تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
ایران

زنان ایرانی در دو قرن اخیر

صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین »  
#41 | Posted: 11 Nov 2016 20:15 | Edited By: nnasrin
شروع فعالیت اجتماعی به صورت رسمی

ستاره فرمانفرماییان کلاً مدّت ده سال در آمریکا ماند و سپس به ایران بازگشت و توانست با کمک عدّه‌ای از درباریان و خانواده خود مؤسسه را در ایران تأسیس کند. از فعالیت‌های مؤسسه آنها تربیت مددکاران و فرستادن آنها به خارج از کشور برای ادامۀ تحصیل٫ تأسیس خانه‌های سالمندان و دیگر مراکز بهزیستی در ایران بود.

ستاره فرمانفرمائیان - مسیر ایرانیوی در راه احقاق حقوق زنان ایرانی بسیار تلاش نمود و حتی ملاقاتی نیز با محمدرضا پهلوی داشت.

از دیگر اقدامات ماندگار او تأسیس مراکز رفاه در محلّه‌های فقیرنشین و حاشیه تهران بود که به کودکان و خانواده‌ها کمک‌می‌کردند. او همچنین اوّلین کسی است که سیستم آموزشی مهدکودک‌ها در ایران را براساس اصول تربیتی مدرن تغییر و تحوّل داد.

"مدرسه عالی مددکاری اجتماعی" بعد از چند سال فعالیت با مجوز وزارت علوم به دانشگاه ارتقا یافت و از طریق کنکور سراسری در دو مقطع لیسانس و فوق لیسانس دانشجو جذب می‌کرد. این مدرسه و شاگردان ستاره فرمانفرماییان خدمات اجتماعی و حمایتی بسیاری را در پرورشگاه‌ها، محله‌های فقیرنشین، مدارس، زایشگاه‌ها و درمانگاه‌ها تعریف و اجرایی کردند.

شاگردان فرمانفرماییان با نظارت او در محله روسپی‌خانه‌های تهران ـ شهرنو ـ درمانگاه و محل‌های ویژه‌ای برای ارائۀ خدمات بهداشتی و درمانی به زنان روسپی راه‌اندازی کرده بودند و در آتش‌سوزی بزرگ این محله‌در دهه چهل، در مهار آتش به مأموران آتش‌نشانی کمک کردند.

ستاره فرمانفرمایان در سال‌های دهۀ ۵۰ و ۶۰ میلادی، به دعوت سازمان ملل متحد، برای اجرای طرح‌های مددکاری اجتماعی در خاورمیانه به عراق و پس از آن به مصر، سوریه و لبنان سفر کرده بود.


نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#42 | Posted: 15 Nov 2016 10:56 | Edited By: nnasrin


تحصيلات و مدارك علمي:

لیسانس جامعه شناسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی
فوق لیسانس مددکاری اجتماعی در دانشگاه شیکاگو

مسئوليت و مقام ها:


رئیس و مؤسس مدرسه عالی مددکاری اجتماعی ایران در دوره پهلوی
عضو هيئت مديره انجمن بين‌‌‌المللی مدارس مددکاری اجتماعی
معاون رياست فدراسيون جهانی برنامه ‌‌‌ريزی والدين
عضو گروه ضربت مطالعات آينده‌‌‌نگر و کميسيون ويژه فدراسيون بين‌‌‌المللی برنامه ‌‌‌ريزی والدين در چين
نماينده رسمی کنفرانس کنترل جمعيت در بخارست

افتخارات:

دانشگاه هاروارد نامش را به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری در لیست زنان تاثیرگذار تاریخ آمریکا قرار داده ‌است.
برنده جایزه‌‌‌ی دستاورد نقره‌‌‌ای YWCA 1993
قدردانی ناحیه ‌‌‌ی لس ‌‌‌آنجلس6 مه 1993
قدردانی شهر لس ‌‌‌آنجلس12 مارچ 1993
جایزه شایستگی فارغ ‌‌‌التحصیلان توسط دانشگاه کالیفرنیای جنوبی 196

آثار :

دختری از ایران
مددکاری اجتماعی در مقام توسعه اجتماعی: یک تاریخچه (۱۳۷۵)
طرف دیگر دیوار چین (۱۳۵۶)
ازدواج زودهنگام و حاملگی در سنین پایین در جامعه سنتی و اسلامی (۱۳۵۴)
معضل فحشاء در شهر تهران (۱۳۴۸)
کودکان و معلمان(1345)
شرحی گزیده از رفاه اجتماعی و تنظیم خانواده در ایران (۱۳۴۴)
نیازهای کودکان (۱۳۳۹)
دختر پارس
خاطرات دختر فرمانفرما: خاطرات و خطرات زني: از "اندرون" حرم پدرش تا "درون" رويدادهاي انقلاب اسلامي
دختر ايران


نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#43 | Posted: 15 Nov 2016 21:01 | Edited By: nnasrin
ستاره فرمانفرماییان پس از انقلاب


در شروع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و در نخستین روزهای اعدام‌های پس از انقلاب، توسّط عدّه‌ای از دانشجویان مذهبی افراطی بودند که به آنها بورس تحصیل در خارج از کشور توسّط مؤسسۀ ستاره داده نشده بود و یا در امتحانات پایان ترم به آنها نمرۀ قبولی داده نشده بود٫ برای وی پرونده‌ای شامل ۱۱ اتهام تهیّه شد. از جمله اختلاس، همکاری با اسرائیل، همکاری با دربار و.... ولی ایشان به کمک آیت‌الله سید محمود طالقانی از مرگ رهایی یافت و توانست به کمک ایشان از کشور گریخته و به انگلستان و سپس به آمریکا برود. ستاره سالها بعد کتابی با عنوان دختری از ایران را نوشت در این کتاب علاوه بر آگاهی از زندگی وی و خانواده اش به مسائل سیاسی و اجتماعی ایران آن زمان آگاهی می‌یابیم. دختری از ایران کتابی است به قلم دختری از طبقهٔ اشرافی و قاجار که با دیدی از این طبقه به جامعه و اوضاع و احوال ایران می‌نگرد.



طرح تنظیم خانواده
اتهامی شگفت


خب خانم، مطابق اتهام هفتم شما، آن‌ها مدعی شده‌اند که شخص شما مسوول مرگ پنج هزار نوزاد... هستید.

ـ فریاد زدم: چه طور چنین مزخرفاتی گفته‌اند؟... مدرکی دارند؟

آنگاه بازجو به کاغذی که در دست داشت رجوع کرد و خلاصهٔ آن را خواند:

ـ دانشجویان شما گفته‌اند که یکی از دروس مدرسهٔ شما، چگونگی جلوگیری از بارداری بوده است و هر دانشجویی مجبور بود یک ترم هم در یکی از کلینیک‌هایی که دایر کرده بودید، کارآموزی کند. آن‌ها نوشته‌اند که شما در مراکز تنظیم خانواده، به زنان قرص‌هایی به صورت رایگان می‌داده‌اید که موجب جلوگیری از حاملگی آن‌ها می‌شده است. شاگردان چنین تخمین زده‌اند که بدین ترتیب در طول یک سال، مانع از حاملگی حداقل پنج هزار زن مراجعه کننده به مراکز تنظیم خانواده شده‌اید و چون شما آغازگر و مروج چنین روشی در ایران بوده‌اید، پس مسوول جلوگیری از تولد پنج هزار نوزادید، اگر آن‌ها به دنیا می‌آمدند، حال می‌توانستند در زمرهٔ یاران و سربازان امام باشند و برای پیشرفت انقلاب مبارزه کنند...

در حالی که اخم کرده بود، ادامه داد: من هم می‌دانم که چنین قرص‌هایی وجود دارد و تا به حال هم نظریهٔ منفی راجع به آن نشنیده‌ام، اما اگر ادعای آن‌ها حقیقت داشته باشد این اتهام می‌تواند برای شما بسیار گران تمام شود.

با سردی و بی‌تفاوتی در جوابش‌ گفتم:

- اجازه بدین این مسئله را روشن کنم. من مبتکر و مروج طرحی به نام «طرح تنظیم خانواده» هستم. این حقیقت دارد، چون هنگامی که کارم را در ایران شروع کردم، متوجه شدم که به علت کثرت فرزندان در خانواده‌های بی‌بضاعت، والدین نمی‌توانند تغذیهٔ خوب و شرایط تحصیلی مناسبی برای بچه‌‌هایشان فراهم کنند و از سوی دیگر، زایمان هر ساله، سلامتی مادران را در معرض خطر قرار می‌داد. بنابراین از طریق مراکز تنظیم خانواده، به چنین مادرانی قرص‌های جلوگیری از بارداری می‌دادیم، تا بارداری‌های ناخواسته انجام نشود و تا فراهم شدن شرایط لازم برای پرورش فرزند بعدی، از حاملگی جلوگیری کنند. این طرح و روش مورد تایید آیت‌الله شریعتمداری نیز قرار گرفت، که تقوا و ایمان ایشان بر همگان آشکار است. تعجب من از این است این دانشجویان، که همگی در این کلاس‌ها شرکت داشتند، چرا آن وقت اعتراض نمی‌کردند، من بار‌ها و بار‌ها این موضوع را برای آن‌ها توضیح داده‌ام... (دختری از ایران،۴۳۲)

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#44 | Posted: 17 Nov 2016 05:42 | Edited By: nnasrin
سفر دراز ستاره فرمانفرمائیان
۱


مسعود بهنود

روزنامه نگار


زهرا جمشیدی، یک سال بعد از آن که موفق به ورود به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی شد، تابستان سال ۱۳۷۹ در برابر پاگرد طبقه اول ساختمان اصلی دانشکده، سینه به سینه قائم مقام آن موسسه ایستاد و بی مقدمه از این جا شروع کرد که آیا درست است که شما می خواستید خانم ستاره فرمانفرمائیان را اعدام کنید؟

مقام دانشگاهی نگاهی به قد و قواره دانشجوی نوجوان انداخت و گفت اعدام نه، اما انقلاب شده بود، ما می خواستیم او را زندانی کنیم، می گفتیم درباری است، می دانستیم نیست اما می گفتیم ساواکی است. انقلاب شده بود، انقلاب می دانید چیست؟

خانم جمشیدی پنج سال بعد دکترای خود را از دانشگاهی در پاریس گرفته است. تز دکترایش درباره ستاره فرمانفرمائیان بنیادگذار مددکاری اجتماعی در ایران است. در مقدمه کتاب خود از زنی نوشته است که نمی توانست آرام بنشیند.

او شرح دیدارش با قائم مقام دانشکده را برای "ستاره خانم" سال ها بعد نقل کرده است و او در پاسخش گفته است: "شما نقش مددکار اجتماعی را خوب بازی نکردید. مددکار باید مخاطب خود را به راهی بهتر بکشاند و زندگی بهتری به او تعارف کند. چرا به همین آقای دکتر نگفتید چقدر خوب است که شما هستید و کاری را که ستاره می خواست، دنبال می کنید. شما می دانید در همان دوره کار ما که انقلاب هم نشده بود چند بار ساواک در کار ما خرابکاری کرد، یک بار درخواست تخریب مدرسه را داده بودند و وقتی توانستم به کمک ملکه، خطر را از سر استادان و مددکاران دور کنم یک دسته گل خریدم و رفتم به دیدار رییس ساواک و گفتم آمدم تشکر کنم که چقدر به ما محبت دارید و آمدم شما واسطه شوید که یک مرکز در شهرنو درست کنیم".

جمله ای دیگر از ستاره [ بر وزن مهپاره] فرمانفرمائیان در هشتاد و پنج سالگی: "مددکار باید به هر کاری تن بدهد تا اجتماعش را بهتر کند. این آدم ها اشتباه می کنند که فکر می کنند با تغییر حکومت یا دولت و از راه سیاست باید جامعه را بهتر کرد. نه، این درست نیست. باید رفت و از ته ته جامعه شروع کرد. باید ریشه های درد را شناخت وگرنه یک روز قاجار، یک روز پهلوی یک روز هم جمهوری... در اتاق های تهران نشستن فایده ندارد. هیچ اتاقی فایده ندارد، میز آدم را تنبل می کند. باید رفت در این حلبی آبادها در جائی که پشتی ندارد نشست و از این مرد جوان پرسید چرا این قدر بچه درست می کند. باید به زن ها نه گفتن را یاد داد. باید به مرد ها یاد داد که محبت و مردانگی به سیلی نیست که به گوش زن و بچه شان می زنند. برای این کار اگر لازم است باید در مسجد نشست، اگر لازم است باید به شهرنو رفت، باید نترسی اگر تمام تنت شپش بگذارد، اگر نگذارد که نمی فهمی شپش یعنی چی. اگر روغن شیطان نمالیده باشی بر پوست کسی چه می دانی سوزش یعنی چه".



ستاره را چه کسانی ساختند


سه مرد زندگی "ستاره خانوم" را ساختند. عبدالحسین میرزا فرمانفرما پدرش، دکتر جردن، اولین کسی که مددکاری را به او شناساند و دیگری مهاتما گاندی که وی در عمل شناخت. اولی به او جرات پرواز داد، دکتر جردن به او راه دانستن را آموخت و الگوی گاندی برایش در عمل همه آن جرات و غرور را معنائی مردمی بخشید. چنین بود که یکی از دخترهای کوچک فرمانفرما، چندان که سایه پدر از سرش پرید ماجراجوترین فرزند از ۳۲ نفر دختر و پسر فرمانفرما شد.

در آخرین سال های حشمت قاجار و شوکت عبدالحسین میرزا فرمانفرما، در شیراز به دنیا آمد، کوچک بود که دریافت سنتی دیرپا به دخترها می گوید زودتر بزرگ شو، آداب همسری بیاموز و به خانه بخت برو و از شوهرت اطاعت کن. حتی وقتی در قلعه باشکوه فرمانفرما ساکن هستی با معلم، خیاط، راننده، آشپز، شیرینی پز و حتی محضر سرخانه... اما اگر پسر خانواده باشی می توانی مطمئن باشی که یک روز به شاه نشین فراخوانده می شوی و امر پدر ابلاغ می شود که به فرنگ بروی و آدم شوی. چه رویائی است این آدم شدن. اما چه باید کرد که تا شاهزاده زنده است این سرنوشت را نمی توان برای دخترانش در نظر داشت.

اما همین دخترها، بعدها چنان پریدند انگار مشق این پرواز را به امر فرمانفرما کرده بودند. چنان که بزرگ ترین دخترش مریم [فیروز] با خود و روزگار چنان کرد که اول زن ایرانی بود که از دادگاه نظامی حکم اعدام گرفت. و در هفتاد سالگی هم زندان را خوشآمد گفت.

اما ستاره از زاویه ای کاملا دور از خواهربزرگش مریم فیروز، به زندگی نگریست و رویاهای خود را شکل داد. هر چه خواهر بزرگ مقتدر و گستاخ بود، ستاره غمخوار اما نه فقط سنگ صبور بلکه چاره ساز. او در همان روزگار شوکت فرمانفرمائی هم در قصر بزرگشان محرم خدمه و کارکنان بود و هنوز جوان بود که اجازه گرفت تا همراه همسر سفیر آمریکا در تهران [که گروهی از همسران دیپلمات های مقیم تهران را برای کارهای خیریه گرد آورده بود] به گودهای جنوب شهر برود که هزاران تن در حاشیه برکه ای از لجن و انواع بیماری ها، آن جا می لولیدند. خانم دریفوس که یک داروی زخم سر [کچلی] از آمریکا با خود آورده بود، ستاره را دستیار گرفت؛ آن دو گاه تا نیمه های شب با دستکش های سفیدی در دست به مداوای فقیران مشغول بودند.

او زمانی خود را به دکتر ساموئل جردن [بنیاد گذار مدرسه آمریکائی و دبیرستان البرز] دوست پدرش رساند تا بپرسد آیا قصد ندارد دبیرستان دخترانه دایر کند. دکتر جردن برایش گفت هنوز ایران مساعد نیست باید اول مراکز آموزشی دایر شود، بعد نوبت به فعالیت های اجتماعی برسد. سئوال بعدیش از دکتر جردن این بود که شنیده ام در ایالات متحده دانشکده هائی هست برای یاد دادن نحوه کمک به مردم، آمریکائی خوش به دل خندیده بود که "به شرط آن که آدم بتواند خودش را به ینگه دنیا برساند". و ینگه دنیا رویائی دور بود که هنوز صد مرد ایران برای تحصیل خود را به بدان جا نرسانده بودند.

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#45 | Posted: 17 Nov 2016 06:12 | Edited By: nnasrin
سفر دراز ستاره فرمانفرمائیان
۲


مسعود بهنود

روزنامه نگار



تا ینگه دنیا


سه سال بعد وقتی در لس آنجلس در خانه دکتر جردن را کوفت، حتی برای آن مرد هم باورکردنی نبود که خودش را رسانده است. اما مگر به همین سادگی بود.

برای این که به آرزوهایش برسد، باید اول از همه مواهب فرمانفرمایی می گذشت، که گذشت. با خواهر بزرگ درگیر شد، و سخن محمدولی میرزا جانشین فرمانفرما را نشنیده گذاشت و رفت چمدان کهنه دایه اش را برداشت چند تکه لباس و یک کفش راحتی دست دوز چرم مشکی در آن گذاشت و دو کتاب، یکی سرگذشت فلورانس نایتنگل. همان اول وقتی در زاهدان بی آب و علف ناگزیر شد در قهوه خانه ای بخوابد آغاز ماجرا بود. باید شش روز می ماند تا قطار هند برسد و در این فاصله، به دستیاری یک پزشک هندی، امکان اقامت در بیمارستان مختصر زاهدان را پیدا کرد.

از هندی که برای استقلال له له می زد باید می گذشت، پیروان گاندی را دید و با آن ها روزها گذراند تا خسته و از پا افتاده با چمدان کهنه دایه به بمبئی رسید و بی هدف در خیابان می رفت که یکی از خانواده بزرگ نمازی او را شناخت. در همان جا مطیع الدوله حجازی که از زمان حکومت فارس فرمانفرما را می شناخت، برایش قصه گفت. مرد نرمخو برایش گفت که اگر مداومت کند خودش قصه خواهد شد.

سیستم پوسیده اداری، ناکارآمدی، فساد، نادانی، همه سد راهش بودند اما حریف ستاره فرمانفرمائیان نمی شدند. صدها تن به نیروئی که او در وجودشان کشف کرد، مددکار اجتماعی شدند، در شکل گیری سپاه دانش و بهداشت موثر بود، ده ها هزار از جوانان در آن بسترها آماده حضور در زندگی بهتر شدند.

از دو راه


و پایان این قصه دردناک است. ستاره فرمانفرمائیان و خواهرش مریم خانم، هر دو وفادار به پدر، هر دو ثناگوی او، از دو راه گذشتند تا زندگی را نه چنان که سنت می خواست بسازند. روزی که ستاره بی بدرقه در ایستگاه راه آهن تهران تمرد را به نهایت رساند مریم خانم چشم و چراغ شهر بود و در خانه مجلل خود میزبان ادیبان و شاعران و سیاست پیشه گان، روزی که ستاره به ایران برگشت خواهر بزرگ حکم اعدام گرفته و فرار کرده بود به دنیای کمونیزم. و بیست سال بعد روزی که انقلاب شد و خواهر کوچک هر آن چه را ساخته بود گذاشت و رفت، مریم خانم در هیات یک قهرمان آماده می شد تا همراه شوهرش نورالدین کیانوری با استقبال رفیقان حزب توده به کشور برگردد. آن دو خواهر هفتاد سال همدیگر را ندیدند.

مریم فیروز ۲۲ اسفند ۸۶ در تهران درگذشت و ستاره فرمانفرمائیان دوم خرداد ۱۳۹۱ در لس آنجلس، هر دو نود سالی عمر گذراندند و هر دو در راهی که رفتند پیشرو بودند و شهره شدند.

نگارنده این نوشته روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ در مدرسه علوی، در آن هیاهو که کس کس را نمی شناخت، از پنجره صدای زنی را شنید که بلند می گفت "حاج آقا زن ها مثل مرد ها ایستاده نمی توانند ب...اشند". و این صدای ستاره فرمانفرمائیان بود. دو تن از همان ها که در مدرسه اش به آنها مددکاری آموخته بود، وی را با مسلسل از پشت میزش دستگیر کرده، به مرکز انقلاب آورده بودند. اتهام جاسوسی برای آمریکا، همکاری با ساواک، تحکیم نظام طاغوتی، سفر به اسرائیل و ... و...

هنوز شهرنو که ستاره فرمانفرمائیان بر سرش آن همه عمر گذاشت در آتشی که آیت الله خلخالی بر افروخت سوخته نبود، هنوز کاوه گلستان آن دخترک سوخته را روی دوش نگرفته بود گریان، هنوز جنون به نهایت نرسیده بود.

فردای آن شبی که ستاره فرمانفرمائیان در حیاط کوچک کنار مدرسه علوی بر بار اموال مصادره شده و آمده از همه جا بیتوته کرد، سید احمد خمینی و سید دیگری از فرزندان آیت الله طالقانی دست به کار شدند. او نجات یافت اما مددکاران اجتماعی ایران مادرشان را از دست دادند. همان کسی که تصویرش به عنوان یکی از زنان اثرگذار جامعه آمریکا، در دانشگاه هاروارد، قرار دارد و در کتاب تاریخ آن دانشگاه از او به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری یاد شده است.

اما گرچه نامی از وی بر ساختمانی در ایران نیست، حتی بر آن مرکز رفاه خانواده جوادیه، اما هزاران تن مانند دکتر زهرا جمشیدی به یادش هستند.

و قصه شد دختری تنها در یک کشتی فرانسوی، وقتی با اصابت موشک های ژاپنی نزدیک بود همه به کام مرگ بروند و این بار در یک کشتی آمریکائی که خواهران راهبه، زخمی ها و بیماران را از می برد. صحنه آزمایش زندگی فرارسیده بود. شش هزار نفر در کشتی و چهل و دو روز راه. وضعیت جنگی، ناله بیماران، بیماری، شب های تاریک و درد. در این میان فقط او بود که نمی خوابید تا ساحل پیدا شد. اما نیویورک نبود بلکه به بندر ملبورن استرالیا رسیده بودند.

و سرانجام ۱۳۵ روز بعد از آن که در ایستگاه راه آهن تهران، از همه چیز بریده بود توانست خود را به دکتر جردن برساند، لباس های پاره را از تن به در آورد و به دانشگاه برود تا دو سالی همان را که دوست داشت بخواند. در همه این مدت برای آن که از تهران چیزی درخواست نکند زمین شست، آشپزی کرد، مدل کلاس های نقاشی هالیوود شد. و همان جا بود که از تهران بهترین خبر رسید. دختر دایه اش برای او نوشته حالا دیگر عادی شده است که دختران همراه با چمدانی از تنقلات و سفارش نامه ها و چک های مسافرتی با بدرقه خانواده راهی تحصیلات می شوند. ستاره خانم شما راه را باز کردید.

چهار سال بعد از روزی که با دکتر جردن به دانشگاه رفت، وقتی از دانشگاه شیکاگو فوق لیسانسش را گرفت، مشاور و متخصص آموزش امور اجتماعی شده بود و از سوی دانشگاه به خاور دور سفرها کرده و با تجربه بود وقتی به استخدام سازمان ملل در آمد. ملکه عالیا در بغداد یک مدرسه خدمات اجتماعی می خواست سازمان ملل وی را فرستاد. حالا دیگر اردن و لبنان و مصر، شیخ نشین ها و کشورهای مسلمان منطقه عملش بود. در این فاصله که نبود، رضاشاه سقوط کرده، محمدرضا شاه همبازی بچگی شان پادشاه شده بود، پسرعمه اش دکتر مصدق یک نهضت بزرگ به راه انداخته بود که سرانجام با تحرک انگلیسی ها و امریکائی ها به خشونت کشیده بود. اما کشور در ریل افتاده بود.

این را در یک میهمانی در هتل التحریر کنار دجله، رییس سازمان برنامه ایران به او گفت. ابوالحسن ابتهاج اول وقتی فهمید این خانم جوان عضو هیات سازمان ملل ایرانی است به حرف آمد. پیشنهاد بازگشت به شهری بود که بی بدرقه رهایش کرد. بعد دوازده سال اینک ابتهاج به او می گفت از این مدارس در ایران لازم داریم.


نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#46 | Posted: 17 Nov 2016 06:23 | Edited By: nnasrin
سفر دراز ستاره فرمانفرمائیان
۳


مسعود بهنود

روزنامه نگار


مقصد: تهران


بازگشت ستاره فرمانفرمائیان در سال ۱۳۳۵ به زادگاه، برای او بدان معنا بود که می تواند رویاهایش را جامعه عمل بپوشاند. تا آن زمان با کس نگفته بود که در این همه سفر که برای آموزش مددکاری اجتماعی رفت، از تایلند، چین، مالزی و هنگ کنگ تا عراق، اردن، لبنان، سوریه و مصر، هر وقت در میان انبوه فقیران و بی سوادان و چادرنشینان می ماند، به ایرانی ها فکر کرده بود. با خود گفته بود چرا آن جا نیستم.

با حضور دختر سرکش و چموش فرمانفرما در تهران، آموزشگاه خدمات اجتماعی و تربیت مددکار شروع به کار کرد. چندان که جانی گرفت فکر مراکز رفاه خانواده در سرش افتاد برای نگه داری کودکانی که مادرانشان شاغل بود، همان جا دریافت برخی از این مادران در شهر نو شاغلند. جائی که کسی حرفش را نمی زند. انگار در این شهر نیست.

وقتی اول بار به کلانتری شهرنو خبر داد که قصد دارد برای یک تحقیق همراه با دو تن از دختران دانشجویان چند شبی را در قلعه به سر برد، افسرنگهبان موکول به کسب اجازه از مقامات بالا کرد، اما ستاره تلفن روی میز کلانتری را برداشت از سپهبد نصیری رییس شهربانی خواست تا دستور بدهد. همان مامور حکومت نظامی که چند سال قبل در به در دنبال خواهر بزرگ او مریم می گشت و سایه اش را با تیر می زد.

در این دوران هر دیداری، هر حادثه ای، هر نامه ای و حضور در هر میهمانی برای ستاره فرمانفرمائیان تنها این ارزش را داشت که سنگی بر سنگ بنای کاری بنهد که می خواست. کاری برای سامان دادن به روسپی ها، برای رسیدن به خانواده معتادان، برای کنترل جمعیت، برای فراهم آوردن وسیله تحصیل نادارها و حقوق زنان. با تجربه ای که در سی و پنج سالگی اندوخته بود و همتی باورنکردنی، آن قامت نحیف از صبح می تاخت.

سیل جوادیه که در زمان خود چهره کریه پایتخت را با فقر چرکین و کشتارگاه خونینش را آشکار کرد، برای او فرصتی بود، دو هزار متر زمین رایگان گرفت و صدهزار تومان هم از کسی که تازگی ملکه کشور شده بود. انگار شهبانو را برای او رسانده بودند وقتی مرکز رفاه خانواده جوادیه را افتتاح کرد، از آن پس با کمک شهبانو چهل مرکز از آن دست در تهران و شهرستان‌‌‌ها و در محلات فقیرنشین و پرجمعیت شهرها ساخت. در این میان وقتی تحقیقش درباره روسپی گری منتشر شد، به گفته خانم فرخ روپارسا، جامعه مردسالار از شرم عرق کرد.

ستاره برای کسی گریه نمی کرد. راست یا دروغ می گفت آخرین بار برای پدرم گریستم و عهد کردم دیگر گریه نکنم و باور کردم که آدمی چاره ساز است و گریه کار آدمی نیست بلکه باید چاره ساخت.

یک خانه ساده روستائی در گلندوک برای خود تدارک دیده بود برای دور ماندن از اشرافیت و تظاهر، خانواده و همکلاسانش را اگر می خواست برای آن که کمکی کنند، دانشکده اش را گسترش دهند، وسیله برای جلوگیری از بارداری فراهم کنند. صبح های زود در ستیغ کوه های شمال شرق تهران دیده می شد که می رفت و زیر لب حرف می زد و چند روز بعد اثرش معلوم می شد.

خانم الهه صدری از دانش آموختگان مددکاری شرحی نوشته است از اولین روز در تیرماه سال ۱۳۴۹ که آگهی پذیرش دانشجو مدرسه عالی خدمات اجتماعی تهران را خواند و رفت ببیند کجاست و "خانم لاغر اندامی با موهای خاکستری و چهره‌‌‌ای بسیار مصمم و چشمانی نافذ در پشت میزی نشسته بود. به محض ورود، با لبخندی مهربان و پذیرا از من استقبال کرد. زنی کاملا بی‌‌آلایش، جدی و صبور. او مرا خطاب قرار داد و گفت که: «اگر می‌‌‌خواهی در این مرکز درس بخوانی و مددکار شوی باید بدانی که با مردمی آشنا خواهی شد که جلوی چشم تو استکان و نعلبکی‌‌‌ها را در یک کاسه آب می‌‌شویند و برایت چای می‌‌ریزند و تو باید بدون آن‌‌‌که ناراحت شوی و خم به ابرو بیاوری در اتاقی که کف آن تنها با یک زیلوی مندرس پوشانده شده، بنشینی و همراه آنان چای بنوشی و به مشکلات و دردهای آنان گوش کنی و برای حل مشکلات‌‌شان، صادقانه به آنان یاری رسانی".

سیستم پوسیده اداری، ناکارآمدی، فساد، نادانی، همه سد راهش بودند اما حریف ستاره فرمانفرمائیان نمی شدند. صدها تن به نیروئی که او در وجودشان کشف کرد، مددکار اجتماعی شدند، در شکل گیری سپاه دانش و بهداشت موثر بود، ده ها هزار از جوانان در آن بسترها آماده حضور در زندگی بهتر شدند.



از دو راه


و پایان این قصه دردناک است. ستاره فرمانفرمائیان و خواهرش مریم خانم، هر دو وفادار به پدر، هر دو ثناگوی او، از دو راه گذشتند تا زندگی را نه چنان که سنت می خواست بسازند. روزی که ستاره بی بدرقه در ایستگاه راه آهن تهران تمرد را به نهایت رساند مریم خانم چشم و چراغ شهر بود و در خانه مجلل خود میزبان ادیبان و شاعران و سیاست پیشه گان، روزی که ستاره به ایران برگشت خواهر بزرگ حکم اعدام گرفته و فرار کرده بود به دنیای کمونیزم. و بیست سال بعد روزی که انقلاب شد و خواهر کوچک هر آن چه را ساخته بود گذاشت و رفت، مریم خانم در هیات یک قهرمان آماده می شد تا همراه شوهرش نورالدین کیانوری با استقبال رفیقان حزب توده به کشور برگردد. آن دو خواهر هفتاد سال همدیگر را ندیدند.

مریم فیروز ۲۲ اسفند ۸۶ در تهران درگذشت و ستاره فرمانفرمائیان دوم خرداد ۱۳۹۱ در لس آنجلس، هر دو نود سالی عمر گذراندند و هر دو در راهی که رفتند پیشرو بودند و شهره شدند.

نگارنده این نوشته روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ در مدرسه علوی، در آن هیاهو که کس کس را نمی شناخت، از پنجره صدای زنی را شنید که بلند می گفت "حاج آقا زن ها مثل مرد ها ایستاده نمی توانند ب...اشند". و این صدای ستاره فرمانفرمائیان بود. دو تن از همان ها که در مدرسه اش به آنها مددکاری آموخته بود، وی را با مسلسل از پشت میزش دستگیر کرده، به مرکز انقلاب آورده بودند. اتهام جاسوسی برای آمریکا، همکاری با ساواک، تحکیم نظام طاغوتی، سفر به اسرائیل و ... و...

هنوز شهرنو که ستاره فرمانفرمائیان بر سرش آن همه عمر گذاشت در آتشی که آیت الله خلخالی بر افروخت سوخته نبود، هنوز کاوه گلستان آن دخترک سوخته را روی دوش نگرفته بود گریان، هنوز جنون به نهایت نرسیده بود.

فردای آن شبی که ستاره فرمانفرمائیان در حیاط کوچک کنار مدرسه علوی بر بار اموال مصادره شده و آمده از همه جا بیتوته کرد، سید احمد خمینی و سید دیگری از فرزندان آیت الله طالقانی دست به کار شدند. او نجات یافت اما مددکاران اجتماعی ایران مادرشان را از دست دادند. همان کسی که تصویرش به عنوان یکی از زنان اثرگذار جامعه آمریکا، در دانشگاه هاروارد، قرار دارد و در کتاب تاریخ آن دانشگاه از او به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری یاد شده است.

اما گرچه نامی از وی بر ساختمانی در ایران نیست، حتی بر آن مرکز رفاه خانواده جوادیه، اما هزاران تن مانند دکتر زهرا جمشیدی به یادش هستند.

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#47 | Posted: 18 Nov 2016 18:09 | Edited By: nnasrin
پس از ستاره


بعد از در گذشت این بانوی انساندوست ،‌ مراسم مختلفی در گوشه و کنار دنیا از جمله لس انجلس بوستون و لندن برای بزرگداشت ایشان برگزار شد.
در تهران نیز عصر روز چهارشنبه ۲۴/۳/۱۳۹۱ مراسم یادبود خانم ستاره فرمانفرمائیان با حضور جمع کثیری از مددکاران اجتماعی و به همت شاگردان ایشان در برج سامان برگزار گردید. در این مراسم سخنرانان به بررسی اثرگذاری خانم فرمانفرمائیان و مدرسه عالی خدمات اجتماعی در مسایل اجتماعی دوران قبل انقلاب پرداختند.
مراسم با سخنرانی زیبا و متاثر کننده دکتر حبیب آقابخشی به پایان رسید. همچنین در این مراسم پیشنهاد تاسیس بنیادی به نام "ستّاره" جهت حمایت مالی از دانشجویان مددکاری اجتماعی نیازمند مطرح گردید که مورد استقبال حضار قرار گرفت. لازم به ذکر است که در این مراسم از خواهر و برادر خانم فرمانفرمائیان به عنوان اعضای خانواده وی تقدیر گردید.


خواهر و برادر ستاره فرمانفرماییان-حاشیه مراسم




لازم به یادآوریست که دانشگاه هاروارد نام ستاره فرمانفرماییان را به عنوان یکی از زنان پیشرو در علم مددکاری در لیست "زنان تأثیرگذار تاریخ آمریکا" قرار داده‌است.

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#48 | Posted: 19 Nov 2016 11:12 | Edited By: nnasrin





یکی از توصیه های ارزشمند او

مددکار بايد به هر کاري تن بدهد تا اجتماعش را بهتر کند. اين آدم ها اشتباه مي کنند که فکر مي کنند با تغيير حکومت يا دولت و از راه سياست بايد جامعه را بهتر کرد. نه، اين درست نيست. بايد رفت و از ته ته جامعه شروع کرد. بايد ريشه هاي درد را شناخت وگرنه يک روز قاجار، يک روز پهلوي يک روز هم جمهوري... در اتاق هاي تهران نشستن فايده ندارد. هيچ اتاقي فايده ندارد، ميز آدم را تنبل مي کند. بايد رفت در اين حلبي آبادها در جائي که پشتي ندارد نشست و از اين مرد جوان پرسيد چرا اين قدر بچه درست مي کند. بايد به زن ها نه گفتن را ياد داد. بايد به مرد ها ياد داد که محبت و مردانگي به سيلي نيست که به گوش زن و بچه شان مي زنند. براي اين کار اگر لازم است بايد در مسجد نشست، اگر لازم است بايد به شهرنو رفت، بايد نترسي اگر تمام تنت شپش بگذارد، اگر نگذارد که نمي فهمي شپش يعني چي. اگر روغن شيطان نماليده باشي بر پوست کسي چه مي داني سوزش يعني چه.

از خاطرات او

«یک روز بعدازظهر در آبان ماه، از مرکز رفاه اجتماعی ما در محلهٔ بدنام شهر، تلفن کردند تا خبر تهاجم گروهی از مردان متعصب را به خانه‌های زنان بدنام «محله» اطلاع دهند. مدیر مرکز، در حالی که سراسیمه و مضطرب می‌نمود، گفت گروهی از ریشو‌ها شروع به تخریب و آتش زدن قلعه کرده‌اند و پلیس و نیروهای آتش‌نشانی هم از ارائه کمک، خودداری می‌کنند. من به سرعت از دفترم بیرون آمدم و از ذبیح خواستم چند تن از دانشجویان را، که در مدرسه پرسه می‌زدند، جمع کند و سپس به اتفاق سوار استیشن شدیم و با سرعت تمام به سوی محلهٔ بدنام شهر حرکت کردیم. به نزدیک قلعه که رسیدیم، دیدم خیابان‌های منتهی به آن را مسدود کرده‌اند، وقتی خود را به مراکز رفاه رساندیم، دود و آتش از چند خانه به آسمان می‌رفت. زنان محله از ترس جیغ می‌زدند و مهاجمین را نفرین می‌کردند. از دیدن حرکات و اعمال آن‌ها، احساس انزجار کردم. این زنان اکثرا بی‌سواد و معتاد به الکل و مواد مخدر، از عناصر بی‌دفاع جامعه بودند. اغلب آن‌ها از شهر‌ها و روستاهای خود گریخته، عاقبت از این نقطه سر درآورده بودند و دیگر نمی‌توانستند به میان خانواده‌های خود برگردند. این زنان از مظلوم‌ترین و بدبخت‌ترین اقشار جامعه، کاملا غیرسیاسی و مسلما جرمی در حد سوزانده شدن با شعله‌های آتش مرتکب نشده بودند... سرانجام پس از چند ساعت غائله فروکش کرد و آرامش در محله برقرار شد. یکی دو روز پس از این واقعه، از طرف آیت‌الله طالقانی، تلفنی با من تماس گرفتند و گفتند که آقای طالقانی عمل شجاعانهٔ گروه شما را در آن روز ستوده‌اند. به عنوان تشکر چیزی گفتم و ارتباط قطع شد. من هم همانند اغلب مردم جامعه که سیاسی نبودند، آیت‌الله طالقانی را نمی‌شناختم و فقط نام آیت‌الله خمینی و آیت‌الله شریعتمداری برایم آشنا بود. بعد‌ها شنیدم او از رهبران برجسته جامعه روحانیت است و محبوبیت زیادی در میان مردم دارد و از طرفداران مصدق و جبهه ملی است که به تازگی از زندان آزاد شده است.» (۳۶۲)

خاطره ای دیگر !

«آخرین اتهامی که دانشجویان به شما وارد کرده اند، این است که معیار زندگی ایرانیان را بالا برده اید.

با حالتی منگ به او خیره شدم.

با تند خویی ادامه داد: «آنها می گویند شما به مدت بیست سال، ایرانی ها را در موسسه خود آموزش داده اید، که در نتیجه بسیاری خود را از دام فقر بیرون کشیدند و به زندگی راحت با شغل خوب، مسکن مناسب، اتومبیل و غیره دست یافتند. دانشجوها استدلال می کنند که شما با این کارتان، باعث شدید ایرانی ها از وضعیت خود راضی و آدم هایی بی خیال شوند و بنابراین با دلسرد کردن آنها از پیوستن به نیروهای انقلابی و قرار گرفتن در صف سربازان انقلاب، سرنگونی شاه را به تاخیر انداختید.»

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#49 | Posted: 22 Nov 2016 21:56 | Edited By: nnasrin
۱۲

مریم فیروز (فرمانفرماییان)


زنی که در 70 سالگی به زندان جمهوری اسلامی افتاد و سالها در سلول انفرادی به سر برد . بسیار شکنجه شد ولی حاضر به اعتراف ساختگی نشد




بنا نداشتم تنها بخاطر سیاست زنی را در این تاپیک معرفی کنم بخصوص که این بانو از بزرگان حرب توده باشد و طبیعتا من هم مثل اکثر هموطنانم با عملکرد این حزب بویژه در دوره دکتر مصدق و بعد از 57 مشکلات زیادی دارم.
با این حال حکایت مریم فیروز حکایت دیگریست.



مریم فیروز (زاده: ۱۲۹۲ ه. ش در کرمانشاه، مرگ: ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ در تهران) یکی از چهره‌های شاخص سیاسی ایران در دوران پهلوی دوم، از مخالفان رژیم سلطنتی و عضو حزب توده، مؤسس سازمان زنان حزب توده و از فعالان حقوق زنان در ایران بود. او دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما شاهزاده قاجار بود که از جوانی یک انقلابی کمونیست شده بود. وی به دلیل عقایدش که نمی خواست «فرمانفرما»ی انسان دیگری باشد؛ نام خانوادگی خود را تغییرداده بود. همسر دومش نورالدین کیانوری از رهبران حزب توده بود. مریم فیروز با وجود تعلق‌ش به خانواده‌ی بزرگ فرمانفرما، راه دشوار فعالیت سیاسی و عضویت در یک حزب سیاسی را در پیش گرفت.

مریم در سن ۱۶ سالگی بنا بر تصمیم پدرش به عقد سرهنگ عباسقلی اسفندیاری (تحصیل کرده مدرسه نظامی سن سیر فرانسه) فرزند حاج محتشم السلطنه اسفندیاری درآمد و خیلی زود صاحب دو دختر به نام‌های افسانه و افسر شد؛ ولی در سال ۱۳۱۸ اندکی بعد از مرگ پدرش فرمانفرما از همسرش جدا شد و به خانه پدری بازگشت و در سال ۱۳۲۳ با نورالدین کیانوری ازدواج کرد و یک عمر زندگی پرهیاهو و پرکشمکش را آغاز نمود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد به همراه همسرش از ایران خارج شد و به مدت ۲۵ سال در اتحاد شوروی و آلمان شرقی به‌سر برد.

به دنبال انتقاد نسبتاً شدید حزب توده از سیاست جمهوری اسلامی در ادامه جنگ با عراق، وخامت روابط ایران و شوروی و تحریک سازمان اطلاعاتی آمریکا، سیا، و به دنبال آن سرکوبی این حزب توسط رژیم اسلامی و زندانی و یا اعدام شدن بسیاری از اعضای آن، مریم فیروز نیز به همراه همسر و دخترش به زندان افتاد و تا پایان عمر همسرش، زندانی و یا تحت مراقبت وزارت اطلاعات و در حبس خانگی به‌سر برد.

مریم فیروز که در سن هفتاد سالگی دستگیر و تحت شکنجه‌های جسمی و روحی شدید قرار گرفت همه دوران ۹ ساله زندانش را در سلول انفرادی و در سخت‌ترین شرایط گذراند. او از این بابت در دنیا بی‌نظیر است.



نمونه ای از شکنجه های مریم فیروز از زبان همسرش نورالدین کیانوری


همسرم مريم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابيدن كف پاهايش درد مى‌كند. البته اين تنها شكنجه "قانونى" بود كه به انواع توهين و با ركيك‌ترين ناسزا‌گوئـى‌ها تكميل مى‌شد (فاحشه، رئـيس فاحشه‌ها و ...) آنقدر سيلى و توسرى به او زده‌اند كه ‌گوش چپ او شنوائيش را از دست داده است. يادآور مى‌شوم كه او در آن زمان پير زنى ۷۰ ساله بود.
....
نوع دوم، شكنجه روحى بود. اين نوع شكنجه كه در مورد من عملى شد، از همه شكنجه‌هاى ديگر دردناكتر بود. اين شكنجه چگونه بود؟
پس از اينكه آقايان از تحميل اعترافات به من با شكنجه‌ها و با‌‌هدفى كه در بالا شرحش را دادم، نااميد شدند، ۳ بار مرا زير اين "آزمايش" قرار دادند.
بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مريم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالى كه در آن فرو كرده بودند، بسته بودند روى تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پاى لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. اين جريان پيش از شلاق‌زدن‌هاى شديد مريم كه در بالا يادآور شدم بود. آقايان براى اينكه دست خود را به يك چنين كار ننگينى كه بدون ترديد قابل دفاع نبود، آلوده نكرده باشند، يكى از افراد توده‌اى، بنام "حسن قائـم‌پناه" را ‌‌كه براى فرار از فشار، تن به پستى داده بود، مامور شلاق زدن كردند. پس از نشان دادن اين منظره، مرا به پشت در سلول شكنجه‌‌گاه بردند و به زمين نشاندند و از من اعتراف مى‌خواستند تا شلاق زدن به پاى همسرم را كه من صداى ضربات شلاق و ناله همسرم را مى‌شنيدم، پايان دهند. پس از چند دقيقه چون من حاضر به پذيرش آنچه از من مى‌خواستند، نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.


مریم فیروز که در سن هفتاد سالگی دستگیر و تحت شکنجه‌های جسمی و روحی شدید قرار گرفت همه دوران ۹ ‌ساله زندانش را در سلول انفرادی و در سخت‌ترین شرایط گذراند. او از این بابت در دنیا بی‌نظیر است و متأسفانه تاریخ ما در حق این زن بزرگ و مقاومت سترگی که از خود نشان داد، جفا کرده است. او تنها عضو دفتر سیاسی حزب توده بود که حاضر به مصاحبه و شرکت در میزگرد نشد و خود را نادم و پشیمان نخواند. (البته منابع مختلف سالهای زندان او را مختلف ذکر کرده اند از چهار تا ده سال)

از او کتابی به نام «خاطرات مریم فیروز» در اواخر دهه هفتاد شمسی منتشر شد که به نظر می‌رسد سفارش وزارت اطلاعات باشد. محمدعلی عمویی، یکی از اعضای حزب توده که چون او سالها زندانی بود، می‌گوید که او خود این کتاب را قبول نداشته و در جواب انتقادها، وی به صراحت گفته‌است که این نوشته دیگران است به نام من.

مریم فیروز زندگی چنان کرد که می خواست، در پوست و پیله ای که روزگار برایش ساخت نگنجید. و این نگنجیدن مقارن بود با سختی ها و غربت کشیدن ها، و زندان ها. آن را پذیرفت و تا آخر هم از این کشمکشی که با روزگار داشت نارضایتی ابراز نکرد. هیچ نگفت که دختر فرمانفرما چطور رختخواب نرم و خانه گرم و راحت را وانهاد و چرا کاری را کرد که گمان داشت این جنگ و چالش را پدر در ذات او گذاشته .

مریم فیروز در بیست و دوم اسفند هشتاد و شش در تهران درگذشت. او در هنگام مرگ ۹۵ سال داشت. پیکر مریم فیروز بدون حضور دوستان و بستگانش در گورستان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#50 | Posted: 24 Nov 2016 18:09 | Edited By: nnasrin
۱۳


فرخ رو پارسا

اولین زن وزیر ایرانی و نخستین نماینده زن مجلس شورای ملی



وی در اسفند سال ۱۳۰۱ در باغی خارج از شهر قم به دنیا آمد.

مادر وی فخرآفاق پارسا از فعالان حقوق زنان و مدیر مجله «جهان زنان» بوده و پدرش فرخ‌دین پارسا کارمند وزارت بازرگانی و مدیر مجله‌های «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران» و «عصر جدید» بود.

وی از آن رو در شهر قم زاده شد که مادرش به دلیل نشر مقاله‌ای با عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» در تبعید به سر می‌برد. این مقاله اعتراضات گسترده‌ای را در بین روحانیون آن دوران برانگیخت و موجب تبعید مادر وی گشت؛ ولی پس از تولد وی با میانجیگری میرزاحسن خان مستوفی‌الممالک (نخست وزیر وقت) به تهران بازگردانده شد.

فرخ‌رو پارسا تحصیلات ابتدایی خویش را در دبستان هما در تهران سپری نمود و برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه به دانشسرای مقدماتی رفت. وی توانست دوره متوسطه را با کسب رتبه اول به پایان رسانده و به دانشسرای عالی راه یابد. او در سال ۱۳۲۱ دانشسرای عالی را با اخذ مدرک لیسانس در رشته علوم طبیعی به پایان رسانید و به دانشگاه تهران راه یافت. وی تحصیلات دانشگاهی خویش را در رشته پزشکی ادامه داد و توانست در سال ۱۳۲۹ با اخذ درجه دکترا از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل گردد.



فرخ‌رو پارسا در سال ۱۳۲۱ با احمد شیرین‌سخن ازدواج کرد و از همان سال پس از اخذ مدرک لیسانس از دانشسرای عالی به تدریس در دبیرستان‌های تهران پرداخت. او پس از پایان تحصیلات دانشگاهی تا مقطع دکترا، علی‌رغم اینکه در رشته پزشکی دانش‌آموخته شده بود کار طبابت را رها کرد و ترجیح داد که به کار فرهنگی بپردازد؛ بدین ترتیب او در وزارت فرهنگ آن دوران مشغول به کار شد.

وی در سال ۱۳۳۳خ به همراه تنی چند از همکارانش «انجمن بانوان فرهنگی» را برای دبیرستان‌های دخترانه آن دوران تأسیس نمود و در سال ۱۳۳۵خ به عنوان یکی از اعضای هیئت رئیسه «شورای همکاری جمعیت‌های بانوان ایرانی» انتخاب شد.


فرخ رو پارسا درکنار شاگردانش


در سال ۱۳۳۶ فرخ‌رو به ریاست دبیرستان دکتر ولی‌الله نصر انتخاب شد و در سال ۱۳۳۷ نیز ریاست دبیرستان رضاشاه را به عهده گرفت.

فرخ‌رو پارسا همچنین نخستین مدیر کل زن در ایران بود. در سال ۱۳۳۹ با آغاز به کار دانشگاه ملی ایران، وی عهده‌دار سِمَت مدیر کلی دبیرخانه دانشگاه ملی ایران شد. انتصاب یک زن به این سمت، اعتراضات زیادی را در محافل اداری، فرهنگی و سیاسی تهران به راه انداخت ولی مقامات دانشگاه توانستند از برکناری فرخ‌رو پارسا جلوگیری کنند.

در دوره بیست و یکم انتخابات مجلس شواری ملی به نمایندگی از مردم تهران، از طرف «کانون مترقی» که در سال ۱۳۴۰ تشکیل شده بود، وارد مجلس شد و در سال ۱۳۴۲ نیز به عضویت حزب ایران نوین درآمد.

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین » 
ایران انجمن لوتی / ایران / زنان ایرانی در دو قرن اخیر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites