خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

داستان های فكاهی


صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »
marmolakman مرد #51 | Posted: 21 Sep 2011 13:23
کاربر

 
شرلوک هلمز و واتسون

شرلوک هلمز ، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه هی شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ "

واتسون گفت: "میلیون ها ستاره می بینم. "

هلمز گفت : " چه نتیجه ی می گیری ؟ . "

واتسون گفت : " از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در ین دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست ، پس بید اویل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است ، پس بید ساعت حدود سه نیمه شب باشد . "

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : " واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری ین است که چادر ما را دزدیده اند."
      
marmolakman مرد #52 | Posted: 21 Sep 2011 13:25
کاربر

 
ندانستن معنی WC

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر WC وجود دارد یا خیر؟



مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که WC به چه معنی است؟ کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است. (کلیسایی کوچک در کنار جاده) که بداند آیا کلیسایی کنار جاده، نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر؟

آنها ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.

مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:

خانم عزیز در کمال مسرت به اطلاع شما می رسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشه‌ای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری در ماه های تابستان به اینجا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف بیاورید.

اما، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعه بسیار عالی و جالبی بود. در هر محل نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهده سیمای آنها و شادمانی آشکار آنها بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه می‌توان عکس گرفت. متأسفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته است به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البته برای او بسیار دردناک است.

البته مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیایند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازنده اُرگ نیز می‌آید و همراهی می‌کند.

جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد می‌شود زنگ می‌زند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمن گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون بسیاری بر این باورند که مدتهاست چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.

با احترامات فائقه – مدیر مدرسه


خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البته هیچوقت به هندوستان نرفت.
      
marmolakman مرد #53 | Posted: 21 Sep 2011 13:27
کاربر

 
کمی درباره Post Man

کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:

ریختن اب در باسن ناظم (از قصد نبود)
شکستن دماغ ناظم (اینم از قصد نبود)
انداختن ادامس در بخاری بزرگ مدرسه و بوی گند راه افتاد و منحل شدن امتحان (این از قصد بود)
لیز کردن راهرو برای معلم ریاضی که همیشه زود می یومد درس بده (شیطونی کردن من)
نارنجک زدن توی دفتر دبیران از پنجره (توضیحی ندارم...)
نصفه بریدن صندلی معلم جغرافی (از بس که ادعا زرنگی داشت منم حالیش کردم که افتابه هم زرنگه)
پخش کردن شماره معلم فلسفه (درست درس نمی داد تا دانش اموزان معلم خصوصی بگیرنش بعد زنگ زدن 64 دانش اموز در کلاس درس به معلم و منحل شدن کلاس)
ریختن روغن موتور روی سقف ماشین مدیر مدرسه ( نمی دونم چرا اینکارو کردم)
جای خالی دادن به ضربه پای معلم زبان و کله پا شدنش (به من میگفت خرررر منم حالیش کردم خر کیه البته من 1 هفته اخراج شدم چون کمرش ترکید بخاطره اینکه مجرد بود وبا خودش زیاد ور ... )

یه روز داشتم صندلیه معلم ادبیات رو دستکاری می کردم که ناظم منو گرفت خشکم زده بود بعد 1 ماه اخراج شدم خیلی اونجا سوزی داره که ادم 1 ماه اخراج بشه یه بچه ی .... منو لو داده بود .

منم یه نقشه کشیدم که هنوز برای اموزش و پرورش و مدرسه ما سواله .

روز اول همش توی این فکر بودم که چجوری حال بگیرم بد جوری غرورم خرد شده بود نمی دونم چی شد که لو رفتم، فرداش رفتم توی پارک پیروزی برای یه نقشه خیلی فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم بلند شدم برم خونه ولی حال نداشتم گفتم به درک میرم کتابخونه کتاب می خونم ولیییییییییییی ولییییییییی یه چیزی به ذهنم رسید کتاب خونه مدرسه (من 4 سال توی این مدرسه درس خونده بودم یک سال مردود شدم {سال اول رو افتادم} برای همین من یه جورایی مسئول کتابخونه بودم) .



فردا با عجله رفتم توی کتابخونه رفتم سراغ کمد معلم ها وای چه استرسی داشتم نزدیک بود توی شلوارم خراب کاری کنم رفتم سراغ کمد ناظم درش قفل بود هه هه هه فکر اونجاش رو هم کرده بودم یه ناخونگیر اره ناخونگیر سوهانش رو در اوردم (خواهشن بچه ها نخونن) انداختم توی قفل دو سه تا پیچ دادم درش باز شد درشو باز کردم باور کنید دیگه این دفعه شلوارم از حد هیجان خیس کردم توی کمد دفتر ثبت نمرات و بی انظباطی ، توی دلم گفتم کارت تمومه ولی چشمم خورد به چیزی که دیگه طاقت این همه هیجان رو نداشتم کمد مدیر، رفتم در کتابخونه رو قفل کردم اول نشستم یخورده اروم بشم به خدا خیلی برای من عجیب بود این همه لطف.

فتم سراغ دفتر ناظم تمام دست نوشته های خودم که برای کارهایی که کرده بودم رو برداشتم پاره کردم ولی یهو به خودم گفتم خررره اگه تو فقط دست نوشته های خودت رو پاره کنی تابلو می شه لو میری اخه من مسئول کتابخونه بودم حتما میفهمیدن برای همین تمام دست نوشته ها رو پاره کردم برای خودم و چند تا از دوستام نمره 18 و 16 گذاشتم، دفتر رو بستم انداختم تو کمد در رو قفل کردم رفتم سراغ کمد مدیر برام عجیب بود کمدش اینجا چیکار می کنه ولی برام مهم نبود در اونم باز کردم ولی چیزی بود که حتی تصورش برای همه ی دانش اموزان دنیا سخت بود، برگه امتحاناتی که قبلا داده بودیم خر شدم خر، جدی میگم تمام برگه ها رو برداشتم خیلی بود تمام امتحانات دانش اموزان مدرسه برداشتم گذاشتم پایین چشمم خورد به 200 هزار تومن خواستم بر دارم که گفتم اگه لو برم چی؟ برای همین پول رو گذاشتم سر جاش کمد رو قفل کردم رفتم زیر کمد کتابهای درسی یه کیسه اشغال بود همه برگه ها رو برداشتم ریختم توش یه سطل اشغال هم که کنار در بود برداشتم ریختم روش که معلوم نباشه، دل تودلم نبود در به سمت حیاط مدرسه رو باز کردم (کتابخونه دو تا در داشت یکی به سمت حیاط مدرسه که دانش اموزان یکی هم به راهرو) رفتم پایین خوشتبختانه هیچ کس توی حیاط نبود سال دومی ها رو برده بودن میدون تیر به جرات میتونم بگم امروز روز خوشانسی من بود،کیسه ای که توش برگه امتحانی بود رو گذاشتم کنار اشغال های دیگه بعد برای اینکه تابلو نشه رفتم دستشویی خیلی هم حال داد بعد از اون همه هیجان لذت خاصی داشت.

زنگ بعد ارایه های ادبی داشتیم من نرفتم و توی همون دستشویی موندم تا کسی من رو نبینه ولی حیف که نرفتم ارایه های ادبی معلمش برترین معلم در تمام زندگیم بود مروج اسم این بزرگوار بود تنها همدم یار رفیق طرفدار دانش اموزان به خدا همه ی دانش اموزانی که معلمشون مروج نبود ناراحت بودن.



زنگ اخر خورد رفتم خونه .

فردا که رفتم تازه فهمیدم چرا سوال امتحانی ها توی کمد ناظم هست و چرا کمدش توی کتاب خونه چون داشتن اتاق مدیر رو تمیز میکردن.
رفتم سر کلاس یه نیم ساعت بعد ناظم مدیر و رئیس اموزش و پرورش منطقه 13 و بازرس اومدن توی کلاس من رو کشیدن بیرون و یه سیلی از ناظم خوردم اومدم که بزنمش که بازرس منو گرفت بعد به ناظم گفت این کارتون رو گزارش می کنم چایچی (ناظم) رفت توی اتاق مدیر نشست مدیر خیلی محترمانه به من گفت:

پسرم مجتبی جان می شه بگی سوال های امتحانی کجاست (معلوم بود مثل سگ از بازرس ترسیده بود) .منم خودم رو زدم به گیجی گفتم:

متوجه نمی شم چی میگید!!!!!!

رئیس اموزش و پرورش به من گفت اقا مجتبی دیروز از توی کمد آقای مدیر و تمام برگه های امتحانی دانش اموزان مدرسه و مقداری پول رو برداشتن برای همین به شما مظنون شدیم.

منم گفتم :

خب شما میگید کمد مدیر پس من چجوری رفتم توی اتاق مدیر و رفتم سراغ کمدش و درش رو باز کردم و تمام برگه هارو برداشتم و جوری خارج شدم که کسی من رو ندیده؟

مدیر گفت:

نه کمد من توی کتابخونه بود، و تو هم که مسئول کتاب خونه ای تو فقط کیلید داشتی.

منم گفتم:

بر فرض اینکه من بودم چجوری کمد شما رو باز کردم و اون همه برگه رو برداشتم.

با حالت خاص و خیلی مظلومانه گفتم ببینید درسته من خیلی شیطون و شر هستم ولی هیچ وقت جرات ندارم چنین کاری کنم و منم اصلا دزد نیستم.

بازرس گفت:

ما که نگفتیم کاره شماست .

منم گفتم:

پس چرا اینهارو به من میگید آخه من از کجا باید میدونستم که کمد توی کتابخونست.

بعد ناظم رفت توی کتابخونه تا دفتر انظباطی رو بیاره .

بازرس گفت:

باشه اقا برو سرکلاست.

داشتم میرفتم که یهو ناظم افتاد به جونم به زدنم که همه اومدن و من و ناظم رو سوا کردن منم سوء استفاده کردم با گریه گفتم به خدا کاره من نیست زنگ بزنید به پلیس بیاد.

بازرس و مدیر اموزش و پرورش افتادن به جون ناظم که چرا اینکارو کردی بازرس گفت من حتما یه صورت جلسه برای شما تنظیم میکنم.

بعد من رو بلند کرد گفت برو سر کلاست.

بعد از اون روز همه از من سوال کردم ولی نگفتم اون سال قبول شدم و رفتم پیش دانشگاهی و بعد دانشگاه و... 4 سال بعد رفتم پیش دوستام توی سپاه یه بوفه زده بود منم به عنوان اشپز برد.

یه هفته گذشت تا اینکه دیدم چایچی داره میاد توی بوفه تعجب کرده بودم. اومد و سفارش یه ساندویچ فلافل با قارچ داد منم درست کردم و براش بردم تا منو دید از تعجب چشماش گرد شد منم سلام کردم و ساندویچ را بهش دادم و نشستم کنارش و اونم سلام و احوال پرسی و چه کار میکنم. بعد انگار که چیزی بادش اومده باشه گفت: آقای زارعی تورو به اون کسی که می پرستی اون برگه های امتحانات رو تو برداشتی.

من گفتم نه اونم یه گاز به ساندویچش زد گفت اره جونه عمت میدونی مدرسه رو به چه فلاکتی کشوندی؟ میدونی من از اون مدرسه توبیخ شدم؟ میدونی مدیر اونجا سال بدش اخراج شد؟ هنوزم همه ی معلم ها و مدیر آموزش و پرورش توی فکر اینن که کاره کیه؟

منم با خنده گفتم اره میدونم.

اونم شروع کرد به خندیدن که یهو گفت:

الاغ توی ساندویچ چیزی که نریختی؟ تف نکرده باشی؟ همه رو با خنده گفت و رفت.
      
marmolakman مرد #54 | Posted: 21 Sep 2011 13:28
کاربر

 
خر ما از کره گي دم نداشت

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد.

فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت.

خود را به خانه ايي درافكند.

زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.


مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه ايي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت.

جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در حاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!



مَرد، هم چنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افكند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!



مردگريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افكند كه "دخيلم!". قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد.


گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي كنم.

قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!

و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!




جوانِ پدر مرده را پيش خواند .

گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.


قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي، چنان كه يك نيمه جانش را بستاني!

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي مورد محكوم كرد!


چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت:


قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!


مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

قاضي آواز داد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!

صاحب خر هم چنان كه مي دويد فرياد كرد:

مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي روم كه شهادت دهند خر مرا از كرگي دُم نبوده است



از "كتاب كوچه" ، اثر احمد شاملو
      
marmolakman مرد #55 | Posted: 21 Sep 2011 13:30
کاربر

 
سوفیا لورن

سید مهدی شجاعی
این داستان در سال 1356 نوشته شده است!

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید:

ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟

زن با عشوه گفت: نه ... ولی.

و پیش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌کنن. به خاطر این‌که «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.









زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟

مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنن که شبیه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، که چی؟

مرد گفت: چون شما فکر می‌کردین که شبیه «شارون استون» هستین، خواستم از اشتباه درتون بیارم.

زن دوباره عصبی شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که، والده من یه همچی تصوری راجع به خودش نداره، ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...

زن فریاد کشید: اصلا به تو چه که من چه تصوری دارم.
و کیفش را برای هجوم به مرد بلند کرد.


مرد خود را عقب کشید و خواست که به راهش ادامه دهد. اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفری هم که از سر کنجکاوی جمع شده بودند، ترجیح می‌دادند دعوا ادامه پیدا کند.

یک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه.

دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! [و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره کرد].

و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله می‌گرفت، فریاد کشید: هرچی از دهنت دربیاد، می‌گی و بعد هم مثل گاو سرتو می‌اندازی پایین می‌ری؟

یک نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟

زن همچنان که به دنبال مرد می‌دوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود می‌کشید، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیکه کثافت.



*****


در کلانتری پیش از آن‌که افسر نگهبان پرسشی بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاکی‌ام. به من اهانت کرده.

افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌کرد، چرخاند و گفت: درسته؟

مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم که شما شبیه «شارون استون» نیستین. اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه می‌کرد.

زن، روسری‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر که دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگیرد.

افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.

زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه که من شبیه کی هستم؟

افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ایشون شبیه کی هستن؟

مرد گفت: شما اکواین؟

افسر نگهبان گفت: اکو چیه؟

مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار می‌کنه.

افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی می‌کنم. چطور می‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بی‌تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم که فکر می‌کرد، سوفیا لورنه. آن‌قدر طول کشید تا من حالیش کنم که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد. دیروز اتفاقا کلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شکایت مشابهی.

افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش درآورد و برگه‌های بلند پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانم‌ها کار هر روز شماست.

مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهی وقت‌ها هم روزی دو بار.

البته فقط خانم‌ها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشکل رو دارم. بعضی‌ها فکر می‌کنن «مارلون براندو» هستن، بعضی‌ها فکر می‌کنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشه‌ها نیست...


زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال کاغذی، خرده ریمل‌های زیر چشمش را پاک کرد و در حالی که آینه را در کیفش می‌گذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه‌ای! خوب شد که به دام افتادی.

افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی‌ناپذیر بروبچه‌ها.

زن با تعجب گفت: بله؟!

افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون می‌دونیم.

زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.

افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.

سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.



مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه‌ای نیستم. فراری هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا که تذکری داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، کلانتریش هم رفتم. به هیچ‌کس هم بدهکار نیستم.

افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه.

و کاغذی پیش روی مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس.

مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.





تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بکوبد و چای‌ها را روی میز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟

زن گفت: بله، خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه [ممکن است عده‌ای اشکال بگیرند که در سال 1356 هنوز موبایل اختراع نشده بود. اشکال وارد است. این بخش بعدا به داستان اضافه شده است].

زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکی را به او داد و گفت: روی همین هم بنویسین کفایت می‌کنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟

افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین، اشکال نداره.

مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.

افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا می‌پرسی؟

مرد گفت: می‌خواستم ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی‌اطلاعم، اینه که...

افسر نگهبان گفت: نه، اشکالی نداره.

و به زن گفت: علت شکایت رو چی بنویسم؟

و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده‌ام که شبیه «شارون استون» نیستین.

و به زن گفت: اگه اهانت دیگه‌ای به شما کرده‌ام، بگین.

زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.

مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی‌شرف، کثافت، گاو و حرف‌های دیگه که حالا بعد من در شکایتم مطرح می‌کنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه کار کرد؟



افسر نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد، می‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حکم می‌ده.

مرد پرسید: در مورد این‌که ایشون به «شارون استون» شباهت داره یا نداره قضاوت می‌کنن؟


و با خود ادامه داد: کار قاضی هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی کنه.

افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت می‌کنن.


و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده. شما امشب اینجا می‌مونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.

مرد به زن گفت: من حالا که بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم در قضاوتم اشتباه کرده‌ام. شما خیلی هم بی‌شباهت به «شارون استون» نیستین.
زن گفت: واقعا می‌گین؟!


مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!

زن گفت: خیلی‌ها بهم می‌گن. آرزو دارم یه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببینم خودش چی میگه.

مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف می‌کنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من می‌خوام شکایتمو پس بگیرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.


افسر نگهبان گفت: نمی‌شه. قانون وظیفه خودشو انجام می‌ده.

زن با تعجب پرسید: وقتی من از شکایتم صرف‌نظر کنم...؟

افسر نگهبان گفت: باشه. تکلیف قانون چی می‌شه؟!

مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو داره.

افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه جوری حلش می‌کنم.

مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که از اول که آمدیم اینجا تو ذهنم موج می‌زنه، می‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالی که کاغذها را پاره می‌‌کرد، گفت: بپرس.

مرد گفت: می‌خواستم بپرسم شما شبیه «شرلوک هلمز» نیستین؟!
      
marmolakman مرد #56 | Posted: 21 Sep 2011 13:32
کاربر

 
مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث

مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث روباه مغفول و پارتنرش زاغک اغفالگر

خبر رسوایی آوردن ، شخص شخیص شیر را:

آورده اند عصر هنگامی از غروب پاییز ،آن هنگام که صدای خرت خرت بریدن درخت های بخش جنوبی جنگل توسط عده ای از سگ های مجهول الهویه آبی به منظور احداث سد، امان جنگل نشینان من جمله حضرت شیر را بریده بود، روباه را دست بسته پیش شیر حاضر آوردند و خرس در مقام حافظ امنیت جنگل فریاد بر آورد که:
وا غیرتا! شیرشاها! چه نشسته ای که رسوایی به بار آورده مشاورت، به بار آوردنی.

حیوانات جمع شدند،شیر فرمان داد بند از روبه بگشایند و توضیح خواست ...خرس را.

خرس گفت:
که در بدترین حالت ... دستگیرش کرده ایم با زاغکی. در زاغه ای ... ادامه بدهم؟

روباه گفت:
اغفالم کرده اند.

شیر گفت:
خاموش.

شکّر شکستن طوطی، در دفاع از موکلش، روباه:

و طوطی در مقام وکیل روباه چنین شکر شکست:

زاغکی روبه تمیزی دید
به سرش زد هزار فکر پلید

بهر اغفال روبهک پر زد
روبه طفلک اولش ترسید...

روبه از روی عادتش گفتا:
چه پری عجب نوکی دارید!

زاغک بی شرف سپس خم شد
روبهک را یواشکی بوسید...

بعد کم کم سراغ دمبش رفت...
(فوقع ... ما وقع!)

و همین جا شیر ناگهان غرید: اینک زاغ کجاست؟ گفتند رفته آزمایش. امر کرد تا بیاید. تنفس دادند مجلس را و طوطی را خصوصی خواست تا شرح ماوقع نقل کند ... و چنین کرد طوطی و چنان شد حضرت شیر.

زاغ را آوردند. زاغ کتمان کرد. گفتند سند داری؟ گفت:
فیلم گرفته اند مستاجران سنجاب من از پایین درختی که روباه در صدد گول زدنم بر آمده بود. شیر باز غرید. گفتند الساعه بلوتوث می کنیم.

آبروبردن از روباه، و نشر بی مهابا، بلوتوث را

سنجابان را حاضر آوردند. بلوتوث کردند. شیر دید. تصویر از زیر و بود و واضح نبود کدام یک اول دیگری را گول زده اند. این شد که بلوتوث شد به کارشناسان امر. کارشناسان دیدند. امر مشتبه نشد. فرستادند برنامه نود. گفتند دست به توپ بوده و توپ به دست نه. شاکی را بیاورید خصوصی حلش می کنیم. شیر گفت شاکی کیست راستی؟ همه کردند. گفت حتی مدعی العموم؟ جمعیت خاموش شد یکپارچه.

فیلم در بین حیوانات کماکان بلوتوث می شد و شیر شب ها نخفت و با طوطی و بلوتوث مذکور شرح ماوقع را ریویوو(review) کرد ریویوو کردنی.

(در همین اثنا از آزمایشگاه با گوشی زاغ تماس گرفتندی و گفتندی جوابتان مثبت است و دعوت شده ای دارید و باقی ماجرا بماند که البته در این مقال نمی گنجد و حکایتش باشد گردن استادنا و شیخنا فی مقوله سینماتوغراف، ابراحیم خان کیا حاتمی)

تمام حیوانات سرگرم بلوتوث بازی و پیگیری اخبار و حواشی رسوایی روباه بودند که سرانجام شیر مرحمت فرمود چنین حکم راند ماستمالیوار:

تبرئه نمودن شیر روباه را و مجلس کمرنوازی مجرمین و باقی ماجرا

از آنجا که روباه و زاغ از قدیم پیوندی دیرین داشته اند و به قولی عقدشان را توی آسمان ها بسته اند ... این ماجرا که هیچ! سپس فرمان داد ترکه ای از شاخه ی درختان جنگل جنوبی قطع کنند تا نفری ده ضربه به کمر و اندام پشتی شان بنوازند در مراسم سنتی کمر نوازی سنجاب ها را، به جرم آبروبری و پخش بلوتوث مربوطه، باشد که مایه عبرت دیگران گردند. شیر از بس فکر کرده و خسته آمده بود همانجا خوابش برد و در جمعیت همهمه افتاد و ناگاه...

خبر آمد جمعی از سگ های مجهول الهویه آبی- که ذکر خرت خرت دندان هایشان در ابتدای حکایت رفت- بالکل درختان جنگل جنوبی را بار زده اند و سه دریا دور شده اند و شیر میو میو کنان، به آن پهلو می شد از این پهلو. و جنگل نشینان کماکان در حیرت تصمیم و در فکرت ارسال بلوتوث نشستستندی و انگشت تعجب در دهان فروبردندی ، حیرتمند وار.

نتیجه گیری سیاسی:

آن حکایت را شنیدستی که شیر
گفت به روبه: برایم فال گیر؟

تا بدانم مصلحت در این زمان
بخشش جا نی است یا تنبیه آن؟

(مجرم از اقوام روبه بود چون
نامه زد: روبه! برام کاری بکن)

روبه از حیلت کتابی را گشود
خواند از اول تا تهش را هر چه بود

یک دو ماهی این تفال وقت برد
تا که آخر شاکی بدبخت...مرد!

---

روبهان در بین ما کم نیستند
آدمند هر چند...آدم نیستند

فتنه ها دارند بی حد...بی شمار
در ز مستان بیشتر...کمتر بهار!

وعده ی جوراب پشمی می دهند...
تا بجنبی پایتان را می کنند

فکر ها را گرم آغل می کنند
جیب ملت را چپاول می کنند

....

نتیجه گیری اخلاقی-اجتماعی:

در حفظ حریم خصوصی افراد کوشا باشیم. شهر ما خانه ی ما.

نتیجه گیری سینمایی:

آیا روباه با سگ های آبی همدست بود؟ آیا زاغ بچه اش را نگه می دارد؟ آیا سنجاب ها مجازات می شوند؟

نتیجه گیری فلسفی:

زن و مرد دعوا کنند، ابلهان باور کنند.

نتیجه گیری استنتاجی:

ابلهان دعوا کنند، زن و مرد باور کنند!

نویسنده: نیما دهقانی
      
marmolakman مرد #57 | Posted: 21 Sep 2011 13:34
کاربر

 
يك داستان آبكی

قطره ها در پشت سد صف بسته بودند و يكديگر را به سمت دريچه هل ميدادند. هر كدام از قطره ها در حالي كه براي خروج به دريچه نزديك مي شدند، ضمن هل دادن بقيه، براي گذران وقت از گذشته و آينده خود حرف مي زدند...

يكي از قطره ها كه مدام عطسه مي كرد و مدعي بود با آب شدن برف كوهها به آنجا آمده، گفت: من يکي که از سرما و دربدري خسته شدهام. دلم مي خواهد از اين به بعد، زمستانها در لوله آب گرم زندگي كنم..البته پسرخالهام در يکي از كشورهاي خارجي به نام شوفاژ زندگي مي کند و قرار است برايم دعوتنامه بفرستد.

قطره دوم كه سر و رويش گِلي بود و معلوم بود از طريق سيل و از پشت كوه آمده گفت: من آرزويم سفر به آن طرف آبها و خوانندگي است. مدتهاست كه به علت نداشتن تحصيلات آبيه، پشت سد گير كردهام. اگر ايندفعه نتوانم ويزا بگيرم، همينجا خودم را جلوي چشم همه تبخير مي كنم!

قطره سوم كه از شدت گريه مدام بر شوري آب مي افزود گفت: تو را خدا اينقدر دريا دريا نكنيد. راستش دختر من هم در آرزوي دريا بود اما يك شير‍ِ آبِ هرز، او را به بهانه فرستادن به همين دريا اغفال كرد و او را از لوله، فراري داد. الان مدتهاست كه آبِرويمان يعني همان فرزندمان رفته و برنگشته.

قطره چهارم در حالي كه فحشهاي آبدار نثار دريچه مي كرد، گفت: يعني چه؟ اينطور قطره چكاني مجوز خروج مي دهند كه همه پشت سد گير كرده اند. من يكي حاضرم در لحظه ورود به دريا از من مولكول نگاري كنند اما ديگر اينجا نمانم.

قطره پنجم كه از خجالت داشت آب مي شد گفت: من هم زماني يك قطره باران بودم اما هنگام فرود، آنقدر دود خوردم كه معتاد شدم! خدا كند تست اعتياد هم نگيرند...يادش به خير، يك زمان با ورزش حرفهاي و بدنسازي، تگرگ شده بودم، اما الان تمام ماهيچه هايم آب رفته است!.

قطره ششم با شنيدن اسم تگرگ، لرزيد و گفت: همسر من هم در مراسم خواستگاري خودش را تگرگ جا زده بود اما بعدا فهميدم دوپينگ كرده و در اصل، از بارانهاي رگباري بوده. هر وقت عصباني مي شد به من سيلي آبدار مي زد. مرا بگو كه در آن شب سرد زمستاني، با هزار اميد و آرزو براي مراسم ازدواجمان تور سفيد عروسي پوشيدم... الان كه جدا شدهايم، مي خواهم بروم سمت دريا تا كمي روحيه ام عوض شود. بين خودمان باشد، با هزار زور و زحمت در هتل بين المللي صدف جا رزرو كرده ام و مي خواهم در آنجا، با انجام عمل زيبايي، مرواريد شوم.

قطره هفتم كه بالاجبار ادوكلن كلر زده بود،گفت: خوش به حالتان كه مي توانيد از گذشته­تان صحبت كنيد. من هروقت مجبورم راجع به گذشتهام توضيح دهم، چون در فاضلاب زندگي مي كردم از خجالت رنگم زرد مي شود و فشارم بالا ميرود. دكتر گفته علتش اينست كه اوره خونم خيلي بالا ست!

قطرهها همينطور كه به حرفهاي قطره آخر گوش مي كردند از دريچه گذشتند. قطره اول پس از عبور از دريچه، سوار لوله شد و پس از ماهها خود را به آبگرمکن رساند اما در زمستان متوجه شد اشتباها سوار لوله آب سرد شده. قطره دوم وقتي به دريا رسيد و کسي در آنجا تحويلش نگرفت، از افسردگي تبخير شد. قطره سوم، آنقدر در جستجوي فرزندش لوله ها را زير پا گذاشت كه نهايتا او را در يك آبريزگاه فرنگي پيدا كرد و با خوش شانسي توانست درست چند ثانيه قبل از کشيده شدن سيفون، او را نجات دهد!. قطره چهارم پس از عبور از دريچه، در يك كانال فرنگي مشغول بكار شد و به ديگران آموزش مي داد چگونه بايد به بيرون نشت كنند! قطره پنجم براي بازدرماني و ترک اعتياد به تصفيه خانه اعزام شد و پس از کسب سلامت، در کارخانه نوشابه تگرگي مشغول به کار شد! قطره ششم مي خواست به مرواريد تبديل شود اما آنقدر از زيبايي خود تعريف كرد كه چون او را چشم زدند، از چشمها افتاد و بجاي مرواريد، آب مرواريد از آب درآمد! قطره هفتم هرچند با آب درماني، اوره خود را پايين آورده بود اما چون با جعل شناسنامه، خودش را گلاب جا زده بود، با زهكشي، مجددا به لوله فاضلاب ديپورت شد.

توضيح: اين داستان قبلا در دوهفته نامه گل آقا نيز منتشر شده بود. ضمنا من اين داستان را با دو ويرايش براي جشنواره ارسال كردم. اگر احساس كرديد اين متن بي مزه است،‌مي توانم مدعي شوم آن يكي ويرايشم مقام آورده بود!
      
marmolakman مرد #58 | Posted: 21 Sep 2011 13:35
کاربر

 
پیرمرد و پیرزن در پارک

روزی دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند.

کمی دورتر از آنها نیز پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود.

دختر رو به پسر کرد و گفت: آخی !ببین این پیرمرد و پیرزن چه عاشقانه کنار هم نشسته اند! آن پیرمرد را ببین که چگونه عاشقانه سرش را روی شانه های آن پیرزن گذاشته. فکر می کنم پیرزن در حال تعریف یک قصه عاشقانه برای پیرمرد است و پیرمرد نیز چه زیبا گوش می دهد!

سپس رو به پسر کرد و گفت: فکر می کنی زندگی ما نیز مانند این دو آنقدر پایدار بماند و اگر ماند مانند آنها اینچنین با عشق همراه باشد که 40-30 سال بعد هم اگه من و تو آمدیم به پارک تو سرت را روی شانه های من بگذاری و من برایت از عشقی که داریم بگویم؟

پسر با تحکم گفت: ها که هست! حتما حتما! من مطمئنم که ما از آن دو نفر هم بیشتر عاشق هم بمانیم!



در آنطرف پارک پیرمرد همچنان مشغول چرت زدن بود و سرش نیز روی شانه های پیر زن افتاده بود!


پیر زن با عصبانیت گفت: این کله ات رو از روی شونم بردار لندهور! کم فس فس می کنی کله گندت رو هم انداختی روی شونه های من! پاشو از اون پسر یاد بگیر که چطور دست در گردن اون دختر انداخته و بهش محبت میکنه ولی من بدبخت یک عمر تحملت کردم و تو تمام زندگیم با تو جز همین خرناس کردن و آروق زدنات چیزی ازت ندیدیم! دِ پاشو به جای خر خر کردن!



پیرمرد کمی خودش را خواراند و چشمانش را نیمه باز کرد و گفت: ها چی می گی؟ یادت رفته اون موقعا چطوری هزار تا خطر می کردم و خر بابام رو کش می رفتم میومدم سوارت می کردم می بردمت تو مزرعه و باغ!


پیرزن گفت: تو اون موقع هم به فکر خودت بودی و منو می بردی برای کیف خودت! حالا اگه مردی مثل اونا رفتار کن و دستت رو بنداز گردن من!

پیرمرد سرش رو روی شونه زن جابجا کرد و گفت: برو بابا بزار بخوابیم! تو هم چه گیری دادی که من دستم رو بندازم گردنت! دیگه الان نه دست من دسته نه گردن تو گردن!
      
marmolakman مرد #59 | Posted: 21 Sep 2011 13:36
کاربر

 
مردجوان ونی نی

روزی مرد جوان و مجردی برای تفریح و سفر به شهر پولیکانیا در کشور سالینومیاساری رفت (توجه کنید اسم شهر و کشور تزئینی است) هنگام شب به شهر رسید.

شهر کوچک بود و جز مسافرخانه ای در آن نبود مرد جوان خسته و کوفته به داخل مسافرخانه رفت و به مسئول آنجا گفت: آقا لطفا یک اتاق به من بدین که از خستگی مردم!

مسافرخانه دار گفت: شرمنده دوست من! همینطور که می بینید اینجا یک شهر تفریحی است با امکانات کم و تنها یک مسافرخانه و اتاقهای این مسافرخانه هم زود پر می شه و در حال حاضر ما اتاق خالی برای شما نداریم.

مرد جوان گفت : پس من چکار کنم؟ نمی تونم که برم وسط خیابون بخوابم!

مسافرخانه دار گفت: البته یک اتاق دو نفره داریم که یک تخت آن اجاره شده و الان یک نفر تو اون اتاق هست و یک تخت دیگش هنوز خالیه و ما اجازه داریم که اون رو اجاره بدیم اگه می خواین می تونین اونجا رو اجاره کنین اگه هم نمیخواین که با کمال شرمندگی می تونین تو راهرو بخوابین!

مرد با خوشحالی گفت: همون اتاق نیمه خالی رو اجاره می کنم!

مسافرخانه دار به یکی از مستخدمین گفت: این آقا رو ببرین اتاقی که نی نی توش خوابیده!

مرد با عصبانیت گفت : نی نی؟

مسافرخانه دار هم با خونسردی جواب داد: آره نی نی! مگه مشکلیه ؟

مرد جوان گفت: ببین داداش! من اعصاب ندارم که برم تو اتاق نی نی بخوابم قربون دستت همین جا تو راهرو راحت ترم!

مرد جوان در راهرو با سختی خوابید صبح که بیدار شد رفت سراغ مسافرخانه دار تا کرایه شب رو حساب کنه در حال صحبت با مسافرخانه دار بود که دختر جوان و زیبایی از یکی از اتاق ها بیرون اومد و به مسافرخانه دار سلام کرد مسافرخانه دار هم با خوشرویی جواب داد: سلام نی نی خانم!!!

مرد جوان که چشمهاش از دیدن دختر به شدت گرد شده بود به مسئول مسافرخانه گفت: ببخشین این نی نی خانوم که احتمالا همون نی نی ای نیست که دیشب قرار بود من برم تو اتاقش بخوابم؟ مسافرخانه دار جواب داد : اتفاقا چرا!
      
marmolakman مرد #60 | Posted: 21 Sep 2011 13:37
کاربر

 
فرشته نگهبان

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟
      
صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستان های فكاهی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا