تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

رمان آبروی من قربانی هوس (براساس واقعییت)

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 19 Jan 2013 07:49
داستان زندگي مهسا:
اساد از کلاس خارج شد.جزوه هامو جمع کردم و از جام بلند شدم.چادرمو مرتب کردم
بدون توجه به نمتلکاي پسراي علاف دانشگاه رفتم سمت در .بهشون محل ندادم.
از وقتي خودمو شناخم سرم پايين بود...از لوازم آرايش چيزي نميفهميدم...اصلا مثل بقيه دختراي دانشگاه نبودم...
سنتي بودم و بقول بعضيا امل!از يه خانواده سنتي و خيلي مذهبي.
خواستم برم سمت در که يکي از ته کلاس به سرعت خودشو بهم رسوند.
يه در با قد متوسط و هيکل تقريبا تپل و ابروهايي که به سمت بالا برداشته بود...نميدونم! بقيه دخترا فک کنم بهش ميگفتن شيطاني!
موهاشم رنگ کرده بود و تيپش کاملا امروزي بود.
با لبخند گفت:
- ميبخشيد!من حواسم بهتون بود شما تمام حواستون به حرفهاي استاد بود.
من چند جلسه به علت مشکل خانوادگي نتونستم بيام کلاس
دمطمئنا جزوه تون از همه کاملتره.
ميشه يه روز بهم قرض بدين؟
يه کم فکر کردم.
من چند روز ديگه همين درسو امتحان داشتم.
ولي خب همکلاسيم ازم کمک خواسته بود نميتونستم نه بگم.
- باشه ولي...
دختره سريع پريد وسط حرفمو گفت:
- قول ميدم تا دوروز ديگه براتون بيارمش.
لبخندي زدم و جزوه رو بهش دادم
- پس دوروز ديگه ميبينمت.تو دانشگاه.
رفت سمت در که گفت:
- ببخشيد؟!ميشه شمارتونو بديد که باهم هماهنگ کنيم براي دادن جزوه؟
مردد بودم ولي بازم به خودم نهيب زدم که همکلاسيته...عيبي نداره...
شمارمو دادمو از کلاس خارج شدم.
چند روز گذشت و من دوروز بعد امتحان داشتم و از دختره هيچ خبري نشد.
نشسته بودم تو خونه و مدام به خودم لعنت ميفرستادم که گوشيم زنگ خورد
شماره ناشناس بود اول ميخواستم جواب ندم که با يادآوري اين که صددر صد همون دختره ست جواب دادم.
جواب دادم که صداي دختره روشنيدم:
- سلام...وايييي شرمنده روم سياه !ببخشيد يه مشکلي برام پيش اومد نتونستم بيام دانشگاه
- کلافه گفتم:
-سلام.خب عزيزم من الان چکار کنم؟
- ببين آدرس خونمونو ميدم بيا جزوه تو بگير...شرمنده بخدا.
آدرس و گفت و ديدم دوتا خيابون فقط با خونه مون فاصله داره
منم بدون اطلاع دادن به مامان رفتم خونه شون.
خيلي راحت خونشونو پيدا کردم.دلشوره عجيبي داشتم.
زنگو زدم:
- بله؟!
- سلام بازکنيد.
- سلام منتظرت بودم.بيا بالا لباسم مناسب نيست نميتونم بيام دم در.
چادرمو مرتب کردم و رفتم بالا.
رفتم داخل.دختره يه تاپ تنگ پوشيده بود بايه دامن خيلي کوتاه.
اومد سمتمو گفت:
- شرمنده گلم.بشين الان ميرم جزوه تو ميارم.
همين لحظه يه پسر از اتاق اومد بيرون.
باديدنش رنگ پريد و سرمو انداختم پايين که دختره گفت:
- داداشمه.بشين الان ميام.
پسره سرشو انداخت پايين و رفت تو اتاق.
دختره رفت و با يه ليوان آبميوه برگشت:
- بيا عزيزم بخور يه کن خنک شي هوا گرمه .من برم جزوه ت بيارم
رفت تو اتاق و منم با سادگي تمام ليوان شربتو سرکشيد م و ديگه هيچي نفهميدم...
وقتي چشمو باز کردم در د وحشتناکي داشتم.
اول نميدونستم کجام؟ضعف داشتم...ولي بعد چند دقيقه به خودم اومدم ديدم تو يه اتاق رو يه تخت خوابيدم..
باديدن خودم گريه م گرفته بود.
لخت بودم...لخت لخت...
داشتم ديوونه ميشدم...خدايا يعني چي؟
هنوز تو شوک بودم که در باز شد و همون پسره اومد تو...اونم لباس تنش نبود...
نه...خدايا نه...
دوست داشتم بميزم....خودتون که فهميديد چي شد؟
با ضعف پاشدم و شروع کردم به جيغ کشيدن...
پسره که نتظار نداشت فعلا بهوش بيام سريع از اتاق رفت بيرون
منم بت شيون لباسمو تنم کردم و رفتم بيرون...
ولي نه خبري از پسره بود...نه دختره....
جزوه م وسط اتاق افتاده بود...
همه چي تموم شده بود...به چه جرمي؟!
با آبروريزي خانواده م و پليس و باخبر کردم...
گريه هاي مادرم يادم نميره...ذجه ها ي پدرم يادم نميره...يادم نميره به جرم نجابت نجس شدم.
بعدها فميدم اون دختره اصلا دانشجو نبوده!دوست دختر همون پسره ي کثافت بوده...پسره وقتي فهميده من به کسي محل نميدم نميفهمم به چه جرمي خواسته بي آبروم کنه.؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه من چيکارش کرده بودم؟
هنوز سالهاست که من تو آتيش يه اشتباه ميسوزم....تو آتيش نجابتي که خراب شد...
مادرم دق کرد...
مضحکه خاص و عام شدم...انگشت نما شدم...پدرم افتاد گوشه حونه...
تموم شد...همه چيز تموم شد...به گناه بي گناهي...

****
فايل و پيش بقيه فايلا ذخيره کردم.همه شونو فرستادم براي مهيار.
اينا ديگه به درد من نميخورد.
از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بيرون که يه آبي به سروصورتم بزنم.
صداي شلوغي از پايين ميومد.
خاله اينا خونمون بودن. اينا کي اومدن؟کي حالا حوصله زخم زبوناي اينارو داره.
از پله رفتم پايين و سرسري با همه شون احوالپرسي کردم.
رفتم تو آشپزخونه پيش مامان .مامان با مهربوني به چشماي متورمم نگاه کرد و گفت:
- دخترم داري خودتو هلاک ميکنيا! بهرادم اومد داخل.
- چطـوري ريحون گلي؟
با بي حوصلگي گفتم:
- خوبم.
بهراد که جدي شده بود با ترديد گفت:
- ريحان خوبي؟!
سرمو تکون دادم و خواستم از آشپزخونه برم بيرون که بهراد بازومو گرفت:
- مامان با نگراني نگام کرد.اونم فهميده بود حالم خوش نيست.
بهرا با جديت گفت:
- تو يه چيزيت هست ريحانه.
با بي حوصلگي گفتم:
خوبم بهراد ولم کن.
از آشپزخونه اومدم بيرون و بهرادم پشت سرم اومد که خاله گفت:
- چطوري خاله جون؟!
- ممنون!
يه لبخند مرموز و تمسخر آميزي گوشه لبش نشست و گفت:
- انگار روبرا نيستي خاله.
با بي حوصلگي گفتم:
-نه همه چيز خوبه.
خاله خنده حال بهم زني تحويلم داد و گفت:
- خب بايدم خوب باشي!هرچند که قيافه ت برعکس اين قضيه رو نشون ميده...
و بازم خنديد.
- ظاهرا فشار کاره!هرچند...فکر نکنم کار سختي انجام بدي که بهت فشار بياره.
داشتم ديوونه ميشدم.اي خدا چرا همه برعليه من بودن آخه؟
مامان که از نيش و کنايه هاي خاله خسته شده بود از آشپزخونه اومد بيرون.بابا هنوز برنگشته بود از سر کار.
روبروم ايستاد و گفت:
- ريحانه جان مامان اتفاقي افتاده؟
ديگه نتونستم تحمل کنم.
چرخيدم سمت خاله و گفتم:
- هر شغلي براي خودش شريفه!
خاله پوزخند زد و گفت:
- برمنکرش لعنت!
- بله...برمنکرش لعنت.
خاله از حرص سرخ شد.
باحرص گفتم:
- ولي بخاطر اين که خيالتون راحت بشه دلم نمياد اين خبرو بهتون ندم.ديگه نگران نباشيد خاله جون!اخراج شدم!
و بدون توجه به همه دوييدم سمت اتاقم و در و از پشت قفل کردم.
رفتم تو تختخوابم.ديگه برام مهم نبود.گوشيمو خاموش کردم و بدون توجه به در زدناي بهراد و مامان با سعي زياد بلاخره خوابم برد.
نميدونم يساعت چند بود که از خواب بيدار شدم ؟!
از جام بلند شدم و گوشيمو روشن کردم و از اتاق رفتم بيرون.
از در توالت که اومدم بيرون مامان از اتاقش اومد بيرون و با نگراني گفت:
- چه عجب تو بيدار شدي بلاخره؟
خودمو انداختم رومبل و گفتم:
- ببخش مامان حالم بد بود.
مامان چيزي نگفت و رفت سمت ؟آشپزخونه.جلل الخالق آخه مامان تا يه اتفاقي ميافتاد سير تا پياز قضيه رو در نمي آورد بيخيال نميشد ولي ايندفعه هيچي نپرسيده بود.
قبل از اينکه زياد به مغزم فشار بيارم مامان گفت:
همکارت زنگ زده بود؟
چشمام چهار تا شد.همکار؟؟؟؟
دوباره مامان گفت:
- يه پسري بود.گفت اسمش...
يه کم فکر کرد:
- اسمش چي بود؟هان مهيار...گفت مهيارم..
مهيار زنگ زده بود خونمون؟چرا؟
دوباره مامان فرصت فکر کردن بهم نداد و گفت:
- برام تعريف کرد چي شده.دختر من آخه اينم شد چيز که تو بخاطرش انقدر خودتو اذيت کني ؟دختر من فداي سرت مشکلي پيش نيومده که حالا!
با بيحوصلگي گفتم:
مامان بيخيال برام مهم نيست!
خواستم دوباره برم سمتاتاقم که گوشيم زنگ خورد.زهرا بود:
- الو؟
صداش ناراحت بود.
- الو ريحانه؟
با نگراني پرسيدم:
- سلام زهرا چي شده؟!
زهرا- اون دختره سپنتا رو که ديروز ديدي!
با نگراني گفتم:
- خب؟
با ناراحتي گفت:
- خودکشي کرد.
پاهام سست شد.نشستم رو دسته مبل.
بغضم گرفت...واي خدايا نه حق اون دختر اين نبود.
آخه چرا خدا؟
با بغض گفتم:
- کي؟!
ديشب...ديشب خودکشي کرد.
درحالي که يه قطره اشک از چشمم پايين ريخته بود بدون هيچ حرف ديگه اي خداحافظي کردم.
مامان با نگراني روبروم ايستاد و گفت:
- ريحانه!!؟چي شده؟
سرمو تکون دادم و چيز ي نگفتم...

***********
بهشت زهرا خلوت بود.به گلاي پرپر شده اي که روي سنگ قبر مرمر خودنمايي ميکردن خيره شدم...
دختري زير اين سنگ لحد خوابيده بود که خودشم مثل اين گلا پرپر شده بود...
وهزارتا گل ديگه که نشکفته پرپر شدن....
خيلي دردناک تر از اين گلا...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#12 | Posted: 19 Jan 2013 07:57
میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت
میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت
میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید
میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید



" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / رمان آبروی من قربانی هوس (براساس واقعییت) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites