراغم که به وجدان خودم می گفتم، احمق، اون مامانته؛ حالا پریسا رو میشه تحمل کرد ولی مامانت چی؟! یعنی می خوای با مامانتم ور بری؟!

خودمو راضی کردم که فقط به پریسا بسنده کنم. یه چند دقیقه ای از رفتنش به حموم گذشته بود. رفتم دم در و دیدم قفله. حالا چطور باید وارد بشم؟! من زمان رو می تونم ثابت کنم و عقب و جلو ببرم، از دیوار که نمی تونم رد بشم! یهو فکری به ذهنم رسید. پریسا رو صدا زدم.

پریسا: بلههه؟
پویا: مسواکم تو حمومه؟! (من اغلب تو حموم و موقع دوش گرفتن مسواک می زدم به خاطر همین اغلب تو حموم جا می موند)
پریسا: آره، می خوایش؟!
پویا: آره!

در رو یواش کوچیک باز کرد و دستشو آورد بیرون و مسواک رو داد بیرون و یه خورده از سرش که موهاش خیس بود و آویزون. تا مسواک رو برداشتم، دستمو به ساعتم زدم و زمان رو متوقف کردم. در رو هل دادم به داخل و پریسا چون پشت در بود به سختی باز می شد تا اونجا که تونستم خودمو بکشونم داخل به صورت خرچنگی.

پریسا لخت پشت در ایستاده بود و تنش خیس بود و قطره های آب روی بدنش بودن. خم شده بود به جلو و دو دستش به در بود. همش با خودم کلنجار می رفتم که آیا کار درستی دارم می کنم؟! همین چن ساعت پیش بود که با خانم رضایی و منصوری ور رفته بودم و کرده بودمشون و با اونا ارضا شده بودم ولی باز وسوسه و شهوت بهم غلبه می کرد. خودمو الکی راضی کردم و گفتم حالا این یه بار رو ببینم چی میشه!

من خودم آدم پر مویی بودم و به بابا که مثل گوریل بود رفته بودم البته هرچند من به پای اون نمی رسیدم. ولی پریسا به مامان رفته بود و خیلی کم مو بود بدنش ولی موهای سرش هم کم بود ولی پرستو خیلی پر مو بود و با این که سنش کمه حتی دستاش هم مو داره و به خانواده بابام رفته بود و موهای سرش خیلی قشنگ و پر بودن. همیشه پریسا از این موضوع مینالید که موهای کمتری نسبت به پرستو داره.

دل زدم به دریا و دستی زدم به کون خوشگلش که خم شده بود عقب و برجستگی دخترونه خاصی داشت. بدن پر و خوشگلی داشت. از خانم منصوری که دختری بود خیلی بدن خوشگل تر و دخترونه تری داشت. رونای پر، کون برجسته و بزرگ با کمر نسبتا باریک (البته نه زیاد) سینه های کوچیک و پوست روشن.

نشستم پشتش و از روی چاک کونش دست می کشیدم تا وسط پاهاش و رونشو میمالیدم. کیرم شق شده بود. خودمو لخت کردم سریع همونجا. سریع بدون معطلی خودمو تو همون حالت به کون پریسا میمالوندم. کیرمو به سمت بالا آوردمو گذاشتم لای چاک کون پریسا و دو طرف باسنشو با دستام گرفته بودم و خودمو بهش می کشیدم.
باز نشستم پشتش و کونشو از هم باز کردم و بو کشیدم. بوی شامپو میداد و معلوم بود کلا خودشو شسته قبل از این که من بیام. شروع کردم سوراخ کونشو لیس زدم و از پشت تو چاک کوسش زبون می زدم. خیلی شوق داشتم که این کار رو دارم انجام میدم، اون هم پریسا! همش می گفتم، پریسا که مسلما به دوس پسرش میده، منم روش، مگه چی میشه؟!

نمی خواستم حالتشو بهم بزنم! پاهاشو بیشتر باز کردم و خودمو برعکس بردم زیر کوسش و از زیر شروع کردم به خوردن کوسش. دستامو بردم بالا و سینه های کوچیکشو که فک می کنم بین 65 تا 70 بود با نوک قهوه ای و بزرگش رو میمالیدم. کل کوسشو کرده بودم دهنم و مک می زدم و زبونمو تو چاکش می چرخوندم. یکی از علایقم خوردن همین کوس بود حتی اگه طرف مقابلم حال نکنه! کونشو از پشت گرفتم و محکم خودمو بهش می چسبوندم طوری که حس کنم پریسا داره محکم خودشو به صورتم می چسبونه و کوسشو میچپونه تو دهنم. واقعا سیر نمی شدم از خوردنش. چون تمیز بود و حس خوبی داشت بهم می داد.

از زیر کوسش درومدم و باز نشستم پشتش. کیرم داشت از شدت سفتی، منفجر می شد. نمی تونستم از جلو بکنمش و دیگه بهم حال نمی داد که رو کوسش هم بمالمش. دلو زدم به دریا و گفتم از کون بکنمش. بلاخره صد در صد به دوست پسرش یا حتی دوس پسرای قبلیش، از کون داده.

رفتم شامپو رو آوردم و زدم به کونش و با انگشت اشارم دور سوراخ کونش که تقریبا یه خورده تیره بود چرخوندم و یواش کردم تو. دیگه طاقت نداشتم صبر کنم که گشادش کنم براش. الان هیچ چیز رو احساس نمی کرد و اگر دردی میومدی، قطعا بعدا سراخش میومد. کیرمو گرفتم و شامپو زدم که اونم لیز بشه و سرشو گذاشتم دم سوراخ کون پریسا و فشار دادم داخل و تمام کیرم رفت تو کونش.

دیگه از خود بی خود شده بودم و همون طور که کیرمو تو کون تنگ پریسا که با شامپو لیز شده بود می کردم و خودمو می کوبیدم به کونش، سینه های آویزونشو که تکون می خورد رو می مالیدم. نمی دونم چطور گذشت که احساس کردم آبم داره میاد و همه رو ریختم داخل کونش و گفتم چون تو حموم هست مشکلی پیش نمیاد. کلا وحشی شده بودم و تا می تونستم خودمو می کوبیدم به کون پریسا و کیرمو فشار میدادم تا ته کونش!

دیگه کامل ارضا شدم و لباسامو پوشیدم و از حموم زدم بیرون و دم در ایستادم. دلم می خواست یه استراحت کوتاه کنم و دوباره یه سکس انجام بدم. یه لحظه تو فکر تن لخت مامانم هم افتادم که بتونم با اون هم سکسی داشته باشم، چون اونو می تونستم از جلو هم بکنم! دلم می خواست مامان هم بعد از یه حموم که تمیز باشه، بتونم کارمو باهاش انجام بدم، پس باید صبر می کردم که بره حموم! بیشتر وقت ها بعد از درست کردن ناهار می رفت!

رفتم سریع تو اتاقم و ساعت رو فشار دادم و منتظر عکس العمل موندم! یهو صدای جیغ پریسا بلند شد و صدای مامان که رفت سمتش! صداشونو می شنیدم که داشتن با هم صحبت می کردن و ازش می پرسید که چی شده و پریسا هم بعد از مقداری ابراز ناراحتی گفت که یهو دلدرد گرفته و پشتش می سوزه!

دیگه از اتاق درنیومدم تا آبا از آسیاب بیفته و ببینم مامانم هم قبل از رسیدن بابا، میره حموم یا نه؛ هرچند می تونستم تو همون حالت هم مثل خانم رضایی و منصوری هم لختش کنم و ببینمش ولی دوست داشتم بره حموم و تمیز کنه تا بتونم لذت بیشتری ببرم. البته باز هم دودل بودم برای انجام این کار؛ یه خورده برام سخت بود انجامش!
رفتم رو تختم نشستم و ساعت داشت از 12 رد می شد. به این فکر می کردم که چه کارا می تونم با ساعتم انجام بدم! کجاها می تونم برم! چیکارا کنم! تو ذهنم خیلیارو لخت کردم و دسمالی و حتی سکس! زنای تو خیابون، تو پارک، با شوهراشوم، مغازه دار، مدرسه ای، دانشجو، استاد دانشگاه، دکتر و خیلی چیزای دیگه که به ذهنم خطور می کرد.
کارایی که می تونستم بکنم و باز برگردم و دوباره بازسازی کنم! البته یه خورده نسبت به برگشت تردید داشتم چون احساس می کردم یه تغییراتی ایجاد میشه که من نمی دونم چطور هست!

یه نیم ساعتی گذشت و صدای در حیاط اومد و نگاه کردم و دیدم پرستو هم برگشت از مدرسه. شیطنتم گل کرد و حتی به پرستو هم فک کردم. یه خورده معذب شدم ولی باز بعد فکر کردن می گفتم بابا این کارا مگه چشه؟! کلا آدم مذهبی نبودم، یعنی قبلا مذهبی بودم ولی کم کم آتئیسم شدم هرچند یه آتئیسم نمیگه با مادر و خواهر خودت سکس کن ولی من دیگه واقعا داشتم از خط رد می شدم و وقتی به این فکر می کردم که کسی متوجه نمیشه، پس مشکلی نداره.

پرستو هم بعد از برگشتن از مدرسه همیشه می رفت دوش می گرفت قبل از ناهار خوردن. از اتاقم اومدم بیرون و رفتم رو مبل نشستم و دیدم مامان نیستش و پرستو هم رفت تو اتاقش. مامان رو دیدم که لباساش دستش بود و رفت دوش بگیره.

منتظر وایسادم که بعد از چند دقیقه که خودشو شست برم تو! یهو یه فکری به ذهنم رسید. گفتم بزارم تا پرستو هم بره دوش بگیره و هر سه تاشونو با هم لخت کنم و ببینم! اینجور لذتش بیشتره! دیگه کلا شده بودم خودم نماد شیطان!

صبر کردم و مامان از حموم اومد بیرون و پرستو هم رفت دوش گرفت. همون موقع باز مثل سری قبل رفتم دم در حموم و در زدم تا پرستو در رو باز کنه! چون می خواستم دیگه حداقل پرستو رو لخت نکنم و دردسر اینو نداشته باشم. پرستو در رو باز کرد و من ساعت رو فشار دادم!

حالا وقتش بود تا عملی کنم کارمو و به حال کردنم برسم. یه خورده دلهره داشتم و این باعث شده بود که کیرم بلند نشه و میلرزیدم برای انجام این کار.

قبل از این که برم تو حموم رفتم تو اتاق مامان و در رو باز کردم و دیدم مامان تازه داره لباساشو عوض می کنه. یه شورت و سوتین پوشیده و خم شده بود رو دراور (DERAVER) کنار تختش و پشت به من بود. بدن سفید خوشگلش. کونش که پهن شده بود و پاهای تراشیده و خوشگلش که دل هر کسی رو به سمت خودش می کشوند. با این که یه زن بود با سه تا بچه و سنشم کم نبود، باز هم خوش هیکل بود. از اینجا خیالم راحت شد.

رفتم دم اتاق پریسا و دیدم پریسا با یه تیشرت قرمز و شلوار راحتی طوسی رنگ نشسته رو تختش و موهاشو شونه میکنه. بغلش کردم و بردمش تو اتاق مامان. می خواستم برنامه رو اونجا انجام بدم. بدن نرم و سنگین پریسا رو بلند کردم. سعی کردم حسامو بزارم واسه اون کار. روی تخت مامان گذاشتمش و شونه رو ازش گرفتم و دارزکش گذاشتمش رو تخت.

در حموم رو باز کردم و دیدیم پرستو هم خم شده به جلو که با من صحبت کنه. بدن گوشتی و کوتاه قدش و دخترونه و بکری داشت. پوست اون تیره تر بود نسبت به پریسا و پر مو تر. ولی موهای تنش دخترونه بود. کونشو از پشت باز کردم و مویی نداشت و کوسش هم موهای زرد کمی داشت چون هنوز سنش کم بود. سینه هاش که تازه داشت برجسته میشد و بدن گوشتی داشت و تپلی بود واسه اون سن. بغلش کردم و اون رو هم لخت بردم رو تخت درازکش گذاشتم رو تخت.

لباسای پریسا رو درآوردم. تیشرت قرمزش و سوتین سفید گیپوری که زیرش پوشیده بود که سینه هاش لرزید رو تنش که پهن شده بود. شلوار طوسیشو از پاهاش درآوردم و شرت مشکیشو از پاهاش کندم.

برگشتم به به مامان نگاه کردم و حالا نوبت اون بود که همون شورت و سوتین ست مشکیشو ازش بکنم و لخت بخوابونمش کنار پریسا و پرستو و لذت بردنمو شروع کنم.

لباسامو درآوردم کامل و لخت کردم خودمو و رفتم پشت سر مامانم که به پشت خم شده بود و ...

ادامه دارد ...

لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#65 | Posted: 10 Apr 2019 13:27
با سلام
معذرت می خوام از مخاطبانی که درک می کنن گاهی مشکلات واقعا ریتم زندگی و خیلی از مسائل رو از مسیر خارج می کنه.

چند نکته:
اگر من متن هر قسمت رو کم میذارم دلیل اصلیش خود شما هستید، نمی خوام خواننده خسته بشه!
اگر من سکس کمی توی داستانم هست باز هم دلیل خود شمایید، نمی خوام خواننده زده بشه از فراسکسی شدن داستان!


عادت ما آدما اینه که در پی ایراد گرفتنیم و موراد مثبت رو فدای موارد منفی می کنیم حتی اگر این موارد منفی کم و موارد مثبت زیاد باشن.
من خودم قبل از نویسندگی، یک خواننده بودم و هنوز هم هستم.
هیچ داستانی رو در این تایپک ندیدم که دسته بندی شده باشه! بند بندی شده باشه! رنگ بندی شده باشه! همیشه مشکل داشتم با این موضوع و دارم و سعی کردم تو گذاشتن داستان این نکات رو رعایت کنم که خواننده خسته و سردرگم نشه! این گوشه ای از کاراییه که برای این داستان و داستان قربانی سکسم انجام دادم و میدم! بقیه موارد هم پیشکش!


از این به بعد، داستان وارد فاز فراسکسی میشه! متن ها بلند تر و تا جایی که اجازه نوشتن داده میشه قرار خواهد گرفت!

سپاس از مخاطبان گل
     
#66 | Posted: 10 Apr 2019 15:00
سلام و خسته نباشید
بالاخره وقتی داستانی شروع میشه مخاطبین داستان رو دنبال میکنن و منتظر قسمتهای بعدیش هستن
امید است که قیمتهای جدید زودتر آپ بشه.
ممنون از وقتی که برا نگارش داستان میذاری
     
#67 | Posted: 10 Apr 2019 17:07
اوفففففففففففففففف عالیه
     
#68 | Posted: 10 Apr 2019 20:32
اقا دمت گرم, عالی بود. روندی که توضیح دادی هم خیلی خوبه. به قول خودت فرا سکسی و طولانی. در مورد رنگ امیزی مکالمه ها راستش تا بحال به چشمم نیومده بود اما چیز خوبیه ولی اگه اذیتت میکنه خیلی هم لازم نیست, همین که بین مکالمه ها فاصله مناسب بزاری و با علائم نگارشی مشخص کنی برا خوندن کافیه
     
#69 | Posted: 11 Apr 2019 15:40
سلام.موضوع خول داری اما طرز نوشتنت شده . سکس داخل داستانت مثل سکس با مجسمه و عروسکای سکسی و هیچ هیجانی نداره .تو می تونی یه جور دیگه بنویسی مثلا با متوقف کردن زمان آتو های از اون افراد بگیره و بعد با اون آتو با اون فرد سکس کنه مثلا اون همکارش که شوهر داشت رو با دوست پسرش ببینه و عکسش رو بگیره و....،البته این یه پیشنهاد قصد دخالت داخل داستان رو ندارم.

............
     
#70 | Posted: 11 Apr 2019 15:41
ببخشید به جای خوبی نوشتم خول

............
     
صفحه  صفحه 7 از 15:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  14  15  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites