تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غریبه آشنا

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 29 Dec 2012 19:12
فصل شانزدهم

همان که زمانی فکر کردم شده بود ! می دانستم بابا از شکست من نابود می شود و شد ، بابا را هم از دست دادم ! مظهر وجود و هستی ام ، پشتوانه و دلخوشی و مایه سرافرازی و عزتم را که به دلگرمی او مصیبت گذشته را تحمل کرده بودم از کف دادم . درست وقتی که من زیر عمل بوده ام بابا در نمازخانه بیمارستان در حال نماز حاجت برای سلامتی من سر به سجده ایست قلبی کرده بود !
جنازه اش را بدون من به خاک سپرده شده بود و من تنها به مراسم شب هفتش رسیده بودم ، آن هم نیمه بیهوش ! روز گذشته به قدری جیغ کشیده بودم که صدایم به کلی گرفته بود .
حالم به قدری بد بود که نتوانستم در مراسم مسجد شرکت کنم ، اگر هم می توانستم چطوری میرفتم ؟ با صورت پوشیده در باند سفید و چادر مشکی؟
از حال مامان خبر نداشتم اما مطمئنا از من بهتر نبود ، تنها مهشید و نجمه که روز بعد همراه خانواده اش برای مراسم رسیده بود مثل پروانه دورم می چرخیدند .
وقتی روز بعد با اصرار زیاد به سر قبر پدر رفتم حیرت زده و ناباور به عکسش نگاه کردم و از گلوی خراش خورده ام فریادی جانگداز کشیدم و برای پس زدن خاک های تازه ، خودم را روی آن انداختم . می فهمیدم که کشان کشان مرا از آنجا دور می کنند اما بعد دیگه چیزی نفهمیدم !
مات و مبهوت گوشه تختم نشسته بودم و دستهایم را دور زانوهای جمع شده ام قلاب کرده بودم که خانم سمیعی وارد اتاق شد و در کنارم نشست ، دستش را روی دستم کشید و آرام گفت :
- ما داریم می ریم لیلا جون ، ایشاالله خدا بهت صبر بده .
اشکهایم رفت زیر باندها . خانم سمیعی ادامه داد :
- حق داری که به جای اشک خون بباری ولی عزیزم دنیا تا بوده همین بوده ، این عاقبت همه ماست . قبول دارم که خیلی توی این مدت مصیبت کشیدیو باز این از همه بدتر ، اما فکر مامانت باش . چیزی ازش نمونده ! هردوتون باید به خاطر همدیگه تحمل کنید ، بعد از خدا شما فقط همدیگر رو دارید ! پس صبور باش و روح اون خدابیامرز رو عذاب نده دخترم .
واقعا چه میشد کرد ؟ تا الان هم فقط به خاطر مامان مظلومم بود که نفس می کشیدم و گرنه با چند بسته قرص خودم را خلاص میکردم و راحت می شدم !
تصویر مبهم بابا که جلو چشمم می امد از خود بیخود می شدم . نفس تنگی ام که بعد از زایمان خوب شده بود ، دوباره به سراغم آمده بود . گاهی بی اختیار چنگ به سینه ام می انداختم و می نالیدم ، لعنتی برای چه می طپی ؟
با خلوت شدن و سوت و کور شدن خانه همه وقایع از جلو چشمم رژه می رفت ، خصوصا با دیدن چشمهای اشکبار و مظلو مامانم که وقتی در آغوشم می گرفتمش مثل بچه ای کوچک می ماند !
خدایا این همه مصیبت دیگر فوق طاقتم بود ! چرا مرا نبردی ؟ چرا مرا پیش مرگش نکردی ؟ خدا ! آیا جگرش زخمی بود و قلبش شکسته بود ؟ خدایا حتی نشد وقتی به خاک سپرده می شد صورت همیشه خندان و مهربانش را یکبار دیگر ببینم ، خدا یعنی طپش قلبش به خاطر من ایستاده بود ؟ برای تنها فرزند ناخلف و شکست خورده اش؟
با دل شکسته خانواده ایلیا را نفرین کردم ، الهی روز خوش نبینند که زندگی ام ، جوانی ام ، درسم ، فرزندم و از همه مهمتر پدر نازنینم را به خاطر خودخواهیشان به سادگی یک مشت برفی که در دست اب میشود از بین بردند. تا عمر دارم از آنها نمی گذرم !
تازه می رفتم که با مصیبت گذشته مانوس شوم و از تلاطم و آشفتگی کابوس پشت سر گذاشته نجات یابم که این اتفاق افتاد .
هر روز با مامان به مزار بابا سر می زدیم ، به خاطر مامان بود یا توان از دست داده ام که آرام گرفته بودم . اول ساعتی زل می زدم به عکس قشنگش و درددل و دعا می کردم و بعد هر دو با اشک عقده دل سبک می کردیم و بر میگشتیم . چهل روز طاقت فرسا را طی کردیم ، چهل روزی که به اندازه چهل سال گذشت ! خصوصا که با آمدن مهر و رفتن مهشید روزها سخت تر می گذشت . باز هم چه خوب که شب را داشتیم ، لااقل کمی با کمک آرام بخش خوابم می برد و از این دنیای خراب دور می شدم .
اقوام به خصوص خاله ، هر روز احوالپرسمان بودند اما هر دو تنهایی را بیشتر می پسندیدیم .
عاقبت مراسم چهلم هم تمام شد و روز بعد با خاله و عمو مفیدی همراه خانواده سمیعی که به خاطر مراسم آمده بودند برای معیاینه صورتم به تهران رفتیم .
دکتر از روند بهبودی ام راضی بود ، گرچه در این مدت مامان هم زیاد وقت نکرده بود به من برسد . ولی به عقیده دکتر جوانی خودش بهترین علت بود ، البته در این بین نمی شد کمک ها و رسیدگی های خاله و مهشید را نادیده گرفت .
دکتر دوباره صورتم را بست و باز برای یک ماه دیگر وقت داد
وقتی به همراه خاله برگشتم با آن صورت بسته ترجیح دادم به مراسمی که تک تک فامیل برای بابا می گرفتند نروم ، اصلا تحمل نگاه های کنجکاو و دلسوزانه را نداشتم ! گرچه از نگاه اطرافیان نگفته حرفهایشان را میخواندم و می فهمیدم که در دل می گویند وقتی که برق جواهرات چشماتو کور کرد فکر این روزها نبودی ؟ شبی که می خرامیدی و سوار بر ماشین آخرین سیستم جلوتر از همه می راندی یا وقتی دستت را با آن حلقه پر از نگین می گرداندی و قهقهه شادمانه سر میداری یادت می آید ؟ راستی حلقه ام کجا بود ؟ دست به انگشتم بردم و آه سردی از سینه ام بیرون آمد ، به یاد آوردم که در آخرین لحظه برخورد با ایلیا آن را از انگشت ورم کرده ام درآوردم و با غیظ به طرفش پرت کردم . این طور که فهمیدم بابا هیچی به غیر از شناسنامه ام را از ایلیا پس نگرفته بود ؟ حتی موبایلم را به او برگردانده بود. بابا ... بابا ... بابا... خدایا چطور فراموشش کنم ؟ خدایا توانی بده تا تحمل زندگی در این خانه سرود و بی روح را به خاطر مامان بیاورم ! خدایا مرا ببخش ...
عاقبت همه چیز به روال عادی برگشت ! یک شب عمو جانم و عمو مفیدی جلسه ای در خانه ما تشکیل دادند و بعد از برآورد هزینه مراسم ختم بابا و هزینه عمل من ، مبلغ قابل توجهی دیگر از پول زمین بابا را که عمو مفیدی به خاطر من فروخته بود و بقیه اش دست او امانت مانده بود جلو مامانم گذاشت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#52 | Posted: 29 Dec 2012 19:13
طی چندین سال قیمت زمین ترقی کرده و با اینکه مقدار زیادی از پول زمین خرج عمل و مراسم شده بود اما خیلی بیشتر از انچه فکر می کردم باقی مانده بود ، به اضافه مبلغ قابل توجهی که با پیگیری های امیر محمد و علی از طرف شرکت بیمه حوادث به خاطر تصادفم به من تعلق گرفته بود .
از همه بدتر وقتی سوختم که چند روز بعد از طرف شرکت بیمه با ما تماس گرفتند و فهمیدیم بابا بدون گفتن به ما خودش را از مدتها پیش بیمه عمر کرده بود حق بیمه اش را تمام و کمال تا یک ماه بعد به حساب خانواده اش که من و مامان بودیم واریز می شود !
اینها یعنی ثروتی تقریبا هنگفت ، اما به چه قیمتی اگر قبل از این همه مصیبت دستم می رسید از خوشی دیوانه می شدم ولی حالا برایم هیچی نبود و اهمیت نداشت !
یک ماه دیگر که گذشت ، دوباره با عمو مفیدی و خاله و مامان برای باز کردن صورتم به تهران رفتیم . در دل و روح افسرده ام هیچ ذوق و هراسی نبود ، نه می ترسیدم بدتر از قبل شده باشم و نه ذوق داشتم که بهتر شده باشم ! تمام مدت جسمی بی روح بودم که برای رفتن به هر جا باید کسی دستم را می گرفت . سوالات دکتر را که خاله جواب می داد چونکه تقریبا بیشتر کارهایم را او انجام داده بود ، طفلکی مامان که یکی باید به خودش می رسید ! با این کارهای خاله بیشتر شرمنده اش می شدم ، چقدر دوست داشت عروسش بشوم که نشدم و حالا بدون اینکه یکبار به رویم بیاورد خودش و خانواده اش دربست در اختیارم بودند .
در حالی که مثل مجسمه یخی زیر دست دکتر که شروع به باز کردن باندها کرده بود نشسته بودم ، نگاهم به مامان و خاله افتاد که چشم به من دوخته و زیر لب دعا می خواندند. دلم به حال خودم و آنها سوخت ! دیگر نگرن چی هستند ؟ مگر دیگر چیزی هم برای از دست دادن داشتم !
چشمهایم را بستم و خودم را به دستان دکتر که با طمانینه کار می کرد سپردم و رفتم در فکری که برآورده شدنش محال بود ! کاش بابا اینجا بود تا نیرو می گرفتم !
انگار دکتر متوجه حالم شد ، به همین خاطر برایم شروع به حرف زدن کرد . گفت که با وجود چندین سال تجربه و عمل های متعدد ، تا حالا اینچنین پوست و صورتی زیر دستش نیامده ! بنده خدا فکر می کرد با شنیدن این تعریفها خوشحال می شوم ! بعد از باز شدن باندها با چشمان بسته احساس می کردم پنبه خیسی که بوی الکل می داد به صورتم کشید و هوم هوم کردنهایش به نظر نشان از رضایتش بود !ً
کارش که تمام شد خواست چشمهایم را باز کنم ، نگاهم به لبخند رضایتمندش که افتاد گفت:
- با دیدن نتیجه کارم خیلی به خودم امیدوار شدم خانم ، چشمهای باز و قشنگتون که شکر خدا در موقع حادثه از ترس بستید آسیب ندیده و جلوه بهتری به کارم می ده . فوق العاده است !
با لذت ابرویی بالا انداخت و از مقابلم بلند شد که مامان و خاله که پشت سرش بودند مرا ببینند و در همین حالا به پرستار دستیارش اشاره کرد و گفت :
- آینه بگیر جلو خانم .
مامان و خاله از روی حیرت زیاد بلند شدند و ایستادندو مامان همراه اشک لبخند زد وخاله زمزمه کرد :
- لا حول و لا قوه الا بالله ، چی کار کردید دکتر جان !
- پرستار آینه را مقابل صورتم گرفت ، این من بودم ؟ خودم ؟ باور کردنی نبود ! چهره ام به کلی تغییر کرده بود و کسی دیگر شده بودم ، بینی گوشتی ام که همیشه باعث عذابم بود قلمی و ظریف شده ، گونه های برجسته خیلی قشنگ و چانه ای گرد و کوچلو که فک جلو آمده ام را هم تنظیم کرده بود و پوستم صاف صاف بدون کوچکترین اثری از زخم ! ولی چشمها همان چشمها و البته ابروهایی که در این مدت یکسال بسته بودن صورتم دوباره به صورت سابق پر و دخترانه شده بود .
آینه را کنار زدم و به مامان که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم ، به راحتی می توانستم کمبود بابا را در چشمان اشکبار و شاد مامان حس کنم . خودم را در آغوشش رها کردم و با هق هقی بچه گانه گریه سر دادم . خاله با مهربانی دست به شانه ام کشید و گفت :
- آخه این همه قشنگی و لطف خدا هم گریه داره خاله ؟
از آغوش مامان در آمدم و خاله را بغلم گرفتم ، عاقبت گریه خاله هم در آمد و آرام کنار گوشم گفت
:
- جای بابات خیلی خالیه که لیلاشو ببینه اما روحش شاده اینو مطمئن باش !
دوباره آینه را برداشتم و به خودم نگاه کردم ، باورکردنی نبود ! تنها وجه مشترکم با چهره قبلی فقط چشمهایم بود .
با سفارشات دکتر برای مراقبت پوستم با صابون و کرم هایی که داده بود و بعد از کلی تشکر خاله و مامان از انجا بیرون آمدیم ، دیدن چهره جاخورده عمو مفیدی که داخل ماشین منتظرمان نشسته بود از همه جالب تر بود !
خاله ذوق زده جلو نشست و مامان در ماشین را برایم نگه داشت با سلامی شرمزده سرجایم نشستم و مامان در کنارم . عمو نگاهی از ِنه به من انداخت و نگاهی متعجبتر به خاله ! انگار غریبگی می کرد و روی اینکه بپرسد این لیلاست یه نه را نداشت . خاله خندید و خوشحال گفت :
- باورت میشه این لیلای خودمون باشه ؟!
عمو که با حرف خاله جرات پیدا کرده بود به عقب برگشت و به چهره ام خیره شد ، شاسد برای اولین بار بعد از این مدت لبخند زدم و خجالت زده سرم را پایین انداختم . عمو زمزمه کرد :
- جل الخالق احسنت به پنجه این دکتر ! استغفرالله انگار یکی دیگه خلق کرده . اگه حالت چشماش نباشه نمی فهمی که لیلا کوچلوی خودمونه !
برخورد خانم سمیعی حتی از عمو مفیدی هم خنده دارتر بود ! با ورود ما تازه پشت سرمان دنبال لیلا می گشت . نجمه از سر ذوق جیغی کشید و بغلم کرد ، هی ماچم می کرد و هی بغلم می گرفت و فشارم می داد .
به بهانه حمام بدون حضور کسی با خودم خلوت کردم و در آینه حمام به چهره جدیدم خیره شدم ، چقدر خوشگل و ظریف شده بودم ! به یک یک اعضای صورتم دقیق شدم ، کوچکترین عیب و نقصی در آن نبود و بعد بع چشمهایم . در عمق چشمان بی روحم کینه ای عظیم موج میزد . کینه ای که از باخت زندگی ام ریشه گرفته و مانند آتش زیر خاکستر باقی میماند تا زمانی بیفروزد و بسوزاند
دنیا هیچ وقت به خاطر ما صبر نمیکند و با بی رحمی و بی خیالی به راهش ادامه می داد ، با همان سرعت و شتاب همیشگی انگار کسی سر به دنبالش گذاشته باشد البته کمترین حسنش در این است که از دوران مصیبت دورت می کند !
زخم مصیبت خصوصا از نوع عمیقش همیشه به تن می ماند ولی کم کم جراحتش بهبود یافته و فقط رد زخم می ماند که به وجودش عادت می کنیم .
یکسال دردآور از فوت بابا گذشت ! یک سالی که حتی یک لحظه هم از یادش بیرون نیامدم ، مهمترین علتش هم بیکاری ام بود ! در خانه ای سرد که زمانی منبع لطف و صفا بود صبح تا شب به نقطه ای زل می زدم و لحظه های از دست رفته را در ذهن دردمندم مرور می کردم . همه این زجرهای طاقت فرسا تاوان حماقتم بود . مامان نازنینم با وجود درد خودش که از دست دادن همسر مهربانش بود با همه کم حرفی مدام به نوعی در اطرافم جیک جیک می کرد تا بلکه بله یا نه از زبانم بیرون بکشد که می دانستم همه اینها به توصیه خاله است . ثروت هنگفتمان بلااستفاده در بانک خوابیده و فعلا بهره به آن تعلق می گرفت ، نیاز آنچنانی به آن نداشتیم چونکه حقوق بازنشستگی بابا که به ما تعلق می گرفت از سرمان هم زیاد بود ! نه به جایی می رفتیم و نه به غیر از خاله کسی به دیدنمان می آمد .
ماشین بابا را که حتی یکبار هم دل نکردم سوارش شوم چونکه بوی او را می داد ، در مدت یکسال در پارکینگ خانه عمو جانم امانت بود .
تا مدتها خودم در آینه لیلای تازه را نمی شناختم . مهشید که خبر را شنیده بود با اولین تعطیلی که به دست آورد به سویم پر کشید و از ذوقش مدام قربان صدقه ام می رفت .
همه فامیل به دیدنم آمده بودند و نگاهشان پر از تحسین و حیرت بود ، تنها از نظر خودم هیچی نبودم ! وضع چشمگیرم باعث شده بود که دختری پولدار و بسیار زیبا به چشم بیایم و طماعان ، عیب اصلی ام را که ازدواج قبلی و روحی افسرده بود در نظر نیاورند . گاهی از پشت در اتاقم زمزمه های خواستگاران پر و پا قرصی که پیشنهاد داده بودند و مامان با هیس هیس های وحشتزده از اینکه من نشنوم خاله را وادار به سکوت می کرد برایم عذاب آور شده بود . از همه بدتر علی بود که با وجود همسری خوب و زیبا مثل مرجان و پسر قشنگش ، به بهانه سر زدن به من و مامان فیلش یاد هندوستان کرده و عشق گذشته اش بیدار شده بود ! وقتی مخاطبش قرار می گرفتم طوری خیره ام می شد که چندشم می شد و حالم ازش به هم میخورد ، برای پیشگیری از هر نوع اتفاقی هر وقت می آمد سر درد را بهانه کرده و از اتاقم بیرون نمی آمدم .
البته تنها مربوط به علی نمی شد ، نزدیک به مراسم سالگرد بیشتر اقوام دور و نزدیک که پسر دم بختی داشتند محبتشان گل کرده و یادمان می کردند.
مراسم سالگرد بابا تنها مراسم او بود که من در آن شرکت کردم . شرکت کنندگان ، خصوصا کسانی که مرا ندیده بودند حیرت زده مرا به هم نشان می دادند . در نگاه های حیرت زده حس تاثر و تاسف حاکی از فضولی و دلسوزی برای منی که مدتها بود کسی را ندیده بودم کم عذاب آور نبود .
با مامان و خاله جلوی در مسجد برای بدرقه و تشکر مدعوین ایستاده بودیم . با صدای مهشید که مرا می خواند از پله های مسجد پایین می رفتم که با صحبت دو تا خانم همسایه متوقف شدم ، نه انها مرا می دیدند و نه من انها را که پشت کفشداری بودند . صدای یکی از آنها گفت :
- چقدر هم خوشگل و ناز شده !
بعدی گفت :
- چه فایده . باباهه رو دق داد ، حالا هم که خودش خونه نشسن شده !
باز اولی پرسید :
- قضیه شون چی بود ؟
- بگو چی نبود ! دختره به هوای درس خوندن رفت تهرون و آبروریزی به بار آورد ، شکمش بالا اومد و بعد هم که تصادف کرد و صورتش به هم ریخت . بیچاره آقای اعتمادی زندگیشو برای رو به راه کردن صورت دخترش فروخت اما از غصه دختره قلبش واستاد . بعد هم خدا براش ساخت ، شنیدم کلی از بیمه خودش و بیمه عمر باباش گیرش اومده و الان خیلی پولداره ! خوشگل هم که شده آخرش هم که شده همین پول و خوشگلی کثافت کاریشو می پوشونه و قسمت از ما بهترون می شه .
اولی با تاسف گفت :

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#53 | Posted: 29 Dec 2012 19:14
بیچاره آقای اعتمادی !
زانوهایم ضعف کرد و تا شد ، مهشید که به دنبال علت تاخیرم آمده بود وقتی مرا با آن حال روی پله ها دید پرسید :
- چی شده ؟ چرا اینجا نشستی ؟
با دست و پای یخ زده سرم را به نرده تکیه داده بودم . طفلکی فکر کرد ضعف کرده ام ، کمکم کرد و مرا به ماشین عمو مفیدی رساند . آن شب بیشتر از قبل در خودم فرو رفته بودم ، مهشید که خوابش برد از به یاد آوری صحبتهایی که شنیده بودم سوختم و گریه کردم . چطور می توانستم در این شهر کوچک سربلند کنم ، تا دنیا دنیا بود قصه تنها دختر آقای اعتمادی آبرودار بر سر زبانها می ماند . آش نخورده و دهان سوخته !
نزدیک صبح که خوابم برد بابا را مثل همیشه که به خوابم می آمد غصه دار دیدیم !
صبح برای مامان ومهشید گفتم که بابا را همیشه غصه دار و ناراحت میبینم . خاله و مامان و مهشید و نجمه از مدتها به گوشم میخواندند از انزوای خودم بیرون بیایم و به ادامه تحصیلم برسم اما من افسرده تر از آن بودم که که بتوانم در مورد هیچ چیز خصوصا درس فکر کنم . مامان با شنیدن این حرفم فرصت را غنیمت شمرد و گفت :
- روح اون خدابیامرز از رنج و غصه تو در عذابه ، بابات آرزوش بود که تو درست رو بخونی و برای خودت کسی بشی ولی تو داری خلاف آرزوی اون عمل میکنی . صبح تا شب یه گوشه می شینی و زل میزنی به یک نقطه که چی بشه ؟
مهشید لقمه دهانش را فرو داد و گفت :
- می خواد از اون نقطه یه چیزی در بیاره دیگه !
با فکرهایی که دیشب کرده بودم رو به مامان گفتم :
- راست می گید ، بابام ناراحته . تصمیم گرفتم به درسم ادامه بدم !
مامان با خوشحالی از جا پرید و پرسید :
- قربونت برم دخترم ، راست میگی؟
دستم را روی دستش گذاشتم و ناراحت نالیدم :
- خدانکنه ! شما دیگه نه مامان ، به وجود شما نیاز دارم .
مامان صورتم را بوسید و ذوق زده گفت :
- چشم عزیزم ، تو فقط غصه نخور .
مهشید با شادمانی خندید و گفت :
- عالیه لیلا ، از این بهتر نمیشه .
به مامان گفتم :
- اینجا نمی تونم بمونم مامان ، برام سخته ! ولی هر جا برم دوست دارم با شما باشم .
مامان آهی کشید و جواب داد :
- نفس من به نفس تو بند دخترم ، هر جا بری باهات میام . درست میگی ، اینجا دیگه جای موندن نیست . مخصوصا این خونه که خاطراتش نمیگذره ما به زندگی برگردیم . باشه هر جا تو بخوای میریم .
مامان را بغل گرفتم و یک دل سیر گریه کردم . مهشید گفت :
- بهتره زودتر به فکر جمع و جور کردن پرونده پزشکیت باشیم تا عذر دوساله ات موجه بشه و بتونی ادامه تحصیل بدی .
همان طور که سربه روی شانه مامان داشتم جواب دادم :
- میخوام دوباره کنکور شرکت کنم و یه رشته دیگه بخونم ، حالم ا ز اون رشته و دانشگاه به هم میخوره .
مهشید با دهانی باز از تحیر گفت :
- نه بابا دیونه گی دست از سر تو برنمیداره ! یعنی 4 ترم درس خوندن پوچ ؟
با قاطعیت گفتم :
- درسی که باعث عذابم باشه میخوام چی کار ، اصلا من از اول هم شغل معلمی رو دوست داشتم ، دلم میخواد تربیت معلم بخونم . از اون گذشته ، مگر به غیر از درس خوندن چه کار و آینده ای دارم . فکر میکنم این چند ساله هم پشت کنکور موندم !
مهشید سری از روی تاسف تکان داد و خطاب به مامان گفت :
- خاله خدا بهت صبر ایوب بده با این دیوونه . شنیده بودم یکی یه دونه ، خول ودیوونه اما باورم نمیشد !
با بی حالی به رویش خندیدم و مامان سرم را که بر شانه اش بود بوسید .
به سرعت جزوات و کتابهایی که برای مبارزه با غول کنکور نیاز داشتم با همت مهشید برایم تهیه شد و با فرا رسیدن اول مهر و برگشتن مهشید درس خواندن من شروع شد .
نباید منتظر هیچ معجزه ای می بودم ، ناچار باید زندگی را که خدا برایم رقم زده بود می پذیرفتم .باید جسم بی روحم را تکان می دادم هم به خاطر مامان نازنینم که هیکل ظریفش در برابر این همه مصیبت تا شده بود و برای بهبود و برگشت من به زندگی دم نمی زد و هم محض خاطر روح بابا که در زنده بودن نتوانستم آنی باشم که می خواهد ، لااقل با این کار روحش را شاد کنم و محض خاطر خود لعنتی ام که تنها درس خواندن می توانست ذهنم را خالی از افکار آزاردهنده کند . از لیلای گذشته که آن همه دردسر آفریده بود متنفر بودم ، باید خودم هم مثل چهره ام
تغییر می کردم و از لیلای گذشته دور می شدم تا بلکه آرامش بگیرم .
با لیلای تازه غریبگی می کردم و کششی به سمت آینه نداشتم ، خوشگلی را که با آن همه مصیبت به دست آورده بودم نمی خواستم !
با پشتکاری باور نکردنی که از خودم بعید می دانستم درس می خواندم ، آنقدر از صبح تا شب به خودم کم خوابی می دادم تا شب بتوانم چند ساعتی کوتاه بدون آرامش بخوابم .
بابا اینبار خوشحال و سرحال به خوابم آمد و همین بیشتر دلگرمم کرد ، دیگر فکری به جز درس نداشتم و ذهنم را از همه چیز خالی کرده بودم . از ایلیا ، از خانواده اش ، از بچه ام که مرده بود و از زجری که کشیده بودم . از گذشته فقط بابای خوبم بود که در ذهنم جا خوش کرده بود و فقط برای شادی روح از دست رفته اش تلاش می کردم ، بلکه خدا مرا ببخشد که با گرفتن تصمیمی احمقانه خانواده و زندگیم را نابود کرده بودم .
از زندانی بودن در خانه نه تنها ناراحت نبودم بلکه احساس آرامشم می کردم ! مامان هم که طفلک فقط آرامشم را طالب بود دم نمی زد . خانه بدون صفای گذشته سوت و کور بود اما هرچه نبود فضای مناسبی برای درس خواندن بود . تنها وقتی که مهشید برای تعطیلات می آمد ، با وجودش شور و شوق به پا می کرد و مجبور می شدم تا وقتی که او هست درس را تعطیل کنم و فقط با او بود که من دنیا را می دیدم و حس می کردم و خنده به لبهای خشک و بسته ام مهمان می شد . با نجمه و خانواده اش هنوز تلفنی در ارتباط بودیم ، شنیدن خبر حاملگی نجمه مرا شاد کرد و درس خواندن من او را . درست زمانی که نجمه حامله شد من شروع به درس خواندن کردم و همزمان با زایمانش که شنیدم پسر کوچلویی شبیه پدرش است من هم کنکور را پشت سر گذاشتم و نفسی به راحتی کشیدم . مهشید با پایان امتحانات ترم ششم برگشت اما اینبار متفاوت از دفعات پیش ! عاشق شده بود !
این طور احساس می کردم که از بیان احساساتش و اینکه چه اتفاقاتی بین او و امیر ، هم کلاسیش افتاده محتاط و سربسته حرف می زند . انگار می ترسید با این حرف ها فکری که کمی سربه راه شده بود را آزار بدهد ، اما فکر اینکه او مرا یک شکست خورده در راه عشق می داند و این طور محتاط عمل می کند بثیشتر عذابم می داد . یک شکست خورده که از شنیدن اسم عشق حالش دگرگون می شد !
همه چیز بر عکس عشق اشتباه من طبیعی و طبق رسوم پیش رفت . بعد از اینکه مهشید خاله را در جریان ماوقع قرار داد خانواده امیر که از یک شهرستان دیگر بودند بعد از تماس و آشنایی تلفنی برای خواستگاری سنتی پاپیش گذاشتند و با توجه به علاقه مهشید و امیر و شرایط مناسب امیر که درسش را امسال تمام کرده و به عنوان مهندس در شرکتی استخدام شده بود و از همه مهمتر با پذیرفته شدن خانواده بسیار متشخصش ، عمو و خاله موافق این ازدواج بودند و خیلی زودتر از آنچه که فکر می شد جشن نامزدی مهشید و امیر اول شهریور همان سال برگزار شد . این اولین جشن و هم چنین اولین بیرون آمدن من از کنج عزلتی بود که دل بخواه برای خودم فراهم کرده بودم ، آن هم محض خاطر دل مهشید که نه دختر خاله بلکه مثل خواهرم بود . اما از آن همه توجهی که به طرفم جلب شده بود حالم به هم می خورد ، از همه مهمتر و بدتر برادر بزرگتر امیر بود که یا خودش یا نگاهش سایه وار در تعقیبم بود و من عصبی و هراسان از آن گریزان بودم !
گرچه برای مراسم لباسی ساده پوشیده و آرایشی اندک کرده بودم ولی بدبختانه مهشید عقیده داشت در آن جمع از همه خوشگلترم !
هرچه بیشتر از برادر امیر فاصله می گرفتم جری تر میشد ، سعی می کردم لحظه ای هم از مامان جدا نشوم، می ترسیدم اعصابم را آنقدر به هم بریزد که وسط جمعیت بپرم و خرخره اش را بجوم ! متعجبم که آن همه سردی را از من می دید و مشتاق تر می شد ! بدتر از همه اینکه مجبور شدیم آخر شب به خاطر کمبود جا خانم های خانواده امیر را به خانه خودمان ببریم . صبح اول وقت ایمان برادر امیر جلو منزل ما بود . مامن جواب آیفون را داد و او مادرش را جلو در خواند ، یک ربع بعد خانم فرهادی خندان برگشت و با نگاهی مشتاقانه به من مامان را به اتاقی دیگر کشید . صحبتهای مامان و خانم فرهادی که طولانی شد نزدیک بود داد بزنم ، به قدری عصبی بودم که نفسم می رفت مثل همان زمان تنگ شود .
گرچه می دانستم مامان بدون پرده پوشی تمام زندگی گذشته مرا برایشان می گوید و با توجه به حساسیتی که در من سراغ داشت آنها را هم مثل دیگر خواستگارانم بدون اینکه به من بگوید رد میکند ، ولی ظاهرا برای این یکی هم چهره زیبا و هم پول فراوانم همه گذشته خراب و حتی زایمانی که کرده بودم می پوشاند . خانم فرهادی تا وقتی که در خانه ما بود مادم قربان صدقه ام می رفت و مرا می بوسید و خدا می داند که چقدر روی اعصاب خسته ام چکش می زد و من برای حفظ آبروی مهشید خودداری می کردم !
بعد ظهر همه نهار منزل خاله دعوت بودند هرچه اصرار کردند نرفتم تا عصر که بروند و راحت شوم .بگذار به پای حجب وحیایم بگذارند .
نیم ساعت بعد از رفتنشان مهشید تلفن زد و گله کرد که چرا نرفته ام و بعد محتاطانه پرسید :
- از من ناراحت تر یکی دیگه ست که می خواد اگر اجازه بدی بیاد دنبالت !
عقده ام را سر او خالی کردم و با عصبانیت پشت تلفن داد زدم و گفتم :
- مهشید دیوونه ام نکن . اونا نمی فهمند و درکم نمی کنند ، لااقل تو بفهم !
و بعد خداحافظی نکرده گوشی را محکم به روی دستگاه کوبیدم و نهار نخورده دو تا قرص مسکن خوردم و با کمک آنها خوابیدم . این آدم سمج خاطرات گذشته را برایم زنده می کرد ، چقدر اعصابم را به هم ریخته بود

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#54 | Posted: 29 Dec 2012 19:15
از روز بعد سیل خواستگارانی که مرا در مراسم نامزدی مهشید دیده بودند و همچنین تلفن های مداوم خانم فرهادی از راه دور آرامشمان را سلب کرده بود . مامان نگران از اینکه دوباره حالم خراب شود همه را تلفنی جواب کرد و یک هفته بعد که خبر قبولی ام رسید مژده ای شد برای رهایی !
رتبه خوبی که گرفته بودم مرا به آرزویم رساند . قبولی در رشته مورد علاقه ام علوم تجربی ، آن هم در یکی از دانشگاه های معتبر تهران !
از شوق خوشحالی مامان و روح بابا که در کنارم حسش می کردم یک روز تمام گریه کردم ، یاد قبولی پنج سال پیشم و دیدن ذوق بابا که روزنامه به دست به رقص آمده بود افتادم ،یاد نگرانی بابا در مورد رفتن به تهران . ولی اینبار فرق می کرد ، این بار با کوله باری از تجربه و روحی زخمی به آنجا بر می گشتم و هیچ چیز به جز درس خواندن و پیشرفت تحصیلی برایم مهم نبود .
خانه کوچکمان را که پر از خاطره بود به فروش گذاشتیم ، با دوست و آشنایی که عمو مفیدی داشت خیلی زود با قیمت خوب به فروش رفت . ماشین بابا را هم که دست به آن نزده بودم عمو جانم فروخت و یک ماشین 206 مشکی برایم خرید . بعد هم با آقای سمیعی در تهران تماس گرفتیم تا آپارتمانی تمیز در همان حول و حوش خودشان برای ما پیدا کند .
چند جا را که در نظر گرفته بودند با عمو مفیدی و خاله رفتیم و آن را که بیشتر پسندیدیم خریدیم . وقتی پسر سه ماهه نجمه را که تپل و کوچولو بود و تا چشم باز می کرد می خندیدی دیدم ، ذوق زده انگشتم را لای دست کوچولو و تپلش گذاشتم که محکم آن را گرفت و بغض به گلوی پرعقده ام فشار آورد ! اگر بچه ام زنده می ماند و زندگی ما هم مثل زندگی های معمولی بود حالا دو سال بیشتر داشت . دانیال پسر نجمه را محکم به خودم فشردم تا گریه ام را کنترل کنم . با شکستی که از زندگی خورده بودم به هیچ عنوان به مردی دیگر و ازدواج فکر نمی کردم و طبیعتا با این تصمیم هیچ گاه نمی توانستم فرزند خود را در آغوشم بفشارم و ببویم !
اه لعنت به من ، حتی احساس می کردم که امید هم بدجور بهم خیره می شود . حس می کردم از این به بعد برای هر خانواده ای خطرسازم و این خوشگلی بد یمن مجبورم می کرد از همه فاصله بگیرم !
به اصرار زیاد آپارتمان را به نام مامان سند زدم ، بیچاره اصلا قبول نمی کرد ولی به اندازه کافی بخاطر من همه چیزش را از دست داده بود . دیگه بس بود !
برای جمع و جور کردن وسایلمون به شهرمان برگشتیم ، مامان با اینکه سعی می کرد چیزی نشان ندهد ولی خوب می فهمیدم در چه عذابی بسر می برد . مسلما دل کندن از آن خانه و خصوصا شهری که در ان به دنیا آمده و همه خاطرات و فامیلش در آنجا بودند کم سخت نبود ، اما بخاطر من داشت از همه چیز می گذشت .
قبل از جمع آوری یک شب همه فامیل را برای خداحافظی دعوت کردیم . برای من هم فراموش کردن گذشته ام ساده نبود ولی لااقل کمترین خوبیش این بود که هیچ کدام از این چشمها را که زبان نگشوده سرزنشم میکردند را نمی دیدم و راحت تر می توانستم در یک محیط غریبه که هیچکس ما را نمی شناخت و پشت سرما حرف نمی زد به زندگی از سر ناچاری ام ادامه بدهم .
مثل همیشه مهشید و خاله یاورمان بودند ، چه خوب بود که خاله بود و به راحتی می توانست نظرش را به مامان تحمیل کند و هرچه را که به نظرش به درد دوباره استفاده کردن نمی خورد به خانواده کم بضاعتی ببخشد . به نظر من همین که خانواده ای با آن وضع اسفناک را اباد کردیم و دائما شنیدیم که خدا پدرتان را بیامرزد ، دنیایی ارزش داشت !
عاقبت مامان طاقت نیاورد و وقتی داشتیم برای خداحافظی به مزار بابا می رفتیم گریه پنهانی اش به هق هق و زاری تبدیل شد . من دیگر عادت کرده بودم که به خاطر او بی صدا گریه کنم ولی اینبار نجواهای زیرزبانی مامان همراه گریه سوزناکش از خود بی خودم کرد . چقدر عذاب ؟ چقدر زجر ؟ ادامه خوابی که روزگار برایم دیده بود چه بود ؟ بدون بابا طاقت می آوریم ؟ در شهری غریب ؟ جایی که بابا از آن وحشت داشت و همانجا هم ما را از پا درآورد ! خدایا چه بگویم که تو خود از راز سینه ها اگاهی !
با تکان های مهشید و خاله ناچار به خداحافظی از بابای خوبم شدیم . از او خواستم همیشه همراهمان باشد ، عکسش را بوسیدم و بعد تا جایی که می شد برمی گشتم و به چشمهای مهربان و خندانش که بدرقه مان می کرد نگاه می کردم .
ماشین عمو مفیدی که محبت پدری را در حقم تمام کرده بود از جلو می رفت و من با ماشین خودم همراه مامان و مهشید از پشت سرش به سمت سرنوشت آینده ام حرکت می کردیم
آپارتمان تازه و نوسازما در محلی عالی و خوش آب و هوا بود تا برای مشکل تنفسی مامان مناسب باشد.همچنین نزدیک منزل مامان نجمه بود تا در مواقع بیکاری خیلی تنها نماند!
مجتمعی چند واحدی و ظاهرا بی سرو صدا بود به خاطر ملاحظه حال مامان مخصوصا آسانسوردار انتخاب کرده بودم تا رفت و آمدش به طبقه چهارم که واحد ما در آنجا بود مشکلی نداشته باشد.نا خودآگاهاولین سوار شدنم را با ایلیا را به آسانسور به یاد آوردم!آپارتمان تقریبا بزرگ و سه خوابه بود.یک خواب برای مامان یکی برای من و دیگری را هم برای مهمان گذاشتیم.به همراه خاله و با سلیقه هم مبل های جدید پرده و فرش و دکور خانه را درست کردیم.حس می کردم با این همه خرید تازه قصد تخلیه روانی دارم دلم می خواست خودم را یه جوری خالی کنم و چه بهتر از آن!
آپارتمان شیکمان با وجود وسایل نفیس ودکور عالی شیک تر شد و بالاخره بعداز یک هفته خانواده خاله عزم برگشت کردند.حالا من بودم و مامان با یک خانه جدید شهری جدید و دنیایی جدید!دل کندن از خانواده خاله عزیزم با وجود آن همه محبتی که به ما کرده بودند از همه چیز سخت تر بود!
با رفتن آنها مامان هم خستگی را بهانه کرد و برای خواب زودتر از هر شب به اتاقش رفت.درکش می کردم و می دانستم اخت شدن با محیط تازه برایش سخت است مسلما به تنهایی و کمی گریه نیاز داشت تا آرام بگیرد.او به حضور خاله خیلی عادت کرده بود!چرخی به دور خودم زدم و ثروت را در اطرافم دیدم به غیر از پولی که بابت خرید اینجا داده بودیم و ماشینی که خریده بودیم مبلغ زیادی از پولمان مانده بود که عمو مفیدی با نظر خودمان و عموجانم قبول کرده بود آن را در ساختمانی که به تازگی می ساخت به کار بیندازد تا پیشرفت کند.
خدایا ثروت و زیبایی را یکجا به دست آورده بودم اما به چه بهایی؟به بهای از دست دادن جوانی و بابای نازنینم!ارزشش را داشت؟!نه نداشت نداشت!
دوست داشتم داد بزنم وتمام فریادهای سینه ام را که به خاطر مامان فرو می خوردم بیرون بریزم!اما چه سود و چه حاصل!یکی از کاستهای قدیمی بابا را داخل دستگاه جدید و بزرگمان گذاشتم و برای اینکه مامان نشنود و داغ دلش تازه تز نشود گوشی را در گوشم گذاشتم و میان مبل راحتی فرو رفتم شنیدن آهنگهای آشنا و خاطرات بابا باعث جاری شدن اشکهای دلتنگی ام شد.این همه زجر فوق طاقت و ناتوانم بود!آن هم برای کی؟لیلای نازک نارنجی که باباش نمی گذاشت قند در دلش آب شود.اگر زمانی حتی در خوابم این روز و شبها رو می دیدم سکته می کردم!پس الان چطور تاب آورده بودم؟!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#55 | Posted: 29 Dec 2012 19:33 | Edited By: yemard1
فصل هفدهم

خوشبختانه از روز بعد خانم سمیعی جای خاله را برای مامان پر کرد و اولین اقدامش هم قدم زدن همراه مامان در اطراف و نشان دادن آنجا به مامان بود.سال تحصیلی جدید هم برای من آغاز شد و بی اختیار همراهیم با زهره را به یاد آوردم چه روزهایی بود!از هیچ کدامشان خبری نداشتم.آنقدر طفلکی ها تلفن زدند و جوابشان را ندادم خسته شدند و رهایم کردند.حتما همه آنها فارغ التحصیل شده و به دنبال زندگی شان رفته بودند تنها عقب افتاده از قافله زندگی من بودم!
اینبار هیچ چیز برایم جذابیت گذشته را نداشت!تمام توجهم معطوف به درسم بود!با هیچکس رابطه برقرار نمی کردم اما از گوشه کنار می شنیدم و احساس می کردم که همه مرا به چشم یک دختر پولدار مغرور نگاه می کنند که هیچکس را لایق دوستی نمی داند بگذار هرچه می خواهند بگویند!چه فرقی می کند؟من برای خودم هم به زور زندگی می کردم چه برسد به به دیگران!چه می دانستند که چه بر من گذشته و روزگار چه زخمی برپیکرم زده و موجب مرگ احساساتم شده!
تنها کاری که کردم این بود که برای احتیاط همه جا خودم را پریسا معرفی کردم.به غیر از پرونده ام که لیلا اعتمادی بود در همه جا حتی بین همسایه ها که در حد سلام و علیکی دوستانه آشنا شده بودیم به عنوان پریسا اعتمادی شناخته شده بودم.مامان اوایا اعتراض داشت و بیشتر مواقع قاطی می کرد تا اینکه کم کم یاد گرفت.
تنها چیزی که در این بین بیشتر از اذیتم می کرد تنهایی مامان بود.نمی شد از خانم سمیعی توقع داشت که تمام وقتش را به ما اختصاص بدهد گرچه او تا جایی که می توانست از کمک و پشتیبانی به ما مضایقه نمی کرد!
البته مامان با یکی از همسایه ها که خانم مسن تنهایی بود و با پسرش که پزشکی می خواند زندگی می کرد رابطه دوستانه ای برقرار کرده بود اما با این حال بیشتر مواقع تنها بود.معمولا شبها اگر درس زیادی نداشتم او را با خودم برای گردش بیرون می بردم تا تنهایی زیاد اذیتش نکند.در ضمن به مامان گفته بودم که دوست ندارم هیچ کدام از همسایه ها حتی خانم مقامی از گذشته ما چیزی بداند.حالا کسی مارا نمی شناخت بهتر بود که انگشت نما نشویم!
با خاله همچنان تلفنی در ارتباط بودیم و وقتی که می آمدند و چند روزی می ماندند شادی و نشاط به خانه ساکتمان راه پیدا می کردم.بالاخره به وضع موجود عادت کردیم به قدری سرم به درس و رفت و آمد مشغول شده بود که شبها سرم نرسیده به بالشت از حال می رفتم.مامان هم خودش را سرگرم زندگی کرده بود ولی افسردگی اش را حس می کردم و تنها مشغولیت ذهنی ام همین بود.در شهر خودمان که بودیم تا دلش خیلی تنگ می شد و غیبش می زد می فهمیدم که به سر مزار بابا رفته تا خودش را خالی کند ولی اینجا چی؟مجبور بود همه را در خودش بریزد!
دست به دامن خانم سمیعی شدم که بنده خدا باز هم به یاری ام شتافت و چند مرتبه مامان را با خودش به امامزاده صالح برد و برگرداند تا مسیر رفت و آمد را خودش یاد گرفت و از آن به بعد تا احساس تنهایی می کرد به آنجا پناه می برد.پر بودن وقتم را بهانه قرار میدادم و خیلی کم به خانه نجمه می رفتم گرچه دلم برای پسر کوچولوش پر می کشید اما صلاح نمی دانستم زیاد بروم یا لااقل وقتی می رفتم که امید نباشد.بیشتر آنها به خانه ما می آمدند چون می دانستند که با این کار چقدر خوشحالمان می کنند.
تعطیلات میان ترم فرصتی داد تا برای دیدار بابا چند روزی به شهرمان برویم.وقتی برق خرسندی را در چهره مامان دیدم از خودم بدم اومد به خاطر من از همه دلبستگی هایش گذشته بود و چه خودخواه بودم من!
*******************************************************
ترم جدید آغاز شد و زندگی همچنان ادامه داشت دردسرم کم بود که کمکم احساس کردم پسر خانم مقامی هم به من با نظری دیگر نگاه می کند!
حالا می فهمیدم که وقتی می گفتند خوشگلی دردسر داره یعنی چه!
با همه بی توجهی ام احساس می کردم که همه نگاه ها به سمت من است کافی بود اندک نرمش به خرج دهم تا پسرهای همکلاسیم خواستگار از آب دربیایند ولی من خواسته یا ناخواسته به قدر سرد و بی احساس بودم که در بیشتر موارد اطرافم را نمیدیدم.
اواسط ترم بودیم یکروز بعد از کلاس وسایلم را جمع کرده و قصد رفتن داشتم که جلو در با صدای یکی از دخترهای پرشر و شور کلاس به نام فهیمه ایستادم:
ملکه برفی؟!
احساس کردم با من است بی اختیار به طرفش برگشتم.او هم وسایلش را برداشته و به طرفم آمد پرسیدم:
با من بودی؟
به شوخی ولی با لحنی جدی جواب داد:
مگه از تو یخ تر هم توی کلاس هست؟
به جواب رکش خندیدم.
ابرویی بالا انداخت و با تمسخری آمیخته به شوخی گفت:
نه بابا می بینم که بلدی بخندی!
خندیدم و گفتم:
مگه من آدم نیستم؟
انگشتش را برای توضیح تکان داد و گفت:
ملکه برفی معمولا باید جزء دسته پری ها باشه!پس آدم نیستی؟
اینبار هردو خندیدیم و در راه پرسیدم:
خوب خانم حوا امرتون؟
بنده را دلال محبت قرار داده اند می خواستم ببینم نظرتون راجع به آقای بهرامی چیه؟
نگاهش کردم و اینبار پرسیدم:
آقای بهرامی کیه؟
با تمسخر سوتی زد و جواب داد:
بابا یه نگاه هم به زیر پات بنداز!همه فهمیدن بدبخت چه پرپری برات می زنه اونوقت تو می گی بهرامی کیه؟ای والله دست مریزاد!
احمقانه گفتم:
این آقای بهرامی پرپر کی هست و چرا من باید راجع بهش نظر بدم؟
با تعجب نگاهی به سرتا پایم انداخت و جواب داد:
برعکس نظر دیگران من یکی فکر می کنم تو فقط خیلی شوتی خوشگل خانم!
مگه نظر دیگران درباره من چیه ؟
حالا مگه برات مهمه؟
خندیدم و گفتم:
خدایی نه!حالا نگفتی چرا این آقای بهرامی پرپر شده!
به شوخی و به تاسف سری برایم تکان داد و گفت:
بابا خیلی از دنیا عقبی!طرف گفته اگر اجازه بدی بیان برای خواستگاری!
با خنده جواب دادم:
من که بالاخره نفهمیدم این آقای پرپر کیه ولی هرکی هست بگو سنگین تره که کاری به کار من نداشته باشه!
به راستی اینبار با حیرت نگاهم کرد و پرسید:
جدا نفهمیدی کیه؟نمی خوای بدونی کیه؟سرش به تنش می ارزه ها!
ایستادم و گفتم:
ممنون عزیزم اگه این طوره که می گی پیشکش خودت!من نه اون نه هیچکس دیگر رو فعلا نمی خوام چون تنها هدف من درسمه.حالا دوست داری تا جایی برسونمت؟راستش یه جورایی ازت خوشم میاد تو منو یاد دوستم میندازی.
چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
منم ازت خوشم اومده اونطور که نشون میدی غد نیستی ولی راستش می ترسم مجسمه یخی بشم!
با خنده پرسیدم:
چرا؟
با جدیت همراهم راه افتاد و توضیح داد:
مگه کارتون ملکه برفی رو ندیدی؟
از آن به بعد با فهیمه و دوستانش آشنا شدم و با شوخی های آنها تازه فهمیدم چه طور مرکز توجه بیشتر پسرها قرار گرفته ام و دیگران چه فکرهایی راجع به من می کنند.با آنها بودن که دوباره کمی خندیدن را یاد گرفتم ولی هرچه اصرار می کردند هیچ علاقه ای برای شرکت در برنامه هایی مثل اردو و جلسه و جشن و حتی مهمونی هایی که به مناسبتهای گوناگون می گرفتند نشان نمی دادم.همه آنها برایم خاطراتی را زنده می کرد که عذاب آور بود پس هیچکدام شان را نمی خواستم!
نظرشان را که فکر می کردم من دختری از یه خانواده پولدار هستم تایید کردم و اینکه یک خواهر دارم که ازدواج کرده و در شهری دیگر زندگی می کند و فعلا با مادرم تنها زندگی می کنم.به نظر خودم حالا که به اجتماع کاری نداشتم همان بهتر که هویتم گم باشد!
بچه ها با اینکه کناره گیری های من را میدیدند اما دست از سرم بر نمی داشتند و سعی می کردند هر طور شده مرا جذب برنامه های خودشان کنند به همین خاطر یکروز خودشان را تحمیلی به خانه ما دعوت کردند.بیچاره مامان که از این بابت خوشحال شده بود همه وسایل پذیرایی را برایم آماده کرده و قصد داشت بعد از ظهر که دوستانم آمدند با خانم سمیعی به امام زاده بروند فکر می کرد این مهمانی با نظر خودم بوده و کلی از این بابت ذوق کرد.
فهیمه با سروصدا وارد خانه شد که مامان را با آن آشنا کردم در حال بوسیدن مامان گفت:
خانم اعتمادی ازتون گله دارم این چه دختر گوشت تلخ و عنقیه که تربیت کردید؟!
مامان متعجب از لحن صریح او دست روی شانه من گذاشت و گفت:
نگید ترو خدا بچه ام فقط یه ذره کم حوصله است!
فهیمه به من اخم کرد و. به مامان گفت:
خیلی بیشتر از یه کم !نمیدونید امروز به چه زحمتی خودمون رو اینجا تلپ کردیم!
مامان خندید و از بچه ها خداحافظی کرد و رفت!بچه ها چه کارها که نکردند ریختند و رقصیدند و خندیدند!نگران صدای آهنگ بودم که از واحد ما بلند بود اما به هیچ وجه جلودارشان نبودم.با همه این کارها باز من هیچ وقت در هیچ مراسمی شرکت نکردم!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#56 | Posted: 29 Dec 2012 19:36
فصل هجدهم

دنیا سخت یا آسان در حال گذر بودچشم که باز کردم دیدم چهار سال تحصیلم تمام شد اما هنوز قصد ادامه تحصیل داشتم.مهشید ازدواج کرده و حامله بود و نجمه هم با امید و پسرش به خاطر کار شوهرش برای مدتی به آلمان کوچ کرده بود و مامان با تنهایی خو گرفته بود.هنوز هم هر زمان تعطیلی داشتم با مامان برای دیدن بابا که در تمام این مدت یک روز هم فراموشش نکرده بودم می رفتیم.پسر خانم مقامی که دوره تحصیلی و همچنین یکسال خدمتش در نقاط محروم را گذرانده و برگشته بود از من خواستگاری کرده بود.مامان که قضیه را بهم گفت با نه همیشگی ام روبه رو شد و بعد از برخورد تند و عصبی ام ناراحت شد.
می دانستم چقدر نگران آینده من و این پیله ایست که به دور خودم تنیده ام هر چند این اولین خواستگاری نبود که رد می کردم ولی مامان عقیده داشت که از همه مناسب تر است.چهار سال بود آنها را می شناختیم اگرچه برخوردهای من با حسین فقط در حد سلامی خشک و کوتاه روی پله ها بود و هیچ وقت تا مجبور نبودم پا به خانه شان نمی گذاشتم درسته که خانم مقامی خیلی به من محبت داشت ولی من آدم نبودم!
الحق که موقعیت و تیپ و قیافه حسین دل هر دختری جز مرا می لرزاند.من که دختر نبودم زنی شکست خورده و عصبی بودم که به هیچ وجه آمادگی پذیرش کسی را در زندگی ام نداشتم.البته آنها هنوز بعداز چهارسال از زندگی من بی خبر بودند نیازی هم نبود که بدانند!با جواب ردی که از من شنیدند بهشان برخورد و پس کشیدند و من دوباره راحت شدم.
پیشنهاد کاری که مامان نجمه داد مثل دریچه ای از امید به رویم باز شد نیازی به حقوقش نداشتم چون سرمایه ای که عمو مفیدی برایمان به کار انداخته بود حالا تبدیل به یک ساختمان چهارطبقه شده بود که همه را اجاره داده بودیم و با حقوقی هم که از طرف بیمه بابا می گرفتیم زندگی شاهانه ای داشتیم ولی گوشه خانه نشستن برایم عذاب آور بود!
کارو درس بهترین مرهم بر دردهایم بود خستگی مجالی برای فکر نمیداد به همین خاطر خودم را غرق در کار می کردم!
به نظر خودم اگر نصف روز را از خانه بیرون می زدم و کار می کردم و نصف دیگر را درس می خواندم موفقتر بودم.
کار پیشنهادی مامان نجمه تدریس در یک دبستان غیرانتفاعی بود در منطقه شمال شهر که مدیرش دوست صمیمی خانم صمیعی بود و به نظر او تیپ و چهره زیبایم و همچنین معدل بالای مدرکم بهترین تضمینم بود.
یک روز خانم سمیعی با دوستش قراری گذاشت و مرا برای معرفی برد نگاه خانم مدیر به محض دیدنم برقی زد و لبخند روی لبش ظاهر شد.وقتی مدرک و معدلم را دید بیشتر خوشحال شد و بی تجربگی ام را نادیده گرفت مخصوصا وقتی که خانم سمیعی ضمانتم را کرد و گفت که استعداد خوبی دارم و خیلی زود به کارم مسلط می شوم.
خانم مدیر عقیده داشت که خانواده های پولدار ترجیح می دهند معلم فرزندانشان در حین خوب درس دادن خوشرو و زیبا باشد تا به روحیه حساس بچه هایشان نشاط بدهد!
به همین سادگی من به عنوان معلم کلاس دوم پذیرفته شدم این بهترین فرصتی بود که طی این چند سال به سراغم آمده بود.وقتی برمی گشتیم خانم سمیعی را صمیمانه بوسیدم و تشکر کردم.
تا شروع اول مهر کتابهایی را که از خانم مدیر گرفته بودم مطالعه کردم تا آمادگی بیشتری داشته باشم عاقبت به آرزوی دیرینه ام که معلمی بود می رسیدم.بچه ها را دوست داشتم مخصوصا دختر بچه ها که به نظرم مثل فرشته ها بودند!
اول مهر را ذوق زده تر از بچه ها شروع کردم اولین تجربه کاری ام بود و همراه استرس بسیار خوشحال بودم.رابطه برقرار کردن با بچه ها با توجه به علاقه ای که به آنها داشتم راحتتر از آن بود که فکرش را می کردم خیلی زود توانستم با بچه ها دوست شوم.
مامان از دیدن رضایتم خرسند بود و من خودخواهانه باز سرم را به کار و درس مشغول کرده بودم.خدارا شکر که مامان به تازگی همراه خانم مقامی با بعضی از خانمهای محل آشنا شده بود و در مراسم قرآن خوانی و رسیدگی به کارهای مسجد محل شرکت می کردند این طوری کمی مشغول شده بود اما دلگیری را در نگاه هردویشان به خاطر جواب ردم به حسین حس می کردم.
یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و من راضب از کارم هنوز چیزی نشده جزو معلمان موفق شناخته شده بودم.زنگ تفریح بود و معلمها برای استراحت و خوردن چای در دفتر جمع شده بودند.چنددقیقه ای از حضور ما نگذشته بود که خانم ناظم با دو دختر کوچولوی نا مرتب وارد دفتر شد با اولین نگاه می شد فهمید که یکی از دخترها مضطرب و گیج استو دیگری عصبی و نا آرام.خانم ناظم رو به خانم مدیر گفت:
تحویل بگیرید دعوا کردند.من برم به بقیه بچه ها برسم.
مدیر از پشت میزش بلند شد و همانطور که به طرف بچه ها می رفت خطاب به یکی از آنها گفت:
باز چه خبر شده مهاجر؟می شه تو یه روز آروم باشی!
با شنیدن نام مهاجر لرزه شدیدی به پشتم افتاد.این حالتی بود که همیشه حتی با شنیدین پرنده های مهاجر پیدا می کردم چه برسد به اینکه یک نام فامیل بود.
دخترکی که معلوم شد فامیلش مهاجر است همان دختر عصبی بود که از نفس زدنهای تندش می شد فهمید!دخترک با دلخوری جواب داد:
خانم شما همش از من ایراد می گیرید و تقصیرها را به پای من می نویسید.این شمیم بود که هلم داد!
خانم شریف گفت:
لزومی نداره اگر هلت دادند که شاید عمدی نبوده تو عصبانی بشی.
چهره ملتهب مهاجر بیشتر عصبانی شد مشخص بود که خودش را مبرا از گناه می داند و راضی به محکوم شدن نیست.خانم شریف هرطور بود صلح و صفا را بینشان برقرار کرد و بعد روانه شان کرد.وقتی برگشت و پشت میزش نشست گفت:
حیف که پدرش فامیله و کمکهای خوبی هم به مدرسه می ده وگرنه یک روز نگهش نمی داشتم بچه ناآرامیه.
خانم توانا همکارم که معلم کلاس دوم دیگر بود و ظاهرا معلم مهاجر در تایید گفته های خانم شریف گفت:
آره هیچ وقت تکالیفش مرتب نیست و دل به درس نمی ده و با اینکه خیلی باهوشه اصلا نمرات خوبی نمی گیره.
و بعد با شوخی رو به من گفت:
تو که رابطه ات با بچه ها خوبه نمی شه اینو با یکی از شاگردای زرنگت عوض کنی؟
خندیدم و معترض جواب دادم:
تو هم رابطه ات خوبه ولی اشتهات هم زیاده!مطمئنی یکی از شاگردهای خوبم برات بسه؟
از آن به بعد هر وقت زنگ تفریح برای دیدن بازی بچه ها پشت پنجره می ایستادم بی اختیار چشمهایم به دنبال مهاجر می گشت
از آن به بعد هر وقت زنگ تفریح برای دیدن بازی بچه ها پشت پنجره می ایستادم بی اختیار چشمهایم به دنبال مهاجر می گشت و خیلی زود او را پیدا می کردم.بین دخترهای هم سن و سال خودش با مقنعه های یک دست سفید مشخص بود چون همیشه طره ای موی فردار خرمایی از جلوی پیشانی اش بیرون بود.پر انرژی و با نشاط می دوید و بازی می کرد از ته دل می خندید ولی وقتی هم که عصبانی می شد قیافه اش دیدنی بود!
ممثل خروس جنگی به طرف مقابل می پرید تا عصبانیتش را بیرون بریزد وغیر از وساطت خانم ناظم هیچکس جلودارش نبود.وضع او برایم جالب بود!چطور دختری این طور پولدار و مرفه اینقدر عصبی و پرخاشگر بود؟چرا نگاه من همیشه معطوف او بود؟یک روز که وسط زنگ کلاس ها به خاطر چند دقیقه کار ضروری از کلاسم بیرون آمده بودم مهاجر را دیدم که تنها پشت در کلاسشان ایستاده!نزدیکش که رسیدم قدمهایم شل شد به رویش لبخند زدم و دستی به سرش کشیدم و با لحنی دوستانه پرسیدم:
چرا اینجایی مهاجر؟!
با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و جوابم را نداد خواستم بروم اما نمی دانم چه شد که جلوش زانو زدم و دوباره پرسیدم:
دوست نداری با من حرف بزنی؟شاید تونستم کمکت کنم!
چشمان براق و عسلی اش را به من دوخت و با اکراه جواب داد:
تکلیف هامو انجام ندادم!
با چند لحظه مکث مثلا فکر می کردم گفتم:
به نظر خودت ارزش اینو داره که این طوری جلوی همکلاسیهات آبروریزی بشه و مجبور بشی بیای بیرون بایستی؟
باز شانه بالا انداخت ولی نگاه کلافه اش نشان میداد که چه قدر از وضع موجود دلخر است.بلند شدم و گفتم:
از دختر خوشگل و باهوشی مثل تو بعیده عزیزم من دوستت دارم که اینا رو بهت می گم وگرنه وضع تو به خودت مربوطه.
دوباره به عنوان خداحافظی دستی به سرش کشیدم و خواستم بروم که دستم را گرفت و با لحن شیرینش گفت:
خانم اعتمادی؟!
ایستادم و نگاهش کردم گفت:
می شه من شاگرد شما بشم آخه منم شما رو دوست دارم.
به رویش لبخند زدم و جواب دادم:
تودختر خوبی هستی و توی هر کلاسی که باشی مطمئنا موفقی فقط باید خودت بخوای!
با دلخوری نگاهش را به زیر انداخت و من از او دور شدم وقتی زنگ تفریح از خانم توانا راجع به او پرسیدم با ناراحتی جواب داد:
دیگه ذله ام کرده و بدبختی اینه که نمیشه به این نازک نارنجی های پولدار بگی بالای چشمت ابروست وگرنه فکر کنم یه ذره خشونت براش بد نباشه!
حیرت زده گفتم :
وای چه طور دلتون میاد؟اینا مثل فرشته می مونند.
خانم توانا اخمی ناراضی کرد و جواب داد:
من راضیم از جون و دل این فرشته رو تقدیم تو کنم ببینم داد تورو هم در میاره یا نه!
طی چند روز آینده مدام فکرم درگیر همین قضیه بود دلم می خواست اورا برای خودم بردارم اما می ترسیدم همانطور که می گفتند نتوانم از پسش برایم و مضحکه بقیه شوم.خواسته دخترک که می گفت مرا دوست دارد و می خواهد شاگرد من باشد دلم را می لرزاند ولی چه میشد کرد باید خوددارتر می بودم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#57 | Posted: 29 Dec 2012 19:36 | Edited By: yemard1
فصل نوزدهم

چندروز بعد اتفاق جالبی افتاد!دنیای به این بزرگی گاهی چه قدر کوچک می شود!
یک روز زنگ تفریح که همه در دفتر چای می خوردیم سحر همسر علیرضا را دیدم لیوان چای را به دهان برده بودم که چند ضربه ای به در خورد و سحر وارد شد جرعه چای به گلویم پرید!خانم توانا به پشتم کوبید و سحر به طرف ما برگشت دستمالی را که از دست خانم توانا برای پاک کردن اشکهایم گرفتم به صورتم کشیدم و خیره به سحر شدم.که با خانم سپهری معلم کلاس اول مشغول سلام و احوالچرسی بود.هیجانزده نگاهش کردم همان سحر سابق بود و البته با جا افتادگی یک مادر که حتما دختر کلاس اولی داشت و شکم برجسته اش نشان از حاملگی اش بود.همیشه او را دوست داشتم و حالا هم دلم می خواست با همان اشتیاق گذشته به سویش می رفتم ولی فقط خدا می داند چه قدر خودم را کنترل کردم که این کار را نکنم تمام مدتی که آنجا بود نگاهم به سمت او بود در حالی که او مرا نشناخت دیدن او مرا به گذشته برگرداند و خاطرات!چه شبهایی که در خانه ما می خوابیدند و چه قدر او و نجمه برای سرگرمی من تلاش می کردند.یاد عروسی اش علیرضا و خنده های بی خیالی که با بودن آنها داشتیم.
وقتی که رفت بلند شدم و به طرف پنجره رفتم دختر کوچولوی ظریفی مثل خودش به طرفش دوید.آه خدای من!چقدر من از این دختر کوچولوی آرام خوشم می آمد چه می دانستم که او بچه کیست!چقدر این دیدار غیر منتظرانه برایم جالب بود.بعداز خوردن زنگ آخر که بچه ها برای رفتن می دویدند از کنارم گذشت با تردید صدایش زدم:
شجاعی؟
ایستاد و به طرفم برگشت.چقدر خواستنی بود چتری هایش از زیر مقنعه بیرون زده بود و پیشانی بلندش را می پوشاند.طاقت نیاوردم و جلوش زانو زدم و لپهایش را بوسیدم و گفتم:
اسمت چیه خانم کوچولو؟
متعجب نگاهم کرد و با شرم جواب داد:
ماندانا!
طرف دیگر لپش راهم بوسیدم و دوباره گفتم:
چه اسم قشنگی الهی فدات شم.
شرمزده از من فاصله گرفت و پا به فرار گذاشت
باز ماه آذر آمد!از این ماه خاطره خوشی ندارم و از آن بیزارم در این ماه بود که حادثه بد زندگی ام اتفاق افتاد.همیشه به اول آذر که میرسیدم تا چند روز از یادآوری خاطراتم افسردگی می گرفتم.طوری که بعضی شبها مجبور میشدم برای غلبه بر بی خوابی آرام بخش استفاده کنم.مامان دیگر می دانست چه دردی دارم برایم گل گاوزبان دم می کرد و با همه کم حرفی خودش سعی می کرد از من حرف بکشد از کارهای روزمره اش می گفت و اینکه امروز مسجد چه کرده اند جهیزیه جدیدی برای دختران کم بضاعت روربه راه می کردند به کجا رسیده و خلاصه هر چه می توانست سرهم می کرد.
آن روز در حالی که خیلی هم حوصله بودم اولین زنگ تفریح در دفتر نشسته بودیم که سرایدار با کیکی بزرگ وارد دفتر شد و به خانم شریف گفت:
خانم مدیر اینو برای تولد لعیا مهاجر دانش آموز کلاس دوم آوردند.
و بعد آن را روی میز گذاشت و رفت معمولا بیشتر بچه ها که از قشر پولدار هم بودند برای تولدشان این برنامه را داشتند.کیک را با شمعی که رویش بود به کلاسشان بردند و همراه بچه ها تولد مختصر و بی سروصدایی گرفتند و مقداری هم به دفتر آوردند.
آنروز چونکه خیلی بی حوصله بودم چند تمرین ریاضی روی تخته نوشتم و از بچه ها خواستم در دفترشان بنویسند و حل کنند.خودم هم مشغول تصحیح برگه ها شدم ناخواسته افکارم باز در ذهنم شروع به رشد کرد آمد و آمد و یکدفعه بزرگ و بزرگتر شد.ایلیا را میدیدم ، مادرش ، تنهایی ها بابا ، آذرماه ، صدای بارانی که از صبح شروع به باریدن کرده بود آن روز شب هم باران میبارید و من بی هدف و گریان در پارک قدم میزدم.آذر بود 12 آذر!ناگهان فکری عجیب در مغزم جرقه زد 12 آذر! درست یکروز مثل امروز! تولد لعیا مهاجر!نه این امکان ندارد به یکباره مثل فنر از جا پریدم.بچه ها با حیرت نگاهم می کردند.ورقه ها پخش زمین شد و در حالی که به طرف بیرون میدویدم خطاب به مبصر گفتم:
محسنی مراقب کلاس باش.
به طرف دفتر دویدمو با فشار در را باز کردم هیچ کس در دفتر نبود و احتمالا همه برای تولد لعیا مهاجر به کلاس خانم توانا رفته بودند.سراسیمه خودم را به کمد پرونده ها رساندم.دستها نگاه و قلب لرزانم هیجان زده دنبال مدارک کلاس دوم می گشت!پوشه بزرگ را بیرون کشیدم حالا دیگر تمام بدنم می لرزید خدای من امکان ندارد!امکان ندارد!
می لرزیدم و یکی یکی پرونده های داخل پوشه را ورق میزدم.لعیا مهاجر!
چشمهای حریصم به دنبال فتوکپی شناسنامه زیر و روی برگه ها را می گشت و هر آن می رفت که ایست قلبی کنم!نمیشه ........نمیشه...... پیدا کردم.
لعیا مهاجر نام پدر ایلیا مهاجر نام مادر لیلا اعتمادی متولد 12 آذر 1379 .
فشارم پایین افتاد و زانوهایم تا خورد و چشمهایم دیگر هیچ جا را ندید.
*********************************************
چشم که باز کردم دکتر مقامی را بالای سرم در مکانی غریب دیدم با بی حالی نالیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که او بالای سرمن چکار می کند؟برای اینکه نگاه مشتاق او را از آن فاصله نزدیک نبینم چشمهایم را بستم اما صدایش را شنیدم که گفت:
حالتون خوبه خانم اعتمادی؟
با چشمهای بسته سرم را بالا و پایین دادم صدای قدمهایش نشان میداد که بیرون رفته و بعد صدای پایی جدید و صدای پر از نگرانی خانم شریف که کنارم ایستاد و دستش را روی دستم گذاشتو آرام صدایم زد:
خانم اعتمادی؟!
به زحمت لای چشمهایم را باز کردم لبخندی اطمینان بخش به رویم زد و پرسید:
یهو چت شد خانم؟تو که مارو کشتی از نگرانی!
وقایع دوباره در نظرم جان گرفت لعیا مهاجر.لعیا. لعیا. دختر من!دختر لیلا اعتمادی!دختر خودم!
اشکی گرم از گوشه چشمم فرو چکید.خانم شریف با لحنی مهربان گفت:
حالت توی دفتر بد شده بود فورا آوردیمت درمانگاه.انگار پزشک اینجا همسایه تونه سرمت تموم بشه مرخصی.آقای دکتر گفت خودش می رسونتت به منزل ماشینت رو میذاریم توی حیاط مدرسه خیالت راحت باشه.
وای خدای من!با این حال خراب این یکی دیگه از کجا پیداش شد.خواستم به خانم شریف بگم خودش مرا ببرد ولی روم نشد
چند دقیقه بعد دکتر مقامی با لباس بیرون و آماده با چند ضربه ای که به در زد وارد شد و گفت:
من آماده ام!
با کمک خانم شریف تا جلو ماشین دکتر که در نیدیکترین نقطه آن را پارک کرده بود آمدم.خود دکتر در جلو را برایم باز گذاشت و ایستاد تا سوار شوم از خانم شریف تشکر کردم و نشستم دکتر هم از طرف دیگر نشست و راه افتاد.
معذب و ناراحت بودم صندلی ام را کمی خوابانده بود.بی حال بودم و ضعف داشتم و این بهانه ای خوب بود تا چشمهایم را باز نکنم فکر کردماین هم از شانس من که بین این همه درمانگاه باید مرا می آرودند به درمانگاهی که او کار می کرد؟و باز فکر پریشانم به سوی دخترم شرفت.هنوز باورم نمیشد یعنی به من دروغ گفته بودند که بچه ام مرده به دنیا آمده؟آخر چرا؟چطور مامان و بابا دلشان آمده مرا از بچه ام جدا کنند؟
هر چه فکر کردم دلیل موجهی برای این کارشان به ذهنم نرسید!
تا رسیدن به خانه خدا را شکر که او هم حرفی نزد ماشین را به پارکینگ برد و کمکم کرد تا پیاده شوم.احساس می کردم از شدت معذب بودن بیشتر حالم بد شده است!با آسانسور بالا رفتیم نگاهم به پایین بود و زانوهایم می لرزید.دعا می کردم لحظات زودتر بگذرد و از از دور شوم عطر خوش مردانه اش در فضای بسته آسانسور می پیچید و گیجم می کرد.زنگ رسیدن به مقصد که خورد و در آسانسور باز شد انگار از عذاب بیرون آمدم ولی نه انگار تمامی نداشت.زنگ در را که فشردم مامان نبود که باز کند در کیفم را که به دستش بود باز کرد و بدون حرف جلوم گرفت!دست لرزانم را جلو بردم و کلید را درآوردم در آپارتمان را باز کرد و کنار ایستاد تا وارد شوم.احساس می کردم دیگر زانوهایم توان کشیدنم را تا اتاقم ندارد روی اولین مبل راحتی سرراهم افتادم.در تمام این مدت حتی یک لحظه هم نگاهش نکرده بودم کحنارم ایستاد و به آرامی گفت:
بهتر نیست برید توی اتاقتون؟چون آرام بخش بهتون تزریق شده و ممکنه چند ساعتی رو بخوابید.
دستم را به سختی تکان داده و با زحمت زیاد گفتم:
نمی تونم همین جا می خوابم.
فقط فهمیدم که پتوی گرمی به رویم کشیده شد دلم خواب می خواست و به خواب هم رفتم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#58 | Posted: 29 Dec 2012 19:38
فصل بیستم

چشم که باز کردم غروب بود خانم مقامی و مامان نگران روبه رویم نشسته وخیره به من بودند.مامان تا دید که بیدار شده ام آمد و جلوم روی زمین نشست و دستم را گرفت و گفت:
حالت چه طوره عزیزم؟خوب خوابیدی؟
با دیدن خانم مقامی سعی کردم درست بنشیم اما با فشاری که مامان به روی شانه ام آورد دوباره ولو شدم.خانم مقامی گفت:
راحت باش دخترم تو باید استراحت کنی!
و بعد بلند شد و گفت:
برم به حسین بگم بیدار شده بیاد معاینه اش کنه.گرچه رنگ و روش برگشته ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
وقتی مطمئن شدم که از در بیرون رفته به مامان نالیدم و گفتم:
بگو نیاد مامان من حالم خوبه.
مامان با ناراحتی گفت:
وا بده مامان جان بنده های خدا نگرانتن!از اون گذشته دکتره بیاد ببیندت خیالمون راحت میشه.
هنوز حرف مامان تمام نشده بود که زنگ در به صدا درآمد انگار دکتر منتظر پشت در ایستاده بود تا مادرش او را صدا بزند.ناچار به زحمت نشستم و سلام کردمجلوم ایستاد و جواب سلامم را داد.وقتی دستم را برای گرفتن نبضم گرفت احساس کردم دوباره یخ کردم با خود فکر کردم این طوری که بدتر میشم!باز هم چشمهایم را بسته بودم که نگاهم به نگاهش نگیرد.
بعد از گرفتن نبضم دست پیش آورد و پلک چشمم را باز کرده ای خدا می رفت باز فشارم پایین بیفتد که بلند شد و ظاهرا خطاب به مامان گفت:
خدارو شکر که چیزیشون نیست ظاهرا به خاطر یک حمله عصبی فشار خونشون پایین افتاده بود.حالا بهترند البته با استراحت و خوردن سوپی رقیق بهتر از این هم می شوند.
خانم مقامی و مامان خدا را شکر گفتند و بعد مامان هرچه اصرار کرد دیگر ننشستند.خانم مقامی در حال رفتن گفت:
مریضمون نیاز به استراحت داره انشاءالله در یک فرصت بهتر!
به احترامشان بلند شدم که دکتر خواهش کرد نروم تشکر کردم و مامان تا جلو در همراهیشان کرد.بعداز رفتن با کمک مامان مانتویی را که از موقع آمدن در نیاورده بودم درآوردم و رفتم که آبی به صورتم بزنم.وقتی برگشتم لیوان چای نبات روی میز بود و مامان در آشپزخانه.در حال به هم زدن چای دوباره فکرم رفت به طرف لعیا دخترم مامان از آشپزخانه گفت:
چه قدر خوب شد شانسی بردنت به همون درمانگاهی که دکتر اونجا کار می کرده بنده خدا نمی دونی چه قدر نگرانت بود.خدا خیرش بده تا ساعت 2 که ما نیامده بودیم و از همه جا بی خبر بیچاره هی بهت سر میزده دیدم دلم به شور افتاده بود نگو خبری بوده همه همکارهات و خانم شریف هم تلفن زدند و جویای احوالت شدند.اصلا نمیدونم چرا یکدفعه این طوری شدی!
بعد با سینی غذا از آشپزخانه بیرون آمد و آن را جلوم روی میز گذاشت و ادامه داد:
تا سوپت سرد بشه چایت را بخور دکتر می گم شیرینش برات خوبه.
تا خواست برود با دست آزادم مچ دستش را گرفتم و خیره در چشمانش پرسیدم:
مامان چرا بهم دروغ گفتید؟
از سوالم چیزی نفهمید اما کنارم نشست و دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت:
کی بهت دروغ گفتم مادر؟
دروغ گفتید شما و بابا هردوتون!چرا گفتید بچه ام مرده؟
رنگ مامان به وضوح پرید و حرارت دستش زیر دستم کم شد.ناباورانه و متحیر نگاهم کرد زبانش بند آمده بود و فقط نگاهم می کرد!
اشک رنج دیدم فرو غلتید مامان با مکثی بهت زده عاقبت پرسید:
تو دیدیش؟
با گریه سر تکان دادم با غصه پرسید:
برای همین هم حالت بد شده بود؟کجا دیدیش؟چه طور فهمیدی؟
به جای جواب سوالاتش اشک ریزان پرسیدم:
چه طور دلتون اومد اونو از من جدا کنید مامان؟بچه من تنها نوه تون!آخه چرا؟
صورتم را بین دودستش گرفت و دوباره پرسید:
چه طوری پیداش کردی؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم و زار زدم و گفتم:
یکی از شاگردای مدرسه مونه.همین امروز تولدش بود پرونده ش رو دیدم دختر من!نام مادرش توی شناسنامه لیلا اعتمادی بود یعنی من مامان!یعنی من من مامانشم.اون دختر منه لعیا. لعیا!
مامان محکم در آغوشم گرفت و شانه هایش تکان خورد بعد در حالی که دست به سرم می کشید و مرتب چشمهایم را می بوسید میان گریه گفت:
ما بی انصاف نبودیم دخترم این جوری راجع به ما قضاوت نکن ما فقط به خاطر تو اینکار و کردیم!
با غصه و ضعف نالیدم:
به خاطر من بچه مو ازم جدا کردید؟
مامان صورتم را میان دستهایش گرفت و کفت:
صورت نازنینت خیلی خراب شده بود تو که نمیدیدی دخترم ما میدیدیم که چی شده بود دکتر امیدی به بهبود صورتت نداشت و اگر همانطور می موند با وجود بچه ای که شاید می ترسید تورو ببینه بیشتر عذاب می کشیدی صلاحت در این بود که اون رو مرده فرض کنی!
جوابی نداشتم بدهم سرم را با ناله روی شانه مامان گذاشتم و فقط گریه کردم اما او ساکت ماند تا به خودم بیایم.آرام که شدم مرا از خود جدا کرد و میان اشک با لبخند پرسید:
شبیه کیه؟
به یاد صورت گرد لعیا میان غصه ذوق کردم و گفتم:
شبیه باباست و من تا امروز نفهمیده بودم!
اسمش چیه؟اون هم فهمید؟
اسمش لعیاست پوستش مثل برف می مونه و چشمهاش عسلیه موهاش از زیر مقنعه که دیده میشه فره.
سری تکان دادم و دوباره اضافه کردم:
نمی دونید چه قدر قشنگه!درست مثل ماه می مونه!ولی اون هنوز نمیدونه یعنی غیر از شما کسی نمیدونه بذارید ببینم چیکار باید بکنم.
خوب آن شب با آرامشی لذت بخش همراه بود لعیا میان مزرعه گل آفتاب گردان شاد و خرم میدوید!
صبح با انرژی و سرحال که از حال وخیم روز گذشته ام بعید بود بیدار شدم و دوش گرفتم و زیر لب با خودم آوازی زمزمه کردم.وقتی خواستم بروم مامان با حالتی که نشان میداد چیزی می خواهد بگوید اما نمی تواند به زبان بیاورد تا جلوی در همراهیم کرد.قبل از رفتن پرسیدم:
چیزی می خوای برات بگیرم مامان جان؟
حتما آمده بود وقتی متوجه عجله ام شد مردد پرسید:
میشه من هم ببینمش؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#59 | Posted: 29 Dec 2012 19:40
فهمیدم که منظورش لعیاست ذوق زده صورتش را بوسیدم و در حال رفتن جواب دادم:
حتما!یک فکرایی دارم!به زودی کاری می کنم که ببینیدش تا در آسانسور طبقه پایین باز شد سینه به سینه دکتر شدم و دست پاچه سلام کردم ولی با سرپایین!جواب سلامم را داد و گفت:
مثل اینکه امروز حالتون خیلی بهتره.
درحال رفتن گفتم:
با لطف شما بله!خیلی خوبم.ببخشید آژانس منتظرمه.
دست پاچه تر از من گفت:
من می رسونمتون.
به سرعت از او فاصله گرفتم و گفتم:
ممنونم آژانس اومده و خیلی وقته منتظره!خدانگه دار.
قصد داشتم لعیا را به کلاس خودم ببرم ولی بهتر بود چند روزی صبر می کردم باحال خرابی که مرا در کنار پرونده باز او پیدا کرده بودند هیچ دلم نمی خواست این تصمیم ناگهانی شک برانگیز شود.تمام چند روز آینده زنگ تفریح را جلوی پنجره دفتر می ایستادم و دختر نازنینم را زیر نظر می گرفتم به نظر خودم از همه بچه ها قشنگتر بود.
وقتی عصبانیت و ناراحتی هایش را میدیدم غصه می خوردم.شاید باعث این رفتارش حرص و جوش هایی بود که در هنگام حاملگی ام متحمل شده بودم.الهی فداش بشم که اینقدر زود جوش می آورد و عصبانی می شود.
به یاد ایلیا افتادم حالا چه می کرد؟حتما ازدواج کرده بود یعنی خوشبخته؟مسلما به داشتن چنین دختری و ازدواج با همسری مناسب چرا خوشبخت نباشد!بدبخت و تنها من بودم که دخترم تصاحب شده بود!الهی بمیرم حتما دخترم با شیر خشک تغزیه شده یعنی نامادری اش نتوانسته مهر مادری را به دخترم ببخشد؟حتما نتوانسته که این بچه این طور ناآرام است!
یک روزدر راهروصدا یش زدم دختر راحتی بود از ان دسته که با هیچ کس تعارف نداشت و اگر نمی خواست نمی ایستاد.با شک و دودلی به طرفم آمد دلم پر کشید که بغلش کنم و محکم فشارش دهم.جلوم که ایستاد خندان گفتم:
سلامت کجا رفت لعیا خانم خوشگل؟
زیر زبانی سلام کرد.یاد غدبازیهای خودم افتادم من هم اگر کاری را نمی خواستم نمی کردم گفتم:
سلام به روی ماهت خانم.یادمه یه بار گفتی دوست داری شاگرد من بشی هنوزم می خوای؟
نگاه سریع و ناباورانه ای به من انداخت و با عجله پرسید:
جدی خانم؟آره که می خوام!
جلوش دوزانو نشستم و دستهای تپل و سفیدش را در میان دستانم لمس کردم و با این کار قلبم فشرده شد و گفتم:
آره عزیزم اما اگر اشکال نداره می خوام بدونم چرا دوست داری بیای کلاس من؟
با تردید و کمی مکث و با لحنی شرمگین جواب داد:
آخه شما هم خوشگلید و هم فامیلیتون مثل مامان منه!
دلم ضعف رفت پس می دونست مامانش کیه و همچنین از صورتم که به همان خاطر مرا از او جدا کرده بودند خوشش آمده بود.با لحنی که مثلا تعجب کرده ام گفتم:
ممنون که ازم تعریف کردی اما جالبه که هم فامیلی مامان شما هستم.می شه یه روز بگی بیاد ببینمش شاید خواهرم باشه!
خندید مثل دوران کودکی خودم وقتی می خندید بینی اش چین برمی داشت طاقت از کف دادم و با خنده بینی اش را کشیدم.در یک لحظه لبخندش محو شد و سرش را پایین انداخت دست به زیر چانه اش بردم و صورتش را بالا دادم و پرسیدم:
چی شد خانم؟
سرش را با غصه تکان داد و گفت:
مامان من مرده وقتی منو به دنیا آورده تصادف کرده!
خود خودشه از همه چیز هم خبر داره!خودم را ناراحت نشان دادم و گفتم:
وای ببخشید!من نمی دونستم و باعث ناراحتیت شدم.متاسفم اما عیبی نداره یه مامان خوب دیگه که حتما داری.به اون بگو بیاد.
خیلی ناراحت شد!دستهایش را از دستم بیرون کشید و پشت سرش قلاب کرد و با عصبانیت گفت:
نخیر من نامادری ندارم.دوست هم ندارم که داشته باشم اگر کاری دارید بگم پدرم بیاد.
بلند شدم و ایستادم بهتر بود فعلا که ناراحت است حرفی نزنم.جواب دادم:
نه عزیزم بیشتر می خواستم ببینم این خانم اعتمادی خوشبخت که دختر گلی مثل شما داره کیه.فعلا نیازی به آمدن کسی نیست خودم ترتیب انتقال شما رو به کلاس میدم.
تعجب کرده بودم یعنی ایلیا ازدواج نکرده؟چرا؟مامانش که گفت او در شرف ازدواج مجدد است!یعنی چی شده؟یک حس موزی در درونم وول می خورد دلم می خواست از زندگی شان سردر بیارم!ولی مهمتر از همه لعیا بود باید زیر نظر خودم به تربیتش سروشامان میدادم.نباید از دختری که مادر بالای سر نداشته بیشتر از این توقع داشت
وقتی نظرم را با خانم توانا در میان گذاشتم خیلی از این پیشنهاد استقبال کرد و ظاهرا رفتار لعیا او را به ستوه آورده بود.با خانم شریف هم صحبت کردم او هم موافق بود.وقتی خانم توانا از دفتر بیرون رفت خانم شریف رو به من گفت:
خانم اعتمادی لطفا شما چند دقیقه صبر کنید باهاتون کار دارم!
دفتر که خلوت شدگفت:
دلم می خواست لعیا مهاجر بیاد به کلاس شما آخه خیلی راحتتر با بچه ها رابطه برقرار می کنی و حتما از پس این دختر شیطون ما بر میای.قبلا هم برات گفتم که باباش فامیله پسر دایی مه خیلی هم دخترش رو دوست داره و به خاطرش تا حالا خیلی به مدرسه کمک کرده.برای همین نمی خوام از دستش بدم ببینم دیگه چه می کنی؟
مثلا از همه جا بی خبر گفتم:
حالا که فامیلتونه حتما از اوضاع زندگیشون خبر دارید اگه میشه منو هم در جریان بگذارید تا شابد بتونم علت ناآرامی شو پیدا کنم.این طور هم که از زبون خودش شنیدم مادرش فوت کرده آره؟
خانم شریف آهی کشید و با تاسف سر تکان دادو گفت:
آره عزیزم.راستش کاملا از همه چیز با خبر نیستم یعنی نگذاشتند کسی بفهمه!فقط یه دفعه فهمیدیم پدر لعیا پسر داییم که اسمش ایلیاست ظاهرا ازدواجی بی خبر داشته و زنش اواخر بارداری تصادف می کنه و می میره.وقتی لعیا به دنیا می آد چونکه نارس بوده مدتی توی دستگاه می مونه همون موقع هم دایی م سکته می کنه!مدت زیادی اوضاع زندگیشون مسکوت بود و با هیچکس رفت و آمد و مراوده ای نداشتند تا اینکه کم کم لعیا رو شد ولی ناگفته مشخصه زندگیشون مثل سابق نیست.پدر لعیا خیلی به دخترش توجه داره اونقدر که زیادی لوسش کرده از گل نازکتر کسی نمی تونه به این بچه بگه!احساس می کنم زن داییم زیاد با این قضیه موافق نیست البته نه اینکه فکر کنی لعیا رو دوست نداره ها نه فقط با لوس بودنش مخالفه!لعیای بیچاره این وسط بین دو تربیت متضاد بزرگ شده مادر هم که بالای سرش نبوده خوب معلومه که نمیشه توقع طبیعی بودن رو ازش داشت.مخصوصا از وقتی دایی مرد این بچه ناآرام تر شده آخه دایی مو خیلی دوست داشت.
که این طور!پس ظاهرا اوضاع اونطور که فکر می کردم برایشان عادی نبوده!با این فکر از خانم شریف پرسیدم:
پدرش ازدواج مجدد نکرده؟
هنوز که نه البته تازگی زندایی به تکاپوهایی افتاده ولی رفتارهای ایلیا نشون نمیده که مشتاق به ازدواج مجدد باشه!
افکارم دوباره بهم ریخت.قضیه چی بود؟چرا ایلیا ازدواج نکرده؟یعنی به خاطر لعیا؟نه گمان نمی کنم آدمی که به راحتی از عشقی که آنقدر دم از محکم بودنش می زد گذشت پایبند بچه ای ناخواسته و دست و پاگیر شود؟!
شاید هم سرش به جایی گرم است او که پنهان کاری را خوب بلد بود.حتما لعیا رو هم به عنوان بچه اش شب به شب می بیند و کاری به کارش ندارد در مورد هرچه مطمئن نبودم اما این را می دانستم که علاقه زیادی به بچه داشت.ولی کور خوانده نمی گذارم از او هم که سیر شد مثل من تفاله اش را از زندگی کثیفشان بیرون بندازه.مگر خودم مرده ام!
شب برای مامان از حرفهایی که شنیده بودم تعریف کردم بیچاره با مهربانی ذاتیش و شاید هم علاقه ای که آن زمان به ایلیا داشت فقط با تاسف گفت بیچاره ها!
روز بعد لعیا به کلاس من منتقل شدبه جای او با جان و دل یکی از زرنگترین شاگردهایم را تقدیم خانم توانا کردم.جای لعیا را نزدیک به خودم قرار دادم که مدام جلو چشمم باشد و از دیدنش حظ ببرم.روز اول سعی می کرد رفتار درستی داشت تا مرا از انتخابم پشیمان نکند ولی انگار دست خودش نبود!آرام و قرار نداشت و دائما وول می خورد.دفتر و کتابهایش نامرتب بود و مقنعه اش کج!
روز دوم که تکالیف را نگاه می کردم تکالیف او کامل نبود با لحنی که سعی می کردم در او آرامش ایجاد کنم گفتم:
امروز رو نادیده میگیرم ولی فردا سعی کن که کاملش کنی!
هیچی نگفت نه بله و نه خیر!زنگ بعد هم شعر را حفظ نبود باز هم چیزی نگفتم زنگ آخر حتی نقاشی اش را هم نکشیده بود!شب تا صبح به این فکر می کردم که چطور برخوردی با او داشته باشم که مثمر ثمر باشد.اینطور که دستم آمده بود لجباز و یکدنده بود و مسلما زور و فشار روی این قبیل بچه ها اثر معکوس داشت!
فردا هم دوباره تکالیفش کامل نبود آهسته طوری که بچه ها نشنوند گفتم:
لعیا جان زنگ تفریح بچه ها رفتند یک کار خصوصی باهات دارم بمون.
از روی ناچاری ایستاد کلاس که خلوت شد گفتم:
من امروز توی کلاس می مونم که تو تنها نباشی و بتونی تکالیفت رو کامل کنی.
طوری با احترام برخورد کردم که نتوانست نه بیاورد!با دلخوری نشست و شروع به نوشتن کرد و هر طور بود کج و کوله تمامش کرد به نظرم همین اندازه کافی بود و کلی تشویق شنید!
روز بعد هم همین جریان تکرار شد و من بدون ناراحتی در کلاس نشستم و تا تکالیفش را نوشت و شعرش را هم حفظ شد.برای من که سخت نبود اتفاقا کیف می کردم او مقابلم نشسته و با اخم هایی در هم مثل پدرش مجبور به نوشتن است اما برای او سخت که از زنگ تفریحش چشم پوشی کند!
قبل از اینکه زنگ کلاس بعدی بخورد چند ضربه به در خورد با بفرمایید من در باز شد و سرخانم توانا داخل آمد و گفت:
چرا نیومدی چایی بخوری؟تو که عادت به چای زنگ تفریح داری؟مخصوصا هم که گلوت عفونی شده

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#60 | Posted: 29 Dec 2012 19:41
تازه متوجه من و لعیا شد و اینکه او مشغول نوشتن بود.با اخم پرسید:
باز لعیا تکالیفش رو ننوشته؟امان از این دختر!
برای حفظ آبروی او مخصوصا جلو معلم قبلیش جواب دادم:
چرا اتفاقا خیلی هم خوب نوشته ما با هم دیگه یک برنامه خوب داشتیم که مجبور شدیم بمونیم.
و بعد رو به لعیا چشمکی زدم وگفتم:
مگه نه لعیا جان؟
لبخند زد و راضی از جواب من سر تکان داد.
خانم توانا که رفت زنگ خورد.من دوباره سرم را به کتابی که می خواندم مشغول کردم تا عکس العمل لعیا رو ببینم.وقتی بچه ها با سروصدا وارد کلاس شدند لعیا جلو آمد تا دفتر تکالیفش را به من نشان بدهد.باز هم شلوغ و کثیف نوشته بود با این حال گفتم:
خسته نباشی خانم خیلی خوبه.ببخش که وقتت رو گرفتم اما می دونی که قانونه.اگر تورو که خیلی دوست دارم نادیده بگیرم بچه های دیگه هم سوءاستفاده می کنند.این طور نیست؟
جواب نداد دفترش را بسیار خوب زدم و به دستش دادم.با شرمندگی گفت:
خانم برم براتون یه چایی بگیرم و بیارم؟
الهی بمیرم که دخترم به جای مامان می گفت خانم!باز دلم پرکشید تا بغلش کنم اما به کشیدن لپش اکتفا کردم و گفتم:
نه فدات شم مهربونم توی کلاس خوب نیست.ایشاالله اگه از فردا کارای تو مرتب باشه من هم می رم و توی دفتر چایی می خورم.
با ناراحتی گفت:
آخه گلوتون درد می کنه!
چقدر تو مهربونی خانمی!نگران نباش زنگ دیگه می خورم.
از کارم راضی بودم ظاهرا داشت علائم بهبود نمایان می شد.شب باز برای مامان با ذوق و شوق تعریف کردم که چه شده و او دلش پر می کشید که لعیا را ببیند.
روز بعد از خوشحالی داشتم بال در می آوردم با افتخار دفترش را نشان داد کامل بود ولی باز هم شلوغ!با این حال آفرین غلیظی نثارش کردم و به دفترش مهر زدم.اما زنگ بعد کلمه و ترکیبهای تازه را بلد نبود زنگ تفریح که خواستم بماند بعد از رفتن بچه ها مظلومانه گفت:
نه خانم شما برین چایی تون رو بخورین من خودم می مونم و می خونم.
دیگر طاقت نیاوردم محکم بغلش کردم و بزور اشکم را نگه داشتم. با تعجب نگاه کرد!بغض داشته خفه ام می کرد گفتم:
حالا که تو این قدر به فکر منی من هم بهت یه امتیاز میدم و اونم اینه که بری و توی حیاط بخونی.تو اینقدر باهوشی که توی شلوغی هم می تونی درس بخونی!
از پنجره دفتر نگاهش کردم همه بازی می کردند و او درس می خواند بعد از چند دقیقه کتاب را به دوستش داد تا بپرسد مثل اینکه همه را خوب جواب داد چونکه با خوشحالی بالا و پایین پرید.
در یک لحظه مکان فراموشم شد و نزدیک بود مثل او من هم بالا و پایین بپرم نگاهی دزدانه به اطرافم کردم و با خودم لبخند زدم. در مسیر رفتن به خانه یک دفتر فانتزی قشنگ که روی جلدش عکس سیندرلا با یک لباس پفی بلند صورتی بود با چند بسته عکس برگردان که شخصیت های کارتونی دختر بود خریدم و به خانه بردم برای مامان تصمیمم را گفتم و آن شب ذوق زده مثل دختربچه ها همه صفحه های دفتر را با عکس برگردان تزیین کردم و دفتر را از آنچه بود زیباتر کردم.
مامان از من خوشحالتر بود تا بلند می شدم او عکس برگردان می چسباند.توجه که کردم دیدم این شیرین ترین اتفاقی است که طی چند سال گذشته زندگی ما را دست خوش تحول کرده و ما را بر سر ذوق آورده!
در صفحه اول دفتر اسمش را درشت و قشنگ نوشتم و اطرافش را با گل و ستاره هایی شاد تزیین کردم که خیلی زیبا شد.آن شب تا صبح در خواب عکس العمل لعیا را به طریق مختلف می دیدم.
فردا هم باز تکالیف لعیا نامرتب اما کامل بود.تشویقش کردم و آهسته کنار گوشش گفتم:
زنگ تفریح بعد از رفتن بچه ها تو بمون!برات یه سورپریز جالب دارم.
با جمله اولم جا خورد و فکر کرد چه کمبودی در کارش داشته که باید بماند با شنیدن جمله دومم چشمان قشنگش برق زد!
بعد از رفتن بچه ها مشتاقانه به طرفم آمد از کیفم دفتر کادوپیچ را بیرون آوردم و به طرفش گرفتم و خوشحال تر از او گفتم:
جایزه انجام دادن تکالیف ات!
متعجب و مشتاق نگاهم کرد و پرسید:
برای من خانم؟
با نگاه مشتاقم می خواستم قورتش بدهم.سرم را با ذوق و شوق تکان دادم دست که جلو آورد کادو را عقب کشیدم و گفتم:
عوضش یه بوسه شیرین می خوام!
لبخند شرمزده اش لپ های سفیدش را هلویی کرد کاش می شد بتوانم خوشی ام را با فریادی بلند بیرون بریزم.صورتش را جلو آورد و شیرین ترین بوسه را از صورت برگ گلش گرفتم انگار خون در رگهایم می جوشید.کادو را تحویلش دادم و گفتم:
بازش کن و ببین می پسندی!البته از الان بگم که این جایزه معمولی نیست جادوییه.
کادو را روی میز گذاشت و باز کرد و دفتر را ورق زد وقتی اسم خودش و عکس برگردان ها را دید از تماشای برق شاد چشمهایش بهترین لذت دنیا را بردم.به من و بعد به دفتر نگاه کرد و قبل از اینکه چیزی بپرسد گفتم:
جادوی این دفتر قشنگ اینه که شلوغی و بدخطی رو به وجودش راه نمیده هرکس توی این دفتر بنویسه قشنگ و مرتب می نویسه.می بینی چقدر اسمت رو قشنگ نوشتم؟با اینکه من خط خوبی هم ندارم!
حیرت زده از حرفهایم نگاهم کرد شانه بالا انداختم و لبخند زدم و گفتم:
می گی نه امشب امتحانش کن!
ناگهان از خوشحالی بالا پرید و بی اختیار جلو آمد و ماچم کرد.دیگه بهش فرصت ندادم ازم فاصله بگیرد دوباره محکم به خودم فشارش دادم و بوسیدمش و کنار گوشش آرام گفتم:
من تورو به این خاطر دوست دارم که حس می کنم جنبه خوب بودن رو داری عزیزم.
با شرم خودش را از بغلم بیرون کشید و گفت:
مرسی خانم خیلی قشنگه.فکر می کنید من هم بتونم توش قشنگ بنویسم؟
اینو مطمئنم تازه اگر موفق بودی بازم جایزه ات یه دفتر جادویی دیگه است!
فردا که شد نتیجه اش را دیدم به قدری در نوشتن دقت کرده بود که با خودم فکر کردم چقدر وقت باید صرف آن کرده باشد!به جای یک مهر چند مهر برایش زدم.خودش خیلی خوشحال بود که دفتر خطش را پذیرفته و من از او خوشحالتر به خاطر نتیجه دادن کارم!به عشق لعیا جان گرفته بودم.هرصبح که چشم باز می کردم به عشق دیدن او از خانه بیرون میزدم و همه تلاشم برای بهبود درسی او بود متاسفانه به خاطر نزدیکی ترم اول نتوانستم عقب افتادگی هایش را کامل جبران کنم اما نمراتی که گرفت خیلی بهتر از نمرات مستمری اش بود.تکالیفش را هم هرروز تمیز و مرتب و با افتخار تقدیمم می کرد.
یکروز که طاقت مامان برای دیدنش تمام شده بود با برنامه قبلی که ریخته بودم همراه آژانس در ساعتی که با هم تنظیم کرده بودیم جلومدرسه حاضر بود.به محض تعطیل شدن مدرسه بیرون آمدم مامان با دیدنم از ماشین بیرون آمد وداخل ماشین نشست لعیا هم مثل همیشه پر انرژی و دوان دوان بیرون آمد به طرف سرویسش که مختص بردن و آوردن او بود دوید من هنوز داخل ماشینم ننشسته بودم که از کنارم گذشت و برایم دست تکان داد و گفت:
خداحافظ خانم.
من هم برایش دست تکان دادم مامان حریصانه و مشتاق او را که می رفت داخل ماشینبنشیند با چشم دنبال کرد.با رفتن لعیا کنار مامان پشت فرمان نشستم و خوشحال پرسیدم:
چطور بود؟
حس می کردم که مامان کم مانده از شدت ذوق زدگی پس بیفتد!در حالی که نگاهش هنوز به همان سمتی بود که سرویس لعبا رفته بود ناباورانه زمزمه کرد:
انگار بچگی خودت رو دیدم چقدر خوشگل و نازه!
و من از داشتن دختری مثل لعیا چه افتخاری کردم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غریبه آشنا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites