تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

داستانهای خانوادگی

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 2 Jun 2011 20:13
داستان »خـواهـر شـوهر

تلویزیون روشن بود و بازیگر زنی داشت گریه می‌کرد و دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد. از توی کوچه هر از چند دقیقه صدای ماشین یا موتوری می‌آمد که به سرعت رد می‌شد، سارا از توی اتاق صدا زد.
- اون میز اتو رو باز کن، اتو رو هم بزن به برق بیام لباسای فردات رو اتو بزنم.
- اووووه! چقدر کار! اگه بخوام بلند شم و میز اتو رو باز کنم و اتو رو بزنم به برق، خب خودم هم لباسا رو اتو می‌زنم سارا!
صدای حمید بود که با بی‌حوصلگی جواب می‌داد. سارا از توی اتاق بیرون آمد و گفت:
- حقته اتو نزنم برات تا رفتی سر کار همه فکر کنن با لباسات رفتی تو ماشین لباسشویی، تنبل!
حمید خندید و گفت: میگن یه معتاده ایستاده بود کنار خیابون داد زد تاکسی! تاکسی چند متر رفت جلو و ترمز کرد و ایستاد، معتاد گفت اوه! من می خواستم همونجا پیاده بشم!!
هر دو خندیدند، حمید کمی تنبل بود، خودش هم این را می‌دانست، برای همین همیشه می‌گفت: خدا در و تخته رو خودش جور می‌کنه، باز خوبه سارا تر و فرزه وگرنه بعد از شش ماه از ناپدید شدن ما می‌اومدن می‌دیدن هر دوی ما از گرسنگی مردیم و هیچ کدوم حالش رو نداشتیم بریم سر یخچال!
- داشتی می‌اومدی راه پله رو دیدی؟
- نه باز چی شده بود ؟
سارا پیراهن دکمه داری را با حوصله روی میز اتو پهن کرد و گفت:
- چی شده بود؟ معلومه دیگه ...
- تو رو خدا شروع نکن سارا، باز می‌خوای بگی سارینا و ساناز رو راه پله‌ها رو کثیف کردن و من باید برم تذکر بدم به مامانشون و از این حرفا؟ جون سارا امشب اصلا حوصله‌اش رو ندارم، خودم رو آماده کردم این سریال دلنوازان رو ببینم میگن خیلی باحاله!
- سریال! سریال! جومونگ تموم میشه فضانوردان شروع میشه، فضانوردان تموم میشه نود شروع میشه، نود تموم میشه دلنوازان شروع میشه، تو رو خدا بس کن حمید، دیگه از این آپارتمان، داره حالم به هم می‌خوره الان شش ماهه هی میگی صبر کن، خوب میشه، تذکر دادم، قول دادن، یه روز راه پله رو لجن می‌کنن، فرداش شیرابه زباله ریخته رو تموم پله‌ها، پس فرداش کفش‌ها لنگه به لنگه افتاده، حمید! من دیگه طاقتم طاق شده والا!
حمید مثل آدمی که این داستان را بارها شنیده باشد هیچ عکس‌العمل تندی از خودش نشان نداد و با تنبلی یک مار بوآ غلتی روی شکمش زد و همان طور درازکش رو به سارا گفت:
- حالا میگی چی شده؟ باز حرفت شده با مریلا؟
- نه! چه حرفی دارم با اون؟!
مریلا خواهر حمید بود که با شوهر و دو بچه‌اش در واحد بالایی زندگی می‌کردند، یعنی وقتی حمید و سارا می‌خواستند ازدواج کنند و حمید دنبال جایی برای اجاره بود، مریلا پیشنهاد داد یک ماهی عروسی‌شان را بیندازند عقب تا مستاجر طبقه پائینی برود و آنها بتوانند بیایند و جایشان را بگیرند.
- چه حرفی داری؟ والا سارا ما تو این شش ماه جز مریلا مگه حرفی داشتیم تو این خونه؟ چپ می‌ریم راست میایم مریلاست! اصلا می‌رم مسواک بزنم عکس خودم رو تو آینه می‌بینم یه دفعه میگم سلام مریلا!
- تیکه می‌ندازی حمید؟
حمید از جایش بلند شد و نشست و گفت:
- تیکه چیه؟ دروغ میگم؟ کلافه شدم دیگه. کاشکی دستم می‌شکست و اصلا نمی‌اومدم اینجا خونه اجاره کنم. حالا باز چی شده؟ میگی یا برم از مریلا بپرسم؟
سارا اتوبخار را کشید روی یقه لباس و چند بار فشار داد.
- صبح که تو رفتی من خواب بودم، یه دفعه با صدای در بیدار شدم، انگار کسی داشت در رو می‌شکست، آن چنان صدا بلند بود که وحشت کردم، فکر کردم اتفاقی افتاده، رفتم دیدم ساناز و سارینا پشت در ایستادن، میگم چی شده؟ میگن صبح بخیر زن‌دایی! سارینا رفته بود رو پله دوم ایستاده بود شعر می‌خوند، پاشو پاشو بهاره! عسل بساز دوباره، تنبل همیشه خوابه، جایش تو رختخوابه!! سرش داد زدم که مگه من زنبور عسلم؟ بدو برو خونه تون!
- خب بچه اس...
- حمید، طرفداری نکن...حوصله شون رو ندارم، چون خواهرزاده شماست، دلیل نداره هر کاری دلشون بخواد بکنن، تازه این هم نبود، دیدم ده دقیقه بعد باز دارن در می‌زنن، مریلا بود، اومده بود بپرسه چی شده؟ گفتم یعنی نمی‌دونی مریلا؟ قسم خورد نمی‌دونه، بهش گفتم، عذرخواهی کرد ولی وقتی داشت می‌رفت گفت همچین هم اول صبح نبوده ساراجون، ساعت نزدیک یازده است! دلم می‌خواست بگم آخه به تو چه که من تا ساعت چند می‌خوابم؟
سارا این را که گفت اتو را از برق کشید و رفت توی آشپرخانه و از همانجا کمی صدایش را بلندتر کرد تا حمید بشنود.
- خب تو باشی ناراحت نمی‌شی؟ اصلا به کسی مربوطه که من می‌خوابم یا شب زنده دارم؟
حمید مثل آدمی که خیالش راحت شده باشد بالش را دو تا کرد و گذاشت زیر سرش و گفت:
- همه‌اش همین بود؟ فکر کردم کار به قمه‌کشی رسیده، خواسته باهات یه شوخی کنه، اینقدر بزرگش نکن سارا! اعصابمون رو خورد نكن!
این حرف حمید انگار خیلی به کام سارا تلخ آمد که تند جواب داد.
- بزرگش می‌کنم؟ من بزرگش می‌کنم؟ هی طرفداری بکن از خواهرت، مظلوم گیر آوردی دیگه، معلومه باید از خواهرت طرفداری کنی...
این را گفت و از آشپزخانه بیرون آمد و رفت توی اتاقش. حمید کنترل تلویزیون را روی میز عسلی گذاشت و دستش را گذاشت روی پیشانی‌اش و در حالی که دلش می‌خواست بگوید قهر می‌کنی به جهنم که قهر می‌کنی! صدایش را ملایم کرد و گفت:
- سارا! سارایی! خانمم حالا مهم نیست صبح که پا میشی صبحانه درست می‌کنی یا نمی‌کنی.
هیچ جوابی از طرف سارا نیامد، حمید دلش می‌خواست سریال را ببیند، چند بار زیرلب به خودش بد و بیراه گفت که نونت نبود، آبت نبود، زن گرفتنت چی بود؟ حوصله منت‌کشی را نداشت، اما می‌دانست که اگر سارا قهر کند به دست آوردن دلش مکافات است و به قیمت یکی دو روز گرسنگی و بعد یک کادو و شاخه گل و این داستان‌ها خرج برمی‌دارد، برای همین از جایش بلند شد و به طرف اتاق سارا رفت ، دستگیره را چرخاند ولی در قفل بود، خودش را لوس کرد و گفت:
- شنگول! منگول! منم مامانتون، دستم رو از زیر در ببین، من آقا گرگه نیستم، مریلا خرسه هم نیستم!
تمام سعی‌اش را کرد ولی فایده نداشت، حوصله ادامه دادن هم نداشت، سریال شروع شده بود و از دور می‌توانست دنبال کند.
- سارا! خانمم! بیا بیرون دیگه، بابا من عصبانی بودم یه چیزی گفتم، عذر می‌خوام دیگه، قبول دارم سارینا و ساناز خیلی شلوغن، بابا و مامان خودشون رو هم ذله کردن، من جای تو بودم صبح یا یکیشیون رو خورده بودم یا جفتشون رو از طبقه دو اندخته بودم تو کوچه! باز تو خانمی کردی فقط گفتی مگه من زنبورعسلم! راست میگی تو خیلی باشی یه پروانه کوچولویی!
خودش هم داشت حالش به هم می‌خورد از شوخی‌های بی‌مزه‌ای که می‌کرد ولی چاره‌ای نداشت، مردد بود برود بالا و با مریلا حرف بزند، مریلا اصلا اخلاق دعوا یا تیکه اندختن نداشت، ولی سارا به او حساس شده بود، حتی یکی دو بار گفته بود جون به جونش کنن خواهرشوهره! این حرف را به شکلی زده بود كه انگار حکایت تام و جری است و تا قیام قیامت چاره‌ای جز جروبحث و دعوا ندارند! یکی دوبار سارا حسابی حمید را تحریک کرده بود او هم رفته بود پیش مریلا تا حرف بزند.
- ببین داداشی! ناراحت نشو، سارا هنوز خیلی بچه اس، تحت تاثیر این و اونه، مردم چی می‌دونن فکر می‌کنن من صبح تا شب تلسکوپ دستم می‌گیرم و زندگی شما رو می‌پام و هی به سارا ارد می‌دم، می‌بینی که این دوتا وروجک زندگی رو از خودم هم گرفتن، یعنی فرصت ندارم به زندگی خودم برسم چه برسه به این که تو زندگی شما سرک بکشم، من اگه روز اول اصرار داشتم شما بیاید اینجا خونه بگیرید واسه این بود كه گفتم تو می‌ری سر کار، زنت جوونه، از صبح تا شب، تنها می‌مونه تو خونه کلافه می‌شه، میاد می‌ریم، دوست می‌شیم هم واسه من خوبه هم واسه اون، از اون طرف هم خدا بیامرز بابام چقدر حساس بود که من و تو دور نشیم از هم، همیشه واسه هم بمونیم، فکر کردم این جوری بهتره. اما قدیمی‌ها راست گفتن انگار، دوری و دوستی بهتره! آدم احترام و عزتش سرجاش می‌مونه.
حق با مریلا بود، سارا خیلی زود تحت‌تاثیر قرار می‌‌گرفت، مثلا روزهایی که آرایشگاه می‌رفت شبش حتما یک جروبحثی راه می‌انداخت، یا وقتی عروسی یکی از فامیل‌هایش می‌رفت یا چند روزی خانه مادرش می‌ماند و با دختردایی و دخترعمو و ... رفت‌وآمد می‌کرد.
سارا در را باز نکرد و حمید هم شب جلوی تلویزیون خوابید و صبح با بی‌حوصلگی سر کار رفت.




چهار روز بعد
- چی؟...... جدی می‌گی؟ .........کی؟....... الان کجائید؟.. الان خودم رو می‌رسونم.
حمید این جملات را بریده‌بریده گفت و بعد رو کرد به همکارش آقای هاشمی که او را داشت با تعجب نگاه می‌کرد:
- سینا دم دستت یه خرده پول داری دستی بهم بدی؟
- چی شده؟ چقدی می‌خوای؟
- هر چی داری بده، خانمم و خواهرم بستری شدن، نمی‌دونم چرا!
سینا پول‌هایش را داد به حمید.
- برام سینا مرخصی رد کن!
این را گفت و خیلی سریع رفت توی پارکینگ و سوار ماشینش شد، تمام طول راه داشت فکر می‌کرد که چه اتفاقی افتاده است، چرا سارا از تراس افتاده پائین؟ چرا مریلا بستری است؟ نکند با هم دعوا کرده‌اند؟ این موضوع مثل خوره افتاده بود به جانش، حتی جرات نکرده بود از حاج‌آقا فرهادی همسایه‌شان که از توی بیمارستان تماس گرفته بود ماجرا را بپرسد، چه آبروریزی بدی! حاج‌آقا گفته بود حال هردویشان خوب است و مشکلی ندارند. حمید اصلا متوجه نشد مسافت یک ساعته تا بیمارستان را چطور رانندگی کرده است، چند باری چیزی نمانده بود تصادف کند. از پرستار سوالی پرسید و او با دست به اتاق 245 که ته راهرو دست راست بود اشاره کرد. حمید دوان‌دوان خودش را رساند جلوی اتاق، خیس عرق بود و ذهنش پر از سوال، تقریبا ایمان داشت که دعوای‌شان شده است و حتما همدیگر را هل داده‌اند و از این داستان‌ها!
دستگیره در را چرخاند، مریلا سرمی توی دستش بود و سرش را چرخاند و لبخند کم‌رنگی زد. به نظر صحیح و سالم می‌آمد، حمید مثل کسی که او را مقصر بداند از کنارش رد شد و آن طرف‌تر روی تخت دم پنجره سارا را دید که دراز کشیده بود، تمام دور سرش باندپیچی بود، دست راستش توی گچ بود. چانه‌اش به کبودی می‌زد. دلش هری ریخت پائین. تازه دیشب آشتی کرده بودند و حالا او را روی تخت بیمارستان می‌دید. چشم‌هایش بسته بود. خیلی سریع برگشت طرف مریلا و گفت:
- چی شده؟ دعواتون شده؟ خجالت نکشیدید؟
مریلا آرام لبخندی زد و انگشت اشاره‌اش را گذاشت جلوی بینی‌اش و گفت:
- آروم باش، دعوا چیه! نکنه فکر کردی من سارا رو از تراس انداختم پائین ؟ اشتباه می‌کنی اون منو انداخت پائین!!
این را گفت و دوباره لبخند زد.
- مسخره‌بازی درنیار مریلا، بگو چی شده؟ سارا الان حالش چطوره؟
- هیچی نشده، خدا رو شکر، حالش خوبه، همه نگران بودیم که سرش صدمه دیده باشه ولی شانس آورد افتاد وسط باغچه، عکس گرفتن چیزی نشده، دست راستش ترک برداشته و سرش کمی شکاف برداشته، آخه موقعی که داشته می‌افتاده سرش گرفته به شاخه درخت و شکافته، خون زیادی ازش رفته بود، شکر خدا به موقع رسیدیم بیمارستان.
- واسه چی؟ واسه چی افتاده؟ بحثتون سر چی بود؟
- بحث چیه دیوونه! یادت نیست صاحب‌خونه بهت گفت اگه بچه‌دارین میله‌های تراس رو بدین جوش بزنن، یکی دو تاش لق می‌زنه؟ سارا رفته تو تراس لباس پهن کنه، حواسش نبود تکیه داده افتاده پائین، برو خدا رو شکر کن، خدا خواست بیفته تو باغچه، چند سانتیمتر اینورتر بود الان باید برات دنبال یه زن تازه می‌گشتم!
این را با شوخی و شیطنتت همیشگی‌اش گفت و لبخند زد، رنگش پریده بود و انگار با هر قطره‌ای از سرم که وارد رگ‌های کمرنگ دستش می‌شد دوباره جان می‌گرفت. حمید هنوز گیج بود.
- حالا اون افتاد تو چرا بستری شدی؟!
مریلا خندید و گفت:
- نمی‌دونی عروس و خواهرشوهر دو روح هستند تو یه بدن؟! شاعر میگه عروس و خواهرشوهر اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند! من تو اتاق بودم که یه دفع صدای جیغش رو شنیدم، از تو تراس دیدم سارا افتاده وسط باغچه، هول کردم فوری اومدم پائین، خون از سرش داشت می‌زد بیرون، نمی‌دونم چطور و با کمک کی گذاشتمش تو ماشین و آوردمش بیمارستان، فکر کنم اثرات سریال پرستاران باشه، من و این همه جون سختی؟! آوردیمش اینجا خون می‌خواست من هم رفتم گفتم یه بیست لیتری هدیه می‌کنم به عروس گلمون! چشمت روز بد نبینه، خون دادن همانا و بیهوشی همان! فکر کنم بعدش سه بیست‌لیتری بهم خون تزریق کردن تا به هوش اومدم! تمام مدت به هوش بود، فقط ترسیده و شوکه شده بود، تو راه هی منو نگاه می‌کرد می‌گفت مریلا من می‌میرم!!! الان تازه خوابیده. آروم باش بیدارش نکنی.
سارا خواست از جایش تکان بخورد که نتوانست و آخ کوتاهی گفت:
- تکون نخور عزیزم.
این را حمید گفت و رفت کمکش کرد تا بالش را زیر سرش جابجا کند، دهانش خشک شده بود، اما برق زندگی توی چشم‌هایش بود.
- چطوری زنبورعسل؟
حمید این را گفت و سارا که انگار این داستان یادش آمده بود با شرمندگی لبخند کم‌رمقی زد.
     
#22 | Posted: 2 Jun 2011 20:16
خانواده ای که روز جهانی اهدای خون برایشان روز ویژه ای است

داستان خانواده «برایس»

درست هفته سی و دومی که من دوقلوهایم را حامله بودم، با تشخیص پره کلامپسی در بیمارستان بستری شدم. پس از انجام اقدامات تشخیصی پزشکم خبری را به ما داد که در تمام طول بارداری از شنیدنش می ترسیدیم. دوقلوهای ما حالا دچار سندرم انتقال خون دوقلوها شده بودند (TTTS , twin to twin transfusion syndrome).

TTTS بیماری ای است که در آن اتصالات عروق خونی غیر طبیعی جفتی میان دوقلوهای تک تخمکی ایجاد شده و در اثر آن جریان خون به طور غیر طبیعی از یک قل به قل انتقال یافته و می تواند خطرات بسیار جدی ای را برای حیات و سلامت آن ها ایجاد کند.

صبح روز دوشنبه، چهاردهم «ژوئن» بود که آن ها متولد شدند، آن هم با یک عمل سزارین اورژانسی. «اوا» در ساعت 8:45 دقیقه با 2 کیلو و پنجاه گرم وزن و «اونا» در ساعت 8:51 دقیقه و یک کیلو و سیصد و پنجاه گرم وزن. هر دوی آن ها بسیار بدحال بودند و البته که به کمک های فوری پزشکی نیاز داشتند.

خود من نیز وضع و حال بهتری نداشتم. پس از زایمان خون زیادی را از دست داده بودم و نیازمند چندین واحد خون بودم. در حقیقت در تمام طول مدت بستری در ICU چیزی را متوجه نمی شدم و تازه ساعت 4 بعد از ظهر بود که از خواب برخواستم و یادم آمد حالا مادر دو دختر کوچک هستم. همان موقع بود که همسرم «برندان» مرا از وضعیت آن ها با خبر کرد. «اوا» با آن که در مرز سکته و با یک نارسایی قلبی خفیف متولد شده بود، حالا اینتوبه و از نظر نشانه های حیاتی پایدار بود. «اوا» خون بسیار زیادی را از جفت دریافت کرده بود و برعکس او، «اونا» آن قدر کم خون گرفته بود که میزان هموگلوبینش به کمتر از 5 رسیده بود. «اونا» تا آن موقع یک بار خون دریافت کرده بود، اما برای زنده ماندن دوباره نیاز به انتقال خون داشت.

«اونا» در طول هفته های بعد باز هم انتقال خون را تجربه کرد و با کمک مراقبت های بسیار عالی بیمارستانی، هر دوی آن ها به ترتیب در تاریخ های 31 ژوئن و 15 جولای به خانه برگشتند. با این وجود «اونا» هنوز بسیار کم خون و ناخوش احوال بود. او بسیار خواب آلوده و کم اشتها شده بود. ما نگران بودیم که او باز هم به انتقال خون نیاز پیدا کند و البته طولی نکشید که این نگرانی رنگ واقعیت به خود بگیرد. «اونا» به طور ناگهانی از تخت به زمین خورد و سرش شکت. تمام ملحفه را خون گرفته بود و این بدترین لحظه تمام زندگی ما بود. او را به بیمارستان رساندیم و البته که باز هم انتقال به موقع خون، او را نجات داد.

انتقالی که دوباره سلامتی را به او هدیه داد. بعد از این، نه من و نه خانواده من نیازی به انتقال خون پیدا نکرده ایم اما همه ما به شکلی بسیار عمیق مدیون همه آن اهدا کننده های گمنام خون هستیم که زندگی را دوباره به ما بازگرداندند. هنوز هم برای من حیرت آور است که روز تولد «اوا» و «اونا» ی من با روز جهانی انتقال خون هم زمان است.
     
#23 | Posted: 9 Oct 2011 18:46
داستان خانوادگی ساروی کیجا

پدر و دختر هر روز عصر لالا می‌کنند : دختره توی مهد تا ساعت 30/15 می‌خوابه و پدره هر ساعتی برسه خونه داره از گرسنگی هلاک می‌شه و همین که آخرین لقمه از دریچه‌ی اتصال مری به معده رد شد ، زنگ خوابش به صدا درمیاد .

تو اما از وقتی که خیلی خیلی کوچولو بودی ، به لطف مامی‌ات که عقیده داشت ساعات عصر مال خود آدمه و هر کاری می‌تونه بکنه –مثلا بخوابه- به شرطی که مزاحم استراحت دیگران نشه ، از خواب عصر گریزان بودی و اون دو سه ساعت سکوت و تنهایی رو با دنیا عوض نمی‌کردی . حالا دیگه اگه روزی پیش بیاد که عصر بخوابی ، آی سردرد می‌گیری .. آی سردرد می‌گیری ...

روزهایی که هر سه تاتون خونه هستین اوضاع یک کمی فرق می‌کنه و پدر و دختر دچار یکی از این دو وضعیت متفاوت می‌شن :

1- بعد از ناهار ، در حالی که هنوز حتا یک قاشق به آشپزخونه برده نشده ، پدره به دختره می‌گه بیا بریم با هم استراحت کنیم ، دوتایی یه جایی که در اون لحظه حس کنند بهترین جاست –مثلا درست جلوی کامپیوتر ، یا درست جلوی تلویزیون ، یا وسط آشپزخونه- دو تا بالش می‌گذارند و ولو می‌شن . دختره به پدره می‌گه برام داستان ایکس رو بگو ، این ایکس می‌تونه زیبای خفته ، سیندرلای 1 ، سیندرلای 2 ، غول و نجار ، پوکوهانتس ، جوجه اردک زشت یا بامبی باشه ، اما قطعا سفیدبرفی نیست . بعد از یک نمایش طولانی از قصه‌ی ایکس ، که توام با انواع تقلید صداها و خنده‌های جادوگری و نعره‌های هیولایی و صد البته بوسه‌های شاهزاده‌ای است ، دوتایی بی‌هوش می‌شن تااااااااااااااااااااااااااااااااااا .... بعله ، تا ساعت 19 ، یا بیشتر ، بسته به این که تو چقدر طاقت بیاری و تا کی چراغ‌ها رو خاموش و خونه رو ساکت نگه داری .

2- بعد از ناهار ، در حالی که هنوز حتا یک قاشق به آشپزخونه برده نشده ، دختره به پدره می‌گه بیا با هم بازی کنیم ، دوتایی هال رو زمین بازی فرض می‌کنند ، و یک کارتن لگو رو ولو می‌کنند روی زمین ، یا دست هم رو می‌گیرن و از سر تا ته خونه رو در حالی که دارند هانچی‌کوچه .. هانچی‌کوچه .. ها .. می‌خونند یورتمه می‌رن ، یا دختره می‌ره روی دوش پدره و فیل‌سواری می‌کنند و تمام خونه پر می‌شه از صدای فیل ، یا تصمیم می‌گیرن کاردستی درست کنند و درست وسط هال یک کیلومتر مربع خورده کاغذ و چسب و پولک و مقوای رنگی و ... می‌ریزن ، یا دیگه در بهترین حالت نقاشی می‌کشند ، که چون همواره کار نقاشی‌شون به رنگ کردن تمام بدن هم‌دیگه ختم می‌شه ، کار خودشون هم به حمام ختم می‌شه .

و تو ، در حالت اول محکومی که 5 یا 6 ساعت بی‌صدا و ساکت بمونی ، بسته به جای خواب اون‌ها بری پای کامپیوتر یا تلویزیون تماشا کنی ، یا کتاب بخونی ، و یا سه هزار مدل لیست برای کارهای نکرده ، کارهای در دست اقدام ، خریدهای فوری ، خریدهای غیر ضروری ، کسانی که باید دعوت بشن ، جاهایی که باید کادو ببرید ، تلفن‌هایی که باید بزنی ، تمیزکاری‌هایی که باید انجام بشه و وسایلی که به تعمیر یا تغییر نیاز دارند بنویسی . در حالت دوم هایپراکتیویته‌ی اون‌ها روی تو هم اثر می‌ذاره ، و در حالی که بی‌وقفه داری حرف می‌زنی و تمام موضوع‌هایی رو که در طول هفته یادت رفته بگی برای قهرمان تعریف می‌کنی ، یه عااااااااااااالمه کار آشپزخونه‌ای هم انجام می‌دی ، مثلا یهو سه جور غذا درست می‌کنی ، یا می‌زنه به سرت و نصف آشپزخونه رو به سبک شب عید می‌تکونی .

حالا ببینیم شبش چه اتفاقی می‌افته :

در حالت اول ، تو چنان در رخوت و سکوتت رسوب کرده‌ای که ساعت 9 شب خوابت می‌گیره . اون‌ها هم که تازه دو ساعته بیدار شده‌اند ، یه جوری می‌گن می‌خواهی بخوابی ؟؟ که انگار دارند به یه مرغ کرچ نگاه می‌کنند . بعد پدره چای دم می‌کنه یا شربت درست می‌کنه ، دختره هی برات تعریف می‌کنه که توی مهد آیدا این رو گفته و روژان اون رو گفته و خلاصه به هر قیمتی هست می‌خوان بیدار نگهت دارند ، تا این که خواب دیوونه‌ات می‌کنه و دو تا داد سر هر کدوم می‌زنی ، پدره به دختره می‌گه مامان خوابش میاد ، بیا پیش من بذار مامان بخوابه . و تو می‌خوابی و نمی‌دونی اون‌ها چه ساعتی از خستگی غش می‌کنند .

در حالت دوم ، گریه‌ها و بهانه‌گیری‌های دختره از ساعت 7 غروب شروع می‌شه ، پدره هم از ساعت 8 دیگه از جاش تکون نمی‌خوره ، جلوی تلویزیون چرت می‌زنه و تا بهش می‌گی خب برو بخواب ، می‌گه دارم گوش می‌کنم ، فقط چشمام خسته است ... بالاخره ساعت 9 دختره بی‌هوش می‌شه ، و ساعت 10 به زور پدره رو می‌فرستی بخوابه .

حالا ..

در یکی از شب‌های آخر هفته‌ی گذشته که حالت دوم اتفاق افتاده ، تو هم دچار بی‌خوابی می‌شی !!!!!

اول برنامه‌ی wohnen nach wunsch رو از شبکه‌ی vox می‌بینی ، بعد می‌ری شبکه‌ی RTL برنامه‌ی die super nani رو می‌بینی . ساعت تازه می‌شه یک ربع به 11 . از شانس خوبت RTL یه برنامه‌ی ویژه از 4 wonden پخش می‌کنه ، اون رو هم با تمام آگهی‌های وسطش می‌بینی ، ساعت می‌شه 12 . یک فیلم نصفه نیمه توی mbc می‌بینی ، که این قدر جنازه و تصادف و قتل توش داره اعصابت می‌ریزه به هم . می‌ری سر یخچال ، می‌بینی وسایل یه جوری چیده شده که دست به هرچی بزنی کل محتویات یخچال اومده روی زمین !! برای بار سوم می‌ری دستشویی ، اون‌جا کتاب صد سال تنهایی مارکز رو داری که برای بار nام بخونی ، می‌نشینی به خوندن و می‌رسی به خواستگاری آئورلیانو از رمدیوس و چون تا ته کتاب رو حفظی و الان هم نیمه‌شبه و بی‌خوابی زده به سرت ، حوصله‌ات سر می‌ره و میای بیرون .

و بالاخره می‌ری که بخوابی .

پوووووووووووووف . قهرمان چنان خرو پفی می‌کنه که انگار در تمام عالم بشریت صدای دیگه‌ای وجود نداره . خدایا ، این بشر هرگز این جوری نبود ، چشه امشب . بیدارش می‌کنی آب بخوره ، غلت بزنه ، بالشش رو مرتب کنه ، می‌گه تو تازه اومدی بخوابی ؟؟ ساعت 30/1 است ، می‌گی نه بابا ، من خیلی وقته می‌خوام بخوابم ، تو خروپف می‌کنی نمی‌تونم . قهرمان می‌خوابه ، دیگه صدایی نیست ، هی فکر می‌کنی ، هی فکر می‌کنی ، بالاخره راه حل رو کشف می‌کنی : و خداوند mp3 player را آفرید !!

به یاد ایام نوجوانی که گوشی واکمن رو می‌گذاشتی توی گوش و می‌خوابیدی ، می‌ری سراغش و توی تاریکی کورمال کورمال اون رو از توی کتابخونه کشف و استخراج می‌کنی . یادته که تمام این هفته قهرمان اون رو با خودش برده بوده و بنابراین آهنگ‌هاش الان یا شجریان و بنان و از این جور چیزهای سنتیه ، یا چایکوفسکی و موتزارت و باخ و از این بند و بساط‌های کلاسیک . نه تنها «یا تو یا هیچ کس دیگه» توش نیست ، که حتا «با تو زلال می‌شوم» هم توش پیدا نمی‌شه . تصمیم می‌گیری صاف بری سراغ رادیو ، پس چشه این ، چرا هی خاموش می‌شه ، چرا درست کار نمی‌کنه ، می‌فرمایدBattery low !! ای کوفت ، ای مرض ، ای درد بی‌درمون ...

می‌ری جلوی پنجره‌ی آشپزخونه ، پات می‌خوره به یه چیزی و پرت می‌شه : عروسک شرک دختره است ، می‌خوره به یه چیزی و عین ناقوس صدا می‌ده : سرشب زودپز رو گذاشته بودی روی زمین . قهرمان می‌گه چیه عین یهودی سرگردان توی خونه می‌چرخی ؟؟ می‌گی سردرد دارم ، خوابم نمی‌بره . می‌گه بیام بهت قرص بدم ؟؟ نمی‌گی امروز رفته‌ام داروخونه اما باز یادم رفته استامینوفن بخرم ، نمی‌گی الان بیش از یک ماهه جز بروفن هیچ مسکنی توی خونه ندارین ، نمی‌گی داروهایی رو که پنج‌شنبه‌ی پیش دکتر برای معده‌دردت داده اصلا نخورده‌ای ، نمی‌گی پماد تتراسایکلین برای گوش دختره نخریده‌ای ، می‌گی نه ، خودم برمی‌دارم !!

ساعت نزدیک 3 صبحه . تو هم نزدیک مرز دیوانگی هستی . کم‌کم داری به این فکر می‌کنی که یه دکتر آشنا پیدا کنی یک ماه تو رو توی بیمارستان بستری کنه که واسه‌ی خودت تنها باشی . فکر می‌کنی اگه بهت فقط سرم وصل کنند و غذا ندن چقذه لاغر می‌شی . فکر می‌کنی نوت‌بوک داشتن واسه‌ی توی بیمارستان خیلی خوبه‌ها ، پول جمع کنم یکی بخرم ، فکر می‌کنی تنها مورد برای این مدت بستری ناراحتی اعصابه ، فکر می‌کنی بعد همه می‌گن فلانی دیوانه شده ، نمی‌دونن می‌خواسته‌ای لاغر بشی .

تصمیم می‌گیری بری پای کامپیوتر . عزمت رو جزم و چراغ رو روشن می‌کنی ، که می‌بینی صندلی نیست . دختره پیش از خواب لج کرده کارتون باربی و جادوی اسب بالدار رو توی کامپیوتر ببینه ، جایی که اولی غوله ، آنیکا و شیبر رو انداخته توی قابلمه که ناهارش بشن ، هیجان‌زده شده و روی صندلی جیش کرده !!!!

اما جیش که سهله ، پی‌پی هم نمی‌تونه در عزم جزم تو خللی وارد کنه ، می‌ری صندلی میاری و به ضرب و زور از در ردش می‌کنی ، جوری که تاب دختره که به در اتاق وصله یهو نخوره به در و دیوار و صندلی و صدای تمام عالم دربیاد . کامپیوتر رو روشن می‌کنی . یهو یه صدای صاف و سرحال از پشت سرت می‌گه سلام صبح به خیر !!! می‌گی مامانی هنوز شبه ، برو بخواب ، می‌گه پس چرا کامپیوتر روشنه ، چرا شما بیدارین ، می‌گی من یه کاری دارم باید انجام بدم ، تو برو بخواب ، می‌گه من شیر می‌خوام ، شیر رو می‌خوره ، بغض می‌کنه که بیاین پیش من بخوابین ، نه دیگه ، قربانت ، این یکی رو پایه نیستی ، می‌بری‌اش پیش پدره و می‌گی پیش بابایی بخواب ، خوشبختانه زود خوابش می‌بره .

بالاخره موفق می‌شی یه خاکی به سرت بریزی و از سرگردونی نیمه‌شبی‌ات خلاص بشی . صدای دل‌انگیز مودم رو می‌شنوی که داره تو رو به دنیای متمدن وصل می‌کنه . نفس عمیقی می‌کشی و ...

قهرمان از پشت سرت می‌گه : خب عزیز من ، می‌خواستی آن‌لاین شی از همون اول می‌نشستی پای کامپیوتر دیگه ، این همه برنامه‌ی مورد علاقه‌ام رو ببینم و خروپف می‌کنی و سردرد دارم و خوابم نمیاد نداشت که ... پاشو بیا بخواب مریض می‌شی‌ها .
..
     
#24 | Posted: 9 Oct 2011 18:48
پادشاهی که 4 همسر داشت

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد ، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر دوم پادشاه ، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد. روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."

پادشاهی که 4 همسر داشت

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد ، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر دوم پادشاه ، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد. روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."


بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت " من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ، آیا با من همراه می شوی ؟" او جواب داد " به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت.جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت" در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا توبا من همراه می شوی؟" او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی . اکنون در حال مرگ هستم . آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم ، در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم ، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم." جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند،" من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقی نمی کند به کجا روی ، با تو می آیم."

پادشاه نگاهی انداخت ،همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت : ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.

در حقیقت ، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم ، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است. همین حالا احیائش کنید ، بهبود سازید و مراقبتش كنید.
     
#25 | Posted: 9 Oct 2011 18:52
گل سرخی برای محبوبم


" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی

انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" .

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری

با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم

عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه

نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی

حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت

باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو

مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت

بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما 7

چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی

داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی

زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.

اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به

آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک

تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود.

زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی

چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی

شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق

به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به

نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود

تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی

من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما

چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می

توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای

معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی

ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"


تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی

مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.


به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟
     
#26 | Posted: 9 Nov 2011 15:39
عاشقی

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی
چون صدای تو گیراست
چون جذاب و دوست داشتنی هستی
چون باملاحظه و بافکر هستی
چون به من توجه و محبت می کنی
تو را به خاطر لبخندت دوست دارم
به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :
عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم
دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟
نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم
۲
بغض كرده و ناراحت دستهای مادر را لای انگشتانش گرفته بود و می گفت : "ای كاش من جای تو بودم..." برخلاف پدر، مادر تبسم كرد و گفت : "این حرفها چیه مرد؟ دكترها گاهی اوقات اشتباه می كنند ... مطمئن باش - برخلاف تشخیص دكترها كه گفتند فقط شش ماه زنده ای- تا شصت سال دیگه می مونم." و پدر با لحنی غمگین گفت : "اگر برای تو اتفاقی بیفته، من یك دقیقه هم زنده نمی مونم."

پسر یازده ساله كه اینها را می شنید، اگر چه برای مادرش ناراحت بود، اما از باوفا بودن پدرش شادمان بود...

پسرك (كه حالا با مادر بزرگش زندگی می كرد) روبروی عكس مادر خدا بیامرزش نشست و گفت : "مامانی بابا دروغگو بود" آن سوی شهر، پدر كه درست دو روز بعد از چهلم تجدید فراش كرده بود، با زن جوان جدیدش خوش بود.

در این قمار عشق ؛ به خود بیش از تو بد کردم.
     
#27 | Posted: 9 Nov 2011 15:42
او را تازه آورده بودند ...
شاداب و سر حال بود ، سرخ رنگ ، گل های دیگر مغازه کوچک گل فروش به او حسودی می کردند !
ازش پرسیدند : از کجا آمدی که اینقدر زیبایی ؟
او گلویی صاف کرد و گفت : من به دست باغبانی ماهر بزرگ شدم ، لحظه ای که مرا می چید می گفت آنقدر زیبایی که حتما تو را برای عشق می خرند !
گل های دیگر غرق رویا بودند ...
- گلدان پیر گوشه ی مغازه با صدایی ضعیف گفت :
" چنین خوشبین نباش گل جوان .. "

بی اهمیت بودند به حرفش ... !

ساعتی بعد ، دختر جوانی زیبا رو به مغازه آمد، لباسی شیک و مشکی ، کفش هایی با پاشنه های بلند ... برای عشقش می خواست گل بخرد ! همه می دانستند او را انتخاب می کند ! همین هم شد !
موقع بیرون رفتن از مغازه او به گلدان پیر نگاهی تمسخر آمیز کرد ... گلدان پیر انگار چیزی می دانست، که دیگران نمی دانستند ...!

از شهر خارج شدند ،به باغی زیبا رسیدند ، فضای سنگینی بود ، گل سرخ سخت نفس می کشید ، انگار گلویش را فشار می دادند !
کفش های دخترک را دنبال می کرد روی سنگ های سفید و سیاه آن باغ بزرگ که راه می رفت !

دخترک ایستاد ، سلام کرد ، گل را روی سنگی سفید رنگ گذاشت ، ساعت ها گریه کرد و حرف زد ! زمان دیگر اجازه ماندن به دخترک نمی داد ، گل را برداشت و روی سنگی که عکس پسری روی آن تراشیده شده بود پر پر کرد !
گل ، هنگام پر پر شدن متنی را روی سنگ قبر پسر جوان خواند :
" ای گل گمان نکن به جشن می روی ، شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند .. "

گلدان پیر مغازه هم ، آن شب خشک شد ، بی صدا ، با رازی که در سینه داشت !

در این قمار عشق ؛ به خود بیش از تو بد کردم.
     
#28 | Posted: 8 Feb 2012 09:12




آزمایش وفاداری شوهر

همه چیز از یک فکر احمقانه شروع شد. ویرم گرفته بود میزان عشق شوهرم جواد را نسبت به خودم بسنجم.

هر چند مطمئن بودم او شوهر وفاداری است و تحت تأثیر وسوسه‌های شیطانی بعضی از زنان قرار نمی‌گیرد. من 7 سال پیش با جواد در یک شرکت کار می‌کردیم که به هم دل بستیم و با گذشت چند سال از آشنایی‌مان زندگی مشترکمان را عاشقانه شروع کردیم.

یک روز در جمع دوستانم، همه از وفاداری شوهران‌شان گفتند و من که «ویار» آزمایش شوهرم به سرم زده بود گفتم:« حاضرم شرط ببندم که جواد هرگز به دام هوس نمی‌افتد.» همه دوستان خندیدند و یکی‌شان پرسید: چطور می‌خواهی ثابت کنی مریم‌جان؟ گفتم: شماره تلفن جواد را به تو می‌دهم، می‌توانی امتحانش کنی. از همان شب ارسال پیامک‌های دوستم زهره به شوهرم شروع شد تا اینکه با گذشت دو هفته جواد هم جواب پیامک‌ها را داد. دوستم تا مدتی گزارش پیامک‌هایی را که بین‌شان رد و بدل می‌شد، به من می‌داد تا این ارتباط قطع شد و در عوض متوجه شدم شوهرم شب‌ها دیر به خانه می‌آید و رفتار مشکوکی پیدا کرده است.

دوستم می‌گفت: من دیگر به این ماجرا کاری ندارم و درگیر درس‌های دانشگاه شده‌ام. اما من این حرف را باور نداشتم و می‌دانستم زیر کاسه نیم‌کاسه‌ای هست.

برای اطمینان خاطر یک روز با اتومبیل کرایه‌ای ماشین شوهرم را از دم در شرکت تعقیب کردم تا دیدم وارد خانه‌ای شد و ساعتی بعد او را دیدم که همراه با دوستم زهره سوار بر اتومبیل از آن خانه بیرون آمدند. احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد. ضمن پرس‌وجو از زن همسایه فهمیدم آنها به تازگی با هم ازدواج موقت کرده‌اند.

من به این ترتیب شوهرم را از دست دادم و حالا غمگین و دل شکسته در عزلت تنهایی زندگی می‌کنم. در اثر اندوه، دچار سکته شده‌ام و یک طرف بدنم لمس شده است. هر روز خودم را سرزنش می‌کنم و می‌گویم: این من بودم که کانون خوشبختی‌ام را به باد دادم و افسوس که بازگشت به گذشته غیرممکن است.


این حرکات کودکانه

بعضی اوقات مشاهده می‌شود که زن یا شوهری به فکر امتحان وفاداری همسر خود می‌افتد که البته این موضوع در میان بانوان بیشتر از مردان است. در این ماجرا یک زن بعد از سه سال ازدواج به فکر آزمون شوهرش می‌افتد و یکی از همکارانش را وادار می‌کند که شوهرش را امتحان کند که بعد از امتحان بالاخره مرد رفوزه می‌شود چراکه هر انسان در معرض خطا و لغزش قرار دارد مگر اینکه دارای ایمان قوی و روابط عاطفی محکمی باشد. در اینجا از همسران جوان درخواست می‌کنم که اگر ازدواج کرده‌اند به فکر امتحان نیفتند چراکه انسان‌ها در امتحان ممکن است مردود گردند و دود این آتش زندگی شیرین افراد را بپوشاند و به چشم خود آنها برود. اینگونه زنان اگر به همسرشان اطمینان ندارند چرا ازدواج می‌کنند. اگر مورد اعتماد هستند پس این حرکات بچه‌گانه و نسنجیده چه مفهومی می‌تواند داشته باشد.

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#29 | Posted: 14 Feb 2012 06:45
داستان خانوادگی

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. .....
..... چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟
مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
فیروز را بارها پیش دکتر برده‌بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک...از نظر ژنتیک...به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.
سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها کج و کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یک لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته‌بود؟
مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی...ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟
نادره‌ خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟
- خانه‌ات را به آتش می‌کشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بکش نسناس.
- دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش که خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده‌بود که می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.
چقدر دوره‌اش کرده‌بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش که بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی که نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود که بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من وکیلم که...گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.
با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟
- یکی بود. یکی نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری، میوه‌چینی. آخر تا کی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها، سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید: موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟
الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب می‌داد: می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.
از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟
- نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.
- خوب بزند.
- آن‌وقت برتل خاکستر بنشینیم؟
- نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.
بایستی رقیه را آرام می‌کرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قولنامه کرده‌است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا کی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟
نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در کیسه‌ سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان کنند. و اینکه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگدلشان می‌کند یا دست‌کم دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد که پاک نمانی.
آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته‌است؟
.... می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وامی‌دارد بکنند....اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید...آب فراوانی که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.
همه‌جور درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌کارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و درخت‌های اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.
.... می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او «هیچ« الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنکه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین‌جا که بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.
آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان در رخت‌خوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.
دراز که می‌کشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟
- نه.
- هر روز یک چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا کناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی‌ اصلی‌‌شان سنگ بود.
- – موسی کو تقی چه شد؟
- فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.
- فاخته تر دیگر صدایش نکرد؟
الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.

     
#30 | Posted: 14 Feb 2012 06:55
مامانت پیش منه!

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی .
دوستار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده .
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده....!
بابی

     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستانهای خانوادگی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites