تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

صفحه  صفحه 8 از 15:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  14  15  پسین »  
#71 | Posted: 11 Apr 2019 16:40
Aref_khafan:
سکس داخل داستانت مثل سکس با مجسمه و عروسکای سکسی و هیچ هیجانی نداره .تو می تونی یه جور دیگه بنویسی مثلا با متوقف کردن زمان آتو های از اون افراد بگیره و بعد با اون آتو با اون فرد سکس کنه

دوست عزیز این سبک عروسکی که نام بردی هم یک جور فتیش به حساب میاد و خیلی ها ازش لذت میبرن,البته میشه همراهش نظر شما رو هم ترکیب کرد
     
#72 | Posted: 13 Apr 2019 16:28
سلام
دوستان عزیز
دوستان عزیز
صبور باشید، مقداری صبر پیشه کنید و بزارید روند داستان رو اونجور که می خوام پیش ببرم. شک نکنید که از ادامه کردن این داستان پشیمون نخواهید شد.
این که مقداری عروسکی هست این داستان و نقش اول داستان داره به انگار با مشتی عروسک سکس می کنه،‌قبل از شروع داستان به ذهن من نویسنده رسیده! مسلما این روند خسته کننده میشه و مخاطب رو زده می کنه از ادامه دادن به این موضوع.
قدری صبور باشید تا من هم مجبور به افشاری روند داستان و همچنین اتفاقات پیش آمده در قسمت ها و فصل های بعد نباشم.
این یک داستان تخیلی ادغام شده با سکس هست! این داستان مبتنی بر تخیل پیش میره و شک نکنید ... نمی تونم توضیح بدم چون امکان لو رفتن مسیر داستانم وجود داره.

سپاس گزارم ازتون و درخواست دارم صبور باشید.
     
#73 | Posted: 13 Apr 2019 19:00
توضیح:
قسمت قبل رو به اشتباه،‌قسمت یازده اعلام کردم! قسمت قبل،‌قسمت دهم از فصل اول بود و این قسمت،‌ قسمت یازدهم می باشد! یا سپاس

قسمت یازدهم از فصل اول

لباسامو درآوردم کامل و لخت کردم خودمو و رفتم پشت سر مامانم که به پشت خم شده بود و داشت لباساشو از داخل دراورش در می آورد تا بپوشه. بغل باسنشو گرفتم و خودمو چسبوندم بهش. کیرمو رو لای پاهاش کردم و از رو شرت، کوسشو نوازش کرد. بدنش رطوبت داشت و سرد بود. یواش خم شدم روش و بدنمو بهش چسبوندم و سینه هاش که تو سوتین یه خورده آویزون شده بود رو میمالیدم.

سینه های زنونه ای نرمی داشت. حس خوبی برام داشت که لخت به مامانم شیرین چسبیدم. چند دقیقه ای همینجوری تنمو بهش چسبونده بودم و سینه هاشو نوازش می کردم و خودمو یواش بهش میمالوندم تا کیرم لای پاهاش عقب جلو بره. نشستم بغلش و سوتینشو از پشت باز کردم و از تو دستاش درآوردم. سینه هاش از سوتین ریخت بیرون و آویزون شد. نوک روشنی داشت و تقریبا صورتی کوچیک بود و گردی دور سینه هاش کوچیک بود برعکس پریسا که نوک سینه های بزرگی داشت و گردی دور سینه هاش هم بزرگ بود و قهوه ای تر ولی سایزش کوچیک بود. پرستو ولی شبیه مامان بود و با این که هنوز سینه هاش رشد نکرده بود صورتی و نوک ریز بود و از همین الان مشخص بود که سریع سینه هاش بزرگ میشه!

همینجور که بغل مامان شیرین نشسته بودم و اونم حالت خم داشت، با سینه های آویزونش ور می رفتم و انگار دارم یه گاو شیرده رو میدوشم! با کف دستام ماساژش می دادم و به بالا رو تنش فشارشون می دادم و باز با دو دست می کشیدمشون پایین و نوکشونو فشار می دادم. خم شدم و تو اون حالت سینه هاشو بو کردم و مک زدم. خیلی بوی خوبی میداد و دوس داشتم. از مامانم شنیده بودم که وقتی کوچیک بودم اصلا شیر سینشو نمی خوردم و علاقه ای نداشتم! به خاطر همین عجیب نبود که این همه به سینه علاقه مند بودم خصوصا سینه های مامان شیرین.

رفتم پشتش نشستم و شرتشو یواش از پاهش کشیدم پایین و درآوردم. وایییی چی میدیدم! یه کوس قرمز قشنگ! از اونا که لبه های داخلی کوچیکش زده بیرون و رنگ روشنی هم داره. تو اون حالت که خم شده بود و پاهاشو بهم چسبونده بود، فقط چاک کوسش پیدا بود و یه خورده از لبه های داخلی کوسش که زده بود بیرون و سوراخ کونش که رنگ روشنی داشت مثل کوسش. انگار اصلا بابا این کوس رو نکرده!

همونجور که پشتش نشسته بودم، دستمامو رو دو لپای کونش گذاشتم و سرمو کردم وسط چاک کونش و با حالت عاشقونه و رمانیتک شروع به بوسیدنش کردم. روی سوراخ کونش و روی چاک کوسش که مقداریش از پشت پیدا بود. سیر نمیشدم از بوسیدن تنش. شروع کردم به لیسیدن. همه این کارهارو با سرعت خیلی یواش و رمانتیک انجام میدادم و نمی خواستم از مامان شیرینم سیر بشم.

سوراخ کونشو زبون می زدم و باش بازی می کردم و وسط چاک کوسش رو زبون میزدم و سعی می کردم زبونمو به چوچولش برسون و گاهی هم تو سوراخ کوسش هلش می دادم. سعی کردم لبه های کوسو بکنم دهنم و بتونم کامل مکش بزنم هم زمان که زبونم وسط چاک کوسش می چرخونم. یه خورده سخت بود. تو همون حالت کل پاهشو از بالا تا پایین دسمالی می کردم و نوازش می کردم و رون و کونش رو می بوسیدم و قربون صدقه مامان شیرینم می رفتم.
وایسادم و سعی کردم تو حالت ایستاده نگهش دارم تا از جلو ببینمش. خیلی استایلش خوب بود با وجود این که یه کم چربی بغل داشت ولی کون تقریبا برجسته ای داشت و قوص کمرش مشخص بود. سینه های سر جلو و یه خورده آویزون ولی تو نمونه زنونه خودش عالی بود. نوک ریز و روشن و گردی کوچولو. کوس رنگ روشنش که از جلو هم میشد اون لبه هایی که از توش زده بیرون رو دید. از اون نمونه ها نبود که خیلی ضایع و بزرگ زده بیرون، یه خورده کوچولو بیرون بود. پاهاشو یه کم باز کردم و شروع کردم به لیسیدن و مک زدن کوسش از جلو، زبونمو وسط چاک کوسش میکشیدم و سعی می کردم تا آخر ببرم و گاهی هم روی چوچولش!

دستامو از روی کوسش از دو طرف روی شکمش می کشیدم و تا روی سینه هاش آوردم و میمالیدمشون. حس خوبی داشت برام. کیرم دیگه بدون دست زدن خودش از شدت شهوت و هوس داشت می ترکید و آبم میومد. برای اولین بار بود که بدون دست زدن داشتم به حس ارضا می رسیدم. برام جالب بود!

مامان رو یواش خوابوندم رو تخت. پرستو رو سمت راستش و پریسا رو سمت چپش خوابوندم. همشون لخت رو تخت مامان بودن. سه تا کوس که همیشه و هر روز میدیدمشون و گاهی با فکرای شیطنت پسرونه، اونارو تصور می کردم، دید می زدم و حتی شده بود که دزدکی تو خواب به پریسا دست زده بودم. ولی الان لخت جلوم بودن و می تونستم خودمو لخت بهشون بچسبونم و باهاشون سکس کنم.

رفتم یواش رو مامان شیرین خوابیدم و کیرمو لای پاهاش و لای کوسش گذاشتم و دستامو دور صورتش گرفته بودم و لبا و لپاشو بوس می کردم. اون صورت خوشگل و نازشو نوازش می کردم. پوست صورتش خیلی عالی بود و اصلا لک و جوش و چاله نداشت. یه پوست تمیز و زنونه. ازش لب گرفتم و تنمو یواش بالا پایین می کردم که کیرم لای کوسش بالا پایین بشه. با این که بدنش خشک بود ولی اینقدر تحریک شده بودم که احساس خشکی نمی کردم و کیرم به شدت تحریک شده بود و به مویی بند بود.

جوری با مامان شیرین ور می رفتم که انگار زنمه و تازه باش ازدواج کردم و شب زفافمونه. دستامو رو سینه هاش گذاشتم و میمالوندمشون و گاهی بوسشون می کردم و مکشون می زدوم. مثل یه بچه کوچیک که شیر مامانشو می خواد.

کل تنمو انداخته بودم رو مامان شیرین و خودمو بالا پایین می کردم تا کیرم رو کوسش لیز بخوره. سرمو برگردوندم و به پریسا و پرستو نگاه کردم. شروع کردم با اونا هم ور رفتن. با دست راستم با سینه های پرستو ور می رفتم که تازه داشت درمیومد و با دست چپم با سینه های پریسا که رو تنش پهن شده بود با اون نوک گرد بزرگش و فشارشون می دادم.

دستامو کم کم رو تنشون چرخوندم و بردم رو کوسشون و میمالوندمشون. خیلی تحریک شده بودم. دستامو آوردم زیر رون مامان شیرین و زیر زانوهاشو گرفتم و آوردم بالا. خودمو جابجا کردم و وسط پاهش باز خوابیدم. پاهاشو تا اونجا که می تونم آوردم بالا و از وسط باز کردم و یه خورده رو لمشون دادم رو تن پریسا و پرستو.

رفتم پایین و کوسشو تو اون حالت نگاه کردم. یه خورده از هم باز شده بود و لبه های داخلی کسش که ازش یه خورده زده بود بیرون بیشتر مشخص بود و با رنگ صورتیش بهم چشمک می زد. یه لیسش زدم و شروع کردم به مک زدنش. اینقدر شهوتی شده بودم که دیگه خیلی چیزا دست خودم نبود. شروع کردم به مک زدن کوسش و تمام لبه هاشو کرده بودم دهنم و می خوردم. با دستام سینه هاشو می مالیدم و باشون ور میرفتم. سینه های خوشگل و نرم مامان شیرینم.

یه خورده بعد پاشدم و پرستو و پریسا رو برعکس کردم. سعی کردم پاهاشون رو نزدیک به سر مامان بذارم. آوردموش بالاتر و کونشونو تقریبا بالای شونه های مامان گذاشتم. کون پرستو بالای شونه راست مامان شیرین و کون پریسا هم سمت چپ. یه خورده از تنشون هم رو تن مامان شیرین افتاده بود.

رفتم باز وسط پاهای ناز و کشیده و سفید مامان شیرین. هرچی از اندامش بگم کم گفتم. کیرم رو گرفتم و یواش هولش دادم داخل. یه خورده سخت بود ولی به خاطر خیسی که داشت یواش یواش رفت داخل کوسش.

دستامو بردم زیر رونش و پشت زانوهاشو گرفتم و تا تونستم آوردم بالا و رو سینه هاش فشارشون دادم تا اون باسن خوشگلش بیاد بالا و بتونم بیشتر به تن ناز و ظریفش فشار بیارم و کیرمو بیشتر تا ته کوس مامان شیرینم فرو کنم. دیگه تا حد نهایتش رسیده بود و مطمئن بودم اگه تو حالت معمول بود، داد هر زنی هوا می رفت از فشاری که به کمر و پاهاش میومد.

شروع کردم یواش یواش کیرمو تو کوسش چرخوندن. درمی آوردم و باز می کردم تو. دیگه حرکت هام سریع شده بود و تا ته، کیرمو رو تو کوس تنگ ماماش شیرین می کردم و خودمو محکم به تنش می زدم که کل تنش خصوصا اون سینه های خوشگلش تکون می خورد. یادم اومد که دوربین برای فیلم نذاشتم. رفتم موبایل و دوربینم رو آوردم. موبایل رو تو یه زاویه و دوربینم رو هم تو یه زاویه دیگه گذاشتم که از هر زاویه فیلمشو داشته باشم.

باز شروع کردم به کردن و گاهی خم می شدم رو تنش و پاهاشو فشار می دادم رو سینه هاش تا به صورتش برسم و لباش و صورتشو که داشت بهم نگاه می کردم ببوسم و بخورم. گاهی هم سینه هاشو مک می زدم. کوس پرستو و پریسا هم کنار سر مامان بود و با یه خورده خم شدن به اونا می رسیدم. اونا رو هم از همون بالا زبون می زدم و می خوردم. یه خورده سخت بود ولی حس خوبی داشت این کار. انگار داشتم یه سکس گروپ خانوادگی می کردم.

مدام در حین کار به فکرم چیزای جدید می رسید. کیرم رو در می آوردم گاهی و می کردم تو دهن پریسا و پرستو که برعکسشون کرده بودم. تا اونجا که دهنشون اجازه می داد، کیرم رو حل می دادم تو دهنشون و کیرم با مایع کوس مامان شیرین، می رفت تو دهن پرستو و پریسا نوبتی.

یهو یادم اومد که باید تو دهن مامان شیرین هم بکنم. اونم یه سهمی از این کیر من داشته باشه. همون حالت که پاهاش رو شونم بود و کیرم تو کوسش، کیرم رو درآوردم و اومدم رو پاهاش و پاهاش رو تا تونستم فشار دادم تا رو تنش خم بشه و بتونم کیرم رو بکنم دهنش. انگار داشت کل استخون های بدنش می شکست. خودم حس می کردم که خیلی دارم بهش فشار میدم ولی اصلا برام مهم نبود و می خواستم هرجور شده از این سکس با مامان شیرینم لذت ببرم.

کیرم رو کردم دهنش و فشار میدادم داخل دهنش و پاهاش خم شده بود رو سینه هاش و کونش تا نیم متر اومده بود بالا و کمرش کامل خم شده بود که انگار می خواست از وسط نصف بشه. کیرم رو باز کردم تو کوس مامان شیرین نازم و باز کردم و کوس پریسا و پرستو رو نوبتی مک می زدم و هر کاری دوست داشتم انجام می دادم و با تنشون ور می رفتم. دیگه اونا مال من بودن و برای من.

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و داشت آبم میومد. کاندوم هم نزده بودم. تو این فکر بودم که آیا بریزم تو کوس مامانم یا نریزم. نمی دونستم مامان از قرص استفاده می کنه یا بابا کاندوم میزنه. ریسکش رو نمی تونستم بکنم هرچند خیلی دوست داشتم همه رو بریزم تو کوس مامان شیرین خوشگلم و حتی ازم حامله بشه ولی میفهمیدم که دیگه خیلی دارم زیاده روی می کنم و همچین چیزی امکان پذیر نیست.

دیگه وقتی نبود که بخوام کاندوم بیارم یا حتی بکنمش تو کون مامان شیرین چون باید کونشو آماده می کردم و هر لحظه امکان اومدن آبم بود و واقعا دوس نداشتم کیرم رو در بیارم و برم کاندوم بیارم. هرچند که اصلا کاندوم هم نداشتم. دیگه داشت آبم میومد که کیرم رو درآوردم و پاهای مامان شیرین رو بهم چسبوندم و کیرم رو وسط پاهاش رو کوسش جلو عقب کردم و تمام آب کیرم رو رو شکم مامان شیرین و وسط رونای نرم و خوشگل خالی کردم.

دیگه کامل خالی شدم و سریع دستمال کاغذی آوردم تا خشک نشده خودم و رونای مامان شیرین و شکم و سوراخ ناف نازش که پر از آب کیرم شده بود رو پاک کردم و فقط رطوبتش مونده بود.

دلم می خواست همونجا کنارشون خصوصا کنار مامان شیرین لخت بخوابم و لم بدمو کنارش خوابدم و پشتمو کردم به پریسا و بهش چسبیدم و پای راستمو لم دادم رو تن مامان شیرینم و ماچش می کردم و دستمو به تنش می مالوندم و صورت و تنشو نوازش می کردم.

حس خوبی داشتم و کم کم داشت از این روند خوشم میومد که میتونم صاحب همه بشم و هر کسی رو که بخوام تنش رو ببینم، دست بزنم و بکنم.

دوربین ها رو رفتم خاموش کردم و دیگه وقتش بود که همه رو برگردونم سر جاشون چون چیزایی تو ذهنم داشتم که می خواستم همه رو عملی کنم و به همشون برسم. دوس داشتم هرچه زودتر قدرت این ساعت رو ببینم و کارایی که دوست داشتم رو باهاش انجام بدم.

پرستو رو همونجور لخت برگردوندم پشت در حموم گذاشتم. لباسای پریسا رو تنش کردم به زور و بغلش کردم و بردمش رو تختش و شونه رو گذاشتم تو دستاش در حال شونه کردن موهاش. مامان رو هم شورت و سوتینشو تنش کردم و خمش کردم به همون صورت. می دونستم دقیق همون حالت خودشون نمیشه ولی سعی کردم به همون صورت باشه.

رفتم اتاقم و ساعت رو فشار دادم. صدای پریسا از حموم اومد و به نظر میومد تعادلش رو از دست داده و لیز خورده و فک می کنم به خاطر طرز قرار دادنش توسط من بود. صدای دیگه ای نشنیدم و به نظر میومد اگر مامان هم براش اتفاقی افتاده باشه، به روی خودش نیاورده.

یه خورده استراحت کردم که خوابم برد. یهو با صدای مامان شیرین از خواب بیدار شدم که داشت صدام میزدم که بیام ناهار بخورم. ساعت حدود 1 بود. رفتم سمت آشپزخونه، همه نشسته بودن پشت میز، فقط بابا نبود. حرفای مامان شیرین رو شنیدم که داشت به پریسا راجب دل درد شیدیدی که براش اتفاق افتاده و متعجب شده صحبت می کرد و راجب اونجاش داشت می گفت که با رسیدن من حرفش رو قطع کرد.

مامان: مامان چی شد یهو جیغ زدی تو حموم؟ (رو به پرستو)
پرستو: نمی دونم مامان، یهو لیز خوردم تو حموم، کنترلمو از دست دادم!
مامان: طوریت که نشد عزیز دلم؟!
پرستو: نه خوبم!
مامان: نمی دونم چمون شده، این روزا کلا بلا می باره رو سرمون، الان پاهام اینقدر درد می کنه! تا حالا این طور پاهام درد نگرفته بود! پریسا هم که اون طور یهو براش اتفاق افتاد! چشمون زدن، بلا دور باشه!

یه خورده مامان اعتقاد به چشم و چشم خوردن داشت. هرچی هم ما می گفتیم، بیخیال نمی شد. کاریش نمیشد کرد دیگه بارش این بود.

پویا: مامان این حرفا چیه، چشم کجا بود، ولمون کن، باز نری اسفند دود کنی!
مامان: نه مامان، این چیزا هست، بعد ناهار یه اسفند دود می کنم تو خونه که بلا دور بشه از خونمون!

با خودم گفتم، اگه به این روند ادامه بدم، فک نکنم بلا دور باشه از خونه! (تو دلم می خندیدم و از خودم خندم گرفته بود). پریسا چیزی نمی گفت و رفته بود تو خودش. انگار بعد اون کاری که من باهاش کردم یه چیزیش شده بود. تو خودش بود. ناهار خوردیم و من بعدش رفتم دراز کشیدم که یه خورده استراحت کنم.

کلا تو این فکر بودم که چه کارای دیگه ای می تونم باهاش بکنم. دلم می خواست تجربه های جدیدی داشته باشم و انگار دیگه کسایی که باهاشون سکس کردم دیگه لذتی برام نداشت؛ شاید همین بی روح بودن و بی حس بودن و ثابت بودنشون یه خورده آدم رو زده می کرد و حس سکس رو یک طرفه می کرد.

یهو یه چیزی یادم اومد. یادم اومد که تو محلمون یه زن با پسرش که هم سن ما بود زندگی می کنه که بچه ها در موردش حرفای عجیبی می زدن ولی من زیاد باور نداشتم هرچند دیده بودم رفت و آمدهای مشکوکی رو اونجا دیده بودم به خاطر همین موضوع که رفته بودم یه مدت فضولی کرده بودم و زیر نظر داشتمشون.

بچه ها می گفتن که مامانش جندست و حتی پسرش هم با مامانش میده و حتی پا رو فراتر از این گذاشته بودن و می گفتن به طرف پول هم میدادن بابات این کار! البته می گفتن زنه از هر کی خوشش بیاد قبول می کنه! مامانم هم همیشه اش بد می گفت و می گفت این زنه خیلی وله و محلمون رو خراب کرده. از شوهرش طلاق گرفته واسه این که هر غلطی بخواد بکنه و به شوهرشم حتما به خاطر این ولنگاریاش ولش کرده رفته!

گفتم باید خودم این موضوع رو کشف کنم! باید قدرت خودم رو با قدرت ساعت به روخ می کشیدم. طبق گفته بچه ها، اسم زنه شهناز بود و اسم پسرش هم علی. زنه سنش زیاد بود و به نظر میومد بالای 45 داشته باشه. تقریبا زن تپلی بود، البته نمیشه گفت تپل، چون سنش بالا بود برای اون سن، اون هیکل متناسب بود. قد تقریبا متوسط با بدن پر که به خاطر سنش یه مقدار چربی داشت مسلما.

یه خورده استراحت کردم و عصر رفتم دم در خونشون. باید دل رو میزدم به دریا. با وجود ساعت باید نگران هیچی نمی بودم ولی خوب باز یه خورده نگران کننده بود. مثلا با خودم فکر می کردم اگر ساعت کار نکرد چی؟!

برنامم این بود که برم از خود پسر یا مادرش این موضوع رو بپرسم و ببینم میشه یا نه! اگر قاطی کردن با ساعت برمی گشتم به عقب و اگر هم اوکی بود که اون رو تجربه می کردم و یه سکس جدید رو تجربه می کردم که حس داشت و طرف مقابل هم خودش می خواد.

رفتم دم در خونشون. دو دل بودم که زنگ بزنم ولی گفتم از چی می ترسی؟! تو که ساعت داری، سریع بر می گردی! دستم رو ساعتم بود که اگه اتفاقی افتاد سریع زمان رو نگهدارم و برگردم عقب که یهو آسیب فیزیکی نبینم!
زنگ در رو زدم. یه زن گوشی رو ورداشت و گفت کیه؟! من هول شدم!

پویا: یه لحظه میشه تشریف بیارد دم در؟!
شهناز: شما؟!
پویا: دوست علی هستم!
شهناز: الان میگم علی بیاد دم در!

تا خواستم بگم با خودت کار دارم، گوشی رو گذاشت! دیگه زنگ نزدم و صبر کردم پسرش بیاد دم در! خیلی می ترسیدم اتفاقی بیفته! در باز شد. یه خونه ویلایی کوچیک داشتن. علی اومد و در رو باز کرد. علی تقریبا یه پسر تقریبا چهارشونه و هیکلی بود!

علی: سلام، بفرما، با من کاری داشتی!
پویا: آم، آره، می شناسی منو که! من تقریبا کوچه پشتی شما هستم! پویام!
علی: آره تقریبا، دیگه بلاخره ما تو یه محله هستیم، زیاد همو دیدیم! خوب کاری از من بر میاد؟!
پویا: والا، یه چیزیه نمی دونم چطوری بگم بهت! می ترسم ناراحت بشی!
علی: بگو خوب چیه، نترس، هرچی هست بگو، راحت باش!
پویا: آخه یه خورده خصوصیه و در مورد ... چی بگم، می ترسم ناراحت بشی!
علی: بگو دیگه، در مورد مامانم؟! آره؟!

چشام باز شد یهو و بهش نگاه کردم و آب دهنم رو قورت دادم و حرف نمیومد برام!

علی: آره؟! راحت باش، درسته یا نه؟! بگو حرفتو! بدتر از حرفای بقیه نیست که بد و بیراه میگن که! مامانم زن آزادیه، فک نکنم ارتباط آزاد داشتم با افراد مشکلی داشته باشه، اونایی هم که گیر میدن، خودشون بدترن، منم با این که مامانم حال میکنه مشکلی ندارم!

دیدم خودش سر بحث رو سریع باز کرد و موقعیت خوبیه!

پویا: نه نه، من برعکس موافق این کارم! راستش رو بخوای، ... باید بگم ... دوس دارم با مامانت باشم!
علی: بیا تو!
پویا: اگه می خوای دعوا معوا راه بندازی، الکی منو داخل نکش!
علی: چی میگی دیونه بیا تو تا بهت بگم!

با ترس رفتم تو حیاط و منتظر بودم که دعوا بشه! علی در رو بست و اومد طرف من!

علی: بریم داخل!
پویا: داخل؟! داخل چرا؟! خوب همینجا صحبت می کنیم دیگه!
علی: بابا چته! چرا می ترسی! بیا داخل مامانم ببینت دیگه! مگه نمی خوای با مامانم باشی؟! مگه می خوای با من باشی؟!
پویا: خوب ...!
علی: خوب نداره که! راستش رو بخوای، مامانم از خداشم هست که با یکی هم سن من دوست بشه!

من روم نمی شد بگم که من اومدم فقط مامانت رو بکنم و برم، همین! ولی دیگه به روی خودم نیاوردم و باهاش کنار اومدم و همین طور رفتم جلو تا ببینم چی پیش میاد!

پویا: جدی! خوب بریم داخل پس، البته هرچند روم نمیشه!
علی: باشه! حالا چیا راجب ما گفته بودن که تو یهو اینجور مصمم به این کار شدی؟!
پویا: خوب حالا بماند! یه چیزای شنیده بودم!
علی: خوب بگو چیا؟!
پویا: هیچی، این که مامانش دوست پسر داره و پسرشم مشکلی با این موضوع نداره!
علی: فقط همین؟! راحت باش، من که بهت این اطمینان رو دادم، پس بگو!
پویا: این که تو هم مثل مامانت به دوست پسراش، البته ببخشیدا، بقیه میگن، میدی و دوست پسرای مامانتم ساپورت مالی می کنید!
علی: اوه اوه، چیا گفتن، نه این طور هم نیست! هیچ ساپورتی نیست، بیشتر به خاطر دل خودمون هست! تازه شده گاهی افراد برامون خرجم کردن؛ در ضمن من کونی هم نیستم!
پویا: نه نه، من این رو نگفتم که! حرف بقیه رو گفتم! بعدشم من علاقه ای هم به ارتباط سکسی با پسر ندارم!
علی: حالا بیا داخل هم مامانم رو ببین هم با هم بیشتر صحبت کنیم! وقت که داری؟!
پویا: آره بریم!

رفتیم داخل و علی مامانش رو به اسم صدا زد که مهمون داره! به من اشاره کرد بشینم رو مبل تا اون بره و بیاد! رفت تو اتاق و داشت با مامانش صحبت می کرد و راجب من می گفت. صداش تقریبا میومد و انگار داشت موضوع رو براش توضیح می داد و مامانش هم داشت آمار من رو می گرفت و انگار من رو می شناخت از تو حرفاش متوجه شدم و پرسید که آوردیش داخل یا نه!

ساعت از 5 عصر گذشته بود و هوا تاریک شده بود چون اواخر پاییز بود و دیگه زود هوا تاریک میشد. پذیرایی بزرگی داشتن و در دو تا از اتاق ها رو به پذیرایی باز می شد و یکی دیگه هم سمت چپ پیدا نبود و رو به در ورودی بود!
در اتاق باز شد و علی با لبخند اومد بیرون. و اومد روبروم نشست و گفت الان شهناز میاد پیشمون!

در اتاق باز شد و ...

ادامه دارد ...

لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#74 | Posted: 13 Apr 2019 23:22
عالی بود, همینجور ادامه بده
     
#75 | Posted: 14 Apr 2019 18:14
ایول عالی بود
     
#76 | Posted: 15 Apr 2019 04:23
عالی بود دادا.ادامه بده.زودتر لود کن.فقط سکسها رو خیلی خلاصه میکنی.خلاصه خوبه ولی نه دیگه اینجوری خلاصه.یکم بیشتر اب و تاب بده.

Jo007
     
#77 | Posted: 15 Apr 2019 16:44
عالیه ادامه بده
     
#78 | Posted: 16 Apr 2019 10:59
قسمت دوازدم (و پایانی) فصل اول



در اتاق باز شد و یه خانم با یه تاپ مشکی با یه دامن آبی لی (lee) و از اتاق به سمت ما اومد.

علی: پویا! این مامانمه! شهناز! ایشون هم پویا هستن!
پاشدم جلوش و با هم دست دادیم!
پویا: سلام، خوبید؟!
شهناز: سلام پویا جون، خوبی عزیزم، مشتاق دیدار!
پویا: ممنون!

کلا دهنم وا مونده بوده. زیاد تو این موقعیت ها خوب نبودم. زیر تاپش هیچی تنش نبود. برجستگی نوک بزرگ سینه هاش از زیر تاپش کامل مشخص بود. تاپش اینقدر بالاش باز بود که تمام سینه هاش پیدا بود و فقط تا روی گردی دور سینه هاش رو گرفته بود و چاک سینه های 85 که سفید بود، جلو من خودنمایی می کرد و با هر حرکتی، می لرزید و تکون می خوردن.

بدن خیلی سفیدی داشت. موهاشو رنگ روشن کرده بود و کوتاه کرده بود تا روی گردنش رو پوشونده بود. یه دامن لی تنک تنش بود که تا نصف رونشو می پوشوند (یعنی نه زیاد کوتاه بود و نه زیاد بلند که تا زانوهاش برسه). پاهای تپلی داشت و به خاطر تاپ و دامن تنگش، چربی های بغلش بیشتر خودشو نشون می داد.

زیاد باسن نداشت و بیشتر پهن بود تا برجسته. قد تقریبا متوسطی داشت و برای اون سن با اون هیکل تپل، خیلی خوب بود. چهره خیلی خوب و نازی داشت و با این که سنش بالا بود باز هم تو دل برو و جذاب بود.

علی و شهناز پیش هم نشستن و من هم رو مبل سمت راست بغلشون نشستم. روم نمی شد زیاد نگاه کنم. هرچند واقعا اون چاک سینه های بزرگ که داشت از تاپش میزد بیرون با اون رونای سفید که به واسطه گذاشتن پای راستش رو چپش، داشت کونش هم نمایان می شد، نمی شد ازش دید زدنش گذشت!

شهناز: خوبی پویا جونم؟! علی بهم گفت در موردت یه خورده، خوب خودت بگو، چطور شد یهو به فکر ما افتادی؟!
پویا: خوب نمی دونم!
شهناز: بیا رو راست باشیم با هم و با هم راحت باشیم و با خجالت با هم صحبت نکنیم، چون من زیاد از آدم خجالتی و ترسو خوشم نمیاد! درسته؟!
پویا: آره، درست میگید! منم دارم سعی خودمو می کنم! حق بدید یه خورده اولش سخته دیگه!
علی: با ما راحت باش، ما هم باهات کنار میایم، ولی زیاد ما نمی خوایم وقتمون رو پای مقدمه چینی ها بزاریم، متوجه میشی که چی میگم؟! برای ما دیگه عادیه و تکراری!
شهناز: من همیشه دوست داشتم با یکی هم سن پسر خودم دوست باشم، علی هم دست داشته همیشه ولی آدم مطمئن نمیشد پیدا کرد و این که خودش بخواد! تو رو چن باری دیده بودم. ازت خوشم اومد ولی خوب نه علی با تو دوست بود نه این که می شد این ریسک رو کرد که پیشنهادی داد، چون خانواده های اینجا همشون به شدت امل (omol) هستن. تو دوست دختر داشتی یا داری؟!
پویا: منم از شما خوشم اومده و چن باری دیدمتون و واقعا چهره جذابی دارین و بدن خیلی باحالی (اشاره به بدنش خصوصا سینه هاش). منم دوست داشتم باهاتون باشم و به خاطر همین الان دل به دریا زدم! دوست دختر نداشتم و الان هم ندارم!
شهناز: راحت باش، در مورد صحبت کردن در مورد بدن من! راحت باشی بهتر میشه رفت جلو. بگو از چی خوشت میاد مثل سینه هام یا رون پاهام، یا کوسم که هنوز ندیدیش (چشمک زد)! راستی، عجیبه دوست دختر نداشتی و نداری!
پویا: خوب نداشتم، آدمش نبود (حالا الکی، کلا بی عرضه بودم و موقعیتم هیچ وقت جور نشد و به قول معروف، آب نبود وگرنه شناگر ماهری بودم!).

شهناز از جاش پاشد و بدون معطلی اومد رو پاهام نشست و یه خورده شوکه شدم! هنوز عادت نکرده بودم! زانوهاش رو گذاشت رو مبل دو طرف پاهام و به زور نشست چون دامانش خیلی تنگ بود! دستاشو گذاشت بالای مبل دو طرف شونه هام و خم شد جلو و ازم لب گرفت! منم شروع کردم لب گرفتن ازش. فک نمی کردم به این سرعت بشه رفت جلو!

پویا: بزار دامنتو در بیارم راحت رو پاهام بشینی! اگه اجازه بدین؟!
شهناز: اجازه چیه؟ تو سکس از من اجازه نگیر، تو در اختیار منی و منم در اختیار تو! من خیلی شهوتیم و بیشتر سکس یهویی می پسندم و تقریبا خشم جوری که حس کنم بهم رحم نمی کنی تو سکس! می خوام حس کنم که بهم کشش داری و تشنه منی! حتی وقتی از اتاق اومدم بیرون اگه سریع لخت میشدی و لختم می کردی هم چیزی نمی گفتم و حتی اگه سریع من رو بکنی! کلا بدون من با همه چیز پایه ام، هر چیزی رو فکرش بکنی می خوام تجربه کنم!
پویا: چه خوب، دارم برات!
شهناز: الان که دیگه انجام نشد، واسه دفعات بعد!

برگشت به عقب و کمرش رو راست کرد و منم کمکش کردم تا دکمه دامن لیشو باز کن و زیپشو باز کردیم و پاشد ایستاد و خودش یواش یواش کشیدش بیرون. اووووو، کلا لخت بود. هیچی زیر شورتش پاش نبود. علی لم داده بود و داشت به ما نگاه می کرد. یه کوس تپل بدون مو. البته چون آدم پر مویی بود یه خورده تیره بود ولی اینقدر تپلی بالای کوسش بزرگ بود و گوشتی که انگار بادش کرده بودن و خود لبه های کوسش که گوشتالو بود و فقط یه خط مشخص بود.

شلوارمو سریع دراورد و شورتم رو هم کشید بیرون. پایین مبل روبرو من زانو زد و وقتی شورتمو درآورد، کیر شق شده بیچاره من هم ازش زد بیرون و با لبخند یه نگاه به من و یه نگاه به کیرم انداخت و با دست راستش ته کیرمو رو گرفت و دست چپشو گذاشت رو رون چپم و شروع به مک زدن کرد.

سرشو مک می زد تا جایی که دستش رو گرفته بود! دست چپش رو رو شکمم می چرخوند و گاهی هم زیر تخمم!
شهناز: چرا اینجوریی پویا؟! هیچی نمیگی! من گفتم خشن می خوام، یه خورده بهم فشار بیار! اذیتم کن، چه می دونم، دستامو بگیر، پشت سرمو بگیر، کیرتو تا ته فشار بده، بهم فحش بده! چرا اینجوری؟!
پویا: آخه تا خودمو وقف بدم، یه خورده سخته!
علی: دیگه نه تا این حد! دیدی که ما چقدر راحتیم!
پویا: باشه، علی خودت چی؟!
شهناز: علی رو کار نداشته باش! علی از کوس دادن من لذت می بره! اگه ببینه اون طور که من دلم می خواد حال می کنم، اون هم حال میکنه و جق میزنه کنار ما! حالا شاید یه کارایی هم براش انجام دادم! البته اگه تو بخوای و اجازه بدی!
پویا: من؟!
شهناز: آره، الان ما دست توییم، البته نه به این ماستی که الان تشریف داری! اگه می خوای تا یه خورده بشینیم، باز بعد بکنیم، هرچند من الان دیگه واقعا حالم بده!

یهو فکری به ذهنم رسید. سااااااااااااااعت! آره ساعت! الان وقتش بود برگردم عقب یه خورده و دوباره شروعی خاص همون جور که میگه داشته باشم! ساعت رو فشار دادم و زمان ایستاد! زمان رو یه خورده به عقب برگردوندم به زمانی که شهناز از اتاق اومد بیرون!

پویا: سلام عزیز دلم، خوبی خوشگل خانم؟!
شهناز: سلام پویا جون، خوبی عزیزم، مشتاق دیدار! واای، چه پسر با محبتی!
پویا: ممنون قوربون تو برم خوشگل خانم!
شهناز: خدا نکنه عزیزم، علی معرفیت کرد و در موردت گفت! بشین عزیزم!
پویا: شهناز جون، چهره سکسی، سینه های نازت که دیگه الان کلا داره میپره بیرون با اون رون خوشگلت، من رو دیونه کرده، خیلی دوست دارم باهات سکس کنم!
شهناز: چه خوب، منم عزیزم، چن باری دیده بودمت و مرد جذابی به نظر میای!

رفتم پیشش نشستم و دستمو گذاشتم رو رونش و سریع ازش لب گرفتم و سینه هاشو مالوندم!

شهناز: وای تو خیلی عالی و شهوتی هستی! بخور منو! زیر دامنم هست! کاش اول می رفتی سراغ کوسم! من مرد شهوتی و تشنه می خوام، مردی که سوپرایزم کنه!
پویا: یعنی اگه همون موقع که از اتاق میومدی بیرون سریع لختت می کردم می رفتم تو کارت هم ناراحت نمی شدی؟!
شهناز: نه دیونه، من عاشق اینجور مردام!
پویا: دوست داری کوست رو بخورم؟!
شهناز: واااااااااای، عاشق این کارم!
پویا: کیر چی؟ چطور می خوریش؟!
شهناز: اون که خوراکمه! فقط باید بچپونیش، اونم به زور و بهم اصلا هم رحم نکن!

دوباره ساعت رو نگه داشتم. نمی دونستم دارم چیکار می کنم. زمان رو برگردوندم به همون لحظه قبل که سلام کردیم!

پویا: سلام خانمی!
شهناز: سلام عزیزم، خوبی ....

هنوز حرفش تموم نشده بود که رفتم جلو و ازش لب گرفتم و سریع با دستام دکمه دامنش و زیپشو باز کردم و دامنشو از تنش کشیدم بیرون. نشستم جلوش سریع و سریع کوسشو لیس زدم.

شهناز: وااااااااااای، باورم نمیشه، علی ببین، این محشره! همونی که می خواستم!

پاهاشو یه خورده باز کردم و کس توپولشو کردم دهنم و شروع کردم مک زدن. دستاشو تو موهام بود! بدجور به خودش پیچیده بود. از قبل، کوسش خیس بود و با آب دهن من بدتر شد. دستش تو موهام بود و منو فشار میداد به تنش و منم خودمو بیشتر خودمو وسط پاهاش فشار میدادم و سعی می کردم اون کوس تپل رو بیشتر تو دهنم بچپونم.

با دستام گاهی کونشو میمالیدم و گاهیم می آوردم بالا و با سینه هاش از رو تاپش ور می رفتم. بدنش خیلی نرم بود. پاشدم و یواش دستمو بردم زیر گلوش و از لب گرفتم و کم کم کشوندمش سمت مبل، همون طور که داشتم لب می گرفتم هلش دادم به عقب و رو مبل خوابوندمش.

منو نگاه می کرد و لباش رو گاز می گرفت و با زبون لباشو لیس می زد و با حالتی شهوت گونه به بالا و به من نگاه می کرد. شلوارمو سریع درآوردم و اون هم کمکم کرد که درش بیارم. شورتمو درآوردم. منتظر اون نموندم و موهاشو از پشت گرفتم و کیرمو چپوندم تو دهنش. با دست راستش، کیرم رو گرفت که محکم دستشو زدم کنار و گفتم حق نداری به کیرم دست بزنی، وگرنه لهت می کنم جنده!

بیشتر شهوتی شد با این کار من و شروع کرد مک زدن کیرم با اون دهن تقریبا گشادش. لب خوش فرم ولی بزرگی داشت. یه بینی کشیده با صورت کشیده و چشمایی که خیلی خمار بود و شهوت ازش می بارید! با دو دست پشت موهاشو گرفتم و شروع کردم کیرم رو حل دادن داخل دهنش. صدای آب دهنش و خوردنش به ته لحقش میومد. یهو کیرم رو درآورد.

شهناز: علی لباست رو دربیار بشین اونجا!

علی سریع لخت شد و رفت رو مبل بغلی نشست. یه خورده ترسیدم گفتم نکنه علی از این بچه بازا باشه، ولی با ساعت دیگه نباید ترسی به خودم راه می دادم، پس خیالی نیست!

پویا: جنده، کیرم رو در نیار، بکنش دهنت، زودی، وگرنه ژرت میدم عین یه جنده خیابونی!
شهناز: جووووون، تو فقط منو ژر بده، هر کاری دوست داری باهام بکن، من در اختیارتم کامل!

دو دستی پشت موهاشو محکم گرفتم و بیشتر موهاش فشار دادم و کیرم رو تا می تونستم فشار می دادم داخل و دیگه داشت برام بی اهمیت می شد که اون لذتی می بره یا نه!

پویا: علی! بیا کوس مامان شهنازتو لیس بزن!

علی اومد نشست پایین مبل و پاهای مامامنش رو برد بالا و شروع کرد کوس مامانش رو لیس زن و منم رفتم رو مبل وایسادم رو صورت شهناز. بهش گفتم که دستاشو زیر پاهش بگیره تا علی بتونه بهتر کوسو لیس بزنه!

پشت به علی روی مبل ایستاده بودم و سر شهناز هم خم شده بود به لبه مبل. رفتم رو سرش و کیرم رو دوباره چپوندم تو دهنش. از پایین علی کوسش رو لیس می زد و منم از بالا کیرم رو چپونده بودم تو دهنش و راحت می تونستم با کیرم، دهن نازش رو جر بدم.

پویا: بخور جنده خانم، هرزه آشغال! جوری بکنمت که از کیر سیر بشی!

می خواست حرف بزنه ولی من نمی زاشتمش و بیشتر کیرم رو فشار میدادم تو دهنش و هرچی بیشتر فشار میدادم که اون بیشتر اذیت بشه، ولی اصلا مورد خاصی نبود براش! به خاطر همین منم بیشتر کیرم رو تو حلق فشار می دادم. کیر من باریک بود ولی دراز. تا حدی که می دونستم راحت، سر کیرم تو حلقش هست الان و زبون کوچیکش رو حس می کردم که به سر کیرم می خورد. پاهامو دور سرش می چسبوندم و کیرم رو بیشتر تو حلقش می چپوندم، این طوری اگه بخواست دست هم به من بزنه نمی تونست!

بلند شدم و به علی گفتم به خوردن کوسش ادامه بده. یه خورده بعد شهناز رو بیشتر خم کردم رو مبل و حالت خوابیده گرفت و به علی گفتم بره پیش مامانش بشینه. علی هم، هم زمان کیرش تو دستش بود و داشت می مالیدش. گفتم با سینه های مامانش ور بره و بخورتوشن براش. علی شروع کرد به خوردن سینه های مامانش و محکم مثل یه بچه کوچیک مک می زد و گاهی مثل وحشیا به جون سینه های مامانش می افتاد. شهناز هم قوربون صدقه علی می رفت.

پاهاش رو بردم بالاتر تا کونش بیشتر بره تو هوا و خم بشه. کیرم رو بدون معطلی کردم تو کوسش. خانم ها همیشه میگن یواش یواش این کار رو انجام بدین ولی برای شهناز نباید این کار رو می کردم چون خودش هم می خواست! کیرم تا ته رفت تو کوسش و محکم با یه ضربه خودمو بهش چسبوندم. کیرم باریک بود و کوس اون هم به اندازه کافی خیس و باز بود. شروع کردم به کردن. آب کوسش از بغلای کیرم سرازیر شده بود و مایه سفید رنگی که از کوسش درومده بود رو کیرم بود با هر بار درومدن از کوسش می تونستم ببینمش.

با داشتن ساعت میشد هر کاری کرد پس می خواستم هر چیزی که تو ذهنم اون موقع می گذشت و جز فانتزیام بود رو عملی کنم. کیرم رو از کوسش درآوردم و بردم سمت سوراخ کونش و فشار دادم!

شهناز: نه، اونجا نه، درد داره!
پویا: خفه شو جنده، تو الان مال منی، هر چی من بگم! علی دهن مامانتو ببند، ازش لب بگیر.

کیرم رو که خیس بود فشار دادم تو کونش و سعی کردم سریع بکنم تو کونش! هرچی زور داشتم فشار دادم و به خاطر خیس بودن کیرم، سریع عرض چن ثانیه کیرم رفت تو کونش و شهناز خودش به سمت بالا کشوند و همون طور که با علی داشت لب می گرفت یه آه کشید و از صورتش می شد تشخیص داد که درد داره.

شروع کردم به کردن کونش و کونش رو تا اونجا که میشد بردم بالا و کمرش رو خم کردم و شروع کردم کرن اون کون و خودم رو به کوس تپلش میزدم و آه می کشید و با علی لب می گرفت. سینه هاش که داشت تکون می خورد رو محکم با دستام می مالیدم و تا اونجا که بهم اجازه می دادم دو دستام میچلوندم و فشار می دادم.

پویا: علی بیا پشت من بشین، می خوام کیرم رو نوبتی تو کوس و کون مامان شهنازت بکنم!

علی هم بدون معطلی میومد و اصلا چیزی نمی گفت. کیرم رو درآوردم و علی کم کرد کردش تو کوس مامانش و منم تو همون حالت که خم شده بودم و دستم پشت پاهاش بود و خمش کرده بودم رو سینه هاش شروع کردم به کردن کوسش. باز درآوردم و علی کرد تو کون مامانش و مدام یان کار رو هر چند ثانیه یک بار انجام می دادم. دهن شهناز باز شده بود و چشماش گرد شده بود و شهوت و درد تو صورتش موج می زد و نمی تونست چیزی بگه!

شهناز: وااااای، پاره شدم، ژر خوردم، غلط کردم، دیگه نمی خوام!
پویا: خفه شو جنده خانم، هنوز اولشه، باید بیشتر ژر بخوری! علی، بیا برو رو مبل بشین! جنده خانم، پاشو برو رو علی بشین!
شهناز: باشه چشم!
پویا: نه اونجور، رو به من، کیر علی رو بکن تو کونت!

شهناز رفت رو علی، پشت بهش نشست و پاهاش رو گذاشت رو مبل و علی هم کمک کرد کیرش رو کرد تو کون مامامنش و منم اومدم جلو و پاهای شهناز رو بردم بالا و کیرم رو سریع تا ته چپوندم تو کوسش و شروع کردیم به کردن. دستامو کردم زیر کونش و کونش رو بالا پایین می کردم تا کیر علی هم تو کونش تکون بخوره و خودمم محکم کوسش رو ژر می دادم.

شهناز: فداتون بشم، قوربون هر دوتون برم، شما عشقای منید! منو بکنید، ژرم بدید! آه دارم میام!

ما هم اینقدر شهوتی شده بودیم که دیگه نا نداشتیم ادامه بدیم! خصوصا خودم که دیگه با انجام این کارا، دیگه نایی برای کیرم نمونده بود و پوستش کنده شده بود!

شهناز: آبتونو بریزد داخل! سوراخامو پر کنید فداتون بشم! کوس و کونم رو پر آب کنید!

ما هم اینقدر ادامه دادیم تا آبمون اومد و آبم رو خالی کردم تو کوسش و علی هم با آه و ناله هاش مشخص بود داره آبش رو خالی می کنه تو کون مامامنش!

همین طور لم داده بودم رو شهناز و رو هم بودیم و کوس کون شهناز هم کماکان پر بود از کیر و آبای ما! بلند شدم و شهناز هم از رو کیر علی بلند شد و وسط ما نشست و با دستاش کیرای ما رو ماساژ میداد و نوبتی ازمون لب می گرفت.

شهناز: برای اولین بار بود که این قدر حال کردم و تجربه جدید بود برام تو این همه سال!
علی: واقعا، عالی بود پویا، دستت درد نکنه! خیلی خوب مامان شهناز رو کردی! تا حالا ندیده بودم این طور لذت ببره! خودم که دیگه گفتن نداره! تا حالا تجربه این طوری نداشتم! بیشتر می نشستم و به دادن مامانم نگاه می کردم و اصلا بهم نمی گفتن تو کردنش هم مشارکت داشته باشم!
پویا: قابلتون رو نداشت! من دیگه باید برم، خیلی خستم شده!
شهناز: کجا عزیزم، شام رو همینجا بمون!
علی: آره پویا، بمون، شب هم بمون اصلا اینجا پیش خودمون!
شهناز: آره بمون عزیزم، تن من تنها نباشه شب باز (چشمک زد به من)!
پویا: نه نمیشه، آخه من شبا زیاد بیرون نبودم تا الان، مامان بابام گیر میدن و بعدشم، فردا باید برم سر کار!
شهناز: باشه عزیزم!

تا دم در هر دوشون منو بدرغه کردن و شهناز هم یه رودوشی انداخت رو تنش و همین طوری لخت تا دم در حیاط با من اومد و علی هم یه شورت فقط پوشید.

شهناز: پویا، فردا می بینمت! کلی کار داریم با هم باز!
علی: آره پویا، رفتی دیگه اینجوری نباشی که پشت سر خودتو نگاه نکنی و نیای دیگه و فراموش کنی مارو!
پویا: خیالتون تخت، میام باز! راستی شمارهتونم بهم بدین!

دیگه خداحافظی کردم و رفتم خونه. همه خونه بودن و مامان هم پرسید تا الان کجا بودم که گفتم پیش دوستم بودم و رفتم تو اتاق رو تختم لم دادم. به اتفاقات امروزم فک می کردم و به کارایی که کردم و به کارایی که می تونستم انجام بدم و تو ذهنم میومد و انجام نداده بودم. دیگه افسوس فایده نداشت، برای دفعات بعد انجام می دادم!

دیگه خسته بودم و ذهنم رو آزاد کردم و به کارایی که می توتنم انجام بدم فک می کردم. با خودم فک می کردم می تونم پولدار بشم با این ساعت؟! می تونم مثل اون مرد که ساعت، قبلا دستش بود (قسمت اول)؟! و خیلی چیزای دیگه!

باید تغییرات اساسی به زندگیم می دادم! باید از این وضعیت اسفبار خارج می شدم. قصد داشتم از فردا کارای اساسی تری انجام بدم. دیگه باید وضعیت مالی خودم رو بهتر می کردم. چرا باید همیشه برای دیگران کار کنم اونم با یه حقوق چندرغاز؟!

دیگه سعی کردم به چیزی فک نکنم و فردا برای بهتر شدن و تغییر مسیر زندگیم اقدام کنم. اقدامی که مسیر کل زندگیم رو تغییر می داد و یه دگرگونی خاصی در اون ایجاد می کرد.

دیگه من باید یه پویای جدید می شدم!

پایان فصل اول؛ منتظر فصل دوم باشید!


لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#79 | Posted: 16 Apr 2019 11:07
اخ یه کوس میخوام محشر باشه بخورمشششششش

عشق فقط یک بار در انسان بروز میکند . علاقمند به گفتگو با بانوان لوتی و‌دوستی پایدار
     
#80 | Posted: 16 Apr 2019 11:25
واقعا عالی بود,ایول داری. اگه با همین روند و سرعت پست بزاری واقعا دیگه هیچ ایرادی نمیشه بهت گرفت, فقط امیدوارم بین فصل ۱ و ۲ وقفه نیفته.
موفق باشی
     
صفحه  صفحه 8 از 15:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  14  15  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites