تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 10 از 16:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  16  پسین »  
#91 | Posted: 9 Jan 2013 13:31 | Edited By: yemard1
شب بخیر می گیم و می ریم بالا.چمدونشم دستشه و عین پرکاه داره بالا میاردش.
می خوام هرچه زودتر از شر این کت و شلوار خلاص بشم.با این که کولر روشنه ولی من گرممه.دارم می پزم.هوا گرم نیست،جهنمه.با این که شبه ولی خیلی گرمه.می دونم بد عادت شدم.به خاطر هوای کاناداست که نمی تونم گرمای ایرانو تحمل کنم.
در سکوت و پا به پای هم از پله ها بالا میریم.روبه روی اتاقش وایمیسم و می گم:اینجا اتاق شماست جناب.شبتون بخیر.
می خوام برم به اتاق خودم که میگه:فکر نکن من خیلی با این امر موافقم.آقا رسول به گردن من حق داره.من جونمو مدیونشم.کمتر آدمی قبول می کنه به آدمی با شرایط من کمک کنه و جا و مکان بده.منم چون مدیونشم،نتونستم خواهششو رد کنم.انقدرم خودتو نگیر.یکی نبود که به تو بگه از دماغ فیلی افتادی؟؟
میرم نزدیکش وایمیسم.با اون کفشها دقیقا همقدش شدم.فاصله ی صورتمون رو رعایت می کنم و با حرص میگم:توام فکر نکن من کشته مردتم.من نه تو رو می شناسم ونه اون ذهنتو.منم به خاطر مادربزرگمه که می خوام قبول کنم برای چندروز تحملت کنم.همین.منو تیکه تیکه هم بکنن،با تو ازدواج نمی کنم.حاضرم با اون عملی از خونه طرد شده باشم ولی با تونه.اینو هم بدون که اگه به امثال شماها رو بدیم،از سروکولمون میرین بالا.این نشونه ی گرفتن خودمون نیست.نذار دهنم بیشتر از این باز بشه.
خودمو می کشم عقب و خیلی خونسر و مثه خودش جوابشو میدم:شاید گفته...شایدم نگفته...نمی دونم...
اهمیتی به چهره ی متحیرش نمیدم و میرم تو اتاقم.درو با شدت هر چه تمام تر می کوبم.به طوری که خودم از جا می پرم.
در حالی که زیر لب فحشش میدم،،دستم به سمت دکمه ی کتم میره:
-پسره...آخه من چی بگم؟؟هرچی بگم براش کمه؟؟آدمش می کنم.کی به این گفته تو خوبی و خوشگلی که انقدر خودشومی گیره؟؟داغمو به دلت میذارم.
ناخوداگاه خندم می گیره.نه این که اون خیلی از من خوشش کیاد،حالا می خوام داغمو هم به دلش بذارم.
نگاهی به پرده ی اتاقم میندازم.خدارو شکر ضخیمه و داخل مشخص نیست.
از شر اون لباسای مسخره راحت میشمو با خیال راحت میرم تو جام.عکس ینا رو از روی پاتختیم برمیدارم و می بوسمش.آروم میگم:
-اگه تو بودی،شاید هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد.شاید مامانی می فهمید من قبلا ازدواج کردم و از خر شیطون پایین میومد.شاید این پسره ی جلبک اینطوری باهام حرف نمیزد.ولیحالا ت.و نیستی.نیستی سینا.نیستی ببینی چه حالی دارم.نیستی ببینی دارم زار می زنم.به حال خودم،به حال تو،به حال خودمو،به حال همه.
همینجور که دارم اشک می ریزم،آروم آروم باهاش حرف می زنم.انقدر حرف می زنم تا آروم میشم.عکسشو به سینم فشار میدم.انگار که خودش کنارمه و دارم حسش می کنم.انگار پیشمه.
عکسی بین دستام و رو سینمه و من،بالاخره خوابم می بره.
صبح با صدای نعیمه از خواب می پرم...بیدارم می کنه و میره بیرون...خدا رو شکر عکس سینا زیر ملافمه...آخه همیشه میذارمش تو کشو،چون می دونم گاهی اوقات مامانی یا نعیمه میان تو اتاقم.وقتی مطمئن باشم فقط خودمم و خودم،عکسشو میذارم رو پاتختی.عکسی که از دوره نوجوونیشه.هنوز صورتش مردونه نشده.
تو جام می شینم و دور و برمو نگا می کنم.لباسامو عوض می کنم و با یه من اخم و حالتی طلبکار از اتاق خارج میشم.همزمان با من،کیان هم میاد بیرون.نگاهم بهش میفته.چه زود پسرخاله شده.تیشرت سورمه ای رنگی رو با یه شلوار ورزشیپوشیده؟؟فکر کرده اومده خونه ی خاله...
بدون سلام می گه:صبح بخیر...
با طعنه می گم:علیک سلام...صبح شما هم بخیر...
یهو سرشو میاره بالا و تو چشمهام خیره میشه...چشمهای عسلیش قابل تحمل نیستن...نمی دونم چرا هرکی تو زندگیمه و به پست من می خوره،چشم عسلی از آب در میاد!!!!
چنان اخمی می کنه که حس سکته زدن بهم دست میده...
درحالی که به سمت پله ها میرم،می گم:دیشب راحت بودین؟؟
اخمهاش کمی باز میشن و با صدایی گرفته میگه:بله...خوب بود...
بدون هیچ حرف دیگه ای میریم سر میز صبحانه...مامانی و دایی نشستن و دارن حرف می زنن...با دیدن ما یه لبخند آنچنانی رو لباشون میاد...انگار که دارن به یه زوج خوشبخت عاشق نگاه می کنن...سلام و صبح بخیر می گم و می شینم سرجام...
زیر چشمی به کیان نگاه می کنم...عجیب رو اعصابمه...از دیشب تاحالا...موقع خوابم خیلی فکر کردم ولی نتیجه ای حاصل نشد که نشد...دیگه دارم از حافظه ی خودم ناامید میشم...قیافه ی این بشر برام آشناست...مطمئنم بعد اون تصادف لعنتی دیدمش....ولی کجا،نمی دونم...یعنی یادم نیست...
نگامو ازش می گیرم و به میز چشم می دوزم...آروم و خانومانه صبحانمو می خورم...
مامانی رو به ما دوتا میگه:برای امروز برنامه ای ندارین؟؟
اینا چقدر هولن!!!!می خوان الکی الکی منو بدن دست این؟؟حتما...منم گذاشتم...
کیان کمی جا می خوره ولی بلافاصله لبخند مصنوعی می زنه و میگه:چرا اتفاقا!!!...با مشورت با باران جان،قرار شد بریم کوه!!!
رسما تعطیله...کوه؟؟؟...من غلط بکنم با این مشورت کنم...اونم برای چی...رفتن به کوه...ایشاا... خودم از بالای کوه پرتت می کنم تا از شرت خلاص شم...باران جان؟؟؟...سینا بیشتر از چندبار به من نگفته باران جان حالا این تازه از راه رسیده،نرسیده باران جان باران جان راه انداخته!!!
واقعا فکر کرده خونه ی خالست...
نگاه عصبانیمو بهش می دوزم...اهمیتی نمیده...لبخند ظریفی رو لب مامانی نشسته و داره نگامون می کنه...
مامانی:زودتر حرفاتونو باهم بزنین...برای ماه آینده باید عقد کنین...
دارم چای کوفت می کنم که با این حرف مامانی،می پره تو گلوم و به سرفه میفتم.حس می کنم یکی دیگه هم داره سرفه می کنه.سرمو کمی میارم بالا و....می بینم که بله!کیانم هیجانی شده و چاییش پریده تو نایش.
ای خدا،همینجا بزن خفش کن(آرزوی همتون)تا من از شرش خلاص شم و قاتلم شناخته نشم...نیان یقه ی منو بگیرن که تو از کوه پرتش کردی...
انقدر با عجز این جمله رو تو ذهنم می گم که خندم میگیره....از اون خنده های غیرقابل کنترل...ولی مگه می تونم بخندم؟؟نمیشه...خنده و سرفم قاطی شده...تا مرز خفگی دارم میرم...آرزو علیهم شد...خدا دید دارم برای یکی دیگه آرزوی مرگ می کنم،می خواد حلوامو بده به اون...داره پیش مرگم می کنه...مامانی هول هولکی از جاش بلند میشه و می خواد بیاد سمتم که یکی محکم می زنه وسط کتفم...با خودش مسابقه گذاشته...پشت سر هم و خیلی محکم داره می زنه...درد داره ولی خدا پدرشو بیامرزه...سرفم قطع میشه...
یهو هر هر می زنم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...یاد درد کتفم میفتم...میخوام از کسی که این کار رو کرده و نجاتم داده تشکر کنم...برمی گردم پشتم که چشم تو چشم کیان میشم...داره با چشمهایی گرد شده نگام می کنه...
چون اون فرد کیانه،نظرم عوض میشه...می خوام با توپی پر بهش بتوپم!!...
خندمو قطع می کنم و با عصبانیت می گم:چرا انقدر محکم زدی؟؟؟بدتر داشتی به کشتنم میدادی!!!
تو همون حالت،آروم میگه:تعادل روانی نداری،نه؟؟؟
می دونم مامان و دایی نشنیدن...
با مسخرگی و چشمهایی که از اشک سرخن میگم:نه این که تو خیلی داری؟؟تو رویاهات با من مشورت می کنی و قرار کوه میذاری...برو باغچه ی خودتو بیل بزن پسرجان...البته بیل زنی هم بلد نیستی...یه بی عرضه ی به تمام معنایی...
حرص و عصبانیتو میشه تو چشمهاش دید...می دونم میخواد سرمو بکوبونه به دیوار...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#92 | Posted: 9 Jan 2013 13:32
فصل بیست و دوم


نگاهمون متوجه دایی و مامانی میشه.همینجوری دارن ما رو نگاه می کنن.
کیان لبخند مصنوعی می زنه.دستشو میذاره پشتمو می گه:به خیر گذشت عزیزم...بریم آمادشیم...
دستش رو شونم سنگینی می کنه.خودمو از زیر دستش نجات میدم.دستش آویزون میشه کنارش.
لبخند مسخره ای می زنم و میگم:حتما....
مامانی:دیگه نمی خورین؟؟
کیان:ممنون مامانی.تا الآن هم خیلی دیر کردیم.هوا گرمه.می دونم الآن هم بریم،حسابی می سوزیم.
مامانی:پس زودتر آمادشین...
جلوتر از کیان از پله ها بالا میرم...به پشت سرم نگاهم نمیندازم و خودمو پرت می کنم تو اتاقم.با حرص به طرف کمدم میرم...شلوار سرمه ای مخصوص کوهمو برمیدارم و پرتش می کنم رو تخت...می خوام مانتوی سورمه ای بپوشم ولی پشیمون میشم...می دونم دیگه واقعا قاطی می کنم...هوا وحشتناک گرمه...همین شلوار کوه برای هفتصدو بیست پشتم بسه...
فقط کرم ضدآفتاب می زنم...نرم کننده ی لبم رو هم می مالم به لبم...حوصله ی آرایش ندارم...نمی دونم چجوری بعضیا تو این گرما آرایش می کنن...وقتی می ماسه رو صورت و یا عرق می کنی،خیلی بد میشه و به جای زیبایی،بدتر آدمو زشت می کنه...
مانتو سفید نخیمو برمی دارم...شلوارمو پام می کنم...مانتومو برمی دارم و رو تاپ نخیم می پوشم....نمی دونم بعضیا چجوری بدون این که از زیر لباس بپوشن،مانتو تنشون می کنن...عجیب تو کفشون موندم...
سمت کیفم می رم...کوله پشتیمو هم میارم و وسایل مورد نیازمو میذارم داخلش...شال سفید رنگی میندازم سرمو و کفش های مخصوص کوهمو از تو کمدم برمیدارم و دستم می گیرم...
خدا پدر فربد و باربدو بیامرزه که قبلا وسایل کوهمو برام اوردن...آخه یه بار قرار شد بریم کوه ولی نشد!!...برنامه های فربد جور نشد...من و باربد هم نرفتیم و گفتیم یا هیچ کس و یا هر سه با هم...
ماشینم رو هم قبلا اوردن...رانندگی به طور کل از یادم رفته بود ولی با نشستن پشت فرمون و کمک باربد،کم کم برام یاداوری شد...
کولمو میندازم رو شونه ی سمت راستم...سوئیچمو هم تو دستم میگیرم و می شینم رو تخت...خوشخواب فرو میره و کمی تکون می خوره...
خیلی طولش میدم و کلی تو دلم به اون کیان خیالباف می خندم...منتظرم خودش به در اتاقم بزنه ولی نمیزنه...نزدیک یه ربعه که تو تختم نشستم...
بیخیال میشم و میرم پایین...به...آقا که اینجا نشسته!!کنار مامانی نشسته و داره هرهر می خنده....رو آب بخندی بچه پررو...
چه تیپی هم زده...تی شرت سفیدی پوشیده که بازوهاشو به خوبی نشون میده...یه شلوار ورزشی سورمه ای هم پاش کرده...
ناخوداگاه با هم ست شدیم...جالبه...
نگاهشون به من میفته...
کیان:اومدی باران جان؟؟
نگاهی پر از انزجار بهش میندازم و میگم:چندثانیه صبر کنین...
کفشمو میذارم جلوی در و میرم تو آشپزخونه...به طرف یخچال میرم و قمقمه ی آبمو که پراز یخه،برمیدارم...میذارمش تو کولم...
یه لیوان آب برمیدارم و یه پروفن و قرص ضدتهوع میندازم بالا...آب پشت سر قرص می خورم تا بره پایین...
تو گرما حالت تهوع و سردرد وحشتناکی می گیرم و یه جورایی میگرنم اود می کنه...اگه قرص نخورم،رو به موت میشم...
از آشپزخونه میرم بیرون...
کیان کفشاشو پوشیده و دم در وایساده...
نگاهش به سوئیچم میفته و میگه:ماشین من هست....لازم نیست تو هم ماشین بیاری...
تو وزهرمار!!!....
جلوی مامانی و دایی نمی تونم چیزی بگم و سوئیچو میسپارم دست مامانی...
کفشامو می پوشم و بعد از خداحافظی،از ساختمون خارج میشیم....
بلافاصله پاپی جلومون سبز میشه و خودشو لوس می کنه...بعد از این که نوازشش می کنم،دستمو می شورم و رو به کیان میگم:
-کجا میریم؟؟آدرس دارین؟؟
-نمی دونم...من همینجوری گفتم کوه...شما جایی رو سراغ دارین؟؟
-با حرص به طرفش برمی گردم و فقط نگاش می کنم....
گوشیمو برمی دارم و شماره ی فربدو می گیرم...
-جانم عزیزم؟؟
-سلام فربدی.
-علیک سلام باران خانوم...چطوری؟...کم پیدایی....
-قربونت...خوبم...
-چی شده داری خبر از حال من می گیری؟؟
-اِ...فربد...خوبه حالا منو تو یه روز درمیون همدیگه رو می بینما....
صدای باربد میاد که میگه:بهش سلام برسون...بهش بگو دلم براش تنگ شده...یه حق خورم بذار تنگش...
دیووونه....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#93 | Posted: 9 Jan 2013 13:32
فربد می خواد بگه باربد چی گفته که با خنده میگم:خودم شنیدم...اون حق منو خورده...از قول من ببوسش...
-امر دیگه؟؟
-فربد؟؟
-دردت چیه فربد فربد می کنی؟؟
-یادته می خواستیم بریم کوه؟؟
-خب...آره..چطور؟؟
-اسمش چی بود؟؟
-درکه...
-آها...آدرسشو میدی؟؟
-می خوای چی کار؟؟
-فربد....فضولی موقوف...آدرسو بده...می خوام بدونم کجاست...
آدرسو بهم داد...تو این مدت،به لطف فربد و باربد،کمی با خیابونا آشنا شده بودم...
-ممنونم فربدی...
-خواهش می کنم ولوله...
-کاری باری؟؟
-هیچی...قربونت...
-راستی ساحل خوبه؟؟
-بهتره...
-سر مرگ سینا،هممون شکستیم...
-درسته...من باید برم بارانی...کاری نداری؟؟
-قربونت...یه بوس رو لپت...
می خنده و میگه:دیووونه...یه بوس رو لپت...بای...
گوشیو قطع و خنده کنان به کیان نگاه می کنم...عین برج زهرمار داره نگام می کنه...
با صدایی جدی میگه:آدرس گرفتی؟؟...
بهش اخم می کنم و میگم:اولا گرفتین،نه گرفتی...دوما بله...
می خوام بشینم عقب ولی می بینم خیلی زشته...رو صندلی جلو می شینم و کیان حرکت می کنه...
دست فرمونش خوبه...تا رسیدن به درکه،فقط صدای من تو ماشین می پیچه که آدرسو میدم...اواخرشو دیگه نمی دونم...پرسون پرسون میریم تا می رسیم به مکان مورد نظر...درکه...
--------------------------------------------------------------------------------


ماشینو پارک می کنیم و راه میفتیم...در کنار هم،با فاصله و در سکوت...شلوغ نیست...از بس که هوا گرمه،پرنده هم پر نمی زنه...
کولمو جابه جا می کنم تا اذیتم نکنه...
کیان:من نیومدم اینجا تا با تو دوئل کنم...وضعیت خودمم بهتر از تو نیست...تو سیاهی دست و پا می زنم...وقتی آقا رسول ازم خواست کاری رو براش انجام بدم،نه نگفتم...دلیلشو هم که بهت گفتم...برنامت چیه؟؟
-برنامه ی چی؟؟
-آیندت...برای آیندت چه تصمیمی داری؟؟
-نمی دونم...اول باید خودمو پیدا کنم...فقط می دونم می خوام از اول مهر برم دانشگاه...
-خوبه ولی تو خیلی بی اگیزه ای....البته یکی باید به خودم این حرفو بزنه...
پوزخند می زنم و در جوابش میگم:وقتی خودمو هم نمی شناسم و نمی دونم چی بودم،چه انگیزه ای داشته باشم؟؟وقتی بهترین دوستم به خاطر سهل انگاری من از پیشم رفت،واسه چی انگیزه داشته باشم؟؟
سکوت می کنه و حرفی نمی زنه...
با اینکه عینک آفتابی زدم،بازم چشمهام اذیت میشه...سنگریزه ها رو زیر پام حس می کنم و صدای قدمهامونو که با هم هماهنگه،به خوبی می شنوم...
با طمأنینه و آروم حرف می زنه...از اون رفتارای مزخرف دیشب خبری نیست و بهتر شده...
خیس عرقم...شروشر دارم عرق میریزم...حرکت قطره هاشو رو بدنم حس می کنم و این خیلی چند ش آوره...
می خوام آب بخورم...گوشه ای می ایستم و قمقمم رو میارم بیرون...کیان هم پشت سرم می ایسته...نگاهم بهش میفته...اونم بطری آب یخی رو از کولش بیرون میاره...
قمقمه رو میذارم رو لبم و سرمو می گیرم بالا...شروع به خوردن آب می کنم...جیگرم حال میاد...آب خنک،تواین هوا خیلی می چسبه...البته در همه حال می چسبه ولی تو این هوا و این گرما،،یه چیز دیگست...
کیان همچنان پشت سرمه...مشغول آب خوردنم که احساس می کنم دستش داره حرکت می کنه...طی یه حرکت ناخوداگاه،یهو برمی گردم و پامو میارم بالا که می خوره به قفسه ی سینش و پرت میشه عقب...
خودم هنوز نفهمیدم چیکار کردم...با تعجب به حالت دست و پام نگاه می کنم...قمقمم افتاده رو زمین...پام اومده پایین و گارد گرفتم...دستام مشت شده و آماده حمله هستم...یه نگاه به خودم میندازم و یه نگا به کیان...دوباره یه نگا به خودم و یه نگاه به کیان که پخش زمینه...دوباره و دوباره...
سرشو بلند میکنه و بروبر منو نگاه می کنه...هم اون تو شکه و هم من...اون ازکار من ومن از....از کار خودم!!!!
وقتی دفترمومی خوندم،هیچوقت فکرشو هم نمیکردم دست و پام اینجوری کار کنه ولی حالا...
دستای مشت شدمو میندازم پایین و پاهامو جفت می کنم...هنوز رو دور هنگم...یعنی این من بودم که کیانو اینجوری هل دادم؟؟ایول...دارم به خودم امیدوار میشم...
حس می کنم کمی خنک شدم...دستی به سرم می کشیم...ای خاک برسرم!!...شالم افتاده رو شونه هام...سرمو میندازم پایین و شالمو درست می کنم...هیچ نامحرمی تا حالا یه تار موی منو هم ندیده ولی این...همه تار هارو یه دید کلی زد!!....
خم میشم و قمقمم رو برمیدارم...درشو می بندم و آروم سرمو بلند می کنم...
وا...این چرا اینجوری داره نگام می کنه...
همینجوری رو زمین نشسته و عین این برق گرفته ها،خیره شده بهم...
چندبار صداش می کنم ولی....نخیر...انگار نمی خواد از هپروت بیاد بیرون...به خودم امیدوار میشم...
می شینم جلوی پاش...دستمو جلو صورتش تکون میدم و ده باره صداش می کنم!!!!...ولی بازم بی فایدست...کارمون از دوباره هم گذشته...
بزنم تو سرش به خودش میاد!!!...
خودمو راضی می کنم تا تکونش بدم...لباس تنشه و دستم بهش نمی خوره...دستمو میذارم رو شونشو و هلش میدم عقب...
یهو مثه جن زده ها بهم نگاه می کنه ومیگه:چی شده؟؟!!
با تعجب نگاش می کنم...نخیر...کاملا باید ازش ناامید شد!!!
-نمی دونم.شما داشتین تو هپروت سیر می کردین،از من می پرسین چی شده؟؟


--------------------------------------------------------------------------------

دوباره خیره نگام می کنه ولی یهو اخم می کنه!!!بسم الله...همه دیوونه شدن...
بلندشد و وایساد...
کیان:اون چه حرکتی بود خانوم؟؟
با خجالت سرمو میندازم پایین و میگم:ببخشید...ناخوداگاه بود...من فکر کردم...شما...شما...
لال می شم.سرشو به علامت تأسف تکون میده و میگه:
-من فقط می خواستم شالتو بکشم جلو...سرتو داده بودی عقب،شالتم داشت از سرت میفتاد.منم می خواستم درستش کنم.همین.برای خودم متأسفم که تو همچین فکری دربارم می کنی.
-من واقعا معذرت می خوام.خودمم شکه شده بودم ولی به خدا دست خودم نبود.
سرشو تکون میده و راه میفته...
میریم بالا...بدون هیچ حرفی...هنوز ازش خجالت می کشم و نمی تونم نگاش کنم...البته الآن هردومون عینک زدیم.
اون عجیب رفته تو فکر...منم هندزفریمو درمیارمو آهنگ ملایمی میذارم.گوشیمو میذارم تو جیب مانتوم.هم از فضا لذت می برم و هم به آهنگ گوش میدم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#94 | Posted: 9 Jan 2013 13:33
تو شیبیم.سرمو انداختم پایین.فقط جلوی پامو می بینم.سنگریزه ها رو زیرپام حس می کنم.همراه با خواننده و زیرلب،شعر رو تکرار می کنم.
رسیدم به سایه...عینک آفتابیمو برمیدارم و تو دستم می گیرمش...
حس می کنم یکی منو از پشت کشید...طوری که تعادلمو از دست دادم و دستام برای حفظ تعادل تو هوا تکون می خورن...عینکم میفته رو زمین...نمی دونم شکسته یا نه....صدای آهنگ تو گوشمه و به عینک دید ندارم...پام داره از روی زمین بلند میشه و برای زمین خوردن آماده ام...ولی...نه...مثله این که خبری از درد و دوتیکه شدن کمر نیست...این سری فقط مرگه...
می ترسم بیفتم پایین...می دونم اگه بیفتم،ضربه مغزی شدنم حتمیه و دیگه خبری از فراموشی و زندگی دوباره نیست...البته می تونم به دیگران زندگی دوباره بدم...با این فکر،خودمو راضی می کنم...من میفتم و می میرمو چندنفر دیگه به جای من زندگی می کنن...عادلانست...یه نفر برای چندنفر می کشه کنار...
همه ی این فکرا در عرض نیم صدم ثانیه از ذهنممی گذره...خودمو سفت کرده بودم ولی با قانع شدنم،خودمو شل می کنم و به دست مرگ می سپارم...
می خوام برم برای توپ قلقلی شدن و اهدای عضو ولی....
یکیو پشتم حس می کنم...تو همون حال گرفتتم...نمی دونم اگه اون نبود چی میشد...چشمهامو از شدت ترس بستم...با این که خیر سرم خودمو قانع کردم ولی بازم می ترسم...
آروم آروم لای چشممو باز می کنم...مخم هنگ می کنه...این منو گرفته؟؟زددم ناکارش کردم بعد میاد منو می گیره...
حواسم جمع چشمهای عسلیش میشه که با تعجب و اخمهایی تو هم داره تو چشمهام نگاه می کنه...
یهو....یهو...همونی که تو دفترمنوشته بودم میاد تو ذهنم...اولین دیدار منو سینا...اولین اتفاقی که بین ما افتاد...اولین حادثه ای که حاصل از بی دقتی من و تلاش سینا برای نخوردن من روی زمین بود...
این سری هم تو مایه های همون بود ولی با این تفاوت که ناجی من سینا نبود...کیان بود...هوا سر نبود،گرم بود...خبری از پالتو و پلیور قهوه ای نبود...من مانتوی نخی پوشیده بودم و کیان...یه تیشرت...خبری از سگ سینا نبود...خبری از پوست موز نبود...خبری از پارک ساعی و پله های سرنوشت سازش نبود...خبری از پوست موزی نبود که رفت زیرپای من...و...خبری از حافظه ی ازدست رفته ی من هم نبود...
همینجوری خیره نگاش می کنم...اونم همینطور...یهو چشمهام پراز اشک میشه...انگار سست شدمو نمی تونم خودمو حرکت بدم...انگار فلجم...قطع نخاع شدم...
لبام می لرزن...آروم آروم چونمم شروع به لرزش می کنه...خودمو گم کردم...نمی دونم چرا نمی تونم به خودم حرکت بدم...نمی دونم چرا اینجوری دارم نگاش می کنم...نمی دونم چرا اطرافمون انقدر خلوته...
هنوز هندزفری تو گوشمه...هیچ صدایی رو به غیر از صدای خواننده نمی شنوم...
حالا حس می کنم صداش اصلا قشنگ نیست...حس می کنم مغزمو داره خط میندازه...تو اون حالت و یاد دوباره ی سینا،فقط و فقط دو چیز آرومم می کنم...گریه و سکوت اطراف...همین...من فقط همین دوتا رو می خوام...
سینا برای من مثه یه شخصیت رمان می مونه...رمانی از زندگی خودم...کسی که باهاش زندگی کردم ولی نمی شناسمش...کسی که با یادش،گریم می گیره و براش اشک می ریزم ولی بازم هیچی ازش یادم نمیاد...وقتی میگم یاد،منظورم این نیست که حافظم برمی گرده،منظورم اینه که با توجه به نوشته هام،یادم میفته همچین آدمی بوده....
چشمهام پر از اشکه...پرپر....پلک می زنم...اشکام آروم آروم از گوشه ی چشمهام سرازیر میشن
و رو زمین می ریزن...



--------------------------------------------------------------------------------

بعد از گذشت چندثانیه،به خودم میام...سریع خودمو از بغلش بیرون می کشم.هندزفریم از تو گوشم درمیاد و میفته رو شونه هام.چهارتا انگشتمو می کشم زیر چشمم و اشکمو پاک میکنم.
هم من سکوت کردم،هم اون...حرفی برای گفتن نداریم...نمی دونم امروز چرا اینجوری میشه...همش اتفاقاتی میفته که باعث هنگ کردن دوتامون میشه...اونم بدتر از من...اخم کرده و با حالت متفکری به دستاش نگاه می کنه...
کیان:اگه نمی کشیدمت عقب،معلوم نبود چه بلایی سرت میومد...
سرمو میارم بالا و نگاش می کنم...
با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره می کنم...بر می گردم...یه پرتگاهه...
کیان:حواست اصلا به جلو نبود...کولم اذیتم می کرد،وایسادم تا درستش کنم...اصلا متوجه وایسادن من نشدی...داشتی واهس خودت می رفتی جلو...سرتم که پایین بود...دیدم داری به دره نزدیک میشی...گفتم شاید می خوای بری و لبش وایسی...نمی دونستم قصد خودکشی داری!!دیدم نخیر...خانوم داره واسه خودش میره جلوتر...دو قدم دیگه مونده بود تا بیفیتی که به طرفت دوییدم و مانتوتو کشیدم...
باورم نمیشد...یعنی انقدر حواسم پرت بوده که متوجه دره ی به این بزرگی نشدم؟؟...
-ممنون...
فقط سرشو تکون میده...
کیان:دیگه برگردیم پایین...هوا داره گرم و گرم تر میشه...
مخالفتی باهاش نمی کنم...
نگاهشو به اشکام می دوزه و میگه:چی شده؟؟از چیزی ناراحتی؟؟خطایی ازم سرزده؟؟
بین گریه لبخندی می زنم و در حالی که دوباره گونه هامو پاک می کنم،میگم:
-نه نه...من یاد یکی از دوستانم افتادم...آخه شروع آشناییمون همینجوری بود...من از پله لیز خوردم و اون منو از پشت گرفت...الآن بینمون نیست و من برای همین بود که گریم گرفت...
-فوت کردن؟؟
-بله...
-خدا رحمتش کنه...چندسالش بود؟؟
با بغض میگم:می رفت تو 29 سال...
-جوونم بوده...
با این حرفش هق هقم بلندتر میشه...
کیان حرفی نمی زنه...انگار می دونه که نباید حرف بزنه...سرم کم کم داره سنگین میشه...هرموقع تو گرما گریه می کنم،سرم سنگین میشه و سردرد میاد سراغم...البته همینجوریشم با گریه کردن سردرد می گیرم ولی الآن به خاطر گرما دردش مضاعف شده...یادمه سر مرگ سینا،همش مسکن می خوردم...
سوار ماشین میشیم...گریم تقریبا بند اومده...
کیان:با آیس پک چطوری؟؟
-هستم...دوست دارم...
کنار آیس پک فروشی پارک می کنه و میگه:
-چه طعمی؟؟
-شکلاتی و قهوه لطفا...
پیاده میشه و میره تو مغازه...دقایقی بعد با دوتا آیس پک برمی گرده...
دیگه ازش متنفر نیستم...با اتفاقای امروز به این نتیجه رسیدم که کمی زود دربارش قضاوت کردم...حالا نه ازش خوشم میاد و نه بدم میاد...برام مهم نیست...نسبت بهش بی تفاوتم...
آیس پک رو می گیره طرفم و میگه:بفرمایین...
-ممنون...
با لذت شروع به خوردن می کنم...بستنی خور تیرم...
بعداز خوردن بستنی به سمت خونه میریم...
من تو فکر اینم که این کیانو کجا دیدم...مطمئنم دیدمش...عین روز برام روشنه ولی کجا و کی،نمی دونم...هر موقع به این مسئله فکر می کنم،مخم شروع به ارور دادن می کنه...
اونم آرنجشو به لبه ی پنجره تکیه داده.اون یکی دستشو هم گذاشته رو فرمون و با آهنگ ریتم گرفته...
من نمی دونم تو ذهنش چی میگذره که انقدر اخم و تمرکز کرده..زیرچشمی دارم نگاش می کنم تا به یه نتیجه ای برسم...
تو همون حالت میگه:خیلی سنگینه...
-چی سنگینه؟؟
برای یه لحظه سرشو می چرخونه سمتم و یه نگاه به چشمهام میندازم...دوباره روشو برمی گردونه و میگه:نگات...حتی زیرچشمیش هم سنگینه...
عجب مارمولکیه!!!...
تا اونجایی که من شنیدم،میگن آقایون نمی تونن همزمان رو دو یا چندچیز تمرکز کنن...من تو خلقت این بشر موندم...از جنس خودش هم به دوره...
از زیر عینکم فهمید دارم نگاش می کنم...خودش ادامه میده:میخوای نگام کنی بهم بگو...خودم به سمتت برمی گردم ومیذارم قشنگ بهم نگاه کنی...بدون هیچ ترسی...حالا چرا داشتی زیرچشمی نگاه می کردی؟؟
حالا من به این چی بگم؟؟چه فکری پیش خودش می کنه؟؟هر آدمی جای این باشه و یکی زیرچشمی بهش نگاه کنه،فکر کیانو می کنه...حتما الآن با خودش میگه دختره از من خوشش میاد...وااااای....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#95 | Posted: 9 Jan 2013 13:34
با بی تفاوتی میگم:من با کسی تعارف ندارم...شما چشمات مشکل داره که فکرمی کنی همه دارن بهت نگاه می کنن...از اعتماد به نفس کاذبه...اعتماد به نفس که چه عرض کنم،اعتماد به سقف...البته مرض همه گیر خودشیفتگی هم چاشنیشه...
پوزخند می زنه و میگه:مثه این که خیلی بهت فشار اومده...داری می ترکی...چشمهام خیلی تیزه...جهت اطلاعت گفتم تا برای دیدزنی های بعدی بدونی...
انگار شخصیت عوض می کنیم...هربار یه جوریم...یه بار مثه خروس جنگی به هم می پریم و یه بار با هم مثه آدم حرف می زنیم!!...
شونه ای بالا میندازم و با خونسردی میگم:اینم از علائم هخمون اعتماد به نفس کاذب و مرض همگانی خودشیفتگی...
-کم میاری هی اینو تکرار نکن...
-شما هم کم میاری هی اعتماد به نفس کاذبتو به رخ نکش...
همون موقع می رسیم خونه...دیگه حوصله ی اراجیفشو ندارم...سریع از ماشین می پرم پایین و مشغول بازی با پاپی خوشگلم میشم...

--------------------------------------------------------------------------------

منتظر کیان نمی مونم و می پرم تو خونه...مامانی و دایی رو مبل نشستن و دارن باهم حرف می زنن.
مامانی با دیدنم لبخند می زنه و میگه:
-اومدین؟سلام عزیزم.خوش گذشت؟؟
-سلام مامانی گلم...خیلی خوب بود!...
آره!!واقعا خوب بود!فقط یه بار من جوگیر شدم و از خودم دراومدم و یه بار اون فردین شد!همین!...
تازه بعدش هم در صفا و صمیمیت برگشتیم...حرفامونو هم زدیم و به تفاهم هم رسیدیم!!!!....
با صدای مامانی از فکر بیرون میام.
-به نتیجه رسیدین؟؟
-نه...
همون موقع کیان میاد تو...
مامانی:سلام پسرم...کوهنوردی خوش گذشت...
-روزبخیر مامانی...خوب بود...جاتون خالی...نبودین ببینین چه نوه ی هنرمند و خلاقی دارین...
زیرلب میگه:می خواست اونجا خودکشی کنه...آخه یکی نیست بهش بگه جا قحطه؟؟چرا می خوای مردمو هم از دیدن ریخت نحس جنازت مستفیض کنی؟؟چندتا قرص بنداز بالا و خلاص...
نگاشم نکردم.
مامانی با لبخند:برین لباساتونوعوض کنین و بیاین سر میز...من و رسول می خوایم یه موضوعی رو بهتون بگیم...
ای وای....خدایا،تو این چندروز به اندازه ی کافی مخم هنگ کرده...تا بیام نسبتای اینا رو با هم درک کنم،از مخم دود بلند شده...آخه چرا پشت سرهم تو زندگی من بدبخت موضوع و مسدله پیش میاد؟؟آدم دیگه ای نیست؟؟
جلوتر از کیان از پله ها میرم بالا.سریع میرم داخل اتاقمو و لباسامو در میارم.خیس عرقم.از خودم چندشم میشه...
بدو بدو میرم حولمو برمیدارم...حتما باید برم حموم...
نمی دونم سینا اگه بود،روزی چندبار تو تابستون به حموم می رفت...تو زمستونش که آدم از سرما قندیل می بست،آقا صبح و شب حموم بود...
سریع یه دوش آب ولرم رو به خنک!!!می گیرم و میام بیرون...زیر اب یخ نفسم بند میاد و احساس خفگی
بهم دست میده...هیچوقت نمی تونم آب سرد رو برای حموم تحمل کنم...
میام بیرون و لباسامو می پوشم...یه شلوار جین آبی با یه بلوز آستین بلند به همون رنگ ولی روشن ترش رو می پوشم!!
شالمو رو سرم میندازم و میرم بیرون...همزمان با من،کیان هم از اتاقش خارج میشه...
اِ...اینم که موهای خرماییش خیسه...پس هردو رفتیم حموم...اون تو سرویس اتاق خودش و من هم تو سرویس اتاق خودم...
به غیر از همون نگاه اول،نگاهی بهش نمیندازم.می خوام جلو جلو حرکت کنم که دستمو میگیره و می کشدم عقب.
با حرص و عصبانیت دستمو از تو دستش درمیارم و بهش می پرم:تو به چه حقی دست منو می گیری؟؟
با لحن مسخره ای میگه:اینجوری که تو قیافه گرفتی،فقط خواجه حافظ شیرازیه که نمی فهمه با هم مشکل داریم که اونم به زودی مطلع میشه...تویی که می خوای به خاطر مادر بزرگت کمی با من راه بیای،باید بتونی رفتار خودتو کنترل کنی...
با مکث ادامه میده:حالا هم دستتو گرفتم چون می خواستم همینا رو بهت بگم و اینو هم اضافه کنم زشته من اینجا وایسادم بعد تو سرتو بندازی پایین و بری...
با طعنه میگم:شما که زود پسرخاله شدین.صابخونه ای.
جوابمو نمیده و میره پایین.منم کنارش حرکت می کنم.
میریم سر میز و می شینیم.زیاد به غذا میل ندارم.به خاطر همون آیس پکاست.نباید قبل از غذا می خوردیم ولی من چه کنم که از بستنی نمی تونم بگذرم.رو به موتم باشم،ازش نمی گذرم.
کمی سالاد می ریزم و شروع به خوردن می کنم.
مامانی و دایی به ما نگاه می کنن و همزمان با هم می گن:عافیت باشه...
من و کیان هم هردو با هم می گیم:ممنون...
مامانی:من و رسول تصمیم گرفتیم برای فردا بریم مسافرت...
با تعجب میگم:مسافرت؟؟
مامانی:اره عزیزم...
-کجا؟؟
-شمال...می ریم ویلامون که لب دریاست...
بدون توجه به اطرافیانم،دستامو به هم می کوبم و با ذوق میگم:وای...دریا...من چقدر دریا رو دوست دارم...
تازه یادم میفته این دریا بود که سینا رو ازم گرفت...
یهو دستامو میارم پایین...همزمان سرمو هم پایین میندازم و بغضمو قورت میدم...
مامانی:چی شد باران؟؟باران؟؟دخترم؟؟
سعی می کنم بغضمو پس بزنم:
-هیچی مامانی...هیچی...کی می ریم؟؟
-برای فردا برنامه ریزی کردیم...به باربد و فربد هم خبر دادم ولی بهشو گفتم من و بارا،دوتایی می خوایم بریم...
با پایان حرف مامانی،بقیه ی سالادمو می خورم...راه خوبیه برای پنهون کردن بغضم...

--------------------------------------------------------------------------------
با صدای زنگ گوشیم از خواب می پرم.منگم.کمی طول می کشه تا به خودم بیام.
دستمو دراز می کنم و گوشیمو از رو پاتختی برمی دارم.زنگشو خفه می کنم چون عجیب رو اعصابمه.
دست و پامو می کشم تا کمی رخوت بعد از خواب از تنم خارج بشه.ساعت 3ونیم صبحه.قراره تا4 حرکت کنیم و صبحانه رو تو راه بخوریم...می خوایم به گرما و ترافیک نخوریم...
خواب خوابم...نزدیک 12 شب خوابم برد و حالا از خواب بیدار شدم.با بی حوصلگی پتومو می زنم کنار و پاهامو از تخت آویزون می کنم...
رو پاهام می ایستم و آروم آروم به سمت کلید برق میرم تا روشنش کنم.می دونم همه بیدار شدن.قرار شد هممون برای این ساعت گوشیامونو کوک کنیم.
دستمو جلو گرفتم تا با شیئی برخورد نکنم.
به کلید برق می رسم...لامپ روشن می کنم.بلافاصله چشمهام بسته میشن.آروم آروم لاشونو باز می کنم تا به نور عادت کنم.
نگاهم به چمدونی که کنار کمده میفته.دیشب بستمش و تمام وسایل مورد نیازمو گذاشتم توش.عکس سینا رو برنداشتم،می ترسم برام شر بشه.با این که عکس از نوجوونیاشه ولی بازم تردید دارم.
دارم لباسامو می پوشم که تقه ای به در می خوره.
من:بله؟؟
مامانی:بیدار شدی باران جان؟؟
-بله مامانی.دارم لباسامو می پوشم .الآن میام پایین.
-باشه دخترم.
مامانی میره و من با سرعت بیشتری لباسامو می پوشم.
میرم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم،میرم تو اتاق و چمدونمو برمی دارم.خواب از سرم پریده و شوق مسافرت جاشو گرفته.با این که دریا بی رحمی کرد و جنازشو به ما نداد،ولی بازم دوسش دارم.
خوشبختانه یا بدبختانه،چرخهای چمدونم خراب شده و باید بلندش کرد.وزن خودش خیلی زیاده و حالا با وسایل من،قابل بلند کردن نیست.البته برای من.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#96 | Posted: 9 Jan 2013 13:34
با هزار زور و ضرب و بدختی،به در می رسونمش.کلی تکنیک هل دادن استفاده می کنم تا نتیجه میده.
ازبس زور زدم تا یه تکونی بهش بدم،خیس عرق شدم.
دم در اتاقمم.دستامو به کمرم زده و نفس نفس می زنم.چشمهامو بستم و به این فکر می کنم چجوری باید از این همه پله ببرمش پایین.
با درموندگی چشممو باز می کنم که نگام قفل میشه تو چشمهای عسلی کیان.ای مرده شورتو ببرن که هر جا میرم،عین عجل معلق جلوم ظاهر میشی.
نگاهم به تیپش میفته...یه تی شرت سفید از زیر پوشیده و یه آستین بلند مشکی که نخی و خنک،روی تی شرت تنش کرده و دکمه هاشو باز گذاشته.شلوارشم جین سفیده.موهاشو هم داده بالا و حسابی تیپ زده.
کیان:همینجوریش درسته!
-چی؟؟؟
-دید زدن پسرمردم!
ای خدا...دوباره این شروع کرد.
ریلکس می گم:من حوصله ی این بحثای بچگانه رو ندارم.بهتره بکشین کنار تا من ردشم.
با پوزخند از جلوی در میره کنار و میگه:بیا...من کشیدم کنار...حالا تو موندی و حوضت!!...دوست دارم ببینم این چمدونو چجوری می خوای ببری پایین...تو که تا اینجاش کلی زور زدی،از اینجا به بعدشو موندم.
با حرص بهش میگم:شما اول برو ضرب المثلو درست یاد بگیر و بعد ازش استفاده کن.آبروی هرچی ایرانی می بری.
راست می گه...حالا من موندم و حوضم.واقعا نمی دونم باید چیکار کنم...
چمدونو با پام هل میدم.کمی میره جلو و متوقف میشه...کیان همینجوری داره نگام می کنه...خجالتم خوب چیزیه.به جای این که بیاد به من کمک کنه و بگه برای شما سنگینه،من میارم،وایساده وردلم و داره نگام می کنه...من دیگه چقدر رو دارم!!!
چنددقیقه ای گذشته و من به زور،یه حرکتی بهش دادم!!
چمدونو به لب پله رسوندم ولی سختی بیشتر کار از اینجا به بعده که بنده مثه یکی از مخلوقات خداوند،تو گل موندم!!
صدای مامانی میاد:باران جان.کیان جان.بیاین دیگه...نزدیک 4صبحه.دیر میشه ها.
دایی رسول:بیاین پایین دیگه بچه ها.چقدر لفتش میدین.
حالا بارانی متفکر،چمدونی سنگین وکیانی پوزخند به لب تو این گود هست!
می خوام از پله ها برم پایین تا از دایی رسول کمک بگیرم.درحالی که پامو روی پله ی اول میذارم،می گم:
-شما که هیچی ولی یه مرد تو این خونه هست که می تونه کمکم کنه.
بلافاصله بعد از اتمام حرفم،پامو رو پله ی دوم میذارم که بازومو تو دستاش می گیره و برم می گردونه...
نفس نفس می زنه و فوق العاده عصبانیه.
رو صورتم خم میشه.به اندازه ی کافی ازم بلندتر هست.حالا من دوپله پایین تر از کیانم و این اوضاعو بدتر می کنه...
سرشو میاره پایین...منم سرمو می گیرم بالا...می خوام بهش بفهمونم ازش نمی ترسم و با این کاراش به هیچجا نمی رسه...
با حرص و صدایی آروم که از لای دندوناش بیرون میاد،میگه:خیلی رو داری.خیلی.فقط می خواستم بهت ثابت کنم هیچی نداری.هیچی حالیت نیست...هیچی...نه ادب،نه قدرشناسی،نه مهمون نوازی و نه حرف زدن با یه مرد.
بازومو از دستش بیرون می کشم و با تمسخر پوزخند می زنم و در جوابش میگم:
-کم مونده بود تو بهم بگی چی حالیمه و چی حالیم نیست.نه که تو خیلی حرف زدن با یه خانوم محترمو بلدی،از منم می خوای با تو مثه یه مررررررد حرف بزنم.
مردو از قصد کشیدم تا بهش بفهمونم اونقدرا هم که فکر می کنه عضو مردا به حساب نمیاد.
فقط نگام می کنه.چمدونمو برمیداره و تو دست چپش میگیره.چمدونه خودشوهم می گیره تو دست راستش.
درحالی که از پله ها پایین میره،آروم میگه:راست گفتن جواب ابلهان خاموشیست.
-آره.چیزیه که درمورد شما صدق می کنه.
فقط با خشم برمیگرده سمتم ولی حرفی نمی زنه.فکر کنم می خواد به سخنان بزرگان عمل کنه.
خیلی ریلکس وبدون این که فشاری به خودش بیاره،از پله ها پایین میره.
--------------------------------------------------------------------------------

پامو محکم می کوبم زمین.حرصم گرفته.انقدر محکم می کوبمش که درد می گیره.
بدو بدو می رم تو اتاقم و هرچی طلا دارم درمیارم و میذارم کنار گوشواره ی اهدایی سینا.هنوز بهش دستم نزدم.دلم نمیاد بندازمش.می خواستم خودش برام بندازه که...
بدلیجاتمو میندازم.کیفمو از روی تخت چنگ می زنم.به سرعت از اتاق خارج میشم ودرو پشت سرم می بندم.تند تند از پله ها میرم پایین.
دعا دعا می کنم با یه ماشین بریم.می دونم اگه با دوتا ماشین بریم،منو میندازن کنار این.
مامانی داره به نعیمه سفارشاتی رو می کنه و اونم سرشو تکون میده.نمی دونم چند روز می خوایم بمونیم.
دایی:اومدی باران جان؟؟برو بشین تو ماشین،من و رضوان هم الآن میایم.
لبخندی بهش می زنم و میگم:یه ماشینیم دیگه.
-آره خوشگله.برو تو ماشین.کیان هم هست.
از خوشحالی پوفی می کنم و قربون صدقه ی خدا میرم.ممنون خدا جونم.ممنون که دوتا ماشین نیستیم!
می دونم تو این چند روز دلم خیلی برای پاپی تنگ میشه.تو این چندوقت محرم اسرارم بوده!!من کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم.یه عکس از نوجوونیای سینا بود و پاپی.
کیان در حال جا به جا کردن چمدونا و جادادنشون تو صندوق عقبه.بعد از کمی بازی با پاپی،دستمومی شورم و بدون توجه به کیان،میشینم تو ماشین.دقایقی بعد مامانی و دایی هم میان تو حیاط.مشتی هم کنار در وایساده.می خوایم خونه رو بسپریم به نعیمه خانوم و شوهرش.مشتی خیلی شکسته تر از نعیمه خانومه.
مامانی و دایی میان سوار میشن.دایی پشت فرمون میشینه و دقایقی بعد،کیانهم میاد کنار من.کنار من که نه،منظورم اینه که میاد رو صندلی عقب می شینه.من سمت چپم و اون سمت راست.
راه میفتیم.مامانی کنار دای نشسته و هر دو کمربنداشونو بستن.مامانی و دایی دارن با هم حرف می زنن.گاهی اوقات ما رو هم داخل بحثشون می کشن.
تو جاده چالوسم.نگاهم به مناظر قشنگشه.ساعت نزدیک 6 صبحه ولی بازم شلوغه.گوشه ای وایمیسیم و بعد از خوردن صبونه،دوباره حرکت می کنیم.
صدای ضبط تقریبا بالاست.سرمو تکیه میدم به صندلی و چشمهامو می بندم.نزدیک 8 صبحه و ما هنوز تو راهیم.جاده شلوغه.
زنگ موبایلم بلند میشه.با بی حوصلگی یه کم چشمهامو باز می کنم.با دیدن شماره و اسم،تو جام می شینم و چشمهام رو کامل باز می کنم.ساحله.این موقع صبح چیکارم داره؟؟اونم تو روز تعطیل که الآن باید خواب باشه!!!
دایی کمی صدای ضبطو کم می کنه.
من:جانم؟؟
صدای گریشو می شنوم.بین گریش میگه:باران...
کمی به سمت جلو متمایل میشم و با نگرانی میگم:چی شده ساحل؟؟چرا داری گریه می کنی؟؟اتفاقی افتاده؟خوبی؟؟
صدای ضبط کلا خفه شده.با لحن نگران و پر از تشویش من،دایی از تو آینه نگاهم می کنه.مامانی و کیانم سرشونو می چرخونن سمتم.
دوباره با گریه میگه:باران...
-چی شده ساحل؟؟چرا انقدر بی تابی؟؟کسی طوریش شده؟؟
با هق هق میگه:باران...تو...تو زن سینا بودی؟؟
چشمهام گرد میشه و یهو گوشی از دستم ول میشه.با حالت من،کیان به سمتم میاد.دایی یه گوشه نگه میداره.
گوشیو از رو پام برمی دارم و تو دستای بی حسم می گیرم.موبایلم برام سنگینه.انگار یه وزنه ی سنگین به دستم آویزون کردن.
با صدایی که از ته چاه در میاد میگم:تو...چی گفتی؟؟
با گریه میگه:تو زن سینا بودی؟؟آره باران؟؟
-از کجا فهمیدی؟؟
-از فربد پرسیدم.وای...باران...الهی من برات بمیرم.



--------------------------------------------------------------------------------
دوست نداشتم کسی بفهمه ولی حالا ساحل فهمیده.فهمیده من زن سینا بودم.
با گریه ادامه میده:خیلی عذاب کشیدی؟؟آره؟؟اگه تو فکر می کنی دلت سوخته و جیگرت آتیش گرفته،اینو بدون که من همه ی بدنم سوخته..برادرم بود باران.از بچگی باهاش بودم.با هم بزرگ شدیم.محرم اسرارم بود.اگه برای تویی که چندماه باهاش بودی،سخته،برای من یه فاجعست.یه آتیش بزرگه.منی که چندین سال باهاش بودم.تویی که هیچی یادت نمیاد،با خوندن دفترت انقدر ریختی به هم.ببین داداشم چی بوده....باران...نکنه تو همون دختری بودی که...که سینا این اواخر ازش حرف می زد؟؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#97 | Posted: 9 Jan 2013 13:35
هق هقش بیشتر میهش و میگه:ناکام رفت باران...عاشقت شده بود...به خدا عاشقت شده بود...این چندوقت عوض شده بود...هیچ وقت پیش دوست دختراش این جوری حرف نمی زد.هیچ وقت قربون صدقشون نمی رفت.دوسش داشتی؟؟سینا به هیچکدومشون بها نمیداد...باران،باران...تو مال اون بودی و من نمی دونستم؟؟
این داره چی میگه.پاهام شل شدن.دوست دارم سرمو بذارم و بمیرم.همین.
دست شلمو می برم سمت دستگیره ی در و با حالتی مبهوت در رو باز می کنم.
کیان دستمو می گیره و آروم میگه:مواظب باش...آروم برو پایین...
با قدرتی که از دستهای شل شدم بعیده،پسش می زنم و هلش میدم عقب.پاهامو میذارم پایین.باد داغ تابستونی به صورتم می خوره.صدای انواع ماشینها و گریه ی ساحل تو گوشم می پیچه.
سینا عاشق من بوده؟؟؟کی؟؟چجوری؟؟مگه ما دوتا دوست نبودیم؟؟مگه من کاری کردم که باعث شد اون عاشقم بشه؟؟...
چند قدم میرم جلو...همچنان دارم به گریه های ساحل گوش می کنم.
-دلش سوخت باران...سینا زیاد به عشق اعتقاد نداشت...زمونه باهاش بد تا کرد...بد تا کرد باران...
دستمومی ذارم رو صندوق عقب ماشین و به سختی رو پاهام می ایستم.
با صدایی لرزون میگم:چی میگی ساحل؟؟این حرفارو کی به تو گفته؟؟بین من و سینا هیچی نبوده...ما مثه دوتا دوست کنار هم بودیم...دوتا دوستی که...
با صدایی جیغ مانند میگه:ساکت شو باران...بعضی اوقات که زنگ می زدم بهش،از دختری می گفت که چشمهاش طوسیه و میشه عمق وجودشو به راحتی دید...میشه از دریچه ی چشمهاش به اعماق و راز درونش پی برد...می گفت مثه یه بچه پاک و معصومه...نمی دونم چرا بیشتر اوقات که زنگ می زدم،دختره پیشش بود...من نمی دونستم که اون تویی...
-وقتی من زنگ میزدم،برای این که منو حرص بده،قربون صدقه ی اون می رفت...می گفت خانوم خوشگلم،عزیز دلم...دختره جیک نمی زد...برای یه بارم صداشو نشنیدم فقط یه بار خندید و من از خندش خوشم اومد...من فکر می کردم سینا اسیر یه دختر با ذات خراب و چهره ای معصوم شده ولی من...من احمق...من بی شعور...
-نمی دونستم که اون تویی...دوست خودم...نمی دونستم داره از زنش برام میگه...دختری که طی یه اتفاق زنش شد...
با حرفاش،با شنیدن حرفایی که تا حالا ازشون بی خبر بودم،با شنیدن راز دل سینا،می شینم رو زمین...رو زمین خاکی...پشت ماشین...
چشمهام دوباره پر از اشک میشه...دوباره داغ میشن...دوباره همه جا رو تار می بینن...دوباره لبریز از غصه میشن...
مامانی میاد پشت سرم وایمیسه...کیان و دایی عقبن...البته فکر کنم...ذهنم کار نمی کنه...
مامانی می خواد حرف بزنه که بادیدن حالم،ساکت میشه...خیلی ممنونشم...میشینه کنارم و شونمو می گیره تو دستاش و می ماله...
-نمی خواست...نمی خواست به خودش وابستت کنه..می دونست با این عشقی که به تو پیدا کرده،نمی تونه کاری کنه...اون باید با یکی دیگه ازدواج می کرد...نمی تونست با تو باشه...اگه تو رو می خواست،باید آبرو و ثروت یه خاندانو زیر پا میذاشت...نخواست این کارو کنه...
-از قلب خودش گذشت...بهت نگفت...نگفت تا بتونه ثروت و آبروی ما رو حفظ کنه...نگفت باران....نگفت...
نه...خدای من...این امکان نداره...غیر ممکنه...ساحل داره چرت و پرت میگه...حالش خوب نیست...
با صدایی تحلیل رفته میگم:نه ساحل...امکان نداره...اشتباه می کنی...
-اشتباه می کنم؟؟یعنی من سینا رو نمی شناختم؟؟چی داری میگی باران؟؟مگه تو حالات سینا یادت میاد...مگه تو از جریان خبر داری؟؟باران جیگرم داره می سوزه...باورم نمیشه اون تو بودی...تازه می فهمم شوخی نبوده...
-همیشه فکر می کردم برای این میگه با یه دختر چشم طوسی دوست شده تا حرص منو دربیاره...منم جوابشو میدادم...فکرشو هم نمی کردم راست بگه...با خودم می گفتم فقط شوخیه...شوخیه...ولی نبود...جدی بود...جدی جدی...

------------------------------------------------------

نمی دونم چرا نمی تونم حرفاشو درک کنم...منگم...تو حال خودم نیستم...انگار داره به یه زبون دیگه حرف می زنه...
شایدم می فهمم چی میگه ولی نمیخوام باور کنم...آره...خودشه...من نمی خوام باور کنم...نمی خوام باور کنم کسی که مثه یه دوست برام بوده،عاشقم شده!!یعنی عاشقم بوده و من....نمی خوام باور کنم...
چشمهامو می بندمو به گریه ی ساحل گوش می کنم...اشکهای خودمم سرازیر شده...شاید...شاید منم می تونستم عاشقش بشم و دوسش داشته باشم...سینا دوست داشتنی بود...من دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم...شاید تا حالا بهش فکر نکردم ولی چه فایده....الآنم بخوام بهش فکر کنم،هیچ نتیجه ای نداره...سینا دیگه نیست...
ساحل:باران؟؟
-جانم؟
-تو...تو هم دوسش داشتی؟؟
-اون دوست داشتی بوده ساحل...من نمی تونستم دوسش نداشته باشم...من اونو دوست خودم می دونستم،نه...
حرفمو قطع می کنم...با وجود بقیه،نمی تونم راحت حرفمو بزنم و اسمشو ببرم...
-دوست دارم بغلت کنم باران...تو آخرین نفر از بین ما هستی که پیش سینا بودی...
-من چقدر خریت کردم...چقدر...سر لج و لجبازی حرفشو قبول نکردم...سر هیچ و پوچ عذابش دادم...نذاشتم سفره ی دلشو به خوبی برام باز کنه...من چه خواهری بودم؟؟من در حقش چیکار کردم؟؟هیچ وقت خودمو نمی بخشم...هیچ وقت...
دوباره گریه و گریه...اشک منو هق هق ساحل...
ساحل:من دیگه...دیگه نمی تونم حرف بزنم باران...
با صدایی گرفته و چشمهایی تار شده از اشک میگم:برو استراحت کن...دوست نداره اینجوری ببیندت...
بالاخره از هم خداحافظی می کنم...خیلی ممنون مامانیم که حرفی نمی زنه...دایی و کیان هم می خواستن بیان جلو که بهشون اشاره زد سمتم نیان...
تو این چندوقتی که پیشش بودم،اخلاقام دستش اومده...می دونه تو این مواقع عین سگ پاچه می گیرم...
می دونه باید به حال خودم ولم کنن تا آروم بشم...
منی که غرورم برام مهم بود و جلوی هرکسی گریه نمی کردم،وضعم این شده...کنار اتوبان،زیرآفتاب داغ،نشستم رو زمین خاکی...سرمو به شونه های گرم و ظریف مامانی تکیه دادم و بغضم می ترکه...می ترکه و با صدایی بلند گریه می کنم...از ته دل...برای خودم و برای دل سوخته ی سینا...
سعی می کنم سرمو به سینش فشار بدم تا صدام تو نطفه خفه شه...علاقه ای ندارم غرورم جلوی کیان بشکنه،ولی چیکار کنم که شکه ام...شکه از خبری که شنیدم... خبری شنیدنشو که تو خوابم نمی دیدم...
می لرزم...از درد و اندوه قلبم و قلبش می لرزم...از اینکه ندونستم چی می خواد...از این که حرفشو تو دلش نگه داشت و بهم هیچی نگفت...
حرکت دستای مهربون مامانیو روی سرم حس می کنم.کم کم آروم میشم.
با بی حالی خودمو از آغوشش بیرون می کشم.
مامانی:بهتری؟؟
لبخندی زورکی می زنم و میگم:بله...
از روی زمین بلند میشم.دست و پام می لرزه.
نگاهی به مانتو و شلوارم میندازم.سر تا پام خاکه.
سرمو بلند می کنم.
هر ماشینی که رد میشه،چه با سرعت و چه کم سرعت،نگاهی به ما میندازه.نمی دونم چه فکرایی پیش خودشون کردن...
با دستم خاکای روی مانتو و شلوارمو می تکونم و سرمو می چرخونم.
نگاهم به دایی و کیان میفته.
نمی خوام غرورم جلوش بشکنه ولی....تا حالا دوبار شکسته...هردوبارش هم بخاطر سینا بوده...
هیچکدوم حرفی نمی زنن...
لبخندی به نشونه ی تشکر بهشون می زنم و سوار ماشین میشیم...با فکری داغون و خراب و اعصابی خرد شده...حسابی فکرم مشغوله...


--------------------------------------------------------------------------------
سرمو تکیه میدم به پنجره.با نگاهی غمگین به مزرعه های سرسبز نگاه می کنم.خسته شدم از این همه اشک و گریه.
دوباره صدای گوشیم بلند میشه...همه نگاها برمی گرده سمتم.دایی از تو آینه نگام می کنه.شماره ی فربده.
-جانم؟؟
-سلام باران.
-سلام.
-من...من...
-می دونم فربد.می دونم.خودش الآن بهم زنگ زد.
-منم نمی خواستم بگم ولی نمی دونم چی شد که گفتم!به نظرم اینجوری بهتر شد.
-یه حرفایی راجع بهش بهم زد که....که تو خوابم نمی دیدم فربد...من...
بغضم مانع از حرف زدنم میشه.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#98 | Posted: 9 Jan 2013 13:35
فربد آهی می کشه و میگه:به منم گفت.منم شکه شدم.باورم نمیشه که سینا عاشق تو بوده.
-من نمیتونم درست باهات حرف بزنم.برای هضم کردن حرفای ساحل،کمی زمان می خوام.
-باشه عزیزم.من قطع می کنم.
-ممنون فربد.خداحافظ.
-خداحافظ عزیزم.سلام منو برسون.یه بوس رو لپت.
لبخند کم جونی می زنم و قطع می کنم.
مامانی:فربد بود؟؟
-بله.سلام رسوند.
گوشیمو خاموش می کنم و چشمهامو می بندم.نیاز به استراحت دارم.
****
با صدای کیان از خواب می پرم.
کیان:باران؟؟بیداری؟؟پاشو.ر سیدیم.
چشمهامو باز می کنم و کش و قوسی به خودم میدم.یاد ساحل و حرفاش،باعث نشستن غم بزرگی تو چشمهام میشه.
از ماشین پیاده میشم و به اطرافم نگاه می کنم.یه ویلای خوشگل و خوش ساخت جلومونه.پشت سرم دریاست.برمی گردم سمتش و به آبی بی کرانش خیره میشم.انقدر بزرگ و قشنگه که آدم از دیدنش سیر نمیشه.
باد داغی به صورتم می خوره و من همچنان محو زیبایی دریام.آرومه آرومه.صدای امواجشو میشه شنید.کمی اونورتر،ساحل سنگیه.صدای برخورد امواج به سنگها،ملودی زیبایی رو می سازه.چشمهامو می بندم و ناخوداگاه می رم سمت دریا.بو می کشم.بوشم برام لذت بخشه.کمی بوی ضحم هم داره ولی...ولی برای من لذت بخشه.با چشمهایی بسته میرم جلو.روی شن و ماسه ها راه میرم.صندل پامه.شنها داغن.می ریزن رو پام و داغم می کنن.لذت بخشه.می رم جلو جلوتر.با خنک شدن پام،با حس کردن آب روی پام،لبخندی روی لبم میاد.
خیس شدن شلوارم برام بی اهمیته.میرم جلوتر.چشماهمو باز می کنم.روبه روم فقط دریاست و دریا.تا بالای زانو رفتم تو آب.صندلم هم پامه.بین لبخندم اشکام جاری میشه.یکی از همین خانواده اونم ازم گرفت.شاید اگه پرت نمیشد تو دریا،زنده می موند.شاید اگه کمی،فقط کمی صبر می کرد،همکاراش بهش می رسیدن ولی...ولی نشد.نرسیدن و اون...
-آخه دریا،تو که الآن انقدر مهربونی،چرا،چرا پیش خودت نگهش داشتی.می دونم کار تو نبوده.کار یکی دیگه از اعضای خانوادت بوده ولی...بالاخره یه جورایی با هم در ارتباطین...شاید تو نباشی...بقیه که هستن...چرا بعضی اوقات نامهربون میشین؟؟شما ها که با صدای امواجتون به آدم آرامش میدین و گوشو نوازش می کنینريا،چرا خشمگین می شین؟؟حداقل بهم برش می گردوند.حداقل جسدشو برام می فرستاد ولی سینا انقدر خوب بود که دلش نیومد،نه؟؟نتونست ازش دل بکنه؟؟
زیرلب دارم با خودم،با دریا،با اون دریایی که سینا رو تو خودش غرق کرد حرف می زنم.جمله بندی درستی ندارم.نمی فهمم چی میگم.شایدم می فهمم.می فهمم چی میگم.
-دلت خیلی پره،نه؟؟
برمی گردم و کیانو پشتم می بینم.حرفی نمی زنم و دوباره سرمو برمی گردونم.
کیان:می تونی با من حرف بزنی.اون قدرا هم که تو فکر می کنی بد نیستم.انسانیت دارم.می تونم یه دوست خوب برات باشم و درد دلتو گوش بدم.
با صدایی لرزون می گم:خودمم نمی فهمم...نمی فهمم چمه؟؟چی می خوام؟؟وقتی خودم ،خودمو پیدا نکردم و نمی دونم چی می خوام،چی بگم؟؟از چی بگم؟؟از چیزی که نمی دونم چیه بگم؟؟
کیان:خیلی پیچیدش می کنی...نزدیک دوساعته اینجا وایسادی و اصلا متوجه اطرافت نیستی.چه چیزی با عث شده انقدر به هم بریزی؟؟تو این چندروز می خوایم خوش بگذرونیم.بهتره با خودت کنار بیای.اگه قابلم بدونی،به حرفات گوش میدم.
برمی گردم سمتش.دقیقا پشتمه.سمت راستم.
-اگه نیاز داشتم،حتما باهات حرف می زنم.
یه چیزی شبیه لبخند میاد رو لبش و میگه:بریم داخل؟؟
-بریم...
هوا شرجیه.احساس می کنم کمی موهام وز شده.اینم از مزایای هوای شماله دیگه.دستام نمداره.دوتایی میریم داخل ویلا.
یه ویلای دوبلکس خوشگل.دوتا اتاق بالا و دو تا اتاق پایین.قرار شد من و کیان دوتا اتاق بالا رو برداریم و دایی و مامانی دوتا اتاق پایین.به خاطر پادرد مامانی و سن بالای دایی،اتاق های پایینو برداشتن.

--------------------------------------------------------------------------------
شب شده و می خوایم بریم لب دریا.حالم کمی بهتر شده.یه تونیک و شلوار سفید پوشیدم.
میرم پایین.مامانی رو می بینم که ویولن بدست از یکی از اتاقا خارج میشه.
با تعجب به ساز نگاه می کنم و...دوباره سینا...اون ویولن میزد و به منم آموزش داد.یعنی آلآن می توم بزنم؟؟شاید شد.
مامانی نگاه متعجبمو می بینه و میگه:چرا اینجوری نگا می کنی؟؟ویولن اردلانه.کمی به من یاد داد.فقط کمی.می خوام ببینم بعد از سالیان دراز،یادم هست یا نه.می دونم نیست ولی برای لب دریا خوبه.
پس بابا بزرگمونم ویولنیست بوده و ما خبر نداشتیم!!
میریم لب دریا...زیرانداز پهن می کنیمو میشینیم روش.خربزه ی خنک هم اوردیم.درو هم میشینیم.
کیان:قضیه ی این ویولن چیه؟؟کی می خواد ساز بزنه؟؟
مامانی:می خوام ببینم چیزی یادم مونده یا نه...شوهر خدا بیامرزم قبل از مرگش کمی بهم یاد داد.
کیان:بزنین ببینیم چه می کنین.
من:کوکه؟؟
-سری پیش که اومدیم اینجا،دادیم کوکش کردن.
مامانی ویولنو میذاره رو شونش و عارشه رو آروم روش می کشه.اولش فقط صدای ناهنجارتولید میشه ولی بعدش کمی بهتر و قابل تحمل تر میشه.
مامانیو تشویق می کنیم.
دایی با خنده میگه:بدش من...ما هم یه صدای نخراشیده تولید کنیم...
بعد از دایی،ویولن به من میرسه.بهش نگاه می کنم.با این که قدیمیه نوئه.یه خراش کوچولو هم روش نیفتاده.
باتردید می گیرمش و یه نفس عمیق می کشم.
دایی:تو هم یه صدای نخراشیده در بیار و بده بغلی...
ویولنو میذارم رو شونم.دستام داره می لرزه.نگاه مامانی متعجبه.می دونم از حالتهای من تعجب کرده.
نفسمو میدم بیرون و چشمهامو می بندم.ناخوداگاه ساکت میشن.تنها صدایی که شنیده میشه،ملودی برخورد امواج یه ساحله.
آرشه رو میارم بالا و میذارم رو تارها.آروم حرکتش میدم.حرکاتم دست خودم نیست.مثه رباطی هستم که از قبل برنامه ریزی شده و حالا داره اون برنامه ها رو اجرا می کنه.دستام آروم و به طرز ماهرانه ای تارها رو نوازش می کنه.عارشه مثه یه مادر مهربون تارهارو نوازش میده.
هم زمان با ویولن زدن،صدای یه مرد تو گوشم می پیچه.مردی که شاید باهاش زندگی کرده بودم.ذهنم داره فعال میشه.شاید این صدا،صدای همون سیناست.شعرش همونیه که واسه اولین بار برام خوند و زد،"گل ارکیده".
خودمم زیرلب آهنگو زمزمه می کنم.وقتی داشتم از رو دفترم می خوندمش،حفظشم کردم و حالا،داشتم می خوندمش.تنها نبودم.صدای ذهنم هم همراهیم می کرد.قدم به قدم باهام میومد.شایدم من با اون می رفتم.
اشکام دوباره سرازیر میشن.عین همون رباطم.
عارشه رو به آرومی از روی تارها برمی دارم.همچنان چشمهام بستست.با صدای کف زدن دیگران،چشمهامو باز می کنم.با تعجب بهم نگاه می کنن و برام دست می زنن.دایی رو به من و کیان میگه:شاهکار کردین...شاهکار...عجب صدایی دارین.همخوان های خوبی میشین.
مامانی:عالی بود.عالی.صداتون با هم خیلی قشنگ میشه.صدای دخترونه باران و صدای مردونه ی کیان،ترکیب خیلی قشنگی رو به وجود میاره.
کیان؟؟مگه کیان بود که با من می خوند؟؟
سرمو به سمتش می چرخونم و با تعجب نگاش می کنم.ذل می زنم تو چشمهای عسلیش.یه کم گرفتست ولی سعی می کنه به روز خودش نیاره.
-خیلی قشنگ می نوازی.منو یاد یکی از خاطراتم انداختی.
-خوشحالم که تداعی خاطره شد.
دایی متعجیب میگه:جدی کیان؟؟
لبخندی میزنه و میگه:بله...
مامانی:کی بهت یاد داده؟؟
با لبخندی تلخ میگم:یه دوست عزیز...
زیرلب میگم:شایدم...یه...یه شوهر عزیز...
خربزمونو می خوریم.دایی و مامانی میرن تو ویلا تا استراحت کنن.من می مونم و کیان.هردو رو به دریا نشستیم.پاهامونو جمع کردیم تو شکممون و دستمونو گذاشتیم رو زانوهامون.
کیان:از کِی یاد گرفتی؟
-اووووم...از 7-8 ماه پیش.
-مربیت کی بود؟؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#99 | Posted: 9 Jan 2013 13:36
-یکی از دوستانم.شما کلاس رفتین؟؟
-برای چی؟؟
-صداتون.به نظرم خیلی به درد خوانندگی می خوره.
-فکر نکنم.
نورماه افتاده رو دریا.دارم وسوسه میشم بزنم به اب.
کیان از کنارم بلند میشه و میگه:من میرم تو آب.
-الآن خطرناکه.
نگاه غمگینی بهم میندازه.تا ته دلم می سوزه.
تو چشمهام خیره میشه ومیگه:حالم زیاد خوب نیست.نیاز به آرامش آب دارم.الآن فقط دریاست که می تونه آرومم کنه و مسکن دردام باشه...
آهی می کشه و بدون این که به من نگاه می کنه،میره سمت دریا.
از جام بلند میشم.رو تخته سنگی که لب ساحله می شینم و پاهامو میذارم تو آب.
کیان با لباس میره تو آب.تا زیر گردنش رفته تو آب.می ترسم بلایی سرش بیاد.منطقه طرح نیست.همینجوریش نمیشه به دریا اعتماد کرد،چه برسه به شبش.
همینجور داره میره جلو.با استرس نگاهی به پشت سرم میندازم.
--------------------------------------------------------------------------------
زیاد ازم دور نشده ولی عمق آب زیاده.کم کم سرش هم داره میره زیر آب.
آروم صداش میکنم:آقا کیان...آقا کیان...یه لحظه برگردین.جلو نرین.خطرناکه.
انگار صدامو نمی شنوه.هیچ عکس العملی نشون نمیده.مجبور میشم خودم برم تو آب تا نهگهش دارم.نه این که خودم خیلی سالمم و اعصابم سرجاشه،باید یکی دیگه رو هم کنترل کنم!!انگار تو این دنیا نیست.
صندلمو در میارم.پامو میذارم. تو آب.با این که صبح و ظهر خیلی گرم بود،الآن نسیم خنکی می وزه و از گرمای هوا کم شدم.
پامو میذارم تو آب.یخه یخه.من نمی دونم این چجوری تا اونجا رفته.نمی میره از سرما.نزدیک یه ربع گذشته و هنوز تو آبه.تازه داره همینجوری جلو و جلوتر هم میره.
قدم بعدیو برمی دارم.منتظرم بدنم عادت کنه وگرنه نفسم بند میاد.دوباره صداش می کنم ولی نه برمی گرده و نه تو همون حالت جواب میده.اگه دست من،همینجا غرقش می کردم!!آروم آروم میرم جلو.خدا رو شکر می کنم که داره آروم آروم میره جلو.بدنم کمی عادت کرده و سرمای کمتریو حس می کنم.
یهو سرو از گردن خم می کنه و می بره زیر آب.چه جون داه که تو این آب یخ،سرشو می کنه تو آب!!
سرعتمو بیشتر می کنه.حالا نزدیکشم.یهو خودش شل می کنه و رو آب می خوابه.
تا زیر گردن تو آبم.دوباره وایمیسه و میره جلوتر.اگه بلایی سرش بیاد،خودمو نمی بخشم.هیچ وقت.دریا یکی رو ازم گرفت،نمی ذارم این یکی رو هم ازم بگیره.
دوباره و دوباره صداش می کنم.فعلا عمق آب یه نواخته.می رسم بهش.پشتش وایمیسم.سرشو می کنه تو آبو دوباره در میاره.
-آقا کیان.
نمی شنوه!!!جوابمو نمیده!!!مجبور میشم دستمو بذارم رو شونش و تکونش بدم.
-آقا کیان؟؟جلوتر نرین،تا همینجاشم که اومدین،خیلیه.بیاین بریم تو خونه.سرما می خورین.
سرشو برمی گردونه سمتم و نگام می کنه.تو نور ماه،احساس می کنم چشمهاش کمی تغییر حالت داده.نگاهشو به سمت دستم سر میده.انگار دستموآتیش زدن.سریع از روی شونش برش میدارم.تک سرفه می کنه.
من:بریم.بریم داخل.سرما می خورین.
انگار بازم نمی فهمه.عین ماست داره خیره خیره نگام می کنه.بازوشو می کشم و خودم جلو جلو راه میفتم.اونم پشت سرم میاد.
به ساحل می رسم.لباسام سنگین شده.چندشم میشه.همه چسبیده به تنم و خیس آبم.نسیم می وزه و باعث لرزم میشه.سریع زیراندازو جمع می کنم و به طرف ویلا میرم.کیان هم داره باهام میاد.
در ویلا رو باز می کنم.مامان و دایی خوابن.زیراندازو میذارم کناردر.هردومون خیسیم و اگه از پله ها بریم بالاريا،کل خونه کثیف میشه.با کمی مکث راه میفتم.فردا پله ها رو دستمال می کشیم.کاریش نمیشه کرد.آب دریا که نجس نیست.
می ریم بالا.
من:زود لباستونو عوض کنین.ممکنه سرما بخورین.
سرشو بزام تکون میده و میره تو اتاقش.
سریع لباسامو در میارم و می پرم تو حموم اتاقم.کیان هم احتمالا میره حموم اتاق خودش.
برای معمار و مهندسای این ساختمون دعا می کنم.اگه چندتا حموم نداشتیم،من و کیان باید چیکار می کردیم؟؟
یه دوش آب داغ می گیرم و میام بیرون.بعد از پوشیدن لباسام،سشوارو می زنم به برق و موهامو خشک می کنم.می دونم صداش پایین نمی ره.کیان هم که بیداره.
بعد از خشک کردن موهام،پخششون می کنم دورم.یه لباس استین کوتاه و یه شلوار راحتی می پوشم.دوتا تاپام خیس شده بودن.یکی رو ظهر شستم واین یکی رو زیر تونیکم پوشیده بودم.جنسش از نخ بود و بدنمو نشون میداد،برای همین یکی از ناپامو از زیر پوشیدم که اونم به لطف کیان خیس شد.
پتو رو میزنم کنار.سرمو میذارم رو بالشمو میخوابم.
****
با صدای ناله ی یه نفر از خواب می پرم.ناله قطع میشه و من فکر می کنم توهم فانتزی زدم!دوباره چشمهامو می بندم ولی تا میاد خوابم ببره،دوباره صدای ناله می شنوم.بی حوصله رو تختم می شینم و کمی جا به جا میشم.گوشمو تیز می کنم.صدا از اتاق بغله.خدای من!!!کیان!!خودشه...
سریع از تخت میام پایین.هول هولکی میرم سمت کلید برق که پام به لبه ی میز کامپیوتر می خوره.اه.لعنتی.
پامو می گیرم تو دستم و فشارش میدم.کمی رو اون یکی پام می پرم بالا.انگشت کوچکه ی پام،له شده.با شنیدن ناله ی کیان،پامو ول می کنم و کلید برقو می زنم.
سریع کلیپسمو برمیدارم و موهامو با هزار بدبختی جمع می کنم.پیرهن مردونه ی باربدو روی لباسم می پوشم.خیلی از مواقع،پیرهن مردونه می پوشم.مواقعی که مهمون داشته باشیم و یا بخوام یه لباس راحت بپوشم.باربد هم یکی از لباساشو داد بهم.برای خودش کوچیک بود.یکی از دوستاش بهش هدیه داده بود و اونم دادش به من.
اولین چیزی که بین لباسام توجهمو جلب کرد و به نظرم مناسب اومد،همین لباس مردونست.آستین هاشو می پوشم و دکمه هاشو باز میذارم.شالمو میندازم رو سرمو و از اتاق خارج میشم.
صدای ناله های کیان، لحظه به لحظه بیشتر و بلندتر میشه.



--------------------------------------------------------------------------------


جلوی درش وایمیسم و تقه ای به در میزنم.جوابی نمی شنوم.محکم تر به در می کوبم ولی فقط نالست و ناله.
نگرانشم ولی از یه طرف می ترسم.می ترسم تو وضعیت مناسبی نباشه.
با شنیدن صدای ناله هاش مصمم تر میشم.چشمهامو می بندم و در حالی که نفس عمیق می کشم،دستگیره ی درو میدم پایین.اول سرمو می برم داخل و بعد لای چشممو باز می کنم.
تو نور ماه کیانو می بینم که تو تختش خوابیده و پتوشم روشه.چشمهاش بستست.زرلب یه چیزایی میگه و ناله می کنه.به خودم جرأت میدم و میرم جلو.
پتوش تا گردنش روشه.میرم نزدیکش.بغل تختش می ایستم.
-آقا کیان؟؟آقا کیان؟؟صدای منو می شنوین؟؟
قطرات عرق رو صورتشه.بین ناله هاش سرفه هم می کنه.آروم دستمومی برم جلو و با کمی مکث میذارم رو پیشونیش.داره تو تب می سوزه.مثه یه کورست.سریع دستمو برمی دارم و دست پاچه به دور و برم نگاه می کنم.موهاشم خیسه.انگار بعد از حموم،خشکشون نکرده.
دستم میره سمت پتوش و بدون هیچ فکری برمی دارمش.واااااای...بالا تنش لخته و هیچی تنش نیست.سرمو میندازم پایین و بدو بدو از اتاقش خارج میشم.میرم تو آشپزخونه و یه سطل آب یخ برمیدارم.دوتا دستمال هم برمیدارم و بدون ایجاد سر و صدا و با سرعت تمام میرم بالا.
برق اتاقشو روشن می کنم.دوباره نگاهم به بالا تنش میفته.سریع سرمو میندازم پایین و میرم کنارش.
دستمالو از داخل آب یخ در میارم و می چلونمش.آروم میذارمش رو پیشونیش.اون یکی دستمالو هم پهن می کنم رو بدنش.
سرمو می برم نزدیک صورتش.نامفهوم حرف می زنه.هیچی جز بارانم نمی فهمم.
بارانش دیگه کیه؟نکنه این یکیو دوست داره؟
با این فکر،یهو دلم می گیره...نمی دونم چرا...چرا اینجوری میشم..از روح سینا خجالت می کشم و شرمندشم.می دونم ممکنه منو ببینه.
حتما داره دیگه...بدبخت چه عذابی می کشه.سایه ی عذابش که من باشم،هم اسم معشوقشه.چه بد!طفلک.یعنی دختره الآن کجاست؟؟چیکار می کنه؟؟ناراحت نیست کیان اینجاست؟کیان چقدر احمقه که زندگیشو داره دستی دستی خراب می کنه.دختره باید چیکار کنه.کیان نباید جا می زد.معلومه خیلی هم دوسش داره که داره تو این حال و هوا هم صداش می زنه و بارانم بارانم می کنه.
مجبورم موهاشو سشوار بکشم.کار دیگه ای برای خشک کردن موهاش نمی تونم انجام بدم.سشوارمو میارم و می زنم به برق.آروم موهاشو سشوار می کشم و در آخر برای این که مطمئنشم موهاش خشک شده،دستمو به صورت سطحی روشون می کشم.خشک شدن.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#100 | Posted: 9 Jan 2013 13:36
دوساعتی گذشته.ساعت نزدیک 5 صبحه.کمی پاشویش می کنم.تبش کم کم داره میاد پایین.چندبار لرز کرد که با انداختن پتو و برداشتنش درست شد.دیگه از خستگی نا ندارم.
باید بیدارش کنم و بهش قرص تب بر و سرماخوردگی بدم.پارچه ی رو بدنشو و پیشونیشو برمیدارم و آروم صداش می کنم.دیگه ناله نمی کنه.آروم خوابیده.
میرم سمت کمد.ملافه ای رو در میارم.تاشو باز می کنم و میندازمش رو کیان.پتو رو هم تا می کنم و میذارم زیر پاش.
آروم صداش می کنم:آقا کیان...بیدارشین...باید قرص بخورین...
پلکهاش کمی می لرزن و آروم آروم چشمهاشو باز می کنه.نگاهم گره می خوره تو چشمهای عسلیش.بلافاصله به سرفه میفته.دستشو میذاره جلوی دهنش و سرفه می کنه.تو همون حال به منم نگاه می کنه.نگاهش فرق می کنه.نمی دونم چه فرقی.هنوز داره تو هپروت سیر می کنه.
-پاشین.باید قرصاتونو بخورین.
بدون حرف فقط نگام می کنه.دستاشو میاره بالا.متعجب بهش نگاه می کنم.یهو دستاشو حلقه می کنه دور کمرم و می کشدم پایین!!!
نمی تونم کاری انجام بدم.شکه شدم.خدا رو شکر می کنم ملافه انداختم روی بدنش.سرمو میذاره رو شونش.سر خودشو هم میذاره رو شونم و آروم فشارم میده به خودش.
به خودم میام.تقلا می کنم ولم کنه.دستمو میذارم رو سینش و هلش میدم به سمت عقب ولی منو محکم گرفته و کمرمو نوازش می کنه.احساس می کنم این صحنه برام آشناست.
نمی دونم چجوری این همه زور پیدا کرده.تا دقایقی پیش،نا نداشت چشمهاشو باز کنه ولی حالا...
احساس می کنم نفسهاش دارن تند تند تر میشن و بدنش می لرزه.کمی بعد صدای هق هق آرومی رو کنار گوشم حس می کنم.آروم می گیرم و با تعجب به اون چیزی که می شنوم گوش میدم.داره گریه می کنه!!!مگه میشه؟؟میشه یه مرد گریه کنه؟؟اونم یه مردی مثه کیان که مغروره و....چرا نمیشه؟؟مگه مردا دل ندارن؟مگه اونا آدم نیستن؟مگه نباید خودشونو خالی کنن؟
آروم و به حالت هزیون گونه،همراه با بغض میگه:
-کجا بودی تا حالا؟؟نگفتی می میریم؟نگفتی چی میشه؟؟چه بلایی سرمون میاد؟نگفتی یه بدبختی هم هست که به من علاقه داره؟دوسم داره؟


--------------------------------------------------------------------------------


با چشمهایی گشاد شده دارم به حرفاش گوش میدم.تو همون حالت،با هزار بدبختی میشینه.سرشو به شونم فشار میده.کم کم حرفاش نامفهوم میشه.دوباره داره داغ میشه.از حرارت صورت و بدنش می فهمم.چونم رو شونش و کنارگردنشه.دوباره داره از حال میره.دستاش داره شل می شه.خودمو از بغلش می کشم بیرون.ملافه میفته رو پاش.چشمهاش بستست و داره یه چیزایی زمزمه می کنه.
صورتش خیسه.خیس از اشک و عرق.باورم نمیشه کیان انقدر احساساتی باشه!الآنم تو حال عادی نیست.منو با اون یکی باران اشتباهی گرفته!
کمی دستامو خیس می کنم.با دستم می زنم رو گونش و میگم:آقا کیان؟چشماتو باز کن.باید قرصاتو بخوری.
با بی حالی چشمهای خمارشو باز می کنه.غم از چشمهاش می باره.نمی تونم انقدر نزدیکش باشم.طاقت ندارم از این فاصله به تیله های عسلش خیره بشم.
سرمو میندازم پایین.قرصا و لیوان آبو از روی میز برمیدارم.دستمو دراز می کنم و دوتا قرص و لیوان آبو می گیرم سمتش.حرکتی نمی کنه.
-قرصاتونو بگیرین؟؟
دستشو میاره جلو.قرصارو میندازم تو دستش و بعد لیوان آبو بهش میدم.
قرصارو میندازه تو دهنش و بعد آبو سر میکشه.چشم ازم بر نمی داره.نمی دونم چرا اینجوری نگام می کنه.سرمو بلند می کنم و لیوانو از دستش می گیرم.می ذارم رو میز.چشمهاش داره بسته میشه.می ترسم محکم بخوره رو تخت.با احساس گناه،دستمو می ذارم پشتش.کمی داغه.انگار دوباره دمای بدنش رفته بالا.نگاهمو می زدزدم.دارم خودمو لعنت می کنم که مامانیو بیدار نکردم.کمکش می کنم دراز بکشه.ملافشو میندازم روشو و یه نفس عمیق می کشم.دستمو میذارم رو پیشونیش.فقط کمی داغه.
چشمهاشو می بنده و زیرلب میگه:
-ببخشیدباران خانوم.من...من اصلاحالم خوب نیست.من قصدی از اون کار نداشتم...فقط...فقط...
دیدم حرف زدن براش سخته.
با خجالت میگم:می دونم آقا کیان.می دونم.خدا رو شکر الآن بهترین.منم میرم استراحت کنم.کاری داشتین،صدام کنین.خوابم سبکه و صداتونو می شنوم.در اتاق شما و خودمو باز می ذارم.
دوباره دستمالو می ذارم رو سرش.کمی آب سطل گرم شده ولی هنوز خنکه.
با چشمهایی بسته میگه:
-ممنون...ممنون که درکم می کنی باران...مرسی.من تو وضعیتی نبودم که اطرافمو درک کنم.
از اتاق کیان خارج میشم و میرم تو اتاق خودم.درارو باز میذارم.با همون لباسا میریم تو رختخوابم و بی هوش میشم.
****
ساعت 2 بعد از ظهر از خواب بیدار میشم و با یاداوری اتفاقات دیشب،خجالت می کشم و گونه ام گر می گیرن.
دیگه روم نمیشه تو چشمهاش نگاه کنم.واااای....من چی کار کردم؟؟خب به تو چه؟؟؟اون مریض بود و تو رو با اون یکی اشتباه گرفته بود.
بالاخره که باید باهاش رو به رو بشم.نمی تونم که همش اینجا بشینم.
همه ی مردا همین عادتو دارن.اه.اون از سینا،اون از بابا،اون از فربد و باربد و این از کیان.همشون موقع خواب و استراحت،لباساشونو در میارن.فکرشو نمی کنن که اگه یکی مثه من بدبخت،تو این موقعیت اینا رو ببینه،چقدر سرخ و سفید میشه و خودشو لعنت می کنه.البته بحث بابا،فربد و باربد جدا بود.فربد که کم مونده بود تو خونه لخت بشه!!زیادی راحت طلبه و گرمایی.الهی بمیرم....بیچاره ساحل...
از تخت میام پایین.بوی سوپ تا طبقه ی بالا هم میاد.احتمالا کیان به مامانی گفته از خواب بیدارم نکنه.
دستی به سر و صورتم می کشیم و از اتاق خارج میشم.می خوام برم پایین ولی به نظرم خیلی زشته به کیان سر نزنم.در اتاقش بازه.آروم میرم جلو و تقه ای به در میزنم ولی صدایی نمی شنوم.خودمو می کشم جلو و یه دید کلی می زنم.
می بینم که جا تره و بچه نیست.تو اتاقش نیست.احتمالا رفته پایین.پادراز!!!حالا خوبه دیشب داشت می رفت اون دنیا ها!!
دستی به شالم می کشم و از پله ها پایین میرم.
مامانی:سلام عزیزم.ظهرت بخیر!!دیشب خیلی خسته شدی؟؟
کیان بغل مامانی و رو مبل نشسته.نگاش نمی کنم.ازش خجالت می کشم.
کیان:باران خیلی بهم لطف کرد.نمی دونم اگه نبود چی میشد و کارم به کجا می رسید.
با سری پایین افتاده میگم:به اندازه ی کافی خجالتم دادین، دیگهخجالتم ندین.کاری نبود!!!
حرفم کمی تا حدودی طعنه داشت که فقط کیان تونست مفهومو بگیره.
مامانی:فربدو باربد هم می خوان بیان.احتمالا تا 3-4 روز دیگه حرکت می کنن.هرچی بهشون گفتم نه،گفتن باید بیایم.هرموقع اومدن،قضیه ی تو و کیانو باید بهشون بگیم.فقط شما دوتا کمی دیرتر بیاین پایین تا من و رسول باهاشون حرف بزنیم.

--------------------------------------------------------------------------------
با تعجب میگم:می خوان بیان اینجا؟؟چرا؟؟
-شک برشون داشته.یه بوهایی بردن.احساس خطر کردن که تو ازشون دور شدی.میگی نیان بدتره،بیشتر بهت شک می کنن و تو اومدنشون مصر میشن.منم گفتم بهشون بگم بیان.بالاخره این مئله باید علنی بشهالبته تا قبل از عقدتون،باید بین خودمون بمونه.
عقد؟!!
کیانم رفته تو فکر.به چی فکر می کنه،نمی دونم.ای کاش میشد ذهنشو بخونم.
میزو می چینم و صداشون می کنم.صدای کیان گرفته.اونم زیاد نگام نمی کنه.منم که کلا سرم پایین.کم مونده بره تو یقم!
****
تو اتاقم نشستم.شب شده و همه خوابن.بیدارم.خوابم نمی گیره.نمی دونم دردم چیه.هرچی فکر می کنم من این بشرو کجا دیدم،هیچی یادم نمیاد.هیچی.دوساعته دارم فکر می کنم ولی بی نتیجست.مثله همیشه.
به سرم می زنه برم تو بالکن و یه هوایی بخورم.بالکن اینجا هم،مثه خونه ی مامانی،با اتاق کیان مشترکه.یه بالکن و دو در.یه در تو اتاق من و یه در تو اتاق اون.
شالمو میندازم رو سرم.دو طرفش آویزونه.آروم لای در بالکنو باز می کنم.سکوت مطلق.برقشو روشن نمی کنم.با نور ماه بیشتر حال می کنم.صفا داره.نور ماه،نسیم ملایم،صدای امواج دریا و دیدن بیکرانیش،آرامشی رو تو تنم تزریق می کنه که بی نظیره.
دستامو میذارم لبه ی دیواره ی بالکن.پنجه ی یکی از پاهامو میذارم رو زمین و با لبخند به منظره ی رو به روم چشم می دوزم.
با صدای در،می ترسم و برمی گردم.دستمو میذارم رو سینم.تاپ تاپ داره می زنه.
کیان یه تیشرت سفید پوشیده و دم در بالکن وایساده.
کیان:ببخشید...ترسوندمت؟؟
نه...نترسوندیم فقط زهرم ترکید!همین!
نفس عمیق می کشم و میگم:نه...نه نه...یه کم ترسیدم فقط!!
-چرا اینجوری حرف می زنی؟؟
دستمو از روی سینم برمی دارم و تو اون یکی قلابش می کنم.
-واسه همون یه ذره ترسست دیگه!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 10 از 16:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites