تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

☻ A Fascinating Content | یه مطلب جالب بنویس☺

صفحه  صفحه 51 از 52:  « پیشین  1  ...  49  50  51  52  پسین »  
#501 | Posted: 19 Oct 2011 14:19 | Edited By: joki6
آیا می دانستید تصویر ویندوز XP واقعی است؟



این تصویر متعلق به منطقه ای واقعی در کالیفرنیا در شهر ناپا است. منظره‌ای متعلق به شرق دره سونوما معروف به Bliss.


چارلز اوریر عکاس این صحنه بکر است که در سال 1996 این عکس را گرفت.



درست 10 سال بعد در نوامبر 2006 همان عکاس بار دیگر از این منطقه عکس گرفت




من
خواب
دیده ام
که تو
تعبیر می شوی
     
#502 | Posted: 21 Oct 2011 07:20


شانس

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

راز دلم را فقط تو میدانی و دلت
گوشه ای از قلبت پنهان دار دوستت دارم هایم را
*ای عشق*
***M***
     
#503 | Posted: 21 Oct 2011 13:53
زن جوان طي چند روز 73 ساله شد


ابتلا به اختلالی بسیار نادر باعث شده زن 26 ساله ویتنامی طی چند روز، 50 سال پیرتر شود.

تصور اینکه گذر عمر باعث شود روزی از جوانی 23 ساله به فردی سالخورده و 73 ساله تبدیل شوید بسیار ترسناک است، اما وحشتناکتر این است که این اتفاق طی چند روز رخ دهد نه 50 سال!

«گوین تی فونگ» زمانی که درمان واکنش آلرژیک بدنش نسبت به غذاهای دریایی را آغاز کرد تنها 23 سال سن داشت اما ترکیبی از داروهایی که برای درمان حساسیتش مصرف کرد در طول چند روز شادابی صورتش را از بین برد و پوست او را به پوستی پیر و پر چین و چروک تبدیل کرد.

وي که اکنون 26 سال سن دارد به هیچ وجه قابل شناسایی نیست و تنها صدا و رنگ طبیعی موهایش نشانه هایی هستند که همسایه ها می توانند از طریق آنها او را شناسایی کنند.

به گزارش مهر، کشف دلیل اصلی پیری چند روزه «فونگ» هنوز پزشکان را درگیر خود کرده است، پزشکان بر سر دو بیماری تردید دارند: اختلالی به نام «لیپودیستروفی» و یا آثار جانبی استفاده بیش از اندازه از داروی استروئید.

«لیپودیستروفی» اختلالی بسیار نادر است که منجر به نابودی لایه چربی زیر پوست صورت می شود در حالی که پوست به رشد طبیعی خود ادامه می دهد. با این همه پزشکان در پی معاینات و آزمایش های جدیدی که بر روی حساسیت پوست «فونگ» انجام داده اند این احتمال می رود که وي به اختلالی به نام «ماستوسیتوسیز» مبتلا شده است، اختلالی لاعلاج که به واسطه وجود تعداد زیادی از سلول های مشهور به Mast در بدن انسان به وجود می آید.

ابتلا به این اختلال پیش از اینکه «فونگ» استفاده از شیوه های درمانی را آغاز کند، باید به تایید برسد، با این همه پزشکان امیدوارند در نهایت بتوانند به نتایج امیدوارکننده ای برسند. این امید وجود دارد که شیوه های درمانی بتوانند 50 تا 70 درصد از پوست او را به حالت طبیعی بازگرداند.

«ماستوسیتوسیز» با اختلال پیری زودرس که منجر به سالخوردگی 10 برابر سریعتر از حد معمول در کودکان می شود، متفاوت است.

نشانه های پیری زودرس از دست دادن موهای سر، بزرگ شدن ابعاد سر، آشکار شدن رگ های خونی از زیر پوست بدن، فرسوده شدن مفاصل و جابه جا شدن کشکک زانو است، همچنین نشانه های این بیماری معمولا از اولین سالگرد تولد کودکان خود را نشان می دهند.

دلیل بروز این اختلال، ازدیاد پروتئین «پروگرین» در بدن است، پروتئینی که سلول ها را نابود کرده و روند پیری را تسریع می کند.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#504 | Posted: 21 Oct 2011 15:14
"هنوز هم عاشقی هست!!"


مردی که 49سال پیش وقتی 14سالش بوده عاشق دختری می‌شود و بعد از جواب رد او سر به جنگل های فومن گذاشت...
نیم قرن است که در جنگل زندگی می‌کند، با لهجه گیلکی به سختی کلمات را ادا می‌کند. غذایش فقط نان است و آب!
جنگل‌های روستای آریان جیرده جایی است که مرد جنگلی زندگی می‌کند. این روستا در سه کیلومتری جنگل فومن است. این مرد که عزیز نام دارد هرازگاهی برای تامین غذا به این روستا می‌رود تا از گرسنگی نمیرد. در آریان جیرده حدود 30 خانوار زندگی می‌کنند و در این جمع کسی نیست که عزیز غارنشین را نشناسد. تک‌تک اهالی برای یک بار هم که شده او را از نزدیک دیده‌اند. وقتی سراغش را از آنها می‌گیریم با انگشت اشاره بالای جنگل را نشان می‌دهند. عزیز سال‌هاست که در این جنگل زندگی می‌کند و فقط برای تهیه غذا در روستا آفتابی می‌شود. اوایل وقتی اهالی او را می‌دیدند می‌ترسیدند. به گفته آنها عزیز سر و وضع مناسبی ندارد، موهایش همیشه بلند است و بیشتر دندان‌هایش ریخته؛ برای همین شاید خیلی‌ها که برای اولین بار او را می‌بینند از ظاهر عجیبش متعجب شوند. اما گذشته از وضع ظاهری مرد جنگلی هیچ‌کس از او گله‌مند نیست چون حتی یک بار هم نشده که مرد غارنشین برای کسی مزاحمت ایجاد کند. شاید به خاطر همین است که اهالی او را دوست دارند و تا جایی که بتوانند کمکش می‌کنند. عزیز با لهجه غلیظی صحبت می‌کند و در غاری در منطقه‌ای از جنگل فومن به نام وراور زندگی می‌کند، برای اینکه بتوانیم به راحتی با او صحبت کنیم و در پیدا کردن غار دچار مشکل نشویم با دو نفر از بومیان منطقه برای دیدن عزیز به جنگل می‌رویم.



راهی که ما را به محل زندگی مرد جنگلی می‌رساند، کمی صعب‌العبور است. از اینجا تا غار وراور ( این اسمی است که عزیز برای غارش انتخاب کرده ) دو کیلومتر راه است. برای دیدن عزیز باید سختی راه را تحمل کنید؛ سختی عبور از مسیری پر گل و لای و رد شدن از لابه‌لای بوته‌هایی پر خار که اگر مراقب نباشید حتما زخمی‌تان می‌کنند. بعد از پشت سر گذاشتن این مسیر به محل زندگی عزیز می‌رسیم. مردی که داستان زندگی‌اش بی‌شباهت به مجنون نیست؛ «عزیز سال‌ها قبل وقتی خانواده دختر مورد علاقه‌اش و خود او آب پاکی را روی دستش می‌ریزند و به او جواب منفی می‌دهند سر به کوه و جنگل می‌گذارد. مرد جنگلی وقتی 14سالش بوده عاشق دختری می‌شود به اسم نگار .به گفته عزیز نگار از زیبایی هیچ‌چیز کم نداشت؛ صورت سفید و گرد و ابروهای کمانی با قدی بلند. مرد جنگلی وقتی برای اولین بار نگار را در روستا می‌بیند، یک دل نه صد دل عاشقش می‌شود اما تلاش‌های او برای به دست آوردن دخترک بی‌نتیجه می‌ماند». اینها را یکی از اهالی روستا به نام حسین، تعریف می‌کند. حسین آقا یکی از ریش سفیدان روستاست. او در حالی که از چوبدستی‌اش کمک می‌گیرد تا راه را برای رسیدن به غار باز کند با ناراحتی ادامه می‌دهد؛ «چه کسی فکرش را می‌کرد که آخر و عاقبت عاشقی، عزیز را به این حال و روز بیندازد! بعد از جریان خواستگاری برای همیشه بقچه لباس‌هایش را جمع کرد و رفت جنگل. دیگر تحملش را نداشت که چشمش به چشم محبوبش بیفتد». بعد از رفتن عزیز به جنگل در فاصله‌ای کوتاه خواهرش به عقد مردی از اهالی فومن درآمد و برای همیشه او هم روستای آریان جیرده را ‌ترک کرد. به گفته اهالی، عزیز حالا تنها و بدون قوم و خویش است؛ چراکه مادر و پدرش هم بعد از رفتن او به جنگل از غصه دق کردند.

به غار نزدیک شده‌ایم. عزیز تا نگاهش به ما می‌افتد به داخل غار می‌رود. غار وراور خیلی بزرگ نیست و از بیرون می‌شود انتهای آن را دید . باورش سخت است که عزیز 49 سال از عمر خود را در همین غار کوچک گذرانده است. اهالی، عزیز را راضی می‌کنند تا از مخفیگاهش خارج شود. مرد جنگلی اول سرش را با احتیاط از غارش بیرون می‌آورد و وقتی خیالش راحت می‌شود که دو نفر از اهالی هم همراه ما هستند آهسته بیرون می‌آید. پیراهن و شلوار کهنه‌ای به تن کرده. حسین می‌گوید: «عزیز چند دست لباس بیشتر ندارد و همین‌ها را چند نفر از روستاییان به او داده‌اند. نانوای ده هم هر وقت که عزیز را می‌بیند یک بسته نان به او می‌دهد و پولش را هم نمی‌گیرد. بعضی‌ها هم به او کمی پول می‌دهند تا جیب مرد جنگلی خالی نماند..چند دقیقه‌ای از حضور ما در کنار محل زندگی مرد جنگلی گذشته. حالا عزیز با خیال راحت جلوی غار ایستاده است. به سختی حرف می‌زند و کلمه‌ها را خوب ادا نمی‌کند. معنی بیشتر حرف‌هایش را با کمک اهالی متوجه می‌شویم. مرد جنگلی می‌گوید: «مادر و پدرم مرده‌اند. عاشق نگار شدم و رفتم خواستگاری‌اش اما مادر و پدرش گفتند تو به درد دختر ما نمی‌خوری، هیچ چیز نداری. برو و دیگر این طرف‌ها پیدایت نشود. خیلی ناراحت شدم.نگار را از دست دادم. خواهرم هم عروسی کرد و رفت». عزیز جسته گریخته برایمان تعریف می‌کند که سال‌هاست از خواهرش خبر ندارد و بعد از آن جریان خانواده‌اش هیچ‌وقت به دنبال او نیامدند تا او را به خانه برگردانند. او هم به خودش قول داد دیگر به روستا برنگردد. برای همین جنگل شد خانه عزیز. وقتی با عزیز درباره ‌ترس از زندگی در جنگل صحبت می‌کنیم می‌گوید: «من خودم بچه جنگلم. هیچ‌ترسی از خوابیدن یا زندگی در جنگل ندارم».عزیز بیشتر جاهای جنگل فومن را بلد است. او در قسمت‌های مختلفی از جنگل زندگی کرده تا این غار را پیدا کرده است؛ غاری که بیشتر حکم خوابگاه را برای او دارد. از آنجایی که اسم محدوده‌ای از جنگل فومن وراور است عزیز هم اسم غارش را وراور گذاشته.

عزیز وقتی جنگل را برای زندگی انتخاب کرد پیه همه چیز را به تنش مالید. او می‌دانست که خطراتی مثل برخورد با حیوانات درنده در جنگل وجود دارد. با این حال تصمیمش را گرفت و راهی جنگل شد.عزیز که حال 62 سال از عمرش می‌گذرد ادعا می‌کند در این مدتی که در جنگل زندگی کرده با حیوانات زیادی روبه‌رو شده است؛ از خرس بگیرید تا روباه؛ «خرس زیاد دیده‌ام. حتی یک‌بار خرس دنبالم کرد. من هم فرار کردم اما خرس دست بردار نبود تا اینکه پشت یک تخته سنگ پنهان شدم و خرس گذاشت و رفت».

همشهری سرنخ شماره 47

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#505 | Posted: 22 Oct 2011 18:14
این دوستان بسیجی دارن بوسه بر جای پای آغا میزنن!! خدایی چی فکر کردن؟! :no no:


راز دلم را فقط تو میدانی و دلت
گوشه ای از قلبت پنهان دار دوستت دارم هایم را
*ای عشق*
***M***
     
#506 | Posted: 24 Oct 2011 07:50
*به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :
اون رفيــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتي باختم گفت : من رفيـــــــــــــــــــــــــــقتم ......
*به سلامتي درياچه اورميه...
نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...
*به سلامتي لرزش دست هاي پير پدر
*به سلامتي‌ اون بچه‌اي که شيمي‌ درماني کرده همه? موهاش ريخته،
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتيپ تري ....
*به سلامتيه همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!
*کمپوت باز کرديم بخوريم ، به مامانم ميگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...ميگه : آره
ميگم : بريزمش دور ؟
ميگه : نه بزار تو يخچال بابات مياد ميخوره !!!!به سلامتي همه باباها....
*به سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نميشوند .



*به سلامتي همه باباهايي که رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه...
*به سلامتي مادر که بخاطر ما ، هيكلش به هم خورد.
*به سلامتي کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!
* به سلامتي بيل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر مي‌شه.
* به سلامتي اوني که بي کسه ولي ناکس نيست
* به سلامتي اوني که باخت تا رفيقش برنده باشه
* به سلامتي آسمون که با اون همه ستاره اش يه ذره ادعا نداره
*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی
* به سلامتی اونایی که
چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...
* به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
* به سلامتی مداد پاک کن
که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست
ولی هنوزم شکستن بلد نیست...




* به سلامتی مادر...
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...




* سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برفو بارون میمونن زنگ میزنن ولی باز هم دیگرو ول نمیکنن

* گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟ گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم......

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#507 | Posted: 25 Oct 2011 07:30
به سلامتي اون بچه اي که بعد از شيمي درماني از پدرش ميپرسه شبيه رونالدو شدم يا روبرتو کارلوس...؟
و به سلامتي اون پدري که بهش گفت از هردوشون خوشتيپ تر شدي..

به سلامتی‌ اون دختری که وقتی‌ تو خیابون یه لکسوز واسش بوق میزنه بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه:
اگه 730 هم داشته باشی‌... چرخ پراید عشقمم نیستی!!!

اگه ما بچه ها لیوان بشکنیم : ای دست و پا چلفتی
- اگه مامانه بشکنتش : قضا بلا بود
-اگه باباهه بشکنتش : این لیوان اینجا چیکار میکنه...
به سلامتی همه مامان باباها و بچه های چلفتی ...

به سلامتی همه ی اونایی که ما رو همین جوری که هستیم
دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن...

آمریکایی ها تو فکر اینن که کی برن مریخ ...
ما ایرانی ها نهایت فکرمون اینه که کی بریم تایلند !
به سلامتی ما ایرانیا !

یکی از ترسناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که :
" یه برگه از کیفتون بیارید بیرون "
به سلامتیه بچه مدرسه ای ها

بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا "تومن" چون هم تو هستی توش، هم من

به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه...

به سلامتي اونايي كه دوسشون داريم و نميفهمن ... آخرشم دق ميدن مارو

صلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امروز امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!

بسلامتیه اون پسری که خواست آدم بشه
ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت . . .
همیشه پای یک زن در میان است !

به سلامتیه دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین.... چون یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم.....!

به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی.....خوابه....ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:خوب شد زنگ زدی....باید بیدار میشدم.

سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون شن.نه مث جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون شن.

به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#508 | Posted: 25 Oct 2011 07:52
"به من ربطی ندارد"


موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز
كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب
مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به
هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك
تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم
. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش
ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می
توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من
ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با
شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله
موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر
روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه
دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ،
ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك
مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد
، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن
صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را
فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به
خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :«
برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی
خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت
و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ،
میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ،
در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در
روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد
مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك
تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد
كه كاری به كار تله موش نداشتند!
*نتیجه ی اخلاقی* : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو
ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#509 | Posted: 25 Oct 2011 17:20
در ایران پسرهایی پیدا می شوند که اگر دختر موردعلاقه شان به خواستگاری آنها جواب منفی بدهد، یکی از این گزینه ها را انتخاب می کنند :
۱. اسیدپاشی ۲. قتل روی پل مدیریت ۳. تجاوز یا آدم ربایی ۴. اتاق تمساح ها

آن وقت توی چین ، پسری به اسم« چنگ کان » هست که بعد از شنیدن « نـــه » از دختری به اسم « ژائـــــــو » ، رفته تحقیق کرده و دیده او از عروسکی به شکل هویج در یک انیمیشن خیلی خوشش می آید .. بنابراین ...پنجاه دست لباس به شکل این عروسک هویجی (که ده هزار پوند برایش آب خورده) تهیه کرده و به تن خود و ۴۹ نفر از دوستانش پوشانده و با همین اکیپ و تیریپ ، رفته جلوی یک فروشگاهی و دوبــاره از « ژائو » خواستگاری کرده و البته موفق شده ..!

به نظر شما چرا پسرهای ایرانی در این جور مواقع دست به این جور ابتکارها نمی زنند ..؟
الف. چون هویج شدن به اندازه آن چهار گزینه اول، هیجان ندارد ..!؟
ب. چون در چین، دختر کم است و در ایران زیاد ..!؟
ج. چون منتظرند « ابتکار چینی » هم به بازار بیاید بروند بخرند ..!؟
د. چون خودشان هویجند ..!؟

چشـــماش ..

نگـــــــــاش ..

صـــــــداش ..

خــنده هاش

همه زیبایــــی ِ زندگــــــی ِ منـــه ,,,,
     
#510 | Posted: 25 Oct 2011 20:05
رییس فناوری بسیج: ۱۷ میلیون ایرانی عضو فیس بوک هستند

رییس فناوری سازمان بسیج دانش آموزی اعلام کرده است که ۱۷ میلیون ایرانی در وب سایت فیس بوک عضویت دارند و این در حالی است که این سایت در ایران فیلـتر است. وی گفته که فیلترینگ اینترنت کارایی ندارد.
بر اساس گزارشی که خبرگزاری فارس منتشر کرده است، مهدی جعفری روز دوشنبه در همایشی با عنوان «نهضت روشنگری»، فضای مجازی و اینترنت را در جامعه ایران تاثیرگذار خوانده و گفته است: «فضای مجازی به دلیل جهانی و فرامرزی بودن دارای خصوصیات مشترک با جنگ نرم است و در این نظام فیلترینگ نمی تواند کارایی داشته باشد.»
رییس سازمان بسیج دانشجویی با اشاره به آمار ۸۰۰ میلیونی کاربران وب سایت فیس بوک اظهار داشت: «در حال حاضر ۱۷ میلیون ایرانی در فیس بوک عضویت دارند و به نوعی در این سایت زندگی می کنند. این در حالی است که این سایت در ایران فیلـتر است.»
به گفته آقای جعفری، «آزادی ارتباطات و اطلاعات در فضای سایبری به گونه ای است که هیچ محدودیتی قادر نیست آن را کنترل کند.»
مقام های جمهوری اسلامی ایران در یک دهه گذشته و با فراگیر شدن استفاده از اینترنت در کشور محدودیت های شدیدی علیه سایت های فارسی زبان خارج از کشور و بسیاری از پایگاه های اینترنتی خارجی وضع کرده اند.
بر اساس گزارش های منتشره، بیش از پنج میلیون وب سایت در ایران فیلـتر شده اند و مسئولان جمهوری اسلامی در تلاش هستند تا با راه اندازی اینترنت ملی، راه های دسترسی به سایت های خارج از کشور را کاملا مسدود کنند.
مردادماه گذشته، وزیر کشور جمهوری اسلامی ایران، «فیس‌ بوک و ماهواره و چت اینترنتی» را از «مصادیق جنگ نرم» توصیف کرد.
محمد مصطفی نجار به اعضای کمیسیون امنیت اجتماعی مجلس گفت: « غرب با به ‌کارگیری صدها شبکه ماهواره ‌ای فارسی زبان و فضای مجازی اینترنت اعم از فیس‌ بوک و توییتر و رواج تفکر شیطان ‌پرستی، تمام توان خود را علیه جمهوری اسلامی ایران به کار می‌گیرد.»
ریس فناوری بسیج دانش آموزی در همایش «نهضت روشنگری» نیز با ادعای اینکه «بیش از ۳۰۰ هزار وب سایت به زبان فارسی علیه باورهای ملی و اعتقادی ما شبه ایجاد می کنند» اظهار عقیده کرد: «تضعیف اعتقادات و گسترش شبهات فکری در میان نسل جدید از مهمترین فعالیت های این وب سایت هاست.»
مهدی جعفری حضور جمهوری اسلامی ایران در فضای مجازی را در «حد صفر» دانسته و گفته است: «این در حالی است که بیش از دو میلیون وب سایت منهای ۱۸ سال در دنیای مجازی فعالیت دارند.»
به نظر می رسد که اشاره این فرمانده بسیج به سایت هایی است که مطالب، عکس ها و فیلم های «پورنو» منتشر می کنند.
در حال حاضر بسیاری از سایت هایی که مطالب و اخبار 30 یا 30 یا نگرش های متفاوت در حوزه دین را بازتاب می دهند و همچنین پایگاه های اینترنتی دارای محتوای «پورنو» در ایران فیلـتر شده اند.
ایران همچنین با فعالان عرصه اینترنت مقابله کرده و بر اساس ارزیابی سازمان گزارشگران بدون مرز، نام ایران در فهرست ۱۰ کشوری است که دشمن اینترنت به شمار می‌ روند و در حال حاضر ۱۱ نفر از فعالان فضای مجازی در ایران در زندان‌ به سر می ‌برند.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 51 از 52:  « پیشین  1  ...  49  50  51  52  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / ☻ A Fascinating Content | یه مطلب جالب بنویس☺ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites