تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

Daily Entries | روزنوشت ها

صفحه  صفحه 69 از 74:  « پیشین  1  ...  68  69  70  ...  74  پسین »  
#681 | Posted: 30 Nov 2016 23:58

1_
شاهد بوده ای
لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟
و آبی که پیش از آن
چه حریصانه و ابلهانه، می نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!
تو، آن تیغی!
تو، آن آبی!

من!
من، آن پرنده بودم . . .

""سید علی صالحی"""


2_
من!
من، آن پرنده بودم........

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#682 | Posted: 1 Dec 2016 03:51
ظهور کردم از مادر سادگی
سقوط کردم از کوه بی باکی
عبور کردم از رود ناراستی
گذر کردم از کوچه نامردان
هبوط کردم از ابر کذابان
سرود خواندم از دفتر مصیبت
رهبر سمفونی بینوایانم امروز،،،
""آوا""
گاهی باید عبور کرد سقوط کرد گذر کرد هبوط کرد فقط باید کرد،،،

‎به دنبال تولدی دیگر نیستم
‎من به نیروانا نخواهم رفت
‎من در ”آنجا بودن”نیستم
‎من از اشراق سخنی ندارم
‎ابرمرد خود را به دار آویختم
‎من از هستندگی نیست گشتم
‎من از "ترکیب" پندی نگرفتم
””آوا””
     
#683 | Posted: 3 Dec 2016 06:58
میرسد اجدادم به مشتی کاه در انبار
پدرم مرا داد به دست باد ناآرام
من از ازل حیران بودم در کویر
سنگسار باورهای تو شدم !
غلتان در خون خودم از درد...
تو غرق شهوتی از درد!
عریان میکنم این سینه های زندگی را
صدای سکوتم پیداست امروز،،،
حسرت لحظه های نافرجام
تیریست در خاطرات تاریکی ام،،،
""آوا""
نمیدانم به دنبال چه هستم فقط میدانم روزی باید میرفتم فقط میرفتم شاید بهترین درمان رفتنی ابدیست شاید !!!

‎به دنبال تولدی دیگر نیستم
‎من به نیروانا نخواهم رفت
‎من در ”آنجا بودن”نیستم
‎من از اشراق سخنی ندارم
‎ابرمرد خود را به دار آویختم
‎من از هستندگی نیست گشتم
‎من از "ترکیب" پندی نگرفتم
””آوا””
     
#684 | Posted: 4 Dec 2016 17:24
شاید زندگی رو بشه در سه مفهوم بیان کرد اولش صبر دومش خنثی و سومش شادی
در لحظات خوب شادی میکنی
در لحظات بد و دردناک باید صبر کنی
اما در لحظات خنثی باید چیکار کرد ؟؟،،اصلا تا الان لحظات خنثی داشتید ؟؟؟
من ذره ای هستم از بنیان خاک نادیده ام
من مسافر ابر سبکبار سیاست بوده ام
میزگردی از خوکها
نجس کردند لباس عمرم را!!!
""اوا""

‎به دنبال تولدی دیگر نیستم
‎من به نیروانا نخواهم رفت
‎من در ”آنجا بودن”نیستم
‎من از اشراق سخنی ندارم
‎ابرمرد خود را به دار آویختم
‎من از هستندگی نیست گشتم
‎من از "ترکیب" پندی نگرفتم
””آوا””
     
#685 | Posted: 6 Dec 2016 17:13
انگیزه و امید دو محرک زندگانی هستند انسان بدون این دو محرک یک مرده ی متحرک محسوب میشود در بدترین حالت نباید امید خود را از دست بدهیم این سخنی ساده است اما بسیار ظریف .

‎به دنبال تولدی دیگر نیستم
‎من به نیروانا نخواهم رفت
‎من در ”آنجا بودن”نیستم
‎من از اشراق سخنی ندارم
‎ابرمرد خود را به دار آویختم
‎من از هستندگی نیست گشتم
‎من از "ترکیب" پندی نگرفتم
””آوا””
     
#686 | Posted: 7 Dec 2016 13:01
هوا کاملا صاف و آفتابیه ..خیلی قشنگه .. ولی نمی دونم چرا یک حس برزخی دارم یه حسی که انگار ساعتهای آخر زندگیمه .. انگار می خوام با همه چی خداحافظی کنم .. تپش قلبم غیر عادی شده ..نفسم بالا نمیاد .. حس می کنم رشته های عصبی داره از پوستم می زنه بیرون .. رگهام داره می ترکه ... همه چی داره برام بیگانه میشه ..ما با این که می دونیم میهمان دنیاییم ولی بیشتروقتا طوری رفتار می کنیم که گویی دنیا خونه همیشگی ماست ... اما حالا یه حس رفتن دارم ... حس یک مهمونو دارم ... مهمونی که حس می کنه قبل از غروب امروز غروب می کنه ..
     
#687 | Posted: 10 Dec 2016 18:18




گاهی باید فراموش کرد .
فراموش که نه ، به فراموشی زد و فرار کرد !
فرار کرد از جنسیت ، تبعیض ها ی مغرضانه ، اجحاف های بی اساس ، نگاه های هرزه ، اذهان بیمار و متوهم و حتی آزادی ...
باید پنهان شد پس از فرار .
پنهان شدم ، پشت یک مونیتور و کیبرد
دیدم دم از آزادی زدند
آزادی نا مأنوس ...
در جامعه ای که اسید می پاشند بر صورت زنان ، چه توقعی از مجازی ؟!
دنیای واقعیست ، مردانگی واقعیست،اسید واقعیست ، می ریزند ، میسوزد ، آزادند .
دنیای مجازیست ، مردانگی مجازیست ، کلام و فکرتان مثل اسید است ، می ریزید ، می سوزانید و آزادید.
آزادی نا مأنوس ...
مرد ، مجازی و واقعی ندارد، مرد ، مرد است ! چه با اسید چه با متن ... می سوزاند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#688 | Posted: 10 Dec 2016 22:09
nazi220
رفــــیــــق

مـبـادا گـرفـتـه بـاشـی

کــه شـهـری را بـه نـمـاز آیـــات وا مــیــدارم


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#689 | Posted: 12 Dec 2016 00:06
اینی که الان دارم می نویسم شاید سالنوشت باشه شایدم شب نوشت .. یک سال پیش در چنین دقایق و درچنین لحظاتی خوابیده بودم .. هم در واقعیت و هم در حقیقت به خواب رفته بودم ..ساعتی دیگه باید از خواب پا می شدم و پاشدم .. یه حس تازه , یه حس قشنگ , یه هیجان .. نمی دونم لحظات چه جوری سپری می شدن ! وقتی از خونه اومدم بیرون سکوت و آرامش خاصی بر شب حاکم بود . چراغ های روشن و یکی که با چراغ قوه ای در سر مثل معدنچی ها داشت یه جای تنگ و تاریکو دید می زد منتها اون آدم سرش توی آشغالدونی بود تا آشغالهای باز یافتی رو پیدا کنه ... چقدر خوبه آدم وقتی یه راهی رو میره بدونه که انتهاش به خوشی ختم میشه بدونه که یکی انتظارشو می کشه .. بدونه که یکی قلبش به خاطرش می تپه ... چند ساعتی مونده بود تا برسم به همون جایی که باید می رسیدم و رسیدم .. کاش زمان برای ساعتی متوقف می شد تا من در اولین لحظه اولین دیدار می تونستم اون چیزی رو که هنوز نتونستم بخونم شاید از نگاه اون مقصودی که انتظارمو می کشید بخونم ..... ایــــــــــرانی
     
#690 | Posted: 17 Dec 2016 08:48
جاده ای بلند در انتظار توست
مسیر ناپیدا
سیگارت در دست
دود میکنی لحظه های رنج را...

‎به دنبال تولدی دیگر نیستم
‎من به نیروانا نخواهم رفت
‎من در ”آنجا بودن”نیستم
‎من از اشراق سخنی ندارم
‎ابرمرد خود را به دار آویختم
‎من از هستندگی نیست گشتم
‎من از "ترکیب" پندی نگرفتم
””آوا””
     
صفحه  صفحه 69 از 74:  « پیشین  1  ...  68  69  70  ...  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites