تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غریبه آشنا

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 29 Dec 2012 18:47
خاله بعد از صحبت طولانی به آشپزخانه آمد ضربه ای به پای مهشید زدم که نتیجه را او بپرسد.
چی شد مامان ؟ خاله چی گفت؟

خاله درب قابلمه سوپ رو برداشت و در حال هم زدن آن جواب داد:
مگه از پس من بر میاد؟فعلا که بهانه اش بابای لیلاست. گفتم ظهر باهاش حرف بزنه و راضیش کنه وگرنه خودم میرم باهاش حرف میزنم گرچه اون بنده خدا حرفی نداره. اگر جواب مساعد باشه فردا می بریمش آرایشگاه خودم نازی خودش می دونه با این ابرهای پهن چی کار کنه!
مهشید دوباره پرسید پس من چی مامان؟
خاله در قابلمه را گذاشت و رو به مهشید یک لنگه ابرویش را بالا انداخت و جواب داد:
انشاالله دانشگاه که قبول شدی روی جفت چشام.
مهشید اخمی کرد و من خندیدم.تا بعد از ظهر که مامان بیاید دلم غش و ضعف میرفت ولی وقتی که با بابا آمدند و بابا مثل همیشه گرم و مهربان در آغوشم گرفت و گفت:
دو هفته هم که اینجایی نمیذاری سیر ببینمت ؟!
خیالم راحت شد و فهمیدم نرش مثبته.مهشید معترضانه به بابا گفت:
عمو از این دوهفته یه شبش هم سهم ما نیست؟
بابا خندید و او را هم مثل من بغل گرفت و گفت:
عموجان هر شب تو بیا خونه ما تا فکر کنیم دو تا دختر داریم.آخه صدای خنده شما که زیر سقف می پیچه آدم دلش حال میاد.چند روز دیگه که لیلا بره همه جا سوت و کور میشه!
برای هزارمین بار در زندگی از اینکه یکی یکدونه بودم احساس ناراحتی کردم کاش آنها بچه های دیگری هم داشتند که این قدر جای خالی من آزارشون نمیداد.
مامان از روی اکراه با اصلاح من موافقت کرد.خاله چشمکی بهم زد و آهسته زیر گوشم گفت:
اولش این طوریه توجه نکن.
ولی مگر می شد من حتی یک ذره هم طاقت ناراحتی پدر و مادرم را نداشتم.
در نهایت اینکه آن شب هم خانه خاله ماندم و روز بعد خاله ماشین را از عمو گرفت و اول به دنبال مامان رفتیم و بعد به آرایشگاه.
خاله صورتم را به نازی خانم سپرد و با خیال راحت کنار نشست این تجربه با وجود درد شدیدش یکی از بهترین تجربه های بزرگ شدن بود با این که از شدت درد اشکم در آمده بود ولی اعتراض نمی کردم.
از قشقرقی که خاله راه انداخته بود فهمیدم که مامان از درد کشیدن من گریه می کند.چه مامان مهربونی ! الهی فداش بشم!
بعد از اتمام کار وقتی به خواسته نازی خانم چشم هایم را باز کردم از دیدن چهره لبو شده ام حیرت زده شدم.الحق که هنر به خرج داده بود!خاله به به و چه چه می کرد و مهشید زیرلب خوش به حالت می گفت اما مامان با لذت و بدون حرف نگاهم کرد و صورتم را بوسید.
ابروهای پرپشت و بلندم به صورت دو کمان بلند و به هم پیوسته و صورت خالی از مو جلوه ای دیگر به چهره ام بخشیده بود که آن را مدیون خاله بودم.
بابا با دیدنم گل از گلش شکفت. صورتم را بوسه باران کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:
انشاالله بعد از گرفتن دکترا عروسیت باباجون.
با شرمندگی صورتش را بوسیدم و به اتاقم رفتم.
سه روز مانده به تعطیلات نجمه تلفن زد و گفت که تصمیم گرفته اند در این دو روز از شهر بیرون بزنند و آب و هوایی تازه کنند.
ی خواست بپرسد اگر ما قصد رفتن به جایی را نداریم به این جا بیایند.
از خوشحالی فریاد زدم بابا که علت خوشحالی ام را فهمید خودش گوشی گرفت و با خوشرویی از آنها دعوت کرد. اولین کاری که کردم به مهشید تلفن زدم و موضوع آمدن آنها را گفتم و خواستم که او هم بیاید.ممان و بابا حسابی به تکاپو افتادند و مشغول آماده کردن خانه و خرید لوازم پذیرایی شدند.مهشید هم فورا خودش را رساند و دو تایی به مامان در مرتب کردن کارها کمک کردیم.در ذهنم قیافه نجمه را وقتی صورت تغییر کرده ام را میدید تصور می کردم که چه حالی می شد.
شب تا دیر وقت به مامان برای پاک کردن ماهی کمک کردیم چون مهمان ها صبح زود راه افتاده بودند و قبل از ظهر میرسیدند. مامان و بابا می خواستند که همه چیز آماده و مناسب یک پذیرایی خوب باشه خصوصا این مهمانها خیلی برایشان به خاطر لطفی که به من کرده بودند عزیز و محترم بودند.
ساعت نزدیک 10 صبح بود که زنگ در حیاط رسیدن مهمانهای عزیزمان را خبر داد.بابا برای باز کردن در رفت و ما هم پشت سرش برای استقبال به حیاط رفتیم.
ورود پر سرو صدای مهمانها شور و نشاطی به راه انداخت. نجمه همان طور که فکر می کردم قبل از همه چیز متوجه صورتم شد و با جیغی ضعیف در آغوشم کشید. چقدر دلم برای شورو هیجان زیاد تنگ شده بود.
بعدار شلوغ بازیهایش او را به مامان و مهشید معرفی کردم و سپس معارفه خانواده ها به هم انجام گرفت.آقای سمیعی به محض ورود با دیدن حیاط آب پاشی شده با باغچه های سبزی و بوته های گل و درخت ها که همه تازه جوانه زده بود دست هایش را از هم باز کرد و نفسی تازه کرد و گفت:
به به روح آدم تازه میشه خوش بحالتون آقای اعتمادی شما این جا زندگی می کنید ما توی آپارتمان!
بابا از مهمانها دعوت کرد به داخل بروند ولی آقای سمیعی و پسرهایش تخت توی حیاط را ترجیح دادند خصوصا که آفتاب بهاری لذت بخشی می تابید و دل کندن از آن سخت بود.<
بعد از پذیرایی نجمه از پدرش خواست که ساکشان را ازداخل ماشین بدهد وقتی لباس عوض کردند به جمع آقایان که داخل حیاط نشسته بودند ملحق شدند.<مهشید خیلی از نجمه خوشش آمد و زود با او صمیمی شد. نجمه مرتب از صورتم و حالت ابروهایم تعریف می کرد و به شوخی می گفت:<
روز اول که کلاس تشکیل بشه چند تا از پسرهای کلاسمون از ترس اینکه مبادا ازدواج کرده باشم سکته می کنند!یکیش همین شاهرخی گوگولی مگولی یکی دیگه اش هم مهاجر اخمو!
اخم کردم و گفتم:
لقمه برام گرفتی؟از اینا بهتر پیدا نکردی؟شاهرخی که به قول خودت مامانی!و اون یکی هم که پولدار مغرورو و اخمو .نجمه سری از روی تاسف تکان داد و گفت:
می گم نمی فهمی نگو نه!دو تا مورد خوب برات لقمه گرفتم شاهرخی از حالا معلومه که زن دوست و به عبارتی زن ذلیله نمیذاره آب توی دلت تکون بخوره اون روز دیدی؟ همین که دید تو ناراحتی نزدیک بود اشکش دربیاد.ایلیا مهاجر هم یک مورد تک و منحصر به فرده

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#22 | Posted: 29 Dec 2012 18:48
فصل هشتم

تابستان امسال عجب تابستانی بود.دوهفته بعد از برگشتن ما مهشید هم امتحان کنکور را داد و خلاص!درست نصف تابستان را با هم بودیم .هر روز تا لنگ ظهر می خوابیدیم و وقتی هم که با هم بودیم تا عصر به سرو کله هم میزدیم تازه یک کتاب فروشی هم پیدا کرده بودیم که رمان کرایه می داد حسابی حال می کردیم!
بعد از غروب هم برنامه تعلیم رانندگی بود که به خواست عمو مفیدی بابا به مهشید هم تعلیم می داد و جمعه بعد از ظهرها بلااستثنا برنامه پیک نیک با خانواده خاله پابرجا بود.
خوشی ما وقتی به اوج رسید که نجمه تلفن زد و خبر برگزاری جشن نامزدی اش را با امید داد و از ما و خانواده خاله به طور رسمی دعوت کرد.عمو مفیدی همون لحظه آب پاکی را ریخت و اعلام کرد تا شهریور یک قدم هم نمی تواند از شهر دور شود.بابا هم بهانه آورد که خانواده نجمه فقط برای احترام ما را دعوت کرده اند وگرنه جشن نامزدی مختص خانواده درجه یک است و صلاح ندید که برویم.
من و مهشید حسابی پژمردیم وقتی اخبار را به نجمه دادم خیلی ناراحت شد و همان شب آقای سمیعی شخصا تماس گرفت و به بابا گفت که از نیامدن ما حسابی دلگیر خواهد شد.
این بود که بابا راضی به رفتن شد من و مهشید هم مثل بچه ها بالا و پایین می پریدیم.البته باز هم خانواده خاله نمی توانستند بیایند ولی اجازه آمدن مهشید را با ما دادند.
هنوز یک هفته تا جشن فرصت داشتیم که بابا مشغول تنظیم برنامه چند روزه شاگردانش شد و من من و مهشید هم مشغول آماده شدن.روزی که راه افتادیم از خوشحالی در حال پر درآوردن بودیم!
باز هم بابا با ملاحظات خاص خودش ما را به هتل برد.نظرش این بود که مزاحم شلوغی و رفت و آمد خانواده سمیعی می شویم اما بابای نجمه فهمید و با دلخوری خودش به دنبالمان آمد و بعد از تسویه حساب با هتل ما را به منزل شان برد.
جای شکرش باقی بود که همه فامیل نجمه تهرانی بودند و مهمان راه دور نداشتندو فقط ما آنجا تلپ بودیم!
نجمه که از آمدن ما خیلی خوشحال بود اول از همه لباس صورتی و قشنگش را نشانمان داد و بعد وسایلی را که برای داماد خریده بودند.مامان با خانم سمیعی صمیمی شده و خواهرانه در کارها به او کمک می کرد.
روز نامزدی امید برای بردن نجمه به آرایشگاه دنبالش آمد و او را با خود برد من و مهشید هم در اتاق او مشغول آماده کردن خود شدیم.
لباس من یک بلوز کرم آماده و خوشش دوخت بود به همراه دامن قهوه ای طرح دار و ترک که هم خوانی زیبایی با لباسم داشت.صورت تازه اصلاح کرده ام ظاهر ساده مخصوص به خودش را داشت که با اجازه مامان آرایشی دخترانه و کم رنگ کردم و بعد موهای بلند خرمایی ام را ساده به روی شانه ام ریختم.
لباس مهشید هم یک بلوز دامن صورتی بود که رنگ کم رنگ بلوز و صورتی پر رنگ دامنش آنها را ست می کرد.او هم موهای بلندش را ساده دورش ریخت!مامان از لباس پوشیده و ساده در عین حال شیک هردومان راضی به نظر می رسید.
وقتی هر دو آماده از اتاق بیرون آمدیم خانم سمیعی صورت هر دوی ما را بوسید و با نگاهی خریدارانه گفت:
وای مثل ماه ساده و قشنگ شدند!حیف که پسر یا برادر ندارم وگرنه همین امشب کار رو تموم می کردم.
مامان با خنده ای ملیح تشکر کرد اما خانم سمیعی دوباره گفت:
نه به خدا راست می گم.می گی نه بذار مهمونا بیان تون وقت به حرفم می رسی.این قدرر که بعضی از این دخترها لباسهای بد می پوشند و صورت مثل برگ گلشان را نقاشی می کنند شادابی چهره شون از بین میره و توی ذوق میزنه.حالا خودت می بینی امشب واسه دسته گل هات چه خواستگاری پیدا بشه!
واقعا هم همین طور بود من ومهشید از طرز لباس پوشیدن دخترها شرمنده بودیم انگار که قرار بود از ما سوال و جواب بشه؟!هردو در کنار مامان و بابا نشسته بودیم چونکه با جمع مهمانها غریبه بودیم و به قول خانم سمیعی نگاههای خریدارانه زیادی را به روی خودمان احساس می کردیم کمتر از جای مان تکان خوردیم.
نجمه با آرایش ملیح و قشنگش در لباس صورتی و بلند دنباله دارش کنار داماد خوش تیپش می خرامید و هر دو به مهمانها خوش آمد می گفتند.
به خواست عروس خانم من و مهشید هم همراه دخترهای فامیل دور عروس و داماد می رقصیدیم.وقتی مقابل سفره عقد کنار نجمه ایستادیم تا عکس بگیریم نجمه آهسته به من گفت:
کلک این جا هم دست برنمی داری.پسر عموم کچلم کرد بس که از تو پرسید.
خندیدم و پرسیدم:
تو چی گفتی؟
چونکه خیلی پسر خوبیه بهش گفتم این دوستم هاپوئه مواظب باش بهش نزدیک نشی که گاز می گیره.در ضمن هار هم هست.
از پشت باسنش نیشگون محکمی گرفتم که جیغ ریزش در آمد.امید با نگرانی نگاهش کرد و گفت:
چی شد؟
خندیدم و به جای او جواب دادم:
هیچی مورچه گازش گرفته!
مهشید هم با خنده گفت:
اونم محکم و اساسی!
امید هم با ما خندید و بعد با اشاره مادرش از ما جدا شد فرصت را غنیمت شمردیم و دمی کنار عروس عروسکمان نشستیم.
خیلی ماه شدی نجمه من که حالا دخترم دلم می خواد از لپ های گلی ت ماچ کنم چه برسه به آقا داماد!
نجمه با عشوه خندید و صورتش را جلو آورد و گفت:
برای تو در ملا عام عیبی نداره ببوس.
با احتیاط گونه آرایش شده اش را بوسیدم.نجمه هم در مقابل شروع کرد به تعریف کردن از ما و گفت:
شما دوتا هم خیلی ناز شدید!لیلا مخصوصا این خال درشت گردنت چقدر با لباست ست شده.کسی قبلا ندیده باشه یه لحظه فکر می کنه یه تیکه درشت عقیق آویزون کردی برای اینکه درست وسط گردنته!
مهشید گفت:
اگه بده دورش رو کمی طلا کار کنند یه چیز تک میشه مگه نه؟
و بعد هردو غش غش خندیدند.نجمه دوباره گفت:
اگه یه زمانی گم بشی نشونه خوب و تکی داری!
چند لحظه بعد با ضربه محکم پای نجمه از زیر میز برگشتم پسر خوش تیپ و قد بلندی در کنار ما قرار گرفت و خیره به من خطاب به نجمه گفت:
دختر عمو دوستات رو به من معرفی نکردی؟
تا نجمه خواست حرفی بزنه من جواب دادم:
حتما احتیاجی نبوده که این کارو نکرده!
پسرک حسابی جا خورد نجمه به زور لبخند زد و دوباره محکم به پایم کوبید.جوان بیچاره از روی دست پاچگی و درماندگی دستی به سرش کشید و رفت.
با رفتن او نجمه چشماش رو گرد کرد و گفت:
بابا تو دیگه کی هسنی!
آخر شب که مهمانها رفتند مادر داماد با اجازه آقای سمیعی نجمه را دوساعتی با داماد روانه گردش شبانه کرد.پاهایمان به خاطر آن همه رقص آن هم با این کفش های پاشنه بلند دیگر توان کشیدن جسممان را نداشت!با این همه خانم سمیعی را تنها نگذاشتیم و بعد از تعویض لباسها شروع به جمع و جور کردن خانه زیر و رو شده کردیم.
تا برگشتن نغمه شلوغی ها کمی سروسامان گرفته بود لپ های گل انداخته نجمه حکایت از گردش دلچسبی می کرد!نغمه خواهر نجمه هم آن شب به جمع ما پیوست که در اتاق نجمه با وجود آن همه خستگی تا نزدیکصبح سربه سرش گذاشتیم.
صبح روز بعد به قصد رفتن از خانواده سمیعی خداحافظی کردیم.خانم سمیعی صورتم را بوسیدو گفت:
انشاءالله هر چه زودتر دعوت بشیم واسه عروسی لیلاجون.
مهشید با پررویی گفت:
پس من چی؟
همه خندیدیم مامان با لذت او را بغل گرفت و بوسید.خانم سمیعی گفت:
آسیاب به نوبت عزیزم!
نجمه را بوسیدم و قرار اول مهر را با او گذاشتم طفلک مهشید آرزو می کرد سال آینده را با ما باشد.
خوشی تابستان با خبر قبولی مهشید کامل شد البته در اصفهان و در یک رشته خوب.سپس رفتن به سفر شمال یک هفته ای با خانواده خاله که از بهترین و شادترین سفرهای عمرم به حساب می آمد.عمو مفیدی کلید ویلای یکی از دوستان صمیمی اش را گرفته بود که ویلای قشنگ و زیبایی در کنار دریا بود.روزها به خاطر آفتاب داخل ویلا خودمان را سرگرم می کردیم امام بعد از ظهرها به محض رفتن آقتاب تانیمه شب کنار دریا آتیش روشن کرده و مثل بچه ها ماسه بازی می کردیم!گاهی هم نزدیک ظهر تنی به آب می زدیم و لذت می بردیم آخ که چه روزهای خوب و نابی بود!کاش دنیا همیشه قشنگ بود!
قبل از شروع مهر گواهینامه ام را گرفتم دیگه کاملا به رانندگی مسلط بودم.باز هم با مامان و بابا به تهران رفتم و با پشت سر گذاشتن یک تابستان خوب ترم جدید را با آمادگی کامل آغاز کردم.البته هم زمان با ما مهشید هم همراه پدر و مادرش راهی اصفهان شد
مامان و بابا بعد از جابه جایی من برگشتند. دیدن مجدد بچه ها و خانم صبوری روحیه ام را تغییر داد و من زودتر از همیشه رفتن مامان و بابا رو پذیرفتم.اتاق ما همان اتاق قبلی بود. با دیدن هم گریه کردیم مخصوصا خانم صبوری که بچه نداشت و ما مثل بچه هایش بودیم.ساناز نامزد کرده بود و با نامزدش برای جابه جایی آمده بود.محبوبه باز مثل گذشته سربه سرمان می گذاشت نجمه هم همان روز اول برای دیدنمان آمد.
تا غروب نجمه را نگه داشتیم و با هم شروع سال جدید را جشن گرفتیم.سر شب بود که امید به دنبال نجمه آمد تا جلوی در برای بدرقه او و احوالپرسی امید رفتم و قرار فردا و دانشکده را گذاشتیم.
ترم جدید مثل پارسال برایم غریب نبود.با مرور آن روزها ایلیا به خاطرم آمد چندین بار در طول تابستان به یاد آخرین برخوردمان از دستش عصبانی شدم و با خودم عهد کردم تلافی آن برخوردش را با بی محلی بیشتر درآورم.همین هم شد!اول کاری با علیرضا گرم و صمیمی برخورد کردم و او را نادیده گرفتم نجمه با دیدن رفتارم غرید که باز شروع کردی؟ هنوز دوهفته ای از شروع سال نگذشته بود که با سخنرانی جناب ایلیا خان معلوم شد دونفر از دخترهای انجمن علمی رشته ی ما منتقل شده بود.
یه دفعه به خودم آمدم و دیدم با اصرار بچه ها برای انجمن کاندید شدم که از بین کاندید شده ها صلاحیت من و نجمه و چند نفر دیگر تایید شد و در نهایت اینکه تا چشم باز کردم من و نجمه رای آورده و انتخاب شده بودیم!به خاطر اینکه ایلیا دبیر انجمن بود هیچ گونه اشتیاقی برای شرکت در آن نداشتم.قبول آن برایم شوک برانگیز بود ولی دیگر کار به جایی رسیده بود که انصراف و عقب نشینی به معنی ضعف تلقی می شد پس به ناچار قبول کردم.ایلیا به عنوان دبیر انجمن برای تبریک قبولی و همچنین برای بیان ساعات تشکیل جلسات مجبور به پیش قدم شدن شد.این کار کمترین خوبی اش این بود که پای مرا برای برداشتن اولین قدم و برخورد با او راحت کرد.
قبل از شروع اولین جلسه نجمه با اضطراب و نگرانی دست به نصیحت برداشته بود که بچه بازی نکنم و من هم در جوابش گفتم که سعی می کنم البته در صورتی که او پا روی دمم نگذارد!
شرکت در این جلسات هم یک تجربه تازه بود.بابا را تلفنی در جریان همه اتفاقات گذاشته یودم و او مشوق اصلیم در این زمینه بود و اعتقاد داشت با این کار اعتماد به نفسم برای شرکت در فعالیت های اجتماعی شدت می گیرد.برایش گفته بودم که دبیر انجمن ایلیا مهاجر است و یکی از عضوهایش علیرضا شجاعی که بابا از این بابت هم خوشحال بود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#23 | Posted: 29 Dec 2012 18:49
انجمن از هشت نفر تشکیل می شد که 5 عضو آقا و 3 عضو خانم داشت من و نجمه و مینا که یکی دیگر از دخترهای کلاس خودمان بود ما را قبل از آمدن ایلیا در جریان بعضی از کارهای انجمن گذاشت.با ورود ایلیا و علیرضا به ناچار برای همراهی با بچه ها ایستادم.با همه از جمله من احوالپرسی کرد و در حضور بقیه ورود عضوهای جدید را خوش آمد گفت و بعد عنوان کرد که به خاطر عضو شدن عضوها دوباره باید رای گیری انجام گیرد تا اول دبیر و دیگر سمت ها مشخص شود.بعد هم بی طرفانه دست هایش را بالا برد و گفت:
امیدوارم که دبیر این دوره مسئول تر و بهتر از من باشه.حالا کاندیدها خودشون رو معرفی کنند؟
مینا به کسی فرصت نداد و گفت:
نظر شخصی من اینه که شما از همه مناسب تر هستید چون تقریبا به کار وارد شدید!هرکس دیگه غیر از شما بشه لااقل مدتی طول میکشه تا شیوه کار دستش بیاد پس بهتره که خودتون دوباره این سمت پر زحمت را به عهده بگیرید.
بقیه اعضا غیر از من و نجمه که تازه وارد بودیم حرف مینا را تایید کردند.ایلیا گفت:
همه شما لطف دارید ولی بهتره رای گیری صورت بگیره تا منصفانه تر باشه!
علیرضا گفت:
وقتی همه موافقند دیگه رای گیری لازم نداره.
در حال بازی با خودکارش جواب داد:
ممکنه کسی روی به زبون آوردن این موضوع را نداشته باشه اما اگه رای گیری بشه من راحت ترم.
علیرضا رو به بچه ها گفت:
راست می گه شاید این طوری بهتر باشه هرکس کاندید این سمته اعلام کنه.
آخ چقدر دلم می خواست کاندید بشم ولی در همان چند دقیقه که جوانب را در نظر گرفتم احتمال خیط شدنم را زیاد دیدم!مسلما رای بیشتر با ایلیا بودکه تجربه دوره قبل رو داشت و شانس من دو در صد در مقابل صد درصد بود ولی لااقل با رای گیری می توانستم به طور ناشناس مخالفتم را با او اعلام کنم.
هیچ کدام از بچه ها حاضر به رقابت با ایلیا نشدند و همه حتی نجمه هم حالا متفق القول بودند که خود ایلیا دبیر باشد ولی او همچنان نظرش با رای گیری بود. وقتی نتوانستند قانعش کنند علیرضا با شوخ طبعی و قیافه ای افسرده و تسلیم گونه گفت:
مجبورم که باز هم فداکاری کنم البته می دونم که خیط و خنک می شم و رای نمی آرم ولی به صورت صوری می پذیرم!
با خنده بچه ها برگه ها پخش شد.نجمه رو به روی من نشسته بود خواستم هر طور شده به او بفهمانم که به علیرضا رای بدهد ولی او به تنها چیزی که توجه نداشت من بودم.مینا هم اصلا متوجه من نبود ترسیدم از زیر میز به پایش بزنم و به کس دیگری بخورد و آبروریزی شود.هیچ کاری از دستم ساخته نبود علیرضا هم در این بین شوخی می کرد و می گفت:
حالا می بینی رقیب بهت قول میدم انتخابات به دور دوم هم برسه!
و این بار رو به ما کرد و گفت:
انجمنی آزاد و آباد تشکیل خواهم داد که همه حقوق آزادی بیان داشته باشند اختناق و زور از بین خواهد رفت و مساوات و برابری را در جمع خواهید دید.مرد و زن فرقی با هم ندارند پس به من رای دهید که پشیمان نخواهید شد.
و دوباره رو به ایلیا مظلومانه گردن کج کرد و گفت:
این طوری قبول نیست شانس برنده شدن تو به تجربه دوره قبلیته ولی من چی؟نه اعلامیه ای برای معرفی ام نه فرصت سخنرانی!
و این بار به زانویش کوبید و گفت:
کاش لااقل فرصت داشتم شامی ناهاری چیزی به عنوان باج سیبیل به رای دهنده ها بدم!
ایلیا خودکارش را به علیرضا دادو گفت:
خودم یکی از طرفدارهات هستم غصه نخور و رایت رو بنویس.
تلاش برای جلب توجه نجمه و مینا بی فایده بود!هرچه باداباد.به احتمال زیاد هرکسی هم که نمی فهمید رای مخالف را من نوشته ام اما ایلیا می فهمید که از طرف من است.
مینا که برگه ها را باز می کرد علیرضا استرس وار دست روی قلبش گذاشته بود و با ظاهری پریشان منتظر نتیجه بود.البته نتیجه معلوم بود به غیر از من علیرضا یک رای دیگر هم آورده بود که مسلما از طرف ایلیابود.علیرضا با خوشحالی به دو رای خودش نگاه کرد و به ایلیا گفت:
رقیب شدیم خدا رو شکر که یک نفر غیر از تو به من را ی داده.حالا باید دوئل کنیم!
در حالی که بچه ها می خندیدند ایلیا نیم نگاهی سریع به من انداخت.با خاتمه خنده ها ایلیا رو به جمع گفت:
از همه تون ممنونم تنها چیزی هم که می تونم بگم اینه که امیدوارم از طرف کسانی که مرا لایق ان سمت ندانستند به زودی پذیرفته بشم.با این حال سعی کردم انتقاد پذیر باشم پس اگر مشکلی با من داشتید حتما باهام راحت باشید.
بچه ها به افتخارش دست کوتاهی زدند و بعد از انتخاب دیگر سمت ها ساعت برگزاری جلسات هفتگی انجمن را طوری برنامه ریزی کردند که به هیچ کدام از کلاسها برخورد نکند .بالاخره روزهای پنج شنبه ساعت 4 تا 6 تعیین شد و در خانمه علیرضا گفت:
ضمنا محض اطلاع اعضای جدید!یکی از اصول جلسه ما سر ساعت حاضر شدن در جلسه است و هر کس بیشتر از ده دقیقه تاخیر داشته باشد باید شیرینی بده.اوکی؟
با تایید و خنده بچه ها جلسه آن روز تمام شد.علیرضا در فرصتی مناسب به کنارم آمد و آهسته طوری که فقط خودم و خودش بشنویم گفت:
دستت درد نکنه آبجی رو سفیدم کردی.از این به بعد خودم هواتو دارم!
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم خندیدم و فقط برایش سر تکان دادم.از کلاس که بیرون آمدیم نجمه با نگاهی تاسف بار برایم سر تکان داد و گفت:
چقدر تو تابلویی لیلا نمی دونم چطور روت شد این کارو بکنی!
مینا در ادامه حرف او گفت:
راست می گه بابا کاملا مشخص بود کار کیه.
خونسرد و محکم جواب دادم:
رای گیری رو برای همینه دیگه مخالف و موافق داره.شما هم که قربونتون برم اصلا نگاهم نکردید!
چشم های نجمه از پررویی من گرد شد و گفت:
لابد فکر کردی ما هم به حرفت گوش می دادیم و حق رو ناحق می کردیم.عجب رویی داری!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#24 | Posted: 29 Dec 2012 18:50
فصل نهم

به غیر از کلاس های درسی جلسات هفتگی هم باعث رو در رو شدن بیشتر ما می شد.برنامه همیشه با نظر ایلیا مطرح می شد و با بررسی جلسه معمولا ساز مخالف همیشه با من بود.
مثلا یکبار ایلیا برگه هایی را که من باید روی بردها میزدم برایم توضیح داد که روی کدام بردها و کدام سالن ها بزنم اما این کار را نکردم و روی بردها و سالن هایی که خودم خواستم زدم.روز بعد از نصب برگه ها توی راهرو جلوم رو گرفت و گفت:
خانم اعتمادی می شه راجع به اشتباه نصب برگه ها توضیح بدید؟!
در لحن و نگاهش ناراحتی موج میزد.خونسرد و بی قید شانه بالا انداختم و گفتم:
متاسفانه چونکه فراموشم شده بود این کارو کردم!
با کمی مکث پرسید:
مگه شماره همراه منو ندارید؟برای همین مواقع شماره رو به همه دادم.
پوزخندی مسخره زدم و در جوابش گفتم:
باز هم متاسفم چونکه من تلفن همراه ندارم.
علیرضا لبخند به لب پشت به ما کرد ایلیا هم در حالی که دستهایش را پشت سر قلاب می کرد گفت:
بی نظمی و خودرایی برنامه های انجمن را به هم می ریزه بهتره که دیگه تکرار نشه.
با دور شدن آنها نجمه و امید به من نزدیک شدن و نجمه گفت:
شرط می بندم برای برگه ها بازخواست شدی مگه نه؟
امید با طعنه گفت:
چقدر هم ترسیدید!رنگ و روتون خیلی پریده!
و خندید و دوباره گفت:
چرا همیشه جبهه مخالف رو حفظ می کنید؟
انگشتم را قاطعانه تکان دادم و گفتم:
مخالف همیشه مخالف می مونه!
نجمه دست نامزدش رو گرفت و گفت:
این خانم تا آقای مهاجر رو روانه تیمارستان نکنه دست بردار نیست حالا ببین کی گفتم!تو هم بی خودی خودت رو خسته نکن که حرف حساب توی کله لجباز این فرو نمیره.
این هفته بیست دقیقه بعد از شروع جلسه انجمن ایلیا رسید با آمدنش صدای اعتراض بچه ها بلند شد.نوری معترضانه گفت:
ایت تاخیر قابل چشم پوشی نیست و با یک جعبه شیرینی هم جبران نمی شه.
علیرضا در تایید حرفش گفت:
دبیر انجمن دیر بیاد؟اون هم بیست دقیقه؟غیر قابل بخششه!
ایلیا تسلیم گونه دست هایش را بالا برد و جواب داد:
آماده هر گونه مجازاتی که بگید هستم از بابت تاخیرم هم متاسفم.
نوری و علیرضا برای هم سر تکان دادند و علیرضا گفت:
تا باشه از این مجازات ها باشه فدای سرت دیر کردی که کردی.امشب که شام دادی همه حساب کار دستشون می آد!
ایلیا خندید و موافقتش را اعلام کرد و همه خوشحال آن را پذیرفتند غیر از من که هیچ عکس العملی نشان ندادم.با اتمام جلسه وقتی اکثریت رفتن به رستوران محلی رو پیشنهاد می دادند جلوی در ایستادم تا از همه خداحافظی کنم!در حالی که رنگ چهره ایلیا به قرمزی میزد علیرضا متعجب پرسید:
کجا خانم اعتمادی؟برنامه شام اجباری داریم.
با لبخندی ساده دست بلند کردم و گفتم:
ممنونم امیدوارم به همه تون خوش بگذره ولی من هم برنامه ای از پیش تعیین شده دارم و هم اینکه توی اون ساعت شب برگشتن برام سخت می شه.
آقای نوری که یک مورد سمج دیگر بود و همیشه در موقع صحبت مشتاقانه میخ چشمهایم می شد گفت:
اگر نگرانیتون فقط بابت دیر وقت شدنه که خودم می رسونمتون.
ایلیا معترضانه گفت:
این طور که خانم اعتمادی می گن برنامه از پیش تعیین شده دارند و متاسفانه با حضور نداشتن یک نفر برنامه کنسل می شه.اگر همه موافق باشید و برای جلسه بعد و اونم همین جا از خجالت تون در می آم که هیچ کس معذوریتی نداشته باشه.
این طوری شد که برنامه به خاطر من به هم ریخت و بچه ها ناراضی و با سروصدا پراکنده شدند ولی طبق قولی که ایلیا داده بود جلسه بعد با بستنی و شیرینی مخصوص آمد که آبدارچی بعد از اتمام جلسه برایمان آورد.دلم می خواست از آن نخورم ولی چشم هایم با دیدن ظاهر هوس برانگیز شیرینی و بستنی فانتزی لجبازی را از سرم به در بردم و کوتاه آمدم
یکبار دیگر هم طبق برنامه ای در جلسه مطرح شده بود قرار خرید لوح و هدایای یادبود فارغ التحصیلی ترم آخری ها به صورت دسته جمعی گذاشته شد که همان جا آقایون انصراف دادند و از جان و دل انتخاب آنها را البته با حضور دبیر به عهده خانم ها گذاشتند.
علیرضا از آنطرف میز دست به زیر چانه زده و به من نگاه می کرد.از نگاه معنی دارش خنده ام گرفت این طور نشان می داد منتظر مخالفت من و اعلام نرفتنم بود.نجمه آهسته گفت:
تورو خدا نگی نمی آم که اگه امید بفهمه تو نرفتی و من رفتم حسابی ناراحت میشه!
مینا از آن طرف گفت:
اگه شما دوتا نیایید که من هم مجبورم نرم.
ایلیا زیر چشمی نگاهمان کرد و گفت:
پس تعیین وقت خرید با خانم ها!
نجمه برای اینکه از من سوال نکند تا جواب منفی نشنود از مینا پرسید:
اگر موافق باشی بعد از ظهر سه شنبه وقت بگذاریم.
قبل از مینا گفتم:
یادتون رفته که چهارشنبه امتحان داریم من نمی تونم بیام.
علیرضا پرید وسط حرفمون و گفت:
ای خانم می تونید چند شب قبل از اون آماده بشید مثل ما پسرا درس خون باشید!چی میشه؟
ایلیا که می دانست نمی تواند مرا قانع کند برنامه عصر سه شنبه را با نجمه تنظیم کرد!توی راهرو با ناراحتی به نجمه توپیدم و گفتم:
شما منو در عمل انجام شده قرار دادید؟
مینا ناراضی اخم کرد و گفت:
خواهش می کنم لیلا مثل برنامه شام این برنامه رو هم به همش نزن.تو که نیای نجمه هم نمی آد من هم که دیگه هیچی!
یعنی به تمام معنی مجبور به رفتنم کردند.
عصر سه شنبه طبق قرار بعد از پایان کلاس درس همراه ایلیا و علیرضا البته با ماشین قشنگ و رویایی با پیشنهاد علیرضا به یک نمایشگاه فرهنگی هنری رفتیم.بین راه همه حرف میزدند مخصوصا علیرضا ساکت های جمع من و ایلیا بودیم!
درست یک سال از آشنایی ما می گذشت و من حالا همان جایی نشسته بودم که سال گذشته با بابا نشسته بودم.به حوادث یک سال گذشته فکر کردم به برخوردها و اتفاقات پیش آمده!
غرق افکار خودم بودم که یک مرتبه چشم هایمان از آینه به هم قلاب شد در چشم به هم زدنی نگاهم را دزدیدم.نمی دانم چه چیزی در آن نگاه اخمو بود که با آن همه خوددارد و بی تفاوتی تنم را می لرزاند؟فکرم را زیر و رو می کرد و قلبم را به طپش وامی داشت؟شهامت جوابگویی به خودم را هم نداشتم.تنها چیزی را که با تمام وجود درک می کردم فرار بود و بس!نباید احساسات جلوی عقل و منطقم را سد می کرد هر چیزی باید سر جای خودش قرار می گرفت و هر کسی باید راه خودش را می رفت.این حرف خاله را قبول داشتم که همیشه می گفت کبوتر با کبوتر باز با باز!
نجمه به پهلویم فشار آورد و گفت:
عجب ماشینیه ها چقدر نرم میره!
نگاهم بی اختیار به دنده های ماشین افتاد فکر کنم دنده اتوماتیک که می گن همین باشه.
با شوخی های علیرضا نجمه و مینا ریسه می رفتند و من گاهی با زدن لبخند آنها را همراهی می کردم.هوای ابری آبان ماه و آهنگ ملایمی که پخش می شد حس بهتری ایجاد می کرد.
در پارکینگ نمایشگاه ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم.علیرضا و ایلیا از جلو و ما پشت سرشان وارد نمایشگاه شدیم محیط فرهنگی هنری داخل نمایشگاه حس و حال عجیب و قشنگی داشت.اول به خواسته ما از بخش کتاب دیدن کردیم و هر کدام چند کتاب درسی خریدیم.نظر علیرضا این بود کتاب حافظ بخریم ولی مینا گفت که معمولا در هر خانه ای یک جلد حافظ وجود دارد و بهتر است چیزهای دیگری را هم ببینیم.
از بخش نقاشی و موسیقی هم دیدن کردیم به نظرم می رسید که بخش موسیقی برای ایلیا جذابیت بیشتری دارد چون به ادوات موسیقی با وسواس زیادی نگاه می کرد.
از همه بهتر و جذابتر برای من بخش خطاطی بود چون علاقه خاصی به این رشته داشتم مخصوصا که بابا خطاط قابلی بود و دوره کوتاهی هم به من آموزش داده بود.جلوی هر غرفه آن قدر غرق می شدم که بکش بکش های نجمه دل از آنجا می کندم.شلوغی آنجا و همین مکثها باعث گم شدنم شدطوری که یکباره به خودم آمدم و دیدم تنها هستم.اول دستپاچه و نگران شدم و با اضطراب اطرافم را گشتم ولی وقتی پیدایشان نکردم به خودم دلداری دادم و گفتم که در نهایت اگر پیدا نشدند به محل پارک ماشین ایلیا می روم مسلما بدون من که بر نمی گشتند!
جلوی یک غرفه ایستادم و محو تماشای گردش دستهای هنرمند یک استاد خطاط شدم حرکت نرم دست ها که حروف را به زیبایی به هم ربط می داد و از آن کلمه یا جمله ای پر معنی می ساخت پاهای عده زیادی از جمله مرا جلوی غرفه شل کرده بود و همه انگار که از یک مکان مقدس دیدن می کنند ساکت و مبهوت هنر استاد بودند.وقتی طرح استاد که نام مبارک حضرت علی بود و در اطراف اسماء متبرکه تمام شد صدای دست و تشویق تماشاچیان او را وادار کرد که بایستد و با تعظیم از مردم تشکر کند.
تعداد زیادی از آن طرح زیبا برای فروش گذاشته شده بود که بدم نیامد یکی را برای بابا بخرم مطمئن بودم خیلی خوشش می آید.سر به داخل کیفم برده و به دنبال کیف پولم می گشتم صدای ایلیا را درکنارم شنیدم که گفت:
ظاهرا غرفه خطاطی بیشتر از همه توجه شما رو جلب کرده؟!
شاید اولین بار بود که از شنیدن صدایش و دیدنش آن قدر خوشحال شدم.از روی شعف برای اولین بار آن هم با لبخندی شادمان در سلام کردن پیش قدم شدم!
لبخند محتاط و متعجبش اخم پیشانی اش را باز کرد و جواب سلامم را داد و بعد پرسید:
چرا تنهایید؟
تا حالا که گم شده بودم ولی مثل اینکه پیدا شدم.
با همان لبخند محو و محتاط جواب داد:
فکر می کردم فقط من از جمع دور افتادم!راستش چند لوح قشنگ خطاطی به عنوان یاد بود نظرم را گرفته بود غرق اونا شدم و بعد دنبال بچه ها گشتم که نظرشون رو بپرسم دیدم کسی نیست.
کیف پولم را درآوردم و چون فقط او را در کنارم داشتم پرسیدم:
صبر می کنید تا من یکی از این طرح ها را بخرم؟
حتما خواهش می کنم!
و با گفتن این حرف پشت سرم وارد غرفه شد.طرح را خریدم خریدارانه نگاهش کردم.آن قدر از گرفتنش راضی و سر خوش بودم که بدون توجه به دشمنی قبلی پرسیدم:
فکر می کنید قشنگه؟برای بابا خریدمش آخه اون خیلی به این چیزها علاقه داره!
نگاه دقیقی به طرح انداخت و جواب داد:
اگر درست حدس زده باشم با این هنر بیگانه نیستید چونکه از نظر من فقط قشنگه ولی شما رو خیلی ذوق زده کرده؟!
در حالی که لحن صحبتش وادار به صمیمیتم می کرد گفتم:
ای!خودم یه خیلی زیاد ولی بابا هنرمنده و می دونم که هیچ هدیه ای مثل این خوشحالش نمی کنه!
بهشون می آد که فرهنگی و هنردوست باشند.تبریک میگم پدر با شخصیتی دارید.با وجود چنین پدری اعضای خانواده حتما هر کدوم در رشته ای هنری تبحر دارند؟پس از این به بعد برای خطاطی هامون روی شما حساب باز می کنم.
دوستانه لبخند زدم و گفتم:
من تنها فرزند خانواده هستم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#25 | Posted: 29 Dec 2012 18:51
ابروهایش بالا رفت و با اشاره دست راه را نشانم داد و گفت:

ازتوجه زیادشون به شما و همچنین اعتماد به نفس بالاتون باید حدس میزدم!
به غرفه ای که مورد نظر او بود رسیدیم.لوح های قشنگی را انتخاب کرده بود روی ورقه های مسی به طرز زیبایی حکاکی شده و جمله هایی با معنی قشنگی داشت.نظرم را پرسید گفتم:
چی بگم؟از نظر من خوبه ولی باید نظر بقیه رو هم بپرسیم.
در همین موقع تلفن همراهش زنگ زد ببخشیدی به من گفت و جواب داد:
علیرضا تویی؟کجا غیب تون زد؟خانم اعتمادی رو هم الان پیداشون کردم راستی ما لوح ها را انتخاب کردیم شما هم بیایید ببینید؟چراما؟
و بعد لبخندزد نمی دونم علیرضا چی بهش گفت!
خیلی خوب باشه پس ما متن رو می دیم تا روی لوحه ها بنویسن.شما هم 20 دقیقه دیگه کنار ماشین باشید زودتر نرید که بارون گرفته خیس می شید.
و باز هم لبخند زد و گفت:
باشه خوشمزگی نکن اوکی!
گوشی رو که در جیبش گذاشت گفت:
فاصله شون با ما زیاده به خاطر همین هم انتخاب را به عهده ما گذاشتند.حالا بهتره متن رو بنویسیم.
اثری از لجاجت و دشمنی در بینمان دیده نمی شد!دوستانه و با نظر هم متنی چند کلمه ای نوشتیم و بیعانه دادیم تا فردا برایمان به تعدادی که می خواستیم آماده کنند.کارمان که تمام شد شانه به شانه هم به طرف بیرون رفتیم.باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود در این فکر بودم که تا رسیدن به ماشین خیس خیس می شویم.جلو در نمایشگاه چند پسر بچه دست فروش که در دست هر کدامشان چندین چتر رنگارنگ بود.اولی خودش را آویزان ایلیا کرد وملتمسانه گفت:
آقا چتر.برای نامزدتون چتر بخرید.این بارون و چترش براتون خاطره می شه!
من که یخ کردم ایلیا هم اصلا نگاهم نکرد!خواستم راه بیفتم که پسرک با اصرار گفت:
آقا یه چتر بخرید دیگه؟
ایلیا با چند لحظه مکث بالاخره دست برد و از بین چترها یک چتر قرمز را که رزهای پراکنده سفیدی داشت جدا کرد.تا خواستم دست به کیفم ببرم ایلیا پول چتر را داد و بچه ها از اطرافمان پراکنده شدند.
از شدت خجالت در حال ضعف بودم عجب اعتماد به نفس بالایی!
بدون نگاه کردن به هم دوباره راه افتادیم.جلوی پله چتر را باز کرد و بدون گفتن کلامی آن را به طرفم گرفت.شهامت دیدن نگاه اخمویش ا نداشتم برای همین چتر را با دست های لرزان گرفتم ولی آن قدر گیج و هول بودم که پا روی اولین پله گذاشتن همانا و سر خوردن همانا!
در لحظه ای که می خواستم سقوط کنم دست قوی و مردانه ایلیا بازویم را چسبید و از سقوط حتمب ام جلوگیری کرد.تعادلم که حفظ شد دستش را کشید دیگر به راستی در حال آب شدن بودم.بعد چتر را از روی زمین برداشت و دوباره روی سرم گرفت!
هنوز هم چشم در چشم هم نشده بودیم!با وجود دستهای لرزان چتر را از دستش گرفتم و دوباره راه افتادیم.تمام سعیم این بود که زانوهای لرزانم در هم گره نخورد و دوباره نیفتم!
صبورانه و با قدم های آهسته تا کنار ماشین همراهیم کرد نجمه و مینا وعلیرضا قبل از ما رسیده بودند و زیر باران لبخند به لب ما را نظاره می کردند.مینا به آرامی در کنار گوشم خواند:
مبارک و مبارک انشاءالله مبارکش باد!
نجمه هم از طرف دیگر زمزمه کرد:
ما رو گم کردی که یکی دیگه رو پیدا کنی ناقلا؟
حتی حس جوابگویی به آنها را نداشتم قثط خدا را شکر می کردم که به ماشین رسیدم و می توانم ضعفم را با ولو شدن روی صندلی بپوشانم.
علیرضا در حال جابه جا شدن روی صندلی جلو آهی غلیظ کشید و با لحنی پر معنی گفت:
به به عجب هوایی!چه بارون رحمتی!
ایلیا با لحنی معترضانه او را وادار به سکوت کرد و گفت:
علیرضا!
علیرضا مطیعانه دو دستش را به روی چشمانش گذاشت و چشمی غلیظ گفت.
بخاری ماشین که روشن شد کمک زیادی به بهبودی حالم کرد ولی همچنان از حادثه بوجود آمده مبهوت و گیج بودم.بین راه از خریدهاصحبت شد در حالی که من حرفی برای گفتن نداشتم.
باران خیلی شدیدتر شده بود و من که هیچی خلاص بودم از حرف زدن ولی نجمه و مینا هر چه اصرار کردند ما را در مسیی پیاده کنند ایلیا قبول نکرد.
اول نجمه و مینا را رساند و بعد مرا جلوی خوابگاه که رسیدیم بدون اینکه چتر را بردارم پیاده شدم و خیلی کوتاه تشکر و خداحافظی کردم.هنوز چند قدمی نرفته بودم که با صدای ایلیا ایستادم می دانستم به چه علت صدایم می زند به همین خاطر جرات برگشتن نداشتم.کنارم که رسید چتر را به طرفم گرفت و گفت:
پس دادن هدیه یعنی بی حرمتی!
بعد چتر را به دستم داد و برگشت.
با رفتن او من هم دیگه صبر نکردم و به سرعت وارد خوابگاه شدم و روی پله نشستم.آن شب نه میلی به غذا داشتم و نه حس حرف زدن فقط به زهره التماس کردم که نوبت شام پختن مرا به عهده بگیرد بعد هم به بهانه سرماخوردگی و سردرد از سر شب به زیر پتو خزیدم.
حال خودم را درک نمی کردم و بین کلافگی و گیجی دست و پا میزدم و حیران بودم هربار بیشتر تنم مورمور می شد و قلبم با اضطراب می کوبید!
صبح روز بعد که بیدار شدم تصمیم گرفتم هرطور شده با نفسم مبارزه کنم چون تا این لحظه در زندگیم از هیچ چیز به اندازه عشق ممنوعه نترسیده بودم!به این نتیجه رسیدم که شاید کل کل کردن هایم در وجود آمدن این احساس بی اثر نبوده!پس باید راه دیگری در پیش می گرفتم و لااقل این بار من کوتاه می آمدم!
ورق به کلی برگشته بود!حالا که من پس می کشیدم او جلو می آمد طوری بی محابا نگاهم می کرد که من در زیر نگاه ها آب می شدم. دیگر نه با نظراتش مخالف بودم من بحث می کردم و نه نگاهش می کردم.به غیر از ساعات جلسه باهاش رودر رو هم نمی شدم طوری می نشستم که اورا نبینم.آخرین نفر وارد می شدم و اولین نفر جیم می شدم به خودم تلقین می کردم که توان ایستادگی دارم و باید احساسات تازه ام را سرکوب کنم.از پس این کار برمی آمدم چون تربیتم ناصحیح نبود یک عمر نگاه پر محبت پدر و مادر را دیده و کمبود نداشتم!هدفم فقط درس خواندن بود این روزها بیشتر خودم را غرق درس خواندن می کردم و این طوری کمتر فرصت فکر کردن پیش می آمد.تنها محرم خدای خوبم بود که بعد از هر نماز عاجزانه رو به درگاهش می نشستم و دست به دعا بلند می کردم که در راه این مبارزه نفسانی تنهایم نگذارد!
آبان ماه رو به پایان بود که با مشورت اعضای انجمن قرار یک اردوی به ظاهر علمی ولی تفریحی گذاشته شد.یکبار دیگر در سال گذشته هم این اردو برگزار شده بود که برخورد کرد با آمدن بابا و من نرفتم ولی بچه ها آنقدر تعریف کردند که هنوز دلم در پی اش بود.
قرار برای آخرین جمعه آبان ماه گذاشته شد و بچه ها را ذوق زده کرد.عده زیادی برای اردو ثبت نام کردند و این طور که بچه ها می گفتند تعداد شرکت کننده ها از سال پیش هم بیشتر شده بود و مسلما روز خوبی در پیش بود.
ولی متاسفانه از جایی که شانسم یاری نکرد صبح روز جمعه با درد مریضی ماهانه ام از خواب بیدار شدم دردی که هر وقت می گرفت بیچاره می کرد.از وقتی که به تهران آمده بودم یکی دو مرتبه این درد به سراغم آمده بود طوری که مجبور شده بودم از کلاسم بزنم ولی این بار فرق می کرد اگر نمی رفتم دلم می ترکید.همه بچه ها عازم بودند حتی محبوبه و ساناز که از دانشکده دیگری بودند جزء شرکت کننده های آزاد اردو بودند پس من چه طور می تونستم نرم؟مامان برای این طور مواقع داروهای خانگی برایم گذاشته بود که وقتی درد به سراغم می آمد خانم صبوری یا بچه ها برایم می جوشاندند و می خوردم دوای دردم همان بود.مامان هیچ وقت با مسکن آرامم نمی کرد چون عقیده داشت که مواد شیمیایی برایم آلرژی زاست!
فرصتی برای جوشاندن دارو نبود باید قبل از 7 صبح در دانشکده می بودیم.خانم صبوری اصرار داشت نروم حتی زهره داوطلب شد که در کنارم بماند ولی من قبول نکردم!امیدوار بودم با مسکنی که از صبح خورده بودم البته با معده خالی بهتر شوم.بچه ها و خانم صبوری نگرانم بودند و می گفتند که رنگم پریده کمرم هم تیر می کشیدو نیاز به استراحت داشتم اما مگر می شد نروم.
خلاصه اینکه ساعت 7 صبح در دانشکده بودیم و اتوبوسها برای حرکت آماده بودن. از شدت درد توان ایستادن نداشتم و روی نیمکت نشستم. هوا به قدری عالی بود که مثل بهار می ماندو همه را بر سرذوق آورده بود ولی حال من دگرگون بود و با همه تلاشی که برای نشان ندادن دردم می کردم هر که از دور وارد می شد به طرفم می آمد و حالم را می پرسید.نجمه شاد و سرحال با امید رسید ولی تا مرا از دور دید که بچه ها دوره ام کرده اند با نگرانی به طرفم آمد و کنارم نشست و گفت:
چت شده مورچه لگدت زده؟
از روی درد زهر خندی زدم و برایش علت دردم را گفتم با ناراحتی گفت:
با این حال می خوای بیای اردو؟اصلا بهت می چشبه؟جهنم و ضرر!سرم به فدای دوست من هم نمیرم و مریم خونه ما باید استراحت کنی؟
به دروغ گفتم:
خیلی ازاول صبح بهترم مسکنی که خوردم داره اثر می کنه.
رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون حالت خوب نیست.تازه اگه توی بر بیابون بدتر شدی چی؟
خوب میشم همیشه همین طوره یک ساعت دیگه خوب خوبم.با تردید پرسید:
مطمئنی؟
مطمئنش کردم ولی خودم با آن درد شدید اصلا مطمئن نبودم!نجمه که بلند شد و رفت اعلام کردند که همه سوار اتوبوس ها شوند.سعی می کردم صاف راه بروم تا جلب توجه نکنم چون کمک بچه ها بیشتر آبروریزی می کرد.من و زهره کنار هم نشستیم.نجمه که برای پرسیدن حالم به کنارم آمد گفتم خوبم.چشمکی زد و گفت:
طرف نگرانته!
خودم را به نفهمی زدم و گفتم:
طرف کیه؟
طرف منم!خوب کیه؟سایته دیگه آقای مهاجر جلوم رو گرفت و از حال تو پرسید!
دردناک نگاهش کردم و گفتم:
بی جا کرده!مگه دکتره یا شابد هم فضوله!تو چی بهش گفتی؟
چی می خواستی بگم گفتم پریود شده!
از شنیدن حرفش میان درد خنده ام گرفتو خودش هم خندید و گفت:
گفتم یه ذره مسموم شده ولی داره بهتر میشه.چیزی لازم نداری؟اگر کاری داشتی بگو تا به مهاجر بگم با سر انجام میده!
تشکر کردم و لبخند زدم رفت و کنار امید نشست.ظرفیت اتوبوسها که تکمیل شد راه افتادیم با یک نگاه متوجه شدم که ایلیا با جفتش علیرضا در اتوبوس ما نشسته.خدایا کمکم کن که نگاهم به نگاهش نیفته!استاد الهیات مان که روحانی خوش برخورد و اهل دلی بود در اتوبوس ما و کنار راننده نشسته بود.بچه ها با او راحت بودند چونکه اخلاق خشکی نداشت به موقع خودش جدی بود و به وقتش با بچه ها می جوشید.
کمی از مسیر را رفته بودیم که یکی از پسرها محض اجازه از استاد پرسید:
استاد ناراحت نمی شید اگه آهنگ گوش کنیم؟
استاد تسبیح دانه درشتش را در جیب گذاشت و نیم چرخی زد و گفت:
نه چه اشکالی داره موسیقی هنره و بعضی مواقع خوبه!به آدم روحیه میده.خودم هم گاهی گوش می دم البته اگه مجاز باشه دیگه عالی میشه.
چشم استاد براتون کاست جدید علیرضا افتخاری رو می ذارم.
بعد کاستی را به راننده داد تا در پخش اتوبوس بگذارد ولی تا صدای آهنگ شاد خواننده زن معروف پخش شد بچه ها زدند زیر خنده.علیرضا بلند شدو محکم زد پس گردن همکلاسی مان و با لحنی جدی گفت:
پسره بی شعور اینکه خواهر علیرضا افتخاریه!؟بهت رو میدن پررو میشی!
صدای خنده بچه ها و استاد و راننده بلندتر شد وقتی می خندیدم دردم بیشتر می شد.استاد بعد از خنده گفت:
من که حرفی ندارم.وقتی با جوون ها عزم سفر می کنی باید باهاشون راه بیای ولی لااقل اگه می خواین غیر مجاز هم بذارید خواننده مرد بذارید تا من هم راحت باشم.
بچه ها به همین هم راضی بودند بلافاصله چندین کاست دست به دست چرخید و دست راننده رسید.علیرضا با نظر خودش یکی را انتخاب کرد و گذاشت تا رسیدن به مقصد که یک منطقه ییلاقی خوش آب و هوا بود بچه ها دست زدند و گاهی هم یکی از پسرها پا می شد و جلوی اتوبوس می رقصید.خلاصه فضای شادی بود که اصلا با درد من نمی خواند.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#26 | Posted: 29 Dec 2012 18:51
زیراندازها پهن شد بساط چای توسط چند نفر از مستخدمین دانشگاه روبه راه شد.
نجمه و زهره برایم توی آفتاب کنار درختی با کیفهای بچه ها پشتی درست کردند تا راحت تکیه بدهم.
دردم کمتر شده بود ولی حالت تهوع و سرگیجه که عوارض مسکن بود گریبان گیرم شده بود.زهره کمی نبات برایم برداشته بود که آن را در چای ریخت و بخوردم دادولی تا لیوان چای از گلویم پایین رفت شدت تهوعم بیشتر شد با عجله خودم را به پشت درخت ها رساندم و هرچه در معده داشتم تخلیه کردم.زهره و نجمه که با نگرانی در اطرافم می پلکیدند زیر بازویم را گرفتند و مرا در جایم نشاندند.
دیگه همه فهمیده بودند که من یه چیزیم می شه طوری که استادمان به طرفم آمد و حالم را پرسید.با شرمندگی جواب دادم که مسموم شده ام سفارش کرد استراحت کنم و فعلا چیزی نخورم.
نجمه می گفت که نگاه ایلیا نگران است ولی من جرات نگها کردن به اطرافم را نداشتم.به شدت از آمدن پشیمان شده بودم ولی دیگر راه برگشتی نبود!بچه ها داشتند جای نشستنم را درست می کردند که علیضا جلو آمد و گفت:
خدا بد نده آبجی کمکی از دست من ساخته است؟
لبخندی زورکی زدم و جواب دادم:
ممنونم یه ذره استراحت کنم خوب میشم.
کاشکی نمی یومدید؟
نجمه به جای من جواب داد:
نمی شد آخه ایشون در لجبازی و حرف گوش نکردن مقام اول رو دارند!
علیرضا در تایید گفته او چشم هایش را گرد کرد و بعد سرش را بالا و پایین تکان داد و گفت:
اینو که خوب می دونم هرچی باشه باهاشون آشنایی کامل دارم.
بچه ها خندیدند خودم هم خندیدم.علیرضا دختر ترکه ای و ملوسی را که کنارش ایستاده بود را معرفی کرد و گفت:
سحرخانم نامزدمه می سپارمش به شما.باهاش دوست باشید دعوا هم نکنید.
سحر به او اخم کرد و همراه ما خندید.علیرضا که رفت همه با او دست دادیم و کنار خودمان جایی برایش باز کردیم.سحر که تازه به علت ناراحتی من پی برده بود خندید و گفت:
همه باور کردند که ناراحتی تون مسمومیته!
نجمه گفت:
ناچاریم که قبول کنیم!
با اخم گفتم:
باور کنید الان خیلی بهترم مخصوصا که معده ام خالی شد و احساس سبکی می کنم.فکر می کنم حالا چای نبات موثر باشه!
با خوردن چای نبات دیگری خیلی بهتر شدم درد کمرم آرامتر شده بود و تهوعم از بین رفته بود.سحر با لبخندی صمیمی و مهربان به من گفت:
فکر نمی کردم تعریفهایی که از چشاتون شنیدم این قدر درست باشه!با وجود مریضی و بی حالی تون باز هم حرف خودش رو می زنه!
حیرت زده لبخند زدم و نجمه حق به جانب رو به من کرد و گفت:
دیدی گفتم قسم می خورم اون دفعه حرفم رو باور نکردی!
این بار نجمه از سحر پرسید:
حالا بگید از کی شنیدید تا بفهمه حدسم درست بوده یا نه؟
سحر خندید و گفت:
خوب از علیرضا دیگه!
نجمه با هیجان کف دست هایش را به هم مالید و بعد جا به جا شد و گفت:
بذار ببینم درست می گم؟آقا علیرضا قصد و غرضی که نداشته نه ؟
سحر با خنده دستش را در تصدیق صحبت نجمه تکان داد.نجمه با ذوق ادامه داد :
بذار تا بقیه ش رو هم بگم!برات گفته که دوتا آدم کله شق توی کلاس داریم که با لجبازی به گیر هم افتادند و این چشمهایی رو هم که تعریفش رو شنیدی باعث این گیر و اون لجبازی نه؟
با خنده آخرین جرعه چایم را نوشیدم و گفتم:
حالا فهمیدم این تنها نجمه نیست که فکرش منحرفه همه تون یه چیزی تون میشه!
سحر قاطعانه گفت:
همه که اشتباه نمی کنند شاید تویی که اشتباه می کنی و قضیه رو جدی نگرفتی.گرچه علیرضا می گه ایلیا تا حالا حرفی نزده ولی هر چی نباشه بی قراری های الانش بو داره!
نجمه گفت:
آخه می دونی چیه؟هردوشون غد و یک دنده اند!البته این یه ذره بیشتر.هردوشون هم خودشون رو می زنند کوچه علی چپ و البته باز هم این یه ذره بیشتر.دست اون یکی تازگی ها داره رو میشه!
دستم را با صمیمیت روی دست سحر گذاشتم و گفتم:
به چرندیات این گوش نده ولی تعریف هایی که از تو کرده بود را قبول دارم.خیلی نازی!
سحر با لبخندی شیرین دست به کیفش برد و نایلونی پر از شکلات درآورد و گفت:
ممنونم چشمای خوشگلت ناز می بینه.
و بعد یک شکلات پوست گرفت و به دستم داد و به بقیه هم تعارف کرد.علیرضا از جمع پسرها جدا شد و به طرف ما آمد و گفت:
خانم ها این جا یه آبشار قشنگ داره که ما می خوایم بریم ببینیم.کی می آد؟
و بعد نایلون شکلات را از دست سحر کشید.دخترها حاضرو آماده بلند شدند به غیر از نجمه و زهره و سحر که ظاهرا به خاطر من از جاشون تکان نخوردند.من در حالی که صاف می ایستادم تا نشان دهم هیچ اثری از بیماری ندارم آمادگی ام را نشان دادم.نجمه با لحنی پرخاشگونه گفت:
به به از ما آماده تر اینه.بشین ببینم بابا!کجا با این عجله؟
علیرضا حرفش را تایید کرد و گفت:
راست می گه شما نیایید بهتره.
شانه هایم را صافتر کردم و گفتم:
به خدا خوبه خوب شدم از همه تون بهترم!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#27 | Posted: 29 Dec 2012 18:52
نجمه ناراحت جواب داد:
پس ما هستیم شما تشریف ببرید.
امید از پشت سرش گفت:
نجمه تنبل بازی رو بذار کنار جا میزنی؟
در حالی که برایش شانه بالا می انداختم و ابرهایم را تکان میدادم گفتم:
سحرجون هم که نمی خواد نامزدش رو تنها بذاره پس من و زهره اضافه ایم؟
زهره گفت:
نریم بهتره لیلا ممکنه باز حالت بد بشه!
نجمه اضافه کرد:
باز لج نکن اگه اون بالا طوریت بشه چی؟
دست سحر را گرفتم و بلندش کردم و بعد جلوتر از همه کفشهایم را پوشیدم.علیرضا رو به نجمه کرد و گفت:
هر کی ندونه من و شما که می دونیم فایده نداره پس بهتره بریم.
با شنیدن صدای سلام ایلیا از پشت سرم به شدت جا خوردم و لبخندهای معنی داری بین بچه ها رد و بدل شد.به ناچار برگشتم و جواب سلامش را دادم گفت:
اگه حالتون خوب نیست بهتره که نرید عده ای از بچه ها موندند.راستش اصلا راه خوبی نداره.
علیرضا و امید از ما فاصله گرفتند و دخترها مشغول پوشیدن کفشهایشان شدند.
لبخندی خشک و رسمی تحویلش دادم و گفتم:
حالم خوب شده دوست دارم که بیام.
با کمی مکث این پا و اون پا کرد و دوباره گفت:
اگه بخواهید بمونید من هم می مونم!
با خودم گفتم با تو یکی که اصلا نمی مونم!
نه متشکرم می خوام بیام.
نجمه جلو آمد و رو به ایلیا کرد و گفت:
حالش خوب شده می تونه بیاد.
ایلیا با کمی مکث سر تکان داد و به جمع پسرها پیوست.تا نجمه خواست حرفی بزند اخمی کردم و با عصبانیت از او فاصله گرفتم نباید به شایعات دامن می زدم.
گروه که از تعداد زیادی از بچه ها تشکیل می شد به راه افتاد پسرها جلوتر و دخترها از پشت سر و چندتایی هم جفتی راه می رفتند.حدود نبم ساعت پیاده روی سطحی بود که بعضی جاها از بین آب و یا پل های چوبی دست ساز رد می شدیم.در بین راه آنقدر گفتیم و خندیدیم که حتی سختی هایش هم بامزه بود البته دوباره با فشاری که روی خودم وارد کرده بودم درد کمرم زیاد شده بود اما هرجوری بود به روی خودم نمی آوردم. کم کم دردها تبدیل بع سرگیجه شد و حالم هر لحظه که می گذشت بدتر می شد!
به آبشار قشنگی رسیدیم که با وجود راه خطرناکش تصمیم به بالا رفتن شد.هیچ چاره ای به جز همراهی آنها نداشتم نمی خواستم کسی بفهمد که بدتر شده ام.نجمه هر چند دقیقه یکبار از امید جدا می شد و از من می پرسید:
خوبی؟مشکلی نداری؟
مسیر بالا رفتن مثل پله کانی بزرگ بود که هرجا سخت می شد با نردبان های فلزی راه رفتن به سنگ ها نصب شده بود.
هرکسی نامزد یا دوست پسر داشت همراهیش می کرد ایلیا همسایه وار به دنبال من بود.چیزی نمی توانستم بگویم و حساسیت ایجاد کنم با این حال از آن همه توجه دلم غنج می رفت.درحالی که خودم را به نفهمیدن و ندیدن می زدم اما زمزمه های بچه ها را می شنیدم و در دلم غوغایی به پا بود!
کمرم تیر می کشید و هرچه بالاتر می رفتم سرگیجه ام بیشتر می شد.جرات نگاه کردن به پشت سرم یا زیر پایم را نداشتم فقط به هر دست آویزی که می رسیدم چنگ می انداختم و خودم را بالا می کشیدم.به جایی رسیده بودم که هیچ جای برگشتی نمانده بود با اینکه هراسان بودم ولی پشتم به وجود ایلیا گرم بود.درد خستگی لرز و سرگیجه امانم را بریده بود.با خود فکر می کردم اگر در خوابگاه مانده بودم لااقل یک درد آن هم دلتنگی داشتم ولی حالا چی؟عصبی و روحی و جسمی اصلا همه جوره در عذاب بودم!
با اینکه خیس بودم و لرز داشتم اما از ته دل خوشحال بودم که رسیده ایم شابد اگر کمی استراحت می کردم حالم جا می آمد.
نجمه و سحر پلیورهایشان را درآوردند و روی من که دندانهایم از شدت لرز به هم می خورد انداختند و مرا روی یک صخره صاف نشاندند.به هیچ کس نگاه نمی کردم ولی سحر می گفت که ایلیا داره از نگرانی می میره.کمی که نشستم لرزم کم شد و تقریبا به حال طبیعی درآمدم و تازه از آن بالا چشمم به طبیعت زیبای اطرافمان افتاد.درختهای منطقه ییلاقی هر کدام لباسی به رنگ متفاوت پوشیده بودند که همه زیر پایمان بود.
مسیر رودخانه ای که از همین آبشار بود تا مسافتها کشیده شده و منظره ای بس زیبا را به رخ بیننده می کشید.بچه ها گروهی جمعی و عده ای تکی یا جفتی پراکنده شدند و هر کس که خوردنی همراهش بود رو کرد.
حالا که بهتر شده بودم دست زهره را گرفتم و بلند شدم و رو به نجمه و سحر کردم و گفتم:
شما دوتا چرا چسبیدید به من؟پاشید برید به زندگی تون برسید زهره برای من کافیه.
نجمه خندید و با طعنه گفت:
مطمئنی که کافیه؟
در جواب چشم غره ای بهش رفتم.
در عوض پلیورهایشان که روی من انداخته بودند کاپشن نامزدهاشون را به تن کرده بودند.پلیور سحر را دادم اما پلیور نجمه را روی مال خودم پوشیدم و بعد با زهره رفتیم روی بلندی آبشار ایستادیم.ربع ساعتی در همان حال به منظره زیبا چشم دوخته وحرف می زدیم که با صدای شاد و پر انرژی علیرضا به سمت گروه برگشتیم.با سروصدا همه را جمع کرد و سپس در حالی که روی یک صخره ایستاده بود گفت:
حالا هرکی دوست داره مهمون یک برنامه خوب از طرف ایلیا باشه دست بزنه!
صدای سوت و دست بچه ها بلند شد.ایلیا که سرخ شده بود با دلخوری به علیرضا نگاه کرد و به او توپید.دست هایم را محکم در جیبم فرو برده بودم که زهره پرسید:
چرا تو دست نزدی؟مگه برنامه خوب نمی خوای؟
ابروهایم را برایش بالا و پایین بردم و جواب دادم:
دیدم شماها هستید اگر برنامه خوبش رو برای شماها اجرا کنه من هم استفاده می برم!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#28 | Posted: 29 Dec 2012 18:52 | Edited By: yemard1
از ایلیا انکار و از بچه ها اصرار!مخصوصا دخترهایی که می خواستند به نوعی به او نزدیک شوند!حالا مگر برنامه اش چی بود که می گفت همراهم نیست نمی دانستم.علیرضا با اطمینان داد زد و گفت:
دروغ می گه یارش همیشه توی جیب بغلشه.می گید نه؟تفتیشش کنید!
در چشم بهم زدنی چندتا از پسرها ریختند روی سر ایلیا و چند لحطه نگذشته بود که یکی از آنها سازدهنی را با خوشحالی دور سرش گرداند و گفت:
ایناهاش!
دوباره صدای سوت و دست و جیغ حاضران به هوا برخاست.علیرضا که کار خودش را کرده بود کنار او نشست و گردنش را مظلومانه برای او کج کرد.بالاخره تقاضاهای مکرر بچه ها ایلیا را مجبور به کوتاه آمدن کرد وقتی ساز دهنی را به دست گرفت هر کسی جایی برای خودش پیدا کرد و نشست.
نوای قشنگ و ماهرانه ای که از آن ساز کوچک بیرون می آمد با حرکت دستها و چشمهایش که آنها را بسته بود حس لطیف و ملموسی را به وجود آورد که همه خود به خود سکوت کردند و غرق گوش کردن شدن!
آن فضای قشنگ و نوای قشنگ تر که آهنگ ملایمی را می نواخت بدنم را نرم و گرم کرد طوری که اصلا درد را احساس نمی کردم!
نجمه آهسته در گوشم زمزمه کرد:
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
چشم های بسته ام را باز نکردم و جوابش را ندادم دلم نمی خواست که از آن حس خوب و شیرین خارج شوم.با اتمام آهنگ صدای تشویق های بلند و پرشور بچه ها کر کننده بود طوری که وقتی به خودم آمدم بی اختیار همراه بقیه شده بودم که برای چند لحظه ایلیا مشتاق و شرمگین نگاهم کرد!
مگر بچه ها دست بردار بودند!تا چند آهنگ دیگر برایشان اجرا نکرد جلسه را ختم نکردند.عالی بود!به تنها من که همه لذت بردند.
بعد از گذشت ساعتی زمان برگشت شد.از فکر پاین آمدن وحشت کردم مشکل این بود که در برگشت باید حتما زیر پایم را نگاه می کردم تا جلوی پایم را ببینم.مسافت بالا آمدن و حال خراب سرگیجه ام را لحظه به لحظه بیشتر می کرد طوری که چند مرتبه به خاطر سرگیجه پایم را در جای ناجوری گذاشتم که باعث سرخوردنم و بلند شدن جیغ زهره شد.
پایین آمدن به مراتب از بالا رفتن سخت تر بود.سحر و نجمه هم نمی توانستند مواظب من باشند چون خودشان وحشت زده آویزان نامزدهایشان بودند!
رفته رفته حالم داشت بدتر می شد که ایلیا را محتاط و نگران در کنار خودم و زهره دیدم بعضی جاها طوری خطرناک بود که زهره اجبارا کمک ایلیا را قبول می کرد اما من فقط به کمک زهره اکتفا می کردم.
خدا خدا می کردم که زودتر به پایین برسیم تا از آن وضعیت وحشت ناک خلاص شوم.با هر قدمی که به پایین برمی داشتم نور امید در قلبم پررنگ تر می شد دلم قط زمین هموار و خشک را می خواست تا پایم را به آن بکوبم و مطمنئن شوم که در جایی امن ایستاده ام.
با رسیدن به پایین همه تقریبا خیس شده بودیم.جایی که آبشار بلند می ریخت عمق زیادی ایجاد کرده و حوضچه بزرگی را تشکیل داده بودبه نظرم سخت ترین قسمت راه همان ده پله آخر بود.دیگر توانی برایم نمانده بود!ای خدا کمکم کن که همین یه ذره راه را هم طی کنم اون وقت دیگه غلط کنم اسم اردو بیارم!چقدر سرم گیج می رفت فشارم پایین افتاده بود!خدا به دادم برس!
زهره که جلوتر از من بود به سلامت و البته به کمک ایلیا از آب گذشت.می دانستم اگر کمکش را قبول نکنم به مشکل برمی خورم ولی غرورم چی؟دست ایلیا به سمتم دراز بود ولی نگاه نگرانش به دنبالم.نباید قبول می کردممی تونستم بپرم.دست ناتوانم که می رفت ترده آخر را بگیرد با همان نرده لق در هوا معلق ماند و در پی جیغ وحشتناکی که نفهمیدم از کجای گلویم بیرون آمد به داخل حوضچه عمیق سقوط کردم.
زیر آب رفتنم را فهمیدم تقلا می کردم ولی این رو هم می دونستم که دستم به جایی بند نیست و با جریان آب جابه جا می شدم!
توانی نداشتم تازه شنا هم بلد نبودم!قلپ قلپ آب می خوردم.بدن بی جانم هیچ عکس العملیدر برابر جریان آب نداشت.حلقه دستانی را به دور کمرم احساس کردم.همین!
چقدر فشار روی سینه ام بود.چقدر یخ بودم.یکی هم دائم صدام می زد بلند بلند!لیلا ....لیلا جان!
چشمام رو باز کردم نور چشمم رو زد ولی بعدش چهره ی خیس ایلیا رو دیدم که روی صورتم خم شده بود!خدایا من کجام؟چشمام که باز شد لبخند زد از موهای خیسش آب می چکید.این جا کجاست؟چرا این رو من افتاده؟لحظه سقوط در ذهنم جرقه زد.با بیحالی چشم گرداندم هیچ کس دور و برما نبود.صدای وحشتناک فرو ریختن آبشار هنوز توی گوشم بود!
دستش را با همه توانم پس زدم و گفتم :
ولم کن.
شانه هایم را برای کمک گرفت اما باز دستش را پس زدم و روی زانوهای لرزانم ایستادم.التماس گونه گفت:
بذار کمکت کنم!
نمی خوام!
در یک لحظه چنگ زد و شانه هایم را گرفت و گفت:
دختره لجباز نمی تونی باید کمکت کنم!
وقتی با همان ضعف شدید به طرفش برگشتم همه بچه ها را آن طرف حوضچه دیدم.با صدای بلند فریاد زدم:
تو به چه جرات سر من داد میزنی می گم ولم کن!
ولی هنوز قدمی برنداشته بودم که زمین و آسمون برایم یکی شد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم....
کاشکی کاری به کارم نداشته باشن تا بخوابم ولی صدا خیلی التماس می کرد!به زور لای چشمم را باز کردم و توی نگاه اول چشم های اشکبار نجمه و سحر رو شناختم یه لبخند زورکی زدم و دوباره چشمامو بستم.صدایی غریبه گفت:
حالش خوبه فقط ضعف داره نگران نباشید.بذارید استراحت کنه.
چه خوب!دوباره خوابیدم.نمی دونم دوباره چقدر طول کشید تا بیدار شدم.چشمام که باز شد خودم رو تو یه جای غریبه دیدم با دو چهره آشنا که این بار به هم لبخند می زدند نجمه خم شد و صورتم را بوسید و گفت:
کشتی مارو این قدر خوابیدی پاشو دیگه.
سحر حرفی نزد فقط با لبخند نگاهم کرد و بعد از مدتی من و نجمه رو تنها گذاشت و رفت.چشمام رو دوباره بستم دیگه خوابم نمی آمد ولی هنوزم ضعف داشتم.با صدای باز شدن در چشمام باز شد شدند یک مرد جوان سفید پوش که احتمالا دکتر بود به همراه علیرضا و ایلیا و سحر وارد اتاق شدند.خواستم چشمام رو ببندم که دکتر بالای سرم رسید و با لبخند پرسید:
حالتون چه طوره خانم؟
سرم را به زحمت بالا و پایین بردم و دیدم که سحر و نجمه و علیرضا رفتند بیرون!دکتر نبضم رو به دست گرفت و دقیقه ای ایستاد سپس زیر پلک چشمها و گردنم را دست زد.ایلیا رو دیدم با موهای مجعد به هم ریخته و چهره ای نگران!دکتر نگاهی به سرم انداخت و کمی آن را دست کاری کرد و خطاب به ایلیا گفت:
سرم که تموم شد مرخصه می تونه بره.
بعد دکتر برام دست تکان داد و رفت.با خودم فکر می کردم چه قد بلندی داشت این دکتره!سرش به پایه سرم می رسید!او رفت و ایلیا هم پشت سرش صداش رو شنیدم که از دکتر پرسید:
یعنی هیچ طوریش نیست!آخه از اون اول صبح هم حالش بد بود!
توی همون حالت هپروت و گیجی از شنیدن جواب دکتر خشکم زد:
نه چیزی نیست اون ناراحتی هم مربوط به خودش می شده و خیلی مهم نیست.علت افتادن فشارش هم همون بود!
انگار جریان برق به بدنم وصل شد دوباره یخ کردم و تنها توانستم ملافه را بکشم روی صورتم!
فقط خدارو شکر که ایلیا از اتاق بیرون رفت.پشت سرش نجمه و سحر وارد شدند.
هرچه می پرسیدند و شوخی می کردند نمی فهمیدم دیگه آبرو برام نمونده بود!
با تمام شدن سرم که ساعتی طول کشید مانتو شلواری غریبه که فهمیدم برای نجمه است را با کمک آنها پوشیدم.سحر هم روسری را روی سرم مرتب کرد و با کمک شان از بیمارستان بیرون آمدم.
ماشین ایلیا تا جلوی در سالن آمده بود خودش پیاده شد و در ماشین را برایم نگه داشت تا سوار شدم.
خدایا حالا چه طوری رو در روی این مرد بشم؟چی کار کنم؟
نگاهش نکردم او هم همین طور!وسط سحر و نجمه نشستم و تا رسیدن به خوابگاه چشمامو باز نکردم برای رعایت حالم آنها هم کمتر حرف میزدند.نجمه چند مرتبه در بین راه اصرار کرد که مرا ببرد به منزلشان که قبول نکردم وقتی دید نمی تونم حرف بزنم دیگه اصرار نکرد.
وقتی می خواستم پیاده شوم ایلیا دوباره در ماشین رو برایم نگهداشت باز هم نگاهش نکردم و زیرزبانی طوری که حتی خودم هم نشنیدم تشکر کردم و رفتم تو خوابگاه.
خانم صبوری و بچه ها همه تا جلوی در استقبالم آمدند و مرا از سحر و نجمه که صورتم رو بوسیدند و رفتند تحویل گرفتندنجمه موقع رفتن دوباره سفارش کرد که فردا دانشگاه نروم.
خانم صبوری با محبت مادرانه اسپند آماده را دور سرم چرخاند و مرا بوسید و گفت:
خدا را صدهزار مرتبه شکر!اگر زبونم لال اتفاقی برات می افتادچطوری می تونستم تو روی مادرت نگاه کنم.خدایا شکرت.
بچه ها کمکم کردند لباسهایم را عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم از اتاق های دیگر هم برای عیادتم آمده بودند که خانم صبوری برای بهبودی حال من بیرونشان کرد.خدا خیرش بده.هر کی حرف می زد دنگ و دنگ توی مغزم می خورد.با خلوت شدن اتاق ساناز برایم یک لیوان آبمیوه آورد و خانم صبوری هم رفت و یک ربع بعد با یک بشقاب سوپ خوشمزه برگشت که خیلی بهم مزه دد.البته بی علت نبود چون از شب گذشته تا الان غروب روز بعد چیزی نخورده بودم.اصلا کی شب شده بود؟!
چه خوابهای قمر در عقربی.گاهی آبشار بلند گاهی فرورفتنم در زیر آب گاهی ایلیا و گاهی صدای ساززدنش!
وقتی از خواب پریدم خیس عرق بودم نفس نفس زنان به دور و بر اتاق تاریک نگاه کردم و بعد خدارا شکر کردم که در اردو نیستم.جام خشک و امن و گرم بود!
چشم های نگران ایلیا توی تاریکی اتاق جلوی چشام ظاهر شد!خدایا یه راهی پیش پام بگذار چی کار کنم؟اگه دوستش ندارم و ازش فراری ام پس چرا توجهاتش قلبم را زیرو رو می کنه.خدایا تو شاهدی چقدر مقاومت می کنم.می بینی چه طور احساساتم را سرکوب می کنم پس یه راهی پیش پام بذار.هر چی که می دونی به صلاحمه................

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#29 | Posted: 29 Dec 2012 18:54
فصل دهم

صبح حالم خیلی بهتر بود اما هنوز کمی ضعف داشتم.بدون اینکه به بچه ها حرفی بزنم صبر کردم تا همه شون رفتند بعد از خانم صبوری خواستم برام تلفنی بلیط بگیره.باید چند وقتی از این جا دور می شدم!
خانم صبوری اصرار داشت تا ظهر صبر کنم که با یکی از بچه ها تا ترمینال برم ولی دلتنگی زیاد رو بهانه کردم و بالاخره هم وقتی اشکام بی اختیار فرو ریخت کوتاه اومد.
هیچ وسیله ای غیر از کیف دستی ام برنداشتم خانم صبوری برایم آژانس گرفت و مستقیم رفتم ترمینال.
وقتی نشستم توی اتوبوس و دیدم که میرم خونه احساس آرامش کردم.
غروب بود که رسیدم.از اتوبوس که پیاده شدم هوای آزاد را با نفسی عمیق به ریه هام کشیدم چه آرامشی در این جا حکم فرما بود.تاکسی گرفتم و یک راست رفتم خونه!کوچه ها و خیابونهایی که یه عمر توش بزرگ شده بودم برام رنگ و لعابی دیگر داشت تماشایی شده بود!
به خونه که رسیدم خواستم کلید بندازم و در را باز کنم و مامان را سورپریز کنم ولی ترسیدم یه دفعه هول کنه با این فکر کلید به دست زنگ را فشردم.چند لحظه بعدصدای قشنگ مامانم پرسید:کیه؟
ذوق زده جواب دادم:
کنیزتون چاکر دربست نمی خواین؟
صدای ظریفش پر شد از اشتیاق و گفت:
لیلا جون تویی مادر؟قربونت برم.
من بیشتر حالا درو باز کنید که هوا سرده!
آخ که چه قدر دلم برای بوی تنش تنگ شده بود چسبیده بودم بهش و دلم نمی خواست از بغلش دربیام!
چطور این قدر بی خبر دخترم؟چرا نگفتی بابات بیاد ترمینال دنبالت؟
سرم رو روی شانه اش جابه جا کردم و گفتم:
یکدفعه زد به سرم شما که منو میشناسید؟
خوب کردی دل ما هم واست تنگ شده بود.مخصوصا که دیروز جمعه بود و خیلی دلمون گرفته بود!
فهمیدم که ناراحتی من بهشون الهام شده بود ولی نباید نگرانشون می کردم.
برو مادر برو لباست رو عوض کن بیا تا برات چایی بریزم بلکه خستگی راه از تنت دربیاد.
چندتا ماچ دیگه از صورتش گرفتم و سبک و راحت رفتم توی اتاق خودم بعد از اون همه فشار روحی این امنیت حکم گنج برام داشت.قربون خدا برم با وجود این دوتا نعمتش!
داشتم لباس عوض می کردم که صدای بسته شدن در حیاط آمدن بابا رو خبر داد.به محض ورود با دیدن کفش هایم پی به آمدنم برده بود چون از جلوی در راهرو گفت:
خانم بوی گلم میاد مگه نه؟
از اتاقم اومدم بیرون و مثل دختر بچه ها به سمتش دویدم و پریدم توی بغل مهربونش!
نفسم داشت از اون همه آرامش بند می اومد دیگه نتونستم از ریزش اشکام جلوگیری کنم.بابا چند مرتبه محکم منو به خودش فشرد و بعد حیرت زده به چشم های خیسم نگاه کرد و خندید و گفت:
معلومه دختر کوچولوی من حسابی دل تنگ شده آره؟
اشک هامو به جلوی پیراهن خوش بوی بابا کشیدم و گفتم:
خیلی در ضمن چونکه سرمای شدیدی خورده ام ترجیح دادم برای چند روز استراحت بیام خونه.
دروغ هم نگفتم چونکه با افتادن توی حوضچه سرما خورده بودم ولی بازم ندیدم بقیه جریان را هم بدانند.همین طوری در عالم بی خبری دلشوره گرفته بودند!خدا می دانست اگر می فهمیدند چی کار می کردند!
شام بی نوبت و بی ظرف شستن خونه گرم و پر امنیت آخ که چه صفایی داشت.
آن شب بغل مامانم خوابیدم!فردا شب بود که نجمه تلفن زد و پشت تلفن باهام حسابی دعوا کرد و گفت:
باور کن گاهی میزنه به سرت!بی خبر کجا گذاشتی رفتی؟
خونه مون پیش مامان و بابام.تازه دیشب هم بغل مامان خوابیدم و کیف کردم!
دیوونه چرا به هیچ کس نگفتی؟اصلا چه طور شد پریشب یه دفعه به سرت زد که بری.غلط نکنم ایلیا چیزی بهت گفته درست می گم؟
مامان توی آشپزخانه بود و بابا هنوز نیامده بود.صدایم را پایین تر آورده و جریان زرا بهش گفتم!
صدای جیغش ازپشت تلفن گوشم را کر کرد و گفت:
وای چه بد!
تو اینو می گی ببین من چه حالی شدم!پریشب تا صبح توی خواب دست و پا زدم.صبح هم تصمیم گرفتم فعلا یک هفته ای بیام خونه ولی بعدش می خوام چی کار کنم نمی دونم؟
به مامان و بابات که چیزی نگفتی؟
نه بابا همین طوری ندونسته روز جمعه دلشوره داشته اند!بهشون گفته چون سرماخورده بودم اومدم دروغ هم نگفتم آخه با وجود اون آب سرد با اون وضعیتم!وای یادم که می یاد مخم سوت می کشه.
امروز بعدازظهر ایلیا توی راهرو جلومو گرفت و حالت رو پرسید بهش گفتم که رفتی خونه تون.حالا چه طوری می خوای ببینیش؟خیلی وحشتناکه!
نمی دونم!فقط خدا کنه نفهمیده باشه من حرفاشو با دکتر شنیدم.تو هم صبر کن دوسه روز دیگه برو بهش بگو لیلا استعفایش رو برای انجمن داده و بهتره اونا به فکر یه عضو جدید باشن!
دوباره توپید و گفت:
دوباره خل شدی!حالا انجمن به کنار مگه توی کلاس نمی بینیش؟
قاطعانه جواب دادم:
هرچی برخورد کمتر باشه بهتره.
لیلا داری خودتو گول میزنیدیگه کار از این حرفا گذشته!ایلیا دوستت داره و به این سادگی ازت نمی گذره!وقت نشد بهت بگم اون روز که تو بغلش بیهوش افتادی نمی دونی چطوری هراسان این طرف و اون طرف وی دوید.بچه ها به زور از تو بغلش کشیدنت بیرون و لای چادر یکی از دخترها گذاشتنت و چند نفری سر چادر را گرفتند و رسوندنت به ماشین!باید خودت می دیدی مرد به اون گندگی و مغروری چه حال و روزی داشت.وقتی افتادی یه لحظه هم معطل نکرد و پرید توی آب بی خودی تقلا نکن که دست تون جلوی بچه ها و استاد رو شده.
در حالی که از شنیدن این حرفا لرزه به تنم افتاده بود با صدایی لرزان گفتم:
نگو نجمه نگو که بیشتر می ترسم.آخه تو که می دیدی من بهش رو نمی دم پس چرا این طوری می کنه!حالا چی کار کنم؟
کوتاه بیا خودت هم دوستش داری نگو نه؟
مثل بدبختها نالیدم و گفتم:
تو چرا نمی خوای بفهمی درد من چیه؟تو می دونی اون کیه؟آره می دونی خودت برام گفتی!پسر یک جواهر فروش کله گنده کهه پولشون از پارو بالا می ره و حساب های بانکی شون در حال ترکیدنه ولی ماچی؟خودت که وضع زندگی مون و دیدی.راست بگو چه تشابهی بین ما وجود داره؟فکر می کنی خانواده اش راضی می شن!؟حتم دارم کمترین کاندیدش دختر یکیه از خودشون پولدارتر!این یعنی چی؟یعنی اینگه ایلیا منو فقط برای چند روز سرگرمیش می خواد که من یکی اهلش نیستم و باید اینو تا حالا فهمیده باشه!نمی دونم شاید هم اصلا حالیش نیست که داره چی کار می کنه دیوونه شده؟
نجمه خونسرد جواب داد:
بگو عاشق شده ومجنون!آخه اونم یه شاخه از دیونگیه!
نمی دونم به خدا قفل کردم و دیگه مغزم کار نمی کنه!
نجمه نمانطور که روی حرف خودش بود گفت:
تو داری زیادی سخت می گیری؟شاید هم به اون شوری ها که تو می گی نباشه!شاید خانواده اش رو حرفش نه نیارن.به جنبه های خوبش فکر کن چرا این قدر بدبینی؟
قاطعانه گفتم:
تو به جای من!فکر می کنی درصد این شایدها از ده درصد بیشتره؟نه جون من راستشو بگو.
ساکت شد انگارموند که چی باید بگه با چند لحظه مکث جواب داد:
چه می دونم دلیل هات قانع کننده است.خوش به حالت که می تونی این قدر عاقلانه فکر کنی من اگه جای تو بودم کم می آوردم.آخه شخصیت و وضعیت مالیش وسوسه انگیزه!می بینی که چقدر دورو برش پره خیلی ها فقط منتظر یه گوشه چشمشن تا خودشونو قربونیش کنن.حالا تو این طوری!شاید هم کشته مرده همین اداها و بی توجهی هات شده آخه پولدارها دنبال دست نیافتنی ها می رن!
نفسی خسته کشیدم و گفتم:

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#30 | Posted: 29 Dec 2012 18:56
منو نمی تونه به دست بیاره.نمی گم از پول بدم میاد نه!ولی دنبال پول پردردسر نیستم!
حالا می خوای چی کار کنی؟

همون که گفتم پس فردا برو استعفای منو رد کن تا بیام ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم!
خندید و مشتاقانه پرسید:
لیلا راستش رو بگو تو هم دوستش داری؟
درمانده و بیچاره جواب دادم:
من می گم نره تو می گی بدوش!
من می گم خر خودتی جناب!
بی تربیت.حالا بهتره دیگه قطع کنی چون باید همه پول تو جیبی ات رو بابت قبض تلفن تون بدی.راستش می خوام این چند روز به هیچی فکر نکنم.
اگه تونستی باشه فعلا خداحافظ.
راست می گفت!مگه می شد ؟درد این بود که دیگر مهشید هم نبود تا کمی از وقت اضافه ام را پر کند.هم توی خواب ایلیا رو میدیدم و هم در بیداری دائما جلوی چشمم بود!
وقتی لحظه ای به دنبال من پریده بود توی آب و با حس مسئولیت کمکم کرده بود در نظرم مجسم می کردم دلم می خواست از خوشی غش کنم اما همین که مخالفت های خانواده اش را در ذهنم تصور می کردم پشتم می لرزید.جالب اینکه اصلا نمی توانستم به این مسئله خوش بین باشم چون افمارم طبقه بالا و پولدارها را توی فیلم ها و کتابها دیده و خوانده بودم.یک دختر شهرستانی از طبقه متوسط به پایین اون هم نه چندان خوشگل محاله ممکنه که قبول کنن!اون وقت مجبور می شود از بین من و آنها یکی را انتخاب کند چیزی که من نمی خواستم.
تنها راه جلوگیری از این پیامدها سرکوب و مقاومت در برابر احساساتم بود. با اینکه نمی خواستم از وضع آشفته روحی ام چیزی بروز دهم ولی گاهی ناخواسته آنقدر در خودم غرق می شدم که وقتی به خودم می آمدم نگاه نگران مامان و بابا را به رویم ثابت میدیدم.از ته دل به درگاه خدا می نالیدم و التماس می کردم که نگذارد ذره ای به خاطر من دل نگران و اندوهگین باشند.
بعد از غروب بابا می آمد به دنبالم تا کمی رانندگی کنم ولی مثل اوایل ذوق زده نمی شدم.دیگر هیچ چیزی فکر آشفته و درگیرم را ارضا نمی کرد چون فکر ایلیا هر لحظه با من بود!
دو روز بعد از تلفن نجمه بود که بابا با اتمام آخرین جلسه تمرینش مثل چند شب گذشته به خانه آمده بود تا نماز بخواند و بعد با هم برویم بیرون.
چایی که خورد بلند شد و آستین هاشو داد بالا و رفت طرف دستشویی که تلفن زنگ زد چون به تلفن نزدیک تر بود راهش را به آنطرف کج کرد و گوشی را برداشت.من که مشغول جمع کردن استکانها بودم صدای بابا را می شنیدم:
الو بفرمایید....بله....بله همین جاست امرتون؟....آقای مهاجر؟
قلبم از جا کنده شدمهاجر؟الهی بمیرم من!
حالتون چطوره؟....با زحمت های ما چه می کنید قربان؟...بله ممنونم خوبیم....نه خیر خواهش می کنم چه مزاحمتی...بله تشریف دارند گوشی خدمتتون.امری نیست؟....خدانگهدار.
بعد گوشی به دست به من اشاره کرد احساس می کردم فشارم افتاده پایین و رنگم حسابی پریده!
ناباورانه به خودم اشاره کردم!یعنی با من کار داشت؟خودم هم باورم نمی شد که او مرتکب چنین جسارتی شده باشه!در حالی که نگاه بابا پرسشگر بود گفت:
آقای مهاجر هستند دخترم با شما کار دارند.
آب دهانم را قورت دادم و به ناچار بلند شدم و گوشی را از بابا گرفتم و بعد یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:
بله بفرمایید.
صدای متین و پر غرورش به گوشم رسید:
الو سلام.
سلام
حالتون چطوره؟
ممنونم خوبم شما خوبید؟
ناچار بودم جلوی بابا خونسرد نشان بدم وگرنه مرا چه به پرسیدن حال او!
اگه شما بذارید بد نیستم؟
اگه بابا نبود می دونستم که چه جوابی بهش بدم!شانس آورد که دست و بالم بسته بود و نتونستم جوابش رو اون جوری که باید بدم.کمی مکث کرد و پرسید:
این کارتون چه معنی می ده خانم اعتمادی؟
چه کاری؟
استعفا یعنی چه؟مگه به همین راحتیه؟!شما مسئولیت پذیرفتیدنمی شه که هر روز رای گیری کرد و عضو جدید انتخاب کرد.این کار سالی یکبار اون هم اول سال انجام میشه به غیر از این باشه برنامه هامون به هم میریزه!
بابا عوض رفتن به دستشویی رفت جلوی آینه ایستاد و مثلا مشغول مرتب کردن موها و سبیل هایش شد می دونستم کنجکاوه که بفهمه موضوع صحبت درباره چیه؟با اینکه خیلی دستپاچه شده بودم اما برای راحتی خیال بابا مودبانه جواب دادم:
از این بابت معذرت می خوام.شما درست می فرمایید من نباید مسئولیت به این سنگینی را از اول قبول می کردم.حالا اگه شما لطف کنید و فکری در این باره بکنید ممنون می شم.
صدای نفسهای عمیق ایلیا را شنیدم که سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند گفت:
من می گم نمی شه شما می گید لطف کنم؟
بازهم می گم باور بفرمایید که نمی تونم وگرنه ازتون خواهش نمی کردم.آخه این جلسات مقداری از وقت درس خوندن منو گرفته و از اون گذشته معمولا اومدن من به خونه فقط پنجشنبه و جمعه ها امکان داره یعنی همون روزهای جلسه انجمن پس می بینید که حق دارم.باز هم معذرت می خوام می دونم که نباید از اون اول قبول می کردم.
با شنیدن حرفهام انگار خیال بابا راحت شد چونکه رفت دستشویی تا وضو بگیره.ایلیا باز هم چند لحظه مکث گفت:
جلسه رو برای یه روز دیگه تنظیم می کنیم که شما هم مشکلی نداشته باشید خوبه؟
متاسفانه نه!باز هم از عهده من خارجه.
صدای نفس هاش بلند تر شد و گفت:
حرف دلتون رو بزنید.می دونم که با بودن من در اونجا مشکل دارید آره؟باشه من استعفا می دم که شما راحت بشید دیگه انشاالله موردی ندارید؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غریبه آشنا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites