تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دل نوشته ها ( نوشته ایرانی )

صفحه  صفحه 54 از 65:  « پیشین  1  ...  53  54  55  ...  64  65  پسین »  
#531 | Posted: 14 Feb 2017 07:32
aliazad77:
ده دوازده تا تاپیک دیگه هم در این تالار هست که بیشترش رمانه که اونا هم بد نیستند ..بهترین رمانی که نوشتم به نظر خودم ندای عشقه که اونو کینگ صفر پنج عزیز منتشر کرد ولی داستانی هست به نام عشق و جدایی .. دختری بود به نام مهرسا که در همین لوتی با پسری آشنا میشه ..عاشق هم میشن و
تصمیم به ازدواج می گیرن ... دست روزگار اونا رو از هم جدا می کنه .. اما نه با بی وفایی یکی از اونا .. بلکه با مرگ تدریجی پسر داستان .. اون دختر دچار افسردگی میشه حتی تصمیم می گیره دیگه زنده نباشه .

حتما شروع میکنم به خوندش از امروز
باورت نمیشه تو پوست خودم نمیگنجم من عاشق رمان هستم
اگه امکانش هست لینک چند تا رمان به انتخاب خودتون اینجا بگین که شروع کنم

از وقتی که برای ما میزارین کمال تشکر رو دارم
     
#532 | Posted: 14 Feb 2017 07:35
aliazad77:
نوشته ها زمانی زیبا هستند که صادقانه بیان شده باشند و از حقیقت و صداقت گفته شده باشه

دقیقا همین طوره برای همین که برای خوندن نوشته های شما لحظه شماری میکنم که وقتم ازاد بشه

aliazad77:
در هر حال نوشته ها و اشعار و داستانهای آماتوررانه من اگه غلط غلوط زیاد داشت به بزرگواری خودت ببخش خوشحالم که همراه خوبی مثل شما دارم .

شما استاد هستین امیدوارم در اینده اگه سوالی چیزی داشتم بتونم از راهنمایی های شما استفاده کنم ..
     
#533 | Posted: 14 Feb 2017 10:18
anna_nemati:
حتما شروع میکنم به خوندش از امروز
باورت نمیشه تو پوست خودم نمیگنجم من عاشق رمان هستم
اگه امکانش هست لینک چند تا رمان به انتخاب خودتون اینجا بگین که شروع کنم

از وقتی که برای ما میزارین کمال تشکر رو دارم

با درود و سلام و صبح به خیر به آنای گرامی ..منم خوشحالم که همراه خوبی مثل شما دارم که به من انگیزه بیشتری برای نوشتن بده .. یک زمانی خیلی بیشتر از این ها می نوشتم اما حالا سیزده ماهه که رمان من همانم رو شروع کردم و از بس اتفاق بد برام افتاده همونو به زور دارم ادامه میدم ..
anna_nemati:
دقیقا همین طوره برای همین که برای خوندن نوشته های شما لحظه شماری میکنم که وقتم ازاد بشه

باعث افتخار منه که خوانندگان و همراهان و دوستان خوبی چون شما با منند
anna_nemati:
شما استاد هستین امیدوارم در اینده اگه سوالی چیزی داشتم بتونم از راهنمایی های شما استفاده کنم ..

من شاگرد شما هم نمیشم .. و اگرم همین چند کلمه رو می نویسم مدیون خدا و پدرم هستم .. پدری که از پنج و نیم سالگی من کتاب و مجله در اختیارم گذاشت و از همون بچگی نذاشت که از نوشتن بترسم .. پدری که ۲۲ روزه به خاطر خونریزی مغزی شدید درای سی یو بستریه ..خدا برای هر کاری به اراده انسانها نگاه می کنه .. توان ما از اوست . ما کاره ای نیستیم اگه قدرت مستقلی می داشتیم می تونستیم به مرگ زندگی ببخشیم یا بهتره بگم مرگ را بمیرانیم .. انگار هر دو تاش از یه زاویه ای یکی میشه . شما هر سوالی بفرمائید من جوابشو صادقانه میدم . اگه یه وقتی هم جواب طوری باشه که نشه داد هرگز دروغ نمیگم و این تنها خصلتیه که بهش می بالم ..و حالا چند تا لینک از نوشته هامو در این جا می ذارم .. البته خیلی از ساخته هام در تالار گفتگوی آزاد و در تاپیکهای مختلفش پخشه که اخر همه اونا اسم ایرانی به چشم می خوره
لیتک داستان ندای عشق
https://www.looti.net/36_7224_1.html
داستان درمورد پسری جوان به نام نویده که پدرشو از دست داده ..مادرش شرافتمندانه وبا کار کردن در خونه این و اون
به شکلی بخور و نمیر زندگی رو پیش می بره . توقع پسر زیاده رو به دزدی و خلاف میاره . تصادفا با دختری نابینا به نام نداآشنا میشه که وضع زندگی اون خوبه ..داستان تقابل باید ها و نباید هاست صحنه های عاشقانه وواقع گرایانه زیادیه و تصویر پردازی های زیبایی از طبیعت به خصوص دریا داره . ماجرای داستان درشهری به نام بابلسر اتفاق میفته و اوج داستان رو میشه در احساس یک نابینا تصور کرد و زمانی که امید وارانه منتظره تا ببینه آیا بازم می تونه قشنگی ها رو ببینه ؟ می تونه پسر بخت برگشته ای رو که اونو به عشق و زندگی امید وارکرده ببینه ؟ اما بازی زندگی و بازی با زندگی راحت نیست ....این داستان و بیشتر رمانهای من زمانی منتشر شده که آنکارد و تنظیم خی رو انجام نمی دادم که پس از هر تغییر موضوع یا دیالوگ بیام سر خط
عشق وجدایی
https://www.looti.net/36_8089_1.html
که کلیات این داستانو در پیام قبلم دادم .. و این حسو دارم که اگه به خاطر نوشتن داستانهایی در تالار سکسی خدا ازم ناراضی باشه با نوشتن این داستان و اثر مثبتی که رو انسانی ناامید و افسرده گذاشته شاید همون خدا منو ببخشه
عشق وثروت وقلب
https://www.looti.net/36_7716_1.html
داستان دختر و پسر یه که در رشته پزشکی درس می خونن ..عاشق هم میشن ..با هم ازدواج می کنن درسشونو تموم می کنن .با دو روحیه مخالف .. مرد متخصص قلب میشه . اون ثروت واقعی رو در خد مت به انسانها و محرومین می بینه اما زن ثروت رو در جمع اوری مال دنیا و پزدادن و چشم و همچشمی با دیگران می دونه ..دکتر قلب میره به کما و زن تازه بیدارمیشه ..می فهمه که اگه تمام ثروتهای دنیا رو بهش بدن جای عشقشو نمی گیره . می فهمه که آدم نباید کاری کنه که عذاب وجدان بگیره و حسرت بخوره و حالا نوبت مردمیه که این پزشک بهشون خدمت کرده ..آیا خدا دعاهاشونو می پذیره یا اونو می بره به دنیایی دیگه تا درس عبرتی باشه برای ما زنده ها که قدر خوب و خوبی ها رو بدونیم داستان فوق العاده احساسی و لطیف و اشک آوره .. دنیایی که پشت سرش خاطره میشه و پیش روش به انتهایی می رسه که نمی تونی پشت سرت رو ببینی ارزششو نداره که آدما به هم دروغ بگن واسه هم مایه بیان زیر پای همو خالی کنن آدما فقط می تونن از حق خودشون دفاع کنن اگه کسی به اونا زور گفته و با مظلوم نمایی و دروغای خودش می خواد اونو ببره زیر سوال تنها در مقام دفاع از خود می تونن اشاره به حقایقی بکنند که درشرایط عادی مصلحت نبود که بگن ..
مثلث عشق
https://www.looti.net/36_7821_1.html
این داستان برگزفته از یک ماجرای واقعیه که درشهر ما اتفاق افتاده و من به شکل داستان درآوردمش .. زنی که درجنگ شوهرشو از دست میده .. عاشق شوهرش بوده ..تا مدتها ازدواج نمی کنه ..اما مرد دیگه ای عاشقش میشه مردی که اون و دختر کوچولوشو پذیرا میشه .. زن عذاب می کشه اون خاطرات گذشته رو نمی تونه فراموش کنه .. ازدواج می کنه اما سخته واسش ...جا داره که دو سط سطر دیگه از جزئیات این داستان برات بگم تا متوجه اوج این داستان و عذابی بشی که این زن کشیده .. کمتر کسی به روح بلند و والای این زن توجه می کنه .. دو راس از سه راس مثلث زن و شوهر دومشه .. اما راس سوم این مثلث کیه ..ترجیح میدم داستانو بخونی تا با راس و ضلع سوم این داستان و شخصیت پردازی هایی که درمورد این سه شخص انجام شده آشنا بشی ..کدومشون می بازن و کدومشون می برن .. زندگی اگه فقط برای زندگی باشه برنده ای نداره ...این داستان تنها داستان منه که خود شهرزاد عزیز منتشرش کرد و بعد از اون آیدی خودشو در اختیار من گذاشته بود که راحت تر و سریع تر بتونم نوشته هامو منتشر کنم
آبی عشق
https://www.looti.net/12_7195_1.html
خیلی ها بر این اعتقادند که این بهترین اثر منه ولی من خودم ندای عشق رو بیشتر دوست دارم .. داستان پسری چشم آبی و خوش قیافه به نام نستوه که معتقده دخترا واسه تفریح آفریده شدن ..اونا یه دوست خونوادگی توی شمال دارن ..دختری دارن به نام نسیم .. دختری ساده یا چهره ای مظلوم و بی شیله پیله ..می خواد با اونم همین رفتارو داشته باشه که با بقیه داره ..ولی این دختر با رفتارش ..حرکاتش ..صداقتش و مظلومیت و معصومیتش نه تنها بهش اجازه همچین کاری رو نمیده بلکه سخت نستوه رو به طرف خودش می کشونه و اونو عاشق خودش می کنه .. دو تایی اسیر عشقی پاک میشن ..اما بازم دست زمونه اونا رو از هم جدا می کنه بدون این که به هم خیانتی کرده باشن . در این جا دختر ناخواسته اسیر قضاوتی عجولانه میشه و سر مظلومانه ازش دور میشه ..دختر تصمیم به ازدواج با دیگری می گیره ....این داستان با این که اصلا حتی یک جمله سکسی و ممنوعه هم نداره در تالار سکسی منتشر شده .. شاید به این خاطر بوده که اون طرف بیشتر خواننده داشته .. شخصیت هایی که به اونا پرداخته میشه در این داستان خیلی بیشتره به نسبت داستان ندای عشق ..دخترانی که عاشق نستوه میشن اما این پسر همچنان به یاد نسیمه ..همونی که حس می کنه رهاش کرده و جالب این جاست همه اونایی که عاشقش میشن یا باهاش گرم می گیرن مثبت هستند و خواننده ممکنه به نوعی بخواد که اونا با قهرمان داستان ما باشند .. آیا ارزش عشق اول به گونه ای هست که نسیم و نستوه به هم برسن ؟یا باید به هر لحظه از زندگی توجه داشت و به اشتباهات گذشته فکر نکرد؟
چند داستان دیگه هم دارم مثل سراب عشق .. سیزده عشق ..نقاب عشق .. من آمده ام .. استاد عشق و... یک تاپیک هم هست به نام معراج عشق که گفتگوی دوستانه من با خداست که هروقت خوندن اینا تموم شد لینک اونا رو هم می ذارم و توضیح میدم

با نهایت احترام و سپاس مجدد به خاطر وقتی که برای خوندن مطالبم می ذارید .. شاد و سربلند باشید .. دوست و برادرشما : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#534 | Posted: 17 Mar 2017 02:51
دنیــــــــــــــــــــا وبهــــــــــــــــــــار


پنجشنبه 19 اسفندماه 95: صبح که از خواب پا شدم و به طرف خونه مادرم به راه افتادم هوا ابری بود و یه خنکی دلپذیری داشت منو به یاد بهار دلنشین انداخت . ولی دلم می خواست گریه کنم .. توی تاکسی تلفنی اشکم دراومده بود . به یاد سال گذشته افتادم .. چقدر زود می گذره این روزا هرچند خیلی سخت می گذره . کاش می تونستم یه سری به دنیای مرده ها بزنم و ببینم که چه خبره ! حالا ساعت 9 صبحه ..من خونه مادرم هستم... قلم و کاغذ دستمه و به سبک کلاسیک می نویسم . مادرم نمی دونه دارم چیکارمی کنم یه حس بدی دارم که باید فروردین تموم شه تا ببینم چی میشه .. از صبح تا حالا گنجشکها یکریز دارن می خونن .. انگار دسته جمعی اومدن (رفتن ) به استقبال بهار .. و حالا که دارم می نویسم یک ساعت مونده تا دوشنبه بیست و سوم اسفندماه تموم شه . پدر فقط یه مقدار جزیی هوشیاریش بیشتر شده .. هنوز خون زیادی توی مغزشه . هشت ده نقطه از پا و کمرش زخم شده .حالم دیگه از این زندگی به هم می خوره .. بعد از ازدواج هشتاد درصد فراغتمو فقط گشت و گذار در بیمارستانها و مطب دکتر ها و آزمایشگاه تشکیل می داد ...امسال هیچ حسی نسبت به عید و بهار ندارم . فقط همینو می دونم که سیستم رفت و برگشت من بین دو منزل طوریه که به وقت تحویل سال می تونم خونه باشم . یادش به خیر چه حال و حوصله ای داشت عیال مرحوم من .. در سخت ترین شرایط هفت سین کوچولو رو فراموش نمی کرد .. سبزه بزرگ می کرد . می رفت دنبال سنبل و سنجد و سمنو ... ولی حالا من باید برم دنبال دارو ... دنبال گازاستریل و دستکش و سرنگ و سرم و دارو ... دنبال کپسول اکسیژن .. برم دنبال این که چرا ساکشن مکش نداره .. چرا انگشت پدر تازگی ها خیلی کند میزان نبض و اکسیژنشو نشون میده .. همه جا شلوغه ... قبلا مسافران نوروزی چند روز آخر سال میومدن ... ولی حالا تا اون جایی که می دونم از دو هفته پیش اومدن پیشواز نوروز ... زندگی ادامه داره . فایده ای نداره آدم این همه از غم بگه . هرچند دنیا جای دلبستن به شادمانی نیست . راستی گذشته ها چه شدند ؟! خوبی ها و بدی ها به کجا رفتند ؟ این همه علم و شعور و نظم و انضباط از چه می گوید ؟ تا عدالتی نباشد زندگی معنایی نخواهد داشت . شاد بودن گناه نیست .. این که خود را فراموش کنیم گناه است . آن روز ها کجا رفتند .. که همسرم به وقت سال تحویل قرآنو به دست پسرم می داد تا از در خونه بره بیرون و دوباره وارد شه که مثلا اولین نفری باشه که در سال جدید وارد خونه میشه .. نمی دونم سال 95 رو چیکار کردیم که این جور نحس شد .. نمی خوام و انتظار ندارم کسی شریک غمهای من باشه ولی دوست دارم با شادیهای دیگران شاد باشم و آرام . دنیا جای خود خواهی نیست . شاید نوشتن از درد و رنجهام تنها خوبیش این باشه که آرومم می کنه ولی می دونم آدمهایی که به دنبال آرامش و خوشی هستند با غمنامه ها میانه خوشی ندارند . نمی دونم چرا تا حالا این همه نالیدم .. در اونی که باید اثر کنه اثر نمی کنه . حتی از کسی که بزرگترین ضربه رو به من زده دستمو رها کرده هیچ انتظاری ندارم . خداوند در قلب پر محبت من جایی برای انتقام و کینه نذاشته , فقط تا زنده ام با دروغ و دروغگویانی که با دروغ در جستجوی کسب شخصیت قلابی برای خود بوده خواهم جنگید .. فردا چهارشنبه سوریه ... متاسفانه جز در مواردی معدود این آئین و جشن به یاد گار مانده از نیاکانمان را لوث و لوسش کرده اند معلوم نیست این بچه لون پن هایی که به جای پریدن از آتش و حفظ سنت های نیکوی نیاکان , شهر را به آتش و انفجار می کشند چه انتظاری دارند ؟! همین هاست که زبان ولایتمداران را به روی ما ایرانی های اصیل دراز کرده خرافه پرستمان می خوانند . پدرم عروسشو یعنی زن مرحوممو خیلی دوست داشت . بعد از اون دیگه خیلی درهم و آشفته شده بود . من و پدرم با هم شباهت عجیبی داریم حتی در طرز اندیشه .. وقتی مادرم از زنم و از خاطراتش با او می گفت پدرمی گفت بس کن زن این قدر به یادم نیار ..منم همینم . خیلی چیزا رو آدم باورش نمیشه ولی باید باورکنه . هیچوقت نمی تونم و نمی خوام بیش از یک دقیقه به طور یکسره به گذشته ای که با همسرم داشتم و به اون فکر کنم . برام سخته باورمرگ , باور این که آدما میرن و می میرن . نمی دونم چند تا بهار از زندگیم مونده .. ولی گاه رفتن لذت بخش تر از موندنه .. وقتی که حس کنی اگه خوب باشی و خوبی کنی خدا منتظرته دلت می خواد زود تر بری طرفش . به هرچی که نگاه می کنم اثری ازگذشته ها رو داره . دلم می خواد نذارم زمین به دور خورشید بگرده . نمی خوام کسی اشکامو ببینه . من چه جوری جلو اشکامو بگیرم ؟! من چه جوری می تونم نوشدن طبیعتو ببینم وقتی که احساس افسردگی می کنم ؟! گاه و بیگاه مطالب زیادی به ذهنم می رسه که بنویسم ولی اون لحظه خونه نیستم و بعدا یادم میره .. دلم می خواد فرار کنم ولی نمیشه ... یکی هست که می تونم با دستهام , با پاهام کمکش کنم .. می تونم نوازشش کنم .. می تونم ببوسمش .. یکی که هیچوقت نمی خواد که تنهام بذاره . 53 روزه که صدای پدرو نشنیدم و 50 روزه که هیشکی صداشو نشنیده . حالا من موندم و کوله باری از اندوه و امید ... فعلا این پستو می بندم تا طلسم تنبلی رو بشکنم ..نمی دونم چرا نوشته هامو نیمه کاره رها می کنم .. درروز کیلومتر ها واسه پدر راه میرم .بیشتر از یک داماد خرج داره .. وظیفه ماست .. .علاوه بر پیاده روی بار ها تاکسی و تاکسی تلفنی می گیرم وبه امورش رسیدگی می کنم و حتی ساعتها کنار پدرم می شینم و وای می ایستم و کاراشو انجام میدم .همه این کارها رو با عشق انجام میدم . .. نمی ذارم خاطرات مغزمو بپاشونه . باید روپاهام وایسم . باید قوی باشم . دلم خیلی گرفته ..خیلی .. جمعه 27اسفند : بازم روزها خیلی سخت وسریع می گذره ... خیلی سریع وسرعتی کارامو انجام میدم . من و پسرم خیلی سریع و در کمتر از یک ساعت کلی خریدکردیم . تازه این یک ساعت حدود نیم ساعتشو بین مغازه ها درحرکت بودیم یعنی پیاده .. اون واسه خودش یک کفش , یک شلوار , یک شلوارک , یک پیژامه , دو تا دمپایی , سه تا تی شرت گرفت و منم فقط یک شلوارجین آبی سیر جنس خوب واسه خودم گرفتم ..فعلا حس کت و شلوار پوشیدنو ندارم ..5 تا مغازه رو رفتیم . اگه نمردم یک ماه دیگه در چنین روزهایی باید در تدارک مراسم سالگرد فوت همسرم باشم .. سه روز دیگه عیده ... درآغاز 95فکرشونمی کردم که درآغاز 96 دونفر در کنارهم و با ما نباشند . هرچند پدرم در قید حیاته ولی واقعا نمی دونم شرایطش چیه..اصلا زندگی اون جوری که باید نیست نمی دونم شاید توقع من ازش زیادبوده . شاید همیشه اونو وقتی که خودمو سر سفره عقد دیدم بر وفق مراد می دانستم . ولی ما آدما باید از خواب بیدارشیم و حقیقت تلخ زندگی رو بپذیریم .
این روزا خیلی خسته میشم توانی برای فکر کردن و نوشتن ندارم اگرم توان باشه فرصتی نیست . خستگی زیاد اون حسو از آدم می گیره . برای همه آدما آرزوی شادی می کنم . حتی واسه اونایی که خواسته یا ناخواسته , از روی اجبار یا با اراده و خواست خودشون دستمو رها کردند آرزوی خوشبختی دارم . وقتی خیلی ها به خوشبختی برسن آرزوی بد بختی دیگران روندارن .. اصلا کسی که به خوشبختی و آرامش می رسه دیدش اون قدر وسیع میشه و دنیا واسش کم بها که دیگه حسرت و کینه و خود خواهی در قلبش جایی نداره . با این که عید پیش رو واسه من بیش از حد یک نمایش به نظر می رسه اما دلم می خواد که با شادیهای بی دوام دیگران شاد باشم ..برای آدمها آرزوی شادی حقیقی رو دارم . ولی اینو هم دوست دارم بگم که غم ها و شادی های دنیا بی دوامند و ما آدمها تا موقعی می تونیم بنالیم و بخندیم و درمورد این دنیا و حقیقت و آدمهاش قضاوت کنیم که در این دنیا باشیم . وقتی که می خوابیم و چشامونو می بندیم انگار وارد عالمی دیگه میشیم ..همه چی رنگ و بوی دیگه ای می گیره .. بعد از چند ساعت از خواب پا میشیم و باز همون آش میشه و همون کاسه .. حالا حسابشو بکن اگه دیگه بیدار نشیم یا به این سبک بخوابیم و تا قیامت بیدارنشیم چی میشه ؟! دنیا همین قدر ارزش داره که در همین دنیا ازش حرف بزنیم .. پس بیائید دل همو نشکنیم نسبت به هم مهربون باشیم , به هم دروغ نگیم ..خودهواهی رو بذاریم کنار..تا هر روزمون عید باشه و بهار .. با همه اینها به سنتهای پاک و مقدسمان ارج می نهیم و نوروز مقدس را گرامی می داریم .. بهارتان مبارک باد ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#535 | Posted: 17 Mar 2017 02:57
زنـــــدگی بـــــا بهـــــار میـــــاد

بازم بوی بهارمیاد
بوی فرار یار میاد
پرستوی خسته من
بازم به این دیارمیاد
آن بی وفای دلربا
بازم واسه شکارمیاد
عاشق مست و بی نوا
با چشمای خمارمیاد
کلاغ , خوش خبر میشه
با قار و قار, هوارمیاد
دلبر نازنین من
خسته و بی قرارمیاد
رودخونه پرآب میشه
سبزه وگل به بارمیاد
گل به سرمن می شینه
به پای گلها خارمیاد
دلم گرفته دلبرم
صدای یک هزارمیاد
شکسته قلب خسته ام
گریه حالا به کارمیاد
اشک از دلم دل می کنه
ازچشمای خمارمیاد
دراین دیار بی کسی
بوی غم و فرارمیاد
شکسته است سازقلم
نوای نی , سه تارمیاد
چه سخته بی تو پرزدن
بوی گل و نگارمیاد
کجاست آبی خدا ؟
که شادی با غبار میاد
دلم گرفته نازنین
صدای پیر وپارمیاد
ببین قشنگه همه جا
خار با گلش کنارمیاد
چشم تو و چشمه من
داغ شده بی بخارمیاد
این همه ناله بهر چیست ؟
که شادی بی شمارمیاد
نگاه نکن به مرگ من
زندگی بابهارمیاد
زندگی بابهارمیاد
زندگی بابهارمیاد
..........

ایــــــــــــــــــــرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#536 | Posted: 19 Mar 2017 01:17
زن یعنـــــی فــــــــــاطمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه


زن یعنی عشق , زن یعنی فاطمه . زن یعنی احساس , زن یعنی فاطمه .. زن یعنی محبت , یعنی ایمان , یعنی فرشته ای برتر از فرشتگان , زن یعنی فاطمه . زن یعنی با فقر شاهانه زندگی کردن , زن یعنی دنیا را به هیچ انگاشتن و برای صداقت و ایمان ارزش قائل شدن و زن یعنی فاطمه .. زن یعنی مادر , یعنی استقامت , یعنی شکیبایی , زن یعنی فاطمه .. زن یعنی وجودی که بی او هستی معنایی ندارد , زن یعنی فاطمه .. زن یعنی قناعت را بزرگترین سرمایه دانستن , زن یعنی فاطمه . زن یعنی آرامش , یعنی خوشبختی .. وخدا زن را آفرید تا آرامش دلها باشد تا زندگی را برای زندگان شیرین سازد . روز زن یعنی هر روز از زندگی .. و زن یعنی مادر و مادر یعنی پروش عشق و محبت و تربیت .. مادر یعنی یک دنیا , یعنی آبی بر آتش , آتشی برسنگ . خانه بی زن یعنی خانه ای که چشمانش کوراست .
فاطمه ! ای برترین و بهترین زن عالم از ازل تا ابد! هرکه صدایت بزند هرکه با مرام و اندیشه های تو باشد یعنی با خداست .
ای پیامبر زاده واقعیات من ! لطف خود را شامل حال آنانی گردان که خدای تو را و تو را دوست می دارند .. هرکه تو را با تمام وجودش دوست بدارد و درمسیر تو باشد یعنی با خداست .
فاطمه پاکدامن ! تو آن چنان غرق خالق بشر و هستی گردیدی که دنیا برایت به پشیزی نمی ارزید زندگی ساده ات باید که سرمشق شاهزادگانی باشد که احساس می کنند تا ابد می توانند به زمین و زمان فخر بفروشند حال آن که آنان حتی مالک زندگی چند روزه خود هم نیستند ..
و امروز روز مادراست ..روز زن .. فاطمه ! تو چه کرده ای که حتی غرب زدگی در ایران ما نتوانسته از ابهت و ارزش های تو بکاهد و تقریبا در سراسر ایران روز تو لد تو را یکدل و یکپارچه روز زن و مادر می دانند و این را می توان از ولوله عمومی و شور و حال مردم در تمام نقاط ایران دریافت ...
فاطمه یکی بود و یکی خواهد ماند .. فاطمه یک دنیا و بر تر از یک دنیا بود . دنیای خوبی ها , ایثارگری ها .. فاطمه همه خوبی ها بود .
و امروز روز زن و روز مادراست .. زن من و مادرپسرم دربین ما نیست . فاطمه جان ! او را درپناه خودگیر! می دانم روحش روحت را احساس می کند .. روحت خوبی ها را می بیند .. نیکی ها را می بیند . آن کس که تو را ببیند خدا را می بیند و آن دیده ای که خدا را ببیند تو را هم خواهد دید . و من اشکهایم را نثار سنگ سپیدی می کنم که فاطمه صفتی با قلب سپید خود درآن خفته است .
فاطمه جان ! از چشمان خونین من اشک می بارد .. روزشادیست .. روزجشن , روز تولد تو .. روز زن , روزمادر . کجایی همسرم ؟ تو درخاک نیستی تو بر افلاک هستی . باورندارم رفتنت را . دنیا را فقط می توان با دنیا و در دنیا احساسش کرد . وقتی که دنیایی نباشد چگونه می توان از رفتن گفت ؟! و مادرخسته ام با عمری تلاش و زحمت همچنان برایم مادری و برای پدرم همسری می کند .
فاطمه جان ! مرا ببخش اگر در شادروز تولد تو و درآرامستان , اشک خون از دیدگان جاری کنم . آخرباورم نمی شود که این قدرآسان با ناسپاسی های خود اسیر عذاب الهی شده باشم . روز زن بر تمام مردان و زنان جهان مبارک باد ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#537 | Posted: 20 Mar 2017 01:49
نــــــــــوروزمــــــــــان را نــــــــــوروزگــــــــــردان !


خــــــــــداونــــــــــدا!نوروزمان را نوروزگردان .
نمی دانم هیاهوی بسیار برای چیست ؟ نمی دانم دلها برای چه می تپد ؟ نمی دانم این چه عشقی ست که همه به دنبال آنند ونمی دانند که چیست ؟
عشق راستین تویی , تویی که روزمان را با لبخند شادی و رضایتت نو می سازی .
خــــــــــداونــــــــــدا! طبیعت را نومی سازی انگار روزها نومی شوند . یادت هست وقتی که مرا به دنیاآوردی من هم نو بودم ؟ نو و پاک چون برگ گلها .. یادت هست که چون غنچه ای شکفته و پاک و خندان بودم ؟ دلم می خواهد حال که اندیشه هایم را بارورساخته ای و ریشه هابم را محکم , بازهم چون آن غنچه پاک , پاک باشم . پاک باشم و بیگناه و اگر آن روز فرا رسد احساس خواهم کرد که روزم نو شده است .
خــــــــــداونــــــــــدا ! از تو یاری می خواهیم اگر حسرت و غمی بر دلهای ما نشسته در این ساعات آغازین سال نو به قلب و جان ما آرامشی ده تا بتوانیم درد هایمان را التیام بخشیم .
خــــــــــداونــــــــــدا! هیچ روزی نو نشود تا تو نخواهی . هیچ دلی به آرامش ابدی نرسد تا تو را نخواهد . دلهای ما را به هم مهربان گردان ! بگذار دردهایمان و شادیهایمان , دردها و شادی های مشترک باشد . غرور و خود خواهی را از ما دورگردان !صداقت و راستگویی و درستکرداری را سرلوحه اعمالمان قرارده که اگر این ها نباشد روزنو و نوروز و عید و بهار مفهومی نخواهد داشت .
این که این زمین چگونه بگردد و چند دور بگردد چه چیزرا عوض می کند ؟!این ما هستیم که باید نو شیم وچون بهاری شکوفا , سبزگردیم .
خــــــــــداونــــــــــدا! آن چنان کن که از آفرینش خود شادمان باشیم .
خــــــــــداونــــــــــدا! خسته ام مرا به حال خود وامگذار .. غنچه شکیبایی را درمن شکوفا ساز . بهار می آید با همه سبزینه ها و شکوفایی اش ..
خــــــــــداونــــــــــدا! قلب و روحی بهاری می خواهم تا توانم بهاری گردد و لبخندم برای زندگی .
بهار زیباست عید زیباست ..دید و بازدید زیباست .. چه زیبا ست شور و حال مردمی که برای چند روز دیدار با هم هفته ها در تکاپو هستند و چه زیباتر خواهد بود اگر این عشق و محبت ها را فقط منحصر به سیزده روز نسازیم ! زندگی و لحظات شیرین آن خیلی خیلی بیشتر اهمیت دارد که ما بخواهیم آن را در سیزده روز قبضه کنیم و دیگر هیچ و باز هم سال آینده در چنین روز هایی نمایشی دیگر به راه اندازیم .. عید باید هرروزمان باشد و هرروزمان باید عید باشد .. این که به هم عشق بورزیم آن چنان کنیم که کسی احساس تنهایی نکند .. چیزی به نام فقر و عقده حقارت وجود نداشته باشد . هر انسانی به سهم خود می تواند از دنیا و نعمتهای آن بهره ببرد . یکی با دوچرخه شاداست و یکی با پراید .. یکی در خرابه سلطنت می کند و یکی هم درکاخ .... مهم این است که لذت ما از زندگی ما را به کجا می رساند و برای ما چه فراهم می کند؟! این آرامش و لذت نباید با فراموشی همراه باشد .. هیچ چیز عوض نمی شود , شق القمر نمی شود, روزها مثل همند..ماه و خورشید و ستاره همانی هستند که بودند و زمین زمینی دیگر می شود ..
عشق همان عشق است اما رنگ و بویی دیگر می گیرد .. انگار همه می خواهند عشق بورزند محبت کنند دوست بدارند و دوست داشته شوند و این زیباترین ویژگی نوروزاست . این که دوست می داریم شادباشیم و همه شاد باشند . این که زندگی را با همه زیبایی و زشتی هایش زیبا بدانیم .و نوروز می آید تا بگوید هیچکس تنها نیست ..کمتر دلی ست که دلتنگی را درنوروز ببیند و دلتنگش نشود .
بهارمی آید نوروزمی آید تا بر غم و دلتنگی های خود پیروزشویم .
آری پرستوها به لانه بازمی گردند ..طبیعت نو می شود . گنجشکها همچنان می خوانند و دخترک کوزه بر سر می تواند پرشدن چشمه ها را ببیند .
کاش می شد چشمان خود را به روی گذشته ها بست تا آینده را راحت پذیرفت !
نوروز سلام ! تبلور عشق و دوستی ها سلام !
خــــــــــداونــــــــــدا ! نوروزمان رانوروزگردان ! هرروزمان را نوروزگردان ! نوروزمان را پیروزگردان ! نوشدن طبیعت برهمه شما مبارک باد !.... ایـــــرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#538 | Posted: 21 Mar 2017 01:57
ازنـــــــود وپنـــــــج تـــــــا نـــــــود وشـــــــش


سی ام اسفندماه یک هزارو سیصد و نود وپنج خورشیدی تا لحظاتی دیگه به پایان می رسه .. وارد سال نود و شش میشیم ولی انگار هیچی برام فرق نکرده . صبح زود از خواب پاشدم ... منتظر بودم کی مغازه ها باز میشه . رفتم قصابی و گوشت نداشتند .. تازه کی می خواست آشپزی کنه ؟.. واسه چند نفری هنوز کادو نگرفته بودم . اونایی که نمی شد بهشون پول داد ... خیلی سریع رفتم چند تا اسپری و یه پیراهن مردونه گرفتم و برگشتم خونه .. از اون جا هم هول هولکی رفتم خونه پدرم تا کمک حال و مادر و خواهرم در نگه داری از پدرم باشم . هرچه به ظهر نزدیک می شدیم استرس من بیشترمی شد از این که شرایط پدر طوری بود که نمی تونستم ولش کنم و برگردم خونه و استراحتی کنم و برم سر خاک زنم . چقدر خسته شده بودم ولی صدام در نمیومد نمی خواستم که مادر و خواهرم اینو حس کنند و دلشون بشکنه .. در شهر ولوله بود . همه به استقبال عیدی می رفتند که خود ساخته بودند .. کاش عید می تونست و بتونه آدمها رو بسازه . ساعت یک بعد از ظهر رسیدم خونه . می خواستم دوش بگیرم و ناهار بخورم و با پسرم برم آرامگاه .. کارم خنده دار بود ظرف غذا رو بردم به حموم و حتی اون یکی دو دقیقه ای که آب سرد می خواست ردشه و بشه گرم , داخل حموم غذامی خوردم تا وقت تلف نشه و بتونم سر سال تحویل , رو خاک عیال باشم .. وقتی هم که از حموم بیرون اومدم با یه دستم داشتم شلوارمو بالا می کشیدم و با دست دیگه ام قاشق غذا رو توی دهنم فرو می کردم . بالاخره ده دقیقه مونده به تحویل سال رسیدیم به آرامگاه ... راستش این جور سال تحویلو زیاد خوش یمن نمی دونم . دلم می گیره ... با این حال چون فک وفامیلا بودند و سال اول بود و به نوعی حس می کردم که شاید روح همسر مرحومم همون طرفا باشه دیگه منم رفتم ... البته من عادت دارم گاه و بیگاه , هر جا که باشم و شرایط مناسب باشه فاتحه می خونم حمد و سوره می خونم به عشق و یاد خدایی که اونو کنار خودم حس می کنم در تن خودم دروجودم با خودم .. صدای رادیو بود یا تلویزیون ..نمی دونم ولی خیلی بلند بود و حالم به هم می خورد از این که مجبوربودم از رسانه دولت ایران سالو تحویل کنم . بعد از 15سال برای اولین بار بود که سالمو با کانال آی تی ان حمید شب خیز تحویل نمی کردم ... دلم می خواست تنها می بودم و تنها می گریستم ... به یاد سال گذشته افتاده بودم . به یاد عکسهای موبایلی که در آغاز سال 95گرفته بودیم به یاد پدر و همسرم که چقدر با هم خوب بودند . به یاد امید واری های همسرم تا دم آخر , به این که می گفت خدایا میشه من یه روزی خوب شم تا بتونم بازم رانندگی کنم ؟ تا آخرین لحظه با بیماری می جنگید . سفره هفت سینی کنار قبرش چیدیم و زیر آفتاب گرم بهاری و هوایی تقریبا صاف لحظاتو سپری می کردیم . معلوم نبود این عزائیه یا جشنه . شاید اون حالا داره احساس شادی می کنه . این ما هستیم که اون طرف دنیا یا دنیای طرف دیگه رو نمی بینیم . سال گذشته در این روزها درختان نارنج پربود از نارنجهای طلایی . طوری که اوایل اردیبهشت دهها شایدم صد ها جعبه نارنج آبدار و تازه و خوشرنگ از این درختان چیده شد ولی انگار امسال مجبور شدند نارنجها رو زود تر بچینند شایدم به خاطر یخ و برف بوده . سرمو بلندکردم و به چتر درخت نارنج نگاه کردم . یک ماه دیگه بوی بهار نارنج میاد و گلهای سپید نارنج با بوی خوششون طبیعت رو معطر و بهشتی می کنن .. و من به یاد آخرین روز زندگی همسرم میفتم که بهم گفته بود که بوی خوش بهار نارنج مستش می کنه . خیلی بی خبر رفت ..آرامستان رو شلوغ تر از عاشورا دیدم . دلم گرفته بود .... دو ساعتی رو اون جا بودیم . یه لحظه به خودم اومدم که دیدم فقط من موندم .. من موندم و سنگ سپید .. من موندم و قلب شکسته ام . من موندم ویک دنیا حسرت , من موندم و هق هق گریه هام , من موندم و اشکهایی که رو گونه هام خشک شد و اجباری نداشتم با انگشتام پاکشون کنم . دیگه سختم نبود که کسی اشکامو ببینه . دیگه از کسی خجالت نمی کشیدم .آخه هرکی این جا بود مثل من عزیزی رو از دست داده بود . چه دردیه درد دوری و جدایی ! چه دردیه درد باورکردن ناباوری ها ! اون رفته خدا اونو با خودش برده .ولی یکی هست که خدا هنوز اونو با خودش نبرده .. چه با مسما ... در همین لحظه آهنگ سرسپرده ستار شروع شده به پخش شدن ..یه روز می دونم بی خبر سرزده از راه می رسی .. جون خسته از بیدارشب با صبح فردامی رسی ... یعنی باید اینو به فال نیک بگیرم ؟ چقدر خوابم میومد ... تا یک ساعت و نیم بعد از تحویل سال هم سر خاک بودم .. اشکها بود و آرزوها .. گلها بود و شکلات و شیرینی .. هیشکی نمی دونه سال دیگه بازم کی از میون ما کم میشه ؟ پسرم رفت ..مادرم هم رفت خونه اش پیش پدرم ..منم رفتم واسه پدر از داروخانه شبانه روزی کرم و پماد ضد زخم الیز و قطره اشک مصنوعی بگیرم .. جمعیت در تکاپو منو به یاد اون روزایی مینداخت که من و زنم می رفتیم به عید دیدنی . چقدر عمر شادی ها کوتاهه و چقدر زود غم به دل آدم می شینه و می مونه .. حالا هلن داره ترانه زندگی رو می خونه . کاشکی می شد که بخندم همیشه چه کنم دست خودم نیست نمیشه .. دیگه اون روزهای زیبا نمیاد دیگه اون خنده به لبها نمیاد زندگی راستی چه زود می گذره ..آدم از فردای خود بی خبره ....
واسه شاد بودن و شاد شدن راههای زیادی هست . واسه شاد بودن باید آرامش داشته باشی .. حتی می تونی باشادی دیگران به آرامش برسی .. احساس کنی که روح آدمای دیگه روح توهستند . عید اومده , بهار اومده .. یه بهونه ای برای نزدیک شدن دلها به هم ... وقتی لبخند مهربونی رو لبا بشینه وقتی با یه سلام میشه دلهای سنگی رو آبش کرد چرا این کارو نکنیم . عید اومده وقتشه به کینه ها ,به قهرها به دلخوری ها و دلتنگی ها پشت کنیم .. حس نکنیم که اگه برای آشتی پیشقدم شدیم کوچیک یا تحقیر میشیم .. آدمهایی که بر غرور بیجاشون غلبه می کنن سربلندان واقعی هستند . بهار اومده , عید اومده .. خونه تونو تمیز کردین خاکهاشو گرفتین .. میگم غبار دلتونو هم پاک کردین ؟ به خودتون قول دادین که دیگه واسه کسی مایه نیاین ؟ قول دادین که زیر قولتون نزنین ؟ قول دادین که مهربون و باوفا و خوش اخلاق باشین ؟ زندگی قشنگه با همه دردهاش , با همه شکنجه هاش بعضی وقتا آدم لذت می بره از این که شلاق زندگی بر تن آدم می خوره ..طبیعت از بهار لذت می بره و من ایرانی از عید و بهار لذت می برم و خوشحالم که سال نو من همگام با بهاره . ساعت یک و نیم نیمه شب اول فروردین نود و ششه .. داریوش داره ترانه بوی گندمو می خونه .. و من به آدمهایی فکر می کنم که هزاران ساعت صرف هم نموده اند با هزاران پیام و میلیونها کلام ..اما دریغ از یک سلام در آغاز سال نو ! می ترسیم از سلامهای بی جواب , می ترسیم از غروری که بعد از قلب شکسته مان بشکند .. آخرچرا ؟! آرزوی سالی خوب داشتن برای همه شما یا آرزوی ماهی خوب داشتن ؟ کدامش بهتراست .. هفته یا روز یا ساعت ... به جای همه این ها بهترست که برای هم آرزوی لحظاتی خوب و شیرین داشته باشیم . لحظاتی سرشار از عشق و محبت و دوستی و مهربانی نسبت به هم .. لحظات آرامی داشته باشید .. شادیها خود خواهد آمد اگر آرامش وجدان و آرامش داشته باشید .. سال 1396 بر همه ایرانیان جمشیدی و آنان که بهار زیبا را مبداتحویل و تحول سال می دانند مبارک باد ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#539 | Posted: 23 Mar 2017 00:12
آی انــــــــــــــــــــار انــــــــــــــــــــار ...


آی انار انار بیا به بالینم , شبنم گل نار بیا به بالینم .. هرکاکل زردهمسری دارد درخانه عشق دلبری دارد ..آی سبزه نگار بیا به بالینم , شبنم گل نار بیا به بالینم .. امروزدوم فروردین هزارو سیصد و نود و شش خورشیدی بود . سالگرد ازدواج من ..امروز دیگه سر خاک نرفتم . چه سخته وقتی به هرطرف نگاه می کنی و به هرچه فکر می کنی جز رنج و عذاب چیزی نبینی و چیزی حس نکنی .. آی انار انار بیا به بالینم ... ترانه ای که با این که سالها از اجراش می گذشت ولی شده بود ترانه رقص ازدواج من ..ترانه ای از مرتضی . حتی این روزا بیشتر افکارم رو این موضوع دور می زنه که دنیا چه پوچه .. صد سال پیش این وقتا کی ها زندگی می کردند ... دویست سال پیش چطور و صد سال دیگه کی ها زندگی می کنن .. پس نباید حسرت زندگی و عمر کوتاه و از دست داده ها رو بخورم .. حسرت اونایی که خواسته یا ناخواسته رفتند و تنهام گذاشتند . یکی امروز یه چیزی رو که خودم به شکل دیگه ای ولی با همون معنا می دونستم بهم گفت .. گفت خدا میگه در این دنیا طوری به چیزی دل نبندین و عاشقش نشین که از دست دادنش واسه شما طاقت فرسا باشه . دل بستن و وابستگی به عناصر دنیا فایده ای نداره . کاش به جای آموزش دلبستگی ها و وابستگی ها آموزش دل کندن ها و جدایی ها رو هم می دیدیم .. خیلی ها خیلی راحت می تونن به همه چی پشت پا بزنن . احساسات و عقاید و وابستگی هاشونو خیلی زود تغییر بدن و با عواطف و دلبستگی های جدیدشون کنار بیان .. این آدما کمتر به دلشون غم می شینه . یکی از عکسای عروسی رو که همون موقع بزرگ و قابش کردیم نزدیک منه ..هروقت چشام بهش میفته سرمو برمی گردونم . اندیشیدن به گذرعمر افسرده ام می کنه . کاش برزخ رو واسه ما جهنم نمی کردن تا خیلی از ماها این قدر از مردن نترسیم . هوا دیروز و امروز پی درپی تغییر حالت می داد صبح دوم فروردین که از خواب پا شدم خیلی سرد بود و زمین خیس .. بعد بارون تندی باریدن گرفت و بعدشم هوا ابری شد .. ساعاتی از بعد از ظهر رو تقریبا صاف و معتدل و دلچسب بود .. دوباره ابری شد ..تکلیفم مشخصه .. یا باید خونه خودم باشم یا خونه پدرم . چه زندگی شده که نه از فکر کردن به گذشته خوشم میاد نه از غرق شدن در آینده مبهم .. حال منم که معلومه . هنوز پرستوها رو ندیدم .. فقط چند تا گنجشکی رو که اومدن پشت پنجره خونه پدرم اطراف کولر و پلو می خوردند دیدم . مادربه این گنجشکها عادت داده ..عادت خوبیه . بیشتر مغازه ها هنوز بسته هست . همه جا حال و هوای عیدو داره . حال و هوایی که شبیه دل من نیست ..واسه چند دقیقه ای دریکی از میادین شهر منتظر تاکسی بودم .. هنوز هم سیل ماشین های مسافران نوروزی به این سمت سراریزه .. ببخشید اقا چالوس از کدوم طرف میرن ..آقا می خوام برم بابلسر, ببخشید آقا تا دریا چقدر راهه ؟! ..از شور و حال و تفریح آدما لذت می برم . خوشحال میشم که خوشی ها هنوز زنده اند . و حوصله ها وجود دارند . بهار اومده , حتی وقتی هم که هوا سرد میشه دیگه رنگ و بوی زمستونو نداره ..ولی من مثل زمستون , وجودم سرده . انگار دارم توی تاریکی قدم می زنم و به خورشیدی که بهش پشت کردم التماس می کنم که به من بتابه . تا حالا چند پیام تبریک نوروزی داشتم .. حوصله جواب دادن به اونا رو ندارم . حتی حال وحوصله همون ده دقیقه رفتن به تلگرام و پاسخ به پیامها رو ندارم . خیلی دلم می خواست به یه بنده خدایی پیامی بدم البته نه از تلگرام ..ولی هم از جواب دادنش می ترسیدم هم از جواب ندادنش ..شهرمن بوی بهارو میده ..ماشینایی که میرن سمت غرب شمال . این روزا گاه به خودم میام می بینم نه فرصت غصه خوردن رو دارم نه فرصت شاد بودن رو . خیلی وقته که قسمت دیگه ای از داستان من همانم رو ننوشتم .. عیده , بهاره فصل شادیه . فصل تازه شدن احساس محبت ها , فصل گرمی عشق , فصل جوانه زدن امید در دلهای ما .. ولی هیچ اینو می دونید که آن سوی آرامش و شادی ها هستند افرادی که به نان شبشان محتاجند ؟ برای دومین بار شاهد صحنه ای بودم که خیلی متاثر شدم . زائده های پانسمان پدر و بقیه موارد نظافتی اونو در کیسه زباله ای گذاشته سرشو بستم و انداختم توی زباله دونی ..لحظاتی بعد دیدم یکی سرشو بازکرده و داره می گرده ببینه چیزی واسه فروختن پیدا می کنه ؟ شایدم واسه خوردن .. این ژولیده چه می دونه اصطلاح اقتصاد مقاومتی و همت مضاعف چیه ؟! عید مال اونا هم هست . شادیها مال اوناهم هست . کسی تا گشنه اش نباشه کسی تا نیاز نداشته باشه توی آشغالا نمی گرده . تا وقتی همه نمی تونن عید داشته باشن این همه تشریفات و سلام و علیک های کلیشه ای چه چیزی رو عوض می کنه ؟! دید و بازدید و صله ارحام خوبه ولی خوبی ها از همه چی خوب تره .. دوست داشتن همه انسانها از همه چی انسانی تره ..معمولا برای غصه خوردن یا شاد بودن های الکی باید شکمی سیر داشت ولی بیچاره گرسنگان تمام فکر و ذکرشون پرکردن شکمشونه .. یعنی یاید گرسنه بود ؟ و آدمها بیش از اونی که دوست داشته باشن سیر باشن یا عاشق باشن که بی جنبه و بی ظرفیت و بی مرامی به اونا بی وفایی کنه , دوست دارن احساس تنهایی نکنن . شاید حتی کمک هم نخوان ولی دلشون می خواد حس کنن که در سختی ها حتی در شادیها و راحتی ها تنها نیستند و هستند آدمهایی که به اونا توجه داشته باشن . ممکنه خیلی از ماها بتونیم به تنهایی بار مشکلاتمونو به دوش بکشیم اما دلمون بخواد یکی رو کنار خودمون ببینیم .. درسته خدای بزرگ , بزرگترین یاور و همراه ماست اما دلمون می خواد در این دنیای بی مقدار به خودمون ارزش ببخشیم قدرهمو بدونیم . دنیا با ماست که دنیا میشه , بهارزیبا با ماست که زیبا میشه .. ای عزیزان ! ای عاشقان بهار تا دلتون صاف و بهاری نشه قشنگی های بهارو نمی تونین حس کنین .. دلهایتان شاد باد و پاک و مهربان .. دقایقی ست که به سوم فروردین رسیده ایم . آری تنها صداست که می ماند هرچند که سعی می کنم ترانه انار انار مرتضی راازگوش جان خویش دورسازم تا خاطره پنهان و شیرین زندگی مرا تلخ نسازد . ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#540 | Posted: 26 Mar 2017 23:05
مــــــــــن از تـــــو نبـــــریــــــــــده ام

من از تو نبریده ام
آخر تو قلبت راآسان نمی فروشی
آخر تو به سادگی قلبت را اجاره نمی دهی
من از تو نبریده ام
همچنان درخانه قلبت نشسته ام
و تو این را نمی دانی
هرچند با تمام وجود احساسش می کنی
من از تو نبریده ام
حتی اگر از خود بریده باشم
من از تبسم غمها بریده ام
من از اشک لبخند ها بریده ام
من از نیستی و هستی و مستی بریده ام
اما از تو نبریده ام
انگار که روزی .. یکی از همین روزها
روزی تا آخرین روز زندگی من
گم نشده ای می آید که من از او نبریده ام
من از شهد شکیبایی تلخ نبریده ام
من از انکارهایت نبریده ام
من از خوش باوری هایم بریده ام
از قصه های بی سرانجامت بریده ام
من از تو نبریده ام
من از دلبستگی هایی که دلم را به تو بسته نبریده ام
من از خشم بی دلیل تو بریده ام
من از فریاد مرد تنهای شب نبریده ام
من از اشک تنهایی نبریده ام
و از خاطراتی که به قلبم چنگ می اندازد
و از سایه های دیروز و فردا
من از امروز بریده ام
ازامروزی که می دانم نمی آیی
من از دیروز نبریده ام
ازدیروزی که درآغوش من بوده ای
من از فردا نبریده ام
فردایی که می دانم خواهی آمد
فردایی که می دانم بازهم تو را خواهم دید
و بازهم درآغوشت خواهم کشید
و باز هم خواهم گفت که دوستت می دارم
و بازهم برلبانت بوسه خواهم داد
وبازهم درآغوشت خواهم کشید
و بازهم .................
آری من از تو نبریده ام
من از تو نبریده ام
من از تو نبریده ام
...........
نویسنده :

ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
صفحه  صفحه 54 از 65:  « پیشین  1  ...  53  54  55  ...  64  65  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دل نوشته ها ( نوشته ایرانی ) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites