داستان سکسی ایرانی

ققنوس


صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6
#51   Posted: 9 Jun 2020 18:13
قسمت شانزدهم:

سرنوشت




ارسلان از پنجره به سختی وارد اتاق شد و مارال رو بغل کرد. هر دو خیلی تغییر کرده بودن. ارسلان بلندتر و عضلانی شده بود و مارال هم توپرتر و پخته‌تر. مارال همون‌طور که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد دست ارسلان رو گرفت و نشوند روی تخت تا از سال‌هایی که دور از هم بودن بگن.


مارال و ارسلان وقتی به ترکیه رسیده بودن از طریق رابط‌هایی که ایمان بهشون معرفی کرده بود، قصد رفتن به یونان و بعدش هم اتریش رو داشتن. برای رفتن به یونان باید سوار قایق‌های بادی می‌شدن. وقتی مسافرها می‌خواستن 3 تا قایق رو پر کنن انقدر همه چیز شلوغ و بی‌نظم می‌شه که تو تاریکی شب ارسلان و مارال از هم جدا و سوار 2 تا قایق متفاوت می‌شن. از 3 قایقی که اون شب ترکیه رو به مقصد یونان ترک کردن فقط یکی سالم رسید. 2 قایق دیگه تو دریای طوفانی غرق شده بودن. اکثر مسافرها کشته شده بودن و فقط تعداد کمی تونسته بودن جون سالم به در ببرن. ارسلان سالم رسیده بود یونان و بدن مارال نیمه جون برگشته بود به ساحل ترکیه.


مارال قبل از اینکه با آدم‌های آراس خان آشنا بشه 2 ماه سخت رو بدون پول و جا گذرونده بود و هر روز دنبال ردی از ارسلان می‌گشت ولی با اطمینان بهش گفته بودن تو قایق دومی که غرق شده بوده. بعد هم آشنایی با آراس خان و زندگی تو عمارت.


ارسلان هم هر چی تو یونان تلاش کرده بود تا بفهمه مارال زنده مونده یا نه فایده‌ای نداشته و تصمیم می‌گیره برگرده به ترکیه. این بار تمام پولش رو تو مسیر برگشت به ترکیه دزدیده بودن و باید از صفر شروع می‌کرد. وقتی از پیدا کردن مارال ناامید شده بود، وارد گروه‌های خیابونی ترکیه شده بود و تو اون 5 سال از چاقوکشی تا تیراندازی رو تجربه کرده و حرفه‌ای شده بود. وقتی شنیده بود آراس خان پول خوبی به محافظ‌هاش می‌ده تصمیم گرفته بود به عمارت بیاد ولی فکرش رو هم نکرده بود که قراره بعد از سال‌ها دوباره مارال رو ببینه.


بعد از اینکه داستان زندگیشون تو این 5 سال رو برای هم تعریف کردن نزدیک صبح شده بود. مارال پرسید: «از بچه‌ها خبری داری؟» ارسلان که فهمیده بود منظورش در اصل ایمانه، گفت: «آخرین بار 2 سال پیش با ایمان حرف زدم.»


ـ خوب بود حالش؟
ـ بد نبود. اون اوایل که داستان قایقا پیش اومد وقتی بهش زنگ زدم خیلی حالش بد شد. همش می‌گفت نباید می‌ذاشته از این راه بریم. حالا بفهمه زنده‌ای فکر کنم از خوشی سکته کنه.
ـ نه نباید بفهمه.
ـ دیوونه‌ای؟ تا آخر عمر عذاب وجدان داشته باشه؟
ـ بدونه من زنده‌م و اینجام بدتره براش. بدون من راحت‌تر زندگی می‌کنه. همه بدون من راحت‌ترن.
ـ باز چرت گفت. پس برای همین یه زنگ هم بهش نزدی؟ عجب آدمی هستی تو.
ـ ایران بود هنوز یا رفت بالاخره؟
ـ نه دیگه موندگار شده بود. همون 2 سال پیش ازدواج کرده بود و موندگار شده بود.
ـ آهان. (چهره‌ش ناخودآگاه رفت تو هم.) از بقیه چه خبر؟
ـ با بچه‌ها هم در تماسم. خوبن اونا هم. امیر هنوز همون قدر بی‌شعوره. (هر دو زدن زیر خنده.)
ـ بعد از اون شب گیر نیفتادن که؟
ـ نه. مشکلی براشون پیش نیومده. راستی ایمان از منفرد هم برام گفته.
ـ خب خب.
ـ تقریبا همه دیدن اون ویدیو رو. منفرد براش آبرو نمونده. گویا بیشتر اموالش هم برای پدر زنش بوده در واقع و این مدیریت می‌کرده. مجبور می‌شه از اونجا بره.
ـ بالاخره یه خبر خوب هم شنیدم.
ـ مونده هنوز. مثل اینکه بعدا گندش در میاد با دخترهای دیگه هم اون کار رو می‌کرده. ازش شکایت کردن و زندگیش نابود شده دیگه.
ـ وای خیلی خوشحالم.
ـ آره. تقاص پس داده.
ـ از خانواده‌م چیزی نگفت؟
ـ راستش چرا. (سرش رو انداخت پایین.)
ـ جفتشون؟
ـ بعد از اون ماجراها و پخش فیلم از اونجا رفتن دیگه.
ـ بالاخره سندشون آزاد شد پس.
ـ چی؟
ـ هیچی. بگو.
ـ ایمان به هوای اینکه شاید تو برگشته باشی ایران چند وقت یه بار می‌رفته محله‌شون پرس و جو. بابات 3 سال پیش سکته کرد و از دنیا رفت. مامانت هم آخرین باری که با ایمان حرف زدم تازه فوت شده بود.
ـ پس این طور. (دوباره چشم‌هاش از اشک گرم شدن.)
ـ متاسفم مارال. (جوابی نشنید.) مارال ولی باید به ایمان خبر بدیم.
ـ نه. گفتم که ندونه بهتره.
ـ بابا من می‌دونم هنوز عذاب وجدان داره.
ـ دیگه تا الان کنار اومده با نبودن من. بفهمه زنده‌م دوباره معلوم نیست سر ایمان چی بیاد این دفعه. می‌بینی که هر کی دور و بر منه یه جوری زندگیش زیر و رو می‌شه. بذار با خانواده‌ش خوشبخت باشه.
ـ تا تو نخوای من چیزی نمی‌گم ولی خیلی بی‌انصافیه.
ـ ارسلان دیگه باید بری تا هوا کامل روشن نشده.
ـ باشه. می‌رم. فقط یه چیزی. مارال تو الان تنها وارث مادرتی. داستان اون ویدیو که فراموش شده دیگه. برو ایران. برای خودت زندگی کن.
ـ برم از اینجا؟ (خندید.) آراس خان رو نمی‌شناسی مگه؟
ـ می‌دونم. ازش خیلی شنیدم ولی من کمکت می‌کنم. نمی‌شه که تا ابد اینجا بمونی.
ـ می‌شه. کاری ندارم بیرون از اینجا.
ـ انقدر لجبازی نکن.
ـ لجبازی نمی‌کنم ارسلان. تا همین‌جا هم به خاطر من کلی تو دردسر افتادی دیگه نمی‌خوام هیچ‌کس به خاطر من کوچکترین کاری بکنه.
ـ ببین مثل اینکه یادت رفته همه‌ی اون اتفاق‌ها با پیشنهاد من شروع شد. فکر کن می‌خوام جبران کنم.
ـ اولا که صد بار گفتم تو هم نبودی و اون اتفاق‌ها نمی‌افتاد باز منفرد کار خودش رو می‌کرد. بعد هم تو یه بار تلاشت رو کردی. من هیچ دینی به گردنت ندارم. سرنوشت منم همینه. اینجا می‌مونم.
ـ سرنوشت من همینه چیه دیگه؟ می‌گم الان می‌تونی بری ایران برای خودت زندگی کنی راحت. می‌گی سرنوشت من فلانه.
ـ به خدا خسته‌م ارسلان. اصلا از این زندگی خسته‌م. ولم کن الان. برو دیگه تا همه نفهمیدن اینجایی.
ـ باشه. باشه. ولی حرفمون تموم نشده. هم در مورد ایمان. هم در مورد خودت.


ارسلان رفت و مارال روی تختش دراز کشید و با هزار فکر و خیال روشن شدن هوا رو تماشا کرد. تمام اون روز رو از بی‌خوابی شب گذشته و مهمتر از اون حرف‌های ارسلان گیج و منگ بود. دعا دعا می‌کرد آراس خان تو اون حال نخوادش.


دخترهایی که باید فردا شب عمارت رو ترک می‌کردن مشغول جمع کردن وسایلشون بودن. همیشه از چند روز قبل از مراسم تا چند روز بعدش و فرستادن دخترها عمارت حسابی شلوغ و پر سر و صدا بود. مارال چند باری ارسلان رو دید ولی بهش نزدیک نشد. نمی‌تونست ریسک کنه. اگه کسی به گوش آراس خان می‌رسوند هر دو تو دردسر می‌افتادن.
یکی از دستیارهای آراس خان مارال رو دید و دوید سمتش: «دختر کجایی تو؟ تمام عمارت رو دنبالت گشتم؟»


ـ چی شده؟
ـ آراس خان سپرده ببرمت امروز حسابی بهت برسن که امشب مهمون ویژه داره.
ـ کیه مهمونش؟
ـ مورات.


مورات کسی بود که با آراس خان معامله‌ی کوکایین می‌کرد. مارال قبلا هم دیده بودش. آراس خان همیشه وقتی با مورات جلسه داشت چند تا از دخترهاش رو هم آماده می‌کرد. فکر می‌کرد اینجوری می‌تونه مورات رو به قیمت کمتر راضی کنه و خودش سود بیشتری نصیبش بشه. ولی هیچ وقت سوگلی‌هاش رو برای این کار نمی‌برد. مارال وقتی همراه دستیار آراس خان رفت متوجه شد آبی که مارال به اسم آیسان می‌شناختش و 3 تا دیگه از سوگلی‌های آراس خان هم مثل مارال برای جلسه‌ی اون شب انتخاب شدن. با خودش فکر کرد حتما این بار خیلی معامله‌ی بزرگتری در کاره. با خستگی از بی‌خوابی شب گذشته، تمام روز رو زیر دست آرایشگر و فشن استایلیست و ... بود. هر 5 تا دختر تو لباس‌های شب شیک و با موهای درست‌شده و آرایش زیبایی منتظر بودن تا به دفتر آراس خان برن. مارال پشت پنجره بود که صدای ماشین‌های مورات و تیمش و بادیگاردهاش رو شنید. یکی از بادیگاردها در رو برای مورات باز کرد. مردی خوش‌تیپ و خوش‌هیکل با موهای جوگندمی و صورت تیغ‌زده‌شده از ماشین پیاده شد. ابهت خاصی داشت. دستیار آراس خان با استرس زیادی دخترها رو صدا کرد تا به سمت دفتر آراس خان برن.


 
     
  
#52   Posted: 9 Jun 2020 18:16
قسمت هفدهم:

قرمز




مورات و تیمش یه طرف میز بزرگی که تو دفتر آراس خان قرار داشت نشسته بودن و آراس خان و تیمش مقابلشون. بادیگاردهای هر دو هم دو طرف اتاق وایساده بودن. دخترها هم مثلا مسئول پذیرایی شده بودن ولی بیشتر سعی‌شون جلب توجه مورات و همراهاش بود. مارال همین که ارسلان رو هم بین بادیگاردهای تو اتاق دید معذب شد و کمی طول کشید تا به حالت عادی برگرده. فقط سعی می‌کرد به هیچ عنوان با ارسلان چشم تو چشم نشه. اون شب لباس طلایی براق و بلندی پوشیده بود که جذابش می‌کرد. چند باری نگاه سنگین مورات رو روی خودش حس کرده بود. چیزی از حرف‌های آراس خان و مورات سر در نمی‌آورد ولی متوجه شده بود که حرف از رقم‌های خیلی بالایی می‌زنن. به نظرش نمی‌رسید با اون تنشی که وجود داشت به این زودی‌ها توافقی صورت بگیره.


زیر سیگاری مورات پر شده بود و مارال باید عوضش می‌کرد. وقتی خم شد نفس‌های مورات رو روی گردنش حس می‌کرد. خواست سریع‌تر عقب بره ولی چشمش به آراس خان افتاد و از نگاهش متوجه شد که ازش می‌خواد بیشتر خودش رو به مورات نزدیک کنه. مورات به آراس خان گفت: «آراس این دخترا رو رو نکرده بودی.» مارال اولین بار بود که می‌دید کسی آراس خان رو فقط به اسم صدا می‌کنه. آراس خان جواب داد: «اینا بهترین دخترهای منن برای بهترین معامله‌ی بینمون.» مارال و بقیه‌ی دخترها به هم نگاهی کردن. نمی‌دونستن منظور آراس خان چیه. مورات گفت: «به هر حال من از آخرین قیمتم پایین نمیام. چه امشب بهم خوش بگذره چه نگذره.» آراس خان دوباره شروع کرد به بحث کردن. مارال دور میز راه می‌رفت و سعی می‌کرد بیشتر تو چشم مورات باشه. دیگه بعد از این 5 سال خوب بلد بود چی کار کنه و چه جوری از جذابیتش استفاده کنه. مورات گفت: « برای این خوشگله شاید 100 تا دیگه بیام پایین ولی بیشتر امکان نداره.» آراس خان که راضی به نظر می‌رسید پیشنهاد آخر رو قبول کرد. مارال و دخترها می‌دونستن کارشون با این توافق تموم که نشده هیچ تازه شروع شده.


آراس خان و مورات باز کمی در مورد جزییات معامله و تحویل و ... حرف زدن و وقتی با هم دست دادن دیگه به نظر همه چیز به خوبی تموم شده بود. مورات گفت: «خب ببینم این بار برامون چه کردی آراس. دخترهای تو رو هیچ جای دیگه ندیدم. نمی‌دونم چه جوری بهشون می‌رسی.» آراس خان که هنوز از معالمه‌ی پر سودش سرخوش بود، گفت: «اگه بگم چه جوری که دیگه برگ برنده ندارم.» مارال با خودش فکر کرد حتی مردی به قدرتمندی مورات هم اسیر زیر شکمشه و حاضره به خاطر یه شب لذت از موضعش تو معامله کمی کوتاه بیاد. رفتار آراس خان هم براش عجیب بود. از وقتی که یکی از سوگلی‌هاش شده بود نذاشته بود با هیچ کس دیگه‌ای بخوابه. نه اون نه هیچ کدوم از بقیه دخترها مدت‌ها بود با کسی غیر از آراس خان سکس نکرده بودن. ولی به نظر می‌رسید پول برای آراس خان ارزش خیلی بیشتری داره. به هر حال برای مارال فرقی نمی‌کرد با آراس خان باشه یا مورات؛ فقط تو اون لحظه یه نگرانی داشت و اون هم ارسلان بود. اگه ارسلان اونجا نبود یا هر چه زودتر اتاق رو ترک می‌کرد دیگه چیزی براش فرق نداشت. آراس خان گفت: «سپردم همون اتاق همیشگی رو براتون آماده کنن.» مورات و هر 4 همراهش بلند شدن و با راهنمایی یکی از آدم‌های آراس خان از دفتر بیرون رفتن. بادیگاردهاشون هم پشت سرشون. یکی دیگه از آدم‌های آراس خان هم دخترها رو به سمت اتاقی که آماده شده بود هدایت کرد.


مارال وارد اتاق که شد اول از همه توجهش به نور قرمزی که تمام اتاق رو در بر گرفته بود، جلب شد. حتما این هم یکی از خواسته‌های مورات بوده. روی زمین چند تا کوسن خیلی بزرگ بود که می‌شد ازشون به عنوان تشک هم استفاده کرد و یه تخت دو نفره‌ هم انتهای اتاق قرار داشت. انقدر نور قرمز به همه چیز غالب بود که نمی‌تونست رنگ اصلی خیلی از وسایل رو تشخیص بده. همراه‌های مورات که همگی از خودش جوان‌تر بودن سر پا وایساده بودن و مورات روی لبه‌ی تخت نشسته بود. بادیگاردهاش هم دو طرف اتاق مثل مجسمه انگار خشکشون زده بود. مارال می‌تونست حدس بزنه که قرار نیست کسی از اون اتاق خارج بشه. به نظر می‌رسید مورات خوب می‌دونه از چه چیزی لذت می‌بره و همه گوش به فرمانش بودن. مارال فقط خوشحال بود که از دفتر آراس خان و ارسلان دور شده و می‌دونست اون شب هم مثل خیلی از شب‌های دیگه بالاخره تموم می‌شد. مورات همون‌طور که نشسته بود با دست به همراه‌هاش اشاره کرد: «اِرکان تو با اون راستیه. مِته تو با اون چپیه. مصطفی تو با وسطی. اون نه؛ کناریش. الیاس تو هم با اون یکی. خوبه.» همه مثل غلام حلقه به گوش به دستورهاش عمل می‌کردن. پسرها هر کدوم دست دخترها رو گرفتن و سمت کوسن‌های بزرگ بردن. معلوم بود قبلا هم این کار رو زیاد انجام دادن. مورات به مارال اشاره کرد و گفت: «تو بیا پیش خودم.» مارال رفت کنارش وایساد. مورات دستش رو گرفت و نشوندش روی پاش و دستش رو از پشت کمر مارال رد کرد و گذاشت روی پهلوش.


در اتاق دوباره باز شد. آراس خان اومد تو و به آدمش اشاره کرد که بره بیرون. بلافاصله بعدش بادیگاردهایی که تو دفتر آراس خان بودن وارد اتاق شدن و سمت دیگه‌ی اتاق رو به روی بادیگاردهای مورات وایسادن. با دیدن ارسلان دنیا رو سر مارال خراب شد. با اینکه سابقه‌ی دوستیش با ارسلان به سکس برمی‌گشت ولی اصلا دوست نداشت جلوی ارسلان این کار رو انجام بده. اما چاره‌ای نداشت و نگاهش رو از ارسلان دزدید. قرمزی نور اتاق عصبیش هم کرده بود. مورات به آراس خان گفت: «نترس نمی‌خوریمشون.» آراس خان گفت: «محض احتیاطه. درک می‌کنی که.» مورات با پوزخند جواب داد: «می‌دونی که من تماشاچی دوست دارم. خودت هم خواستی بمون.» اما آراس خان رفت و با بسته شدن در، مورات به پسرها اشاره کرد که شروع کنن.


پسرها یکی یکی مشغول درآوردن لباس دخترها و خودشون شدن. خود مورات اما هیچ کاری نمی‌کرد و فقط با انگشت‌های دستش ضربه‌های آرومی به پهلوی مارال می‌زد. پسرها و دخترها لخت روی کوسن‌ها بودن. مورات به هر کدوم گفت که چی کار کنن. یکی از جلو، یکی از عقب، یکی وایساده، یکی فقط بکنه تو دهن. انگار می‌خواست پورن زنده ببینه. مارال همون‌طور که روی پای مورات نشسته بود، با خودش فکر می‌کرد کدوم آدم مریضی همچین کاری می‌کنه؟ مورات همون‌طور نشسته یه کم دستش رو دور مارال تنگتر کرد. لباس مارال چاک‌دار بود و یه پاش کامل از چاک لباس بیرون میفتاد. مورات دستش رو از چاک لباس برد تو و شروع کرد به مالیدن کس مارال. همین که این کار رو شروع کرد، مارال دوباره و حتی بیشتر از قبل حضور ارسلان رو تو اتاق حس کرد. می‌دونست ارسلان حتی اگه می‌خواست هم امکان نداشت نتونه کاری که مورات می‌کنه رو نبینه. وظیفه‌ش بود که چهار چشمی حواسش به اتاق باشه. مورات با یه دست کس مارال رو می‌مالید و با دست دیگه کیر خودش رو از روی شلوار. صدای آه و ناله تمام اتاق رو پر کرده بود. مورات باز هم هر از گاهی دستوری می‌داد که باید اجرا می‌شد. از تغییر پوزیشن تا جا به جا کردن دخترها. خودش هم با نهایت لذت نگاه می‌کرد.


بالاخره بلند شد و کتش و پیراهنش رو درآورد و روی تخت دراز کشید. از مارال خواست تا کفشش رو در بیاره. بعد جورابش. بعد به کمربندش اشاره کرد. وقتی مارال با دست رفت سمت کمربند که بازش کنه جلوش رو گرفت: «با دندون خوشگل.» همین که مارال پشتش به ارسلان بود کمی کار رو براش راحت‌تر می‌کرد. شلوار و شورت مورات رو هم به دستورش درآورد. مورات تکیه داد به پشتی تخت که بتونه بقیه رو هم ببینه. کیر نسبتا بزرگی که داشت رو گذاشت تو دهن مارال و با دست‌هاش دو طرف سرش رو گرفت و شروع کرد به بالا و پایین کردن سر مارال روی کیرش. مشخص بود چقدر از قدرت داشتن خوشش میاد. کمی بعد به مارال اشاره کرد که لخت بشه. مارال باز هم پشت به ارسلان این کار رو کرد. به هیچ عنوان نمی‌خواست تو این وضع باهاش چشم تو چشم بشه. خودش رفت نشست روی کیر مورات و بغلش کرد که همچنان پشتش به بقیه و ارسلان باشه. خیلی طول نکشید که مورات برش گردوند و ازش خواست که قمبل کنه و از پشت کیرش رو کرد تو کسش. مارال حالا با پایین نگه داشتن سرش از ارسلان دوری می‌کرد. حس می‌کرد یه عمره تو اون اتاقه. صداها و نور قرمز داشتن روانیش می‌کردن.


دست‌های مورات به کونش چنگ زده بودن و کیر مورات تو کسش مدام جلو و عقب می‌شد. همین که دو نفر از همراه‌های مورات ارضا شدن، احساس کرد مورات هم حشری‌تر شد و حرکاتش رو تندتر کرد. نفر سوم که آبش اومد، مورات موهای مارال رو از پشت کشید و بلندش کرد. حالا دیگه سرش از روی تخت بلند شده بود و چشمش افتاد به چشم‌های ارسلان. با همون یه نگاه می‌تونست عذابی که ارسلان می‌کشه رو تصور کنه و خودش هم دست کمی از اون نداشت. چشمش رو بست. مورات محکمتر کیرش رو فرو می‌کرد و درمی‌آورد. موهای مارال رو محکمتر کشید و آه و ناله‌ی مارال هم بلندتر شد. یه دست به مو یه دست به سینه‌ی مارال که با هر ضربه بیشتر از قبل می‌لرزید به کردن ادامه داد. دوباره بی‌اختیار چشم‌های مارال یه لحظه باز شدن. ارسلان رو دید. حس کرد جای دستش با قبل فرق کرده. یه نگاه به بقیه بادیگاردها کرد و مطمئن شد که دست ارسلان بیش از حد به اسلحه‌ش نزدیکه. این بار با التماس بهش نگاه کرد. دیگه نگاهش رو ندزدید. فقط همون‌طور که تو دست‌های مورات اسیر بود، با التماس به ارسلان نگاه کرد که کار احمقانه‌ای نکنه؛ که اوضاع رو از اون خرابتر نکنه. تو همین لحظه مورات همزمان با همراه چهارمش با سر و صدای زیادی ارضا شد. مارال چشم از ارسلان برنمی‌داشت. همین که دید دستش دوباره به حالت عادی برگشته، دوباره نگاهش رو دزدید.


یکی از آدم‌های آراس خان دخترها رو برد به اتاق‌هاشون و مورات و دار و دسته‌ش هم عمارت رو ترک کردن. مارال نمی‌دونست دیگه چه طور باید با ارسلان رو به رو بشه. چشمش از خستگی زیاد گرم شده بود که صدای پنجره رو شنید. ارسلان بود. پنجره رو باز کرد. ارسلان بدون مقدمه‌ گفت: «فرداشب از اینجا می‌برمت بیرون.»


ـ دیوونه‌بازی در نیار.
ـ مارال به خدا به حرفم گوش ندی...
ـ اگه به خاطر امشبه.
ـ دیگه هیچ‌وقت از امشب با من حرف نزن. (انقدر عصبانی بود که مارال ترسید.)
ـ آخه چه جوری می‌خوای منو ببری؟
ـ تو کاریت نباشه.
ـ ارسلان...


ارسلان رفت و تو تاریکی باغ عمارت محو شد. انقدر مصمم بود که مارال می‌دونست کل دنیا هم اگه جمع می‌شدن جلودارش نبودن.


 
     
  
#53   Posted: 9 Jun 2020 18:21
دستت طلا
 
     
  
#54   Posted: 10 Jun 2020 17:23
ممنون Papayoga

قسمت هجدهم (پایانی):

ققنوس




صبح روز بعد یکی از شلوغ‌ترین روزهای عمارت بود. اون شب قرار بود دخترهایی که فروش رفته بودن رو بفرستن به کشورهای مختلف و همه حسابی درگیر بودن. مارال هر چقدر دنبال ارسلان گشت پیداش نکرد. آراس خان که روی ایوان وایساده بود و همه چیز رو زیر نظر داشت، مارال رو دید و صداش کرد: «مارال بیا بالا.» مارال خودش رو سریع به ایوان رسوند. می‌دونست آراس خان دوست نداره معطل بشه. دستی به کون مارال کشید و گفت: «دیشب خوب کارت رو انجام دادی. آفرین.»


ـ ممنونم آراس خان.
ـ از این به بعد گاهی وقتا اگه مجبور باشیم باید از این کارا بکنی. متوجهی که؟
ـ بله آراس خان. هر چی شما بگید.
ـ می‌دونی هر اتفاقی هم که بیفته آخرش مال منی دیگه؟
ـ بله آراس خان. (مارال از لحن آراس خان ترسیده بود.)
ـ امشب وقتی کارها تموم شد می‌فرستم دنبالت. حالا برو.
ـ با اجازه آراس خان.


مارال رفت پایین تو باغ عمارت. باید ارسلان رو پیدا می‌کرد. اگه قرار بود شب رو با آراس خان بگذرونه، ارسلان نمی‌تونست نقشه‌ش رو عملی کنه. بالاخره عصر اون روز ارسلان رو پیدا کرد. معلوم نبود تا اون موقع کجا بود. با سر بهش اشاره کرد که باید برن یه جای خلوت و حرف بزنن. پشت عمارت تنها جایی بود که تو اون شلوغی می‌تونستن برن. با فاصله وایسادن که اگه کسی اومد مشکوک نشه. مارال گفت: «از صبح دارم دنبالت می‌گردم.»


ـ مجبور شدم صبح برم دنبال کارهای امشب. همه چیز حله.
ـ شک نکردن به نبودنت؟
ـ رییسم یه ذره سین جیمم کرد ولی امروز انقدر شلوغه که کسی جای خالیم رو زیاد حس نکرده بود.
ـ ببین امشب نمی‌شه.
ـ مارال مسخره‌بازی در نیار.
ـ آراس خان گفت امشب باید برم پیشش.
ـ غلط کرد. ببین امشب نشه دیگه باید تا 3 ماه دیگه و بعد از مراسم بعدی صبر کنیم. فقط تو این شلوغی‌ها می‌شه یه کاری کرد.
ـ تو اصلا نقشه‌ت چیه؟
ـ تو کاریت نباشه فقط شب که دارن دخترها رو از عمارت می‌برن بیرون تو هم تو باغ باش.
ـ یعنی چی کاریم نباشه؟ باید بدونم می‌خوای چی کار کنی. اگه یه درصد هم قراره برات خطرناک باشه من نمی‌خوام.
ـ خطرناک نیست. همه چیز حله.
ـ تو واسه اون منفرد اون همه نقشه کشیده بودی با ایمان بعد الان واسه فرار از این عمارت و آراس خان روانی هی می‌گی حله حله؟ چی حله؟
ـ اون موقع کانکشن نداشتم. تو این 5 سال انقدر رفیق همه‌کاره پیدا کردم که فقط کافی بود ازشون بخوام کمکم کنن. پامون رو از این عمارت بذاریم بیرون تمومه. شب یه ماشین منتظرمونه و خلاص.
ـ بچه شدی؟ اگه به این راحتی بود که تا الان همه فرار کرده بودن.
ـ تو فقط شب وقتی دارن دخترا رو می‌برن تو باغ باش. من تو رو می‌برم بیرون از اینجا.
ـ آراس خان رو چی کار کنم؟ ارسلان به خدا خطرناکه. من مشکلی ندارم با اینجا موندن.
ـ من مشکل دارم. آراس هم بعد از رفتن دخترا می‌خواد ببینه تو رو دیگه؟ ما تا اون موقع رفتیم.
ـ نمی‌دونم. گفت وقتی کارها تموم شد. اینا بیشتر کارهاشون تو روزه شب فقط گروه گروه دخترا رو خارج می‌کنن.
ـ اگه قبل از رفتن دخترا صدات کرد باید یه جوری به یه بهونه‌ای بیای بیرون. باشه؟
ـ ارسلان...
ـ باشه؟
ـ باشه.


ارسلان رفت سر پستش و مارال هم رفت تو اتاقش. دل تو دلش نبود. یه کیف کوچک از وسایلش آماده کرد و منتظر شب شد.


ساعت 1:30 شب بود. دخترها رو معمولا ساعت 2 کم‌کم از عمارت خارج می‌کردن. بر عکس تمام روز حالا سکوت عمارت رو در بر گرفته بود. فقط صدای قدم‌های بادیگاردها تو باغ به گوش می‌رسید. در اتاق مارال زده شد. با همون ضربه‌ی اول فهمید که آراس خان قبل از رفتن دخترها می‌خواد ببیندش. حالا باید یه راهی برای بیرون اومدن از اتاق آراس خان هم پیدا می‌کرد.


بوی ویسکی اتاق رو پر کرده بود. با اولین نگاه به آراس خان متوجه شد که بد جوری مست کرده بود. معلوم بود وقتی خیالش از همه چیز راحت و استرس اون چند روز تموم شده بود، حسابی با ویسکی مورد علاقه‌ش جشن گرفته. دیگه فقط سوار کردن دختر‌ها و راهی کردنشون مونده بود که دستیارهاش انجام می‌دادن: «بیا تو مارال. بالاخره تموم شد. بیا جشن بگیریم.» حال طبیعی نداشت. مارال قبلا هم چند باری مستی آراس خان رو دیده بود. همون لحظه تصمیم گرفت از مستی آراس خان برای بیرون رفتن از اتاق استفاده کنه. جای لیوان ویسکی خود بطری رو برداشت. آراس خان گفت: «زیادیت می‌کنه دختر.» مارال جواب داد: «مال من نیست.» مارال اون شب با لباس خوابی که بهش داده بودن به اتاق آراس خان رفته بود. لباس خواب رو همون‌طور که بطری دستش بود از روی شونه‌هاش سر داد پایین. لخت جلوی آراس خان که روبدوشامبر همیشگیش رو پوشیده بود وایساد.


آراس خان دستی به سینه‌های سر بالای مارال کشید. مارال نشست گوشه‌ی میز. چند قطره ویسکی ریخت بالای سینه‌ش. ویسکی از نوک سینه‌ش چکه کرد روی رون سفیدش. آراس خان با چشم‌هایی که مستیش رو بیشتر از قبل نشون می‌داد به مارال نگاه کرد. با همون حال غیرطبیعی لبخندی زد و با زبون رد ویسکی رو از روی رون مارال پاک کرد و رفت سراغ سینه‌ش. مارال با دست آراس خان رو به سمت پایین هدایت کرد. صورتش رو به روی کس مارال بود. مارال بطری رو بین سینه‌هاش خم کرد و ویسکی سرازیر شد. آراس خان صورتش رو گذاشت بین پاهای مارال و اومد بالا.به محض اینکه تموم می‌شد مارال دوباره این کار رو تکرار می‌کرد و آراس خان هم که هوشش سر جاش نبود، بیشتر و بیشتر مست می‌شد. مارال از باغ صدایی شنید. متوجه شد که دخترها رو بردن تو باغ تا کم‌کم سوار ماشین‌ها بشن و خارج بشن. وقت زیادی نداشت. آراس خان که تعادل کمی داشت رو بلند کرد و با خودش به سختی برد سمت تخت. هنوز کمی هوشیار بود.


مارال دستی به موهای آراس خان کشید و گفت: «یه کم چشم‌هاتون رو ببینید حالتون جا میاد.» آراس خان حرف نامفهومی زد و چشمش بسته شد. مارال سریع لباس خواب رو پوشید و از اتاق رفت بیرون. به محافظ بیرون در گفت: «آراس خان خوابشون برده. من می‌تونم برم؟» با رضایت محافظ رفت پایین. تا جایی که می‌شد سعی کرد سریع خودش رو کمی تمیز کنه، لباس مناسبی بپوشه و با بوی عطر بوی ویسکی رو بگیره. ساعت 2:10 از پنجره اتاق رفت بیرون و بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنه به باغ جلوی عمارت رسید. ارسلان رو دید که کنار گروهی از دخترها وایساده. ارسلان با سر بهش اشاره کرد که کمی نزدیک‌تر بشه. نباید انقدر نزدیک می‌شد که دخترها تشخیصش می‌دادن. هر چند همه انقدر استرس داشتن که به کسی توجه نمی‌کردن. چند دقیقه‌ای معطل شدن تا چند تا گروه از دخترها سوار ماشین بشن. بالاخره نوبت گروه ارسلان شد. مارال فاصله‌ش رو کم کرد و پشت آخرین نفر وایساد. دونه دونه دخترها با لیستی که دست یکی از آدم‌های آراس خان بود چک و سوار ماشین می‌شدن. فاصله‌ی کمی با در خروجی که برای ماشین باز بود داشتن. نوبت به مارال رسید. اما اسمی تو لیست نبود.


ـ اسمی تو لیست نیست که.
ـ نمی‌دونم به من دادن که بیارمش.
ـ این که ماراله. آراس خان امکان نداره...


ارسلان با اسلحه کوبید به شقیقه‌ی آدم آراس خان و دست مارال رو گرفت و دوید به سمت در. صدای جیغ دخترها و داد و فریاد بادیگاردها و دستیارهای آراس خان بلند شد و چند نفری دنبال ارسلان و مارال دویدن بیرون. اون‌ها که انتظار همچین چیزی رو نداشتن تا به خودشون بیان، ارسلان و مارال کمی از عمارت دور شده بودن ولی هنوز تا بیرون کوچه و جایی که ارسلان با آشناهاش قرار گذاشته بود فاصله داشتن. هر دو با نهایت توان در حال دویدن بودن و بادیگاردهای آراس خان هم پشت سرشون. می‌دونستن اگه به گوش آراس خان برسه چه اتفاقی افتاده روزگارشون رو سیاه می‌کرد.


همون طور که مارال و ارسلان در حال فرار بودن، مارال که حالا به سختی نفس می‌کشید، گفت: «این بود نقشه‌ت؟» ارسلان جواب داد: «بدو رسیدیم. بدو.» خودش رو پشت مارال سپر کرده بود که اگه تیراندازی شد اتفاقی برای مارال نیفته. چندین سال کار کردن با گروه‌های خیابونی ترکیه باعث شده بود تجربه‌ی زیادی به دست بیاره. از طرفی هم خیالش تقریبا راحت بود که آدم‌های آراس خان نمی‌خوان با صدای تیراندازی اطراف عمارت باعث جلب توجه بشن. به سر کوچه رسیده بودن که ماشین بادیگاردهای آراس خان جلوی چند نفری که دنبالشون می‌دویدن توقف کرد و سوارشون کرد.


ارسلان می‌دونست باید سریع‌تر به ماشین‌های خودشون برسن. از مارال جلو زد و دستش رو کشید. از کوچه که رد شدن 2 تا ماشینی که منتظرشون بودن رو دید. مارال رو سوار ماشین جلویی کرد. یه راننده و همراهش جلو بودن. مارال رفت کنار که ارسلان سوار بشه. ارسلان در رو بست و فقط به مارال گفت: «دیدی گفتم خودم درستش می‌کنم.» ماشینی که مارال توش بود حرکت کرد و ارسلان رفت سمت ماشین عقبی و کنار راننده نشست. ماشین‌ آدم‌های آراس خان حالا تو یه قدمی ماشین ارسلان بود و وقتی ماشین ارسلان شروع به حرکت کرد از پشت کوبیدن به ماشین. راننده‌های ماهری پشت فرمون ماشین‌های ارسلان و مارال بودن اما آدم‌های آراس خان هم کم‌تجربه نبودن و تعقیب و گریز تا بیرون از اون منطقه و رسیدن به جاده‌های خاکی ادامه داشت. وقتی از منطقه‌ی شهری دور شدن صدای تیراندازی بلند شد.


مارال که هنوز از فرار و جدا شدن از ارسلان تو شوک بود دیگه مطمئن شد که ارسلان از قبل پیش‌بینی کرده بوده که قراره کار به اینجا برسه و از قصد خودش رفته تو ماشین پشتی تا سپر بلا بشه. تو تاریکی شب و خاک و نور چراغ ماشینِ ارسلان وقتی برمی‌گشت چیز زیادی نمی‌تونست ببینه. سرعت ماشین‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. حس کرد ماشین خودشون داره فاصله می‌گیره از ماشین ارسلان. به نظر می‌رسید دارن از قصد کاری می‌کنن سرعت ماشین آدم‌های آراس خان کمتر بشه. مدام سد راهشون می‌شدن. دوباره صدای تیراندازی بلند شده بود. حالا فاصله‌ی ماشین مارال خیلی بیشتر شده بود. فاصله بیشتر و بیشتر می‌شد. صدا دورتر و دورتر می‌شد. نقشه‌ی ارسلان برای فراری دادن مارال داشت جواب می‌داد ولی خودش هنوز با آدم‌های آراس خان درگیر بود. ماشین مارال از کنار یه تل خاکی کوچک رد شد و فاصله‌ش رو با دو ماشین پشتی بیشتر کرد. مارال چشم دوخته بود به پشت سرش. نمی‌تونست درست نفس بکشه. ماشین ارسلان رو می‌دید که مدام چپ و راست می‌شه تا بتونه راه ماشین آدم‌های آراس خان رو سد کنه. سایه‌ای از ارسلان رو دید که از پنجره‌ی ماشین کمی به بیرون خم شده و شلیک می‌کنه. همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد. ماشین ارسلان به تل خاکی گرفت و بلند شد و بر عکس روی جاده‌ی خاکی افتاد. ماشین آدم‌های آراس خان از بغل و جایی که ارسلان نشسته بود، کوبیده شد بهشون. مارال جیغ می‌زد که باید برگردن ولی راننده و همراهش گوش نمی‌دادن. آتشی که از ماشین‌ها بلند شده بود، پشت سرشون رو روشن کرده بود و مارال با جیغ و التماس از راننده و همراهش می‌خواست که برگردن ولی اون‌ها که می‌دونستن کسی از اون تصادف زنده بیرون نمیاد، همون‌طور که به ارسلان قول داده بودن، به راهشون ادامه دادن و آتش تو چشم‌های مارال کوچک و کوچک‌تر شد.


مارال به کمک آشناهای ارسلان از ترکیه خارج شد و به ایران برگشت. ارسلان به امیر، پویا و اشکان هم سپرده بود که به مارال کمک کنن تا بتونه اموالی که بهش به ارث رسیده بود رو پس بگیره و به زندگیش سر و سامون بده.


بیشتر از یک سال از مرگ ارسلان گذشته بود و مارال صاحب یه آپارتمان کوچک و یه مغازه‌ی نقلی بود که خرج و مخارجش رو تامین می‌کرد. زندگی آرومی داشت. اون روز هم مثل خیلی دیگه از روزها موقع غروب کاغذ کوچکی که آشناهای ارسلان قبل از ترک کردن ترکیه بهش داده بودن رو می‌خوند:
«مارال اگه این نامه رو داری می‌خونی یعنی بالاخره اتفاق‌های تلخی که با پیشنهاد من شروع شد، تموم شدن. از اینکه باعث شروع شدنشون شدم متاسفم ولی راستش اگه هزار بار دیگه هم برگردم عقب باز اون روز میام تا ازت سیگار بگیرم. همیشه حسرت داشتن یکی که بهم واقعا حس خانواده داشتن بده رو داشتم ولی از یه جایی به بعد تو شدی اون آدم.
داستان ققنوس رو یادت نره.
جای هر دومون زندگی کن.
ارسلان»


ارسلان اون کاغذ رو سپرده بود به کسی که مسئول بردن مارال بود و ازش خواسته بود در صورتی که اتفاقی براش افتاد نامه رو به مارال بده. نامه‌ای که حالا ارزشمندترین دارایی مارال بود.


مارال کاغذ رو گذاشت تو صندوقچه‌ی کوچکش روی میز و به فکر درست کردن شام افتاد که زنگ آیفون به صدا در اومد. حتی با موهای بلند‌شده بر عکس دوران سربازی و بعد از 6 سال و نیم از آخرین باری که دیده بودش به راحتی ایمان رو تشخیص داد. با دست لرزان دکمه رو زد و در باز شد. تو همون چند ثانیه تا جایی که می‌شد با عجله یه کم خونه رو مرتب کرد. تو آینه به خودش نگاهی کرد و بدون آرایش و با لباس و شلوار توخونه‌ی آبی روشنش خیلی هم بد هم نبود. صدای زنگ در بلند شد. در رو باز کرد و ایمان که فقط موهاش کمی بلندتر و چهره‌ش پخته‌تر شده بود مقابلش با یه دسته گل پیونی سفید ظاهر شد. ایمان گفت: «باورم نمی‌شه. بی‌معرفت من الان باید بفهمم؟» مارال دعوتش کرد تو و گل رو گرفت و تشکر کرد. یه کم معذب بودن هنوز و یادشون رفت حتی دست بدن. ایمان که نشست دوباره شروع کرد: «یعنی من انقدر هم ارزش نداشتم بهم خبر بدی زنده‌ای؟ یا حداقل وقتی برگشتی بهم بگی؟ من باید از امیر بشنوم؟» مارال تصمیم گرفته بود به ایمان چیزی نگه تا بدون فکر مارال زندگیش رو بکنه و به امیر، پویا و اشکان که هر از گاهی از طریق شبکه‌های اجتماعی با ایمان در تماس بودن هم سپرده بود این موضوع رو.


ـ ای امیر دهن‌لق.
ـ می‌شه بگی چرا؟
ـ چون زندگیت راحت‌تر بود بدون من.
ـ تو باید در موردش تصمیم می‌گرفتی یا من؟
ـ بعد از این همه مدت اومدی دعوا؟
ـ نیومدم دعوا ولی خیلی ناراحتم از دستت. می‌دونی من چی کشیدم این سال‌ها؟ همش فکر می‌کردم اگه نذاشته بودم بری الان زنده بودی.
ـ ایمان من به خاطر خودت چیزی نگفتم. دیدی سر ارسلان چی اومد؟ (بغض کرده بود.)
ـ متاسفم.
ـ برو ایمان. برو پیش همسرت. احتمالا الان بچه هم داری. برو پیششون زندگیت رو بکن.
ـ زن و بچه چیه دیگه؟
ـ ارسلان گفت...
ـ من خیلی سال پیش باهاش حرف زده بودم. یه سالی می‌شه متارکه کردیم. تازگی جدا شدیم. اصلا امیر برای همین بهم داستان تو رو گفت. وقتی فهمید جدا شدیم گفت بهم.


مارال نمی‌دونست چی بگه. ته دلش خیلی خوشحال شده بود ولی نمی‌خواست نشون بده. ایمان ادامه داد: «مارال نمی‌دونی وقتی بهم گفت چه حالی شدم و چه جوری تا اینجا اومدم.»


هر دو گرم صحبت شدن و از این سال‌هایی که دور از هم بودن گفتن. انگار نه انگار ایمان تا همین چند دقیقه پیش چقدر از مارال ناراحت بود و مارال هم مصر بود که از ایمان دوری کنه. دوباره مثل سابق بدون توجه به گذر زمان از با هم بودن لذت می‌بردن. مارال بلند شد و رفت کنار ایمان نشست و ازش عذرخواهی کرد بابت پنهان‌کاریش. بغلش کرد و پرت شد به شب خداحافظی‌شون. انگار دوباره یه چیزی تو وجودش داشت جوونه می‌زد.


ایمان بهش نگاه کرد: «مارال من می‌خوام کنارت بمونم. برام مهم نیست چه جوری آشنا شدیم و چقدر از هم دور موندیم و تو این سال‌ها چی گذشته بهمون. تو اگه بخوای من دیگه همیشه کنارت می‌مونم.» مارال دستی به ته‌ریش ایمان کشید و لب‌هاش رو بوسید و گفت: «من از خدامه.» با حرارت بیشتری همدیگه رو بوسیدن. جوری همدیگه رو می‌بوسیدن و لمس می‌کردن که تلافی اون سال‌ها دوری دربیاد.


مارال دکمه‌های پیراهن و بعد کمربند ایمان رو باز می‌کرد و ایمان لباس‌های مارال رو در می‌آورد. انقدر عطش داشتن که حتی به اتاق خواب نرفتن. مارال روی مبل دو نفره دراز کشید و ایمان هم روی مارال. ایمان کیرش رو کرده بود تو کس مارال و مشغول بوسیدنش بود. مارال دست‌هاش رو از پشت روی شونه‌های ایمان گذاشته بود و از حس کردن بدن ایمان و فشاری که به سینه‌هاش وارد می‌شد، لذت می‌برد. روی مبل جا کم بود و وقتی سرعت تلمبه زدن ایمان بیشتر شد، کم‌کم مجبور شدن از مبل بیان روی زمین. ایمان پرسید که مارال راحته یا نه و مارال که تو اون لحظه فقط ایمان رو می‌خواست ازش خواست همون‌طور روی زمین ادامه بدن. ایمان گردن مارال رو می‌بوسید و با سرعت بیشتری کیرش رو تو کس مارال جلو و عقب می‌کرد. دست‌هاش رو دو طرف مارال ستون کرد. بازوهاش از قبل ورزیده‌تر شده بودن. به بدن مارال نگاه می‌کرد که از قبل توپرتر و جذابتر شده بود. با یه دستش سینه‌ی مارال رو گرفت تو دستش و به کردن ادامه داد. مارال غرق لذت شده بود و ایمان هم. مارال دستش رو از بالای سرش به مبل فشار می‌داد و از دیدن ایمان و حس کردن کیرش تا مرز ارضا شدن رسیده بود. وقتی گرمای آب ایمان رو تو کسش حس کرد، خودش هم ارضا شد.


ایمان همون‌طور روی زمین کنار مارال دراز کشید و میز رو عقبتر زد. هر دو نفس‌نفس می‌زدن. وقتی به خودشون اومدن و تازه فهمیدن که از شدت خواستن هم وسط خونه با چه وضعی روی زمینن زدن زیر خنده. مارال ایمان رو بوسید و وقتی خواست بلند بشه موهاش رو به یه طرف ریخت و تتوی پشت گردنش توجه ایمان رو جلب کرد. موهای مارال رو کامل کنار زد و پرسید: «این طرح چیه مارال؟» مارال گفت: «ققنوس.» یه تتوی مینیمال زیبا از ققنوس پشت گردنش زده بود تا همیشه یاد ارسلان باشه. ارسلان آتش گرفت تا از خاکسترش مارال جون دوباره‌ای بگیره. حالا مارال کنار ایمان این فرصت رو داشت تا به جای خودش و ارسلان زندگی کنه و از زندگی لذت ببره. این بهترین انتقامی بود که می‌تونست از سال‌های سختی که پشت سر گذاشته بود بگیره.


 
     
  
#55   Posted: 13 Jun 2020 14:11
ای وای تموم شد حیف
 
     
  
#56   Posted: 10 Nov 2020 15:17
فصل دوم به زودی
با محوریت امیر، اشکان و پویا
 
     
  
#57   Posted: 10 Nov 2020 20:26
 
     
  
#58   Posted: 15 Nov 2020 05:07
تا الان فقط يكبار كامنت گذاشتم توى اين سايت و الان ...
اينقدر خوشم اومد از داستان كه طاقت نيوردم و دو ساعته تمومش كردم
عالى بود ...
و خوشحالم كه ميخواين فصل دومش رو بنويسين
 
     
  
#59   Posted: 18 Nov 2020 00:14
دمت گرم، داستان خیییلی جذابی بود، حیف که تهش تلخ بود کمی ولی باز هم عالی بود واقعا خسته نباشی و دمت گرم
 
     
  
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
داستان سکسی ایرانی

ققنوس

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites