انجمن لوتی
صفحه  صفحه 19 از 20:  « پیشین  1  ...  17  18  19  20  پسین »
داستان سکسی ایرانی

پر از زندگی

 مرد
#181   Posted: 3 Mar 2021 21:35

 0 Star

ارسالها: 34
مرسی
fgh
 
     
  
 مرد
#182   Posted: 5 Mar 2021 02:10

 1 Star

ارسالها: 79
Tome1366
چشم
🤗🤗🤗
 
     
  
 مرد
#183   Posted: 9 Mar 2021 03:06

 1 Star

ارسالها: 79
پر از زندگی
فصل۲
قسمت ۵
نمی‌دونم چرا با اینکه میدونم قراره با سامان ازدواج کنم ولی بازم بخاطر از دست دادن پردم میترسم. وقتی سامان گفت میخواد با من ازدواج کنه دلم میخواست از خوشحالی جیغ بکشم بال دربیارم چون واقعا داشتم پرواز میکردم. غروب بود مامان سامان برگشت همون مانتو شلوار با آرایش زیادی که داشت علی راست می‌گفت که جندس. منو علی از سامان جدا شدیم اومدیم سمت خونمون، علی خیلی خوشحال بود همش داشت لبخند میزد پرسیدم چته داداشی کونی خیلی خوشحالی؟ چرا خوشحال نباشم چند ساعت پیش کیرم تا دسته تو کس خواهرم بود داشتم میگاییدمش. این حرفش باعث شد هر دوتامون بخندیم، علی پرسید واقعا میخوای با سامان ازدواج کنی؟ خب آره، تو دوست نداری باهاش ازدواج کنم؟ نه خیلی هم دوست دارم باهاش ازدواج کنی، کی بهتر از سامان؟؟! من پریدم وسط حرف علی گفتم تو، دوست دارم با تو ازدواج کنم. علی که خر کیف شده بود گفت می‌خوام همین وسط کوچه جرت بدم اما واقعا می‌دونی چقدر تا ازدواجت زمان مونده، حالا فرض کنیم تو مثل مامان تو بیستو پنج سالگی ازدواج کنی، الان یازده سالته تا بیست و پنج سالگی میشه چهارده سال، خیلی مونده. با تعجب از علی پرسیدم خب که چی مثلا مونده باشه چی میشه منظورت چیه؟ هیچی راستش خودمم نمی‌دونم چی دارم میگم یعنی منظورم اینه که خیلی مونده که سن ازدواجت بشه از الان به فکر ازدواجی. خندیدم دست علی رو گرفتم اونم انگشتاشو توی انگشتام کیپ کرد گفتم بیخیال این حرفا، بیا الان فقط عشقو حال کنیم. علی با کلی زوق پرسید، یعنی آبجی جون قراره از فردا کیرمونو بکنیم تو کست؟ یکم فکر کردم نگران حامله شدن بودم به علی گفتم علی میترسم حامله بشم آخه وقتی کیر بره تو کس زن ممکنه حامله بشه، دوستم خدیجه یه چیزایی گفت ولی زیاد یادم نیست چطوریه و فقط گفت اگه کیر بره تو کست مواظب باش حامله نشی. علی که چشماش پر تعجبو سوال بود پرسید خدیجه کیه؟ خندیدم گفتم یکی از دوستامه تو مدرسه البته دوستم بود چند وقتیه که از مدرسه رفته، شماره خونه رو دادم ولی زنگ نزده، دلم براش تنگ شده. علی گفت اگه مثل تو خوشگله بیار بکنیمش دو نفر منو سامان دو نفر تو و خدیجه. خندیدم گفتم نخیر اون خودش ازدواج کرده. علی پرید وسط حرفم با خنده گفت این که خیلی عالیه الان کسش هم بازه میتونیم هر دوتاتونو از کس بکنیم. یه مشت زدم تو شکم علی که باعث شد از جاش بپره. علی پرسید، سارا درمورد سکس منو خودت که چیزی بهش نگفتی، منم گفتم مگه دیوونم بیام بگم داداشم منو میکنه. رسیدیم خونه مامان بابا خونه بودن سلام کردیم مامان داشت شام میپخت بابا جلو تلویزیون لم داده بود داشت اخبار میدید علی سلام کرد بابا هم با مهربونی جوابشو داد من سلام کردم منو کشید تو بغلش محکم منو بغل کرد بوسید شروع کرد به قلقلک دادنم داشتم جیغ می‌کشیدم، یکم دیگه اذیتم کرد. کلی منو بابا با هم حرف زدیم کلا عشقش منم اینقدر که دوستم داره بعضی موقع ها فکر میکنم منو بیشتر از علی دوست داره اما بابا همیشه میگه تو و علی برام هیچ فرقی ندارین هردوتاتون به یه اندازه دوست داشتنیین. مامان اومد گفت سارا دوستت زنگ زده بود. با تعجب پرسیدم خدیجه؟ مامان گفت آره منم گفتم خونه نیست شب زنگ بزن. خیلی ناراحت بودم که نتونستم باهاش حرف بزنم بابغض خودمو چپوندم تو بغل بابام چشمام پر شده بود که مامان یه کاغذ داد گفت بیا شماره خونشو داده گفته هروقت اومدی بگم زنگ بزنی، با زوقو خوشحالی شمارشو گرفتم دوییدم سمت تلفن بهش زنگ زدم. وقتی تلفنو برداشت کم مونده بود از خوشحالی جیغ بکشم، یک ساعت با هم حرف زدیم دیگه مامان به زور گوشیو ازم گرفت. سر شام داشتیم باهم حرف می‌زدیم بازم مامان بابا جنگ خونه داشتن هی مامان می‌گفت یه خونه بهتر میخواییم بابا می‌گفت دارم روی انتقالی کار میکنم. مامان هم پاشو تو یه کفش کرده بود خونه بهتر میخواد این خونه کلنگی دیگه خیلی زشته، مامان برگشت به بابا درمورد یکی از خونه هایی که از همکارانش شنیده می‌گفت علی گفت مامان این خونه که اونطرف شهره؟ مامان گفت آره عزیزم خیلی خونه بزرگو باکلاسیه تازه ساختنش، منو علی بدون اینکه با هم هماهنگ باشیم کاملا هماهنگ با تعجب و ناراحتی گفتیم مامااااااااان. خودمونم خندمون گرفت مامان و بابا هم خندشون گرفت علی گفت هیچ‌جا نمی‌ریم همینجا خیلی هم خوبه همه دوستام اینجان کجا بریم بعد مامان سامان هم دوست توعه اونم اینجاست میخوای ولش کنی؟ مامان خندید گفت تو نمیفهمی بچه ای هنوز پس قاطی بحث نشو غذاتو بخور پاشو برو اتاقت، اصلا ببینم تو دوست نداری یه اتاق بزرگ واسه خودت داشته باشی؟ الان تو و ابجیت توی یه سوراخ موش گیر کردین با یه تخت دو طبقه آدم فکر می‌کنه پادگانه. بابا برگشت گفت اینکه خیلی هم خوبه واسه دوتا بچه شیطون فقط یه اتاق کوچیکو تمیز میکنی. منو علی هر دوتامون داشتیم میخندیدیم، مامان موند و نتونست هیچ جوابی بده برای همینم خندش گرفت واسه اینکه بحثو تموم کنه ازم پرسید سارا این دوستت کی بود یه ساعت باهم حرف میزدین؟ خدیجه رو میگی دوستمه تو مدرسه با هم دوست شدیم. مامان با تعجب و خنده پرسید خب کم تو مدرسه حرف میزنین بقیشو آوردین خونه؟ علی خندید من اخم کردم گفتم کوفت به چی میخندی! بعد به مامان گفتم که چی شد تا اخراجش کردن. مامان بابا یه نگاه متعجب به هم انداختن و هیچی نگفتم اما مامان تاب نیاورد ازم پرسید اونهمه دختر تو مدرستونه چرا با یه دختر متاهل دوست شدی. بابا خندید مامان با اخم از بابا پرسید چیش خنده دار بود؟ بابا بعد از قورت دادن غذاش گفت هیچی بابا همین گفتی دختر متاهل خندم گرفت مگه میشه دختر هم متاهل باشه اون زن متاهله نه دختر متاهل. مامان به شوخی زد تو سر بابا گفت کوفت دارم با بچه حرف میزنم بعد برگشت و دوباره همون سوال رو ازم پرسید منکه به اندازه کافی زمان داشتم تا به جواب فکر کنم گفتم من دوستای زیادی تو مدرسه دارم اینم یکیشونه چطور مگه؟ مامان که انگاری کیشو مات شده بود و به جواب دلخواهش که آره من دختر بدیم که با یه متاهل دوستم نرسیده بود پرسید درمورد چیا با هم حرف میزنین؟ بابا با اخم از مامان خواهش کرد تا بحث رو تموم کنه اما من تو جوابش گفتم درمورد درسو مدرسه با هم صحبت میکنیم دیگه یک ساعت اینجا حرف زدم شنیدی همشو. مامان دیگه نتونست چیزی بپرسه شام رو خوردیم.
سجاد موهامو گرفته بود کیرشو کرده بود تو کونم داشت با همه قدرتش منو میکرد و همش تو صورتم سیلی میزد می‌گفت جنده حقته جنده هارو باید گایید جنده ها واسه همینن آدمی که به برادرش کس میده حقشه که همه بکنشش. سجاد به زور با دو دستش دهنمو باز کرد سامان کیرشو تا ته کرد تو دهنم سامانو سجاد داشتن منو جر میدادن سجاد داشت بهم فحش میداد به سامان نگاه کردم با عصبانیت داشت بهم نگاه میکرد گفت جنده حقته باید بهت تجاوز بشه باید همه بگانت چون جنده ای موهامو گرفت و کشید و داشت دهنمو میگایید بدجوری ترسیده بودم داشتم گریه میکردم و التماسشون میکردم تا ولم کنن. همون‌جوری که داشتن منو میگاییدن دیدم علی کنارمه دراز کشیده و چند نفر دارن کونشو میکنن بهم نگاه کرد داشت ناله میکرد بهش گفتم علی داری چیکار میکنی علی گفت من بیغیرتم دارم واسه خواهرم بیغیرتی میکنم و لذت میبرم سجاد موهامو کشید من جیغ زدم تو صورت سجاد نگاه کردم صورتش مثل صورت شیطان زشت شده بود بینهایت ترسیدم، جیغ کشیدم و چشمامو باز کردم، علی کنارم نشسته بود دستش رو سرم بود داشت پیشونیمو نوازش میکرد می‌گفت سارا حالت خوبه داشتی خواب بد می‌دیدی. به حدی ترسیده بودم که شروع کردم به گریه کردن، به شدت عرق کرده بودم بدنم داغ شده بود علی با یه پیراهن عرقمو پاک میکرد نوازشم میکرد و دلداریم میداد می‌گفت چیزی نیست من اینجام فقط خواب بد دیدی بعد خوابید کنارم و منو بغل کرد چسبیدم بهش و گریه کردم اما اینبار دیگه نمیترسیدم. آغوش علی سنگر امن منه جایی که هیچ چیز نمیتونه به من آسیب بزنه، همونجور خوابم برد. فرداش از مدرسه که برگشتم لباسامو عوض کردم یه لباس معمولی پوشیدم یکم بعد علی اومد بغلش کردم یه بوسه خوشگل ازش برداشتم علی یه نگاه از بالا به پایین بهم انداخت یه نگاه از پایین به بالا بهم انداخت فهمیدم منظورشو گفتم خیلی هم خوبه خودم این این لباسو انتخاب کردم، علی از پشت بغلم کرد دستشو رسوند به کسم من کونمو به کیرش فشار دادم علی گفت چنتا مجله جدید گرفتیم با یه مجله آموزشی این مثل اونا انگلیسی نیست فارسی نوشته همه چیزو، از علی جدا شدم با تعجب پرسیدم یعنی چی آموزشی؟ علی خندید گفت خودمم نمی‌دونم نخوندمش ولی مجله های سکسی خیلی عالین توشون پر عکسای سکسیه وای اگه ببینی، با خوشحالی علی رو بغل کردم علی منو محکم به خودش فشار داد از اتاق اومدیم بیرون مامان داشت سفره غذا رو حاضر میکرد نشستیم غذا خوردیم کلی با هم حرف زدیم بعد از نهار زدیم بیرون هوا گرم گرم بود و محله خلوت خلوت رفتیم خونه سامان، وقتی رفتیم تو سامان تنها بود با چهره اخم کرده و ناراحت خودمو انداختم تو بغلش لبامو بوسید اما هنوز ناراحت بود گفتم چته شوهرم، سامان و علی هر دوتاشون خندیدن سامان خندش تموم شد گفت هیچی نیست همسرم، علی اومد آروم زد پس کله سامان گفت چی شده اینقده قیافت داغون شده تو مدرسه اینجوری نبودی؟! سامان یکم مکث کرد گفت اسمش منصوره. منو علی با تعجب به هم نگاه کردیم گفتیم اسم کی منصوره؟ سامان با همون حالت پکر و گرفته گفت اسم دوست پسر مامانم. این حرفش کافی بود تا منو علی منفجر بشیم من کف زمین بودم داشتم فرش رو گاز میگرفتم علی که مجله ها دستش بود داشت قاه قاه می‌خندید سامان با خنده ما خندش گرفته بود بعد کلی خندیدن سامان گفت کوفت به چی میخندین؟ علی مجله ها رو داد بهم، من اشک چشمامو پاک کردم و مجله هارو گرفتم علی سامانو بغل کرد لباشو چسبوند رو لباش و یه دل سیر لباشو بوسید دیدن این صحنه واقعا خوشگل و لذتبخش بود بعدش گفت ایرادش چیه مامانت دوست پسر داشته باشه؟ خیلی هم خوبه هیچ ایرادی هم نداره، الآنم مادر جنده ای مثل همیشه، علی و سامان هردوتاشون خندیدن من مجله رو باز کردم و عکساشو نگاه میکردم سامان و علی نشستن دوطرف من چسبیدن بهم داغی تنشون کافی بود تا منم داغ بشم دیدن خانومای لخت با اون ممه های خوشگل و کسو کون نازشون منو حشری میکرد سامان دستشو برد سمت کسم اخخخ حس خیلی خوبی داشتم توی یکی از عکس ها دختره خوابیده بود یه دختر دیگه داشت کسشو میلیسید این عکس بینهایت حشریم کرد دلم میخواد جای اون دختره کسشو بلیسم بخورم زبونمو بکنم تو کسش دلم اون دخترو میخواست علی لختم کرد شروع کرد به خوردن ممه هام سامان رفت لای پاهام من دراز کشیدم رو زمین سامان پاهامو باز کرد زبونشو روی کسم کشید که تا عمق وجودم تیر کشید سامان شروع کرد به خوردن کسم توی ذهنم یه دختر داشت کسمو میخورد علی کیرشو گرفت جلوی دهنم کیر شق برادرم داشت بهم سلام میکرد کیر خوشگلشو بوسیدم سامان لای پاهام داشت با شدت کسمو میلیسید سر سامانو به کسم فشار میدادم اونم داشت لای پاهام حال میکرد از خودم بیخود شده بودم علی کیرشو کرد توی دهنم کیرشو تو دهنم عقبو جلو میکرد داشت قربون صدقه من می‌رفت همش منو با اسم جنده صدا میکرد این حرفاش بیشتر حشریم میکرد کیرشو درآوردم تخماشو میلیسیدم گفت آبجی من چیه؟ من که داشتم از شهوت نفس نفس میزدم و ناله میکردم گفتم جنده شماهاست هرکاری دوست دارین باهاش بکنین سامان انگشتشو کرد تو کسم حس خیلی عالیی داشتم داشتم دیووونه میشدم سامان گفت جنده مایی عشقم، سامان کیرشو تنظیم کرد جلوی کسم همونجور که داشتم تخمایه داداشمو می‌خوردم سر کیر سامانو روی کسم حس کردم سامان کیرشو آروم کرد توی کسم، علی صورتشو برگردونده بود داشت کس دادن منو تماشا میکرد سامان کیرشو تا ته توی کسم فرو کرد چشمامو بسته بودم کیرشو توی شکمم حس میکردم حس میکردم یه چیز داغ توی شکممه حس خیلی عالیی بود خیلی بهتر از کون دادن، سامان چشماشو بسته بود با صدای لرزون حشری گفت چقدر داغه بعد شروع کرد به گاییدنم داشتم زیر سامان و علی گاییده میشدم ناله های ما سه نفر کل فضای خونه رو پر کرده بود علی از روی من بلند شد رفت پیش سامان شروع کردن به لب گرفتن سامان داشت توی کس من رو با کیرش پر میکرد و با علی لب میگرفت علی دستشو برد توی چاک کون سامان و کونشو مالوند انگشتشو رسوند به سوراخ کون سامان، سامان سامان چشماشو بست و ناله میکرد علی گفت خوشت میاد سامان سامان گفت عالیه. شهوت توی صدای هردوی اونا موج میزد علی یکم کرم برداشت سوراخ کون سامانو چرب کرد بعد آروم انگشتشو فشار داد میخواست انگشتشو بکنه تو کون سامان اما نمیتونست سامان از گاییدنم دست کشید علی بالاخره تونست انگشتشو بکنه تو کون سامان چشماش و دهنشو باز کرده بود و به وضوح درد رو داشت تو صورتش نمایش میداد علی یه انگشتشو تو کون سامان کرد و همونجا نگه داشت سامان دوباره شروع کرد به گاییدنم علی بازم مشغول لب گرفتن از سامان بود صدای ناله های سامان فرق کرده بود خیلی تندتر و محکمتر شده بود علی با انگشتش داشت سامان رو میگایید و سامان هم تو ابرها بود علی همونجور که انگشتش تو کون سامان بود صورتشو برد سمت کسم کیر سامانو از تو کسم درآورد و کرد توی دهنش یکم کیرشو خورد و دوباره جلوی کسم تنظیم کرد گفت جر بده خواهرمو این حرفش خیلی تحریکم کرد سامان کیشو تا ته تو کسم فشار داد کیر عشقم شکممو پر کرد سامان مثل دیوونه ها تلمبه میزد چشمامو بسته بودم از داغی کیر سامان داشتم جیغ می‌کشیدم یکم منو گایید کیرشو درآورد تا علی هم از کس من بهره ببره سامان اومد بالا سرم این کار باعث شد انگشت علی از کون سامان در بیاد وقتی انگشتش درمیومد یه آخ خوشگل گفت بدون هیچ مقدمه ای هردوتاشون کیراشونو کردن تو کس و دهنم نمیتونستم زیرشون نفس بکشم سامان سرمو گرفته بود داشت تو دهنم تلمبه میزد علی مثل وحشی ها داشت خواهرشو از کس میگایید من با دستم کون سامانو گرفته بودم تا تعادلمو زیرشون حفظ کنم اما خودمو ول کردم تا اونا هر کاری دلشون میخواد باهام انجام بدن هیچی نمی‌فهمیدم همه وجودم از کیر پر شده بود کیرایی که شهوت رو تو کل وجودم پخش میکردن کون سامانو گرفتم انگشتمو بدون هیچ مقدمه ای کردم تو کون سامان واییییی چه حس عالیی داشت انگشت دوم رو کردم تو کون عشقم سامان سامان آخ محکمی گفت ولی برام مهم نبود فقط میخواستم بکنمش یکم دو انگشتی گاییدمش، حس عالیی داشتم علی داداشم کیرشو از تو کسم درآورد اومد پشت سر سامان کیرشو گذاشت دم سوراخ سامان، من انگشتامو درآوردم سامان کیرش تودهنم بود علی کیرشو فشار داد سامان داشت درد میکشید من چاک کون سامانو باز کردم هیجان زیادی داشتم تا ببینم چی میشه، کیر علی از کنار سوراخ خوشگل کون عشقم دراومد منم زود کیر داداشی رو گرفتم تنظیم کردم جلوی سوراخ کون سامان علی فشار داد سر کیرش رفت توی سوراخ کون سامان جونم عشقم داشت کون میداد اونم جلوی چشمم سامان چشماشو بسته بود داشت ناله میکرد درد همه وجودشو پر کرده بود من کیر سامانو از تو دهنم درآوردم یکم خودمو زیر پسرا جابجا کردم تا خوب بتونم کون دادن عشقم به داداشمو ببینم الان کون سامان درست زیر من بود می‌دیدم سر کیر علی رفته تو کون عشقم هیجان خیلی زیادی داشتم کیر سامان داشت به صورتم میخورد برای همین کیر داغشو با دستم گرفتم و باهاش بازی کردم علی کیرشو تا نصفه کرد تو کون سامان آروم شروع کرد به گاییدنش حس خیلی خوبی داشتم که جلوی چشمم یه سوراخ داره گاییده میشه دستمو انداختم کسمو میمالوندم به شدت تحریک شده بودم دوتا انگشتمو کردم تو کسم تو ابرها بودم صدای جیغ های سامان داشت دیوونم میکرد رفتو اومد کیر توی کونش منظره دیدنی درست کرده بود سامان می‌گفت جر خوردم نمیتونم علی هم قربون صدقش می‌رفت علی که تا الان رو زانوهاش ایستاده بود نتونست خودشو نگه داره چهار دستو پا رو زمین قرار گرفت دیدن کون دادن عشقم منو به اوج رسوند و دوباره پاهام لرزید و همون حس عالی رو تجربه کردم سامان دیگه داشت جیغ میکشید علی کیرشو از تو کون سامان بیرون کشید من بلند شدم نشستم کنار سامان تازه داشتم میدیدمش صورتش از درد قرمز شده بود با دیدن صورتش خندم گرفت دراز کشیده بودم رو زمین داشتم می‌خندیدم سامان یه سیلی آروم بهم زد گفت گمشو جنده، تو چطور تحمل میکنی؟ جر خوردم، من میخواستم بگم که اولش اینطوری درد داره ولی خنده نمیزاشت حرف بزنم علی و سامان با خنده من خندشون گرفته بود سامان وقتی می‌خندید کونش تیر میکشید برای همین هم میخندید هم آخ می‌گفت این حالتش باعث شد ما بیشتر خندمون بگیره دیگه داشتم زمینو گاز میگرفتم. بعد یه دل سیر خندیدن به خودمون اومدیم لباس پوشیدیم تا اتفاقی مامان جنده سامان مچمونو نگیره، نشستیم به دیدن ادامه مجله ها پنج تا مجله سکسی انگلیسی بود و یه مجله سکسی فارسی اولش مجله سکس فارسی رو باز کردیم ولی هیچ عکسی توش نبود فقط بعضی موقع ها چنتا عکس کارتونی پیدا میشد کل مجله فقط نوشته بود میخواستم بخونمش اما علی مجله رو از دستم گرفت انداخت کنار گفت فقط مزخرف نوشته بیاین مجله خارجی ها رو نگاه کنیم مجله خارجی ها رو نگاه میکردیم اما من حواسم پیش مجله فارسی بود از بچه ها جدا شدم اونا مشغول دیدن دخترای لخت توی مجله بودن من مجله فارسی رو برداشتم گشتم عکساشو پیدا کردم عکسای کارتونی خیلی ساده ای بودن انگار به بچه ده ساله کشیده اصلا حشری کننده نبود، جلد مجله رو نگاه کردم نوشته بود آموزش سکس. تازه متوجه شدم این چجور مجله اییه فکر کنم چیزای آموزشی توش باشه اما آخه چیو قراره آموزش بده ما که خودمون همه چیزو بلدیم و انجام میدیم. با این فکر دوباره مجله رو باز کردم مقدمه نوشته بود خیلی عجله داشتم ببینم چیا نوشته برای همین ده صفحه رفتم جلوتر با اولین تیتری که دیدم فهمیدم شاید فکری که الان داشتم که همه چیزو بلدیم اشتباه باشه. تیتر این بود: انواع پوزیشن های آسان برای سکس. اصلا نمی‌دونستم پوزیشن چیه برای همین با کنجکاوی شروع کردم به خوندن، هرچی بیشتر می‌خوندم بیشتر متوجه میشدم هرچی بیشتر متوجه میشدم مشتاق تر میشدم تا بیشتر بخونمش چند مدل پوزیشن رو خوندیم و یاد گرفتم دستهای سامان که روی ممه های کوچولوم که تازه نوکشون در اومده بود تازه منو متوجه خودش کرد به سامان نگاه کردم داشت با لبخند منو نگاه میکرد لباشو چسبوند رو لبام شروع کرد به بوسیدنم یکم همو بوسیدیم بعد ازم پرسید داری چیکار میکنی منم همه چیزایی که خونده و فهمیده بودمو بهش توضیح دادم سامان هم مثل من خیلی مشتاق شد چند دقیقه بعد علی هم به جمعمون اضافه شد وقتی بهش توضیح دادیم گفت بیایین عملی اجراش کنیم، من گفتم علی تازه سکس کردیم اصلا حوصله ندارم سامان هم با خنده گفت منم هنوز بدجور درد دارم نمیتونم راحت بشینم علی خندید گفت احمقا منظورم این بود که تمرینی. یعنی با همین لباس های روی تنمون. هر سه تامون شروع کردیم به خوندن مطالب اولین پوزیشن رو علی انتخاب کرد گفت بیایین اول پوزیشن داگ استیال رو امتحان کنیم سامان گفت احمق اون استیال نیست داگ استال. این دوتا احمق نمیتونستن داگ استایل رو درست تلفظ کنن وقتی من درستشو تلفظ کردم قیافشون دیدنی بود، مجله رو گرفتم تو دستم گفتم سامان حالت چهار دستو پا شو سامان هم مثل یه سگ چهار دستو پا شد علی پشت سرش قرار گرفت و به شوخی کیرشو از روی شلوار به کون سامان میمالید و ادای گاییدنو درمی‌آورد سامان هم الکی ناله میکرد یکم با هم شوخی کردن علی گفت خب اینکه خیلی آسون بود بریم سراغ بعدی، دونه دونه همشو امتحان کردیم بیشتر از ده تا پوزیشن بود انجام بعضی هاش آسون بود مثل حالتی که من به پشت دراز کشیدم پاهامو رو شونه های علی گذاشتم علی پاهامو محکم گرفته بود کیرشو به کسم میمالید یا حالتی که سامان دراز کشیده بود من رفتم روش و نشستم روی کیرش، وقتی نشستم روی کیر سامان با اینکه هر دوتامون شلوار تنمون بود اما بازم متوجه شدم دوباره شق کرده آروم همون‌جوری که روی کیرش نشسته بودم ه کیرکسمو بش میمالوندم خم شد منو بغل کرد و لبای همدیگه رو بوسیدیم لذت عجیبی رو تجربه میکردم، منو علی و سامان هیچی از سکس نمی‌دونیم و باید کلی یاد بگیریم، همیشه من می‌خوابیدم پسرا میومدن روم و وزنشونو مینداختن روی من اما اینبار من بودم که وزنمو انداخته بودم روی سامان و اونم محکم بغلم کرده بود یکم با هم ور رفتیم اومد سمتمون با عجله مارو از هم جدا کرد گفت مامان سامان اومد، سامان و علی با عجله مجله ها رو جمع کردن دوییدن سمت اتاق سامان، من تنها تو هال باقی موندم مامان سامان اومد خیلی خوشگلو سکسی یه جنده که مثل من احتمالا الان داشته کس می‌داده و پسرا میگاییدنش، اومد سمتم سلام کردم جنده جواب سلاممو داد یه نگاه بهم انداخت گفت قیافت چرا انگار یکم بهم ریختس؟ خاک تو سرم یادم رفته بود یکم خودمو مرتب کنم، دلم میخواست بگم الان داشتم به پسرت کس میدادم مثل خودت که معلوم نیست به چند نفر داری کس میدی. تو جواب برگشتم گفتم داشتیم با بچه ها بازی میکردیم یکم موهام به هم ریخت یه بوسه از صورتم برداشت رفت سمت اتاقش توی راه مانتوشو درآورد کون گنده و تپلش رو گذاشت جلوی چشمم صحنه دوتا دختری که تو مجله داشتن با هم حال میکردن اومد جلوی چشمم بازم دلم خواست. علی و سامان از اتاق اومدن بیرون سلام کردن علی کیف سامانو برداشته بود و همه مجله ها رو توش پر کرده بود از خونه زدیم بیرون رفتیم انباری همه مجله ها رو قایم کردیم. از فرداش زندگی تازه ای شروع کردیم زندگی زیبایی که هممون بینهایت ازش لذت میبردیم مامان سامان بیشتر وقتا خونه رو برای ما خالی میزاشت و می‌رفت دیگه رسماً از سامان مخفی هم نمی‌کرد راستش خود سامان هم هیچ مخالفتی نداشت برای همین وقتی مامانش میدید که پسرش مخالف نیست پس خودشم با پسرش راحت بود و درنهایت به سامان گفت که با یه پسر دوسته و باهم رابطه دارن البته نگفت که بهش کس میده اما اگه می‌گفت هم سامان هیچ مشکلی نداشت و از خداشه مامانش جنده باشه کاش میتونستم کسشو بخورم لیس بزنم ببینم چطوریه. سکس منو علی و سامان هم به راه بود هر سه تامون کلی چیزای جدید از مجله یاد گرفتیم حتی چنتا مجله فارسی دیگه هم خریدیم من نزدیک دوازده سالم بود سامان و علی نزدیک چهارده سالشون بود اما اندازه آدم بزرگا از سکس مطلب میدونستیم و همشونم انجام میدادیم. آروم آروم سامان کونی شد و به علی کون میداد علی هم بعد مدتی کونی شده بود. دیدن اینکه علی داره سامانو از کون می‌کنه یا سامان داره علی رو از کون می‌کنه برای من بینهایت هیجان انگیز بود. علی و سامان یکم ناراحت بودن که چرا هنوز به سن بلوغ جنسی نرسیده بودن آخه اینارو تو اون مجله های فارسی یاد گرفته بودیم. زندگی هیچ نقصی نداشت سکسم سر جاش بود توی مدرسه همه دوستامو داشتم حتی با خدیجه هم ارتباط داشتم و با هم حرف می‌زدیم حتی چند بار هم دیدمش واقعا زندگی هیچ نقصی نداشت حتی چند بار سامان اجازه داد که فوتبال بازی کنم خودشم اومد تو جمعمون و بین همه بچه ها کسو کونمو دست مالی میکرد حس عالی دستمالی شدنو بهم منتقل میکرد خودمم بعضی موقع ها خارج از فوتبال به بچه ها اجازه میدادم به بدنم دست بزنن لذت خوبو جالبی بود هیجان انگیز بود اما اجازه نمی‌دادم منو بکنن یجورایی همیشه تو کف من بودن. یه روز بالاخره ما تونستیم دوست پسر مامان سامانو ببینیم اون به خونه سامان مهمون اومده بود از مامان سامان جوونتر بود و خوشگلو سکسی مامان سامان حق داشت جنده این مرد بشه منم دلم میخواد بهش کس بدم سامان با گرمی ازش استقبال کرد که باعث شد مامان سامان با خوشحالی سامانو بغل کنه و ببوسه. این اتفاق یجورایی پای پسره رو به خونه اونا بازکرده بود البته نه همیشه اما بعضی موقع ها. مامان سامان پیش پسره حجاب نگه نمیداشت با پیراهنو شلوار پیش پسرش و دوست پسرش راه میرفت و میگشت، این کار باعث شد سامان هم بی‌غیرت بشه و مثل علی به من اجازه جندگی بده اما من بیشتر موقع‌ها با کیر سامان و علی سیر میشدم و احتیاجی به کیر جدید نداشتم فقط واسه لذتو تفریح اجازه میدادم که بچه ها منو دست مالی کنن حتی یه بار رفتم توی خونه یکی از بچه ها که هم سن خودم بود و براش ساک زدم و اجازه دادم پسره شلوارمو دربیاره و به کسو کونم دست بزنه. وقتی برای سامانو علی تعریف کردم سامان یکم حالش گرفته شد که یه پسر کوچیک کیرشو کرده تو دهنم اما یکم بعد که کیر سامانو کردم تو دهنم و براش یه ساک حرفه ای و خیسو داغ زدم با این موضوع کنار اومد و از بیغیرتیش لذت برد. چندبار سامان مچ مامانشو وقتی که داشته با دوست پسرش حال می‌کرده رو میگیره اما به روش نمیاره، حتی یکبار از پشت در صدای سکسشونو با دوست پسرش گوش داد و برامون تعریف کرد که مادرش چطور زیر اون پسر ناله میکرده، بعد از تعریف داستان حشری شده بود و منم یه حال اساسی بهش دادم. حدودای چهارده و نیم سالگی سامان بود که سامان برای اولین بار ارضا شد و آبشو تو کونم خالی کرد و منو از داغی آب کیرش بهره‌مند کرد اونروز روز جشنمون بود سامان یبار دیگه منو از کون گایید تا آبشو برای بار دوم بیاره، دیگه از اون موقع به بعد باید مواضب باشیم تا اتفاقی نیوفته که من حامله بشم. تقریبا از اون روز به بعد هر زور زیر خواب سامان بودم و هرروز آب کمرشو می‌کشیدم چند بار تو دهنم ریخت که واقعا حالمو به هم زد، اما تو مجله ها خونده بودیم که خوردن آب کیر هیچ ایرادی نداره منم میخواستم عادت کنم چند ماه بعد علی هم به جمع مردها اضافه شد اونم وقتی بود که آب کمرشو توی کون سامان خالی کرد اون روز هم جشن گرفتیم یه جشن سه نفره و یواشکی. زندگی شیرین شیرین بود هیچ چیز نمیتونست این شیرینی رو نابود کنه به جز وحشتناک‌ترین اتفاقی که می‌تونه برای یه پسر اتفاق بیوفته و اون فاجعه اتفاق افتاد
 
     
  
 مرد
#184   Posted: 9 Mar 2021 14:19


 1 Star

ارسالها: 99
امیدوارم در تمامی مراحل زندگی همچون نویسندگی موفق باشید
 
     
  
 مرد
#185   Posted: 10 Mar 2021 17:24

 1 Star

ارسالها: 359
عالی مثل همیشه
 
     
  
 مرد
#186   Posted: 19 Mar 2021 12:11


 1 Star

ارسالها: 154
پس چی شد ادامش
 
     
  
 مرد
#187   Posted: 20 Mar 2021 18:53

 0 Star

ارسالها: 36
سال نو مبارک

با تشکر از نویسنده داستان منتظر قسمت های جدید هستیم
خوش باش دمی، که زندگانی این است.
 
     
  
 مرد
#188   Posted: 25 Mar 2021 03:01

 1 Star

ارسالها: 79
پر از زندگی
فصل ۲
قسمت ۶
با لباس نازو خوشگل توی تنش کنارمون نشسته بود داشت با شوق لذت مارو تماشا میکرد بعضی موقع ها به بدن من دست میزد و منو نوازش میکرد صورتمو نزدیک صورت نازش بردم لبامو چسبوندم رو لباش شروع کردم به بوسیدن لبای نازو خوشگلش. کیرمو آروم از تو کون سامان درآوردم دوباره تا ته کردم تو کونش ریتم گاییدنم رو آروم کردم سامان زیرم وقتی کیرم تا ته میرفت تو کونش ناله میکرد پتوی زیرشو محکم چنگ زده بود سارا دستشو رسوند به کونم بدون مقدمه یکی از انگشتاشو کرد توی کونم لذت بخش ترین لحضه زندگیم بود داشتم با لبای خواهرم بازی میکردم گازشون میگرفتم این کارو خیلی دوست داشتم بدنم داغ‌تر شد تلمبه هامو تو کون سامان محکم تر میکوبیدم سامان زیرم ناله میکرد و می‌گفت که جرش بدم سارا رفت کنار سامان و لبای سامانو بوسید من کمر سامانو گرفتم با تمام قدرت تو کونش تلمبه میزدم سامان زیر من داشت می‌لرزید بدنم داغ‌تر شده بود تلمبه هامو سریعتر کردم حس عجیبی داشتم بدنم شروع کرد به لرزیدن چشامو بستم با صدای بلند ناله میکردم آب کیرم با فشار توی کون سامان پاشید حس بینهایت عالیی داشتم سامان چشماشو بست گفت جووونم چه داغه. برای اولین بار ارضا شدم و آبم اومد خیلی باحال و لذتبخش بود بالاخره منم مرد شدم سارا با خوشحالی داشت منو تماشا میکرد زوق کرده بود بغلم کرد لبای همو میبوسیدیم سامان خوابید زمین کیرم از تو کونش دراومد بی‌حال شدم همه حس شهوتم یهو از بین رفت به جاش یه حس کرختی و بی‌حالی منو گرفت همون‌جوری سارا رو بغلم کردم خوابیدم کنار سامان سارا داشت لبامو می‌بوسید اما من نمی‌دونم چرا اصلا حس و حالشو نداشتم یکم بعد سامان بهمون اضافه شد سه نفری داشتیم با هم لب می‌گرفتیم نمی‌دونم چم شد خیلی بی‌حال شدم ولی حس اولین ارضا شدنم عالی بود. سارا یکی زد پس سر من گفت پاشین لباس بپوشین الان مامان و دوست پسرش میان، خندیدم پریدم وسط حرفش گفتم اونارم میکنیم، سارا محکم خندید یه نگاه بهم انداخت با نیش خند گفت آره میبینم چقدر بی‌حال شدی با این همه انرژی میخوای کیو بکنی؟ این حرفش لج منو درآورد به سمتش حمله کردم گرفتمش خوابوندمش رو زمین شروع کردم به قلقلک دادنش گفتم تا نگی غلط کردم ولت نمیکنم سارا از شدت خنده نمیتونست بگه آخرش خودم بیخیال شدم خودمو انداختم روش همه وزنم افتاد روش داشت زیرم له میشد لباشو بوسیدم گفتم جنده خودمی سارا خانوم، سارا دستاشو دورم حلقه کرد لبامو بوسید گفت قربون داداش کونی کسکش بیغیرتم بشم که بالاخره مرد شد از امروز قراره کلی با هم حال کنیم قراره آبجی جونت کلی آب کیرتو بکشه بیرون صورتم نزدیک صورت سارا بود داغی نفس هاشو حس میکردم لبامو چسبوندم رو لباش چشمامو بستم و لباشو می‌خوردم دوباره حشری شدم چرخیدم سارا اومد روم، سامان اومد پشتمون شلوار سارا رو درآورد رفت لای پاش زبونشو به کسش چسبوند مثل یه بستنی خوشمزه میلیسید دو دقیقه بعد آبجی سارا داشت توی بغل من عقبو جلو میشد و ناله میکرد و به عشقش کس میداد. دیدن خواهرم با قیافه حشریش بینهایت دیوونم میکرد. شب برگشتیم خونه مامان سامان و مامانم اومده بودن انگار ناراحت بودن با هم حرف میزدن بیشتر مامان سامان ناراحت بود انگار گریه کرده اصلا نمیدونستیم چی شده چند دقیقه بعد بابا هم اومد خونه یه سلام خشک و خالی بهمون داد رفت پیششون داشتن به مامان سامان دلگرمی میدادن و هی میگفتن چیزی نیست ما پیشتیم هواتو داریم. آروم حرف میزدن منو سارا جلوی تلویزیون داشتیم به حرفاشون گوش می‌دادیم اما چیزی متوجه نمیشدیم مامان اومد پیش من گفت برو سامان رو صدا بزن بیاد اینجا. قیافه مامانم بینهایت ناراحت بود معلوم بود گریه کرده، سریع رفتم سامانو خبر کردم سامان وقتی قیافه نگران منو دید اونم نگران شد پرسید اما چیزی نمی‌دونستم که بهش بگم سریع با عجله رفتیم خونه سامان و منو سارا کنار هم بودیم بابا شروع کرد به صحبت کردن، اولاش داشت به سامان امید میداد درحالی که ما اصلا نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده من همش فکر میکردم حتما دوست پسر مامان سامان مرده یا ولش کرده اما اتفاقی که افتاده بود خیلی بدتر از چیزی بود که میشد تصور کرد بابا بالاخره تصمیم گرفت که بگه چی شده قیافش خیلی ناراحتو درهم بود با همون قیافه درهمو گرفته به سامان گفت که مامانت یه مریضی داره. سامان با نگرانی پرسید چی. بابا بعد از یکم سکوت با صدای آروم گفت سرطان. چشمهای سامان از تعجب میخواست از جاش دربیاد دهنش کاملا باز مونده بود نمیتونست چیزی بگه خشک و مات مثل یه مجسمه که دویست سال وسط میدون شهر جا خوش کرده بود خشک شده بود منو سارا وضعمون چیز کمی از سامان نداشت بینهایت شوکه شده بودیم سارا سکوت رو شکست گفت یعنی چی آخه مگه میشه؟ بابا شروع کرد به توضیح دادن، مامان سامانو سرطان سینه داشت انگار چند وقته به سرطان سینه مبتلا شده اما خبر نداشته تازه تشخیص دادن اما انگار هنوز دیر نشده و میشه برای درمانش اقدام کرد بابا همش داشت به سامان امید میداد و می‌گفت که نگران هیچی نباشه تا هر جایی لازم باشه میرن تا سرطان رو درمان کنن، سامان بالاخره تونست خودشو جمع و جور کنه و از بابام بپرسه که درمان میشه؟ بابا با یه لبخند خوشگل به سامان نگاه میکرد دستشو به سر سامان کشید گفت تو مثل پسر منی هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم، سامان مامانشو که کنارش نشسته بودو بغل کرد شروع کرد به گریه کردن مامان سامان هم گریه میکرد چند ثانیه بعد مامانم و سارا هم داشتن گریه میکردن فقط منو بابا داشتیم مثل یه تیکه چوب خشک نگاشون میکردیم نگرانی خیلی زیادی تو چشم بابا میدیم اما بابام رییس بیمارستانه و هرکاری دلش بخواد میتونه بکنه و حتما درمانش می‌کنه. چند دقیقه بعد بابا دوباره شروع کرد به حرف زدن و همش داشت حرفای پزشکی می‌گفت و توصیه میداد که این کارو میکنیم و اون کارو میکنیم یا فلانی ها خوب شدن و الآنم حالشون خوبه اونقدر گفت که واقعا امیدوار شدین که میشه درمانش کرد. بابا بعد از یکم حرف زدن به منو سارا گفت قراره یه مدت کوتاه اندازه چند ماه خونه مامان سامان زندگی کنیم چون قراره از فردا کارگر بیاد و خونه مارو بکوبه و از نو یکی دیگه بسازه این حرف بابا خیلی عالی بود اما تو شرایطی نبودیم که بتونیم خوشحالی کنیم. امشبون اونجوری گذشت و از فردا چیزی درست نشد زندگیمون از این رو به اون رو شده بود سامان همش تو خودش بود دیگه حوصله هیچی رو نداشت حوصله حرف زدن نداشت یا دیگه حوصله سکس رو هم نداشت هرروز وضع بدتر میشد از اون طرف خونه ما روخراب کرده بودن و داشتن از نو میساختنش از این طرف سامان تبدیل شده بود به یه برج زهرمار همش ناراحتو اخماش توهم, هرکس دیگه جاش بود همینجوری میشد شایدم بدتر. سامان سعی میکرد جلوی مامانش بخنده و پر انرژی باشه اما پشت سر مامانش همش داشت گریه میکرد منو سارا همیشه پیشش بودیم مامان سامان هرروز داشت لاغر تر میشد میگفتن بخاطر شیمی درمانی که انجام میده موهاش ریخته بود پوستش مثل برف سفید شده بود. یبار منو سارا و سامان و مامانم رفتیم بیمارستان تا مامان سامان شیمی درمانیش رو انجام بده، اولین باره که میرم بیمارستان چند دقیقه بعد بابا هم بهمون اضافه شد با لباس سفید و بلندش تو اون لباس خیلی با ابهت شده بود به ما سلام داد یکم مامان و بابا حرف زدن، همونجور که حرف میزدن دوست پسر مامان سامان از انتهای سالن مارو دید اومد سمتمون با بابا دست داد به مامانم سلام کرد وقتی دستشو سمت سامان دراز کرد تا با سامان دست بده سامان دستشو پس زد به طرف پسره حمله کرد بابا و مامان سامانو گرفته بودن، سامان وسط راه رو بیمارستان با خشمو عصبانیت سر پسره داد میکشید و می‌گفت همش تقصیر توعه تو باعث شدی اینجوری بشه اگه تو پیدات نمیشد هیچکدوم اینا اتفاق نمی‌افتاد. بابا مامان به زور سامانو نگه داشته بودن یدفعه یه صدا از چند متر اونطرف تر سامانو ساکت کرد، مامان سامان بود که داشت صداش میکرد لباس بیمارستان تنش بود با صورت رنگ پریده چشمای پف کرده و زیر چشمای سیاه اما یه لبخند خوشگل و دوست داشتنی. سامان با دیدن مامانش دویید سمتش همدیگه رو بغل کردن، داشتن تو بغل هم گریه میکردن یکم بعد از هم جدا شدن مامان سامان اشکای سامانو پاک کرد یکم قربون صدقه پسر خوشگلش رفت و گفت درمورد منصور اینجور فکر نکن اون اصلا تقصیری نداره، برعکس منصور بود که فهمید من سرطان دارم اگه منصور نبود تا الان سرطان منو از پا درآورده بود. سامان دوباره اشکاشو پاک کرد و بدون فکر از مامانش پرسید چطور فهمید سرطان داری؟ مامان سامان محکم خندید مامان منو بابام هم داشتن میخندیدن منصور انگار یکم خجالت زده شده بود مامان سامان بعد از اینکه خندش تموم شد گفت اونش دیگه مهم نیست، و دوباره سامانو بغل کرد یکم بوسیدش بعد با بابا رفتن تا شیمی درمانیش کنن. ما اجازه ورود نداشتیم واسه همین نشستیم تو حیاط دورو برو نگاه کردم دیدم سامان کنارم نیست به سارا نگاه کردم دیدم داره یه گوشه رو نگاه می‌کنه نگاه کردم دیدم سامان با منصور دوست پسر مامانش بجا نشستن دارن با هم حرف میزدن. سارا با لبخند داشت بهشون نگاه میکرد منو سارا بهم نگاه کردیم گفتم خوبی آبجی خوشگله من، سارا خندید گفت خوبم تو چطوری داداشی خوشتیپ من؟ من خندیدم گفتم اصلا حالم خوب نیست. سارا پرسید چرا سرطان گرفتی ؟ خندیدم یدونه آروم زدم رو سرش گفتم مرض دیوانه، نخیر سرطان نگرفتم خیلی وقته آبجیمو بوس نکردم سکس هم نکردم باهاش. سارا خندید گفت تو این وضعیت چطوری میخوای سکس کنیم منم دلم میخواد خیلی وقته سکس نکردم آخرش کیرم به یکی از بچه های محله میدم تو عرضه کردن نداری. این حرف سارا لجمو درآورد گفتم جنده اگه تا امشب جرت ندادم دیگه داداشت نیستم. سارا خندید گفت پس دیگه داداشم نیستی اگه نتونی منو تا شب سیر کنی، درضمن چی هستی اگه داداشم نیستی؟ خندیدم گفتم دوست پسر جدیدت. مامان چنتا بستنی گرفته بود اومد دوتاشو داد به منو سارا منم مثل بستنی ندیده ها سمتش حمله کردم رفت دوتا هم داد به سامان و منصور خودشم نشست پیششون شروع کردن به حرف زدن من برگشتم به سارا گفتم بنظرت الان شیمی درمانی تموم شده؟ سارا بلند شد گفت بریم نگاه کنیم. رفتیم سمت بیمارستان از دور به مامان اشاره کردم که میریم سمت بیمارستان مامان هم از دور گفت مواظب باشین گم نشین. رفتیم سمت همونجاییی که اتاق مامان سامان بود در اتاق یه پنجره کوچیک داشت از پنجره نگاه کردم دیدم مامان سامان رو تخت دراز کشیده بابا هم کنارشه دارن با خنده با هم حرف میزنن یه لحظه متوجه چیز جالبی شدم بابا یه دست مامان سامانو تو دستش گرفته بود و با یه دست دیگش داشت گونه های مامان سامانو نوازش میکرد یه خنده عاشقانه روی لباشون داشتن به هم نگاه میکردن وحرف میزدن، این نگاه و حالت رو وقتی سامان و سارا با هم حرف میزنن می‌دیدم. با صدای سارا به خودم اومدم سارا پرسید چیشد چخبره اونجا، من خودمو جمعو جور کردم گفتم هیچی چیز مهمی نیست در زدم رفتیم تو بابا و مامان سامان از هم جدا شده بودن اما من هنوز تصویر نگاه عاشقانشون جلوی چشمام بود. رفتیم جلو سلام کردیم چند دقیقه بعد بقیه هم اومدن بخاطر درمانی که انجام شده بود نباید زیاد بهش نزدیک می‌شدیم برای همین نتونستیم زیاد اونجا بمونیم و برگشتیم خونه نزدیکای غروب بود تو خونه نشسته بودیم داشتیم تلویزیون می‌دیدم روحیه سامان بعد دیدن مامانش خیلی بهتر شده بود و برای اولین بار بعد از چند ماه تازه یه لبخند واقعی رو لباش می‌دیدم، یکم مکث کردم گفتم چند روزه نرفتیم به خونه سر بزنیم بریم ببینیم چه خبره و بلند شدم سارا یکم بعد از من بلند شد اما سامان با اینکه حالش بهتر بود اما حوصله بیرون رفتن نداشت من کلیدارو برداشتم دست سامانو گرفتم کشیدم کم مونده بود دستش از جاش کنده بشه کلیدا رو برداشتم از خونه زدیم بیرون رفتیم سمت خونه خودمون، با کلید درو باز کردم رفتیم تو حیاتمون همون بود همون شکلی بدون هیچ تغییری اما توی این چهار ماه کل خونه رو کوبیده بودن از نو ساخته بودن خیلی سریع داشتن کار میکردن بابا می‌گفت سرعت کارشون دو برابر سرعت کار مهندسای دیگست منم واقعا خودمم تعجب کرده بودم چون تو این چهار ماه بیشتر از نصف خونه تکمیل شده بود در ها رو نصب کرده بودن حتی بعضی جاها رو گچ سیاه هم زده بودن بابا می‌گفت می‌خوام کاغذ دیواری بزنم جدید اومده خیلی بهتر از رنگه کلی هم طرح خوشگله گلو گیاه روشه منکه خودمم خیلی دوست دارم ببینم این کاغذ دیواری چطوریه خیلی هم برام سوال بود آخه بجای رنگ چرا باید کاغذ به دیوار بچسبونیم آخه مگه میشه؟ کاغذ زود پاره میشه زود خراب میشه زود آتیش میگیره خیلی چیز مزخرفی به نظر میاد ولی بابا میگه صبر کن خودت ببین، منکه نمیزارم اتاقم کاغذ بزنن یا آشپزخونه رو دیگه اونجا خیلی خطرناکه. در جلوی خونمون خیلی خوشگل تر و بزرگتر از قبلی بود وارد خونه شدیم یه خونه دو طبقه که فکر کنم بهش میگن دوبلکس که طبقه اول یه حال خیلی بزرگ داره بدون ستون خیلی دل بازو خوشگله ولی بدیش اینه که دیگه ستون نداره که دست و پای سجادو بهش ببندیم. همه جا پر از گردو خاک و کثیفیه ولی توی ذهنم تصور میکنم که چقدر خوشگل و بزرگ میشه مثل خونه سامان اینا. آشپزخونه هم طبقه اول بود یه آشپزخونه بزرگو دل باز با پنجره بزرگش رو به حیاط خیلی بهتر از آشپز خونه قبلیمون بود یه چیز جدید که میگن تو آشپزخونه خارجی ها استفاده میکنن بهش میگن اوپن که من اصلا ازش خوشم نمیاد آخه چرا آشپز خونه نصف دیوارشو نباید بسازن و فقط نصف دیوارشو میسازن اما خوشگل هم شده، بخصوص اینکه آشپزخونه رو خیلی بازتر نشون میده. دلم میخواد ساختمون بسازم باید شغل خیلی باحالی باشه. سامانو سارا داشتن کاشی هایی که تازه زده شده بودن رو نگاه میکردن سارا میخواست بره تو آشپزخونه که من با دادو فریاد جلوشو گرفتم سارا هم با تعجب ازم پرسید چته داد میزنی؟ من که حس مهندس بودن بهم دست داده بود گفتم کاشی های کف رو تازه زدن هنوز سیمانشون خیسه اگه بری کاشیارو خراب میکنی. دستشویی و حموم هم چسبیده به اشپرخونه بود.طبقه دوم با یه راه پله کج دایره ای شکل بهش میرسیدیم که کاشی هاشو هنوز نزده بودن رفتیم طبقه دوم چهار تا اتاق داشت که یکی از اتاق ها توش یه حموم و دستشویی هم داشت که برام عجیب بود که دوتا حموم دستشویی رو میخواییم چیکار اتاق ها اندازشون بزرگتر از اتاق های قبلیمون بود که خیلی خوب بود اما بازم از اتاق های خونه سامان کوچیکتر بود. من دوست داشتم اتاقم با اتاق سارا یکی باشه شبا کلی با هم حال میکردیم فکر کنم دیگه قرار نیست اونجوری با هم حال کنیم. پله هایی که از طبقه اول شروع شده بود توی طبقه دوم هم ادامه داشت و می‌رفت تا سقف، دست بچه ها رو گرفتم گفتم بریم سقف رو نگاه کنیم. رفتیم سقف خونه چیزی برام همیشه عجیب بود سقف خونمونه تقریبا نصف سقف رو خونه ساخته بودن نصف سقف رو همون‌جوری ول کرده بودن انگاری خونمون دو طبقه و نیم شده بود داشتم به احمق بودن مهندسش فکر میکردم که سارا با ذوق به سامان گفت واییی سامان اینجا خیلی باحاله یه حیاط دیگه اینجا درست کردن. من تازه فهمیدم قضیه چیه! این نصفه ای که درست نکردن یچیزی مثل حیاط دوم خونمونه که واقعا فکر خیلی خوبیه. چرا به فکر خودم نرسید. سامان کل مدت هیچی نمیگفت و فقط به اطراف نگاه میکرد ازش نظرشو پرسیدم اونم یکم تعریف کرد رفتم بغلش کردم لبامو چسبوندم رو لباش و لباشو بوسیدم گفتم نبینم غمتو، سامان یه لبخند خوشگل رو لباش نقش بست دوباره لبای همو بوسیدم سارا بهمون نزدیک شد گفت اینجا نه برین داخل احمقا. رفتیم داخل خونه سامانو کشیدم تو بغلم کونشو چنگ زدم شروع کردم به بوسیدنش به یه دست دیگم سارا رو بغل کردم سه نفری داشتیم با هم حال میکردی. به سارا گفته بودم اگه امروز نکنمت دیگه داداشت نیستم الآنم می‌خوام جرش بدم هر سه تامون حشری شده بودیم ده دقیقه بعد سارا نشسته بود کیر منو سامان که ایستاده بودیم رو تو دستش گرفته بود داشت برای ما ساک میزد صدای زیبای رفتن کیرامون تو دهن سارا هم توی اتاق ها می‌پیچید هم توی وجود من و منو بیشتر حشری میکرد منو سامان داشتیم با هم لب میگرفتیم همینجور ایستاده بودیم جایی برای نشستن وجود نداشت، سارا رو بلند کردیم و سارا ایستاد بین منو سامان من لبامو چسبوندم رو لبش دستمو بردم به کسش سارا داشت ناله میکرد و از شهوت نفس نفس میزد سامان از پشت شلوار سارا رو کند کیرشو گذاشت لای کون سارا دستشو رسوند به ممه هاش داشت با ممه های خواهرم بازی میکرد یکم بد سامان با صدای حشریش گفت می‌خوام جرت بدم عشقم می‌خوام بگامت جنده. با آب دهنش سوراخ سارا رو لیز کرد کیرشم لیز کرد سر کیرشو فرو کرد تو کون سارا. سارا که عاشق کون دادن بود چشماشو بسته بود دهنشو باز کرده بود داشت از ته دل ناله میکرد میخواست همه کیر سامانو توی کونش حس کنه من کس سارا رو میمالوندم سامان شروع کرد به تلمبه زدن، کیرمو گرفتم تو دستم کیرمو به کس سارا میمالیدم کسش خیس شده بود داشت به دوست پسرش کون میداد اونم تو بغل من برام بینهایت لذت بخش بود کیرم با آب کسش خیس خیس شده بود سارا سر کیرم بعضی موقع ها می‌رفت تو کس سارا ولی چون سامان سارا رو میگایید و سارا تو بغلش حرکت میکرد کیر من از تو کس سارا درمیومد چند دقیقه همینجوری گذشت تا سامان کمی آروم شد تا نفس بگیره، کیر من با آب کس سارا خیس خیس شده بود کیرمو جلوی کس داغش گذاشتم فشار دادم سر کیرم آروم رفت توی کسش کیر سامان هنوز تو کون سارا بود منم میخواستم کیرمو بکنم تو کسش و همین کارو کردم سارا رسماً داشت بین منو سامان داد میکشید به سارا گفتم آبجی جون اذیتت می‌کنه درش بیارم. سارا یکم مکث کرد گفت نه خوبه بکنین منو من مال شمام جرم بدین. این حرفاش دیوونم کرد دو نفری شروع کردیم به گاییدنش اما گاییدنش سخت شده بود سارا بین ما داشت از حال می‌رفت سامان ناله های شدید تر شده بود کیرشو تا ته تو کون سارا فرو کرد آبشو با فشار پاشید تو کون خواهرم. سارا از داغی آب کیر عشقش لذت میبرد سامان کیرشو از تو کون آبجی سارا درآورد کیر من آزاد تر شد با شدت تمام شروع کردم به گاییدنش سارا ناله هاش شدید تر شده بود من تلمبه هامو بیشتر کردم سارا بدنش شروع کرد به لرزیدن با ناله های دلنشینو لرزش بدنش ارضا شد کیرم از تو کسش دراومد نشست جلوم یکم بی‌حال شده بود کیرمو تا ته کردم تو دهنش و دهنشو گاییدم آخر سر ابمو با فشار ریختم تو دهنش، از آب کیر خوشش نمیاد میگه خیلی بد طعمه، آب کیرم تو دهنش بود یکمیشو ریخت رو زمین خندش گرفته بود چون دهنش هنوز آب کیری شده بود گفتم چته؟ گفت میخوای لب بگیریم بفهمی چمه؟ منم بدون مقدمه گفتم آره بچه میترسونی؟! سارا یکم بهم نگاه کرد بعد سریع لباشو چسبوند رولبام برای اولین بار طعم آب کیرو میچشیدم واقعا طعم بدی داشت اما اونقدرام که سارا می‌گفت بد نبود هر دوتامون خندمون گرفته بود، یکم دیگه همو بوسیدیم بعد خودمونو مرتب کردیم برگشتیم سمت خونه، سارا تو راه یکم کج راه میرفت پرسیدم چته گفت الان داشتم رسماً جر می‌خوردم بین شما ها الان یکم درد دارم ولی چیزی نیست. منو سامان هر دوتامون خندمون گرفته بود سامان گفت خودت گفتی بکنه. سارا خندید گفت آره خیلی هم حال داد اما درد هم داره خب. رسیدیم خونه من زودتر از همه رفتم تو بابا اومده بود انگار داشت با مامان حرف میزد چیزی از حرفاشون نشنیدم به جز اینکه بابا به مامان گفت ما هر کاری از دستمون برمیومد انجام دادیم. قیافه مامان گرفته بود بابا هم مثل مامان اما وقتی ما اومدیم داخل یکم خودشونو جمعو جور کردن. چند ماه همینجوری می‌گذشت و ما ذره ذره آب شدنشو تماشا میکردیم بابا بعضی موقع ها خبرهای خوبی میداد اما بیشتر موقع‌ها خبرا بد بود از یه جایی به بعد انگار همه قبول کردیم که دیگه قرار نیست چیزی درست بشه و هیچ چیز درست نشد. سرطان طی هشت ماه یه خانوم سالم و زیبا رو از پا درآورد. آدمی که تا دیروز هزار تا امیدو آرزو داشت امروز سنگ قبرشو داشتن درست میکردن که روش نوشته بود سارا علیزاده. توی مراسم خاک‌سپاری مامان و بابا هر دوتاشون گریه میکردن مامان چون بهترین دوستشو ازدست داده بود بابا هم شاید بخاطر اینکه نتونسته بود درمانش کنه، نمی‌دونم. همه فامیلای سامان اومده بودن همه اونایی که همش به سامانو مامانش میگفتن شما مرتد و ضد انقلابین، الان اومده بودن مراسم تدفین. سامان هم قربونش برم هیچکدومشونو آدم حساب نکرد حتی برای مراسم سوم و هفتم و چهلم هم دعوتشون نکرد. از پانزده سالگی تا شانزده سالگی یک سال تمام زندگیمون با بدبختی و ناراحتی گذشت. بعد از فوت سارا خانوم مامان سامان چیزی فکرمو درگیر خودش کرده بود، چند ماه بعد از بابام پرسیدم. بابا چرا سارا مامان سامان اسم تو رو روی پسرش گذاشت و چرا تو اسم سارا رو روی دخترت گذاشتی؟ بابا که انگار یکم تعجب کرده بود اما خودشو جمعو جور کرد گفت منظورت چیه؟ گفتم هیچی برام سوال بود که چرا شما اسم همدیگه رو برای بچه هاتون گذاشته بودین، فقط همین. بابا یه لبخند روی لبش نشست انگار داشت به چیزی فکر میکرد، با همون لبخند دلنشینش گفت نه همینجوری اتفاقی اسمامون مشابه هم شده. منم گفتم باشه رومو برگردوندم میخواستم برم دنبال کارام اما نتونستم بیخیال بشم برگشتم و به بابا سامانم گفتم که دیدم اون روزو. بابا با تعجبی که کل صورتشو پوشونده بود گفت چیو دیدی؟ منم گفتم که از پنجره در اتاق بیمارستان دیدم که دست سارا خانومو گرفته بودی و صورتشو نوازش میکردی. بابا که انگار آچمز شده بود چیزی نگفت به انگشتاش نگاه کرد که یه تیکه پارچه کوچیک تو دستش بود لبخند دلنشین همیشگیش رو لباش اومد چند ثانیه مکث کرد گفت ای بچه شیطون، می‌دونی این دستمال کوچیک مال سارا بود بهم هدیه داده بود. قبل از مامانت من سارا رو میخواستم خیلی هم میخواستمش اما پدر مادرم با فشارو اجبار اجازه ازدواجمونو ندادن گفتن مناسب تو نیست و خانواده کم سطحی هستن و کلی مزخرفات دیگه آخرشم سارا ازدواج کرد منم چند وقت دیگه با مامانت ازدواج کردم البته عاشق مامانتم خیلی هم دوستش دارم. حرفای بابا برام خیلی جالبو دوست داشتنی بود گفتم برای همین اسمای همدیگه رو روی بچه هاتون گذاشتین؟ بابا با یه خنده انگار تو فکر فرو رفته بود گفت به مامانت نگی ها. منم خندیدم گفتم حتما میگم اگه برام از این دوچرخه جدیدا نخری که بابا با یه خنده زد پس کلم گفت گمشو پسره باج گیر تازه یکی برات خریدم. منم خندیدم گفتم شوخی میکنم بابا و هر دوتامون خندیدم.

سلام خدمت همه خوشگلا، عید همتون مبارک امیدوارم همیشه خوشحالو خوشبخت باشین. و کمی عذر میخوام که داستان واقعا دیر میشه، امیدوارم به دل نگیرید. و یه چیز دیگه اینکه خیلی خوشحال میشم نظراتو انتقاداتونو بشنوم مطمئنا من پوستم مثل کرگدن کلفت و محکمه و حرف تو کتم فرو نمیره اما شما بگین شاید رفت. ممنون.
 
     
  
 مرد
#189   Posted: 25 Mar 2021 18:15


 1 Star

ارسالها: 99
داستان خیلی خوبی دارید ،اما بیش از حد دارید به وقتمون بی احترامی میکنید .یا قولی ندید یا اگر میدی پاش بمونید . در غیر این صورت دیگه به داستان ادامه ندید .
موفق باشید
اوس علی
 
     
  
 مرد
#190   Posted: 28 Mar 2021 17:03

 1 Star

ارسالها: 79
Oosali
ممنون که فرمودید و داستان و میخونید
ما سه نفر هستیم و یه مقدار مشکلاتی هر کدوم داریم
البته نویسنده اصلی علی هست
ما اسباب کشی داشتیم و کارمون به بیمارستان کشید
نیلو به فاک عظما رفت 😅😅😅
حالش بده
و علی هم یه سری امتحانات مهم داره
ولی باز هم حق با شماست
سعی میکنبم از شلختگی کم کنیم
درود
 
     
  
صفحه  صفحه 19 از 20:  « پیشین  1  ...  17  18  19  20  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

پر از زندگی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA