داستان سکسی ایرانی

ققنوس


صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »
 
#41   Posted: 6 Jun 2020 22:41
دوستان همون طور که قول دادم با رسیدن به 25 پست و برداشته شدن محدودیت ارسال عکس، عکسی که تصویر ذهنی من از شخصیت‌های اصلی داستان هست رو میذارم تا تصور کردنشون براتون راحت‌تر بشه. مارال، ارسلان، ایمان، منفرد و شهره رو که تا الان در موردشون خوندید. نفر ششم هم از قسمت 14 به داستان اضافه میشه.
از نظر سنی فقط ارسلان از چیزی که تو عکس می‌بینید کوچکتره وگرنه از نظر ویژگی‌های ظاهری شخصیت‌ها همینن که تو عکس می‌بینید و امیدوارم جوری توصیفشون کرده باشم که زیاد با این عکس تفاوت نداشته باشن

 
     
  ویرایش شده توسط: Justin9292  
 
#42   Posted: 7 Jun 2020 21:37
قسمت دهم:

وحشی




شش روز از سکس مارال و منفرد گذشته بود و از تصور اینکه فردای اون روز باید دوباره به اون آپارتمان می‌رفت حالش بد می‌شد. تمام این مدت از خونه بیرون نرفته بود. اصرارهای ارسلان هم فایده‌ای نداشت. تنها کاری که این مدت کرده بود خوابیدن و بی‌حوصله روی تخت دراز کشیدن و گاهی چت کردن با ارسلان و ایمان بود. از اینکه انقدر ارسلان نگرانش بود و تلاش می‌کرد حالش رو عوض کنه حس خوبی می‌گرفت. تو همین مدت کوتاه فهمیده بود اون رو بیشتر از خانواده‌ی خودش دوست داره. توی این ماجرا هم ارسلان رو مقصر نمی‌دونست. می‌دونست منفرد مدت‌هاست که دنبال همچین چیزی بوده. به ایمان هم گفته بود مریض شده و حال خوبی نداره و نمی‌تونه ببیندش. می‌تونست علاقه‌ی خودش به ایمان رو درک کنه و برعکسش رو نه. الان هم که پای منفرد به قضیه باز شده بود ترجیح می‌داد ایمان درگیر ماجرا نشه. با این حال هر بار که آهنگی براش می‌فرستاد یا حالش رو می‌پرسید با ذوق و شوق جوابش رو می‌داد.


اون روز بالاخره تصمیم گرفت برای دیدن ارسلان از خونه خارج بشه. ارسلان وقتی پشت مجتمع لاله دیدش، گفت: «بابا مارال خانم پارسال دوست امسال آشنا. چه عجب.»


ـ به این چند روز تنهایی نیاز داشتم.
ـ بهتری حالا؟
ـ آره.
مارال تصمیم گرفته بود به ارسلان نگه فردا قراره دوباره منفرد رو ببینه. نمی‌خواست یه وقت کار احمقانه‌ای بکنه. ارسلان گفت: «ببین بچه‌ها دوباره می‌خواستن قرار بذارن باهات اگه اکی بودی.» مارال که هم به خاطر ایمان و هم به خاطر فشار روانی منفرد فعلا نمی‌خواست با کس دیگه‌ای باشه، گفت: «فعلا نمی‌تونم. بهت خبر می‌دم.»
ـ باشه هر چی تو بگی.
ـ بابات اینا برگشتن از سفر؟
ـ نه پسفردا میان. استرس دارم.
ـ باورم نمی‌شه. تو؟ استرس؟ (خندید.)
ـ نخند بابا تو رو خدا. نمی‌دونم شهره رو چی کار کنم.
ـ می‌دونی ولی نمی‌خوای کاری کنی.
ـ باور کن اصلا می‌بینمش همه چیز یادم می‌ره.
ـ خود دانی.


همین طور که در حال جر و بحث در مورد شهره بودن، مارال دید ایمان داره بهشون نزدیک می‌شه. لباس سربازیش تنش بود و کلاهش رو تو دستش تکون می‌داد. ارسلان گفت: «به خدا کشته بود منو. مجبور شدم بهش بگم امروز اینجاییم.» و بلند شد و با ایمان دست داد و از مارال خداحافظی کرد و رفت. ایمان کنار مارال نشست و گفت: «سلام مارال خانم. داشتیم؟»


ـ سلام. (با خجالت)
ـ چی شدی یهو تو؟ تو چت که نمی‌گفتی. الان بگو لااقل. من کاری کردم.
ـ نه بابا این چه حرفیه.
ـ خب پس چی؟
ـ هیچی نیست واقعا. حالم خوب نبود. همین.
ـ خب نمی‌شه یهویی آدم یه هفته غیب بشه که. حتما یه چیزی شده.
ـ نه چیزی نشده. فقط حالم خوب نبود.
ـ باشه دوست نداری نگو. اصرار نمی‌کنم دیگه. فقط می‌خواستم مطمئن بشم از من ناراحت نیستی.
ـ چرا باید از تو ناراحت باشم؟
ـ چی می‌دونم. آدمه دیگه. یهو از یه چیزی ناراحت می‌شه.
ـ نه مطمئن باش به خاطر تو نیست.
ـ حال داری بریم یه قدمی بزنیم؟
ـ تو این گرما؟ (دنبال بهونه بود که نره. نمی‌خواست بیشتر از این وابسته بشه.)
ـ می‌ریم یه بستنی چیزی می‌زنیم دیگه.


نتونست مقاومت کنه. حلا یه چیز دیگه هم به لیست علاقه‌مندی‌هاش اضافه شده بود. راه رفتن کنار ایمان. تا بستنی فروشی نیم ساعتی پیاده راه بود. 2 تا بستنی میوه‌ای گرفتن و به راهشون ادامه دادن. مارال می‌دونست حداقل 10 تا پیام از مادرش داره که کجاست و چرا برنگشته ولی ترجیح می‌داد همه‌ی حواسش رو بده به ایمان. از اونجایی که خیلی اهل خارج شدن از محوطه‌ی مجتمع و پیاده‌روی نبود، اون اطراف رو نگشته بود و کوچه پس‌کوچه‌ها براش تازگی داشتن. بستنی‌هاشون که تموم شد، ایمان وسط حرف‌هاشون بدون اینکه به نظرش کار عجیبی بیاد دست مارال رو گرفت و بقیه‌ی مسیر رو دست در دست هم راه می‌رفتن. مارال یه وقت‌هایی فکر می‌کرد ایمان اصلا متوجه نیست که چه جوری با هم آشنا شدن. هر چقدر هم که ایمان می‌گفت این مسئله براش اهمیتی نداره باز برای مارال درکش سخت بود. هر چند که اتفاق خاصی هم نیفتاده بود و رابطه‌ی جدی‌ای شکل نگرفته بود. با خودش فکر می‌کرد شاید اونه که داره همه چیز رو بزرگ می‌کنه و ایمان فقط می‌خواد این روزهایی که تنهاست رو با یکی بگذرونه. همین.


به جایی رسیده بودن که فقط فضای سبز بود با 2 تا نیمکت رنگ و رو رفته و اون سمتش هم اتوبان. مارال گفت: «اینجا چقدر خلوته.» ایمان گفت: «این ساعتا کسی نمیاد. شبا ولی بچه‌های مجتمع میان اینجا وید می‌کشن.» همون طور که دست مارال تو دستش بود، بردش سمت یکی از نیمکت‌ها تا بشینن. وقتی نشستن دستش رو انداخت دور مارال. مارال هم دست آزاد ایمان رو گرفت تو دستش و سرش رو گذاشت رو شونه‌ش. فاصله‌شون با ماشین‌ها خیلی زیاد بود و بین درخت‌های کوتاه اونجا انگار استتار کرده بودن. مارال گفت: «خیلی دنجه.» ایمان گفت: «آره. خیلی وقتا وقتی برمی‌گردم خونه و خونه شلوغه میام اینجا می‌شینم واسه خودم.» چند دقیقه‌ای تو سکوت به رد شدن ماشین‌ها نگاه کردن. مارال دوست داشت اون لحظه تا ابد ثابت بمونه. شالش روی دوشش افتاده بود و موهای لختش کامل آزاد بودن. سرش رو از روی شونه‌ی ایمان برداشت تا دستی یه موهاش بکشه و چشمش به شلوار چسبیده به بدن ایمان افتاد و شیطنتش گرفت: «گفتی این ساعت کسی نمیاد اینجا؟»


ـ تا حالا یه بار هم ندیدم کسی بیاد.
ـ چه خوب. (دستش رو گذاشت روی کیر ایمان.)
ـ اینجا؟ (لبخندی بهش زد.)
ـ گفتی کسی نمیاد دیگه.
ـ گفتم تا حالا نیومده.
ـ الانم نمیاد.


مارال کمربند و دکمه و زیپ شلوار رو باز کرد ولی اصلا پایین نکشید. کیر ایمان رو از تو شورتش درآورد و لب‌هاش رو گذاشت رو سرش. آروم آروم سرش رو برد پایین. ایمان چشم‌هاش رو بسته بود و با دست آروم موهای مارال رو نوازش می‌کرد و لذت می‌برد. همین‌طور تندتر کیر ایمان رو می‌خورد و با زبونش با سر کیر بازی می‌کرد. ایمان که تو اون موقعیت خیلی تحریک شده بود به مارال گفت: «یواش‌تر. اینجوری سریع میاد.» مارال یه کم آرومتر به خوردن کیر ایمان ادامه داد. تا جایی که می‌شد و لباس‌های ایمان اجازه می‌داد، سعی می‌کرد کیرش رو تا ته بخوره. مارال از فشار آرومی که انگشت‌های ایمان به سرش می‌آوردن متوجه شد که کم کم آبش می‌خواد بیاد و کیر رو از دهنش در آورد و چند بار دست ‌حلقه‌شده‌ش رو روی کیر ایمان که کاملا خیس بود کشید و سر کیر رو به سمت زمین گرفت تا تمام آبش خالی بشه روی سنگریزه‌ها. ایمان که حسابی حال کرده بود، گفت: «خستگیم در رفت. دمت گرم.» مارال لبخندی زد و به فکر این بود که چه جوری دستش رو تمیز کنه که ایمان دستمالی از جیبش درآورد و کارش رو راحت کرد.


زمانی که با ایمان گذرونده بود حالش رو به کلی عوض کرده بود ولی وقتی رسید خونه دوباره همون بحث‌های همیشگی شروع شد. مادرش این بار تهدیدش کرد که به پدرش می‌گه باز پا شده بدون خبر رفته بیرون و چند ساعت بعد برگشته. بحث آبرو و حلال نکردن شیر و عاق والدین هم که همیشه پیش میومدن. اختلاف سنی زیاد مارال با پدر و مادرش باعث می‌شد هیچ جوره حرف همدیگه رو نفهمن و اتفاقی که پارسال افتاده بود هم مثل پتکی بود تو سر مارال. این بار هم باز مادرش گفته بود که به محض اینکه مشکل سند خونه حل بشه از اونجا می‌رن تا کمتر از آبروریزی‌های مارال خجالت بکشن.


آخر شب وقتی داشت با ارسلان چت می‌کرد ازش تشکر کرد به خاطر اینکه به ایمان خبر داده بود و براش تعریف کرد که چقدر بهش خوش گذشته. ارسلان خوشحال شده بود که بالاخره یه کم حال مارال بهتر شده. وقتی از دعواش با مادرش و تهدیدهاش برای ارسلان گفت فهمید که ارسلان هم اون شب با پدرش دعواش شده. چون دیر برگشته خونه و نخواسته با بقیه شام بخوره پدرش عصبانی شده و جر و بحثشون به سیلی محکمی که از پدرش خورده ختم شده. هر دو از دست خانواده‌هاشون به هم پناه برده بودن و سعی می‌کردن به همدیگه دل‌داری بدن.


عصر روز بعد مارال دوباره طبقه‌ی ششم مجتمع بود. منفرد این بار بر عکس دفعه‌ی قبل که خیلی سر حال بود، عصبی به نظر می‌رسید. با اخم مارال رو داخل آپارتمان برد و بدون حرف شروع کرد به درآوردن لباس‌هاش. مارال هم که از دیدن حال منفرد استرسش بیشتر هم شده بود، همون کار رو کرد و خودش رفت روی تشتک دراز کشید. خونه هیچ تغییری نکرده بود و فقط گرمتر از هفته‌ی قبل به نظر می‌رسید. منفرد به سمت مارال اومد و با حالتی عصبی و با زور زیاد پاهاش رو محکم از هم باز کرد. همون طور که روی تشک نشسته بود و پاهای باز مارال جلوش بود، کیرش رو می‌مالید که راست بشه. یه کم طول کشید و مارال متوجه شد که واقعا حال منفرد طبیعی نیست. بیش از حد عصبی بود. بالاخره کیرش تا حدی راست شد. مارال جرات نداشت حرفی بزنه و همون‌طور بی‌حرکت مونده بود. رگ‌های بالای شقیقه‌های منفرد باد کرده بودن. یه دفعه مارال رو گرفت و برش گردوند و از پشت خودش رو بدون رضایت به مارال تحمیل کرد. وقتی تموم شد انگشتر عقیقش رو یه کم جا به جا کرد و رفت سمت لباس‌هاش. مارال که حالش خوب نبود نگاهی به جای انگشت‌های منفرد روی پلهوهاش کرد و آروم گفت: «وحشی.»


ـ چی؟ (با همون حالت عصبی.)
ـ آشغال وحشی چی از جون من می‌خوای؟ (داد می‌زد.)
ـ دهنت رو جمع کن دختره‌ی خراب. باز هوس کردی همه بفهمن چه گهی می‌خوری نه؟
ـ می‌گم از جون من چی می‌خوای؟
ـ هفته‌ای یه بار میای اینجا جیکت هم در نمیاد. همین.
ـ من نمی‌تونم دیگه.
ـ پاشو زودتر لباست رو بپوش کار دارم.
ـ گفتم نمی‌تونم دیگه. (داد زد.)


منفرد رفت سمتش و سیلی محکمی بهش زد. گوشش سوت می‌کشید. گیج شده بود. فقط حس کرد لباس‌هاش پرت شدن روش. دیگه نفهمید چه جوری از اون آپارتمان خارج شده و برگشته خونه‌ی خودشون. همون‌طور روی تخت دراز کشیده بود و بی‌اختیار اشک می‌ریخت.


11 روز تمام از خونه بیرون نرفته بود. جواب ارسلان و ایمان رو هم نداده بود. حتی قرار هفته‌ی بعد با منفرد رو هم نرفته بود و براش مهم نبود چی کار می‌خواد بکنه. منفرد به ارسلان گفته بود به مارال خبر بده که اگه هفته‌ی بعد هم خبری ازش نشه خودش می‌دونه. ارسلان هر چی زنگ می‌زد و پیام می‌داد تا بفهمه جریان چی بوده و چرا مارال دوباره رفته پیش منفرد و چرا منفرد اینجوری تهدیدش می‌کنه، مارال جوابش رو نمی‌داد.


اون روز همون‌طور که بی‌حال و حوصله روی تخت دراز کشیده بود و داشت اینستاگرام رو چک می‌کرد تا شاید کمتر فکر و خیال به سراغش بیاد، طرح یه ققنوس توجهش رو جلب کرد. یاد حرف‌های ارسلان افتاد. با خودش فکر کرد نمی‌خواد بذاره منفرد برنده بشه. باید شکستش می‌داد. می‌خواست هر جور شده از دل این آتش جون دوباره بگیره. تصمیم گرفت به ارسلان و ایمان تمام ماجرا رو بگه و ازشون کمک بخواد. اون‌ها تنها کسایی بودن که مارال می‌تونست روشون حساب باز کنه.


 
     
  
 
#43   Posted: 7 Jun 2020 21:41
قسمت یازدهم:

شانس




مارال اون شب به ارسلان و ایمان پیام داد که می‌خواد ببیندشون. هر دو که حسابی از دستش شاکی بودن و مدام سوال می‌کردن که این مدت چرا جوابشون رو نمی‌داده در نهایت برای فردا عصر قرار گذاشتن. ایمان گفته بود تا شب خونه‌شون خالیه و می‌تونن اونجا همدیگه رو ببینن.


ایمان کلا از ماجرای منفرد خبری نداشت ولی ارسلان که در جریان بود و تهدید منفرد رو هم به مارال رسونده بود، خیلی نگران بود که مارال فردا چی می‌خواد بهشون بگه. با وجود اینکه مارال هر بار بهش می‌گفت که اون تقصیری نداره ولی ارسلان هنوز هم خودش رو تو این وضعیت مقصر می‌دونست. هیچ وقت طعم داشتن یه خانواده‌ی خوب رو نچشیده بود و مارال و صمیمیتی که باهاش پیدا کرده بود خیلی براش مهم بود.


تو این مدت 4 بار دیگه با شهره سکس کرده بود. دیگه به این نتیجه رسیده بود که لذت سکس با شهره به عذاب وجدان بعدش می‌چربه و حالا خودش رو از این بابت کمتر اذیت می‌کرد. هر چند هنوز باورش نمی‌شد که با زنی که تمام این سال‌ها تو نظرش اصلی‌ترین عامل مشکلاتش و به هم خوردن ازدواج پدر و مادرش بوده، همچین رابطه‌ای داره.




اون شب پدرش خبر داده بود که دیروقت برمی‌گرده و شهره، سیاوش و ارسلان با هم شام خوردن. ارسلان از اینکه شهره همه‌ی کارهای شام رو با عجله انجام می‌داد، تعجب کرده بود ولی به خاطر وجود سیاوش فکر نمی‌کرد شهره بخواد کاری بکنه. بعد از شام تو اتاقش دراز کشیده بود که شهره یواشکی وارد شد و با صدای آروم گفت: «بهرام 2 ساعت دیگه میاد. سیاوش هم که دیگه می‌ره تو اتاقش بیرون نمیاد. 10 دقیقه دیگه بیا اتاق من.»


ـ سیاوش می‌شنوه صدامون رو.
ـ نمی‌شنوه. سرو صدا نمی‌کنیم. هیجانشم بیشتره. (ناخودآگاه از ذوق لبخندی زد.)
ـ بابام یهو بیاد چی؟
ـ بابات رو که می‌شناسی وقتی می‌گه 2 ساعت دیگه سر همون ساعت میاد. هیچی نمی‌شه. (اومد سمت ارسلان و دستی به صورتش کشید.) 10 دقیقه دیگه منتظرم.
شهره مثل تشنه‌ای بود که تازه به چشمه رسیده و ارسلان هم اسیر لوندی اون شده بود و توان مقابله با خواسته‌هاش رو نداشت و خودش رو هم نمی‌تونست گول بزنه که چقدر از سکس با شهره لذت می‌برد.


10 دقیقه بعد تو اتاق شهره و پدرش بود. در رو پشت سرش برای اطمینان قفل کرد. شهره همون لباس خوابی رو پوشیده بود که بار اول باهاش به اتاق ارسلان رفته بود. باز هم بدون شورت و سوتین. طوری روی تخت نشسته بود که کسش معلوم باشه. نوک سینه‌هاش هم که مثل همیشه خودنمایی می‌کردن. ارسلان حالا به صورت بدون آرایش شهره هم عادت کرده بود. تیشرت و شلوارکش رو درآورد و گذاشت پایین تخت دونفره‌ی بزرگ شهره و پدرش و با دستش آروم شهره رو هل داد عقب تا به پشت بیفته روی تخت. شهره از ذوق جیغ کوتاهی کشید و سریع جلوی دهنش رو گرفت و با همون حالت زد زیر خنده. هر بار که ارسلان فکر می‌کرد این زن دیگه از این حشری‌تر نمی‌شه باز سورپرایز می‌شد. وقتی ارسلان روی تخت دراز کشید شهره خم شد سمت شورتش و با زبون کمی روی برآمدگی کیر ارسلان کشید. از دیدن اینکه به مرور کیر ارسلان براش سیخ می‌شد لذت می‌برد. شورت ارسلان رو درآورد و انداخت پایین سمتی از تخت که به پنجره نزدیک بود. کمی کیر ارسلان رو خورد و گفت: «حالا نوبت توئه.» خودش بالای تخت دراز کشید و ارسلان پایینش. پاهاش از تخت زده بود بیرون. سرش رو گذاشت بین پاهای شهره و زبونش رو روی کس شهره کشید. دیگه بعد از این مدت می‌دونست باید چه جوری و با چه سرعتی با زبونش با کس شهره بازی کنه تا حسابی حشریش کنه. شهره دست‌هاش رو تو موهای ارسلان به آرومی مشت کرده بود و هر از گاهی از لذت پاهاش رو جمع می‌کرد. کسش کاملا خیس شده بود. کیر ارسلان هم هنوز سیخ بود و از فشاری که بین بدنش و روتختی حس می‌کرد تحریک هم می‌شد. شهره با همون حال خمار، آروم از ارسلان خواست بیاد بالا. ارسلان لباس خواب شهره رو گرفت و از دو طرف کشید بالا و از تنش درآورد. شروع کرد به خوردن سینه‌های شهره و گاز ریزی هم از سرشون می‌گرفت. همزمان کیرش رو هم بدون اینکه فشاری بیاره روی کسش شهره می‌کشید. شهره یه لحظه باز اختیارش رو از دست داد و آه نسبتا بلندی کشید. ارسلان دستش رو گذاشت روی دهن شهره و گفت هیس و شهره حتی به خاطر این حرکتِ ارسلان هم حشری‌تر شد. شهره به پهلو دراز کشید و پاش رو برد بالا و ارسلان هم پشتش کمی‌ پایین‌تر دراز کشید و آروم کیرش رو کرد تو کس شهره.صدای ناله‌ی شهره باز می‌خواست بلند بشه که ارسلان باز دستش رو گذاشت روی دهن شهره. قبل از اینکه دستش رو برداره شهره گاز ریزی از انگشت ارسلان گرفت. هر دو حسابی حشری شده بودن و صدای آه و ناله‌ی آرومشون هم حشری‌ترشون کرده بود که صدای در ورودی آپارتمان اومد.


«شهره؟ بیداری؟» بهرام بود. ارسلان و شهره تو همون حال که کیر ارسلان تو کس شهره بود و با دستش از زیر سینه‌ی شهره رو محکم گرفته بود، هنگ کردن. هر دو به محض اینکه به خودشون اومدن مثل فشنگ از جا پریدن. «شهره؟ سیاوش؟»


صدای بهرام به اتاق نزدیکتر می‌شد. شهره دوید سمت کمد و شورت و سوتینی پوشید و لباس خوابش رو هم تنش کرد. تیشرت و شلوارک ارسلان رو هم پرت کرد سمتش و هلش داد تو بالکن کوچک پشت پنجره، پنجره‌ی قدی رو بست و پرده رو کشید. بهرام که رسید پشت در شهره قفل رو باز کرد و زودتر دستگیره رو چرخوند: «سلام. بهرام جون زود اومدی.»


ـ یه کاری برای اکبری پیش اومد رفت. منم اومدم دیگه.
ـ خوب کردی عزیزم.
ـ این چیه پوشیدی؟ صد بار گفتم اینو به این کوتاهی وقتی بچه‎ها هستن نپوش. مخصوصا وقتی ارسلان هست.
ـ تو اتاق پوشیده بودم بهرام جون. بیرون نرفتم باهاش.
ـ عوضش کن.
ـ باشه تا تو بری دست و صورتت رو بشوری منم عوضش می‌کنم.


بهرام لباس‌هاش رو عوض کرد و رفت سمت دست‌شویی. ارسلان همون‌طور لخت لباس‌ها و زانوش رو بغل گرفته بود و نشسته بود روی زمین پشت دیوار اتاق. شهره منتظر بود تا بهرام بره دست‌شویی که ارسلان رو سریع بفرسته تو اتاقش ولی همون موقع سیاوش از اتاقش اومد بیرون. «سلام بابا. ببخشید پای تلفن بودم صدام کردی.» شهره که نقشه‌ش به هم ریخته بود، در رو دوباره بست و رفت سمت بالکن. بدون اینکه پنجره رو باز کنه آروم به ارسلان گفت: «بیای بیرون بیچاره شدیم. اگه شد میارمت بیرون اگه نه که بمون فعلا.» قبل از اینکه ارسلان بتونه چیزی بگه بهرام دوباره اومد تو اتاق و به لباس شهره اعتراض کرد و شهره مشغول عوض کردنش شد. بهرام گفت: «بیا این 10 هزار تا رو هم بذار تو گاوصندوق.»


ـ باشه عزیزم.
ـ امروز زنگ زدم به مریم. (مامان ارسلان رو می‌گفت.)
ـ خب چی شد؟
ـ مرغش یه پا داره. می‌گه این همه سال من نگهش داشتم فعلا باشه پیش تو.
ـ حالا اشکالی هم نداره. دیگه عادت کردیم.
ـ عادت چی؟ تو که همش هی تو گوش من می‌خوندی براش خونه بگیرم بره.
ـ تو هم که نگرفتی و حالا این همه وقت گذشته.
ـ منتظرم ببینم کنکورش چی می‌شه. یه جا می‌گیرم بره.
ـ می‌گم که حالا اگه تهران قبول شد من دیگه مشکلی ندارم بمونه.
ـ تو هم یه چیزیت می‌شه‌ها. بعد هم این تهران قبول بشه؟ (پوزخند زد.)
ـ این بچه هم گناه داره دیگه. تنها می‌مونه.
ـ نه فکر کنم واقعا یه ضربه‌ای چیزی به سرت خورده.


ارسلان حرف‌هاشون رو می‌شنید و می‌دونست پدرش فقط منتظر فرصته تا از شرش خلاص بشه و اصرار شهره هم فقط به خاطر سکس بود نه چیز دیگه. صدای بهرام دوباره اومد: «برم کولر رو خاموش کنم، پنجره رو باز کنیم.»


ـ وای بهرام جون هوا به این گرمی. بذار روشن باشه.
ـ باز نصف شب نگی سردم شد برو خاموش کنا.
ـ نه خیلی گرمه امشب. (اصلا دوست نداشت اون شب اون پنجره باز بشه.)


چراغ رو خاموش کردن تا بخوابن. شهره داشت از سمت پنجره به طرف تخت می‌رفت که پاش رو چیزی رفت و ترسید. از صدای وای گفتن شهره، بهرام چراغ مطالعه‌ی سمت خودش رو روشن کرد: «چی شد؟» شهره که تازه فهمیده بود پاش روی شورت ارسلان رفته، گفت: «هیچی پام خورد به ملافه فکر کردم سوسکه.» بهرام گفت: «دیگه از سن ما گذشته از سوسک بترسیم.» شهره با استرس شورت ارسلان رو زد زیر تخت و دراز کشید. البته که ارسلان فهمیده بود شهره از دیدن شورتش رو زمین ترسیده چون خودش هم وقتی متوجه شده بود فقط تیشرت و شلوارکش رو بغل گرفته تا مرز سکته رفته بود.


ارسلان مجبور بود صبر کنه تا بهرام خوابش ببره و وقتی صدای خر و پفش رو شنید به سختی تیشرت و شلوارکش رو پوشید و همون طور زانو به بغل منتظر شد تا صبح بشه.
نمی‌دونست از شانس بدش بود که باباش وسط سکس سر رسیده بود یا از شانس خوبش بود که در اتاقش رو موقع خروج بسته بود و باباش اتاق خالی رو ندیده بود یا راضی شده بود اون شب پنجره رو باز نکنه یا اتفاقی شورت رو روی زمین ندیده بود. شهره هم روز بعد تا جایی که تونست بهرام رو زود از خونه بیرون فرستاد و سیاوش رو هم برای خرید دست به سر کرد و ارسلان رو از بالکن بیرون آورد. هر جور شده اون شب به خیر گذشته بود؛ البته به خیر گذشتنی که با گردن‌درد و کمردرد و بی‌خوابی ارسلان و از اون بدتر شنیدن حرف‌های پدرش همراه بود.


عصر اون روز مارال، ایمان و ارسلان دور هم جمع شده بودن. مارال وقتی ماجرای منفرد رو برای ایمان و ارسلان گفت، شوکه شدن. هر دو عصبانی راه می‌رفتن و از مارال گله داشتن که چرا زودتر بهشون خبر نداده. مارال نگران بود که حالا رفتار ایمان باهاش تغییری می‌کنه یا نه. ایمان که از عصبانیت قرمز شده بود، گفت: «مرتیکه‌ی حرومزاده.» ارسلان که به خاطر گردن و کمردرد نمی‌تونست بیشتر از این وایسه، نشست روی مبل: «من اینو می‌کشم.» مارال گفت: «من نیومدم بهتون بگم که خودتون رو تو مصیبت بندازین. کمک می‌خوام ازتون.» ایمان گفت: «چه کمکی؟ هر چی باشه من هستم.» ارسلان هم همین رو گفت. مارال ته دلش گرم شد: «می‌خوام یه مدرکی چیزی ازش داشته باشم و تهدیدش کنم که ولم کنه وگرنه می‌فرستم برای زنش.» ایمان گفت: «زن داره این مرتیکه؟» مارال گفت: «آره. خارج از اون آپارتمان قدیسیه واسه خودش.» ارسلان که به سختی روی مبل کج و راست می‌شد، گفت: «آدمش می‌کنیم.» مارال که متوجه حال ارسلان شد، پرسید: «تو چرا اینجوری شدی امروز؟» ارسلان جواب داد: «هیچی. دیشب بد خوابیدم و گردنم هم گرفته.» مارال دیگه بعد از این مدت ارسلان رو خوب می‌شناخت و می‌دونست یه اتفاق دیگه‌ای افتاده ولی جلوی ایمان نمی‌خواست بیشتر از این سوال کنه. ایمان پرسید: «حالا خودت برنامه‌ای داری؟» مارال گفت: «نه هنوز. گفتم با هم هم‌فکری کنیم.» چند دقیقه‌ای در مورد نقشه‌های مختلفی که بدون تو خطر انداختن مارال بتونن مدرک خوبی از منفرد به دست بیارن بحث کردن ولی به نتیجه‌ای نرسیدن. پسفردای اون روز منفرد انتظار داشت مارال رو تو آپارتمانش ببینه و باید زودتر یه فکری می‌کردن. تصمیم گرفتن تا فردای اون روز بیشتر فکر کنن و پشت مجتمع لاله همدیگه رو ببینن.


ارسلان که رفت، ایمان از مارال خواست تا کمی بیشتر بمونه. دیگه بعد از این اتفاقات مارال مطمئن شده بود نباید به ایمان دل ببنده. ایمان دست مارال رو گرفت و برد تو اتاق خواب. روی تخت دراز کشید و مارال رو بغل کرد. تو بغل ایمان تنها جایی بود که احساس امنیت می‌کرد. ایمان تو گوشش گفت: «متاسفم به خاطر اتفاقی که افتاده.» مارال چیزی نگفت. چند دقیقه تو سکوت تو بغلش چشم‌هاش رو بست. ایمان پرسید: «مطمئنی نمی‌خوای شکایت کنی؟»


ـ نمی‌شه. خانواده‌م رو که برات تعریف کردم و می‌شناسی.
ـ آره می‌دونم ولی خیلی دوست دارم حال این مرتیکه رو بگیریم. (انگشت‌هاش رو تو انگشت‌های مارال قفل کرد.) راستی هنوز هم درد داری؟
ـ نه. فقط روی پهلوهام یه کم کبودن هنوز.
ـ می‌تونم ببینم؟


مارال تیشرتش رو کمی بالا زد و کبودی روی پهلوش نمایان شد. ایمان بلند شد و خم شد سمت پهلوی مارال. دستی روی جای کبودی روی تن مارال کشید و بوسیدش و دوباره کنار مارال دراز کشید و بغلش کرد و انگشت‌هاش رو تو انگشت‌های مارال قفل کرد: «زندگیش رو نابود می‌کنیم.»


مارال با اینکه دوست نداشت اون لحظه رو خراب کنه ولی کلی سوال تو ذهنش داشت. هنوز هم نمی‌تونست درست بفهمه که ایمان چه حسی بهش داره. صرفا می‌خواد باهاش وقت بگذرونه یا رابطه‌ی جدی‌تری می‌خواد؟ چه طور با سکس‌های پولی مارال یا حتی اتفاقاتی که با منفرد براش افتاده راحت کنار میومد و تغییری تو حسی که بینشون وجود داشت پیش نمیومد؟ از بغل ایمان بدون مقدمه اومد بیرون و نشست رو به روش روی تخت.


ـ ایمان یه وقتایی یه چیزایی می‌گی یا یه کارایی می‌کنی که نمی‌تونم درک کنم. یعنی زیادی خوبه برای واقعی بودن.
ـ چی شد حالا یهو؟
ـ نه یهویی نیست. قبلا هم ازت پرسیدم گفتی هر کسی داستانی داره ولی برای من قانع‌کننده نیست.
ـ خب هر کسی داستانی نداره. (خندید.)
ـ مسخره‌بازی درنیار دیگه. دارم جدی حرف می‌زنم.
ـ خب چی می‌خوای بشنوی؟
ـ می‌خوام بدونم این حسی که بینمون هست قراره به کجا برسه؟ با اون جوری که ما آشنا شدیم و اتفاقاتی که برای من افتاده اصلا می‌شه به جایی برسه؟
ـ من که گفتم مشکلی ندارم.
ـ خب همین دیگه. فقط می‌گی مشکلی ندارم ولی باورش برای من سخته. رفتارت بهم این حس رو می‌ده که برات مهمه این رابطه ولی حرفات...
ـ آره مهمه برام. واقعا می‌خوای بدونی چرا اهمیتی نداره برام که چه جوری آشنا شدیم؟ که چرا می‌گم کاری که برای پول درآوردن می‌کردی یا اون منفرد آشغال برام اهمیت ندارن؟


چون خودم یه زمانی یکی رو تو موقعیت تو گذاشتم. من اونقدری که فکر می‌کنی آدم خوبی نیستم. 19 سالم بود با یه دختر یه سال کوچکتر از خودم دوست شدم. با اینکه دوست نداشت بدون کاندوم سکس کنه ولی من هی به بهونه‌های مختلف راضیش می‌کردم. با اینکه مواظب بودم کار به حاملگی نکشه ولی نشد. وقتی بهم گفت ترسیدم. زدم زیرش. گفتم از کجا معلوم مال منه؟ تنهاش گذاشتم. جوابش رو ندادم دیگه. بعد از چند وقت شنیدم رفته جایی واسه سقط جنین و از خون‌ریزی زیاد تموم کرده. تو هر کاری بکنی برای رها شدن از این وضع حق داری. هر کاری. من یه بار یکی رو تو بدترین شرایطش تنها گذاشتم و نتیجه‌ش شد عذاب وجدانی که تا آخر عمر باهامه ولی نمی‌خوام تو رو تنها بذارم. گفتم بهت هر کسی داستان خودش رو داره. حالا شاید تو منو به خاطر داستانم نخوای.


مارال ماتش برده بود و نمی‌دونست چی بگه. ایمان که چشم‌هاش خیس شده بودن، ادامه داد: «اولش فقط می‌خواستم بهت حس خوبی بدم که یه وقت به خاطر شرایطی که مجبور شده بودی اون کار رو انتخاب کنی نخوای زندگیت رو نابود کنی ولی بعد کم کم دیدم واقعا وقتی کنارتم خوشحالم. بعد از سال‌ها احساس راحتی می‌کردم با کسی. مامان‌بزرگم می‌گفت غم آدم‌ها رو به هم نزدیک می‌کنه. رابطه‌ی یه روزه رو می‌کنه یه ماهه. یه ماهه رو می‌کنه یه ساله. منم فکر می‌کنم غمی که داریم ما رو به هم نزدیک کرده.»


مارال بغلش کرد. به حرفش فکر کرد. راست می‌گفت شاید همین غمی که داشتن باعث شده بود با وجود تمام مشکلات به هم نزدیک بشن. همون‌طور که همین غم باعث شده بود دوستیش با ارسلان تو این مدت کوتاه انقدر عمیق بشه. نمی‌دونست از شانس بدش بود که گیر کابوس منفرد افتاده بود یا از شانس خوبش که ایمان و ارسلان رو تو زندگیش داشت. تو اون لحظه و تو آغوش ایمان ولی تصمیم گرفت فقط به خوش‌شانسیش فکر کنه.


 
     
  
 
#44   Posted: 7 Jun 2020 21:45
قسمت دوازدهم:

مدرک




عصر بود. مارال، ارسلان و ایمان پشت مجتمع لاله نشسته بودن. مارال و ارسلان سیگار می‌کشیدن و ایمان که سیگاری نبود با ته‌سیگاری که روی زمین بود بازی می‌کرد. هر چی فکرهاشون رو روی هم می‌ذاشتن که بتونن راهی پیدا کنن تا بدون تنها موندن مارال و منفرد مدرک خوبی برای تهدید منفرد و خلاصی از دستش به دست بیارن، موفق نمی‌شدن. مارال گفت: «صداش به درد نمی‌خوره. می‌زنه زیرش یه جوری. باید فیلم باشه.» ارسلان گفت: «ببین برای فیلم گرفتن باید باهاش تنها باشی. نمی‌شه.» مارال گفت: «فردا رو مجبورم برم. باید ازش آتو بگیرم.» ایمان گفت: «اصلا فکرش رو هم نکن. با اون عوضی دیگه یه ثانیه هم نباید زیر یه سقف باشی.» مارال گفت: «خودم هم نمی‌خوام ولی چاره‌ی دیگه‌ای نیست.» ارسلان گفت: «به فرض هم رفتی. اون می‌شینه ازش فیلم بگیری و می‌ذاره راحت بیای بیرون؟» ایمان گفت: «فرض رو هم بی‌خیال بشید. نباید مارال باهاش تنها بشه دیگه.» مارال گفت: «یه سری جعبه و کیسه همیشه اونجا هست. اگه بتونم گوشی رو اونجا بذارم...» ارسلان پرید تو حرفش: «جلوی خودش که نمی‌تونی. می‌فهمه.» ایمان دوباره گفت: «بابا چی واسه خودتون دارید نقشه می‌کشید و ایراداش رو می‌گیرید آخه؟ تو دوباره با این یارو تنها بمونی معلوم نیست چه بلایی سرت میاره.» مارال گفت: «تو حالا اگه چیزی به ذهنت می‌رسه بگو برای اونش هم یه فکری می‌کنیم.» ایمان گفت: «من که هنوز کلا مخالفم ولی اگه بخوای گوشی رو کار بذاری باید قبلش این کار رو بکنی.»


ارسلان گفت: «ممنون استاد از ایده‌ی خوبتون. کلیدها رو شما از منفرد می‌گیری یا من برم؟» ایمان گفت: «صبر کن ببین چی می‌گم. من یه کلیدساز می‌شناسم. پول خوب بگیره دیگه کاری نداره واسه چی اون کلید رو می‌خوای. کارت رو راه میندازه. خودش خمیر رو می‌ده؛ ما کلید رو قالب می‌گیریم و اونم می‌سازه برامون. فقط می‌مونه پیدا کردن اصل کلید.» ارسلان خندید و گفت: «فقط رو خوب اومدی. اصل کلید پیش اون مرتیکه‌ست دیگه اگه داشتیمش که کلید یدک می‌خواستیم چی کار؟» مارال گفت: «سرایدار هر مجتمع یه کلید یدک از هر واحد داره. یه بار من و مامانم کلید رو جا گذاشته بودیم اومد برامون در رو باز کرد. اگه بتونیم اون دسته کلید رو گیر بیاریم تمومه. روی هر کلید هم شماره واحد داره سریع می‌شه پیداش کرد.» ارسلان گفت: «حالا چه جوری دسته کلید رو گیر بیاریم؟» مارال گفت: «نمی‌دونم می‌شه یا نه ولی مثلا من برم بهش بگم که دوباره موندم پشت در و وقتی کلید رو داره میاره قبل از اینکه به آسانسور برسیم یکی از شما خودش رو محکم بزنه بهش جوری که دسته کلید بیفته. دیگه وسط شلوغ کردن من و معذرت‌خواهی هر کدومتون که بودین باید سریع قالب بگیرین. واحد 17. کلید واحد 17 رو باید قالب بگیرین. منم بعدش می‌گم حواسم نبوده کلید تو کیفمه.»


ایمان گفت: «خیلی ریسکیه. اگه شلوغ باشه دورمون یا کلید نیفته رو زمین تمومه دیگه فرصت دیگه‌ای نداریم.» مارال گفت: «دیگه غیر از این راهی نیست. اگه نشه نمی‌دونم باید چی کار کنیم.» ارسلان گفت: «ایمان تو برنامه‌ت چیه برای فردا؟» ایمان گفت: «2 برمی‌گردم من.» ارسلان گفت: «صبح خلوته اکثرا ورودی مجتمع‌ها. پس من قالب می‌گیرم. فقط تو کی می‌تونی خمیر رو از طرف بگیری و برام بیاری و چه قدر طول می‌کشه بسازه؟» ایمان گفت: «خمیر رو امشب بهت می‌تونم بدم. کلید رو هم همون موقع می‌سازه.» ارسلان گفت: «خب پس آدرسش رو بده خودم خمیر رو ببرم براش تا تو بیای و بخوای بری و دوباره برگردی ممکنه دیر بشه.» مارال گفت: «عالی شد.» ایمان گفت: «چی عالی شد؟ من گفتم هنوز مخالفم. اگه برای بعد از کار گذاشتن گوشی نقشه‌ی درستی پیدا کنیم میرم سراغ اون کلیدسازه.» مارال گفت: «اذیت نکن دیگه.» ارسلان گفت: «اذیت چیه؟ راست می‌گه دیگه. خطرناکه.» مارال گفت: «من فقط یه ربع کافیه برام. خودش باشه و ازش حرف بکشم بسه.» ایمان گفت: «همون یه ربع هم خطرناکه. تازه چه جوری می‌خوای قبل از اینکه کاری بکنه بیای بیرون؟» مارال گفت: «شما یه ربع که گذشت بیاید در بزنید. وقتی اومد ببینه کیه من گوشی رو برمی‌دارم. بعدش وقتی برگشت تو تو موقعیت مناسب فرار می‌کنم.» ایمان گفت: «خیلی ساده می‌گیری.»


مارال جواب داد: «ساده نمی‌گیرم ولی تنها راه همینه و می‌خوام امتحانش کنم. من بیشتر از شما بدم میاد که باهاش یه جا تنها باشم.» ارسلان گفت: «کلید یدک هم پس باید همراهت باشه اگه قفل کرد درو بتونی بیای بیرون. بالاخره که باید بفهمه ازش آتو داریم حالا چه همون موقع بفهمه چی کار کردیم چه بعدا.» ایمان هنوز مجاب نشده بود که کار درستی می‌خوان بکنن ولی مارال انقدر اصرار کرد که بالاخره راضی شد. ارسلان گفت: «گوشی چی؟» مارال جواب داد: «من یه گوشی اضافه دارم برای وقتایی که با مامان بابام دعوام می‌شه. دوربینش بد نیست. کافیه واسه این کار.»


ایمان اون شب خمیر رو به ارسلان رسوند. صبح روز بعد قالب‌گیری از کلید طبق نقشه پیش رفت. هر چند که ارسلان نزدیک بود سرایدار رو ضربه مغزی کنه با شدت ضربه‌ای که بهش زده بود تا مطمئن بشه دسته کلید دور بیفته و زمان برای قالب‌گیری داشته باشه. مارال گفته بود منفرد همیشه راس ساعت 5 میومد و ایمان با کشیک ارسلان و مارال ساعت 4:45 عصر وارد واحد 17 مجتمع رز شد. از دیدن اون تشک عصبانی شده بود ولی وقت برای تلف کردن نداشت.


در حالی که سعی می‌کرد ترکیب جعبه‌ها و کیسه‌ها تغییر زیادی نکنن، گوشی‌ای که در حال ضبط بود رو پشت یه جعبه با تکیه به دیوار جوری که دوربین تشک رو بگیره گذاشت و یه بار یه دقیقه فیلم ضبط شده رو چک کرد. کامل تشک رو گرفته بود و مشکلی نبود. دوربین رو گذاشت روی ضبط ویدیو و دوباره همون جا گذاشت و کمی با کیسه‌ها قسمت‌هایی از گوشی که بیرون بود رو پوشوند تا کامل مخفی بشن. 10 دقیقه به 5 بود که از آپارتمان زد بیرون. ارسلان و ایمان روی پشت بوم مجتمع منتظر شدن تا یه ربع بعد از قرار مارال و منفرد ادامه‌ی نقشه رو عملی کنن. تا اونجا همه چیز به شکل معجزه‌آسایی خوب پیش رفته بود و منتظر باقی ماجرا بودن.به عمرشون همچین استرسی رو تجربه نکرده بودن. مارال هم همین طور.


راس ساعت 5 منفرد از آسانسور پیاده شد و از دیدن مارال نیشش باز شد. وقتی دید کسی تو راهرو نیست، در رو باز کرد و پشت سر مارال وارد شد. مارال نگاهی به سمت جعبه‌ها کرد. ایمان خیلی خوب گوشی رو مخفی کرده بود طوری که خود مارال هم باید کمی دقت می‌کرد لنز دوربین گوشی رو تشخیص بده. منفرد گفت: «لوس شده بودی هفته‌ی پیش؟» مارال جواب نداد. منفرد ادامه داد: «خوبه که سر عقل اومدی وگرنه بد می‌شد برات.»


مارال که نمی‌خواست بیشتر از این وقت رو از دست بده بدون اینکه لخت بشه دراز کشید روی تشک. منفرد که حالا فقط شورتش پاش بود، گفت: «در بیار دیگه.» مارال گفت: «خودت بیا درشون بیار.» منفرد با خنده گفت: «نه به ننه من غریبم بازیات نه به این کارات.» مارال می‌خواست تا جایی که ممکنه کمتر لخت بشه که وقتی ایمان و ارسلان اومدن سریع آماده بشه برای فرار. مانتوش جلو باز بود و وقتی منفرد خواست از تنش در بیاره برای اینکه بتونه وقت بیشتری بخره دست منفرد رو گرفت و کرد تو شلوارش. منفرد گفت: «کست مالش می‌خواد دوباره؟» مارال گفت: «کس زنت هم اینجوریه؟» از اینکه دوباره به منفرد اجازه داده بود بهش دست بزنه متنفر بود. از اینکه داشت این حرف‌ها رو به منفرد می‌زد هم همین طور؛ ولی نمی‌خواست این فرصت رو از دست بده و باید چنان مدرکی جور می‌کرد که حالا منفرد از ترس آبروش نتونه بهش حتی نزدیک بشه. منفرد جواب داد: «اون که فقط به درد خونه‌داری می‌خوره دیگه. کس تو یه چیز دیگه‌ست. از کست بهتر هم که...» مارال نمی‌خواست بذاره حرفش تموم بشه. تا همون جا هم مدرک کافی بود و فقط باید وقت تلف می‌کرد تا ایمان و ارسلان بیان.


با خودش فکر کرد ای کاش ازشون خواسته بود زودتر بیان. بعد از چند دقیقه منفرد دستش رو درآورده بود. مانتوی مارال رو درآورد. رفت سمت شلوارش که بکشه پایین ولی مارال ممانعت کرد. منفرد گفت: «چته باز؟» مارال گفت: «صبر کن. چقدر عجله داری؟» منفرد گفت: «حوصله‌ی خاله بازی ندارم دیگه.» دوباره دستش رو برد سمت شلوار و وقتی مارال باز ممانعت کرد سیلی محکمی بهش زد. با زور شلوار رو کشید پایین که صدای زنگ در اومد. فرشته‌های نجات مارال اومده بودن. منفرد به مارال گفت: «صدات در نمیاد.» همون طور بدون لباس رفت سمت در و از چشمی بیرون رو نگاه کرد ولی کسی رو ندید. یه قدم برگشت عقب که دوباره صدا بلند شد. دوباره نگاه کرد ولی کسی رو ندید. وقتی دوباره صدای زنگ و کوبیدن روی در بلند شد دیگه با عصبانیت داد زد: «اومدم.» به مارال اشاره کرد یه کم بره کنار تا دیده نشه و مارال هم از خدا خواسته شلوارش رو کشید بالا و مانتو و شالش رو برداشت و رفت سمت جعبه‌ها منتظر وایساد تا منفرد لباس‌هاش رو بپوشه.


به محض اینکه منفرد در رو باز کرد و رفت توی راهرو نفهمید با چه سرعتی مانتور و شالش رو پوشید و گوشی رو برداشت، ضبط ویدیو رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت. منفرد که داشت زیر لب فحش ‌می‌داد برگشت تو و در رو بست. مارال دقت کرد که در رو قفل نکرد و خیالش از این بابت هم راحت شد. منفرد که داشت دوباره لخت می‌شد، گفت: «گندش بزنن. بدو لخت شو کار دارم.» مارال که داشت به سمت در می‌رفت، گفت: «من باید برم.» منفرد که حالا دکمه‌های پیرهنش کامل باز بودن، گفت: «زر نزن. طول نمی‌کشه.» وقتی دید مارال داره با سرعت بیشتری به سمت در می‌ره به سمتش یورش برد و از پشت شال و بخشی از موهاش رو گرفت. مارال از درد به خودش پیچید ولی نفرتش از منفرد و امید به تموم شدن اون ماجرا بهش چنان قدرتی داد که تا حالا تجربه نکرده‌ بود. با همون جثه‌ی کوچک لگد محکمی به بین پاهای منفرد زد و همین که منفرد از درد مشتش رو باز کرد، مارال فرار کرد و از خونه خارج شد.


ارسلان و ایمان که طبقه‌ی بالا روی پله‌ها وایساده بودن سریع دویدن پایین و قبل از اینکه در دوباره باز بشه و منفرد پیداش بشه هر 3 چون خبری از رسیدن آسانسور نبود با نهایت سرعت از راه‌پله پایین رفتن. مارال حتی متوجه نشد کی از جلوی واحد خودشون گذشت فقط با نهایت سرعت می‌دوید. مطمئن بودن با اون سرعت امکان نداره منفرد حتی با آسانسور بهشون رسیده باشه. همون‌طور که با استرس و خوشحالی وارد محوطه شدن و به دویدن ادامه دادن پای مارال یه لحظه پیچ خورد و افتاد رو زمین. گوشی هم از جیب مانتوش پرت شده بود بیرون. ایمان و ارسلان بین نگاه‌های همسایه‌ها گوشی و مارال رو بلند کردن و رفتن بیرون محوطه. به اولین جای خلوتی که رسیدن، مارال گوشی رو گرفت و چک کرد. کار نمی‌کرد. دنیا رو سرش خراب شد. همون جا نشست به گریه کردن.


ایمان و ارسلان بهش دل‌داری دادن که شاید حافظه سالم باشه. قرار شد گوشی رو ببرن خونه‌ی ایمان و حافظه‌ش رو چک کنن. مارال دیرش شده بود و باید برمی‌گشت خونه اما برگشتن به اون مجتمع با وجود منفرد کار خطرناکی بود. با هزار ترس و لرز به کمک ارسلان و ایمان و بدون دیدن منفرد برگشت خونه. ارسلان به همراه ایمان رفت برای چک کردن حافظه‌ی گوشی. مادر ایمان از دیدن ارسلان با اون سر و وضع و کلاه و اختلاف سنی که با ایمان داشت تعجب کرده بود ولی ایمان و ارسلان تو اون لحظه فقط به اون ویدیو اهمیت می‌دادن. حافظه رو با احتیاط درآوردن و به لپتاپ ایمان وصل کردن. سالم بود. یه لحظه دودل شدن که روی ویدیو کلیک کنن یا نه. ارسلان کلیک کرد.


وقتی مارال دست منفرد رو گرفت که بکنه تو شلوارش ایمان زد جلو. نمی‌خواست ببینه. همین‌طور که می‌زد جلو رسید به جایی که منفرد با سیلی کوبید تو صورت مارال. ارسلان ویدیو رو بست. هر دو با شوک و عصبانیت همدیگه رو نگاه می‌کردن. انقدر عصبانی بودن که می‌تونستن همون لحظه منفرد رو بکشن. هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد. ایمان بلند شد و پنجره رو باز کرد تا یه کم هوا بخوره. ارسلان فقط گفت که ویدیو رو برای مارال بفرسته و قرار گذاشتن در مورد اینکه اون قسمت از ویدیو رو دیدن چیزی به مارال نگن. بیشتر از این نمی‌خواستن حس بدی پیدا کنه. امیدوار بودن با این ویدیو دیگه همه چیز تموم بشه ولی هر دو می‌دونستن تا وقتی از منفرد انتقام نگیرن آروم نمی‌شن.


 
     
  
 
#45   Posted: 8 Jun 2020 19:09
قسمت سیزدهم:

تلافی




مارال همون شب شماره موبایل منفرد رو از دفترچه تلفن خونه برداشت و ویدیو رو برای منفرد فرستاد. براش نوشت: «اگه یه بار دیگه مزاحم من بشی ویدیو رو برای زنت و هر کسی که فکرش رو بکنی می‌فرستم. برام دیگه مهم نیست بقیه با دیدن من تو این ویدیو چه فکری در موردم می‌کنن. تو خیلی چیزها بیشتر از من برای از دست دادن داری.» منفرد پیام رو دیده بود ولی جواب نداده بود و همین دوباره آشوبی به دل مارال انداخته بود.


صبح روز بعد ارسلان که هنوز از شب قبل و دیدن ویدیوی مارال حالش خراب بود، سر میز صبحانه دوباره با پدرش دعواش شد. دوباره بعد از دورانی که با مارال کار می‌کردن، مجبور بود از پدرش پول بگیره. بهرام گفت: «بوی گند سیگار از همه‌ی لباسات میاد. پول بدم بری آشغال بکشی؟»


ـ به خودم مربوطه خرج چی می‌کنم.
ـ ول شدی دیگه. تقصیر اون مادر ...
ـ بابا بالا سرم نبوده این جوری شدم بهرام خان.
ـ درست حرف بزن با من. (همون طور که نشسته بود با پشت دست کوبید به صورت ارسلان.)

شهره و سیاوش جرات نداشتن چیزی بگن. ارسلان بدون حرف و با عصبانیت بلند شد و رفت سمت اتاقش. دلش نمی‌خواست حتی یه ثانیه هم تو اون خونه بمونه ولی فعلا جایی رو نداشت. پول هم همین طور. حس می‌کرد اسیر شده. یه ساعت بعد شهره در اتاقش رو باز کرد: «بهرام رفت سر کار. سیاوش هم رفته خونه‌ی دوستش. خواستی بیا بیرون.»
ـ خوبه همین جا.
ـ دفعه اولتون نیست دعوا می‌کنین که.
ـ حوصله ندارم الان.
ـ بیا حوصله‌ت هم سر جا میاد.
ـ می‌گم حوصله ندارم.


شهره اما دست بردار نبود و می‌خواست هر طور شده از خالی بودن خونه استفاده کنه. اومد روی تخت کنار ارسلان دراز کشید. همون تاپ و شلوار کوتاه همیشگی با یه رنگ جدید تنش بود. دست کشید به صورت ارسلان؛ به دستش؛ به بدنش. ارسلان سرش تو گوشیش بود و توجهی نمی‌کرد. شهره دستش رو گذاشت روی کیر ارسلان و شروع کرد به مالیدن. ارسلان می‌خواست سرش داد بزنه و بیرونش کنه. نگاهی بهش انداخت و نفرتی که تا قبل از پا گذاشتن تو اون خونه از شهره داشت، دوباره تو دلش زنده شد. از جاش بلند شد. گوشی رو گذاشت روی میز و لخت شد. شهره با ذوق گفت: «دیدی حوصله‌ش میاد؟» و تاپ و شلوارکش رو درآورد. ارسلان با همون حالت جدی رفت سمت شهره. شورت رو کشید پایین. دستی به کیر خودش کشید و فرو کرد تو کس شهره. کیرش که تا ته تو بود، کامل دراز کشید روی شهره و شروع به جلو و عقب کردن کرد. صورتش درست مقابل صورت شهره بود. ازش پرسید: «تا قبل از من چی کار می‌کردی پس؟» شهره بین ناله‌هاش جواب داد: «هیچی.»


ـ بهرام جونت نمی‌تونست ارضات کنه؛ نه؟
ـ نه.
ـ کیرش دیگه راست نمی‌شه برات؛ نه؟
ـ نه.
ـ با کیر ارسلان کیف می‌کنی؛ آره؟
ـ آخ ای کاش همیشه انقدر عصبانی باشی.
ـ اون موقع که من 4 سالم بود هم همین حرفا رو لابد به بهرام جونت می‌زدی که رید تو زندگی ما؛ نه؟ (محکمتر کیرش رو فشار داد تو کس شهره.)
شهره که گیج شده بود، بعد از ناله‌ای گفت: «چی می‌گی؟»
ـ می‌گم اون موقع که داشتی به یه مرد زن و بچه‌دار می‌دادی هم همین حرفا رو می‌زدی؟ (یه بار دیگه کیرش رو تا ته کرد تو کس شهره.)
ـ بلند شو ببینم.
ارسلان بلند شد. شهره هم بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباس‌هاش: «پسره‌ی دیوونه. عین مادرت می‌مونی. بی‌لیاقتی. اون بلد نبود خونه و زندگیش رو نگه داره به من چه؟»
ـ توی لجن نشستی هی تو گوش بهرام جونت خوندی.
ـ بازم بلدم تو گوشش بخونم. یه کاری کنم مثل سگ پرتت کنه از خونه بیرون.


شهره از اتاق بیرون رفت و در رو به هم کوبید. ارسلان تلافی دعوای صبح رو سر شهره درآورده بود و دق دلی تمام اون سال‌ها رو هم سر زنی که فک می‌کرد باعث خیلی از بدبختی‌هاشه خالی کرده بود. قبلا از خودش خجالت می‌کشید که مجذوب این زن شده ولی الان خوشحال بود که دیگه رابطه‌ش با شهره تموم شده بود و فقط یه کار کوچک دیگه باهاش داشت تا برای همیشه ازش خداحافظی کنه.


عصر اون روز ارسلان تو محوطه بود. اون روز با مارال قرار نداشت. داشت آهنگ گوش می‌کرد که پشت سر هم از طرف مارال پیام اومد تو گروه واتساپی که با ایمان 3 نفره داشتن:
«منفرد آشغال معلوم نیست چی گفته به بابام
گوشیمو گرفت ازم
با لپتاپم الان
زندانیم کرده تو اتاق
میگه دیگه نمی‌ذاره از خونه بیام بیرون
بفهمه رو لپتاپ واتساپ دارم اینم می‌گیره
ایمان ویدیو رو پاک نکردی که؟ ببرید بدید به زنش
کثافت فکر کرده جرات ندارم ویدیو رو پخش کنم»


ایمان هم آنلاین شده بود. ارسلان و ایمان ازش سوال می‌پرسیدن ولی مارال فقط ازشون می‌خواست زودتر ویدیو رو ببرن برای زن منفرد. دیگه هیچی براش مهم نبود. وسط چت دیگه خبری از مارال نشد. ایمان اومد تو محوطه پیش ارسلان تا ببینن چی کار می‌تونن بکنن. ارسلان گفت: «چقدر یه آدم می‌تونه کسکش باشه.»


ـ دیگه چی می‌خواد از جون مارال؟
ـ واقعا نمی‌دونم.
ـ مرتیکه فکر کرده ویدیو تو گوشی بوده فقط.
ـ آره حالا نقره داغش می‌کنیم.
ـ مارال رو چی کار کنیم؟ نمی‌شه همون‌طوری ولش کنیم که.
ـ نه باید یه جوری فراریش بدیم.
ـ چیزی تو سرته؟
ـ آره. می‌خوام یه کاری کنم همه اون منفرد حروم‌زاده رو بشناسن. یه ضرر مالی حسابی هم بهش بزنم.
ـ بگو نقشه‌ت چیه دیگه؟
ـ باید حداقل 50 تا 60 تا از اون ویدیو رو رایت کنیم. یه دونه اختصاصی برای زن منفرد بقیه هم برای بقیه همسایه‌ها. همین امشب. کلید آپارتمان منفرد رو که داریم. آپارتمانش رو آتش می‌زنیم. وقتی خواستن واحدا رو تخلیه کنن مارال رو فراری می‌دیم. با یه تیر چند تا نشون می‌زنیم این‌طوری.
ـ پسر این که کار یکی دو نفر نیست. بعد هم منفجر می‌شه یهو بقیه به فنا میرن. خود مارال تو اون مجتمعه.
ـ به دوستام هم می‌گم بیان کمک. فکر اونم کردم. آپارتمان رو که آتش زدیم بلافاصله از پایین یکی‌مون به سرایدار خبر می‌ده. قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته گاز و برق رو قطع می‌کنن.
ـ تو تو همین چند دقیقه به همه‌ی اینا فکر کردی؟
ـ حالا مگه بده؟
ـ نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم.
ـ ببین وقت نیست. اگه پایه نیستی خودم انجام می‌دم.
ـ نه هستم. فقط بعدش چی؟ مارال رو کجا ببریم؟ اون ویدیو پخش بشه دیگه خود مارال هم گیر میفته.
ارسلان و ایمان به هم نگاه کردن. می‌دونستن هر دو دارن به یه چیز فکر می‌کنن. ایمان گفت: «من اون موقع که خودم می‌خواستم قاچاقی خارج بشم یه سری رابط پیدا کردم. ولی خیلی خطرناکه ارسلان.»
ـ از منفرد و خانواده‌ش و داستان‌های بعد از پخش فیلم که بدتر نیست.
ـ بحث جونشه.
ـ اینجا هم بمونه همونه. منم باهاش می‌رم. اینجا کاری ندارم دیگه.
ـ پول چی؟ من یه کم پس‌انداز دارم.
ـ پول رو خودم جور می‌کنم. نگران نباش. تو چی؟ سخت نیست برات؟
ـ تو این وضعیت خودخواهیه به خودم فکر کنم. به نفعشه اینجا نمونه.
ـ دمت خیلی گرمه.


قرار گذاشتن ایمان بره دنبال رایت کردن ویدیو و ارسلان به دوستاش خبر بده و ساعت 8 بیرون محوطه همدیگه رو ببینن.


ایمان بعد از خرید سی‌دی‌ها به خونه رفت. هم خوشحال بود که اگه همه چیز درست پیش بره مارال آزاد می‌شه و هم می‌ترسید که یه جای کار مشکلی پیش بیاد و جون مارال به خطر بیفته. حس بد جدایی از مارال هم رهاش نمی‌کرد. در حالی که سی‌دی‌ها رو رایت می‌کرد با رابطی که در موردش با ارسلان حرف زده بود هم تماس گرفت. هزینه خیلی زیاد بود ولی روی حساب حرف ارسلان و پس‌انداز خودش برای همون شب قرار گذاشت. قرار شد ساعت دقیقی که مارال و ارسلان رو بهشون تحویل می‌داد رو بعدا خبر بده. ساعت نزدیک‌ 8 بود و باید کم کم می‌رفت سر قرار. از استرس چند باری چند تا از سی‌دی‌ها از دستش افتادن ولی در نهایت همه رو جمع کرد و تو کیسه‌ای گذاشت. سوییچ ماشین رو هم برداشت و برد بیرون محوطه پاک کرد و منتظر ارسلان و دوست‌هاش شد.


 
     
  
 
#46   Posted: 8 Jun 2020 19:13
قسمت چهاردهم:

آتش و خاکستر




چند دقیقه‌ای از 8 گذشته بود که ارسلان، امیر، اشکان و پویا سوار ماشین ایمان شدن. بعد از سلام و آشنایی سریع رفتن سراغ هماهنگی کارها. ارسلان گفت: «خب من به بچه‌ها همه چیز رو گفتم. قرارمون پس این شد که اول سی‌دی‌ها رو پخش می‌کنیم. بعد ساعت 9 من می‌رم تو آپارتمان خالی منفرد. وقتی آتش زدم بهتون زنگ می‌زنم. یکی از شما 3 تا می‌رید سرایدار رو خبر می‌کنید و تو مجتمع شلوغش می‌کنید تا همه بریزن بیرون. ایمان هم تو محوطه می‌مونه تا وقتی مارال رو دید، جداش کنه و بیاره سمت ماشین. منم خودم میام طرف ماشین. ما که رفتیم بهتون خبر می‌دیم که شما هم سریع برید و تمام.» امیر گفت: «این که خیلی راحته. یه ذره سختش می‌کردی حال کنیم بابا.» اشکان گفت: «مزه نریز حالا.» پویا گفت: «راست می‌گه دیگه. ارسلان گفت یه کار کوچک داره باهامون. الان می‌خواد ساختمون رو آتش بزنه. بعد می‌گه همه چیز رو گفته به ما.» ارسلان جواب داد: «آره از شما فقط کمک می‌خوام که سی‌دی‌ها رو پخش کنید و بعدشم وقتی بهتون گفتم به سرایدار خبر بدید و یه کاری کنید همه بریزن بیرون. همین. حالا اینم هر کی فکر می‌کنه سختشه بی‌خیال اشکال نداره. من و ایمان خودمون یه کاریش می‌کنیم.» اشکان گفت: «نه منم هستم.» امیر گفت: «شوخی کردم بابا. منم هستم.» پویا گفت: «باشه حالا نمی‌خواد قهر کنی. منم پایه‌م.»


ارسلان گفت: «بچه‌ها خیلی وقت نداریم. من یه کاری دارم می‌رم خونه. بعدش مستقیم می‌رم واحد منفرد. شما تا اون موقع تا می‌تونید سی‌دی‌ها رو پخش کنید ولی 9 که شد حتما باید دم ورودی مجتمع رز باشید.» و کوله‌ش که پر بود از مواد آتش‌زا رو برداشت و از ماشین پیاده شد. ایمان که نمی‌تونست جلوی همسایه‌ها سی‌دی‌ها رو پخش کنه، اون‌ها رو 3 قسمت کرد و بین امیر، پویا و اشکان پخش کرد. امیر که فهمیده بود ایمان هم قبلا با مارال خوابیده، گفت: «آقا اگه گفتین وجه مشترک هر چهار تامون چیه؟» ایمان که معذب شده بود چیزی نگفت. اشکان و پویا با آرنج زدن تو پهلوش و اشکان گفت: «امیر تو رو خدا خفه شو.» امیر گفت: «باشه بابا گفتم یه کم فضا عوض بشه.»


هر کدوم با تعدادی سی‌دی وارد یه مجتمع شدن. باید سی‌دی‌ها رو لای درها می‌ذاشتن و زنگ می‌زدن و می‌رفتن. از آخرین طبقه‌ی هر مجتمع شروع کرده بودن و پایین میومدن. امیر که مسئول مجتمع رز شده بود باید سی‌دی رو مستقیما به زن منفرد می‌داد. زنگ در رو زد. قرار بود اگه خود منفرد خونه بود، بدون معطلی فرار کنه ولی یه زن در رو باز کرد. امیر گفت: «سلام. بفرمایید.» و سی‌دی رو داد دست زن منفرد. زن منفرد پرسید: «این چیه؟» امیر گفت: «خودتون ببینید متوجه می‌شید.» زن منفرد گفت: «آقا پسر یعنی چی؟ می‌گم این چیه؟» امیر گفت: «خانم محترم اگه اون... اگه اون... اگه اون شوهر زن‌جنده‌ت... نه... چیزه... اگه اون شوهر حروم‌زاده‌ت رو می‌خوای بشناسی اینو ببین.» و زنگ دو واحد کناری رو هم زد و رفت پایین.


در همین حین ارسلان تو خونه‌ی خودشون بود. شهره هنوز تنها بود ولی ارسلان می‌دونست که کم‌کم سر و کله‌ی باباش پیدا می‌شه و باید عجله می‌کرد. رو به شهره گفت: «بیا اتاق خودت کارت دارم.» شهره گفت: «برو گمشو.» ارسلان گفت: «میای یا آبروت رو پیش بهرام جونت ببرم؟» شهره جواب داد: «فکر کردی بهرام منو ول می‌کنه طرف تو رو می‌گیره؟ فکر می‌کنی حرف تو رو باور می‌کنه بچه؟» ارسلان گوشیش رو در آورد و صدای سکس صبحی خودش و شهره رو پخش کرد. صبح قبل از اینکه گوشی رو بذاره روی میز، ضبط صدا رو فعال کرده بود. به شهره گفت: «با این چی؟ با این دیگه باور می‌کنه؟» رنگ شهره پرید: «چی می‌خوای؟»


ـ پاشو بیا تو اتاق. (با هم به سمت اتاق رفتن.)
ـ بگو چی ‌می‌خوای دیگه.
ـ هر چی دلار بهرام جونت داده بذاری تو گاو صندوق رو می‌ریزی تو این کیف. (یه کیف کولی کوچکتر رو پرت کرد سمت شهره.)
ـ به خدا من نمی‌دونم رمزش چیه.
ـ حرف مفت نزن. خودم می‌شنیدم پولا رو بهت می‌داد می‌گفت بذاری تو صندوق.
ـ بیچاره‌م می‌کنه.
ـ بگو زورت کردم. اینجوری براش عزیزتر هم می‌شی اتفاقا.
ـ از کجا معلوم پولا رو بگیری دیگه اون صدا رو پاک کنی؟
ـ ببین انقدر کشش نده. این برسه دست بهرام جون یه دونه از اون دلارها هم بهت نمی‌رسه دیگه. الان چاره‌ای جز اعتماد کردن به من نداری.


شهره گاو صندوق رو باز کرد و هر چی دلار بود رو ریخت توی کوله. ارسلان وقت نداشت بشمره ولی با همون نگاه سرسری هم می‌تونست بفهمه که با اون پول تا مدت‌ها تامین بودن. کوله رو گرفت و با یه کوله به پشت و یه کوله به دست بدون خاحافظی برای همیشه از اون خونه رفت. از اول هم قصد نداشت شهره رو به بهرام لو بده. نمی‌خواست سیاوش هم مثل خودش بدون خانواده بزرگ بشه.


10 دقیقه به 9 توی آپارتمان منفرد بود. کم کم شروع کرد به ریختن مواد آتش‌زا. بیشتر از همه روی اون تشک کذایی ریخت. بعد جعبه‌ها و دیوارها و کف. یه خط باریک رو هم کشید تا دم در و منتظر شد. راس ساعت 9 به پویا زنگ زد و گفت 1 دقیقه دیگه به سرایدار خبر بدن و شلوغش کنن. 1 دقیقه بعد آپارتمان منفرد داشت تو آتش می‌سوخت. ارسلان فقط کوله‌ی پول رو برداشته بود و از پله‌ها پایین می‌رفت. تو شلوغی دنبال مارال می‌گشت. تو طبقه‌ی دوم اشکان رو دید. اونم مارال رو ندیده بود. با خودش فکر کرد نکنه مارال هنوز تو اتاقش زندانی باشه. به ایمان زنگ زد ولی جواب نمی‌داد.


ایمان تو محوطه بین اون همه سر و صدا و شلوغی چشم دوخته بود به آدم‌هایی که یکی یکی از مجتمع رز بیرون میومدن و متوجه زنگ گوشیش نمی‌شد. برق دیگه قطع شده بود و هر کس با نور گوشی یا چراغ قوه چند نفر رو راهنمایی می‌کرد. بالاخره مارال رو دید. پشت سر مادر و پدرش از مجتمع خارج شد. صبر کرد کمی بیشتر بیرون بیان و دورشون شلوغ‌تر بشه تا پدر و مادر مارال متوجه حضور ایمان نشن. به محض اینکه مارال رو جدا از پدر و مادرش دید رفت سمتش. دستش رو گرفت و کشید سمت خودش. مارال وقتی ایمان رو دید بغلش کرد و تازه فهمید که همه‌ی اون اتفاقات برای نجات اون بوده. دست ایمان رو محکم گرفت و هر دو به سمت بیرون محوطه و ماشین دویدن. وقتی به ماشین رسیدن ایمان گوشیش رو چک کرد. زنگ زد به ارسلان ولی تو اون شلوغی صداش رو نمی‌شنید.


ارسلان هنوز تو مجتمع بود و داشت سعی می‌کرد با نور انداختن روی مردم مارال رو پیدا کنه. ایمان که می‌دونست تو اون وضعیت کسی صداش رو نمی‌شنوه به ارسلان، امیر، پویا و اشکان جداگونه پیام داد که مارال پیششه. بچه‌ها وقتی متوجه شدن به سمت خروجی رفتن ولی پشت مردم مونده بودن. دود همه جا رو برداشته بود. صدای ماشین‌های آتش‌نشانی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. 5 دقیقه‌ی پراسترسی بود. بالاخره به زحمت تونستن وارد محوطه بشن. ارسلان یه لحظه صدای مادر مارال رو شنید که دنبالش می‌گشت. توجهی نکرد و با کمک بچه‌ها راه رو باز کرد و همگی دویدن به سمت ماشین ایمان. مارال وقتی ارسلان رو دید محکم بغلش کرد و شروع کرد به گریه. باورش نمی‌شد اون 5 نفر تمام این کارها رو برای آزادیش کردن. امیر، پویا و اشکان رو هم بغل کرد و ازشون تشکر کرد. امیر گفت: «کاری نکردیم که. از شما به ما خیلی...» با نگاه پر از خشم ارسلان ساکت شد. ارسلان گفت: «عجله کنید. باید زودتر بریم.» مارال تا رسیدن بچه‌ها از طریق ایمان فهمیده بود که قراره چی کار کنن. خداحافظی با بچه‌ها برای ارسلان سخت بود ولی کارهای سخت‌تر از اون هم کرده بود. سوار ماشین که شدن، مارال منفرد رو دید که تازه داره با ماشین وارد محوطه می‌شه. از اینکه می‌دونست تا چند دقیقه‌ی دیگه دنیا قراره روی سر منفرد خراب بشه از ته دل خوشحال بود.


ایمان جایی خارج از شهر با رابطش قرار گذاشته بود. ارسلان با نشون دادن کیف پر از دلار خیالشون رو بابت پول هم راحت کرده بود. ایمان قبلا تا اونجا رفته بود و درست قبل از سوار شدن پشیمون شده بود. 3 ساعتی راه داشتن. مارال با اشتیاق از نقشه‌ای که برای آزادیش و انتقام از منفرد کشیده بودن می‌پرسید و ایمان و ارسلان بهش جواب می‌دادن.


ارسلان که خیلی خسته بود کم‌کم خوابش برد. مارال اما نمی‌خواست این لحظه‌های آخر با ایمان رو از دست بده. دستش رو گذاشته بود پشت سر ایمان و نوازشش می‌کرد. مارال گفت: «خیلی دلم برات تنگ می‌شه.»


ـ منم همین‌طور عزیزم.
ـ اگه تو بخوای می‌مونم ایمان.
ـ دوست دارم بمونی ولی می‌دونم به نفعته که بری. شماها سالم و سلامت برید. پاگیر بشید. منم سربازیم تموم بشه میام می‌بینمتون.
ـ قول؟
ـ قول.


ایمان ضبط رو با صدای آروم روشن کرد که ارسلان بیدار نشه: «ببین انقدر از گوگوش گفتی برام که یه فولدر فقط گوگوش ریختم.»
ـ وای باورم نمی‌شه بالاخره داری گوگوش گوش می‌دی.


بقیه‌ی راه رو حرف می‌زدن و به آهنگ‌ها گوش می‌دادن. زودتر از موعد داشتن می‌رسیدن. ارسلان هم بیدار شده بود. هر چی به محل قرار نزدیک‌تر می‌شدن، حال ایمان و مارال خراب‌تر می‌شد. ارسلان که متوجه شده بود، گفت: «ایمان چقدر داریم زود می‌رسیم؟»


ـ همین جوری بریم 20 دقیقه زود می‌رسیم.
ـ خب پس یه جا که دید نداره بزن کنار تو خاکی. من دست‌شویی دارم.
ـ اینجا آخه؟
ـ بزن دیگه. فقط خوب برو از جاده فاصله بگیر.
ـ ایمان فهمید اصرار ارسلان برای چیه.


وقتی ماشین رو متوقف کرد، ارسلان گفت: «خب من می‌رم پشت این درختا دست‌شویی کنم. 20 دقیقه هم طول می‌کشه.» به هر دوشون چشمکی زد و پیاده شد.
ارسلان که تو تاریکی با نور موبایلش دور شد، ایمان و مارال پیاده شدن و صندلی‌های جلوی ماشین رو کامل جلو دادن. ایمان نشسته بود روی صندلی عقب و مارال هم در حالی که زانوهاش دو طرف بدن ایمان بودن، تو بغلش بود. این آخرین باری بود که تا مدت نامعلومی می‌تونستن با هم باشن. صدای عبور ماشین‌ها هر از گاهی شنیده می‌شد. باقیش سکوت شب بود و تاریکی و آهنگ‌هایی که تو ماشین پخش می‌شدن.


برای خواب معصومانه‌ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم


مارال و ایمان با تمام وجود همدیگه رو می‌بوسیدن. مارال از اینکه ایمان رو درون خودش حس می‌کرد غرق لذت بود و ایمان از در آغوش کشیدن مارال.



بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره‌ی شب تو با من
بذار بین من و تو دست‌های ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن


بین نفس‌نفس ‌زدن‌هاشون ایمان تو گوش مارال گفت: «خیلی دوستت دارم.» مارال هم گفت: «منم خیلی دوستت دارم.» و قطره اشکی از چشمش سرازیر شد. محکمتر همدیگه رو تو آغوش کشیدن، لب‌هاشون رو روی لب‌های هم گذاشتن و با هم برای آخرین بار یکی شدن.


تو با تن‌پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه‌های شب بترسم؟
تو خورشیدو به دست من سپردی


ارسلان و مارال اون شب به این امید که از دل آتش و خاکستری که پشت سرشون به جا گذاشته بودن شروع دوباره‌ای رو تجربه کنن از ایمان جدا و راهی ترکیه شدن.


 
     
  
 مرد
#47   Posted: 8 Jun 2020 19:16
دمت گرم
 
     
  
 مرد
#48   Posted: 9 Jun 2020 01:31
ایول داری
 
     
  
 مرد
#49   Posted: 9 Jun 2020 08:55
خیلی خوب می نویسی و از همه چیز مهمتر منظم آ‌پلود می کنی که عالیه
 
     
  
 
#50   Posted: 9 Jun 2020 18:11
ممنونم از کامنت‌هاتون

قسمت پانزدهم:

بِئش

*از این قسمت به بعد تمام گفت و گوها بین شخصیت‌های ایرانی و ترک به زبان ترکی گفته شده.*

اواخر تابستون بود. مهمون‌ها یکی یکی وارد باغ عمارت می‌شدن. بیشترشون روس و عرب بودن ولی تک و توک از ملیت‌های دیگه هم بینشون دیده می‌شد. هر کدوم با حداقل 2 همراه و 1 بادیگارد وارد می‌شدن و به سمت میز‌های مخصوص خودشون می‌رفتن. هوا هنوز انقدر گرم بود که مراسم رو تو باغ برگزار کنن. 30 تا میز گرد با گل‌آرایی و شامپاین و تشریفات روی به روی ایوان بزرگ عمارت چیده شده بودن و کم‌کم در حال پر شدن بودن. مهمون‌ها توسط دخترهای زیبا و خوش‌هیکلی که شورت و سوتین پَردار به تن و روبنده‌های توری به صورت داشتن به طرف میزهاشون راهنمایی می‌شدن. تمام دخترها ظاهر یه شکل ولی به رنگ‌های مختلف داشتن. همون طور که بین میزها جا به جا می‌شدن هر از گاهی دستی روی بدنشون حس می‌کردن و بی اعتنا به کارشون ادامه می‌دادن. می‌دونستن بدون اجازه‌ی آراس خان حق ندارن با هیچ مهمونی گرم بگیرن.


آراس خان صاحب عمارت بود. در واقع صاحب عمارت و تمام دخترهاش. یه مرد میان‌سال قد بلند با موهای روشن نسبتا کوتاه، چشم‌های آبی، سبیل پرپشت و ریشی که صورتش رو کشیده‌تر نشون می‌داد. کمتر کسی چهره‌ی خندون آراس خان رو دیده بود. همیشه با چنان اخم و جدیتی با همه صحبت می‌کرد که هیچ‌کس جرات مخالفت باهاش رو نداشت. آراس خان تو کار خودش یکی از سرشناس‌ترین‌ها بود. رقابت برای بدست آوردن دخترهای عمارتش خیلی زیاد بود. آراس خان دخترهای بی‌خانمان زیبا رو به عمارتش می‌آورد، بهشون رسیدگی می‌کرد، بهترین امکانات رو در اختیارشون می‌ذاشت ولی در مقابل هم ازشون انتظار حرف‌شنوی داشت. اگه می‌گفت بمیرید باید می‌مردن. شاید اون عمارت زیباترین و راحت‌ترین زندان دنیا بود.


هر سال 4 مهمونی بزرگ تو عمارت برگزار می‌شد و تعدادی از دخترها به فروش می‌رسیدن. برای آراس خان فرقی نمی‌کرد سرنوشت دخترها بعد از رفتن از عمارت چی می‌شه. اون به دخترها به چشم سرمایه‌ش نگاه می‌کرد و تا وقتی که در ازاشون پولی دریافت نکرده بود، اجازه‌ی کوچکترین خطایی بهشون نمی‌داد. دخترها حتی اجازه نداشتن تنهایی از عمارت خارج بشن و همیشه چند تا از آدم‌های آراس خان همراهشون بودن. روزهای اول به خاطر تغییری که تو وضع زندگی‌شون پیش میومد فکر می‌کردن شانس بزرگی آوردن ولی هر چه که می‌گذشت زندگی تو اون شرایط و زیر نظر بودن 24 ساعته براشون سخت‌تر می‌شد. زندان زندانه و فرقی نداره چقدر زیبا و راحت باشه. به همین دلیل خیلی از دخترها تمام تلاششون رو می‌کردن تا توسط یکی از مهمون‌ها خریده بشن و از اون عمارت برن تا شاید فرصتی برای فرار یا آزادی بیشتر پیدا کنن.


آراس خان با قدم‌های محکمش روی ایوان اومد و به انگلیسی گفت: «خوشحالم که دوباره اینجا می‌بینمتون دوستان من. بیشتر از این معطلتون نمی‌ذارم. ضیافت رو شروع می‌کنیم.» و هر دو دستش رو به نشونه‌ی شروع مهمونی بالا برد و باغ عمارت پر شد از صدای موسیقی و همهمه‌ی مهمون‌ها. حالا دخترها بین میزها قدم می‌زدن و خودنمایی می‌کردن. به محض اینکه کسی بدنشون رو لمس می‌کرد به سمتش می‌رفتن و روی پاش می‌نشستن و هر کاری که بلد بودن انجام می‌دادن تا اون آدم رو مجاب کنن که پایان اون شب انتخابشون کنه. حالا دیگه تعداد کمی از دخترها هنوز روبنده‌های توری داشتن. آراس خان حالا پایین اومده بود و با مهمون‌ها خوش و بش می‌کرد. همیشه از دیدن مراسم و به رخ کشیدن دخترهای عمارتش لذت می‌برد. می‌دونست آخر شب برای خیلی از این دخترها رقابت سختی شکل می‌گیره و پول زیادی به جیب می‌زنه. آخر شب هر مهمونی نماینده‌های مهمون‌ها جمع می‌شدن و دخترهای مورد نظرشون رو اعلام می‌کردن. رنگ لباس هر دختر نشونه‌ش بود. کسایی که بیشتر از یه مشتری داشتن با بالاترین قیمت فروش می‌رفتن. البته به جز سوگلی‌های آراس خان. همیشه تعدادی از دخترها هم بودن که آراس خان برای خودش نگهشون می‌داشت و قصد فروششون رو نداشت ولی اون‌ها رو هم بین بقیه دخترها قرار می‌داد. از اینکه آخر شب سر سوگلی‌های عمارتش رقابت شکل بگیره و بعد از کلی جنجال و پیشنهاد‌های نجومی اعلام کنه که قصد فروششون رو نداره احساس قدرت می‌کرد.


بعد از خوش و بش با مهمون‌ها روی صندلی بزرگی که رو به میزها بود نشسته بود و مشغول نوشیدن شامپاینش بود. برق رضایت تو چشم‌هاش دیده می‌شد. دو تا از سوگلی‌هاش رو با دست فرا خوند و روی پاهاش نشوند. معمولا مهمون‌ها وقتی این صحنه رو می‌دیدن آخر شب اسمی از رنگ اون دخترها نمی‌آوردن ولی گاهی تصور داشتن سوگلی‌های آراس خان انقدر براشون جذاب بود که باز هم شانسشون رو امتحان می‌کردن ولی به در بسته می‌خوردن. دخترها روی پاهای آراس خان نشستن و مشغول نوازشش شدن. یکی از دخترها نیلی پوشیده بود و اون یکی مسی. نیلی هنوز روبنده داشت و می‌خواست برای آراس خان برش داره که آراس خان گفت: «بذار همین‌طوری بمونه. چشمات بیشتر به چشم میاد.» نیلی چشمی گفت و دستش رو به موهای کنار شقیقه‌ی آراس خان کشید.


آراس خان که به همراه نماینده‌های مهمون‌ها داخل عمارت رفت تا سر قیمت‌ها بحث کنن، نیلی مثل بقیه‌ی دخترها بین میزها و مهمون‌ها رفت. دخترها بعد از مدتی مثل ربات می‌شدن و بدون اینکه حتی ازشون خواسته بشه کاری که فکر می‌کردن وظیفشونه رو انجام می‌دادن. نیلی همون‌طور که بین میزها حرکت می‌کرد چشمش به یکی از آدم‌های آراس خان که اطراف باغ وایساده بودن و اوضاع رو زیر نظر داشتن، خورد. خیلی براش آشنا بود. یه پسر جوون با بدن ورزیده و موهای موج‌دار بلندی که بخشیش رو بسته بود از پشت. مشخص بود تازه‌وارده چون تا حالا ندیده بودش. صورتش کاملا نیلی رو یاد یکی از مهمترین آدم‌های زندگیش مینداخت. با خودش فکر کرد حتما اشتباه می‌کنه. 5 سال پیش همه جا رو دنبالش گشته بود و بهش اطمینان داده بودن که مرده. حتما اشتباه می‌کرد. شاید به خاطر دلتنگیش بود.


مراسم اون شب هم تموم شد. دخترهایی که فروش رفته بودن 2 روز دیگه عمارت رو ترک می‌کردن و بقیه تا حداقل 3 ماه دیگه و یه مهمونی دیگه همون جا می‌موندن. نیلی اما می‌دونست تا وقتی دل آراس خان رو نزنه تو اون عمارت زندانی بود؛ هر چند براش فرقی هم نمی‌کرد. دیگه چیزی براش مهم نبود. 2 نفر براش مهم بودن و به خاطرشون حاضر بود هر کاری بکنه ولی یکیشون رو از دست داده بود و فکر می‌کرد بدون حضورش دومی هم زندگی بهتری داره.


آدم‌های آراس خان اون شب نیلی و یکی دیگه از سوگلی‌های آراس خان رو بردن به اتاقش. می‌خواست مراسم موفقیت‌آمیز اون شب رو جشن بگیره. دخترها هنوز با همون لباس‌های مخصوص مراسم بودن. یکی نیلی و یکی آبی. آراس خان روی تخت بزرگش دراز کشیده بود و روبدوشامبر ابریشمیش تنش بود. از شکلی که روبدوشامبرش گرفته بود مشخص بود هیچی زیرش نپوشیده. با دست‌هاش آروم روی تخت زد و دخترها هر کدوم یه طرف دراز کشیدن. با یه دستش کون نیلی رو گرفته بود و با دست دیگه‌ش کون آبی رو. روبنده‌ی نیلی رو باز کرد و آروم لبش رو بوسید. دخترها دو طرف گردنش رو می‌بوسیدن و پایین میومدن. تا جایی که روبدوشامبر اجازه می‌داد بدنش که موهای روشن و کمی داشت رو بوسیدن و بندش رو باز کردن. کیر بلند و کلفت آراس خان که هنوز نیمه‌خواب بود حالا منتظرشون بود.


نیلی کیر آراس خان رو گرفت و شروع به خوردن کرد و آبی هم رفت سراغ تخم‌ها و بعد چند ثانیه یه بار برعکس. آراس خان دستش‌هاش رو پشت سرش گذاشته بود و از دیدن اون صحنه لذت می‌برد. کیرش که حسابی سیخ و خیس شد، بلند شد و شورت و سوتین هر دو رو درآورد. آبی و نیلی هر دو چشم و ابرو مشکی با موهای لخت بلند بودن. رنگ پوست آبی نسبت به نیلی کمی سبزه بود و اندام درشت‌تری هم داشت. مخصوصا سینه‌هاش که با هر بار جا به جایی مثل ژله می‌لرزیدن. کسش هم گوشتی‌تر از نیلی بود. با رسیدگی‌هایی که تو عمارت بهشون می‌شد بدن هر دو و شکم‌های تختشون مثل سوپرمدل‌ها بود. آراس خان نیلی رو روی تخت خوابوند و آبی رو کنار خودش نشوند. کیرش رو آروم آروم کرد تو کس نیلی. اولش کمی درد داشت ولی بعد از این 5 سالی که تو عمارت بود عادت کرده بود به سایز کیر آراس خان. آراس خان همزمان که نیلی رو می‌کرد سینه‌های آبی رو می‌خورد و کونش رو محکم چنگ می‌زد؛ طوری که رد انگشت‌هاش حتی روی پوست سبزه‌ی آبی هم مونده بود. از آبی خواست که بیاد جلوش قمبل کنه. از پشت کیرش رو گذاشت توی کس آبی و دوباره مشغول کردن شد. به نیلی گفت بره جلوی آبی دراز بکشه و پاهاش رو باز کنه. آبی شروع کرد به خوردن کس نیلی و آراس خان حالا چند برابر قبل حشری شده بود و محکمتر کیرش رو تو کس آبی فرو می‌کرد و در می‌آورد. چند دقیقه تو همین حالت ادامه دادن و آراس خان وقتی دید نزدیکه که ارضا بشه بلند شد و وایساد. آبی و نیلی رو آورد جلوی خودش. شروع کردن به خوردن همزمان کیر در حال انفجار آراس خان. آراس خان دست‌هاش رو روی سرهای آبی و نیلی گذاشته بود و هدایتشون می‌کرد. ازشون می‌خواست وسط خوردن کیرش از هم لب بگیرن. وقتی داشت ارضا می‌شد، دستش رو حلقه کرد دور کیرش و چند بار بهش کشید و آبش رو پاشید روی صورت آبی و نیلی.



آبی و نیلی اتاق آراس خان رو ترک کردن و بعد از تمیز کردن خودشون به سمت اتاق‌های انتهای طبقه‌ی اول عمارت رفتن. آبی به اتاق خودش رفت و نیلی هم رفت سمت اتاق خودش. چند دقیقه‌ای از دراز کشیدنش نگذشته بود که یکی از آدم‌های آراس خان رو پشت پنجره دید و ترسید. هر چی منتظر شد نرفت. رفت سمت پنجره و نزدیک که شد متوجه شد که همون پسریه که تو مهمونی دیده بود. حالا که از نزدیک می‌دید صورتش حتی شبیه‌تر هم بود. اصلا مو نمی‌زد. پنجره رو باز کرد و با تعجب گفت: «ارسلان؟» ارسلان گفت: «مارال خودتی؟» و هر دو همزمان پرسیدن: «تو زنده‌ای؟» باورشون نمی‌شد که بعد از 5 سال دوباره داشتن همدیگه رو می‌دیدن.


 
     
  
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ققنوس

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites