تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تقاص اشتباه

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 15 Dec 2012 01:50
از اینکه ازم خواهش میکرد خوشم میومد من از سر کار گذاشتن و خورد شدن اقایون لذت می بردم خصوصا که دیگه دختر ساده لوح 2سال پیش نبودم
برای همین با ناز گفتم
-شما که میدونید من خوشم نمیاد ضمن این که الان هم که زنگ زدید سر کلاس بودم تو دانشگاه و.....
یهو پرید وسط حرفمو گفت بله بله متوجه ام ببخشید تو رو خدا قول میدم بار اخرم باشه
ولی میشه قبول کنید؟
دلم براش سوخت مظلومانه التماس میکرد گفتم باشه ولی همین یک بار
گفت ساعت 4 قرار داریم کجا بیام دنبالتون؟
خوشبختانه اموزشگاه ما نزدیک یکی از دانشگاه ها بود واسه همین گفتم
من تا اون موقع کلاس دارم اگر میشه نزدیک دانشگاه بیاید ولی دم در نیایید
که ابروم میره و واسم حرف در میارن رسیدین زنگ بزنین بگم کجام
اونم خوشحال گفت
-واقعا ممنون ببخشید بازم ولی قول میدم جبران کنم فعلا خداحافظ
-خداحافظ
و رفتم دوباره سر کلاس ولی اصلا دیگه حواسم به درس نبود داشتم فکر میکردم من که مانتو همراهم نیست
ما ساعت 3 کلاسمون تموم میشد و بعدش ازمون داشتیم و من مشاوره هم داشتم و اینا تا حداقل ساعت 7 یا 8 شب طول میکشید و مامانم از قبل خبر
داشت ولی خوش بختانه مشاورم اون روز قرار بود نیاد و من اینو به مامان نگفته بودم
برای همین بعد از اتمام کلاس ازمون و خیلی سریع وبا کلی تقلب دادم
و از اموزشگاه زدم بیرون ساعت یک ربع به چهار بود
اولین مانتو فروشی که پیدا کردم رفتم توش
مغازه دار یک پسر جوون بود و تا منو دید به خاطر مانتویی که تنم بودفکر کرد بچه مدرسه ای هستم و شروع کرد به تیکه انداختن
- خانوم کوچولو چی بدم خدمتتون؟
با اخم نگاهش کردم یک مانتوی سفید انتخاب کردم و رفتم تو اتاق پرو پوشیدم و اومدم بیرون و گفتم همینو میبرم و پولشو گذاشتم رو میز
پسر فروشنده یک شال سفید که یک برگه روش بود گذاشت رو میز گفت اینم ست اش
گفتم چه قدر میشه؟
گفت هدیه است
شال رو برداشتم و به کاغذ روش نگاه کردم شماره اش بود
کاغذ و پاره کردم یک 5 تومنی گذاشتم رو میزش و شال وبرداشتم
دوویدم سمت لوازم ارایش فروشی
مغازه پر بود از لوازم ارایش گرون قیمت و مارک دار یک نگاه تو کیفم کردم دیدم
بابام یک 50 تومنی برای پول کتاب تستام بهم داده بود
گفتم اشکال نداره خرجش میکنم بعد دوباره از بابام میگیرم و میگم پول اش بیشتر شد
در نتیجه یک ریمل و یک ماتیک و مداد چشم خریدم و همون جا تو مغازه همه رو زدم خوبیش این بود که مغازه دار زن بود و فهمیده بود من تازه کارم
برای همین تو ارایش کردن یکم کمکم کرد که باعث شد زیباتر بشم
وقتی از مغازه اومدم بیرون ساعت 4/15 بود ولی هنوز میلاد زنگ نزده بودم
به سمت دانشگاه طوری که نزدیک اموزشگاه نشم حرکت کردم
در طول راه پسرا مدام بهم تیکه مینداختن
یکی میگفت خوشگلا رو میگیرن
یکی دیگه میگفت جیگرتو
یکی دیگه میگفت در خدمت باشیم
وتا اینکه بالاخره میلاد زنگ زد و جواب دادم
-بله؟
-سلام ببخشید دیر شد تو ترافیک موندم
-خواهش ولی منم وقتمو از سر راه نیاوردم حالا کجایی
ادرسی که گفت دقیقا یک کوچه بالا تر بود و من سریع بهش رسیدم
به محض این که سوار شدم و سلام کردم
میلاد زل زد بهم
و من دوباره دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم سلام کردما
- ببخشید سلام
و دوباره زل زد بهم
منم با خنده گفتم ادم ندیدی؟
اونم خودشو ار تنگ و تا ننداخت و سریع گفت ببخشید و روشو برگردوند ماشین روشن کرد و حرکت کرد
ودیگه بهم نگاه نمیکرد
وقتی رسیدیم دم سینما طبق معمول همه منتظر بودن چون ما دیر کرده بودیم
اما این بار بیتا نیومده بود
به محض پیاده شدن من و میلاد ساشا و مهیار هم یهو بهم زل زدن
که باعث شد بهار و پروانه خوششون نیاد و پروانه داد زد مهیار من کنارت وایسادما داری چشم چرونی میکنی!
همون لحظه من و میلاد سلام کردیم و اونا هم جوابمونو دادن
بعد ساشا رو به من گفت ببخشید ستایش خانم ولی شما دفعه ی قبل
چهر ه ی خیلی معصومی داشتید و خیلی ساده بودید ولی این دفعه انگار یک
شخص دیگه ای شدین شبیه یکی از بازیگرای امریکایی شدین
و مهیار گفت اره راست میگه اسمش چی بود؟
ساشا گفت یادم نیست
میلاد با عصبانیت گفت بسه دیگه بهتره برین تو الان فیلم شروع میشه و به دنبالش همه راه افتادن تو سالن
حس کردم میلاد از حرفای اونا غیرتی شده چون اخم کرده بود و دست منو محکم گرفته بود و نمیذاشت دستمو از تو دستش در بیارم
چون هنوز فیلم شروع نشده بود رفتیم سمت بوفه سینما
من و بهارو پروانه و مهیار نشستیم و ساشا و میلاد رفتن پفیلا بخرن
مهیار زل زده بود به من و پروانه حرص میخورد که یهو میلاد پفیلا ها رو کوبید
رو میز و رو به مهیار گفت به خاطر همین بی جنبه بازی هاته که نمیخواستم بیام
خجالت نمیکشی جلوی من زل میزنی به ستایش
اومد یقه اشو بگیره که ساشا مانع شد
و مهیار هم همون موقع گفت ببخشید به خدا منظور بدی نداشتم داشتم فکر میکردم
شبیه کدوم بازیگره بود و مدام از میلاد عذر خواهی میکرد
اما میلاد عصبانی دست منو گرفت کشید و با هم از سینما اومدین بیرون
و با داد گفت سوار شو برمیگردیم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#12 | Posted: 15 Dec 2012 15:25
توی ماشین اول ساکت بود بعد یهو با عصبانیت گفت
میشه بگی چرا ارایش کردی؟مگه میخواستی بری عروسی؟
منم خودمو از تنگ و تا ننداختم گفتم من همیشه همین جوریم
میلاد=پس چرا دفعه ی قبل فقط یک برق لب زده بودی؟
پیش خودم گفتم چه دقتی هم داره!
ولی بازم خودمو وا ندادم و گفتم ببخشیدا ولی بنده دانشگاه بودم و شما زنگ
زدید وگفتید میاید دنبالم و من از صبح ارایش داشتم و اگرنه حتما پاکش میکردم
نکنه فکر کردی به خاطر تو ارایش کردم اره؟
میلاد که جا خورده بود گفت
-تو دانشگاه شما به کسی که ارایش کنه گیر نمیدن؟
گفتم ارایش غلیظ چرا ولی ارایش من که خیلی کمه
میلاد محکم دست شو کوبید رو فرمون و تا چهار راه پاسداران همون جایی که
قبلا پیاده ام کرده بود حرفی نزد ولی صورتش قرمز شده بود
وقتی رسیدیم
بدون اینکه نگام کنه در حالی که سرش پایین بود گفت
-ببخشید ستایش راستش دست خودم نبود تقصیر منه تو رو از کار وزندگی
انداختم تازه طلب کار هم شدم منو ببخش
و دوباره چشم دوخت به شیشه ماشین
منم گفتم اشکال نداره من باید ارایشمو پاک میکردم حالا هم دیگه همه چیز تموم شده.............خب کاری نداری؟
با ناراحتی گفت
- نه مواظب خودت باش بازم ممنون کمکم کردی
- خواهش میکنم خداحافظ
-خداحافظ
دوباره رفتم تو پارک لباس عوض کردم ارایشمو پاک کردم و رفتم خونه توی راه به این فکر میکردم
که چه غلطی کردم چه دروغ بزرگی به میلاد گفتم با ارایشم هم میلاد و عذاب
دادم هم باعث دعوای اون با دوستش شدم
شبش یک اس ام اس برام اومد که از میلاد بود نوشته بود
صافی اب مرا یاد تو انداخت!
تو دلت سبز.لبت سرخ
نفست داغ. تنت گرم
دعاهایت با من.روزهایت پی هم خوش باشد
جوابی ندادم که دوباره زنگ زد
در اتاقمو قفل کردم رفتم زیر پتو و جواب دادم
- بله؟
-سلام ستایش
صداش گرفته بود
اروم گفتم سلام
-ستایش من .......ستایش من ..من میخواستم بازم ازت معذرت خواهی کنم
-ای بابا گفتم که اشکالی نداره هر چی بوده گذشته
-نه ستایش تقصیر منه منو ببخش و...................یهو گفت خداحافظ و قطع کرد
گفتم این دیوونه است یهو جنی میشه !
نمیدونم چرا دوست داشتم عاشقم بشه و من بهش بگم نه و لذت ببرم
پس تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار به یک هوایی بهش زنگ بزنم

اواخر دی بود و من تو خونه بودم و یک شماره ناشناس افتاد رو گوشیم
من=بله؟
-سلام عزیزم خوبی؟
من=ممنون شما؟
-ای وای ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم من بهار هستم دوست ساشا
تازه یادم اومد اما اون شماره ی منو از کجا اورده بود
-بله بله ببخشید به جا نیووردم راستش فکر نمیکردم شمارمو داشته باشید
-اره راستش نداشتیم از تو گوشی میلاد کش رفتیم اخه میدونی قرار اقایون و سورپرایز کنیم!گفتم به تو هم زنگ بزنم
- چه جالب خب حالا قراره چی کار کنید؟
- میخوایم واسه ولنتاین یک جای دنج و خوب انتخاب کنیم و اقایون و ذوق زده کنیم گفتم به تو هم خبر بدم که هم کاراتو جور کنی هم کادوتو زودتر بخری
و اینکه یک جورایی هم اشتی کننون میلاد با دوستاش باشه
میدونی که منظورم اتفاق دفعه ی قبله
-اره میدونم ولی فکر کنم میلاد خوشش نیاد که من دوباره....
یهو پرید وسط حرفم چرا خوشش نیاد ناراحت نباش خوشحال میشه منم قول میدم افسار چشمای اقایونو به دست بگیرم!
از این حرفش خنده ام گرفت و گفتم
-باشه روز وساعت و مکانشو برام اس ام اس کن
- باشه عزیزم ممنون که قبول کردی
- خواهش میکنم خداحافظ
-خداحافظ
خیلی خوشحال شدم که دوباره فرصتی بدست میاوردم که میلاد و اذیت کنم
و به این فکر کردم که این اموزشگاه چه نعمتیه واسه من که باعث شده
مدام بتونم مامانمو بپیچونم وبرم خوشگذرونی
همون روز عصرش با بابام رفتم خرید و گفتم تولد یکی از دوستامه و میخوام براش کادو بخرم و به این هوا یک عروسک اگولپگول ویک جعبه شکلات مخصوص ولنتاین با یک جعبه ی قلب مانند مخصوص کادو خریدم
وقتی اومدم خونه همه رو قایم کردم تا مامانم نبینه
همون شب هم برام تاریخ و ساعت وجا رو اس ام اس کردن خداروشکر بعد از ظهر بود و خیلی دیر نبود که نتونم برم
توی اون چند روز باقی مونده یواشکی انواع مدل ارایش ها رو روی صورتم
امتحان کردم و بالاخره یکیشو انتخاب کردم
مدل اش یک جوری بود که خیلی معلوم نبود ارایش کردی و در عین حال خیلی
چشم ها و لب ها رو خوش حالت میکرد
بالاخره اون روز رسید
من اون روز اصلا کلاس نداشتم اما به مامانم گفتم میرم پیش مشاورم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#13 | Posted: 15 Dec 2012 15:26
و در نتیجه میتونستم لباس بیرون بپوشم
لباسی که اماده کرده بودمو پوشیدم و کادو ها و لوازم ارایشو تو کیفم جا دادم
و رفتم بیرون
اول یک سر به مشاورم زدم که دروغ نگفته باشم ولی زود کارم تموم شد و اومدم بیرون یک ماشین گرفتم و تو ماشین ارایش کردم
وقتی رسیدیم به جای مورد نظر از حسن سلیقه بهار خوشم اومد
خیلی جای قشنگی بود .........پول ماشینو حساب کردم
و رفتم به سمت اونجا که یک چیزی بین رستوران و باغ بود
از در که وارد شدم یک حیاط مانند بود که شبیه باغ درستش کرده بودند
و وسط این حیاط یک الاچیق بود که یک پیانو توش بود
دور تا دور اون الاچیق هم میز زده بودن
طبقه بالا هم شبیه رستوران بود و سرپوشیده بود
محو شده بودم که یهو صدای پروانه منو به خودم اورد خوش اومدی دختر
نگاه کردم دیدم با دستش اشاره به یکی از همون میز های کنار الاچیق میکنه
رفتم و نشستم روی صندلی که همون لحظه بهار هم اومد و 3 تایی نشستیم
گفتم پس اقایون مورد نظر کجان؟
گفت به اونا نیم ساعت دیرتر زمانو گفتم
بعد رو به من گفت وای ستایش نمیدونی این میلادو با چه بد بختی راضی کردم بیاد همش میگفت تو نمیایی پس اونم نمیاد بعد هم نمیخواد مهیار و ببینه
منم گفتم باشه برای اشتی کننون با مهیار بیا
بعد یهو به ساعتش نگاه کرد و گفت اوه دیر شد من برم سفارشاتو به مسئولش گوش زد کنم و بیام و از جاش بلند شد
همون لحظه پروانه اومد صندلی نزدیک من نشست و گفت چه عجب این دفعه ارایش نکردی
میدونستم میخواد تیکه بندازه
واسه همین با خونسردی نگاهش کردم و گفتم
من هیچ وقت وقتی با شما ها جایی بریم ارایش نمیکنم اون دفعه هم چون میلاد یک دفعه خبر داد وقت نکرده بودم پاکش کنم
روشو برگردوند و گفت یعنی میخوای بگی دوستای میلاد چشم چرونن دیگه؟
گفتم نه من چنین حرفی نزدم ولی خب ................و با اومدن میلاد و ساشا
حرفم نیمه تمام موند
میلاد به محض دیدن من خشکش زد شاید اصلا باور نمیکرد من هم بیام
ولی ساشا با خنده دستشو گذاشت پشت میلاد و کشوندش به سمت میز ما
منو پروانه از جامون بلند شدیم و سلام کردیم
اونا هم متقابلا سلام کردن و نشستن که یهو بهار از پشت دستشو گذاشت روی چشمای ساشا و گفت اگر گفتی من کیم؟
ساشا هم گفت
- تو یک فرشته ی زلزله ای که من عاشقش شدم
بهار با ناراحتی مصنوعی دستشو برداشت و گفت فرشته کیه راستشو بگو؟
ساشا هم توی یک حرکت بهار و به سمت صورت خودش برگردوند و گفت
-فرشته تویی فدات بشم ...............و اروم گونه ی بهار بوسید
بهار هم زود نشست وگفت خوب صبر کن مراسم شروع بشه بعد بوس بوس بازی!
همه دیگه منتظر بودیم مهیار بیاد ولی هنوز نیومده بود
که یهو میلاد گفت خب خانوما نمیگین این جا چه خبره؟
پروانه پیش دستی کردو گفت
-چرا میگیم ولی منتظر مهیاریم اون بیاد مراسمو شروع میکنیم و میگیم
بعد میلاد رو به من گفت نگفته بودی تو هم تو برنامه شونی
شونه هامو بالا انداختم و گفتم من تو برنامه شون نبودم منم مثل تو دعوت شدم
یهو میلاد با اخم گفت کی اونوقت دعوتتون کرده؟
بهار با خنده گفت من دعوتش کردم اقا میلاد
و میلاد ساکت شد
بعد از چند دقیقه مهیار هم اومد و سلام کردو نشست کنار پروانه
همون لحظه بهار گفت خانوما اماده اید؟
منظورشو فهمیدم و دستموبردم تو کیفم وبهار شروع کرد به شمردن
1................2...................3..........و با 3 گفتن اون هر سه تایی کادوهامونو
گرفتیم جلوی اقایون
ساشا و مهیار خوشحال شدن ولی نمیدونم چرا میلاد خوشحال نشد و بیشتر
انگار جا خورد
ساشا و مهیار کادوهاشونو باز کردن و هر کدوم تشکر کردن کادوی ساشا یک
ست چرم کمربند و کیف پول بود و کادوی مهیار یک عروسک بره!
و بعد همه چشم دوختن به میلاد
اونم با شک و تردید کادو رو از دستم گرفت و اروم بازش کرد با دیدن اگولپگول
همه جیغ زدن و بهارو پروانه اونو از رو دست میلاد رو هوا زدن و کلی بوسش کردن و بغلش کردن بعد هم بهار رو به من گفت
- ستایش میدونستم انقدر کادوهای خوب میاری تولدم دعوتت میکردم
میلاد یک خنده ی زورکی کرد و گفت خب بسه دیگه کادومو بدین خوردینش
مال خودمه ها بگین دوست پسراتون براتون بخرن و عروسکو از اونا گرفت
همون موقع ساشا گفت نوبتی هم باشه نوبت اشتی کنون و رو به مهیار کرد
مهیار هم از جاش بلند شد و به سمت میلاد اومد
اما میلاد هم چنان نشسته بود که با اشاره ساشا به زور از جاش بلند شد و همدیگر و بغل کردن
بعد هم مهیار رو به میلاد گفت
- باور کن سوتفاهم شده بود و من اصلا قصد بدی نداشتم
همون لحظه ساشا دوباره گفت خب بابا بسه بشینین حالا دیگه نمیخواد زیادی هم با هم قاطی بشین


میلاد و مهیار نشستن و همون موقع گارسون با کلی کیک و شیر کاکائو اومد به سمتمون و همه رو روی میز چید و رفت
بهار گفت
- اقایون دست به خوردنی ها زدین نزدینا اول کادو هاتونو میدین بعد میخورین
مهیار=مگه کادو هم باید بدیم؟
ساشا=من که کادومو دادم بهار جون همون بوسه ی شیرین روی گونه ات بود دیگه
بهار و پروانه با داد گفتن نخیر زود کادوهامونو بدین
و ساشا و مهیار خندیدن و دست کردن تو جیباشون و هر کدوم یک جعبه کوچیک دراوردن و به سمت بهارو پروانه گرفتن
اونا هم یک جیغ کوتاه کشیدن و سریع کادوهاشونو باز کردن

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#14 | Posted: 15 Dec 2012 15:27
کادوی بهار یک گردنبند نقره به شکل قلب بود که روش یک نگین بود
کادوی پروانه هم یک دست بند نقره بود
وبعد دوباره همه به میلاد چشم دوختن
میدونستم اون چیزی نخریده واسه همین پیشدستی کردم و گفتم
منتظر کادوی میلاد نباشین اون کادوش خاصه و چون نمیدونست امروز قرار اینجا جشن بگیریم از قبل منو یک جایی دعوت کرده و قرار اونجا کادومو بده
همه با هم گفتن اوووووووووووووو بابا رمانتیکا..........
و مشغول خوردن شدن
داشتیم میخوردیم که چشمم افتاد به ساعت وای نه کلی دیر کرده بودم سریع خداحافظی کردم و گفتم باید برم میلاد هم دنبالم اومد که مثلا منو برسونه
وقتی سوار ماشین اش شدم گفتم توروخدا زود باش دیرم شده بابام منو میکشه
گفت ولی هنوز 8 هم نشده که گفتم
- من با بقیه دخترا فرق دارم بابام رو این مسائل حساسه
و اونم زود گازشو گرفت و کوچه بالایی خونمونو بهش ادرس دادم پیادم کرد
وقتی پیاده شدم گوشیمو دراوردم دیدم 22 تا میس کال از طرف مامانم دارم
وای حتما فهمیده
ولی خداروشکرکردم لازم نبود لباسمو عوض کنم
وقتی رسیدم خونه تا زنگو زدم صدای داد مامانم بلند شد
کدوم گوری بودی و درو باز کرد
سوار اسانسور شدم و کلی دعا خوندم ولی گویا فایده نداشت
به محض باز شدن در خونه سیلی محکمی به صورتم اصابت کرد که برق از چشام پرید
و بابام با داد گفت کدوم قبرستونی رفته بودی به اموزشگاه زنگ زدیم نبودی
به موبایلت زنگ زدیم جواب نمیدی؟هان؟
با ترس گفتم رفتم از دوستم جزوه بگیرم ببخشید گوشیم سایلنت بود
و بابام گفت فکرکردی ما خریم این موقع شب ؟
با گریه گفتم نه همون موقع رفتم تا برسم این جا ترافیک بود طول کشید
و دوویدم تو اتاقم و درو بستم

همون لحظه برام اس ام اس از طرف میلاد اومد ......باز کردم نوشته بود
-اتفاقی که نیفتاد ؟بابات چیزی نگفت؟
منم جواب دادم
-نه ممنون به موقع رسیدم
و در اتاقمو قفل کردم لباسمو عوض کردم و دیگه از اتاقم نرفتم بیرون
وای حالا دیگه بیشتر مراقبم میشن و دیگه نمیتونم میلاد و ببینم
تو این فکرا بودم که خوابم بردو بعد یهو با صدای اس ام اس بیدار شدم
بازم میلاد بود نوشته بود
-ببخشید ستایش جان راستش غافلگیر شدم از کادوت یک شاخه گل هم کافی بود
فردا میام دم دانشگاه منم کادومو میدم . خوب بخوابی شب بخیر
تو دلم گفتم اگر بذارن فردا برم اموزشگاه خوبه و جوابی به اس ام اس میلاد
ندادم
صبح که بیدار شدم همه عادی بودن و دیگه حرفی از دیشب زده نشد
صبحانه ام رو خوردم و رفتم جلوی اینه وای صورتم کبود شده بود
بدبختی من زیادی سفید بودم و جای انگشت هم رو پوستم میموند چه برسه
به سیلی!!!
با کرم پودر مامانم یکم سعی کردم مخفی اش کنم اما موفق نشدم !
تنها راهش رزه گونه بود ولی مجبور شدم زیاد ازش استفاده کنم که بیشتر شبیه دخترای لپ گلی شده بودم
خودم از قیافه ام خندم گرفت ولی چاره ای نبود سریع وسایلمو برداشتم
و دیگه مانتوی مدرسه نپوشیدم و مانتوی بیرون پوشیدم
وقتی خواستم برم مامانم گفت کجا؟
گفتم اموزشگاه
گفت با این لباس؟
گفتم چشه ؟همه با لباس بیرون میان و منو مسخره میکنن که با لباس مدرسه میرم
مامانم گفت
- خیلو خب فقط دوباره مثل دیروز نری پی الواتی زود بیا خونه
جوابی ندادم و رفتم بیرون

سر کلاس تو اموزشگاه همه یک جور عجیبی نگام میکردن منم مجبور شدم
بگم رفته بودم سر قفسه کتابام که یک کتاب افتاد رو صورتم!!!
نمیدونم چه قدر باور کردن اما خب بهتر از هیچی بود
اون روز تولد یکی از استادامون بود که اخر وقت باهاش کلاس داشتیم و بچه ها براش تولد گرفته بودن و اونم در عوض همه رو نهار مهمون کرده بود
تولد برگزار شد اما نهار نیومده بود و میلاد هم مدام زنگ میزد که من کجام؟!!!
منم خسیس چون کادو گرفته بودم گفتم بذار نهار و بخورم بعد برم خلاصه انقدر جواب ندادم تا نهار رسید
بعد هم با نهارم رفتم بیرون و به میلاد زنگ زدم
- الو سلام ببخشید دیر شد سر کلاس بودم
-سلام خواهش میکنم بیا من دم همین دکه روزنامه فروشی هستم
-ok فعلا
و قطع کردم وقتی سوار ماشین شدم
هر دو سلام کردیم بعد میلاد رو به من گفت این چیه دستت غذا گرفتی؟
گفتم اره تولد یکی از بچه های دانشگاه بود نهار مهمونمون کرده بود
منم دیدم تو منتظری گرفتم و اومدم
ابروشو بالا انداخت و گفت پسره؟
گفتم اره چطور مگه ؟
گفت چه جالب همکلاسی های پسرت چه ولخرجی هایی میکنند

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#15 | Posted: 15 Dec 2012 15:28 | Edited By: yemard1
بعد هم با اخم اشاره به صندلی عقب کرد و گفت اینم کادوت برش دار
نگاه کردم دیدم یک دسته گل بزرگ از گل های رز با یک جعبه کنارش روی صندلی عقبه !
گفتم لازم به این کارا نبود گفت
-اره البته اگر تو کادو نمیگرفتی
یکم بهم برخورد حس کردم میخواد بهم تیکه بندازه برای همین گفتم
-اون هم جبران پول غذایی بود که اون روز تو در بند حساب کردی
با عصبانیت گفت اگر زودتر گفته بودی خودمو تو زحمت نمینداختم
منم گفتم
- حالا که طوری نشده ببر پسش بده و از ماشین پیاده شدم و در وبهم کوبیدم
و دوویدم به سمت تاکسی های خطی
توی راه چند تا اس ام اس داد ولی من انقدر عصبی بودم که هیچ کدومو باز نکردم
وقتی رسیدم خونه رفتم ناهاری که استادمون داده بود و خوردم و رفتم بخوابم
که گوشیم زنگ خورد
روی گوشیمو نگاه کردم دیدم شماره ی میلاد ...........اول نمیخواستم جواب بدم
اما بعدش گفتم بزار ببینم چی میگه و با عصبانیت گفتم
-بله؟
-سلام ستایش ..........ببین تورو خدا قطع نکنیا ...بذار حرفامو بزنم بعد قطع کن
-بفرمایید دیگه چی میخواین؟بازم کارت گیر کرده ؟
-نه ..........نه ............ببین چه جوری بگم ببین من دست خودم نبود یهو عصبانی شدم میدونی اخه وقتی گفتی همکلاسیت پسر بوده و برات ناهار خریده یک جوری شدم ولی بعد فکر کردم خب ما هم تو کلاسمون بعضی وقتا
از این کارا میکنیم ......ببین .اصلا فراموشش کن .....من .......من معذرت میخوام
.............بابا حداقل کادوتو باز میکردی ...به خدا منظور بدی نداشتم عصبی بودم یک چیزی گفتم ....میشه ببخشی؟
-نخیر بعد هم حق با شماست من و شما که هیچ ربطی به هم نداریم چرا باید
واسه هم کادو بخریم؟
-خب ربط پیدا میکنیم..........خب یعنی میدونی ...ببین من میخوام که باهات باشم ......نه ........نه فکر بد نکن همون جور که گفتم من از دوست دختر خوشم نمیاد
من .......من میخوام بیام خواستگاری خیلی رسمی این جوری خانواده ها هم با هم اشنا میشن
ببین فقط الان هیچی نگو خب؟ببین یک هفته وقت داری فکر کنی بعد هر جوابی خواستی بگو .خب؟
من تو شوک بودم و اصلا باورم نمیشد یعنی به این زودی عاشق شد؟شایدم یک دوست داشتن ساده شایدم یک عادت
ولی من نمیتونستم بزارم بیاد خواستگاری من همه چیز رو دروغ گفته بودم بهش و اگر راستشو میگفتم ممکن بود واسه تلافی بیاد به خانواده ام بگه و ابروم بره پس گفتم
-اقای محترم دیگه به من زنگ نزن و قطع کردم
ولی واقعا با تمام وجود دوست داشتم دوباره زنگ بزنه ولی اون میخواست همه چیز رسمی باشه و این غیر ممکن بود


چند روز گذشته بود و اون زنگ نزده بود و من باز اصلا حواسم به درس نبود
معدل ترم اولم شده بود 18/90 و باعث شده بود مامانم کلی ازم شاکی بشه
به خاطر پول کلاس های من خرجمون رفته بود بالا وبابا یک کار دوم پیدا کرده بود
برای همین شبا دیر میومد
مامان هم توی یک مدرسه غیر انتفاعی به صورت نیمه وقت کلاس گرفته بود
منم داشتم سعی میکردم میلاد و فراموش کنم
اواخر اسفند بود که وقتی داشتم بر میگشتم از اموزشگاه نرسیده به کوچمون یکی داشت داد میزد ستایش!
منم که خب به این اسم عادت نداشتم واسه خودم بی خیال داشتم میرفتم که یهو دیدم از پشت یکی شونه ام رو گرفت برگشتم دیدم میلاده!
در حالی که نفس نفس میزد گفت دختر چرا واینمیستی این همه صدات کردم
گفتم تو این جا چیکار میکنی؟نمیگی ابروم میره الان یکی مارو باهم ببینه چه فکری میکنه؟
گفت فکر اونشم کردم بیا سوار شو تو راه باهات حرف دارم
منم از ترس اینکه کسی مارو نبینه سریع سوار شدم و اونم حرکت کرد
و سریع شروع کرد به حرف زدن
-ببین ستایش ...........من تا حالا به دختری پیشنهاد ازدواج ندادم ....ببین من
از تو خوشم اومده تو خیلی خانومی خیلی پاکی (همون موقع تو دل خودم گفتم خیلی خبر نداری)
من همیشه دوست داشتم زن اینده ام شرایط تو رو داشته باشه تو رو خدا حداقل راجع بهش فکر کن اخه من چه مشکلی دارم حداقل اینو بهم بگو؟
یکم فکرکردم و بعد گفتم
-ببین میلاد تو مشکلی نداری فقط من دوست دارم درسم تموم بشه بعد به ازدواج فکر کنم مامانم هم تا درسم تموم نشه خواستگار راه نمیده
ضمن این که تو هم سربازی نرفتی...........پرید وسط حرفم و گفت همین؟
گفتم اره
گفت اگر همیناست که باشه قبوله من میرم سربازی بعد هم خودم مامانتو راضی میکنم بزاره بیام خواستگاری خوبه؟
وای خراب کرده بودم دیگه ادرس خونمونو هم داشت میترسیدم بهونه ی دیگه ای جور کنم بیاد با مامان بابام حرف بزنه
پس تنها راه یک چیز بود باید فعلا قبول میکردم پس بهش گفتم
-باشه فقط به یک شرط .....تا قبلا از اینکه بری سربازی مامان بابای من چیزی نفهمن باشه؟
اول ساکت شد ولی بعد گفت باشه هر چی تو بخوای
گفتم حالا هم اگر میشه منو برسون دم خونه که دیرم شده اونم در حالی که لبخند میزد گفت چشم فقط شما هم این کادوی ولنتاین ات رو جا گذاشته بودی پیش من برات اوردم البته گل اش خشک شده بود دوباره خریدم
برگشتم عقب دیدم همون کادو با یک دسته گل دیگه رو صندلی عقبه!
انقدر با عجله سوار شده بودم که ندیدمش
گفتم اخه...........پرید وسط حرفمو گفت
- اخه ماخه نداریم باید بگیریش
یادم اومد که کسی خونمون نیست مامان و بابام سر کار بودن برادر و خواهرم هم کوچیک بودن میشد بپیچونمشون
ازش تشکر کردم و از روی صندلی برداشتم خواستم کادو رو باز کنم که گفت
تو خونه باز کن منم به حرفش گوش دادم
این دفعه دیگه میدونست کوچمون کدومه و سر همون کوچه پیاده ام کرد و رفت
منم دوویدم سمت خونه کلید انداختم در وباز کردم و قبل از اینکه سهیل و سمیرا بیان طرفم پریدم تو اتاقم در و هم قفل کردم
اول از همه دسته گل رو قایم کردم تو کمدم بعد کادو رو باز کردم
یک ست کامل نقره بود (گردنبند /گوشواره / دستبند )
خیلی قشنگ بود ولی نمیتونستم جایی بندازمش چون اونوقت مامانم میپرسید از کجا اوردمش!
داشتم لباسامو عوض میکردم که دیدم بوی گل ها خیلی زیاده و ممکنه بقیه رو مشکوک کنه پس یک شاخه رز از توش در اوردم و یواشکی بقیه اش رو بردم
انداختم تو شوتینگ خونمون

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#16 | Posted: 15 Dec 2012 15:30
فصل سوم

چند روز از اون اتفاق می گذشت و ما از اون به بعد هر شب باهم حرف میزدیم و تا حرف نمیزدیم هیچ کدوم نمی تونستیم بخوابیم
دیگه مامان و بابام هم سرشون شلوغ بود و به خاطر کار زیاد حواسشون به من نبود البته هنوزم گاهی مامانم از سر کارش بهم زنگ میزد و منو چک میکرد
ولی دیگه اون دختر زندانی قبل که حتی تا سر کوچه هم حق نداشت بره کجا و این دختر کجا !!!
بابام تا 11 شب سر کار بود مامانم هم اکثرا تا ظهر مدرسه کلاس داشت بقیه وقت اش رو هم کلاس خصوصی میگرفت
این وسط سمیرا و سهیل هم از فرصت استفاده میکردن و وقتایی که مامانم خونه نبود میرفتن برای خودشون سی دی میخریدن یا با هم

بازی میکردن و هر کی میباخت برای اون یکی بستنی میخرید
منم گاهی که با میلاد میرفتم بیرون براشون بستنی میخریدم تا یک وقت
منو نفروشن!!!
توی این مدت که با میلاد بودم فهمیدم اصلا پسر مذهبی و با اعتقادی نیست ولی رو بعضی مسائل حساس بود مثل ارایش کردن من و یا طرز برخوردم با دیگران
ویکی دیگه از خصلت هاش که خیلی منو حرص میداد این بود که به دوستاش خیلی کمک میکرد ولی اونا هیچ کاری براش نمیکردن!

یک جورایی از جون برای دوستاش مایه میذاشت خصوصا که با ساشا ومهیار هم رشته ای بود و اکثرا نقشه های اونا رو هم میلاد می کشید و به استادشون تحویل میداد
توی این مدت من انقدر سرگرم میلاد بودم که درسو فراموش کرده بودم
و به جای خوندن درس های خودم گاهی اوقات حتی به میلاد تو
نقشه کشی کمک میکردم خصوصا که از بابام 3دی مکس یاد گرفته بودم
و این خیلی به درد میلاد میخورد
بالاخره عید فرا رسید
لحظه ی سال تحویل بعد از تبریک گفتن به مامان و بابام و سمیرا و سهیل دوویدم تو اتاقم در و قفل کردم و زنگ زدم به میلاد
-الو سلام عیدت مبارک
میلاد=سلام عشق خودم عید تو هم مبارک ایشالا به زودی تو خونه ی خودمون سر سفره ی هفت سین عید و بهم تبریک بگیم
من= اوه چه قدر هم هولی تو حالا کو تا اون موقع
میلاد=دیر بشه دروغ نمیشه عزیزم
من= حالا عیدی من کو؟
میلاد = اهان و اما عیدی یک عیدی الان میدم یک دونه هم میام دنبالت
با هم به سلیقه ی خودت بخری خوبه؟
من=تو عید فکر نکنم بشه زیاد همو ببینیم ولی باشه حالا اولین عیدیمو رد کن بیاد
میلاد = حاضری؟1.........2.........3...بوووسسس
و صدای بوس کردنش پیچید تو گوشم این اولین بار بود که حتی پشت تلفن بوسم میکرد و من یک لحظه حس کردم دلم ضعف رفت
میلاد=الو ؟ کوشی؟خوبی؟الو ستایش ......الو.........
من= الو هستم بگو
میلاد= چیو بگم؟ از اولین کادوم راضی هستی؟
دلم میخواست بگم خیلی ولی گفتم الان میگه چه دختر پر رویی برای همین گفتم
-نمیدونم چی بگم اخه ما که هنوز...............
میلاد=اره میدونم ما هنوز ازدواج نکردیم ولی یک بوس که دیگه
میتونم بکنم نمیتونم؟
گفتم =باشه حالا چون عیده دلتو نمیشکنم
همون لحظه صدای مامانم بلند شد
-ستاره بیا میخوایم بریم خونه ی مامان بزرگ
دستمو سریع گرفتم جلوی گوشی تا میلاد نشنوه
میلاد گفت=الو ستایش الو ..........
دستمو از روی گوشی برداشتمو و گفتم
الو ببخشید قطع و وصل میشه خوب دیگه من برم تعطیلات خوبی داشته باشی شب بهت زنگ میزنم
میلاد= باشه عزیزم دوست دارم فعلا
من= منم دوست دارم بای
من اون سال به هوای درس گفتم هیچ جا جز خونه
مامان بزرگم نمیرم
دقیقا 3 عید بود که چون مامان بابای من کوچیکتر بودن عصرش قرار شد خونه ی چند تا از اقوام برن و اکثرا هم فاصله ی خونشون با ما زیاد بود
تا حدی که مامانم به من گفت شام برام گذاشته تو یخچال اگر دیر بشه خودشون بیرون شام میخورن و رفتن
منم سریع زنگ زدم به میلاد
-الو سلام میلاد
-سلام عزیز دلم
من=میلاد مامانم اینا رفتن عید دیدنی منم حوصله نداشتم نرفتم میای با هم
بریم بیرون دلم برات تنگ شده
میلاد=اره اتفاقا دل منم برات تنگ شده حاضر باش نیم ساعت دیگه دم خونتونم
من=باشه دوست دارم بای
میلاد=بای
سریع مانتوی سبز کمرنگی که برای عید خریده بودم با شلوار لی تنگم پوشیدم ویک شال سبز هم سرم کردم که چون سفید بودم خیلی بهم میومد
یکم خط چشم کشیدم و یک برق لب هم زدم
کفش های پاشنه بلند ام که مشکی بود و روش خط سبزی به صورت کج نقش بسته بود رو به پام کردم و منتظر شدم تا میلاد بیاد
چند دقیقه بعد زنگ زد به گوشیم که من سر کوچه ام بیا
از خونه زدم بیرون یکم دور و برم و نگاه کردم کسی نباشه وسوار شدم
سریع هر دو همزمان سلام کردیم که باعث خنده ی هردومون شد
بعد میلاد رو به من گفت
-خب کجا بریم حالا؟
من= نمیدونم ولی من قبل از 9 خونه باشم
میلاد نگاهی به ساعتش کرد و گفت
-اوه حالا که 5 کو تا ساعت 9
و بعد از مدتی دم یک فروشگاه نگه داشت و گفت پیاده شو
وقتی پیاده شدم و بغل هم راه میرفتیم چون قد من بلند بود با وجود کفش
پاشنه بلند هم قد میلاد شده بودم !

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#17 | Posted: 15 Dec 2012 15:32
یهو میلاد نگام کرد و گفت
-توروخدا کفش پاشنه بلند نپوش به اندازه ی کافی قدت بلند هست این جوری ابروی من میره فکر میکنن من کوتوله ام
یک نگاه پر از محبت بهش کردم و گفتم
-چشم......... دیگه؟
میلاد= سلامتی
بعد هم وارد یک مغازه شدیم که مغازه دارش یکی از دوستای میلاد
بود چون خیلی باهاش گرم گرفت و بعد از سلام کردن به من گفت
مغازه ی من در اختیار شما و میلاد هم رو به من گفت
-خب هر چی دوست داری انتخاب کن
من=ولی من که چیزی نمیخوام خودم همه چیز دارم
میلاد = میدونم عزیزم این همون عیدی دومته
من =ولی اخه..........
میلاد = ستایش اذیت نکن .........اصلا بیا این جا
و رفت سمت شال های فروشی و یکی رو برداشت ورو به من گفت
-همیشه دوست داشتم وقتی زن گرفتم از این شال ها براش بخرم
حالا که تو قرار زنم بشی ببین ازش خوشت میاد
به شال نگاه کردم
o یک شال مشکی که پایین اش با رگه های طلایی طرح های زیبایی کشیده شده بود
با لبخند نگاش کردم و گفتم حرف نداره همین خوبه


میلاد هم برد داد دوستش بزاره تو کیسه و رو به من گفت دیگه؟
من= میلاد خواهش میکنم اگر منو دوست داری همین بسه
میلاد = اینو که من انتخاب کردم تازه فقط یک شاله
من = خواهش کردم میلاد
میلاد= باشه
و رفت سمت دوستش تا حساب کنه اول دوستش تعارف میکرد ولی بالاخره میلاد به زور پولو بهش داد
از مغازه که اومدیم بیرون مغازه ی روبه رویی عروسک فروشی بود
و من ناخوداگاه به سمت اش کشیده شدم
توی ویترین 2 تا خرگوش بودن که هر کدوم یک تیکه قلب دستشون بود
و وقتی کنار هم بودن اون قلب کامل بود
همون موقع میلاد که پشت سرم بود گفت چه قشنگن!
گفتم خرگوش هارو میگی؟
میلاد= اره مگه همونا رو نگاه نمیکردی؟
من=چرا خیلی نازن
همون لحظه میلاد رفت تو مغازه
فهمیدم میخواد بره بخره دنبالش رفتم تو مغازه وگفتم
-میلاد نخریا
در حالی که اصلا بهم نگاه نمیکرد گفت= باشه تو برو بیرون من الان میام
گفتم= اما....پرید وسط حرفم و گفت =همین که گفتم بیرون باش میام
و منم رفتم بیرون چون میدونستم بحث کردن باهاش بیفایده است
چند دقیقه بعد با 2 تا بسته اومد پیشمو گفت
-ستایش فعلا این خرگوشا یکیش مال من یکی اش مال تو هر موقع ازدواج کردیم
هر دوشو با هم کنار هم میزاریم تو اتاقمون خوبه؟
با خنده گفتم
-اره خیلی خوبه تو هم خیلی رمانتیک بودیا من خبر نداشتم
میلاد=کجاشو دیدی
و دست منو گرفت گفت ساعت 7 ولی چون تو باید زود بری الان شام میخوریم
زود برسونمت
و من با سر حرفشو تایید کردم
ولی خدا میدونه تو دلم چه اشوبی بود
از خودم بدم میومد از اینکه میلاد اینقدر صادقانه بهم محبت میکرد و همش در فکر اینده و ازدواج بود از اینکه همه چیز زندگیشو بهم میگفت و من بهش دروغ میگفتم
از اینکه برام خرج میکرد
دلم میخواست همون جا میمردم حالم از خودم بهم میخورد
تو دلم گفتم بهتره هر جوری شده به یک بهونه بهم بزنم تا بیشتر از این زجر نکشه
اما بعد دیدم خودم هم بهش وابسته شدم و دلم نمیاد ازش دل بکنم
من میخواستم اونو به دام بندازم اما حالا خودم بدتر از اون به دام افتاده بودم!
برای شام رفتیم رستوران سندباد تو شریعتی ماشین و پارک کردیم ورفتیم تو
میلاد رو به من گفت
-خب چی میخوری؟
من= هر چی که تو بخوری منم میخورم
میلاد= باشه بشین تو من الان میام
و رفت سفارش بده و من همچنان درگیر با عذاب وجدانم بودم
بعد از چند دقیقه اومد نشست رو به روم گفت اوه چه شلوغه اینجا باید صبر کنیم
شمارمونو بخونن و بریم غذاروبگیریم فیش غذا رو از دستش گرفتم
دیدم یک همبرگرو یک پیتزا سفارش داده با 2 تا نوشابه و قیمت شو به خاطر سپردم
همون لحظه میلاد فیشو رو هوا از دستم زد و گفت
-دنبال چی میگردی؟
من= هیچی میخواستم ببینم چی سفارش دادی
میلاد=چون تو غذا کم میخوری یک پیتزا و یک همبرگر سفارش دادم از هر 2تاش بچشی
من= ممنون
و همون لحظه شمارمونو خوندن و میلاد رفت غذاهارو اورد گذاشت رو میز
منم موبایلمو گذاشتم رو میز که غذا بخورم که یهو میلاد موبایلمو برداشت
و شروع کرد به نگاه کردن تو گوشیم !فقط دعا دعا میکردم جایی تو اس ام اس هام کسی به اسم ستاره بهم اس ام اس نزده باشه
ولی خداروشکر اصلا تو اس ام اس هام نرفته بود چون یهو گوشی رو گرفت طرفم و گفت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#18 | Posted: 15 Dec 2012 15:33
-ستایش این عکس تو گوشیتو برام میفرستی؟
من گوشیمو گرفتم ببینم کدوم عکس رو میگه ............دیدم عکس سر سفره هفت سینه ........گفتم = باشه رفتیم تو ماشین برات بلوتوث میکنم
و هر دو دوباره شروع کردیم به خوردن غذا و من دوباره داشتم فکر میکردم
من که قبلا یک تار موم رو کسی ندیده بود حالا این عکس رو میخوام بدم به میلاد!!
یک وقت پخش نکنه عکسمو ..............ولی نه میلاد اهل این حرفا نبود
ولی عکسش خیلی باز بود
تو عکس یک تاپ ابی پوشیده بودم و موهامو دورم ریخته بودم
اخرش دل و زدم به دریا و گفتم هر چه بادا باد من که دیگه کلا دینو بوسیدم
گذاشتم کنار اینم روش!
بعد غذا میلاد پرسید
-غذاش خوب بود؟
من= اره ولی پیتزاش خوشمزه تر از همبرگرش بود
میلاد = نوش جونت ..........خب بریم؟
من=بریم
و هر دو رفتیم سوار ماشین شدیم
تو ماشین به این فکر میکردم که خوبه نصف اون پولی که داده بود و یواشکی بزارم تو ماشینش و داشتم یواشکی دستمو میبردم تو کیفم که پول بشمرم ..........که یهو میلاد گفت

واسه همین فیش غذا رو ازم گرفتی؟
من=چی؟
میلاد= دختر کوچولو خر که نیستم .......میدونم میخواستی چیکار کنی
ولی یادت باشه اگر این کارو بکنی دیگه رنگ منو نمیبینی
من= چیکار؟
میلاد= خودتی دختر من خودم قوطی رنگم ........ببین من خوشم نمیاد دختر پول حساب کنه این صد دفعه افتاد؟
من= حالا از کجا میدونی که میخواستم..............
پرید وسط حرفم و گفت = تو چشام نگاه کن و بگو نمیخواستی پولشو حساب کنی
سرمو انداختم پایین و دیگه هیچی نگفتم
و میلاد خندید و گفت دیدی درست گفتم بعد هم ضبط ماشین اش رو روشن کرد
اروم اروم تو گوشم بگو که می مونی
هرشب هر روزهر لحظه به یادم میمونی
ذره ذره از عشقت من دارم می میرم
من تو فکرم چه جوری دستاتو بگیرم
حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام
این چه حسیه چه حالیه چرا من رو هوام...................................
بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدیم سر کوچمون
خواستم پیاده بشم که میلاد دستمو گرفت گفت= ستایش
یک جوریی شدم گفتم=بله؟
گفت = عکستو بلوتوث نمیکنی؟
گفتم= چرا ببخشید حواسم نبود
و سریع براش بلوتوث کردم و خداحافظی کردیم
وقتی اومدم خونه ساعت 8/30

بود
سریع رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و یکم از غذایی که مامانم برام گذاشته بود رو بردم ریختم تو شوتینگ که مثلا شام خوردم
بعد هم خواستم برم سر درسم اما نمیشد
فکر میلاد داشت دیوونه ام میکرد
اگر راستشو میگفتم نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده
اگر راستشو نمیگفتم عذاب وجدان ولم نمیکرد
اخرش گفتم میزنم به بیخیالی و سرمو با درسام گرم کردم
تقریبا 2 روز در میون تو ایام عید منو میلاد همدیگرو میدیدیم
حتی میلاد با مامانش اینا به خاطر من شمال هم نرفت و تهران موند هر چه قدر
هم من بهش گفتم برو یکم اب و هوا عوض کنی نترس من در نمیرم گوش نکرد
بعد هم گفت یک روز خودم ادمای عاشق رو مسخره میکردم و میگفتم
اینا همش اداست اما حالا خودم دچار همون اداها شدم!
منم حس اونو داشتم یادم اومد تو مدرسه هر وقت بچه ها عاشق میشدن من
مسخره شون میکردم حالا خودم ...................ولی چیزی به میلاد نگفتم
ایام عید داشت تموم میشد و برای سیزده بدر قرار بود ما با خانواده ی بابام اینا
که شامل (عمو وعمه با خانواده هاشون و مامان بزرگ و بابا بزرگم )
میشدن بریم پارک جنگلی نزدیک خونمون
وقتی میلاد اینو فهمید گفت مامان و باباش شمال هستن هنوز ولی خودش تنهایی میاد
و بالاخره سیزده بدر فرار رسید اون روز من خیلی هول بودم شاید چون میدونستم میلاد از دور منو نگاه میکنه و میترسیدم کسی اسمم رو صدا کنه
توی راه پارک جنگلی بودیم که میلاد اس ام اس زد نمیتونه بیاد چون عموش اومده خونشون اونو با خودش ببره که مثلا سیزده بدر خونه نمونه
وکلی هم ازم عذر خواهی کرد
منم از خدا خواسته کلی خوشحال شدم
به محض رسیدن به پارک خانوم ها جوجه ها رو سیخ کردن و اقایون روی منقل
اونارو درست کردن و سریع نهار خوردیم بعد نهار بزرگترها نشستن به حرف زدن و من و 2 تا دختر عموم و 2 تا پسر عمه ام تصمیم گرفتیم بریم یک جای
تخت پیدا کنیم والیبال و بدمینتون بازی کنیم
به خانواده ها گفتیم و راه افتادیم به سمت پایین یکم که از تپه پایین رفتیم یک جای خلوت و تخت و دنج پیدا کردیم ولی ته این جای تخت دوباره به یک سراشیبی ختم میشد
ما هم شروع کردیم به والیبال بازی کردن و من یک بار تو تیم دخترا بودم یک بار تو تیم پسرا که دعوا نشه
تا لحظه ی اخر بازی نذاشته بودم یک توپ هم از دستم در بره ولی پاس اخر خیلی بلند بود و من عقب عقب رفتم که توپ و بزنم یک دفعه پرت شدم تو سراشیبی و قل خوردم تا نصفه راه ...............و همون لحظه صدای جیغ و داد
دخترا همه رو کشوند اونجا
خداروشکر وسط سراشیبی یک جا گیر کرده بودم و برای اینکه پسرا بهم نخندن
با اعتماد به نفس کامل بلند شدم وایسادم که حس کردم پام تیر میکشه و یک اب گرم روی صورتم داره حرکت میکنه
دست کشیدم دیدم صورتم داره خون میاد ولی بازم زیاد اهمیت ندادم و دستمو دراز کردم که منو بکشن بالا ولی فاصله زیاد بود و نمیشد
پای منم درد میکرد نمیتونستم خودمو بکشم بالا
تا اینکه رفتن به خانواده ها خبر دادن و عموم و بابام منو کشیدن بالا

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#19 | Posted: 15 Dec 2012 15:34
وقتی رسیدم بالا تازه چشمم افتاد به شلوار لی ام که پاره شده بود و ازش خون میچکید
بابام منو تا بالای پارک جنگلی جایی که ماشین پارک شده بود بغل کرد و وقتی
خانواده هایی که اونجا نشسته بودن منو دیدن همشون میخواستن زنگ بزنن
اورزانس که بابام نذاشت و خودش منو با ماشین رسوند بیمارستان
واقعا اون لحظه درد زیادی حس نمیکردم و به نظرم نیازی به بیمارستان نبود
ولی بقیه چنان با ترس نگام میکردن که گاهی فکر میکردم نکنه مردم و روحمه!!!


تو بیمارستان پای چپم 5 تا بخیه خورد ولی نذاشتم صورتمو بخیه بزنن ترسیدم جاش بمونه پای راستم هم گچ گرفتن و بعد از دادن کلی قرص گفتن میتونم برم خونه
و من تازه دردم شروع شد و فهمیدم اون موقع داغ بودم!!!!
بعد از اون اتفاق سیزده بدر همه بهم خورده بود و برگشته بودن خونه مامانم هم
مدام بهم ابمیوه میداد و میگفت نحسی سیزده گرفتت!!
شب میلاد زنگ زد ولی من نمیتونستم برم در اتاقو قفل کنم و گوشی رو جواب بدم
به زور خودمو کشوندم به در و درو قفل کردم ولی دیگه نتونستم برگردم تو تختم
همون جا جواب دادم
-بله؟
-سلام عزیز دلم
-سلام خوبی؟
- من خوبم تو خوبی؟
-اره فقط یکم زخمی شدم
میلاد=زخمی ؟واسه چی؟
من= نترس بابا بادمجون بم افت نداره تو والیبال لیز خوردم یکم پام و صورتم زخمی شده همین
میلاد= با صدای بلند گفت همین؟مگه همین کمه؟صورتت چی شده؟
من= هیچی یک خراش کوچیکه خوب میشه
یهو صدای مامانم اومد که گفت = ستاره اگر نمیتونی بیای سر سفره شامو برات بیارم تو اتاق
دوباره سریع دستمو گرفتم دم گوشی که نشنوه
بعد گفتم =خوبم میلاد خیالت راحت من برم شام بخورم
میلاد اومد بگه برو بخور که دوباره مامانم اومد پشت در و گفت
خوبی؟ میخوای بیام ببرمت سر میز شام میتونی پاشی؟
و من از ترس اینکه میلاد بشنوه قطع کردم
و گفتم خودم میام مامان
مامانم= چرا درو قفل کردی؟
من=لباسمو عوض میکنم میام شما شامتونو شروع کنید
مامانم= کمک نمیخوای؟
من= نه ممنون
در همون لحظه میلاد داشت زنگ میزد و من جواب دادم
میلاد با ترس گفت =ستایش راستشو بگو چی شده؟ چرا قطع کردی؟
مرگ میلاد راستشو بگو
من= ا واسه چی قسم میخوری دیوونه باشه میگم ..........هیچی
یک پام بخیه خورده یک پام هم تو گچه
میلاد داد زد چییییییییییییییییییییییی؟ تو پات بخیه خورده یک پاتم تو گچه بعد میگی چیزی نیست؟ ستایش من الان میام اونجا کاری نداری
من=نه .......نه ..........چیو میام اونجا ببین همین کارارو میکنی که بهت نمیگم دیگه........... بابا دارم بهت میگم خوبم
میلاد= من باور نمیکنم تو دروغ میگی ........ستایش هر چی شده بهم بگو من طاقتشو دارم .........ستایش اصلا همش تقصیر منه که نیومدم پارک جنگلی ...............من الان باید ببینمت
دیگه صداش یک جورایی بغض داشت و حس کردم میخواد گریه کنه ولی از پسرا بعید بود
گفتم = اخه کجا میخوای بیای من خونه ام این موقع شب با این پاهام هم که نمیتونم بیام بیرون
میلاد= باشه نیا بیرون فقط زنگ میزنم بیا دم پنجره یک دقیقه ببینمت و برم
من = اخه اگر همسایه ها ببینن چی؟
میلاد= توروخدا ستایش خواهش میکنم
من= باشه ولی مواظب باش یواش رانندگی کن
میلاد=باشه خداحافظ
بعد چند دقیقه دم خونه بود زنگ زد و جواب دادم
-الو؟
-الو سلام بیا من روبه روی خونتونم
من=چه زود رسیدی!
میلاد=بیا دم پنجره ببینم چی کار کردی با خودت
من =باشه
و رفتم پرده پنجره رو زدم کنا ر پنجره رو باز کردم وبراش دست تکون دادم!
اونم برام دست تکون داد و بعد گفت کاش میشد ببینمت اخه تو این تاریکی که نمیتونم صورتت و ببینم
گفتم=میخوای چراغ قوه بندازم خوب ببینی؟
خندیدو گفت= نه نمیخواد .حالا هم برو استراحت کن و مواظب خودت باش
تا اواخر اردیبهشت من پام تو گچ بود و بعضی وقت ها که میلاد دلش تنگ
میشد میومد دم خونه و از پشت پنجره همدیگرو میدیدیم و میرفت
تقریبا 23 اردیبهشت گچ پامو باز کردن ودیگه کلاس های اموزشگاه هم تق ولق
شده بود ولی من به هوای میلاد بعضیاشو میرفتم
10خرداد تولد من بود و میلاد از یک هفته قبل بهم گفته بود که میخواد منو اون
روز ببره یک جای خاص
البته چون احتمالا تو خونه هم مامان و بابام برام جشن میگرفتن باید قبل از شب برمیگشتم خونه برای همین برنامه مون رو صبح گذاشته بودیم
صبح 10 خرداد ساعت 5 صبح اس ام اس زد
تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن تا صد سال زنده باشی
دیدی من اولین نفری هستم که بهت تولدت رو تبریک گفتم
الهی قربونت بشم که اگر به دنیا نمیومدی من بدبخت میشدم
بهش جواب دادم
بگیر بخواب بابا حالا کو تا من به دنیا بیام
بیچاره امروز روز بدبختیته
جواب داد

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#20 | Posted: 15 Dec 2012 15:35
غلط کردی روز خوشبختیمه .و تا ساعت به دنیا اومدنت لحظه شماری میکنم
من= تو دل خودم گفتم این پسره هم دیوونه است بگیر بخواب بابا
تولد میخوام چیکار و بدون اینکه جوابی به اس ام اس اش بدم خوابم برد

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم یک دوش گرفتم و یکم ارایش کردم
یک لباس صورتی استین حلقه ای که روش پر از پولک بود پوشیدم با یک
مانتوی صورتی و شلوار لی وشال صورتی رو هم سرم کردم و یک مقنعه
گذاشتم تو کیفم که وقت برگشتن که مامانم خونه است با شالم عوض کنم
یک ادکلن خوشبو هم زدم و راه افتادم به سمت در خونه
خداروشکر مامانم اون روز سر کار بود چون بچه ها ی مدرسه اشون امتحان
داشتن و مامان من مراقب بود ولی دیگه خداروشکر مراقب من نبود!!!!
میلاد 2 تا کوچه بالاتر از خونه ماشین اش رو پارک کرده بود و تکیه داده بود
به ماشین اش و با دیدن من ذوق کرد و اومد طرفم دست داد منم باهاش دست دادم
و گفت تولدت مبارک خوشگل خانوم
خودمو لوس کردم و گفتم میسی
بعد هردو سوار شدیم تو ماشین میلاد گفت فکر نکن میتونی در بریا اونجا محله اتون بود ترسیدم کسی ببینه به موقع اش بوست میکنم و خندید
منم به عنوان اینکه مثلا خجالت کشیدم هیچی نگفتم ولی کلی داشتم ذوق میکردم
اخه خیلی دوست داشتم واقعا بوسم کنه
توی راه بودیم که عموش زنگ زد به میلاد و گفت یکی از مدرک های ماشین شو بیاره میخواد ماشینشو بیمه کنه و زود هم بیاد چون بیمه تعطیل میشه
اخه میلاد کلا هر چی که داشت از عموش داشت وضع خودشون بد نبود
اما وضع عموش خیلی خوب بود و عموش هم چون زن و بچه نداشت واسه
میلاد همه کار میکرد و سنگ تموم میذاشت و همه جوره از لحاظ مالی ساپورتش میکرد
برای همین میلاد خودشو مدیون عموش میدونست
وقتی گوشی رو قطع کرد گفت =ببخشید یک لحظه بریم خونه من یک چیزی
بردارم بعد بریم
گفتم=باشه عجله ای نیست که تازه ساعت 10صبحه
رفتیم دم خونشون با فاصله از خونشون ماشین و پارک کرد و گفت زود میام
و رفت تو خونه
چند دقیقه منتظرش شدم ولی نیومد حدودا نیم ساعت گذشته بود
دلم شور زد و سویچ ماشینو برداشتم درارو قفل کردم و رفتم دم خونشون

انقدر هول بود که در پایین رو باز گذاشته بودمیدونستم خونشون طبقه 4
رفتم بالا ولی در طبقه بالا بسته بود
میترسیدم کسی خونه باشه واسه همین دو دل بودم زنگ بزنم یا نه
هر چی هم گوشیشو میگرفتم انتن نمیداد !
اخرش گفتم فوق اش میگم اشتباه زنگ زدم و زنگ خونشونو زدم و میلاد درو باز کرد و با تعجب گفت تو اینجا چیکار میکنی؟
گفتم =خب دیر کردی اومدم دنبالت
گفت= الان میام یکم اتاقم بهم ریخته است پیداش نمیکنم
همون لحظه صدای اسانسور اومد که میگفت طبقه ی چهار
میلاد هول شد دستمو گرفت کشید تو خونه و در وبست
و از چشمی بیرون نگاه کرد و یهو گفت = وای بدبخت شدیم مامانمه
و سریع به من گفت بدو برو تو اتاق من قایم شو
و منو برد تو اتاقش
منم رفتم تو اتاقش و همون لحظه صدای مامان اش اومد که میگفت میلاد خونه ای؟
میلاد زود دووید سمت مامانش گفت = اره اومدم مدارک ماشین رو ببرم واسه بیمه ولی اتاقم بهم ریخته است پیداش نمیکنم
مامانش گفت خب الان من میام برات پیداش میکنم میلاد هول شد و گفت =نه .........نه خودم پیداش میکنم فقط
شما امروز خونه این یا بازم میرید بیرون؟
مامانش گفت نه دیگه امروز جایی نمیرم..میلاد گفت=
فقط من هوس قیمه کردم مامان شما واسم نهار قیمه درست کن
مامانش گفت= وا تو که گفتی امروز نهار بیرون میخوری!
میلاد= هان؟اهان نه کنسل شد
مامانش باشه
و میلاد اومد تو اتاق در و از پشت قفل کرد و یک نفس کشید و گفت =وای به خیر گذشت
من که تا اون لحظه تو شوک بودم و داشتم از ترس میمردم گفتم= حالا چیکار کنیم میلاد؟
میلاد=نمیدونم صبر کن یک فکر میکنم بالاخره نمیشه که تا شب اینجا بمونی
گفتم = اگر نشه برم بیرون چی؟
میلاد یک خنده ی بامزه کرد و گفت=اصلا بهتر پیش خودم میمونی
اومدم صدامو ببرم بالا که میلاد لبشو گذاشت رو لبم که نتونم چیزی بگم
چون همون لحظه مامانش پشت در بود !
و من نمیدونستم باید لذت ببرم بترسم بخندم یا گریه کنم
و اولش هیچ حسی نداشتم ولی کم کم حس خوبی بهم میداد
و جالبتر از اون این بود که مامان میلاد از پشت در صداش میکرد و چون میلاد
لبش رو لب من بود صداش در نمیومد
اخرش خنده ام گرفت و خواستم سرمو بکشم عقب که میلاد نذاشت
و بعد چند ثانیه خیلی اروم جوری که صدای بوسش شنیده نشه لبمو بوس کرد
و گفت = جانم مامان جان؟
مامانش=تو اون تو مردی 2ساعت دارم صدات میکنم؟
میلاد= نه هدفن تو گوشم بود ...........خب شما هم وقت گیر اوردیا ...الان که من سرم شلوغه و دارم دنبال مدارک میگردم اومدی منو صدام میکنی؟
مامانش= عموت زنگ زد گفت دیر شد دیگه نمیخواد مدارک و بیاری بزار
واسه فردا
هر دو به ساعت نگاه کردیم 12بود و عموش حق داشت
میلاد= باشه
و بعد رو به من گفت= فقط میخواستن امروز مارو خراب کنند
بعد من شروع کردم به مرتب کردن اتاقش گفتم= میلاد تو چقدر شلخته ای
گفت= اشکال نداره زن میگیرم درست میشم!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تقاص اشتباه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites