داستان سکسی ایرانی

سرنوشت (فرهاد)


صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3
 مرد
#21   Posted: 23 Jul 2010 17:01


 1 Star

ارسالها: 63
ادامه قسمت 20

ديگه نتونستم تحمل کنم، بغض گلومو گرفته بود. گوشیو گذاشتمو تو تاریکی اطاق به سقف نگاه میکردمو اشک آروم آروم از بقل صورتم سر ميخورد پائين. آخه اين چه زندگی بود من واسه خودم درست کرده بودم، اين زندگی آخه چیش قشنگه که من براش زندم؟ آخه خدااااااااااااااااااااااااااا چرا نميذاری خودمو راحت کنم؟ ديگه خسته شدم، ميفهمی؟ خسته شدم. يه روز حالم خوبه يه ماه عين مرده متحرک میمونم
صبح با صدای مزخرف ساعت از خواب پاشدم، مثل هميشه تموم جونم عرق کرده بود. صبحونه رو خوردمو يکم تو خونه چرخیدم حاضر شدم رفتم سمتِ خونه الهام، اميدوار بودم اين نیوشا خونه نباشه. اصلاً ديگه نميخواستم ببينمش، انگار هر چی ازش دوری ميکردم بيشتر جذبم ميشد. چند دقیقه بعد کنار استخر داشتم به نيما تمرين ميدادم، با هم رفتيم تو آب. اينقدر تو آب غرق بودم که به غیر از نيما به هيچ جا حواسم نبود. ساعتو نگاه کردم
من_ خُب نيما بپر بريم بيرون که کلاس امروز هم تموم شد
نيما_ اِ، چه زود!!
تو دلم گفتم من که عین وزغ تو آب میلولم حالم داره از هر چی آبه بهم ميخوره تو ديگه کی هستی بچه
رفتيم سمتِ دوش آبی که کنار استخر بود، تنو بدنمونو يه صابون زديمو نيما رو فرستادم بره از اطاقک حوله منم بياره. هنوز نيما به درِ اون اطاقک نرسيده بود که نیوشا با ۲ تا حوله دستش اومد تو. تعجب کردم آخه هيچ وقت تا موقعی که نيما نمیرفت بالا، نه الهام نه نیوشا نمیومدن پائين. سعی کردم عکس العمل خاصی نشون ندم. حوله نيما رو داد به نيما خودش اومد نزدیکتر، چندين متر باهام فاصله داشت. مثل هميشه قبل اينکه شيرو ببندم سرمو بردم زيرِ شيرو چند لحظه ای اون زیر واستادم. شيرو بستمو برگشتم طرفش
من_ سلام
نیوشا_ سلام
حوله رو از دستش گرفتمو پیچیدم دور کمرم
من_ گوش واستاده بودی که تا من به نيما گفتم حوله رو بياره تو آوردی؟
نیوشا_ آره
تو دلم گفتم بس که پر رویی، که اونم احتمالاً از من بهت سرايت کرده. چيز خاصی بهش نگفتمو با همون نگاه معمولی سرد که از قصد رو صورتم بود رفتم سمتِ اطاقک. وزش باد ملایمی میومد، که يکم دمای داغه بدنمو کم ميکرد. حوصله نداشتم خودمو خشک کنم، همون جوری عين موش آب کشيده نشستم رو يکی از صندلیا
نیوشا_ وااااااا، چرا نشستی؟ سرما میخوریا!! پاشو خودتو خشک کن
من_ ميخوام بشینم
نیوشا_ همه دنيا ميگن کله شقی ميگی نيستم. بيا اينم نمونش
من_ ميشه يه سيگار بکشم؟
نیوشا_ نـــــــــــه. اِاِاِاِ، تو هم که هر وقت به قولِ خودت سادیسمت پر ميشه منو اذيت کن
من_ بحثِ سادیسم نيست، سيگار کشيدن من کاری به تو نداره که. نه بيماریه ریوی داری نه چيزی، تازه اگه دودشم اذيتت ميکنه که ميدونم اينطور نيست ميتونی بری خونت. منم سیگارمو ميکشم ميرم ویرونه خودم
زیپ ساکمو باز کردم پاکت سیگارو از توش برداشتم. تا يکيشو گذاشتم گوشه لبم نیوشا از صندلیش پاشد. چشمم به چشمش افتاد آروم سرشو تکون میدادو حس ميکردم يه پرده کوچولو اشک توی چشماش جمع شده
نیوشا_ واقعاً که …
رفت سمتِ در. ميدونستم چرا از سيگار کشيدن من ناراحته. خیر سرم تجربه نکرده نداشتم
من_ کارت اشتباهه. چند ثانیه سکوت کردم ادامه دادم نبايد به من نزديک بشی نیوشا، میسوزی. میفهمی؟ میسوزی
جلو در واستاد هنوز پشتش به من بود، ادامه دادم
من_ اگه ميديدی به روی خودم نمیاوردم دليل بر ندونستن من نيست، از روز اولی که پای تلفن باهام حرف زدی حساب کار دستم اومد. فقط می تونم بگم به من نزديک نشو
نیوشا_ کاش، کاش ميتونستم
صداش بغض عجيبی داشت، به نظرم رسيد خیلی آروم داره گريه ميکنه، دستش به دستگیره در بود اما هيچ حرکتی نمی کرد. سیگاری که دستم بودو نگاه کردم هنوز روشن نبود. ترجيح دادم ديگه اينجا سيگار نکشم، سیگارو کردم تو پاکتش
من_ ميشه گريه نکنی؟
دستشو از دستگیره ول کرد گرفت جلو صورتش اما گریش شنيده ميشد. دلم ريش ريش داشت ميشد، نتونستم طاقت بيارم. پاشدم رفتم پشتش، دستامو آوردم بالا که برش گردونم اما دودل بودم. صدای گریش تو تک تکه سلولای تنم رسوخ کرده بود، با خودم گفتم هر چی می خواد بشه بشه مهم نيست. دو طرف شونشو گرفتم چرخوندمش طرف خودم. يه لحظه انگار نفسشو حبس کرده باشه هيچ صدايی ازش نیومد. دستاشو از صورتش برداشت، اشکایی که از چشمای نازنینش ميريخت پائين آرایش صورتشو خراب کرده بود. يکم سرمو تکون دادمو تو دلم هزار تا فوحش بارِ خودم کردم. مثل هميشه ساکت بودم فقط با فشار دستم هدایتش کردم طرف يکی از صندلیا. خودم هم نشستم کنارش. هق هقش قطع شده بود اما اشک چشماش هنوز جاری بود. سرشو گذاشتم رو سرشونمو دستش تو دستم بود. چند دقيقه گذشتو حس ميکردم اشکاش هم بند اومده فقط گاهی آب دماغشو آروم ميکشيد بالا، هر دو دستش تو دستم بود هيچ تقلایی برای در آوردن دستاش نمی کرد. يکم آروم کشيدم رو دستاش، مونده بودم چی کار کنم. همینجور که آروم از صندلی پا ميشدم
من_ پاشو دختر پاشو بيا سرو صورتتو يه آب بزن
نزديکِ دوش آب شديم ديدم زمين خيسه، نیوشا هم دمپايی نداشت. دمپايی خودمو از پام در آوردم گفتم بپوشه. باهم رفتیم طرف دوش، بقلش يه شيرِ آب به ديوار بود، يکم صورتشو آب زد. حوله رو از دور کمرم باز کردم دادم دستش که صورتشو خشک کُنه. صورتِ خودش هم بدون آرايش خيلی ملوس بود. يه لحظه خواستم بهش بگم بدون آرايش هم خيلی خوشگلی اما اين بار خفه خون گرفتم. تا همین جاشم زيادی بهم نزديک شده بود. باهم برگشتيم سمتِ اطاقک، لباسمو برداشتم
من_ يه لحظه ميرم تو رخت کن لباسمو عوض کنم
چيزی نگفت. توی رخت کن داشتم لباسمو عوض ميکردم ياد ديروز افتادم که بغل استخر ميخواست يه چيزی بگه اما نگفت. ترجيح دادم بحثِ اونو بکشم وسط شايد از اين حالو هوا بیاد بیرون. پرده رو کشيدم کنار رفتم سمتِ اطاقک
من_ بهتری؟
با تکون دادن سرش جواب مثبت داد. چشمم به يکی از کمدا افتاد که درش باز بود، ۲ تا لیوان شربت رو يه سینی اون تو بود. از دیدنشون خیلی خوشحال شدم سریع رفتم یکیشو برداشتم بردم جلوی نیوشا، به زور دادم دستش آروم آروم خورد. خودم هم اونیکی رو برداشتمو يه ضرب رفتم بالا. ساکمو جمعو جور کردمو زیپشو کشيدم، همینجور که داشتم میشستم صندلی کناری ساکم
من_ راستی ديروز تو استخر يه چیزایی ميخواستی بگی حرفتو خوردی
نیوشا_ خب؟
من_ خب به جمال گریونت دختر. منظورم اين که خب نميخوای بگی؟
نیوشا_ نميدونم
من_ باشه هر طور راحتی. دوست داشتم حالو هوات عوض بشه
کاملاً ماهرانه و با تسلط خودمو در مورد اتفاقاتِ چند دقيقه پيش بی تفاوت نشون ميدادم که ديگه مسئله کش پيدا نکنه. پاشدم ساکمو برداشتم
من_ ok من برم به ویرونه خودم. وقتی اومديم تو اطاق اول شربتو نديدم تو دلم گفتم چه عجب اين دختر يه بار به حرف من گوش کرد شربت نیاورد، بعداً ديدم توی کمده فهميدم تو از منم کله شق تری
اينا رو با يکم ادا در آوردن بهش گفتم باعث شد يه لبخند بالاخره بزنه
نیوشا_ مسخره
من_ خودتی با مامان دیوونت
خندش يکم بيشتر شد
من_ ميخوای تا شب اينجا بشینی؟ من که دارم ميرم، تو هم پاشو برو بالا منم تا دم خونه باهات ميام با اين لباسا خطرناکه ميگيرن میدزدنت
نیوشا_ چيه نيست تو بدت مياد نگاه کنی!!
من_ با خنده گفتم بابا من که عادتمه، بيچاره مردم چه گناهی کردن که حتی نمیتونن با آرامش نگات کنن؟
نیوشا_ بيخود کردن نگاه کنن، چشماشونو در ميارم
دستامو گذاشتم جلو صورتم با يه لحنه مسخره که مثلاً داره میلرزه گفتم
من_ ببين جون اون ننت به چشم هرکی کار داری به اين چشای رنگی بيچاره من رحم کن، تموم دنيا يه طرف اين ۲ تا تیله رنگی يه طرف ديگه
بعدشم همینجور که دستم جلو صورتم بود از لای دستم بهش زبون درازی کردم. تو صورتش نگاه کردم خندش بيشتر شده بود حالا ديگه توی اون چشمای خوشگل ناز بجای اشک برق خوشحالی ديده ميشد. ته دلم يکم احساس بهتری کردم، به نظرم ديگه وقت رفتن بود
من_ خب پاشو، پاشو بريم
نیوشا_ فرهاد
من_ هووم
نیوشا_ بايد بری؟
من_ والا بایدی در کار نيست اما وقتی چيزی نداريم که بگيم بشینیم درو دیوارو نگاه کنيم؟
نیوشا_ خب راستش ميخوام قضيه ديروزو که بهت نگفتم الان بگم
من_ باشه اگه اینجوریه بيا می شنيم حرف ميزنيم
داشتم میشستم رو صندلی
نیوشا_ پس بيا بريم بالا
من_ نه اينجا راحت ترم
نیوشا_ مامان رفته مطب، نيما هم عين هميشه بعده کلاس اينقدر خسته ميشه که حتماً ميگيره میخوابه مخصوصاً ديشب هم دير خوابید. بريم بالا بهتره
خب مسلماً خونشون راحت تر بودم اما نميخواستم کاری کنم که حتی يه نيم قدم به زندگی من بيشتر نزديک بشه
من_ بابا گفتم که اينجا راحتم. بگو گوش ميکنم
نیوشا_ باشه، هر طور تو ميخوای. راستش چطور بگم آخه
سرش پائين بود داشت با انگشتاش ور ميرفت. حس ميکردم موضوع مهمیه که اينهمه لفتش ميده که بگه آخه هميشه خيلی راحت حرفشو ميگفت که اونم به خاطر سرایت ویروسه پر رویی از من به کلِ خانوادشون بود
نیوشا_ قراره برام خاستگار بياد
من_ همين؟
نیوشا_ آره
من_ همینجور که میخندیدم گفتم همچين با خودت کلنجار ميرفتی گفتم الان چی می خواد بگه
نیوشا_ کجاش خنده داره؟؟ من سر این یکی خاستگاره دو شبه عصبی شدم کسی طرفم نمياد، نارحتم، اونوقت تو هر هر میخندی؟
سعی کردم با هر جون کندنی بود نخندم اما لبخنده روی لبمو ديگه نمی تونستم کاری کنم
نیوشا_ اگه ميخوای مسخره بازی کنی همون بريم بهتره
من_ باشه بابا بيا اينم از اين يه ذره لبخند محو شد
نیوشا_ خب
من_ خب اين کجاش ناراحتیو عصبی شدن داره آخه دختر؟
نیوشا_ نداره؟
من_ خب نه، يا ازش خوشت مياد جواب بله ميدی يا خوشت نمياد حالا به هر دليلی جواب منفی ميدی. ديگه ناراحتی نداره که
نیوشا_ نمیخوامش
من_ خب پس جواب منفی بده. تموم شدو رفت
نیوشا_ توی اين ماه اين سومين خاستگاره که مياد. من همه رو رد کردم اينم رد کنم صدای مامان الهام ديگه در مياد. درسم هم که ترم بعدی تموم ميشه ليسانس ميگيرم
من_ ببين نیوشا نميخوام الکی فوضولی کنم، اما ببينم چرا جواب منفی بهشون دادی؟
نیوشا_ ازشون خوشم نمی اومد
من_ خوشم نمیومد که نشد دليل، واضح تر بگو
همینجور داشت با انگشتش ور ميرفت جواب داد
نیوشا_ چون يکی ديگه رو ميخوام
تو دلم گفتم اميدوارم اون يه نفر من بدبخت نباشم که خودم با دست خودم خودمو چال ميکنم
من_ خب؟
نیوشا_ اما از اون طرف مطمئن نيستم، اما خب من چیکار کنم دلم کس ديگه رو نمی بينه. به خدا فرهاد شبا ميخوابم صبحا به ياد اون چشمامو باز ميکنم، يه لحظه از فکرم نميره بیرون
من_ به الهام گفتی قضيه رو؟
نیوشا_ چند باری باهام حرف زد ازم خواست که مثل همیشه حرفامو بهش بزنم اما من چيزی نگفتم، اونم فکر کنم فهميد قضيه چيه زياد سوال پیچم نکرد
من_ خب والا من چی بگم. مطمئنی اون طرف از خاستگارایی که برات اومدنو جواب منفی دادی بهتره يا همين جوری احساسی تصميم گرفتی؟
نیوشا_ ميدونم که بهتره. مطمئنم که بهتره
باز بغض کرد
من_ ای بابا، تو هم که اشکت دم مشکته دختر جون. باشه باشه فعلاً فراموش کن اين قضيه رو پاشو برو خونه يکم استراحت کن تا بعداً در موردش حرف ميزنيم
نیوشا_ نـــــــه، نميخوام برم بالا. ميخوام باهات حرف بزنم، وقتی باهات حرف ميزنم آروم ميشم. برم بالا ديونهِ ميشم تو تنهایی
من_ باشه باشه هر چی تو بگی، پس واستا من الان ميام
سیگارو از ساک برداشتم از پارکینگ رفتم سمتِ حياط. گوشه حیاط کنار باغچه نشسته بودمو سيگار ميکشيدم. ضربان قلبم شدید شده بود، صورتم عرق کرده بود. فقط اميدوارم بودم اون يه نفری که دلبندش شده بود من نباشم، البته داشتم سر خودمو شيره میمالیدم چون خیر سرم اين موها رو تو آسیاب سفيد نکرده بودم. از نگاه کردنش میفهمیدم اون يه نفر منم. عصبی شده بودم تند تند پکای محکم به سيگار ميزدم. آخرشم همچين با پام کوبیدم رو سيگار که با زمين يکی شد. چشمامو بستمو يه نفس عميق کشيدم، بايد همينجا قضيه تموم شه. رفتم تو اطاقک بغل استخر
من_ من اومدم
نیوشا_ مرسی که نرفتی خونه
چند ثانيه هيچی نگفتیم
من_ خب مطمئنی ميخوای حرف بزنی؟
نیوشا_ آره
من_ اون طرفو چند وقته ميشناسی؟
نیوشا_ زياد نيست اما انگار سالیان ساله که میشناسمش، منتظرش بودم
من_ جالبه. وضعيت مالیش چطوره؟ سوادش چی؟
نیوشا_ وضعيت مالیش به نظرم بد نيست اما عالیم نيست. از وضعيت تحصیلش زياد نميدونم اما دیپلمو ميدونم داره
من_ مطمئنی اين کسی که توصیفش ميکنی پایه محکمی واسه زندگیه؟
نیوشا_ آره
چند لحظه سکوت بینمون گذشت. سوالای خودمو جوابای نیوشا داشتم مرور ميکردم. تپش قلبم بيشتر شده بود، خيلی تابلو عرق ميکردم
من_ حالا ميخوای چی کار کنی؟
نیوشا_ اگه ميدونستم که حالو روزم اين نمی شد. فرهاد دوستش دارم خيلی زياد. ميترسم بهش بگم عاشقشم. ميترسم قبول نکنه. با بغض گفت من می ميرم فرهاد
وای خدا خودت کمک کن. خودت کمک کن من نباشم. مونده بودم چی کار کنم چی بگم. ساکت بودم داشتم لبمو با دندونم تیکه پاره ميکردم
نیوشا_ فرهاد
سرمو آوردم بالا نگاش کردم
نیوشا_ فرهاد من دوسِت دارم. باور کن دوسِت دارم
يه لحظه قلبم واستاد، حرف نیوشا تو گوشم تکرار ميشد. وای خدا اين جمله رو من چند بار شنيدم؟ هزار بار؟ ده هزار بار؟ یه میلیون بار؟ پس کجان اون آدمایی که اینارو میگفتن. جون هيچ عکس العملی در مقابل حرفش نداشتم. چشمامو بستمو تکیه دادم به صندلی. سرم رو به سقف بود دستام هم کنار پاهام رو صندلی. عين يه مرده حتی جون نفس کشيدنم نداشتم. کاش اين نفس کشيدن تموم ميشد، کاش تموم ميشد من این حرفارو نمی شنيدم. ای خدا اين نگار کم بود اين هم انداختی روش؟ مگه من چقدر طاقت دارم خدا؟
چشمامو باز کردم نیوشا بغلم نشسته بود چشماش کاسه خون بود، سرمو برگردوندم اونور، اينجا کجا بود؟ من که اينجا نبودم! من بغلِ استخر بودم با نیوشا حرف ميزدم. چرا اينجا اينهمه پر نوره؟ با صدايی که از ته چاه میومد گفتم
من_ من کجام؟
نیوشا دوید از در رفت بيرون چند لحظه بعد الهام با نگرانی با نیوشا با يه زنه که روپوش سفيد داشت اومدن تو اطاق
الهام_ فرهاد، خوبی؟ ميبينی؟ میشنوی؟ منو میشناسی؟
شکه شده بودم فقط نگاه ميکردم صدا رو خيلی سنگینو گنگ میشنیدم. یکم همینجوری نگاش کردم دوباره چشمامو بستم. صدای گريه کردن نیوشا رو حس ميکردم دوباره چشمامو باز کردم، لبام خيلی خشک بودن
من_ آب ميخوام
الهام رو ميديدَم که حرف ميزد اما من فقط وز وز میشنیدم، خيلی خفيف صداش میومد نمیفهمیدم به زنه چی ميگه اما ديدم زنه دوید از اطاق رفت بيرون الهام هم باهاش رفت. نیوشا واستاده بود بغلِ تختی که روش دراز کشيده بودم، دستاش رو سرش بودو اشکاش همينجوری میومد. سرم به شدت تير ميکشيد، چشمامو بستم. بعده چند دقيقه همون زنه که بعداً فهمیدم پرستار بوده اومد کنارم. قاشقی که دستش بودو میکرد تو لیوان آب میاورد دم دهنم. یکم که خوردم، دستامو به سختی تکون دادم که لیوانو ازش بگيرم، سرمو که آوردم بالا یهویی چنان تير کشيد که ديگه چيزی نفهميدم
چشمامو که باز کردم باز نور اتاق چشمامو اذيت کرد، يکم طول کشيد که تونستم به وضوح ببينم دورو برم چه خبره. نور خيلی کمی از آفتاب که از پنجره داخل میشد اطاقو روشن کرده بود، سرمو چرخوندم ديدم الهام بغلِ تخت من رو صندلی خوابش برده. نميدونم چقدر اونجا بودم، حتی يادم نمياد چرا منو آورده بودن بيمارستان. سرم تير ميکشيد اما نه خيلی دردناک، دستامو بلند کردم که سرمو ماساژ بدم ديدم دور سرم باند پيچی شده
من_ الهام، الهـــام
هنوز نمی تونستم مثل هميشه عادی حرف بزنم صدام خیلی آروم بود، چند بار ديگه هم صداش کردم که يه تکونی به خودش داد یهویی با نگرانی از خواب پريد. وقتی ديد چشمام بازه دارم نگاش ميکنم سریع از جاش پاشد. دستامو گرفته بود تو دستش
الهام_ سلام عزيزم. بيدار شدی؟ ببينم میشنوی من چی ميگم؟
سرمو به عنوان آره تکون دادم
الهام_ چشمات چطوره؟ قشنگ ميبينی يا هنوز تاره؟
من_ می بينم، می بينم
حس ميکردم از خوشحالی می خواد پر بکشه بره آسمون، با دستش آروم ميکشيد رو صورتم
من_ الهام من تشنمه
الهام_ ای من فدات بشم الان آب ميارم، نخوابیا
قبل اينکه از اطاق بره بيرون سرشو آورد جلو رو لبمو بوسيد يکم زبون زد، خشکی لبم کمتر شد. از کارش خندم گرفته بود اما جون خنديدن نداشتم فقط يه لبخندِ کوچيک زدم
الهام_ اينو داشته باش تا برات آب بيارم قشنگ لبات جون بگيرن
چند دقيقه بعد با لیوان آب اومد، پرستارم با خودش آورد. تا خواستم سرمو بيارم بالا الهام سریع دوید اومد جلو نزاشت تکون بخورم. خودش با قاشق آروم آروم بهم آب داد
من_ الهام سرم چرا باند پیچیه
پرستار_ سلام، سر شما ضربه شديدی خورده بود پشت سرتون پایینتر از مخچتون حسابی ورم کرده و بعضی جاها پوست پاره شده واسه همون باند پيچی شده. نگران نباشيد خطر بخير گذشته به زودی انشالله خوبه خوب ميشيد. الان هم سعی کنید بخوابید استراحت کنید
من_ خوابم نمياد
الهام_ چشم خانمه … عزيز. من باهاش حرف ميزنم سعی ميکنم بخوابونمش. مرسی از اينکه اينهمه زحمت کشیدید تا اين آدمه کله شق دوباره بين ما باشه
پرستار_ خواهش ميکنم اين وظيفه ماست. فقط اگه زياد انرژیشو مصرف نکنه سریعتر خوب ميشه
پرستار رفت الهام هم دوباره اومد جلوتر پيش من واستاده بود، چشمش به در بود تا پرستار از اطاق رفت بيرون يه چند لحظه صبر کرد یهویی بی هوا لبشو گذاشت رو لبم
من_ ديونهِ، مغزم ترکید. درد ميکنه
الهام_ تقصير خودته. دل منو از پريروز خون کردی تو
من_ امروز چند شنبست؟
الهام_ چهارشنبه
يکم فکر کردم یهویی کپ کردم
من_ چهارشنبه؟ من چند وقته اينجام
الهام_ با امروز ميشه ۲ روزه که اینجایی
من_ الهام من ديروز استخر بايد ميرفتم، فريد ميدونه اينجام؟ ای وای
الهام_ آره ميدونه، ديشب با خانومش اينجا بودن گفت ظهر امروز هم مياد دیدنت دوباره
من_ مامان بابام چی؟ چيزی نمیدونن که؟
الهام_ والا ديشب فريد که اينجا بود اصلاً شرايط جسمیت خوب نبود فريد هُل کرده بود گفت بهتره به خانوادت خبر بديم اما من گفتم تا امروز هم صبر کنيم اگر بهتر شدی با خودت حرف بزنيم اونوقت اگه خواستی خبر بديم
من_ نه نمی خواد. نميخوام چيزی بفهمن
الهام_ باشه عزيزم. باشه
چيزی نگفتم يکم ديگه پانسمان سرمو لمس کردم، جلوهای سرمو فشار ميدادم درد نمی کرد يکم پر جرات تر شدم آروم آروم دستامو بردم عقبتر پشت سرمو آروم فشار دادم چنان تير کشيد که ميخواستم زجه بزنم اشکم در اومد
الهام_ احمق مگه پرستار نگفت پشت مغزت همش زخمو زیلیه، چرا اینجوری ميکنی؟ ولش کن ديونه
من_ بيا بشين کنارم، اينجوری واستادی سختمه ببينمت. چشام اذيت ميشه
اومد نشست رو همون صندلی که نشسته بود
من_ الهام من چرا اينجام؟ چی شده؟
الهام_ پريروز من مطب بودم نیوشا زنگ زد از پشت تلفن داشت ناله ميکرد، فقط ميگفت فرهاد فرهاد. خودمو کشتم تا تونست خودشو يکم آروم کُنه بهم فهموند بغلِ استخر رو زمين بیهوش شدی. نفهميدم تا خونه چطوری اومدم ديگه. وقتی اومدم ديدم يکی از همسايه ها با نیوشا و نيما واستادن، تا خودمو رسوندم ديدم روی ديوار بالای يکی از صندلیا خونیه، هر چی از نیوشا سوال ميکردم فقط گريه ميکرد که آژیر آمبولانسو از خیابون شنیدم، ديگه نشد با نیوشا حرف بزنم تا خود بيمارستان. توی آمبلانس که سرتو طرف تميز ميکرد تازه ديدم چی شده دلم ريش شد. همه جاش انگاری پوستش از هم باز شده بود. بعداً که با نیوشا حرف ميزدم گفت با فرهاد نشسته بوديم تو اطاق یهویی يه حالی شد من فکر کردم از حال رفت تا رفتم نزدیکش یهویی فقط سرشو میکوبید به ديوارِ پشتش، ميگفت چنان محکم میکوبیدی که خود نیوشا نزدیک بوده سکته کُنه بعدش بی حرکت افتادی رو زمين
من_ يادم نمياد چنين کاری کرده باشم
الهام_ نیوشا ميگفت اصلاً حالته عادی نداشتی ميگفت هر چی سعی ميکردم نگهش دارم نمی شد میگفت با دهن بسته داد میزد با چند ضربه محکم که سرتو میکوبی به دیوار از هوش ميری. ببين پسر با خودت چه ميکنی؟ اينهمه بهت گفتم اين فکرای منفی رو از سرت بریز بيرون. اين همه بهت گفتم بيا با من درباره مشکلاتت حرف بزن، اينهمه گفتم يه کاری براشون بکن. گوش نکردی اينم عاقبتش، باز خدا رو شکر يکی پيشت بود اگه خدايی نکرده یه وقت توی تنهایی همچين کاری میکردی ميدونی چی ميشد؟ همینجوریش دکتر تا تو رو ديد بردنت مراقبت ویژه نمیزاشتن ببينيمت تا ديروز که منتقل شدی بخش اونم يه لحظه بيدار می شدی يه کلمه ميگفتی دوباره بيهوش می شدی
من_ نیوشا کجاست؟
الهام_ تا شب اينجا موند اما به زور فرستادمش خونه که نيما تنها نباشه. نیوشا هم حالش بهتر از تو نيست
من_ مبایلم، وسایلم پيش کیه؟
الهام_ اينجاست، پيش خودم نگه داشتم. مبایلتو silent کردم هر کی هم زنگ زد جواب ندادم. فقط فريد دیروز ظهر زنگ زد که شمارش افتاد خودم از تلفن خودم بهش زنگ زدم قضيه رو گفتم. کلی هم miss call داری با اس ام اس. ميخوای برات بخونمشون؟
من_ نه، ميخوام بخوابم
فردا بعد از ظهر از بيمارستان مرخص شدم، فريد با خانومش با نیوشا و نيما و الهام پيشم بودن که باهم از در بيمارستان اومديم بيرون
من_ از همتون ممنونم. خوشحالم که عزيزانی مثل شما دارم
با نیوشا الهامو نیما خداحافظی کردمو با فریدو زنش رفتيم سمتِ خونه ما. سر راه قرار شد بريم سميرا(خانمه فريد) رو برسونیم خونه بعد با فريد بريم خونه ما. سميرا که از ماشين پیاده شد فرید هم باهاش رفت بالا. چند دقيقه بعد فريد با ۲ تا قابلمه از در اومد بيرون
من_ اينا چيه خله؟
فريد_ تو دهات ما بهش ميگن غذا. اونم از نوعه قرمه سبزیش که ميدونم دیوونشی
من_ اَی گفتی وای چه قدم هوس کردم، بی صاحاب نگا چه بویی هم داره تموم ماشینو بو قرمه سبزی گرفته
خلاصه تا خونه برسيم از بس بوی قرمه سبزی استشمام کرديم سير شديم. داشتم ساکمو ميگشتم که سیگارمو از توش پيدا کنم هر چی ميگشتم نبود
من_ فريد اين پاکت سیگار منو ندیدی؟
فريد_ سيگار بی سيگار، دکتر گفته فعلاً اصلاً لب به سيگار نزنی
من_ دکتر غلط کرد با عمش، من به دکتر چی کار دارم الان هوس کردم اين حرفا هم حالیم نيست
فريد_ بيخود کردی هوس کردی، ميگم نه يعنی نه
ساکت شدم اونم واسه خودش شاد بود که مثلاً منه کله شق از نظرم برگشتم، بيچاره نميدونست که چون تو ماشين سيگار نبود کوتاه اومدمو منتظر بودم برسم خونه که از سیگارایی که خونه داشتم استفاده کنم
کليد
My guilt and my shame
And my face and my soul
Always wear me thin, always under control
 
     
  
 مرد
#22   Posted: 23 Jul 2010 17:02


 1 Star

ارسالها: 63
ادامه قسمت 20

واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق منو تو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه میشم کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجی تبار من...
از صندلی پاشدم رفتم سمت درِ حياط. از پنجره صدای نيما رو شنيدم که بهم ميگفت يه لحظه صبر کنم کارم داره. با تعجب واستادم وسط حياط ديدم از در با یه بسته مقوایی خوشگل اومد بيرون، بسته رو داد دستم داخلشو نگاه کردم يه پاکت نامه بود با يه شاخه گل رز.
من_ اينا چيه؟
نيما_ اينا رو آبجی صبح قبل اينکه بره داد گفت بدم به شما
من_ مرسی که بهم دادی حالا برو خونه مامان الهامت تنهاست
درِ کوچه رو بستمو راه افتادم سمتِ خونه. همه فکرم اين بود که تو اين نامه چی نوشته اما جرأتشو نداشتم بازش کنم، آخر سر دلم طاقت نیاورد تو همون کوچه الهام اینا رو پله يه خونه نشستم که نسبتأ سايه شده بود. پاکت نامه رو در آوردم، روی پاکت نوشته بود تقديم به فرشته زندگی من. درشو باز کردمو نامه ای که با خط خودش نوشته بودو آوردم بيرون

" سلام
دستم میلرزه، چشمام خيسه، به قول تو اشکم دم مشکمه اما فرهاد اين اشکا فرق داره. اينا از يه جا ديگه سر چشمه گرفته. گونه هامو ميسوزونه.
گفتم عاشقتم اما با نه گفتنت آتيش گرفتمو سوختم، نه با تو موندن.
خودمم نفهميدم چطور دلم اسیرت شد اما هر بار که تو ذهنم تو رو می بينم که سرتو میکوبیدی به ديوار حس ميکنم که پير تر از قبل ميشم، هنوز صدای اون ضربه ها تو سرمه. اگه تا آخرِ عمرم هم ازت معذرت بخوام بازم دلم آروم نميشه. تو به خاطر فشار حرفای من به هم ریختی.
وقتی نگاهت از تو حياط بهم افتاد پشت پنجره گر گرفتم، چشمام پر اشک شد. وقتی از در رفتی بيرون از مانیتور آیفون تا جايی که دیده میشدی با چشمای خیسم نگاهت ميکردم.
دارم ميرم، ميرم چون ميدونم با موندنم هيچ وقت نميتونم فراموشت کنم. غم دوری از تو کمرمو خم کرده اما چه کنم که به قولِ خودت زورم به اين سرنوشت نمیرسه.
ميدونم از واقعیت نرسيدن به تو دارم فرار ميکنم اما شايد تنها مرحم درد دلم ندیدنت باشه. اما چه ندیدنی که هر وقت چشمامو میبندم چشمای رنگی تو توی ذهنم مياد؟ چه ندیدنی که صبحا با صدای تو از خواب میپرم؟

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندارم جز غم
یک مونس نامزد ندارم جز غم

منو ببخش که اذيتت کردم.
اين شاخه گل رو برات ميذارم تا بدونی هر وقت گل رُزی می بينم صورت نازنين تو توی ذهنم مياد.
توی اين مدت آشنايی تنها همدمم خدا بود که ميتونستم باهاش در موردت درد و دل کنم، از اين به بعدم به همون رو ميکنم و هر روز ازش سلامتی تو رو ميخوام.
منو فراموش نکن
دوست داره تو نیوشا (دخترکی در پی يک فرشته). "

چشمام پر اشک شده بود، اين چه زندگیه که من خودمو توش اسير کردم؟ اين چه زندگیه که خود زندان بان کليدِ آزادیشو نداره؟ نامه توی دستم بود دوباره خوندمش، يه بار ديگه خوندمش. کوچه رو نگاه کردم سگ پر نمیزد، نامه رو گرفتم کنار که اشکام نريزه روش. توان حرکت نداشتم. Mp4 رو از ساکم در آوردم، حس ميکردم بايد خالی شم. با یاور با بغض زمزمه ميکردم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه یه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربتو ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
نميدونم چقدر اونجا نشسته بودم اما جون خونه رفتنو نداشتم. ذهنم همش تو گذشته ميرفت، تک تکه کسانی که يه روز باهام بودن به ترتيب ميومدن تو ذهنم، باد ملایمی میومد موهامو ريخته بود تو صورتم اما حتی حوصله دست کشيدن تو موهام هم نداشتم. به زمين زير پام نگاه کردم جای اشکام هنوز خشک نشده بود، موبايلمو برداشتم زنگ زدم به نگار
نگار_ سلام عزيزم
من_ سلام
نگار_ خوبی؟
من_ الان کجايی؟
نگار_ چرا صدات اینجوریه؟ سرما خوردی؟ ميگم حالت چطوره؟
من_ حالم اصلاً خوب نيست، کجايی الان؟
نگار_ خونه پريسا، چی شده؟
من_ يه ورق بيار اين آدرسی که میگمو بنويس پاشو بيا اينجا
نگار_ باشه باشه الان
صداشو میشنیدم که از پريسا سریع ورق ميخواست. آدرسو بهش گفتمو دوباره به ديوار کنارم تکیه دادم
نامه هنوز دستم بود، پائين نوشته ها نوشته بود فرهاد، نقش قشنگ لباش به خاطر رژ قرمز رنگی که موقع بوسیدن نامه به لبش زده بود برای هميشه برام یادگاری شد. ديگه حتی اشکم هم نمیومد فقط چشمام میسوختن. انتظارم زياد طول نکشيد که ماشينه نگارو تو کوچه ديدم، همینجوری داشت پلاکارو نگاه ميکرد بعدشم منو دید پاشو گذاشت رو گاز اومد کنارم. من هنوز همون جا جلو در ساختمون نشسته بودم. با عجله از ماشين پیاده شد
نگار_ وای خدا نگاش کن، اين چه قیافه ایه؟ چت شده؟
انگار با ديدن نگارو حرفایی که ميخواستم الان به دل عاشقش بزنم دلم دوباره داغ شد، چشمام پر اشک شدو صورتمو کمی خيس کرد
نگار_ بهت ميگم چی شده؟ فرهاد نکن اينکارو با من، حرف بزن. مردم از نگرانی
پاشدم نامه با شاخه گل رز رو گذاشتم تو همون بسته ای که نيما بهم داده بود دادم به نگار
نگار_ اينا چيه؟
من_ بگير، بگير ببين من بازم يه دل ديگه رو شکوندم
با دستم خونه الهامو نشونش دادم، نگاه کن نگار، ببين باز اين وجود نحس من يه خانواده ديگه رو از هم پکوند. نگار من چرا زندم؟ من چرا زندم؟
رنگ نگار يکم پريده بود، عقب عقب رفت تکیه داد به ماشينش پاکت نامه رو در آورد. برگشتم رو همون پله نشستم. نامه رو در آورد بازش کرد شروع کرد خوندن. به وسطاش که رسيد پرسيد
نگار_ اين حرفا يعنی چی؟ تو مگه نگفتی تو استخر خوردی زمين سرت اینجوری شده؟ اين چی ميگه که سرتو کوبیدی به ديوار؟
من_ بهت دروغ گفتم
دوباره نامه رو نگاه کردو تا ته خوند رنگش حسابی پريده بود. وقتی همشو خوند با صدای لرزونش گفت اينا يعنی چی؟
من_ يعنی اینکه منه بدبخت گند زدم به دل يکی ديگه، يعنی قراره اون دنيا درد بیشتری تحمل کنم
نگار_ نميدونم چی بگم
يه دست کشيدم تو موهام، ساکمو برداشتم رفتم جلوش واستادم، بسته رو ازش گرفتم
من_ نگار من خستم، خيلی خسته. ديگه طاقت ادامه دادن ندارم، ميخوام اين آخرين باری باشه که همديگه رو ميبينم
نگار_ يعنی چی؟ تو الان حالت خوب نيست بيا تو ماشين من خودم میرسونمت باهم حرف ميزنيم
صداش ميلرزيد، حس ميکردم يه پرده اشک تو چشماش جمع شده
من_ ديگه نمی تونم ادامه بدم. نگار حالم از خودم بهم ميخوره. به خدا يه دنيا حرف تو دلمه اگه برات بگم میمیری، ميدونم حتی طاقت شنیدنشونو هم نداری
نگار_ فرهاد من چه گناهی کردم که اينهمه عذابم ميدی؟ تو که ميدونی من عاشقتم، چرا میخوای تنهام بذاری؟
من_ خستم نگار، خسته. ديگه از نقش بازی کردن خسته شدم. ميخوام خودم باشم
نگار_ من از زندگیت نميرم
آروم آروم رفتم عقب به ديوار تکیه دادم اشکم آروم میومد، همه تنم عرق کرده بود
من_ نگار برو، برو منم فراموش کن. واسه هميشه برو
نگار_ نه فرهاد، تو رو خدا ادامه نده تو الان حالت خوب نيست نميدونی چی ميگی. بيا بشين تو ماشين باهم حرف ميزنيم
من_ همون جور که صدام ميلرزيد يکم بلندتر گفتم میگم برووووووووو
نگار ساکت شد بی صدا گريه ميکرد، دوباره با صدای آروم از روی ناتوانی محض تکرار کردم برو واسه همیشه از زندگيم برو
يکم نگام کرد تا خواست حرف بزنه انگشتمو به علامتِ سکوت گذاشتم جلو دهنم، با سرم اشاره کردم که بره. همینجور که چشمش به من بود ماشینشو دور زد دم در طرف راننده واستاد
نگار_ فرهاد تو رو خدا بيا سوار شو، بيا باهم حرف ميزنيم. بيا همه چیزو می سازيم
من_ چیو بسازیم؟ زندگی همه رو به آتیش کشیدم. بسمه دیگه، بسمه
نگار_ من ...
نزاشتم حرفش تموم بشه با اینکه کلی صدام گرفته بود اما داد زدم
من_ بهت میگم بــــــــــــــــروووووووووووووووو. برو بزار به درد خودم بسوزم
نگار همینجور که میلرزید با صورت گریونش ساختمونا رو نگا میکرد، مثل اینکه چند نفری از پنجره ها اومده بودن بیرون اما هیچی برای من یکی مهم نبود
من_ نگار جون من برو. برو فکر کن فرهادی وجود نداشته
دیگه نمیتونستم سر پا واستم آروم همون جا نشستم زمین به دیوار پشتم تکیه داده بودم. دیگه جلومو نگاه نکردم چند لحظه بعد صدای ماشین نگارو میشنیدم که دور میشد. بالاخره نگار هم به خاطره ها پیوست. تو دلم همونجا از خدا خواستم هر چی میخوادو از من بگیره اما دل نگارو شاد کنه. چشمم به ساختمون الهام افتاد همونجا تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت تو اون خونه نرم. نامه نیوشا رو یه بار دیگه خوندم. جمله آخرش جیگرمو خون میکرد.
دوست داره تو نیوشا (دخترکی در پی یک فرشته).
با بغض به خودم میگفتم من به همه چی میخورم الا فرشته. نمیدونم چقدر طول کشید که بهتر شدم. آروم به سمت ویروونه خودم میرفتم. سیگار گوشه لبم بود، به خودم گفتم اینم از امروز، یه روز دیگه از سرنوشت شوم من.

پایان
بی سرزمین تر از باد، فرهاد.
1386/06/08
My guilt and my shame
And my face and my soul
Always wear me thin, always under control
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان سکسی ایرانی

سرنوشت (فرهاد)


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites