تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Idris | ادریس

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 14 Dec 2012 17:14
ادریس8
- من هم چندان اهل بیرون رفتن نیستم . اما اگر قرار باشه هر کدام از ما در اتاقش باشد که ....
- صبر کن ما که نمی توانیم خودمان را در این خانه زندانی کنیم با هم دوست هستیم اما قرار نیست که از هم فاصله بگیریم .
- ااما قرار هم نبود که مزاحم هم بشیم .
-نادیا من مزاحم تو هستم .
- من چنین حرفی نزدیم منظورم چیز دیگری بود .
- ادریس به طرف اتاق بزرگی با در چوبی آبنویسی رفت و گفت : اینجا هم کتابخانه است .
- این همه کتاب رو از کجا آوردی ؟
- این خانه با تمام وسایل برای استاد دانشگاهی بود که به برادرم فروخت . آنها با هم دوست بودند و او می خواست این خانه را به یاسین هدیه بدهید چون عمر آن استاد دانشگاه هم به خاطر مریضی سرطان کوتاه بود و او کسی را نداشت تا این خانه به او ارث برسد ، اما یاسین این خانه را به مبلغی که در حد توانش بود خرید و می بینی نادیا ، این خانه به آن دو نفر وفا نکرد و حالا قسمت تو شده و ما ار ابن که خانه به تو تعلق دارد خوشحال هستیم .
- ادریس خواهش می کنم این طوری حرف نزن .
- چرا می ترسی این خانه به تو هم وفا نکند ؟
- نه من که گفتم این خانه برای توست .
- میان قفسه های پر از کتاب با جلد های رنگارنگ قدم می زدم و بعد به آشپزخانه رفتم .
- ادریس کمی چای آماده کرد و گفت : اینجا رو دوست داری ؟
- بله اما دوست ندارم اینجا تنها باشم .
- ادریس بلند شد و کنار پنجره ای که رو به حیاط بود ایستاد . چایم را نوشیدم و ادریس گفت : برویم من می خواهم یک قانون دیگر را هم با در کنار تو بودن زیر پا بذارم .
- باز هم ی خواهی بقیه روز رو پیش مهشید بروی ؟
- نه می خواهم به جایی بروم که سه سال تمام از آن محروم شده ام
- ادریس ؟
- دوست دارم آنجای با شکوه را با چشمان خودت ببینی .
- آن هم یک خانه است ؟
- نه
- با کنجکاوی همراه او از خانه بیرون رفتم . ادریس با هیجان رانندگی می کرد و گاهی حرف های خنده دار می زد ، انگار او را از بند آزاد کرده اند .
- به دیدن کسی می رویم ؟
- نه
- نمی خواهی کمی توضیح بدهی ؟
- نه
- ادریس
- نه
- چی نه ؟
- نه
- بسه دیگه انقدر نه نه نکن .
- ادریس شروع به خندیدن کرد و ساکت شدیم . ماشین مثل مار جاده های شهر را دور می زد و از شهر بیرون می رفتیم .
- نادیا خیلی خوشحالم .
- میدانم .
- نمی پرسی برای چی ؟ می دانم
- از کجا می دانی ؟
- می دانم
- نادیا ؟
- می دانم
- ادریس باز شروع به خندیدن کرد و گفت : خیلی بدجنسی .
- می دانم .
- از خنده ی بلند او خنده ام گرفت و گفت : چع عجب خانم خندیدی ؟
- می دانم .
- نادیا بسه دیگه اذیت نکن .
- می دانم .
- ادریس ماشین را نگه داشت و دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد . قبول می کنم حالا بگو کجا می رویم .
- رسیدیم .
- اینجا کنار این صخره ها ؟
- اینجا یعنی تمام زندگی من . تمام هستی .
- این صخره ها جزئی از مایملک شماست ؟
- نه نادیا من اینجا تفریح می کنم و مال کسی نیست .
- ادریس کت قهوه ایش را از تنش بیرون آورد و در ماشین انداخت .
- ادریس کجا می روی ؟ می روم تا بعد از سه سال دوباره زندگی کنم . ادریس دستان قوی اش را به لبه صخره ها گرفت و مثل عنکبوت از آن بالا رفت ، چقدر حرفه ای بود . او بدون این که طناب یا ابزاری داشته باشد از ان صخره های نوک تیز بالا رفت و از آن بالا داد زد : نادیا من خیلی خوشبخت هستم که باز اینجا هستم .
- ادریس بیا پایین ممکن است بیفتی ؟
- دنیا در دستان من است دنیا زیر پای من است .
- از ان بالا تر نرو
- تو هم باید روزی این بالا بیایی
- ادریس من نگرانم .
- ادریس با مهارت از آن صخره پایین می آمد ، نگران به ماشین تکیه دادم که با دیدن آفتاب پرستی با پوست سخت و چشم های گرد شده که کنار پایم نگاهم می کرد جیغی کشیدم و شروع به فرار کردم . صدای ادریس که در فضا می پیچید به گوشم رسید .
- نادیا چی شده ؟ نادیا صبر کن چی شده ؟
- ادریس که بیشتر راه را پایین آمده بود بقیه اش را که حدودا دو متر بود پایین پرید و شورع به دویدن کرد .
- نادیا چی شده ؟
- آفتاب ... آفتاب ...
- با دست آن جانور بدقیافه را نشان دادم و ادریس شروع به خندیدن کرد آفتاب پرست ؟
- بله ... بله ...
- من را ترساندی نگاه کن آن یک موجود بی آزار است .
- ادریس به طرف آفتاب پرست رفت و آن را که وزن سنگینی داشت برداشت و روی شانه اش گذاشت .
- ادریس چی کار می کنی ؟
- می خواهم آن طرف گذارم تا تو دیگر نترسی .
- این مساح است یا آفتاب پرست ؟
- ادریس به شدت می خنددید طوری که سرخ شده بود : نادیا مگر اینجا آفریقا ست ؟
- کمی جلو رفتم و چشمم به آن جانور روی دوش ادریس بود که چشم هایش را با آن پلک پوسی نازکش بسته و باز می کرد . چندشم شد و جیغ کوتاهی کشیدم .
- ادریسبه طرفم نگاه کرد و گفت : چیه ؟
- شانه هایم را تکان دادم و گفتم : چندشم می شود .
- لبخند شیطنت باری زد و گفت : این هم از تو خوشش نمی آید تو زندگی مسالمت آمیز بلد نیستی . این بیچاره آمده و در کنار تو ایستاده و حرفه ای بودن من را تماشا می کند و آفرین می گوید اما تو با دیدن او جیغ می زنی .
- ادریس خواهش می کنم همان که تو با این جانور رابطه ی خوبی داری کافی است .
- ادریس شروع به صحبت با این جانور کرد و گفت : نادیا این می خواهد بیشتر با تو آشنا شود .
- آفتاب پرست را از روی شانه اش برداشت و به طرفم آمد . ادریس چه کار می کنی ؟
وقتی قدم هایش را تند کرد شورع به دویدن کردم و فریاد زدم :ادریس بسه کاری نکن که پشیمان شوی .
نادیا صبر کن این می خواهد با تو گفت و گو کند .
تو فقط زبان او را می فهمی خودت باهاش صحبت کن .
من برایت ترجمه می کنم .
گفتم کاری نکن که پشیمان شوی .
ادریس دست بردا نبود با آن موجود چندش آور دنبالم می دوید من کمکم از نفس می افتادم که تصمیم گرفتم ادریس را با یک حرکت غافلگیر کنم پس تغییر جهت دادم و به سمت او شروع به دویدن کردم از کنارش که سردرگم شده بود گذشتم سوار ماشین شدم و در را پشت سرم بستم . ادریس آن جانور را روی شیشه بزرگ جلوی ماشین گذاشت و خودش هم ناروی ماشین نشست . و شروع به خندیدن کرد .
در ماشین دنبال کلید برای روشن کردن می گشتم که ادرییس کلید را در هوا چرخی داد و گفت : نگرد نادیا .
- من ایننجا جایم خوب است . اگر نمی خواهی آن بیرون بمانی با آن دوست هم زبانت خداحافظی کن و بیا به خانه برگردیم .
نه نادیا ناراحت می شود .
سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشمم را بستم .
تئریس از روی ماشین پایین پرید و ماشین تکانی خورد آن جانور که حالا شکم سفید و نرمش روی شیشه بود با آن پا های پره ایش تکانی خورد و چشمم را بستم و وقتی دوباره باز کردم ادریس را نمی دیدم .
ادریس کجایی ؟
از آینه ی ماشین به اطراف نگاه کردم و با خودم فکر کردم حتما رفته تا قسمتی دیگر از کوه بالا برود . نفس راحتی کشیدم و سرم را به لبه شیشه تکیه دادم . احساس کردم چیزی که گرمایش تنش از آن طرف پنجره حس می شد به آن چسبیده است . فکر کردم آن جانور با آن پا های پنجره ای و چسبناکش به آن سمت آمده چشم هایم را باز کردم و با دیدن دو چشم بزرگ شروع به جیغ زدن کردم و صدای خنده ی ادریس بلند شد .

amirrf
     
#12 | Posted: 14 Dec 2012 17:15
چه کار می کنی ؟
ادریس که چهره اش را درهم کج کرده و آن را به شیشه چسبانده بود عقب کشید و وسط زمین خاکی نشست .
- من تا فردا صبح هم که شده باشد این جا می مانم و تو باید این را از اینجا ببری .
- نه نادیا تازه می خواهم با آن غذا درست کنم .
- حالم را به هم زدی .چه بی سلیقه
- ادریس به ساعتش نگاه کرد و گفت : از ظهر هم گذشته من می روم تا آتش درست ککنم می خواهم این را کباب کنم . گمان کنم چاقویم رد صندوق عقب ماشین باشد . این جانور کلی گوشت نرم و سفید دارد که با گذاشتن ددر دهان مثل قند آب می شود .
- ادریس به سمت صندوق عقب ماشین رفت و آن را باز کرد و بعد محکم آن را روی هم کوبید و همان عقب ماشین شروع به درست کردن آتش کرد و بعد آمد و آن جانور را برداشت . شیشه ماشین را پایین کشیدم و عاجزانه گفتم : ادریس خواهش می کنم این کار را نکن
- برای تو چه فرقی می کند تو که ازشش خوشت نمی اید .
ادریس به عقب ماشین رفت از آینه دیدم که چاقویش را بالا برد و سخت پایین آورد جیغی کشیدم و دستم را روس صورتم گذاشتم مدتی بعد بوی کباب در هوا پیچیده بود . از آینه به ادریس نگاه کردم گوشت های کباب شده را به دندان می کند و با لذت تمام می خورد . از دیدن آن منظره احساس تهوع کردم . ادریس روی خاک ها بلند شد و به سمتم آمد .
نادیا می خوری ؟
- ادریس برو کنار
در ماشین را باز کردم و به سمت درخت ها دویدم و هرچه در معده ام بود را بالا آوردم . جونم به سرم آمده بود و احساس می کردم لحظه بعد خواهم مرد .
تو چرا اینطوری شدی ؟
با دیدن کوشت کباب شده در دست او دوباره شروع به عق زدن کردم . ادریس ان را به طرفی پرتاب کرد و با چند قدم بلند به طرفم آمد نادیا بلند شو بیا اینطرف .
- خواهش می کنم به من کاری نداشته باش.
- من خوبی تو را می خواهم . من و تو با هم دوست هستیم . شوخی هم اندازه دارد .
- تو شوخی شوخی آن جانور را خوردی .
- تو داری دوست من را ناراحت می کنی . نگاه کن چطور نگران تو را نگاه می کند روی درخت را نگاه کن .
- من حالم خوب نییست پس برو آماده شو تا از این جهنم بریم .
- نادیا با دوستم خداحافظی کن من می روم تا آتش را خاموش کنم .
برای نگاه کردن به ادریس که آنطور خونسررد و بی تفاوت حرف می زد سرم را گرداندم . که نگاهم روی درخت ثابت ماند و مثل دیوانه ای از دیدن آن جانور خوشحال شدم و شروع به خندیدن کردم . و بعد فریاد کشان به سمت ماشین دویدم . و خود را در ان حبس کردم .
- نادیا بیا برون کمی غذا بخور .
- تو می خواهی من بیرون بیایم تا آن را به جانم بینادزی و بخندی .
- ادریس نزدیک ماشین شد و دسته کلیدش را از جیبش بیرون کشید .
در ماشین را باز کرد و کنارم نشست .
- من اگر می خواستم تو را اذیت کنم که کلید داشتم و با آن جانور به این ماشین می آمدم .
- ادریس تو خیلی بی ملاحظه هستی .
- نه نادیا به این این رفتارها عدت می کنی . ما خانواده شادی هستیم که از همه چیز برای شوخی استفاده می کنیم اما حالا ....
نفس راحتی کشید و ادامه داد : دخترتو با خودت فکر نکردی که این جانور آنقدر گوشتش سفت و بد است که قابل خوردن نیست . حداقل این نوعش را نمی شود خورد من برای امروز برنامه ریزی کردم و با خودم غذا آوردم حالا بیا برویم که معده ات سخت منتظر غذا است . نگاهم در نگاه ادریس تلاقی کرد و او خندید و گفت : اینطور نگاه نکن فقط می خواستم کمی تفریح کنم .
- دیوانه نگاه عاشقانه را با نگاه ناراضی از هم تشخیص نمی دهد .
- نادیا بیا
از ماشین پیاده شدم کنارش روی زمین نشستم و ادریس کمی غذا به طرفم گرفت بعد خودش شروع به خوردن کرد و گفت : بخور دیگه .
- من نمی توانم از تصویری که در ذهنم نقش بسته بود بگذرم و فکر می کنم همان جانور است .
- نادیا چشمت را ببند و بعد آن را در دهانت بگذار .
چشمم را بستم و دهانم را باز کردم که چیزی در هانم گذاشته شد . من که هنوز دستم را تکان نداده بودم ، چشم را باز کردم و لقمه ی در هانم را با اشتیاق زیادی شروع به جویدن کردم آن خوش طعم ترین غذایی بود که خورده بودم .
و گفتم نمی دانستم که آدم با چشم بسته اینطوری غذا می خورد .
ادریس فقط خندید به غذا در دستم نگاه کردم موهای تنم راست شده بود ادریس فهمید که نمی توانم بخورم و کمی آب آورد و گفت : بیا با آب بخور تا معزه اش برود تو اصلا این غذا را دوست نداری .
چرا دوست دارم
با بی میلی شروع به خوردن کردم و غذا را نجویده قورت می دادم .
- نادیا باز هم با من اینجا میایی ؟
- بیایم که تو من را دنبال کنی .
- نه دهانت را باز کن تا غذا از آسمان به دهانت بیفتد .
- اگر غا از آسمان بیاید قبول می کنم می ترسم عادت کنم .
- ادریس باز شروع به خندیدن کرد
- نخند .
- تو هم اخم نکن .
- من که اخم نکردم .
- پس این ابرو های درهم کشیده برای چیست .
- ببین ادریس اگر یکی با تو همین کار را می کرد که تو الان گریه می کردی
- پس اخم کردی که گریه نکنی ؟
ادریس بیشتر به طرفم چرخید و در چشمانم خیره شد چند تا پلک پشت سر هم زدم و گفتم : چرا اینطوری نگاه می کنی .
- منتظر قطره اشکم
- چشمم را بستم و خواستم با ادا حرفی بزنم که او دوبارهغذا در دهانم گذاشت
- ادریس می دانی اگر یک بار که آسمان غذا می آید انگشتش در میان دندان های من گیر کند آن وقت دیگر .....
- خب یک انگشت دیگر به کار می گیرد .
- از حرفش خندیدم و گفتم : پس باید هزار انگشت داشته باشد .
- با خنده گفت : من که گفتم نباید عادت کنی .
- تو نگران عادت کردن من نباش .
- نادیا من می خواهم باز هم از این صخره ها بالا بروم . اما بالا تر از دفعه ی قبل اگر می ترسی برو در ماشین بشین تا من بیایم . البته می توانی تو در اطراف گردش کنی اگر جانوران را نمی ترسانی .
- بعد بلند شد و گفت : نادیا من شاید دیر بیایم .
- باشد برو .
ادریس رفت داشتم وسایل را در صندوق عقب ماشین جا به جا می کردم .
- چرا به این زودی برگشتی
- من از نیمه راه پشیمان شدم و برگشتم تا با هم جایی برویم که تو هم بتوانی با من بیایی با خودم فکر کردم که درست نیست که تو تنها بمانی
- اما من که مثل تو نمی توانم از کوه بالا بیایم .
- من هم روزی مثل تو نمی توانستم .
ادریس در ماشین نشستو همانطور که رانندگی می کرد به کوه های اطرف نگاه کرد و در اطراف یکی از آنها توقف کرد و گفت : نگاه کن نادیا آن طرف بهتر است تو هم می توانی از آن بالا بیایی ادریس از کوه بالا می رفت و من برای درک هیجان او و به خاطر این که فکر نکند آدم ضعیف و خسته کننده ای هستم به دنبال او بالا می رفتم . کفشم پایم را از داخل زخم کرده بود و نفسم به شماره افتاده بود . ادریس به خاطر من از ان کوه برگشته بود و من به خاطر او از این کوه بالا می رفتم . حالات و هیجانات ادریس برای غیر قابل توصیف بود من که از ارتفاع می ترسیدم به خاطر عشقی که به ادریس داشتم با هیجان به سمت بالا می رفتم . از خستگی دست هایم دیگر جان نداشتن و با سرعت کمتری دنبال او می رفتم برای همین یکی از دست هایم را آزاد کردم تا کمی استراحت کند و با قدرت بیشتر از سنگ ها بگذرم و بالا بروم . که ادریس گفت : آن یکی دستت را بگیر ورگنه می افتی .
- تو نگران نباش برو خودم را به تو می رسانم .
- ادریس به سمتم پایین آمد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت : بیا اینجا روی سنگ بشینیم .
خودش هم کنارم نشست شروع به نفس نفس زدن کردم .
نادیا خیلی خسته شدی ؟
- نه برایم جالب است . همه چیز از این بالا خیلی کوچک است .
- از آن بالا خیلی دیدنی تر اما برای امروز کافی است .
- بیا کمی دیگر بالا برویم .
- شوخی نکن نادیا تو داری از خستگی می میری .
با ادریس پایین برگشتم و ماشین با سرعت کمی به سمت خانه حرکت کرد .
- ادریس تو امروز به دیدن مهشید نمی روی
- نه امروز خانواده ام می روند و من نباید آنجا باشم .
- چرا ؟
- دوست ندارم در موردش صحبت کنم . در ضمن یک نفر دیگر هم هست که هر روز به دیدن مهشید می رود و خودش را یک محق معرفی کرده . مهشید با دیدن او خیلی خوشحال شده و پیشرفتش برای بهبود عالی بوده .
هوا رو به تاریکی می رفت که به خانه رسیدیم و مادرم با روی گشاده از ادریس دعوت کرد که به خانه بیاید اما او با احترام خداحافظی کرد و رفت .
وقتی کفشم را در اوردم مادر زخم های روی پایم را دید با تعجب گفت : شما امروز کجا بودید که این همه راه رفتی ؟
مادر خیلی خسته ام بگذار دوش بگیریم بعدا با هم صحبت می کنیم . برای رفع خستگی به دوش آب سرد پناه بردم و بعد از خستگی روی تختم افتادم و تا صبح به خواب عمیقی فرو رفتم و صبح با تکان های دست مادرم بیدار شدم .
- نادیا بلند شو مادر ادریس با تو کار دارد .
- نه مادر تمام تنم درد می کند .

amirrf
     
#13 | Posted: 14 Dec 2012 17:15
ادریس9


- چی شده نادیا ؟
- نمی دانم فقط تمام ماهیچه تنم درد می کند و نمی توانم تکان بخورم
مادر از اتا ق بیرون رفت و دوباره به اتاقم برگشت .
- نادیا مهدیده خانم گفت می خواسته امروز با تو برای خرید عروسی بروند . آنها تماس گرفته بودند که بگویند ادریس در راه است تا تو را پیش آنها ببرد و تو آماده شوی .
- ساعتی بعد صدای زنگ در بلند شد و مادر خبر آمدن ادریس را داد او در پذیرایی نشسته بود . به سختی سعی می کردم از جایم بلند شوم اما آن قدر تنم درد می کرد که نمی توانستم .
- ادریس ضربه ای به در زد و با دیدنم شروع به خندیدن کرد
- - ناراحتی من خنده دارد ؟
- نه ندارد ، من به این فکر می کنم که تو می خواستی از آن کوه بالا تر بروی و الان .....
- یعنی این همه دردی که من دارم به خاطر بالا رفتن از کوه است ؟
- بله بدنت برای کوهنوردی خیلی خام بوده .
- من دیگر به کوه نمی آیم .
- ادریس خندید و گفت : من هم روز اول همینطوری بودم و کمی طول کشید تا توانستم به این وضعیت عادت کنم . راستی من و تو باید وسط هفته ی دیگر که تعطیل است با هم زندگی مان را شروع کنیم . پدرم همه کار ها را ردیف کرده و ما فرصت کمی داریم تا بتوانیم خرید کنیم و بهترین لباس عروس را برایت انتخاب کنم .
- من نمی توانم راه بروم حالا چی کار کنم ؟
- تو اگر راه بروی زودتر خوب می شوی
- ادریس نگاهی به زمین انداخت و ادامه داد : من عروس بی دست و پا نمی خواهم .
- همانطور که چشمانش زمین را می کاوید شروع به خندیدن کرد و آن قدر خندید که آب از چشمانش راه افتاد . نادیا ..... نادیا ... این چیه روی پایت .
- نخند دیروز کفشم پایم را زخم کرده .
- من به تو نمی خندم به سماجتت می خندم کخ می خواستی دنبال من تا آن بالا بیایی .
ادریس گفت دوباره به دیدنت می آیم و رفت
دو روز بعد که بهتر شده بودم ادریس به خانه مان آمد و به همراه مادرم به دنبال مهدیس رفتیم و در بازار مشغول خرید شدیم .
ادریس هنگام خرید با وسواس خاصی همه چیز را انتخاب می کرد اما فقط از من نظر می خواست و تا می آمدم مولفقت یا مخالفت کنم او می گفت : همین را می بریم لطفا آن را آمده کنید .
همه چیز از بهترین ها بود و اگر چیزی مورد توجهم قرار می گرفت از آن دو تا می خرید . به اندازه چند کیسه بزرگ لوازم آرایش و گل سر و لوازم تزینی خریده بودیم و ادریس وسایل را با احتیاط در ماشین جا می داد . لباس عروسم بهترین مدل لباس سال بود ، آستین های حریر و یقه هفتی باز آن و تور بلندی مه مروارید دوزی شده بود و تا روی زمین کشیده می شد و پاپیونی که از پشت وصل شده بود آن را تکمیل می کرد تاجی را که با ادریس انتخاب کرده بودیم پر از نگین های براق بود و دسته گلم از گل های سرخ بزرگی درست شده بود . همه در تکاپو و هیاهو بودند و مادرو پدرم آرام و قرار نداشتند اما خودشان را خونسرد نشان می دادند و نریمان و نعیم در انجام کار ها به پدر کمک می کردند و تا رسیدن شب عروسی همه در تکاپو بودند .
شب عروسی در آرایشگاه بی قرار بودم ، با این که این ها برای من و ادریس بازی بود اما دلم لحظه ای آرام نداشت و تا آمدن او به دنبالم مرتبا با مادرم که در سالن بود تماس می گرفتم و اوضاع را جویا می شدم کار آرایشگر تمام شده بود و دستیارانش همه خیره نگاهم می کردند .
- چیزی شده چرا من رو اینطوری نگاه می کنید ؟
- اما اینجا عروس زیاد دیده ایم اما نمی دانیم چرا شما با بقیه فرق می کنید . شاید به خاطر فرم تاج و لباس تان است که شما را خیلی زیبا تر نشان می دهد .
- ادریس آمد و شیرینی خوبی به آرایشگر داد و در ماشین را برایم باز کرد و در ماشین قرمز رنگم نشستم . ادریس آنقدر تغییر کرده بود که نمی توانستم برای لحظه ای از او چشم بردارم و از زیر تور روی صورتم او را نگاه می کردم ، در حالی که دستانش از فرط هیجان می لرزید رانندگی می کرد .
- - ادریس ماشین من را گل زدید ؟
- ماشین پدرم خراب بود مجبور شدم در آخرین لحظه ماشینم را به او بدهم و این ماشین را گل بزنم .
- تو چرا می لرزی ؟
- کمی عصبی شده بودم .
- چرا ؟
- لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : می ترسم اقوامم از تو خوششون نیاید .
- نفس عمیقی کشیدم و گفتم : حالا می بینیم .
ادریس هنوز صورتم را ندیده بود وقتی آمد تو را روی صورتم کشیده و شنل ساتن سفیدم را پوشیده بودم .
- نادیا پدرم برای ماه عسل دو تا بلیط برای اروپا گرفته بود اما من آنها را بردم و پس دادم .
- چه کار خوبی کردی من هم نمی خواستم به خارج از کشور برویم .
- من می خواهم بروم شمال تو کجا می روی ؟
- در خانه منتظر می مانم تا تو بیایی
- نابغه کجا دیدی که داماد تنهایی ماه عسل برود ؟
- خب من کجا بروم ؟
- برو خونه ی یکی از دوستانت در شمال کسی را نداری ؟
- دارم ، من هم به خانه دوستم می روم .
- اما من که دوستی نداشتم و نمی دانستم باید چی کار کنم تا آبرویم پیش ادریس حفظ شود و در شمال سربار او نشوم .
- نادیا رسیدیم ، آماده باش که الان هزار نفر برای تبریک گفتن به طرفمان می آیند .
- ادریس از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد بوی اسپند در هوا پیچیده بود و همه دست می زدند و خانم مسنی روی سرمان نقل می ریخت و سر و صدا می کرد . تالاری که ادریس اجاره کرده بود بزرگ و آینه کاری بود ، دور تا دور آن سالن بزرگ صندلی های تیره چیده شده بود و چند نوع میوه روی میز به چشم می خورد همه با لباس های فاخر و شیک در کنار هم ایستاده بودند و با گذر از کنارشان تبریک می گفتند . با پای لرزان درست در دست ادریس به سمت جایگاه عروس و داماد رفتم و کنار او نشستم . مهدیس کنار ادریس ایستاد و گفت : دل همه را آب کردی این تور را بالا بزن تا بببنند این عروس که تو با این همه سخت پسندی انتخاب کردی چه شکلی است .
- - نادیا خودت تور را بالا بزن .
- تو باید تور را از صورت نادیا برداری .
- چه کار مسخره ای مگر نادیا خودش دست ندارد ؟
- ادریس ؟
- خیلی خب مهدیس جان ، برو در ها را ببند که من این تور را بالا زدم مهمان ها از ترس فرار نکنند .
- اگر با دیدن تو فرار نکرده اند با دیدن من هم فرار نمی کنند . هرچی نباشم من عروسم و زیباتر .
ادریس در حالی که می خندید تور را از روی صورتم کنار زد و خنده روی لبش ماسید و با دهان باز و چشم های جیرت زده نگاهم کرد و من هم برای آن که کمی بیشتر او را متحیر کنم پشت چشمی نازک کردم و با دلبری نگاهش کردم .
ادریس آب دهانش را قروت داد و چند با پشت سرهم پلک زد و پرسید : خانم شما کی هستید نادیا کجاست ؟ شوخی نکن همه مهمان ها ما را نگاه می کنند دهانت رو ببند مگر تا به حال من رو ندیدی ؟
من خواب می بینم .
مهدیس گفت : تئریس بلند شو باید پیش مرد ها بروی . ادریس با تو هستم .
ادریس چند بار به آرامی سرش را به طرفین حرکت داد و گفت : من نمی روم .
بلند شو همه منتظر هستند .
مهدیس مخفیانه از ادریس نیشگونی گرفت و او را که از آن حالت بیرون آمده بود با خود برد .
احساس می کردم ملکه آن مجلس شده ام و همه را از آن بالا نگاه می کردم . مهدیده خانم طبق معمول گریه می کرد و پریناز و مهدیس میان چمع می چرخیدند و مجلس را گرم می کردند . مدتی بعد ادریس د.باره به طرفم آمد و کنارم نشست .
همه دختر ها با چشم های خیره به او نگاه می کردند .
نادیا نگاه کن این آدم ها چقدر مسخره هستند .
- یعنی چی ؟
- خب ببین آن خانم که لباس کبود پوشیده مثل کبک راه می رود
- مودب باش آن خانم دختر خاله ی من است .
- آن یکی چی که مثل طاووس هزاران رنگ آرایش کردخ ؟
- ادریس ؟ آن هم عمه ام است .
- آن آقای کوتاه قدر و چاق چی ؟
- دایی ستارم است .
- آن خانمی که مثل آدم ندیده ها ن رو نگاه می کند ؟
- او خاله ام است .
- خواست دوباره دهان باز کند تا حرفی بزند که با ناراحتی صورتم را از او. برگرداندم و ادریس شروع به خندیدن کرد .
- ناگاه سوالی به ذهنم رسیده بود را پرسیدم : آن دختری هم که تو به او علاقه داری در این جمع است ؟
- ادریس اخم هایش را در هم کشید و سرش را تکان داد .
- دختر عمه ادریس که زنی سن دار بود با کودکی که در بغلش بود به طرفمان آمد و با خنده گفت : آقی سخت پسند تبریک می گویم .
- ممنون .
- دختر که از جواب سرد او دلسرد شد به میان جمع برگشت .
- نادیا چه شب مسخره ای است .
- برای من و تو اینطور است اما برای خیلی ها این شب به ماد ماندنی می شود .
- نادیا من دیگر دوست ندارم به عروسی کسی بروم چون حتما دامادی که آن بالا می نشیند حسی مثل من دارد . نگاه شان کن همه با این موسیقی می رقصند و برای ما بالا پایین می پرند و بعد غذایشان را می خورند و می روند و فقط این میان من هستم که ضرر می کنم .
- خب داماد های دیگر وقتی همسرشان ا کنارشان می بینند آنقدر خوشحال می شوند که دوست دارند دیگران را در شادی خودشان شریک بدانند و آن پولی را که خرج می کنند با کمال میل است ، اما من و تو فقط برای خلاصی از ....
- ادریس بلند شد و گفت : بریم .
- کجا ؟
- مگر نمی شنوی مادر صدایمان می کند .
- صدای موسیقی قطع شده بود . دلم به شور افتاد . چه اتفاقی افتاد که همه جا ساکت شده بود و کسی میان سالن نبود . ادریس چی شده ؟
- بیا نادیا
وقتی با ادریس وسط سالن رسیدیم همه چراغ ها خاموش شد و نوری طلایی رنگ روی صورت من و ادریس افتاد و با موزیک ملایمی شروع به نواختن کرد کمی به چشمان ادریس نگاه کردم و احساس کردم گونه هایم سرخ شده و با حالتی خاص نگاهم می کرد .
نادیا خانم به من افتخار می دهید ؟
چه کار کنم ؟
ادریس زیر چشمی نگاهم کرد و زمزمه وار در حالی که لب هایش تکان نمی خورد گفت : نادیا خنگ بازی درنیار مگر نمی بینی که همه منتظرند تا ....
- من این نوعش را بلند نیستم .
ادریس یکی از دستانش را روی شانه ام گذاشت و دست دیگرش را روس کمرم گرفت و گفت : تو هم همین جوری با من عقب و جلو بیا و به اطراف دقت نکن .
با خجالت از ادریس با او شروع به رقص کردم و گاهی که چشمم به چشم او می افتاد می دیدم که چشم به صورتم دوخته و لحظه ای از آن غافل نیست .
- ادریس می شود انقدر من رو نگاه نکنی ؟
کمی به جمعیت نگاه کرئ و گفت : اگر به این آدم ها که با دهان باز و چشم های بیرون زده نگاه کنم مضطرب می شوم .
- کافیه دیگه بیا بریم سرجایمان بشینیم .
- نه نادیا این کار زشته ، ما باید تا آخر این موسیقی برقصیم .
- مثل برگی در میان باد سبک با او که همه دنیایم بود به اینطرف و آن طرف می رفتم . در چشمان ادریس خیره ماندم تا شاید از نگاهم بفهمد که چقدر از این که با او می رقصم خوشحال هستم .
- نادیا ....
- چرا خرفت را تمام نمی کنی ؟
- من باید بعد از تما شدن رقص ....
- بگو چی شده ؟
- هیچی چیز مهمی نیست .
- صدای موسیقی قطع شد و چراغ ها روشن شد اما همه به ما نگاه می کردند . اینها چرا اینطوری شدند ؟
- - نادیا تو چشمت را ببندی و باز کنی آنها هم درست می شوند .
- من که نمی فهمم .
- چشمت را ببند تا بفهمی .
چشمم را بستم و بوسه ای گرم و عمیق روی گونه ام فشرده شد و جمعیت شروع به دست زدن کردند .
با حیرت چشمم را باز کردم . ادریس سرش را پایین انداخته بود و گوشه ی لبش لبخندی بود .
- من فکر کردم اگر چشمم را ببندم باز از آسمان غذا می آید .
- مگر گرسنه شدی ؟
- برای خلاصی از آن جمعیت گفتم : خیلی زیاد .
دستم را گرفت و با خود به سمت جایگاه کشید و گفت : بیا بریم چیزی بخوریم .
همه مهمان ها خوش بودند و شب به یادماندنی شده بود ، از آن شب هایی که هرچقدر هم آدم آن را در ذهنش مرور کند باز هم برایش شیرین است . ادریس به شوخی مهمان ها را مسخره می کرد و گاهی که یکی از اقوام نزدیکش به طرفمان می آمد انها را معرفی می کرد و از اخلاقشان برایم می گفت . اقوامی که اکثر انها را دیگر نمی دیدم یا به ندرت در مهمانی ها شرکت می کردند . شب با بدرقه بزرگ تر ها به سمت شمال حرکت کردیم و ماشین و ادریس بوق زنان چند خیابان را گذراند و بعد از خسته و ساکت از شهر خارج شد .
کجا می روی ؟
من می روم خانه دوستم ، اما می خواهم تو را به خانه دوستت برسانم . تو نمی توانی با این لباس درآن وقت شب آواره شوی و تنها به خانه دوستت بروی . فقط باید یک روز و یک ساعت تعیین کنیم تا من به دنبالت بیایم و با هم برگردیم .
ادریس دیروقت است و من می خواهم امشب در یک مسافر خانه بروم و فردا به دیدن دوستم بروم .
من هم همین قصد را داشتم و برای امشب یک ویلا گرفتم هر دو به آنجا می رویم تا صبح به خانه دوستانمان برویم .

amirrf
     
#14 | Posted: 14 Dec 2012 17:17
ادریس10
چاره ای جز موافقت نداشتم و ادریس در تاریکی شب کقابل ویلای نزدیک دریا نگه داشت و وارد ویلای نه چندان بزرگ اما راحت شدیم ادریس به اتاقی رفت و بعد بیرون آمد و گفت : تو در اتاق بخواب من اینجا می خوابم .

در اتاق یک تخت بود و ادریس چمدان ها را روی آن گذاشته بود . در آینه کوچکی که به دیوار بود به صورتم نگاه کردم آرایشم کمی خراب شده بود و زیرچشمانم از بی خوابی سیاه و کبود شده بود .

از اتاق بیرون رفتم تا ااز ادریس بپرسم چیزی احتیاج ندارد که دیدم خسته گوشه ای از اتاق خودش را جمع کرده و خوابیده بود . چنان خوابش عمیق بود که از خستگی در خواب ناله می کرد و گاهی آه میکشید .

سنجاق های موهایم را باز کردم و موهای حالت گرفته ام را در هوا تکانی دادم و خودم را روی تخت انداختم و هنوز پلک هایم به هم نرسیده بود که خوابم برد . صبح وقتی بیدار شدم ادریس هنوز خواب بود به اتاق برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و برای خلاصی از نداشتن جایی برای ماندن دنبال چاره ای گشتم . ساعتی بعد با صدای به هم خوردن در فهمیدم که ادریس بیدار شده و به حیاط رفته .

گوشی ام را از کیفم بیرون آوردم و آن را خاموش کردم تا موقعی که به دروغ با دوستم صحبت می کنم زنگ نزند و رسوا نشوم . گوشی را روی گوشم گذاشتم و در حالی که مثلا دارم با دوستم صحبت می کنم به حیاط رفتم .

- بله می خواستم به آنجا بیام .... نه خیر آقا من از دوستانشان هستم . ایسون کی بر می گردند ؟ چی دو ماه دیگر ؟ ممنون خداحافظ .

- سلام نادیا

- با صدای او به پشت سرم نگاه کردم سلام ادریس صبح به خیر .

- الان که ظهر است .

- خیلی خسته بودیم تا الان خوابیدیم .

- چی شده با کی صحبت می کردی ؟

- با همسر دوستم گفت که دوستم برای مدت دو ماه به یک مسافرت کاری رفته .

- حالا می خواهی چی کار کنی ؟

- هیچی می رم مسافر خانه .

- اگر می خواهی تو اینجا بمان من می رم خانه ی دوستم .

- تو کی می روی ؟

- بعد از این که چیزی خوردم . تو چرا از قبل با دوستت تماس نگرفته بودی که منتظرت بماند ؟

- من از کجا می دونستم قرار است با تو به اینجا بیایم . تو خودت برنامه ریزی کردی .

- ادریس سرش را تکان داد و در حالی که صورتش را با لبه آستین لباسش خشک ممی کرد گفت : حالا که اینجا هستی بهتر شد من هر وقت خواستم به خانه برگردم اینجا به دنبالت می آیم .

- به اتاق رفت و گفت : من می روم تا چیزی برای خوردن بخرم .

سوار بر ماشین رفت و انگار دل من را هم با خود برد و هنوز ماشین از پیچ جاده نگذشته بود که دلم برای او تنگ شد . تا آمدن او کمی لباس ها و وسایل مان را جا به جا کردم .

ادریس با نان و مواد غذایی آمد و با عجله چند لقمه خورد و چمدانش را برداشت و گفت : دوست داری چند مدت این جا بمانی ؟

برای من فرقی نمی کند هر وقت دوست داشتی بیا برگردیم .

اگر می خواهی نروم و همین جا بمانم .

نه تو برو راحت باش و هر وقت دوست داشتی برگرد راستی ادریس در این مدت به دیدن مهشید نمی روی ناراحت نمی شود ؟

نه به او گفتهام به مسافرت می روم / نادیا اگر می خواهی نروم تعارف نکن .

- نه تعارف نمی کنم .

ادریس کمی لب هایم را به هم فشار داد و شانه اش را بالا انداخت و گفت : خداحافظ

کنار در رسیده بود که صدایش کردم .

- ادریس .

- بله ؟

چنان مشتاق نگاهم کرد مه بند دلم پاره شد .

- لطفا در را پشت سرت ببند .

- قرمز شد و گفت : باشد تلافی کردی قبول می کنم .

- من چیزی را تلافی نکردم مراقب خودت باشد .

ادریسس با شانه های آویزان و لبخندی زورکی از خانه بیرون رفت با دست به پیشانی ام کوبیدم و گفتم . دیوانه او را از خانه ای که برای خودش گرفته بود بیرون کردی . دختر لجباز تو که او را دوست داری چرا با ماندن او مخالفت کردی .

از دست خودم حسابی حرص خوردم .

به حیاط رفتم و نگاهی گذرا به اطراف انداختم . زمین حیاط پر از خاک وشن بود و برگ درخت ها با وزش باد به همه جا پخش می شد و منظره بدی به وجد آورده بود . جارو را برداشتم و شروع به تمیز کردن حیاط کردم و خسته به اتاق ها برگشتم معلوم بود مدت زیادی میشد که کسی به اینجا نیامده لایه ای از خاک آن خانه را گرفته بود . تمیز کردن خانه تا نزدیک غروب طول کشید برای خودم کمی غذا درست کردم و کنار دیوار نشستم و به اطراف نگاه کردم . ادریس کتش را جا گذاشته بود از صحب متوجه آن نشده بودم و منتظر ادریس برای بدن کتش چشم به در دوختم اما او نیامد و شب با ترس زیادی تمام چراغ ها را روشن گذاشتم و خوابیدم . صبح که از خواب بیدار شدم کاری برای انجام نداشتم و تصمیم گرفتم برای گردش به کنار دریا بروم اما نگران بودم بودم که ادریس به دنبال کتش بیاید و من خانه نباشم ولی او سه روز بعد هم همچنان چشم انتظارم گذاشت و نیامد و روز چهارم برای رفتن کنار دریا بیرون رفتم از دیدن آن همه خانه زیبا و سبز به وجد آمده بودم انکار خانه ای که من در آن بودم فقط آن طور ویران و خراب شده بود و گمان کردم که صاحب آن خانه مرده باشد . گل های سرخ و زرد و صورتی کنار پرچین خانه ای روییده بود توجهم را جلب کرد و به سمت آن گل های چشم نواز رفتم که چشمم به ماشین قرمزم افتاد اشتباه نمی کردم آن ماشین ما بود که هنوز گل های شب عروسی روی آن خودنمایی می کرد ادریس با حوله ای روی دوشش از ساختمان بیرون آمد و به سمت شیر آب رفت . سریع سرم را پایین آوردم تا من را نبیند . ، ان قدر او را نگاه کردم تا همه دلتنگی هایم تمام شد . ادریس به داخل ساختمان رفت . کمی جایم را عوض کردم دوباره بیرون آمد و به سمت خانه ای که من در آن بودم رفت و کلون آن را کوبید .

با عجله مسیر دیگری به سمت دریا رفتم دویدم و کنار آن نشستم . قلبم تند تند می زد و سنگینی نگاهی را احساس می کردم و بی توجه به آن بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم . انتظار می کشیدم که ادریس صدایم کند . صدایی پشت سرم سینه اش را صاف کرد با خوشحالی به طرفش برگشتم و با دیدن چهره لاغر مردی سریع چند قدم به عقب برشگتم .

- چرا ترسیدی خانم خوشگله ؟

- من از شما نترسیدم چه می خواهید ؟

- افتخار آشنایی

- بروید سراغ کارتان آقا خجالت بکشید .

- خانم به این زیبایی چرا این قدر بداخلاقی می کند ؟

- آقای محترم من همراه همسرم به اینجا اومدم و اگر نروید او را صدا می کنم .

مرد به اطرف نگاهی انداخت و دستش را سایبان چشمش کرد و گفت : خوب او را صدا کنید و

از ترس نفس های کوتاه می کشیدم و سعی می کردم آن مرد از ترسم سوء استفاده نکند . چند قدم عقب برداشتم و با صدای بلند ادریس را صدا کردم . مرد دستش را روی سینه اش جمع کرد و سرش را به طرفی کج کرد و گفت : این بازی ها قدیمی شده .

چشمم از ترس سیاهی می رفت و نفسم یه سختی بالا می امد و دست هایم حس نداشت . بار دیگر با تمام قوایم ادریس را صدا کردم . مرد با گستاخی قدمی به طرفم برداشت و من چند قدم روی شن های نرم عقب رفتم .

- می خواهم بیتشر با هم آشنا بشیم .

- من نمی خواهم حالا گورت را گم کن .

چرا ادریس نمی آید تا من را از دست این جانور نجات دهد

حتما او به خانه اش برگشته بود تمام اراده ام را جمع کردم و شروع به دویدن کردم . که میان راه به ادریس برخوردم و مثل بچه ای که بزرگ ترش را دیده باشد خودم را در آغوشش انداختم و شروع به نفس نفس زدن کردم . ادریس به مردی که پشت سرم می دوید نگاه کرد و من را به طرفی انداخت و به دنبال او شروع به دویدن کرد روی زمین نشسته بودم و سعی می کردم که کمی به خودم تسلط پیدا کنم که ادریس آمد ، در حالی که آن مرد به شدت کتک خورده بود دنبال خودش مثل شکاری روی زمین می کشید .

- نادیا این مرد با تو چی کار داشت .

- مزاحمم شده بود .

- ادریس به آن مرد لگدی زد و گفت : این خانم چه می گوید

- مرد من من کنان گفت : باور کنید من این خانم را با کسی اشتباه گرفتم .

- بلند شدم و به سمت آن مرد رفتم و سیلی محکمی به صورتش زدم و گفتم : این یادت باشه تا هیچ وقت مزاحم هیچ مسافری که به اینجا می آید نشوی .

- خانم من خودم هم مسافر هستم .

- ادریس دوباره لگد محکمی زد و گفت : تا سه می شمارم دیگه اینجا نبینمت .

و مرد پا به فرار گذاشت .

- کجا می خواستی بروی نادیا ؟

- کنار دریا اما تا به آنجا رسیدن این مرد مزاحمم شد .

- او هر روز برایت مشکل درست می کرده ؟

- نه من تازه امروز بیرون آمده ام چون تو کتن را در خانه جا گذاشته بودی و فکر کردم حتما چیز مهمی در آن داری و برای بردن آن می آیی .

- یعنی تو این چهار روز در خانه مانده بودی ؟

- بله تو اینجا چه کار می کنی ؟

- آمده بودم تا به تو سری بزنم دیدم نیستی ؟

- خانه دوستت به تو خوش می گذرد ؟

- نه من خانه دوستم نیستم همسر او تازه بچه دار شده و نمی توانست از عهده مهمانی مثل من بربیاد و الان در خانه ای پایین تر از خانه ای که تو در ان هستی زندگی می کنم .

- ادریس دست در جیب بلوزش کرد و شکلاتی بیرون اورد و گفت : بیا بخور ان قدر رنگت پریده که می ترسم پس بیفتی .

- راستش خیلی ترسیده بودم تا به امروز هرکجا می خواستم بروم نعیم و نریمان همراهم بودند یا پدرم برایم ماشین کرایه می کرد و تا به حال با این جور افراد برخورد نکرده بودم .

- بیاد یادم باشد از این به بعد دوستم را جایی تنها نگذارم نادیا تو خیلی لوس بار اومدی .

- و تو هم خیلی بی ادب .

- چرا ناراحت می شوی ؟

- نه ناراحت نشدم اما انگار تو شدی .

- بیا تا با هم کنار دریا بریم .

- تو برو من دیگر از دریا خوشم نمی آید .

- خوب من هم برای دیدن تو آمده و اصراری برای ....

- باشد برویم .

- با ادریس کناری دریا قدم می زدیم و ساکت به شن های نرم نگاه می کردیم .

- نادیا چرا ترک تحصیل کردی ؟

- چون موقعیتم برای درس خوندن خوب نبود .

- دوباره هر دو سکوت کردیم . موهای بلند و مشکی ام در هوا می رقصید . ادریس کمی به بدنش قوس داد و کنار دریا نشست .

- نادیا بشین من دیگر حوصله راه رفتن ندارم .

- باشد چند دقیقه صبر می کن می آیم .

به سمت دریا دویدم و کمی در آن بازی کردم و بعد در حالی که شلوارم خیس شده بود کنارش نشستم .

باد موهایم را در صورت ادریس پراکنده کرد با مهربانی موهایم را از صورتش کنار زد و لبخند زد . ازش بیشتر فاصله گرفتم نگاه معنی داری کرد و گفت : دوست داری من هم بیایم و با تو در ان خانه زندگی کنم .

برای من فرقی نمی کند من به تنهایی عادت کردم .

خندید و گفت : من هم دوست ندارم که به آن خانه بیایم فقط به خاطر این که دست من امانت هستی گفتم بیایم و مراقبت باشم . من خودم در آن ویلا کلی خوش می گذرانم . راستی تو در زندگیت به کسی علاقه داشتی ؟

بله خانواده ام .

- من شب عروسی از کسی شنیدم که تو به خاطر یک پسر دست از زندگی شستی و خودت را در خانه زندانی کردی .

- مزخرف است . ادریس تو باور کردی ؟

- خب خودت برایم تعریف کن .

- من تازه دانشگاه قبول شده بودم که سلمان پسر دایی ستارم انتقالی گرفت و له آن دانشگاه آمد و هر پسری که از من سوال درسی می پرسید یا از کنارم رد می شد روز بعد با صورت زخمی و کتک خورده به دانشگاه می آمد و در جواب اعتراضم گفت که عاشقم شده اما من او را دوست نداشتم . همه هم کلاسی هایم از موضوع با خبر بودند و با من مثل ادم های طاعون گرفته رفتار می کردند و من دیگر نتوانستم آن وضعیت را طاقت بیارم و با کلی سرخوردگی درس را رها کردم و خانه نشین شدم و با خواستگاری دایی ستار برای سلمان و جواب منفی من سلمان دیوانه شد و هر کجا که میرفتم آبرویم را می برد و در برابر خانواده ام به من تهمت های ناروا می زد و تحقیرم می کرد و بعد از این که از نعیم کتک مفصلی خورد از کشور خارج شد و دیگر کسی او را ندید . ادریس من غصه های زیادی خوردم .

- می فهمم نادیا بعد تو هم مثل همه خانم ها معده ات از حرص خوردن مشکل پیدا کرد .

- شما مرد ها می دانید که ما خانم ها جقدر از دست شما عذاب می کشیم و به چه دردی دچار می شویم .

- ادریس خندید هوا گرفته و ابری بود گ. گفتم : به نظرم می خواهد باران ببارد .

- این که چیزی نیست اینجا مدام باران می بارد .

- دستش را ستون بدنش کرد و نفس عمیقی کشید . باد از پشت سر می وزید و موهای ادریس را بهم ریخته کرده بود . ادریس دستش را روس یرش گذاشت و گفت : الان این باد کلاه گیسم را با خود می برد و و تو می بینی که کچل شده ام . با دهان باز و چشم های گرد شده به او نگاه کردم .

- نادیا اگر تا دو روز دیگر هم دهانت باز بماند از آسمان چیزی نمی رسد .

- من همیشه با خودم فکر می کردم که تو این همه موهای انبوذ و زیبایت را چهطور مرتب می کنی باید فکرش را می کردم که مصنوعی باشد .

- برویم نادیا من کار دارم می خواهم با چند جا تماس بگیرم .

amirrf
     
#15 | Posted: 16 Dec 2012 10:59
رمان ادریس (فصل یازدهم)
ادریس در حالی که بلند شد ادامه داد : من آدم خوش سفری هستم و همه دوست دارند با من به مسافرت بروند اما تو یک جوری با آدم رفتار می کنی که انگار به زور به اینجا آمده ای ؟


- من هم اینجا رو دوست اما هر وقت که با خانواده ام به شما می امدم آب و هوایش مریضم می کرد .

- تو خیلی لوس بار اومدی نادیا کمی در مقابل احساساتت قوی باش

- من قوی نیستم ورگنه الان ....

از حرفی که می خواستم بزنم پشیمان شدم .

- وگرنه چی ؟

- هیچی بریم .

ادریس تا رسیدن به خانه همراهی ام کرد و بعد رفت .

ای کاش می توانستم حرفم را به ادریس بزنم من آدم قوی بودم که توانسته بودم شراره عشق او را دروجودم کنترل کنم و زانو نزنم و با گریه نخواهم که من را دوست داشته باشد .

صبح روز بعد به بهانه دیدن ادریس از خانه رفتم بیرون اما ماشین آنجا نبود ادریس بیرون رفته بود و من درآن محل تنها مانده بودمبا خودم فکر کردم به ادریس بفهمانم که من هم در مسافرت آدم تلخی نیستم و برای او کمی غذا درست کنم و با او تماس بگیرم و ازش دعوت کنم تا برای ناهار به اینجا بیاید .

با عجله به خانه برگشتم و همه جا را مرتب کردم . حیاط را تمیز کردم و آب پاشیدم و در گلدان گل های زیبا گذاشتم . آن قدر سرم گرم انجام کارهایم شد که متوجه گذشت زمان نشدم . و نزدیک ظهر بود که با ادریس تماس گرفتم .

سلام ادریس

سلام نادیا چه کار داری ؟ -

- می خواستم از تو بخواهم به اینجا بیایی و ناهار را با هم بخوریم .

- متاسفم نمی توانم بیایم .

- خوابیده بودی ؟

- نه کار دارم خداحافظ .

به خودم لعنت فرستادم که چرا از او دعوت کردم ادریس منو دوست نداشت و من خودم را در مقابل او خرد کرده بودم . با صدای زنگ به گوشی در دستم نگاه کردم .

-بله ؟

نادیا منم .

- می خواستم بگویم بعد از ظهر به دیدنت می آیم .

- متاسفم ادریس می خواستم برم بیرون و کمی گردش کنم .

- اشکالی نداره نادیا اما مراقب خودت باش .

- تو هم همین طور مراقب خودت باش .

حون خونم را می خورد احساس می کردم دیگر طاقت دوری خانواده ام را ندارم . و می خواهم به خانه خودمان و به اتاقم بروم و از خواب بیدار شوم و خودم را همان نادیا بی خیال ببینم که هنوز عاشق نشده بود .

موقع غذا خوردن به زور آن را قورت می دادم . انگار زهر می خوردم و مابقی غذا را که آن همه برایش زخمت کشیده بودم را دور ریختم . حتما ادریس هم دلتنگ شده بود و می خواست به خانه اش برگردد تا به دیدن آن دختر برود و از غم ندیدن او آنطور ناراحت بود و صدایش گرفته بود .

بعد از ظهر روی تخت دراز کشیده بودم و به زور چشمانم را بستم و برای این که گذر زمان رو احساس نکنم در رویایم آنچه را که در وقاعیت می خواستم و به آن نرسیدم را تجسم می کردم ماه عسلم تبدیل به زج عسل شده بود زج از عشق و نفرت ، از آن همه خودخواهی ادریس که با یک توافق اخمقانه من را تا مرز دیوانگی کشیده بود .

شب با همه سیاهی اش به روی خانه چادر زد . باران سیل آسا می بارید و صدا های ترسناکی روی سقف شیروانی تولید می کرد دستم را روی گوشم گذاشتم و گوشه ای نشستم که همه جا خاموش شد . از ترس نمی توانستم چشمانم را باز کنم . همه جا تاریک بود صداهای عجیب و ضعیفی را با این که انشگتم را در گوشم فرو کرده بودم می شنیدم . در دلم دعا می کردم و بغض راه گلویم را بسته بود . در همان لحظه یاد مردی افتادم که کنار دریا مزاحمم شده بود و ترسم از این که او از این تاریکی استفاده کند و به داخل بیاید بیشتر شد . صدای افتادن چیزی در ححیاط بلند شد ، انگار تشتی در خانه همسایه با وزش باد افتاده بود برایدلداری دادن خودم دستم را از روی گوشم برداشته و دسته تنیسی را که برای بازی با خودم آوردم بودم را برداشتم در کنار در نشستم . اشتباه نمی کردم صدای قدم هایی که در هم خوانی باران به سختی شنیده می شد به در نزدیک می شد بلند شدم و دستم را روی قلبم گذاشتم تا از سینه ام بیرون نیاید . با تمام اراده ای که داشتم دسته را بالا آوردم و با باز شدن در محکم بر سرش کوبیدم . دستی قوی تنیس را به زور از دستم بیرون کشید و داد زد : دیوانه من هستم آخ سرم .

- من نمی دانستم تو به اینجا می آیی چی شد ؟

- فکر کنم سرم از تن جدا شده ؟

- سایه ی تاریک ادریس به راه افتاد و به سمت طاقچه رفت و چراغ نفتی که روی آن بود را روشن کرد و کنار نشست .

- تو اینجا چه کار می کنی .

- آمدم تا ....

- ادریس به دنبال بهانه ای گشت و با دیدن کتش گفت : آمدم تا کتم را ببرم می خواهم بروم بیرون کمی کار دارم .

- خب با من تماس می گرفتی .

- فکر کردم هنوز از گردش برنگشته ای هرچه زنگ در را زدم از تو خبری نبود .

- وقتی برق نیست تو می خواستی صدای زنگ را شنیده شود .

- خب من هم از بالای در آمدم .

- سرت چی شد .

- زدی ناکارم کردی بیا ببین زخم شده .

- به طرف ادریس رفتم سرش را پایین آورد و با انگشت به میان موهایش اشاره کرد و گفت : اینجا کوبیدی .

- با احتیاط موهایش را نگاه کردم . می خواستم به او بگویم کلاه گیسش را بردارد که فریادی کشید و سرش را تکان داد . از ترس جیغی کشیدم و دست هایم را جمع کردم .

- ادریس خندید و چیز هایی گفت که متوجه نشدم .

- تو به اندازه ی کافی من عصبانی کردی بسه دیگه به چه می خندی ؟ کلاه گیست را بردار تا من بتوانم ببینم باوجود آن موهای مصنوعی که چیزی معلوم نیست .

ادریس ساکت شد و با چشمان متعجب من را نگاه کرد . و دوباره شروع به خندیدن کرد .

بیا نادیا بیا نگاه کن .

دستش را به میان موهایش برد و من با کنجکاوی به آن دقت کردم .

- نادیا من خجالت می کشم نمی خواهد این کار را کنی خودم بعدا می روم و نگاه می کنم .

- حوصله اصرار و التماس به تو را ندارم اگر می خواهی سرت را ببینم زودباش .

- نه نادیا نمی توانم این کار را بکنم .

- ادریس بی خودی برای ناز نکن وقتی فهمدیم که تو مو نداری به تو نخندیدم که حالا با دیدن سرت بخندم .

- اگر خندیدی چه کار کنم ؟

- نمی خندم پاهایم خسته شدند زودباش .

- دستش را روی سرش گذاشت و گفت : پشیمان شدم .

با حرص به طرفش رفتم و چنگی در موهایش زدم و با تمام قوایم آن را کشیدم .

ادریس همراه با دستم که آن را بالا کشیدم بلند شد و فریادی زد و دست را روی موهایش کشید و درحالی که ناله می کرد دور اتاق راه می رفت .

- نادیا ازت توقع نداشتم .

- خودت گفتی که موهایت ....

- و تو هم باور کردی ؟ .... من فکر کردم تظاهر می کنی .

- اما تو خیلی جدی حرف می زدی .

- نادیا تو خیلی زودباور هستی .

-نه دیگر نیستم و به هیچ حرف تو اعتماد نمی کنم .

- ادریس کمی آرام گرفته بود و گفت : اما حالا باور کن که خودت کچلم کردی .

با بی قیدی شانه ای بالا انداختم .

- نادیا غذا چی داری ؟

- هیچی ندارم .

- اما تو ظهر از من دعوت کردی که به اینجا بیایم .

- من تمام غذاهایی را که درست کردم ریختم دور چون جایی برای نگه داشتن نداشتم . بعد هم می خواستم چیزی درست کنم که برق رفت . درضمن من ظهر از تو دعوت کردم که به اینجا بیایی اما الان هوا تاریک است . به این تاریکی می گویند شب .

- خب مگر عیبی دارد که من الان به دیدن دوستم بیایم .

- بله دارد . تو آمده بودی تا کتت را برداری و برای آنجام کاری بروی .

ادریس از پنجره ی کوچک بیرون را نگاه کرد و گفت : باران شدت گرفته به دیدن دوستم نمی روم اما چون تو از من بیزاری و می خواهی شرمن را از سرت کم کنی به خانه خودم می روم

amirrf
     
#16 | Posted: 16 Dec 2012 11:00
هر طور راحتی . اما اگر نمی خواهی برای انجام کاری بروی می توانی اینجا بمانی تا باران قطع شود من برایتو هم غذا درست می کنم .

این یک دعوت است ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه من برای دعوت رسمی از تو آمادگی ندارم فقط می توانم غذا های ساده ای درست کنم .

- نادیا من و تو قراره از اینجا که برگشتیم در یک خانه زندکی کنیم .

- اما قرار نیست که من آشپز تو باشم .

- ادریس کناری نشست و دستش را روی زانویش گذاشت و گفت : می دانم ما همه چیزمان از هم جداست .

در آشپزخانه غذا درست می کردم که برق آمد و وقتی به ادریس نگاه کردم او خوابیده بود . حتما از سکوتم خسته شده بود .

سفره را چیدم و ادریس را صدا کردم اما او همچنان خواب بود انگار سال هاست که نخوابیده . غذایم را خوردم روی ادریس پتویی کشیدم و برای خواب به اتاقم رفتم . نیمه شب که ادریس شروع به فریاد زدن کرد با عجله به سمت او دویدم صورتش پر عرق بود و دست هایش را در هوا تکان می داد .

- ادریس بلند شو ادریس بلند شو

ادریس با نگرانی بیدار شد و به اطراف نگاه کرد . لیوانی آب برایش آوردم و آن را یکجا سر کشید و

نادیا ممنونم .

- خواب بد دیدی ؟

- بله .

- چه خواببی

- سقوط .

- از کوه ؟

سرش را تکان داد و چشمش را بست . به اتاقم برگشتم و تا صبح بیدار ماندم .

برای ادریس صبحانه آماده کرده و او را بیدار کردم . بی میل بود و با صبحانه اش بازی می کرد .

- تو که دیسب هم چیزی نخوردی ، چرا با صبحانه ات بازی می کنی ؟

- می خواهی برگردیم ؟

- برای من فرقی نمی کنه اما چرا ناراحتی ؟

- ناراحت نیستم فقط شب خوب نخوابیدم .

بعد خمیازه ای کشید و گفت : الان یک هفته و نیم است که ما اینجا هستیم . اما تو هیچ گردشی رفته ای بیا امروز کنار دریا برویم و بعد فردا سری به جنگل بزنیم .

- تو که از بودن با من حوصله ات سر می ره می ترسم پابند من شوی و نتوانی آن طور که می خواهی تفریح کنی .

- تو نگران من نباش . من در بدترین شرایط هم تفریح می کنم . اگر خودت نمی خواهی با من بیایی بحثی جداست .

- بریم برایم جالب است که با تو بیایم . از در خانه ماندن بهتر است .

- باشد امروز مهمان من هستی .

- من در این مدت هم مهمان تو بودم .

- چی ؟

- تمام این مواد غذایی را تو خریدی و پول این خانه را هم از قبل پرداخته بودی و من هنوز پولم را خرج نکردم .

- اشکالی ندارد نادیا فردا مهمان تو می شوم و تو هم برایم سنگ تمام بگذار الان هم بلند شو اماده شو تا برویم .

در اتاق شور و شوق زیادی آماده شدم و از این که می خواستم با ادریس بروم در پوست خودم نمی گنجیدم . می دانستم در کنار او خیلی خوش می گذرد و گردشی به یادماندنی می شود .

- نادیا چچه کار می کنی بیا دیر می شود .

با ادریس به کنار دریا رفتیم و او به میان آب رفت و از آن دور صدایم می کرد که جلوتر بروم .

- نه من خوشم نمی آید .

ادریس که تا گردن در آب فرو رفته بود شنا کنان به طرم آمد .

- نادیا بیا بریم خطری ندارد .

- من همین جا می مانم برای تو هم نگران هستم .

- باور کن با اینجا ایستادن اصلا به آدم خوش نمی گذرد . تو فقط ساق پاتیت را خیس کردی .

- نه ادریس من شنیده ام دریا سحر آمیز است و آدم غافل آن در رد آن پیش می رود که راه برگشتی ندارد .

دستم را کشید و گفت : نترس زیاد پیش نمی رویم . من می خواهم تو بیشتر تفریح کنی .

با دلهره به طرف دریا رفتیم و در آب شناور شدیم .

ادریس دائما زیر آبی می رفت و مدتی طولانی زیر آب می ماند . یک بار که ادریس به زیر آب رفت دستم را روی سرش گذاشتم که نتواند بالا بیاید و تقلایی کرد و از آب بیرون آمد و داد زد : تو من را کشتی و من الان یک مرده هستم و برای دیار باقی دنبال یک همسفر می گردم پس همسفر گرامی اماده باش . ادریس در حالی که در آب شناور بودم به طرفم آمد و دستش را روی سرم گذاشت و به زیر آب فشارم داد . او آن قدر قوی بود که هیچ راهی برای بیرون آمدن نداشتم . چند ثانیه بعد دستش را از روی سرم برداشت و بیرونم کشید .

مرده ای یا نه .

کمی نفس تازه کردم و گفتم : اگر هم بمیرم با تو همسفر نمی شوم . چون تو منو به جهنم می رفستی .

- نه هنوز هم زنده ای .

- به طرفم آمد ودستش را باز کرد.

- ادریس نه من خیلی آب خوردم این انصاف نیست من زورم ه تو نرسید و تو زود بیرون آمدی .

- من که گفتم تو من را کشتی.

- با خنده گفتم من دست تو امنت هستم .

ادریس به طرفم آب پاشید و مشغول شنا شد .

ادریس برویم .

- کجا ؟

- ویلای من .

- نه به ویلای من برویم .

- ویلای من نزدیک تر است .

- تو مهمان من هستی .

- چه ربطی دارد ؟

- خب وقتی مهمان من هستی باید به خانه من بیایی .

- اما من باید بروم لباس هایم را عوض کنم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- صبر می کنم .

با ادریس به طرف خانه به راه افتادم. /کمار در خداحافظی کرد و قرار شد تا یک ساعت دیگر به دیدن او بروم .

وقتی لباس هایم را عوض کردم از باغچه حیاط کلی برایش چیدم و با اشتیاق به خانه ادریس رفتم و با تعارف هایصمیمی اش وارد شدم .

- این جا میدان جنگ است ؟

از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : پس تو حامی صلح باش .

ادریس از آن همه بهم ریختگی سردرگم شده بود و انگار دنبال چیزی می گشته که برای پیدا کردن آن همه چمدانش را وسط اتاق ریخته بود . ادریس به اتاق خوابش رفت و شروع به جمع کردن لباس هایش کردم .

- به همین زودی جمعشان کردی ؟

- بله

- اگر تنبلی نمی کردی و هرچی که بر می داشتی را سر جایش می گذاشتی اینطوری نمی شد . و اینویلای رویایی رو به این شکل در نمی آوردی .

- خب نادیا ناهار چی می خوری ؟

- هر چی باشد می خورم .

- چه مهمان کم خرجی من اگر مهمان تو بشوم این کار رو نمی کنم و هرچه غذا دلم بخواهید سفارش می دهم .

- من اگر مهمانت کنم چزی سفارش نمی دهم .

- پس چی کار می کنی ؟ خدوم غذا درست می کنم .

- پس من هم خودم غذا درست می کنم .

ادریس پیشبند آشپزی را بست و گفت : نادیا خودت را آماده کن می خواهم برایت غذا درست کنم که انگشت هایت را هم با آن بخوری . ( ببخشیدا ولی مگر تو ویلا ها پیشبند می ذارن ؟ !!!!)

amirrf
     
#17 | Posted: 16 Dec 2012 11:00
ادریس آواز می خواند و با مهارت غذا ها را در ظرف جا به جا می کرد . مهمانی ساده ی ما با شوخی های او گرم وگرم تر شد و نزدیک شب ، ادریس تا خانه همراهیم کرد و قرار شد روز بعد از گردش در جنگل از همان جا به خانه برگردیم . برای این که اریس را مهمان کنم برنامه ریزی می کردم و می خواستم همانطور که او به من محبت می کرد به او محبت کنم و برایش غذایی درست کنم که دوست دارد . ویلا را برای تحویل دادن تمیز کردم و تا دیروقت برای ادریس غذا درست کردم و با خستگی فراوان به خواب رفتم .

صبح وقتی بیدار شدم ادریس با ماشین کنار در ایستاده بود چمدان ها را برداشتم و برای آخرین بار به آن خانه نگاه کردم و در پشت سرم بستم .

ادریس چمه دانم را در ماشین گذاشت و نگاهی به غذا ها کرد و

گفت : تو کی این همه غذا درست کردی .

- شب قبل

- من آقنرد خسته بودم که زود خوابم برد تو چه قدر طاقت داری .

- هنوز همه توانم را نشان نداده ام . اما یک روز نشانت می دهم .

- به من رحم کن .

- چرا ؟

- چون آن دفغه توانت را با کوبیدن بر سر من نشان دادی .

- خب تو نباید من را گیج می کردی .

- تو گیج هستی

- چی ادریس نشنیدم .

- چیزی نگفتم .

ماشین کنار درختان سر به فلک کشیده توقف کرد و ادریس زیرانداز را زیر یکی از آنها پهن کرد و برای جمع کردن چوب های هشک به میان درخت ها رفت . هوا تمیز و خنک بود انگار زندگی فقط میان آن درخت ها بود . کوبتر های زیادی روی انها از این شاخه به آن شاخه می پریدند . ادریس کمی دیر کرده بود و سکوت جنگل کم کم آزار دهنده می شد به اطرافم نگاهی کردم اثری ازش نبود . برای پیدا کردنش به میان درخت ها رفتم و چند شاخه خشکیده برای روشن کردن آتش جمع کردم و برگشتم ادریس آمده و چوب هایی را که جمع کرده بود کناری ریختهو باز رفته بود .

ساعتی گذشت اما از ادریس خبری نشد برای پیدا کردنش راهی جنگل شدم و با صدای بلند او را صدا کردم و از بی نتیجگی کارم خسته شدم و برگشتم .

ادریس هنوز برنگشته بود و دلشوره ی عجیبی گرفته بودم .

سردرگم کناری نشستم و به اطراف چشم دوختم که ساعتی بعد ادریس عصبانی آمد

- نادیا تو کجا بودی ؟

- تو کجا بودی ؟

- جواب منو بده می گم کجا بودی ؟

- به دنبال تو آمدم .

- کی ازت خواسته بود دنبال من بیایی ؟

- نگرانت شدم خیلی وقت بود تنها مانده بودم و برای همین .....

- تو بی خود کردی که ...

- درست حرف بزن ادریس تو خودت کجا رفته بودی ؟

- من که بعد از جمع کردن هیزیم به اینجا امدم اما تو نبودی .

- تو خیلی دیر کردی .

- راهو گم کرده بودم .

- ادریس داد نزن صدایت را می شنوم .

- داد نزنم . من خیلی وقت است که داد می زدم و تو را صدا می کردم . چرا وقتی دو.باره آمدم نبودی ؟

- من هم آمدم و تو را اینجا ندیدم و فکر کردم بازم رفته که من اینجا هستم و به تنهایی تفریح می کنی . می خواستم تو را پیدا کنم که یادت بندازم .

ادریس با صدای خیلی بلندی فریاد زد نادیا ساکت شو و یعد رفت کناری نشست .

ای کاش ادریس می گذاشت حرفم را تمام کنم . می خواستم به او بگویم که قلبی عاشق نگرانت بوده حسابی عصباننی شده بودم و به ادریس که پشت به من نشسته بود نگاه می کردم .

باید برای ان همه مهمان نوازی روز قبل او کاری می کردم اما مگر این غرور بعنتی می گذاشت هوا ابری بود وهر لحظه امکان بارش باران بود . بارانی که همیشه از خدا می خواستم در کنار ادریس طعم خوش باران عاشقی را حس کنم .

لیوان آب را برداشتم و به سمت ادریس گرفتم . انگار در دلم چنگ می زدند و زخم دلم تازه می شد . نزدیک ادریس بودم که برگشت و نگاهم کرد . از فرط هیجان لیوان آبی را که برای او آورده بودم یکجا سر کشیدم .

ادریس کمی چشمش را تنگ کرد و سرش را تکان داد .

سرجایم برگشتم و به درختی تکیه کردم . دوباره لیوان آب را برداشتم به سمت ادریس رفتم و بالای سرشایستادم . اما

amirrf
     
#18 | Posted: 16 Dec 2012 11:04
رمان ادریس (فصل دوازدهم)
آب دهانم را به سختی قورت دادم و ادریس روی زانوهایش نشست و با حالت خاصی نکاهم کرد : نادیا مشکلی داری ؟


- بله زودتر برویم .

- بگو تا من کمکت کنم .

تا رسیدن به ماشین دویدم و کمی بعد ادریس با تعجب آمد و سوار ماشین شد و به راه افتاد .

نادیا فکر کنم به خاطر بی خوابی دیشب این طوری شدی

- به خاطر ان موش بود .

- ادریس با تعجب نگاهم کرد و گفت : موش ؟ من فکر می کردم برایت مشکلی پیش آمده است اگر می دانستم آنجا موش است فراریش می دادم . چرا نگفتی ؟

- جون مطمئن بودم تو از آن برای ترساندن من استفاده می کنی .

- آخر نادیا آن موش با دیدن من فرار می کرد او که مثل آن آفتاب پرست آهسته حرکت نمی کند .

- درس علوم تموم شد

- تو من را متعجب می کنی .

باران شدت گرفته بود و ادریس با دقت رانندگی می کرد و کمی بعد ماشین را کناری نگه داشت و گفت : الان رانندکی اشتباه محض است . ما ناچاریم که اینجا بمانیم .

باران روی شیشه می کوبید و نگاه کردن به بیرون غیر ممکن بود . حرفی برای گفتن با ادریس نداشتم و او با ضبط ماشین بازی می کرد . از آن همه سکوت خسته شدم .

سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم . ادریس برای آرامش من چه تلاشی کرده بود . اگر آن کسی که به ادریس همه ی رازهای ندانسته ی من را گگفته بود دختر نبود ، پس چه کسی بوده . ؟ او از کجا این همه اطلاعات داشته و می خواسته زندگی نداشته ی من را بادریس بر هم بزند و چه دشمنی با ما داشته ؟ادریس همه ی زندگیم بود و هنوز ان را به دست نیاورده سعی در گرفتن او از من می کند .

آ نقدر به آن سوال های بی جوابم فکر کردم که خوابم برد .

- نادیا بلند شو من حوصله ام سر می رود .

- یعنی الان سه ساعت است که چشمت را بسته ای و بیداری ؟

- چی کار داری ؟

- هیچی می خواستم بروم رستوران تو نمی آیی ؟

- وسط این خیابان رستوران کجا بود .

- چشمت را باز کن بعد حرف بزن .

با کلافگی چشمانم را باز کردم : ادریس ما کجاییم ؟

- تقریبا رسیدیم اومدم غذا بخرم که شب گرسنه نمانیم . تو که بیدار بودی ؟

- خب ...

ادریس از ماشین پیاده شد و به سمت دیگر خیابان رفت . هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که به خانه رسیدیم .

- تادیا تو برو من چمدان ها را می آورم .

- من می توانم چمدان خودم را بردارم .

- ادریس کتار رفت و گفت : خب بیا بردار .

ادریس با این که ما بیشتر اوقات را از هم دور بودیم و گاهی با هم بحث کردیم اما باز هم مسافرت خوب و به یادماندنی بود .

- برای من هم همین طور نادیا اما تو آدم بداخلاقی هستی .

- از آن خنده ای که می کنی معلوم است .

- باز هم با من به سمافرت می آیی ؟

- هنوز خستگی این مسافرت را از تن بیرون نکرده ایم که به فکر مسافرت بعدی باشم .

- چمدانم را برداشتم و وارد خانه شدم اما همه جا تاریک بود و رفتن به آن خانه که به نوعی مال خود کرده بودم برایم توهم برانگیز بود و از آن می ترسیدم . اگر هم نمی رفتم ادریس می آمد و با دیدنم به حالم پی می برد . باید به تنهایی به آن خانه ی بزرگ عادت می کردم و آن را خنه خودم می دانستم . دستم را به دنبال کلید برق روی دیوار ها گشیدم و توانستم آن را پیدا کنم .با فشردن آن همخ جا غرق نور شد و با خیال راحت وارد خانه شدم . گوشه ای از اتاق پر از جعبه هایی بود که خانواده ام برای جهیزیه ام به آن خانه که احتیاج به هیچ کدام از آنها نداشت آورده بودند . از پله های مارپیچ و مرمری به اتاقم رفتم خودم را روی تخت انداختم ، تصمیمم را برای شروع یک زندکی جدید از بین بردن دشمنم که در فکر به هم ریختن زندگی ام بود را گرفتم . با صدای باز بسته شدن در متوجه ادریس شدمکه به اتاقش رفت ، او چگونه می توانست نگاه های پرسشگر توبیخ کننده یاسین را در میان آن قاب عکس بزرگ تحمل کند . به آرامی به سمت آشپزخانه رفتم و مشغول جا به جایی وسایلم شدم که ادریس با موهای خیس و حوله ای روی دوشش به آنجا آمد و سراغ یخچال رفت و کمی میوه برای خودش برداشت و جلوی تلوزیون روی مبلدراز کشید . به حضور خودم در آنجا شک کردم ادریس حتی نیم نگاهی به من نکرد انگار اصلا آنجا نبودم .

- به کارم ادامه دادم و جعبه ظروف را به سختی در آشپزخانه جا به جا کردم و اضافه آن را کناری گذاشتم تا با بقیه وسایلی که به کارم نمی آمد در انباری بگذارم . حسابی گرسنه بودم و ساعت را نگاه کردم . غذایی که ادریسخریده بود را آماده کردم و روی میز گذاشتم دلم می خواست حضور او را نادیده بگیرم اما به نظرم کار درستی نیامد و ادریس ان غذا را خریده بود . و اگر تنهایی می خوردم من را آدم گشتاخی می پنداشت .

- ادریس بلند شو بیا غذا بخور .

- نمی خورم .

- من غذا را گرم کردم .

ادریس همانطور که به تلوزیون زل زده بود گفت : گفتم که میل ندارم تو به غذا خوردن من کاری نداشته باش .

ناراحت به اتاقم برگشتم و با این که خیلی گرسنه بودم از غذا صرف نظر کردم .

می دانستم منظرو ادریس چیست . او به خاطر من که گفته بودم وقتی به خانه برگردیم مشکلمان کمتر می شود و من و تو به توافق رسیدیم که در کار های هم دخالت نکنیم و مثل دو دوست کنار هم باشیم این رفتار را کرده بود . دستم را روی شکمم گذاشتم . صدای شکمم از گرسنگی بلند شده بود و تا رسیدن صبح هزار بار به خودم پیچیدم . صبح زود ادریس رفته بود ظرف غذایش خالی روی میز بود . او حتی همت نکرده بود ظرفش را بردارد . برای خودم صبحانه درست کردم و ظرف هایش را شستم و برای دیدن مادرم و خانواده ام آماده شدم اما ادریس با ماشین من رفته بود . با شماره اش تماس گرفتم و او با سردی گفت : بله ؟

ادریس تو برای چی با ماشین من رفتی ؟

- مگر تو آن را لازم داری ؟

- بله

- من فکر کردم امروز تو مشغول جابه جایی وسایلت باشی .

- من می خواهم بروم بیرون .

- خب صبر کن الان ماشینت را می فرستم .

- لازم نکرده .

با عصبانیت گوشی را قطع کردم و به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض کردم و به یک تماس تلفنی با مادرم اکتفا کردم و احوال آنها را پرسیدم . مادرم از شنیدن صدایم خوشحال شد و از ما دعوت کرد به خانه آنها برویم . بعد از تمام شدن صحبتم با مادر به مهدیده خانم زنگ زدم از شوق گریه کرد و او هم از ما دعوت کرد که به خانه شان برویم . از او تشکر کردم و شروع به چیدمان خانه کردم و تصیمی گرفتم از وسایلی که مانده برای کامل کردن اتاق های خالی استفاده کنم .

دانه دانه اتاق ها را چیدم و از چند کوزه برای تزیین پذیرایی استفاده کردم . در یکی از اتاق ها بودم که یادم افتاد دران خانه تنها هستم و موهای تنم صاف شد .

برای دلداری خودم شروع به آوزار خواندن کردم آن قدر کار کردم که شب خسته جلوی تلوزیون نشستم و همان جا خوابم برد جند ساعت بعد ناخود آگاه بیدار شدم ادریس هنوز نیامده بود شب از نیمه گذشته بود که ادریس آمد و یک راست به اتاقش رفت . صبح که بیدار شدم او رفته بود و تا آخر ماه کارمان همین شده بود . من خانه را تمیز می کردم و خودم را سرگرم می کردم و ادریس صبح تا شب بیرون از خانه بود و فکر این که او الان کنار آن دختر است دلم را به لرزه انداخت ادریس دیگر ماشین را نمی برد و ظرف های غذایش را خودش جمع می کرد . از آن زندگی خسته کننده کلافه شده بودم و یه دیدن خانواده ام رفتم و دو روزی در خانه آنها ماندم اما ادریس به سراغم نیامد اصلا شاید او متوجه نشده بود که من در آن خانه نیستم . مادر کمی مشکوک شده بود و گاهی سوال پیچم می کرد

- نادیا ؟

- بله مادر .

- تو با ادریس دعوا کردی ؟

- نه مادر چرا این را می پرسید .

- ادریس در این مدت هیچ سراغی از تو نگرفته و تو اینجا ؟

- نه مادر ادریس سرش شلوغ است او در آن مدت که ماه عسل بودیم خیلی از کارهایش عقب افتاده برای همین اینجا نیامده او با من در تماس است و گفته از قول او به شما سلام برسانم .

در همین لحظه صدای زنگ در بلند شد و مادر گفت گمانم ادریس است پس بلاخره دلش برای تو تنگ شده و آمده تا با تو
آشتی کنه .

ادریس با وقار و متانت همیشگی اش وارد خانه شد و روبه رویم نشست . مادر با شیطنت گفت : من بروم تا شما سنگ هایتان را از هم جدا می کنید برایتان چیزی بیاورم بخورید .

ادریس مشکوک پرسید : ببخشید چه کار کنیم ؟

رو به ادریس گفتم : خب وقتی در این مدت به اینجا نیامدی مادرم فکر کرده ما با هم اختلاف داریم .

- کتایون خانم باور کنید من فقط کمی کارم زیاد بود البته الان هم هست .

مادر خندید و گفت : به هر حال در همه زندگی ها این چیز ها پیش می آید من هم فکر کرددم که تو با نادیا دعوایتانشده اما حالا خیالم راحت شد .

- نادیا هنوز هم می خواهی این جا بمانی ؟

- بله ادریس من از سکوت آن خانه بیزارم .

- مادر خواسته که به خانه آنها برویم .

- باشد بعدا می رویم .

amirrf
     
#19 | Posted: 16 Dec 2012 11:04
- نادیا مادرم امشب به خاطر ما مهمانی گرفته و از چند تا از اقواممان دعوت کرده . خانم زندی شما هم دعوت هستید .

- اما من کمی حال ندارم و نمی توانم در آن مهمانی شرکت کنم . ادریس خودت برو

مادر سر تاپایم را نگاه کرد و گفت : چرا نادیا تو که الان خوب بودی ؟

نه مادر سرم خیلی درد می کند .

ادریس که می دانست لج کرده ام گفت :

- باشد من هم با مادر تماس می گیرم و می گویم ما نمی رویم .

- تو برو

- خودت هم می دانی این امکان ندارد .

ادریس به دور از چشم مادر گفت : مادر و خانواده ی تو هم مهمانی می دهند آن وقت من هم سر درد می گیرم .

- منو تهدید نکن تا الان با هرکسی خوش بودی برو بگو او بیاید و در مهمانی تو را همراهی کند .

- نادیا تو به کسی حسادت می کنی که از معصومیت ...

- برو با همان ...

- تو با من لج کردی نادیا !

- این همه وقت کجا بودی که حالا به خاطر مهمانی مادرت به اینجا آمدی ؟

- مادر با تعجب نگاهمان کرد و تنهایمان گذاشت

ادریس نفس عمیقی کشید و فگت : من تو را مجبور به آمدن نمی کنم .

- من گفته بودم تو به خاطر رفع احتیاجاتت فقط با مردم در ارتباط هستی .

در حالی که با عصبانیت به سمت اتاقم می رفتم مادر را صدا کردم تا ادریس را بدرقه کند و خودم به اتاق رفتم و بی قرار شروع به قدم زدن کردم . نا آرام بودم ولی دبم برای ادریس می سوخت خودم به او گفته بودم که نمی خواهمدر کارهای همدیگر دخالت کنیم و او در هیچ کاری دخالت نمی کرد حتی در غذا خوردنم . به پذیرایی برگشتم و کنار مادر نشستم و گفتم : من اینجا لباس مناسب ندارم

ادریس با تعجب نگاهم کرد و گفت : من خودم برای تعویض لباس به خانه می روم تو هم اگر دوست داری بیا تا برویم .

- این یعنی این که تو دوست نداری من به آن خانه بیایم ؟

- نادیا تو باید از هر حرف من برای آازر خودم استفاده کنی ؟

- چنین قصدی ندارم صبر کن تا لباس خودم را بپوشم .

لبخندی زد و گفت: زودباش .

- از لج او نیم ساعت در اتاقم نشستم

ادریس از در نیمه باز وارد اتاق شد و گفت : تو عمدا کارت را طول می دهی ؟

از دیدن ادریس دست و پایم را گم کرده بودم . خندید و گفت : قسمت من را ببین که باید با این سروکله بزنم .

برو ادریس من ....

چند ساعت دیگر ؟

- تو برو من هم می آیم .

- ادریس رفت و بلافاصله لباس پوشیدم

- - نادیا تو نمونه بارز یک لجباز هستی .

- ادریس من خانه کلی کار دارم .

با ادریس به خانه برگشتیم و با دقت خاصی لباسی انتخاب کردم و دستی به صورتم کشیدم و از اتاق بیرون آمدم .ادریس در پذیرایی قدم می زد و بی قرار بود .

- ادریس آماده شده ای ؟

- بله برویم .

با نگاه های او که همراهیم می کرد از پله ها پایین آمدم و گفتم : با ماشین من می رویم .

- نه با ماشین من می رویم .

- تو همیشه چیزی برای مخالفت با من داری اصلا هرکی با ماشین خودش بیاد .

- نادیا این درست نیست .

- من با متاشین خودم می آیم .

ادریس از حرص دندان هایش را روی هم سایید و گفت : من هم با ماشین خودم می آیم .

ادریس با سرعت زیادی دور شد با خونسردی شروع به رانندگی کردم و میان راه به گل فروشی رفتم و سبد گل بزرگی خریدم و به راهم ادامه دادم .. وقتی به خانه پدر ادریس رسیدم ، ماشین او کناری پارک شده بود اما ادریسرا در آنجا نمی دیدم .با استقبال گرم خانواده اش وارد خانه شدم و با همه احوال پرسی کردم و سبد گل را کناری گذاشتم .

- عزیزم ادریس کجاست ؟

- او بیرون است داشت ...

ادریس وتارد خانه شد و همهمه ای برپا شد و برق شادی در چشمان دختری که تا به آن لحظه متوجه او نشدمدرخشید . او چنان به ادریس زل زده بود که دلم می خواست سیلی محکمی در گوش او بکوبم .

ادریس کنارم آمد و دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت : ایشان نادیا خانم هستند و شروع کرد همه را معرفی کردمد .

از این کارش احساس خوبی داشتم و آن دختر با ناراحتی قبل از آن که ادریس او را معرفی کند بیرون رفت . مراسم معرفی تمام شد و آرام و زمزمه وار در حالی که لبخند می زدم گفتم : ادریس دفعه آخرت باشه که این کار رو می کنی ؟

- چه کار کردم ؟

- دستت را بردار .

ادریس با متانت دستش را برداشت و گفت : بیا برویم بشینیم .

همه نگاهمان می کردند و تا دهانم را باز می کردم مهدیده خانم می گفت : چه می خواهی عزیزم ؟

آن دختر با منش خاصی به پذیرایی آمد و نگاه ادریس به او دوخته شد دختر به او لبخند زد و ادریس سرش را به نشانه سلام برایش تکان داد و لبخندی زد . وقتی آن دختر را با خودم مقایسه کردم چندان تفاوتی از لحاظ زیبایی و اندام نداشتیم و او فقط موهایش کوتاه و بینی پهنی داشت ، اما همان بینی پهن صورتش را جذاب کرده بود و مژه های بلندش دل هر کسی را آب می کرد . از نگاه های آن دختر احساس کلافگی می کردم . مثل آدم های بدبین از او و ادریس چشم بر نمی داشتم و حرکات دلبرانه آن دختر عذابم می داد . از شدت خشم و نوع رفتار ادریساحساس نادیده گرفته شدن توسط او ، بغض گلویم را گرفت و دلم می خواست آن مجلس را به هم بریزم آن قدر دربرابر اشک هایم سرسختی کردم که چشمانم سرخ شد . اما با این حال با همه صحبت می کردم و به ظاهر می خندیدم . ادریس مدتی بود که با بقیه مرد ها صحبت می کرد بدون آن که بفهمد من از دور شده بود . به طرفم آمد و پرسد :

خوبی ؟

- بله

- چشمانت که چیز دیگری می کوید

- به تو گفته بودم که سردرد دارم .

- یکه ای خورد و گفت : برویم خانه

- نه تا الان طاقت آوردم از این به بعد هم می توانم . آقا ادریس من می توانم کمکتان کنم ؟

ادریس به طرف آن دختر برگشت لب های باریکش به خنده باز شد . با دیدن آن صحنه حالم دگرگون شد و چشمم را بستم .

- نادیا چی شد ؟ چزیز نیست ادریس ناراحت نباش

- بلند شو برویم خانه .

amirrf
     
#20 | Posted: 16 Dec 2012 22:39
ادریس13

ادریس دستی در موهای بهم ریخته اش کشید و گفت : راست می گویی ؟

- بله من و آرمیدا فقط به هم معرفی شدیم و او با من حرفی نزد

صدای زنگ تلفن فضا را پر کرد و مهدیده خانم برای جواب دادن به آن رفت .

ادریس به خیال نگتهم می کرد و کمی من من کرد و گفت : نادیا اگر تو واقعا با من زندگی می کردی هم همین نظر رو داشتی ؟

- چه نظری ؟

- در مورد آرمیدا .

- به همین نظر رو داشتم هر چه بوده گذشته ببین ادریس من هم آینده ای مثل آرمیدا دارم و روزی که از هم جدا شویم همین اتفاق می افتد .

- مهدیده خانم ضربه ای به در زد و گفت : نادیا جان مادرت بود و برای عذرخواهی تماس گرفته بود و من به او گفتم که حالت خوب است .

- خیلی ممنون مهدیده خانم لطف کردید .

- من می روم ناهار درست کنم عروسم چی دوست داری ؟

- صبر کنید تا من هم به کمکتان بیایم .

- نه تو برای اولین بار به اینجا آمدی . سمانه کمک می کند .

- به ادریس نگاه کردم و او گفت : اصلا می رویم بیرون غذا می خوریم .

- با دو دلی گفتم : هرچه خودتان صلاح بدانید .

- ادریس با هیجان گفت :پس می رویم .

- مادرش به بهانه آماده شدن از اتاق بیرون رفت .

- نادیا تو مجبور نیستی با مادرم اینطور رفتار کنی می توانیم به خانه برویم .

- حالا که وقتش نیست بهتره بعدا برویم .

- ادریس بیرون رفت و گفت : من کمی کار دارم اما زود بر می گردم .

ادریس رفت و باز دیر آمد خجالت می کشیدم بدون او از اتاق بیرون بروم .

روی مبل نشستم . ادریس با لبخند وارد اتاق شد و پرسید : باز دیر کردم ؟

- نه من که متوجه گذشت زمان نشدم .

از لحن شاد ادریس فهمیدم که به دیدن مهشید رفته .

مادرش آمد و گفت : من دیگر کاری ندارم عمارخان هم می خواهد تو را ببیند . نادیا او نگران حال توست .

- من هم حاضر هستم و الان به دیدن عمارخان می آیم . اما مثل این که یک نفر هنوز آماده نیست .

مهدیده خانم در دنباله ی صحبتم گفت : تنبل زودباش آن وقت به ما زن ها می گویند که دیر حاضر می شویم .

ادریس با لحن گله مندی گفت : نه مادر من بیرون کمی کار داشتم .

از اتاق ادریس به خاطر دیدن عمارخان بیرون آمدم تا او بتواند لباسش را عوض کند عمارخان روی صندلی گهواره ای نشست و با روزنامه بزرگی که صورتش را پوشانده بود و با هر بار جلو عقب رفتن صندلی تکانی می خورد .

- سلام عمارخان .

- سلام عروس خنام کمی بخواب .

- نه من خواب نبودم .

صورتم از خجالت سرخ شد و مهدیده خانم گفت : نادیا هنوز از ما خجالت می کشد او دختر با حیایی است .

ادریس در حالی که از پله ها پایین می آمد گفت : عالی جناب تعظیم عرض می کنم ، کمی خک این بنده حقیرتان را تحویل بگیرید .

- بی خود سرو صدا نکن تو دیگر تکراری شدی .

ادریس روی نرده نشست و از بالای آن سر خرد و پایین آمد و جلوی پای پدرش زانو زد و گفت : خواهش می کنم من را اخراج نکنید من هنوز جوانم و باید برای همسر زیبایم جان افشانی کنم .

مهدیده خانم گوش ادریس را کشید و با خود به سمت در برد و او را از خانه بیرون انداخت و دستش را به کمرش زد و گفت : عمارخان شما هم مایلید به این شکل همراهی تان کنم .

- نه خانم من که خودم دارم می ایم .

- جلوی در مهدیده خانم گفت : نادیا جان این ماشین تو نیست ؟

- بله ماشین من است .

- ادریس هم که مماشین توست مگر شما با هم نیامدید ؟

- با دستپاچگی گفتم : چرا دیدید که ...

ادریس خنده ای کرد و گفت : فهمیدم ماشین ها ، نادیا خانم از رانندگی کردم من ایراد می گرفت من هم گفتم دیشب خودش بیاید .

مهدیده خانم پرسید : حالا چی با کدوم ماشین برویم ؟

- عمارخان جواب داد : خب با ماشین خودمان برویم .

بعد به سمت ماشینش رفت و گفت : نادیا جان من دست به فرمانم خوب است .

هنوز سوار کماشین نشده بودیم که ماشینی کنار ادریس ایستاد و صدای ظریف و آشنای دختری پرسید : کجا می روید مهمان نمی خواهید ؟

آرمیدا بود . او اینجا چه کار می کرد ؟

آرمیدا ، مهدیده خانم را بوسید و بعد دستش را به ظرف ادریس دراز کرد و دست او را فشرد و ماشین را دوری زد و به ظرفم آمد و در حالی که صورتم را می بوسید گفت : من فکر کردم شما به خانه خودتان رفته اید آمده بودم تا هدیه ای که با خودم آورده ام را به خاله بدم و مثل این که بد موقع آمده ام . بیرون می رفتید ؟

ادریس خندید و گفت : بله بیرون می رفتیم شما هم برو بعدا بیا .

عمارخان با تحکم گفت : ادریس؟

رو به آرمیدا گفت : ادریس شوخی می کند .

مهدیده خانم با خنده تلخی که به لب داشت گفت : نه عزیزم ما جایی نمی رفتیم به خانه بر می گشتیم .

آرمیدا دختر بدذاتی به نظر نمی رسید و با ادب و موقر بود اما با ادریس شوخی می کرد ، بلند می خندید با وجود او حضورم برای ادریس کم رنگ شده بود و ساکت به آنها نگاه می کردم .

آرمیدا با تعارف مهدیده خانم برای غذا ماند و هنگام غذا خوردن از این که می دیدم او به ادریس نگاه می کند و ادریس برای او غذا در بشقابش می ریزد بی اشتها می شدم و با غذایم بازی می کردم تا خدمتکار که تا به حال او همکلام نشده بودم آمد و با آن اندام کوتاه و لاغرش به تندی میز را جمع کرد و در حالی که نگاه دلسوزانه ای به صورتم می کرد رفت . حدس زدم او باید سمانه باشد .

همه محو صحبت ها جذاب آرمیدا شده بودند و به آرامی به آشپزخانه رفتم . آن زن همه ظرف ها روی هم چیده بود و کوهی از ظرف های نشسته مقابلش درست کرده بود .

- خسته نباشی .

زن متعجب به ظرفم برگشت و تشکر کرد .

اجازه می دهید کمکتان کنم .

- نه اصلا خانم بفهمد من را اخراج می کنند .

برای خودم چای ریختم و روی صندلی نشستم . سمانه معترض اما ملایم گفت : خانم چرا اینجا نشسته اید ؟

- چرا ؟

- خب اینجا جای مناسب شما نیست .

- مگر من با شما فرقی می کنم ؟

- نه خانم

- اسم من نادیا است .

- بله خانم من هم سمانه هستم و سال های زیادی است در این خانه کار می کنم .

- سمانه خانم شما چرا موقع جمع کردن میز غذا من را آن طوری نگاه کردید ؟

- من قصدی نداشتم خواهش می کنم ناراحت نشوید وبه مهدیده خانم شکایت نکنید

- چرا باید چنین کاری بکنم ؟

- نادیا خانم من شما را دوست دارم اما وقتی مهدیده خانم دیشب گفت که شما حالتان خوب نیست نگرانتان شدم و امروز هم وقتی دیدم تان باز هم نگرانتان شدم . من نمی دانم این آرمیدا اینجا چه می خواهد . حتما آمده تا زندگی شما را برهم بزند .

- انگار از حرفی که زده بود پشیمان شد ، انگشتش را با دندان گار گرفت و شروع به شستن ظرف ها کرد .

- من خودم همه چیز را در مورد ادریس و آرمیدا می دانم .

- سمانه به ظرفم برگشت و با تعجب نگاهم کرد وپرسید : همهچیز را ؟

- بله همه چیز را می دانستم .

- پی چرا این کار را کردید وقتی می دانستید آرمیدا از ادریس طلاق گرفته و هر لحظه برای گرفتن انتقام و به هم ریختن زندگی تان بر می گردد .

- استکان چای از دستم رها شد و هزار تکه شد .

- سمانه به طرفم دوید و پرسید : چی شد خانم ؟

- هیچی استکان را درست روی میز نذاشتم .

- مهدیده خانم به آشپزخانه آمد و با عصبانیت داد کشید : حواست کجاست مدام ظرف ها را می شکنی .

- سمانه نگاهم کرد و گفتم : معذرت می خوام مهدیده خانم من استکان را بد روی میز گذاشتم .

- مهدیده خانم که تازه متوجه ام شده بود با لبخند نگاهم کرد و گفت : عزیزم اشکالی ندارد فکر کردم باز شمانه بی احتیاطی کرده .

- ادریس بلند خندید و گفت : سمانه تو هم ناراحت نباش مادرم منظوری نداشت .

- ادریس از کنار در به آشپرخانه آمد و گفت : نادیا تو اینجا چه کار می کنی ؟ من فکر کردم که به اتاقت رفته ای .

- نه شما مشغول صحبت با آرمیدا خانم بودید من آمدم اینجا نا کمی کمک این خانم کنم اما او نگذاشت و می خواستم چای بخورم که استکان را از روی میز انداختم .

ادریس به حالت مسخره ای گفت : تو کمک شمانه کنی ؟ خوب شد که نگذاشت وگرنه همه ی ظرف های مادرم را می شکوندی .

مهدیده اخنم دستش را دورم حلقه کرد و گفت : فدای عروسم اما نادیا جان تو نباید این جا کار کنی . من خودم هم کار نمی کنم .

ادریس کسی را پیدا نکرده که کارهایتان را کند .

- نه هنوز اما نادیا خوب از عهده کارها بر می آید . نادیا را استخدام می کنم .

- ادریس تو که خودت هر شب ظرف هایت را می شوری چرا از کار من تعریف می کنی . ؟

- ادریس لب به دندان گزید و گفت : قرارمان یادت رفته نادیا ....

- نه آقا یادم نرفته .

- مهدیده خانم مشکوک پرسید : چه قراری ؟

- این نادیا خانم نباید در مورد کارهای من به شما اطلاعات بدهد من می ترسم شما هم بخواهید در کارهایی که در خانه انجام می دهم اینجا هم انجام دهم .

- مثلا چه کار هایی ؟

- نه دیگر این یک راز است .

عمارخان با صدای بلند ما را صدا کرد به پذیرایی برگشتیم آرمیدا با ناز بلند شد . بسته های کادو را برداشت و کنار مهدیده خانم نشست و گفت : دوست دارم اول هدیه شما را بدهم خاله جون این یک سینه ریز مروارید اصل است که خودم برایتان انتخاب کردم و امیدوارم خوشتان آمده باشد . عمارخان شما هم همیشه دتبال یک پیپ می گشتید که از بهرتین چوب باشد و ابن بهرتین بهترین هاست . ادریس من تو را هم فراموش نکردم و برایت انگشتری اورده ام از جنس عاج فیل که براق شده است . آرمیدا بلند شد و به سمت ادریس رفت جعبه انگشتر را به دست او داد و سرجایش نشست و گفت : نادیا جان ببخشید من هدیه ی شما را گذاشتم تا برایتان به خانه تان بیاورم نمی دانستم که شما اینجا هستید .

- نه آرمیدا خانم من از شما هدیه نمی خواهم چون خودم بزرگ ترین هدیه را از خانواده ی صامت گرفته ام که ارزشش برایم خیلی زیاد است و بهرت ازآن هدیه هم نمی توانم پیدا کنم .

- آرمیدا اخمی به ابرویش داد و پرسید : چه جالب آنها به شما چی دادند به هم بگو تا یاد بگیریم و برای دیگران بخریم .

- هدیه ی من ارزش مال ندارد هدیه ی من ادریس است که از خانواده او گرفتم و از انها متشکرم که همسر من را اینطوری با ادب و مهربان تربیت کردند . همه با دهان باز نگاهم می کردند و ادریس دستش را دور شانه ام حلقه کرد و کمی فشرد /.

- احساس کردم سمانه خانم با نگرانی از کنار در نگاهم می کند .

- عمارخان نگاه قدر شناسانه ای کرد و گفت : دخترم تو هم خیلی باشخصیت هستی با این که می دانی ادریس و آرمیدا .....

- آرمیدا میان حرف عمارخان پرید و گفت : یعنی ادریس به نادیا خانم گفته که ما با هم ....

- با آرامش گفتم : می دانم که شما با هم عقد بودید .

- آرمیدا با دهان باز نگاهم کرد و گفت : و تن به این ازدواج دادی ؟

- من به این ازدواج تن ندادم بلکه با علاقه ی فراوان با او ازدواج کردم .

- خوشحالم ادریس لایق این عشق هست .

- من هم فکر می کنم شما لایق یک عشق آسمانی هستید و به زودی ان را پیدا می کنید .

آرمیدا بلند شد و به سمت مهدیده خانم رفت و او را بوسید و به سمت در رفت و خداحافظی کرد بعد از بدرقه او ، مهدیده خانم برشگت و روی مبلی نشست و گفت : نادیا تو از کجا می دانستی که ادریس او با هم عقد کرده اند ؟

سایه سمانه خانم کنار در این پا و آن پا می کرد . مهدیده خانم ما قبل ازدواج برای تحقیق به خیلی جا ها رفتیم و از به هم خوردن عقد ادریس با خبر بودم .

سمانه خانم باظرف میوه وارد اتاق شد و نگاه تشکر آمیزی به من کرد و رفت که از نگاه ادریس مخفی نماند .

سمانه امروز تحویل نمی گیری ؟

نه ادریس خان کمی کار دارم .

ادریس شانه ای بالا انداخت و گفت : پس برو به کارهایت برس .

ادریس تو فکر نمی کنی که با سمانه خانم درست صحبت نمی کنی ؟

به نظر تو باید چه کار کنم ؟

او را سمانه خانم صدا کن او از مادر تو هم بزرگ تر است .

من عادت کردم او را سمانه صدا کنم اما به خاطر تو که امروز من را در برابر آرمیدا سر بلند کردی از این به بعد او را سمانه خانم صصدا می کنم .

- مهدیده خانم چشمانش را تنگ کرد و گفت : چیه باز آرام حرف می زنید ؟

- هیچی کمادر اینجا کلاس تربیت و اخلاق است .

عمارخان خندید و گفت : ما را هم ادب کنید .

- نادیا شروع کن در اول ، سمانه را سمانه خانم صدا کنید .

- ادریس خجالت بکش من فقط این درس را به تو که از او کوچک تری گفتم .

- ادریس با خنده گفت : من از خیلی ها کوچک ترم .

عمارخان ساکت نگاهم کرد و زیر بار نگاهش شکستم برای خلاصی از ان گفتم : ادریس برویم .

- کجا نادیا .

- برویم خانه خودمان مهدیده خانم اگر اجازه بدهید ...

- عمارخان محکم گفت : نه نادیا می خواهم که شما باز هم اینجا بمانید .

- ناچار گفتم باشه .

کلام عمارخان چنان محکم بود که نتوانستم مقبل او حرف دیگری برای مخالفت بزنم .

ادریس گفت : اگر ناراحتی برویم اتاق من .

نه ناراحت نیستم و ....

- نادیا به خاطر نگاه های من می خواهد به خانه برود .

- نه عمارخان اینطوری نیست . گادریس متعجب پرسید : شما چرا نادیا را نگاه می کردید ؟ به تو ربطی ندارد او عروس من است عروسی که از دیدن او سیر نمی شوم و دلم می خواهد برای همیشه در کنار ما بماند .

- چرا پدر ؟

- عمارخان خندید و گفت : بلند شو برو تا آن روی من را بالا نیاوردی .

- ادریس جدی بلند شد و گفت : نادیا بلند شو برویم .

- کجا ؟

- طلاقت بدهم نادیا بلند شو زودباش .

- چه کار کنی ادریس حالت خوبه ؟

amirrf
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Idris | ادریس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites