تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دل نوشته ها ( نوشته ایرانی )

صفحه  صفحه 2 از 64:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  60  61  62  63  64  پسین »  
#11 | Posted: 3 Nov 2012 20:46
سلام بر علی عادل

سلام بر تو ای مظهر عدل الهی ! سلام بر توولی خدا ! امام راستین ! فقیه حقیقی ! ..سلام بر تو ای ستاره آسمان ولایت که اگر در سرزمین تو خون بیگناهی را بر زمین می ریختند آرام نمی گرفتی . بیا و ببین که به نام تو خون بیگناه بر زمین می ریزد وبر زمین می ریزند . امامتت ولایتت که ولایت حق و امامت راستین وخلافت خدا بر روی زمین است بر تو و امتت مبارک باد! بیا و ببین که آسمان ولایت را چگونه تیره و تار کرده اند . بیا و ببین که شیاطین چگونه سنگ تو را به سینه می زنند . سنگ بر سرشان , خاک بر چشمانشان که جز خود دیگری را نمی بینند . علی جان !تو با همه نیازت نگین پادشاهی بخشیدی اما بیا و ببین که امروزپادشاهان و بی نیازان پست وارانه نگین رعیت می دزدند . علی جان ! امام ورهبر و فقیه و ولی راستین , مجتهد و مدیر و مدبر و مظلوم و معصوم و آگاه به امور زمان توبودی و فرزندانت و دیگربس , نه آنان که امروز دشمن رابه مصلحت خویش دوست می خوانند و فردا با او دشمنی می ورزند . خود را مقیاس حق قرار می دهند . درحالی که سنجش خداست . اگر دنیا را به تو می دادند دانه جوی را از دهان مورچه ای بیرون نمی کشیدی . اما امروز دانه ها از دهان گرسنگان بیرون می کشند تا دنیا را از آن خود سازند . نمی دانند که دنیا ی دنی به محمد عزیز خدا وعلی ولی خدا وفایی نکرد چه رسد به این دریوزگان پست که تنها خاک گور چشمانشان را سیر خواهد کرد .. علی جان !مبارک بر تو باد این افتخاری را که رسول خدا به اذن وفرمان خدا بر دوش تو نهاده .. عید غدیر بر همه شیعیان مبارک باد !...ایرانی ...واین هم متن سال گذشته که به مناسبت این روز عزیز و خجسته سعادت نگارش آن را یافته (داشته ) منتشرش کرده بودم ....... پیامبر گرامی اسلام وارد می شود از اسلام وبرابری انسانها می گوید علی به او یا علی می گوید به راستی علی کیست که اگر تا آخرین لحظه حیاتم از او بنویسم و بگویم بازهم کم نوشته ام و کم گفته ام . علی را می توان از نهج البلاغه شناخت علی را می توان از گدایی شناخت که نگین پادشاهی خود را به او هدیه داده . امام علی را می توان از دادگاهی شناخت که در آن چون یک شهروند عادی همپای یک مسیحی در برابر قاضی محاکمه شد و علی را می توان از آن مسیحی شناخت که شرمنده مرامش گشت و مسلمان گشت . راستی علی های امروز چنینند ؟/؟حرمت او و نامش را نگه می دارند ؟/؟ بیایید همچون علی مهربان باشیم نه آن که علی گونه اشک بریزیم و تمساح گونه ریشه مظلومان را قطع نماییم . ورسول خدا به فرمان خدا در غدیر خدا مرد خدا را به رهبری امت خدا برگزید . شاید اشتباه گفته باشم شناختن علی ساده نیست . باید علی بود تا علی را شناخت . همان گونه که خدا و محمد یکیست علی هم یکیست . این را معاویه ها هم بدانند که علی یکیست . میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است . یار علی جوی من ! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ! فرخنده باد این روز پرشکوه وآغاز امامت ورهبری مجری عدل الهی ! ما دست اندرکاران این سایت فرارسیدن سالروز این روز عزیز را به تمام شیعیان گرامی تبریک عرض نموده به امید آن که با الهام از آفریدگار بی همتا , محمد برگزیده و علی ولی خدا در کنار برادران وخواهران اهل سنت با وحدت کلام وتفاهم به سوی جامعه ای آباد و آزاد گام برداریم . جامعه ای پر از دوستیها , مهر ومحبت , فارغ از تعصبات رنگی و نژادی و چند دستگیهای دینی وجامعه ای الهام گرفته از احکام الهی و انسانی . پاینده باشید وچون سروسهی آزاده ...... امیر وایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#12 | Posted: 3 Nov 2012 20:59
اسیرعشق

دیگر به تو نخواهم گفت که دوستت می دارم . آن قدر گفته ام که تشنه شنیدن آن نیستی من با تو می خندیدم و تو با عشق من می خندیدی و امروز به عشق من , همان عاشق بودنم می خندی . شاید اگر من هم روزی سیراب شوم چون تو از چشمه عشق گریزان گردم . اما دلی که عاشق باشد هر گز سیراب نخواهد شد . تشنه محبت تو بودم . قلبم را به تو سپردم و جز تو به دیگری نگفتم که دوستت دارم و تو امروز به دنبال کسی هستی که تشنه شنیدن دوستت دارم هایش باشی . شاید عشق حباب روی آبی باشد که نسیم دوستت دارم ها آن را بترکاند و آنگاه دیگر شاید همان عشق لرزان را هم نبینیم . شاید تو تنها در جستجوی عشق باشی . شاید که عشق را هر گز نتوان که به دست آورد . اما هم می توان عاشق بود و هم معشوق . تو هر گز نتوانستی و شاید که نخواستی این را بدانی . شاید که درد عشق را نچشیده باشی . عشق بازیچه ای درکویرنیست که که به سرابش دل خوش کنی تا تورا به سر زمین رویاهایت ببرد .. به چشمه هایی که از نوشیدنش سیراب نگردی . توبه چشمه رسیده ای من به سراب رسیده ام . هردو از آن گریخته ایم . من تشنه , توسیراب , هر دو گریزان گشته ایم . گفته ام که دوستت می دارم و تاابد خواهم داشت . شاید زمانی سوزندگی سراب عشق را احساس کنی که خود به دیگری بگویی که دوستت دارم و دوستش بداری . اما حقیقت عشق چنین نیست . عشق زیباست زیباتر از نگاهی که زمانی من و تو را به هم پیوند داده بود .. مغموم تر از موجی که به ساحل می رسد تاپایان کارش را ببیند . بالاتراز اوج آسمان .. دیگر به تو نخواهم گفت که دوستت می دارم چون تو با سکوت به من می گویی که دوستم نداری . سکوتی به پهنای روزها و راز ها که بوی عشق را از آن احساس نمی کنم . می دانم که دل به دیگری داده ای به آن که به تونگوید که دوستت می دارم . به آن که به تو نگوید که برای تو می میرم ومن هر گز نخواهم توانست که اشکهایت را ببینم . تاب و تحمل آن را ندارم . احساس می کردم که عشق و صداقت هم خریداری دارد . لبخند ها را می خنداند .. پرده شادی به روی غمها می کشد احساس می کردم که با هم از دریچه عشق به فردا و فرداهای روشن می نگریم و نغمه های عمری در کنار هم بودن سر می دهیم . عشق درکنار توست اما تو در جستجوی آنی . عشق را در طلوع خورشید دیده بودم و در غروب غم گرفته آن .. عشق را در طلوع چشمان زیبای تو دیده بودم . اما ناباورانه مرا به غروب غمها سپردی و چه زود ! برو خدا به همراهت . تو با عشق آشنا گشتی اما نمی دانی که فریب عشق چیست . نمی دانی چه زجری دارد وقتی که چشمانت را در سپیدی روز به خورشید و آسمان آبی می گشایی و جز ظلمت و نیستی هیچ نمی بینی و از خدا می خواهی که نیستی را هم از تو بگیرد نمی دانی که فریب عشق چیست . دامی که خود به سوی آن می روی . می خواهی که صیاد بر تو دل بسوزاند . می خواهی که بداند چه خالصانه خود را تقدیمش کرده ای . همان گونه که من خود را به دام تو انداخته بودم . بترس از روزی که صیاد شکار آسان نخواهد و عشق شکار دلهاست . . گاه صید و صیاد یکی می گردند درآن عشقی که یک سویش عشق آفرین نباشد . آن روز خواهد آمد که بدانی که فریب عشق چیست آن گاه آرزوی روزی را خواهی داشت که اسیر دام خود گردی ولی افسوس که آن روز مرغ عاشق از قفس پریده است .. پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#13 | Posted: 10 Nov 2012 01:36
ایرانی گفت...


تولد لوتی ولوتی صفتان مبارک باد !


آره داداش عزیز شایسته است که من هم به سهم خود به آنان که سه سال است لوتیانه برای سرگرمی و اعتلای فرهنگ و اندیشه فارسی زبانان از هیچ کوششی دریغ نمی ورزند پیام تبریکی داشته باشم . دردنیای دوستیها و مودت و دنیای لوتی گری باید واقعیتها را گفت . این که اگر چنین بگوییم برای آن گروه تبلیغ می شود و چنین بگوییم خودمان عقب می مانیم به نظر من تفکر پسندیده ای نیست . باید واقعیتها را گفت تا خواننده شایسته و فهیم ما با درایت و آزادی بر گرفته از اصول الهی و دموکراسی آنچه را که شایسته می داند بر گزیند . اگر من نخواهم به این بهانه که مسئول سایت یا وبلاگ دیگری هستم شایستگیها و زحمات دیگران را نادیده بگیرم اصول انسانی را زیر پا نهاده هرگز در کار خود موفق نخواهم بود و اما با یک بر رسی اجمالی می توان دریافت که این عزیزان با زحمات همه جانبه تا مین کننده هر نظر و عقیده ای هستند . داستانهای سکسی ,عشقی ,اخلاقی , ادبی , بحث های متفرقه , انواع و اقسام فیلمها توجه به مفاخر ملی و بزرگان تاریخ و نکونامان همیشه زنده وصدها اقدام دیگر نشان دهنده آن است که هر که وارد سر زمین لوتی گردد ناراضی بر نمی گردد . این اختیار برای خواننده فراهم است که به سلیقه و انتخاب خود به علاقه مندیهای خود روی آورد و به بیان ساده تر لوتی را می توان در ابعاد گوناگون مورد بر رسی قرار داد که در این مقوله و فرصت و بیان کوتاه نمی گنجد . هرچند چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است . و با یک نظر اجمالی به سر فصلها و عناوین مطالب و..می توان دریافت که عزیزان و لوتیها چه زحماتی برای اعتلای آن کشیده اند . لوتی از لوتیها تشکیل شده .. لوتی من و تو و همه کار بران هستیم . باید جوانمرد بود و این صفت نکو و پسندیده را همیشه حفظ نمود . این که در عمل نشان دهیم لوتی هستیم خیلی موثر تر از داستانها و گفتار های ماست . هرگز خود را بر تر از دیگران ندانیم .یکدیگر را دوست بداریم واز موفقیتهای هم شاد گردیم . نقطه ضعفهای دیگری را نقطه قدرت خود به حساب نیاوریم . آن انتظاری را که از دیگران داریم خود بر آورنده آن باشیم . گام اول را خود بر داریم , روح خود را تهی از حسادتها و کینه ها سازیم . دست دوستی یکدیگر را بفشاریم . انتقاد ها را با جان و دل بپذیریم و در برابر دشنام ها صبور باشیم . زندگی فقط سکس نیست ولوتی آن نیست که فقط از سکس بنویسد . سخن بسیار است و حوصله عزیزان کم . امیدوارم روزی برسد که دیوار فاصله ها از بین برود تا آنچه را که بر خود نمی پسندیم بر دیگری هم نپسندیم . آن روز که با تمام وجود با لبخند دیگران شاد گردیم و با اشک آنان گریان . چون همه از اوییم و به سوی او می رویم .. بار دیگر فرارسیدن سومین سالگرد این مجموعه پر بار و گرانبها را به مدیران محترم پرنس و پرنسس عزیز و معاونت محترم سکسی بوی و کاربران نمونه و شایسته آره داداش گل و کینگ صفر پنج محبوب و سایر زحمتکشان و دست اندرکاران سایت لوتی تبریک و تهنیت عرض نموده با تشکر از همراهی و همکاری شما در خصوص انتشار آثار بنده با رعایت اصول لوتی گری , موفقیت روز افزون شما را از ایزد منان مسئلت دارم . پاینده ایران و ایرانی , برافراشته باد پرچم سه رنگ سبز و سفید و سرخ شیر و خورشید نشان بر قله همیشه استوار دماوند آریایی ... شاد وسربلند باشید .... ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#14 | Posted: 15 Nov 2012 01:25
پرنده من پرواز کن

پرنده من پروازکن حتی بابالهای شکسته .. قلب آسمان آزادی را بلرزان حتی با قلب شکسته . پرنده من ! پرندگان در قلب آبی آسمان آشیانه نمی سازند . پرنده من پروازکن ! پرواز کن !من آخر دنیارا نمی بینم . تو هم نخواهی دید . پرواز کن . نسیم آزادی به تو بال پرواز خواهد داد. پرنده من ! کس نمی داند که بی نهایت کجاست . .برای تو زیباتر از پروازنمی بینم . اگر پرهایت را بچینند درقفس فریاد خواهی زد تا پرندگان آزاد و آزاده با فریاد تو پروازکنند . پرواز به سرزمینی که در آن نشانی از صیاد نباشد . به راستی کلیدآزادی کجاست ؟/؟ پرنده من پرواز کن تو سرانجام به سرزمین موعود خواهی رسید . با کلید آزادی باز خواهی گشت پرنده های عریان را آزاد خواهی کرد وآزادی عریان را . پرنده من درختها خشکیده اند .. بر شاخه های خشکیده برگ سبزی نمی روید . بلبلان مرثیه خوان یارنمی بینند .. شمع دیگر نمی سوزد پروانه دیگر نمی گردد . پرنده من ! پرواز کن به ابر های تیره روشن دل بگو که باران بباراند تا درختها آفتابی شوند . تا پرنده آشیانه بسازد و به جوجکان خود پرواز بیاموزد . پرنده من پرواز کن . نفسها دیگر نفس نمی کشند زندگی به دنبال مرگ است اما هنوز با بالهای شکسته می توان پرید . هنوز شاهین عشق سلطان آسمان است . مهربان است با آنانی که عشق می ورزند , و کینه توز با آنانی که بالهای پرواز را می شکنند . پرنده من پرواز کن . . گلوله تفنگ نم کشیده شکارچی نم کشیده , نم کشیده است . پرواز کن پرنده من تا از خود به خدا برسی پرواز کن تا بلبل باز هم قصه عشق بخواند تا چمن با آهنگ باد برقصد تا خورشید در میهمانی گل و گیاه بخندد . پرواز کن تا دیگر یتیمی از بی پدری خود اشک نریزد تاعروسی با جامه سپید خود به مجلس عزا نرود تا دیگر قلب عاشقی نشکند . پرواز کن تا به دیگر پرندگان و آنانی که بال پرواز ندارند بگویی که اینک وقت پریدن است .. اینک وقت پریدن است .. پرنده من پروازکن که اینک وقت پریدن است .. پایان .. نویسنده .. ایرانی



وقتی که می خندی

وقتی که می خندی احساس می کنم که در دنیای پوچیها و نامردمیها دیگر غمی ندارم . وقتی که می خندی احساس می کنم که گلهای شادی , کویر قلب مرا آراسته اند . قلبی که سوگلی آن تو بوده ای .. شادیها را به سوی من می خوانی و غمها را از قلبم می زدایی . وقتی که می خندی زیباییها می آیند . زشتیها می روند . ابر های تیره و تار به کناری می روند تا خورشید عشق بار دیگر برای عاشقان بتابد . عشاق تو را می ستایند و به من حسرت می خورند . وقتی که می خندی دنیا به روی من می خندد چون که دنیای من تویی , هستی من تویی .. وقتی که می خندی مرگ را احساس نمی کنم . جدایی را نمی بینم ابر های تیره و تار را بر چهره خورشید خوشبختی نمی بینم . وقتی که می خندی زندگی با من و برای من می خندد و من برای تو می خندم .. وقتی که می خندی بیش از هر لحظه ای زیبایی عشق را می بینم .. بیش از هر لحظه ای احساس می کنم پوچی این کلام را که می گویند عشق پوچ است . عشق در دلهای من و توست در نگاه من و تو در لبخند های ما در خنده های من و تو .. وقتی که من و تو و او عاشق باشیم دیگر چه کسی می تواند بگوید که عشق پوچ است .. وقتی که می خندی و با نگاه پاکت به من می گویی که وفا داری را از وفا آفرین آموخته ای باورت می دارم . وقتی که می خندی و با بوسه عشق لبانت را می بندم تو با چشمانت می خندی وقتی که چشمانت را می بندی این آغوش گرم توست که با خنده های عاشقانه تو حرارت خون عشق را در پیوند پر شکوه من و تو به جریان می اندازد . می دانی چرا بیشتر از دنیا دوستت می دارم ؟/؟چون که دنیا بی وفاست . اما تو تا ابد تا ماوراءهستی وآن سوی دنیا با من خواهی بود چون که عاشقانه درپناه سلطان عشق ماواگرفته ایم . وقتی که می خندی احساس می کنم که جاودانه می خندم . حتی اگر سکوت کنم و لبانم را ببندم با تمام وجودم می خندم . و تو با خنده هایت دریچه عشق را به سوی من گشوده ای و دریچه دلت را به روی دیگری بسته ای . وقتی که می خندی دوست می دارم با بوسه ای داغ غنچه لبهای زیبایت را ببندم اما چگونه می توانم آن غنچه شکوفا را ببندم که چون خورشیدی دنیای مهر و محیت را ارمغان جان و روان خسته ام می سازد . وقتی که می خندی بیش از هر لحظه ای در می یابم که دوستم می داری . بیش از دیگر لحظه ها می خواهم که فریاد بزنم دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوستت دارم .... پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#15 | Posted: 15 Nov 2012 01:34
یک روز با ایرانی

نمی دونم از کجا شروع کنم آخه هر نوشته ای یه مقدمه ای داره . اول از همه بگم اون کلمه با در عنوان به این معنا نیست که یه ماجرایی شبیه به پیام شتر درخواب .. رو نوشته باشم از بر و بچه های سایت هنر پیشه اش فقط خودمم . این با هم به معنای همراه با ایرانی بودن از کناره هاست و نوعی نگرش به امور . واینو هم بگم که اگه می خواین برین داستانهای سکسی بخونین وبرین تو اینترنت و حال و هوای سکس و چت رو دارین وقتتونو الکی نمی گیرم . اومدم یه خورده خاطره نویسی کنم و بگم که مثلا در رابطه با سایت و نویسندگی و زندگی روزمو چطور می گذرونم . راستش یه جورایی ام دلم واسه خاطره نویسی تنگ شده بود . بنازم به این خاطرات شیرین خودمون که این روزا از در و دیوار خوشی می باره . فراوونی ارزونی و امنیت و هوای دلپذیر تابستان و هرچی هم که بیشتر برق مصرف کنی کمتر پول میدی . پس یادتون باشه و نگین نگفتما . اگه حوصله تون سر میاد برین دنبال بقیه مطالب . من خیلی هم پرچونه ام . دفتر خاطرات سربازی رو که می نوشتم هر دو سبک ادبی و خودمونی داخلش بود . ولی بیشترش خودمونی بود . ما هم که با هم خودمونی هستیم . نمی دونم از روز تعطیل بگم یا کاری . حالا در روز های کاری از بعد از ظهرش شروع می کنیم .. باید هر چه زودتر این غذامو بخورم و یه ساعتی رو بخوابم و شارژشارژشروع کنم به نویسندگی و آپدیت و ادیت و از این جور کارا . هرکی ندونه فکر می کنه عجب کاسبی راه انداختم . من اگه حداقل یه ساعتو این بعد از ظهر ها نخوابم عین جوجه مریضی که روز آخر عمرشه همش باید در حال چرت زدن باشم . تابستونا روزی سه بار باید دوش بگیرم . اول حموم بعد غذا .. چون ممکنه این جوری دوباره گرمم بشه .. نمیگم کجا زندگی می کنم . اصلا تو خود ییلاقو بگو . وسط روز هواش گرمه و آفتابش می سوزونه . حالابعد از ظهره دیگه وقت خواب شده .. خدای من ! من دیگه کلافه شدم . چرا این ساختمون سازیها تموم نمیشه . از چپ و راست و بالا و پایین صدای این مته برقی و کلنگ و بیل و بولدوزر پدرمو در آورده .. من باید هر جوری شده یک ساعتی رو بخوابم و بیدارشم ببینم دنیا دست کیه . بنویسم و به نظرات جواب بدم . ببینم و بشنوم و بخونم این دوستام چی میگن . واییییییی سرسام گرفتم . اصلا این کارگرا ملاحظه نمی کنن . حق هم دارن بیچاره ها .. ولی به این سر و صداها تقریباعادت کرده بودم فقط اگه موبایل بچه ام وزوز می کرد نمی تونستم بخوابم .. -بچه خاموشش کن می خوام بخوابم .. جالبه به صدای تراکتور و بولدوزر عادت کرده بودم ولی با این ریز آهنگ ها نه .. وقتی بیدار شدم و فهمیدم یه ساعت خوابیدم کلی خوش به حالم شد . شاید اگه ده دقیقه هم می خوابیدم و یکی ساعتمو جلو می کشید و به حساب یه ساعت میذاشت بازم دلم خوش بود . ساعت حدود چهار بعد از ظهره ..-لپ تابوکه آخرشم نفهمیدم بعد از ل حرف پ قرار می گیره یا ب روشن کرده و رفتم رو سایت امیر تا ببینم نظرات خوانندگان در مورد چیه .. از ترس این که عیال ما رو صدا نکنه تو اتاق کوچولو و گرمی خودمو حبس کردم . -مرد چه خبرته این چند ساعتی رو هم که خونه ای فوری می پری میری سر کامپیوتر . اونجا چه خبره .. -دارم شو دانلود می کنم و ترانه و از این چیزا علاقه هست دیگه .. -پاشو برو بیرون نخود لوبیای آبگوشتی ما تموم شده .. زمین و زمانو بستم فحش .. می خواستم زودتر جواب این فردین و دلفین رو بدم و برم رو داستان نویسی .. -به پسره بگو بره -خوابیده .. پاشدم و رفتم و دستور رو انجام دادم . دوباره نشستم رو نظرات .. دیدم یکی پشت در اتاقمو می زنه -پدر کار داشتم .. می تونی یه موضوع دلخواه بنویسی من ساعت آیین نگارش فردا ببرم مدرسه ؟/؟ -پسر تو خودت چه کاره ای ؟/؟ ولی دلم سوخت . یهو یادم اومد که الان تابستونه -پسر واسه کی می خوای -واسه دوستم که تجدید آورده .. بیچاره ها تقصیری هم ندارند . زمان ما یه تلویزیون بود و هنوز خونواده ها ویدیو هم نداشتند ولی حالا بیا و ببین دیگه کی میاد وقتشو بذاره روی رمان و داستان .. هرچی می خواستم پیش بچه ها پزی نیام نشد . دوباره همون حرفای تکراری که هزار بار گفته بودم . که من ده دوازده ساله که بودم برای خیلی از بچه های کلاس انشا می نوشتم .. باشه مال تو رو هم شب می نویسم .. ای خدا داشت گریه ام می گرفت . تازه باید چهار تا داستان جای چهار تایی که می خواستم منتشر کنم می نوشتم . اوضاع یواش یواش داشت جور می شد . ساعت پنج بعد از ظهر شده بود . من هنوز داستانهای روزو شروع نکرده بودم سه چهار تا از خواننده ها داستان جدید می خواستند .. حالا جواب اینا رو چی بدم . بزن در رویی که نمیشه نوشت . اون وقت بهش میگن آبگوشتی یا آبدوغ خیاری . یه نیم ساعتی رو به پاسخ به نظرات اختصاص دادم و به همه هم گفتم که در آینده نزدیکی خواهم نوشت . دروغ هم نمی گفتم بارعایت نوبت و اگه رسیدم . تا اونجایی که از دستم در نمی رفت تو ایمیلم یاد داشت می کردم . داستانهای آپدیتی شبو هم یه بر رسی کردم و حالا دیگه باید می رفتم سراغ داستان نویسی . کاش می شد شب و روز جلوی همین دم و دستگاهها بودم و تا دلم می خواست می نوشتم . بدی یا خوبی کار من اینه که می خوام رو پای خودم وایسم . با این همه بلبشوی فکری جز در چند مورد در بقیه موارد همون لحظه که می خوام داستانو بنویسم بهش فکر می کنم . . نهههههه عجب بد بختی شده . درهمین لحظه صدای عیال در اومد که می خوام برم خونه مامانم .. دیگه از این بهتر نمی شد . نه این که دوست داشته باشم از دستش خلاص شم ولی یه دو ساعتی رو این مخ ما آرامش داشت و به هر حال دیگه گیر نمی داد . تا بخواد از خونه بره بیرون گفتم این چند دقیقه ای رو بهتره یه سری به سایت لوتی بزنم و بعد از رفتن علیا مخدره بشینم رو داستانهای جدید .. واویلا یی بود این سایت لوتی . ابر 135 که سر و ته داستانها رو قیچی کرده بود و اشاره به منبع و ماخذ هیچ , نام نویسنده هم که پیشکشش . چند نفر دیگه هم همین بر نامه رو داشتند .. دیگه از این بدتر نمی شد . درسته که اهل شهرت و تجارت نیستم ولی اینو یه تو هین به خودم و زحمات خودم می دونم و به هیچ قیمتی هم کوتاه نمیام . لعنتی ها وقتمو می گیرند به جای داستان نویسی باید بشینم به این آرسن لوپن ها جواب بدم . به !از این مسخره تر دیگه نمی شد . بعد از مدتها که قطعی برق نداشتیم همین که عیال از خونه رفت برقو هم با خودش برد و این مودم ما هم خاموش شد . کارد بهم می زدن خونم در نمیومد . پاشدم از خونه رفتم بیرون . حالا باید چیکار کنم . یه چیزی باشه که به این مودم من برق برسونه حداقل این لپ تاب من دو سه ساعتی شایدم چهار ساعت با باطری 12 سلولی کار کنه .. مخصوصا این 12 سلول رو گفتم که یه کلاسی گذاشته باشم . بگذریم اون دفعه که رفته بودیم پیک نیک یکی از این شارژرها داشتیم که یه فلورسنت رو واسه چند ساعتی روشن می کرد . یکی از این تولیدی های برق می گرفتم که کارمو راه مینداخت بد نبود . رفتم تو یکی از این کامپیوتری ها .. -ببخشید من شارژر از کجا می تونم گیر بیارم که برق رفت یه دو ساعتی رو این مودم من برق داشته باشه - حتما منظورتون یو پی اسه ..-بله همون یواس پی رو می فرمایید ؟/؟ یه خورده پی و اس رو قاطی کرده بودم ولی می دونستم به چی میگه . -داداش این که واسه راه اندازی یه سیستم اداریه و کلی باطری و آب اسید و از این چیزا میخواد ..-من نمی دونم شما چی میخواین برین الکتریکی ها .. چند تا الکتریکی رفتم منو فرستادند یه جای دیگه .. آخرش یکی دلش واسم سوخت و گفت برو فلان جا این چیزی که تو میخوای اسمش اینور توره . ذخیره کننده برقه و خیلی عالیه .. خوشحال شدم . عاقبت جوینده یابنده بود . خونه هم کسی نبود و خبر از برق نداشتم و زمان هم می گذشت . با فروشنده چک و چونه زدم و گفت برای این کاری که تو میخوای اینو برداری خوبه . یه قیمتی تو مایه های 290 هزار تومن داد و منم بی خیالش شدم . گفتم عیبی نداره ولی اینو کجا نصبش کنم . تازه بعد از چند ماه اولین باره که برق رفته . ولی خب خونه لازم میشه . داشتم خودمو گول می زدم . هرچی فکر می کردم چی نیازم میشه عقلم به جایی قد نمی داد . تازه هر برق رفتنی که دوساعت بیشتر طول نمی کشید . بازخدا پدر یارو رو بیامرزه که گفت باید بری یه باطری براش بخری . -ببخشید از اون قلمی ها یا ریز قلمی ها یا از اون درشت ها که به تن رادیوهای قدیم میذاشتن ؟/؟ خندید و گفت نه اینا باطری مخصوصه اگه 12 ولت یا آمپر یه همچین چیزایی گفت ..بگیری براش مناسبه .. ذوق زده گفتم خب بهتره همین الان قال قضیه رو بکنم تا عیال به خونه بر نگشته این خرید ها رو بکنم . هر چی هم هزینه کردم یک سوم قیمتوبه خانومم میگم که یه وقت نگه سیمام قاطی کرده . البته شما اینا رو به حساب این نذارین که من آدم رو راستی نیستم . پاشدم رفتم اون فروشگاهی که اینورتور فروشه به من آدرس داده بود . عجب باطری هایی . عجب دم و دستگاهی . باطری از خود اینور تور گنده تر بود و فقط سی چهل تومنی ارزون تر بود . دوبرابر باطری ماشین یا همون اتومبیل ما می شد . دستمو گذاشتم رو دسته اش . خواستم بلندش کنم . حتی یک میل هم از جاش بلند نشد . من که باید دو تا کارگر بگیرم بذارمش پشت ماشین . دست از پا دراز تر بر گشتم خونه .این همه وقت تلف کردم و دماغ سوخته برگشتم خبردارشدم که برق فقط ده دقیقه رفته بود . دوباره رفتم سر وقت نظرات که بازم دوستان گلم یه سری پیشنهاد های جدید در مورد داستان و سوژه های اون داشتند . دنبال اسم دوستان قدیمم بودم که پیداشون نکردم . آخه نظر دهنده ها چند دسته اند . یه سری تفریحی میان و میرن . یه سری دوست همیشگی هستند یه سری هم از شما چه پنهون از جنس مخالفن به محض این که متوجه میشن من از خط خارج شده ام اونا هم راهشونو جدا می کنند در حالی که به نظر من حساب دوستی ها جداست تقصیر من چیه زن دارم .. چند ساعت که وقتمون الکی تلف شد . درهمین لحظه تلفن زنگ خورد ..عیال گرامی بود ..-ببین روغن زیتون ما تموم شده اون مارکو فلانی داره اون عادت داره مغازه شو زود ببنده و من تا بیام خونه اون رفته .. لعنت بر این شانس دیگه تمرکزی نمی مونه که من داستان بنویسم . تمرکز سرمو بخوره وقتی نمی مونه .. موقع برگشتن یه دختری رو دیدم که به نظرم خیلی آشنا اومد . من عادت ندارم تو چهره زنا و دخترا خیره شم ولی خب اگه بگم از دیدن چهره های زیبا خوشم نمیاد دروغ گفتم ولی چشم چرون نیستم .. یه لحظه خود به خود چشام افتاد تو چشم دختره .. طوری که حس کردم دهنش رفته تا واسه سلام علیک باز شه . تقریبا نصف من سن داشت نه بهتره بگم که من تقریبا دوبرابر اون سن داشتم . چقدر قیافه اش آشناست .. ای بابا این که همونیه که هفته پیش توزیر پارکینگ خونه مون عروسیش بود . حیاطشون کوچیک بود اومدن خونه ما عروسی گرفتند . بیچاره چقدر لاغر شده بود . حتما این یک هفته ای خیلی فعالیت کرده بود . پسر ! قرار نبود این قدر بی تربیت شی . اون شوهر داره .. سرمو انداختم پایین و دیگه موقع احوالپرسی سعی می کردم نگاش نکنم . هرچند یکی دو ثانیه نگاش کردم . خیلی لاغر شده بود این که چادری نبود ..چاچادرسرش کرده حتما شوهرش گفته . سلام احوالپرسی که کردیم سعی می کردم از همین حرفای همیشگی استفاده کنم . راستش من شوهرشو ندیده بودم .. شب عروسیش خونه ما زیر پارکینگش زنونه بود و بغلی مردونه . منم تو اتاقم نشسته بودم و داستان می نوشتم وبا صدای جیغ و داد زنا یه جوری کنار میومدم .-بابا حالش خوبه ؟/؟ مامان خوبه ؟/؟-مرسی ممنونم -به آقاتون سلام برسونین .. حاج آقا خوبه دیگه .. دیدم یه سری تکون داد و رفت .. داشتم به این فکر می کردم که هنوز تابستون عمرم تموم نشده دارم آلزایمر می گیرم .. چند قدم که رفتم جلوتر و یه خورده که به مغزم فشار آوردم که چرا باید عروس خانوم یه هفته ای این جوری شده باشه دودستی که نه چون یه دستم روغن زیتون بود با یه دست دیگه ام زدم تو سرم . این دختر همسایه دیوار به دیوار ما بود که سال دوم دانشگاه هم بود و هنوز عروسی نکرده . وای آبروم رفت . عجب سوتی داده بودم . حتما فکر کرده من قاطی کردم . چقدرهم به گرمی احوالپرسی کلی می کردم .. آخه مرد به تو چه مربوطه که آقاش چطوره .. رفتم خونه که ادامه بدم کار های اینترنتی رو که دیدم اینترنت کند شده و نمیشه وارد سایت شد . حالا خر بیار و باقلی بار کن .. بگذریم این قصه ما یا خاطرک ما در یه روز خاص تموم شد . هشتاد درصدشو چند ماه پیش نوشتم از اون قسمت روغن زیتون تا آخرو 22 آبان نوشتم . حالا میگم صدرحمت به همون روزا .. چون دیگه کمپلت یا همون دربست خودمون این عیال کنار منه .. فردین حالا شده پارسا و دیگه اثری هم از ابر 135 نمی بینم . لوتی باهام خوب شده و نوشته هامو با رعایت اصول منتشر می کنه .... اون وسیله ای رو هم که نخریدم با دلار هزارو خوردی بود . درهرحال اون کاسب کاراش این جور جلو کامپیوتر نمی شینن . میرم تا یه خورده فکر کنم رشته افکارم ازدست این دور و بری ها مخصوصا عیال می ریزه به هم .. بیچاره چه می دونه -مرد آخه این کامپیوتر چی داره .. نون و حلوا میدن ؟/؟ چی میدن بعد از ظهر تا نصفه شب می شینی پاش -چیکار کنم زن اگه اینا نباشه پدر سوخته بازی اونا منو دیوونه می کنه . شو نگاه می کنم . خاصیت غذاها رو می خونم .. گاهی هم میگه اون سیم هدفون لب تابو در آر بذار ما هم ترانه گوش کنیم . حالا موندم با این همه مشغله فکری و سرکار رفتن وشلوغی دور و بر چطور کاری کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب .. اینم یه عشقه دیگه . چیکار میشه کرد ؟!... پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#16 | Posted: 18 Nov 2012 13:14
دنیای عشق

می دانم که فراموشم کرده ای . می دانم که دیگر قلبت برای من نمی تپد . این را در نگاه تو و کلام تو می خوانم . کاش راز نگاهت را نمی خواندم . چه شیرین بود لحظه های دیروزها وقتی که بایاد تو چشمانم را می بستم و با یاد تو پرواز می کردم و بایاد تو خود را در آسمان سعادت می دیدم . چه شیرین بود لحظه های دیروز ها وقتی که بایاد تو چشمانم را می گشودم تا دوستت دارم گقتن ها و نوشتن هایت را ببینم و بشنوم . وچه تلخ است لحظه های امروزها وقتی که که احساس می کنم تو از لحظه های من می گریزی تا دیگرنگویی که دوستم می داری . چه تلخ است به گذشته بازگشتن و کلام شیرین تو رادیدن .. آن کلام محو شده درباد .. کاش تقدس واژگان دوستت دارم را احساس می نمودیم . کاش تاپای جان برسرآن می رفتیم . کاش وقتی با تیر نگاه مرگبارت به من می نگریستی چشمانم را می بستم . اما مگر می توان چشمان خود را به روی حقیقت بست ؟/؟ عشق را همچون آوای دهل ساخته اند . چون یک بازیچه مثل خمیر بازی مثل کفی روی آب ... به گورستانی که می گفتند مدفن ارزشهاست رفته بودم . دیدم که بر مزاری جمع شده اند و می گریند . تو هم در میان آنان بودی . زار زار می گریستی . همگام با دیگران اشک می ریختی .. نمی دانستم که سنگدل هم اشک می ریزد و بیوفا هم گریان است . آمدم تا تسلی تو باشم . وقتی پرسیدم چه کسی را در اینجا به خاک سپرده اند شنیدم هیچکس اما همه چیز اینجاست . اینان برای مرگ عشق می گریند . عشق را در همین جا به خاک سپرده اند . و تو بی وفا هم در میان آنان بودی . عشق را مگر می توان به دست خاکش داد ؟/؟ عشق در دلهای ماست . با جان و روان ما .. فریاد زدم و تورا نشانت دادم . این است آن که عشق را کشته .. وفا را کشته و به دوستت دارم ها پشت نموده است . آرامگاه عشق در قلب اوست و در قلب همه شما که بیهوده می پندارید که عشق مرده است .عشق در دلهای ماست که آرام می گیرد و آرام می بخشد . تا او زنده است عشق هم زنده خواهد بود واوست خالق جاودان . همیشه زنده وپاینده . مرا از گورستان راندید . گفتید که بیهوده می گویم .. و تو محبوبه من قلبم را شکستی اشکهایم را ندیدی . دستم را برروی سینه ام نهاده گفتم هنوز دوستت دارم هنوز در قلب منی .. . اما در دنیایی که رسمش این است که عشق را بمیرانند و بر مزار خیالی اش مرثیه بخوانند عشق هنوز نمرده است .. با دلی شکسته به تنهایی خود پناه آ ورده خدای عشق آفرین را فریاد زدم تا عشق را همچنان در قلب من زنده نگاه دارد . بیهوده می پندارید که عشق و ارزشها مردنی هستند . ارزشها در جانهای ماست دراندیشه های ما دررفتارهای ما . شاید به آنها پشت کنید اما آنان عمری جاودانه دارند . فلبم راشکستی و بر مزار عشق گریستی . تو که عشق را نمی شناختی اشکهایت برای چه بود ؟/؟ !من هم گریستم . اینک دنیای عشق آغوش خود را برای من وبه روی من گشوده است . به عشق آفرین پناه برده ام . اورا فریاد می زنم . اورا که هستی بخش من است . آری دنیای عشق فانی نیست . کاش تو هم لذت عشق را در می یافتی و در آغوش من چون دو پرنده عاشق ازمعبد به سوی معبود پرمی کشیدیم . ... پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#17 | Posted: 18 Nov 2012 13:15
خداحافظ عشق من

خدا نگه دار عشق من . من خود می روم قبل از این که مرا برانی . قبل از آن که اشکهایم را بر گونه های پاک بغلتانی . من خود می روم تا خود به اندوه خود بمیرم من خود می روم قبل از آن که تو را در آغوش دیگری ببینم . من می روم قبل از آن که تو را غرق در این باور سازم که تو را بیشتر از خود دوست می دارم . خدا نگه دار عشق من . من خود می روم قبل از آن که بخواهی سیلی زمانه را با دستان خود برگونه هایم بنوازی . من خود می روم تا مزاحمی بر هوسهای جوانی ات نباشم . می روم تا شعله های عاشقانه خود را خاموش سازم . اما نمی توانم که شعله های همیشه بیدار را خاموش نمایم . حال که سوخته ام دیگر توانی ندارم . خدا نگهدار عشق من . شاید زمانی به سوی من بازگردی . این را رویاهایم به من می گوید . همان خواب و خیالی که مرا در کنار تو نگه داشته بود .. همان خواب و خیالی که به امید آن زنده بودم . هنوز چون من با طعم تلخ و کشنده بی وفایی آشنا نگشته ای .. وقتی که خوبیها را با بدی پاسخ می دهند وقتی که در کاسه نوش تو نیش می ریزند مرگ را شیرین تر از زندگی می دانی . چه دردناک است وقتی که دیروز دوستت بدارند و امروز از تو بگریزند . چه دردناک است وقتی که با شاخه گلی به دیدار عزیزت بروی و او خارش را درقلبت فروکند . چه درد ناک است وقتی که با تمام وجودت ازدرد روزهایی جدایی اشک بریزی و او باتمام احساس سنگی خود بر تو و احساس تو بخندد . چه دردناک است وقتی که آن نامهربان خود را مهربان می داند و باورهای خود را حقیقت . چه درد ناک است وقتی که در هر نفسی غم فرو می برم و اشک فرو می ریزم . من خود می روم . چون صدای قلب سنگی تو این را می خواهد . دلی که می دانم هرگز عاشق نخواهد شد . هرگز کسی را دوست نخواهد داشت . حتی خود را . بدان که بعد ازمن عشق هم از تو گریزان است . عشق هرگز عاشق کسی نخواهد شد که از عشق بویی نبرده . اما نفرین یا دعای من این است که روزی تو هم عاشق شوی وبدانی چه تلخ است لحظه جدایی .. چه تلخ است لحظه ای که اشک می ریزی و محبوب تو می خندد . چه تلخ است مرگ باورهای تو . لحظه مرگ آرزوهایت .. فقط می خواستم که به اندازه یک نفس لبان سرخت را ببوسم به اندازه یک نگاه در آغوشت بگیرم وبه اندازه در آغوش گرفتنی به من فرصت دهی تا در آغوش توجان بسپارم . تو حتی آن را هم از من دریغش کرده ای .. کاش درکنار تو جان بسپارم تا آخرین نگاهم برچهره زیبای تو باشد تا براین باور بمانم وبراین باوربمیرم که تا آخرین نفس درکنارتو بوده ام وبا تصویر زیبای تو با آرزوهایم وداع گفته ام .... پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#18 | Posted: 22 Nov 2012 07:20
بابا برگرد

روز پدربود . ولی برای من یه روز غم انگیز بود . یه روزی که دوست داشتم بمیرم . بمیرم و درد بی پدری رو احساس نکنم . اون عزیز ترین کس زندگیم بود و منو از هرکسی تو دنیا بیشتر دوست داشت . یادش بخیر پارسال توهمین لحظات بود که من دوتا کراوات خوشگل با یه پیرهن و یه ادکلن خوشبو و ملایم بهش هدیه داده بودم ولی حالا دیگه پیشم نبود . دیگه صدای منو نمی شنید . بابام دخترشو منو ریحانه 18 ساله شو بیشتر از هرکسی تو این دنیا دوست داشت . از وقتی که بچه بودم و خودمودنیای اطراف خودمو شناختم اونو بیشتر از هرکس دیگه ای تودنیا دوست داشتم . وقتی درباز می شد واونو می دیدم خودمومینداختم تو بغلش . شبا تا سرمو رو سینه اش نمیذاشتم خوابم نمی برد . وقتی که یواش یواش بزرگتر شدم بازم همین کارومی کردم . مامانم عصبانی می شد و من توجهی به اونمی کردم . بابا هم ازمن طرفداری می کرد . حتی وقتی داداشم رضا که هفت سال کوچیک تر از منه به دنیا اومد نه تنها محبتش کم نشد بلکه علاقه شو بیشتر نشون می داد . چقدر از بوی صورت بابا جونم خوشم میومد . ازریشی که تازه میخواست دربیاد و صورتمو سیخ می داد . بابام خیلی خوشگل بود . چشایی سبز و صورتی سفید و هیکلی درشت داشت . زنا و دخترا همه دوستش داشتند و عاشقش بودند ولی اون فقط مال من و مامانم بود وداداشم . به هیشکی ازاون زنا توجه نداشت . بابارحیم ناز من اصلا اذیتم نمی کرد . وقتی که خانوم ترشدم و روسریمو می دادم عقب و لباسای چسبون می پوشیدم گیر نمی داد . یادم میاد اولین باری که به لبام روژزدم و از ریمل استفاده کردم مامان تا می تونست دعوام کرد -دختر اون زمان ما پد ردخترودر می آوردن اگه می خواست تو این سن هنوز ازدواج نکرده از این غلطا بکنه. بااین که مامان امروزی بود ولی از این حرفا بهم می زد .. بازم این بابای خوشگلم بود که ازم حمایت می کرد . مامانو هم دوست داشتم ولی اون عشقی رو که بابا می داد یه چیز دیگه ای بود . اون بهم گیر نمی داد .. -بابایی تو چقدر خوبی . اصلا بهم نمیگی این کاری که می کنم بده یا خوبه -دخترم آدم بعضی چیزارودر عرصه زندگی خودش متوجه شه بهتره .تو بزرگ شدی . چشم وگوش و عقل وهوش داری . راه را از چاه تشخیص میدی . فقط حواست باشه که گرگهای سرراهتو خوب بشناسی . زرنگ باش .. بازم شبا قبل از خواب می رفتم سر وقت بابام . اصلا به این کاری نداشتم که زن وشوهر میخوان با هم خلوت کنن . سرمو میذاشتم رو سینه بابا همونجا خوابم می برد . گاهی خودم پامی شدم می رفتم سر جام و گاهی هم همونجا تا صبح می خوابیدم . پدر دلش نمیومد سرمو از روسینه اش برداره .. عاشقش بودم . واسش می مردم . وقتی باماشین میخواستیم بریم جایی و اون که رانندگی می کرد صندلی کنارش مال من بود . تو همه کارا باهاش مشورت می کردم . به وقت ثبت نام تو مدرسه اکثرا اون کارامو دنبال می کرد . وقتی با دوستام قهر می کردم یا یه مسائلی بین ما پیش میومد بابابام حرف می زدم . اون دوست من بود . عزیزدل من . وقتی که روز پدر یا مادر نزدیک می شد پول بیشتری بهم می داد . درکم می کرد . حتی یه بار که مزاحم خیابونی داشتم که بهم اظهار عشق کرده بود باهاش درمیون گذاشتم . وقتی که اون جوونه رودید گفت دخترم این از اون لاتای عوضیه و من هرچی بابام می گفت قبول می کردم . بابای خوشگل و منطقی من .. فقط عیبش این بود که زیاد سیگار می کشید . من که تو عمرم حتی یه نخ سیگار هم تا حالا نکشیدم ولی از بچگی به این بو عادت کردم . از بوی سیگار تنش هم لذت می بردم . خیلی سیگار می کشید . یه روز قلبش درد گرفت و افتاد . دکترا از کشیدن سیگار منعش کردند ولی گوشش بدهکار نبود . جراحی کرد ولی بازم می کشید . این اواخر باید ماهی یه آمپول می زد تا سر پا باشه و بتونه فعالیت کنه . حالا من سر قبرش بودم . هیچوقت بهم حرف بد نزد .هیچوقت منو نزد . هیچوقت دلمو درد نیاورد . می دونم از خیلی کارای من دلخور می شد ولی به روش نمی آورد . اون بهترین بابای دنیا بود .. دخترا و پدرایی رومی دیدم که دست تو دست هم با هم میرن سر خاک عزیزانشون . کاش بابام الان پیشم بود . اون وقت بهش می گفتم بابایی دوست داری نازگلت چطورباشه . چیکار کنه . چی بپوشه . هرچی توبخوای همون میشم . به خدا همون میشم . زندونی تو میشم . فقط پیشم بمون و تنهام نذار . وقتی فردا برم مدرسه و بقیه دخترا بفهمن که بابا ندارم اون وقت من به کی و به چی بنازم ؟/؟ نمی خوام کسی دلش به حالم بسوزه . بابا تودلت واسم نسوخت ؟/؟ نگفتی که نازگلت ریحانه تو بی تو چیکار کنه ؟/؟ بابا یادت هست که همش می گفتی من چطور می تونم تو رو بدم دست یه مرد دیگه ؟/؟ ولی این رسم روز گاره که دخترا یه روز عروس بشن . بابا توکه اینقدر بیرحم نبودی . توکه خیلی دوستم داشتی . پس چی شد . برگرد بابا . بابا برگرد . برگرد . دلت درد می کرد ولی می گفتی که سرمو بذارم رو سینه ات . عیبی نداره . بهت فشار نمیاد . بابا برگرد . من نوازش دستای گرم تو رو می خوام . میخوام دوباره بوی تن تو رو حس کنم . چشام پر اشک شده بود و گونه هام خیس خیس . هرچی به مغزم فشار می آوردم که یه کار بد در حق من کرده باشه چیزی به یادم نمیومد که دلم خنک شه .. بابام خیلی به نیازمندا کمک می کرد . یادم میاد یه روز به وقت ناهار درزدند یه فقیری بود پول نمی خواست .غذامی خواست .. .. اون از غذای خودش به فقیر داد و خودش یه چیز دیگه ای خورد . بابام وضعش بد نبود . درآمدش هم خوب بود . لوازم یدکی ماشین می فروخت . امروز همه تو خونه مون جمع شده بودند و از خوبیهاش می گفتند . چهره هایی رو برای اولین بار می دیدم که همه شون می گفتند بابا بهشون کمک می کرده و می خواسته به کسی چیزی نگن . ولی بابا من روز قیامت دامنتو می گیرم و میگم که نبرنت بهشت تو دخترتو اذیت کردی واسه این که اصلا اذیتش نکردی . آره بابا بزرگترین آزارت این بود که اصلا اذیتم نکردی . خدایا من که بهت گفتم بنده خوب تو میشم . نمازمو میخونم . دیگه تنبلی نمی کنم . من دوستت دارم . خدای عشق و عاشقا من که بهت گفتم . گفتم بابای منو نجاتش بده .. موبایلم زنگ خورد دلم هری ریخت پایین . دستم می لرزید . حدس می زدم که باید چی شده باشه . بابام پس از آمپولی که آخرین بار زده بود تو همون درمانگاه رفته بود تو کما . حالا اونوبرده بودن بیمارستان و دکترا گفته بودند که آخرین لحظات زندگیشه -رضا چی شده نگو که .. -نه بابا هنوز نمرده . نزدیکه -خفه شو کثافت بی شعور زبونتو گاز بگیر این چه طرز حرف زدنه -ولی همه میگن دیگه مرده .. گوشی رو قطع کردم .. دست به دامان علی شدم یا مولا امروز روز توهه . می دونم تو یاور یتیمایی . می دونم که اگه بابام بمیره من تنها دختر بی پدر این دنیا نیستم و نمیشم . یا مولا تو اگه از خدا بخوای بابامو نجات میده . امروز روز توهه یا علی . یا مولا . نذار که من در روز پدر بی پدر بشم . ببین همه چقدر خوشحالن ؟/؟ ببین بچه ها همه دارن به باباشون کادو میدن . علی جان قول میدم که به همون یتیمایی که تو می رسیدی برسم . قول میدم آدما رو نیاز مندارو دوست داشته باشم هرچی از دستم بر میاد کمکشون کنم . من نمی تونم غروب فردا رو از همین حالا حس کنم که دارم حسرت غروب امروزو می خورم . بابامو به من بر گردون . تو اگه از خدا بخوای نه نمیگه . یا مولا تو آقایی تو سروری . من کنیزتم . من کنیزتم . کمکم کن . به خدا بگو . اون صدامو نمی شنوه . صدای تو رو می شنوه .. چند نفر اومده بودن دور و بر من و یکیشون تعجب کرده بود . چون می دید من دارم رو سنگ قبری که هنوز مرده ای داخلش نیست گریه می کنم . بابا قبرشو آماده کرده بود و هر شب جمعه می رفت داخلش دراز می کشید و چند دقیقه ای تمرین می کرد . مشتمو به قبر سنگی می کوبیدم .. -نهههههه خاک بیرحم من نمی تونم ببینم که بابامو تو دل خودت جا دادی هنوز زوده . من چه طور می تونم اون خاطره ها رو فراموش کنم ... یک بار دیگه موبایل به صدا در اومد . -خدا می دونم صدامو نشنیدی و به من میگی مگه تو تنها دختر بی بابای دنیا میشی ؟/؟ اگه من این کارو بکنم یکی دیگه اعتراض می کنه میگه در حق ریحانه پارتی بازی کردم . خدا بهت نیاز دارم یا علی ناامیدم نکن .. رضا بود -ریحانه اون کادویی که قرار بود روز پدر برای بابا بخری برا من بخر .. -رضا بابا مرد ؟/؟ -نه باید به من مژدگونی بدی . بابا چشاشو باز کرد همه میگن معجزه شده . فعلا نمی میره -خفه شو دیوونه .. هرچی بخوای واست می گیرم .. هرچی بخوای .. باهاش خداحافظی هم نکردم . مثل دیوونه ها افتادم رو سنگ قبر بابا و بازم با مشت به این طرف و اون طرف می کوبیدم . دوباره دور و برم جمع شدند .. فریاد می زدم بابا من شوهر نمی کنم . همیشه پیشت می مونم و هر کاری بگی انجام میدم . خدایا من نمازمو میخونم الکی نمیگم . از امشب شروع می کنم . علی جان ممنونم ممنونم . هر عهدی رو که بستم بهش وفادار می مونم . بابام نمرده . دیگه نمیذارم سیگار بکشه . دیگه سرمو رو دلش نمیذارم تا دل پر محبتش درد بگیره . تمام راهو تا بیمارستان می دویدم . می دویدم و اشک می ریختم . می دویدم و خدارو شکر می کردم . این بهترین روز پدری بود که من تا حالا داشتم . علی و خدای علی صدای منو شنیده بودند . همه عالم و آدم یه جور خاصی نگام می کردند . بابام زنده بود . بابام زنده بود . این بهترین روز زندگیم بود . می دونستم دیگه بهتر از این روزی تو زندگیم نخواهم داشت . اگه بابام می رفت که خدا دیگه برش نمی گردوند . الان که زمان عیسی مسیح نبود که بگیم مرده ها رو به یه بهونه ای زنده می کنه . خدایا متشکرم . خودمو انداختم تو بغل مامان و زار زار گریه می کردم . ساعتها کنار اتاق بابا نشستم و چشم رو چشم نذاشتم تا بتونم اونو ببینم و باهاش حرف بزنم . اجازه ملاقات نمی دادند . بعد از یه روز گذاشتند که واسه دو سه دقیقه برم پیشش . اونم وقتی که اونو آوردند یه قسمت دیگه . صورت و پیشونیشو بوسیدم .. یه خورده می تونست حرف بزنه -بابا دیروز روز پدر بود ولی خونه نبودی پیشم نبودی تا واست کادو بگیرم .. -دیدم چشای بابا پر اشک شده -بابا گریه نکن واسه دلت خوب نیست . ریحانه پیش مرگت شه . من بدون بابام نمی تونم زندگی کنم . واسه چی گریه می کنی فقط اگه میخوای ازت دلخور نشم باید یه قولی بهم بدی -چی دخترم هرچی بگی گوش می کنم -دیگه سیگار نکش -همین ؟/؟ -آره همین .. -دخترم در مقابل چیزی که تو به من دادی این که چیزی نیست -من بهت چی دادم بابا ؟/؟ من که همش واست مایه دردسر بودم و می دونم خیلی حرصت دادم و به روی خودت نمی آوردی و تحملم می کردی -عزیزم ریحانه پاک و نجیب من تو دلت پاکه و خوبی . خداست که می دونه تو دل بنده اش چی میگذره . راستش تو این دو سه روزه وتو عالم خواب تنها چیزی که به یادم میاد اینه که یهو دیدم در یه جای تاریک و سیاهی قرار دارم ناگهان همه جا نورانی شده و چهره سفید و نورانی و زیبای تو مثل مهتاب همه جا رو روشن کرده و داره میاد طرف من . مثل یه عقابی که ازآسمون میخواد بیاد زمین و شکارشو با خودش ببره . وقتی که با اون نور تماس گرفتم چشامو باز کردم ... گریه امونم نداد . نمی خواستم واسه بابا تعریف کنم ولی دیگه نباید بین پدر و دختر چیزی مخفی بمونه . وقتی موضوع رو براش گفتم بهم گفت عزیزم تو نظر کرده خدا و مولای خدا شدی . پس سعی کن از این فرصت و نعمتی که خدا در اختیارت گذاشته نهایت استفاده رو ببری . راستی ریحانه گفتی روز پدر واسم چیزی نگرفتی -نه بابا منو ببخش حالت که خوب شد بر گشتی خونه واست می گیرم -دختره دیوونه خودت بزرگترین هدیه واسه منی . هیچ اینو می دونی که اگه دعاهای تو و نیاز و خواسته قلبی و ضجه های تو نبود خدا منو به زندگی بر نمی گردوند ؟/؟ دخترم تو بزرگترین هدیه ای رو که یه دختر می شد به پدرش بده بهم دادی . شاید هیشکی دیگه نتونه همچین هدیه ای به پدرش بده . تو به اذن خدا زندگیمو بهم دادی . تو به من زندگی دادی . زندگیمو بهم بر گردوندی . باعث شدی که خدا وند بهم فرصتی دوباره بده تا اشتباهات گذشته مو جبران کنم . واین بزرگترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم ... پایان .. نویسنده .. ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#19 | Posted: 4 Dec 2012 02:30
آخرین نفس

با که بگویم که او رفته است و دیگر نخواهد آمد .. با که بگویم که قلبم شکسته است ودیگر نمی خواهد که از شکستن بگویم . با که بگویم که بالهای پروازم شکسته است . با که بگویم که آن مهربان دیگر دوستم ندارد . درساحل انتظار نشسته ام و به دریای طوفانی می نگرم . منتظر کشتی عشق نشسته ام . امواج دریا و سیل آسمان بر من باریدن گرفته اند تا اشکهایم را بشویند و من منتظر کشتی عشق نشسته ام . منتظر آبی آسمان منتظر آفتاب و آرامشی که کشتی عشق را به مقصد برساند . منتظرم تا او بیاید و بار دیگر به من بگوید که دوستم می دارد . او مهربان است مهربان تر از خورشیدی که شکوفه های بهاری را می خنداند غنچه ها را می شکوفاند و غمهای سرد زمستانی را می میراند .. او مهربان است مهربان تر از فرشته ای که دوست ندارد بدیها را بنویسد مهربان تر از سپیده ای که جای خود را به آفتاب می سپارد پاک تر از شبنم صبحگاهان که بر غبار قلب برگها می نشیند تادلهای نامهربان را مهربان سازد . او آن قدر مهربان است که قلب برگهای پاییزی را نمی شکند دیگر با او از قلب شکسته ام نخواهم گفت . طوفان , کشتی عشق را ناپدید کرده است اما عشق هرگز ناپدید نخواهد شد . اشکهای من در گریز امواج گم شده اند . می دانم که عشق هرگز نمی میرد ولی احساس می کنم که دیگر او را نخواهم دید . احساس می کنم که دیگر نخواهم توانست که با او از درد هایم بگویم و از شادیهایم .. او اگر نباشدی لبخندی نیست .. تبسم تلخ از مرگ خنده هایم می گوید . کس نمی داند و کس نمی دانست که او با من از عشق سروده است .. پس با که بگویم که او رفته است .. جز او چه کسی به درددل من گوش فرا خواهد داد . عشق من برگرد ! بیا قبل از این که فریاد نفسهای من خاموش گردد .. بیا تا با تو از لحظه های امید بگویم . لحظه هایی که شاید خورشید , قلب ابر های تیره را بشکافد و به من لبخند بزند , وقتی که سد ها می شکند تو آب را نخواهی شناخت اما وقتی که سیلاب ها در کویر نامردمی ها و بی وفاییها مدفون شوند تو قدر آب را خواهی دانست آن زمان که جرعه ای برای نوشیدن نداشته باشی . شاید آن زمان در انسان سرایی که کس کس را نمی شناسد و بانگ محبت به گوش کس نمی رسد فریاد بر آوری و نام مرا بر زبان جاری سازی .. به یاد کسی که تو را می شناخت و با آهنگ تو جان می گرفت . شاید این سرابی در بیابان باشد که به آن دل بسته ام . دل بسته ام که روزی باز می گردی و با من از عشق می گویی . ببین هنوز هم زنده ام .. هنوز هم به امید تو نشسته ام . تنها یک نفس با مرگ فاصله دارم .. تنها یک نفس .. نفس در سینه حبس کرده ام . به افق خیره شده ام تا تو باز گردی تا که شاید باز گردی .. تنها یک نفس محبوبه من .. من آن یک نفس را تنها برای تو کنار گذاشته ام . تنها برای تو .. تا وقتی که تو را در بیابان تنهایی , تنها ببینمت , خود را در آغوشت افکنم و در آغوش تو جان بسپارم ... تا آن چنان که روح و اندیشه خود را تقدیم تو داشته ام آن یک نفس راهم تقدیم تو دارم . عشق من برگرد تا در آخرین نفس به تو بگویم که جان دادن شیرین تر از جان گرفتن است ..عشق من برگرد تنها به اندازه یک نفس . تنها برای آخرین نفس ...... پایان .. نویسنده ... ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#20 | Posted: 5 Dec 2012 20:37
آوای سکوت

من خود شکسته ام .. من خود شکسته ام .. می دانم که می خواهی با سکوتت مرا برانی .. من با فریادت شکسته ام . .. من با فریادت شکسته ام .. پس سکوتت را نشکن . .. شاید که این گونه ,احساس کنم که ممکن است هنوز در انتهای اندیشه هایت جایی داشته باشم . من خود شکسته ام .. مرا از قله های رفیع عشق و سادگی و پاکدلی به زیر کشیده ای .. اما با جسم و جانی زخمی همچنان فریاد می زنم که دوستت دارم .. من شکسته ام . از شکست سکوت می ترسم .. می دانم که می خواهی مرا با سکوتت برانی اما از شکست سکوت می ترسم .. می ترسم که باز هم بگویی که دیگر دوستم نمی داری . می ترسم که باز هم مرا یک دوست بخوانی آن چنان که احساس کنم که برای تو بیگانه ترین بیگانگانم . بگذار همچنان در میان بیم و امید بمانم .. درمیان رویاهای واهی خود.. شاید شکست سکوت برای من شکستنی دیگر باشد وشکستی دیگر . دروادی سکوت نشسته ام . اینجا سرزمین جدایی هاست .. سرزمین دل کندن ها .. .. جدایی را با تمام وجودم احساسش می کنم اما نمی خواهم که باورش کنم .. اینجا سرزمین دل کندن هاست .. سرزمین جدایی ها .. می دانم که می دانی .. می دانم که می دانی دیگر هر گز نخواهم گفت که اشکهایم را بد رقه راهت کرده ام . شاید اگر هنوز هم احساسی داشته باشی اشکهایم را ببینی . اشکهایی که از سوز درونم می گوید از مرگ باور هایم . به هر سو می نگرم جدایی را می بینم .. اندوه .. اشک .. سکوت همه جا را فرا گرفته است . دروادی تنهایی پرنده ای تنها را بر قله عشق می بینم .. شاید او هم چون من , تویی داشته که تنهایش گذاشته است . دلم می خواهد که بالهایم را بگشایم تا در کنار پرنده تنهایی از تنهایی و تنهای بی وفا بسرایم . اما تو حتی بالهای پروازم را هم شکسته ای . می دانم که بر فراز آسمان اقبال بال گشوده ای و به من و وادی اندوه من می خندی . سرم را بالا تر نمی گیرم .. نمی خواهم ببینم که چگونه در سوگ من بال و پری دیگر گرفته ای .. آخر تو با من عهد بسته بودی که سر بر سینه هم سینه آسمانها را خواهیم شکافت و خانه های عشق را به زیر بال و پر خود خواهیم گرفت .. تو به من گفته بودی که با من خواهی پرید و من اینک زخمی و تنها در آهنگ سکوت تو اشک می ریزم . تو از من گریخته ای .. نترس .. ای همه هستی من .. بابالهای شکسته می توان پرید اما با قلب شکسته هرگز نمی توان پرواز کرد ..من هرگز به تو نخواهم رسید . با آه و ناله هایم خوشکده ات را غمخانه نخواهم ساخت . من با فریاد تو شکسته ام .. شاید اگر سکوتت را بشکنی شکسته های مرا هم بشکنی .. .. می دانم که بیهوده می پندارم که شاید روزی پرنده من از قله های آرامش خود به زیر آید و نگاهی به این خسته زخمی بیندازد .. پرواز کن پرنده من ! بترس از شاهین روزگار که شاید روزی به خونخواهی پرندگان خونین دل بر خیزد . آن روز من به شاهین عدالت نخواهم گفت که تو بیرحمانه رهایم کرده ای . چون که نمی خواهم تو هم چون من بال و پر شکسته گردی .. تو از شکست من می خندی و من از اوج تو شادانم . پرنده من !عشق من! پرواز کن ! پرواز کن ! من خود شکسته ام . من با فریادت شکسته ام .. اشک خون می ریزم .. هنوز رفتنت را, پرواز بی منت را باور ندارم . من خود شکسته ام اما همچنان از شکست سکوت می ترسم .. من خود شکسته ام ... من خود شکسته ام .. پایان .. نویسنده .. ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 2 از 64:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  60  61  62  63  64  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دل نوشته ها ( نوشته ایرانی ) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites