تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Idris | ادریس

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 10 Jan 2013 10:37
لبخند کم رنگی گوشه لب ادریس نشست.
با عجله گفتم:
ـ اختیار دارید من در خدمتم.
ادریس درحالی که کنارم ایستاده بود زمزمه وار گفت:
ـ فرصت طلب.
عمارخان که موتجه حرف ادریس شده بود نگاه تیزی به او کرد.مهدیده خانم گفت:
ـ من وعمار مهمان های ناخوانده شدیم.
چشمهایم را تنگ کردم ونگاهی به ادریس انداختم وگفتم:
ـ این جا خانه خودتان است ومن هم از دیدن شما خوشحال شدم اما باید برای انجام کاری که فکر می کردم می توانم آن را بعدا هم انجام دهم بروم چون ادریس این طور می خواهد.
ادریس با حرص لبهایش را به هم فشرد وگفت:
ـ این جا که ایستاده ایم مناسب نیست بیاید داخل با هم صحبت می کنیم.
عمارخان آرنجم را گرفت وگفت:
ـ بیرون چه کار داری که می خواهی انجام دهی؟
ـ می خواهم بروم تا...
نمی دانستم چه بگویم برای همین ساکت شدم وبه زمین نگاه کردم.
ـ حالا هرکاری که داری نمی خواهد انجام دهی من خودم بعدا ان را انجام می دهم ویا می گویم ادریس انجام دهد.
ـ نه عمار خان من...
به میان حرفم پرید وگفت:
ـ نادیا ما این همه راه امده ایم تا شما را ببینیم وبرنامه ریزی کنیم پس نمی خواهد فرار کنی.
خنده پهنی صورت عمارخان را گرفت وبا دست چندبار اهسته به کمرم زد ودر حالی که به دنبال ادریس ومهدیده خانم می رفتیم گفت:
ـ ما آمده ایم که درس خوبی به ادریس بدهیم وهمه چیز را مرتب کنیم.مهشید خیلی اصرار داشت که ما زود به اینجا بیاییم فکر می کنم او می دانست که تو اینجا هستی.
ـ نه عمارخان ادریس همه درسهای خوب را از شما یاد گرفته.
ـ منظورت چیه؟نادیا حرفهای طعنه دار می زنی.
ـ منظورم رفتن شما به خواستگاری آرمیدا خانم است.
عمارخان ایستاد وبا تعجب پرسید:
ـ چی؟خواستگاری آرمیدا؟
ـ بله قبل از این که شما بیایید آرمیدا خانم با ادریس مشغول صحبت در مورد آینده شان بود.
چشمهای عمارخان از تعجب کمی باز شد وگفت:
ـ امکان ندارد که آرمیدا به اینجا بیاید.
ـ اما او اینجا بود وبا دیدن عصبانیت من رفت.
عمارخان زمزمه وارگفـ:
ـ یعنی اوبه این زودی به اینجا امده بود.
ـ پس قرار بوده که بیاید؟
ـ البته باید به ما هم می گفت زودتر به اینجا می آید.
ـ به هر حال من حاضرم از زندگی ادریس بیرون بروم.
ـ فکر می کنم سوءتفاهمی پیش امده واین مهشید خیلی زیاده روی کرده.
عمارخان کنارم هدیده خانم روی مبل نشست وبه آرامی در ان فرو رفت.
ـ ادریس همه کارها را کرده ای؟
ـ بله همه مقدمات چیده شده وآماده است.
ـ هماهنگی ها را هم انجام داده ای؟
گفت بله فقط یه مشکلی داریم وبه سمتم اشاره کرد.
ـ نه ادریس مطمئن باش من مشکلی ایجاد نمی کنم.
مهدیده خانم خندید وگفت:
ـ عروس گلم تو از همه دنیا با ارزش تری.
ـ این نظر لطف شماست.امیدوارم آقا ادریس خوشحال وخوشبخت شوند.
عمارخان گفت:
ـ نادیا.
ـ بله؟
ـ می دانی که امشب چه خبر است؟
ـ نه.
مهدیده خانم متحیر پرسید:
ـ نه؟
ـ نه مگر امشب چه خبر است؟
ـ امشب برای ادریس جشن ومهمانی ترتیب داده ایم.
درحالی که به ادریس نگاه می کردم با لحن طعنه داری گفتم:
ـ مبارک باشد.
ادریس ابرو درهم کشید وبا حالتی خاص نگاهم کرد.
عمارخان که متفکر نگاه مان می کرد با آرامش وصدای آهسته گفت:
ـ نادیا امشب تولد ادریس است.
ـ تولد ادریس؟
ادریس به حالت قهر رویش را برگرداند وگفت:
ـ بله تولدم است.
بعد نفس عمیقی کشید وبا آه ان را بیرون داد.سکوت عمیقی برقرار شد هرکس به نقطه ای خیره شده بود وفکر می کرد که صدای زنگ در بلند شد وادریس بی هیچ حرفی برای باز کردن در به سمت آن رفت.
عمار خان از فرصت استفاده کرد وگفت:
ـ نادیا خواهش می کنم امشب را در کنار ادریس بمان ودر مهمانی او را همراهی کن.
به عنوان بهانه گفتم:
ـ اما عمارخان من هیچ امادگی ندارم.
ـ تو هم مثل بقیه لباسهایت را بپوش ودر جشن شرکت کن امادگی خاصی نمی خواهد.
ـ عمار خان کارهای زیادی هست که م نباید انجام دهم.
ـ ما همه کارها را کرده ایم پس بهانه نیاور.ببین نادیا بعد از سالها میخ واهیم در این خانه جشنی بگیریم وهمه را به اینجا دعوت کرده ایم.
ادریس به آرامی وارد سالن پذیرایی شد وکنارم روی مبل نشست وگفت:
ـ سمانه است.
وبعد سریع اضافه کرد:
ـ منظورم سمانه خانم ات.او به آشپزخانه رفت تا کارهای باقی مانده را انجام بدهد.
ـ ادریس بلند شو با همسرت برو وببین او به چیزی احتیاج نداشته باشد.
ـ نه مهدیده خانم من چیزی احتیاج ندارم.
عمار خان با ابروهای در هم کشیده نگاهم کرد وبا حالت اشاره سرش را تکان داد.ادریس بلند شد ودر حالی که به سمت پله ها می رفت گفت:
ـ من کمی کار دارم.
عمارخان همچنان با حالت خاص نگاهم می کرد با نگاه های مات وساکتش زیر سوالم برده بود.ناچار بلند شدم وبه دنبال ادریس بالا رفتم که به اتاقش رسیده بود در حالی که در را می بست نگاه عمیقی بهم کرد.
دلم برای اتاقم تنگ شده وخودم را روی تخت نرم وزیبایم انداختم.از رفتارهای خودم وعمارخان متعجب شده بودم.قبل از امدن آنها مدام در دل دعا می کردم که کسی بیاید ومانع رفتنم از این خانه شود وزمانی که عمارخان میخ واست من در این خانه بمانم با او لجاجت می کردم.چرا عمارخان ومهدیده خانم طوری رفتار می کردند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ضربه ای به در خورد وادریس بدون اجازه وارد اتاق شد.
ـ چه کار داری؟من برای ورودت به اتاق اجازه ندادم.
ـ امده ام بگویم لباست...
میان حرف ادریس که آن طور بی خیال روبه رویم ایستاده بود پریدم وگفتم:
ـ بس کن ادریس من حالم از این بازی مسخره ات به هم می خورد.تو لباس چی می پوشی که من هم با آن هماهنگ شوم؟تو باید لباسهایت را با آرمیدا وفرشته هماهنگ کنی نه با من که تو را شناختم.
ادریس شانه ای بالا انداخت وخواست از اتاق بیرون برود.
ـ صبر کن این را بدان که من اگر الان اینجا هستم به خاطر پدر ومادرت است.
ـ نه نادیا تو به خاطر خودت اینجا هستی.
ـ منظورت چیه؟من می توانم همین حالا از اینجا بروم.
ـ خانواده واقوام تو هم در این مهمانی هستند تو به خاطر ابروی خودت این جا هستی.
ـ به هرحال به خاطر تو یا خودم وپدر ومادرهایمان مجبورم امشب را اینجا بمانم وتظاهر به خوشبختی وشاد بودن کنم.
ادریس لبخند مسخره ای زد وپرسید:
ـ خانم خوشبخت به چیزی احتیاج ندارید؟
در جواب ادریس سکوت کردم واو از اتاق بیرون رفت.
جلوی آینه رفتم صورتم کمی لاغر وپای چشمانم گود شده بود.به کمد لباسهایم نگاهی کردم همه لباسهایم را چند بار پوشیده بودم وتکراری شده بود.در کمدم را بستم وبه آن تکیه کردم.روز تولد ادریس بود ومن هیچ چیز برایش نداشتم ودر آن روز او را آزرده بودم.یا دجشن تولد خودم افتادم که ادریس چه قدر خوشحال بود ومن با خودخواهی هایم او را آزار داده بودم.کادویی که او برایم خریده لود را شکسته بودم وحالا در چنین شبی با حرفهایم قلبش را شکستم.به ساعت نگاه کردم زمان کافی برای بیرون رفتن وخرید کردن نداشتم مثل ادمهای دیوانه مردد مانده بودم که چه کار کنم.درهمان حال که چشمانم دور تا دور اتاق را می کاوید چشمم به لباس شب مشکی افتاد که کنار پنجره روی مبل بود.با خوشحالی به طرف آن رفتم وزمانی که دستم رابه سمت ان دراز کردم فکری مثل جرقه از دهنم گذشت ممکن بود این لباس برای آرمیدا باشد چون ادریس نمی دانست که به خانه برمی گردم اما باز بر تردیدم غلبه کردم وان را برداشتم وجلوی آینه روی تنم گرفتم که تکه کاغذ توجهم را جلب کرد که روی آن آدرس خانه ونام من نوشته شده بود.مطمئن شدم که لباس برای خودم است با خیال راحت از این که لباس مناسبی برای پوشیدن دارم از پله ها به سمت پایین سرازیر شدم وبدون اطلاع از خناه برای خرید هدیه بیرون رفتم.
در خیابان های جلوی مغازه ها بی هدف راه می رفتم ونمی توانستم از بین آن همه وسیله یکی را انتخاب کنم.ادریس از همه چیز بهترین را داشت وبه چیزی احتیاح نداشت.دلم می خواست هدیه ام بسیار زیبا وگران باشد اما چیزی به ذهنم نمی رسید تا این که پشت ویترین یکی از مغازه ها چشمم به یک جفت کفش مناسب کوهنوردی افتاد یادم امد که ادریس هنوز نتوانسته کفش مناسبی برای کوهنوردی بخرد وبا کفشهای ساده وخشک از کوه بالا می رود.با خوشحالی از فروشنده خواهش کردم آن را به بهترین شکل ممکن کادو کند با سرعت به خانه برگشتم بعد از دوش گرفتن شروع ب آراستن خودم کردم.لباسی که روی مبل بود را پوشیدم موهایم را روی شانه هایم پریشان کردم وکمی به آن حالت دادم حالا کمی چهره ام قابل تحمل تر شده بود.کفشهای پاشنه بلندی پوشیدم وبه آرامی از پله ها پایین رفتم اما در دلم غوغایی برپا بود.وقتی وارد سالن شدم ادریس در کت وشلواری مشکی با موهای حالت داده کنار نعیم ونریمان ایستاده بود وبا بقیه صحبت می کرد اما رنگ به شدت پریده بود.انگار نگران به نظر می رسید.
مهدیه خانم مادر آرمیدا کنار ادریس ایتساده بود واز او سراغ من را می گرفت.
به آرامی کمی نزدیکتر رفتم وصدای ادریس را شنیدم که گفت:
ـ نادیا...نادیا چیزه...او...
با خوش رویی گفتم:
ـ سلام خانم خیلی خوش آمدید ببخشید که تناه ماندید من کمی...
ادریس نفس عمیقی کشید ودر حالی که صدایش می لرزید گفت:
ـ عزیزم آمدی بهتر شدی؟
ـ بله فقط یک مشکل کوچک بود.عزیزم می خواهم به مهمان های دیگر هم خوش امدگویی کنم من را همراهی می کنی؟
ادریس ذوق زده گفت:
ـ البته.
با ادریس به سمت مهمان های دیگر رفتیم وبه همه انها خوش امدگویی کردم.ادریس آن قدر خوشحال بود که با صدای بلند می خندید گاهی به وسط سالن می رفت وهمراه بقیه جوانان با شادی بالا وپایین می پرید وبه صورتم زل می زد ومن از آن همه خوشحالی ادریس به وجد آمده بودم وبه او لبخند می زدم.
ادریس از بین جوانان به طرفم امد وبه او گفتم:
ـ چه خبره خیلی خوشحال به نظر می رسی؟
ـ چرا که نه امشب یکی از بهترین شبهای زندگی من است.بعد از مدتها در این خانه که ماتم سرا شده بود شادی برپا شده است.
با زیرکی گفتم:
ـ تو که تا چند لحظه قبل رنگت پریده بود ونگران به نظر می رسیدی.
درحالی که زمزمه میک رد گفت:
ـ وقتی دیدم در اتاقت باز مانده وخودت در ان نیستی مردم وزنده شدم.
با این که متوجه حرفهای ادریس شده بودم پرسیدم:
ـ چیزی گفتی؟من متوجه نشدم؟

amirrf
     
#62 | Posted: 10 Jan 2013 10:38
ـ نه چیزی نگفتم با خودم حرف می زدم.
به شوخی گفتم:
ـ پس دیوانه شده ای.
ـ همه ما دیوانه ایم البته هر کدام دیوانه یک چیز.
ـ تو دیوانه چه شده ای ادریس که ان قدر شدت پیدا کرده وبا خودت حرف می زنی.
ادریس شمرده شمرده گفت:
ـ دیوانه یک ادم خودخواه.
ـ معلومه خیلی بدشانس هستی.
ـ بله چون می خواهم این خودخواه را برای همیشه شانس بد خودم کنم.
با اشاره ی نعیم می خواستم به سمت آنها بروم که ادریس حلقه دستانش را تنگ تر کرد وگفت:
ـ آنها باید بدانند که تو صاحب این مجلسی وخودشان را لوس نکنند.
ـ نعیم با من کار دارد.
ـ اگر آنها با تو کار دارند خودشان به اینجا بیایند.
نعیم ومهشید از راه دور برای ادریس خط ونشان کشیدند واو با خنده در حالی که سرش رابا حالت سریع وخاصی حرکت می داد جواب شان را داد.یاد روز خواستگاریم افتادم که ادریس با دیدنم همین طور سرش را تکان می داد.
ـ چیه نادیا به چی می خندی؟
ـ هیچی یاد روز خواستگاریم افتادم که همین طوری سرت را تکان می دادی تا بفهمم از من خوشت نیامده.
ـ بله واقعا همین طور بود اما وقتی با آن دندانهای سیاهت خندیدی فهمیدم که می شود با تو...
به ادریس نگاه کردم وگفتم:
ـ بازی مسخره ات را شروع کنی؟
ـ نه نادیا فهمیدم که می شود با تو زندگی کرد.
ـ با من نه ادریس با ارمیدا تو باید با او زندگیت را شروع کنی.
ـ نادیا تو خیلی فرق کردی وبه سادگی گول نعیم ومهشید را خوردی.
ـ اما این تو بودی که از من خسته شدی.این تو بودی که میخ واستی ازمن جدا شوی.
ادریس با ناراحتی بلند شد ولبخند اجباری به مهمان ها زد ودستم را کشید وبا خود به اتاقم برد ودر را پشت سرمان بست.
ـ چه کار می کنی ادریس؟
ـ من باید همین امشب تکلیفم را با تو وخودم روشن کنم.
ـ تکلیف ما که روشن است خودت تکلیف مان را روشن کردی وگفتی دیگر من را نمی خواهی گفتی از هم جدا شویم.گفتی دیگر من را با این عشق زبانی دوست نداری.از مدل موهایم،دست پختم،اندامم،رفتارم بیزاری.
ـ نه من نادیای قراردادی را نمی خواهم نادیایی که خودش را مال من نمی داند نمی خواهم.من نادیا را برای خودم می خواهم.نادیایی که وقتی با او در مورد چیزی حرف می زنم نگوید که به من مربوط نیست در کارهای من دخالت نکن من دایما ماز تو را می کشم وتو ناز می کنی.نادیا تو برایم مثل سرابی می بینمت اما مال من نیستی ووقتی به تو می رسم تو من را ترک می کنی.نادیا این واقعا زندگی که من می خواهم نیست.می دانم که تو هم چنین زندگی را دوست نداری.امروز خودم میخ واستم برای برگرداندنت به خانه سراغت بیایم اما آرمیدا با امدن بی موقع اش غافلگیرم کرد.او امده بود تا دوباره به من پیشنهاد ازدواج بدهد وبا وعده های تو خالی به من بگوید عاشقم است.من آنقدر از خوبی ها وعشق تو برایش تعریف کردم گفتم تو بهم اطمینان داری ومن را خیلی دوست داری ما به همین راحتی ها از هم جدا نمی شویم ومن به تو خیانت نمی کنم.آرمیدا که دید نمی تواند در زندگی من جایی برایخ ودش باز کند با شکست می خواست برود که تو آمدی وبا آن حالت با او رفتار کدری وهمه عشق واطمینانی که من برایش تعریف کرده بودم را معنی کردی.
ـ پس فرشته چی؟
ـ کدام فرشته نادیا من فقط گفتم فرشته نجات رسید.
ـ من چه مشکلی برایت به وجود اورده بودم که دنبال راه نجات بودی؟
ـ نجات از ان همه خشم وعصبانیت تو می خواستم تو را در این خانه نگه دارم اما آنقدر بی منطق وعصبی بودی که نمی توانستم این حرفها را به تو بزنم.نمی توانستم به تو بگویم که دوستت دارم ومی خواهم در این مهمانی همراهم باشب وزمانی که صدای زنگ در بلند شد فهمیدم که می تونم به بهانه ای در این خانه نگه ات دارم وگفتم فرشته نجات رسید.می دانی نادیا مادرم وآرمیدا از عشق قراردادی ما باخبرند ومادرم خیلی نگرانت شده بود اما به خواسته من در این ماجرا دخالت نکرد.
ـ پس علت این رفتار آنها این بوده؟این همه بی توجهی ودخالت نکردن؟
ـ رفتار بی تفاوتی در برابر تو این که علت قهرت را نپرسیدند؟
با سر جواب مثبت دادم وادریس نیشخندی زد وگفت:
ـ چون به اندازه تو به آنها جواب سوالهایشان را داده بودم وحالا ان تو هستی که باید جواب سوالهایم را بدهی.
ـ چه سوالی؟
ـ واقعا با من زندگی می کنی؟
موهای دور شانه ام رابه پشت سرم ریختم وکمی ان را مرتب کردم وگفتم:
ـ شرطی دارد.
ـ چه شرطی؟
ـ خانه را نوبتی تمیز کنیم.
ادریس با خنده دستی بر صورتش کشید وگفت:
ـ تنبلی موقوف.
ـ از فردا نوبت توست ومن استراحت می کنم.
ـ یعنی من باید بعد از این مهمانی همه خانه را تمیز کنم؟نادیا من نمی توانم.
ـ بله همه ی خانه را مثل روز اولش تمیز می کنی ادریس شاید من هم کمکت کردم.
ـ نادیا تو هنوز جواب من را درست نداده ای واقعا با من زندگی می کنی؟زندگی که در آن صدای بچه بلند باشد وخوشبخت باشیم؟(منظورشو که دیگه خودتون می فهمید.)
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
ـ ادریس من تا اخر عمرم کنارت می مانم.
ـ نادیا من امشب بهترین هدیه را از تو گرفتم.
وقدمی به سمتم برداشت که ضربه ای به در خورد عمارخان با اجازه وارد شد وگفت:
ـ مهمان ها منتظر شما هستند می خواهند کادوها را باز کنند.
ادریس خودش را در آغوش عمارخان انداخت وبا خوشحالی گفت:
ـ پدر من امشب بهترین هدیه را گرفتم.من عشق را هدیه گرفتم واحساس خوشبختی می کنم.
چشمکی به عمارخنا زدم وگفتم:
ـ اما من امشب با خانواده ام به خانه شان می روم.
ادریس از عمارخان فاصله گرفت وبا ناباوری نگاهم کرد وعمارخان پرسید:
ـ با هم مشکلی حل نشده دارید؟
گفتم:
ـ من هنوز هم نمی دانم که ادریس واقعا دوستم دارد یا برای رفع احتیاجاتش من را می خواهد چون او فقط برای رفع احتیاجاتش با دیگران رابطه برقرار می کند.
ادریس کمی لپ هایش راباد کرد وگفت:
ـ من باید بروم وبا فرشته صحبت کنم.
بعد با صدای بلند خندید.عمار خان در حالی که گوش ادریس را می چرخاند به او گفت:
ـ تو خودت هنوز تکلیفت را نمی دانی؟
ادریس با خنده گفت:
ـ مگر اشکالی دارد الان زیباترین فرشته زندگیم در مقابلم ایستاده من باید با او صحبت کنم وبه او بفهمانم که من ادم محتاجی نیستم فقط عاشقم...
عمارخان دست ادریس را کشید واو را با خودش پایین برد.با خوشحالی خودم را روی تختم انداختم به خودم قول دادم برای خوشبختیمان تمام تلاشم را کنم ونگذارم او در زندگیش کوچترین غم وغصه ای داشته باشد وخوشبختی مان یک سال بعد با حضور پسرمان یاسین کوچولو به حقیقت پیوست.
پایان



amirrf
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Idris | ادریس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites