تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شوخی و سرگرمی سکسی

شعر سکسی

صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13  
#121 | Posted: 15 Apr 2017 19:28 | Edited By: poet
مشکل با خواهرزن

مشکلی دارم و از تو راه حل می‌خواهم---------سکس می‌خواهم و هم از تو دغل می‌خواهم!
ممه‌های نقلی و نوک‌ممه‌های قرمز-------------کس موفرفری و کون کچل می‌خواهم!
من به تو، تو هم به کون تپل‌ات می‌نازی--------هم تو را می‌خواهم، هم آن کفل می‌خواهم
کُس‌ات از باطن شلوار لی‌ات دیدنی است------هرچه می‌خواهم من، از آن محل می‌خواهم
از فشار کمر و شدت گاییده شدن---------------کُس تو منفجر و پای تو شل می‌خواهم!
صد غزل گفته‌ام از بهر تو ای خواهرزن-----------در جواب از تو نگاهی، نه غزل می‌خواهم
قول دادی به مرادم برسانی روزی---------------قول تو مکر و فریب است، عمل می‌خواهم
من همان طفل چهل سال قدیمم که هنوز------مینشینم کمی و زود بغل می‌خواهم!
هرچه خواهی، تو مرا نیش بزن، ای زنبور!------آخرکار ولی از تو عسل می‌خواهم
گفته بودی دل من، اصل کباب است، نه نان!---اصل ارزانی تو، بنده بدل می‌خواهم
یا بیا یارم شو یا بکُش‌ام با خنجر---------------زندگی بی تو حرام است، اجل می‌خواهم

کمرت نصفه‌ی اندازه‌ی آن باسن نیست
حیف، خواهرزنمی آن کمرت با من نیست
     
#122 | Posted: 16 Apr 2017 21:02
دلبرک

دوست دارم دست یابم بر تنت ای دلبرک----------دربیارم از تنت پیراهنت ای دلبرک
دربیارم زیرپوش و سینه‌بند و هر چه هست-------برکشم جوراب و شورت و دامنت ای دلبرک
همچو درّی بس گهربار از صدف بیرون کنم---------مرمرین اندام صاف و روشنت ای دلبرک
سیر سِیرَت کرده سر تا پای و با نرمی نهم-------دست بر برجستگی‌های تنت ای دلبرک
گاه با پستان لرزانت کنم راز و نیاز----------------گاه بوسم، گاه لیسم گردنت ای دلبرک
بازوانت نازُکت را در بغل گیرم دمی---------------بر تن مالَم حریر ساتَنت ای دلبرک
رو به زیر آرم ز ظلماتت خورم آب حیات-----------وین زبان گردد کلید مخزنت ای دلبرک
خوش بُوَد این دست‌های زار و حسرت‌بار من----گر به چنگ آرند روزی باسَنت ای دلبرک
ران‌های نرم تو بر دوش من در جنب و جوش-----وان تقلا کردن و لرزیدنت ای دلبرک
سر برآرم مشعلی سوزان به کف آرَم برون-------آتشی اندازم اندر روزنت ای دلبرک
پای تو این بار گِرد پای من گردیده قفل-----------دست من این بار زیر مسکنت ای دلبرک
پیچم اندام طربناک و هوس‌انگیز تو---------------دربیارم آهِ شهوت‌آکنت ای دلبرک
تا رسانم هِن‌هِنَت را تا به اوج سرخوشی--------گوشت کوبم بی‌امان در هاوَنت ای دلبرک
از نهانگاه پر از رازت بگیرم این‌چنین---------------انتقام آن دل چون آهنت ای دلبرک

ساعتی خوابیم اگر این‌سان کنار یکدگر
شکوه کی مانَد دگر باقی ز یکدیگر جگر؟!
     
#123 | Posted: 23 Apr 2017 17:12
کارآفرین

بیا تا که کار آفرینیم ما!
که تو خایه‌مالیّ و من کُس‌خورم!!
     
#124 | Posted: 23 Apr 2017 17:13 | Edited By: poet
کیر و کمر

کمر تنگ تو با کون درشتت جور است
هیکلت لایق عنوان پریّ و حور است

گوشت‌های کُس تو تپّه، میانش درّه
دهن تنگ کُست چشمه آب شور است

ممه‌ی نقلی‌ات از پیرهنت بیرون بود
دیدمش که خوش‌تر از گلابی و انگور است

ران‌های تو چو شلوار عوض می‌کردی
دیدم و دیده‌ی من ز دیدنش مسرور است

گر چه اندام تو بسیار به من نزدیک است
لیکن از دسترسم هزار فرسخ دور است

شکل اندام تو یار، عینهو گیتار است
کون تو تنبک و زلفت به نظر سنتور است

چون تو را می‌بینم، به چشم من لُختی تو
گر چه اندام تو زیر پیرهن مستور است

کارمن روز خیال است و به شب استمنا
چه کنم؟ ز بخت بد این قَدَرم مقدور است

تا که صیدت کنم ای ماهی لیز و خوشمزه
کیر من قلاب است و دست‌هایم تور است

کیر من صبر ندارد که کُست را نکند
لیک بیچاره به بیچارگی‌اش مجبور است

عارش آید که برون از تو بریزد آبش
کیر من را نشناسی، که بسی مغرور است!!!

تو هم ار به‌یاد من با کُس خود ور رفتی
در خیالت بسپار، کیر من پرزور است

از چپ و راست مرا نیش زدی، ای بیرحم
دهنت جای عسل مرا فقط زنبور است

چه شد ای خواهرزن! تو را ندیدم اول؟
کور باد این چشمم؛ که وقت دیدن کور است

در فراق تو فنا گشت و هدر رفت این عمر
بکُش ای خواهرزن! که خون من مهدوراست
     
#125 | Posted: 23 Apr 2017 19:02
جواب شعرهای گنده سید موسی عثمان

برای روشن شدن اخلاق و سویهء ثریای بی بها ( گوز السطنه) و سید موسی عثمان هستی(گوزالشعراء) جریان مشاعرهء شانرا در وبلاگ های خود شان یافتم و آنرا برای قضاوت خواننده به اینجا انداختم.
خطاب به سید موسی عثمان هستی گومارکین افغانستانی
ای موسی!
هوس کردم خاندان ترااز راه کون بگایم
چارگرد دسترخوانت را با دلی پر خون بگایم
اگر مانند ثریا ناز کردند
تو را از جانب مجنون بگایم
کنون برخیز و بر لب آر لبخند
نشاید تا قوم تو را محزون بگایم
کلید خانه ی خالی به دست است
ولی خواهم خاندان تو را بیرون بگایم
بترکد چشم همسایه زحسرت
اگر در سایه جیحون بگایم
نخواهی گر مرا بر تو هرج نیست
زیر شال حمام با صابون بگایم
منم در انتظار پاسخ تو
اجازه گر دهی اکنون بگایم ؟
هستی گاييدن روا گردد مرادت؟
نكردي تو به سختي هيچ عادت؟
اگر روزي نكردم در خانه ات يك كوس تنگ
دگر چيزي نسازد هيچ شادت؟
تمام زندگي كردن نباشد
كمي تنگ كي شود كون گشادت؟
هستی جان مشو دلتنگ از من
فقط شعر ي است از بهر جوابت
هستی تو را در شعر بالا، جان ثریا بها
نباشد هیچ منظوری و حیا
مراد ما بود ثریای دیگر
که صدیق را اذیت کرد و ضرر
تو ثریا جان مترس از شعرهایم
نساز از اشک چشم خویش جگر
اگر منظور بر کون تو باشد ثریا
زند بر کیر من شراب شهر آرا
مرا خوشتر بود از قنبل تو
چپانم کیر در کوس جُل تو

ثریا بی بها به موسی عثمان پُشت:

نگفتم تو مرا گفتي ليلا
ولي ليلا نباشد بهتر از ما
لوند وعشوه گر،ناز وملوسم
كه د ردنيا نباشد بهر من تا
هميشه بر لبم خنده نشستسه است
ولي چشمم پر از راز است و بسته است
لبم را لب نگو ياقوت لعل بدخشان است
درون کوسم دريا نهان است
جنيفر لوپزش را هيچ دانم
رتيلت گر زند آن هم به كانم
كني كير خودت را در کوسم
ازيرا قنبل ترا ببوسم
سید موسی به ثریا بی بها

يار گر مثل تو باشد به دو پیرزن نخرم
ناز گر ناز تو باشد سر سوزن نخرم
چشم لوچت دلم از دیدن دنیا بزند
دهن گند تو را بهر چریدن نخرم
کوس کیریت گشاد است چو دروازه ی لوری
کل دروازه به یک ثانیه کردن نخرم
لب تو گر لب لعل است، چٌسم بر لب لعل
کون اگر کون تو حتی ریدن نخرم
مختصر گر بشود جمع همه هیکل سیاه تو
من تمامیش به یک دانه ی ارزن نخرم
ثریا بی بها به هستی:
موي مرا نديده اي، طعنه زني به روي من
لعل مرا چشيده اي؟ گنده دهي جواب من
ناز مرا كشيده اند گل پسران خوبروي
تا كه نصيبشان شود از تن من عطر و بوي
من كه خودم نگفته ام جار زنند كو به كوي
به بود از براي زن هيكلي همچو هيكلم
گر زني اندر سر مال جان پسر نيست خيال
قصه گوشت و گربه است نمي شوم از تو ملال


سید موسی به ثریا بی بها


کوس تو را چشیده ام، بوی پیاز میدهد
شعر تو بیت بیت آن، درس نیاز میدهد
هیکل سیاه و قرچه ات، گوشت اگر چه باشدی
گربه وحشی مرا، حس گراز میدهد
گل پسران خوبرو، کس خل و کف نموده اند
ور نه تو را چه عاقلی، مهلت ناز میدهد؟!
جار زنند کو به کو! وه چه خراب گشته ای
غره مشو! که این نشان از ته باز میدهد
کل کل ما چو سر رسد، لیلی بیست را نگر
بر سر کیر گنده ام، نشسته گاز میدهد

ثریا بی بها به هستی:
دگر من خود نگويم هيچ پاسخ
ولي هستم به حرف خويش راسخ
اگر با ما نبودت هيچ ميلي
>چرا كردي خطابم تو كه: ليلي
كوس كيريه تو از بس گشاد است
درون آن رود بار تريلي
به روي من چسيدي و تو ريدي
ولي حسن خوش من را نديدي
به ازثریا فراوان بود در شهر
ولي ثریا خر بيست هستم فقط من
نه تنها بيست بلكه صد هزارم
كه د رگاییدن دمادم پايدارم
پرچم را چون پسنديدم در اين سايت
بدادم من به او ایمیل به كرات
دگر ندهم جواب هيچكس را
وليكن دوست مي دارم ثریا پس را
كني گر تو برايم قيل و فرياد
اگر فهمد رضايم مي زند داد
كه: تو اي ثریا از بس پليدي
ز صدیق گلم زين سان رميدي
نگو زين پس چنين شعر درشتي
اگر نبود به قلب تو پلشتي
بود ثریای من چون ماه تابان
صدايش جان دهد بر هر چه بي جان
نمي داني کوسش آن لعل ياقوت
بود در طعم و مزه همچو شاتوت
اورا گردني همچون بلور است
درياي نگاهش پر غرور است
دو پستانش چه گويم من كه چون است
دلم همچو انار بهرش به خون است
ثریا بی بها به هستی:

ميان باريك و همچو سرو بالا
زدم ليسي ميان هر دو پا را
كوسش شيرين و پر آب و لعاب است
وليكن تنگي آن بي حساب است
به جاي راه رفتن مي خرامد
نگاهم را به جايي مي كشاند
همانجايي كه من حسرت به جانم
كه تا اين كير در كونش چپانم
چنان گرم و صميمي، مهربان است
كه روح من بدنبالش روان است
منم در شهر ديگر، او به تورنتو
در اندوه فراغش مي كنم جوجو
چه سازم چونكه خرما بر نخيل است
ز دوري قلب او چون من غمين است
بشنو ز ثریا ای هستی کونی
كه جنبه دارد او بسيار و خيلي
بيا تا دست دوستي بر فشاريم
به جاي آن كه كون هم گذاريم
در دوستي هميشه باز باز است
كسشعر است كه كير تو دراز است
زنت را ولش كن جان خواهر
بكن فكري براي كسب همسر
اگر شيرين، ترش يا كه ملس هست
خيالت راحت است هر شب يه كوس من هست
دهانش را به گاييدن كشاني
و كونش را به پرچم مي رساني
دگر بر مي كشي دست از سر من
چو در خانه زند فرياد يك زن
موسی عثمان شوقی
ناز کمتر کن که می ترسم کوست پاره شود
شوهر نادیده ات آنگاه بیچاره شود
با رضا خوش باش، در هر ثانیه پی ام بده
گر رضا باشی، به او هر روز و شب دائم بده
ما حسادت در مرام خویش دور انداختیم
هر که حسی از حسادت داشت بر او تاختیم
گر تو خوش داری چنان ما شکر صد باره کنیم
نیک میدانیم چون بر کیر خود چاره کنیم
کیر ما گر سیخ شد بهر تو دیگر کیر نیست
لایق آن کیر چیزی غیر یک شمشیر نیست
ننگ بر کیرم اگر یک لحظه بر تو بنگرد
مرگ بر دولم اگر دل بر لوایت بسپرد
آن که من هرگز نمی خواهم بگایم لیلی است ... بهر او یک پشم از تخم چپم هم خیلی است

ثریا بی بها:
تر شعر مرا چو بشنوي حرف بس است
حرفت چو حساب نيست پس حرف بس است
ياسين خواندن به گوش خر را ماند
در خانه اگر كس است يك حرف بس است


موسای بی وجدان
توانا بود هر که دانا بود
هر آنچه که گفتیم بیجا بود
نه من آن چنانم که تو گفته ای ... پسر مثل من شوخ، یکتا بود
نه تو آن چنانی که من گفتمی
پری دختری کم چو لیلا بود
الا شاعر ساکت آویزون
تو را کِیف بیش از تماشا بود
اگر چهره خلق خندان کنی
ثواب از بر دین و دنیا بود

ثریا بی بها:
به هر زيبا رخي از جنس ليلي
كه مي سازد دلم آشفته خيلي
ولي يك پند را از من تو بشنو
مگوييد در مضامين نام ليلي
كه همچون جن و بسم اله به ناگه
نصيبتان شود يك شعر ليلي
چنان توفنده و توپنده آيد
تو گويي آمده يك گله فيلي
بكرده تجربه اين را انزژي
كه در شعرش نگويد نام ليلي
موسای بی ناموس
دوباره قصد کل کل داری امشب
دلی تنگ مسلسل داری امشب
سر تسلیم آوردی فرو دوش
تو گویا لیلی انگل داری امشب
ثریا بی بها

بكن اي نكته را شاعر فراموش
سر تسليم آرم من فرو دوش
ترا رو كم كنم با شعرهايم
خفه سازم ترا من زير يك دوش
اگر اينها نسازد چاره كار
چپانم من ترا در حلق يك موش
اگر باشد به كون ليلي انگل
چرا تو مي كني انگشت هي توش
به جاي كل كل و زنگ مسلسل
بكن شورت و بيا بپر تو هم روش <انرژی:
در خواب ببینی که مرا یک روزی
رو کم کنی از آتش شعر افروزی
گر شعر همان است که تو میگویی
حقا که به شعر و شاعری میگوزی


ثریا بی بها:
آنكه ميگوزد به شعر و شاعرياست
آنكه فكر كرده كه گشته شاعري است
آنكه مي گويد صدها هزل در يك قطعه شعر
شعرهايش را دهم با شعر جواب است

موسای گنده زبان:
ثریا اگر تو شاعری، من میروم تا گردنه
یک چند چوپانی کنم، ما را به اینجا سننه
تِر میزنی با مِعر خود، بر فرق شعر و شاعری
باید تو را نامیم با این طبع گوز السلطنه

ثریا بی بها
گويي كه رَوي تو تا سر گردنه ها
تا اينكه رها سازي بادي آنجا
آندم آيد ترا به سر يك شعري
زين رو گويند تراگوز الشعرا
موسای چرند نویس:
کوس به سگ اندر فکن که کیر موسا
دوست ندارد کوس زنان بلا
شعر سرودن نه کار همچو تو باشد
تو بهتر است لیس زنی کیر رضا
ثریا بی بهاء
با شعر خودت مرا تو سخت آزردي
قلبم بشكستي، مرا اشك به چشم آوردي
گر شعر تو پاسخي است بر شعر ثریا
اي دوست به حرف بد چرا رنجاندي؟

سلام به همه دوستان
     
#126 | Posted: 25 Apr 2017 08:59
رو، رو، که نبینم دگر آن روی گلت
خواهم برهم از تو و زنجیر و غلت
نه صورت تو خواهم و نه سیرت تو
لیکن نتوان ندید کون تپلت!
     
#127 | Posted: 4 May 2017 18:35
دیدن کون خر از روی تو به
خوی عقرب نیز از خوی تو به

در جهنم در عذاب جاودان
از بهشتی بودن و شوی تو به

گرچه زیبا هستی و خوش‌خطّ و خال
نیش مار از شهد خوشبوی تو به

بستری از سنگ خارا داشتن
همچنان زاغوش بازوی تو به

بند و زنجیر گران بر دوش من
پیش من از موی و گیسوی تو به

هر رهی سوی فنا و نیستی
بی‌گمان زان کو بود سوی تو به

گرچه خوی من هم اصلا خوب نیست
باز هم صد بار از خوی تو به

صبر کردم، تلخی‌ات افزوده گشت
خوردن گُه هم ز لیموی تو به

می‌روم کز ماده سگ خواهم ممه
چون به هر رو او ز لولوی تو به

کیر من هرگز نمی‌داند صلاح
ورنه کف‌صابونش از توی تو به
     
#128 | Posted: 12 Dec 2017 02:57
poet:
لای هر شورت را که وا کردم
ردّ لب‌های کُس عیان دیدم

عجب شعر پر مغزی.))
     
صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13 
شوخی و سرگرمی سکسی انجمن لوتی / شوخی و سرگرمی سکسی / شعر سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites