تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غریبه آشنا

صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  
#81 | Posted: 29 Dec 2012 21:01
لحن دلنوازش در آن نیمه شب بی قرار ، موهبتی الهی بود که به زور می خواستم انکارش کنم !
-سلام . بله شناختم . بفرمایید .
-بیدار بودید ؟
-نه خیر !
-ولی به صداتو نمی آد که خواب بوده باشید !
حالا که رودررویم نبود به راحتی لبخند زدم و گفتم :
-زنگ زدید که ببینید صدام چطوره ؟
با کمی مکث و صدایی که خنده در آن پیدا بود جواب داد :
-نه ! راستش تماس گرفتم که اعتراف کنم !
چه آرامش دل نشینی ! صدای زمزمه وار و ملایمش کوبش قلب بی قرارم را بیشتر می کرد . خودم را به ندانستن زدم و پرسیدم :
-به چی ؟
-شرمنده ، به اینکه پیشنهادم به شما به خاطر خودمم هست !
ندانستم چه بگویم ولی لبخند نیازمندم از شنیدن این اعتراف بازتر شد . دلم در هوای آغوشش و شنیدن این زمزمه ها کنار گوشم له له می زد ، ولی غرور و کینه ام جلوش را می گرفت . وقتی منتظر ماند و جواب نشنید گفت :
-من مغرور نیستم خانم ، حقیقتش اینه که سر سختانه سعی دارم به عشق همسرم وفادار بمونم و با عنوان کردن لعیا خودمو گول بزنم . نمی دونم چطور بگم اما فقط شما بودید که تونستید بعد از اون ، فکرم را مشغول کنید . رفتار شما ، حالت چشماتون ، فامیلتون و از همه مهمتر حرفها و یکدندگی هاتون منو به یاد اون می ندازه و می خوام شرمنده از اون اعتراف کنم که دوستتون دارم !
مثل اولین دوستت دارمی که از لبانش بیرون آمد از شنیدنش سرتاپا آتش گرفتم و از شدت هیجان یلند شدم و روی تختم نشستم . بعد از چند دقیقه ای مکث که سعی در مهار احساساتم داشتم گفتم :
-پس یک مرتبه بگید که منو به خاطر اون می خواهید ، نه به خاطر خودم !
لحنش رنجیده ولی خودمانی شد :
-بی انصاف نباش . بگذار قسمت کوچکی از قلبم همیشه متعلق به اون باشه ، اما اینو بدون که قسمت بزرگترش فقط به تو ولعیا تعلق داره .
با شنیدن این اعترافات سریع و قشنگ آن هم از زبان مردی مثل او بی قرارترم از آنم می کرد که یکجا بند شوم ، از تختم پایین آمدم و رو به پنجره باز ایستادم و گفتم :
-الان توقع شنیدن چه جوابی رو دارید ؟
بدون مکث جواب داد :
-توقع اینکه منو از بی اعتمادی هات جدا کنی و این بار ، هم به خاطر خودم و هم لعیا جواب مثبت بدی !
قلبم از شنیدن حرفهایی که سال ها کمبودشان را احساس کرده بودم تنگ شده و سینه ای فراخ تر می طلبید . حرف های بی ریایی که مسکن روح خسته ام بود ! هزار جور فکر در مغزم می جوشید ، آن قدر درهم و برهم که نمی تونستم بفهمم واقعا به چه می اندیشم ! مگر من همین را نمی خواستم ؟ مگر منتظر شکستن غرورش و دیدن التماسهایش نبودم ؟! پس دیگر چه مرگم بود ؟! به سختی گفتم :
-شاید شما بتونید با خودتون کنار بیایید اما من نمی تونم .
-کمک می کنم که بتونید !
-من از این وعده وعیدها زیاد شنیدم آقای مهاجر ، ازتون خواهش می کنم که روی دل شکسته من حساب باز نکنید .
ابتدا کشیدن صدای نفس عمیقش را شنیدم و سپس صدای دلگیرش را که گفت :
-اینقدر سرسخت نباش ، لعیا و من به وجودت احتیاج داریم !
اشک درمانده ام سرازیر شد و گفتم :
-نمی تونم !
صدایش بلند شد و گفت :
-پس دیگه نمی گذارم لعیا رو ببینی و بیشتر از این با احساساتش بازی کنی !
دستپاچه و نگران ، در حالی که سعی می کردم ضعف و نگرانی در صدایم پیدا نباشد گفتم :
-چرا تهدید می کنید ؟ با اون بچه چیکار دارید ؟ باور کنید که من از حال خودم بهتر از همه خبر دارم !
-من دیگه باید چی بگم . من که همه شرایط رو پذیرفتم ، حتی بچه ات رو !
با ناراحتی گفتم :
-من بزرگواری نمی خوام . دروغ می گید ، فقط منو به خاطر دخنرتون می خواهید نه برای خودم . چند روز دیگه همه چیز یادتون میره .
با همون لحن عصبانی گفت:
-آها ، پس شما بیمارید و همه چیز رو از پشت عینک بدبینی می بینید !یادتون باشه که من همه چیز رو زیر پا گذاشتم ولی شما نه ، دیگه نمی خوام لعیا رو ببینی . خداحافظ .
با شنیدن صدای بوق آزاد ، درمانده و پریشان و گوشی به دست لبه تخت نشستم . من چیکار کرده بودم ! من که هرچه می خواستم به دست آورده بودم پس دیگر چه مرگم بود ؟!
اما واقعا کنترل احساسات پرکینه ام به دست خودم نبود . من کم چیزی را از دست نداده بودم که حالا بخواهم راحت چشم برهم بگذارم ، تازه مگر امکان داشت !
حالا با ندیدن لعیا چطور باید کنار می آمدم . نه ماه هر روز دیده بودمش و نفسم به نفسش بند بود ، بی او خفه می شدم ! از روی اجبار و بدبختی به خودم دلداری دادم چاره ای نبود من که این همه صبر کرده بودم باید کمی دیگر هم طاقت می آوردم تا بی صبری های لعیا ثمر بدهد !
روز بعد که آخرین امتحان و آخرین روز مدرسه بود ، لعیا را غمگین در حالی که برگه اش را پر می کرد دیدم . قدم زنان بالای سر بیشتر بچه ها چند لحظه می ایستادم تا رفتارم شک برانگیز نباشد و بعد بالای سر لعیا ایستادم ، با اینکه حال و حوصله مساعد نداشت ولی همه جوابها را درست و بدون نقص زده بود . خدا رو شکر که لااقل از بابت امتحاناتش خیالم آسوده شد و از این بابت نتیجه مساعد گرفتم .
وقتی برگه اش را تحویل داد نگاه غمگینی به رویم انداخت و رفت ! رفتنی که دلم را به آتش کشید ! خودم را معطل کردم تا او راحتر برود و ایلیا را نبینم . چه زندگی عذاب آوری !
یک هفته بسیار بسیار سخت گذشت ، چندین برابر سخت تر از سختی های پشت سر گذاشته ! گفته های خانم مهاجر که دروغی در آن نبود دلم را لحظه به لحظه به سوی ایلیا می کشاند . این را نمی شد کتمان کرد که ایلیا برای دومین بار عاشق خودم شده بود ! می دانستم که تنها عشق اولین و آخرینش من بودم و هستم بابا ....بابا .
باز صبحها بد نبود ، چون به دلیل روبه راه کردن نمرات بچه ها و وارد کردن در کارنامه ها و به امید اینکه ایلیا یا لعیا بیایند ، به مدرسه می رفتم ولی دریغ از یک کلمه خبر !
ناامید و خسته که به خانه بر می گشتم فکر کردن به این بی خبری مثل مته وجودم را سوراخ سوراخ می کرد . خدایا ، الان حال بچه ام چطوره ؟ یعنی ایلیا اینقدر بی رحمه که نگذاره او حتی یک تلفن به من بزنه ؟ یعنی لعیا فراموشم کرده ؟! نه ، فراموشم نکرده ، با آن گریه ها و نگاه غمگین در آخرین امتحانش چنین چیزی امکان نداشت ! تنها دلیل این بی خبری را می شد به پای محدودیت پدرش گذاشت . خدایا نخواه بیشتر از این عذاب بکشم ، بچه ام رو بهم برگردون ای خدا ...
دو سه روز که گذشت دیگه حتی یک لقمه غذا هم از گلویم پایین نمی رفت و خواب به چشمم نمی آمد ، مامان سر گشته و پریشان دورم می چرخید و به زحمت با آبمیوه و شیر سر پا نگهم می داشت .
تا چند لحظه چشم بر هم می گذاشتم لعیا را همراه بابا می دیدم !
کم کم از شدت ضعف و گریه توانم را از دست دادم ! من که فکر می کردم با کمی مقاومت به نتیجه می رسم حالا یک هفته نگذشته بریده بودم ! مامان سر شب کنارم نشست و با لحنی غصه دار نصیحتم کرد وگفت :
-خدا بیامرزه باباتو ، حرفهای خوبی می زد . می گفت چشم به گذشته دوختن و کینه به دنبال کشیدن مثل دویدن بیهوده دنبال باده . حالا که فهمیدی ایلیا تقصیری نداشته و هنوز هم دوستت داره و اون هم کم عذاب نکشیده ، قبول کن که تقدیر این بوده حالا فکر می کنی چون خودتو ، ایلیا رو و لعیارو عذاب میدی بابات خوشحال میشه ؟ اون که راضی بود خار به پای تو نره به چشم خودش بره راضیه بچه نازنینت به خاطر یک کینه کهنه رنج ببره ؟ خودتو گول نزن ، تو هنوز هم ایلیا رو دوست داری ! کینه رو از دلت بیرون بریز و روشن فکر کن ، گذشته ها گذشته . بابای تو هم روزی برای رفتن داشت که رفت ولی تو و شوهرت و بچه ات زنده اید و خدا دوباره شما رو به هم دیگه رسونده دخترم این بار درست فکر کن .
چشمام از فشار ریزش آن همه اشک می سوخت وطاقتم تمام شده بود ! آره می روم و آنقدر به درآن خانه می کوبم تا بچه ام را ببینم ، دیگر نمی خواهم برنده ای با دست خالی باشم . حالم از دنیای بی لعیا به هم می خورد ، خوش به حال مامان که می توانست این قدر با گذشت باشد !
خوابم نمی برد ، بدنم بس از که از این شانه به آن شانه شده بود و گریه کرده بودم درد گرفته بود. به ساعت کنار تختم نگاه کردم ، هنوز یک قرن مانده بود به صبح ! حتی اذان صبح هم نشده بود . ضعیف و کم جان خودم را از کنار تخت کندم و وضو گرفتم و نیازمند کرمش رو به درگاهش ایستادم. هر چه خواندم و هر چه گفتم با گریه بود ، آن قدر که خسته شده و کنار سجاده ام افتادم!
لعیا مثل همیشه پر انرژی و شاد می دوید و بابا مشتاق به دنبالش من خوشحال از اینکه هر دو را می دیدم ، می خندیدم. در یک جا سبز وپر گل می دود و بازی می کند . به طرف پرتگاه می رود، وحشت زده به دنبالش می دویدم و جیغ می کشیدم ولی هیچ کدامشان متوجه فریادهای من نبودند. بدنم را از شدت هیجان و ترس منقبض کرده و می دویدم ، چیز دیگری نمانده بود . لعیا ترسیده بود و فریاد کشان می رفت سقوط کند که بابا در آخرین لحضه او را میان زمین و آسمان گرفت ، نفس نفس زنان و با ضعف ناشی از آن همه ترس کنارشان افتادم. لعیا با چشمان براق می خندید، به بابا نگاه کردم ولی به جای او ایلیا بود که با نگاهی نگران هر دوی ما را در آغوش کشید!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#82 | Posted: 29 Dec 2012 21:02
با صدای آهنگ مکرر تلفن همراهم آشفته از خواب پریدم ، هنوز مکان و زمان به دستم نیامده بود که از تشخیص آهنگ مخصوص ایلیا به خودم آمدم! متعجب از پنجره بیرون را نگاه کردم ، هوا تاریک و روشن بود ! این وقت شب ! با قطع شدن آهنگ فکر کردم دارم ادامه خوابم را می بینم ولی هنوز به دو دقیقه نرسیده بود که دوباره صدا بلند شد . چهار دست و پا و لرزان خودم را به گوشی رساندم. نه اشتباه نمی کردم ، شماره خودش بود. به هیچ وجه نمی توانستم لرزش صدایم را که با بغض همراه بود پنهان کنم .
-بله بفرمایید.
-سلام!
-سلام!
باز هم اشک خشک شده ام دوباره جوشید وقتی که گفت :
-دارم می آم دنبالت!
نا باورانه انگار که اشتباه شنیده ام گفتم :
-بله؟!
-لعیا حالش خوب نیست ، من تا پنج دقیقه دیگر جلوی خونه تون هستم !
هراسان از جا جستم و صاف نشستم و گفتم :
-چی گفتید ؟! چه اتفاقی افتاده؟
این را با فریادی وحشت زده پرسیدم، طوری که مامان چادر نماز بر سر در تاریکی ، نگران وسط در اتاقم ایستاد.
-حاضر باشید، من اومدم. اون می خواد شما رو ببینه!
گوشی را قطع کرد و مرا حیران و وحشت زده به جا گذاشت . مامان تکانم داد و نگران پرسید:
-چی شده لیلا؟ کی بود؟
بی حس نگاهش کردم و نالیدم و گفتم :
-ایلیا بود ، داره می آد دنبالم . حال لعیا خوب نیست!
محکم زد به صورتش و گفت :
-یا ابوالفضل، یا باب الحوائج به دادمون برس!
بعد به طرف کمد هولم داد و گفت:
-معطل چی هستی ، د بجنب دیگه!
تازه فهمیدم چی شده ، با کمک مامان اولین مانتویی را که جلوی دستم آمد پوشیدم و شالی به روی سرم انداختم و بعد با بالا و پایین بستن دکمه هایم دویدم! مامان زیر لب زمزمه وار دعا می کرد:
-یا قمر بنی هاشم، بچه مو از خودت می خوام . قربونی جلوی هیات با من ، شفاعت عزیزم با تو!
جلوی در خودش را به من رساند و تلفنم را به دستم داد و گفت :
-اینو همراهت ببر و منو اینجا بی خبر نگذار .
کفش بود یا دمپایی نفهمیدم، شتابزده پوشیدم و دویدم! پاهایم را به کف آسانسور می فشردم تا حرکتش را سریعتر کنم. در تاریک و روشن صبح دم تا جلوی در محوطه رسیدم ماشین ایلیا جلوم ترمز زد و از داخل در را برایم باز کرد، تا نشستم دوباره از جا کنده شد و به سرعت به راه افتاد! با ریزش اشک در جواب سلام کوتاهش به زحمت سر تکان داده و پرسیدم :
-چی شده، لعیا کجاست؟
با نگاه مستقیم به روبرو و اخمهای درهم جواب داد :
-یک هفته است که بی حال و کم حوصله از تختش بیرون نیومده ، از دیروز صبح هم تب کرده و تبش قطع نشده. نه دکتر و نه دارو اثر نداشته از دیشب هذیان می گه و مرتب شما رو صدا میزنه!
صورتم را میان دو دستم پوشاندم و میان هق هق گریه گفتم :
-خیلی بی انصافید ، چرا نگذاشتید بیاد منو ببینه ؟چرا منو زودتر خبر نکردید ؟!
با عصبانیت داد زد و گفت :
-من بی انصافم یا تو ؟! مگه نمی دونستی با خود خواهی خودت چه بلایی سر این بچه معصوم می آد ، دیگه چی می خواستی ؟ التماس ؟! باشه التماست میکنم اگر غرورت با این کار راضی می شه التماست می کنم .
حرکت تند ماشین ، آویز خانم گل را مثل قلب بی قرار من به شدت تاب می داد .
وحشیانه با مشت های کم جانم به شانه اش کوبیدم و با گریه دردمندانه فریاد زدم :
-اگه بچه م طوری بشه این بار می کشمت !
متعجب از این حرکت ترمز زد و به طرفم برگشت و گفت :
-منظورت چیه ؟!
تازه متوجه شدم که رسیدیم جلوی خونه ، با سرعتی که او داشت و خیابان های خلوت باعث شده بود خیلی زود برسیم ، بدون اینکه جوابش را بدهم از ماشین بیرون پریدم و دوان دوان پشت در رسیدم . بی تابانه دست به روی زنگ گذاشتم و چند لحظه کوتاه نگذشته بود که در باز شد .
زیور دستپاچه جلوی در ورودی ایستاد و دستپاچه گفت :
-سلام خانم جان ، خوش اومدید خانم جان !
نفس نفس زنان پرسیدم :
-لعیای من کجاست ؟
اشاره به بالای پله ها کرد و گفت :
-تو اتاقشه خانم .
پله ها را دو تا یکی کرده و خودم را به بالا رساندم و در را به شدت باز کردم ، خانم مهاجر که کنار تخت لعیا نشسته بود با ورود ناگهانی من از جا پرید !بدون توجه به او به سمت تخت رفتم و روبه روی خانم مهاجر کنار تخت زانو زدم .
حرکت تند بالا و پایین رفتن سینه کوچک دخترم نشان از شدت تب داشت ، دست داغش را میان دو دستم فشردم و اشکم به روی آن چکید . خانم مهاجر با لبخندی محزون ولی راضی و آهسته گفت :
-لعیا جون ، عزیزم چشماتو وا کن ببین کی اومده ؟!
ایلیا آرام وارد اتاق شد و کنار مادرش نشست . چشم های خمار از تب لعیا به زحمت به روی من گشوده شد و با دبدنم لبخندی محو زد و دوباره بست ، نالان و آهسته زمزمه کردم :
-لعیا جان عزیزم ، دخترم ، قشنگم نمی خوای منو ببینی ؟
با چشمان بسته و خیلی آهسته جواب داد :
-دوست دارم ولی شما که منو دوست نداری !
صورتم را به صورتش نزدیک کردم و گفتم :
-کی گفته دخترم ، من برات می میرم !
چشم های قشنگ و تب دارش را دوباره گشود و گفت :
-پس چرا پیشم نموندی ؟
گونه خیسم را به گونه داغش کشیدم و گفتم :
-اگه قول بدی خوب بشی می مونم !
دست خانم مهاجر از پشت سر شانه ام را به گرمی فشرد و لبخند لعیا به رویم گشوده شد . تلفن همراهم زنگ می زد ، آهنگ مامان بود . مطمئنا از نگرانی در حال انفجار بود ، یک دستم را از دست لعیا بیرون آورده و گوشی را از جیبم درآوردم . صدای لرزانش سرشار از نگرانی بود :
-الو لیلا کجایی ؟ لعیا چطوره ؟
چشم در نگاه مریض و قشنگ لعیا جواب دادم :
-تب داره ، ولی قول داده زود خوب بشه .
-الهی فداش بشم بهش بگو سجاده و چادر نمازت رو دوختم و بیمه حضرت زهرات کردم ، قربون خانم برم مگه می ذاره طوریت بشه .
به یکباره انگار آرامش گرفتم و گفتم :
-بیا خودت بهش بگو مامان .
و بعد گوشی را به گوش لعیا چسباندم . در حالی که شدت تب و ضعف ، صدای نازنینش را ناله مانند کرده بود گفت :
-سلام مادرجون !
دوباره بی جان خندید و گفت :
-باشه پس من هم بهتون شنا یاد می دم باشه ، خداحافظ .
گوشی را خاموش کرده و روی تخت نشستم ، دست دیگر لعیا با بی حالی جلو آمد و خودش را کمی تکان داد و گفت :
-مامان من می شی ؟
او را محکم در آغوشم فشردم و نالیدم و گفتم :
-فدات شم ، من دوستت دارم . دوستت دارم !
سرش را به روی شانه ام گذاشت و دوباره گفت :
-مامان من می شی ؟
در آغوشم تکانش می دادم و با گریه هر لفظ قشنگی که به زبانم جاری می شد را برایش زمزمه می کردم ولی نمی توانستم بگویم بله !
التماس های مکرر لعیا جگرم را خراش می داد و در وضعیتی بحرانی و عجیب دست و پا می زدم ، قلب رنجورم یک چیزی می گفت و دل دردمندم چیزی دیگر . لعیا مدام التماس می کرد و من زار می زدم که ناگهان دستان ایلیا او را محکم از آغوشم بیرون کشد ، اما لعیا محکم تر دستش را به گردنم گرفت . ایلیا با عصبانیت گفت :
-ضجه های تو دل سنگ رو آب کرد ، دیگه بس کن !
لعیا منو محکم گرفته و با گریه داد می زد و می گفت :
-نمی خوام ، من مامانمو می خوام !
فشار گریه و ضعف و چنگ زدن های لعیا به تمام روح و جسمم سنگینی می آورد . در یک لحظه فریاد دل خراشی از سینه ام بر آمد طوری که با شنیدنش دستان ایلیا شل شد و لعیا با ضعف روی تخت افتاد . به لعیای گریان و سپس ایلیا نگاه کردم و در همان حال با دیدن نگاه حیرانش جا خوردم ! شالم در همان احوال از دور گردنم باز شده بود و نگاه متعجب و سردرگم ایلیا گاه به روی خال گردنم و گاه به روی رنگ طبیعی چشمانم می رقصید .
رعشه ای سرتاپایم را لرزاند و در حال جویدن لبم چشم در چشم هم ماندیم ! نگاه من هراسان و نگاه او سراسر حیرت و شعف و تردید !
لحظاتی نفس گیر بود . ایلیا از روی تخت به طرفم خیز برداشت و دست لرزانش را به سویم دراز کرد تا مرا بگیرد و بعد به سختی زمزمه کرد :
-لیلا ؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#83 | Posted: 29 Dec 2012 21:03
خودم را عقب کشیده و وحشت زده با فکر و زبانی که قفل شده بود ، بدون توجه به مکان و زمان یا افراد و بدون هیچ هدفی به طرف در دویدم . ایلیا با چند خیز بلند خودش را به من رساند و قبل از بیرون رفتن میان درگاهی بازویم را گرفت .
هر دو نفس نفس می زدیم ، تمام وجودم از هیجان می لرزید و اختیارش به دست خودم نبود . نگاه لرزان و حیرانش خیره در نگاه وحشتزده و مرددم بود و لبهایش سردرگم و ناباورانه می خندید . با نگاهی به گردنم زمزمه کرد :
-بگو که این نشونه لیلای منه . بگو که این همون چشمائیه که برای دومین بار اسیرم کرد ، بگو که عشق اول و آخرم تویی . بگو که مادر لعیای منی . بگو که لیلای منی ! بگو !
مادرش به کنارم آمد و در حالی که چشم هایش از فرط حیرت در حال بیرون آمدن بود ، آب دهانش را قورت داده و با کلماتی مقطع و پریشان گفت :
-نه .... باورم نمی شه .... امکان نداره !
دستم را به شدت از میان دستان نیرومند ایلیا بیرون کشیدم ، چند قدم به عقب برداشته و به دیوار تکیه داده و با صدایی لرزان از شدت ناراحتی و در میان گریه داد زدم و گفتم :
-آره من یه لیلای مرده ام که شما کشتیدش ، عذابش دادید و فکر کردید که خدایی نیست که شاهد باشه . هرگز نمی بخشمتون چونکه در اوج عذاب و تنهایی فقط بابا و مامانم مرا از مرگ و عذاب بیرون کشیدند و بالاخره هم بابا طاقت عذاب کشیدنم را نیاورد . حالا اومدم بچه مو بگیرم تا بفهمید رنج و عذاب چیه !
نگاه حیرت زده ایلیا پژمرد ، مادرش هم سر به زیر انداخت و اشکش فرو چکید . ایلیا با ناراحتی پرسید :
-پدرجون چی شده ؟
سرم را پایین انداختم و کف دو دستم را به دیوار چسباندم و به یاد بابا های های گریه ام شدت گرفت و گفتم :
-قلب بابا تحمل دیدن زندگی و صورت از هم پاشیده ام را نداشت به خاطر همین ایستاد ، شما باعث مرگش شدید ! حالا چطور می خواهید ببخشم ؟
ایلیا یک قدم به طرفم برداشت که داد زدم و گفتم :
-به من دست نزن ، تو ایلیای من نیستی !
مادرش با گریه نگاهم کرد و گفت :
-هرچه داد و فریاد و عقده داری بر سر من بریز ، چون باعث همه چیز من بودم . التماست می کنم ببخشی ، خدای تو تنبیهم کرد و در جواب عذابت عذابم داد . ایلیا گناهی نداره ، تو مهربونی کن و منو ببخش !
به طرفم آمد ، سر تا پای وجودم می لرزید و اشک می ریختم . یک دستم را آرام گرفت و با دست دیگرش روی صورت خیسم کشید . در برابر التماس و نرمی حرکت و کلامش ، زبنم بند آمده بود ! به یکباره زانوهای لرزانم تا شد و دو زانو تکیه به دیوار سر خوردم و نشستم او هم دو زلنو در مقابلم نشست و آرام صورتش را جلو آورد و چشم هایم را بوسید و گفت :
-فدای چشم های خیست بشم عروس قشنگم ، منو ببخش .همه جوره درکت می کنم اما تو مثل من نباش !
با هق هقی نرم میان آغوشش جا گرفتم ، موهایم را می بوسید و شانه هایش می لرزید !
صورتم را با دو دست گرفت و با لبخندی آمیخته با گریه گفت :
-این چشمای قشنگ فقط می تونه متعلق به لیلا باشه ، نه پریسا !
و بعد با اندکی مکث ادامه داد:
-بابت همه دردها و نبود پدرت متاسف و نادمم . اگر تو بخوای می رم که حتی چشمت به من نیفته ، همین که بدونم به زندگیت برگشتی و ایلیا تونسته خوشبختت کنه راضی ام !
چی می توانستم بگویم ، احساس می کردم نه زبانم حرف تلخی دارد و نه قلبم . خدا به اندازه کافی عذابش داده بود . لحن ملتمسش شوکه ام کرده بود ! عجیب که به جای اون بابا رو میدیدم ! دوباره آهسته گفت :
-بگو که بخشیدی ؟
به جای جواب دستم را به روی اشک های دردمندش کشیدم و بی اختیار صورتش را بوسیدم .
ناگهان رهایم کرد و هق هق کنان با قدم هایی بلند از اتاق بیرون رفت . ایلیا با لبخندی غمگین و دست هایی آویزان مردد روبه رویم ایستاده بود . لعیا صدا زد :
-مامان ؟ تو مامان لیلای منی ؟
به او نگاه کردم ، در صورت زیبایش بیماری مزمن چند لحظه پیش آن چنان به چشم نمی آمد . از جا بلند شدم و مشتاقانه به سویش دویدم و او را که دست هایش را برای در آغوش کشیدنم باز کردم و گفتم :
-آره عزیزم پس فکر کردی کی می تونه مثل من برات بمیره ، برای تویی که ندیده چشم های منو شناختی ؟!
سایه مقتدر مرد زندگیم هر دوی ما را در برگرفت . پس از دوری نه ساله ، چه لحظات شیرینی بود . ایلیا قربان صدقه مان می رفت و هر سه از سر ذوق اشک می ریختیم . متن قشنگ خلقت را که زمزمه وار شروع کرد لالایی خوابم تکمیل شد :
-خداوند خلقت را در هفت روز کامل کرد ...
با شنیدنش از خودم بی خود شدم . لعیا خودش را کنار کشید ، من ماندم و او و دنیایی خاطره میان گریه فریاد کشیدم و او صبورانه و دردمند سماجت می کرد :
-با من بخون تا مطمئن بشم تو لیلایی ، بگو خانم گل !
و خودش دوباره تکرار کرد :
-خداوند خلقت را در هفت روز کامل کرد ، روز اول زمین را آفرید ! ... دلم از شدت ذوق و اشتیاق داشت می ترکید و گریه شادی نفسم را بریده بود . سالها به یاد این متن و لحنی که آن را برایم زمزمه می کرد ، اشک ریخته بوبدم ولی این اشکها کجا و آنها کجا !
منتظر بود اما صدایم در نمی آمد ، خیره در چشمان اشکبارم دوباره التماس کرد و گفت :
-بگو لیلا . بگو بدونم که تو با منی ، فقط تویی که می تونی با من بخونی . بخون عزیزم ، جوابم را بده .
کنترل اشک هایم اختیاری نبود ، از صمیم قلبم می خواستم همه چیز را باور کنم . نفس نفس زنان نالیدم و گفتم :
-روز دوم آسمان را !...
وجود و لحن گرم و به خصوصش بی تابم می کرد وقتی که گفت :
-روز سوم دریا را !..
شنیدن صدای شاد لعیا بهم توان داد و گفتم :
-روز چهارم رنگ ها را ! ...
-روز پنجم حیوانات را ! ...
-روز ششم آدم را !..
صورتم را بین دستهایش گرفت و خیره در چشم های مشتاق و خیسم ، شمرده شمرده گفت :
-روز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه بیافریند تا خلقت کامل شود .....
با هم گفتیم :
- تو و لعیا را برایم آفرید و همه چیز کامل و زیبا شد .
***********
عاقبت عروسی که زمانی انتظارش را می کشیدم برگزار شد .
یک عروسی با نه سال وقفه و متفاوت از عروسی های دیگر ! چون که در این عروسی باشکوه ، دنباله لباس عروسم را لعیا نگه داشته بود! با لباس قشنگ عروسی ، بله را از طرف عروس او بود که گفت ! ظرف عسل را او جلویمان گرفت و حلقه ها را او به دستمان داد . از همه قشنگتر در ماشین قشنگ گل زده او بینمان نشسته بود . ولی آخر شب خسته از ان همه فعالیت ، سخاوتمندانه مرا به پدرش تحویل داد و نرسیده به تختش در آغوشم خوابش برد .
به قامت بلند و مردانه ایلیا در لباس دامادی و دختر در خوابم نگاه کردم و به یاد بابا و نکته قشنگی که یک بار برایم گفته بود چشمهایم به اشک نشست ، یادم آمد که می گفت :
-بعضی وقتها خداوند هدیه هاشو داخل مشکلات بزرگی کادو پیچ می کنه ، ایلیا ارزش همه مشکلات رو داره !
دو هدیه قشنگ زندگیم را با مشکلات نه ساله مثل از دست دادن بابا به دست آورده بودم .روحش شاد .
هر دو ، صورت فرشته در خواب و زیبایمان که باعث پیوند دوباره مان شده بود را بوسیدیم و برای شروع شبی به یاد ماندنی وامید به فردا و فرداهایی روشن ، از اتاقش بیرون آمدیم . تلاش زیادی کرده بودم تا ببخشم و برای شروع زندگی تاره کینه ای از کسی به دل نداشته باشم حالا آرامش کامل برنده بودن را در تمام تار و پود وجودم حس می کردم . خدایا کمکم کن.
پایان


YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غریبه آشنا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites