تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غریبه آشنا

صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#31 | Posted: 29 Dec 2012 18:57
با اینکه از درون می لرزیدم و می ترسیدم صدایم لرزش داشه باشد قدرتم را جمع کردم و جواب دادم:
چرا شما همچین برداشتی می کنید؟من با کسی مشکلی ندارم معذرت خواهی هم که کردم!
به هر حال از نظر من استعفای شما پذیرفته نیست تا ببینم نظر بقیه چیه این پنجشنبه هم که حتما نیستید نه؟
نه خیر ولی هنوز روی حرفم هستم.
لحنش تغییر کرد وبا شیطنت گفت:
فعلا جز< اعضا< هستید و اگر پنجشنبه نباشید باید شام بدید.اینو که می دونید؟
مطمئن و محکم گفتم:
و اگر ندادم؟
قانون قانونه!شما و بنده نداریم البته من مثل شما نیستم که بهانه بیارم و نیام.بلکه جلوتر از همه هستم و تا نگیرم دست بردار نیستم.
و بعد با لحنی نرم و غمزده پرسید:
کی برمی گردید؟
از سوال بی پروایش جا خوردم و در کمتر از نیم پانیه از سر تا پام لرزید و زبان همیشه درازم کوتاه شد سکوتم که طولانی شد دوباره گفت:
احتمالا شنبه می بینمتون نه؟بیشتر از اینکه نمی تونید غیبت داشته باشید راستی!
دوباره اندکی مکث کرد به نرمی و آهسته پرسید:
حالتون که خوبه آره؟
گوشی سبک توی دستم به سنگینی هاونگ سنگی می ماند. نرمی لحنش تنم را مورمور کرد!زبانم را روی لب هام کشیدم و آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
برای چی به این جا زنگ زدید؟نمی دونستید که ناراحت می شم؟اصلا شماره منو از کی گرفتید؟
به همان آرامی با اعتماد به نفس جواب داد:
سه تا سوال پی در پی!سومی را که بعدا می فهمید.دومی چرا می دونستم ناراحت می شوید حتی انتظار برخورد بدتری داشتم و اولی برای انکه دیگه طاقت نداشتم و دلتنگ بودم!منوببخشید به بهانه ناراحتی از استعفا زنگ زدم.امیدوارم زودتر ببینمتون به امید دیدار.
ارتباط قطع شد و من وشی به دست و خشک شده سرجایم ماندم.خواب بودم یا بیدار!؟این چی می گفت؟معنی حرفهای آخرش چی بود؟به این بهانه زنگ زدم!منو ببخش!ببینمت!نه بابا!چه زود هم پسرخاله شده!
با در آمدن بابا از دستشویی سعی کردم حالت طبیعی به خودم بگیرم گرچه چیزی نپرسید امام می دونستم که منتظر توضیحی از طرف من است.لحنی ناراضی به صدایم دادم و گفتم:
عجب غلطی کردم که عضو این انجمن شدم.حالا هم می خوام استعفا بدم می گه تا آخر سال نمی شه!موندم چی کار کنم؟
بابا در حال پایین کشیدن آستین های پیراهنش گفت:
خوب درست می گه دخترم هرکاری یک قانونی داره.تو باید قبل از کاندید شدن همه جوانب را در نظر می گرفتی حالا که نمیشه.درضمن داری خیلی سخت می گیری مگه هفته ای دوساعت بیشتره؟
نه ولی وقتی تموم می شه شب شده و فتن به خوابگاه برام سخت.گرچه الان می گفت صحبت می کنه که بندازن واسه یک ساعت مناسب تر ولی نمی دونم چرا بازهم دلم نمی خواد!
بابا که برای خواندن نماز به اتاق می رفت جواب داد:
هرطور که خودت صلاح می دونی ولی من بازم می گم که این نوع فعالیتها برات خوبه این آشنایی ها برخوردها روابط عمومی ات رو هم بالا می بره!
مامان هم پشت سر بابا به نماز ایستاد خواستم بروم وضو بگیرم که تلفن دوباره زنگ زد.خودم برداشتم و صدای نجمه را که نفس نفس می زد فورا تشخیص دادم گفت:
الو لیلا خودتی؟
آره سلام چته؟چرا این قدر هولی؟امید دنبالت کرده؟
نه الان رسیدم راستش زنگ زدم که بهت بگم ایلیا شماره تلفنت رو ازم گرفت.
با مسخرگی جواب دادم:
خیلی ممنون به موقع زنگ زدی.اصلا غافلگیر نشدم!
با فریادی متعجب پرسید:
زنگ زد؟
دلخور و ناراضی جواب دادم:
بله همین پیش پای جنابعالی.چرا بهش شماره دادی؟از خجالت جلوی بابا مردم!
برای توجیه عملش دستپاچه جواب داد:
به خدا وقتی بهش گفتم که تو تقاضای استعفا کردی این قدر ناراحت و عصبانی شد که امید بیچاره خودش رو خیس کرد دیگه چه برسه به من!ترسیدم و بی برو برگرد شماره تو دادم بعد هم به سرعت اومدم خونه که خبردارت کنم ولی متاسفانه نشد!ببخشید دیگه!همش تقصیره این امیده که واسه من یه موبایل نمی خره!
پس به این ترتیب شماره رو تو دادی ولی گناهش افتاد به گردن امید بیچاره!
خوب حالا ولش کن بگو ببینم چی می گفت؟
چرند و پرند!با استعفاتون موافقت نمی شه؟پسره پاک رفته تو حس و فکر می کنه رئیس مجلسه!
به همون که حدس زدم.خوب دیگه چی گفت؟
خیر سرم حالمو پرسید!.......
نجمه خندید و گفت:
آخ جان آخ جان.تو چی گفتی؟ببینم بازم پارس کردی یا نه؟
گمشو تو معلوم نیست شریک دزدی یا رفیق قافله؟می تونم قسم بخورم که عمدا شماره رو دادی عوضی!
غش غش خندید و گفت:
نه خدا شاهده مگه از جونم سیر شده بودم!هر چی نباشه تو رو که خوب می شناسم.حالا کی برمی گردی فراری؟
شاید یکشنبه

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#32 | Posted: 29 Dec 2012 18:58 | Edited By: yemard1
وا چرا یکشنبه؟پس کلاسهای شنبه جی؟
عیبی نداره تا حالا غیبت نداشته ام.آخه می دونی دلش رو حسابی واسه شنبه صابون زده می خوام بذارمش تو خماری!
نجمه حیرت زده خندید و دوباره گفت:
بابا دختر تو چقدر عاشق آزاری.پس چشم به راه و دماغ سوختگی بعضی ها روز شنبه دیدنیه!
شنبه در برابر حیرت پدر و مادرم نرفتم و بهانه تراشیدم ولی بیشتر از آن دیگر نمی شد آخرش چی؟ظهر شنبه بابا مرا در اتوبوس نشاند و به امید خدا راهی کرد.
طوری رسیدم که قبل از ساعت مقرر در خوابگاه بودم.بچه ها و خانم صبوری از برگشتنم خوشحال شدند خودم هم نسبت به آنها وابستگی پیدا کرده بودم و دلم برایشان تنگ شده بود.
زهره آخر شب یواشکی گفت که ایلیا امروز خیلی کلافه و بی قرار بوده.همان که می خواستم شد!اما بالاخره که چی؟نمی شد که تا ابد موش و گربه بازی کرد خدا کنه این دفعه بتونم از پسش بربیام!
صبح یکشنبه کلاسم با زهره بود که زودتر از همه ما به کلاس رسیدیم.نجمه که آمد با خوشحالی مرا در آغوش کشید و از ماچ و بوسه برایم کم نگذاشت.دخترها دوره ام کردندو خوشحال بودند که حالم خوب شده گرچه می دانستم که خیلی هاشون به خونم تشنه اند که توانستم قاپ پسر پولدار و خوش تیپ کلاس را مفت و مجانی بدزدم!
تا زهره به پام کوبید و به آمدن ایلیا اشاره کرد دل صاحب مرده ام ریخت پایین!اون همه تمرین همه شبی فایده بود!خدا کند لااقل بتوانم ظاهرم را حفظ کنم.با آمدن او همه نگاهها به من بود و گاه هم به او دیگه جای خونسردی نمی ماند و بدتر از همه اینکه برای اولین بار با علیرضا همراه شد و برای پرسیدن حالم جلو آمد.علیرضا طبق معمول با شوخی شروع کرد چند ضربه محکم به روی میز زد و گفت:
ماشا<الله ماشاءالله هوای دیار بهتون ساخته!همین بود که دل نمی کندید برگردید؟زیرو رو شه تهران این هم آب و هواست که داره!اون موقعی که رفتید نصف این بودید ولی الان کامل کاملید البته اگه بازم نصفش نکنند!
خندیدم و با حرکت سر جواب سلام ایلیا را دادم و به علیرضا گفتم:
متشکرم حال نامزدتون چطوره؟
خوبه هر روز از شما می پرسه؟خوشحال می شه بفهمه برگشتید.
تشکر کردم این بار ایلیا پرسید:
حالتون چطوره ؟بهترید؟
ممنون خوبم استراحت یک هفته ای حسابی به دردم خورد!
لبخند زد و گفت:
خوشحالم ضمنا بعد از کلاس می خواستم درباره اون مساله با هم صحبت کنیم.
ولی من بعد از کلاس طوری در رفتم که حتی فکرش رو هم نمی کرد.اما روز بعد کاملا مواظبم بود و به محض اینکه با نجمه از کلاس بیرون آمدیم جلوم رو گرفت و با دلخوری نگاهم کرد و گفت:
خانم اعتمادی قرار بود دیروز درباره تقاضاتون صحبت کنیم؟
نجمه با نگاهش دنبال امید گشت و فورا از ما فاصله گرفت ولی دست زهره را قبل از اینکه در برود گرفتم و با بی تقاوتی گفتم:
معذرت می خوام دیروز وقت نکردم.تازه امروز هم فکر نمی کنم نیازی به صحبت باشه چون قبلا درباره اش حرف زدیم!
ولی به توافق نرسیدیم بقیه اعضا هم موافقت نکردند!
مهم نیست روز پنجشنبه توی انجمن مطرحش می کنیم.
و دیگه فرصت ندادم و دست زهره را هم کشیدم و رفتم.
اما روز بعد جسارت را کامل کرد و آمد جلوی میزم و بعد از سلام با صدایی آهسته گفت:
کی وقت دارید؟باهاتون کار دارم شخصی!
دیدن نگاه های کنجکاو اطرافیان به شدت عصبانی ام کرده بود.چشم در چشمش دوختم و گفتم:
متاسفت اصلا وقت ندارم.لطفا مزاحم نشید!
اخمهاشو کشید توی هم که چند تا اخم دیگه به پیشونیش اضافه شد.دل خودم از حرکت زشتم رنجید چه برسد به او!چند لحظه با همان اخم غلیظ نگاهم کرد و بعد بدون حرف دیگری برگشت.نجمه زمزمه کرد:
دلم برای هردوتون می سوزه البته برای تو بیشتر چونکه بدجوری داری با خودت می جنگی!
دوست داشتم گریه کنم آخه تاکی باید برخلاف جهت باد می رفتم.این جریان ادامه داشت تا فردا بعد از ظهر که تنهایی از دانشکده بیرون آمدم یک مسیر کوتاه را باید پیاده می رفت تا به ایستگاه اتوبوس برسم.نرسیده به ایستگاه ایلیا با ماشین قشنگش کنار پام ترمز زد و غافلگیرم کرد!بعد فورا پیاده شد و چشم های غم زده و نیازمندش رو به چشمام دوخت و گفت:
سلام باید باهاتون حرف بزنم!
کاش قدرت این رو داشتم که به دست و پاش بیفتم و ازش خواهش کنم که دست از سرم بردارد.هرطور بود به خودم مسلط شدم و با لحنی سرد و پر تمسخر پرسیدم:
باید؟
لحنش را تغییر داد و با کشیدن نفس عمیقی گفت:
خواهش می کنم فقط نیم ساعت!مصرانه و سرسخت گفتم : نه
و بعد با قدمهای بلند به طرف ایستگاه رفتم با ماشینش پشت سرم آمد.اتوبوس هنوز نیامده بود کناری پارک کرد و زل زد به من!می خواستم بی توجه باشم نگاهم را به سمت دیگری چرخاندم اما یاز کلافه بودم!دیدم این طوری نمی شه از این طرف بلند شدم و رفتم آخر نیمکت نشستم که ماشین رو دوباره روشن کرد و رفت آن طرف خیابون و رو به رویم پارک کرد و بازهم زل زد به من.
در همین لحظه اتوبوس آمد مثل غریقی که به قایق نجات میرسد خوشحال سوار اتوبوس شدم و نشستم.ولی اینبار واقعا دست بردار نبود.درست کنار اتوبوس حرکت می کرد و ایستگاه به ایستگاه هم می ایستاد.
توی دلم بهش التماس می کردم تو رو خدا دست از سرم بردار!دارم کم می آرم!تحمل نگاهت رو ندارم به شکست من راضی نشو خواهش میکنم.
توی ایستگاه پیاده شدم چند قدم جلوتر باز جلوی پام ترمز زد و شیشه رو پایین کشید و گفت:
حالا که این طوره باید بهم وقت بدی کاری می کنم که مجبور بشی!
اینو گفت و رفت.از سر درد لبخند زدم خیلی جسور شده!ببینم کی می بره!
فردا پنجشنبه بود و روز تشکیل جلسه انجمن نجمه برایم گفته بود که جلسه پیش خیلی سطحی مسئله استعفای منو عنوان کرده و بعد بدون اینکه نظر بقیه رو بخواد گفته با توجه به سمت دبیر جلسه این استعفا قابل قبول نیست همین!تازه پسره پررو به من گفته که بقیه اعضا مخالف بوده اند!تصمیم گرفتم فعلا بی خیال استعفا بشم چونکه اون می خواست به این طریق بهانه ای برای صحبت بیشتر با من داشته باشد
با شروع جلسه انگار هر لحظه منتظر بود تا من تقاضای خودم رو عنوان کنم من هم که انگار نه انگار که مساله ای بوده!ظاهرا خوب تونسته بودمحرصش رو در بیارم به خاطر اینکه در آخر جلسه رو به بچه ها گفت:
نظر جمع درباره خانم اعتمادی چیه بچه ها؟یک جلسه غیبت کامل!شام ازشون بگیریم یا شیرینی؟
جا خوردم ولی لبخندی خونسرد زدم و منتظر نظر بچه ها شدم که با شنیدن این حرف ولوله ای بینشان افتاد.نجمه آهسته گفت:
داره تلافی می کنه حواست باشه!
هیچی نگفتم و با همان لبخند به ظاهر خونسرد دست به زیر چانه بردم و سری تکان دادم.رای اکثریت به شام بود که علیرضا به کمکم آمد و رو به ایلیا گفت:
عجب دبیر بی رحمی کاری نکن که از سمتت برکنارت کنم!عذر خانم اعتمادی کاملا موجه بود.شام که بمونه نمی گذارم حتی بهتون شیرینی هم بده که کوفت کنید!
نوری که باز فرصتی برای خیره شدن پیدا کرده بود زل زد به صورتم و گفت:
خانم اعتمادی قبوله که عذرتون موجه بوده ولی شیرینی رو که حداقل باید بدید!
بی طرفانه اشاره به علیرضا کردم و گفتم:
هرچی آقای شجاعی بگن همون کارو می کنم.
علیرضا فورا بلند شد و پشت به من و ره به بقیه حمایت گونه گارد گرفت.نجمه و مینا هم طرف مرا گرفتند یکی دیگر از پسرها وحشت زده خودش را عقب کشید و گفت:
به نظر من خوردن شیرینی به ضربات بروسلی نمی ارزه.من که از حقم گذشتم.
و به این ترتیب با شوخی و خنده چند نفر با قیمانده از جمله ایلیا مجبور به کوتاه آمدن شدند.گرچه ایلیا با این کار قصد داشت در تمام این مدت با من رو در رو شود!
شنبه بعد از ظهر وقتی کلاس تعطیل شد و با زهره بیرون آمدیم جلوی در خروجی دانشگاه ایلیا جلوم رو گرفت و گفت:
سلام خانم اعتمادی.
صبر نکردم و خواستم رد بشم که با قامت بلندش راهم را سد کرد و گفت:
اگر مشکل تون ماشینه پیاده بریم تا من حرفامو بزنم.
زهره دستپاچه گاهی به من نگاه می کرد و گاهی به او!قاطعانه و با اخم جواب دادم:
مشکل من خود شمایید که دائم مزاحمید.آقا من با شما حرفی ندارم اینو چطوری باید بهتون بفهمونم؟حالا هم بهتره که اجازه بدید ما بریم می بینید که چقدر هوا سرده!
او که از من سمج تر بود صاف چشم در چشمم دوخت و گفت:
یعنی حرف اول و آخرتونه؟
محکم جواب دادم :
بله همین طوره!
دستهایش را به سینه قلاب کرد و گفت:
باشه پس امشب از پنجره اتاقتون می تونید منو ببینید این قدر اونجا می مونم تا مجبور بشید برام وقت بگذارید!
این را گفت و من و زهره را بهت زده به جا گذاشت و رفت.زهره با چشمانی گرد شده پرسید:
منظورش چی بود؟
بی اعتنا شانه بالا انداختم زهره التماس گونه گفت:
چقدر تو یک دنده ای لیلا!حالا که این قدر اصرار داره خب دو دقیقه بشین ببین چی می گه آخه؟
راه افتادم و او هم دنبالم در جوابش گفتم:
پولدارها عادتشونه!نیست که هرچی می خوان راحت با پول بدست می آرن برای همین چون این دفعه اونی نشده که اون می خواد داره اولتیماتوم می ده!
زهره دوباره پرسید:
اگر تهدیدش رو عملی کنه چی؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#33 | Posted: 29 Dec 2012 18:59
قسمت یازدهم

خیالت جمع نمی یآد!
ولی اومد!اون هم چطور؟پشت سر ما از یک تاکسی پیاده شد و جلوی چشم ما با یک فاصله تقریبا زیاد از خوابگاه به درختی تکیه داد و دست به سینه ایستاد!
دلم ریخت پایین!نکنه می خواد تا شب همین جا وایسته اون هم توی این هوای سرد آذرماه!
ظاهرا بی توجه ولی با دلی آشوب زده به خوابگاه رفتم.زهره التماس می کرد و می گفت:
لیلا جون من برو ببین چی می گه.اینو که من می شناسم از تو لجبازتره.همین جا می مون تا مجبورت کنه بیا برو!
عصبانی روی پله ها برگشتم و تمام دق دلم را سر او خالی کردم و گفتم:
بس کن دیگه زهره بذار این قدر بمونه تا بمیره مرتیکه اگه الاغ نباشه که نمی مونه وگرنه که خودش می دونه من مقصر نیستم!
زهره دستم را کشید و گفت:
نگو مقصر نیستم چون اون می مونه و تا صبح مریض میشه.تازه الاغ هم نیست بیچاره عاشقه!
ناراحت و درمانده دستم را از دستش بیرون کشیدم و بدون اینکه دیگر جوابش را بدهم به حالت دو بقیه پله ها را بالا رفتم.
زهره بعد از خوردن چای خواست برای دیدن غروب به طرف پنجره برود که سرش داد کشیدم و گفتم :
زهره؟!
محبوبه که با خستگی روی تختش دراز کشیده بود مشکوک نیم خیز شد و گفت:
چی شده؟!
زهره برگشت و با ناراحتی لب تخت محبوبه نشست و با نگاهی پرسشگر از من اجازه خواست که با بی اعتنایی رو از او گرفتم و او بعد از چند ثانیه مکث با لحنی نگران و دلواپس قضیه را برای محبوبه تعریف کرد.البته از بعد از جریان اردو آنها چیزهایی فهمیده بودند ولی نه به این روشنی!
محبوبه هیجان زده از روی تختش پایین پرید که به طرف پنجره برود عصبانی سرش داد کشیدم:
محبوبه خواهش می کنم!نمی خوام بفهمه جلب توجه کرده!این طوری جری تر میشه ولی وقتی ببینه هیچ کس بهش توجه نمی کنه می ذاره می ره!
برگشت و در کنارم روی زمین نشست و زانوهایش رو بغل گرفت و بدون هیچ کلامی چشم در چشمم شد آن قدر که وادار به خنده ام کرد.
خواستم لیوان چایم را بردارم که دستش را روی آن گذاشت و پرسید:
الان منظورت اینه که کاملا بی توجهی آره؟
جواب ندادم و لیوان را از زیر دستش کشیدم.به دیوار تکیه داد و پاهایش را دراز کرد و گفت:
قیافه ات داد می زنه که چه قدر بی توجهی!تا از در اومدی فهمیدم یه چیزیت هست!
و بعد سرش را با تاسف تکان داد و اضافه کرد:
یک عده کور و کچل و دیوونه دور و بر منو گرفتند.خدایا به دادم برس!
و در حین حرف زدن اشاره ای به ساناز که عینکش را جابه جا می کرد و زهره که موهای کم جانش را جمع می کرد و سپس به من کرد.هرسه با این حرف و حرکتش خندیدیم.
زهره بلند شد و از اتاق بیرون رفت دودقیقه بعد دستپاچه برگشت و گفت:
هنوز وایستاده لیلا!
فهمیدم که طاقت نیاورده و رفته از پنجره راهرو بیرون را تماشا کرده!فلبم تیر کشید!آخه با این هوای سرد که از اول صبح ابری بود و احتمال بارندگی می رفت اگر نیم ساعت بیشتر می ماند مریض می شد!خدایا چی کار کنم.محبوبه به حالت دعا دستهایش را به آسمان بلند کرد و نالید و گفت:
خدایا لطفی کن و یه ذره از پولهای قلنبه مجنونی که بیرون وایستاده به من بده و یه ذره از عقل سرشار منو به اون.
هر سه یک صدا آمین گفتیم و بعد من بلند شدم لباس ها و حوله ام را برداشتم و گفتم:
من میرم حموم.
محبوبه هم بلند شد و جواب داد:
برو بلکه فرجی بشه یا تو سر عقل بیای و همچین لقمه چربی رو پس نزنی و یا اون بفهمه این لقمه گنده تو گلوش گیر می کنه که نه می تونه قورتش بده و نه بالا بیاره!
امام قبل از رفتن به حموم طاقت نیاوردم و یواشکی از پنجره راهرو بیرون را دید زدم هنوز وایستاده بود!
حمامم را طولانی کردم تا وقت کشی کنم بلکه بیام ببینم رفته تمام مدت داخل حمام زیر لب دعا خواندم.اما وقتی برگشتم دیدم که هنوز نرفته!بچه ها باز اصرار کردند تا قبل از پایان ساعت خروج و ورود از خر شیطون پایین بیام که قبول نکردم و گفتم سرما بهش فشار میاره و خودش میره ولی اون سرسخت تر از این حرفا بود!بچه ها هم ساعتی بعد با کلی این ور و اون ور کردن برق را خاموش کردند و خوابیدند.محبوبه تا نیم ساعت همین طور جلز و ولز میزد و از روی دلسوزی غصه ایلیا را می خورد.
وقتی همه ساکت شدند و صدای نفسهای مرتبشان از هر طرف به گوش رسید فهمیدم که خواب شان برده.خوش به حالشون!چشمهای صاحب مرده ام را بیهوده به هم می فشردم.چطور می توانستم بخوابم وقتی که می دانستم او به خاطر من این وضع را تحمل می کند.دلم که از سنگ نبود.تازه من بدبخت که به او بی میل نبودم تمام تارو پود وجودم به سمت او کشیده می شد!
بالاخره طاقتم تمام شد و پاورچین پاورچین خودم را به جلوی پنجره کشیدم و مثل دزدها روی زمین دوزانو نشستم و از گوشه پایین پنجره نگاه کردم قلبم از جا کنده شد.نرفته بود!
در حالی که از شدت سرما خودش را جمع کرده بود همان طور سر جایش ایستاده بود!محکم و پابرجا!
خدایا یه طاقتی به من بده یک عقل درست و حسابی هم به ایلیا!
خسته و درمانده نیم چرخی زدم و همان جا زیر پنجره زانوهام رو بغل گرفتم و تکیه دادم و اشک درمانده ام سرازیر شد.کاش الان خونه مون بودم و بی خیال روزگار روی تختم به خواب رفته بودم.
آتسش عشقی که به جانم افتاده بود بلایی بود که آرامش نازنینم را مختل کرده بود!چی می شد اگر می توانستم راحت به او فکر کنم و روشنی آینده را با او ببینم.چی می شد اگه قدرت داشتم و از همین پنجره بلند خودم را پایین می انداختم و عشقم را به او که این طور به خاطرم زیر سرما و باران ایستاده اعتراف می کردم و بعد داد میزدم تا همه فقهمند دوستش دارم
فصل 5-8
وقتی دوباره به طرف پنجره برگشتم سایه یک نفر دیگر را در کنارش دیدم که در حال حرف زدن و کلنجار رفتن با او بود.خوب که دقت کردم سایه علیرضا را شناختم از کجا فهمیده بود که ایلیا این جاست؟و بعد یادم آمد که ایلیا تلفن همراه دارد.از حرکاتشان این طور به نظر می رسید که علیرضا سعی دارد او را با خود ببرد ولی او سرسختانه رو به پنجره ایستاده بود و تکان نمی خورد.در حال گریه زیر لبی خطاب به علیرضا گفتم:
ببرش تو رو خدا ببرش اگه بمونه مریض میشه.قول میدم قول میدم که اگه بره حتما فردا باهاش حرف بزنم قول میدم.
وقتی که علیرضا در برابر مقاومت او کم آدرد و به سمت ماشینش رفت ناامیدانه شدت گریه ام بیشتر شد و دوباره به حالت زانو به بغل سرم را روی زانوهایمگذاشتم و از ته دل به این درد بی درمانم گریستم آنقدر که نفهمیدم کی در همان حال خوابم برده بود.
با فشار دستی که شانه ام را تکان می داد بیدار شدم صدای خواب آلود محبوبه را شنیدم که گفت:
پاشو خانم سنگدل!پاشو وقت نمازه.
درد بدن خشک شده و خسته ام دوباره موقعیتم را به یادم انداخت بلند شدم و نگران به سمت پنجره چرخیدم که ببینم ایلیا هست یا رفته.
محبوبه چادر نمازش را روی سرش مرتب کرد و گفت:
مجنونت آدم برفی شده بی رحم!
آه راست می گفت!باران به برف تبدیل شده بود ولی او هنوز همانجا ایستاده بود.زهره بعد از اینکه وضو گرفت آمد کنارم نشست و با غصه گفت:

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#34 | Posted: 29 Dec 2012 19:00
دیدی هنوز نرفته ؟
با شنیدن حرفش اشکهام سرازیر شد و سرم را آرام تکان دادم.
همراه من اشکهای همیشه آماده ریزش زهره هم جاری شد با دست اشک هایم را گرفت و دلداریم داد و گفت:
بلند شو نمازت رو بخون تا صبح چیزی نمونده. ایدفعه مجبوری کوتاه بیای!
بعد دستم را گرفت و از جلوی پنجره بلندم کرد بدنم خشک شده بود و به شدت درد می کرد.بچه ها نماز خواندند و دوباره خوابیدند من هم نمازم را با گریه خواندم و دیگر جلوی پنجره نرفتم اما مطمئن بودم تا نروم همان جا می ماند!
تا ساعت 5/6 که خانم صبوری قفل در خروجی را باز کند در اتاق پرپر می زدم.دیگر جای مقاومت نمانده بود!آماده می شدم که زهره لای چشمهایش را باز کرد و با لبخندی مهربان تشویق به رفتنم کرد.توی راهرو به خانم صبوری برخورد کردم که با تعجب پرسید:
کجا این وقت صبح؟چرا صورتت اینقدر پف داره؟
دیشب خوب نخوابیدم.الان هم چون صبح و برف را دوست دارم میرم نون تازه بگیرم!
خانم صبوری نگران و با لحنی مادرانه گفت:
شاید سرما خوردی که خوب نخوابیدی؟نرو عزیزم. نون تازه می خوای خودم می رم می خرم.
دستم را برایش تکان دادم و ازش دور شدم.از در که بیروناومدم زانوهام شروع به لرزیدن کرد ایلیا هم همانجا ایستاده و به درخت تکیه داده و چشمهایش را بسته بود.به طرفش رفتم و دردمندانه سیر نگاهش کردم اولین بار بود که فرصتی پیش آمده بود تا این چنین دقیق براندازش کنم.در زیر آن چهره به ظاهر عبوس به راحتی می توانستم مهربانی و عشق را ببینم.خدایا تکلیفم با این مجنون پولدار چه بود؟!
به چند قدمی اش که رسیدم ایستادم حضورم را احساس کرد و چشمهای قشنگش را باز شد.زبانم به زحمت و دستپاچه روی کلمه سلام چرخید و بعد شرمگین سرم را پایین انداختم لحظاتی نه او حرف زد و نه من!
چانه ام برای اینکه به زور می خواستم اشکم را نگه دارم به شدت می لرزید.بغضم را فرو دادم و نالیدم:
شمت اینجا چه می خواهید؟
صورتش قرمز و برافروخته بود و لبهایش کبود مشخص بود که تب دارد.نگاه تب دارو مریضش را به من دوخت و فقط گفت:
نمی دونم!
ناچار نگاهم را به نگاهش گره زدم و دوباره گفتم:
شما تب دارید!
سرش را تکان داد و گفت:
می دونم!
سرم را دوباره پایین انداختم دلم داشت می ترکید!با صدایی گرفته گفت:
دیدی گفتم بالاخره مجبورت می کنم باهام حرف بزنی!این دفعه من بردم!
و بعد با لبخندی محو و غریب زد که بیچاره ام کرد.با درماندگی گفتم:
باید برید درمانگاه حالتون هیچ خوب نیست!
قدمی به طرفم برداشت و گفت:
می رم ولی به شرط اینکه قول بدید وقتی برای صحبت کردن با من بگذارید.
صدای علیرضا ما را به خود آورد و گفت:
سلام لیلی خانم ...ا ببخشید خانم اعتمادی!
با شرمندگی به طرفش برگشتم شیشه ماشینش را پایین کشیده و به روی ما می خندید.جواب سلامش را که دادم دوباره گفت:
ارزش این قدر سرسختی رو داشت لیلی خانم؟اگه الان به جای یک مجنون مریض آدم برفی پیدا می کردید چی؟
با سری پایین و خجالتی که از نگرانی ام داشتم به او گفتم:
لطفا با خودتون ببریدش آقای شجاعی حالشون اصلا خوب نیست.
علیرضا پیاده شد و به طرف ما آمد و گفت:
نیست که حال خودتون خیلی خوبه!
و بعد در حالی که دست ایلیا را می گرفت تا با خود ببرد گفت:
بیا بریم خداذلیلت نکنه که خواب خوش یه شب برفی رو بهم حروم کردی؟
ایلیا دستش را از دست او بیرون کشید و به طرفم برگشت و گفت:
هنوز قول ندادی؟
سرم را با اطمینان تکان دادم و گفتم:
باشه قول میدم حالا دیگه برید!
نگاهی عمیق به صورتم انداخت که به یکباره تمام وجودم را سوزاند نتوانستم زیر نگاه نافذش تاب بیاورم و چشمهایم را بستم.قلبم به شدت می تپید طوری که احساس می کردم هر لحظه سینه ام می شکافد و بیرون می پرد!
علیرضا غرولند کنان اورا دنبال خود کشید و گفت:
حالا که رفتی چند تا آمپول پنی سیلین نوش جان کردی عشق و عاشقی از سرت می پره مجنون خل!
سرمای صبح زمستانی را حس نمی کردم چون گرمای عشق وجودم را می سوزاند رخوت و سستی عجیبی به تنم نشسته بود.بعد از اینکه خیالم از رفتنش راحت شد برگشتم و به پنجره اتاقم نگاه کردم.محبوبه و ساناز و زهره مشتاق و خوشحال برایم دست تکان دادند از سر درد به رویشان خندیدم و دست تکان دادم.
وقتی برگشتم خانم صبوری به دستهای خالی ام نگاه کرد و گفت:
پس نونت کو؟رفتی دیدی هوا سرده پشیمون شدی آره؟
از خدا خواسته حرفش را تایید کردم و به اتاقم رفتم بچه ها با دیدنم ذوق کردند و دوانگشتی برایم دست زدند.به حرکات پرشورشان خندیدم و بعد به زیر پتوی گرمم خزیدم و خدا را شکر کردم که تا ساعت 12 کلاس ندارم لحظه ای بعد خواب راحتی وجودم را در بر گرفت.
تا ساعت سه روز بعد از ایلیا خبر نداشتم فقط می دانستم که بیمار است!بی حوصله و پریشان منتظر تلنگری بودم تا مثل بچه ها گریه کنم.علیرضا گاهی نگاهم می کرد و لبخند می زد روی اینکه از او حال ایلیا را بپرسم نداشتم ولی از لبخندهایش می توانستم حدس بزنم که همه چیز رو به راه است و او دوران نقاهتش را می گزراند.
دیگر عشق پنهانی ما از پرده بیرون افتاده بود و این چیزی نبود که بشود آن را پنهان کرد!
وقتی از آن طرف راهرو دیدم که با علیرضا می آید از خوشحالی حرفی را که داشتم با نجمه می زدم فراموشم شد و زبانم بند اومد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#35 | Posted: 29 Dec 2012 19:01
نجمه مسیر نگاهم را دنبال کرد و به شوخی گفت:
به به باد آمد و بوی مجنون آورد.چشمت روشن لیلی خانم!
قلبم دوباره به شدت شروع به تپیدن کرد احساس می کردم صورتم داغ شده تا حالا این قدر دستپاچه نشده بودم.به ما که رسیدند نجمه و علیرضا بعد از سلام و احوالپرسی در چشم به هم زدنی غیبشان زد و ما دو تا را رو در روی هم تنها گذاشتند.هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسد که این قدر از کسی خجالت بکشم پرسیدم:
حالتون چطوره؟
درچهره عبوس و خندانش هنوز رد پای بیماری پیدا بود.با لبخندی پیروزمندانه جواب داد:
به خاطر اینکه امید داشتم خیلی زود خوب شدم.
و دوباره با چند ثانیه مکث پرسید:
سرقولتون که هستید آره؟
لحنم پر از خجالت بود اما با این حال سعی می کردم که مثل گذشته محکم حرف بزنم:
مجبورم کردید!با این حال سرقولم هستم.فکر می کنم لازمه که با هم منطقی صحبت کنیم!
بعد از کلاس خوبه؟کاری ندارید؟
وقتی گفتم خوبه دوباره محتاطانه پرسید:
اشکالی نداره با ماشینم بریم؟
خجالت زده لبخند زدم و جواب دادم:
چرا فکر می کنید با ماشینتون مشکل دارم؟نه عیبی نداره فقط برید کمی جلوتر از ایستگاه بایستید.
این دیگه چه بدبختی بود؟ذهن بازم که همیشه درس را می قاپید در آن دو ساعت به قدری درگیر بود که هیچی از درس نفهمیدم.با خودم تمرین می کردم که چه حرفهایی به او بزنم.آیا می توانستم مجابش کنم؟اون چی می خواد بگه؟اگر مستقیم ابراز علاقه کرد چی کار کنم؟برای حرف زدن کجا می خوایم بریم؟خدایا کمکم کن.
بغد از کلاس وقتی آماده رفتن می شدم نجمه با اخم و ناراحتی گفت:
این چه رنگ و رویی که تو داری؟مثل مرده ها می مونی!مگه می خوای بری سلاخ خونه به سلامتی قراره برید و یه صلح نامه امضاء کنید.راستی مذاکره ات چه زود رفت!
قبل از رفتن به زور مرا به طرف دستشویی کشاند و کمی رژ گونه به گونه های رنگ پریده ام کشید ولی هرکاری کرد نگذاشتم بهم رژ بزنه.جلوی در توکل به خدا کردم و از نجمه جدا شدم.
کمی جلوتر از ایستگاه اتوبوس ماشین شیکش تابلو پیدا بود.توی این فکر بودم که جلو بشینم یا عقب؟اگر روی صندلی جلو بشینم زشت بود یا روی صندلی عقب؟نرسیده به ماشین او که ظاهرا از آینه جلو مرا می دید پیاده شد و با تبسمی قشنگ و مردانه در جلو را برایم باز کرد و منتظر ماند تا بنشینم و بعد محترمانه در رابرایم بست و خودش پشت فرمان نشست.فقط زیر لبی مرسی گفته بودم!
باز هم تکرار!یک آهنگ ملایم با صدایی کم و بوی اشرافیت!همین که راه افتاد پرسید:
انتخاب جا با شما یا من؟
سعی کردم دستپاچه نشوم و تا می توانم رسمی برخورد کنم.
من جایی رو بلد نیستم هر جایی مناسبی که خودتون می دونید خوبه.
چشم غرایی گفت و سرعتش را کمی بیشتر کرد.هیچ زمانی فکرش را هم نمی کردم که روزی در کنار او این طور دوستانه توی ماشین قشنگش نشسته باشم و به قول نجمه به قصد امضاء صلح نامه محلی مناسب باشیم.
حس خوب و بدی داشتم که خوبش به بدش می چربید!هیچ فکر نمی کردم که با مردی غریبه بیرون رفته ام در کنارش احساس آرامشی دلچسب می کردم.هر چند دقیقه یکبار نیم نگاهی به من می انداخت و بعد با خنده که اثری از اخمهای پیشانی اش به جا نمی گذاشت آهسته سرش را تکان می داد.جسارت به خرج دادم و پرسیدم:
به من می خندید؟
دوباره نگاهم کرد و جواب داد:
نه به خودم!
پس چرا به من نگاه می کنید و می خندید؟
آخه دارم فکر می کنم چی توی این هیکل ظریف و کوچولو هست که در برابرش مثل رستم که از جنگی بزرگ برگشته احساس پیروزی دارم!
چشمهایم را به نشانه تحیر گرد کردم و گفتم:
منظورتون اینه که طرف مقابل این رستم دستان..........
و بعد اشاره به خودم کردم و ادامه دادم:
من بودم آره؟
حرفم را تایید کرد دستهایم را به نشانه خالی بودن بالا بردم و گفتم:
ولی خناب رستم خان من کاملا خلع سلاحم!
مطمئن و جدی ولی با لبخند جواب داد:
نه خانم اشتباه نکنید.شما دوتا کمان منحصر به فرد و یک زبون تیز دارید سلاح از این بیشتر؟
صراحت کلامش وادار به سکوتم کرد!می دانستم که سخت می شود چنین آدمی را راضی به کوتاه آمدن کرد!ایلیا جلو یک کافی شاپ بزرگ و شیک ترمز زد و گفت:
جای آروم و خوبیه موافقید؟
گردنم را کج کردم و شانه بالا انداختم.راضی و سرخوش باز هم لبخند زد و ماشینش را یک جای مناسب پارک کرد پیاده شدیم و شانه به شانه هم به طرف کافی شاپ رفتیم.در را برایم باز نگه داشت و خودش پشت سرم وارد شد یکی از خدمه ها جلو آمد و با خوش آمدگویی میزی دونفره و دنجی را پیشنهاد داد.با اشاره ایلیا به آن طرف رفتیم صندلی را مودبانه عقب کشید و در نشستن کمکم کرد.خدایا من کجا و این جا کجا!بعد خودش روبه رویم نشست و پرسید:
چی میل دارید؟
گارسون با منو کنارمان سبز شد گفتم:
هرچی خودتون می خورید.
با قهوه موافقید؟
با تکان سر موافقت کردم.قهوه؟!قرتی بازی پولدارها.ما معمولا چایی می خوریم.البته تا حالا چند دفعه پیش آمده بود که مامان خودش قهوه درست کرده بود اما من از تلخی اش خوشم نیامده بود ولی نمی شد این جا تابلو بازی در بیارمو بگم چایی می خورم!
گارسون که رفت ایلیا دستهایش را به زیر چانه قلاب کرد و آرنجهایش را به میز تکیه داد و به صورتم خیره شد.خوب!حالا از کجا باید شروع می کردیم به نظرم سخت ترین مرحله اش همین بود چونکه ظاهرا ایشون اگر حرفی نمی زدم تصمیم داشت بشینه و تا شب تماشام کنه

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#36 | Posted: 29 Dec 2012 19:01
حدودا تا پنج دقیقه بعد گارسون با دوفنجان قهوه برگشت این حالت ادامه داشت!فکر کنم در این مدت پوست لب پایینم کاملا با دندانهایم صاف صاف شد!
این بار با رفتن گارسون حالت ایلیا عوض شد دو قاشق شکر داخل قهوه اش که بخار داغی ازش بلند بود ریخت و در حال به هم زدن آن نگاهم کرد.عجب گرفتاری شدم ها!نمی دونم این منو آورده اینجا تا حرف حسابش رو بزنه بیا بشینه با لذت نگاهم کنه؟نه خیر مثل اینکه باید اول من شروع می کردم.
خوب بفرمایید امرتون؟
تبسم مردانه و قشنگی که از همان ابتدا روی لبش بود به لبخندی بزرگ تبدیل شد و جواب داد:
گرفتارم کردی و حالا با پررویی می پرسی امرتون؟
قلب بی قرارم شروع به لرزیدن کرد اما با این حال گفتم:
شما که تا حالا ادعاتون می شد رستم پیروزمندید!
من غلط بکنم!منظورم این بود راضی کردن تون به این ملاقات دوستانه و شیرین پیروزی بزرگیه!
از کجا مطمئنید دوستانه است؟
عاشقانه نگاهم کرد و خندید بعد یک برگ دستمال از جعبه روی میز کند و روی دستم گذاشت و گفت:
بگیر لبت رو پاک کن از بس جویدیش خون اومده!
دستمال را محکم روی لبم کشیدم و گفتم:
ببینید آقای محترم!
قیافه ای متعجب به خودش گرفت و نگاهی به این طرف و آن طرفش کرد و بعد با اشاره به خودش پرسید:
منظورتون به منه؟
نخیر پاک خودش رو به بی خیالی زده بود.گفتم:
مگه طرف صحبت من شما نیستید؟
با خونسردی خندید عجیب بود که هیچ اثری از اخمهای روی پیشانی اش نبود!اگه من محترم بودم که مزاحم خانم با شخصیتی مثل شما نمی شدم!
عجب جوابهایی!فکر می کرد من کم می آورم دوباره گفتم:
پس چی بگم؟
بگی ایلیا بهتره صمیمی تره!
ابرویی بالا انداختم و از فنجان قهوه ای که به تقلید از او با شکر شیرینش کرده بودم جرعه ای نوشیدم.نه بابا خوشمزه بود!شاید مامان بلد نبوده قهوه درست کنه!خاک بر سر من که توی این موقعیت حساس به چه چیزهایی فکر می کردم.فنجان را روی نعلبکی اش گذاشتم و در حالی که سعی می کردم لحنی قاطع و محکم به کلامم بدهم گفتم:
من برای صمیمیت بیشتر این جا نیستم به خاطر اصرارتون اومدم که دو کلام منطقی با هم صحبت کنیم.ببینید آقای مهاجر قبلا هم براتون گفتم من ترک خانه و خانواده کردم فقط برای رسیدن به هدفم که همون درس خوندنه و مطمئنم این وسط کاری نکردم که باعث وابستگی ام به کسی بشه چونکه چنین نظر و قصدی هم نداشته ام!اگر هم تا حالا حرکتی کردم که باعث ناراحتی تون شدم البته به غیر عمد منو ببخشید و هرچی که بوده فراموش کنید.خواهی نخواهی ما باید بیشتر از دوسال دیگه همدیگر رو تحمل کنیم پس هیچ حسابی روی من باز نکنید.ازتون ممنون می شم.
من که حرف می زدم او لبخند به لب و خونسرد گوش میداد.خیلی با کلاس جرعه ای دیگر از قهوه اش را نوشید و جواب داد:
کار من از این حرفا گذشته!
باز جرعه ای دیگر!و اضافه کرد:
چرا فکر می کنی من می خوام جلوی درس خوندن و هدفت رو بگیرم؟
دستهایم را عصبی در هم قلاب کردم نه بابا طرف عین خیالش نیست.هرچی که من شما شما می کنم اون صمیمی تر می شه!من هم کمی از قهوه ام را نوشیدم و گفتم:
اگر تا حالا توی درسهایم موفق بودم فقط به خاطر این بوده که نه فکرم درگیر بوده و نه تعهدی به کسی داشتم تصمیم دارم در ادامه همین طور راحت باشم.
دستهایش را روی میز گذاشت و به طرفم خم شد و گفت :
من کاری می کنم که راحتتر باشی!
دستم را به نشانه مخالفت تکان دادم و گفتم:
من از محبت چیزی کم ندارم و در ضمن از این طور دوستی ها هم هیچ خوشم نمی آد!
خیره به چشمهایم با لحنی جدی گفت:
من هم از دستی خوشم نمیاد.منظورم چیزی بیشتره ازتون تقاضای ازدواج دارم.
مثل بید می لرزیدم برای چند لحظه از شدت خجالت و هیجان صورتم را با دو دست پوشاندم تا خودم را پیدا کنم و بعد نفسی عمیق کشیدم و دستهایم را از روی صورتم برداشتم و نگاهم را به فنجانمدوختم و گفتم:
مگه من اومدم تهران شوهر پیدا کنم؟
خونسرد و قاطع بدون معطلی جواب داد:
حالا که پیدا شده اون هم یک مجنون بی قرار.بهش ترحم کن و پسش نزن!
جدی نگاهش کردم و جواب دادم:
خانواده تون خبر دارند؟
محکم گفت نه!ابرویی بالا انداختم و گفتم:
حدس میزدم بذارید حالا که حرفهامون به ایجا رسید براتون بگم من تنها فرزند خانواده و از یک طبقه متوسط هستم.مادرم خانه دار و پدرم یک بازنشسته فرهنگی که توی شهر کوچکمون از احترام و آبروی زیادی برخورداره.یک خونه کوچولوی کلنگی ولی باصفا داریم که ارثیه پدری پدرمه و بعد از عمری کارمندی تازگی یک پراید خریدیم که بابام باهاش تعلیم رانندگی می ده.همه امید این پدر ومادر به منه که دوست ندارم ذره ای نگرانی به دلشون راه پیدا کنه.ولی شما چی؟چیزی که پیداست و اون طور که شنیدم تک پسر یک خانواده پولدار هستید که فقط ماشین زیر پای شما به همه زندگی ما می ارزه.خانوادتون مسلما بهترین و پولدارترین دخترها رو براتون کاندید کرده اند برای همین ناگفته مطمئنمکه اگه انتخاب شما من باشم جنجالی بزرگ توی خانواده تون به وجود میاد.گو اینکه نه خودم و نه پدرم هم به این اختلاف طبقاتی راضی نیستیم و نمی پذیریم پس خواهش می کنم هم من و هم خودتون رو درگیر نکنید و از روی احساس تصمیم نگیرید!باور کنید همه سرسختی های من به همین علت پس درکم کنید.
ایلیا صبور و خونسرد به نطق بلند بالای من گوش داد و با کمی مکث گفت:
کسی که عاشقه این قدر حساب و کتاب نمی کنه!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#37 | Posted: 29 Dec 2012 19:02 | Edited By: yemard1
فصل دوازدهم

عصبی و خسته گفتم:
به نظر من اگر در موردش منطقی فکر نشه همون عشقی که شما ازش دم می زنید به خطر می افته!شما که نمی خواهید به خاطر من از خانواده تون بگذرید نه؟
اونش رو دیگه واگذار کن به من فقط کافیه بدونم دوستم داری.گرچه همون روز صبح که طاقت نیاوردی و اومدی بیرون یه بوهایی بردم البته امیدوارم اشتباه نکرده باشم.
غصه دار و شرمگین دوباره نگاهم را به فنجانم دوختم و بعد از چند لحظه فکر کردن جواب دادم:
اول اینکه قصد ازدواج ندارم ولی اگر به غیر از این باشه باید نظر کامل خانواده تون و با همراهی خودشون طبق سنت ها پا پیش بگذارید.این حرف آخرمه!
صاف نشست و پشتی صندلی اش تکیه داد و دست به سینه گفت:
خوب بذار حالا من بگم.همون طور که خودت گفتی من تنها پسر یک خانواده پولدارم خیلی پولدار!دوتا خواهر دارم آناهیتا از من سه سال بزرگتره و آیلار دوسال کوچکتر.هردو ازدواج کردند و در کانادا زندگی می کنند.درسته که خیلی پولداریم ولی اون صفایی که تو با عشق ازش حرف میزنی توی خانواده ما پیدا نمی شه یعنی مشکل اصلی و تنها کمبود خانواده های پولدار!مادرم یه جور ساز زن سالاری میزنه و پدرم یه جور دیگه.متاسفانه طبق حدس تو چندین کاندید هم از خانواده های ناهماهنگی مثل خانواده خودمون برام در نظر گرفته شده اما خوب چه کنم که نه اونا رو قبول ندارم و نه دلم به کسی غیر از تو راضی میشه!
خواستم چیزی بگم که دستش را مقابلم گرفت و گفت:
نه دیگه قرار شد اول گوش بدی و بعد نظرت رو بگی.....
سپس با اشاره گارسون را صدا زد و چیزی به او گفت با رفتن گارسون ادامه داد:
از دروغ گفتن خوشم نمیاد دوست دارم از اول باهات صادق باشم.راستش من موضوع تو رو عنوان کردم که پذیرفته نشد اما نمی خوام از حقم بگذرم چون زندگی خودمه و دلم می خواد همسرم با انتخاب خودم باشه!کسی باشه که دوستش دارم تازه راضی ام برای به دست آوردنش نه یک شب که هر چقدر لازم باشه زیر برف بمونم تا جواب بله رو ازش بگیرم!
شنیدن اعترافات صریح و قشنگش تنم را مورمور می کرد.قلبم به شدت می تپید و از فشار شرم فنجان خالی را بین دودستم می چرخاندم.نگاه شرمگینم به فنجان بود و گوش دلم به او که قلبم صادق بودن حرفهایش را گواهی می داد.گارسون دوباره با یک سینی حامل دو بشقاب کیک تزیین شده و عالی برگشت با احترام یکی را جلوی من گذاشت و دیگری را جلوی ایلیا.اگر هرجایی به غیر از آنجا بود با ولع فورا بشقاب رو جلوم می کشیدم تا یک لقمه چپش کنم ولی نه در این موقعیت و نه در این جا!نه چیزی از گلوم پایین می رفت و نه روی این کار رو داشتم!
تا سرم را بالا گرفتم نگاهم در نگاه مشتاق و عاشقش خیره ماند.اوکه لبخند زد من نگاهم را دزدیدم.دوباره به طرفم خم شد و گفت:
ببین لیلا...
حرفش را خورد و پرسید:
اشکالی نداره لیلا صدات بزنم؟
با اینکه لحنش صمیمی بود ولی صلاح ندانستم به این زودی بپش پر و بال داده و خودم را کشته مرده اش نشان دهم.بنابراین با جسارت جواب دادم:
چرا خیلی هم اشکال داره!ما فقط اومدیم با هم حرف بزنیم.
خندید و گفت:
همین حرفات منو بیچاره کرده خانم گل!خانم گل که دیگه خوبه نه؟آخه خانم اعتمادی خیلی سنگینه!راستش یاد خانم معلم دوران ابتدایی ام می افتم.
با دیدن لبخندم دوباره جان گرفت و گفت:
می گفتم من دوستت دارم خیلی زیاد.نگو احساسی حرف میزنم چون اینطور نیست.باور کن شغل من طوریه که خیلی با زنها برخورد دارم اما خدا شاهده که در برابر هیچ کدومشون این طور درمانده نبودم.من 28 سالمه!جوون 19 و 20 ساله نیستم که در یک نگاه عاشق بشم تو یکساله که با منی و همه فکر و لحظه هایم را پر کردی.تابستون گذشته احساس می کردم یه چیز گم کرده دارم اما نمی دونستم چی ولی این یک هفته که نبودی فهمیدم قلبم بوده که دیگه باهام نیست!
بعد دستی به روی پیشانی کشید و کلافه اضافه کرد:
بلد نیستم رمانتیک حرف بزنم!دلم می خواد قبول کنی که اینا حرفهای دلمه و از روی احساس نیست.
تو که با این حرفها منو نیمه جون کردی حالا خوبه که چیزی بلد نیستی!
ایلیا دوباره با کمی مکث که معلوم بود برای به زبان آوردن ادامه صحبتش مشکل دارد به سختی گفت:
همراهیم کن خانم گل!می دونم توقع زیادی ازت دارم ولی ناچارم که خانواده ام را در برابر عمل انجام شده قراربدم.
چقدر دلم می خواست توت فرنگی خوشگل و تازه روی کیک را درسته بذارم توی دهنم تا از التهابم کم بشه.
از فکر این پیشنهاد چندشم شد لبهایم را به هم مالیدم و با غیظ پرسیدم:
منظورتون اینه که می خواهید یه عروس تحمیلی باشم؟
بعد از چند لحظه با تمسخر و لحنی ناراضی ادامه دادم:
خواستگارهایی داشتم که هم خودشون و هم خانواده شون همه جوره منتم را می کشیدند حالا شما می گید در برابر عمل انجام شده قرارشون بدیم تا مجبور بشند قبولم کنند؟نه آقای محترم!من اصلا قصد ازدواج ندارم.
و بعد با ناراحتی کیفم را از روی میز چنگ زدم و بلند شدم.!
او هم به سرعت بلند شد و ایستاد و گفت:
خواهش می کنم لیلا فقط چند دقیقه دیگه به حرفام گوش کن!
برگشتم و خصمانه نگاهش کردم و گفتم:
فکر منو از ذهنتون بیرون کنید این به نفع هر دومونه!
بعد راهم را کشیدم و رفتم ایلیا با قدمهای بلند خودش را به من رساند و یک اسکناس درشت از جیبش بیرون کشید و با عجله روی آخرین میز گذاشت و همراهم بیرون آمد.
همان طور که در کنارم قدم برمی داشت ملتمسانه گفت:
خودم هرطور بخوای منتت رو می کشم!لیلا خواهش می کنم بهم فرصت بده؟
نمی دونم به کجا می رفتم!فقط تند تند راه می رفتم و او به دنبالم می دوید و لیلا لیلا می گفت.داشتم از ناراحتی منفجر می شدم که بازویم را محکم گرفت و رو به خودش نگهم داشت.ملتمس و عصبی نالیدم:
دست از سرم بردارید.خانواده ام با یک تصمیم نا به جا از طرف من خرد و تحقیر می شند.من تنها ثمره زندگی شون هستم و بهشون قول دادم که فقط درس بخونم ازم نخواهید که باعث ناراحتی شون بشم!
نزدیک بود گریه کنم داد بزنم اما اون لحظه چطور خودم را کنترل کردم؟نمی دونم!
ایلیا دستهایش را جلوی من به آرامی پایین و بالا آورد و با لحنی که سعی در به وجود آوردن آرامش در من داشت گفت:
باشه باشه!ناراحت نشو آرامشت رو حفظ کن .حالا بیا بریم توی ماشین بشینیم و آروم به نتیجه برسیم.
هیجان درونی و بیرون آمدن ناگهانی از محیط گرم کافی شاپ باعث لرزم شده بود.چاره ای جز قبول پیشنهادش نداشتم چون نه حالم خوب بود و نه راه برگشت را بلد بودم.اون هم این وقت شب!
ایلیا که متوجه لرزیدنم شد در ظرف چند دقیقه کوتاه رفت و ماشین رو آورد و جلوی پایم ترمز زد.بعد فورا پیاده شد و در را برایم باز کرد و صبر کرد تا بنشینم.
من می لرزیدم و او با نگرانی نگاهم می کرد بالاخره هم طاقت نیاورد و ماشین رو کناری زد و کاپشنش را درآورد و روی من انداخت .بوی خوب ادکلن و گرمای کاپشنش را به جان خریدم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهای خسته ام را بستم.!
بخاری و کاپشن گرم و آرامش بخشش کمکی بود تا کم کم به حالت عادی برگردم.تازه داشتم حرکت ملایم ماشین را احساس می کردم چقدر این ماشین نرم می رفت!
چشمهایم را باز کردم و با شرمندگی به او نگاه کردم چشمهای نگرانش همراه با لبخندی خندید و محتاطانه پرسید:
بهتر شدی خانم گل؟
بدون جواب نگاهم را به زیر انداختم یک جا ایستاد و ببخشید کوتاهی گفت و پیاده شد.با چشم دنبالش کردم دیدم که به طرف یک آبمیوه فروشی لوکس رفت و بعد از چند دقیقه با یک لیوان بزرگ شیر موز برگشت.داخل ماشین که نشست آن را به طرفم گرفت و گفت:
ضعف کردی شاید هم فشارت افتاده!سفارش دادم یخ نباشه ولی در عوض شیرینی اش زیاد باشه.بخور حالت جا بیاد.
با نگاهی به لیوان پرسیدم:
همه اینو باید من بخورم؟
قاطعانه و با لبخند جواب داد:
همه شو یه ذره هم کمکت نمی کنم!
این بار مثل بچه ها لیوان را به طرف دهنم گرفت که با خجالت دستهایم را از زیر کاپشن درآوردم و لیوان را از دست مهربانش گرفتم.مزه عالی شیر موز و شیرینی اش به گلوی خشک و خسته ام جانی دوباره داد ولی نگاه مستقیم و مهربان او که معذبم می کردباعث شد چند قطره شیرموز به گلویم بپرد.درست انگا که با یک بچه دست و پا چلفتی طرف باشد فورا جعبه دستمال را برداشت و چند تا از آن بیرون کشید و به دستم داد.اون لحظه هم احساس آرامش داشتم هم خجالت!
لیوان نصفه را به طرفش گرفتم که مصرانه گفت:
باید همه شو بخوری تا آخرش!
ناچار چند قلپ دیگر خوردم ولی واقعا معده ام گنجایش بقیه اش را نداشت.لیوان را دوباره به طرفش گرفتم و با التماس گفتم:
دیگه جا ندارم اگه بیشتر بخورم حالم بد میشه.
اخمی مهربان تحویلم داد و لیوان را گرفت و از روی همان قسمتی که من خورده بودم باقیمانده شیرموز را خورد معنی حرکتش را فهمیدم و دوباره شرمسار سر به زیر انداختم.من باید چی کار می کردم در برابر این همه محبت؟!
بعد از تحویل لیوان برگشت و راه افتاد.
مدتی گذشت گفتم:
ما هیچ مورد مشترکی با هم نداریم این قبول کنید!
به نشانه مخالفت دستش را از روی فرمان برداشت و محکم تکان داد و گفت:
نگو هیچی بگو فقط از لحاظ طبقاتی مشترک نیستیم.
همین یک مورد خودش خیلی با اهمیته!
با همان لحن ناراحت پرسید:
پس این وسط تکلیف عشق و محبت چی میشه؟میشه نادیده گرفتش؟میشه؟
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و آرام گفتم:
چاره ای نیست!
چرا هست!یه ذره تحمل و مقاومت می خواد عشق در بیشتر مواقع پیروز بوده.مهم خودم هستم که خاک پای تو رو روی چشمام می کشم.خانواده ام هم کافیه تو رو ببینند و بشناسنت مطمئنم که مثل خودم عاشقت می شن.
با ناراحتی رو به او کردم و گفتم:
عاشق چیه من می شن؟یک کم عاقلانه فکر کنید یک دختر ساده شهرستانی!
دیگه روم نشد بگم تازه خیلی هم خوشگل نیستم.ایلیا خونسرد جواب داد
همه اینا از نظر من حسنه!از اینها گذشته خانواده ام خیلی منو دوست دارند.سخت یا آسون همیشه همه چیز با نظر خودم بوده و اونا هم به نظراتم کم و بیش احترام گذاشته اند.چیزی نمی گذره که خودشون می فهمند چه جواهری انتخاب کرده ام!
و اگر به این سادگی نبود؟
ماشین را نگه داشت یک دستش را روی فرمان گذاشت و به طرفم برگشت و با لحنی آرام و مطمئن جواب داد:
به شرافتم قسم می خورم که همه جوره ازت حمایت کنم بهم ایمان داشته باش خانم گل.
در زیر نگاه و لحنش آب شدم چقدر صورت عبوس و مردانه اش در نظرم دوست داشتنی می آمد.قلب بی قرارم وحشیانه می تپید و قدرت هر گونه واکنشی در برابرش از من سلب شده بود.حالا به جای لرز نیم ساعت پیش از گرمای عشق و محبت ایلیا گر گرفته بودم و مستاصل و پریشان نگاهم را از نگاهش گرفتم و گفتم:
اول باید بابا رو در جریان بگذارم نظر اون برای من بزرگترین شرطه!
فورا موبایلش رو درآورد و به طرفم گرفت و گفت:
دقیقا همون چیزی که من می خوام.
دستم را به نشانه مخالفت تکان دادم و گفتم:
نه اول باید فکر کنم .فعلا هیچی نمی تونم بگم!
تا کی؟
نفسم داشت می گرفت دست بردم تا شیشه ماشین رو برای استنشاق هوای تازه پایین بکشم اما چیزی پیدا نکردم یادم افتاد که این ماشینها شیشه گردان ندارند.خودش متوجه منظورم شد و شیشه رو از سمت خودش با دکمه الکترونیکی پایین داد سرم را بیرون بردم و چند نفس عمیق کشیدم.چند لحظه بعد شیشه را بالا داد و گفت:
ببخش عرق کردی می ترسم سرما بخوری؟
از فشار این همه مهر و محبت و عشق داشتم دیوونه می شدم.خدایا به دادم برس!در زیر نگاه منتظر و نگرانش دوباره تکیه دادم و با بی حالی چشمانم را بستم برای رعایت حالم دیگر حرفی نزد و راه افتاد.
تا رسیدن به خوابگاه ساکت ماند و من در آن خلسه لذت بخش از اینکه در کنار او نشسته ام در اوج خوشی بودم!کمی مانده به خوابگاه خواهش کردم نگه دارد منظورم را فهمید و بدون برو برگرد نگهداشت.بدون اینکه نگاهش کنم تشکر کردم و خواستم پیاده شوم که پرسید:
نگفتی این انتظار کشنده تا کی طول می کشه؟
با کمی مکث جواب دادم:
بذارید فعلا راحت باشم.نمی دونم!یک هفته شاید هم بیشتر.
بی صبرانه منتظرم!
سرم را تکان دادم و خداحافظی کردم در حالی که برایم دست تکان میداد بوق زد و از من دور شد.بچه ها مشتاقانه دورم را گرفتند ولی وقتی فهمیدند که حوصله ندارم راحتم گذاشتند.با رفتن آنها زهره آهسته گفت:
مامانت زنگ زد گفتم حمومی.
به عنوان تشکر تنها دستش را فشردم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#38 | Posted: 29 Dec 2012 19:04
فصل سیزدهم

نه آن شب که تمام یک هفته را گیج و منگ بودم و کارم شده بود فکر فکر فکر.....
از یک طرف جنبه های خوب و قشنگ این ازدواج را در نظر می گرفتم.زندگی راحت پولداری!همان چیزی که آرزویش را داشتم ماشین به اون خوبی از همه مهمتر رفاه و آسایش پول!ولی وقتی که چشم باز می کردم همه سراب بود!
حس تردید و دودلی با حس اشتیاق و کشش به سمت ایلیا در جدال بود.آخه کم چیزی نبود!پولدارترین و مغرورترین پسر دانشکده که بی توجه به نگاه مشتاق همه دخترها بود فقط دست به روی من گذاشته بود.من؟!
منی که آن قدر اذیتش کرده بودم!تنها چیزی که به فکرم نمی رسید دیدن این روزها بود.هنوز هم از عاقبت آن برخوردهای خصمانه حیرت زده بودم!من تا الان ادعا می کردم از پولدارها متنفرم!پس چی شد؟همه ش شعار بود؟
با همه اینها اگر یک درصد فقط یک درصد احتمال می رفت که بعد از ازدواج پنهانی من و ایلیا خانواده اش مرا به جمع شان نپذیرند چه؟اگر عشق ایلیا مثل آتشی تند و شعله ور باشد که بعدش زود خاکستر می شود چه؟ایلیا از یک قشر مرفه و پولداره!معمولا این طور آدمها دست نیافتنی ها را با گوشه اسکناس به دست می آورند و بعد که به دست آوردند در اندک زمانی دلزده می شوند.اگر ایلیا جزء آن دسته باشد چه؟
با نگاه کردن به یک طرف قضیه به حسی قشنگ فرو می رفتم.
اما تصور طرف دیگر قضیه وحشت زده ام می کرد!اگر همه چیز آن طور که ما می خواستیم پیش نمی رفت خودم به درک!بابا و مامان چی؟می توانستند ناراحتی های مرا تحمل کنند؟اگر بدبخت می شدم به خودم که نه به آنها ظلم می شد.این را مطمئن بودم!
تمام یک هفته را در بی قراری به سر بردم و از درس و کتاب و صحبت های استادها هیچی نفهمیدم.حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم مخصوصا وقتی برای اولین بار امتحانم را خراب کردم بیشتر اعصابم به هم ریخت!
شبها که می خوابیدم وعم بدتر می شد یا خوابهای شیرین می دیدم که خیلی کم پیش می آمد و یا کابوس های درهم و برهم که با فریادهای بلندم بچه ها را از خواب می پراندم و طفلکی ها با آرامش بیدارم می کردند!
عشق چه بلایی سرمان آورده بود!دوتا شاگرد اول کلاس از دور خارج شده بودند!می دانستم با حال خرابی که دارم درست نیست در جلسه هفتگی انجمن شرکت کنم نظر نجمه هم همین بود.
عاقبت در جدال یک هفته ای و سخت عشق و منطق عشق برنده میدان شد!
عصر جمعه که مامان و بابا تلفن زدند تصمیمم را گرفته بودم یعنی جز این چاره ای نداشتم!
بعد از صحبت با مامان بابا گوشی را گرفت و بعد از احوالپرسی و پرسیدن سوال همیشگی راجه به درس و دانشگاه با پرسیدن سوال دیگری راه را برای حرف زدن من که برایم مثل جان کندن بود باز کرد!
صدات مدتیه عوض شده دخترم؟چند روزه احساس می کنم صدا صدای لیلای پر نشاط من نیست!احساسم درست می گه نه؟
دوباره کوه غم به دلم نشست خدایا کمکم کن تصمیمی که گرفتم به پدر و ماردم لطمه نزنه!سعی کردم بغضم را فرو بدهم که او نگران نشود اما نمی دانم چقدر موفق بودم گفتم:
بابا بهت نیاز دارم.باید باهات حرف بزنم.اونم جدی!
بابا با کمی مکث که اون هم نشانه نگرانی اش بود پرسید:
درباره چی دخترم؟با من راحت باش.
این را که گفت اشکم سرازیر شد کاش الان این جا بود تا می توانستم سرم را روی شانه های مطمئنش بگذارم.به سختی جواب دادم:
درباره ایلیا مهاجر می شناسیدش که؟
مکث بابا این بار طولانی تر شد و بعد پرسید:
چی شده؟حرف بزن.
چه خوب که خانم صبوری جلوی میز تلفن نبود!نمی دونم کجا رفته بود میان هق هق گریه گفتم:
ازم خواستگاری کرده بابا!حالا من چی کار کنم؟
صدای نفس های بابا رو می شنیدم یعنی با خودش چی فکر می کرد؟کاش حالت چهره اش را می دیدم گفت:
یک حدس هایی زده بودم.حالا چرا گریه می کنی عزیزم!چی ناراحتت کرده؟
ما هردومون باید با شما صحبت کنیم راستش ایلیا شرایط خاصی داره!اون فعلا نمی خواد خانواده اش چیزی یدونند؟
تو باهاش حرف زدی؟
فقط یکبار بابا اون هم بس که پاپی ام شد!هر کاری کردم که راضی اش کنم ازم بگذره نشد!بهش گفتم اول باید با شما صحبت کنم اون هم موافقت کرد.بابا بیا که دارم دق می کنم.
آروم باش دخترم من به تو و تربیتت اعتماد دارم عزیزکم.نگران نباش من و مامانت فردا صبح راه می افتیم.
نفس عمیقی کشیدم و اشکم بند آمد.آنقدر خوشحال شدم که نپرسیدم با برنامه های رانندگی اش چه می کند؟فقط این برایم مهم بود که بیایند و من پشت گرمی بگیرم.
فردا شنبه بود و از مهلت یک هفتگی من دوروز هم گذشته بود.به همراه زهره که از نمازخانه بیرون آمدیم ایلیا را دیدم که منتظرم ایستاده بود.دلم از دیدنش ضعف رفت هیچ فکر نمی کردم که آن قدر وابسته اش شده باشم؟دوستش داشتم!زهره به سرعت از ما فاصله گرفت و رفت من ماندم و او!فقط سلام و بعد هم سکوت!تا اینکه بالاخره او گفت:
تا کلاس بعدی یک ساعت وقت داریم موافقی بریم بیرون؟
گرچه می دانستم همه از موضوع عشق و عاشقی ما با خبرند ولی هنوز هم دوست نداشتم مستقیما ما را باهم ببینند.یک ربع بعد در کنارش و داخل ماشین گرم و قشنگش نشسته بودم!درنگاه سریعی که به چهره اش انداخته بودم تاثیر شدت فشار عصبی این چندروزه را دیده بودم.پرسید:
ناهار خوردی؟
با تکان سر بله گفتم.با کمی مکث دوباره پرسید:
فرصتت کافی بود؟
و این بار دل نگران خیره ام شد آهسته جواب دادم:
دیشب با بابا صحبت کردم.امروز صبح با مامان راه افتاده اند فکر می کنم تا یکی دوساعت دیگه برسند.
یک دستش را از روی فرمان برداشت و روی صورتش کشید و خدارا شکری آهسته زیرلب زمزمه کرد وبعد رو به من گفت:
اصل کاری خودت بودی نمی دونی چقدر نذر و نیاز کردم که از نظر شخصی خودت پذیرفته شده یاشم!
می خواستم بگم شما نذر و نیاز هم می دونی چیه؟اما زبونم را نگه داشتم.خجالت می کشیدم از اینکه فهمیده بود دوستش دارم!با نگرانی پرسید:
فکر می کنی بابات راضی بشه دختر گلش رو به من بده؟
همانطور که در تله نگاه و لحن بی قرارش گرفتار شده بودم با شرمندگی جواب دادم:
شما حتی نمی تونی فکرش رو بکنی که بابای من چقدر خوبه!اون همیشه فقط راهنمایی ام می کنه ولی به جام تصمیم نمی گیره.البته این دفعه فقط می خوام تصمیم گیری رو به عهده اون بگذارم چونکه خودم واقعا بریدم.راستش هنوز هم فکر می کنم این کار ما درست نیست!
بعد از سکوتی طولانی نجوا کرد:
بهم اعتماد کن عزیزم و اینو بدون که تو رو با دنیا هم عوض نمی کنم.به خاطرت در برابر همه سختی ها می ایستم اما نمی گذارم آب توی دل نازنینت تکون بخوره چون می دونم که چقدر برای خانواده ات ارزش داری مطمئن باش ارزشت برای من هم اگر بیشتر نباشه که هست کمتر نیست!
آخه شما...
اخمی کرد که چند چین دیگر به چین های پیشانی اش اضافه شد و گفت:
اون همه جسارت رو قبول کنم یا این همه رسمی بودن رو!با هم نمی خونه!مگه من چند نفرم؟
حرفم یادم رفت و مجبور شدم لبخند بزنم.حرفها و وعده های قشنگش کمی از هیجان یک هفته اخیر را کاست نرسیده به دانشگاه پرسید:
کی می تونم بیام برای دست بوس بابات؟
هنوز با او راحت نبودم با شرمندگی جواب دادم:
اگه بابا خواست فردا خبرتون می کنم.
باز اخم کرد و بعد خندید و گفت:
پس امشب تا صبح دعا می خونم که آقای اعتمادی قبول کنه باهام حرف بزنه.اگر خدایی نکرده خواست قبول نکنه راهش رو بلدم چند روز مریضی ارزش به هدف رسیدن رو داره.
منظورش رو فهمیدم و لبخند زدم پرسید:
فکر نمی کنم شماره منو داشته باشی نه؟
هیچی نگفتم و باز لبخند زدم.وقتی ازش خواستم نرسیده به دانشگاه مرا پیاده کند با اینکه ناراضی بود اما بدون مخالفت قبول کرد.بعد از اینکه شماره همراهش را روی برگه ای نوشت و به من داد از هم جدا شدیم.
وقتی وارد خوابگاه شدم مامان و بابا تازه رسیده بودند.باباداخل ماشین نشسته بود و مامان رفته بود داخل.با دیدن ماشین بابا جان تازه ای گرفتم و دست در گردنش انداختم و سیر خودم را تخلیه کردم.فرصت صحبت نبود بابا خواست که وسایلن را بردارم تا شب به هتل فهمیدم جایی می خواد که راحت با هم حرف بزنیم مامان را داخل خوابگاه دیدم.چقدر بودنشان برایم با ارزش بود!قربونشون برم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#39 | Posted: 29 Dec 2012 19:04
تا وقتی که شام نخوردیم و در هتل مستقر نشدیم نه آنها حرفی از موضوع پیش آمده زدند و نه من! اما بالاخره که اتاق گرفتیم و تعویض لباس کردیم بابا لب تخت نشست و احضارم کرد.
خجالت زده کنارش نشستم و انگشتان دستهایم را به هم قلاب کردم و منتظر شروع مذاکره از طرف او شدم مامان هم با دلواپسی روی تخت روبه رو نشست.بابا شروع کرد:
خوب بگو دخترم؟
سرم را تا آخرین درجه پایین انداخته بودم دست پیش آورد به زیر چانه ام و صورتم را بالا گرفت و با نگاهی اطمینان بخش به حرفم کشید.برایم سخت بود اما با این حال گفتم:
نمی دونم بابا توی این چندروزه خیلی عذاب کشیدم.شرایط اون سخته!
اگر دوست داری از اولش برام بگو اصلا فکر کن من و مامان دوستات هستیم پس راحت باش و چیزی رو توی دلت نگه ندار تا ما راحت تر بتونیم کمکت کنیم.
صمیمیت کلامش آرامم کرد و باعث شد تا همه چیز برای شان تعریف کنم از ناسازگاریهایمان از دعوتش به تالار از کناره گیری های من بعد از اینکه فهمیدم ایلیا به من نظر دارد و حتی از اردو و افتادنم در آب و از نجاتم توسط او.از درخواستهای او برای ملاقات و پس زدن ها و مخالفتهای من از آن شب برفی و از همه مهمتر اجبارم برای قبول صحبت و پیشنهاد ایلیا همه را برایشان گفتم و دلم را خالی کردم.
ساکت که شدم مامان آغوشش را برایم باز کرد و من مثل دختر بچه ای بیپناه به آغوش گرم و مهربانش پناه بردم.بابا بعد از سکوتی طولانی که مشغول فکر کردن بود پرسید:
تو چی جواب دادی؟ببینم همه جوانبش رو در نظر گرفتی ؟هنوز هیچ جوابی بهش ندادم.بدون مشورت با شما محاله،ولی باور کنید همه جوانب را برایش گفتم!کلا خودم با این همه اختلاف طبقاتی مخالفم،از اون مهمتر به خاطر ناراضی بودن خانواده اش مخالفم.ولی اون خیلی سرسخت و مصره،میگه هر جور بخواین تضمین می کنم که خانواده ام وقتی بفهمند من کار خودمو کردم کوتاه می ان!
بابا محکم و قاطع پرسید:

-و اگر کوتاه نیومدن چی؟
از روی درماندگی سر تکان دادم و نالیدم:
- همین عذابم میده،دوست ندارم تحمیلی باشم یا به خاطر من بخواد بین اون و خانواده اش اختلاف پیش بیاد.
بابا کمی سکوت کرد و بعد سوال اصلی را پرسید:
- خودت چی میگی؟ از همه مهمتر دوستش داری یا نه؟
از شدت شرم دوباره سرم پایین افتاد،روی مستقیم بله گفتن رو نداشتم.با دیدن سکوتم طولانی ام گفت:
- این سکوت یعنی دوستش داری، آره؟
زیر لبی جواب دادم :
- اون خیلی خوبه بابا،با همه پولدارها فرق میکنه،اصلا از محیط خانوادگیش راضی نیست.
بابا نفس عمیقی کشید و به مامان نگاه کرد و گفت:
- تو دختر عاقلی هستی و من همه جوره قبولت دارم.امیدوارم تصمیمیت از روی احساس نباشه!درسته که من نتونستم برای یک دونه دخترم اون زندگی که لایقشه فراهم کنم اما مطمئنم از تربیت و محبت چیزی برات کم نذاشتم میدونم که این طور نیست ولی محض تذکر میخوام پول و ثروت آقای مهاجر فریبت نده .ما به اخلاقیات این قشر آشنایی نداریم، نمی خوام چشم بسته وارد راهی بشی که خدایی نکرده زندگیت تباه بشه.از همه مهمتر تو باید آینده تاریک و روشن این تصمیم رو پنجاه،پنجاه در نظر بگیری .فکر کنی و ببینی به ریسکش می ارزه یا نه؟
- من به اون گفتم که تصمیم شما هرچه باشه همون می شه!
- نه دخترم شما هر دو عاقل و بالغید و در ضمن مهمترین قسمت مساله اینکه تو دوستش داری.
وقتی سکوتم را دیدفپرسید:
- حالا ما باید چی کار کنیم؟دوست داری خودم باهاش حرف بزنم؟
با خیال راحت جواب دادم:
- آره که دوست دارم .اون می خواست همین امشب به دیدنتون بیاد ولی من انداختم به فردا
بعد از این مدت بالاخره بابا لبخند زد و گفت:
- منظورت از اون کیه؟اسمش چی بود؟ اسم سختی داره!
از خجالت داغ شدم و گفتم:
- ایلیا!ایلیا مهاجر.
- از کجا آوردن این اسمو؟معنی ش چیه؟
- معنی شو نمی دونم ولی میگفت اسم یکی از پیامبران مسیحی و همچنین یکی از القاب حضرت علی (ع) است.
دوباره لحن بابا جدی شد و گفت:
- درست چی میشه دخترم؟
- اتفاقا به این بهانه می خواستم از قبول درخواستش شونه خالی کنم و قبولش نکنم اما اون قسم میخوره که همه جوره حمایتم کنه،اونم تا هر زمان که من بخوام!
- دخترکم می دونی مشکلاتت زیاد می شه و مثل یه سد جلو راهت رو می گیره!
همه اینا رو میدونم و براش باز کردم ف اما چی کار کنم که کوتاه نمی اد. پسره دیوونه است،می گه هر چقدر لازم باشه شبا بیرون می مونم تا راضی تون کنم!
بابا لبخند زد و از مامان با لحنی معنی دار پرسید:
- دیوونه است؟
مامان برای اولین بار حرفی زد:
- اگر این طوره که مجنونه،اینم لیلی!
باز با خجالت سرم را روی شانه مامان گذاشتم.همان شب به خاست بابا،با ایلیا تماس گرفتم و قرار ملاقات را گذاشتم و بعد از یک هفته عذاب شب بغل مامانم به راحتی و با آرامش کامل خوابیدم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#40 | Posted: 29 Dec 2012 19:04
فصل چهاردهم

ظهر روز بعد طبق قراری که با ایلیا گذاشته بودم به دنبالم آمد،بچه ها تا جلوی در وسایلم را برایم آوردند.ایلیا عینک دودی اش را برنداشت تا خانم صبوری او را نشناسد.آرامشی که در کنار ایلیا گرفتم در کمتر از آنی جایگزین عذاب دوری شب گذشته شد،انگار سالها بود که همدیگر را ندیده بودیم.یه وری نشستم و غرق تماشای چهره دوست داشتنی و مردانه اش شدم،او هم یک لحظه نگاهش به خیابان و یک لحظه به روی من بود.هیچ چیز قشنگ تر از عشق نیست!

ایلیا برایم توضیح داد یکی از دوستانش که برای مدتی نامعلوم به مسافرت خارج از کشور رفته آپارتمان مبله و آماده اش را برای همان مدت به او رهن داده .
اتومبیل ایلیا هرچه بیشتر به شمال شهر نزدیک می شد من بیشتر خودم را در جمع مرفهین احساس می کردم!یعنی از این به بعد من جزء آنها بودم؟
آپارتمان موردنظر در یک برج قشنگ و بزرگ بود که محوطه باصفایش برابر بود با بزرگترین پارک شهر ما!
زندگی ها چقدر متفاوت است ! ماشین های پارک شده در پارکینگ برج همه مدل بالا و خارجی بود که بعضی ها را من اصلا تا حالا ندیده بودم!
من محو تماشای آنجا بودم و ایلیا با لبخند محو تماشای من!ماشینش را پارک کرد و گفت:
-زیاد جدی نگیر،بذار بری توش!این قوطی کبریت های قشنگ یه ذره صفای خونه کوچک شما رو نداره عزیزم!
فهمیدم که خیلی جوگیر شدم و از حالت معمولی ام در آمده ام،رفتارم مسلما مایه آبروریزی بود!
آیا می توانستم خودم را با ان محیط ناآشنا وفق بدهم؟
با کمک ایلیا وسایلم را برداشتم ،با خودم فکر می کردم که آپارتمان ما در چه طبقه ای است؟چند تا پله دارد؟اوه...
وقتی ایلیا جلو آسانسور ایستاد و دکمه آسانسور را فشرد،خودم را نباختم اما رفتم تو حس! آسانسور ؟! آخ که مامان و بابا بیایند و اینجا را ببینند؟! حتما اون وقت میگن لیلا تو اینجا چی کار میکنی؟
وارد آسانسور شدیم و ایلیا دکمه شماره شش را فشرد،با حرکت ناگهانی آسانسور به طرف بالا یک لحظه دلم کنده شد.ایلیا همچنان به من لبخند می زد و برای حفظ آرامشم گونه ام را میکشید،خندیدم ولی توی آینه آسانسور که به خودم نگاه کردم رنگم حسابی پریده بود!خاک بر سرم کنند مثلا جوان امروزی و خیر سرم تحصیلکرده بودم!چه کنیم این هم یکی از اثرات بزرگ شدن در شهر کوچک و محدود بود!
نرسیده به بالا ایلیا یک دسته کلید از جیبش در آورد،چراغ آسانسور که روی شش ایستاد در خود به خود باز شد و اینبار وارد راهرو عریض و شیکی شدیم که جا به جا درختچه های تزئینی در اطراف آن قرار گرفته بود.جلو یکی از درها که همه با فاصله های معین و با شماره هایی ردیف شده بود ایستادیم و ایلیا کلید به در انداخت.در را باز کرد و کمی عقب کشید و کمرش را به حالت احترام خم کرد و با دست به داخل تعارف کرد.
-قدمتون روی چشم پرنسس لیلا!
با خنده ولی گیج و منگ وارد آپارتمان شدم.خدای من چقدر زیبا،مثل رویا!مثل خواب!
آپارتمان در عین کوچکی به قدری قشنگ دکور و تزیین شده بود که اصلا کوچکی اش به چشم نمی آمد.دیوارها هر کدام رنگی داشت،آبی،صورتی،بنفش،سبزو همه از نوع خیلی کم رنگ و ملیح.
دیوار روبه روی پنجره را کلا یک گل رز قرمز با کاغذ دیواری کرده بودند،آنقدر بزرگ بود که تمام سطح دیوار را پوشانده بود و به قدری طبیعی بود که بی اختیار برای لمسش دست پیش بردم و سطح صاف دیوار را احساس کرم!
وسایل خانه اسپرت و جوان پسند بود، یک نیم ست راحتی وسط هال و آباژورهایی که با آنها هم خوانی داشت. قاب عکس های ریز و درشتی که با فاصله کمی پایین و بالای هم نصب شده بود.یک جفت فرش قالیچه مانند که وسط هال کوچلو قرار داشت و از همه مهمتر میز گوشه هال که یک تلویزیون عالی و دستگاه صوتی بزرگی با چند باند کوچک و بزرگ در آن قرار گرفته بود.
آشپزخانه! کوچک ولی خیلی تکمیل بود! همه چیز به قشنگی و مهارت لا به لای کابینت ها جاسازی شده بود،حتی ماشین لباسشویی و ظرفشویی اتوماتیک.دیگر لواذم برقی داخل دکور کوچک کنار اپن را، حتی در خانه خاله هم ندیده بودم!فنجانهای رنگی قشنگی که به جا فنجانی آویزان بود و آدم کیف می کرد، جلو پنجره بزرگ هال روی صندلی راحتی که تکان میخورد بنشیند و در حالیکه به ریزش نرم برف نگاه می کند در آنها چای بخورد.
من ذوق زده از این طرف به ان طرف میرفتم و اصلا کنترل احساساتم به اختیارم نبود، نگاه مهربان و نوازشگر ایلیا در حالیکه خودش را سرگرم جا به جایی وسایلم میکرد تا راحت باشم، همراهیم می کرد.
آخر سر نوبت اتاق خواب بود که تخت دو نفره خیلی قشنگی در بالای اتاق، آباژورهای هم خوانی در طرفین تخت و یک میز توالت جمع و جور که همه از یک سرویس بود فضایی شاعرانه و عالی به آنجا بخشیده بود.
آنجا هم یک پنجره بزرگ رو به بیرون داشت ، پرده ها را کنار کشیدم و تازه متوجه چشم انداز زیبایی شدم که منطقه وسیعی از تهران و کوه های پر از برف را پیش رو باز می کرد. با دیدن آنجا باز دوباره صدایی در مغزم پیچید!لیلا میدونی کجایی!تو متعلق به اینجا نیستی.آیا می تونی در بین این مردم برای خودت جایگاهی داشته باشی؟تربیت بیست ساله تو با اینجا هماهنگی داره؟قبولت میکنند؟قبولت میکنند؟قبولت میکنند؟
حضور ایلیا را در کنارم احساس کردم و به پشت گرمی وجودش به بازویش تکیه دادم، به نرمی گفت:
-به چی نگاه می کنی، در ضمن فکرت مشغول چیه؟ زود، تند ، سریع بگو.
از افکار آزاردهنده بیرون آمدم و گفتم:
-اینجا خیلی قشنگه!
ایلیا نرم و مهربان کنار گوشم زمزمه کرد:
-نه به قشنگی چشمان زیبای تو عزیزم ، لیاقت تو بیشتر از ایته ولی متاسفانه که فعلا نمی شه.
نگاهم را به نگاه مهربانش گره زدم و گفتم:
-اینجا عالیه ایلیا، ازت ممنونم
خم شد وبا محبت روی سرم را بوسید و گفت:
-به خاطر این نظرم اینجا رو گرفت که هم کوچیکه و هم امنه، لااقل وقتی نباشم خیالم راحته که از بزرگیش نمی ترسی

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غریبه آشنا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites