داستان سکسی ایرانی

ققنوس


صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »
 
#31   Posted: 5 Jun 2020 21:56
قسمت هفتم:

عشق و شهوت




مارال حسابی به خودش رسیده بود. مخصوصا وقت زیادی صرف آرایش چشم‌هاش کرده بود. با اینکه مثل همیشه قبل از بیرون اومدن از خونه جر و بحث مفصلی با مادرش کرده بود و می‌دونست موقع برگشت هم باز برنامه همونه، تصمیم گرفته بود به هیچ چیز به جز زمانی که قرار بود با ایمان بگذرونه فکر نکنه.


اتاق ایمان تمیز و مرتب و ساده بود. انتظار همچین اتاقی رو نداشت. کتابخونه‌ی جمع و جورش و استیکرهای فان روی لپتاپش نظر مارال رو جلب کرده بودن. نمی‌دونست از قرار اون روز باید چه انتظاری داشته باشه. اولین بار بود که ارسلان نبود و مارال تو جایی غیر از خونه‌ی ارسلان قرار بود با کسی بخوابه. این بار لباس اضافی نیاورده بود. مانتو و شالش رو گذاشت روی صندلی چرخ‌دار جلوی میز لپتاپ و خودش با تاپ و شلوار جینش نشست روی تخت منتظر. معلوم نبود چرا ایمان بعد از راهنمایی کردن مارال به سمت اتاق هنوز خودش نیومده بود.


ایمان با یه بشقاب میوه و یه کاسه‌ی کوچک آجیل وارد اتاق شد. مارال گیج شده بود. انگار نه انگار که قرارشون در ازای پول بوده. این رفتار ایمان باعث می‌شد فکر کنه رابطه‌شون چیزی غیر از سکس پولیه ولی سعی می‌کرد جلوی خودش رو بگیره چون می‌دونست به هیچ وجه همچین چیزی که تو سرش می‌گذشت نمی‌تونست اتفاق بیفته. شاید اگه جور دیگه‌ای با ایمان آشنا شده بود ممکن بود ولی الان نه. همه‌ی این فکر و خیال‌ها تو چند ثانیه از ذهنش عبور کرد. دوست داشت یه جوری سر صحبت رو باز کنه: «نیلی بهت میاد.» ایمان جواب داد: «مرسی. نمی‌دونستم. بیشتر می‌پوشم.» و لبخندی زد و روی تخت کنار مارال نشست و ادامه داد: «ببخشید معطل شدی. فکر کردم بعد از سکس می‌چسبه.» مارال از اینکه فهمیده بود ایمان می‌خواد وقت بیشتری رو اونجا بمونه ذوق کرده بود. با بوسه‌ی ایمان دیگه هیچ چیز اهمیتی نداشت. دوست داشت ایمان تمام بدنش رو لمس کنه. از حس کردن ایمان تو وجود خودش بهترین حس دنیا رو می‌گرفت. این بار هر دو حتی بیشتر از بار اول از سکس لذت برده بودن. گذر زمان رو اصلا نفهمیده بود و فقط می‌دونست دوست نداره از بغل ایمان بیرون بیاد. هر دو خسته از سکس روی تختی که به زحمت برای هر دو جا داشت فقط با لباس زیر دراز کشیده بودن و مارال سرش رو روی بازوی ایمان گذاشته بود و ایمان با انگشت‌هاش آروم آروم روی دست و بدن مارال می‌کشید. هر کدوم با دست آزادشون مشغول خوردن زردآلو بودن و درباره‌ی انفجار دیشب حرف می‌زدن. کمی که گذشت مارال پرسید: «خیلی دوست دارم یه سوالی ازت بپرسم. امیدوارم ناراحت نشی.»


ـ بپرس. نمی‌شم.
ـ ببین رابطه‌ای که با هم داریم با این کاری که الان داریم می‌کنیم با هم نمی‌خونن.
ـ سوال بود الان؟ (خندید.)
ـ نه منظورم اینه که تو با همه اینجوری هستی؟
ـ من کلا دوست دارم از وقتی که با کسی می‌گذرونم لذت ببرم. آره.
ـ یعنی برات فرقی نداره...
ـ نه فرقی نداره کیه و چی کار می‌کنه و چرا اون کار رو می‌کنه. هر کسی یه داستانی داره دیگه. من که جای اون آدم نبودم بدونم همون کار رو می‌کردم یا نه.
مارال خیالش راحت شده بود که ایمان دید بدی به کاری که مارال می‌کنه نداره ولی باز فکر می‌کرد که نیازه بهش توضیح بده: «واقعا تحت فشارم. حتما قضیه‌ی پارسال رو می‌دونی دیگه.»
ـ گفتم که واقعا مهم نیست. حتما دلیلت برای خودت قانع‌کننده‌ست و همین کافیه. آجیل بزن جای این حرفا.
ـ راست می‌گی. هر کی داستانی داره ولی داستان من از اول تا آخرش فقط استرس و بدبختیه.
ـ زندگی همه همینه. یکی بیشتر یکی کمتر. سخت نگیر. می‌گذره.
ـ قبول ندارم. مثلا خود تو...
ـ منم داستان خودمو دارم.


مارال که متوجه تغییر حال و چهره‌ی ایمان شد دیگه ادامه نداد و بحث رو عوض کرد. یه ساعت تمام از خانواده و خوشی و ناخوشی حرف زدن. مارال به خاطر زنگ‌های متعدد پدر و مادرش مجبور بود برگرده. قبل از رفتن به ایمان گفت: «خیلی خوش گذشت بهم. مرسی.» ایمان جواب داد: «قربونت. فردا هم کسی خونه نیست اگه تونستی بیا.» مارال از خدا خواسته گفت: «باشه. فقط دیگه چیزی برای ارسلان نریز. خودم هم بهش می‌گم.» ایمان گفت: «نمی‌شه که...» مارال اصرار کرد: «نه دیگه فردا رو خودم دوست دارم بیام.» ایمان دیگه اصرار نکرد و مارال رفت خونه. بعد از تحمل کردن غرهای پدر و مادرش رفت توی اتاق به ارسلان خبر داد که فردا با ایمان قرار گذاشته. ارسلان اولش کمی شاکی شد ولی دوست نداشت مارال خلاف میل خودش کاری رو انجام بده و بحث رو ادامه نداد.


ارسلان تمام اون روز رو بیرون از خونه گذرونده بود. بدون حضور پدرش و سیاوش نمی‌خواست تو خونه با شهره تنها باشه. ساعت 12 تازه برگشته بود خونه. در اتاق بغلی بسته بود و خیالش راحت شد که شهره خوابه. در اتاق خودش رو بست و مشغول عوض کردن لباسش شد. هوا انقدر گرم بود که حتی کولر هم اثری نداشت. تصمیم گرفت اون شب فقط با یه شورت بخوابه. روی تخت دراز کشید ولی خوابش نمیومد. به محض اینکه چراغ مطالعه‌ی کنار تخت رو روشن کرد، در اتاقش باز شد. برگشت سمت در. شهره با لباس خواب کوتاهی تو چهارچوب در وایساده بود. ارسلان شوکه شده بود و نمی‌دونست باید چی کار کنه. همون‌طور بی‌حرکت روی تخت تکیه داد بود به پشتی تخت و کیرش داشت کم کم راست می‌شد.


شهره بدون حرف اومد نشست روی تخت. ارسلان همون‌طور فقط نگاهش می‌کرد. حالا دیگه می‌تونست کامل تو نور چراغ مطالعه ببینه که هیچی زیر لباس خواب تنش نیست. شهره آروم آروم دستش رو برد زیر شرت ارسلان. وقتی انگشت‌هاش رو دور کیر ارسلان حلقه کرد، پیشآب ارسلان راه افتاد و لکه‌ش روی شورت معلوم شد. شهره چند باری کیر رو تو دستش بالا و پایین کرد و خم شد پایین. شورت رو داد پایین تا زیر تخم‌های ارسلان و لبش رو گذاشت روی سر کیر. آه ارسلان بلند شد. جوری کیرش رو می‌خورد انگار سال‌هاست منتظر این لحظه بوده. ارسلان چشم‌هاش رو بسته بود و داشت لذت می‌برد. شهره آروم گفت: «بلند شو.» ارسلان بلند شد و شهره همون طور دست‌هاش رو گذاشت روی تخت و خودش خم شد. ارسلان خواست از کاندوم‌هایی که برای قرارهای مارال خریده بود استفاده کنه ولی شهره گفت نمی‌خواد. ارسلان هم رفت پشت سرش. دست‌هاش رو گذاشت روی پهلوهای شهره و کمی لباس خواب رو داد بالا. تو همون نور کم هم معلوم بود چه بدن سفیدی داره. باورش نمی‌شد داره بدن لخت شهره رو از نزدیک می‌بینه و از اون بیشتر باورش نمی‌شد که انقدر از تصوراتش بهتره. کیرش که کاملا سیخ شده بود رو از پشت گذاشت روی کس شهره. با حرکت دادن کیرش رو کس متوجه شد کسش حسابی خیس شده. از این کس‌های حسابی گوشتی بود. سر کیرش که رفت تو، شهره بی‌اختیار جون جون گفتنش شروع شد و ارسلان رو دیوانه کرد. شروع کرد به تلمبه زدن. حرکت کیرش تو کس گرم و مرطوب شهره باعث می‌شد ناخودآگاه دست‌هاش رو محکمتر به پهلوهای شهره فشار بیاره. صدای شهره و قربون‌صدقه رفتن‌هاش مدام حشری‌ترش می‌کرد. کمی خم شد روی شهره و از پشت دستش رو دراز کرد و برد زیر لباس شهره و سینه‌اش رو گرفت. محکم فشارش می‌داد و محکم‌تر تلمبه می‌زد. صدای آه و لذت شهره تمام اتاق رو پر کرده بود و با بلندترین آهش فهمید که ارضا شده و به تملبه زدنش ادامه داد. شهره دیگه بی‌حال شده بود و ارسلان هم با ضربه‌ی بعدی تمام آبش رو با فشار خالی کرد تو کس شهره. به عمرش اینجوری خالی نشده بود. شهره خودش رو کمی جمع کرد و بدون حرف رفت بیرون. ارسلان همون‌طور روی تخت افتاد. باورش نمی‌شد چی اتفاقی افتاده بود. تازه داشت به عواقبش فکر می‌کرد ولی نمی‌تونست منکر لذتی که برده بود بشه.


فردای اون روز قبل از اینکه مارال بخواد بره پیش ایمان با ارسلان پشت مجتمع لاله همدیگه رو دیدن. مارال از حسش به ایمان گفت و اینکه نمی‌خواد این حس خوب رو با گرفتن پول ازش خراب کنه. تو همین مدت انقدر با هم صمیمی شده بودن که مارال حتی جزییاتی از سکسش با ایمان رو هم برای ارسلان تعریف کرد و اینکه دوست نداشت حتی از بغلش بیرون بیاد. می‌دونست رابطه‌ی خاصی بینشون نمی‌تونست پیش بیاد و می‌دونست خیلی زوده تا در مورد ایمان قضاوت کنه ولی حسی که داشت رو هم نمی‌تونست نادیده بگیره. ارسلان با شنیدن حرف‌های مارال یاد سکس خودش با شهره افتاد ولی کوچکترین وجه مشترکی نتونست پیدا کنه. مطمئن بود اتفاقی که بین خودش و شهره افتاده فقط بر اساس شهوت بوده و گذراست نه بر اساس علاقه یا هر چیز دیگه‌ای. تصمیم گرفت فعلا چیزی به مارال نگه و خودش قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته قضیه رو حل کنه. البته اگه میلش به سکس مجدد با شهره بهش اجازه می‌داد.


 
     
  
 مرد
#32   Posted: 6 Jun 2020 00:18
عالیه رابطه شهره و ارسلان جذابش کرد
 
     
  
 زن
#33   Posted: 6 Jun 2020 10:15
دمت گرم
 
     
  
 مرد
#34   Posted: 6 Jun 2020 10:16
عالیه
 
     
  
 مرد
#35   Posted: 6 Jun 2020 10:16
عالیه
 
     
  
 
#36   Posted: 6 Jun 2020 14:14
دمت گرم
 
     
  
 مرد
#37   Posted: 6 Jun 2020 14:47
ممنون از اینکه هر روز میزاری
 
     
  
 مرد
#38   Posted: 6 Jun 2020 15:36
 
     
  
 
#39   Posted: 6 Jun 2020 22:27
ممنون از همگی بابت کامنت‌هاتون

قسمت هشتم:

منفرد




ایمان در رو برای مارال باز کرد و مارال برای اینکه توسط همسایه‌ها دیده نشه سریع وارد شد. وقتی دید ایمان دوباره تیشرتی که مارال دوست داشت رو پوشیده خیلی خوشحال شد. دوست داشت زودتر بپره بغلش و لب‌هاش رو ببوسه ولی جلوی خودش رو گرفت. مارال خودش رفت سمت اتاق ایمان و ایمان هم دوباره با تنقلات بهش اضافه شد. مارال اون روز یه سوتین و شورت مشکی و جوراب شلواری مشکی نازکی پوشیده بود که حسابی جذابش کرده بود.


وقتی لباسش رو درآورد و روی تخت دراز کشید، چشم‌های ایمان برقی زد و بی‌اختیار لبخند روی لبش نشست. رفت روی تخت کنار مارال دراز کشید. کوچک بودن تخت باعث می‌شد به هم نزدیکتر باشن. همون طور که دستش رو روی پهلو و رون مارال می‌کشید و جوراب شلواریش رو حس می‌کرد با شور و حرارت زیادی لب‌های مارال رو می‌بوسید. آروم زمزمه کرد: «خیلی سکسی شدی امروز.» مارال که هیجان‌زده شده بود تیشرت ایمان رو درآورد و پرت کرد سمت دیگه‌ی اتاق. ایمان خودش شلوارکش رو درآورد و نشست پایین تخت و خواست بیاد سمت مارال که مارال جلوش رو گرفت و ازش خواست همون جا بشینه. ایمان دست‌هاش رو به عقب تکیه‌گاه کرده بود و پاهاش از دو طرف تخت آویزان بود. مارال همون‌طور که دراز کشیده بود کمی بالاتنه‌ش رو بلند کرد و پاهاش رو گذاشت رو کیر ایمان. با هر مالشی که به کیرش می‌داد سیخ‌تر می‌شد و می‌خواست شورت رو جر بده و بیاد بیرون. مارال از دیدن صورت ایمان که معلوم بود چقدر حشری شده خودش هم شدیدا حشری شده بود. از ایمان خواست شورتش رو در بیاره. کیر شق‌شده‌ش رو بین کف دو تا پاهاش گرفت و به مالیدنش ادامه داد. صدای نفس‌های ایمان بلند شده بود. یه کم دیگه ادامه داد و دیگه می‌خواست ایمان رو تو خودش حس کنه و ازش خواست بیاد جلو. ایمان هم که نمی‌تونست بیشتر از این صبر کنه سریع مارال رو کامل لخت کرد. شروع کرد با ولع به خوردن گردن و سینه‌های مارال. نوکشون کاملا سفت شده بود. ایمان که از فوت‌جاب مارال حسابی کیف کرده بود خواست تلافی کنه و رفت سمت کسش. مارال از برخورد ته‌ریش ایمان به بین پاهاش از لذت کمی لرزید و خودش رو بیشتر به سمت ایمان بالا آورد. ایمان چند دقیقه‌ای مشغول زبون زدن کس مارال و مالیدن سینه‌هاش بود و کیرش ذره‌ای نخوابیده بود. صدای آه مارال که خیلی بلند شد، ایمان اومد بالا و خواست کاندوم بذاره ولی مارال گفت لازم نیست. دوست داشت کیرش رو بدون هیچ واسطه‌ای تو خودش حس کنه. ایمان با یه فشار کیرش رو تو کس خیس مارال فرو کرد و مشغول تلمبه زدن و بوسیدن گردن مارال شد. سینه‌های مارال بین بدن هر دوشون از شدت تلمبه‌های ایمان می‌لرزید و حس خوبی به هر دوشون می‌داد. مارال از حس کردن رگ‌ها و حرکات کیر ایمان تو کسش دیگه بیشتر از این نمی‌تونست لذت ببره. با هر بار جلو عقب شدن آه هر دوشون بلند می‌شد. بعد از چند تلمبه‌ی دیگه ایمان دم گوش مارال آهی کشید و کیرش با چند تا لرزش تمام آبش رو خالی کرد تو کس مارال. مارال از برخورد گرمای نفس ایمان و حس کردن لرزش‌های کیرش و گرمای آبش جوری ارضا شد که تا حالا نشده بود. ایمان که خیس عرق شده بود خودش رو روی تخت به سختی کنار مارال جا کرد: «عجب سکسی بود.» مارال که هنوز نفس‌نفس می‌زد گفت: «آره. خیلی خوب بود.»


ایمان بلند شد و یه حوله برداشت تا خودش رو خشک کنه و مارال هم رفت خودش رو یه کم تمیز کنه و هر دو لباس زیرشون رو پوشیدن و دوباره رو تخت مثل روز قبل تو بغل هم دراز کشیدن و مشغول خوردن و گپ زدن شدن. از هر دری حرف زدن. مکالمه‌شون بدون نیاز به هیچ تلاش اضافی خود به خود پیش می‌رفت. مارال از علاقه‌ش به نجوم و ستاره‌ها می‌گفت و ایمان از علاقه‌ش به سینما. دوست داشت کارگردان بشه. مارال از بین حرف‌هاشون فهمید که ایمان قصد داشته بدون سربازی و قاچاقی از کشور خارج بشه ولی از ترس اینکه سالم نرسه و به اصرار مادرش منصرف شده و برای همین دیرتر سرباز شده. مارال هم کمی از شرایط خودش و خانواده‌ش برای ایمان گفت ولی می‌ترسید اگه خیلی سفره‌ی دلش رو براش باز کنه زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کنه این ثانیه‌ها و همین رابطه‌ی کوتاه با ایمان رو از دست بده. تو همین فکر بود که ایمان گفت: «من قبلا تو رو تو محوطه می‌دیدم فکر می‌کردم خیلی جدی و بی‌اعصاب باشی.» مارال خندید و جواب داد: «بیرون همون جوریم اتفاقا.»


ـ اوه اوه پس شانس با من یار بوده تو رو همیشه تو خونه دیدم.
ـ آره بیرون گرگم تو خونه آهو. (خودش رو کمی بیشتر به ایمان چسبوند.)
ـ با این چشم‌ها همیشه آهویی. (خم شد به سمت مارال و بوسیدش.)
اون روزها مارال مدام خودش رو سرزنش می‌کرد که چرا پیشنهاد ارسلان رو قبول کرده و اگر از اون طریق با ایمان آشنا نشده بود شاید آینده‌ای براشون وجود می‌داشت ولی از طرفی هم می‌دونست ممکن بود هیچ‌وقت این آشنایی صورت نمی‌گرفت اگه به خاطر ارسلان نبود. همین حس ضد و نقیض خیلی ذهنش رو مشغول می‌کرد. ایمان پرسید: «چی شد باز رفتی تو فکر؟»
ـ هیچی. چیزی نیست.
ـ اصرار نمی‌کنم ولی اگه خواستی خودت بگو.
ـ باشه حتما.


اون روز علی رغم تماس‌های پدر و مادرش مارال تصمیم گرفت بیشتر بمونه پیش ایمان و یه بار دیگه طعم سکس باهاش رو بچشه. حالا بعد از مدت‌ها دو تا چیز تو زندگیش داشت که براش ارزشمند بودند. دوستیش با ارسلان و احساسش به ایمان.


ارسلان اما بر عکس مارال روز خوبی نداشت و فکر اتفاقی که بین خودش و شهره افتاده بود مثل خوره افتاده بود به جونش. هم دوست داشت دوباره تجربه‌ش کنه و هم می‌دونست آخر و عاقبت خوشی نداره. دیگه حتی جرات نمی‌کرد پا تو خونه بذاره و صبر کرد تا شب که پدرش از سفر برگرده و با کمترین ارتباط ممکن با شهره رفت تو اتاقش. غیر عادی بودن رفتار شهره رو هم می‌تونست خوب حس کنه. اگه پدرش می‌فهمید روزگار هر دوشون سیاه بود.


عصر روز بعد دوباره با مارال پشت مجتمع لاله مشغول سیگار کشیدن بودن که بالاخره قضیه‌ی سکس خودش و شهره رو برای مارال تعریف کرد. مارال که چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود فقط وای وای می‌کرد. ارسلان گفت: «خودم می‌دونم چه غلطی کردم تو نمی‌خواد دیگه انقدر جو بدی.»


ـ ارسلان. وای. چرا این کار رو کردی آخه؟
ـ بابا خودش اومد اتاق.
ـ ردش می‌کردی بره خب.
ـ دیگه تو هم اون صحنه رو می‌دیدی نمی‌تونستی.
ـ چی چیو نمی‌تونستی؟ زن باباته احمق.
ـ خیلی ممنون که گفتی. تا الان نمی‌دونستم.
ـ حالا می‌خوای چی کار کنی؟
ـ اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم.
ـ ببین برو بشین باهاش حرف بزن. اونم قطعا نمی‌خواد بابات خبردار بشه. یه شب بوده تموم شده رفته.
ـ من اصلا نمی‌تونم دیگه نزدیکش بشم حتی. خیلی وضع ناجوریه.
ـ مجبوری دیگه ارسلان. نمی‌تونی بذاری همین‌جوری بمونه. باید خیال خودت رو راحت کنی.
ـ عجب گیری کردیما.
ـ دیگه اون موقع که داشتی عشق و حال می‌کردی فکر این چیزاش رو هم می‌کردی.
ـ حالا نمی‌خواد واسه من مادر ترزا بشی. آقاتون چه طورن؟ خوش گذشت؟ (از اینکه حس می‌کرد مارال نگرانشه و دوست نداره تو دردسر بیفته حس خوبی پیدا کرده بود.)
ـ به تو ربطی نداره. (نیشش باز شد.)
ـ هیچی دیگه. از دست رفتی تو.
ـ خفه شو. چیزی نیست اصلا. یعنی نمی‌تونه چیزی باشه.
ـ چرا؟
ـ چون که ...


صدایی حرفش رو قطع کرد: «خانم مرندی یه لحظه تشریف میارید؟» صدای منفرد بود. تمام بدن مارال یخ زد. سیگار از دستش افتاد. نمی‌دونست باید چی کار کنه. ارسلان گفت: «فرمایش؟» منفرد جواب داد: «عرض کردم خانم مرندی.» ارسلان با عصبانیت گفت: «منم عرض کردم فرمایش؟» منفرد خیلی جدی جواب داد: «بچه جون وقتی کسی آدم حسابت نمی‌کنه خودت حدت رو بفهم.» ارسلان بلند شد بره سمتش ولی مارال دستش رو گرفت. زیر لب گفت: «ولش کن. شر میشه. بذار برم ببینم چی میگه.» ارسلان پشت سر مارال راه افتاد. منفرد گفت: «تنها تشریف بیارید.» ارسلان آروم گفت: «بزنم مرتیکه گوریل رو نصف کنما.» مارال با نگاه بهش فهموند که وضع رو از این بدتر نکنه و خودش با بدنی لرزان همراه منفرد رفت.


از محوطه کاملا خارج شدن. تو خیابون پشتی وارد یه کوچه‌ی بن‌بست خلوت شدن و منفرد بالاخره برگشت رو به مارال و گفت: «خب. منو که حتما یادت هست.»


ـ بله.
ـ می‌دونی چه کارهایی می‌تونم بکنم دیگه؟
ـ بله.
ـ پس انقدر از دست من فرار نکن. خب؟
ـ چشم.
ـ باریکلا. حالا هم زودتر میرم سر اصل مطلب. دوست داری همه بفهمن تو خونه‌ی آقای شریفی چه غلطی می‌کنی؟
ـ نه. (با اینکه از قبل هم می‌دونست منفرد چی می‌خواد بگه ولی دیگه تموم دنیا رو سرش خراب شد.)
ـ دوست داری همه بفهمن که این دو روز با پسر آقای فخرایی چه غلطی می‌کردید تو خونه‌شون؟
ـ نه. (با خودش فکر می‌کرد آخه این آدم چه جوری از همه چیزش خبر داره.)
ـ پس دیگه از دست من فرار نکن. خب؟
ـ چشم.
ـ حالا اگه نمی‌خوای آبروی خودت و خانواده‌ت دوباره بره باید مثل بچه‌ی آدم به حرف‌های من گوش بدی.
ـ چشم. (می‌لریزد و وحشتش بیشتر از همیشه شده بود.)
ـ فردا ساعت 5 میای طبقه‌ی ششم مجتمع خودمون. همون که 3 واحد خالی داره. فهمیدی؟
ـ بله.
ـ فکر اینکه به کسی مخصوصا این پسره که باهات بود بگی هم از سرت بیرون کن.
ـ چشم.
ـ باریکلا دختر خوب. (مارال رو همون طور ول کرد و رفت.)


ارسلان که یواشکی تعقیبشون کرده بود بعد از دور شدن منفرد دوید تو کوچه و مارال رو که می‌لرزید و گریه می‌کرد بغل کرد و به ماشینی که اونجا بود تکیه داد: «چی شد؟ چی گفت؟ فهمیده بود؟» مارال با گریه جواب داد: «آره.»


ـ ببین تو نگران نباش من گردن می‌گیرم.
ـ چیو گردن می‌گیری؟ منو دیده اومدم خونه‌تون و رفتم پیش ایمان.
ـ ای بابا. چه جوری همه رو فهمیده آخه؟ چی می‌خواد؟
ـ گفت فردا برم پیشش.
ـ کجا؟
ـ 3 تا واحد خالی داره تو مجتمع ما. گفت برم اونجا.
ـ گه خورد. منم میام.
ـ نه گفت کسی بفهمه آبروم رو می‌بره دوباره. این بار دیگه نابودم می‌کنن.
ـ یعنی می‌خوای بری؟
ـ مجبورم.
ـ سکس می‌خواد یعنی؟
ـ حتما دیگه. (دوباره بغضش ترکید.) یه روز من نمی‌تونم خوشحال باشم. فقط یه روز.
ـ این جوری نمی‌شه که. این می‌خواد حالا هی باج بگیره.
ـ زورش می‌رسه دیگه.
ـ غلط کرده مرتیکه جاکش.
ـ هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم.


ارسلان به فکر فرو رفته بود و خودش رو هم تو موقعیتی که مارال توش گیر افتاده بود مقصر می‌دونست. زیر بغلش رو گرفت و بردش به سمت مجتمع. باید یه فکری می‌کرد وگرنه مارال تا مدت‌ها باید تمام خواسته‌های منفرد رو بی چون و چرا اجرا می‌کرد.


 
     
  
 
#40   Posted: 6 Jun 2020 22:32
قسمت نهم:

لذت ناخواسته




مارال تمام اون شب و صبح فردای اون روز رو با ترس اینکه منفرد چه بلاهایی می‌تونه سرش بیاره گذروند. حتی چت کردن با ایمان هم حالش رو بهتر نمی‌کرد. هر چی بیشتر می‌شناختش بیشتر ازش خوشش میومد ولی فعلا منفرد داشت همه چیز رو دوباره نابود می‌کرد. برای عصر قبل از رفتن پیش منفرد با ارسلان قرار گذاشت و سعی کرد با موسیقی گوش دادن حواسش رو پرت کنه.


ارسلان هم حالا به غیر از عذاب وجدان سکس با شهره، به خاطر اینکه باعث شده بود مارال تو این موقعیت قرار بگیره هم خودش رو سرزنش می‌کرد. صبح اون روز وقتی از خواب بیدار شد صدای رفتن پدرش و سیاوش رو شنید. از اونجایی که نمی‌خواست با شهره تنها بمونه و فعلا هم برنامه‌ای برای حرف زدن باهاش نداشت، تیشرت و جینش رو پوشید و کلاهش رو مثل همیشه رو به عقب گذاشت روی سرش و آروم در اتاق رو باز کرد. از لای در نگاهی انداخت و اثری از شهره ندید.


یواش رفت سمت در که بره بیرون که شهره از پشت سرش گفت: «تا کی قراره در موردش حرف نزنیم؟» ارسلان برگشت و شهره رو دید که آرایش‌کرده با یه لباس مجلسی یقه‌باز که تا بالای زانوش بود، وسط هال وایساده. ارسلان گفت: «حرفی نداریم بزنیم. یه اشتباهی بود که بهتره فراموشش کنیم.» شهره با همون لحن اغواگرش و جوری که انگار 20 سال از سن واقعیش کوچکتره گفت: «یعنی واقعا دیگه نمی‌خوای؟» ارسلان که انتظار نداشت برخورد شهره با اون اتفاق این باشه و به جای فراموش کردنش بازم بخواد تجربه‌ش کنه، گفت: «نه. همون یه بارم اشتباه بود.» شهره کم‌کم به سمت ارسلان اومد و جلوش وایساد. قلب ارسلان تند تند می‌زد. بوی عطر شهره و برآمدگی‌های بدنش تو اون لباس دوباره داشت عقل رو از سرش می‌برد. شهره گفت: «ما که یه بار اشتباه کردیم خب چی ایرادی داره بازم...» ارسلان حرفش رو قطع کرد: «نمیشه. درست نیست.» شهره با صدای آروم‌تری گفت: «ولی اون شب که به درست و غلطیش کاری نداشتی.» ارسلان که گیج صدا و عطر شهره شده بود داشت با خودش فکر می‌کرد خدایا چقدر این زن حشریه آخه و دست شهره رو روی کیرش از روی جین حس کرد.


با چشم‌هایی که حالا کمی خمار شده بودن دوباره زیر لب داشت می‌گفت که این کارشون درست نیست ولی صداش به مرور کم و کمتر می‌شد و وقتی شهره لبش رو بوسید دیگه چیزی از حرف‌هاش یادش نمیومد. لب شهره روی لب‌هاش بود و با دستش داشت کیر ارسلان رو از روی جین می‌مالید. دستش رو گذاشت دو طرف پهلوی شهره و بردش سمت اپن آشپزخونه. اپن دو قسمتی بود. شهره روی گذاشت روی قسمت پایینی و تکیه‌ش داد به قسمت بالایی و حالا کس شهره درست جلوی کیرش قرار گرفته و فقط لازم بود لباس شهره رو بده بالا و شورتش رو در بیاره و کیر خودش رو هم از تو شورت و شلوارش بکشه بیرون و همین کار رو هم کرد. شهره حالا با پاهای باز و لباسی که تا بالای پهلوش بالا زده شده بود روی قسمت پایینی اپن بود و ارسلان با جین و شورتی که تا بالای زانوش پایین اومده بود دستی به کیرش کشید و سرش رو گذاشت روی کس شهره. از دفعه‌ی قبل می‌دونست مشکلی بابت کاندوم نیست و این بار دیگه نپرسیده بود. کیرش رو فشار داد تو و آه شهره که بلند شد لبش رو گذاشت رو لب‌هاش و با حرارت زیادی مشغول لب گرفتن و تلمبه زدن شد. هر بار که لبش از روی لب شهره کنار می‌رفت صدای آه و ناله‌ی شهره تمام خونه رو پر می‌کرد. کاملا مشخص بود که سال‌هاست سکس خوبی نداشته. ماتیک قرمز شهره حالا روی صورت هردوشون پخش شده بود.


این بار تو روشنایی روز و از جلو بهتر می‌تونست کس شهره رو ببینه و نسبت به چیزی که قبلا حس کرده بود شیارهای بیشتری داشت. همون‌طور به کردن ادامه داد و با دیدن سینه‌های لرزان شهره که می‌خواستن از لباس و سوتینش بیرون بپرن و شنیدن جون دلم گفتن‌های شهره کیرش در حال منفجر شدن بود و همین باعث می‌شد محکم‌تر تلمبه بزنه و شهره هم حشری‌تر بشه. آب کیرش بین سر و صدای شهره و نفس‌نفس زدن خودش خالی شد. شهره هم با فاصله‌ی کمی بعد از حس کردن لرزش‌های کیر ارسلان تو کسش ارضا شد. از پشت سرش دستمال برداشت و به ارسلان هم داد. خودش رو کمی مرتب کرد و به سمت دست‌شویی رفت: «دوباره باید خودم رو درست کنم واسه مهمونی ولی می‌ارزید.» ارسلان اما دوباره حس بدی پیدا کرده بود. موقع سکس با شهره انگار روی آسمون هفتم بود و بعدش ته چاه. کمی از اون حالت در اومد و خواست بره که شهره از دست‌شویی بیرون اومد و گفت: «کجا می‌ری؟ صورتت رو نگاه کردی؟» ارسلان نگاهی به آینه دم در انداخت و دید دور لبش کامل از رژ شهره قرمز شده. شهره دستمال مرطوبی آورد و وقتی ارسلان خواست ازش بگیره ممانعت کرد و خودش مشغول پاک کردن صورت ارسلان شد. با یه دست زیر چونه‌ش رو گرفته بود و با دست دیگه دستمال رو دور لب ارسلان می‌کشید. توانایی خاصی تو سکسی کردن هر کاری داشت. ارسلان هم که انگار وقتی شهره بهش نزدیک می‌شد، جادو می‌شد. صورتش که پاک شد با صدای آرومی خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون. هنوز تا عصر خیلی وقت مونده بود و به هر کدوم از بچه‌ها هم زنگ زد کار داشتن. هدفون رو گذاشت تو گوشش و فولدر آهنگ‌های رپ مورد علاقه‌ش رو پلی کرد و بی‌هدف تو کوچه پس‌کوچه‌ها مشغول راه رفتن شد.


عصر شده بود و مارال مضطرب در حال سیگار کشیدن بود و ارسلان هم تو فکر. ارسلان گفت: «ببین من از دیروز دارم بهت می‌گم بری دیگه هیچی جلودار این آدم نیستا.»


ـ نرم هم بدبخت می‌شم.
ـ داره حرف زور می‌زنه مرتیکه آخه.
ـ دیگه اینم شانس منه.
ـ اگه مدام خواست از این قضیه سو استفاده کنه چی؟
ـ نمی‌دونم دیگه ارسلان. باید برم ببینم چی می‌شه.
ـ می‌خوای بیام تو اون طبقه منتظرت وایسم؟ اگه کمکی چیزی خواستی؟
ـ نه بفهمه به تو گفتم بدتر می‌شه. بعدشم نمیاد تو خونه خودش بلایی سرم بیاره که.
ـ چی بگم. از این کسکش چیزی بعید نیست.
ـ ولش کن نمی‌خوام بهش فکر کنم اصلا. تو چی کار کردی؟
ـ چی رو؟
ـ شهره رو دیگه. حرف زدیش باهاش.
ـ آهان. نه.
ـ آهان نه یعنی چی؟ چرا انقدر لفتش می‌دی؟
ـ دیگه نشد دیگه. (سرش رو انداخت پایین.)
ـ ارسلان؟ (با تعجب) دوباره؟
ـ خودش خواست بابا.
ـ ارسلاااان.
ـ من هی داشتم می‌گفتم درست نیست ولی دیگه نفهمیدم چی شد.
ـ واقعا که.
ـ این اصلا نزدیک من می‌شه من گیج می‌شم نمی‌فهمم دارم چی کار می‌کنم.
ـ جفتمون بدبخت می‌شیم . من می‌دونم.
ارسلان سیگارش رو زیر پاش له کرد و گفت: «شاید هم بعد از تمام این ماجراها بالاخره حالمون خوب شه.»
ـ شعر نگو تو رو خدا.
ـ تنها معلمی که تو مدرسه دوست داشتم معلم ادبیات دهم بود. می‌گفت هیچ وقت اوضاع یه جور نمی‌مونه. تو بدترین شرایط هم باشی حتی اگه بسوزی و خاکستر بشی بعدش یه روز خوب میاد و مثل ققنوس دوباره از تو خاکستر خودت جون می‌گیری.
ـ زده به سرت به خدا. فیلسوف شده واسه من.


ارسلان دیگه چیزی نگفت. اون روز خیلی حال خوبی نداشت. تمام اتفاق‌های این چند وقت اخیر و نزدیک شدن به نتایج کنکور و اینکه حتی هنوز نمی‌دونست می‌خواد برای آینده‌ش چی کار کنه حسابی دمقش کرده بودن. موقع رفتنِ مارال باز هم چند باری پیشنهاد داد که همراهش بره ولی مارال قبول نکرد و خودش راهی واحد‌های خالی منفرد شد.


وقتی رسید هنوز چند دقیقه‌ای تا قرارشون مونده بود. نمی‌دونست باید زنگ کدوم واحد رو بزنه. صدای آسانسور از پشت سرش اومد و منفرد وارد راهرو شد. لباس چهارخونه‌ی آبی و شلوار کتان سورمه‌ای پوشیده بود. عرق‌های زیر بغلش هم به چشم میومد و حال مارال رو از دیدنش بیشتر به هم می‌زد. شاید برای خیلی‌ها ظاهر بدی نداشت ولی برای مارال حال‌به‌هم‌زن‌ترین موجود روی کره‌ی زمین بود.


مارال که کمی از جلوی آسانسور فاصله گرفته بود تا دیده نشه، وقتی دید که منفرد تنهاست جلوتر اومد و سلام کرد. منفرد گفت: «به به. خوبه که سر وقت اومدی.» مارال تو دلش یه فحش کشدار بهش داد و منتظر شد تا در یکی از واحدها رو باز کنه. منفرد اول مارال رو فرستاد داخل و بعد خودش هم وارد آپارتمان شد. آپارتمان کاملا خالی بود و فقط یه سمت هال چند تا جعبه و کیسه و تکه چوب بود و یه سمت دیگه‌ هم یه تشک دو نفره‌ی نسبتا قدیمی.


مارال دوباره ترس برش داشته بود و کمی می‌لرزید. منفرد دستی به شونه‌ش کشید. مارال چندشش شد ولی نتونست تکون بخوره. منفرد گفت: «نترس. خوش می‌گذره.» و زد زیر خنده. تا اون موقع اگه یه درصد هم به قصد و نیت منفرد شک داشت دیگه الان مطمئن بود که قراره چه اتفاقی بیفته. مشغول باز کردن دکمه‌های پیرهنش شد و به مارال هم اشاره کرد که همون کار رو بکنه. منفرد انگار که عجله داشته باشه تمام لباس‌هاش رو سریع درآورده بود. بدنش پرموتر از چیزی بود که مارال فکر می‌کرد. کیرش حتی تو حالت خوابیده هم خیلی کلفت به نظر می‌رسید و شکم سفت و برآمده‌ش بدون لباس بیشتر به چشم میومد. منفرد نگاهی به مارال کرد. بدن سفید و ظریف مارال یکی از زیباترین چیزهایی بود که دیده بود. مارال هنوز شورت و سوتین داشت و منفرد ازش خواست خجالتی نباشه و درشون بیاره. دیدن سینه‌های سر صورتی و سربالای مارال و شیار باریک کس بدون مو و روشنش کیر منفرد رو از شلی و افتادگی درآورد.


مارال نمی‌تونست به منفرد نگاه کنه و به زمین نگاه می‌کرد. منفرد بهش نزدیک شد و دستش رو گذاشت زیر چونه‌ش و آورد بالا: «گفتم خجالت نکش دیگه.» همون طور که وایساده بود جلوی مارال دستش رو برد سمت کسش و با انگشت وسط درشتش کس مارال رو مالید: «همینه پس انقدر طرفدار داری.» مارال کمی خودش رو عقب کشید و با خودش فکر کرد اگه قراره این کار رو بکنه حداقل زودتر تمومش کنه و بره. خودش رفت سمت تشک و دراز کشید. منفرد گفت: «پس دخترمون هم دلش می‌خواد.» و خندید. مارال جز فحش دادن توی دلش کاری از دستش برنمیومد. منفرد کنار مارال دراز کشید و باز هم مشغول بازی کردن با کس مارال شد. صدای نفس‌هاش مارال رو اذیت می‌کرد. با تمام وجود می‌خواست زودتر از اون جهنم بره بیرون و برای اینکه همه چیز سریع‌تر اتفاق بیفته خودش برگشت و نشست روی منفرد. منفرد یه لحظه تعجب کرد ولی خودش رو از تک و تا ننداخت: «انقدر حشریت کردم؟» مارال اصلا حرف نمی‌زد و نگاهش هم نمی‌کرد. کیر منفرد گرفت و سعی کرد آروم آروم بکنه تو کسش. خیلی کلفت بود و اولش کمی درد داشت ولی کم کم که جا باز کرد، راحت‌تر خودش رو روی کیر منفرد بالا و پایین می‌کرد. منفرد هم دو دستش رو روی رون‌های مارال گذاشته بود و از دیدن حرکت بدن مارال لذت می‌برد.


کمی که گذشت منفرد کمی بالا اومد و مارال رو کشید سمت خودش. انگشت وسط دستی که به انگشت کوچکه‌ش انگشتر عقیق داشت رو کرد تو دهن مارال. مارال که انتظار این حرکت رو نداشت برای چند ثانیه دیگه روی کیر منفرد تکون نخورد. منفرد همون طور که انگشت خیس شده رو می‌برد پشت مارال ازش خواست که ادامه بده. خودش کمی بلند شد تا دستش راحت به پشت مارال برسه و همزمان که مارال روی کیرش بالا و پایین می‌شد، انگشتش رو گذاشت روی سوراخ کون مارال. کمی روش کشید و سعی کرد بازش کنه و با یه فشار اندازه‌ی یه بند انگشت فرو کرد تو. صدای ناله‌ی مارال که بلند شد منفرد حشری‌تر شد و حالا خودش هم کمرش رو جلو و عقب می‌کرد. چند باری انگشتش رو در آورد و دوباره فرو کرد و مارال می‌ترسید اعتراض کنه. تو همون حالت مارال رو بغل کرد و خودش روی مارال قرار گرفت و برای چند دقیقه‌ای مشغول تلمبه زدن شد. شکمش به بدن مارال فشار زیادی می‌آورد و عرق‌های پیشونیش هر از گاهی روی مارال می‌ریخت. مارال فقط خدا خدا می‌کرد زودتر منفرد ارضا بشه اما فعلا خبری نبود. مارال رو باز برگردوند به پشت و مارال ترسید که بخواد از پشت بکنه: «از پشت نه.» منفرد گفت: «نترس خوشگله.» اول برای اذیت کردنش کیرش رو گذاشت روی سوراخ کون مارال ولی بعد بردش پایین و فرو کرد تو کسش و در حالی که محکم کونش رو گرفته و جای انگشت‌هاش روی کون سفید مارال مونده بود، به کردن مارال ادامه داد. مارال تا اون لحظه هیچ حسی نداشت و خوشحال بود که حداقل از این نظر به منفرد حس خوبی نمی‌ده. دیگه کم‌کم منتظر بود که منفرد ارضا بشه که صدای تف کردن شنید. برگشت دید منفرد داره 3 تا انگشت وسط دستش رو که آغشته به تفش بودن رو از جلو میاره سمت کسش. تا به خودش اومد انگشت‌های خیس منفرد روی کسش بودن و منفرد همزمان که کیرش رو تو کس مارال می‌کرد با انگشت‌هاش کسش رو با سرعت می‌مالید. مارال از لذت چنگی به تشک زد که توجه منفرد رو جلب کرد: «آهان. حالا شد.» و با سرعت بیشتری کس مارال رو مالید. فقط چند ثانیه طول کشید تا مارال ارضا بشه و آه بلندی بکشه.


از این لذت ناخواسته بدش اومده بود. از خودش بدش اومده بود. وقتی منفرد کیرش رو بیرون کشید و روی کمر مارال خالی کرد، مارال فقط به این فکر می‌کرد که زودتر از اونجا بزنه بیرون ولی حالا با اون وضع باید خودش رو هم حتما تمیز می‌کرد. از تو کیفش دستمالی در آورد و مشغول شد. منفرد همون طور لخت روی تشک دراز کشیده بود: «حالا چقدر عجله داری.» مارال چیزی نگفت و لباس‌پوشیده به سمت در رفت. منفرد هم که حالا داشت لباس‌هاش رو می‌پوشید، گفت: «هفته‌ی دیگه همین ساعت اینجایی.» مارال که می‌دونست مقاومت فایده‌ای نداره و حالا حالاها با این آدم درگیره چیزی نگفت.


وقتی به خونه رسید حداقل از اینکه کسی نبود تا بهش گیر بده خوشحال شد و سریع رفت حموم. زیر دوش مدام حرکات انگشت‌های منفرد روی کسش و ارضا شدنش یادش میومد و حالش از خودش بد می‌شد. بغضش زیر دوش ترکید و نشست روی زمین. امیدوار بود حداقل گریه کمی حالش رو بهتر کنه.


 
     
  
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ققنوس

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites