تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

نقاب عاشق

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 16 Dec 2012 17:57
آهسته گفتم:
رفته بودم سر خاک علی.
خم شدم و صورتش را بوسیدم. او من را محکم در آغوش کشید. من هم مایل بودم که بیشتر در آغوشش بمانم. به محبتش احتیاج داشتم... تنها نشانی از عشق و محبت که در زندگیم مانده بود... ولی نمی خواستم بیشتر از این ناراحتش کنم. شانه اش را فشردم و گفتم:
حالم خوبه.
لبخند کمرنگی زدم و او را با نگرانی هایش دم در تنها گذاشتم. سلام آهسته ای به بابام کردم. وارد اتاق شدم و خودم را روی تختم انداختم. بابام پشت سرم وارد اتاق شد. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
حالت خوب نیست پسرم؟
دوباره اشکم در آمد. گفتم:
نه بابا!... من تنهام... ای کاش آروشا برمی گشت.
سرم را روی پای بابام گذاشتم. او سرم را نوازش می کرد و من هم بی صدا اشک می ریختم. بابام گفت:
چی بگم؟... چی بگم که دروغ نگفته باشم؟ چی بگم که وعده ی الکی نداده باشم؟... چی کار کنم؟... به خدا می فهمم که چه قدر تنها شدی ولی کاری هم از دستم بر نمی یاد... هیچی بدتر از این نیست که ناراحتی بچه ات رو ببینی و نتونی براش کاری کنی... حال منم خوش نیست بابا! ... منم تنهام.
او را در آغوش کشیدم و در دل گفتم:
برام مهم نیست که کی رو دارم و کی رو ندارم... این مهمه که بابام و مامانم رو دارم.
شانه ی بابام را فشردم و با خودم فکر کردم:
او بهترین بابای دنیاست.
در اتاقم بودم و داشتم روی پروژه ی دانشگاهم کار می کردم. موبایلم را روی تخت انداخته بودم و گهگاهی صدایش را می شنیدم که اعلام می کرد اس ام اس آمده است. غرق در کارم بودم و آن را با بی دقتی تمام پیش می بردم. فقط می خواستم تمامش کنم. از وقتی علی رفته بود نسبت به معماری تنفر پیدا کرده بودم. گاهی فکر می کردم که شاید بهتر باشد که درسم را ول کنم و به آمریکا بروم و عکاسی بخوانم. به پشتی صندلی تکیه دادم و ته مدادم را جویدم. می دانستم که نمی توانم مامان و بابام را تنها بگذارم و بروم. به این فکر افتادم که با آنها بروم. می دانستم که بابام می تواند موقعیت شغلی خوبی برای خودش پیدا کند. آن جا دیگر کسی نبود که به خاطر فرار آروشا ما را سرزنش کند و نگاه های ترحم آمیز نثارمان کند. خدا را شکر کردم که فامیل هایمان خارج کشور زندگی می کردند. فقط دوستان بابا و مامانم با ما رفت و آمد داشتند که بعد از فرار آروشا رابطه یمان با آنها قطع شده بود. کمی که فکر کردم مطمئن شدم که مامانم از شهری که می دانست آروشا در خیابان های آن سرگردان است دل نمی کند. من هم که دیگر تنها فرزندشان بودم نمی توانستم تنهایشان بگذارم. برای همین نیم نگاهی به کتاب های معماریم انداختم. سرم را پایین انداختم و زیرلب گفتم:
آش کشک خاله ست. لعنتی!
در اتاقم را زدند. با بداخلاقی گفتم:
بفرمایید.
مینا هیکل چاق و پف کرده اش را وارد اتاقم کرد و گفت:
آقا! خانوم با شما کار دارند.
بدون اینکه نگاهش کنم از جایم بلند شدم و وارد هال شدم. مامانم گوشی تلفن را به سمتم گرفت. اخم کرده بود. قلبم در سینه فرو ریخت و در دل گفتم:
نکنه مامان و بابای عسلند؟ نکنه پارمیدا باشه؟
مامانم چیزی نگفت. فقط با کنجکاوی نگاهم کرد. گوشی را از دستش گرفتم و جواب دادم:
بله؟
صدای پانی در گوشی پیچید:
آرسام یا به حرفم گوش می دی یا همه چیز رو به مامانت می گم.
با ترس نگاهی به مامانم انداختم و لبخند زدم. گفتم:
سلام عزیزم! چرا زنگ نزدی به موبایلم؟شماره ی خونه رو از کجا اوردی؟
پانی گفت:
از سلطانی گرفتم.
در دل گفتم:
چه اشتباهی کردم! وای! چر حواسم نبود که شماره ی اشتباه به سلطانی بدم؟ چرا من این قدر خرم؟
پانی ادامه داد:
چند روزه که جوابم رو نمی دی. من فهمیدم که تو من رو فقط برای همین موضوع می خواستی. واقعا برای خودم متاسفم که به تو اعتماد کردم.
با خوش رویی گفتم:
زنگ زدی همین ها رو بگی؟
ولی در دلم به او فحش می دادم. آهسته به سمت اتاقم رفتم. در اتاق را پشت سرم بستم. تلفن را از دست راست به دست چپم دادم و با دست راستم محکم روی میز کوبیدم و گفتم:
لعنتی! برای چی زنگ زدی؟ من دوستت نداشتم. می فهمی؟ ازت حالم به هم می خوره.
پانی که مشخص بود گریه می کند گفت:
می دونم! می دونم که خیلی عوضی هستی. می دونم که یه آدم آشغالی! خودم همه ی اینا رو می دونم. برای خودم زنگ نزدم. خیلی وقته که حالم ازت بهم می خوره.
پوزخند زدم و گفتم:
خدا رو شکر!
پانی گفت:
نمی دونم چه بدی در حقت کردم که مستحق این خیانت باشم. کثافت! من عاشقت بودم.
گفتم:
می دونم. خواهشا قطع کن. حوصله ی حرف های الکی رو ندارم. گریه هات رو پیش من نیار لطفا!
پانی گفت:
واقعا فکر نمی کردم این قدر پست باشی.
گفتم:
مهم اینه که الان فهمیدی. برو دنبال کارت. اصلا نمی دونم که چرا زنگ زدی. زنگ زدی گدایی محبت کنی؟ من از همچین دخترهایی حالم بهم می خوره. فهمیدی؟ حالم ازت بهم می خوره.
پانی گفت:
فقط زنگ زدم که بگم... که بگم... داری بابا می شی.
******
آرتین چنان محکم زد پشت سرم که چشم هایم برای لحظه ای سیاهی رفت. فریاد زد:
احمق! باورم نمی شه! خیلی خری! دست و پا چلفتی! باورم نمی شه تو با اون همه تجربه همچین خریتی کرده باشی.
خودم هنوز بهت زده بودم. با صدایی که به زور در می آمد گفتم:
گند زدم... باورم نمی شه... عجب شانس گندی دارم... لعنت به این زندگی!
باربد که در آن مدت لاغر و نحیف شده بود و موهای مشکی رنگش کم و بیش ریخته بود روی تختش نشست. نگاه آن چشم های گود رفته را به من دوخت و گفت:
مطمئنی؟ شاید حالا اونه که داره فیلم بازی می کنه.
شانه بالا انداختم و گفتم:
احتمال اینه که گند زده باشم هست.
باربد سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت:
از تو بعیده! بعد این همه سال تجربه هنوز یاد نگرفتی چطوری عمل کنی که گند نزنی.
کم مانده بود اشکم در بیاید. گفتم:
اون شب اون قدر اضطراب داشتم که تنها چیزی که حواسم بهش نبود همین بود.
آرتین برای هزارمین بار گفت:
احمق!
فریاد زدم:
هی نگو دیگه! یکی بگه من چه غلطی بکنم؟
آرتین گفت:
بشین سیسمونی تهیه کن. خب برو شر اون حرومزاده رو بکن دیگه!
گفتم:
برای همین اینجام. هیچ کدومتون دکتر نمی شناسید؟
آرتین گفت:
نه خیر! ما از این گندا نمی زنیم.
گفتم:
خب باشه بابا! حرفه ای! تو تهشی. من خرم. بگو حالا چی کار کنم؟
باربد روی تخت دراز کشید. معلوم بود که توان زیادی ندارد. شاید ته دلش داشت آرزو می کرد که ما سریع تر برویم تا بتواند استراحت کند. با صدایی گرفته گفت:
اول باید مطمئن بشی. باید ببریش آزمایش بده. بعد برو دنبال دکتر. شاید بهت دروغ گفته.
گفتم:
این کار رو می کنم ولی پانی ساده تر از این حرفاست. از خودم هم مطمئنم. می دونم که خودم رو بدبخت کردم. شما کسی رو نمی شناسید که مشکل من براش پیش اومده باشه؟
آرتین گفت:
نه خیر! ما با تازه کارایی مثل تو نمی گردیم.
چنان مشت محکمی به بازوی آرتین زدم که فریادش بلند شد. او هم با مشت به بازویم زد. باربد فریاد زد:
بسه دیگه! آرتین تمومش کن.
آرتین گفت:
تو همیشه طرف آرسامی.
باربد پتویش را تا روی سینه اش بالا کشید و گفت:
مشکلی داری؟
آرتین بازویم را مالید و با قیافه ای که از درد در هم رفته بود گفت:
نه والا! عادت کردم به این اخلاقت.
باربد گفت:
اول ببرش آزمایش. اگه جواب مثبت بود می بریش دکتر و موضوع فیلم رو هم وسط می کشی. تا وقتی پای بچه وسط باشه اون از ما جلوتره. وقتی بحث بچه منتفی بشه ما با موضوع فیلم برگ برنده رو داریم.
چشم غره ای به آرتین رفتم و گفتم:
بابا من دنبال دکتر می گردم. بقیه اش رو خودم هم می دونم.
آرتین صورتم را بوسید و گفت:
مبارکت باشه عزیزم. باورم نمی شه که داری بچه دار می شی.
باربد زد زیر خنده. خودم هم خندیدم. آرتین گفت:
بابا شدن چه حسی داره؟ خدایش!
گفتم:
خیلی گنده! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.
آرتین گفت:
خدا کنه دختر باشه! نی نی دختر خیلی دوست دارم. لباس صورتی که می پوشن خیلی ماه می شن. تازه بچه ای که باباش تو بشی خیلی خوشگل می شه. آرسام! بذار به دنیا بیاد دور هم بزرگش می کنیم.
من خندیدم و گفتم:
آرتین! گمشو! به خدا خیلی نگرانم.
آرتین گفت:
نگرانی نداره که! بچه برکت می یاره با خودش.
باربد گفت:
تازه بچه ی آرسام خیلی هم ماه می شه.
آرتین گفت:
این اخلاقش به بابای سگش نره خوبه!
خندیدم و گفتم:
باورم نمی شه همچین چیزی پیش اومده... انگار دارم اینا رو خواب می بینم. بچه ی من!
خندیدم. باربد جدی شد و گفت:
بس کنید دیگه! آرسام! دکتر نمی شناسیم. باید سراغ اینایی که توی سوراخ سنبه ها این کار رو می کنن باشی.
گفتم:
هر کی می خواد باشه. فقط بلد باشه شر این بچه رو بکنه.
آرتین اخم کرد و گفت:
اخی! دلت می یاد؟
گفتم:
حالا اگه بچه پسر باشه و اخلاق گندش هم به من بره چی؟
آرتین رو به باربد کرد و گفت:
قربون دستت! یکی رو پیدا کن شر این موجود نحس رو بکنه! باباش برای این دنیا کافیه. از مملکتی که دو تا مثل این داشته باشه باید فرار کرد.
     
#22 | Posted: 16 Dec 2012 17:57
رمان نقاب عشق(17)
آرتین رو به باربد کرد و گفت:
قربون دستت! یکی رو پیدا کن شر این موجود نحس رو بکنه! باباش برای این دنیا کافیه. از مملکتی که دو تا مثل این داشته باشه باید فرار کرد.
باربد کشوی پاتختیش را باز کرد و بعد از کمی گشتن کاغذی را بهم داد که روی آن شماره و آدرسی نوشته شده بود. نام الماس بالای کاغذ نوشته شده بود. با تعجب باربد را نگاه کردم. باربد سرفه ای کرد و گفت:
فقط تو نیستی که بدشانسی آوردی.
پانی مثل همیشه سرزنده به نظر نمی رسید. موهای خرمایی رنگش مثل همیشه تمیز نبود. صورتش رنگ پریده و لاغر به نظر می رسید. با دیدن من لب هایش را روی هم فشرد. بازویش را محکم گرفتم و گفتم:
زود باش! تمام روز رو وقت ندارم.
مانتوی مدرسه به تن داشت. نمی دانم چرا یاد آروشا افتادم که به خاطر دوست پسرش مدرسه را می پیچاند. امروز پانی هم همین کار را کرده بود. مانتوی سرمه ای جلو بسته با شلواری همرنگ آن به تن داشت. مقنعه ی مشکی رنگی هم بر سر داشت. موهایش را فرق کج باز کرده بود که روی ابروی سمت چپش ریخته بود. زیرلب غرغر کردم:
حتما باید با مانتوی مدرسه می یومدی؟ حالا بهمون گیر ندن خیلیه!
پانی با صدایی که می لرزید گفت:
چی کار می کردم؟ این وقت صبح موقع مدرسه رفتنه دیگه! کلانتری که نمی ریم. داریم می ریم آزمایشگاه.
وارد آزمایشگاه شدیم. تقریبا هیچ کس آن جا نبود. روی صندلی های سفید رنگ نشستیم. نگاهی به پانی کردم که می لرزید. با بداخلاقی گفتم:
چته؟ چرا عین بید می لرزی؟ تا حالا آزمایش ندادی؟
پانی گفت:
می ترسم... خیلی!
پوزخند زدم و گفتم:
اگه جوابش مثبت باشه باید منتظر روزهای سخت تری هم باشی.
پانی آب دهانش را قورت داد. پرسید:
منظورت چیه؟
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
تو که فکر نکردی من اون حرومزاده رو نگه می دارم!
پانی با ترس به چشم های عسلیم نگاه کرد. می دانستم دیگر برایش زیبایی و جذابیت ندارد. می دانستم که حالا سایه ی شیطان را پشت آن چشم ها می بیند. با صدایی که حالا بیشتر می لرزید گفت:
نه!
چشم غره ای بهش رفتم. پانی را صدا زدند تا برای خون دادن برود. آن قدر می لرزید که بعید نبود زمین بخورد. به منشی نگاه کردم که نگاه مشکوکی به من می کرد. چشم غره ای هم به او رفتم. جواب اس ام اس باربد را دادم که اظهار نگرانی می کرد. من هم برای باربد نگران بودم. هفته ی بعد شیمی درمانی داشت. در دل برایش دعا کردم. برای دوستی دعا کردم که همیشه حامیم بود. آن قدر از عاقبت بیماریش می ترسیدم که سعی می کردم فراموش کنم بیمار است. با وجود اینکه باربد اصرار داشت هر روز من را ببیند کم به دیدنش می رفتم. تحمل دیدن او در آن حالت را نداشتم.
ده دقیقه ی بعد پانی برگشت. با هم از آزمایشگاه بیرون رفتیم. پانی از سوپر مارکت برای خودش شکلات خرید. رو به من کرد و گفت:
آرسام... نمی خوای بگی برای چی این کار رو کردی؟
نگاه سردی بهش کردم و گفتم:
نه! لزومی نمی بینم.
قطره ی اشکی از گوشه ی چشم پانی پایین چکید و گفت:
یعنی این وحشی گری دلیلی نداشت؟
به ساعتم نگاه کردم. با بی حوصلگی گفتم:
دعا کن جواب منفی باشه... اگه نبود فردا همین جا و همین ساعت منتظرم باش.
بدون اینکه توجهی به او بکنم به سمت ماشینم رفتم.
پانی با تضرع پشت سرم فریاد زد:
خواهش می کنم بهم بگو چرا؟
نگاهش نکردم. بیشتر از همیشه ازش نفرت داشتم.
جواب آزمایش مثبت بود. چنان با غضب این خبر را به باربد و آرتین دادم که جرئت نکردند مسخره ام کنند. در عوض قول دادند که همراهم باشند. قرار بود با ماشین آرتین برویم. باربد هم با وجود مریضی و ضعفی که داشت همراهمان شد. آن دو نفر جلو نشستند و من که از شدت خشم به خودم می پیچیدم پشت نشستم. دم آزمایشگاه متوقف شدیم. بدون حرف از ماشین پیاده شدم. پانی را دیدم که دوباره با لباس مدرسه آمده بود. از همان فاصله احساس می کردم که می لرزد. من هم می لرزیدم ولی از خشم. برخلاف پانی که ترس سراسر بدنش را فرا گرفته بود. آهسته از عرض خیابان گذشت. بلند فریاد زدم:
زود باش دیگه! جون بکن.
پانی خودش را به ما رساند. سلام نکرد در عوض گفت:
آرسام من نمی یام... می ترسم.
در ماشین را که باز بود محکم به هم کوبیدم. گامی بلند به سمت پانی برداشتم. پانی که از ترس رنگش پریده بود عقب عقب رفت. دستش را گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم. در حالی که دندان هایم را از خشم روی هم می سابیدم و چشم هایم به حالت هشدار گشادتر از حالت طبیعی شده بود گفتم:
سوار شو عوضی! یا سوار می شی و می ریم شر اون جونور رو می کنیم یا خودم این قدر می زنمت که بندازیش.
پانی دوباره خودش را عقب کشید و گفت:
آرسام خواهش می کنم. دستم درد گرفت.
دستش را محکم تر فشردم و فریاد زدم:
برو گمشو تو!
پانی خودش را عقب کشید و در حالی که گریه می کرد و می لرزید گفت:
تو رو جون مادرت ولم کن. تو رو جون خواهرت.
دستم را بلند کردم و محکم توی صورتش زدم. پانی جیغ کشید. فریاد زدم:
اسم خواهر من رو نیار عوضی! بار دیگه اسمش رو بیاری می کشمت.
پانی صورتش را که از اشک هایش خیس و از شدت ضربه ام سرخ شده بود چسبید. زن میانسالی از آن طرف خیابان ما را دید و به سمتمان آمد. آرتین هم او را دید. شیشه را پایین داد و گفت:
آرسام! الان فکر می کنند می خواهیم بدزدیمش ها! یه کم نرم تر رفتار کن. شر می شه برامون.
زن جیغ زد:
چی کارش دارید؟
آهسته زیر گوش پانی غریدم:
جمعش کن! می خواهی بریم کلانتری؟
پانی رو به زن کرد و گفت:
به تو ربطی نداره.
با عجله سوار ماشین شد. من به زن چشم غره ای رفتم و خودم هم سوار شدم. می دانستم که پانی می ترسد پایمان به کلانتری باز شود و رابطه یمان پیش مادرش فاش بشود. در حالی که از ترس می لرزید گوشه ی صندلی ماشین کز کرد. پرسید:
کجا می ریم؟
هیچ کداممان جوابش را ندادیم. آرتین پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت به سمت خارج شهر رفتیم. آن قدر فکرم مشغول بود که مناظر اطرافم را نمی دیدم. باربد نای حرف زدن نداشت و آرتین هم مخاطبی برای شنیدن نمی یافت. پانی که داشت از ترس قبض روح می شد آهسته اشک می ریخت. بعد از نیم ساعت که به پایین های شهر رسیدیم باربد با صدای ضعیفی گفت:
حالا نمی شد لباس مدرسه نپوشی؟ برامون شر می شه.
به پانی مهلت ندادم که حرف بزند. با صدای بلندی گفتم:
شعورش نمی رسه که! از سنش هم کمتر می فهمه.
پانی به تنگ آمد و فریاد زد:
این همه نفرت برای چیه؟ آرسام این کارا برای چیه؟
با عصبانیت گفتم:
می دونی برای چیه؟ برای انتقامه... انتقام علی... همونی که ولش کردی و دنبال من راه افتادی. همونی که الان جایی خوابیده که لیاقت توست. برای علیه.
پانی که گیج شده بود پرسید:
علی کیه؟
فریاد زدم:
علی رو نمی شناسی لعنتی؟
پانی آهسته پرسید:
تو از کجا می شناسیش؟
پوزخند زدم و گفتم:
بهترین دوستم بود قبل از اینکه تو ازم بگیریش.
اشک های پانی دوباره سرریز شد. با بغض گفت:
باورم نمی شه... علی... تو... لعنتی!... اومدی انتقام چیو بگیری؟ مگه من علی رو کشتم؟ من هیچ وقت علی رو دوست نداشتم. می خواستم که دوستش داشته باشم چون به نظر پسر خوبی می یومد ولی مرد نبود که بتوانم دوستش داشته باشم. ضعیف بود... نمی تونستم بهش تکیه کنم... رفته بود سراغ اون قرص های لعنتی... همون چیزی رو ازم می خواست که تو ازم گرفتی... تعجبی نداره که دوستت باشه... لنگه ی همید. جفتتون آشغالید.
با پشت دست توی صورت پانی زدم. پانی هق هق کنان صورتش را چسبید و گفت:
نزن عوضی! ... بی وجدان نزن.
گفتم:
یه بار دیگه به علی من توهین کنی گردنت رو می شکنم.
پانی صورتش را پوشاند و گفت:
خیلی بیشعوری... من دوستت داشتم. جواب عشق و علاقه ی من این نبود.
فریاد زدم:
جواب عشق و علاقه ی علی چی بود؟ آخه تو ارزش محبت کردن داری؟ حیف لب های من که یه زمانی دست های تو رو می بوسید... حیف قلب علی که برای تو می زد. دختر دبیرستانی از خود راضی!
ماشین متوقف شد. آرتین که سعی می کرد آرام باشد گفت:
آرسام رسیدیم.
نگاهی به اطرافم کردم. صدای گریه ی پانی آزارم می داد. خبری از جاده نبود. همه جا تپه های خاکی و ساختمان های مخروبه دیده می شد. نمی دانستم آن جا کجای شهر می تواند باشد. حال پانی در آن جا به همراه سه پسر غریبه که به خونش تشنه بودند خراب تر از من بود. از ماشین پیاده شدیم. فریاد زدم:
گمشو پایین.
اطرافم را بررسی کردم. تعدادی مرد معتاد روی یکی از تپه ها نشسته بودند و کراک مصرف می کردند. چند پسر بچه ی قد و نیم قد دبه های آب مایل به زردی را با خود حمل می کردند. ظاهرشان حتی از بچه های فال فروش هم محقرتر بود. یک دختربچه شش هفت ساله که بی نهایت کثیف و سیاه بود گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد. دو سه تا ساختمان نیمه خرابه آن جا بود که مثل خانه های قدیمی در حیاطش حوض داشت. از باربد پرسیدم:
کدومه؟
باربد با سر به یکی از خانه ها اشاره کرد. نمای قهوه ای رنگی داشت. درش کاملا زنگ زده بود. نمی شد تشخیص داد که قبلا چه رنگی بوده است. برای من که پسر دکتر ارجمند با آن ثروت بودم دیدن این همه فاصله ی طبقاتی قابل باور نبود ولی آن روز درگیرتر از این حرف ها بودم. پانی خودش را به من رساند. جلوی تی شرتم را چسبید و گفت:
آرسام تو رو خدا من رو اینجا نبر. من می ترسم... خواهش می کنم.
دوباره به گریه افتاد. آرتین که اعصابش خرد شده بود سیگاری روشن کرد و گفت:
برو شرش رو بکن دیگه! اگه نندازیش می خوای چی کارش کنی؟ فکر کردی آخرش آرسام می یاد خواستگاریت؟
من بازوی پانی را گرفتم و او را به سمت خانه کشیدم. پانی جیغ زد و روی زمین افتاد. حتی بهش فرصت بلند شدن هم ندادم. دستش را گرفتم و روی زمین کشیدمش. با تمام وجود جیغ می زد. هیچ کس نبود که به دادش برسد. با این حال دوباره با پشت دست توی صورتش زدم و گفتم:
خفه شو!
دیگه نقابی به چهره نداشتم. دیگر خودم بودم. پانی هم فهمیده بود که در برابر آرسام واقعی زانو زده است. با مشت محکم به در کوبیدم. چند بار در زدم. عاقبت زن جوانی که مثل اسکلت بود در را باز کرد. چادر سفیدی به سر داشت. با دیدن من با بداخلاقی پرسید:
چیه؟
گفتم:
به الماس بگو بیاد.
زن گفت:
الماس رو یه هفته پیش مامورا بردن.
فریاد زدم:
برو بگو الماس بیاد. چرت و پرت تحویلم نده. فکر کردی من خرم؟
زن هم با بدخلاقی گفت:
می گم بردنش. کری؟ مامورا ریختن و بردنش. دیگه اینجا الماس نداریم.
زن خواست در را ببندد که پایم را لای در گذاشتم و مانع شدم. پرسیدم:
کی دیگه از این کارا می کنه اینجا؟
زن گفت:
هیچ کس... دیگه هیچ کس از این کارا نمی کنه.
پایم را برداشتم و پشتم را به زن کردم. پانی را مجبور کردم که از روی زمین بلند شود. به سمت ماشین رفتم و گفتم:
لعنت به این شانس!
باربد سرش را با دست گرفته بود. آرتین گفت:
عیب نداره. بالاخره یکی رو پیدا می کنیم. فکر می کنم سپهر دکتر بشناسه. تا هفته ی دیگه قال قضیه رو می کنیم.
پانی را به داخل ماشین هل دادم و گفتم:
کی من از شر تو خلاص می شن؟
بهاره بهم سلام کرد. جواب سلامش را مودبانه دادم. یک حسی وسوسه ام می کرد که برایش کمی فیلم بازی کنم و بعد در تنهایی بهش بخندم ولی بعد به یاد آوردم که باربد دیگر در دانشگاه نیست و بدون او این تفریحات برایم جذابیتی نداشت. آرتین که آن روز دانشگاه نیامده بود به موبایلم زنگ زد. خنده کنان جواب دادم:
به به! چطوری پسر؟ کجا پیچوندی نامرد؟
آرتین هم خندید و گفت:
آرسام می یام دنبالت بریم خونه ی سپهر.
پرسیدم:
چه خبره؟
آرتین گفت:
درینک و اینا.
و بعد خنده ای کرد. من هم خندیدم و گفتم:
همین؟ راستش رو بگو.
آرتین گفت:
قرار دو سه تا از این زنایی که تو خوشت نمی یاد باهاشون رابطه داشته باشی هم باشن.
گفتم:
من نمی یام. می دونی که خوشم نمی یاد.
آرتین گفت:
اَه! چه قدر بچه مثبت بازی در می یاری. دفعه ی پیشم بهت گفتم و گوش نکردی. پسر! این دخترها دوره دیدند. کارهایی بلدند که پارمیدا و امثال اون به خوابم نمی بینند. تا این ها رو تجربه نکنی نمی فهمی دنیا چه قدر شیرینه!
گفتم:
می دونی از سپهر خوشم نمی یاد.
آرتین گفت:
مگه قراره تو و سپهر رو با هم توی یه اتاق بفرستیم؟ تو بیا من یه کاری می کنم که اصلا چشمت به سپهر نیفته. تو بیا مهمون منم باش. پولش رو من حساب می کنم. می خوام از این حال و هوا درت بیارم. این چند وقته همه اش توی لاک خودت بودی. تو که به ما شیرینی ندادی بابت بابا شدنت... .
وسط حرفش پریدم و خنده کنان گفتم:
خفه شو آرتین!
آرتین گفت:
اینجا می خندی ولی به پانی که می رسی قاطی می کنی. تعجب نمی کردم اون دفعه که رفتیم سراغ الماس بچه اش از ترس تو بیفته.
گفتم:
وای آرتین دوباره شروع کردی؟ ان شاءالله خدا زودتر تو رو هم بابا کنه.
آرتین گفت:
نامرد نفرین نکن... حالا بگو ببینم می یای یا نه؟
کمی فکر کردم و گفتم:
می یام ولی مطمئن نیستم که بخوام با کسی رابطه داشته باشم.
آرتین گفت:
ای ول! می یام دنبالت. دانشگاهی؟
گفتم:
آره. زود بیا.
روی نیمکت محبوب بهاره نشستم. می دانستم که در این لحظه سر کلاس است. پانی اس ام اس داد. بدون اینکه آن را بخوانم پاکش کردم. پیش خودم اعتراف کردم:
مثل یه آدم عقده ای و پست فطرت بودم... انتقام علی رو ازش گرفتم که هیچ انتقام همه ی بدی هایی که بهم شده بود رو از اون گرفتم. آدم فکر می کنه این طوری آرامش پیدا می کنه ولی تازه بعدشه که می فهمه همه ی آرامشش رو از دست داده.
بعد از اینکه بازیم با پانی تمام شده بود دنبال سوژه ی دیگری می گشتم که سرم را گرم کنم. در دل گفتم:
بذار آرتین بیاد ببینم چی می شه. این دفعه سراغ کی برم؟
پنج دقیقه ی بعد آرتین به موبایلم زنگ زد و خبر داد که رسیده است. با خنده و شوخی به سمت خانه ی سپهر رفتیم که برخلاف تصورم چندان هم شیک و مجلل به نظر نمی رسید. فهمیدم که سپهر خیلی اهل خودنمایی هست و همه ی پول هایش را صرف خوش گذرانی و کلاس گذاشتن می کند.
سپهر و دو پسر دیگر در خانه بودند. با اکراه به او و دوستانش دست دادم. نگاهی گذرا به پسرها کردم که یکی سامان و دیگری امیر نام داشت. امیر پسری چشم ابرو مشکی بود که اگر مدل موهایش را عوض می کرد جذاب به نظر می رسید. سامان هم مثل سپهر موهایش را از ته زده بود ولی قدبلندتر از او بود. آن سه نفر دوست های دبیرستان آرتین بودند. هیچ وقت نتوانستم از نفرتی که از آنها داشتم بکاهم. ناخودآگاه از آنها متنفر بودم. به نظرم تازه به دوران رسیده می آمدند. شوخی های لوسی با هم می کردند و ادعا داشتند که جذاب ترین انسان های روی کره ی زمین هستند.
آرتین پرسید:
سپهر خالی بستی؟ دخترها رو می گم.
سپهر گفت:
نه! تو اتاقند . دارند حاضر می شن.
بعد از اینکه روی کاناپه نشستم و سیگاری روشن کردم متوجه شدم که اصلا مایل نیستم آن کار را انجام دهم. خانه ی سپهر بی نهایت کثیف و شلخته بود و لباس هایش طرف دیگر کاناپه ای تلنبار شده بود که امیر نشسته بود و برای من نوشیدنی می ریخت. روی زمین آشغال چیپس و پفک ریخته بود و رنگ فرش ماشینی نشان می داد که سال هاست شسته نشده است. کاناپه ها و سیستم صوتی تصویری مشکی رنگ بودند و کل فضای خانه تیره و غمگین بود.
سامان لیوانی نوشیدنی جلویم گذاشت ولی قصد نداشتم بنوشم. در سکوت کوتاهی که برقرار شد صدای خنده ی یکی از دخترها را از یکی از سه اتاق خانه شنیدم. در دل گفتم:
ای کاش نمی یومدم.
آرتین گفت:
آرسام بار اولشه که می خواد با این تیپ دخترها باشه و من به زور اوردمش.
امیر چشمکی زد و گفت:
یه بار باهاشون باشی مشتری می شی. سامانم اولش خوشش نمی یومد ولی الان خودش پیشنهاد این کار رو می ده.
شانه بالا انداختم. سپهر گفت:
شاید بهتر باشه تو با اون دختره که تازه وارده شروع کنی. توی اتاق وسطیه.
گفتم:
راستش... بهتره من برم.
آرتین با مشت به بازویم زد و گفت:
ای بابا! خودت رو لوس نکن دیگه. پاشو... پاشو بریم تا ببینی لولوخرخره نیستند.
آرتین و امیر من را کشان کشان به سمت اتاق وسطی بردم. در دل گفتم:
می رم تو بعد می گم از قیافه ی دختره خوشم نیومد.
آرتین و امیر خنده کنان روی کاناپه نشستند و من در را باز کردم. وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم. دختر پشتش را به در کرده بود و روی تخت نشسته بود. نور خورشید از پرده های کثیف و نازک اتاق روی صورتش افتاده بود. هنوز مانتویش را در نیاورده بود ولی شال مشکی رنگش را روی شانه هایش انداخته بود. مانتوی خاکستریش درست همرنگ روتختی تخت یک نفره ای بود که روی آن نشسته بود. هنوز به روشنی تک تک جزئیات آن روز را به خاطر دارم. دختر به سمتم برگشت. قدبلند و لاغر اندام بود. رنگش پریده بود و مشخص بود که ترسیده است. چشم های زیبای عسلی رنگی داشت. موهای قهوه ای خوش حالتش روی شانه هایش ریخته بود. با دیدن من چشم هایش از تعجب گرد شد. با دیدن او احساس کردم تمام بدنم یخ کرده است. قلبم در سینه فرو ریخت. یک لحظه احساس کردم دارم غش می کنم. با صدای ضعیفی گفتم:
آروشا!
یک لحظه چشمم سیاهی رفت و احساس کردم دارم می افتم. دستم را به دیوار گرفتم و تعادلم را حفظ کردم. وقتی عمق فاجعه را درک کردم خشم سراسر وجودم را در برگرفت. دست هایم را مشت کردم و تمام بدنم از شدت عصبانیت به لرزه افتاد. آروشا که که آشکارا از ترس می لرزید عقب عقب رفت و گفت:
آرسام... تو اینجا چی کار می کنی؟
به سمتش رفتم. دستم را بلند کردم و محکم در گوشش زدم. دیگر کنترلم را از دست داده بودم. با بلندترین حدی که صدایم اجازه می داد فریاد زدم:
کثافت! از خونه فرار کردی که همین غلطا رو بکنی؟ مامان بدبخت من رو دیوونه کردی برای همین چیزها؟ اون همه آزادی رو برای همین کثافت کاری ها می خواستی؟ بی شرف! بی وجدان!
دوباره محکم توی صورت آروشا زدم. آروشا جیغ بلندی کشید و ثانیه ای بعد آرتین و یکی از دخترها وارد اتاق شدند. آرتین من را عقب کشید و گفت:
چی کار می کنی؟ دیوونه شدی؟
دختر که موهای قرمز بلندی داشت و لباس توری مشکی رنگی پوشیده بود صورت آروشا را بررسی کرد و بعد فریاد زد:
کی به تو گفت روش دست بلند کنی؟
من فریادزنان گفتم:
به تو چه ربطی داره؟
آرتین را به عقب هل دادم و دوباره به سمت آروشا حمله کردم. دختر من را به عقب هل داد. او مثل عسل نبود که اگر بهش دست بزنم اشکش در بیاید. یک گرگ تمام عیار بود. سرم فریاد زد:
گمشو عقب! می کشمت اگه بهش دست بزنی.
آروشا که از ترس می لرزید بازوی دختر را چسبیده بود. آرتین که تازه او را شناخته بود گفت:
آروشا؟ تویی؟
و با تعجب من را نگاه می کرد. بعد انگار فهمید که چه اتفاقی افتاده است. سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. سامان و سپهر من را روی صندلی نشاندند. اشک هایم صورتم را پوشانده بود. دست هایم می لرزید. سرم را میان دست های لرزانم گرفتم. صدای هق هق من با صدای هق هق گریه های آروشا در هم آمیخت. امیر برایم یک لیوان آب آورد ولی دست نخورده باقی ماند. آروشا خودش را به پایم انداخت و گفت:
آرسام تو رو خدا من رو ببخش! این جوری نکن. بیا من رو بزن ولی این جوری گریه نکن.
چشم هایم را بستم و او را با دست هایم عقب زدم و گفتم:
برو گمشو! دیگه نمی خوام ببینمت... ای کاش می مردی... ای کاش مرده بودی. برای مامان و بابام این طوری بهتر بود. دختره ی (...) . حالم ازت بهم می خوره.
آروشا دوباره به پایم افتاد و گفت:
خواهش می کنم آرسام! تو زندگی منی. این طوری خودت رو داغون نکن.
سرم را چسبیدم و دوباره به گریه افتادم. نفسم بالا نمی آمد. چشم هایم را نمی توانستم باز کنم. دوست داشتم همه جا تاریک شود و بمیرم. ناگهان فریاد زدم:
ای کاش مرده بودی آروشا!
آروشا هم نمی توانست حرف بزند. او هم روی زمین افتاده بود و ضجه می زد. هیچکس چیزی نمی گفت. هیچ کس اتفاقی که افتاده بود را باور
     
#23 | Posted: 16 Dec 2012 17:58
نمی کرد. من زیرلب گفتم:
خواهر من مرده... آروشا مرده.
آروشا جیغ زد:
نگو! آرسام التماس می کنم.
آرتین من را در آغوش کشید و دختر مو قرمز هم کنار آروشا نشست. آروشا سرش را روی شانه ی او گذاشت و سخت گریست. زیرلب می گفتم:
ازت متنفرم آروشا... ای کاش هیچ وقت خواهر نداشتم... ای کاش مرده بودی... ای کاش!
دختر مو قرمز که چشم های مشکی آرایش کرده اش با خشم به من دوخته شده بود با تحقیر گفت:
تو داداششی؟
آرتین با بداخلاقی گفت:
تو این یکی ساکت شو... کاسه ی داغ تر از آش نشو.
دختر خواست چیزی بگوید که آروشا مانع شد. سپهر و امیر من را به هال بردند. روی کاناپه ی کثیف سپهر نشستم. احساس می کردم قلبم درد می کند. آرتین کنارم نشست و گفت:
بیا بریم آرسام... باید بریم.
نمی توانستم حرف بزنم. قلبم درد می کرد و نفسم بالا نمی آمد. سامان به زور لیوانی آب به دستم داد. آب را که خوردم توانستم حرف بزنم. رو به آرتین کردم و گفتم:
چه خاکی توی سرم کنم؟ با این افتضاح کجا برم؟ این دختره رو چی کار کنم؟
آرتین با نگرانی به آروشا نگاه کرد که تازه وارد هال شده بود. دیگر گریه نمی کرد ولی می لرزید. دختر مو قرمز بازویش را گرفته بود و نگاهی تهدیدآمیز به ما می کرد. آرتین با مهربانی گفت:
آروشا... بیا بریم خونه... آرسام خونه ی مجردی داره... تو برو خونه ی آرسام. آرسام هم شب می یاد خونه ی ما.
آروشا روی زمین نشست و ناله کرد:
نمی خوام مامانم اینا رو ببینم... نمی خوام... می ترسم.
خواستم بگویم اگر بخواهی هم من اجازه نمی دهم آنها را ببینی ولی توانی در خودم احساس نکردم. آرتین مدیریت می کرد. دختر موقرمز را مطمئن کرد که کسی به آروشا صدمه نمی زند. بعد دستمزدی که باید در آخر روز به دخترها می داد را پیشاپیش پرداخت. از سپهر و دوستانش معذرت خواهی کرد. من را کشان کشان سوار ماشینش کرد و خودش پشت فرمان نشست. آروشا کنارم نشست. دختر موقرمز در را برای آروشا بست. نگاهش رنگی از نگرانی داشت. آرتین ماشین را روشن کرد و به راه افتادیم. آروشا دستم را گرفت ولی من دستم را پس کشیدم. او سکوت کرد. از پنجره بیرون را نگاه می کردم. مغزم کار نمی کرد. مغزی که با سرعت نور سناریو می نوشت و نقشه می کشید این بار از شدت شک وارده کار نمی کرد. آرسامی که به سرعت باد رنگ عوض می کرد و لبخندهای دخترکش می زد داشت از بین می رفت. آن پسری که جذابیتش زبانزد خاص و عام بود حالا گوشه ی ماشین کز کرده بود و آرزوی مرگ می کرد. همان روز می دانستم که دیگر آدم سابق نخواهم شد. کمرم زیر بار این اتفاق شکست. با خود فکر کردم:
هیچ کس رو به اندازه ی او دوست نداشتم... حتی مامان و بابام رو این قدر دوست نداشتم. چرا او باید به این راه کشونده بشه؟
چشم هایم را بستم. اشک از لای پلکه های بسته ام روی گونه ام ریخت. در دل گفتم:
دنیا خوب انتقامی ازم گرفت... هرچی که داشتم انگار ازم گرفت.
یاد حرف سپهر افتادم که می گفت دختر توی اتاق وسطی تازه کار است. خواستم خودم را با آن حرف تسکین بدهم ولی خرد شده بودم.
آهی سوزناک کشیدم. چشم هایم را باز کردم ولی ترجیه دادم دوباره آنها را ببندم. در دل گفتم:
ای کاش هیچ وقت آرزو نمی کردم که او برگردد.

چشم هایم را بیست دقیقه قبل از اینکه مغزم به کار بیفتد باز کرده بودم. آفتاب با نور شدیدش تمام اتاق را روشن کرده بود ولی چشم های من جز تاریکی چیزی نمی دید. مغزم آهسته آهسته به کار افتاد. ابتدا زمان و بعد مکان را کشف کردم و بعد... روز قبل را به خاطر آوردم. قلبم درد می کرد. چهره ام از درد آن در هم رفت. از شدت عجز اشک به چشم هایم آمد. زیرلب گفتم:
خدایا!... نشونم بده که همه چیز دروغ بوده... نشونم بده که هنوز اصلا عید نشده... نشونم بده که آروشا از خونه فرار نکرده... نشونم بده که علی زنده ست... خواهش می کنم... نمی تونم دیگه این جوری زندگی کنم... خواهر من هرزه نیست... نه نه نه!... خواهش می کنم... می دونم که آدم کثیفی بودم... می دونم خیلی عوضیم... می دونم یه آشغال نامردم... کسیم که با دوست دختر دوستش پنهانی رابطه داشته... کسیم که به هر دختری که رسیده ابراز احساسات کرده و دروغ گفته و بعد سوء استفاده کرده... آره! من عسل رو وسط خیابون ول کردم... باعث شدم پارمیدا و اردلان اخراج بشن... دل بهاره رو به خاطر دو خط تقلب و یه نمره ی کشکی که برام خیلیم مهم نیست به دست اوردم... به یه دختر هفده ساله تجاوز کردم و خواستم بچه ی خودم رو بکشم... می دونم که خیلی نامردم... می دونم!... من آدم خوبی نیستم... ولی خودت می دونی که همیشه دوستت داشتم. هیچ وقت مثل اکثر دوستام کفر نگفتم... درسته که هیچ وقت ازت نترسیدم و بهت گوش ندادم... اصلا من به کی تا حالا گوش دادم؟... ولی من احمق و بی لیاقتم مثل بقیه بنده ی توام... آخه چرا آروشا؟... من هیچ کس رو به اندازه ی اون دوست ندارم... تو تنها کسی بودی که می دونستی چه قدر دوستش دارم... خدایا! خودت درستش کن... من دیگه نمی تونم... دیگه این مغزم به جایی نمی رسه... تنها هنری که دارم نقش بازی کردنه... تو بگو چه نقشی بازی کنم که خودم و خواهرم و خانواده ام رو نجات بدم؟
با دست اشک هایم را پاک کردم. با اندوه بسیار از جایم بلند شدم. آرتین هنوز خواب بود. دمر خوابیده بود و پتوی قهوه ای رنگش پایین تختش افتاده بود. همیشه وقتی می خواست بخوابد لخت می شد. این بار ظاهرا فراموش کرده بود. او هم در شک اتفاق دیروز بود. بدنم به خوابیدن روی زمین عادت نداشت. تمام استخوان هایم درد می کرد ولی در آن لحظه این کمترین چیزی بود که به آن اهمیت می دادم. آهسته لباس هایم را عوض کردم. نخواستم آرتین را بیدار کنم. پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدم. کسی در خانه ی شیک و تمیزشان نبود. بابای آرتین رفته بودتا به کارخانه اش سر بزند و مادرش هم به یکی از سفرهای اروپایی چند ماه اش رفته بود.
سوار ماشینم شدم و به سمت خانه ام راندم. یک دقیقه آرزو می کردم که همه ی اینها خواب باشد و آروشا را ندیده باشم و یک دقیقه ی دیگر آرزو می کردم که بی خبر از خانه ام نرفته باشد. نمی دانستم کدام را بیشتر می خواهم.
وقتی سوار آسانسور شدم احساس می کردم که پاهایم می لرزد. با شک و تردید در را با کلید باز کردم. در لحظه ی اول هیچ کس را ندیدم. همان خانه ی خالی خودم بود. قلبم در سینه فرو ریخت. در دل گفتم:
یعنی آروشا کجا رفته؟
بعد دلم آرام گرفت. زیر لب گفتم:
خدا رو شکر که همه اش یه کابوس بود.
سرم را چرخاندم و آروشا را دیدم. از اتاق خواب بیرون آمد. چشم هایش پف کرده بود. معلوم بود تا صبح گریه کرده بود. لباس های مندرسش چروک شده بود. با دیدن من آهسته گفت:
سلام.
جوابش را ندادم. توانایی حرف زدن نداشتم. او به دیوار تکیه کرد. اشک هایش آرام آرام روی گونه هایش ریخت. بینیش را آهسته بالا کشید و گفت:
چرا چیزی نمی گی؟... یه چیزی بگو... .
همه ی توانم را جمع کردم و گفتم:
باورم نمی شه می خواستی همچین کاری بکنی.
آروشا با دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:
می دونی! چند هفته ست که چیزی نخوردم... صاحب خونه ی حشمت پول می خواد... دو روز دیگه پرتمون می کنند بیرون... نمی خوام آواره ی خیابون ها بشم... نمی خوام اسباب دست لات و لوت ای خیابون بشم. نمی خوام پلیس من رو بگیره و تحویل مامانم بده... دیگه نمی خوام مامانم رو ببینم... اون همه ازم محافظت کرد تا از راه راست منحرف نشم ولی آخرش از اون چیزی که می تونست تصور کنه هم بدتر شدم.
آهسته گفتم:
نمی تونم همچین چیزی رو درک کنم... هیچ بهونه ای برای این کار کثیف قابل قبول نیست.
آروشا پوزخند زد و گفت:
نباید هم درک کنی... تک پسر دکتر ارجمند... جراح معروف!... پسر عزیز کرده ی مامان و بابا... پسری که همیشه بهترین غذاها سر ساعت برایش آماده می شه... پسری که هر روز سفارش می ده برایش غذاهای محبوبش رو بپزند... پسری که آن قدر پول تو جیبی می گیره که دور از چشم مامان و باباش بتونه با اون پول ها خونه ی مجردی توی یکی از بهترین آپارتمان های بالای شهر بگیره... .
نگاهی به در و دیوار خانه ام کرد. نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
نباید هم این چیزها رو درک کنه... چرا فقط من آدم بدی هستم؟ چرا فقط زن هایی که همچین شغلی رو دارند بد هستند؟ ما آدم های بدبختی هستیم. می فهمی؟ ولی شماها که با این زن ها سر و کار دارید چرا بد نیستید؟ شما که دیگه بدبخت نیستید. شما که مجبور نیستید... اگه ما بدیم شما بدترید.
روی کاناپه نشستم و گفتم:
تنها چیزی که هیچ وقت ادعایش رو نداشتم اینه که آدم خوبی هستم. می دونم که پسر خوبی نیستم. نمی گم بهش افتخار می کنم ولی از کارهایم لذت می برم.
آروشا با فاصله از من آن سر کاناپه نشست و گفت:
آخرین آدمی که فکر می کردم از در اون اتاق وارد می شه تو بودی.
پوزخند زدم و گفتم:
تو هم آخرین آدمی بودی که فکر می کردم باهاش روبه رو شم... اون پسره کجاست؟
آروشا پرسید:
کدوم؟
گفتم:
همونی که باهاش فرار کردی.
آروشا گفت:
من با کسی فرار نکردم...اصلا فرار نکردم... من خونه رو گم کردم... وقتی پیداش کردم فهمیدم دیگه جام اونجا نیست.
اخم کردم و پرسیدم:
منظورت چیه؟
آروشا چیزی نگفت. وقتی سکوتش طولانی شد گفتم:
آروشا؟
آروشا آهسته گفت:
نمی خوام الان بهت بگم... آمادگیش رو ندارم... اصلا مطمئن نیستم که هیچ وقت بهت بگم.
در سکوت سرمان را پایین انداختیم و به آینده ی مبهممان فکر کردیم. بعد نیم ساعت از جایم بلند شدم و آهسته به سمت در رفتم. در را باز کردم و گفتم:
خواهش می کنم دوباره فرار نکن... خواهش می کنم این جا رو ترک نکن... نمی دونم حشمت کیه... ولی هرکی هست بیارش اینجا... من خرجتون رو می دم... خواهش می کنم دیگه از این کارها نکنید.
آروشا سرش را بالا گرفت. به صورتش که دیگر شادابی سابق را نداشت و به طرز عجیبی لاغر شده بود نگاه کردم. آروشا گفت:
خجالت نمی کشی که همچین خواهری داری؟ آبروت رو جلوی دوستات بردم.
گفتم:
دوستام برام مهم نیستند... تو برام مهمی.
صدایم می لرزید. برق اشک چشم های آروشا را درخشان کرده بود. همه ی توانم را جمع کردم و حرف دلم را زدم:
هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست ندارم.
******
مامان باربد من را به خانه یشان راه نداد. با خشم و غضب سوار ماشینم شدم و با سرعت به سمت خانه ی خودم رفتم. در دل برای مامان باربد خط و نشان می کشیدم. تصمیم داشتم در اولین فرصت به بابای باربد زنگ بزنم و گله کنم. با بداخلاقی وارد سوپر مارکت شدم و مقداری مواد غذایی خریدم. وارد آسانسور شدم و بدون اینکه به همسایه هایم آشنایی بدهم وارد خانه ام شدم. بلافاصله چشمم به دختری مو قرمز افتاد که روی کاناپه دراز کشیده بود. با دیدن من از جا پرید و سلام کرد. به نظر نمی رسید هل شده باشد. شلوار بگ یشمی و بلیز چسبان مشکی به تن داشت. لباس هایش تمیز ولی کهنه بود. موهای قرمز و لختش پایین کمرش تاب می خورد. چشم های کشیده ی مشکی رنگی داشت که این بار کاملا بدون آرایش بود. ابروهایش زیر چتری های پرپشت و بلندش پنهان شده بود. از ظاهرش می شد فهمید که دختر سرکشی است. با آروشا که کناری نشسته بود و مظلومیت و فلاکت ازش می بارید خیلی فرق می کرد.
آهسته سلام کردم و به سمت آروشا رفتم که روی مبل نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود. او را در آغوش گرفتم و عاشقانه بوسیدم. آروشا چشم های گود افتاده اش را به من دوخت و گفت:
آرسام! این حشمته... جون من رو نجات داده... تمام مدت مراقبم بوده.
حشمت با بی خیالی شانه بالا انداخت و با لحن کوچه بازاریش گفت:
مثه آبجی خودمی!
نگاه غمگینی به آروشا کردم که دست کم ده کیلو وزن کم کرده بود. لباس های کهنه اش به تنش زار می زد. موهایش مثل قبل تمیز و براق نبود. پوست صورتش کدر شده بود و زیر چشم هایش گود افتاده بود. بین تک دختر دکتر ارجمند با دختر افسرده ای که رو به رویم نشسته بود خیلی تفاوت وجود داشت. تمام وجودم را تاثر نسبت به آدمی پر کرد که بیشتر از هرکسی در دنیا دوستش داشتم. او را در آغوش گرفتم و دوباره عاشقانه بوسیدمش. آهسته گفتم:
برای چی؟... این همه بدبختی رو برای چی تحمل کردی؟... یعنی ما این قدر بد بودیم که این فلاکت رو به ما ترجیه دادی؟
احساس کردم که آروشا بغضش را خورد. با صدایی لرزان گفت:
چون دوستتون داشتم برنگشتم... نخواستم فریبتون بدم... نمی خواستم پنهان کاری کنم... نمی خواستم براتون فیلم بازی کنم... نمی خواستم دروغ بگم... اگه همه چیز معلوم می شد ابروتون می رفت... من عاشقتونم... برای همین رفتم... آرزو می کردم من احمق رو فراموش کنید... ای کاش فراموش می کردید.
گفتم:
چه جوری انتظار داری که فراموشت کنیم؟ من فراموشت کنم که جونم بهت بسته ست؟ تو که می دونستی همه ی زندگی منی... مامان فراموشت کنه که هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداره؟ آروشا! نمی دونی الان چه حالیه... کمر بابا رو شکوندی... همه مون رو داغون کردی... آخه چرا؟
آروشا گفت:
نپرس... نمی خوام بیشتر از این عذاب بکشی... اگه بفهمی داغون می شی... نمی خوام اذیتت کنم. می دونی که دوستت دارم.
قطره ی اشکم روی موهای آروشا چکید. نفس عمیقی کشیدم و اشک هایم را کنترل کردم. نمی خواستم او را بیشتر از این متاثر کنم. حشمت تمام مدت با نگاهی که حاکی از بی اعتمادیش بود به من زل زده بود. وقتی آروشا به آشپزخانه رفت تا برایم چای بیاورد از حشمت پرسیدم:
با من مشکلی داری که این طوری نگاهم می کنی؟
حشمت سیگاری آتش زد و به من هم تعارف کرد. من هم برداشتم. او دود سیگار را بیرون داد و با صدای دورگه اش گفت:
اعتقاد داری که آدم هایی که از یه قماشند مثه هم هستن؟ آدم ها با هر کی می گردن مثه همون ها هستن یا دست کم آرزو می کنند مثه اونا باشند. یا دنبال کسایی می افتن که براشون خدا هستن یا دنبال کسایی می افتن که مثلشون هستن.
شانه بالا انداختم و گفتم:
خب؟
حشمت پوزخندی زد و گفت:
شاید آروشا به چشم خواهری و از روی علاقه نبینه که برادرش چه جور آدمی هستش ولی من مردها رو خیلی خوب می شناسم. می دونم چه تیپ آدمی هستی. درست مثه آدمی هستی که خواهرت رو به این روز انداخته.
با حرص گفتم:
نمی خوای بگی داری از کی حرف می زنی؟ نکنه منظورت آرتینه؟ می دونم که اون روز با اون اومده بودم... .
حشمت وسط حرفم پرید و گفت:
اون رو نمی گم... اون که خودش رو هم به زور جمع می کنه. دارم از کسی حرف می زنم که که مثه خودته. نچ نچ نچ! عین همید. می تونم حس کنم که نقشه های پلیدتون رو هم با هم می کشید.
با عصبانیت گفتم:
درست حرف بزن.
حشمت با سر به آروشا اشاره کرد و گفت:
اون دوست نداره داداشیش رو ناراحت کنه ولی من دوست دارم بفهمی که داری با دخترها چی کار می کنی. برای همین می خوام خلاف میل آبجیت عمل کنم... داداش یه کم دور و بر خودت رو نگاه کن. آبجیت آدم چشم و گوش بسته ای بوده. با هرکسی رفت و آمد نداشته. هر جایی نمی رفته. حتی با سرویس برمی گشته خونه. شانس آشنایی با هیچ پسری رو نداشته... مگه اینکه آشنا بوده و شمام می شناختینش.
لحظه ای به فکر فرو رفتم. در دل گفتم:
هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم... راست می گه! چرا همه اش فکر می کردم این پسره ناآشناست؟ حالا کی می تونه باشه؟... من که آدم بدذاتی رو دور و بر خودم نمی شناسم.
قلبم در سینه فرو ریخت. به چشم های حشمت نگاه کردم که از پشت دود سیگار با حالتی که تمسخر را فریاد می زد به من خیره شده بود. چشم هایی که درست مثل چشم های خودم یاغی و سرکش بود... چشم هایی که درست مثل چشم های خودم به آسانی نمی شد محبت حقیقی را در آن خواند. از کلمه ای که ممکن بود از دهان حشمت خارج شود می ترسیدم. دهانم از ترس خشک شده بود. آمادگی نداشتم اسم کسی را بشنوم که زندگی خواهرم را سیاه کرده بود. صدای قلبم را می شنیدم. پرسیدم:
اون آشنا کیه؟
حشمت پوزخندی زد و گفت:
دوست جون جونیت... باربد!
با خشم به سمت آشپزخانه رفتم. رفتارم دست خودم نبود. با دست بازوی آروشا را گرفتم و در حالی که دندان هایم را روی هم می فشردم گفتم:
چرا چیزی در مورد باربد بهم نگفتی؟ هان؟
آروشا نیم نگاهی به حشمت کرد که پوزخندزنان به ما خیره شده بود. کتری جوش آمده بود و بخار از آن بلند شده بود ولی کسی به آن اهمیت نمی داد. آروشا دوباره به حشمت رو کرد و گفت:
نباید این حرف رو بهش می زدی.
حشمت با صدای بلند گفت:
چرا؟ چرا نگم؟ چرا وانمود کنم که تو یه دختر احمق بودی؟ چرا راستش رو نگم؟ از چی می ترسی؟
دستی به صورتم کشیدم و با خودم فکر کردم:
آخه چطور ممکنه؟
هنوز به اوج خشم نرسیده بودم. باورم نمی شد که باربد دنبال دختری افتاده باشد که من بیشتر از هرکسی در دنیا دوستش دارم. باورم نمی شد این همه رنج و عذابی که به خانواده ام گذشت کار یک آشنا باشد... آن هم بهترین دوست من!
روی اپن نشستم و سعی کردم که با خونسردی با آروشا صحبت کنم. نمی خواستم او را وحشت زده کنم ولی تلاشم بیهوده بود. صدایم می لرزید. گفتم:
همه چیز رو بهم بگو... قول می دم عصبانی نشم.
آروشا به کابینت کنار گاز چسبید. سرش را پایین انداخته بود. از صورت رنگ پریده اش مشخص بود که رنج می برد. فقط حشمت بود که دست به سینه بین ما ایستاده بود و به من لبخندهای پیروزمندانه می زد. دوست داشتم بلند شوم و خفه اش کنم. احساس می کردم با من دشمنی دارد. تشخیص اینکه از من متنفر بود کار دشواری نبود. حشمت با بی صبری گفت:
بگو دیگه! به داداشیت بگو که باربد چه جوری گولت زد. بگو که باهات چی کار کرد. بگو کجا ولت کرد. بگو برای چی این کار رو کرد.
آروشا سرش را بلند کرد. بغضش ترکید و گفت:
بس کن.
از آشپزخانه خارج شد. حشمت بلند فریاد زد:
چرا این قدر ضعیفی؟ چرا فکر می کنی همه چیز تقصیر تو بوده؟ آخه من چه جوری به تو یاد بدم که آدم باشی؟ نترس! داداش گلت چیزیش نمی شه. اینم تیکه ی دوستشه... از تو چشماش می خونم.
آروشا بلندتر فریاد زد:
بس کن! ولم کن.
اشک های آروشا عصبیم کرد. رو به حشمت فریاد زدم:
خفه شو دیگه!
حشمت خندید و گفت:
دارم کمکت می کنم که حقیقت رو پیدا کنی.
گفتم:
فکر کنم اگه خفه شی بیشتر کمک می کنی.
آروشا روی کاناپه نشست. بدنش لرزش خفیفی داشت. آهسته گفت:
همه چی خیلی یه دفعه ای شد... با یه چیزهای مسخره ای شروع شد.
     
#24 | Posted: 16 Dec 2012 17:58
رمان نقاب عشق(18)
آروشا روی کاناپه نشست. بدنش لرزش خفیفی داشت. آهسته گفت:
همه چی خیلی یه دفعه ای شد... با یه چیزهای مسخره ای شروع شد.
من و حشمت بلافاصله ساکت شدیم. آروشا گفت:
از اون روزی که بی هوا اومدم تو اتاقت و تو با علی و باربد بودی شروع شد. باربد به نظر منی که هیچ وقت دوست پسر نداشتم متفاوت ترین پسر دنیا بود. تنها پسری بود که به من توجه نشون می داد. من هیچ وقت به خاطر مامان با دوستام بیرون نرفته بودم و هر وقت هم که با خود مامان بیرون می رفتم چشمام رو روی توجه پسرها می بستم. وقتی بهم چشمک می زدند یا خیره نگاهم می کردند من سرخ می شدم و خودم رو بیشتر به مامان می چسبوندم. می ترسیدم مامان من رو به خاطر این توجه مقصر بدونه. هرچند که چیزی بهم نمی گفت ولی بعضی وقت ها بی مقدمه بهم می گفت که روسریم رو جلو بکشم یا دیگه این مانتوی کوتاه رو نپوشم. تو می دونی که من چه قدر از مامان حساب می بردم. بعضی وقت ها تسلیم نمی شدم و مبارزه می کردم ولی همیشه شکست می خوردم... خودم می دونم که با این روحیه بزرگ شدم. مامان ناخودآگاه من رو با این روحیه بزرگ کرد. همیشه خودم رو مقصر می دونم. همیشه من مقصرم... یه موجود بی اراده بار اومدم. از بچگی بهم گفتند که چی کار کنم و چی کار نکنم. هرچیزی رو که درست می دونستم نادیده گرفتند. اظهار نظرهام رو بچگونه می دونستند... خیلی دوست داشتم مثل بقیه ی بچه ها موبایل داشته باشم... می خواستم مثل بقیه آزاد باشم و با دوستام بیرون برم... دوست داشتم آرایش کنم و تاپ بپوشم... دوست داشتم حس کنم که پسری وجود داره که من رو دوست داره و... دوست داشتم که منم کسی رو دوست داشته باشم... ولی همیشه مامان من رو محدود می کرد. من از جنسیتم بیزارم... روزی صد دفعه به دختر بودنم لعنت می فرستادم.
آروشا اشک هایش را پاک کرد. حشمت چهار زانو روی زمین نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. دست به سینه زده بود و با تمام وجود به حرف های آروشا گوش می داد. می دانستم بار اولش نیست که این ها را می شنود. من هم رو به روی آروشا نشستم. آروشا ادامه داد:
در عوض در مورد تو همه چیز فرق می کرد... پسر عزیز مامان بودی... حتی بابا هم بین ما فرق می ذاشت. پسری که حرف اول رو توی خونه می زد... هر جور می خواست حرف می زد... هر جور می خواست رفتار می کرد... هر ساعتی دوست داشت می اومد خونه... بعضی وقت ها تا دو سه روز ازش خبری نمی شد... هر گندی می زد عالم و آدم پیش چشم مامان مقصر بودند به جز خودش... کسی که بهترین ماشین ها زیر پاش بود و گرون ترین لباس ها رو می پوشید. اهمیتی نداشت که همه ی دخترها با عشق و حسرت نگاهش کنند... اهمیتی نداشت که شب رو خونه ی کی صبح کنه... مامان همیشه می فهمید که وقتی نیستیم دختر می یاری خونه ولی می گفت جوونی و جوونی هم این دردسرها رو داره. به روی خودش نمی اورد... هر چه قدر برای من زشت بود که پسرها دوستم داشته باشند، علاقه ی دخترها به تو افتخار مامان بود. اهمیتی نداشت که بعضی شب ها مست و پاتیل می اومدی خونه. اهمیتی نداشت که تند تند دوست دختر عوض می کردی. اهمیتی نداشت که مسافرت چند روزه بری. این اهمیت داشت که من موبایل نداشته باشم. این اهمیت داشت که من با دوستام سینما نرم. من از نظر مامان ضعیف بودم و نمی تونستم خودم رو جمع کنم. چون دخترم اگه یه گندی بزنم دیگه نمی شه جبرانش کرد ولی تو عاقلی و حواست به همه جا هست. تو پسری اگه گندی بزنی تو آینده ات مشکلی پیش نمی یاد. اینه طرز تفکر زن های جامعه ی ما!... مادر منم همین طور فکر می کرد. خانوم دندونپزشکی که سالی چند بار اروپا می رفت هم همین طور فکر می کرد. اهمیتی نداره که مامانم باشه مهم اینه که با همین طرز تفکرش بدبختی دخترها رو بیشتر می کرد. خسته شده بودم این قدر محدود شده بودم. خسته شده بودم از این همه تفاوت... تفاوت با پسری که از همه ی دنیا بیشتر دوستش داشتم... .
دهانم را باز کردم که چیزی بگویم ولی آروشا فریاد زد:
بس کن آرسام! تمومش کن! تو رو خدا نگو که مامان به خاطر علاقه اش با من این طور رفتار کرد. خودم می دونم که این رفتار به خاطر عقیده بوده نه علاقه... بابام از مامان حمایت می کرد... اون هم به خاطر عقیده بوده... تمومش کنید. این قدر به من نگید که احمقم... شاید از خونه فرار کرده باشم ولی چیزهایی دیدم که شماها هیچ وقت ندیدید. شماها جامعه رو از پشت ورق ثروت و آسایش دیدید. من بودم که تا تهش رفتم و دیدم که واقعا چه خبره. جاهایی رو دیدم که تک پسر عزیزکرده ی دکتر ارجمند تصورش رو هم نمی تونه بکنه. با کسایی نشست و برخاست کردم که پسر لوس و ننری مثه تو، تو خوابم نمی بینه. این بار دیگه من احمق ماجرا نیستم... اگه می خوای تا آخرش رو بشنوی ساکت شو... نمی خوام یه کلمه حرف بزنی.
آروشا نفسش را با خشم بیرون داد. سرم را پایین انداختم. سرم درد گرفته بود. می دانستم که آروشا در خانه زجر می کشید ولی هیچ تصوری از دلایل رنج و مشقتش نداشتم. آروشا با آرامشی نسبی ادامه داد:
فکر می کردم که خیلی زشتم... نمی دونم چرا... همه ی اعتماد به نفسم توی این چند سال از بین رفته بود... فکر نمی کردم هرگز کسی عاشق من بی دست و پا بشه... تا اینکه... خب!... یه پسر خوش قیافه و پولدار پیدا شد که می گفت بهم علاقه مند شده... باربد!
آروشا پوزخندی زد. ادامه داد:
من تو رو خیلی دوست داشتم... فکر می کردم شاید یه کم زیادی ول ول بچرخی ولی آدم خوبی هستی. برای همین حتما دوست های خوبیم داری. برای همین به باربد اعتماد کردم. توی مراسم ختم علی مرتب دور و برم می چرخید. منم ازش خوشم اومد... خب اون پسر جذابی بود و بلد بود چطوری با دخترها رفتار کنه که عاشقش بشن. چه برسه به من که کشته مرده ی یه نگاه از طرف یه پسر بودم. بعد مراسم علی تقریبا مطمئن بودم که با سخت گیری های مامان دیگه هیچ وقت نمی بینمش ولی اون اومد دم مدرسه مون. خیلی خوشحال شدم که یه پسر این قدر به خودش زحمت داده تا من رو ببینه. هر روز می اومد و فقط از دور نگاهم می کرد. من سرویسی بودم و برام امکان نداشت که بتونم باهاش صحبت کنم ولی اون ول کن من نبود. برام نامه می فرستاد و ابراز علاقه می کرد. می دونی! این که یه پسری این جوری دنبالم راه بیفته برایم لذت بخش بود. یه روز خطر کردم و یه کم دورتر از مدرسه رفتم تا ببینمش. می خواستم بار اول و آخرم باشه که از دستورات مامان سرپیچی می کنم. به راننده سرویس گفتم که کلاس تقویتی دارم. نینا هم در جریان بود. بهم نگفت که کارم اشتباهه. اونم یه جورایی مثل خودم بود. دنبال هیجان پسربازی بود. از اون یکی دوستم شادی می ترسیدم. شادی یه بار سربسته بهم گفت که این راه رو تا حالا چند بار تا آخرش رفته و دیده که تهش هیچی نیست... ولی من می خواستم خودم تجربه کنم... برای همین سعی می کردم همه چیز رو از شادی مخفی کنم ولی اون زرنگ بود و می فهمید. نصیحتم می کرد ولی من گوش نمی دادم... خلاصه این که یه روز سرویس رو پیچوندم و با باربد رفتیم یه کم اون طرف تر از مدرسه. روم نمی شد باهاش حرف بزنم. تا حالا با هیچ پسری حرف نزده بودم. اون ولی خوب بلد بود زبون بریزه. شروع کرده بود به زبون بازی. گفت که وقتی من رو دیده از من خوشش اومده... گفت من براش مثل دخترهای دیگه نیستم. گفت که انگار من با همه فرق می کنم. از این همین حرف ها زد دیگه. گفت که دو روز دیگه همین جا دوباره همدیگه رو ببینیم. منم حرفی نداشتم. دوست داشتم باهاش آشنا بشم. نینام می گفت عیبی نداره اگه فقط هدفمون آشنایی باشه ولی شادی کلی دعوام کرد. می گفت حرف های باربد از اون حرف هاست که هر پسری برای خر کردن دخترها می زنه. منم که از باربد خوشم اومده بود از شادی فاصله گرفتم. دو روز بعد دوباره به بهونه ی کلاس تقویتی سرویس رو پیچوندم. این دفعه کمتر می ترسیدم و بیشتر مشتاق بودم. از این قایم موشک بازی خوشم اومده بود. باربد به عنوان کادو یه گوشواره ی خیلی خوشگل بهم داد. می ترسیدم قبول کنم. خیلی دوست داشتم ازش بگیرم... اولین کادویی بود که کسی از روی علاقه بهم داده بود... با این حال از مامان می ترسیدم. خیلی رک و روراست بهش گفتم که چرا قبول نمی کنم. اونم بهم یاد داد که چه جوری با خونسردی برای مامانم خالی ببندم. منم دوست نداشتم به مامان دروغ بگم. برای همین گوشواره رو از باربد گرفتم و قایمش کردم... خیلی دوستش داشتم... اولین کادویی بود که یه پسر بهم داده بود... نمی دونی باربد چه اعتماد به نفسی بهم می داد... منی که فکر می کردم هیچ پسری ازم خوشش نمی یاد حالا یه پسر خوش تیپ رو می دیدم که دنبالم افتاده... از خودم اصلا نپرسیدم چرا یه پسری با این جذابیت و پولداری دنبال من افتاده. خر شده بودم. فکر می کردم که جدا خیلی خوشگل و جذابم.
آروشا آهی کشید و مکثی کرد. بعد چند دقیقه ادامه داد:
توی یکی از همین ملاقاتامون بود که بهم یه گوشی موبایل داد. یه گوشی آخرین مدل نبود ولی برای من بهترین کادو بود. همون چیزی بود که آرزوشو داشتم... می دونی ... خر کردن دخترهایی مثل من خیلی ساده ست... نمی دونم هدف مامان چی بود که این قدر من رو پپه بار اورد. باربد خیلی راحت مخم رو زد. گوشی رو زیر بالشتم قایم می کردم. چون پول تو جیبی از مامان نمی گرفتم باربد برام کارت شارژ می خرید. روزهای خوبی داشتم. بعضی وقت ها مدرسه نمی رفتم تا با هم بیرون بریم. دیگه کمتر از مامان می ترسیدم. همیشه مامان رو محکوم می کردم که من رو از این روزهای خوب محروم کرده بود. با باربد می رفتیم پارک... بعضی وقت ها هم پاساژ گردی می کردیم. یه بار که رفته بودیم بیرون پلیس بهمون گیر داد. من لباس مدرسه تنم بود. معلوم بود که دارم کار خلاف می کنم. خیلی ترسیده بودم. باربد با پول و رشوه پلیسه رو خرید ولی دیگه جرئت نمی کردم که باهاش بیرون برم. اگه پام به کلانتری باز می شد مامان من رو می کشت.هر چه قدر که باربد می گفت بیا بریم و نترس من گوش نمی دادم... بعد از اون باربد من رو راضی کرد که قرارامون رو توی خونه شون بذاریم... یعنی... راستش همین خونه.
با ناباوری سرم را بلند کردم و به آروشا نگاه کردم. آروشا گفت:
وقتی وسایل قدیمی تو رو توی خونه دیدم فهمیدم که با هم خونه گرفتید. این موضوع باعث نشد به تو شک کنم. تو برای من فرشته بودی. این موضوع باعث شد که به باربد اعتماد کنم. فکر می کردم چون دوست توست آدم خوبیه. دیگه مدرسه پیچوندن کارم شده بود. باربد قول داد که من رو ببره خونه ی خودش و اون جا رو هم نشونم بده. این شد که قرار شد وقتی مامانش اینا نیستند بریم اونجا. این موضوع هم زمان شده بود با افت تحصیلی من. مامان دیگه داشت شک می کرد. اگه یادت باشه تو بهم کمک کردی که برم خونه ی نینا و شب هم بمونم... خب راستش... بهتون دروغ گفتم. من رفتم خونه ی باربد. نینا کمک کرد که تو رو گول بزنم.
سرم را با تاسف تکون دادم. آروشا گفت:
باربد اون شب یه کم نوشیدنی خورده بود و حالیش نبود چی کار می کنه... خب منم... نمی دونم چی بگم... من حاضر نبودم که خودم رو در اختیارش قرار بدم. این دیگه ربطی به گیر دادن های مامان نداشت. دوست نداشتم با یه پسر تا ته قضیه برم. هیچ وقت حاضر نمی شدم که این کار رو بکنم... باربد مست بود... می دونی که چه قدر قویه... مجبورم کرد... نمی دونم چی بگم... بعدش که کارش تموم شد کلی نازم رو کشید... ولی من فقط گریه می کردم... باربد بهم بد کرده بود... دیگه مثل قبل دوستش نداشتم. حرف های شادی می یومد توی ذهنم... باربد هم انگار یکی مثل بقیه بود که من رو فقط برای همین می خواست... چه شب هایی که تا صبح گریه نکردم... دوست داشتم بمیرم... انگار مامان راست می گفت... چه قدر ساده و احمق بودم. چه قدر خر بودم که فکر می کردم با خوشگلیم باربد رو به طرف خودم کشوندم. البته باربد بی خیال من نشد. مرتب تماس می گرفت... دم مدرسه می یومد. فکر می کردم برای این سراغم رو می گیره که دوباره باهام رابطه داشته باشه... ولی من نمی تونستم پسری رو ببخشم که بهم... بهم... تجاوز کرده بود... هرچند که برام خیلی عزیز بود و اولین دوست پسرم بود. اولین پسری بود که این قدر دوستش داشتم... ولی این تازه اول کار بود. وقتی سرگیجه ها و حالت تهوعم شروع شد فهمیدم که چه قدر بدبخت و بدشانسم. هر زنی توی ماه دو روز شانس باردار شدن داره و یکی از اون دو روز من همون شبی بود که پیش باربد بودم. دیگه بدبختی بزرگتر از این هم هست؟ چند بار به فکر این افتادم که خودم رو بکشم ولی جرئتش رو نداشتم. می ترسیدم زنده بمونم و اون وقت مامان همه چیز رو بفهمه. راه هایی رو می شناختم که در صورت انجام دادنش امکان نداشت زنده بمونم ولی یاد تو افتادم که بعد از ماجرای علی چه جوری از بین رفتی... نمی خواستم باهات این کار رو بکنم... نمی خواستم دوباره این قدر عذابت بدم... به دوستام نمی تونستم اعتماد کنم. تنها کسی که داشتم تو بودی. تصمیم گرفتم که همه چیز رو بهت بگم. ولی... تو سر قضیه ی دوست دخترت با بابا جر و بحثت شد و از خونه رفتی... دیگه تنها شدم. مجبور شدم به باربد بگم که چه اتفاقی افتاده. او واقعا وحشتناک شده بود. می خواست با دستاش من رو خفه کنه. انگار من مقصر بودم!... خلاصه یه روز مدرسه نرفتم و با باربد رفتیم که شر بچه رو بکنیم. رفتیم پیش یه زنی به اسم الماس.
قلبم در سینه فرو ریخت. حرف باربد را به خاطر آوردم که گفته بود:
فقط تو نیستی که بدشانسی اوردی.
آروشا ادامه داد:
چی بگم؟... بگم چه جوری بچه رو انداخت؟... دوست دارم این خاطره ها رو با خودم به گور ببرم. اون همه رنج و عذاب رو به خاطر خریتم و هوس باربد تحمل کردم... الماس هرچی که لایق خودش و صد جد و آبادش بود به من و اون بچه می گفت... نه خودش رحم و شفقتی داشت نه باربد... آخرش هم یه صورت حساب نجومی گذاشت کف دست باربد... باربد هم حسابی من رو کتک زد... دق دلیش رو سرم خالی کرد... انگار من مقصر بودم!... بعد از اون باربد ولم کرد. حتی من رو به خونه نرسوند. من خون ریزی داشتم و به حال مرگ افتاده بودم. داشتم می مردم که حشمت پیدام کرد. با بیحالی آدرس خونه رو بهش دادم. اونم رفت و نیم ساعت بعد با یه تاکسی قراضه برگشت. من رو رسوندن خونه... سر کوچه که رسیدم فهمیدم دیگه جام اون جا نیست... دیگه آروشای پاک و دست نخورده ی مامانم نبودم. یه نامه نوشتم و انداختم زیر در حیاط.
زیرلب گفتم:
مش رجب پیداش کرد... وقتی خوندش از ناراحتی ریزریزش کرد.
اشک هایم آروشا روی گونه هایش ریخت. من هم آهسته گریه می کردم. حشمت به دیوار روبه رویش خیره شده بود و صورتش را از ناراحتی در هم کشیده بود. آروشا گفت:
به خونه ی حشمت رفتم. باید یه زندگی جدید رو شروع می کردم. حشمت کار می کرد و ازم پرستاری می کرد. می دونستم دارید همه جا رو دنبالم می گردید. بارها خواستم خبری بهتون بدم ولی فکر کردم اگه خبر مرگم رو بشنوید بهتره تا اینکه همچین چیزی رو بفهمید. خاموش موندم ولی بدترین روزهای زندگیم رو می گذروندم. حشمت اون قدر در نمی اورد که خرج دوا درمون من و کرایه خونه رو بده. بیشتر شب ها نون خشک هم برای خوردن نداشتیم. توی یه خونه ی خرابه زندگی می کردیم که گاز نداشت. توی سرما عین بید می لرزیدیم. از گرسنگی شب ها خوابمون نمی برد. بگذریم که چند بار پسرهای معتاد همسایه سعی کردند به زور وارد خونه بشن... زندگی وحشتناکی داشتیم. من عذاب می کشیدم از این که مجبور بودم سربار حشمت باشم. این انصاف نبود که اون پول خونش رو به بهای زندگی لجن من بده. خیلی عذاب می کشیدم. برای من که همیشه بهترین و سالم ترین غذاها رو می خوردم... برای منی که مامان اجازه نمی داد روزه بگیرم مبادا گرسنه ام بشه... گرسنگی بزرگترین درد بود. از کنار رستوران ها که رد می شدیم دهنمون با بوی غذاها آب می افتاد. همیشه حسرت چیزهایی رو می خوردم که قبلا داشتم... قدر ندونستم... به خاطر یه پسر خیابونی همه ش رو از دست دادم... از خودم متنفر بودم... به حشمت التماس کردم که بذاره کمکش کنم. صاحب خونه ش داشت بیرونمون می کرد. داشتند همون خرابه رو که شب ها توش روی روزنامه می خوابیدیم رو هم ازمون می گرفتند. همون خرابه ای رو که دیواراش سیمانی بود و سقفش چکه چکه می کرد.... پنجره هاش شیشه نداشت و لوله ی فاضلابش مسدود شده بود... هر چی بود به هر حال بهتر از پارک بود... نمی تونستیم بریم توی پارک بخوابیم... اون جا پلیس گشت می زنه... تازه پر آدم لات و لوت و معتاده... با اشک و آه حشمت راضی شد من رو به صاحب کارش که براش مشتری جور می کرد معرفی کنه... بگذریم از ترس هایم... می دونستم توی کثیف ترین کار ممکن دارم وارد می شم... می دونستم این راه دیگه برگشتی برام نمی ذاره ولی چاره ای نداشتم. مامان من رو این جوری بار نیورده بود که شاهد زجر حمشت باشم و خودم سربارش بشم... هیچ جای دیگه ای هم به یه دختر فراری هفده ساله کار نمی دادند... دختری که نه نشاسنامه داشت و نه ضامن... تازه هیچ کاری هم بلد نبودم که انجام بدم... این شد که همکار حشمت شدم... و تو ... اولین مشتریم بودی.
در را باز کردم و با سرعت داخل شدم. بابای باربد دست هایش را از هم باز کرد و با خوش رویی گفت:
بهبه! آرسام جان خوش آمدی.
بدون توجه به او که با علاقه بهم لبخند می زد یک راست به سمت اتاق باربد رفتم. لبخند روی لب های بابای باربد خشکید. دنبالم راه افتاد و گفت:
آرسام باربد حالش زیاد خوب نیست. شاید این وقت شب موقع مناسبی برای... .
بلند فریاد زدم:
به درک!
با صدای فریادم مامان باربد از اتاق خارج شد. آثار بهت و حیرت در صورتش مشاهده می شد. با عجله ربدوشامبر آلبالویی رنگش را روی لباس خواب نازک سفیدش پوشید و با بد اخلاقی گفت:
وایستا ببینم! مگه همین امروز بهت نگفتم که حق نداری سرت رو بندازی پاشی بیای اینجا؟
بدون توجه به آن دو نفر با شدت در اتاق باربد را باز کردم. لحظه ای فضای خاکستری رنگ اتاق را از نظر گذراندم. اول از همه چشمم به مبل مشکی رنگی افتاد که مبل محبوبم بود. باربد اجازه نمی داد کسی جز من روی آن بنشیند. کنار مبل میز کامپیوتر قرار داشت. چه روزهایی که ساعت ها با هم پای آن میز می نشستیم و با کامپیوتر بازی می کردیم. کتاب خانه ی باربد هم مثل کتاب خانه ی اتاق من تقریبا خالی بود. فقط تعدادی از کتاب های دانشگاهیش با بی توجهی روی هم تلنبار شده بود. گرد و خاک روی کتاب هایش حکایت از این داشت که مدت هاست سراغ آنها نرفته. روی طبقه ی سوم کتاب خانه قاب عکس مشکی رنگی بود که عکس دو نفره ی من و باربد در آن دیده می شد. با دیدن آن قاب لب هایم را بر هم فشردم. در دل گفتم:
یادش به خیر! یه روزی فکر می کردم هیچ کس رو به اندازه ی من دوست نداره. دوست صمیمی!
باربد روی تخت دراز کشیده بود و مجله می خواند. با دیدن من لبخند زد. از هجوم ناگهانی خشم دست هایم را مشت کردم. با سرعت به سمتش رفتم. باربد با دیدن من نیم خیز شد. یقه ی لباس خوابش را گرفتم و فریاد زدم:
عوضی این بود رسم رفاقتمون؟ آخه نامرد بین همه آدم باید می رفتی سراغ خواهر من؟
مامان باربد جیغ زد و بابای باربد چیزی گفت که نشنیدم. رنگ از صورت باربد پرید. تته پته کنان گفت:
چی؟... آ آ آرسام چی می گی؟
فریاد زدم:
یعنی می خوای انکار کنی که این بلا رو سر خواهر من اوردی عوضی؟ نامرد! تو آخرین آدمی بودی که فکر می کردم با آروشا دوست بوده.
بابای باربد بازویم را گرفت و با خشم گفت:
بسه دیگه!
با خشونت دست بابای باربد را از دستم جدا کردم و گفتم:
نه! تازه شروع شده.
بابای باربد رو به باربد کرد و با بداخلاقی پرسید:
ماجرا چیه؟
من گفتم:
ماجرا اینه که پسرت خواهرم رو بدبخت کرده.
مامان باربد که از شدت هیجان به نفس نفس افتاده بود گفت:
باربد این پسره چی می گه؟
باربد که مشخص بود خیلی ترسیده است گفت:
چیزی نیست. شما دو تا برید بیرون. بعدا براتون توضیح می دم.
مامان باربد گفت:
من می خوام همین الان بفهمم.
باربد با عصبانیت فریاد زد:
گفتم باشه برای بعد.
من پشتم را به مامان و بابای باربد کردم و چند بار نفس عمیق کشیدم تا کمی آرام شوم ولی فایده ای نداشت. به محض این که در اتاق بسته شد به سمت باربد چرخیدم. باربد دست های لرزانش را بالا آورد و گفت:
توضیح می دم.
دست هایم را به سینه زدم ولی هنوز از خشم می لرزیدم. با صدایی که کمی آرام تر شده بود گفتم:
می شنوم.
پلک چشم چپم می پرید. با عصبانیت دندان هایم را روی هم می ساییدم. باربد که انقباض عضلات فکم را دید فهمید که دارم از خشم منفجر می شوم. آهسته گفت:
من انکار نمی کنم که همچین کاری کردم... آرسام من... خیلی کار احمقانه ای کردم... ببخشید.
فریاد زدم:
ببخشم؟ چی رو ببخشم؟... بلایی که سر خواهر آفتاب مهتاب ندیده ی من اوردی رو ببخشم؟... از خونه فراری دادنش رو ببخشم؟ این که ولش کردی رو ببخشم؟ افسردگی مامانم رو ببخشم؟ شکستن کمر بابام رو ببخشم؟ تو خانواده ی من رو از بین بردی. از هیچکس توی دنیا بیشتر از تو بدم نمی یاد. به خواهر من تجاوز کردی و بچه اش رو انداختی. بعدش هم ولش کردی... .
باربد وسط حرفم پرید و فریاد زد:
یه جوری حرف نزن انگار فقط من آدم بده بودم. کاری که من با آروشا کردم همون کاری بود که تو با پانی کردی. تو هم به پانی تجاوز کردی. تو هم کتکش زدی و می خواستی بچه اش رو بندازی. مثل فرشته های پاک و منزه حرف نزن. تو هم مثل منی. هر دو تامون از یه قماشیم. پس در مورد چیز دیگه ای زر بزن.
قلبم در سینه فرو ریخت. هجوم خاطرات گذشته یک لحظه مکانی که در آن حضور داشتم را از یادم برد. یادم آمد که چطور توی صورت پانی زده بود و روی زمین کشیده بودمش. یک لحظه احساس ضعف کردم. در دل از خودم پرسیدم:
یعنی باربد هم همین کار رو با آروشا کرد؟
انعکاس کلمه ی الماس را با صدای آروشا در ذهنم می شنیدم. همه ی خشمم از بین رفت. صورتم جمع شد و قبل از اینکه بتوانم خودم را کنترل کنم به گریه افتادم. باربد از جا پرید. بازوهایم را گرفت و گفت:
بچه نشو آرسام... آرسام من... به خدا... من مست بودم. حالیم نبود که دارم چی کار می کنم.
فریاد زدم:
باهاش که دوست شدی، نشدی؟ اون موقع هم مست بودی؟
باربد خواست من را در آغوش بکشد ولی ازش فاصله گرفتم. فریاد زدم:
عوضی تو بهترین دوستم بودی. تو برام مثل یه برادر بودی.
باربد گفت:
من دوستت دارم آرسام. قضیه ی تو با آروشا فرق می کنه... من هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست ندارم.
با بداخلای گفتم:
بس کن دیگه!... آخه برای چی این کار رو باهاش کردی؟
باربد سرش را پایین انداخت. فریاد زدم:
چرا؟
باربد نگاهی زیر چشمی به من انداخت و گفت:
دلیلش خیلی احمقانه است... من... خر شدم به خدا... تا به خودم اومدم دیگه کار از کار گذشته بود... من هیچ وقت نمی خواستم که این قدر با خواهرت صمیمی بشم. نمی خواستم بازیش بدم. فقط می خواستم این جوری یه کم به تو نزدیک بشم ولی... همه چیز از کنترلم خارج شد... آروشا هم زیادی ساده بود... یه دفعه به خودم اومدم و دیدم که او عاشقم شده و بچه ی من رو توی شکمش داره... آرسام... من نمی خواستم از دستت بدم.
روی تختش نشستم و گفتم:
بس کن باربد! چرت و پرت تحویل من نده. چرا مزخرف می گی؟
باربد با عصبانیت فریاد زد:
مزخرف کدومه؟ دارم راستش رو می گم...
     
#25 | Posted: 16 Dec 2012 17:59
رمان نقاب عشق(19)
حشمت در خانه را باز کرد و ناگهان فریاد زد:
کجا؟
از جا پریدم. شتاب زده به سمت در رفتم. داخل خانه شدم و آروشا را دیدم که مانتو پوشیده بود. صورتش از عصبانیت قرمز شده بود. با تعجب گفتم:
چی شد... .
آروشا وسط حرفم پرید و فریاد زد:
خفه شو عوضی!
حشمت کیسه ها را پرت کرد و پرسید:
چی شده دختر؟ خل شدی؟
آروشا گفت:
آره خل شدم.
بازوی آروشا را گرفتم ولی آروشا چرخید و چنان سیلی محکمی به صورتم زد که چشم هایم پر از اشک شد. یه قدم به عقب برداشتم. حشمت با صدای ضعیفی گفت:
آروشا... .
آروشا که از عصبانیت در حال انفجار بود گفت:
حرف نزن. اگه می یای بریم اگه نه... به هر حال من می رم.
دستم را از روی گونه ی دردناکم برداشتم و گفتم:
چت شده؟
هیچ وقت آروشا را این طور افسار گسیخته ندیده بودم. آروشا که چشم هایش را تا جای ممکن گشاد کرده بود و دستش از عصبانیت می لرزید به سمتم آمد و گفت:
اگه می دونستم همچین آدم رذل و پست و کثیفی هستی هیچ وقت پامو توی این خونه نمی ذاشتم.
فریاد زدم:
نمی خوای بگی چی شده؟
آروشا بلندتر از من فریاد زد:
سر من داد نزن عوضی. فکر کردی کی هستی که سر من داد می زنی؟ ادای آدم های پاک و عابد و زاهد رو در می یاری در حالی که عین اون باربد عوضی هستی. من فکر می کردم تو فقط یه کم شیطنت و جوونی می کنی ولی نمی دونستم که یه آدم لش به تمام معنا هستی. ازت متنفرم... آره! این بار منم که نسبت به تو احساس نفرت می کنم.
آروشا نفسی تازه کرد و ادامه داد:
پانی این جا بود.
وحشت زده به آروشا نگاه کردم. چینی که به صورتش داده بود و نگاه خشمگینش نشان می داد که چه قدر نسبت به من احساس نفرت می کند. خواستم چیزی بگویم که آروشا گفت:
تو مثل باربدی... هیچ فرقی بین شما دو تا نیست... الهی روز خوش نبینی. تو همون کاری رو با پانی کردی که دوستت با من کرد.
شتاب زده گفتم:
من بابت کاری که با پانی کردم پشیمونم.
آروشا فریاد زد:
اوه خدای من! پشیمونه! بالاخره یه چیزی هم پیدا شد که پسر دکتر ارجمند نسبت بهش یه کم احساس شرم و حیا کنه.
با بداخلاقی گفتم:
این قدر اسم بابا رو نیار.
آروشا پوزخند وحشتناکی زد و گفت:
این تویی که باید شرم کنی که اسم بابا رو بیاری. بابا همیشه به تو اعتماد داشت. فکر می کرد یه کم سر به هوا و شیطون هستی ولی اگه می دونست که یه دختر همسن من رو به این روز انداختی دیگه سینه اش رو سپر نمی کرد و با غرور نمی گفت که آرسام پسر منه.
با بیچارگی به حشمت نگاه کردم. لب هایش را جمع کرده بود و دست به سینه پشت سر آروشا ایستاده بود. نمی دانست ماجرا چیست و تعجبی که در چشم هایش موج می زد نشان می داد که هیچ وقت آروشا را این طور عصبانی ندیده است. من هم هیچ وقت او را این طور ندیده بودم. می ترسیدم از شدت عصبانیت سکته کند. از او می ترسیدم. از او و آن چه شنیده بود... از او و آن چه ممکن بود پیش بیاید می ترسیدم. آروشا هنوز از خشم می لرزید. لب هایش را به هم فشرد و نگاهی پر از نفرت به من کرد و گفت:
توی همین خونه... توی همین تختی که من روش می خوابیدم... کاری رو با پانی کردی که باربد با من کرد... حتی می خواستی پیش الماس ببریش.
حشمت اخم کرد. دیگر فهمیده بود که ماجرا چیست. احساس بدبختی می کردم. دستم به هیچ جا بند نبود. حالت ضعف بهم دست داد. روی لبه ی کاناپه نشستم و گفتم:
ببین! من واقعا خر شدم که اون کار رو کردم. به خدا پشیمونم. چرا باورت نمی شه؟
آروشا گفت:
چون خوب می دونم که تو هم مثل باربد بلدی چطوری مخ بزنی.
گفتم:
اگه تو بذاری بری که مشکل پانی حل نمی شه.
آروشا گفت:
ولی نمی تونم وایستم و شاهد نابود شدنش باشم.
گفتم:
تو بهم بگو چه کاری درسته. تو بهم بگو چی کار کنم.
آروشا به دیوار تکیه داد. پایش را با حالتی عصبی تکان می داد. حشمت با همان حالت یک گوشه ایستاده بود و با کنجکاوی به دهان آروشا خیره شده بود. آروشا داشت فکر می کرد. من هم به این فکر می کردم که چرا سر و کله ی پانی پیدا شده است. می دانستم که چیزی نمانده است که مامانش از حالت هایش پی به بارداریش ببرد. ماجرای آروشا و باربد او را از خاطرم برده بود. یادم رفته بود که باید در مورد آن بچه فکر بکنم.
آروشا سرش را بلند کرد و گفت:
اگه می خوای من رو داشته باشی باید مثل یه مرد وایستی و مسئولیت اون بچه رو قبول کنی. باید برای اولین بار توی زندگیت مرد باشی.
چشم هایم از تعجب گشاد شد. در دل گفتم:
نه!
آهسته گفتم:
تو فکر می کنی پانی هنوز من رو دوست داره؟ فکر می کنی دوست داره با مردی ازدواج کنه که بهش ... تجاوز کرده؟
آروشا گفت:
من در مورد ازدواج حرف نزدم. من در مورد اون بچه حرف زدم. نگفتم که ازدواج کنید. گفتم که باید مسئولیت اون بچه رو قبول کنی.
دستم را میان موهایم کردم و در همان حال ماندم. آروشا گفت:
در غیر این صورت این جا نمی مونم. ترجیه می دم دوباره آواره بشم ولی زیر سایه ی تو نباشم. اگه بهم ثابت نکنی که مردی و پای کارهایت می ایستی برای همیشه می رم.
نمی دانستم باید چی کار کنم. با بیچارگی سرم را بلند کردم و گفتم:
من دوست ندارم یه پدر بیست و یه ساله باشم.
آروشا پوزخند زد و گفت:
باید از قبلش به این موضوع فکر می کردی. پانی هم دوست نداشت که یه مادر هفده ساله باشه ولی تو اون بچه رو توی دامنش گذاشتی.
گفتم:
به خدا یه دکتر خوب پیدا می کنم که بدون این که بهش آسیب برسونن شر اون بچه رو کم کنند. آروشا با حالت وحشتناکی به سمتم آمد. یقه ام را گرفت و فریاد زد:
یه بار دیگه حرفش رو بزنی می ذارم برای همیشه می رم فهمیدی؟
ترسیدم و عقب رفتم. از رفتن او می ترسیدم. نمی خواستم دوباره عزیزترین کسم را از دست بدهم. آروشا ازم فاصله گرفت. به آخرین چیزی که به ذهنم رسید چنگ زدم و گفتم:
اگه اون بچه به دنیا بیاد تکلیف مامان و بابای پانی چی می شه؟
آروشا خنده ای عصبی کرد و گفت:
واقعا نمی تونم تصورش رو بکنم که تو نگران مامان و بابای پانی باشی. تو به هیچ کس جز خودت فکر نمی کنی. برای من فیلم نیا. خوب می شناسمت. چرا این قدر مزخرف می گی آرسام؟ پانی نمی خواد بچه ش رو بندازه. این یعنی این که فکر مامان و باباش رو کرده. این دیگه به تو مربوط نیست.
کم مانده بود به گریه بیفتم. نمی خواستم دوباره حال و هوای آن روزها را پیدا کنم که از آروشا بی خبر بودم. به خصوص که فهمیده بودم با چه وضعی در آن مدت زندگی کرده است. نمی خواستم دوباره به آن خرابه برگردد که روی روزنامه بخوابد. نمی خواستم پول کثیف حشمت را قبول کند... نمی خواستم... سعی کردم دوباره نقشه بکشم. می خواستم آرسام قبلی بشوم. می خواستم سناریو بنویسم و نقاب بزنم. نقش بازی کنم و خواسته هایم را اجرا کنم ولی دیگر نمی توانستم. گویی آن مرد که نقابی به چهره داشت و همه را مطیع خودش می کرد مرده بود. بعد از ضربه ای که از دیدن آروشا در آن وضع خورده بودم ناتوان شده بودم. چهره ی پلید دنیا را دیده بودم و از آن نازپروردگی خارج شده بودم... آن دنیایی که روزی خودم برای دیگران زشت و ناپاکش می کردم... این بار بهترین دوستم مقدمات کثیفیش را برایم فراهم کرده بود... مردی که عاشقم بود!
نه! دیگر یک مرد ضعیف بودم. از آن اراده و آن هوش و ذکاوت خبری نبود. خرد شده بودم.
چاره ای نداشتم. گفتم:
خیلی خب! بهش فکر می کنم.
آروشا گفت:
باشه. تا فردا جوابم رو بده.
آروشا خودش را روی کاناپه انداخت. حشمت هم خم شد و کیسه ها را از روی زمین برداشت. با خودم فکر کردم:
فردا؟ خیلی وقت کمیه.
آهی کشیدم و به آروشا نگاه کردم. چهره اش سخت بود و نشان می داد که هیچ انعطافی از خودش نشان نخواهد داد. هنوز از خشم نفس نفس می زد. ابروهای باریکش را در هم کشیده بود و دست هایش را مشت کرده بود. نگاه از چهره ی دوست داشتنی او برداشتم. آن روز فهمیدم که چه قدر خواهرم عوض شده بود. بزرگ شده بود. آن دختری که همیشه خودش را مقصر می دانست و در برابر امر و نهی بزرگ تر هایش سکوت می کرد و در باطن رنج می برد دیگر وجود نداشت... آن دختری که من برایش بت بودم و هیچ وقت بهم بی احترامی نمی کرد برای همیشه رفته بود. آروشا یاد گرفته بود که چطور باید زندگی کند. هرچند که تلخی خاطرات گذشته آزارش می داد و افسرده اش کرده بود ولی خیلی چیزها یاد گرفته بود. من هم فهمیدم که نمی توانم با او مقابله کنم. فهمیدم که واقعا مجبورم به خاطر او بچه ام را قبول کنم. در نگاهش دیده بودم که کاملا مصمم است و تصمیمش را گرفته. در دل گفتم:
آخه چه گیری به این بچه داده؟ پانی چرا به این بچه گیر داده؟
پانی! در دل گفتم:
مگه دستم بهت نرسه!
از خانه خارج شدم. بی اراده قدم برمی داشتم. به آن بچه و پانی فکر می کردم. دوست نداشتم با پانی ازدواج کنم. هرچند که تا به حال از او بدی ندیده بودم ولی احساس می کردم که اصلا نمی شناسمش. در دل گفتم:
حتما دختر خوبی بود که علی دوستش داشت.
لعنت به دوستی من و علی! بله! پانی دختر خوبی بود ولی من دوست نداشتم در سن بیست و چند سالگی ازدواج کنم. از آن دسته پسرها بودم که ازدواج کردن را دوست نداشتم و ترجیح می دادم مثل اروپایی ها بدون خواندن خطبه ی عقد با محبوبم در یک خانه زندگی کنم. هیچ وقت به ازدواج فکر نکرده بود ولی آن بچه! یعنی من می توانستم یک پدر باشم؟ پدر! مثل بابای باربد مهربان و روشن فکر؟ مثل بابای علی خوش گذران و بی قید و بند؟ مثل بابای پارمیدا متعصب؟ یا مثل بابای خودم متین و سنگین؟
به پارکینگ رفتم ولی بعد به یاد آوردم که ماشینم را بیرون پارک کرده ام. از پارکینگ بیرون رفتم و خواستم از عرض خیابان رد بشوم که ناگهان یک پرادوی مشکی در نیم متریم روی ترمز زد. از جا پریدم. قلبم در سینه فرو ریخت. نزدیک بود تصادف کنم. دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
اوی! چشم کورت رو باز کن.
در ماشین باز شد و دو تا مرد قوی هیکل با لباس های چسبان پیاده شدند. عینک دودی داشتند و موهایشان را تراشیده بودند. با دیدنشان اخم کردم. یکی از مردها کنارم ایستاد و جسم تیزی را به آهستگی به پهلویم فشرد و گفت:
صدایت در نیاد... سوار شو.
چنان متعجب شدم که جایی برای ترس نماند. خواستم از رفتن امتناع کنم که جسم تیز را محکم تر به پهلویم کشید. خراشی روی پهلویم افتاد. آهسته پرسیدم:
چی کارم داری؟ ولم کن!
مرد با خشونت بازویم را گرفت و به سمت ماشین کشید. نگاهی وحشت زده به اطرافم کردم ولی سر ظهر بود و در کوچه پرنده پر نمی زد. خواستم فریاد بزنم که مرد دستش را روی دهانم گذاشت و به زور من را در ماشین انداخت.
نمی توانستم تکان بخورم. لبه ی تیز چاقو پهلویم را حسابی خراش داده بود. تقریبا از ترس زبانم بند آمده بود. هرازچند گاهی نگاهی به هیکل درشت مرد کناریم می انداختم و باقی مانده ی اعتماد به نفسم را هم از دست می دادم. عین بید می لرزیدم. با خودم می گفتم:
نکنه می خوان من رو بدزدند تا از بابام پول بگیرند؟... نکنه می خوان شکمم رو سفره کنند تا کلیه هام رو بفروشند؟... وای نه! خدایا غلط کردم... این دیگه چه بدبختی بود؟ چرا هر دفعه بحث نحس پانی می یاد وسط یه اتفاق نحس تر می افته؟
به خارج شهر رسیده بودیم. نمی دانستم کجا هستیم. تنها جایی که به آن جا شباهت داشت محل زندگی الماس بود ولی با یک نگاه فهمیدم که آن جا هم نیست. خشک تر از آن جا بود. دست کمی از یک بیابان نداشت. تپه های شنی دو طرف جاده ی ناهموار قرار داشت و هیچ خانه ای دیده نمی شد. اطراف جاده آشغال دیده نمی شد. از همین موضوع فهمیدم که جای کم رفت و آمدی است. ایرانی ها هر جا پایشان را بگذارند پر از آشغال هندوانه و پلاستیک می شود. مردی که رانندگی می کرد خیلی آهسته با موبایل صحبت می کرد. با تمام وجودم گوش می دادم ولی چیز زیادی دستگیرم نمی شد. عباراتی پراکنده به گوشم می خورد:
آره... همون جا... همون جور که خواستی... مقاومت... جاده... .
در دل گفتم:
لعنتی!
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می کردم نلرزد گفتم:
من رو کجا می برید؟
مرد کناریم گفت:
حرف نزن. الان می فهمی.
با عصبانیت گفتم:
اون چاقو رو بردار دیگه. اینجا که دیگه آدمی نیست که اگه داد بزنم بشنوه.
مرد کناریم پوزخندی زد و گفت:
برام تعریف کردند که خیلی مارمولکی. اگه ورش دارم در می ری.
با سر به منطقه ی بیابان مانند اشاره کردم و گفتم:
از این جا؟
مرد جوابی نداد. اعتماد به نفسم با افزایش فشار چاقو کاهش پیدا کرد. راننده گفت:
خب! پیاده ش کن.
نگاهی به اطرافم انداختم. مثل راهی که پشت سر گذاشته بودیم بود. مرد کناریم بازویم را گرفت و با خشونت من را از ماشین پایین انداخت. روی مچ دستم افتادم و فریادم از درد به آسمان رفت. هر دو مرد خندیدند. یکی از آنها گفت:
داد نزن کوچولو! تازه شروع شده.
روی دو تا زانوهایم نشستم و دستم را محکم گرفتم. چشم هایم را از درد بستم. ناگهان یکی از آن دو نفر با پا محکم توی شکمم زد. از درد خم شدم. نفسم بند آمد. کمی به خودم پیچیدم. هنوز نفسم بالا نیامده بود که هر دو مرد شروع کردند بی امان با لگد به شکمم زدن. از درد به خودم می پیچیدم و خم شده بودم تا ضربات بی رحمانه یشان به زیر شکمم اصابت نکند ولی بی فایده بود. کمی بعد که برای من مثل یک سال پر از درد گذشت ولم کردند. نفسم بند آمده بود ولی از درد نمی توانستم نفس بکشم. به خودم می پیچیدم و با دست هایم شکمم را گرفته بودم. اشک هایم با خاک روی جاده در هم می آمیخت. ناله های ضعیفی که از دهانم خارج می شد به هیچ کجا نمی رسید. یکی از مردها موهای سرم را گرفت و از زمین بلندم کرد. فریادم به آسمان رفت. چشم هایم را به زحمت باز کردم و مرد دیگر را دیدم که رو به رویم ایستاده بود و می خندید. هر دو تا دستش را روی شانه هایم گذاشت و با زانو محکم به زیر شکمم زد. دیگر حال خودم را نمی فهمیدم. خم شدم و از درد آرزوی مرگ کردم. چشم هایم دوباره پر از اشک شد. دندان هایم را روی هم فشردم. در همین موقع مشت محکمی توی صورتم خورد. روی زمین افتادم. بی حرکت ماندم و در دل گفتم:
خدایا من رو بکش دیگه! دیگه بسمه... دیگه می خوام بمیرم.
صدایی شنیدم و چشم هایم را باز کرد. یک ماشین مشکی رنگ در برابرم بود. ولی چشم هایم تار می دید و نمی توانستم جزئیات را تشخیص بدهم. اشک هایم دیدم را تارتر هم کرده بود. متوجه شدم که دو زن از ماشین پیاده شدند یکی از آنها به ماشین تکیه داده بود و دیگری به سمتم می آمد. سینه خیز به طرف زن رفتم. شال سرخابیش در باد گرم و سوازن آن محله ی بی آب و علف از سرش افتاد. موهای مش کرده ی آشنایی داشت. اهمیت نمی دادم او کیست فقط سینه خیز به سمتش می رفتم. می خواستم خودم را از آن دو مرد دور کنم. بالاخره به زن رسیدم. کفش های پاشنه ده سانتی اش رو به روی صورتم بود. با صدایی که خوشحالی از آن می بارید گفت:
ببین کی خودش رو به پای من انداخته!
دندان هایم را از خشم روی هم سابیدم. پس او بود که برای انتقام گرفتن آمده بود. صدای نحسش را شناختم. او با همین صدا بارها جملاتی عاشقانه در گوشم زمزمه کرده بود و حالا... .
عسل!
او خم شد و با دست های لطیفش صورتم را بالا گرفت. با خنده ای دندان هایش را از بین لب های سرخابی رنگش بیرون انداخت. گفت:
آخی! ببین آرسام به چه روزی افتاده! نچ نچ نچ! اون روزی که من رو وسط جاده ول کردی فکرش رو می کردی که کارت به این جا بکشه؟
آن قدر عصبانی بودم که نفهمیدم چطور توی صورتش تف کردم. عسل از جا پرید و با پشت دستش صورتش را پاک کرد. از چشم های آرایش کرده اش خشم زبانه می کشید. با پا محکم توی پهلویم زد ولی من تا جای ممکن عکس العملی نشان ندادم. عسل فریاد زد:
تو باید بهم التماس کنی.
قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم. تمام توانایی های بازیگریم را جمع کردم و آن قیافه را به خودم گرفتم. نگاهی سرشار از التماس به او کردم و گفتم:
من ... من... نباید اون کارها رو باهات می کردم... چون تو... تو... .
عسل با اشتیاق منتظر ادامه ی کلامم بود. از هیجان تند تند نفس می کشید. گفتم:
نباید باهات دوست می شدم... چون... تو زشت ترین دختری هستی که می شناسم.
عسل با پاشنه ی کفشش به دهانم کوبید. روی زمین افتادم و دهانم پر از خون شد ولی خودم را بلند کردم و خون را روی زمین تف کردم. دیگر برایم مهم نبود که چه به روزم می آید. دیگر آن پسر لوس و نازپرورده نبودم. حتی برای لحظه ای هم به یاد آسایش و راحتی آن خانه ی قصرمانندمان نیفتادم. دیگر به یاد مسئولیت آروشا و آن بچه ای که توی راه داشتم نیفتادم. یاد مامان و بابای بیچاره ام که چشم به راهم بودند نبودم. دیگر هیچ چیزی نبودم. یک آشغال بودم که روی زمین افتاده بودم. برایم مهم نبود که چه به روزم بیاید. برایم فقط این مهم بود که عسل را تحقیر کنم. هیچ وقت به اندازه ی آن لحظه ازش متنفر نبودم. عسل که از خشم می لرزید به آن دو مرد گفت:
این جوری آدمش کردید؟
یکی از مردها گفت:
تا می خورد زدیمش. بچه پرروه. چی کار کنیم خانوم؟
عسل با بی تابی نگاهی به پشت سرش انداخت. آن دختر مو نقره ای را دیدم که به ماشین سیاه تکیه داده بود. آهسته خندیدم و گفتم:
پس متحد شدید. یادش رفته که تو دوست پسرش رو از راه به در کردی؟
دختر مو نقره ای در حالی که سیگار می کشید به سمتم آمد. عسل گفت:
تو بودی که من رو توی دامت انداختی. تو حتی به دوست خودت هم خیانت کردی.
گفتم:
خفه شو بابا! تو هم به دوستت خیانت کردی. اگه من بد بودم تو بدتر بودی. تو بودی که از اولین روز دانشگاه به پر و پای من می پیچیدی. چون دستت به من نرسید با باربد دوست شدی که بهم نزدیک باشی. بعدش هم اکس زدی و خودت رو از ماشین بیرون انداختی. این وسط تقصیر من چیه؟ چرا پای خریتت وای نمی ایستی؟
پارمیدا به ما رسید. پای چشم هایش سیاه شده بود. لاغر شده بود و از ریخت و قیافه افتاده بود. ریشه ی موهایش رنگ نشده بود و آرایش نداشت. اعتیاد نابودش کرده بود. با تحقیر نگاهش کردم و گفتم:
خب! بگو دیگه پارمیدا خانوم. تو هم یه چیزی بگو. گناه خودت رو بنداز گردن من. زود باش!
پارمیدا رو به دو مرد کرد و گفت:
معلومه اصلا کار بلد نیستید. هنوز نتونستید زبونش رو قیچی کنید.
از جیب مانتوی سفید رنگش یک چاقو در آورد. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم نگاهم وحشت زده نباشد. در دل گفتم:
من رو نمی کشه... می کشه؟
پارمیدا چاقو را زیر چشم چپم گذاشت و گفت:
بگو غلط کردی... بابت همه ی کارهایی که کردی عذر خواهی کن کثافت!
هل کردم و نالیدم:
پارمیدا! این کار چه لزومی داره؟
پارمیدا جیغ زد:
گفتم بگو!
از ترس داشتم قبض روح می شدم. عسل پشت سر پارمیدا ایستاده بود و با لبخندی ما را تماشا می کرد. تمام بدنم به لرزه افتاد. گفتم:
من... من... غلط کردم.
پارمیدا با نوک چاقو زیر چشمم را خط انداخت. از وحشت داشتم سکته می کردم. پارمیدا گفت:
بقیه اش رو بگو.
با عجله گفتم:
غلط کردم... من غلط کردم که شما دو تا رو پیچوندم.
پارمیدا چاقو را در جیبش گذاشت. نفس راحتی کشیدم. پارمیدا رو به دو مرد کرد و گفت:
ان قدر بزنینش که دیگه زبون درازی نکنه.
قبل از اینکه به التماس بیفتم دوباره مردها به جانم افتادند. با مشت و لگد به هر جایی که می توانستند زدند. نمی دانستم باید دعا کنم که بمیرم یا دعا کنم که زنده بمانم. تک تک اعضای بدنم درد می کرد. آن قدر با لگد به شکمم زدند که خون بالا آوردم. خون تمام صورتم را پوشانده بود. دیگر درد مچ دستم به حساب نمی آمد.
کم مانده بود از حال بروم که عسل گفت:
خیلی خب بسه دیگه! سوار ماشینش کنید. حیف که قول دادم نکشمش... حیف!
دو مرد من را بلند کردند. شکم و کمرم به قدری درد می کرد که دیگر بی ملاحظه اشک می ریختم. تمام بدنم می لرزید و درد تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. من را در ماشین انداختند. عسل جلو نشست و آن مرد دوباره کنار من جا گرفت. پارمیدا به سمت ماشین مشکی رنگ دیگر رفت. راننده با سرعت شروع به رانندگی کرد. صورتم از درد در هم رفته بود. با دست هنوز شکمم را گرفته بودم. با آستینم خون روی دهانم را پاک کردم. سعی کردم تشخیص بدهم کجا می رویم ولی چشم هایم سیاهی می رفت. راننده سرعت را کمی کم کرد و مرد کناری من در کنارم را باز کرد. قبل از اینکه به خودم بیایم با پا به پهلویم زد و از ماشین بیرون افتادم. این بار سرم به زمین خورد و بیهوش شدم.
چشم هایم را باز کردم. نگاهم به سقف افتاد. به هیچ چیز فکر نمی کردم. توان فکر کردن را نداشتم. از درد نمی توانستم گردنم را بلند کنم. مچ دستم و شکمم به قدری درد می کرد که تعجب کردم چطور از دردشان زودتر به هوش نیامده بودم. استخوان گونه ی سمت چپم درد می کرد. خواستم به آن دست بزنم که متوجه شدم سرم ناشیانه باندپیچی شده است.
اتاق تاریک بود و نمی توانستم تشخیص بدهم کجا هستم. خوشحال بودم که دیگر در آن بیابان نبودم. خواستم بچرخم و اتاق را بررسی کنم که بینیم به بالشت خورد. بوی آشنای لیمو را می داد. با ولع آن را بوییدم. چه بوی آشنایی... کجا آن بوی مست کننده به مشامم خورده بود؟ به دنبال خاطره ای از آن بو می گشتم ولی گویی مغزم بیشتر از بدنم ضربه خورده بود. چیزی به خاطر نمی آوردم... .
دیگر فکر نکردم. درد می کشیدم ولی نمی خواستم خودم را تکان دهم. برای چی باید برمی خاستم؟ آن تختخواب نرم را برای چی باید رها می کردم؟ نسیم خنکی از پنجره ی باز می وزید. اگر آن همه درد نداشتم شاید غرق لذت می شدم. دوباره بو کشیدم. چه بوی خوبی بود... .
ناگهان خاطرات به مغزم هجوم آورد. این بوی آن موهای خرمایی بود. موهای لخت و بلند دختری که بچه ی من را همراه داشت. پانی... آروشا... .
از جا پریدم. فریادی از درد کشیدم. خواستم روی پاهایم بایستم که در باز شد و به دنبال آن چراغ روشن شد. آرتین که رنگ به چهره نداشت به سمتم آمد. بازویم را گرفت و گفت:
بهتری؟... باورم نمی شه که می تونی بشینی.
صورتم را از درد در هم کشیدم. ساناز را دیدم که در چهارچوب در ایستاده بود و رنگ به چهره نداشت. آشکارا می لرزید. آرتین آن چنان وحشت زده نگاهم می کرد که تعجب کردم. زیر لب گفتم:
حالم خوبه.
خواستم بایستم ولی آرتین سعی کرد جلویم را بگیرد. اخمی به او کردم و از جایم بلند شدم. از اینکه در اتاق خودم و در خانه ی خودم بودم احساس آرامش کردم. با خوشحالی نگاهی به در و دیوار اتاق انداختم و خواستم بگویم خدا را شکر که چشمم به آینه افتاد. قلبم در سینه فرو ریخت؟ پس آن پسر چشم عسلی برنزه کجا بود؟ همان پسری که همه ی دخترها با اشتیاق نگاهش می کردند کجا بود؟ چرا دیگر از آینه چشم های شیطانش را به من ندوخته بود؟ چرا دیگر آن لب های خوش فرم لبخندهای معنی دار بهم نمی زد؟
ولی... آره! این چشم های ورم کرده و گود افتاده چشم های اوست. این لب های باد کرده و پاره شده مال اوست. در حالی که از ترس می لرزیدم دستی به صورتم کشیدم. پایین چشم چپم بریدگی وحشتناکی داشت. کل صورتم کبود شده بود و پر از خراش بود. خون تیره رنگی جای جای صورتم خشک شده بود. با وجود باندپیچی ناشیانه ی پیشانیم مشخص بود که بیشتر خون ریزی از زیر آن باند صورت گرفته است. بینیم شکسته بود و باد کرده بود.
با ناامیدی روی تخت نشستم. شکه شده بود
     
#26 | Posted: 16 Dec 2012 17:59
ساناز گفت:
تو هیچی! تو معصوم ترین آدم روی زمینی. می دونی آرسام! تو از اون آدمایی هستی که هر بلایی سرشون بیاد بازم دیگرون رو مقصر می دونی و خودشون رو بی گناه.
بلند فریاد زدم:
تو یه احمقی که فکر می کنی خیلی حالیته. شب می شینی کتاب از بر می کنی و صبح می یای چیزهایی که یاد گرفتی رو به من یاد می دی. فکر می کنی من بچه ات هستم و باید به هم درس بدی. بعدش که من رو شیرفهم کردی می ری دنبال عشق و حال خودت.
آرتین شانه ام را فشرد و گفت:
آرسام بسه! ساناز که گناهی نکرده.
دست آرتین را کنار زدم ولی دست خودم درد گرفت. هیچ جای بدنم نبود که سالم مانده باشد. صدای آرتین را شنیدم که آهسته گفت:
ساناز الان وقت این حرفا نیست.
عصبانی و ناراحت بودم. از درد دستم به خودم می پیچیدم که عطری با بوی شکلات به مشامم خورد. سرم را بلند کردم و پانی را دیدم که کنار ساناز ایستاده بود. نگاهم بی هیچ احساسی به او خیره ماند. پانی با نگرانی و ترس نگاهم کرد. خیلی زود نگاهش را به زمین دوخت. او هم از صورت من می ترسید. آرتین با مهربانی غیرمنتظره ای به او گفت:
زنده ست. می بینی که!
من به پانی نگاه کردم... به او که به زمین خیره شده بود. رد ترس هنوز در چهره اش دیده می شد. به آن موهای خرمایی رنگش نگاه کردم که خوب می دانستم مثل بالشتم بوی لیمو می دهد. او نگران و آشفته بود. آهسته گفتم:
تو چرا نیومدی مثل عسل و پارمیدا انتقامت رو بگیری؟
پانی سرش را به آهستگی بلند کرد. نگاه رنجیده ای به صورت من کرد و گفت:
هرکسی یه راهی برای زندگی کردن انتخاب می کنه. راه من انتقام و تلافی نیست... هیچ وقت نبوده و نیست.
با متانت صورت ملیحش را برگرداند و آهسته دور شد. رد عطرش به جا مانده بود. ساناز نگاه سرزنش آمیزی به من کرد و گفت:
راه بعضی ها اینه که بدی های دیگرون رو جوری با خوبی جبران کنند که شرمندگیش موثرتر از تنبیه انتقام باشه.
دست به سینه زد و دنبال پانی رفت. آن قدر احمق نبودم که منظور ساناز را نفهمم. با تعجب سرم را به طرف آرتین چرخاندم. گردنم درد گرفت و فهمیدم ظرفیت چرخش سریع را ندارد.
آرتین آهسته گفت:
خب... بعدا برایت تعریف می کنم... راستش پانی باعث شد پیدات کنیم.
با بداخلاقی گفتم:
بعدا؟... همین الان همه چیز رو بگو.
آرتین گفت:
خب... راستش... عسل و پارمیدا رد تو و کارات رو گرفته بودند. از زبون دیبا بیرون کشیده بودند که پانی هم مثل خودشون ضربه دیده ست. برای همین سراغ اون رفتند و خواستند راضیش کنند که باهاشون همکاری کنه. پانی هم ظاهرا از اول طرف تو رو گرفت ولی جلوی اونا چیزی بروز نداد. به اونا گفت بلایی که تو سرش اوردی خیلی بدتر از بلایی بوده که تو سر اونا اوردی. برای همین می خواد جداگونه انتقام بگیره. عسل و پارمیدا هم قول دادند که بعد از تموم شدن کارشون با تو ولت کنند تا پانی بیاد سراغت. پانی هم آژانس گرفت و رفت اونجا که ولت کرده بودند. می خواست ببرتت درمانگاه ولی ترسید که سوال هایی ازش بکنند که پاش به کلانتری باز شه. برای همین اوردتت اینجا. بعدش به ساناز زنگ زد... .
وسط حرفش پریدم و با تعجب گفتم:
ساناز؟ چطور؟ مگه شماره اش رو داشت؟
آرتین آهی کشید. نگاهی به هال انداخت. صدایش را پایین آورد و گفت:
ساناز خیلی وقته که داره کرم می ریزه. چشم و گوش بهاره رو باز کرده که گول تو رو نخوره. پانی رو هم خیلی وقته که داره ارشاد می کنه... خب! فکر کنم بابت همکاری با تو عذاب وجدان گرفته.
پوزخند زدم و سرم را پایین انداختم. آهسته گفتم:
ساناز تنها دختری بود که هواش رو داشتم. می دونستم دختر خوبیه و با بقیه فرق داره. نمی دونم چرا همیشه این دخترهایی که با بقیه فرق دارند برای آدم شاخ می شن و پدر آدم رو در می یارن.
آرتین آهسته خندید. خواستم لبخند بزنم ولی پوست لبم کشیده شد. درد وحشتناکی داشت. با دست لب ورم کرده ام را گرفتم. دوباره اشک به چشم هایم آمد. با پشت دست سریع اشکم را پاک کردم. مچ دستم درد گرفت و فریادم بلند شد. آرتین گفت:
آرسام تو رو خدا این قدر وول نخور. چرا با خودت درگیری؟ آروم بگیر دیگه. بالا سرت نباشیم با این خوددرگیری که داری تا صبح دووم نمی یاری.
آهسته گفتم:
اون دو تا کثافت رو می کشم.
آرتین گفت:
الان وقتش نیست. بذار بگم آروشا بیاد دیدنت. داره از ترس سکته می کنه.
با شک و تردید نگاهی به آرتین کردم و گفتم:
پارمیدا و عسل با کمک ساناز پانی رو پیدا کردند؟
جواب مثبت را از میان شرمندگی در نگاه آرتین خواندم ولی زبان آرتین به دروغ باز شد و گفت:
نه!
آرتین آروشا را صدا کرد. صدای گام هایی شتابان را شنیدم و به دنبال آن عزیزترین کسم گریه کنان جلو آمد و خودش را در آغوشم انداخت. فریاد دردناکم را در گلو خفه کردم تا آروشا را آزار ندهم. آروشا که معلوم بود ترسیده است هق هق کنان گفت:
خدا رو شکر!... خدایا شکرت!
محکم گونه ام را بوسید. بیشتر از آنی درد گرفت که بتوانم ازش لذت ببرم. آروشا با گریه گفت:
اگه بلایی سرت می یومد من چی کار باید می کردم؟ هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم که باعث شدم با اون حال و هوا از این خونه بری... آرسام می ترسیدم هیچ وقت به هوش نیای.
خواستم موهایش را ببوسم ولی لبم به طرز وحشتناکی ورم کرده بود. آروشا دستش را دور گردنم حلقه کرد و سعی کرد جلوی گریه اش را بگیرد. آهسته گفتم:
من خوبم عزیزم... باور کن... هیچیم نیست... .
سرم را بلند کردم و حشمت را دیدم که دست هایش را در جیب شلوار بگش کرده بود و نگاهم می کرد. لبخندی زد که معنایش را نفهمیدم. شاید فقط از زنده ماندنم تعجب کرده بود.
گردنم درد گرفته بود و همه متوجه شده بودند... به جز آروشا. حشمت نچ نچ کنان جلو آمد و آروشا را از من جدا کرد. بازوی او را گرفت و او را به هال برد. آرتین هم دنبال ساناز رفت. پانی دوباره به سمت اتاق آمد. همان نگاه نگران را به من کرد. فهمیدم می ترسد که من بمیرم. گفتم:
زنده موندم. نترس!
پانی با لحن خشکی گفت:
دارم می بینم.
شتاب زده دنبال کلمات گشتم. گفتم:
آرتین برام گفت که تو نجاتم دادی. من... نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم... تو بیشتر از همه حق داشتی که من رو اونجا ول کنی تا بمیرم ولی... این کار رو نکردی.
جمله ی آخرم را تقریبا با حالت پرسش بیان کردم. در چشم های پانی دنبال جواب سوالم گشتم ولی نمی توانستم چیزی از آن نگاه بخوانم. فقط فهمیدم که دیگر علاقه ای در آن وجود ندارد. آن علاقه ای که باعث بدبختی هایش شده بود به بی تفاوتی تبدیل شده بود. پانی با همان لحن خشک گفت:
استراحت کن... لازم نیست که از به هوش اومدنت این قدر هیجان زده بشی و وول بخوری... این جا مردن و ناقص شدنت برای هیچکس خوشایند نیست... البته ساناز گفته که خیلی کله شقی و حرف گوش نمی دی.
پشتش را به من کرد. من پرسیدم:
پانی پس مامانت چی؟ حالا که خونه نیستی نگرانت نمی شه؟
پانی لبخند تلخی زد و گفت:
خودش از خونه بیرونم کرده.
قلبم در سینه فرو ریخت. سرم را با شرمندگی پایین انداختم. پس فهمیده بود که پانی باردار است. باورم نمی شد پانی نجاتم داده باشد. او حق داشت که بگذارد من بمیرم با این حال نجاتم داده بود. حرف ساناز در گوشم پیچید:
راه بعضی ها اینه که بدی های دیگرون رو جوری با خوبی جبران کنند که شرمندگیش موثرتر از تنبیه انتقام باشه.
چشم هایم را روی هم فشردم... این بار نه به خاطر درد بدن کبودم... بلکه از بار دین و شرمندگی. یاد عسل افتادم که با پاشنه ی کفشش به دهانم کوبید. پانی خیلی بیشتر از او حق داشت که این کار را بکند ولی فقط سراسیمه با یک راننده ی ناشناس آژانس برای نجات دادنم آمده بود. سرم را به نشانه ی تاسف برای خودم تکان دادم. آهسته گفتم:
پانی ای کاش می ذاشتی من بمیرم ولی این طور شرمنده ام نمی کردی.
آهسته روی تخت دراز کشیدم. بوی لیموی بالشت به شرمندگیم اضافه می کرد. بیشتر از درد این شرم بود که آزارم می داد... و شرم... چه احساس گنگ و ناشناخته ای بود. احساسی بود که مدت ها پیش فراموشش کرده بودم و حالا به سراغم آمده بود... به خاطرم آورد که از هر دردی رنج آورتر است.
به خودم نهیب زدم:
آرسام! حقت نبود ولی زنده موندی. خیلی کارها هست که باید انجام بدی.
آهسته زمزمه کردم:
خیلی کارها!
ناگهان دلم برای خانه تنگ شد. یاد نگاه پدرانه ی مش رجب افتادم. آغوش مامانم را به خاطر آوردم که هر دفعه در را باز می کردم و داخل می شدم، به رویم باز می شد. بابام! دلم برای او و چشم های آبی رنگش تنگ شده بود... برای متانتش و صبرش که همیشه را تحمل می کرد. در دل گفتم:
دلم برای هیچکس به اندازه ی بابا تنگ نشده.
چشم هایم را بستم و او را تصور کردم که از اتاق خوابش بیرون آمد. روی صندلی گهواره ای نشست و عینکش را از چشم های آبیش برداشت. لبخندی پرمهر به من زد و کتابی که در دست داشت را روی میز گذاشت. صدای متین و آرامش را می شنیدم که صدایم می کرد:
آرسام!
تصویر را از پیش چشمم دور کردم. مصمم شدم که فردا صبح اول وقت به او زنگ بزنم. آهسته به پهلوی راستم خوابیدم. به خاطر آوردم که من هم بابا هستم. بچه ام در همین خانه بود. پوزخندی زدم. خودم را با بابام مقایسه کردم:
من کجا و دکتر ارجمند کجا!
پسر مو مشکی سرش را پایین انداخته بود و به کفش های کوچکش نگاه می کرد. روی نیمکت نشسته بود و پاهایش به زمین نمی رسید. لباس هایش گران قیمت بود ولی تمیز نبود. هیچ وقت خوراکی نمی آورد. انگار مامانش یادش می رفت برایش خوراکی بگذارد. همیشه پول می آورد و از بوفه پفک می خرید. بعدش معده اش درد می گرفت و مریض می شد ولی کسی نمی آمد دنبالش. معدلش بیست شده بود. مامان و باباش برای جشن ثلث اول نیامدند. فقط مامان و بابای او بودند که نیامدند و برایش کادو نفرستادند. من معدلم هجده شده بود و بابام راضی نبود ولی برایم همان تخته وایت بردی را خریده بود که خیلی دوستش داشتم. توی جشن آن پسر مو مشکی تنها ایستاده بود و به کفش های کوچکش نگاه می کرد. بابام ازش خوشش آمده بود. می گفت که خیلی خوشگل و مودب است.

برای ثلث دوم هم مامان و باباش نیامدند. بازم جشن بود و مامان و باباها آمده بودند. باز هم پسر مو مشکی معدلش بیست شده بود و من هجده گرفته بودم. بابام هنوز راضی نبود ولی برایم از آن ماژیک هایی خریده بود که خیلی دوست داشتم. یک بسته هم برای پسر مو مشکی خریده بود. پسر مو مشکی خجالت می کشید که قبول کند ولی بابا او را خیلی دوست داشت. برای اینکه خیلی خوشگل و مودب بود.

پسر مو مشکی هنوز روی نیمکت نشسته بود. جلوتر رفتم و گوجه سبز بهش تعارف کردم. با کم رویی سری تکان داد و قبول نکرد. بهش گفتم:
چرا نرفتی خونه؟ ساعت سه شده.
از خجالت سرخ شد. آهسته گفت:
مامانم یادش رفته بیاد دنبالم... تو چرا برگشتی مدرسه؟
خندیدم و گفتم:
کاپشنم رو جا گذاشته بودم... چرا بابات نیومده دنبالت؟
او دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:
ایران نیست... زیاد نمی بینمش.
صدای بوق ماشین بابام را از بیرون مدرسه شنیدم. با عجله به سمت در رفتم. وسط راه ایستادم و گفتم:
راستی! اسمت چی بود؟
او سرش را بلند کرد و با چشم های معصوم مشکیش نگاهی بهم کرد و گفت:
علی!

سوار پاترول سفید رنگ شدم. آن چشم های آبی مهربان بهم می خندید. بابا با آن لحن سرزنش آمیزش گفت:
شد یه بار بیام دنبالت و مجبور نشم دوباره برت گردونم؟ همیشه یه چیزی جا می ذاری سر به هوا!
اخم کردم و صورتم را به سمت دیگری چرخاندم. علی را دیدم که توی مدرسه روی نیمکت نشسته بود. با خودم فکر کردم دوباره دنبالش نیامدند. بابا با لحن مهربان تری گفت:
چی جا گذاشته بودی که اشکت در اومده بود؟
آهسته گفتم:
جامدادیم.
سرم را به سمت بابا چرخاندم. بابای من خیلی بهتر از بابای علی بود که هیچ وقت دنبالش نمی آمد. دستم را دور گردن بابام انداختم و صورتش را بوسیدم. او هنوز با آن چشم های آبیش بهم می خندید.

با پا سنگ را شوت کردم. علی دستش را دور گردنم انداخت و گفت:
چند شدی آرسام؟
حوصله نداشتم. دستش را کنار زدم و گفتم:
شونزده.
اشک هایم روی گونه هایم ریخت. علی گفت:
عیب نداره آرسام... خب غایب بودی.
من دوباره سنگ را شوت کردم. بچه های می دویدند تا سریع تر به در مدرسه برسند. من عجله نداشتم چون از بابا می ترسیدم. علی هم عجله نداشت چون کسی دنبالش نیامده بود. نمی خواستم هیچ وقت به آن پاترول سفید برسم ولی با آن پاهای کوچک زودتر از همیشه رسیدم. تقریبا همه رفته بودند. بابام آمد طرفم و کیفم را گرفت. به علی لبخندی زدم و گفت:
خوبی علی؟ مامانت می یاد دنبالت؟ می خوام ازش اجازه بگیرم که بیای تولد آرسام.
علی این پا آن پا کرد و گفت:
فکر کنم یادش رفته بیاد دنبالم.
من هنوز به خاطر نمره ام گریه می کردم. چشم های آبی بابا هم دیگر نمی خندید. گفت:
بیا علی من می رسونمت.
من پشت نشستم. گفتم که می خواهم پیش علی بنشینم ولی دلیلش این بود که از بابا می ترسیدم. بابا هیچ چیز یادش نمی رفت. ازم پرسید:
چند شدی؟
آهسته گفتم:
شونزده.
بابام ناراحت شد و چیزی نگفت. علی گفت:
غایب بود... من یادم رفت بهش بگم حرف ع هم توی املا می یاد.
دروغ می گفت. بابا دیگر ناراحت نبود. من هم دیگر گریه نمی کردم. بابام گفت:
عیبی نداره آرسام. خودم امشب بهت املا می گم یاد می گیری. نمره که مهم نیست.

موقع راه رفتن می لنگیدم. شلوار محبوبم پاره شده بود. پای علی بدتر بود. از زانوش خون هم می آمد. با تمام وجود برای بردن فوتبال دویده بودیم. علی غرغر می کرد و من حوصله نداشتم برای فردا اجتماعی بخوانم. یک دفعه علی گفت:
بابام!
سرم را بلند کردم و با چشم دنبال بابای علی گشتم. علی به سمت باباش دوید. مرد خوش قیافه و جوانی بود. خیلی جوان تر از بابای من بود. بازوی علی را گرفت و با بداخلاقی گفت:
عجب پسر بدی هستی! باز شلوارت رو پاره کردی؟
بازوی علی را محکم گرفت و او را به سمت ماشینش برد. من سوار پاترول سفید شدم. نفهمیدم کی اشک هایم روی گونه هایم ریخت. بابام گفت:
چرا گریه می کنی؟ باز شلوارت رو پاره کردی؟ عیب نداره بابا! گریه نکن. فردا برایت یکی دیگه می خرم.
ولی من برای علی گریه می کردم چون باباش خیلی محکم بازویش را کشیده بود.

_علی نگاه کن! ببین چه دختره خوشگله!
علی لبش را گزید و گفت:
آرسام این جوری نکن زشته. هردفعه از کنار این مدرسه رد می شیم همین رو می گی.
خندیدم و گفتم:
آخه دوست دارم باهاش دوست شم.
علی گفت:
وای نه! بابات بفهمه چی؟
با بی خیالی گفتم:
نمی فهمه... امشب برایش نامه می نویسم... می شه تو هم کمکم کنی؟ آخه تو انشات بهتر از منه.
علی گفت:
آرسام فردا امتحان حرفه و فن داریم. چرا نمی شینی درست رو بخونی؟
من گفتم:
علی چه قدر بچه مثبتی! حرفه و فن چیه؟ آخه این دختره خیلی خوشگله.
علی گفت:
هر وقت شیوا رو می دیدی هم می گفتی خوشگله ولی بعد یه هفته ازش بدت اومد. می گفتی دماغش پهنه.
گفتم:
خب پهن بود دیگه! زشت می شد وقتی می خندید.
علی گفت:
خب دنیا چی؟ اون که دماغش باریک و سربالا بود.
گفتم:
وای علی یادته؟ چه قدر خوشگل بود. حیف که باباش فهمید دوستیم.
علی گفت:
عمه ی منم بود می فهمید. هی می رفتی دم پنجره ی اتاقش سوت می زدی. خب باباش خر که نیست.
خندیدم و گفتم:
آخه برام ناز می کرد. خسته شدم رفتم با آزاده دوست شدم. اونم چون دوست آزاده بود بهش برخورد و بهم گفت دیگه با من حرف نزن.
همین طور که از خیابان پایین می آمدیم پای دختر روی برف های پیچ خورد و افتاد. خندیدم و گفتم:
علی نامه رو ول کن! ... موقعیت خودش پیش اومد.
روی برف ها دویدم و به سمت دختر رفتم.

من توی دستشویی بودم ولی صدای بابام رو می شنیدم:
علی راسته که آرسام هر روز بعد مدرسه از دکه ی روزنامه فروشی سیگار می خره؟
به صورت وحشت زده ی خودم در آینه خیره شدم. بینیم بر اثر بلوغ باد کرده بود ولی هنوز خوش قیافه ترین پسر مدرسه بودم. چشم های عسلیم از تعجب گشاد شده بود. بابا از کجا فهمیده بود؟ نکند داوودی که دبیر حسابان بود و خیلی با من لج بود بهش آنتن داده بود؟ سر کلاسش سیگارت زده بودم... روز قبلش هم دیده بود که وسط خیابان سیگار کشیدم.
علی گفت:
نه عمو! آدامس می خره ولی سیگار نه!
بابام گفت:
معلمتون گفته. آقای داوودی.
زیرلب گفتم:
مرتیکه ی آنتن!
علی گفت:
نه عمو دروغ گفته. سر کلاسش یکی از بچه ها سیگارت زده بود. اونم فکر کرده بود که آرسام زده. برای همین خواسته حالش رو بگیره. آرسام سیگار نمی کشه عمو! من می دونم.
خندیدم و زیرلب گفتم:
ای ول علی!

با تعجب به برگه ی انتخاب رشته ی علی نگاهم کردم. گفتم:
علی چرا نمی خوای بری دانشگاه سراسری؟ تو که رتبه ات سه رقمی شده. چرا می خوای بری دانشگاه آزاد؟
علی شانه بالا انداخت و گفت:
می خوام پیش تو باشم. تو هم که برای سراسری مجاز نشدی.
گفتم:
آخه دانشگاه سراسری توی تهران قبول می شی خره!
علی گفت:
حالا چه فرقی می کنه؟ من تو رو می خوام نه دانشگاه سراسری. هردوتامون می تونیم باهم معماری بخونیم. باشه؟
گفتم:
خیلی خری! مامان و بابات چی؟ چی می خوای بهشون بگی؟
علی گفت:
می دونی که نمی فهمن. اصلا براشون مهم نیست. می گم سراسری قبول نشدم. تازه مامانم می خواد بره پیش بابام. گفتند هر وقت لیسانسم رو گرفتم می تونم برم پیششون.
با ناراحتی گفتم:
پس می چی؟
علی گفت:
تو هم باید بیای. من بدون تو هیچ جا نمی رم.
گفتم:
بابام که نمی ذاره بدون اون جایی برم.
علی گفت:
عمو با من! به حرف من گوش می ده.
گفتم:
آره بابام دوستت داره. همیشه می گه تو خیلی خوشگل و مودبی.
     
#27 | Posted: 16 Dec 2012 17:59
رمان نقاب عشق(20)
خواب نبودم. از درد خوابم نمی برد. فقط در تاریکی شب به سقف نگاه می کردم و به پسر مو مشکی فکر می کردم که حالا در قبرستان خوابیده بود. یاد خاطرات مشترکم با او افتادم. یادم آمد که چطور همه ی عشق و علاقه اش را جمع کرد و نثار پانی کرد. حالا او رفته بود و من تنها مانده بودم. یاد باباش می افتادم که چه قدر جوان تر از بابای من و چه قدر نامهربان تر از بابای من بود. آهسته گفتم:
منم تکراری از بابای علیم. همون قدر جوون و بدم. همون قدر نسبت به بچه ام بی عاطفه ام.
ولی نمی خواستم بچه ای داشته باشم که تکرار علی باشد. هر وقت می گفتند پدر، یاد بابای خودم می افتادم که همیشه حامی من بود. حالا که خودم پدر می شدم می فهمیدم که مثل او بودن چه قدر دشوار است. یاد علی افتادم که روی نیمکت می نشست و به پاهایش خیره می شد. بابای او بهش اهمیت نمی داد. نه! من نباید مثل بابای علی می شدم. نباید بچه ام را ول می کردم. هرچند که پانی و بچه را نمی خواستم و می خواستم باز هم جوانی کنم ولی مسئولیتشان را روی دوشم احساس می کردم. به هر دری زدم نتوانستم راه فراری از این مسئولیت بیابم. به ناچار با خود گفتم:
جواب آروشا را فردا می دهم. جواب من... خب... من مسئولیتشون رو قبول می کنم.
تازه از درمانگاه به خانه آمده بودم. دکتر از بینی شکسته ام قطع امید کرده بود. دیگر مثل روز اولش نمی شد. باد لبم کمی خوابیده بود و سرم هفت تا بخیه خورده بود. روی کاناپه نشستم. حشمت داشت آشپزی می کرد و پانی هم کنارش ایستاده بود. پانی گوش به زنگ بود. گویی انتظار داشت از آن خانه بیرونش کنم ولی من دیگر تصمیمم را گرفته بودم. می خواستم ازش حمایت کنم. وقتی به آروشا گفتم که این تصمیم را گرفته ام او خیلی خوشحال شد. صورتم را بوسید و وقتی دید اشک در چشم هایم جمع شده فهمید که جای کبودی صورتم را بوسیده است. معذرت خواهی کرده بود و گفته بود:
آخه چرا هیچ جای سالم توی بدن تو نمونده؟
آروشا کنارم نشست و مانتویش را درآورد. با احتیاط بازویم را گرفت و گفت:
خیلی زود خوب می شی.
بعد سرش را پایین انداخت و گفت:
بابا بهت زنگ زده بود؟ نگرانت شده. خیلی وقته خونه نرفتی. نمی خواهی بهش زنگ بزنی؟
سیگاری روشن کردم ولی آروشا با عصبانیت آن را از دستم بیرون کشید و گفت:
حالا با این لب و لوچه ی درب و داغونت سیگار نکشی نمی شه؟
آهی کشیدم و نگاهی پر از حسرت به سیگار کردم. گفتم:
می دونی که اگه با بابا حرف بزنم باید جواب پس بدم. برای همین می خواستم با تو مشورت کنم. می خوام به بابا بگم که پیدات کردم ولی نمی خوام بگم که چه بلاهایی سرت اومده. می خوام قضیه رو عوض کنم و بگم. نمی خوام بابا ماجرا رو بفهمه و زجر بکشه. مامانم همین طور!
آروشا گفت:
چی می خوای بگی؟
گفتم:
می خوام بگم که من فهمیده بودم که تا با یه پسر دوست هستی و تو از ترس من فرار کردی.
آروشا گفت:
خیلی احمقی. برای چی می خوای خودت رو خراب کنی؟ تازه هیچ کس باورش نمی شه.
گفتم:
مردم تا آخر پشت سرت بد می گویند. منتظر نباش نظر اونا عوض بشه. من در مورد مامان و بابا حرف می زنم. تو که می دونی خوب بلدم فیلم بازی کنم. می تونم راضیشون کنم که باور کنند. ولی... بهتره بعدش همتون از ایران برید.
آروشا با تعجب نگاهم کرد. گفتم:
دهن مردم رو نمی شه بست. دوست های مامان و بابا یادشون نمی ره و خانواده مون رو اذیت می کنند. بابا و مامان می توانند کار خیلی خوبی توی آمریکا پیدا کنند. بابا اونجا درس خونده و دوست های زیادی داره. بیشتر فامیلامون هم اونجان. تو هم که... معذرت می خواهم این حرف رو می زنم ولی با این وضع آینده ی خوبی توی ایران نداری. حداقل توی خارج مردم به این موضوع اهمیت نمی دن.
آروشا آب دهانش را قورت داد و گفت:
همیشه می دونستم رفتن از ایران چاره ی کاره. هرچند که وقتی بهش فکر می کنم غصه می خورم... آخه خیلی این جا رو دوست دارم... اصلا تقصیر خودمه که خر بودم و این موقعیت رو به وجود اوردم ولی... من انتظار کلمه ی همتون رو نداشتم.
متوجه نشدم و گفتم:
منظورت چیه؟
آروشا گفت:
تو چرا نمی خوای با ما بیای؟
آهی کشیدم و به پانی نگاه کردم که به قابلمه زل زده بود و به دستورات آشپزی حشمت گوش می کرد. بعد به آروشا نگاه کردم که با شنیدن جمله ی از ایران رفتن بغض کرده بود. آهسته گفتم:
به خاطر پانی... من ... باید اول مامان و بابای اون رو راضی کنم بعد اگه دوست داشت بیام پیشتون.
آروشا با بی توجهی مچ دستم را گرفت. خوشبختانه دست سالمم بود. گفت:
یعنی چی؟
گفتم:
یعنی من و پانی باید صبر کنیم که بچمون به دنیا بیاد.
مکثی کردم. زدن این حرف برایم سنگین بود. ادامه دادم:
و بعد صبر کنیم تا دل مامان و بابای اون نرم بشه و با این موضوع کنار بیان.
آروشا گفت:
به مامان و بابامون چی می خوای بگی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
راستش رو.
آروشا گفـت:
پس چرا در مورد من راستش رو نمی خوای بگی؟
گفتم:
آخر ماجرای من ازدواج و بچه دار شدنه که برای همه ی مادر و پدرها شیرینه ولی ماجرای تو تموم نشده. نمی خوام بفهمند که ماجرای تو چی بوده. بذار مامان فکر کنه که تو هنوز آروشای خودشی. اگه بفهمه تا کجا پیش رفتی غصه می خوره و من این رو نمی خوام... من هیچ کس رو به اندازه ی شماها دوست ندارم و نمی تونم غم و غصتون رو ببینم.
آروشا را در آغوش کشیدم و بوسیدم. گفتم:
اونا می دونستند که من آخرش با این کارهایم گند می زنم. برای همین عمیقا ناراحت نمی شن. این چیزی بوده که انتظارش رو داشتند ولی در مورد تو این طور نیست.
آروشا گفت:
آخه چرا می خوای این کار رو بکنی؟
گفتم:
عشق فداکاری می یاره... منم عاشق خانواده ام هستم. کی گفته که عشق و فداکاری حتما باید برای جنس مخالف باشه؟... من دوستتون دارم... .
حشمت گفت:
بیاید دیگه! شام حاضره.
آروشا بلند شد و رفت تا ظرف ها را بچیند. پانی خواست کمک کند ولی آروشا نگذاشت. من هم گفتم:
پانی بشین. تو نباید زیاد این ور اون ور بری.
پانی چشم غره ای به من رفت. حشمت گفت:
اوه! ببین آرسام چه مهربون شده! اون موقعی که می زدی توی صورتش رو یادت رفته؟
پانی سرش را پایین انداخت. حرف دل او بود که حشمت می زد ولی پانی از مطرح شدنش ناراضی به نظر می رسید. می ترسید بیرونش کنم و بی پناه بماند.
حشمت به صورت عصبانی من نگاه کرد و گفت:
چیه؟ می خوای بیرونم کنی؟
پوزخند زدم و گفتم:
نه! تو دوست داری من باهات دعوا کنم و بیرونت کنم. کلا دنبال شر می گردی.
حشمت گفت:
پس حتما آشپز خوبی هستم که بهم احتیاج داری.
روی صندلی نشستم و آروشا جلویم بشقاب گذاشت. چشم غره ای هم به حشمت رفت. من گفتم:
بد نیستی توی آشپزی.
بعد جدی شدم و گفتم:
محیط آدما و اتفاقاتی که براشون می افته باعث می شه که واکنش ها و رفتارهای خاصی نشون بدن. بهتره این موضوع رو درک کنی که من قبل از دیدن آروشا و شنیدن ماجرایش یه جور دیگه تصمیم می گرفتم و فکر می کردم. انصاف اینه که درک کنی چون من هم در مورد تو این کار رو کردم.
حشمت کنار پانی نشست و پرسید:
در مورد من؟
ظرف سوسیس بندری را به طرف پانی کشیدم و گفتم:
آره! من درکت کردم که گرسنه بودی و مجبور بودی به اون کارها تن بدی. درک کردم که محیطت بد بود و نمی تونستی کار پیدا کنی. خیلی هم سخت با این موضوع کنار اومدم که اجازه دادی آروشا هم وارد حرفه ات بشه. با این حال درکتون کردم... حالا هم نوبت توست که به جای مسخره کردن من و گوشزد کردن خریت هایم یه کم خودداری کنی.
پانی نگاهم نمی کرد. آروشا برایش غذا کشید. رو به پانی کردم و گفتم:
تو هم این قدر معذب نباش. من فردا می رم خونه مون که راحت باشید. من بابت کاری که کردم مسئولم. این مسئولیت رو هم تا آخر به عهده دارم.
ولی پانی همچنان ناراحت و گرفته باقی ماند. نمی دانستم باید چی کار کنم. به او نگاه کردم و برای اولین بار به این موضوع فکر کردم که او چه قدر جذاب و خواستنی است. صورت ملیحش را دوست داشتم. از احساس خودم ترسیدم. دوست نداشتم عاشق بشوم. همیشه فکر می کردم عشق فقط برای آدم خورد شدن می آورد. من هیچ چیز را بیشتر از غرورم دوست نداشتم و نمی خواستم آن را از بشکنم. از اتفاقی که در دلم داشت می افتاد ترسیدم. سعی کردم دیگر به پانی نگاه نکنم. همین ترس باعث کور شدن اشتهایم شد. هرچند که دست پخت حشمت هم تعریف چندانی نداشت.
چشم هایم را بستم و آهی کشیدم. ساناز پوزخندی زد و گفت:
چیه؟ داری فکر می کنی که باید چی به بابات بگی؟
گفتم:
آره... لطفا چیزی نگو و بذار جمله ها رو توی ذهنم مرتب کنم.
ولی در واقع از حضور ساناز ناراحت بودم. آرتین برای آوردن مادرش به فرودگاه رفته بود. ساناز آمده بود تا من را به خانه برساند. مچ دستم بهم اجازه ی رانندگی کردن نمی داد. داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا از بین این همه آدم ساناز باید برای بردن من داوطلب بشود. واقعا تحمل سرزنش ها و سرکوفت زدن هایش را نداشتم. ظاهرا ساناز دنبال فرصتی می گشت تا من را نصیحت کند. می دانستم اگر شروع به صبحت کند ممکن است دیوانه بشوم و خودم را از ماشین بیرون بیندازم. سعی کردم خودم را به خواب بزنم. چشم هایم را بستم و سرم را به شیشه تکیه دادم ولی بدتر شد. ساناز من را محکم تکان داد و گفت:
اوی! تو هم آدمی آخه؟ هرکی جای تو بود الان از اضطراب و شرمندگی می مرد نه این که چرت بزنه.
نالیدم:
به خدا خودم هزار تا بدبختی دارم. تو فقط با حرفات حالم رو بدتر می کنی. اگه این همه انرژی که روی من می ذاری رو روی آرتین بذاری شاید به یه جایی برسی.
ساناز اخم کرد و گفت:
منظورت چیه؟
گفتم:
من همه ی حرفات رو از این گوش می شنوم از اون گوش در می کنم.
ساناز گفت:
اون که کارته. منظورت از این که حرف آرتین رو پیش کشیدی چی بود؟
گفتم:
آخه آرتینم آدمه؟
ساناز داد زد:
نه تو آدمی. آخه چه قدر بیشعور و قدرنشناسی آرسام!
گفتم:
برای من که دوست خوبی بود و هست. ولی برای تو آدم مناسبی نیست. خودتم می دونی. معتاده. البته قبول دارم که وفاداره و تا حالا به جز تو با هیچ کس دیگه ای دوست نشده. خب تو که به آدم بودن این قدر اهمیت می دی چرا ولش نمی کنی؟
ساناز پوزخندی زد و گفت:
تو آدم بشو نیستی. چیزی از معرفت نمی دونی. من وظیفه ی خودم می دونم که کمکش کنم و دارم می کنم. آرتین هم کم کم سر به راه می شه. مثل تو نیستم که تا یکی دیگه پیدا شد برم سراغ اون. در ضمن! معتادم نیست. یکی دو بار همین جوری کشیده.
گفتم:
حالا خوبه که من مثلا پشیمونم.
ساناز گفت:
قضیه اینه که تو مثلا پشیمونی ولی واقعا پشیمون نیستی. هستی؟ اگه هم نباشی می شی. همین جوری هم زندگیت داره از این رو به اون رو می شه. به خودت نگاه کن. غرورت رو داری از دست می دی. گیر کردی و نمی دونی باید چی کار کنی. البته حقت هم هست. آدم ها در نهایت چوب شخصیت خودشون رو می خورند.
مثل همیشه حرف های ساناز را بی اهمیت می دانستم. چانه ام را خاراندم و با خوشحالی متوجه شدم که حداقل چانه ام در صورتم سالم است. بعد به فکر فرو رفتم و سعی کردم ببینم واقعا چه حسی دارم. ساناز هم سکوت کرد و بهم فرصت داد. گفتم:
راستش پشیمون که هستم. می دونم کارام واقعا بد بود. وقتی دیدم باربد چطور آروشا رو بازی داد خب منم فهمیدم که تمام این مدت داشتم چی کار می کردم. تنها دختری که واقعا بهش نزدیک بودم آروشا بود. حالا که می بینم بابت این ضربه ی روحی چطور افسرده شده می فهمم که با احساسات دیگرون بازی کردن چه قدر بده. دارم می بینم که کاری که با پانی کردم هنوز اثراتش ادامه داره. می دونم که مامان و باباش رو هم خورد کردم. هیچ راهی هم برای پانی نذاشتم. وقتی می بینمش یه جورایی انگار دارم روزهای اول فرار کردن آروشا رو می بینم. مثل این می مونه که آروشا به باربد پناه برده باشه و این واقعا چندش آوره. پانی هم به من پناه اورده. این برایش خیلی سنگینه. متوجه شده ام که از من خوشش نمی یاد ولی خب... من خیلی بیشتر از این حرف ها گند زدم که بشه توی یه مدت کوچیک جمعش کرد. مشکل من یا هیچ وقت حل نمی شه یا سال ها طول می کشه تا درست شه... من اون بچه رو می خوام. در این یه مورد نظرم عوض نمی شه ولی در مورد پانی... اگه راستش رو بخوای... نمی دونم چی بگم.
ساناز گفت:
دوست نداری باهاش ازدواج کنی؟ مسئله ای نیست چون پانی هم دوست نداره با تو ازدواج کنه.
با تعجب پرسیدم:
راست می گی؟ پس می خواد چی کار کنه؟
ساناز گفت:
بهتره با خودش حرف بزنی. ظاهرا شما دو تا حرف های زیادی دارین که به هم بزنید. آروشا هم... زیاد دوست نداره که بره خارج. خیلی ترسیده ولی می دونه چاره ای هم نداره. مردم پشت سر دختر فراری این قدر حرف می زنند که توی این مملکت پدرش در می یاد. باید بره جایی که هیچ کس ازش چیزی ندونه. حشمت داره روش کار می کنه که ترسش بریزه.
گفتم:
هیچ وقت زندگیم این قدر پیچیده نشده بود. اصلا هیچ وقت این قدر مسئولیت روی دوشم نبود.
ساناز آهی کشید و شانه بالا انداخت. گفت:
نمی خوای از باربد سراغی بگیری؟
با عصبانیت گفتم:
آرتین بهت نگفته که ... .
ساناز وسط حرفم پرید و گفت:
چرا گفته. من گفتم شاید کنجکاو باشی بدونی توی چه حالیه.
گفتم:
اصلا نمی خوام در موردش چیزی بشنوم. هر وقت داشت می مرد بهم بگو. خوشحال می شم ببینم که یه ملافه ی سفید روی سرش می کشن و می فرستنش توی سردخونه.
ساناز گفت:
چرا؟ چون دوستت داره؟
بیشتر عصبانی شدم و گفتم:
نه! به خاطر کاری که با آروشا کرد. تو هم سعی نکن ادای آدم های روشن فکر رو در بیاری. من اصلا از این قضیه ای که دو تا پسر یا دو تا دختر همدیگه رو دوست داشته باشند خوشم نمی یاد.
ساناز گفت:
این جا ازش قطع امید کردند. دارند می برنش آلمان.
گفتم:
خبر مرگش رو برام بیارن.
ساناز شانه بالا انداخت. گفتم:
این قدر حرف بی مورد زدی که یادم رفت می خواستم به بابام چی بگم.
ساناز گفت:
ا؟ تو که خواب بودی. ظاهرا خیالت از بابت بابات تخته.
گفتم:
نه خیرم! خودم رو زده بودم به خواب که تو سر صحبت رو باز نکنی. آخرش هم باز کردی. در مورد بابام هم اتفاقا خیلی اضطراب دارم. مامانم این ریخت و قیافه ام رو ببینه سکته می کنه.
بالاخره ماتیز کوچک و قرمز رنگ ساناز در مقابل خانه یمان متوقف شد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
من رفتم. برای قلب مامان و بابام دعا کن.
ساناز گفت:
موفق باشی.


بقیه اش رو امروز بعد از ویرایش می ذارم
تشکر کردم و پیاده شدم. آهسته به سمت خانه ی سفید رنگ و زیبایمان رفتم. بهار تقریبا تمام شده بود. با دیدن چمن ها و گل های رنگارنگ حیاطمان لبخند زدم. جلو رفتم و در خانه را زدم. پشتم را به آیفون تصویری کردم تا صورتم معلوم نشود. مینا در را برایم باز کرد. وارد حیاط که شدم مش رجب با خوشحالی به سمتم آمد و گفت:
خدا رو شکر آقا! کجا بودید این چند وقت؟ آقای دکتر خیلی براتون نگران بودند.
لبخند وسیع مش رجب با نمایان شدن صورت من از بین رفت. هل کرد و گفت:
آقا چی شده؟ این چه وضعیه؟ صورتتون چی شده؟
ترسیدم پیرمرد سکته کنم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
چیزی نیست. ماجراش طولانیه. نگران نباش من خوبم.
ولی مش رجب هنوز وحشت زده به نظر می رسید. گفت:
خانوم همین جوری هم دارند از دلتنگی هلاک می شوند. اگه شما رو این طوری ببینند که خدای نکرده سکته می کنند.
گفتم:
چیزی نمی شه. نترس.
شانه اش را فشردم و وارد خانه شدم. خیلی بدتر از آن چیزی بود که تصورش را می کردم. مامان که در نبود من به طرز وحشتناکی لاغر شده بود، با دیدن من جیغی کشید و گفت:
وای! وای خدا! آرسام!... آرسام! چی شدی مادر؟
مامان که صورتش مثل گچ سفید شده بود به سمتم دوید و محکم من را در آغوش کشید. سرم را چند بار بوسید و ناگهان زد زیر گریه. او را در آغوش فشردم و گفتم:
مامان آروم باش تو رو خدا! من چیزیم نیست.
مامان بلند جیغ زد:
چی چی و چیزی نیست؟ هیچی از صورتت نمونده. سرت رو باندپیچی کردی. این همه مدت کجا بودی؟ کی این بلا رو سرت اورده؟
احساس کردم پرده ی گوشم از صدای او پاره شد. به زور او را از خودم جدا کردم و روی مبل نشاندم. مینا و ماهرخ هم با رنگ پریده به من نگاه می کردند. خواستم بگویم که برای مامان آب قند بیاورند ولی دیدم در توان هیچ کدامشان نیست. به دنبال بابا گشتم. او را دیدم که روی پله نشسته بود. ظاهرا فشارش پایین افتاده بود. با شرمندگی به سمتش رفتم. صورتش را بوسیدم و دستش را که یخ کرده بود گرفتم. آهسته گفتم:
چیزیم نیست نترسید. ببخشید که بی خبرتون گذاشتم ولی... خبرهای خوبی هم براتون دارم.
بابا چشم هایش را بست و سرش را با دست هایش گرفت. با صدایی لرزان گفت:
از دست شما دو تا بچه من چی کار کنم؟ کار دیگه ای جز دق مرگ کردن من و مامانتون ندارید؟ اون از اون دختره که معلوم نیست کدوم گوریه. این هم از تو که هر روز یه دردسری درست می کنی.
گفتم:
به خدا می دونم که خیلی اذیتتون می کنم. ببخشید!
بابا چشم هایش را باز کرد و با ناراحتی گفت:
این دیگه چه قیافه ایه که تو پیدا کردی؟
آهی کشیدم. در دل گفتم:
این بار دفعه ی آخره که فیلم بازی می کنم.
گفتم:
خب... راستش... چند وقت پیش توی خیابون داشتم رد می شدم که دیدم چند تا پسر هیکلی دارند یه دختر رو می زنند. هی این دست اون دست کردم که برم جلو برای کمک یا نه. دختره کم سن و سال بود. دلم براش سوخت. ترسیدم یه وقت بخوان بدزدنش و بهش تجاوز کنند... خب!... من ... من هم... .
نفس عمیقی کشیدم. بزرگترین دروغی بود که می خواستم سر هم کنم. فکر نمی کردم این قدر سخت باشد. آب دهانم را قورت دادم و در دل گفتم:
این همه به خاطر خودت فیلم بازی کردی و خالی بستی. حالا یه بار هم که شده این کار رو به خاطر خواهرت بکن.
ادامه دادم:
رفتم جلو که کمکش کنم. می بینید که! به منم رحم نکردند. حسابی کتک خوردم ولی چون ماشین پلیس داشت نزدیک می شد اونا در رفتند. منم بیهوش شدم و هیچی نفهمیدم. چشمم رو که باز کردم دیدم توی یه خونه ی خرابه ام... اولش فکر کردم که من رو دزدیده اند. بعدش که هوشیارتر شدم دیدم نه! همون دختری که نجاتش داده بودم پیشمه و من رو اورده اونجا که مراقبم باشه.
احساس می کردم که صورتم سرخ شده است. نمی دانم چرا آن روز دروغ گفتن برایم سخت شده بود. من بیشتر به دروغ عادت داشتم تا حرف راست. تا به آن روز برای کوچکترین مسائل دروغ می گفتم ولی آن دفعه فرق می کرد. داشتم خودم را آدم خوبی نشان می دادم. هر وقت توی دردسر می افتادم ماجرا را طوری دیگر برای مامان و بابام تعریف می کردم ولی هیچ وقت خودم را بی گناه و معصوم نشان نمی دادم. هیچ وقت ادعا نمی کردم که آدم خوبی هستم. وقتی آدم خوبی مثل بابام را می شناختم به خودم اجازه نمی دادم خودم را هم طراز او قرار بدهم.
به این فکر کردم که این طوری برای مامان و بابام بهتر است. مجبور نبودند که با دانستن حقیقت زجر بکشند. این بار ماجرا در مورد آروشا بود. باید همه ی توانم را به کار می بردم. صدایم می لرزید ولی ادامه دادم:
خلاصه یکی دو روز ازم مراقبت کرد و من رو درمانگاه هم برد. حالم که بهتر شد ازش در مورد زندگیش پرسیدم و فهمیدم که دختر فراریه. خیلی ها را می شناخت که مثل خودش بودند... منم بهش گفتم که خواهر خودم هم از خونه فرار کرده... پرس و جو کردم. توی دلم گفتم شاید بشناستش و... اتفاقا می شناختش.
بابام نیم خیز شد و فشار مامان پایین افتاد. چشم هایم را بستم و در دل گفتم:
خدایا! از این سخت ترش نکن.
ماهرخ برای مامان آب قند آورد. من چشم هایم را باز کردم. دست های بابام را گرفتم و گفتم:
آروشا... پیش منه.
تحمل هق هق گریه ی مامانم را نداشتم. حتی نمی خواستم فریادهای شکرآمیز بابام رو بشنوم. از جایم بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. نمی خواستم صدای گریه یشان را بشنوم. روی تختم نشستم و سرم را میان دست هایم گرفتم. گلویم خشک شده بود. قلبم محکم در سینه می کوبید. با این حال مرتب در دل می گفتم:
خدا رو شکر که راستش رو نگفتم... خدا کنه باور کنند. می دونم تحمل شنیدن حقیقت رو ندارند. من هیچ وقت نمی تونم در مورد باربد و کارش برای آنها توضیح بدهم.
یاد خودم و پانی افتادم. در دل گفتم:
امروز نه! باشه برای بعد... امروز نباید شادیشون رو خراب کنم.
در باز شد و مامان و بابام به سمتم آمدند. من را در آغوش کشیدند. من هم پا به پاهای آنها گریه می کردم ولی گریه ی من ناشی از شرمندگیم بود. سرم را بلند نکردم تا آنها را ببینم.
مامان گفت:
خب الان کجاست؟
گفتم:
خونه ی منه.
با شرمندگی نگاهی به بابام کردم و گفتم:
راستش... من یه خونه مجردیه دیگه گرفته بودم... بهتون نگفتم... الان آروشا اونجاست.
بابام هل شده بود و نمی فهمید که چی می گوید. بلند گفت:
خوب کاری کردی پسرم... خوب کردی.
مامان گفت:
خب... کی می یاد اینجا؟
من گفتم:
نمی دونم. اون می ترسه شما بهش بدبین شده باشید. با اینکه از خونه فرار کرده پاک مونده ولی می ترسه در موردش فکر بد بکنید. من اومدم اول شما رو آماده کنم بعد باهم رو به روتون کنم.
مامان به دستم چنگ زد و من فریاد دردآلودم را در گلو خفه کردم. چشم هایم پر از اشک شد. مامان که چیزی متوجه نشده بود گفت:
برای چی از خونه فرار کرد؟ نگفت؟ تقصیر من بود مگه نه؟ من خیلی بهش سخت می گرفتم. به خدا به خاطر خودش می گفتم.
مامان زد زیر گریه. من او را بغل کردم و گفتم:
تو رو خدا این جوری نکن مامان... این جوری خودت رو عذاب نده. اصلا قضیه مربوط به شما نبود. مربوط به من بود... مقصر من بودم.
مامان گفت:
نه خودم می دونم که باهاش بد رفتار کردم.
من گفتم:
آروشا خودش گفت که از ترس من نیومد خونه. راستش... با یه پسری دوست بود و من فهمیده بودم... برای شما هم که بعد از فرارش تعریف کردم. البته... خب... .
گیر کردم. همین که خواستم جمله ام را کامل کنم فهمیدم که دلایل خیالیم بسیار دور از ذهن است. چاره ای نداشتم. مجبور بودم ادامه بدهم. چشم های مامان و بابا به دهان من دوخته شده بود. گفتم:
خب اون ترسید که من از روی خیرخواهی ماجرا رو به شما بگم... راستش من وقتی ماجرای دوستیشون رو فهمیدم خیلی بد برخورد کردم. اون روزها اعصابم خیلی ضعیف بود. به آروشا گفتم که اگه یه بار دیگه این پسره رو دور و برش ببینم همه چیز رو به شما می گم... یه روز همین جوری رفتم دم مدرسه تا ببینم هنوز این پسره رو می بینه یا نه. دیدم که دو تا کوچه بالاتر از مدرسه دارند با هم حرف می زنند. خیلی عصبانی شدم ولی جلو نرفتم. آروشا من رو دید و خیلی هم ترسید. فکر می کرد همه چیز رو به شما می گم. می خواست با اون پسره فرار کنه ولی پسره جا زد. برای همین تنها موند. ماجرا همین بود... باور کنید.
امیدوار بودم که چیزی از جزئیات آن روزها به خاطر نیاورند. مامان ظاهرا باور کرده بودم ولی بابام با کمی شک و تردید نگاهم می کرد. در دل گفتم:
ای بابا! این چرا این قدر باهوشه؟ باور کن تموم شه بره دیگه!
     
#28 | Posted: 17 Dec 2012 19:47 | Edited By: shirin2520
رمان نقاب عشق(21)
امیدوار بودم که چیزی از جزئیات آن روزها به خاطر نیاورند. مامان ظاهرا باور کرده بودم ولی بابام با کمی شک و تردید نگاهم می کرد. در دل گفتم:
ای بابا! این چرا این قدر باهوشه؟ باور کن تموم شه بره دیگه!
آن قدر از نگاه بابام می ترسیدم که دیگر به چشم هایش نگاه نکردم. با کمک مینا و ماهرخ مامان و بابا را آروم کردیم. می خواستم فردا برای آوردن آروشا بروم ولی مامان گریه می کرد و بی تاب دیدن دخترش بود. وقتی آخر سر داد بابا هم در آمد مجبور شدم بلند شوم و آماده بشوم که برای آوردن آروشا بروم. در اتاقم را بستم و لباسم را عوض کردم. بعد از مدت ها با شوق و ذوق به سمت کمد رفتم و در کمد را باز کردم. شلوار لی جدیدی که خریده بودم و فرصت پوشیدنش نسیبم نشده بود را پوشیدم. یک تی شرت مشکی چسبان به تن کردم و عطر محبوبم را زدم. از آینه چشمم به در باز اتاقم افتاد. بابا دست به سینه دم در ایستاده بود. یک دفعه قلبم در سینه فرو ریخت. در دل گفتم:
یه جای کار می لنگه.
خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم متوجه شدم که درست حدس زده ام. بابا در اتاق را بست و به سمتم آمد. چشم توی چشم من دوخت. توی چشم هایش دیگر آن مهربانی سابق دیده نمی شد. دست به سینه زد و گفت:
خوب کاری کردی که به مامانت دروغ گفتی ولی همین الان راستش رو بهم بگو.
خودم را نباختم. گفتم:
راستش رو گفتم.
بابا مکثی کرد و نگاهی بهم کرد که تا به آن روز نکرده بود. نه اثری از خشم در آن بود و نه ناراحتی. نمی توانستم احساسش را از نگاهش درک کنم. البته نیازی هم نشد. بابا سری تکان داد و گفت:
خیلی تحملت کردم که آدم بشی ولی هر روز بدتر شدی. از خودم خجالت می کشم که همچین پسری بزرگ کردم. من خیلی دوست داشتم تو واقعا این قدر با غیرت بودی که اگه یه دختر رو توی خیابون می زدند تو برای کمکش می رفتی ولی تو بی غیرت تر از این حرف ها هستی. اگه همچین چیزی بشه تو فقط می ایستی و نگاه می کنی. اون روزی که آروشا از خونه فرار کرد تو دنبال عشق و حال خودت بودی. به خاطر اون دختره پارمیدا گذاشته بودی و رفته بودی. فکر نکن که من احمقم و یادم نمی یاد. شاید بتونی مامانت رو گول بزنی ولی من رو نمی تونی. مامانت این قدر دوستت داره و لوست می کنه که اگه هم دروغی از زبونت بشنوه ترجیه می ده که نشنیده بگیره. ترجیه می ده خودش رو احمق جلوه بده تا باور کنه که همچین پسری رو بزرگ کرده.
با ناباوری به بابام نگاه کردم و گفتم:
بابا بس کن دیگه! تمومش کن.
بابام گفت:
نه! هنوز تموم نشده. هنوز مونده. تو باید باور کنی که با کارهایت خواهرت رو فراری دادی. تا امروز به خودم امید می دادم که حتما چیز مهمی پیش نیومده و آروشا فقط قهر کرده ولی وقتی تو پایت رو توی این خونه گذاشتی و دروغ سر هم کردی فهمیدم که قضیه خیلی جدی تر از این حرف ها بوده ولی ماجرا هرچی باشه تو مقصری. تو با کارهایت مامانت رو نسبت به جامعه بدبین کردی. وقتی اون بلاها رو سر دخترها در می اوردی مامانت رو می ترسوندی. هر روز با یه دختر بودی و باهاشون رابطه داشتی بعد ولشون می کردی و می رفتی سراغ یکی دیگه. مامانت این چیزها رو دید و ترسید. می ترسید یکی مثل تو همین کارها رو با دختر خودش بکنه. ان قدر به دخترش سخت گرفت که این وضع رو به وجود اورد. تو مسئولیت دل شکستگی مامانت و بلایی که سر خواهرت اومده رو داری. می دونم که به هیچ چیزی جز خودت اهمیت نمی دی. نمی دونم چه شری به پا کردی که این جوری کتک خوردی. با این حال می بینم خدا اون چیزی رو که باعث و بانی این همه بلا شده رو ازت گرفته... همون صورت قشنگی که اصلا لیاقت داشتنش رو نداشتی.
بابا با نفرت از من چشم برداشت. با ناامیدی صدایش کردم و گفتم:
بابا! من می دونم که خیلی اشتباه کردم. می خوام جبران کنم.
بابا آهی کشید. برق اشک را در چشم هایش که دیدم احساس کردم کمرم شکست. بابا گفت:
اگه راه جبران کردنت اینه که به من دروغ بگی و مثل همیشه خرم کنی بهتره جبران نکنی. من از این جامعه و از خدای خودم شرمنده ام که همچین پسری رو بار اوردم. هیچ وقت نخواستم قبول کنم که واقعا همچین آدمی هستی ولی... هنوز هم دوست دارم که فکر کنم ان قدر ها هم پسر بدی نیستی... چند روز پیش عسل و پارمیدا این جا بودند. برام تعریف کردند که باهاشون چی کار کردی. در مورد یه دختر دیگه هم حرف هایی زدند که ظاهرا اسمش پانی بود و قبلا دوست علی بود. تو حتی حرمت دوست های دوستات رو نگه نمی داری. راستش حقیقت اینه که تو خارج آدمی.
تمام بدنم به لرزه افتاده بود. قبل از این که بفهمم چی شده اشک هایم جاری شد. گفتم:
بابا من... می دونم... به خدا همه چیز رو درست می کنم.
بابا پشتش را به من کرد و گفت:
قسم دروغ نخور... البته توقعی نیست. هیچ وقت جز دروغ چیزی از دهنت نشنیدم.
وقتی بابا رفت و در را پشت سرش بست روی زمین نشستم. نمی دانستم اشک هایم از خشم کار عسل و پارمیدا بود یا از سردی صدای بابا. می دانستم بابا دیگر باهام اتمام حجت کرده است. دیگر تحملش را از دست داده بود. کاملا ناامید و شرمنده اش کرده بودم. ترجیه می دادم هنوز داشتم از آن دو مرد قوی هیکل کتک می خوردم ولی این حرف ها را نمی شنیدم. آرزو می کردم زیر ضرباتشان خرد بشوم ولی یک دفعه از خواب بیدار شوم و ببینم که بابا هرگز این حرف ها را بهم نزده است. در دل گفتم:
تازه هنوز ماجرای پانی رو نمی دونه.
صورتم را در دست گرفتم و گفتم:
ای کاش مرده بودم و این حرف ها رو نمی شنیدم. چرا این حرف ها رو باید از زبون کسی بشنوم که تنها کسیه که حرف هایش برام مهمه؟
از جایم بلند شدم. باربد و بابام حامیان من بودند. آن از باربد این هم از بابام. با خودم گفتم:
بابا حق داره. حالش رو به هم زده ام.
احساس تنهایی و ضعف می کردم. دیگر کسی پشت من نبود. با عصبانیت لگدی به تشک تخت زدم و با سرعت از خانه خارج شدم. کلید ماشین مامان رو برداشتم و بدون توجه به دست راستم که مچش شکسته بود شروع به رانندگی کردم. گازش را گرفتم و با سرعت به سمت خانه ام رفتم. خیلی دوست داشتم که با یک کامیون تصادف کنم و به زندگیم پایان دهم. دیگر نمی خواستم اسم عسل و پارمیدا را بشنوم. دیگر نمی خواستم به یاد نگاه پر از یاس و ناامیدی بابا بیفتم. نمی خواستم با پانی و بچه ام رو به رو بشوم. نمی خواستم دیگر اسم باربد را بشنوم. نمی خواستم دیگر به صورت خودم در آینه نگاه کنم. دیگر خسته شده بودم. فریاد زدم:
خدا حال من رو به اندازه کافی گرفتی دیگه بسه... همه ی خوشی های زندگیم رو از دماغم در اوردی. بسه! من اصلا آدم نیستم. من خود شیطونم. همه ی این آدما نامردند. من تنها آدم بدی نبودم که وجود داشت. چرا این همه بلا سر من اومد؟
آروشا، بچه ی پانی، کتک هایی که خورده بودم و حرف هایی که بابا بهم زد همه جلوی چشمم آمد. درخت کنار خیابان را ندیدم و با سرعت به آن خوردم. کمربند نبسته بودم. سرم به فرمان خورد و دردی در بالای چشمم پیچید. عصبانی تر از این حرف ها بودم که درد را بفهمم. سرم را از روی فرمان که بلند کردم فهمیدم که اول کوچه ای هستم که خانه ی خودم در آن است. از ماشین پیاده شدم و با عصبانیت به سمت خانه رفتم. نگاه متعجب نگهبان خانه را ندیده گرفتم و سوار آسانسور شدم. به خانه که رسیدم کلید انداختم و وارد شدم. صدای شوخی و خنده ی دخترها قطع شد. یک لحظه سکوت برقرار شد. صدای وحشت زده ی آروشا بلند شد:
آرسام چی شده؟ ابروت چرا شکسته؟
خواست به سمت بیاد که گفتم:
ولش کن. چیزی نیست. بپوش برو خونه. منتظرت هستند.
آروشا بیشتر وحشت کرد و گفت:
ولی... .
گفتم:
گفتم برو. مامان بیشتر از این نمی تونه منتظر بمونه.
آروشا گفت:
آخه من آمادگیش رو ندارم.
فریاد زدم:
بهت می گم برو. تو سال ها هم این جا بمونی آمادگی پیدا نمی کنی. همه ی تقصیرها رو من گردن گرفتم. برو و بیشتر از این منتظرشون نذار. معطل نکن و نقشه مون رو خراب نکن. اگه لفتش بدی فکر می کنند کاسه ای زیر نیم کاسه ست. بابا همین جوری هم حرف من رو باور نکرده و هرچی از دهنش در اومده بارم کرده. برو که بفهمند هنوز دوستشون داری. فکر نمی کنم قلب مامان بیشتر از این تحمل داشته باشه.
آروشا به حشمت نگاه کرد. حشمت شانه بالا انداخت. آروشا به او گفت:
من بدون تو نمی رم. می ترسم.
حشمت از جایش بلند شد و گفت:
پاشو بریم تا داداشت کتکمون نزده.
به سمت آشپزخانه رفتم. کابینت را باز کردم ولی بطری های نوشیدنی را پیدا نکردم. محکم در کابینت را به هم زدم. دوست داشتم همه جا را به هم بریزم. دوست داشتم همه چیز را بشکنم تا بتوانم صدای بابام را از ذهنم بیرون بریزم. یاد حرف ساناز افتادم:
آدم ها در نهایت چوب شخصیت خودشون رو می خورند.
داد زدم:
آره من بی شخصیتم... من آشغالم... من خود شیطونم.
نمی خواستم نگاه آن چشم های آبی را با آن یاس و ناامیدی باور کنم. می خواستم همیشه آن چشم ها را با آن نگاه های عاشقانه به یاد بیاورم. آروشا و حشمت مانتوهایشان را پوشیدند. حشمت آژانس گرفت و با کنجکاوی به من نگاه کرد. گفت:
داداش راهش این نبود که خودت رو خراب بکنی. فداکاری هم بلد نیستی. تو به اندازه ی کافی خودت خراب هستی.
پوزخندی زدم و گفتم:
آره! دقیقا مشکل همین خراب بودنه منه. این روزها هم کسی نیست که ندونه من چه قدر آشغالم.
توی پذیرایی قدم می زدم و آرزو می کردم که آروشا و حشمت زودتر بروند. نمی خواستم کلمه ای حرف بزنم. عاقبت حشمت که حال من را فهمیده بود بازوی آروشا را گرفت و هر دو از خانه خارج شدند. با رفتن آنها به خودم گفتم:
اصلا می رم یه جایی که هیچ کس من رو نشناسه. می رم خودم رو گم و گور می کنم. به خدا از خودم خسته شده ام. واقعا بابا می دونه با حرف هایش چه قدر من رو دیوونه کرده؟
به سمت اتاقم رفتم. در را که باز کردم چشمم به پانی افتاد. او را از یاد برده بودم. لحظه ای مکث کردم. بعد به سمت کمد رفتم و کوله پشتیم را برداشتم. بدون لحظه ای فکر کردن وسایل را درون کوله ریختم. پانی وحشت زده گفت:
چی کار می کنی؟ کجا می ری؟
گفتم:
می رم جایی که از شرم خلاص شید.
پانی گفت:
تو قول دادی که مسئولیت این بچه رو قبول کنی آرسام.
گفتم:
من آدم نیستم که بتونم برای کسی بابا بشم.
سرم را که چرخاندم پانی زخم ابرویم را دید و گفت:
چی شده؟ کسی زدتت؟
داد زدم:
خوشحال می شی اگه این اتفاق بیفته؟
پانی بازویم را گرفت و گفت:
آرسام خواهش می کنم دیوونه بازی در نیار. من به تو تکیه کردم. بدون تو من چی کار کنم؟ من هیچ کس رو ندارم.
اشک در چشم هایش حلقه زد. کوله پشتی را به طرفی انداختم و گفتم:
بابام ازم متنفره. اون دو تا لاشخور همه چیز رو بهش گفته اند. دیگه چشم نداره من رو ببینه.
پانی گفت:
خواهش می کنم مثل بچه های لوس رفتار نکن. من نمی دونم اگه بری باید چی کار کنم؟ همه ی امیدم به توست.
روی تخت نشستم و گفتم:
من دیگه نمی تونم... نمی کشم.
یاد نگاه بابام که افتادم در دل گفتم:
چه جوری می شه اون نگاه رو فراموش کنم؟ من خانواده م رو هم دارم از دست می دم.
جلوی اشک هایم را گرفتم. پانی جلوی پایم روی زمین نشست و گفت:
درستش می کنی. من می دونم. تو از پسش بر می یای.
پوزخندی زدم و گفتم:
تنها هنری که من دارم فیلم بازی کردنه. همین دروغ ها و نقش بازی کردن ها بابام رو کلافه کرده. از دروغی که گفتم دیوونه شد. می خواست کله ام رو بکنه. خیلی توی این مدت بهش فشار اومده. دیگه قدرت سابق رو نداره که من رو تحمل کنه.
پانی با التماس نگاهم کرد و گفت:
تو که نمی ری ... می ری؟
خنده ای عصبی کردم و گفتم:
نه... من هر وقت خیلی داغ می کنم جمع می کنم که برم ولی بعدش پشیمون می شم.
دست پانی را گرفتم و خواستم او را از روی زمین بلند کنم که دیدم دستش یخ کرده است. با ناراحتی گفتم:
ترسوندمت؟
با دست اشک هایش را پاک کردم و گفتم:
ببخشید... می بینی؟ من نباشم برای تو هم بهتره. فقط بهت استرس وارد می کنم.
پانی گفت:
خواهش می کنم حرف رفتن رو دوباره نزن. این قدر اذیتم نکن.
آرزو کردم که ای کاش در صدایش به جز احساس نیاز کمی هم علاقه موج می زد. جلو رفتن بدون این که خودم هم بفهمم دارم چی کار می کنم او را در آغوش کشیدم. ضربان قلبش را حس می کردم. قلبش تند تند می زد. بوی خوب موهایش بهم آرامش می داد. چرا هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که هیچ بویی را به جز بوی موهای او دوست ندارم؟ چرا هیچ وقت او را نمی دیدم؟ به او گفتم:
قول می دم که اذیتت نکنم. این قدر نترس.
دوست داشتم که مثل قبل دوستم داشته باشد. به احساس او نیاز داشتم. همان طور که او به حمایت من نیاز داشت. چرا احساس پاک او را نسبت به خودم خراب کردم؟ چرا جنبه نداشتم و تا کسی بهم علاقه مند می شد کنار می زدمش؟ چرا من همه ی چیزهای خوبی که داشتم را خودم با دست خودم دور می انداختم؟ چرا این قدر سر آروشا داد زده بودم؟ چرا بابا را ناامید کردم؟ چرا پانی را ترساندم؟ چرا وقتی عصبانی می شوم دیوانه می شوم؟ چرا ماشین مامان را که این همه دوستش داشت داغون کردم؟ چرا من این قدر غیر طبیعی هستم؟ چرا این قدر لوس و عصبی هستم؟ چرا من خارج آدمم؟
موهای خوش بوی پانی را بوسیدم و با شیطنت در دل گفتم:
آدم یا غیر آدم دوست نداشتم که در این لحظه جای دیگه ای باشم. فقط ای کاش او هم بهم علاقه داشت و من رو به خاطر تنهایش نمی خواست.
_ما که مجبور نیستیم ازدواج کنیم؟
سرم را از روی میز بلند کردم و با تعجب به پانی نگاه کردم. پانی اخم کرده بود و دست به سینه ایستاده بود. کمی طول کشید تا متوجه سوالش بشوم. گفتم:
باور کن آخرین کاری که مایل به انجام دادنش هستم ازدواجه.
پانی رو به رویم نشست. مثل همیشه با اخم و تخم نگاهم می کرد. گفتم:
ناهار چی درست کنم برات؟
پانی به تندی گفت:
برای چی هر روز این رو می پرسی؟ من اصلا خوشم نمی یاد که این طوری باهام رفتار می کنی.
من پوزخندی زدم و گفتم:
پس تو از اون دخترهایی هستی که دوست دارند طرف مقابلشون خشن باشه. عیبی نداره. چون من اصولا بلد نیستم ناز کسی رو بکشم. بهتر! الانم اگه مراعاتت رو می کنم به خاطر بچمه. دور ورت نداره فکر کنی یه وقت عاشقت شدم.
پانی با تعجب بهم نگاه کردم. خندیدم و گفتم:
چیه؟ این جوری خوشت می یاد؟ اگه دوست داری همین جوری باهات حرف می زنم.
جدی شدم و گفتم:
بهتره من رو تحمل کنی. من و تو محکومیم که با هم باشیم.
پانی گفت:
این حکم رو تو به اجبار برای من بریدی.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
جدا؟ پس که این طور! من برای انتقام گرفتن سراغت اومدم. می خواستم هر چه بیشتر اذیتت کنم ولی اگر بحث انتقام نبود و نمی خواستم بهت ضربه روحی و جسمی بزنم هم می تونست وضعت همین باشه.
پانی بلند گفت:
منظورت چیه؟
گفتم:
یادت می یاد بهم گفتی از خودت می ترسی؟ اون زمونی که با هم خیلی خوب بودیم. اگه با هم همون جور خوب پیش می رفتیم باز هم این اتفاق می افتاد. تو از اون تیپ دخترهایی نبودی که سعی داری اداشون رو در بیاری.
پانی گفت:
منظورت اینه که من دختر بدیم؟
گفتم:
من این حرف رو نزدم. شما دخترها کی می خواهید بفهمید که با رفتار خودتون به یه پسر می فهمونید که چطور باهاتون رفتار کنه؟ تو دختر خوبی هستی ولی توی رفتارت اشتباه هم کردی. یه دختری توی دانشگاه ماست که اسمش بهاره ست. من رو هم خیلی دوست داره. من هم برای اینکه از روش تقلب کنم بهش علاقه نشون می دادم. با این حال تا امروز حتی رفتارش بهم اجازه نداده که اسم کوچیکش رو صدا کنم. تو هم برای همین سعی نکن که همه اش من رو تحقیر کنی. خودت هم مقصر بودی. دور و بر من پره از آدم هایی که خودشون بهم رو دادند و خودشون رو به پام انداختند و حالا من رو مقصر می دونند. من دخترهای زیادی دیدم که این قدر سنگین بوده اند که بهم حتی اجازه ندادند دور و برشون بپلکم ولی صادقانه بگم تو جزو این دسته نبودی. روز اول دوستیمون بهم اجازه دادی که دستت رو بگیرم و ببوسم. آخر کار ما همینی بود که الان هست.
پانی گفت:
تو گولم زدی. من قبلش همچین آدمی نبودم.
گفتم:
ولی من خوب یادم می یاد که خونه ی علی هم می رفتی.
پانی رویش را ازم برگرداند. گفتم:
البته درکت می کنم اگه بخوای من رو متهم کنی. این چند وقته خیلی بهت فشار اومده.
پانی بلند شد و به اتاق رفت. پشت سرش رفتم. دیدم آماده است که گریه کند. گفتم:
چی شده؟ حقیقت این قدر تلخه؟
پانی گفت:
من خسته شدم. من فقط هفده سالمه. الان باید توی خونه پیش مامانم باشم و درسم رو بخونم. جای من اینجا نیست. من باید مثل همه ی دخترهای دیگه رویای آینده رو داشته باشم نه اینکه محکوم به آینده ای بشم که انتخابش نکردم.
کنارش نشستم و گفتم:
من که گفتم بچه رو بندازیم و برگردی پیش مامان و بابات. هیچ وقت هم نمی فهمیدند. تو خودت داشتن این بچه رو انتخاب کردی.
پانی جیغ زد:
من آدم کش نیستم. فهمیدی؟ بهتره خدا رو شکر کنی که جون آدما برام مهمه. مگه نه تو هم توی اون بیابون مرده بودی.
دستش را گرفتم و گفتم:
خیلی خب! بهم گوش کن. اگه انتخابت این بوده که بچه داشته باشی بهتره بچه ی خوبی به دنیا بیاری. این جوری که تو به خودت فشار می یاری اون بچه رو داغون می کنی. من از داشتن یه بچه ی مریض بیشتر از داشتن یه بچه ی اجباری می ترسم.
     
#29 | Posted: 17 Dec 2012 19:47 | Edited By: shirin2520
پانی دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:
همینه که نمی خوام باهات ازدواج کنم دیگه! حس تو نسبت به من ترحمه. تو من رو با آروشایی که تازه از خونه فرار کرده اشتباه گرفتی. من خودم این احساس رو تجربه کردم و به خاطر همین احساس الان این جا نشستم.
اخم کردم و گفتم:
منظورت چیه؟
پانی گفت:
منظورم به علیه.
با تعجب گفتم:
علی؟
پانی گفت:
تو که فکر نکردی من عاشقش بودم! حس منم نسبت به او ترحم بود.
من ساکت ماندم و به پانی خیره شدم. پانی ادامه داد:
من هیچ وقت عاشقش نبودم... اون... خیلی پسر مظلوم و خوبی بود. مودب و خوش رفتار بود. خیلی زود بهم علاقه مند شد. می گفت که اولین عشقش هستم. برام از شرایط سخت زندگیش می گفت. خیلی از طرف مامان و باباش ضربه ی روحی و عاطفی خورده بود. منم وقتی همه ی این ها رو فهمیدم دلم براش سوخت. اون ازم خواست که باهاش دوست بشم و منم چون احساساتی بودم از روی ترحم باهاش دوست شدم. به خاطر همین حس باهاش مهربون بودم ولی اون خودش رو توی بد دامی انداخته بود. اون قرص ها روانش رو بهم ریخته بود. اصرار داشت که رابطه مون بازتر بشه. اون واقعا پسر خوبی بود ولی خب هرکسی یه بدی داری دیگه. بدی اونم همین بود. من که فقط حسم ترحم بود خواستم خودم رو نجات بدم که باهاش بهم زدم... من می خواستم بهش لطف کنم ولی همین لطفم جونش رو گرفت. اگه همون موقع فاصله ام رو باهاش حفظ می کردم این اتفاق نمی افتاد. بعدش توی اوج عذاب وجدان من تو اومدی. تو جذاب ترین پسری بودی که من دیده بودم. حس می کردم که چشمت دنبالمه. تو مرد رویاهام شدی. من خیلی الکی الکی مثل هر دختر احمق دیگه ای عاشقت شدم ولی وقتی دوست شدیم دیگه دوست داشتنم الکی نبود. هیچ کس اونجوری که تو بهم احترام می ذاشتی به من احترام نمی ذاشت. هیچ وقت جمله های عاشقانه ای که تو می گفتی رو از زبون هیچ کس دیگه ای نشنیده بودم. تو با رفتارت دلم رو بردی. دیگه عشقم بهت احمقانه نبود. حق داشتم که دوستت داشته باشم. آرسام! چشم و گوش بسته بودن خیلی بده... خیلی... اگه این قدر خر نبودم می فهمیدم که کارات واقعی نیست. تو قلبم رو با خیانتت شکوندی. باز دوستت داشتم. امیدوار بودم که پشیمون باشی ولی تو به بدترین نحو با من رفتار کردی... وقتی فهمیدم که دوست های قبلیت دارن باهات چی کار می کنند ترسیدم. نه به خاطر آینده ی خودم. به خاطر این می ترسیدم که پسری که دوستش داشتم از این دنیا بره... اگه این همه عصبانیت و خشم رو می بینی از خودمه. به خاطر این که هنوز هم دوستت دارم. من باید ازت متنفر باشم ولی نیستم.
پانی به گریه افتاد. سرش را در آغوش کشیدم و گفتم:
این طوری نکن پانی. من واقعا نمی دونستم حست نسبت به من این قدر قویه.
پانی گفت:
اگه می دونستی بازم این کار رو می کردی. تو به احساسات دیگرون اهمیت نمی دی. هرکی که عاشقت هست رو له می کنی.
گفتم:
مورد تو استثنا بود. اسم احساس پارمیدا و عسل رو هم عشق نذار. احساس اونا به من خیلی کثیف تر از اونی بود که بتونه عشق باشه... من اصلا نمی دونستم تو هنوز از من خوشت می یاد.
پانی گفت:
به خاطر این که نمی دونی عشق به چی می گن. عشق کشک نیست که دو روزه از بین بره. خصوصا که می بینم تو واقعا آدم خیلی بدی نیستی. فقط خیلی دوست داری که بد باشی. لذت می بری که کار بد بکنی. از این که آدم خوبی باشی فرار می کنی.
گفتم:
برای این که آدم خوب نداریم. آدم خوب یه دروغه. حالا تا آدم ها سرشون به این فیلم بازی کردن گرمه که ما آدم خوبی هستیم من استفاده می کنم و بدون این که توی این زمینه ادعا کنم توی زمینه های دیگه فیلم در می یارم.
پانی از من فاصله گرفت و گفت:
من نمی خوام تو رو دوست داشته باشم. رفتارت با آروشا رو که می بینم تحسینت می کنم. ازت خوشم می یاد. بعد به خاطره ی اون روزمون توی همین خونه چنگ می زنم که ازت بدم بیاد. می خوام ازت متنفر باشم. اون کار از یه آدم برنمی یاد. چه خوب چه بد!
گفتم:
مشکل تو اینه که همه چی رو با آدم ها ربط می دی. یه چیز دیگه به اسم موقعیت هم هست. چون توی موقعیت من نبودی ادعا می کنی که بهتر از منی و من حیوون بودم. هیچ وقت جای من نبودی و شاید اگه بودی بدتر هم رفتار می کردی. همین کارهای آدم خوب ها حالم رو بد می کنه که دوست ندارم جاشون باشم. آدم های خوب آدم هایی هستند که همیشه توی موقعیت های خوب بودند. مگه نه همه ی آدم ها هم خوبی دارند هم بدی. همه اش دزدها رو متهم می کنند. خودفروشی رو ننگ می دونند. هیچ وقت به این فکر نکرده اند که اگه توی یه خانواده ی فقیر که همشون هم دزد هستند و هیچ کس هم سواد نداره به دنیا اومده بودند، باز هم همین آدم پاک و منزه می شدند یا نه. هیچ وقت به درد گرسنگی فکر نکرده اند. تا حالا نشده که با شکم گرسنه سرشون رو روی بالشت بذارند. اون وقت ادعا می کنند که باید گرسنگی رو با شرافت تحمل کرد ولی خلاف نکرد. نصیحت و اراجیف گفتن مال همین آدم های شکم گنده ی خوبه. کسی که این چیزها براش مهم باشه برای کسی روضه نمی خونه. بلند می شه و کمک می کنه. طوری رفتار می کنه که با رفتارش به همه درس بده. اثر این کارش طوریه که می تونه هرکسی رو تکون بده. هیچ کس با نصیحت آدم نشده. منم دوست ندارم از اون آدم خوب ها باشم. ترجیه می دم خودم باشم. آدمی که هم خوبی داره هم بدی. تو هم هی من رو محکوم نکن که آدم بدی هستم. هیچ کس تا به حال من رو بابت کارهای بدم توبیخ نکرده. هر وقت کار بدی کردم بابام عصبانی شد ولی توجیهم نکرد. مامانم این قدر لوسم کرده بود که هیچ وقت بد رفتاری هایم رو ندید. هرکسی جای من بود همین می شد. نمی تونی تضمین کنی که از من بهتر می شد. شاید حتی بدتر هم می شد. تو هم به خاطر موقعیت هایی که برات پیش اومده اینجایی. سعی نکن به گذشته فکر کنی. سعی کن خودت رو برای این موضوع آماده کنی که مامان می شی و بخوای نخوای من بابای بچه مون هستم.
آهی کشیدم و به پانی نگاه کردم که آرام تر شده بود. ادامه دادم:
من مجبورت نمی کنم که با من ازدواج کنی. باید صبر کنیم تا بفهمیم احساس واقعیمون چیه. وقتی خودمون رو پیدا کردیم در مورد ازدواج تصمیم می گیریم ولی تا اون موقع... چه از روی ترحم چه غیر اون من حمایتت می کنم. کاری که برای من توی اون بیابون کردی تا آخر عمری که بهت مدیونشم من رو شرمنده ی تو کرده.
از جایم بلند شدم و پانی را تنها گذاشتم. به آشپزخانه رفتم تا ناهار درست کنم. در حالی که تخم مرغ ها را توی ماهیتابه می شکستم به احساسی که داشت وجودم را پر می کرد فکر کردم. خیلی با حس ترحم آشنا نبودم با این حال می دانستم که ترحم نیست. شبیه احساسی بود که وقتی ده سال داشتم تجربه اش کردم. احساسی که در کلاس پیانو به آن دختر مو فرفری و چشم آبی داشتم. گویی دوباره به همان دوران برگشته بودم. سری تکان دادم و در دل گفتم:
نه!... این ترحم نیست. این همون عشق لعنتیه که همیشه ازش فرار می کردم. حالا داره توی سخت ترین شرایط زندگیم من و اسیر می کنه.
وقتی در باز شد و حشمت و ساناز وارد خانه شدند در دل گفتم:
خدایا! چه روز نحسی بشه امروز.
با همه ی وجودم پشت سر آنها به دنبال آروشا گشتم ولی خبری از او نبود. بی اختیار بلند گفتم:
بی معرفت!
ساناز خنده کنان گفت:
اگه منظورت آرتینه باید بگم که داره ماشین رو پارک می کنه. الان می یاد بالا.
آهی کشیدم. ترجیه دادم سوالم در مورد آروشا را پیش خودم نگه دارم. حشمت با خوشحالی پانی را صدا زد. پانی تا صدای او را شنید با سرعت برق خودش را به او رساند و او را در آغوش کشید. من پوزخندزنان رویم را برگرداندم. در دل گفتم:
باز به حشمت! آروشا که از وقتی رفته یه زنگ نزده نامرد.
     
#30 | Posted: 17 Dec 2012 19:48 | Edited By: shirin2520
رمان نقاب عشق(22)
حشمت روی کاناپه نشست و گفت:
آرسام! شربتی چیزی نداری که بیاری؟ خیلی گرمه بیرون!
با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود فریاد زدم:
آی خانوم! من نوکر کلفت هیچکس نیستم. فهمیدی؟ بمیرم هم جلوی کسی خم نمی شم که شربت تعارف کنم.
حشمت خندید و گفت:
شوخی کردم داداش. چرا داغ می کنی؟ هیچ کاری به اندازه ی اذیت کردن تو به من مزه نمی ده.
چشم غره ای به او رفتم و گفتم:
مریضی دیگه!
آرتین وارد خانه شد و خنده کنان من را در آغوش کشید و گفت:
وای آرسام زخم های صورتت چه قدر بهتر شده! خدا رو شکر که قیافه ی آدم وار پیدا کردی.
من و آرتین روی کاناپه نشستیم. ساناز نچ نچ کنان به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
ببین چه گندی زدید به اینجا... با ظرف شستن اصلا رابطه نداریدها! یکی از یکی تنبل تر!
پانی شانه بالا انداخت و گفت:
من توی خونه هم کار نمی کردم... مامانم نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم.
پانی اخم هایش را در هم کشید. مشخص بود که با به یاد آوردن مادرش خیلی ناراحت شده است. حشمت که این حالت او را دید جو را عوض کرد و گفت:
آرسام که ظاهرا توی خونه شون زندگی شاهانه ای داشته! شازده بوده برای خودش. مینا خانوم تعریف می کرد که چه پدری ازش در می اورده. اتاقش رو ندیدی! با این که نیست مینا خانوم از ترس برق می ندازتش.
با عصبانیت گفتم:
تو اتاق منم چک کردی؟ کی به تو اجازه داد بری تو اتاقم؟
آرتین آهسته خندید. حشمت هم بلند خندید و گفت:
چه قدر خوب بلدم عصبانیش کنم.
ساناز خنده کنان گفت:
آره! دقیقا می دونی چی بگی که از کوره در بره.
گفتم:
من عصبانی می شم شما حال می کنید؟ شدم سوژه ی جمع؟
تا حشمت دهانش را باز کرد آرتین گفت:
هیچی نگو! این قاطی بکنه آدمم می کشه. ولش کن بذار به حال خودش باشه.
پانی لبخند کمرنگی به چهره داشت. از وقتی که از خانه بیرون شده بود نسبت به هیچ چیزی واکنش شدید نشان نمی داد. معمولا توی فکر بود.
من با بی صبری گفتم:
خیلی خب! شماها نمی خواهید از خونه مون به من خبری بدید؟
حشمت گفت:
همه چی امن و امانه. بابات قهر کردن جناب عالی رو برای مامانت ماست مالی کرده. گفته که رفتی تا توی این چند روز خودت رو پیدا کنی و از این جور حرف ها! بابات چیزی نمی گه ولی مشخصه که منتظره تو برگردی. می ترسه دیگه نبینتت. خصوصا این که دارن کاراشون رو می کنند که برن هلند و از اون جا هم آمریکا. آروشا هم یه اشاره کرد که ممکنه آرسام نیاد ولی مامانت چنان عصبی و ناراحت شد که دیگه کسی جرئت نکرد چیزی بگه.
با ناراحتی گفتم:
آروشا نباید توی این مدت یه زنگ به من می زد؟
حشمت گفت:
اون جوری که تو اون روز اومدی خونه والا... چی بگم؟ می ترسه ازت. می ترسه هنوز عصبانی باشی. نگران پانی هم بود و می ترسید باهاش بدرفتاری کنی.
سری تکان دادم و گفتم:
خواهر من و نگاه! انگار من وحشیم!
مدتی سکوت کردیم. ساناز برای آرتین چشم و ابرو می آمد و مشخص بود که از او می خواست موضوعی را به من بگوید. در دل گفتم:
من آخر از دست این دیوونه می شم.
به پانی نگاه کردم که سرش را پایین انداخته بود و ناخن هایش ور می رفت. آرتین صدایش را صاف کرد و من در دل گفتم:
بیا! شروع شد.
آرتین گفت:
آرسام می خوای با این خونه چی کاری کنی؟ فکر نمی کنم بتونی بیشتر از این نگهش داری. واحد رو به روتون امروز که داشتم می اومدم بالا داشت به نگهبان شکایت می کرد. از این رفت و آمدها ترسیده بود. می ترسید که این جا یه چیز تو مایه های خانه ی فسادی چیزی باشه.
ابرو بالا انداختم و با ناباوری گفتم:
خانه ی فساد؟
آرتین شانه بالا انداخت و گفت:
به هر حال نظر اون بود. اگه زنگ بزنن به پلیس... آرسام بابات هنوز قضیه ی پانی رو نمی دونه ها! نذار این جوری بفهمه. اصلا کی می خوای بهش بگی؟
با بی خیالی گفتم:
دو سه سال دیگه.
پانی سرش را با سرعت بلند کرد. چشم هایش از تعجب چهارتا شده بود. گفتم:
خب چی کار کنم؟ الان از دستم عصبانیه. اگه بگم این کار رو کردم که من و عاق می کنه. اگه هم دروغ بگم زیاد فرقی نمی کنه. چون از دست دروغ های من کلافه شده. واقعا چاره ای ندارم. باید بگم که به خاطر دانشگاه و رسیدن به کارهایم نمی تونم فعلا بیام آمریکا. بعدا که دلشون برام تنگ شد همه چیز رو می گم.
پانی با ناامیدی گفت:
من همه اش فکر می کردم که خانواده ی تو پشتمون هستن. این جوری ما چی کار باید بکنیم؟ من به مامانم چی بگم؟
آرتین گفت:
خب چرا نشونشون نمی دی که آرسام پشتته و ولت نکرده؟ اصلا چرا بیرونت کردن؟ تعریف کن که راهنماییت کنیم.
پانی گفت:
هیچی! توی مدرسه هی حالم بد می شد. یه روز که کارم به درمانگاه مدرسه کشید مامانم رو خواستند و مامانم که خیلی ترسیده بود من رو برد دکتر. تا چشم دکتر به من افتاد خندید و گفت که دارم مامان می شم.
آرتین گفت:
زنیکه چه قدر احمق بوده! لباس مدرسه رو تن تو ندیده که همین جوری دهنش رو باز کرده؟
پانی گفت:
مرتیکه منظورته؟
آرتین گفت:
حالا هر چی!
پانی ادامه داد:
بعدش مامانم تقریبا غش کرد. بهش سرم زدند و بابام اومد بالای سرش. وقتی ماجرا رو فهمید توی همون مطب خوابوند تو گوشم. سرم مامانم که تموم شد و رسیدیم خونه بابام لباسای بیرونم رو پرت کرد توی صورتم و گفت که برای همیشه از جلوی چشمش گم و گور شم.
پانی لبش را گزید. حشمت به نشانه ی همدردی دست او را گرفت. آرتین گفت:
خب تو نباید ول می کردی می اومدی اینجا که دختر! اگه این جوری باشه که منم هفته ای ده بار از خونه بیرون و آواراه می شم. توی این جور مواقع باید بری چند ساعتی دور بزنی و خوب که نگرانت شدند و از شب ترسیدند بیای خونه. اون وقت فوقش گریه می کنند و فحشت می دهند ولی تو این طوری همه چیز رو بدتر کردی.
پانی گفت:
اگه برمی گشتم خونه مامانم مجبورم می کرد این بچه رو بندازم. من مامانم رو می شناسم. منم دلم نمی خواد یه بچه ی بی گناه رو بکشم. می فهمی؟ تازه اون وقت فهمیدم که قراره چه بلایی سر آرسام بیاد. رفتم دنبالش و اومدم توی این خونه. زمانی به خودم اومدم که دیگه برای برگشتن خیلی دیر شده بود.
آرتین گفت:
الان مطمئن باش که مامانت اینا پیش پلیس هم رفتن و سراغت رو می گیرن.
من به آرتین تشر زدم:
بسه دیگه! این قدر اعصابش رو به هم نریز.
آرتین ساکت شد و چیزی نگفت. ساناز دوباره شروع کرد به چشم و ابرو بالا انداختن. به آرتین گفتم:
کشت خودشو این دختره. بگو دیگه... چی می خوای بگی؟
آرتین کمی این دست آن دست کرد. چند تا چشم غره به ساناز رفت و عاقبت گفت:
باربد فردا داره می ره... نمی خوای بری دیدنش؟
چنان با عصبانیت به آرتین نگاه کردم که آرتین خودش را عقب کشید و گفت:
به خدا به ساناز گفتم که عصبانی می شی ولی اصرار کرد.
رو به ساناز کردم و گفتم:
تو که این قدر به باربد علاقه مندی بهتره از طرف من بهش بگی که من بعد از سفر خانواده ام سهمش از این خونه رو براش می فرستم و امیدوارم که خرج کفن و دفنش بشه.
ساناز اخم کرد و گفت:
تو چرا این قدر نسبت به کسایی که دوستت دارند نامهربونی؟
با صدای بلندی گفتم:
باز ساناز روشن فکر شد! اصلا این موضوع ربطی به اون قضیه نداره... مثل اینکه یادت رفته باربد با خواهرم چی کار کرد.
سیگاری روشن کردم و به پانی خیره شدم که با حالتی افسرده به زمین خیره شده بود. بی مقدمه گفتم:
فردا می ریم دم خونه تون.
پانی با وحشت نگاهم کرد. شانه بالا انداختم و گفتم:
دیگه فرار کردن بسه... وقتشه با واقعیت رو به رو شی. مرگ یه بار شیون هم یه بار... همین بود اصطلاحش؟ نمی دونم. به هر حال از این ها دیگه!
پانی پرسید:
برنامه ات چیه؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
باید ببینم بعد آشتی کردن تو با مامان و بابات چی می شه. در کل فعلا به این فکرم که اول از همه مامان و بابام رو با آروشا بفرستم اونور و خودم بمونم. بعدش هم می رم سراغ پارمیدا و عسل.
پانی گفت:
برای چی؟ آرسام تو رو خدا بی خیال قضیه شو... بابای من وکیله اگه شکایت کنی پی کارت رو می گیره.
پوزخندی زدم و گفتم:
من هیچ وقت از این سوسول بازی ها در نمی یارم که برم سراغ وکیل و دادگاه. خودم حقشون رو می ذارم کف دستشون.
پانی گفت:
تو رو خدا آرسام بی خیال شو... آخر این راه چیه؟ انتقام که راهش نیست. آخه چه نتیجه ای داره؟
گفتم:
نمی تونم ساکت بشینم.
پانی گفت:
اونا جواب کارای تو رو دادن. اگه دوباره بلا سرشون بیاری برای انتقام برمی گردن... آرامش رو از زندگیت نگیر. ساناز برام گفته که عسل به خاطر تو اون روز قرص خورد و خودش رو از ماشین بیرون انداخت. تو با اونا خوب تا نکردی. جوابش رو هم گرفتی. نباید با احساساتشون بازی می کردی.
با صدای بلندی گفتم:
ساناز غلط کرده این مزخرفات رو تو گوش تو خونده. کدوم احساس؟ منظورت هوسه؟ اون دو تا عاشق من نبودند. من و به خاطر پول بابام و قیافه ام می خواستند.
پانی گفت:
عسل به خاطر ضربه ی عشقی از پول بابای تو قرص خورد؟
من گفتم:
چرا فکر می کنی من مسئول خریت آدما هستم؟ من که هیچ وقت به اون قول ازدواج ندادم. خودش باید می فهمید که یه روز رابطمون تموم می شه.
پانی گفت:
این جوری تموم شه؟
سرعت ماشین را بیشتر کردم و گفتم:
تو بگو من چی کار کنم.
پانی شانه بالا انداخت و گفت:
برو باهاش حرف بزن.
گفتم:
ول کن بابا!
پانی بازویم را گرفت و گفت:
خواهش می کنم.
تپش قلبی که ناگهان گرفتم را ندیده گرفتم و گفتم:
اذیت نکن.
پانی بیشتر خودش را لوس کرد و گفت:
به خاطر من!
نتوانستم خودم را کنترل کنم. ناخواسته لبخند زدم و پانی خندید. گفتم:
داری یاد می گیری من رو چه جوری کنترل کنی. داری خطرناک می شی.
پانی خندید و گفت:
نه! تو داری یاد می گیری که پسر خوبی بشی.
به او لبخندی زدم و گفتم:
اضطراب داری؟
پانی گفت:
مسلما... آرسام... انتظار نداشته باش ازت خوب استقبال کنند.
سر تکان دادم و گفتم:
می دونم. آماده ی کتک خوردن هم هستم. پوست کلفت شدم.
پانی گفت:
حاضری کتک هم بخوری؟
خندیدم و گفتم:
اینم به خاطر تو.
پانی گفت:
همین کوچه ست.
وارد کوچه شدم و جلوی پلاک 17 نگه داشتم. نگاهی به ساختمان شیک چهار طبقه انداختم. پانی نفس عمیقی کشید. فهمیدم علی رغم خنده هایش خیلی مضطرب است. پانی که صدایش از ترس می لرزید گفت:
بیا با من بالا. پشت در بمون... هروقت اوضاع مساعد شد بیا تو.
از ماشین پیاده شدم و گفتم:
اوکی.
از خیابان رد شدیم. پانی دست لرزانش را روی زنگ گذاشت. نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد. از ترس می لرزید. صدای خسته ی زنی را شنیدم:
بله؟
پانی با همان صدای لرزان گفت:
مامان... .
صدای جیغی بلند شد. مامان پانی فریاد زد:
پانی؟... خدایا شکرت... خدایا شکرت... . مهدی! بیا پانی اومده.
در باز شد. اشک های پانی روی گونه هایش جاری شد. بدون توجه به من دوان دوان به سمت خانه رفت. قلبم در سینه محکم می زد. صدای جیغ مامان پانی را که شنیده بودم مو به تنم سیخ شده بود. خدا را شکر کردم که او را پذیرفته بودند و پسش نزده بودند. از پله ها بالا رفتم. در خانه ی طبقه دوم باز بود. رو پله هایی که به طبقه ی سوم منتهی می شد نشستم. صدای گریه های آن خانواده ی سه نفره را می شنیدم. دست هایم را مشت کردم و آب دهانم را قورت دادم. به خودم گفتم:
حالا بشنو... این عذابیه که تو تحمیلش کردی.
صدای گریه های مامان پانی عصبیم می کرد. انگار صدای گریه های مامان خودم بود که می شنیدم. سرم را به دیوار تکیه دادم و به صداها گوش سپردم. بابای پانی گفت:
وقتی گذاشتی رفتی فکر من و مامانت رو نکردی؟ همه جا رو دنبالت گشتیم.
مامان پانی با صدای لرزانش گفت:
داشتم دیوونه می شدم... چرا این کار رو با من کردی؟ همه اش فکر می کردم باید باهات بهتر رفتار می کردم.
پانی با شرمندگی گفت:
این طور نگید مامان. من اشتباه کردم... نباید می ذاشتم این اتفاق بیفته... نباید ترکتون می کردم. من... من ... خیلی احمقم... من و ببخشید.
صدای گریه ی پانی بلند شد. در دل گفتم:
قلب من چرا این قدر داره محکم می زنه؟
بابای پانی گفت:
گریه نکن دخترم... دیگه همه چی تموم شد... خدا رو شکر که برگشتی... خدایا هزار مرتبه شکرت... .
مامان پانی در بین گریه هایش گفت:
کجا بودی مادر؟ این همه مدت و کجا گذروندی؟ نگو که تو پارک خوابیدی؟ به خدا شب ها خوابم نمی برد. همه اش توی این فکر بودم که شب ها کجایی؟ می ترسیدم لات و لوت ها اذیتت کنند... همه اش خودم و لعنت می کردم.
پانی من من کنان گفت:
من... پیش... پیش... همون دوستم بودم... پیش آرسام بود... اون منو ول نکرد... پای اشتباهمون وایستاد.
زیر لب گفتم:
اشتباهمون!
صدای بابای پانی را شنیدم که رنگی از سرزنش گرفت:
آخه دخترم... این چه کاریه؟ دوباره رفتی سراغ همون پسره؟ برات درس عبرت نشد؟
پانی گفت:
چی کار می کردم بابا؟ اون پسر بدی نیست... خب... بابای... بابای... .
بابای پانی عصبانی شده بود. با صدای بلندی گفت:
اون بچه؟
مامان پانی گفت:
هیس! در بازه... همسایه ها می شنوند.
من که بدنم از هیجان به رعشه افتاده بود نیم خیز شدم. دعا کردم که در را نبندند. خوشبختانه بابای پانی با عصبانیت گفت:
خب بشنوند.
ظاهرا مامان پانی ضعف کرده بود و توانایی بلند شدن و بستن در را نداشت. نفس راحتی کشیدم. بابای پانی که مشخص بود سعی می کند عصبانیتش را کنترل کند گفت:
ببین دختر گلم... چه اهمیتی داره بابای او بچه کیه؟ اون بچه که قرار نیست به دنیا بیاد.
قلبم در سینه فرو ریخت. پانی با صدایی که تعجب از آن می بارید گفت:
قرار نیست؟
مامان پانی از کوره در رفت و گفت:
تو که نمی خوای اون بچه ی حرومزاده رو نگه داری؟
پانی تته پته کنان گفت:
خب... من... آرسام و من مشکلی با نگه داشتنش نداریم.
بابای پانی از عصبانیت منفجر شد:
دیگه اسم این پسره ی آشغال و جلوم نیار فهمیدی؟... من و مامانت می گردیم یه دکتر خوب پیدا می کنیم و همه چیز رو تموم می کنیم. تو هم لازم نیست دیگه سراغ اون عوضی بری. به خدا اگه ببینمش با دستای خودم خفه اش می کنم. دیگه اسمش رو تا وقتی من زنده ام نیار.
پانی گفت:
ولی بابا... .
مامان پانی گفت:
ولی نداره دختر! خل شدی؟ توی سن هفده سالگی می خوای... خاک به سرم کنند! این دختره اصلا عقلش رو از دست داده.
بابای پانی گفت:
ببین عزیزم... تو هنوز هفده سالته. باید مثه بقیه ی دخترهای همسن خودت بری مدرسه و درس بخونی. باید بری دانشگاه... تو که نباید مثل مادربزرگ من بشینی توی خونه و توی سن هفده سالگی بچه داری کنی. اصلا چه طوری می خوای این بچه رو نگه داری؟ شما دو تا جفتتون بچه اید... چند سال دیگه که بزرگ شید به جون هم می افتید. الان احساساتی هستید و نمی فهمید. این بچه ام خدا رو خوش نمی یاد که به دنیا بیاد.
پانی که دوباره داشت گریه می کرد گفت:
اون وقت خدا رو خوش می یاد که بکشینش؟ به خاطر اشتباه بچگونه ی من و آرسام؟
بابای پانی با بی حوصلگی گفت:
ای بابا! تو چه قدر احساساتی حرف می زنی. پاشو برو دست و صورتت و بشور و لباسات و عوض کن. این بجث و بعدا هم می شه کرد.
پانی با لجبازی گفت:
من می خوام تکلیفم همین الان روشن شه.
بابای پانی به تندی گفت:
که چی؟ که اگه نظر من و مامانت و دوست نداشتی بدویی بری پیش همون پسره؟ اگه یه بار دیگه این جوری از خونه بری دیگه نمی خوام برگردی... می دونی توی این چند وقت با من و مامانت چی کار کردی؟ مرگ و جلوی چشممون دیدیم. هیچ فکر من و مامانت و نکردی؟ الانم این جا وایستادی می گی می خوای اون بچه رو نگه داری؟
پانی گفت:
من آدم کش نیستم.
بابای پانی فریاد زد:
دیگه نمی خوام بشنوم... همین که گفتم. یا برای همیشه برو پیش اون پسره یا حرفی که می گم و گوش کن... زندگی تو فقط مال تو نیست. من و مامانت چی؟ چی به فامیل بگیم؟ چه به آشناها بگیم؟ تو حق نداری زندگی سه نفرمون رو خراب کنی. از سر بچگی داری حرف می زنی. بعدا می خوای جواب این بچه رو چی بدی؟ بگی خریتت باعث به دنیا اومدنش شده؟ یه بچه ی حرومزاده؟ برای چی اون بچه باید محکوم به این زندگی باشه؟ چرا نباید مثل بقیه ی بچه ها باشه؟ فکر می کنی داری بهش لطف می کنی؟
مامان پانی با بی حالی گفت:
دخترم... عزیزم... حرف بابات و گوش کن... ما خیر و صلاحت و می خوایم. تو هنوز جوونی... متوجه خیلی چیزها نیستی.
مشخص بود که مامان پانی ضعف کرده است. بابای پانی هم سعی می کرد که مراعات حال دختر مضطربش را بکند. از لرزش خفیف صدایش می فهمیدم که از خشم دارد سکته می کند. من هم دست هایم را در هم گره کرده بودم و احساس می کردم که صدای ضربان قلبم را می شنوم.
بابای پانی حرف آخر را زد:
یا من و مامانت... یا اون بچه و پسره.
نفسم در سینه حبس شد. دمای بدنم به یک باره پایین آمد. سکوت آزاردهنده ای برقرار شد. چشم هایم را بستم و در دل گفتم:
پانی برگرد! یه روز دیگه می یایم و راضیشون می کنیم... پانی نشونشون می دیم که اشتباه می کنند... پانی این شانس رو ازمون نگیر... .
بوی ملایم شکلات در بینیم پیچید. چشم هایم را بی اراده گشودم. حس می کردم که پانی به در نزدیک می شود. موجی از شادی وجودم را در برگرفت. با خوشحالی بلند شدم و ایستادم. در دل به معرفت پانی احسنت گفتم. پانی با چهره ای خیس از اشک و مغموم در برابرم ظاهر شد. سرش را پایین انداخته بود. نگاهی به موهای لخت و خرمایش کردم که روی صورتش ریخته بود. پانی بدون این که نگاهی به من بکند در خانه را بست... .
چشم هایم به در بسته خیره ماند. لحظه ای بعد دیدم تار شد... اشک بود که چشم هایم را پر کرده بود... همان طور به در خیره شدم. حریصانه بو کشیدم ولی دیگر عطر شکلات مشامم را پر نکرد... او من را رد کرده بود... .
اگر من را می خواست... اگر من را انتخاب می کرد به خاطرش هر کاری می کردم... هر ذلتی رو به خاطر رضایت خانواده اش تحمل می کردم. لحظه های سخت را به جان می خریدم. افسوس که او ترسید... من را کنار زد... نایستاد و مبارزه نکرد... او انتخابش را کرده بود و من... با ناباوری به در بسته نگاه می کردم
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / نقاب عاشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites