تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 11 از 16:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  16  پسین »  
#101 | Posted: 9 Jan 2013 14:36
-آها.
هردومون ساکتیم.برمی گردم سمت دریا و مثه اول وایمیسم.
کیان میاد کنارم.دقیقا بغل دستمه.اونم مثه من وایمیسه و میگه:
-خوابت نبرد؟؟
-نه...نمی دونم چمه؟فکرم سر یه مسئله ای درگیره.
-می تونم کمکت کنم؟
برمی گردم سمتش و نگاش می کنم.بهش بگم؟نگم؟
-نه...ممنون.شخصیه.
-آروم شدی؟روز اول خیلی به هم ریخته بودی؟
-بله.اون روز خبری رو شنیدم که تو خوابمم شنیدنشو نمی دیدم.شکه شده بودم.هنوزم تو شکم ولی حالم بهتر شده.
-خدا رو شکر.
-شما بهتری؟؟
-ممنون.
سکوت بینمون با صدای امواج دریا پر میشه.
-چرا این کارو کردی؟؟
با تعجب برمی گرده سمتم.تک سرفه ای می کنه و میگه:چه کاری؟؟
-چرا از عشقت گذشتی؟چرا می خوای زجر بکشه؟برای چی قبول کردی به من کمک کنی،در حالی که خودت عاشق بودی؟
-من متوجه منظورت نمیشم.
جدی میشم.برمی گردم سمتش.تو چشمهای فوق آشناش خیره میشم و میگم:
-چرا متوجه نمیشی؟؟دیشب بارانم بارانم ورد زبونت بود.این یعنی این که تو به یه دختر علاقه مندی.من دوست ندارم یکی به خاطر زندگی من دلش بشکنه.جمع کن و برو.برو و بهش برس.برو و از دلش دربیار.بهش بگو هیچی بین ما نبوده و نیست.دلش شکستست آقا کیان؟یعنی سر یه کمک،حاضری از زندگی و عشقت بزنی؟؟برو...همین فردا برو...من خودم مشکلمو حل می کنم.
-چی داری میگی تو؟باران دیگه کیه؟
با حرص میگم:فیلم بازی نکن.
با حالت گیجی میگه:فیلم بازی کردن کجا بود؟؟بخدا من همچین آدمی رو نمیشناسم؟من فقط یه باران می شناسم و اونم تویی.
با کمی مکث میگم:پس...پس چرا دیشب اسم اونو صدا می زدی و...
سرمو میندازم پایین و به سختی ادامه میدم:منو...منو...
-تو رو بغل کردم؟
با تعجب بهش نگاه می کنم.داره با شیطنت نگام می کنه.از رک گوییش تعجب می کنم.سریع سرمو میندازم پایین.
-من دیشب یه خاطره ای اومد تو ذهنم.نمی دونم درسته یا غلط.نمی دونم واقعیه یا من توهم زدم.نمی دونم.اون حرفایی که زدم،ناخوداگاه بود.می فهمیدم دارم چی میگم ولی کنترلی رو خودم نداشتم.من نمی دونم چی شد که اونجوری شد!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#102 | Posted: 9 Jan 2013 14:37 | Edited By: yemard1
فصل بیست و سوم


هیچی نمی گم.نمی دونم راست میگه یا دروغ.
دستم داغ میشه.نگام میفته رو دستم و می بینم،دستشو گذاشته روش.می خوام دستمو بکشم که نمی ذاره و میگه:
-فکرتو مشغول نکن.حالا هم برو بخواب.من باز هم بابت اتفاق دیشب ازت معذرت می خوام.
دستمو از زیر دستش در میارم و میرم تو اتاق.بدون هیچ کلامی.پرده ی اتاقمو می کشم و بعد از تعویض لباس،می خوابم.
****
با صدای مرغای دریایی از خواب بیدار میشم.نگاهی به اطرافمئمیندازم و یاد دیشب میفتم.تصمیم می گیرم بی تفاوت باشمنسبت به همه چیزش.چه دورغ بگه و چه راست،به من ربطی نداره.ما که نمی خوایم تا آخر با هم باشیم.بالاخره اونم میره سر بارانش و راهمون از هم جدا میشه.
می خوام برم خرید.دلم لک زده برای خرید کردن.لباسامو می پوشم و میرم پایین.بعد از سلام و صبح بخیر،اعلام می کنم می خوام برم خرید.
مامانی:اتفاقا الآن کیان داشت به من می گفت بریم خرید.منم بهش گفتم بیاد بهت بگه و با هم برین.من با این پا درد نمی تونم بیام.شما دوتا برین.عجب تفاهمی هم با هم دارین!
درحالی که خودمم تعجب کردم،زیرلب میگم:یه نوع تلپاتیه!!
اه...می خواستم یه روز تنها برم و خودم باشم و خودم.پسره ی مزاحم.همه جا هست.فکر کنم تو گورم باهام بیاد!زبونمو گاز می گیرم.هنوز جوونم و کلی آرزو دارم.زبونم لال.حالا مونده برم تو گور.
یهو غم عالم به دلم می ریزه.مگه سینا چندسالش بود؟؟مگه اون جوون نبود؟مگه اون آرزو نداشت؟؟پس چرا رفت؟؟
مامانی:برو آمادشو عزیزم.
با حرص نگاهی به کیان میندازم و میرم مانتومو می پوشم.میام پایین.دارن باهم حرف می زنن.
بدون حرف سوار ماشین میشیم.قیافه ای بی تفاوت به خودم گرفتم.لام تاکام حرف نمی زنیم.نه من و نه اون.از دستش حرصم گرفته.می خواستم یه روز برای خودم باشم.خودم بیام یه کم بچرخم که این نذاشت.مسخره.
ماشینو تو خیابون پارک می کنه و دوتایی وارد بازار میشیم.جمعه بازار.همینشم صفا داره.شلوغه.قدم به قدم دستفروش ها نشستن و دارن جنس می فروشن.همینجوری داریم می چرخیم.فعلا چیزی ندیدم که توجهمو به خودش جلب کنه.
یه چرخ کلی می زنیم و هوا عوض می کنیم.انگار کیان هم چیزی رو نپسندیده.همین که کمی هوا به مغزم بخوره،خیلیه.
دورمونو زدیم.می شینیم تو ماشین که کیان میگه:تو چرا اینجوری شدی؟؟
-چجوری؟؟
-نمی دونم.حس می کنم رفتارت عوض شده.
-مگه من قبلا چه رفتاری با شما داشتم که حالا بخواد عوض بشه؟؟
بعد از کمی سکوت،یهو و بدون مقدمه میگه:تو...تو چرا اون شب،اون آهنگو انتخاب کردی؟؟
-چون دلم خواست.
صدای گوشیم بلند میشه.مامانیه.
-جانم؟؟
آروم میگه:یه کم دیرتر بیاین.اگه هم اومدین،تو نیاین.فربد و باربد اومدن.نمی دونم چرا انقدر زود رسیدن.قرار نبود الآن بیان.هر موقع بهت زنگ زدم بیا.
مهلت جواب دادن بهم نمیده و قطع می کنه.هاج و واج به گوشی نگاه می کنم.
من:باربد و فربد رسیدن و مامانی می خواد باهاشون حرف بزنه.ماشینو نبریم داخل ویلا بهتره.دم درپارک کنید و خودمو بریم تو تا حرفاشون تموم بشه.
-به نظر منم اینجوری بهتره.
به در خونه می رسیم و هر دو پیاده میشیم.آروم در حیاطو باز می کنیم که من یادم میفته کیفمو تو ماشین جا گذاشتم.
دستمو می کوبم به پیشونیمو می گم:آخ...من کیفمو جا گذاشتم.سوئیچو میدین؟
-برات میارم.
می ایستم جلوش و میگم:ممنون.سوئیچو بدین،خودم میارم.
با کمی نتردید سوئیچو میذاره تو دستم و میگهکمی مونم تا بیای.
دزدگیر ماشینو می زنم و کیفمو برمی دارم.دارم می رسم به کیان که صدای داد فربد،توجهمونو جلب می کنه.
نگاهی به هم میندازیم و با سرعت میریم سمت ساختمون.می تونم چهره ی قرمز فربد و باربدو ببینم.
فبد عصبانی راه میره.یه بار دستاشو می کنه تو موهاش،یه بار می زنه به کمرش و یه بار هم می کنه تو جیب شلوارش.چهرش فوق العاده عصبیه.باربد هم دست کمی از فربد نداره.هردو در جهت مخالف هم راه میرن.
فربد:مامانی می دونی چی داری میگی؟؟باران بدبخت میشه.یه بار سر نجات زندگیش این کارو کردیم،برای هفت پشتمون بسه.من نمیذارم.کلی تو رابطه با سینا ضربه خورد.الآن باران شکسته.من نمیذارم.شده با خودم ببرمش به یه جای دور،بازم نمیذارم.باران نمی تونه شکست دیگه ای رو بپذیره.اصلا شما این پسره رو می شناسین؟؟می دونین چیکارست؟؟می دونین خانوادش کین و کجان؟
کیان برمی گرده سمتم و میگه:تو قبلا شکست داشتی؟؟
به...اینم تو این هیر و ویر گیر داده.
با تشویش میگم:ولم کن.تو هم گیر دادیا.

--------------------------------------------------------------------------------
باربد:هرکاری می کنم تا نذارم این امر انجام بشه.نمی ذارم دوباره جلوی چشمهام پرپر بشه و من فقط نگاش کنم.شما برای چی میذارید با هم برن بیرون؟؟ما اونو نمی شناسیم.اومدیم خلافکار بود.ما انقدر از این چیزا دیدیم که دیگه داریم به خودمونم شک می کنیم.شما می دونین ما چقدر دشمن داریم؟؟شاید این پسره یکی از هموناست و داره از موعیت باران برای ضربه زدنش استفاده می کنه.باران که اومد،دستشو می گیرم و برش می گردونم.
استرس باربد بیشتر شده.یهو فربد وایمیسه و با صدایی لرزون میگه:نکنه...نکنه اون از طرف طناز باشه؟!!
چهره ی باربد میره تو هم و میگه:از همین نگرانم.می ترسم بلایی سرش بیاد.اون دختره عین مار افعی می مونه.جریان منو هم که فهمید،متوجه شد سینا کی بوده و...وااای...این آدم چجوری همینجوری راضی شده بیاد برای کمک؟؟!!عجیب می زنه! چرا تنهاش گذاشتم؟؟اون عاشق سینا شده بود و...ممکنه بلایی سر باران بیاره.
می خواستم برم داخل تا از استرسشون کاسته بشه که کیان مچمو گرفت و کشید.تقریبا افتادم تو بغلش.
با حرص میگم:تو چته بابا؟؟
-نرو.اول من میرم و باهاشون حرف می زنم.تو بعدش بیا.خب؟؟
-چرا اونوقت؟!
-می خوام از اشتباه درشون بیارم.من نه قاتلم و نه جانی.بهترین راه برای سرگرم کردن خودم و نجاتم از اون سیاهی،این بود که بیام اینجا و حداقل به تو کمک کنم.
تو چشمهای عسلیش خیره میشم.نه.این چشمها نمی تونه برای یه جنایتکار باشه.
فربد:مامانی زنگ بزن به موبایلش.
مامانی:لازم نیست.کیان خیلی هم پسره خوبیه.
دستی به موهاش می کشه و میگه:فکر کردین اینا رو تو آسیاب سفید کردم؟؟دارین به من آدم شناسی یاد می دین؟؟چندبرابر سن هردوتونو دارم.کیان خیلی بهتر از شهرام. شماها اونو نمی شناسین.انقدر بی آبرویی به بار اورد که خانوادشو سرافکنده کرد.من نمیذارم اون به باران برسه.انقدر وضعش خرابه که کسی بهش زن نمیده.یه معتاد مفنگی که دوز موادش روز به روز میره بالاتر.یه آدمی که خانوادش یادی هم ازش نمی کنه.مادر بدبختش انقدر غصه ی اونو خورده،مریض شده.شکسته شده..می دونین چندتا دخترو بی آبرو کرده؟؟می دونین چندتا جوونو معتاد کرده؟؟می دونین چقدر آه و ناله پشت سرشه و تو زندگیش خیر نمی بینه؟؟خبر دارین چیکارست که دارین با کیان مقایسش می کنین؟؟شماها اصلا کیانو دیدین که دارین همینجوری حرف می زنین؟؟بذارین ببینینش بعد شروع به سخنرانی کنین.
باربد:من نمی دونم مامانی.نه این و نه اون.هیچکدوم.باران الآن فکرش به اندازه ی کافی درگیر سینا و یاداوری گذشتش هست،دیگه این یکی لازم نیست اینم اضافه بشه.
مامانی:این سینا کیه که هی شما دوتا اسمشو می برین؟؟
باربد و فربد نگاهی به هم میندازن و سرشونو تکون میدن.
فربد:مهم نیست کیه.مهم اینه که باران فعلا فکرش مشغول اونه.
مامانی:یعنی چی؟؟
باربد:فراموش کن مامانی.فکر کن چیزی نشنیدی.
-آخه...
-خواهش می کنم مامانی.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#103 | Posted: 9 Jan 2013 14:37
کیان نگاشو از پنجره می گیره و میگه:سینا کیه؟؟
سرمو میندازم پایین.کمی اینور و اونورو نگاه می کنم.
من:یه آشنا.اون سری هم بهتون گفتم.
-می خوام بدونم چرا فکرت درگیرشه.آدم برای یه آشنا انقدر بیتابی نمی کنه.
آخه مگه تو فضولی.کاسه ی داغ تر از آش!!
-چون خیلی خوب بود.
-دوسش داشتی؟؟
-مثه یه دوست.
شایدم الآن برام مثه یه دوست نبود.ولی چه فایده...شاید از اون موقع که حرفای عجیب و غریب ساحلو شنیدم،دوست داشتن اسم دیگه ای به خودش گرفت...نمی دونم...


--------------------------------------------------------------------------------
کیان:تو مطمئنی مثه یه دوست بوده؟؟
-نمی دونم.
-خواهش می کنم درست جواب بده.
تو چشمهاش خیره میشم و می گم:سینا کسی بود که من باهاش زندگی می کردم.
چشمهاش داره از حدقه می زنه بیرون!!وا...این چرا اینجوری شده؟؟
نگاهی به سر و وضعم میندازه و آروم وبا تعجب میگه:یعنی...یعنی تو...تو با دوست پسرت زندگی می کردی؟؟
-خیلی غربی فکر می کنی.البته اونجا هم شرق نبود.
-من غربی فکر می کنم؟؟
-سینا...سینا همسرم بود.ازدواج کردیم تا من از یه سری خطر در امان باشم.عقد دائم نکردیم،به صورت عقد موقت با هم بودیم.اونم برای این بود که راحت باشیم و جلوی هم معذب نباشیم.همین.
-تو...تو ازدواج کردی؟؟چرا کسی به من نگفته بود؟؟
شونمو بالا میندازم و بی تفاوت می گم:چرا باید می گفتیم؟؟ما که نمی خوایم با هم باشیم.
با گفتن آخرین جمله،دلم می لرزه و از روح سینا شرمنده میشم.چرا من اینجوری شدم؟؟
سرد نگام می کنه و میگه:راست میگی.چرا باید به من می گفتی.من رفتم داخل،می گم به تفاهم نرسیدیم.می گم می خوام برم سر خونه و زندگیم و به باران فکر کنم.فکر کنم و ببینم کجای زندگیم بوده.کجاست و چیکارست.بهشون می گم می خوام یه کم به زندگی گذشتم فکر کنم و ببینم کجای کارم.ببینم چی بودم و چیکارم.
صدای باربد،حرفشو قطع می کنه.
-مامانی زنگ بزن بهش.دلم شور افتاده.می ترسم چیزیش بشه.
مامانی:نگران نباش.
کیان با پوزخند نگام می کنه و به سردی و با تمسخر میگه:دوتا از عشاق سینه چاکتن،نه؟؟سینای بدبخت کجاست بیاد و ببینه این چیزا رو ببینه؟؟
چشمهام پر از اشک میشه.دوست دارم سرش داد بزنم.
باحرص میگم:خفه شو...می فهمی؟فقط خفه شو.لال شو.نمی خوام مزخرفاتو بشنوم.می دونی داری چی میگی؟یکی از اینا برادرمه و اون یکی هم داییم.سینا هم پیش...پیش جان آفرین.خیلی وقت پیش تسلیم شد.
چهرش می ره تو هم...
کیان:من میرم داخل و بعدش،از زندگیت میرم بیرون.برای همیشه.تو برو دنبال سرنوشتت.منم میرم دنبال باران خیالی.باید بفهمم کیه.کیه که من اون شب هم اسمشو اوردم.
سرشو میندازه پایین و میگه:دیگه منونمی بینی.خوشحال شدم باهات آشنا شدم.می دونی،تو دختری هستی که حرف دلت،درد دلت،از چشمهات معلومه.صاف و ساده ای.سعی نمی کنی جور دیگه جلوه کنی.
-یکی دیگه هم این حرفو بهم زده بود؟؟
-کی؟؟
-سینا.اونم می گفت حرف دلت از چشمهات معلومه.
-درست می گفت.
دستشو میاره بالا و میگه:پس خداحافظ...امیدوارم یه روزی ببینمت.باران،امیدوارم با باران ببینمت.من میرم داخل و باهاشون حرف می زنم.
سرمو تکون میدم و قطره اشکم آروم سر می خوره رو گونم.
-به امید دیدار آقا کیان.
میره سمت در خونه.برمی گرده و دوباره نگام می کنه.دستشو برام تکون میده.
نگاهم برمی گرده رو باربد و فربد و مامانی.
هرسه تاشون نشستن رو صندلی و دارن حرف می زنن...فربد و باربد مضطربن و مامانی سعی داره آرومشون کنه.
مامانی با صدای در میگه:بیاین.دیدین الکی نگران بودین؟؟اومدن.
قبل از این که فربد و باربد برگردن،کیان میگه:
-سلام...
نگاه فربد و باربد به هم میفته.هنوز برنگشتن تا کیانو ببینن.نمی دونم چرا رنگ صورتشون عین گچ دیوار شده.قیافه هاشون واقعا دیدنیه.توجهم به دستاشون جلب میشه.از بس که روی دسته ی صندلی فشار اوردن،سفید شده.
هردو یه چیزی رو زیرلب زمزمه می کنن وبا چشمهایی گرد شده و قیافه ای متعجب که در عین حال آشفته هم هست،برمی گردن سمت کیان.
--------------------------------------------------------------------------------

بروبر دارن نگاش می کنن.چرا اینا اینجوری شدن؟؟نه به اون که آماده بودن کیان بیاد و بهش حمله ورشن،نه به این که با دیدنش عین ماست نشستن سرجاشونو و تکون نمی خورن.خشکشون زده.انگار شبحی،روحی چیزی دیدن.
سریع گوشیمو از تو کیفم درمیارم تا ازشون فیلم بگیرم.به نظرم باید فرستاده بشه برای برنامه ی دیدنی ها!!
کیان بدبخت هم مونده تو عکس العمل اینا.عین مترسک دارن نگاش می کنن.من جای کیان،خندم گرفته.
مامانی:خب...اینم از آقا کیان ما...
کیان:خوشبختم...کیان هستم.
دستشو می گیره جلوی فربد.فربد کمی به دستش نگاه می کنه و یهو،دستشو میندازه دور گردن کیان و بغلش می کنه!!محکم به خودش فشارش میده.چشمهاش پر از اشک میشه و میگه:
-کجا بودی؟؟امیدی نداشتیم.خدای من.خدای من.خودتی؟؟
قیافه ی کیان عجیب دیدنی بود.نمی تونم توصیفش کنم.
فربد داره گریه می کنه؟؟برای کی؟؟برای چی؟؟چرا باربد هم چشمهاش خیس از اشکه؟؟چرا این دوتا اینجوری شدن؟؟
احساس می کنم کیانو دوست دارم ولی نمی خوام باور کنم.نمی خوام به سینا خیانت کنم.خیانت نیست.خودم می دونم ولی بازم دلم صاف نمیشه.دوسش دارم ولی نمی خوام قبولش کنم.نمی خوام قبول کنم از اینکه داره از زندگیم میره،ناراحتم.
باربد هم میاد نزدیک.پشت کیان قرار می گیره و دستاشو دور اون دوتا حلقه می کنه.یعنی حال من توصیف کردنی نیست.نمی دونم دارم خواب می بینم یا واقعا اینا همو بغل کردن.البته کیان بدبخت داره خفه میشه.بیچاره بین دوتا گنده بک که مثه خودشن،قرار گرفته.من نمی دونم چرا فربد و باربد اینجوری می کنن.تقریبا هم قدهمن.
مامانی هم داره با تعجب نگاشون می کنه.صدای گریه ی فربد و باربد،سکوت حاصل از تعجب ما رو می شکنه.من باز هم تعجب می کنم.فقط برای مرگ سینا اینجوری اشک می ریختن.تازه خیلی خودشونو کنترل می کردن ولی الآن...
هیچی نمیگن.فقط کیان بدبختو می چلونن و گریه می کنن.
منم همچنان در حال فیلم گرفتنم.نمی دونم چرا این کار به ذهنم رسید و دست به کار شدم.
کسی حواسش به من نیست.فربد و باربد که ول کن نیستن،مامانی هم تو شک کار ایناست.انگار یه دختر و پسر به هم رسیدن.
بالاخره رضایت می دن و بعد از چندمین،بیخیال کیان بدبخت میشن.ولش می کنن.کیان یه نفس عمیق می کشه وبه اونا نگاه میکنه.
کیان با حالتی گیج میگه:ببخشید آقایون.من اصلا متوجه کارهای شما نمیشم.
باربد و فربد دوباره به هم نگاه می کنن.اوهو...ببخشید آقایون.این چه رسمی حرف می زنه.هرکی ندونه فکر می کنه چقدر مودبه.
باربد:یعنی چی؟خوبی سینا؟؟
سینا؟؟وا...همه مشکل پیدا کردن.شایدم گوشای من مشکل دار شده.نمی دونم...
کیان:بله؟؟
فربد:منونمی شناسی؟؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#104 | Posted: 9 Jan 2013 14:39
کیان مثه بچه ها سرشو به علامت نه تکون میده.
باربد:وای...من چقدر خوشحالم...
فربد:وایسا...باید زنگ بزنم به ساحل.باید بهش بگم سینا زندست.نباید انقدر غصه بخوره.
یعنی چی؟؟سینا کجا بود؟یعنی سینا زندست؟؟خب اگه زندست،کجاست؟؟نکنه پیش کیانه؟؟احتمالا کیان به اینا گفته سینا کجاست.اونا هم برای همین خوشحال شدن.یعنی می تونم بازم ببینمش؟؟امکانش هست؟؟میشه دوستمو دوباره ببینم؟؟میشه بهش بگم شرمندشم؟؟
قلبم تاپ تاپ داره می زنه.از شنیدن خبر زنده بودنش،خوشحالم.دوست دارم ببینمش.دوست دارم بدونم کجاست و داره چیکار می کنه.تا الآن کجا بوده؟؟چجوری زنده مونده؟؟ساحل چقدر از شنیدنش خوشحال میشه.دوباره خنده میشینه رو لبش و بعد...وااااای...ساحل به زودی میشه زن داییم.
لبخند روی لبم می شینه.
سینا انقدر مهمه که من بدبختو به کل فراموش کردن.مثه این که خودم باید وارد عمل بشم و ابراز وجود کنم.اینجوری نمیشه.به اینا باشه،تا شب باید اینجا وایسم.زیرآفتاب به این داغی،ذوب میشم
نظر بدین دیگه بابا....من به این خوبی...کلی خوشحالتون کردم...+++ هم فراموش نشه لطفا...

کیان:یعنی چی؟؟زنده بودن سینا،چه ربطی به من داره؟؟
باربد می خنده.مشتشو می زنه به بازوی کیانو میگه:تو که انقدر خنگ نبودی سینا.
جاااان؟؟سینا؟؟یعنی...کیان سیناست؟سینا کیانه؟؟هردو یکین؟؟آخه مگه میشه.امکان نداره.
این یه سینای دیگست.سینایی که برادر ساحل،یه جای دیگست.یکی دیگست.
سرمو به معنی تأئید حرفم تکون میدم!
کیان میگه:تو داری چی میگی؟
مامانی:اینجا چه خبره؟؟یکی به من بگه...
فربد:مامانی گلم،عرضم به حضورت اینی که می بینی جلوت نشسته،کیان نیست.سیناست.یکی از دوستای ما.ما فکر می کردیم از دستش دادیم ولی می بینیم نه،آقا سرو مرو گنده،نشسته جلومون و داره عین بز،نگامون می کنه.
با حرفای فربد،دیگه نمی تونم خودمو گول بزنم.این سیناست؟گوشیم از دستم میفته رو زمین.با صدای برخورد موبایل به زمین،تازه منو می بینن که کنار پنجره ایستادم.کیان سریع برمی گرده طرفم.چشمهاش پر از نگرانیه؟آخه مگه میشه.من و سینا دوباره کنار هم قرار گرفتیم.دوباره با هم بودیم ولی هیچ کدوممون نمی دونستیم که...
واااای...فکرش هم تنمو مور مور می کنه.لوش براش گریه کردم.اشک ریختم.
شکه ام.دستمو گذاشتم رو قلبم تا آروم بگیره.ضربانش لحظه به لحظه تند تر میشه.پنجه هامو جمع می کنم،بلکه از ضربانش کم بشه ولی فایده نداره.عقب عقب می رم.قدمهام لرزون و سسته.تو چشمهای عسلی آشناش خیره می شم.تازه می فهمم چرا انقدر برام آشنا ب.ده...
یاد عکس تولدم میفتم...چندماه پیش دیده بودمش.اینی که به اسم کیان وارد زندگیم شده،سیناست.همون پسری که تو جشن تولدم باهاش عکس گرفتم.ته مایه ای از چهرش،شبیه اون عکسی بود که من ازش داشتم.از دوران نوجوونیش.
من چقدر خنگم...چرا نفهمیدم؟چرا احمق بازی دراوردم؟چرا؟؟
فربد نگام می کنه و زیرلب اسممو می گه.می شنوم چی میگه.نگاشو رو خودم حس می کنم ولی نگاه خودم،سمت یکی دیگست.یکی که قبلا برام دوست بود و حالا...برام شده فراتر از دوست.
از یه جهت آروم میشم.روحی وجود نداره.سینا و کیان یه نفرن ومن،شرمنده ی کسی نمی شم.اول اون از مقام دوستی کشید کنار و حالا هم من.اول اون بود که عاشق شد.حالا من کم کم داره یخام ذوب میشه.
با این فکر که من عاشق همون کسی شدم که دوسم داره،که دوستم بوده،لبخند می زنم ولی یهو...قرمهامو تندتر می کنم.چشمهام برای بار هزارم پر از اشک میشه.نیاز به آرامش دارم.از این همه شک و استرس خسته ام.
هنوز دارن از پنجره نگام می کنن.یهو هرسه تاشون با دو میرن سمت در خروجی ویلا.منم برمی گردم و قدمهام تند و تند تر میشه.از حیاط می زنم بیرون.خوشبختانه یا بدبختانه،سوئیچ کیان یا همون سینا دستمه.چون انداخته بودمش تو انگشتم،مثه موبایلم از دستم نیفتاده بود.
میشینم پشت فرمون.گاز میدم و میرم.از آینه اون سه تا رو می بینم که می رسن به در ویلا.
می خوام برم تو جنگل.کنار دریا نمیشه رفت.اینا هم دنبالم میان و نمیذارن برای خودم باشم و کمی با خودم خلوت کنم.
می زنم به جاده.ماشینارو یکی یکی پشت سر میذارم.اشکام گونه هامو خیس کردن.خیس خیس.چشمهام کم کم داره تار میشه.از اشک.
به یه جنگل بزرگ می رسم.میشه بهش گفت جنگل.ماشینو پارک می کنم و با دو میرم تو جنگل.
صورتم به شاخه ها گیر می کنه ولی برام مهم نیست.بذار زخمی بشه.مگه چیه؟؟مگه چی میشه؟؟فقط کمی می سوزه و درد می کشم.
می رم.انقدر میرم جلو که خودمو بین یه عالمه درخت می بینم.صورتم می سوزه.اشکهام میریزه رو زخمهام و سوزششونو بدتر می کنه.اشکهام قرمزن.با خون صورتم قاطی شدن.گرمی خونو حس میکنم.شوری اشکو مزه می کنم.
می شینم همونجا.وسط کلی درخت.نمی دونم از کجا اومدم و حالا کجام.نمی دونم چی شد که رسیدم به اینجا.وسط جنگلم.شایدم آخرش...شایدم انقدر بزرگ باشه که اینجا اولش محسوب بشه.نمی دونم.
مهم نیست کجام.مهم اینه که می خوام آروم بشم.
به تنه ی درخت میانسال و بزرگی تکیه میدم.زانوهامو جمع می کنم و سرمو میذارم روش.دستامو قلاب می کنم رو سرم.سرمو محکم فشار میدم به زانوم و هق هق گریم،سکوت زیبا و آرامش بخش جنگلو می شکنه.سرم داره درد می گیره.کم کم و نمه نمه.دستای قلاب شدمو محکم تر فشار میدم.اشکام تمومی ندارن.نمی دونم این همه اشکو از کجا میارم.

دلیل گریمو خودم هم نمی دونم؟خوشحالم؟؟این گریه،گریه ی خوشحالی؟؟شایدم فکر می کنم سینا یا همون کیان داره فیلم بازی می کنه.نمی دونم.
با صدای زوزه از جام می پرم.سرم داره از درد می ترکه.حالا علاوه بر اون گریه ی بی دلیل،گریه ی حاصل از درد هم اضافه شده

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#105 | Posted: 9 Jan 2013 14:39
با ترس به دور و روم نگاه می کنم.همه جا سیاهی و سیاهی.همه جا تاریکه.صدای زوزه ی گرگ و سگ و انواع حشره،جنگلو پر کرده.منم و خودم.دارم سکته می کنم.گریم قطع میشه و با چشمهایی گشاد شده به اطرافم نگاه می کنم ولی هیچی نمی بینم جز سیاهی.
احساس می کنم پوست صورتم داره کشیده میشه.بخاطر اشکا و خون خشک شدست.
دستامو از پشت میذارم رو تنه ی درخت و خودمو به زور می کشم بالا.اگه گرگی،سگی،شغالی،پلنگی،چیزی بهم حمله کنه چی؟؟وای...خدا غلط کردم...
نوک دماغم خیس میشه.نگاهی به آسمون میندازم.شاخه های درختا دست به دست هم داده بودن و یه سقف برای جنگل درست کرده بودن.از لابه لای اونا،میشه آسمون سرخ رو دید.اینم از شانس ما.تابستون و بارون.
یه قدم میذارم جلو.بارون شدید شده.نقاط مختلف بدنم،سرمای قطرات آبو حس می کنن.
باید یه کاری کنم.نمیشه همینجا بشینم و هیچ کاری نکنم.
در کیفمو باز می کنم و دنبال موبایلم می گردم...اه...لعنتی...انداختمش تو حیاط ویلا...حالا چه غلطی کنم؟؟
کیفمو می گیرم تو دستمو میرم جلو.توهم زدم.احساس می کنم یکی پشتمه.با تمام قدرت میدووم.گریم گرفته.دوباره صورت منه و نوازش شاخه های درختا.با تمام مهربونیشون،زخمای خشک شده ی صورتمو تازه می کنن.دوباره سوزشش و درد.
فقط دارم میدووم.لحظه به لحظه صداهای عجیب تر می شنوم و سرعتم بیشتر میشه.
انقدر دوویدم که خسته شدم.به نفس نفس افتادم.کمرمو خم می کنم و دستامو میذارم رو زانوم تا کمی نفسم بالا بیاد.
خیس خیس شدم.اینجا درتاش کمتره و بارون قشنگ آدمو خیس می کنه.
کمی گوشامو تیز می کنم.امیدوارم صدای ماشین بشنوم ولی...ولی هیچی.هیچی جز صدای حشرات و زوزه نمی شنوم.یعنی من تا صبح باید اینجا باشم؟؟پس اون سه تا چیکار می کنن.مگه دنبالم نیومدن؟؟کجان ؟؟چرا از اون موقع تا حالا منو پیدا نکردن؟؟
دیگه نمی تونم.دیگه نمی کشم.دیگه توان دوویدن ندارم.لباسام خیس و سنگین شدن.می شینم همونجا.هرچی باداباد.یا خوراک گرگا و پلنگا میشم،یا این که یکی میاد کمکم.
می لرزم.از ترس و سرما می لرزم.سرمم که درحال انفجاره.می گیرمش تو دستامو فشارش میدم.احساس می کنم با این کار آروم تر می شم.موهامو می کشم به سمت بالا و چشمهامو می بندم.
من نباید تسلیم شم.یه غلطی کردم و حالا هم باید خودمو نجات بدم.
دوباره از جام بلند میشم.چندقدم میرم جلو که حس می کنم پام برای یه لحظه لیز می خوره وتو هوا آویزون می مونم.کمی سر می خورم و بعدريا،زیرم خالی میشه.
جیغ بلندی می کشم و دستامو برای گرفتن سنگ و یا چوب حرکت میدم.هیچی پیدا نمی کنم جز یه یه پارچه.موقع سر خورن،شالم از سرم دراومده و توسط یه چوب سوراخ شده.همون شال که منو نگه میداره.مگه یه پارچه چقدر محکم که بخواد منو نگه داره؟؟
از ترسم چشمهام داره خوب کار می کنه.کمی اطرافو دید می زنم.دورتا دورم صخرست و زیرپام،سیاهی،سیاهی کامل.می دونم دَرّست.خودم می دونم عمق داره و اگه بیفتم،نرسیده مردم.به سنگا و چوبا می خورم و ضربه مغزی میشم.
.دوباره جیغ می زنم.می ترسم بیفتم.من فقط به یه شال که استحکامی نداره متصلم.لحظه به لحظه صدای پاره شدن شالو می شنوم.
با جیغ،داد و گریه میگم:کسی اینجا نیست.کمک.من دارم میفتم.
هیچ صدایی نمی شنوم.می خوام کمی خودمو تاب بدم تا پام برسه به صخره ی رو به روم ولی می ترسم.می ترسم تو همون حال شال پاره بشه.اگه دستم کمی،فقط کمی شل بشه،فاتحم خوندست.


--------------------------------------------------------------------------------


تو همون حال دارم پوست لبامو می کنم.یعنی یه نفرم تو این جنگل خراب شده نیست؟؟حالا اگه من تو این وضعیت نبودم،اینجا جای سوزن انداختن نبود.
آخه احمق.کدوم آدم عاقلی تو این بارون میاد تو جنگل؟؟اگه هوا خوب بود یه چیزی ولی حالا....شانسم نداریم که...هوا هم با من سرلج افتاده.
بالاخره تصمیم می گیرم خودمو کمی تاب بدم.چشمهامو می بندم و خودمو تاب میدم.دوبار تاب می خورم تا بالاخره پام به سنگی برآمده روی صخره می خوره.نوک انگشتام بهش می رسه.فکر کنم اینجوری بهتر باشه.نصف وزنمو شال تحمل می کنه و کمیشو هم،سنگ رو صخره.به سنگ فشار میارم تا شال پاره نشه.چندتا نفس عمیق می کشم و دوباره میگم:
-کمک....کمک....کسی اینجا نیست؟؟من دارم میفتم تو دره...باربد،فربد...
با کمی مکث دوباره داد می زنم:سینااااا....کجایین؟؟...کم ک...
سنگ زیرپام کمی می لرزه وبعد میفته پایین.منم پام ول میشه و فشار بیشاری رو شال میاد.صدای پاره شدنشو می شنوم.این سری خیلی طولانی تره.مطمئنم میفتم.مطمئنم دیگه این دنیا رو نمی بینم.اگه بیفتم دیگه معجزه ای در کار نیست.
با تمام وجودم جیغ می کشم و آمادم تا بیفتم که احساس می کنم دستام داغ میشن.کمی به دور و ورم نگاه می کنم و نگاهم رو دستم ثابت می مونه.
وا...چرا هوا روشن شد یهو.کمی که دقت می کنم،می بینم یکی چراغ قوه گرفته تو دستش و یکی دیگه،دست منو گرفته.خیلی سعی می کنم ببینم کیه ولی نمیشه.نور چراغ قوه چشمهامو می زنه.
کیان:دستمو ول نکنیا.
یعنی این سیناست؟؟!قلبم می لرزه و تازه متوجه میشم چقدر دستام یخن.شالم افتاده پایین و من خوب می دونم اگه سینا نبود،چه اتفاقی برام میفتاد.
یه دست دیگه میاد جلو.یا فربد یا باربد.یکی از دستامو از تو دستای سینا بیرون میاره و میگیره تو دستاش.
فربد:پاتو بذار رو صخره و آروم بیا بالا.ما هم می کشیمت بالا.
نفس عمیقی می کشم و آروم پاهامو حرکت میدم.سعی می کنم رو صخره نگهش دارم.بالاخره یه تیکه سنگ پیدا می کنم و پامو میذارم روش.فربد و سینا منو می کشن بالا و بعدش بازومو می گیرن.
دیگه جا پا ندارم.وخودشون منو می کشن بالا.زور سینا بیشتره.بعد از این میارنم بالا.پرت میشم تو بغل سینا و یهو بغضم می ترکه.حالا گریه نکن کی کن.دوباره سردردم اومده سراغم.اغونم نه میذاره و نه برمی داره،منو محکم بغل می کنه و به خودش فشار میده.هیچکس حرف نمی زنه،فقط صدای گریه ی من که سکوتو می شکنه.
یه حس عجیب و غریبی دارم.نمی دونم.انگار از هر غریبه ای برام آشنا تره.دستاشو میذاره رو کمرم و اروم نوازشم می کنه.با کاراش،گریم بیشتر میشه.الآن فقط می خوام تو بغلش آروم بشم.درسته که الآن بهم محرم نیست ولی تا چندماه پیش شوهرم بود.
خودمو جمع می کنم تو بغلش.با این حرفا خودمو راضی می کنم.من الآن فقط آرامش می خوام.تو دلم از خدا معذرت می خوام ولی چیکار کنم که دست خودم نیست.بیشتر و بیشتر می رم تو آغوش گرمش و اونم محکمتر منو به سینش فشار میده.
تو همون حالتیم که فربد با خنده میگه:
-دوتا بچه اینجا نشسته.مراعات کنین دیگه بابا.حالا من هی هیچی نمی گم،اینا هی بدتر می کنن.منتظرم لاو ترکوندناشون تموم شه،ولی می بینم نخیر،داره بدترم میشه کخه بهنرنمیشه.اگه شما همدیگه رو یادتون بود چیکار می کردین؟؟
سینا ولم می کنه و من با خجالت سرمو میندازم پایین.
فربد میاد لپمو می بوسه و میگه:قربون خجالتت.کم دیدم خجالت بکشی،ذوق می کنم وقتی تو این حالت می بینمت.
تو همون نور چراغ قوه می بینم که داره چپ چپ نگام می کنه.
فربد:تو چرا این ریختی شدی؟؟
-چی شده مگه؟؟
-چرا خونی شدی؟؟ببین،لباس سینا رو هم کثیف کردی.یه دستمال پیدا کردی و حسابی خودتو باهاش تمیز کردی.
زیرچشمی نگاهی به لباس سینا میندازم.راست میگه.لباسشو خیلی کثیف کردم.
لبمو گاز می گیرم.
سینا:تو چیکار به کار لباس من داری؟؟
رو به من ادامه میده:تو چرا این شکلی شدی؟؟این همه خون و زخم برای چیه باران؟؟
-خوردم به شاخه ی درختا.حواسم نبود.
سینا:رفتیم خونه،باید بشوریمشو و ضدعفونیش کنیم.
باربد:آخه دختره ی بی فکر،نگفتی یه بلایی سرت میاد؟؟
فقط سرمو میندازم پایین.
باربد:اگه گوشای تیز این سینا خان شما نبود،الآن ته دره داشتی خوش می گذروندی.
فربد:بیخیال.الآن وقت نصیحت کردن نیست.فردا به خدمتش می رسیم.پاشین بریم خونه که یه سرماخوردنو افتادیم.البته به لطف باران خانوم.
قیافه ای مظلوم به خودم می گیرم و میگم:
-خب به من چه؟؟
فربد:یعنی زدی رو دست داییت.
-خوبه خودتم می دونی چه شخصیت مزخرفی داری.سرم داره می ترکه.
باربد:حقته.تا تو باشی مثه این بچه ننه ها راه نیفتی بیای جنگل.
لحنش خیلی عصبی بود.مشخصه چقدر نگرانم شده.
دستی به سرم می کشم تازه یادم میفته بنده نه روسری دارم و نه شال.کمتر از کیان یا همون سینای خودمون خجالت می کشم.
من:من یه چیزی می خوام تا بندازم رو سرم.
فربد:من یه چیزی برای تو از کجا گیر بیارم؟؟تو جنگلیما سرکار خانوم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#106 | Posted: 9 Jan 2013 14:40
چشم غره ای بهش می رم و میگم:
-شماها هیچی ندارین؟؟من که نمی تونم همینجوری بیام.
-آخه تو این تاریکی شب،کی تو رو نگاه می کنه.بیا بریم.کسی اینجا نامحرم نیست.
نگاهی به سینا میندازه و میگه:البته یکی هستا،ولی حالا اشکال نداره.این استثناست.
راست میگه.تو این وقت شب کسی اینجا نیست که بخواد منو ببینه.بعدش هم که سوار ماشین میشیم و میریم خونه.
می خوام از جام بلندشم که درد بدی تو زانوم می پیچه.
-آخ....
فربد:چیه؟پاشو دیگه؟؟عین بز سرتو میندازی پایین و میای تو جنگل،همینم میشه دیگه...آخ و اوخ داره...
تو همون حال،چشم غره ای بهش میرم و میگم:فربد من اصلا حال ندارم.حوصله ی بحثم ندارم.سرم به اندازه ی کافی درد می کنه،حالا زانومم اضافه شده.واسه امروز پرم.به اندازه ی کافی کشیدم.تو دیگه بس کن.
-ما باید ناله کنیم،نه تو.حالا هم پاشو...
سعی می کنم بلندشم ولی نمیشه.
سینا دوباره کنارم زانو می زنه و میگه:کجای پاته؟؟
قسمتی رو که درد می کنه رو نشونش می دم.پامو می گیره تو دستش.کم کم دارم از سرما می لرزم.بارونم قطع شده ولی من چون خیسم،سردمه.این سه تا هم خیسن ولی انگار به اندازه ی من سردشون نیست.
شلوارمو می زنه بالا و دستشو میذاره جایی که درد داره و کمی زخم هم شده.

--------------------------------------------------------------------------------
با برخورد دستش،هم دردم می گیره و هم حس شیرین و درعین حال همراه با شرمی دخترونه،وجودمو در برمی گیره.
-آخ...
-دردت زیاده؟
-دستت خورد،دردم گرفت.
-کوفته و کمی زمخم شده.باید کولت کنیم.
فربد تا اینو شنید،دست باربدو گرفت و گفت:بیا عزیزم...بیا ما بریم که این سینا می خواد سواری بده...
به فربد اخم می کنم تا دهنشو ببنده.
-جذبه رو...مثلا من الآن باید چی بگم؟
-لازم نیست چیزی بگی.سرم به اندازه ی کافی درد می کنه.دیگه تو نمی خواد با ورورت بدترش کنی.فقط بیا خمشو تا من سوارت شم.
-نوکر بابات غلام سیا. به من چه؟من باید یکی دیگه رو کول کنم.
دستشو می کوبه به پیشونیشو میگه:راستی باران،من هنوز به ساحل نگفتم سینا زندست!!
نگاهی به کیان میندازم.هنوزم باورم نمی شه سیناست.نمی تونم هضمش کنم.
فربد:به...دوباره فیلم هندی شد!!به خدا این سیناست باران.
-خودم می دونم ولی...
باربد:بسه دیگه بابا.من دارم یخ میزنم،اینا وایسادن و دارن با هم چونه می زنن و کلکل می کنن.جمع کنین بریم که مامانی و دایی خیلی نگران شدن.
سینا:من بارانو کول می کنم.فقط یکی از شما کمکش کنین که بتونه بیاد رو پشتم.
باربد و فربد هر دو اومدن جلو.
باربد:من میارمش.
-گفتم میارمش.شماها کمکش کنین.
منم که به حول قوه ی الهی لالمونی گرفتم و مثه دخترای خوب و مودب،نشستم سرجام تا این سه تا،به یه نتیجه ای برسن و اونو تصویب کنن.
حرفی نمی زنم.سینا پشتشو می کنه بهم و جلو زانو میزنه.
-دستاتو حلقه کن دور گردنم.
کمی به دستام نگاه می کنم و کمی به گردن سینا.
فربد:خجالتت منو کشته.شوهرت بوده ها باران.زود باشین بچه ها.لباسامون خیسه.
دستامو آروم حلقه می کنم دور گردنش.دستاشو می ذاره رو دستامو آروم از جاش بلند میشه.فربد جلومونه و باربد هم پشت سرمون.
سرم رو شونش و کنار سرشه.ازش خجالت می کشم ولی حس قشنگی هم دارم.حسی که از اون خجالت فوق اعاده شیرین تره و به دلم می شینه.حسی که مطمئنم تا حالا تجربش نکردم.مطمئنم.
با خجالت میگم:ببخشید آقا کیان...نه...آقا سینا!!کمرتون درد می گیره.
فربد:چه مودب.
-تو خفه.
-زبونت لال شه ایشاا...تو این حالت هم بیخیال نمیشی.
ادای منو درمیاره و با عشوه میگه:آقا سینا...چه حرفا.
-خیلی مسخره ای.
سینا یا همون کیان لبخند می زنه و میگه:برام مثه پر کاهی دختر.
خلاصه با کلی بدبختی،ی رسیم به ماشینا.
فربد:حالا کی با کی بره؟؟؟
باربد:منو تو با هم،این دوتا هم باهم.
فربد:خوبه...
فربد سوئیچو از تو کیفم درمیاره و می گیره طرف سینا.سینا میره طرف ماشینش و در جلورو باز می کنه.برمی گرده و منو میذاره رو صندلی.دستم همچنان دور گردنش و ولش نمی کنم.بدنش داغه و دستای من سرد.
کمی مکث می کنه و من تازه متوجه میشم باید حلقه ی دستامو باز کنم.سرمو میندازم پایین و دستامو از دور گردنش باز می کنم.جوری می شینم رو صندلی تا پام اذیت نشه.
حس بدی دارم.تو عمرم تو خیابون سرباز نبودم که الآن هستم.
سینا:بخوابونش!!!
با تعجب میگم:بله؟؟!!
-صندلیتو بخوابون.می دونم معذبی.برای سردردت م بهتره.
-آها.
دیدم راست میگه.صندلیمو می خوابونم که باد داغی به پام می خوره.
سینا:بخاری رو روشن کردم تا سرما از بدنت بره.
با چشمهایی بسته میگم:مرسی.



کم کم چشمهام سنگین میشه و خوابم می بره.
با صدای کیان بیدارمیشم.سردردم کمی،فقط کمی بهتر شده ولی باید قرص بخورمو و ببندمش تا خوب خوب بشه.
صندلیمو صاف می کنم و از ماشین پیاده میشم.
کیان:پاهات...
-خوبم...کمی می سوزه و درد می کنه ولی به اندازه ی قبل نیست.خودم می تونم برم.تا اون حد نیست که نشه تحملش کرد.
رو به کیان میگم:ممنون آقا...
با لبخند نگام می کنه و میگه:آقاشو بردار.مگه قبلا آقا میذاشتی اولش؟؟
با شیطنت میگم:بذارم آخرش؟؟
-کلا محوش کن.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#107 | Posted: 9 Jan 2013 14:40
فربد:چقدر ناز می کنی.
در حالی که بهش چشم غره می رم،چشمم به مامانی و دایی میفته که نگران و مضطرب میان پیش ما.
مامانی در حالی که تند تند میومد سمت من،میگه:شماها کجا بودین؟؟چرا انقدر دیر کردین؟؟مگه...
تازه چشمش به سرو وضع من میفته و با تعجب بهم نگاه می کنه.
-تو چرا اینجوری شدی؟؟
فربد:بریم تو مامانی.لباسامونو که عوض کردیم،بهتون میگیم چی به چیه.
مامانی هنوزم با تعجب داره نگامون می کنه.
یه لیوان آب از یخچال برمی دارم و دوباره میام کنارشون.البته می لنگم و درد پام بهتر شده.انگار اون موقع که تازه بود،خیلی درد می کرد.احتمال می دم تا الآن کبود شده باشه.
باربد رو به فربد:کی به ساحل زنگ می زنی؟؟
-می خواستم ظهر زنگ بزنم که این کله خراب نذاشت و برامون دردسر درست کرد.
اشارش به منه.
فربد و باربد دارن چمدوناشونو برمی دارن که بیان بالا.
من:تو زنگتو می زدی.
فربد:نمیشد.برام حرف درمیووردن.همین دادش محترمت نصفم می کرد.
-اون دیگه مشکل خودت بوده.
می خوان دوباره کولم کنن که نمی ذارم.می خوام خودم برم بالا.از یه طرف سرم درد می کنه و از یه طرف پام.سعی می کنم زیاد بهش فشار نیارم.نمی خوام دوباره سوار یکیشون بشم.
باربد نگاهی به اتاقا میندازه و میگه:حالا ما چه غلطی کنیم؟؟
فربد:باید بریم پیش سینا.می خوای یکی از ما بره پیش باران و دو به دو بشیم،ها؟؟
در حالی که میرم سمت اتاق،میگم:من می خوام لباس عوض کنم.فعلا سه تاتون برسین اونور و بعد دو به دو میشیم.
لیوان آبو میذارم رو میز.سریع لباسای نمناکموعوض می کنم.دوتامسکن قوی میندازم بالا و لیوان آبو سر می کشم.دوست دارم بخوابم.خسته ام و سرم درد می کنه.از یه طرف پامم تیر می کشه و خلاصه حسابی داغونم ولی حس فضولی،مجالم نمیده.دوست دارم بدونم به مامانی و دایی رسول چی میگن؟اصلا دایی سینا رو از کجا اورده؟؟واکنش ساحل چیه؟؟
همه ی این سوالا،دست به دست هم دادن تا من از خواب و آسایشم بزنم و به کنجدرولی،حالا که خودمونیم و سینا نیست،فضولیم برسم!!
بعد از تعویض لباسام،شالمو میندازم سرم و از اتاقم خاج مییشم.با خارج شدن من،در اون اتاقم باز می شه و صدای خنده ی سه تا خل و دیوونه،سکوت فضا رو می شکنه.عین سه تفنگدارن!
فربد:پیشرفت کردیا.
-چرا؟؟
-یادمه وقتی می خواستی آادشی،موهای خوشگل و زیبای من،رنگ دندونام میشد!!
-چرت و پرت ممنوع.زود باشین بریم پایین که من حالم زیاد خوب نیست.
چهارتایی میریم پایین.بنده دوباره لنگون لنگوون و با کلی آخ و واخ می رم پایین.دوست ندارم وقتی خودم می تونم بیام پایین و مثه آدم راه برم،یکی کولم کنه.تو جنگل واقعاذ نمی تونستم از جام بلندشم ولی وضع الآنم فرق می کنه.حداقلش اینه که میتونم راه برم.با وجود درد و سوزشش.
حالا شدیم چهار تفنگ دار!!
پامونو که از روی آخرین پله برمی داریم،نگاه کنجکاو مامانی و دایی رو روخودمون حس می کنیم.
ردیف میشینیم جلوی مامانی و دایی.من و فربد کنار هم میشینیم و سینا و باربد هم رو مبل رو به رومون.
فربد دستشو بلند می کنه و میگه:قبل از هر چیز،اجازه بدین من یه زنگ بزنم.
نگاش می کنم و با استرس و شوق،دستامو به هم قفل می کنم.نمی تونم فکر کنم واکنش ساحل چیه.
فربد رو به سینا میگه:اجازه هست؟؟
-برای چی؟؟
-زنگ زدن به خواهرت.
دایی رسول:چی؟؟
باربد:بهتون می گیم دایی.
سینا با یه لحن خاصی که توش اضطراب و شوق حس میشه،میگه:زنگ بزن.
فربد شماره ی ساحلو می گیره.
من:بزن رو اسپیکر.
فربد می زنه رو اسپیکر.خیلی سعی می کنم نگامو از سینا بدزدم ولی بازم...بازم چشمهای عسلیش منو اغفال می کنه که نگاش کنم.


--------------------------------------------------------------------------------
انقدر شوق دارم که سردرد و پادرد داره فراموشم میشه.می دونم مسکن ها هم موثر بوده.
نگاهم به ساعت میفته.12 شبه.احتمالا ساحل بدبخت باید از خواب بیدارشه ولی می ارزه.این خبری که می خواد بشنوه،به خیلی از نخوابیدن ها می ارزه.خیلی.
اولین بوق...دومین بوق...سومین بوق...چهارمین بوق نصفه قطع میشه و صدای گرفته ی ساحل میاد.
-جانم؟
-سلام ساحل.
-سلام فربد.چطوری؟؟
-خوبم؟تو خوبی؟؟چرا صدات گرفته؟؟خواب بودی؟؟
از طرز حرف زدن فربد خندم می گیره.سوالا رو پشت هم ردیف می کنه و می پرسه.
نگام به سینا میفته.با یه حالت خاص داره به موبایل فربد نگام می کنه.انگار کمی بغض کرده.
-خوب نیستم.بیدارم.
با بغض ادامه میده:داشتم براش قرآن می خوندم.
-می خوام یه خبر خوب بهت بدم.مطمئنم خوشحال میشی.
-من با هیچی خوشحال نمیشم.
-مطمئنم با این یکی میشی.
-اگه...اگه بهت بگم سینا...سینا زندست،تو چیکار می کنی؟؟خوشحال میشی یا نه؟؟
ساحل با کمی مکث میگه:نگو...نگو فربد...خب؟؟نذار بیشتر این رویا رو تو ذهنم پرورش بدم.نذار.
-می خوام با یکی حرف بزنم.من هیچی نمی گم.باشه؟؟باهاش حرف بزن.
-چی شده فربد؟؟احساس می کنم مرموز شدی؟؟
-باهاش حرف بزنی،می فهمی.
-کیه؟؟
-یه عزیز.گوشی دستت باشه...
فربد نیم خیز میشه گوشیو می گیره سمت سینا و میگه:باهاش حرف بزن.می دونم اگه من بگم،باور نمی کنه.باید صداتو بشنوه.
سینا با تردید به موبایل نگاه می کنم.منم با شوقی وصف نشدنی،دارم به این صحنه نگاه می کنم.
گوشیو به دهنش نزدیک می کنه و میگه:س...سلام.
صدای نفسهای ساحل تند میشه.با شک میگه:الو...فربد؟؟
-ساحل جان؟؟
فقط صدای نفسهای تند و نامنظم ساحل شنیده میشه.
یهو با داد و گریه میگه:دارم دیوونه میشم فربد.
سینا با جرأت بیشتری میگه:نه...دیوونه نمیشی.من سینام و...و زنده ام.
ساحل با صدایی لرزون میگه:من...من دارم چی می شنوم؟؟این صدا...این طرز حرف زدن...این لرزش و دستپاچگی...این...
یهو می زنه زیر گریه.
با گریه ادامه میده:راسته؟؟آخه چجوری؟؟مگه میشه؟؟من خوابم.
صدای زدن شخصی میاد و بعد ساحل با داد میگه:نه...نه...خواب نیست...من بیدارم...بیدارم و دارم صدای سینا رو می شنوم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#108 | Posted: 9 Jan 2013 14:40
چشمهامو می بندم و اجازه میدم اشکم بچکه رو صورتم.اجازه میدم صورتمو خیس کنه و رو صورتم سر بخوره روصورتم.برسه به گردنم و بریزه تو یقه ی لباسم.
ساحل با صدایی ناباور میگهه:آخه مگه میشه؟؟امکان نداره...مگه میشه مرده زنده بشه؟؟نکنه من واقعا عقلمو از دست دادم...
سینا:من نمی دونم چی شده.من هیچی نمی دونم.فقط طبق گفته ی اینا می دونم یه خواهر دارم که اسمش ساحله.همین و بس.
-واقعا خودتی؟؟من باورم نمیشه.می دونم جوریه که الآن از خواب می پرم.خودمو زدم ولی نپریدم.یه طور دیگه باید از خواب بپرم.
فربد گوشیو می گیره و میگه:دیدی ساحل...دیدی خوشحال شدی...دید تونستیم خوشحالت کنیم...دیدی سینا زندست...
ساحل با گریه می گه:راست بود؟؟درست شنیدم؟؟
-آره...درست درست بود...
ساحل بلند بلند می خنده و با گریه میگه:می خوام ببینمش.تا نبینمش و بغلش نکنم،باورم نمیشه.
-آروم باش ساحل.خب؟آروم باش.می بینیش.الآن نمیشه،اگه میشد،میووردمش پیشت ولی ما الآن شمالیم.
ساحل:صدام داره پخش میشه،نه؟؟
-آره...
-باران اونجاست؟؟پیش...پیش سیناست؟؟
-آره...
-دیدی باران؟؟خدا دلش سوخت.نذاشت...نذاشت بره.می خواست ببردش ولی ولی...دلش به حال ماها سوخت.من دیگه نمیذارم عذاب بکشین.تا همین جا بستونه.بسه.همه رو راضی می کنم.نمی ذارم کسی با علاقتون مخالفت کنه.نمی ذارم.
با خجالت میگم:آروم باش ساحل جان.آروم باش دختر.
صدای گریش بلند میشه.
-می خوای باهاش حرف بزنی؟؟
صدای فین فینش میاد.
-نه...الآن نه...هنوز باور ندارم.می خوام کمی با خودم کنار بیام.چرا سینا انقدر خشک حرف می زنه؟
زیرچشمی نگاهی به سینا میندازم و میگم:شده مثه من.
-یعنی...یعنی...
-آره...حافظشو از دست داده.
-نه.
-مامانت اینا چی؟؟بیدارن؟؟بهشون نمیگی؟
-می ترسم.می ترسم مشکل پیدا کرده باشم.می ترسم توهم باشه باران.اگه دیدم راسته،آروم آروم بهشون میگم.
کمی دیگه با ساحل حرف می زنیم.خیلی منگه.انگار واقعا داره خواب می بینه.حرفاش کمی بی ربط و ضد و نقیضه.من بهش حق میدم.بهش حق میدم که انقدر به هم بریزه.از خوشحالی به هم ریخته.می دونم.
بعد از ساحل،نوبت به بابا بهادر می رسه.باربد زنگ می زنه به بابا و میگه سینا زندست.بابا فقط خدا رو شکر می کنه و کمی با سینا حرف می زنه.


--------------------------------------------------------------------------------


دایی:شماها نمی خواین بگین اینجا چه خبره؟؟
من و فربد و باربد نگاهی به هم میندازیم و فربد میگه:خبر خاصی نیست.سلامتی!
مامانی با حرص میگه:فربد...
-فربد چی؟خبر این که ایشون سیناست نه کیان.
رو به سینا میگه:تو اسم کیانو از کجا اوردی؟؟
سینا نگاهی به جمع میندازه و میگه:من هیچی یادم نبود.نمیشد که همینجوری بمونم.اسم کیانو گذاشتیم روم تا وقتی صدام می زنن،بفهمم با منن.
-آها.
دایی:چرا امروز باران اینجوری شد؟؟
سرمو میندازم پایین و منتظر میشم یکیشون حرف بزنه
فربد:راستش...راستش می دونین،وقتی باران کانادا بود،مجبور شد...مجبور شد بره و با سینا زندگی کنه تا اون ازش محافظت کنه.به هم محرم شدن.سینا یکی از اعضای پلیسه.سر یه سری مسائل،جون باران تهدید میشد و ما فکر مکردیم چاره ی دیگه ای نداریم.برای همین بود که این دوتا به هم محرم شدن و باران رفت پیش سینا.
اصل کاریو گفت.نفسمو با فشار میدم بیرون و کمی سرمو بلند می کنم.نگاهم به چشمهای گرد شده ی دایی و مامانی میفته.هم خندم گرفته و هم دارم از خجالت آب میشم.
جهت نگامو تغییر میدم که بدتر میشه و میفته رو سینا.داره نگام می کنه و لبخند می زنه.یه لبخند کوچولو و جمع و جور که کمی از چالشو نمایان می کنه.من چرا تا حالا چل لپ اینو ندیده بودم؟؟شاید برای این که هیچ وقت نخندیده بود.منظورم وقتیه که در غالب کیان بود و من بدبخت خبر نداشتم این سیناست و کلی جلوش از سینای فوت شده گفتم و گریه کردم.
وای که من چقدر سوتیم!
بهتر می بینم سرمو بندازم پایین و مثه بچه های خوب،به حرفاشون گوش بدم و جایی رو نگاه نکنم.
فربد:یه سری اتفاقات افتاد که ما فکر می کردیم سینا فوت کرده.بعد از اون جریان،باران تصادف کرد.همون کسانی که ازشون می ترسیدیم،با یه ظرف کوچک،رو باران اسید ریختن.من نمیدونم چی شد که چشمهاش سالم موند.بیشتر گردن به پایینش سوخت.صورتش هم کمی از بین رفت که باعمل جراحی درست شد.با این که زیاد رو صورتش کار نکردن،خیلی تغییر کرد.شکستگی هم زیاد داشت.شکستگی ها و سوختن صورتش،دست به دست هم دادن تا چهرش انقدر عوض بشه.بینی و لبشو تقریبا مثه مال خودش دراوردن.
-تغییر اصلی تو حالت صورتش ایجاد شده.به خاطر یه سری از مسائل امنیتی،باران نمی تونست زیاد تو بیمارستان بمونه.اون تو کما بود.ما از پزشکش خواستیم اگه امکانش هست،رو صورت باران کار کنه.از ما تعهد گرفت.ممکن بود حالش بدتر بشه چون زمان به هوش اومدنش معلوم نبود.به هوش میومد ولی معلوم نبود کی.دکترش معتقد بود با این عمل،احتمال این که مدت بی هوشیش بیشتر بشه هست.ما رضایت دادیم.اگه باران بیشتر تو اون بیمارستان می موند،ممکن بود بلاهای بدتری سرش بیاد.دکترش می گفت خدا خیلی بهش رحم کرده.خیلی دوسش داره.اگه عملش نمی کرد،ممکن بود بازم آسیب ببینه.
باربد:اگه باران بعد از به هوش اومدنش،دوباره عمل میشد،چندوقت دیگه هم تو کانادا موندگار می شد.خطر هنوز هم تو زندگی باران دخیله.درسته که چهرش کمی عوض شده ولی هویتش همونی که بوده.منم به خاطر همین اومدم ایران ولی وقتی خیالم راحت شد که فعلا خبری نیست،چندروزی رفتم پیش فربد.
فربد:سر همون تصادف،فراموشی گرفت.ما هم جسد سینا رو پیدا نکرده بودیم.وقتی باران خاطراتشو خوند،احساس عذاب وجدان داشت.خودشو مقصر مرگ سینا می دونست.دلایل مقصر دونستن خودش هم زیاده.بخوام بگم،تا صبح طول می کشه.
باربد:بعد از چندوقت و کلی حرف زدن،بالاخره باران تقریبا پذیرفت که اون هیچ تقصیری نداشته.ما خیلی دنبال سینا گشتیم ولی پیداش نکردیم.امیدوار بودیم جسدشو تو آب پیدا کنیم،ولی...ولی هیچ اثری ازش نبود.تا امروزم فکر می کردیم مرده.یکی از افسرای خودمون دیده بودکه سینا درحال سوختن و پرت میشه تو آب.ما هم طبق گفته ی اون،سینا رو مرده فرض می کریدم.گفتیم کسی که سوخته و پرت شه تو آب،قطعا شنا هم نمی تونه کنه و می میره ولی امروز دیدیم که اینجاست.البته به اسم کیان،نه سینا.

--------------------------------------------------------------------------------

سینا و دایی نگاهی متعجب به هم میندازن و هردو با هم می گن:سوخته؟؟!!
باربد:بله.سوخته.یکی از همکاران ما دیده بود بدن سینا سوخته و پرت میشه تو آب.
دایی با لحنی قاطع میگه:ولی وقتی من سینا رو پیدا کردم،سالم سالم بود،فقط بیهوش بود.لباساش کمی فقط کمی سوخته بود.بدنش سالم بود و فقط از هوش رفته بود.
باربد با چشمهایی گرد شده میگه:یعنی چی؟؟
بعد از چندثانیه مکث،دستشو می کوبه به پیشونیش و از جاش بلند میشه.
-از مال ما نیست.نفوذی اوناست.وای...چطور نفهمیدیم؟؟چطور؟؟
همه داریم چهارچشمی نگاش می کنیم.نفوذی اوناست؟؟این یعنی این که...بازم ما رودست خوردیم...
سریع گوشیشو در میاره و شماره ای رو می گیره و منتظر می مونه.با عجله میگه:
-سلام بابا.ممنون.رابرت از نیروهای ما نیست.البته من حدس می زنم و تقریبا مطمئنم.
-.......
باربد با چشمهایی گرد شده میگه:نه....
-......
-لعنتی.ممنون بابا.شما باید منو درجریان می ذاشتین.
گوشیشو قطع می کنه و با کلافگی دستاشو به هم می کوبه و زریرلب با خودش حرف می زنه.
من:چی شده؟؟
نگاهی به من و فربد و به جمع میندازه و میگه:برادره آلنه.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#109 | Posted: 9 Jan 2013 14:41
با صدایی داد مانند میگم:چی؟؟؟؟
-همین که شنیدی.آلبرت برادر آلنه.به اسم رابرت وال وارد اداره شد.اسم اصلیش هم آلبرت.بابا اینا هم چندوقتی میشه فهمیدن ولی به من خبر ندادن.الآن بابا به من گفت رابرت کیه.
بعد از چند مین،گوشی باربد زنگ می خوره.
نگاهی به شماره میندازه و میگه:باباست...
-بله؟؟
-.....
نگاهش رو سینا می مونه و با تعجب میگه:شما می دونستین؟؟آخه چجوری؟؟
-.......
-بابا!!!من الآن باید بفهمم؟؟
گوشیو قطع می کنه.متعجب بهش نگاه می کنیم.
دستشو میذاره رو پیشونیشو می گه:بابا از همه چیز خبر داشته.با هماهنگی مقامات بوده که سینا تونسته به راحتی بیاد ایران.تونسته برگرده کشورش.با این حال و روزش،می دونستن نباید بیشتر از این اونجا بمونه.از کجا معلوم،شاید جسی و خیلی از دشمنای دیگمون،بدونن سینا زندست.
بابا می گفت وقتی ما بهش زنگ زدیم،نمی تونسته درست حرف بزنه و حالا زنگ زد به من تا بگه همه چیزو می دونسته!!
-میگه وقتی با سینا حرف زدم،باید فیلم بازی می کردم تا اونا باور کنن من از همه چیز بی خبرم.فکر کنم منظورش آلبرت بود.میگه وقتی سینا رو دیده،وقتی دیده سالمه و بدنش نسوخته،فهمیده یه جای کار می لنگه و رابرت یه اشتباهی کرده که عمدی بوده البته نمیشه بهش گفت اشتباه.پیگیری می کنه و بعد از یه مدت به هویت اصلیش می رسه.
باربد به دایی نگاه می کنه ومیگه:جریان چیه؟؟
دایی:تو که می دونی،من چندساله برای کارم،تو کانادا زندگی می کنم.در رفت و آمدم.میام و میرم.رفته بودم لب آب تا کمی هوا به کلم بخوره.از کار زیاد خسته بودم.به نظرم هیچی آرامش آب نمیشه.رفتم لب دریا تا مثه همیشه آرومم کنه.به دوردستها خیره شده بودم که دیدم جسمی رو آب شناوره.اولش فکر کردم چوبی،چیزیه ولی بعدش که با موج اومد نزدیک تر،متوجه شدم جسم یک انسانه.
نفسی می گیره و میگه:هاج و واج نگاش می کردم.نمی دونستم باید چیکار کنم.تا حالا تو اون وضعیت گیر نکرده بودم.ساحل خلوت خلوت بود.من بودم و جسم روی آب.نزدیک و نزدک تر میشد.خودم رفتم تو آب.آروم کشیدمش سمت خودم.سرش زخم و کبود شده بود.بدنش یخ یخ بود.ترسیده بودم مرده باشه ولی وقتی دستمو گذاشتم رو نبضش،دیدم کمی ضربان داره.با بدبختی بلندش کردم و گذاشتمش تو ماشین.در حالی که به سمت خونه می رفتم،شماره ی یکی از دوستانمو که پزشک بود،گرفتم و بهش گفتم خیلی سریع،خودشو برسونه به خونم.هوا خیلی سرد بود.می دونستم سرما خوردگیش حتمیه.
-با نهایت سرعت می رفتم.می ترسیدم دیربرسونمش.دستام می لرزیدن و هل شده بودم.بالاخره رسیدم خونه.دوستمم رسیده بود.بهم کمک کرد تا از ماشین خارجش کنیم و ببریمش تو خونه.چندتا از لباس های خودمو برداشتم.لباساشو عوض کردیم و کنار شومینه گذاشتیمش.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#110 | Posted: 9 Jan 2013 14:48
فصل بیست و چهارم


دستی به صورتش می کشه و ادامه میده:ضربه ی بدی به سرش خورده بود و باعث بیهوش شده بود.نمی دونستیم کی به هوش میاد.من واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم.دوستم بهش سرم وصل کرد و چندتا آمپول و دارو براش نوشت.می گفت مشخص نیست کی به هوش بیاد و وضعیتش بعد از هوشیاری چجوریه.از کار و زندگیم افتاده بودم و بهش می رسیدم.دوستمم هر روز میومد بهش سرمیزد و وضعیتشو چک می کرد.نمی دونم چرا نبردمش بیمارستان.فکر می کردم تو خونه ی خودم به هوش میاد دیگه.از طرف دیگه هم کمی می ترسیدم که اونا منو مقصر بدونن.شاید باور نمی کردن من از تو آب بیرون کشیدمش چون به خاطر ضربه ای که به سرش خورده بود،بی هوش بود.
-کم کم داشتیم از زود به هوش اومدنش نا امید می شدیم که اواسط دی ماه،به هوش اومد.
فربد حرف دایی و قطع می کنه و میگه:مثه باران.اونم اواسط دی به هوش اومد.
سینا سرشو بلند می کنه و یه لبخند خوشگل تحویلم کیده که باعث میشه دندونای سفید و مرتبش و چال گونش نمایان بشه.سرمو میندازم پایین و دایی ادامه میده:
-به هوش که اومد،منگ منگ.نمی دونست کجاست و چه اتفاقی براش افتاده.
دایی مکث می کنه و به سینا نگاه می کنه.
دایی:ادامشو خودت بگو.خودت بهتر از من می تونی حال اون موقعت رو توضیح بدی.
سینا سرشو تکون میده و میگه:
-مثه یه خواب بود.انگار به اندازه ی دوماه خوابیده بودم.وقتی چشمهامو باز کردم،نور اذیتم کرد.بعد از چندثانیه دوباره امتحان کردم و بالاخره موفق شدم چشمهامو باز نگه دارم.اطرافمو نگاه می کردم.ذهنم خالی خالی بود.هیچی یادم نمیومد.نمی دونستم کجام.اصلا نمی فهمیدم چرا از اینجا سر دراوردم.همون موقع در باز شد و مرد مسنی اومد داخل.با دیدن من،کمی با تعجب نگام کرد و بعد گفت:
-خدا رو شکر.بالاخره به هوش اومدی؟؟
-مگه من بی هوش بودم؟؟
با خوشی میاد کنارم می شینه و میگه:آره پسرم...حالا اگه می تونی،کمی از خودت برام بگو...
-از خودم؟؟
-آره دیگه!!
-آخه...آخه من هیچی یادم نیست.می دونین،من حتی نمی دونم چی شده که اینجام و اسمم چیه؟
انگار با یه سوزن بادشو خالی کردن.پوفی کرد و با صدایی گگرفته گفت:هیچی.یعنی هیچی رو به خاطر نداری؟؟
-هیچی...من چرا اینجام؟؟
دایی برام تعریف کرد که چی شده و منو کجا و تو چه وضعیتی پیدا کرده.امیدوار بود با توضیحاتش،یه چیزایی یادم بیاد ولی نیومد.فقط....فقط یه چیز تو ذهنم نقش می بست ولی من نمی دونمستم اونا متعلق به کین.
دایی با تعجب میگه:چی؟؟چرا به من حرفی نزدی؟؟
سینا سرشو انداخته پایین.سرشو میاره بالا و به ناه کنجکاو من چشم می دوزه.احساس می کنم دارم با نگاش سوراخ میشم.با دوتا انگشتش به چشمهای من اشاره می کنه و میگه:
-تنها تصویری که یادم میومد،این بود.دوتا تیله ی طوسی که زلال زلالن.
با تعجب بهش نگاه می کنم.سر و دستشو میندازه پایین و میگه:
-وقتی واسه اولین بار بارانو دیدم،خیلی شکه شدم ولی خودمو کنترل کردم.فکرشو هم نمی کردم بین ما دوتا رابطه ای بوده باشه.می گفتم این دختر،یکیه مثه اونی که تو ذهن منه ولی...امروز می فهمم که....
سکوت می کنه.دوباره سرمو میندازم پاین.فکرشو نمی کردم انقدر راحت بگه چشمهام یادش بوده.
دایی:من نمی دونستم باید چیکار کنم.کیان...ببخشید،سینا،هیچی یادش نبود و من...من واقعا مونده بودم باید با این پسر چیکار کنم.پسری که حافظشو از دست داده.با کمی فکر کرد،به این نتیجه رسید که بهتره به بهادر خبر بدم.



--------------------------------------------------------------------------------


-زنگ زدم و بهش گفتم چی شده و این پسرو از کجا پیدا کردم.اولش راجع به چهرش ازم پرسید.وقتی چهره ی سینا رو براش تو صیف کردم،بلافاصله گفت خودشو بهم می رسونه.ازم خواست نذارم از خونه بره بیرون.نذارم بره تو خیابونو و تنها باشه.وقتی بهادر رسید،فقط سرشو برام تکون داد و با دو به طرف اتاق سینا رفت.وقتی درو باز کرد،با چشمهایی گرد شده سینا رو نگاه می کرد.رفت جلو و باهاش سلام و احوال پرسی کرد.
-بهادر برام گفت که یکی از آشناهاشونونه و خانوادش فکر می کنن فوت کرده.می گفت باید هرچه زودتر و بی سر و صدا از کشور خارج بشه و به ایران برگرده.می گفت تا وقتی وضعش اینجوری،اینجا موندن فوق العاده براش خطرناکه.بهم نگفت از همکارای خودشه.کارای سینا خیلی زود انجام شد.خود بهادر همه چیزو هماهنگ کرده بود.تا خود ایران،خیلی ها ساپورتمون کردن.احتمال هر خطری می رفت ولی بعد از این که پامون به ایران رسید،خطرا کمتر شد.البته بهادر و همکاراش اینجوری می گفتن.
سینا:من خودمم درست نفهمیدم چی شد.آقا بهادر کارامونو درست کردن و ما بعد از چند روز اومدیم ایران.
دایی:ماشینو از همینجا خریدیم و بعد رفتیم خونه ی رضوان.
فربد:قضیه ی کمک خواستن شما از کیان....
دایی حرفشو قطع می کنه:
-چند روز قبلش رضوان به من زنگ زده بود و ازم خواسته بود یه فکری به حال باران بکنم.منم به خوبی رضوان می دونستم باران اگه بره پیش شهرام،بدبخت روزگار میشه.کیان دید خیلی به هم ریختم،بهم گفت اگه کمکی،کاری ازم بر بیاد،دریغ نمی کنم.کمی فکر که کردم،دیدم می تونم از کیان کمک بخوام.دیدم میشه ازش بخوام کمکم کنه.بهادر می دونست ما داریم می ریم خونه ی رضوان ولی بهمون نگفت بین باران و سینا چی بوده.نمی دونست ما می خوایم چیکار کنیم.وقتی به کیان گفتم،کمی فکر کرد و گفت حاضره کمکم کنه.می گفت چون جونشو مدیون منه،حاضر واسه نجات اون دختر از بدبختی،بهم کمک کنه ولی نمی دونست اون دختر،همونیه که تو خواب و بیداری و هذیوناش،صداش می زنه.
دایی نگاهی به من میندازه و میگه:آخه بعضی از مواقع تو خواب اسم تو رو میوورد.
گر گرفتم.این چه حالتی؟؟من تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکردم.گر گرفتگی بدنمفاز گرما نیست،از چیزی به نام عشقه!!!
فربد با خنده نگاهی بهم میندازه میگه:مثله این که ضربه ای که به سر این دوتا خورده،کارساز بوده.اینا که تا قبل از این اتفاقات،پررو پررو روبه روی هم می شستن و با هم بحث می کردن،حالا هی خجالت می کشن.زمونه رو نگاه...مگه نه باربد؟؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 11 از 16:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites