تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 15 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین »  
#141 | Posted: 9 Jan 2013 14:09
-می دونم حالت خوب نیست ولی الآن نمی تونی فکر کنی.آلآن عصبانی هستی.باید از اینجا بری.برو.برو جایی که بتونی آروم بشی و فکر کنی...جایی که بتونی به یه نتیجه ای برسی و پرونده ی این چندسالو ببندی و بذاری تو بایگانی...نه...تو بایگانی نذار،بذار روز به روز،صفحاتش بیشتر بشه.با خاطرات قشنگتر،روزهای بهتر،اتفاقات شیرین تر و زندگی بهتر و عاشقانه تر از امروز.
دستشو چند بار رو کتفم حرکت می ده و ادامه می ده:تو می دونستی سینا چجور آدمی بوده.سینا پشت پرده کارشو انجام نمی داد.همه می دونستن تو دوران مجردیش چجوری بوده ولی بعضیا هستن که زیرابی می رن و موذی بازی در میارن.کسانی که با این افراد زندگی می کنن،اگه اتفاق مشابه تو تو زندگیشون بیفته،حال و اوضاعشون بدتر از تو می شه.تو می دونستی و سینا رو می شناختی.نمی گم باید از قبل همچین فکری می کردی،نه،ولی یه زمینه ای داشتی که...
-مهلا.من شب جشنم فهمیدم آقا یه بچه داره.
-خب...می دونم.تو نباید همین جوری بشینی اینجا و گریه و زاری راه بندازی.یه خانوم موفق،کسی که منطق و احساسو با هم ترکیب نکنه.منطق جای خودش،احساس هم جای خودش...تو باید بری تا جایگاه این دوتا رو برای خودت مشخص کنی و بفهمی چی می خوای.اگه سینا رو می خوای،باید اون بچه رو هم بخوای،شاید سینا علارغم میل باطنیش و به خاطر راحتی تو،این بچه رو بفرسته پرورشگاه ولی من می دونم این خودتویی که عذاب وجدان می گیری و بچه رو برمی گردونی پیش خودت و سینا.
-تو می تونی محکم باشی.برو،بیا،بشو همون باران محکم و منطقی.منو نبین دارم موعظت می کنم،شاید اگه من جای تو بودم،افسدگی می گرفتم و از زندگی خسته می شدم ولی تو نه.
-مهلا...
حرفمو قطع می کنه و می گه:هیس.نمی خوام چیزی بشنوم...تو خودت به من گفتی سینا حال عادی نداشته.این اتفاقا،قبل از آشنایی با تو افتاده.اگر بعدش بود،خودمن،دنبال کارات می افتادم.خودم نمی ذاشتم پا تو خونش بذاری.در اون صورت می دونستم آدمی بی مسئولیت که تعهد هم سرش نمی شه ولی الآن وضع شما فرق می کنه.
کمی آروم می شم...حرفاش راسته ولی برای منی که وضعم اینهفقابل قبول نیست.
سرمو از رو سینش برمی دارم.اشکامو پاک می کنم.
با صدایی گرفته و خش دار می گم:چرا خودش بهم زنگ نزد؟؟باربد باید زنگ می زد؟؟
با لحنی سرزنش گر می گه:بـــــاران...سینا الآن وضع خوبی نداره...فکر نکن حالش بهتر از توئه...نه...شاید بدتر از تو باشه.اون بین یه دوراهی،شایدم یه سه راهی .فکر نکن فقط حال خودت خرابه...سینا از تو خجالت می کشه.با چه رویی بهت زنگ می زد؟؟خودتو،نمی گفتی چقدر پرروئه که زنگ زده به من خبر پدر بودنشو بده؟؟نه،نمی گفتی؟؟
سرمو یم اندازم پایین و مشغول بازی با انگشتای دستم می شم...
-خب...دیدی...دیدی همچین چیزی می گفتی...الآن فکرت کار نمی کنه...باید از اینجا بری...از سینا دور باش فعلا تا بتونی یه تصمیم درست بگیری...

--------------------------------------------------------------------------------

دستامو می ذارم زیر چشمام و ثابت نگه می دارم تا نم گونه هام خشک بشه...
با صدایی گرفته می گم:به مامان چی بگم؟؟همه صدای گریمو شنیدن،دلیل نمی خوان؟؟
-اوم...خب بگو یکی از دوستات تصادف کرده و حالش اصلا خوب نیست.نزدیکای مرگشه و به تو خبر دادن.ناراحت شدی و...
-نمی گن چرا ما نمی شناسیم؟؟
-خب بگو تو دانشگاه همکلاسیت بوده.بگو دختر خوبی بوده و حالا تو خیلی ناراحت شدی...
-خالی بندی هستی واسه خودتااا...
-ما اینیم دیگه...
دستشو می ذاره رو سینش و خم می شه...
دستمو می ذارم رو شکمش و می گم:نی نی چطوره؟؟
-نی نی هم خوبه...حال اون نی نی که پایین و پیش مامانته،خرابه...دریابش که بهت احتیاج داره...
یه نگاه بهش می اندازم و سرمو می اندازم پایین...
-پاشو باران.پاشو.الآن دل تو دل مامانت و بقیه نیست.
-باشه...باشه...پاشو...
مهلا می ایسته...نگاهی به خرده آینه ها می کنه و سرشو به چپ و راست تکون می ده...
-عقلتم پریده...
-بیا بریم...من صورتمو می شورم و میام سر میز...با این سر و وضع نمی تونم بیام...بعدا جارو می کشم.فعلا بیا بریم بیرون...
سرشو تکون می ده و آروم می گه:به سمت اون بچه حمله ور نشی...
چپ چپ نگاش می کنم.
نگاهم به چمدونم می افته.دیشب لباسامو جمع کردم و برای امروز آمادشون کردم.
چشممو از چمدون می گیرم و با مهلا،از اتاقم می ریم بیرون...
چشمم به مامان می افته که روی مبل نشسته و به در اتاقم خیره شده.تا در باز می شه.،از جاش خیز برمی دارم.دستمو به علامت ایستادنش میارم بالا.نمی خوام بقیه ی مهمونا هم بیان.
به مهلا نگاه می کنم و می رم دستشویی.
چشمهای قرمز و متورممو فشار می دم و آب خنک بهشون می زنم.حالم بهتر می شه.شیر آبو می بندم.دستمو رو شیر ثابت نگه می دارم و به خودم که صورتم خیسه و قطرات آب ازش می چکه خیره می شم.به خاطر خانوادم هم که شده،باید آروم بشم.اونا نگرانم می شن.به خاطر آبروی سینا هم که شده،باید خوددار باشم و نذارم این موضوع بین بقیه درز پیدا کنه.آبروی اون،آبروی منم هست و من هیچ وقت دلم نمی خواد پشتش حرف باشه...هیچ وقت...همون طور که برای خودم هم نمی خوام...
نفسمو می دم بیرون...شالمو درست می کنم و از سرویس خارج می شم...
مامان فریبا داره با مهلا حرف می زنه...مهلا دستاشو تکون می ده و یه موضوعی رو برای مامان توضیح می ده...چهرش ناراحته...مامان هم انگار ناراحت شده.فکر کنم همون حرف خودشو زده.
مامان میاد جلودستامو می گیره تو دستش و آروم می گه:برای دوستت متأسفم...طفلکی...
حرفی نمکی زنم و به مهلا نگاه می کنم....
مامان:غصه خوردن فایده نداره...بیاین برای صبحانه...
مهلا:شما برین،منم میام...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#142 | Posted: 9 Jan 2013 14:09 | Edited By: yemard1
همراه مامان می رم سر میز.نگاهم به نی نی می افته.بغل مامان فرنوشه و داره با چشمهای باز و کنجکاوی مخصوص به خودش،اطرافو دید می زنه.بچه ی خوشگل و تو دل برویی ولی...
نگامو ازش می گیرم و می شینم سر میز.
برای همه یه توضیح کلی از چاخانای خودم و مهلا می دم.کار خوب می ره جلو و همه اظهار ناراحتی می کنن.مهلا هم میاد سر سفره.
اشتها به خوردن صبحانه ندارم.کمی با نون بازی می کنم.

------------

مامان فریبا:بخور عزیزم...
مامان فرنوش:بخور گلکم...
-ممنون ولی راستشو بخواین،الآن میل ندارم...یه چای تلخ،بسه برام...
هیچی نمی گن.شاید درکم می کنن.
لیوان چای رو به سمت دهنم می برم.می خوام اولین قلپو قورت بدم که صدای آیفون میاد.با یاد سینا،چای می پره تو گلوم.مهلا می زنه پشتم و مامان می ره درو باز کنه.کمی گلومو صاف می کنم تا می تونم راحت نفس بکشم.آمادگی دیدنشو به هیچ وجه ندارم.دلم براش تنگه ولی نمی خوام ببینمش.به هیچ وجه.الآن نه...
دستامو می ذارم رو میز و از جام بلند می شه...
مامان میاد سر سفره و می گه:باربده...اگه شد ما امروز صبحانه بخوریم...
دیوید لبخندی می زنه و چشمک قشنگی رو برای مهلا حواله می کنه.اونم با یه لبخند پر از عشق،جوابشو می ده...دیوید همش اصرار می کنه مهلا بیشتر غذا بخوره تا بچه ی سالمی به دنیا بیاره.اینم هی ناز می کنه.
کمی نگاشون می کنم و برمی گردم برم بیرون که مستقیم می رم بغل باربد.دستاشو دورم حلقه می کنه و اجازه می ده سرمو بذارم رو شونش.
کمی بعد،خودمو ازش جدا می کنم.
زیرلب می گه:راحت باش.سینا همراهم نیست...
به چشمهای غمگینش نگاه می کنم.لبخند تلخ و مسخره ای تحویلش می دم و سرمو تکون می دم.
مامان فرنوش:کجا رفته بودی باربد؟؟
نگاهی بهم می اندازه.برمی گرده سمت مامان فرنوش.نگاش رو اون بچه ثابت می مونه.سرشو میاره بالا و یم گه:رفته بودم ماشینو ردیف کنم.کلی راه باید بریم،الکی که نیست...
همه خالی بند شدیم رفت!!
فربد با چهره ای پف کرده میاد تو آشپزخونه و می گه:تو این چیزا هم حالیت می شه؟؟
-تو یکی برو به خوابت برس.
من:می رم بالا.ممنون.
رو به باربد می گم:وسایلتو...
-آمادست...کمی صبونه بخورم،می ریم...تو هم کارای آخریتو انجام بده...
-باشه...
بهم نگاه می کنن.حرفی نمی زنم و می رم تو اتاقم.
می شینم رو تخت.شالمو در میارم و پرتش می کنم رو متکام.موهامو و باز و بسته می کنم و محکم می بندمشون بالای سرم.به حالت گوجه ای.نمی خوام دور گردنم بریزن.موقع جارو کشیدن،حسابی گرمم می شه چه برسه به این که موهامم باز باشه و بریزه پشت گردنم.نور علی نور می شه...
.جارو برقی رو از کمدم در میارم.می زنمش به پریزبرق و روشنش می کنم.چند تصویر کوچک و بزرگ از خودم می بینم...روی خرده های ریز آینه...نمی دونم چندتاست...حوصله ی شمردنشونو ندارم.خیلی زیادن.مکش جارو،باعث می شه خرده های ریز شده،کشیده بشن تو جارو و از روی زمین جمع بشن.دو دور جارو می کنم.جهت اطمینان.اتاق تمیز تمیز می شه.جارو رو برمی گردونم سرجاش.گوشیمو از رو زمین برمی دارم.سالمه...روشنش می کنم و می اندازمش رو تخت...
می رم حموم...میام بیرون و چشمم به گوشیم می افته...خاموش و روشن و بعد قطع می شه...
می رم جلو.دست دراز می کنم و شماره رو می بینم.منقلب می شم.سیناست.
می شینم رو تخت.یه اس ام اس هم دارم.با تردید باز می کنم...
-سلام خانوم قشنگم.خوبی؟؟خوب نیستی؟؟خدا نکنه خوب نباشی ولی به خاطر خریت من،ممکن حالت زیاد خوب نباشه...مثل خود من که دارم آتیش می گیرم از دوریت.منو ببخش باران...به خدا می دونم توقع زیادی...نمی خوام باهات حرف بزنم.ازت خجالت می کشم.
آب دهنمو قورت می دم.ادامشو تو یه اس دیگه فرستاده.
-خجالت می کشم ازت.ای کاش پیشم بودی تا آروم بشم.به منم فکر کن.من بدون تو دیووونه می شم ولی برای تصمیمت ارزش قادلم.تو حق داری زندگی خوبی داشته باشی.من کامل نیستم.می دونم.تو خیلی خانومی،خیلی خوبی ولی من...
-به فکر منم باش.بدون سینا بدون بارانش نابود می شه.تو مثل بارونی بودی که همه ی بدیا رو از من شستی.یه بارون پاک و تمیز که حتی آلودگی و کثیفی منم،کثیفت نکرد و همچنین پاکیزه موندی.این تو بودی که رو من تأثیر گذاشتی.تو بری،من باید چیکار کنم؟؟زندگیمو به پات می ریزم ولی ازت خواهش می کنم.
-خواهش می کنم منو تنها نذار.بذار مشکلامونو با هم حل کنیم.تو حقت این نیست ولی من نمی تونم ولت کنم.بازم می گم،من به ارزش و تصمیم تو احترام می ذارم.
-بگی برو کنار،می رم ولی بدون می شکنم...دوستت دارم...خیلی...منتظرتم خانوم خوشگلم...بدون سینا عاشق اون چشمهای صاف و سادته.دوستت دارم عشق من...

--------------------------------------------------------------------------------

گوشیمو پرت می کنم رو تخت و دستامو از زیر کلاه حولم،به موهام می کشم...خیسی موها و سرم،اجازه سر خوردن دستامو لای موهام نمی ده و مانع حرکتشون می شه.موهام به دستام می چسبه و کمی کشیده می شه.
من نباید تحت تأثیر قرار بگیرم.قطعا اس ام اسهای دیگه ای هم تو این مودت به دستم می رسه ولی من باید گوشیمو خاموش کنم تا این زنگها و اسها،خللی تو تصمیمم ایجاد نکنه.باید خاطرم جمع باشه که پذیرفتن یا نپذیرفتن این شرایط،همه و همه از فکر و اراده ی خودم بوده،نه منقلب شدن از اسها و حرفهای سینا...
از جام بلند می شم.کلامو می ذارم رو موهام و شروع می کنم به خشک کردن موهام.خشک کردن که نه،قطرات آبشو با حوله می گیرم.دستم می ذارم رو چونم.آینه ندارم که با تصویر خودم حرف بزنم.تو دلم می گم:
-دیگه نباید چونت بلرزه.با قبول شرایطی که داخلشی،باید خیلی محکم تر از اینا باشی.خیلی خطرات تو زندگیت هست.هر لحظه ممکنه سینا بره مأموریت،خونه نباشه،تو باید باهاش جوری خداحافظی کنی که...شاید به خونه برنگرده...شاید...
پوفی می کنم و سرمو تکون می دم...لباسامو می پوشم.لباسامو دوباره چک می کنم تا چیزی از قلم نیفته.گوشیمو از رو تخت چنگ می زنم.نگاه آخرو بهش میندازم و خاموشش می کنم.نمی دونم به چه مدت منی خواد خاموش باشه.شاید یه روز،شاید یه هفته،ماه،شایکی دو ماه،شاید....نمی دونم...
مانمتومو می پوشم.دسته ی چمدونو می گیرم و دنبال خودم می کشمش.چرخ داره و کارم راحته.یاد اون سری میفتم که تو ویلا بودیم و سر همین چمدون،با کسان بحث کردم.لبخند ناز و در عین حال دلتنگی میاد رو لبم و با یاداوری اون خاطره،دلم می لرزه و آروم چشمهامو می بندم.همش یادم میاد.
از اتاق می رم بیرون.باربد رو مبل نشسته و چمدونش بغل پاشه.
مامان فریبا:تو به سینا گفتی داری می ری شمال؟؟
-آره...خبر داره...
چقدرم خبر داره!!
باربد نگاهی بهم می اندازه و می گه:آماده ای دیگه؟؟بریم؟؟
چشمهامو روی هم می ذارم.با همه خداحافظی می کنیم.نگاهی به بچه می اندازم.شاید دیگه نبینمش و شایدم،تصمیم بگیرم بزرگش کنم.با قدمهایی لرزون می رم سمت بچه می رم.یه پتو پهن کردن رو زمین و بچه رو گذاشتن روش.آزادانه داره دست و پا می زنه.اگه قبل از این اتفاقا یه بچه رو تو این حالت می دیدم،تا بغلش نمی کردم راحت نمی شدم.بچه تو این حالت فوق شیرین می شه.
کنارش می شینم.بقیه دارن حرف می زنن و نگاه باربد و مهلا رو من و دارن منو می بینن.حواسشون به حرکاتم هست.دستامو با تردید می برم نزدیک صورتش.آروم و با انگشت سبابه،رو لپای سرخش دست می کشم.پوستش سفیده و لپاش به خاطر بوسه های دیگران،قرمز شده.دستمو می برم پایین تر.دستای تپلشو می گیرم تو دستمو و شصتمو روش حرکت می دم.با چشمهاش داره نگام می کنه و دهنشو باز و بسته می کنه.چشمهاشو گرد کرده و یه صداهایی از خودش در میاره.اصلا اسم این بچه چیه؟؟اسم داره؟؟
به دستاش نگاه می کنم.از گلم پاکتره.من چطور تونستم صبح...
با یاداوری حرکتم،اخم می کنم ولی با دیدن لبهای از هم باز شده ی نی نی و الثه ی بی دندونش که فقط دوتا دندون داره،اخمم می ره و لبخند می زنم.آروم خم می شم رو دستشو می بوسم.حس خوبی بهم می ده.دستمو می کشم به سرش.کف سرش نرمه.بچه که بودم،علاقه داشتم دائم به همون ناحیه ی نرم سر بچه ها دست بزنم ولی با تذکر مامان یا اطرافیان،این کارو انجام نمی دادم ولی با دیدن هر بچه،تذکر قبلی یادم می رفت و تذکر جدید می گرفتم.
خم می شم رو صورتش.نوزاد یه بوی خاصی می ده و من عاشق اون بو.چشمهامو می بندم و آروم بوش می کنم.بازم بو می کشم.سرمو می برم نزدیک گوشش،آروم می گم:خداحافظ کوچویو...شاید اومدم،بهت بگم سلام کوچولوی من،شایدم برم و بگم،خداحافظ برای همیشه کوچولوی طناز.نمی دونم.ازت می خوام منو ببخشی.تو گناهی نداری ولی در حق منم کم ظلم نشد.شاید تونستم بهت بگم کوچولوی من و تو رو بیشتر از خودم دوست داشته باشم.
آروم گونشو می بوسم و به چشمهای گرد شدش که داره نگام می کنه،لبخندی پر از غم می زنم.
گونشو آروم و سطحی می بوسم.می ترسم قرمز بشه.دوباره می گم:پس فعلا کوچولو....امیدوارم بازم بینمت...نمی دونم به چه عنوان،کوچولوی من یا کوچولوی طناز...
آروم از جام بلند می شم.بقیه همچنان دارن حرف می زنن.
مهلا با لبخند مهربونی نگام می کنه و باربد نگاشو ازم می گیره و به مامان فریبا می دوزه.مامان با یه کاسه آب و قرآن،داره بهمون نزدیک می شه.
کفشامو می پوشم و بعد از خداحافظی با همه،دستمو برای مهلا دراز می کنم و تو آغوش هم فرو می ریم
آروم می گم:کاری داشتی با ویلا تماس بگیر.گوشیمو خاموش کردم.شمارشو از مامان اینا بگیر.
-باشه.برو با یه تصمیم درست و باران نو برگرد.
کمی تو بغلم فشارش می دم و ازش جدا می شم.
نگاه آخرو به بچه می اندازم و می رم تو آسانسور.چند نفر میان پایین و بقیه بالا می مونن.
از زیر قرآن رد می شیم و سوار ماشین باربد میشم.چمدونا رو جابه جا می کنه و خودشم میاد.می شینه کنارم و شیه رو می ده پایین و به آخرین توضیحات و سفارشات مامان اینا گوش می ده.
-چشم...چشم مامان جان.چشم خاله فریبا.اجازه ی مرخصی می دین؟؟؟
مامان اینا بالأخره رضایت می دن و دست از حرف زدن می کشن... باربد ماشینو روشن می کنه،پاشو می ذاره رو گاز.از پارکینگ خارج می شیم.از تو آینه می بینم،مامان کاسه ی آبو پشتمون می ریزه.باربد با یه تک بوق،دستشو میاره بیرون و تکون می ده.منم همین کارو می کنم.
باربد:اون داشبوردو باز کن و یه سی دی به من بده.
داشبورد رو باز می کنم.اولین سی دی رو برمی دارم.پنلو می ذارم و سی دی و می ذارم تو جاش.
چند ثانیه ای می گذره.صدای آهنگ بی کلامی پخش می شه.
-ساره چطوره؟؟
-خوبه.
با کمی مکث،صدام می کنه:باران.
خودم می دونم می خواد چی بگه یا چی بپرسه.لحن صدا کردنش طوری که آدم حس می کنه منتظر جوابه...
-بگو باربد.
-تو می خوای چیکار کنی؟؟
-دارم از این جا می رم که به همین برسم.
-می دونی چقدر سخته؟؟
سکوت می کنم.بهتر می دونم حرف نزنم تا به یه نتیجه برسم.
-نمی دونی چه حالی داشت.نزدیک بیفته که رو صندلی نشست.فکرشو نمی کرد اون بچه...
-آره...سینا هم بهتر از من نیست.هردو داریم این بحرانو می گذرونیم.دور از هم.من یه جور و اونم یه جور.
تا رسیدن به ویلا،مدام حرف می زنیم.از مشکلمون،از همکارای باربد،کلی جوک می گیم،داستان برای هم تعریف می کنیم...از میوه ها و تنقلاتی که مامان آماده کرده می خوریم و در آخر،صحیح و سالم،می رسیم به ویلا.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#143 | Posted: 9 Jan 2013 14:10 | Edited By: yemard1
فصل بیست و نهم


بازم منم و دریا و آرامشش.بازم منم و حرفای سنگین رو دلم که با دریا درمیونشون می ذارم و اونم غرقشون می کنه تا من کم کم آروم بشم.با غرق شدن سنگینی های رو شونم،می تونم آروم بشم.لباسامو عوض کردم و اومدم لب ساحل نشستم و دارم به افق نگاه می کنم.زیباست.
باربد خوابیده.خیلی خسته شده.بایاداوری اون روزها که به همراه کیان می اومدم،اینجا،لبخندی رو لبم می شینه.
نمی دونم چقدر گذشته.فقط به دریا نگاه می کنم و به صدای امواجش گوش می دم.هوا داره تاریک می شه.با نشستن شخصی کنارم،نگاهمو از دریا می گیریم و به بغلم نگاه می کنم.باربدو می بینم که کنارم نشسته.
-سلام.ساعت خواب...
-سلام.خیلی خسته بودم.دیشب نتونستم درست و حسابی بخوابم.از کی اینجایی؟؟
-نمی دونم.از وقتی که تو خوابیدی.
-با زنگ تلفن بیدار شدم.مامان بود.می خواست ببینه رسیدیم یا نه.می گفت گوشیت خاموشه.
خیره به دریا می گم:آره...خاموشه...
حرفی نمی زنه.با تاریک شدن هوا،از جام بلند می شم و می گم:من می رم داخل.
-باشه.تو برو،من هستم.چیزی نمی خوایم؟؟
-چرا.باید بری خرید.هیچی نداریم.
باربد سرشو تکون می ده و همراه من میاد تو ویلا.لباساشو می پوشه و می ره خرید.کولرو روشن می کنم و یه لیوان اب می خورم.من باید چیکار کنم؟؟
****
یه هفته ای می شه که اینجاییم و من هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم.با صدای زنگ در،با تعجب به باربد نگاه می کنم.ما منتظر کسی هستیم؟؟نه...کسی قرار نبود بیاد...
دوباره زنگ می زنن...
باربد شونه ای بالا می اندازه.خودم از جام بلند می شم و می رم سمت در.از باربد بعیده خودش بلند نشه و بذاره من درو باز کنم.آروم دستگیره رو می کشم پایین و درو باز می کنم.
با تعجب به مهلا و دیوید نگاه می کنم.
مهلا:مهمون نمی خوای؟؟
با ذوق می پرم تو بغلش و می گم:چرا نمی خوام؟؟خوبم می خوام...چطوری مامانی؟؟
خودمو می کشم بیرون و با دیوید هم احوالپرسی می کنم.خیلی دوسش دارم.پسر خوبیه.
باربد میاد جلو و باهاشون احوالپرسی می کنه.
من:تو می دونستی دارن میان؟؟
مهلا شالشو می اندازه رو مبل و می گه:آره....بهش اطلاع دادیم...
نگاهی بهشون می اندازم و می گم:الآن میام...
می رم تو آشپزخونه و با چندتا شربت توت فرنگی برمی گردم.بهشون تعارف می کنم.
باربد رو به من می گه:من امروز برمی گردم.نمی تونم کارامو ول کنم.باید برگردم کانادا.بیشتر از این نمی تونم اینجا بمونم.تا همینجا هم زیاد موندم.
-می خوای بری؟؟
-آره دیگه....مهلا و دیوید اومدن،منم می رم دیگه...
سرمو تکون می دم و رو به دیوید می گم:ببخش دیوید.مزاحم تو هم شدم.
اخم می کنه و به انگلیسی می گه:دیگه نشنوما...این حرفا چیه دختر؟؟ما مثلا با هم دوستیم.
مهلا:راست می گه.زر مفت نزن.
لبخندی بهشون می زنم و می گم:ممنون...
****
باربد چند دقیقه پیش برگشت تهران.من موندم و مهلا و دیوید.دیوید رفته لب دریا و من و مهلا تو هال نشستیم.
مهلا:چی شد؟؟به چه نتیجه ای رسیدی؟؟
کلافه می گم:نمی دونم مهلا...نمی دونم...
-زهر مار.از کار و زندگیت زدی و اومدی اینجا که بگی نمی دونم نمی دونم؟؟
-خب چیکار کنم...سینا معرفتو و مردونگی رو درحق من تموم کرده.وقتی پیشش بودم،دست از پا خطا نکرد.نگاه چپ بهم نکرد.برام مثل یه دوست بود.می تونست هر بلایی که دلش می خواد سرم بیاره ولی انقدر مرد بود و امانتدار که فقط به چشم یه دوست و یا یه خواهر نگام کرد.حسن های زیادی داره ولی من شک دارم...شک دارم از پس این زندگی بربیام...شاید وسطش جا بزنم...شاید دیگه نتونم...شاید نتونم وظیفه ی مادری رو در حق اون بچه تموم کنم...من سینا رو قبول دارم.می شناسمش.می دونم می تونم همینجوری قبولش کنم ولی اون بچه و مسئولیت بزرگ کردنش...
سکوت می کنم و سرمو می اندازم پایین.یه چیزی رو می تونم حس کنم.دلم برای اون چشمهای کنجکاو،اون لثه های بی دندون و اون بوی مخصوص تنگ شده!!عجیبه ولی خب من بچه ها رو دوست دارم ولی این بچه...دلم براش تنگ شده...
مهلا:من می دونم چی می گی.بازم نیاز به زمان داری.بازم باید فکر کنی.اگه واقعا نمی تونی و در خودت نمی بینی و که اون بچه رو به طوری که شایستشه،بزرگ کنی،بکش کنار.سینا نمی تونه بخاطر تو اونو قربانی کنه...
-الآن کجاست؟؟منظورم بچست؟؟
با مکث می گه:پیش باباش.
قلبم تیر خفیفی می کشه.پیش باباش.چه کلمه ی خاص و دل آزاری.


--------------------------------------------------------------------------------


مهلا:قیافتو اونجوری نکن.تو باید قبول کنی سینا پدر اون بچست.
-قبول دارم ولی...
-قبول داری ولی باور نداری...قبول داشتن با باور کردن خیلی فرق می کنه.تو باید یه چیزو باور کنی تا بتونی با اون انس بگیری و به یقین برسی.خیلی از ماها به خدا اعتقاد داریم ولی بعضی اوقات به وجودش شک می کنیم...نگو نه باران...همینه...شک می کنیم چون باورش نداریم...هنوز به اون درجه نرسیدیم.ایمانمون کامل نیست...به یقین نرسیدیم،فقط اعتقاد داریم...همین...این کافی نیست...تو هم انگار هنوز باور نکردی و با قلبت قبول نکردی.تا باقلبت قبول نکنی،نمی شه باهاش کنار بیای.ببین من کی گفتم.وقتی من می گم بچه پیش باباشه،چهرت تغییر می کنه و درهم می ری.این همون معنی رو می ده.
-مهلا؟؟
-هوم؟؟
-من باورم نمی شه اون مهلای احساساتی،بخواد اینجوری حرف بزنه و منو قانع کنه...
لبخند خوشگل و دیوید کشی می زنه و آروم می گه:اگه تو هم یکی رو مثل دیوید داشتی،دیدت بزرگ تر می شد...
****
با صحبتای مهلا،سعی کردم باور کنم این بچه تو زندگی من هست.اگه سینا رو بخوام،باید اونم بخوام.بیشتر فکر کرد،سعی کردم سنگین تر فکر کنم.دو هفته از اون روز گذشته و من شدیدا دلتنگم.عادت داشتمم هرروز باهاش حرف بزنم ولی تو این مودت،حتی صداشم نشنیدم.راضیم که تونستم خودمو کنترل کنم و بهش زنگ نزنم.من نمی تونم منکر بشم سینا رو دوست دارم.بعد از کلی فکر کردن،تصمیم گرفتم با همه ی سختی هاش بسازم.می خوام کمی بیشتر بمونم.تصمیممو گرفتم ولی بازم می خوام بمونم.هم برای این که قدر همو بیشتر بدونیم و هم یه جورایی برای تنبیه سینا.تنبیه نمی خواد ولی کمی گوشمالی لازمه!!
****
-نمی خوای برگردی؟؟نزدیک به یه ماهه اینجاییم.به نظرت زیاد نیست؟؟نمی خوای برگردی؟؟نمی خوای ازش خبر بگیری ببینی حالش چطوره؟؟
-فردا برگردیم.من باید رو در رو با سینا حرف بزنم.
-تصمیمتو گرفتی؟؟شکی توش نداری؟؟باورش کردی یا...
محکم می گم:نه...شکی ندارم...من باور کردم اون نینیفبچه ی من و سیناست.من نهایت سعیمو می کنم تا ازش یه انسان به درد بخور و ارزشمند بسازم.
لبخند ملیحی رو لبهای مهلا می شینه و آروم می گه:من می رم لباسامو جمع کنم.فردا صبح حرکت می کنیم....
از اتاق می ره بیرون.نفسمو فوت می کنم.استرس دارم.اولین بارم نیست می خوام سینا رو ببینم ولی...
****
چمدونا رو می ذاریم تو ماشین.من یه باران دیگه ام.فکرشو هم نمی کردم قبول کنم یه بچه ی دیگه رو بزرگ کنم.اونم بچه ی کی؟؟؟بچه ی طناز!!کسی که بین مانیست و رفته.
می شینم تو ماشین.گوشیم تازه از شارژ کشیدم بیرونه و پرپر...روشنش می کنم...بعتد از حدود یه ماه،گوشیمو روشن می کنم..هندزفریمو می ذارم تو گوشم تا مزاحم حرفای بین مهلا و دیوید نباشم.چشمهامو می بندم و به آهنگ گوش می دم.به خودم و سینا و اون بچه فکر می کنم...بایا براش اسم انتخا کنیم...اون دختر منه و باید اسم داشته باشه....چند وقته همش به لفظ،بچه،نی نی و یا کوچولو صداش کردیم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#144 | Posted: 9 Jan 2013 14:11
نزدیکای تهرانیم.
منکاگه می شه،منو برسونین خونه ی سینا اینا...می خوام برم ببینمش.
دیوید:باشه باران.آدرسو بده...
آدرسو به دیوید می دم.زشته به مهمون خودمون بگم منو برسونه ولی چیکار کنم؟؟می خوام برم پیشش.طاقتم طاق شده.
با ایستادن جلوی خونه ی عمه بهار،نفسمو تو سینه حبس می کنم و از ماشین پیاده می شم.
رو بهشون می گم:شماها نمیاین بالا؟؟
مهلا:خودت تو اضافی هستی...داری مهمون دعوت می کنی؟؟
دستمو به حالت تهدید گرانه بهش نشون می دم.
من:می خواستی بیای هم با این کارت رات نمی دم...
-برو بچه...برو پیش سینا و خوش باش...
چشمکی می زنه و آروم می گه:خوش بگذره...
به دیوید نگاه می کنم و دستمو به علامت خاک دوعالم تو سرت تکون می دم...مهلا می خنده و منم با یه خداحافظی سرسری می رم سمت در حیاط...
دستمو با لرزش و تردید می ذارم رو زنگ و فشار می دم...یه بار...دوبار...سه بار...
چرا کسی جواب نمی ده؟؟
می خوام برای چهارمین بار زنگ بزنم که در با صدای تقی باز می شه...وا؟؟چرا نپرسیدن کیه؟؟جوری وایساده بودم که از دوربین آیفون معلوم نباشم...انتظار داشتم بپرسه کیه و بعد درو باز کنن...
شونمو بالا می اندازم...دستی برای دیوید و مهلا تکون می دم و آروم درو باز می کنم...دیوید تک بوقی می زنه و می ره...
با ورودم،مارشال از پشت بوته های گل میاد بیرون و دمشو تکون میده...
-سلام پسر خوب...
-این شوی بداخلاق ما کجاست؟؟
دوباره دمشو تکون می ده...لبخند کوتاهی بهش می زنم...
-برو بشین سرجات...
مطیعانه گوش می ده و برمی گرده سر جاش...
با قدمهایی منظم و تقریبا آروم،به ساختمون نزدیک می شم...انگار هیچ کس نیست....
در ورودی رو آروم باز می کنم...می خزم تو خونه و درو پشت سرم می بندم.صداش سکوتو برای چندصدم ثانیه می شکنه.



--------------------------------------------------------------------------------

گوشامو تیز می کنم.یه صدای آشنا می شنوم.صدایی مثل کشیده شدن آرشه رو سیم...من با اون صدا زندگی می کردم...
شالمو در میارم و دستی به موهای نم دارم می کشم.بوی شامپو می پیچه تو فضا...
چشمهامومی بندم آروم آروم می رم سمت اتاقش.صدا از اونجا میاد.یکی از آهنگایی که من سرش خیلی لنگ می زدم ولی با صبر سینا و تدریس فوق العادش،تونستم به خوبی و بدون اشتباه بنوازمش...
نزدیکتر که می شم،صدای پراز سوزشو می شنوم.داره می زنه و می خونه.از لای چشمهای بستم،دو قطره اشک می چکه پایین.بعد از نزدیک یه ماه نزدیکشم.می تونم صداشو بشنوم.می تونم حاصل زحمت دستای هنرمندشو بشنوم و می تونم باهاش باشم و ببینمش.
به خودم جرأت می دم و می رم جلو.تکیمو می دم به در و خودمو سر میدم رو زمین.سرمو تکیه می دم به چارچوب درو دستامو قلاب می کنم و می ذارم رو شکمم.
صدای ویولن قطع می شه و بعد،صدای هق هق مردونه ای رو می شنوم.دلم ریش می شه.به خاطر منه؟؟نباشم ببینم داره برای من گریه می کنه...اشکام سرعت بیشتری به خودشون می گیرن .
چندبار سرمو می کوبم به چهارچوب در و تقه ای به در می زنم.صدایی نمیاد.محکم تر در می زنم.
با صدایی که از بغض می لرزه می گه:ولم کن مامان.دست از سرم بردار.
در زدنو جایز نمی دونم.به سختی از جام بلند میشم.پاهام کمی کرخت شدن.بدون این که رد بزنم،درو باز می کنم...وای...پشتش به منه...موهاش بلند شده و نامرتبه...یه شلوار شیری و یه تی شرت سفید تنشه و ویولن کنار پاشه...شونش تکون می خوره ولی صدایی ازش در نمیاد...
-برو بیرون و درو ببند مامان.نمی خوام بهت بی احترامی کنم.به خدا تو حال خودم نیستم.ولم کنین...
بدون هیچ حرفی،بهش نزدیک می شم.دستای لرزونمو میارم بالا و می ذارم رو شونه های قدرتمندش که زیردستم می لرزه.می کشمش عقب و سرشو می ذارم رو بازوم.باورم نمی شه...سینایی که محکم بود و قدرت مند،اینجوری اشک بریزه و داغون باشه...چرا باورت نمی شه؟؟چرا مرد نباید بغض کنه و گریش بگیره؟؟مگه دل نداره؟؟مگه تو. گریه نمی کنی؟؟چرا اونو منع کمی کنی یا گریشو باور نداری؟؟؟
به صورتش نگاه می کنم.ریشاش بلند شدن و چهرش عوض شده.سرشو جابه جا می کنه و می ذاره رو قفسه ی سینم.
-حالم خرابه مامان...چیکار کنم؟؟چیکار کنم برگرده؟؟رفته و یه نگا هم به پشت سرش ننداخته.نپرسیده مرده ای یا زنده ای.چیکار کنم؟؟کجا برم دنبالش؟؟با چه رویی برم پیشش؟؟اصلا می تونم برم؟؟روشو دارم؟؟دارم می میرم ولی شرمندشم...
سرمو می ذارم رو سرش و از ته دل گریه می کنم.حالا صدای گریه ی هردومون بلند شده.انگار تازه فهمیده منم،نه عمه بهار....مکث می کنه...بینیش چروک می خوره و عمیق نفس می کشه...دستاشو دور کمرم حلقه می کنه و خودشو بیشتر بهم نزدیک می کنه.سرمو می ذارم رو سرش و اجازه می دم اشکام موهای چربشو خیس کنه.
تا چند دقیقه گریه می کنیم.گریه ای که برای یه ماه دوری و حرف نزدنمونه.یه ماه نشنیدن صدای هم و یه ماه فکر کردن و غصه خوردن.
با بغض و گریه می گم:چطوری تارزان جونم؟؟
تو اون حالت هم بی خیال سربه سرگذاشتنش نمی شم.می خوام اون جو رو تغییر بدم.گریه بسه.
هیچی نمی گه.خودمو می کشم عقب و می گم:اِ...سینااا...
حرفی نمی زنه...بااین که خودمو کشیدم عقب،ولی همچنان سرش رو سینمه.من سرمو کشیدمخ عقب ولی دستاش همچنان دور کمرم حلقه شدست.
-سینا؟؟
هیچی نمی گه...حتی دیگه گریه هم نمی کنه...
-خوابی؟؟عزیزم؟؟آقایی؟؟سینا ؟؟چرا جوابمو نمی دی؟؟
سرمو کج می کنم و خم می شم رو صورتش.خواب نیست.با چشمهای عسلیش خیره می شه بهم.منم جواب نگاشو می دم و آروم بینشو می گیرم بین دو انگشتمو می گم:بچه شدی؟؟داری ناز می کنی؟؟به جای این که من ناز کنم،تو داری ناز می کنی تا من بخرمش؟؟
دستشو میاره بالا و دستم می گیره.می ذاره رولبشو می بوستش.بعد از یه ماه دوباره وجودشو حس می کنم و دلم غرق شادی می شه.
-تو چرا روزه ی سکوت گرفتی؟؟داری ناز می کنی؟؟می دونستی اصلا ناز کش خوبی نیستم؟؟
با یه لبخند جمع و جور نگام می کنه...
-به خدا راست می گم...اصلا به پای تو نمی رسم...
حرفی نمی زنه...دیگه داره حرصمو درمیاره...
-پامی شم می رم بیرونااا....سینایی؟؟سینا جونم؟؟خوشگلم؟؟پسرکم!!؟؟سین ای من؟؟لال مونی گرفتی عزیزم؟!!می خوای قلقلکت بدم دلت باز بشه؟؟
بدون این که حرفی بزنه،همچنان داره نگام می کنه...لبخندش عمیق تر می شه.
-من برات جوک نمی گم هی می خندیا...
دستام می ره سمت پهلوهاشو شروع می کنم به قلقلک دادن.ماشالا تکون نمی خوره...حالا اگه من بودم،تا دوتا خیابون اون ورتر،صدای خنده و التماس هامو می شنیدن.
با ابروهایی بالا رفته بهم نگاه می کنه.
-حداقل یکم می خندیدی دلم باز بشه...
با ناز می گم:ســــیـــنا؟؟
-جون دلــــــم خوشگله...
با شنیدن صداش،ذوق می کنم و دستامو به هم می زنم و می گم:شکسته شد بالأخره....منتظر همین ســــیـــنا بودی دیگه؟؟
-البته خوشگلم...
دستامو می کشم رو صورتشو آروم می گم:چقدر شبیه تارزان شدی.موهات بلند شده،ریش دراوردی...
دستامو می کشم رو اشکاش و پاکشون می کنم...
-خانومم منو ول کنه و بره،همین می شم دیگه...
گونشو آروم می بوسم و می گم:پاشو...پاشو برو حموم.موهات چربه.دوکیلو روغن می شه ازش گرفت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#145 | Posted: 9 Jan 2013 14:14
-دیگه شایعه نکن توهم.جام خوبه.
شونشو می گیرم و به سمت جلو هولش می دم و معترض می گم:پاشو ببینم...
اداشو درمیارم:جام خوبه...
-خب خوبه دیگه...بعد یه ماه دوری کنار خانوم خوشگلمم...
-سینا؟؟
-جونم؟؟
-یه قولی به من می دی؟؟
-چی؟؟
-این که...غرورتو برای هیچ کس نشکن.من دوست ندارم بقیه بفهمن گریه می کنی.خیلیا معتقدن مرد نباید گریه کنه ولی من می گم مردها هم دل و احساس دارن.پیش خودم گریه کن.اجازه بده شونه هام،جایی باشه که غم و غصه هاتو روش می ذاری و خودتو خالی می کنی.همونجور که من اینکارو می کنم.بذار تو مشکلاتمون با هم آروم بشیم.
خودشو می کشه بالا.آروم چشمهامو می بوسه و م گه:چشم.دیگه چی؟؟
-دیگه این که پاشو برو حموم.
-کی باهم حرف بزنیم؟؟
-تو برو حموم فعلا...من جایی نمی رم.باهم حرف می زنیم.
-باشه گلم.
همون موقع صدای بچه بلند می شه.سینا از تو بغلم میاد بیرون و با تشویش بهم نگاه می کنه...لبخند آرامبخشی بهش می زنم و آروم از تخت پایین میام.
-تو برو دوش بگیر،منم می رم پیش...
با مکث می گم:کوچولومون...
با تعجب بهم نگاه می کنه.یه قدم میاد جلو.دستمو می گیرم رو به روشو می گم:نزدیک من نیا.برو دوش بگیر و خوشگل کن،بعد بیا پیش ما دوتا...
سرشو تکون می ده و با لحن خاصی می گه:خانومی به خدا...
چشمکی بهش می زنم و می گم:در این که شکی نیست...من برم...
به سرعت از اتاق خارج می شم و به اتاق بغلی می رم...صدا از اونجا میاد...


--------------------------------------------------------------------------------

آروم درو باز می کنم.سرمو می کنم تو و به نی نی خیره می شم.صدای گریش هواست و داره دست و پا می زنه.آخی...چه بزرگ شده...
آب دهنمو قورت می دم و می رم جلو...من باور کردم.باور کردم که این بچه مثل بچه ی خودمه و دوسش دارم.
می رم جلو و دوزانو می شینم رو تخت.با دیدنم گریش قطع می شه و با همون چشمها که کنجکاویشون بیشتر شده نگام می کنه.دست و پاشو تکون می ده و اطرافو نگاه می کنه.
خم می شم رو صورتش و آروم می گم:سلام کوچول.چطوری؟؟ترسیدی گوگولی؟؟آره؟؟نترس فینگیلی...
انگشت سبابمو می برم جلو.دست تپل و کوچولوشو میاره جلو و انگشتمو می گیره تو دستش.کمی با انگشتم بازی می کنه و می بردش سمت دهنش.نمی ذارم انگشتمو بذاره تو دهنش.دستمو نشستم و آلودست.
-ای کوچولو نکن.گشنته خانومی؟
حریصانه به دستم چشم دوخته و سعی داره با ته مونده ی زورش،دستمو بکشه طرف خودش.
نگاهی به اتاق می اندازم.رو میز کنار تخت شیشه شیر پر از شیرِ...دستمو دراز می کنم و شیشه رو برمی دارم...شیرش ولرمه.مشخصه تازه آماده شده.احتمالا کار عمست...
با دیدن شیشه شیر،دستمو ول می کنه و با شوق شروع می کنه به دست و پا زدن.
-ای شکمو.یه لحظه صبر کن.
دهنمو باز می کنم و شیشه رو می گیرم بالای دهنم.کمی تکونش می دم تا ببینم دماش برای نی نی مناسب یا نه...خوبه...
شیشه رو می ذارم رو میز.چشمهاش گذاشتن شیشه رو روی میز بدرقه می کنه.بغلش می کنم و سرشو می ذارم رو بازوم.شیشه رو می ذارم تو دهنش.با لذت شروع می کنه به خوردن.هر دو دستشو میاره بالا و می ذاره رو شیشه شیر.
با لحن بچه گونه ای می گم:چقدر تو شکمویی دختر؟؟به بابات رفتی؟؟
از جمله ی آخر،حس بدی بهم دست نمی ده.من قبول کردم این نی نی دختر من و سیناست.طناز نقشی تو زندگی ما نداره.بچه رو به دنیا اورد و چند ماه بعدش فوت کرد.شاید یه روزی بهش گفتم مادرش من نیستم و یکی دیگست...
با کلی ملچ و ملوچ،بالأخره رضایت می ده و شیشه رو ول می کنه.شکمش سیر شده و حالا معلومه دلش بازی می خواد.می خوابونمش رو تخت.لباسشو می دم بالا و سرمو می ذارم رو شکمش و فوت می کنم.قلقلکش میاد و با صدای بلندی شروع به خنده می کنه.با صدای خنده ی شادش،منم شاد می شم و با خنده و لذت بیشتری به کارم ادامه می دم.غش غش می خنده و دت و پا می زنه.سرمو میارم بالا.دوباره دو زانو می شینم.خم می شم روش.دو دستشو می گیرم تو دستمو و می بوسم.
آروم می گم:چه قشنگ و معصوم می خندی فرشته کوچولوی من...
بازم می خنده.دلم ضعف می ره برای لثه ها و دندوناش.کمی که دقت می کنم،متوجه می شم گونه هاش کمی چال می ره،.درست مثل سینا.من قبول کردم به خاطر خودم و سینا،این بچه رو هم داشته باشم و ازش نگه داری کنم.مثل یه مادر بزرگش کنم و بتونم به یه جایی برسونمش.
خم می شم و چال گونشو می بوسم.
-چقدر من چال گونتو دوست دارم کوچولوی من...
صدای سینا رو از پشت سرکم می شنوم:نچ نچ...چه زود چال ما قدیمی شد...
برمی گردم سمتش و با شوق نگاش می کنم.دلم برای این چشمهای عسلی تنگ تنگ شده بود.صورتشو شیش تیغه کرده ولی موهاش همچنان بلنده.موی بلندم بهش میادا.برای تنوع خوبه.
-علیک سلام.
میاد و پشتم می شینه.به بچه نگاه می کنه.با مکث نگاشو سر می ده سمت من و با شرمندگی سرشو می اندازه پایین.
سکوت می کنم.درست می شینم سرجام و پامو از زیرم برمی دارم.
سینا:من....من نمی دونم چی....
-هیس...
-تو خیلی بزرگی باران.من شرمندتم.وقتی خودمو جای تو می ذارم،وقتی فکر می کنم اگه تو...تو...
نفسشو عصبی می ده بیرون و می گه:اگه این اتفاق برای تو می افتاد،من می تونستم قبول کنم؟؟می تونستم حرفای پشت سرمونو به جون بخرم و باهات زندگی کنم؟؟خیلی مواقع جوابم شد آره و خیلی از مواقع شد نه...خودمو جات می ذاشتم...تو این مدتی که نبودی،شب و روز،از راه دور به یادت بودم و باهات همدردی می کردم.خیلی پررویی...تو برای من اینجوری شدی،اون وقت من همدردی هم باهات می کردم.این اولین باری که بعد از یه ماه پاتو این اتاق می ذارم.نمی خواستم ریختشو ببینم.من نباید...
حرفشو قطع می کنه و با شرمندگی و عجز نگام می کنه...
دستمو می ذارم رو دستش و می گم:من به خاطر تو قبول نکردم...من به خاطر خودم قبول کردم.می خواستم زندگی کنم.می دونی سینا،من به عشق اعتقاد دارم.به نظرم آدم فقط یه بار عاشق می شه و یه بار قلبش می لرزه.اگه اون یه نفرو داشته باشی،این لرزش همیشه تکرار می شه و تو سرشار از لذت و عشق می شی.تو اولین نفری بودی که باعث شدی من اون حسو تجربه کنم.به نظرم اگه اون یه نفرو به دست بیاری،که اوردی،اگه نیاری،دیگه نمی تونی سرشار از عشق بشی.دیگه نمی شه قلبت بلرزه.دیگه هیچی تکرار نمی شه.من اینو نمی خواستم.من می خواستم این لرزش همیشه باهام باشه،حداقل تا وقتی که سینا و بارانی وجود دارن و می تونن کنار هم باشن و از وجود هم لذت ببرن...
دستامو نوازش می کنه و لبخند قشنگی تحویل می ده.


--------------------------------------------------------------------------------

از جام بلند می شم و می گم: تنهاتون می ذارم...
دستمو می گیره و می کشدم سمت خودش...
سینا:چی چیو تنهاتون می ذارم؟؟مگه تو قبول نکردی؟؟
منتظر بهم چشم می دوزه...
-آره...
-خب...حالا دیگه ما یه خانواده ایم و همه حرفامونو به هم می زنیم.البته یه حرفایی بین منو تو هست که نباید کوچولو بشنوه و بدونه...
با مشت می کوبم رو شونش و سرمو می برم جلو و آروم صورت خوشبوشو گاز می گیرم.
دستشو می بره سمت بچه و می گه:اجازه هست؟؟
شونمو می اندازم بالا.دستش آروم می ره جلو و بچه رو رو دستاش بلند م کنه.درسته مادرش طنازه ولی خب،بچه ی سینا هم هست.بالأخره نسبت بهش کشش داره.نمی شه نسبت بهش بی تفاوت باشه.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#146 | Posted: 9 Jan 2013 14:14
کمی باهاش بازی می کنیم و بع از این که خسته می شه،می ذارمش رو پامو تکونش می دم تا بخوابه.چشمهاش بسته می شه و در حالی که انگشت کوچولوشو مک می زنه،نفسهاش منظم می شه.کمی صبر می کنم تا خوابش عمیق تر بشه.
سینا کنارم نشسته.دستشو گذاشته رو تخت،درست پشتم و به اون تکیه داده و با یه لبخند به من و نی نی اسم نداشته نگاه می کنه.
می ذارمش رو تخت و پامو آروم از زیرمتکا می کشم بیرون.دستمو می ذارم تو دست سینا و از اتاق می ریم بیرون...
من:چه ناز خوابید...
-آره...
می شینه رو کاناپه...دستمو می کشه سمت خودش.می شینم رو پاش.
-باران؟
-جانم؟؟
-حافظم کامل برگشته...
با شوق برمی گردم سمتش.دستامو حلقه می کنم دور گردنش و آروم می گم:راست می گی؟؟
-مگه من دروغم دارم که بهت بگم؟؟
-نه...تو همیشه صادق بودی...
مکث می کنم و می گم:سینا؟؟
-هوووم؟؟
-یه اسم باید براش انتخاب کنیم؟؟شناسنامه نداره؟؟
-باربد یه برگه از جیب طناز پیدا کرده.همون موقع که بردیمش سردخونه.تو لباساش بوده.حالت نامه داشته.تو اون نوشته بوده با یکی از افرادش عقد می کنه تا به اسم اون برای این نی نی شناسنامه بگیره و می گیره.حرفی از اسم این بچه نزده.شناسنامه گم شده و من موظفم دوباره اقدام به گرفتنش کنم.
-که این طور...چه اسمی براش بذاریم؟؟
-باید فکر کنم...تو هم باید هم فکری کنی...
-تو چرا همین جوری درو باز کردی؟؟
کمی جابه جا می شه و می گه:مامان رفته بود خرید.گفتم شاید برگشته.بلافاصله بعد از رفتن مامان،تو اومدی.
کامل برمی گردم سمتش.دستامو از دور گردنش برمی دارم...
-سینا؟؟
-تو چرا سوالاتو با هم نمی پرسی؟؟
-خب دونه دونه میان تو ذهنم...
-جانم؟؟برای اون سینا گفتم!!
-حالا که یادت اومده چه اتفاقی افتاده،بی زحمت منو از سردرگمی خارج کن.
-چه کمکی می تونم بهت بکنم؟؟چی سردرگمت می کنه؟؟
-من ازت رابطه ی تو و النو پرسیده بودم.تو هم تانصفه برام گفتی...
انگشت سبابمو می ذارم رو گیجگاهم و می گم:اوم...دقیقا تا جایی گفتی که به مهمونی دعوت شدی...
اخم می کنه.انگار داره تمرکز می گیره.
-اگه ناراحتت می کنه و یا نمی خوای من بدونم...
پشتمو بهش می کنم و آروم می گم:می تونی نگی...
سکوت می کنه.دلم می شکنه.منو محرم اسرار خودش نمی دونه.نمی خوام منت سرش بذارم که من تو رو بخشیدم و تو اشتباه کردی.نمی خوام بگم تو بی گناه بودی و من خیلی لطف کردم تو رو بخشیدم.نه...من هیچ وقت نمی خوام همچین حرفایی بزنم چرا که خودمم قبولشون ندارم.تو زندگی ما،منت گذاشتن وجود نداره...
یکی از دستاش از زیر بغلم میاره و اون یکی رو از روی شونم،آروم بغلم می کنه.دستامو می گیره تو دستش و آروم می گه:چی داری می گی واسه خودت؟؟تو شریک زندگی منی...باید بدونی تو گذشته ی من چی بوده.خودت خوب می دونی من چیزی پنهون از تو ندارم.به نظرم این صداقته که یه زندگی رو می سازه.من فقط داشتم فکر می کردم.تو نمی خواستی،من خودم بهت می گفتم...
لبخند آرومی میاد رو لبم و می گم:پس من منتظرم...
سرمو خم می کنم رو شونش.خودش هم سرشو خم می کنه و می ذارتش رو سر من.
-من رفتم...رفتم به اون مهمونی و از اونجا بود که بدبختی من شروع شد...اولش همه چیز خوب و عالی بود.خانوادش به نظر فهمیده میومدن.نشستم و کلی با پدرش یا همون آلن،حرف زدم.به نظرم آدم خوبی اومد.من اون موقع آدم شناس نبودم.یه نوجوون خام و م تجربه بودم که این مسائل به ذهنش هم خطور نمی کرد.من تو خانواده ای بزرگ شده بودم که از تمام این بحثا به دور بود.شاید چندبار،صفحه ی حوادث روزنامه ها رو باز کرده و یه نگا بهشون انداخته بودم.تو فکرم هم نمی گنجید که...
-بگذریم...انقدر صدای ضبطشون زیاد بود که می خواستم سرمو بکوبم به دیوار.یه جور پارتی بود.دخترا و پسرا ریخته بودن وسط.همه مست و پاتیل.من چندبار خواستم برم ولی هر بار،یه نفر منو نگه داشت.یه بار خود ویکتور،آلن،نگهباناشون.همه حواسشون بهم بود.بعد از چندساعت،پای مواد هم کشیده شد وسط.کلا از این بوها حالم بد می شد.نمی تونستم تحمل کنم و سرم درد می گرفت.دیگه نمی تونستم بمونم.
رفتم پیش ویکتور و بهش گفتم می خوام برم،نمی تونم بیشتر از این بمونم و سرم درد می کنه.
دستمو کشید و از پله هایی که به زیرزمین راه داشت برد پایین.چندتا در وجود داشت.در یکیشونو باز کرد و گفت:اینجا باش،الآن میام.
برقو خاموش کرد و آهسته تر ادامه داد:خاموش کردم تا بدتر نشه...
رو تختی که اونجا بود دراز کشیدم.تو دلم آرزو می کردم ای کاش نمیومدم تا اینجوری بشه.

دستو گذاشتم رو سرم.عجیب می کوبید.صدای آهنگ زیادی زیاد بود.اکثر افرادی که بالا و تو سالن بودن،مست بودن و از این صدای بلند لذت می بردن و اذیتشون نمی کرد.
ویکتور اومد تو.خواستم رو تخت نیم خیز بشم که گفت:نه...دراز بکش پسر.لازم نیست...
صدای کشیده شدن پاشو می شنیدم.داشت میومد نزدیکم.خودمو ول کردم رو تخت.
سنگینیشو رو تخت حس کردم.خوش خواب کمی فرو رفت.
-آستینتو بزن بالا سینا...
با بی حالی گفتم:آستینمو؟؟چرا؟؟
-می خوام بهت مسکن تزریق کنم تا خوب بشی.با این وضعی که تو داری،حالا حالاها خوب بشو نیستی.
اون موقع هیچی حالیم نبود.درد عقلمو از کار انداخته بود.دلم می خواست زودتر از شرش خلاص بشم.
آستین لباسمو دادم بالا و ساعدمو در اختیارش گذاشتم...کاش نمی ذاشتم.
پوفی می کنه و ادامه می ده:سوزش سوزنو رو دستم حس کردم و بعد...بعد من،ناخواسته شدم یه معتاد...اون به من از همون دارو تزریق کرد.خیلی سریع اثر کرد.احساس می کردم کم کم داره خوابم می بره.انگار بی هوش شدم.واقعا نفهمیدم چی شد.چشمهام تار می دید و کم کم،صدای به اون بلندی،به قعر سیاهی رفت و من،بی هوش شدم.
کمی جا به جا می شه و ادامه می ده:چند روز گذشت.چندبار دیگه هم احساس سردرد می کردم.خود احمقم به ویکتور گفتم تا بیاد و برام تزریقش کنه.انم با کله میومد پیشم و اون زهرمارو برام تزریق می کرد.هپروت آنچنانی نداشت،بیشتر آدم شارژ می شد.اون قدر بچه و ساده بودم که متوجه این نبودم دارم وابسته ی اون می شم.کارمون روزانه همین بود.یه روز ازش خواستم بیاد که گفت:
-شرط داره...
-چه شرطی...
-تو باید برای ما کار کنی.اینم بگم تو نمی تونی این محلول رو از جای دیگه ای تهیه کنی.فقط و فقط باید از ما بگیریش.اگه واسه ما کار کنی،من روزانه بهت می رسونم تا تأمین بشی.
برام مهم نبود کارشون چیه.دردش خیلی بد بود.بدن دردم بهش اضافه شده بود.
بهش گفتم:تزریق کن،باهاتون همکاری می کنم...
بعد از اون بود که من فهمیدم تو چه دامی افتادم.اونا منو معتاد کردن تا براشون کار کنم.اوایل کارای ساده رو انجام می دادم.دوزم می رفت بالا و بالاتر.دیگه پدر و پسرو خوب می شناختم.نقابشونو برداشته بودن و چهره ی کثیفشونو بهم نشون می دادن.کم کم،منو بردن عضو اون گروهی که افراد دیگه رو هم می کشیدن تو این کار.عذاب وجدان ولم نمی کرد.من هنوز کاری نکرده بودم و نمی تونستم خودمو راضی کنم.خیلی ها جلوی چشمهام جون داده و مرده بودن.خیلی هاشونو دیده بودم که عاشق افراد ما شدن و اونا از پشت بهشون خنجر زدن.افرادريا،بازیگرای خوبی بودن.بیشتر دخترا رو گول می زدن تا پسرا رو،ولی در کل از هردو جنسیت بودن.اکثر افراد گروه،مثل من بودن،اول معتادشون کرده و بعد اورده بودنشون تو کار.هرکدوم اسم مستعار خودمونو داشتیم.منم بهروز بودم و همه،با این اسم منو می شناختن.
کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم برم جلو و با چند نفر از دخترا که منتخب آلن و ویکتور بودن،دوست بشم.درسمم کم و بیش می خوندم.با اونا هم سرگرم بودم خیلی سرم شلوغ شده بود ولی هنوز درسم سرجاش بود.افت داشتم ولی بازم می خوندم.
بالأخره زمانی رسید که اونا گفتن باید کم کم وارد عمل بشیم و اونا رو بکشونم به محل استقرارمون.نمی تونستم.همشون دخترا و پسرای خوبی بودن.چندوقت باهاشون دوست بودم.من آدمی نبودم که از پشت خنجر بزنم.نتونستم معرفتمو بذارم زیرپام.قرارو گذاشتم و به همشون همه چیزو گفتم،اونا هم دمشونو گذاشتن رو کولشونو رفتن.با چندتا از پسرا همچنان دوستم.اونا خیلی کمکم کردن تا به اینجا برسم.می دونی یکی از اونا کیه؟؟تو دیدیش...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#147 | Posted: 9 Jan 2013 14:15
فصل سی ام


دستمو می ذارم رو شقیقم و اخمام به خاطر تمرکزم می ره تو هم....
-من دیدمش؟؟
-آره.
-هیچی یادم نمیاد.من فقط پویا رو دیدم که اونم به گفته ی خودتون،دوست قدیمیته و...
-همون پویا.
سرمو می چرخونم سمتش و با تعجب می گم:نـــــه.آخه شماها که...
چشمک خوشگلی می زنه و با شیطنت می گه:چشاتو اونجوری نکن.منم یه صبری دارم.می خورمتا...
پشت چشمی براش نازک می کنم.دستمو می برم عقب و بازوشو نیشگون می گیرم.دستمو می گیره و می بوستش.داغی لباش دستمو می سوزونه.اگه هیچی نگم،معلوم نیست کارمون به کجا کشیده می شه.خودمو جابه جا می کنم و می گم:خب،می گفتی.
چشمهای خمارشدشو بهم می دوزه و می گه:چی می گفتم؟؟
دستامو می ذارم رو صورتشو آروم می گم:می گفتی منو خیلی دوست داری و عاشقمی.
تو بغلش فشارم می ده و با خنده می گه:فرصت طلب.
با لب و لوچه ای آویزون می گم:یعنی دوسم نداری؟؟
-در اون که شکی نیست خوشگله.
در سکوت،کل صورتمو می بوسه و روح و جسم من،بعد از یه ماه،به آرامش می رسه.آرامش در کنار سینا بودن.
سرشو خم می کنه و کنار لاله ی گوشمو می بوسه.قلقلکم میاد و خودمو می کشم عقب.نمی ذاره برم عقب و از پشت محکم می گیرتم و اجازه ی حرکت بهم نمی ده.محکم تر گوشمو می بوسه.آروم می خندم و دستامو در بازوهاش می اندازم.
-کجا شیطونکم؟؟در خدمت بودیم.
-پس چی، بایدم باشی عزیزم.تو نباشی کی باشه؟
-دیگه پررو نشو. یه ذره بهت رودادما.
خندم می گیره.بوسیدنشم عین آدم نیست. معمولا همه تو این مواقع از کلمات احساسی استفاده می کنن ولی من و سینا...
آروم گردنشو می بوسم.دستامو می کنم لای موهای نرم و بلندش و خودم می کشم عقب.
-خب جناب،انرژی هم بهت دادم.حالا ادامه بده.
با تهدید می گه:وایسا،من یه انرژی به تو نشون بدم که اون سرش ناپیدا.چندوقت بهم فرصت بده،بهت می گم انرژی یعنی چی.
-به همین خیال باش.
بازم چشمک می زنه و می گه:در حرف نمی شه به جایی رسوندش،درعمل باید نشون داد!
مشتمومی کوبم به بازوش و می گم:بسه.داری زیاده روی می کنی.ادامه بده.
-همین بحث شیرینمونو دیگه،بیا جلو تا ادامه بدم.
خودمو می کشم عقب تر.سرم خم می شه و موهای بلندم تو هوا پخش می شه.دستاشو دور کمرمو گرفته و نمی ذاره بیفتم.می کشدم سمت خودش.موهامو جمع می کنه و به صورتش نزدیک می کنه. آروم بوشون می کنه و مذارتشون رو صورتش.
آروم می گه:پویا یکی از همون افراده. پسر با معرفتی بود.از همون موقع،منظورم دوستیمون برای همون هدف شومِ،باهاش صمیمی شدم،وقتی بهش گفتم،تنها کسی بود که از همون اول جا نزد و پشتم بود.تو تمام مراحل زندگیم همراهم بود،هم من با اون و هم اون با من.بهترین دوستم شد.
اون روز قرار شد بریم سر قرار و من بچه ها رو با هزار زور و ترفند تحویلشون بدم.به بهانه ی مهمونی،می خواستم بکشونمشون محل استقرار آلن و افرادش.همون بهونه ای که برای بدبخت کردن من اورده بودن.قبل از این که اتفاقی بیفته،به همشون زنگ زدم و گفتم از خونه هاشون بیرونم نیان،چه برسه به این که بیان سر قرار.بهشون گفتم همه ی اینا یه نقشه ی کثیف بوده و...
رفتم سرقرا.تنها بودم.خودم بودم و خودم.بهشون گفتم من نمی تونم همچین کاری انجام بدم .گفتم نمی تونم حتی یه نفرو هم مثل خودم آلوده و کثیف کنم.گفتم مثل اونا حیوون نیستم.دوتا گفتم،ده تا شنیدم و خوردم.نمی دونم چند نفری سرم ریختن و تا سرحد مرگ زدنم.کلی فحش خوردم،تحقیرم کردن.اون موقع برام مهم نبود که اون مواد لعنتی بهم نرسه.
حس می کردم روحم داره به پرواز درمیاد.انگار رفتم و برگشم.اونا منو تو یکی از خیابونای دور از شهر و پرت،ول کردن تا خوراک حیوونای دیگه بشم.به حیوونش فکر می کردن ولی به آدمش،به هم نوع خودشون نه.
پوزخندی می زنه و می گه:اگه منو به روش اونا می کشتن،هیچ شانسی نمی اوردم. اونا معمولا اجساد می سوزندن،نمی دونم چی شد که منو ول کردن تو اون خیابون پرت،شاید دلشون به حال گرگا سوخته بود.
خوشبختانه یا بدبختانه،یه پلیس که پدر تو باشه،منو تو اون حال و با اون وضعیت و تو اون مکان،پیدا کرده بود.یه آدم بی سواد هم به این آدم زخمی و بی هوش افتاده رو زمین شک می کنه چه برسه به این که طرف پلیس باشه.تو خونه ی پدرت به هوش اومدم.فهمیدم چی کارست.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.مادرت نبود.رفته بود خونه ی یکی از دوستاش که تو شهر دیگه ای زندگی می کرد.باربد هم خونه ی پرستارش بود.همه چیزو به پدرت گفتم.از اول زندگیم تا همون لحظه که پیشش بودم.
کم کم درد بدنم داشت زیاد می شد.وقتی اونجا بودم،متوجه شدم که ترکش،درد زیادی داره ولی دارو و قرص خاصی نمی خواد.خودمم می خواستم ترک کنم.نمی خواستم معتاد بمونم.نمی خواستم به یه ماده وابسته بشم.با هزار بدبختی و درموندگی و با کمک پدرت،تونستم ترک کنم.بعضی موقعها دردش به حدی می رسید که دارو تزریق می کردم و آروم می گرفتم.احساس می کردم بافت های بدنم داره متلاشی می شه.خیلی حس بدی بود،خیلی...
تونستم دوباره خودمو پیدا کنم.نمی خوام از درد و رنجم حرف بزنم.این سری سینایی شدم که ساده نبود.از دنیای اطرافش خبر داشت و می دونست چه آشغالایی تو این دنیا هستن و چه کثافت کاریایی انجام می شه.پدرت یه پرونده تشکیل داد و حرفی به هیچکس نزد که من یکی از قربانیای اون گروه بودم.به عنوان شاهد و یه قربانی،تمام اتفاقاتی رو که دیده بودم،به پدرت گفتم.هرچیزی رو که فکر می کردم به درد کارشون می خوره،بهشون گفتم.اگه پدرت حرفی هم می زد،من سابقه دار نمی شدم،فقط آبروم لکه دار می شد.همیشه ممنونشم که حرفی نزد و این راز بزرگو تو دلش نگه داشت.گاهی اوقات فکر می کنم منم برای گرفتن انتقام از ویکتور و آلن وارد این شغل شدم.می دونی،اونا دید منو باز کردن.دید یه جوون،نه،بهتره بگم نوجوونی رو که چشم و گوش بسته نبود ولی تو خط این حرفا و اطلاع از قاچاق و خلاف نداشت.شاید منم به خاطر انتقام از اونا وارد شغل شدم. هنوز هم،بعد از سالها،نتونستم بفهمم.هم می خواستم انتقام خودم رو بگیرم وهم،از قربانی شدن افرادی نظیر خودم جلوگیری کنم.
خودم خواستم وارد گروهشون بشم.دیدم شغلشون همراه هیجان.من تشنه ی شناخت اطرافم بودم.دوست داشتم خودم یکی از همون افرادی بشم که پیگیر اون پروندست.نمی خواستم امثال من،اونایی که ساده و به دور از حوادث دنیا بودن،بازم قربانی بشن.تصمیم گرفتم در کنار درسم،آموزش هم ببینم.
-که این طور.
-بله،همین طور.
آروم می زنم تو سرش و می گم:اِ،مسخره.
با صدای چرخش کلید تو قفل،راست می شینم و می خوام از بغلش بپرم بیرون که محکم تر می گیرتم.تقلا می کنم ولی نمی شه که نمی شه.
عمه بهار با سری پایین افتاده میاد تو خونه.کلی پلاستیک دستشه.با صدای تقلای من،سرشو می گیره بالا و چشمهاش رو ما دوتا خشک می شه.خجالت می کشم.زشته.جلوی عمه،نشستم تو بغل پسرش.
زیرلب می گم:سینا ولم کن.آبرومون رفت.زشته.
-خیلی هم خوشگله.مگه اشکالی داره من جلوی مادرم زنمو بغل کنم؟؟
سرشو می چرخونه سمت عمه بهار و می گه:مامان؟؟اشکال داره؟؟
عمه بهار لبخند مهربونی می زنه و می گه:نه.چه اشکالی داره؟
وسایلشو می ذاره دم در و میاد سمت ما.آروم خم می شه و اول من و بعد سینا رو می بوسه.
-تو کجا بودی دختر؟نگفتی این پسر ما افسردگی می گیره؟بهش حق بده همین جوری نگهت داره و نذاره از بغلش بیای پایین.
سرمو می اندازم پایین و با لحن معترضی می گم:عمـــــه.
بلند می خنده و می گه:خب چیه؟مگه دروغ می گم؟
آروم زیرلب می گه:هی جوونی،یادت بخیر.
نه بابا.پس عمه هم آره.
عمه:من می رم تا شماها راحت باشین.
سینا:زودتر می رفتی مامان.این جلوی شما هی ناز می کنه و سرخ و سفید می شه.
به موهاش چنگ می زنم و می کشمشون تا هن مبارکو ببنده.
من:تو یکی ساکت که از دستت خیلی شاکیم.
عمه با اخم به سینا می گه:دختر منو اذیت کنی،با من طرفیا.
قیافه ی مسخره ای به خودش می گیره و می گه:اوه اوه،مادرشوهر و عروس دست به یکی کردن تا من بدبختو بیچاره کنن.یعنی من حق بغل کردن زنمو هم ندارم؟
عمه بدون حرف می ره تو آشپزخونه و دوباره من می مونم و سینا.
****
من:خوشگلی به خدا.اون آینه ی بدبختو ول کن. انقدر دیدت حالش به هم خورد.
-تو به جای این که منو دلداری بدی،داری.
-دیر می شه باربد.
دوباره هول هولکی به موهاش دست می کشه.کراواتشو درست می کنه و بالأخره و با هزار شک و تردید از آینه دل می کنه.
امشب می خوایم بریم خواستگاری ساره.دو ماه از اون جریان گذشته و من و سینا هر دو خانواده رو آماده و با هر دو طرف حرف زدیم.مخالف این بودن که بچه رو ما بزرگ کنیم ولی بالأخره رضایت دادن.نمی خوام کسی از واقعیت موضوع با خبر بشه،البته به غیر از باربد و مهلا که می دونن چی به چیه و می تونن کمکمون کنن.این دو نفر،همه جا پشت من و سینا بودن.
اسم نی نیمونو گذاشتیم رویا.دوسش دارم.احساس می کنم روز به روز بهش وابسته تر می شم.خودمو در قبالش مسئول می دونم.یه شب پیش منه و یه شب پیش سینا.شبایی که من و سینا پیش همیم،رویا هم از وجود هردومون بهره می بره.به من می گه ماما و به سینا می گه بابا.با لحن خاص خودش که من عاشقشم.
حرفی از عروسی ماها نیست.فعلا می خوان تکلیف باربدو معلوم کنن.
سوار ماشین می شیم و حرکت می کنیم.دم خونشون می ایستیم.همون خونه ی باربده

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#148 | Posted: 9 Jan 2013 14:15
با استقبال گرم از طرف خانواده ی ساره روبه رو می شیم.یه جورایی ذوق مرگم.دوست دارم جشن ازدواج باربدو هرچه زودتر برگذار کنیم.از صحبت درباره ی اقتصاد،آب و هوا،سیاست،جامعه،حوادث،کمب ودها و... می رسیم به بحث مورد علاقه ی ساره و باربد!چهره ی ساره دیدن داره.هی سرشو می اندازه پایین و زیرچشمی به باربد نگاه می کنه.باربد اون چنان اهل شرم و حیا نیست و پررو پررو به ساره ذل زده و یه لبخند ژکوند گوشه ی لبشِ.
بین باربد و سینا نشستم.یه لبخند مصنوعی همراه با حرص می زنم و با آرنجم می کوبم تو پهلوی مبارکش تا هیزبازی رو بذاره کنار و اون لبخندشو جمع کنه.با ضربه ی من،به خودش میاد و کمی خودشو جمع و جور می کنه.
به خواست بابا،دختر و پسر عزیزمون می رن تو اتاق تا حرفاشونو بزنن.من و فربد به خوبی می دونیم که همه ی حرفا قبلا زده شده و باربد در حال حاضر داره ناز عروس خانومو می کشه.
الکی الکی حرف می زنیم تا اون دوتا بیان بیرون.یه جورایی وقت می گذرونیم.
بالأخره ساره از بله رو می گه و مامان فرنوش نشونو تو دستش می اندازه.ساره باید با ما بیاد کانادا.خانوادش راضی نمی شدن.خب حقم داشتن ولی با اصرار های زیاد ساره و حرفای باربد،بالأخره راضی شدن.
باید زودتر یه وقتی رو برای مراسم عقد و عروسیشون مشخص کنیم تا باربد بره و به کاراش برسه.نمی تونه زیاد اینجا بمونه.بابا می خواد استعفا بده و برای همیشه برگرده ایران.پرونده ی آخرش هم بسته شده و فقط مونده آلبرت.برای جمشید و شهروز هم حکم اعدام خواهند برید.
حرفا رو می زنن و برای دو هفته دیگه قرار عروسی می ذارن.باربد می گه خونه ی خودش امکانات کامل رو داره و ساره نمی تونه جهاز بفرسته اون طرف.می مونه لباس،وقت آرایشگاه و آتلیه که اونا هم حل می شه.قرار می شه مراسمشون تو باغ پدر ساره برگزار بشه.
****
از باربد و ساره خداحافظی کردیم.بدرقشون کردیم و اونا رفتن.جشنشون به بهترین شکل برگزار شد.
پدر هم همراهشون رفته و تا کاراشو درست کنه و برای همیشه برگرده.من و سینا هم هستیم.احتمالا چندوقت دیگه نوبت ماست.قصد داریم مراسممون با فربد و ساحل باشه،مثل عقدمون با این تفاوت که غم توش نباشه و همه چیز به خوبی پیش بره.
شرکت سینا هم داره به سختی می چرخه.خودش نیست و کاراشو به معاونش سپرده.
****
لپشو می بوسم.نگاهم به گردن بند تو گردنش می افته و بهش لبخند می زنم.آروم می دمش به عمه بهار.
لبخند گشادی بهش می زنم و می گم:مامان بهارو اذیت نکنیا گل من.
می خنده و آروم می گه:ماما.
دوباره بوسش می کنم و بعد از چلوندن دوبارش،می دمش به عمه و می رم پیش سینا.
کمی با هم حرف می زنیم و اون از دوستا و دوران دبیرستانش می گه و منم گوش می دم.
خودمو پرت می کنم رو تختش و می گم:خب،دیگه چه خبر؟
با چشمهایی براق میاد سمتم و می گه:دیگه این که شما امشب مهمون منی.
-در اون که شکی نیست.
میاد کنارم و می شینه رو تخت.
سینا:یه چیزی بگم؟
-چی؟
آروم بوسم می کنه و می گه:می خوام برم دنبال علاقم.
با تعجب نگاش می کنم و می گم:یعنی چی؟
چشمهاشو می بنده و می گه:می خوام برم دنبال علاقم.دنبال اون چیزی که از بچگی دنبالش بودم و یه جورایی نصفه ولش کردم.
-تو چی داری می گی؟
-منم می خوام بکشم کنار.هیجان بسمونه.می خوام یه زندگی آروم همراه با آسایش داشته باشیم.تا همین جا بسه.می خوام درسمو ادامه بدم و به دکترای مدیریتم برسم.هر کی ندونه،تو که خوب می دونی من چی می خواستم.می دونم تو هم از تصمیم من خوشحالی.شغل من پر از اتفاق و حوادث پیش بینی نشدست.من نمی خوام زندگیتو در استرس و اضطراب برنگشتن من بگذرونی.عمر دست خداست،ممکن من زودتر از تو از این دنیا برم،حتی ممکن همکارای من بیشتر از من عمر کنن.ملاک اصلی من علاقم.می خوام...
دستامو دور گردنش حلقه می کنم.استرس دوباره از دست دادنش،تو همه ی وجودم بود،البته تا قبل از این که این خبرو بهم بده.خیلی خوشحالم.خوشحالم که درکم می کنه،خوشحالم که هم به خاطر ما(من و رویا)و هم به خاطرعلاقه ی خودش،می خواد راهی رو طی کنه که آرزوی دوران نوجوونیش بوده.
منو به خودش فشار می ده و می گه:ما باید بریم اون طرف.من باید اون طرف رو سر و سامون بدم.نمی تونیم اینجا بمونیم.می تونیم سالی یکی،دوبارو بیایم ایران و به خانواده هامون سر بزنیم.من و تو هم دیگه رو داریم،رویا رو داریم.باربد و ساره هم اونجان،تازه،مهلا و دیوید هم هستن.دوستای منم که جای خودشونو دارن.تنها نیستیم و همه باهمیم.غصه نخور.
-من تحمل می کنم.غربته،اونا همزبونای ما نیستن ولی ما می تونیم اونجا زندگی کنیم.
با لبخند به آرشام و پیام نگاه می کنم.برای عروسیمون دعوتشون کردیم و اونا هم به ما قول داده بودن بیان و حالا اومدن.حالا هم تو فرودگاهیمو داریم بهشون نگاه می کنیم.خیلی دلم براشون تنگ شده بود.بالأخره آرشام کسی که اول من و بعد ساحل رو آروم کرد و واقعا بهش مدیونیم.خیلی قبولش دارم.تو کارش خبرست.
پیام از همون اول شروع می کنه به شوخی و مسخره بازی.
من نمی دونم این آرشام کی می خواد واسه خودش آستین بالا بزنه.دیگه داره پیر می شه.
من:آرشام؟؟
-هوم؟؟
-تو خجالت نمی کشی؟؟هوم یعنی چی؟؟مثلا پزشکیا.
شونه هاشو بالا می اندازه و می گه:خب که چی؟پزشکم که پزشکم.بازم می گم هوم.چون ما درس خوندیم و پزشکیم،نباید بگیم هوم؟؟باید حتما بگیم بله یا بفرمایین و امثال اینا؟
-خب.یه جورایی داری راست می گی ولی...
پیام:وللش آبجی من.این آدم بشو نیست.نمی فهمه یه پزشک چجوری حرف می زنه.
آرشام برمی گرده سمت پیام و خیلی ریلکس می پرسه:چه جوری حرف می زنه؟؟
پیام می زنه رو شونه ی آرشامو آروم می گه:تو فعلا همین لحن خودتو بچسب تا لحن پزشکا.اونو بگم،اینو یادت می ره.
به سینا نگاه می کنم و سرمو به چپ و راست تکون می دم.شونه هاشو می اندازه بالا.می بینم هم چنان دارن با هم یکی به دو می کنن.
می پرم وسط حرفشون:اِ،خب بس کنین دیگه.بذارین من حرفمو بزنم.
پیام:خب بفرمایین شما.
ابروهامو می اندازم بالا و می گم:اوهو،چه لفظ قلم!
قبل از این که حرفی بزنه،رو به آرشام می گم:تو چرا زن نمی گیری؟؟پیر شدیا.
به موهای سفید سرش که تک و توک پیدا هستن اشاره می کنم و می گم:اینم نشونه.
پیام:وای،نگو که دلم خونِ.هی می گم پسر جان،برو زن بگیر،پیرشی می ترشیا.دخترای ترشیدشم نگات نمی کنن و تو هم می ترشی ولی کو گوش شنوا؟؟یه طرفش در و اون یکی دروازه.از این می شنوه و از اون یکی گوش،عرایض مفید و گران بهای بنده رو می ده بیرون.
سینا با خنده می گه:چقدر حرفات ارزشمنده واقعا.جای تأسف داره که آرشام انقدر بی تفاوت ازشون می گذره.
پیام سرشو به علامت تأسف تکون می ده.آروم می خندم و می گم:حداقل خوبه تو رو داره.
-آره بابا.من یه نعمت خدادادی هستم که هر کسی قدرمو نمی دونه.من...
آرشام محکم می زنه رو شونه ی پیامو می گه:خفه شو دیگه تو هم.با اون صدای نحسش،هی دم گوش من وز وز می کنه.اونجا کم صداتو شنیدم که حالا هم باید این عذابو تحمل کنم؟؟
پیام اشاره ای به آرشام می کنه و رو به من و سینا می گه:بفرما.چنان می زنه تو پر آدم که از حرف زدن و در اختیار گذاشتن عرایض ارزشمندش پشیمون می شه.
من:خب بابا...
آرشام:ول کن باران.مجردی رو عشقه.خدایی هیچی مثل مجردی نمی شه.من زن نمی خوام.ازدواج مساوی با اسارت.حالا از این مورد بگذریم،کی با اخلاق گند من کنار میاد؟؟
پیام:خوبه خودتم می دونی گند دماغی.
آرشام برمی گرده تا دستشو بکوبه تو دهن پیام که سینا دست پیامو می کشه طرف خودش.
من:اشتباه می کنیا.من که نباید به تو بگم.
سینا:اگه یکی رو بگیری مثل خودت،دیگه معنی اسارتو نمی ده.فرهنگ خیلی مهمه،اگه فرهنگاتون مثل هم باشه،اصل موضوع حله.
آرشام سکوت می کنه و می ره تو فکر.طرز تفکرش برام عجیب.همیشه همینو می گه.سنش کم نیست،تحصیلاتشم بالائه ولی...
****
با صدای هلهله ی دیگران،سرمو بلند می کنم و با یه لبخند شیک و خوشحال،به جمعیت روبه رو خیره می شم.سینا دستمو فشار و بهم دلگرمی می ده.ساحل کنارمه،با لباسی مشابه من و دست تو دست فربد.
یه جوریم.تا حالا لباس عروس نپوشیدم.حس خاص و عجیبیه،حداقل واسه من.
با این لباس می ری خونه ی همسرتو و یه آدم جدید می شی که باید کلی مسئولیت قبول کنه.باید با خودت کنار بیای و بتونی یه زندگی رو،با تمام سختی ها و خوشی هاش،قبول کنی و عهد ببندی طرف مقابلو،تا جایی که در توانته،حمایت کنی و واسش کم نذاری.سخته...واسه یه دختر سخته که یه شبه،با کوهی از مسئولیت رو به رو و حتی اسمش عوض بشه و دیگه دختر نباشه.
نقل ها پاشیده می شه رو سرمون.با دستها و همراهی مهمونا،به سمت جایگاهمون می ریم.هردومون،با کمک فربد و سینا می شینیم.دامنامونو برامون جمع می کنن تا راحت تر باشیم.خم می شم جلو تا تورمو بکشم بالا.رفته پشتم و منم تکیمو دادم بهش،اذیتم می کنه.نگاهم به فربد می افته.یه چشمک خوشگل تحویلم می ده لباشو به علامت بوس غنچه می کنه.چشمکشو جواب می دم و در جواب بوسش،با چشم و ابرو به ساحل اشاره می کنه.ساحل ریزریز می خنده و دستشو به سمت سینا تکون می ده.دست سینا رو فشار می دم و برمی گردم سمتش.داره با انگشتای دستم بازی می کنه و لبخند می زنه.دسته گل رزهای سرخمو رو دامنم جابه جا می کنم.
خم می شم سمت سینا و می گم:خوشگل من کو؟؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#149 | Posted: 9 Jan 2013 14:16
-خوشگل من که اینجا نشسته.خوشگل تو هم داره باهات حرف می زنه دیگه...
دستمو می برم نزدیک رون پاشو یه نیشگون ریز می گیرم و می گم:
-بامزه...بپا ندزدنت.دوماد شدی،نمکم شدی؟؟
-اوهوم.حالا چرا می زنی؟؟دوماد زدن نداره.
با چشمم می گردم تو جمعیت تا خوشگلمو بغل یکی پیدا کنم.پیداش می کنم.بغل عمه بهار نشسته و مشغول نگاه کردن اطراف.قربونت برم من.
دوباره خم می شم سمت سینا و می گم:خوشگلم بغل مامان بابا خوشگلشه.
با چشمش می گرده و می گه:آره. شاعرم شدیا!امشب استعدادهای شکوفا نشدت،دارن یکی یکی می شکفن!
چشم غره ای بهش می رم و می گم:وقتی شما نمکدون می شی،منم شاعر می شم دیگه.
صدای فربدو می شنوم:چقدر شما دوتا حرف می زنین.به خدا خوب نیست.باران،تو چرا انقدر خوشحالی؟الآن می گن عروس ذوق مرگِ.درحال ترشیدن بوده که این گل پسر اومده و گرفتتش.
-تو حرف نزن که می کوبمت به دیوار تا دیگه امشبو نبینی.اصلا دوست دارم بخندم.
دستامو میارم بالا و می ذاره دوطرف دهنم.نگاهی به مهمونا می اندازم.مارال حواسش به ماست و بقیه،در حال دست زدن و رقص هستن.خیلی ها هم دارن حرف می زنن.لبامو تا جایی که می تونم،باز می کنم و دندونامو نشون فربد می دم.
ابروهامو می اندازم بالا و می گم:تا چشات دراد.
مارال شروع می کنه به خنده.چندنفر توجهشون به سمتش جلب می شه.نگاشو دنبال می کنن و به ما می رسن.صحنه ی خنده داری نمی بینن و دوباره سرشون به کار خودشون گرم می شه.
با تأسف سرشو تکون می ده و می گه:واقعا که...چرا انقدر تو ندید بدیدی؟؟خواستی بهم حالی کنی رو دندون کرم خوردت نگین گذاشتن؟؟
قبل از این که جواب بدم،مامان فریبا میاد سمتمون می گه:باز شروع کردین شما دوتا؟خیرسرتون عروسیتونه!یه امشب رو بی خیال هم بشین.زشته جلوی این همه مهمون.جمع کنین خودتونو.
همهمه ی جوونا بلند می شه.می خوان ما بریم وسط.نگاهی به سینا می اندازم و سرمو تکون می دم.دسته گلمو می ذارم رو میز جلوم و دست در دست سینا می رم وسط.فربد و ساحل هم میان.
ارکستر اعلام می کنه آهنگ مخصوص عروسا و دوماداست!!اونم نمی گفت،مهمونا کنار می کشیدن و دورمون حلقه می زدن.اولش دوتا حلقه زدن.یه حلقه دورما و یه حلقه دور فربد و ساحل.دست می زدن،تشویق می کردن.منم با نهایت شوق و ذوق،سینا رو همراهی می کردم.به نظرم آدم باید از شب عروسیش لذت ببره.جشنی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه.
اگه آدم بخواد به حرف مردم باشه و بگه این جوری فکر می کنن،اون جوری فکر می کنن،به هیچ جا نمی رسه.فربد راست می گفت،شاید خیلی ها تو دلشون و یا حتی پشت سر من بگن دختره ترشیده بوده ولی برام مهم نیست،بذار اونا هرچی که دلشون می خواد بگن.شادی خودمو سینا رو عشقه.
کم کم حلقه ها به هم نزدیک و متراکم می شن و ما چهارتا وسط می مونیم و یه حلقه ی بزرگ دورمون.یار رقصمون عوض می شه.سینا می ره با ساحل و فربد میاد پیش من.
به یاد اون دوران،منظورم مجردیمونه،باهاش می رقصم.احساس می کنم بغض سنگینی گلومو گرفته.نمی دونم چرا.شاید احساساتی شدن من،معنایی نداشته باشه ولی فربد برای من،بیشتر از یه دایی و حتی یه دوست بود و هست.نمی دونم چجوری حسمو عنوان کنم.می دونم سری بعدی که با هم برقصیم،من تغییر کردم.یه تغییربزرگ ولی به ظاهر ساده.
فربد:آخرین رقص ما تو دوره ی ولوله بودن تو...البته تو همیشه برای من ولوله ایا،بگم اینو از الآن.تو شصت سالت هم بشه،نوه دار هم بشی،من بهت می گم ولوله.
-دیوونه ی منی دیگه.
-هوی. درویش کن اون چشاتو.صاحب دارما!!
درحالی که همچنان به خودم تکون می دم،آروم می گم:نه این که خیلی خوشگل و جنتلمنی،دارم برای همین نگات می کنم!!
-یه شب.بیا یه شبمونو مثل دوتا آدم کنار هم بگذرونیم.فقط یه امشبو.آبرو داریم جلوی مهمونا...اون بدبختا که از رابطه ی من و تو خبر ندارن.نمی دونن دوتا خروس جنگی دارن با هم می رقصن!!
می خندم و آروم می گم:خوبه خودتم داری به خروس بودنت اعتراف می کنی.
دور آخر،دوباره یارامون عوض می شن و من به آغوش سینا برگردونده می شم.دستاشو می اندازه دور کمرم،منم دستامو حلقه می کنم دور گردن و شونش.
-بارونم؟؟
با شنیدن اسمم،میون اون هیاهو و صدای آهنگ و رقص نور تالار،اونم به طور متفاوت،سرمو بلند می کنم و بهش نزدیک تر می شم.
-جون دل بارون؟؟
لبخند خوشگلی می زنه و می گه:دوست داری این جوری صدات کنم؟؟باران سنگینه،بارون بهتره.
لبخند می زنم.خم می شه تا بتونه بهتر صدامو بشنوه.با این که پاشنه ی کفشم بلنده،تأثیر زیادی نداره.
-البته سینایی خودم.می دونی یاد چی افتادم؟؟
کنجکاو نگام می کنه.نگاهی به مهمونا می اندازم.دم ارکستر گرم که داره پشت سر هم می نوازه.
-یاد روز اول دیدارمون.بحث سر تاریخ تولدامون بود که من بهت گفتم به جای این که بپرسی متولد چه ماهی هستی،بهتره بگی تولدت کیه.بهت گفتم اونم کمی سخت و سنگینه.منظورتو خوب می فهمم.من با همون بارون بودن،باهات هستم. تا آخر آخرش.
یکی از اون لبخندای خوشگلشو تحویلم می ده و آخر رقصمون،رو دستاش خمم می کنه و آروم گردنمو می بوسه.مشابه همین کارو،فربد هم انجام می ده.
من و ساحل با خجالت و مشت های متعدد به سینا و فربد،برمی گردیم تو جایگاهمون.
****
دارم می میرم از گشنگی.غذای درست و حسابی نتونستم بخورم.از بس که این فیلم بردار حرف زد و انواع و اقسام ژستا رو بهمون داد.از طرفی استرس هم داشتم.دیگه نور علی نور شد و کلا نتونستم هیچی بخورم.
دستمو می ذارم رو شکمم و آروم می گم:من گشنمه سینا.خوابمم میاد.
-صدای معده ی بدبخت منم داره درمیاد.
صاف می شینم سرجام و به ماشینا نگاه می کنم.غریبه و آشنا دارن بوق می زنن.انواع و اقسام کله ها،از شیشه ی ماشین های دیگه اومده بیرون.خیلی ها هم دارن از تو ماشین تلاش می کنن تا بتونن چهرمو ببینن ولی موفق نمی شن.شنلو کشیدم جلو و اجازه دید به هیچ کسو نمی دم.
همه داریم می ریم سمت خونه ی فربد تا برسونیمشون.من و سینا فردا پرواز داریم برای کانادا.امشب می ریم خونه ی عمه بهار و فردا ظهر،به همراه رویا کوچولومون می ریم.
جلوی خونه ی فربد متوقف می شیم.ساحل پیاده می شه.گوسفند طفلی رو قربونی می کنن و ساحل از رو خونش رد می شه.کم کم چهرش داره می ره توهم و بغضش داره نمایان می شه.اشکاش میاد تو صورتش.منم بغضم گرفته ولی خودمو کنترل می کنم.فربد کلافست.مشخص از گریه ی ساحل ناراضی.شاید داره با خودش فکر می کنه ساحل ازش می ترسه شایدم...
ساحل خودشو پرت می کنه تو بغل سینا.متقابلا،منم خودمو می اندازم تو بغل فربد و آروم می گم:هواشو داشته باشیا.یه مو از سرش کم بشه،با زن داداشش طرفی.
فشارم می ده و می گه:تو ساکت مادر بزرگ.زن داداش!اینم واسه من آدم شده.خودم می دونم امشب باید چندتا جعبه دستمال کاغذی و چندتا شیشه ردیف کنیم.تا خود صبح فیلم داریم.حالا مگه گریش قطع می شه.تا صبح گریه و زاری داریم،می گی نه،زنگ بزن بهم بپرس...
-انقدر غر نزن دیگه.خب حق داره.
می کشدم عقب. چشمهاشو ریز می کنه و می گه:اینجور که داره بوش میاد،سینا هم امشب برنامه داره و باید کلی دستمال کاغذی حیف اون اشکای مسخرت کنه...
با بغض می گم:فربـــد.قرار شد امشب مثل دوتا آدم...
با خنده دوباره بغلم می کنه و می گه:جون فربد.خوش بخت بشی خوشگل دایی!!سینا پسر خوبی باران.می تونی باهاش خوش بخت بشی.اوایل فقط ظاهر قضیه رو می دیدم و از ذاتش خبر نداشتم.آقا بهادر خوب شناخته بودش که گذاشت پیشش باشی.می دونست چه آدمی.منم طرفش بودم ولی الآن به خوبی و از ته دل راضیم که باهاش باشی.امیدوارم زندگی پرباری داشته باشی و همیشه سلامت و عاشق بمونی.
-چه غریب برام کلمه ی دایی،دایی فربد.
محکم تر فشارم می ده.
صدای فین فین می شنوم.
با تعجب سرمو می کشم عقب و به فربد نگاه می کنم.از این حرفا هم بلده؟چشم هاش پر از اشک شده و داره با یه لبخند نگام می کنه.
-چیه؟مگه دستمالا فقط باید برای اشکای شور و بی مزه ی تو و ساحل حروم بشه؟!مگه شیشه ها فقط باید از آب غوره های شما دوتا پر بشه؟من و سینا آدم نیستیم؟؟
صدای سینا رو از پشت سرم می شنوم:منو با خودت قاطی نکن شادوماد.
فربد بوسم می کنه.اشکای منم دارن سرازیر می شن.با دستمال کاغذی تو دستم،تند تند پاکشون می کنم و نمی ذارم بریزن رو صورتمو و آرایشمو خراب کنن.
سینا و فربد همدیگه رو بغل می کنن و آروم زیرگوش هم حرف می زنن.فکر کنم دارن واسه هم خط و نشون می کشن.یه امانت دست سیناست و یه امانت دست فربد.یکی دختر داده و همون خانواده دختر گرفته و حالا دومادا،دارن برای شوهرای خواهر و خواهرزادشون خط و نشون می کشن و یه سری سفارشات به هم می کنن.
ساحل بعد از کلی گریه تو بغل من و عمه،بالأخره دل می کنه و راهی خونه ی خودش می شه.
****
گوسفندو زیرپام می کشن و از رو خونش رد می شم. جای خالی باربد و ساره حس می شه.نتونستن بیان.باربد کلی ازم عذرخواهی کرد ولی من خودشو می خواستم که نتونست بیاد.
خودمو کنترل می کنم تا بازم گریه نکنم.نمی خوام غم و غصه ی مامان فریبا و مامان فرنوشو بیشتر کنم.دورشون یهو خالی شده و دلشون گرفته.نمی خوام نمک رو زخم باشم.می خندم و دست در دست سینا،وارد خونه ی عمه می شم.با همه خداحافظی می کنم.
سینا:مامان.مامان.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#150 | Posted: 9 Jan 2013 14:17
عمه بهار:جانم پسرم؟؟
رویا تو بغل عمه بهار به خواب رفته.
آروم به عمه می گم:عمه،اگه می شه رویا رو بذارین رو تخت سینا.
-باشه عزیزکم.
منتظر به سینا خیره می شه.
سینا خودشو می اندازه رو مبل.منم کنارش ولو می شم.عروس و دوماد مدرنیم دیگه.شب عروسیمون،اومدیم شب نشینی!!
-غذاها چی شد؟
-برگردوندن.تو قابلمه هایی که رو اپن گذاشتم.
عمه می خواد بره تو آشپزخونه که سینا بلند می شه و می گه:شما زحمت نکش.خودم هستم.
عمه می ره تو اتاق.دستامو می برم سمت شنلم و بنداشو باز می کنم.می ذارمش رو مبل.
سینا خم می شه و شونه هامو می بوسه.دستمو می گیره و می کشه طرف خودش.
-پاشو عروسم...پاشو بارونم که روده ها دارن علیه هم جنگ جهانی سومو راه می اندازن به سلامتی!!
-واسه منم دست کمی از تو نداره.کلی کشته دادن هر دو طرف!!
****
با همون لباسامون،نشستیم سرمیز و غذا خوردیم.دستمال کاغذی برداشتم و لبمو پاک کردم.
دور دهنشو با دستمال پاک می کنه و تکیه می ده به صندلی و آروم می گه:جنگشون تموم شد!
آروم می خندم و می گم:پاشو،پاشو اینا رو جمع کنیم و بریم تو اتاق.عمه اینا خوابن،سروصدامون اذیتشون می کنه.رویا اگه بیدارشه،می ترسه.
سینا بلند می شه و میاد طرفم.پشت صندلیم قرار می گیره و خم می شه رو شونمو می بوسه.سرمو خم می کنم و می ذارم رو سرش و آروم چشمامو می بندم.لباش آتیشم می زنه.
لباشو به گوشم نزدیک می کنه و آروم می گه:پاشوعزیزکم.
دستاشو می ذاره دور کمرم و کمکم می کنه بلندشم.صندلی رو با یکی از دستاش می ده عقب و رو دو دست بلندم می کنه.
با جیغ آروم می گم:منو بذار زمین دیوونه.شاید بیدار باشن.
شروع می کنم به دست و پا زدن ولی هیچ نتیجه ای نداره.
-آروم باش بارونم.خب مامان ببینه،مگه چیه؟؟
دست مشت کردمو می کوبم به بازوش و بی حرکت تو بغلش می مونم.جلوی مبل می ذارتم زمین.
من:خب بریم دیگه.رویا بیدار می شه.منم خسته ام.نکنه می خوای بشینی پای فیلم!!
خم می شه سمت شنلم و آروم می گه:مامان پیششه،تو لازم نیست نگرانش باشی.
با تعجب بهش نگاه می کنم.داره شنلو میاره سمت من.
-سینا؟؟تو داری چیکار می کنی؟؟
لبخند می زنه و می گه:بپوشش گلم. باید بریم.
-وا!!کجا؟
-آخه چرا انقدر تو فضولی بچه جان؟
با اخم و ناز نگاش می کنم.
دستشو می ذاره رو چونمو و می گه:اوه،یادم رفت. خانوم کوچولوم باهام قهر کرد.آخه تو چرا انقدر کنجدرولی؟ها؟
نیشم باز می شه و سرمو به چپ و راست تکون می دم.
-شیرین بازی درنیار که درسته می خورمتا.
دستشو میاره پشت سرمو شنلو آروم و نرم می ذاره رو سرم و بندشو می بنده.خم می شه و دست گلم رو هم از رو میز برمی داره و می ده دستم.
دست آزادمو می گیره و دنبال خودش می کشدم.
معترض می گم:یعنی من نباید بدونم کجا می ریم؟؟
می ایسته.برمی گرده سمتم.ابروهاشو می ده بالا و می گه:نچ.
دوباره راه می افته و منم با نارضایتی،دنبالش می رم.وارد حیاط می شیم.در ماشینو برام باز می کنه.با کمکش می شینم داخل و خودشم سوار می شه.
دسته گلو می ذارم رو پام و دست به سینه می شینم و با یه من اخم به خیابون خیره می شم.حرص می خورم.چرا من نباید بدونم چه خبره؟
دستشو حس می کنم که میاد سمت پهلوم.انقدر قلقلکی هستم که از فاصله ی دور هم جسم رو حس می کنم.ناخوداگاه خودمو جمع می کنم.نامرد می فهمه ولی با یه لبخند خبیث،شنلمو می زنه کنار و دستشو می ذاره رو پهلو و دندم و شروع می کنه به قلقلک دادن.
سعی می کنم نخندم و اخمامو حفظ کنم ولی نمی شه.قلقلک دادن،تنها روشی که می شه اخمای منو باهاش باز کرد و سینا اینو به خوبی می دونه و در مواقع لازم و ضروری،اول قلقلکم می ده و بعد منت کشی می کنه!نقطه ضعفم دستشه و تا می تونه سواستفاده می کنه.
خودمو می کشم کنار ولی دستشو با من میاره جلوتر.دیگه نمی تونم تحمل کنم و می زنم زیرخنده.
-دیدی خندیدی خوشگلم.دیدی.آخه چرا اخم می کنی گل من؟؟
بین خنده می گم:نکن سینا.اشکم درمیاد و آرایشم خراب می شه. نمی دونم مثل سری اول ضدآب هست یا نه.
دستشو می کشه کنار و یکی از دستامو تو دستش می گیره و به لبش نزدیک می کنه.خیابونا خلوت و ما داریم می ریم.نمی دونم مقصد کجاست و اصلا چرا اینجاییم!!
-آخه گل من،تو چرا اخم می کنی؟؟زشت می شی.البته تو با اخم هم خوشگلیا ولی واسه من اخم نکن.تو خیابونی اخم کن نه وقتی پیش منی!
-وقتی تو این جوری می کنی و منو محرم نمی دونی،منم اخم می کنم.
-آخه مگه تو بچه ای؟؟
-نه.
با شیطنت و خنده می گه:پس می خوای لوس بازی دربیاری و منم نازتو بکشم،آره؟
سکوت می کنم.کلاه شنلمو میارم عقب تر و بهش چشم غره می رم.
بلند می خنده و می گه:آخرش این فضولی،نه،این کنجدرولی تو یه کاری دست ما می ده!!
کمی دیگه می ریم و سینا حرف می زنه.ماشین متوقف می شه و من به اطرافم نگاه می کنم.جلوی یه آپارتمان پارک کرده.
منتظر نگاش می کنم.می خنده و شونه هاشو می اندازه بالا.دکمه ی ریموتو می زنه و در پارکینگ باز می شه.ماشینو می بره داخل و من با تعجب بهش نگاه می کنم.
-اینجا چه خبره؟؟
ماشینو خاموش می کنه و برمی گرده سمتم.
-خبر؟؟اوم،سلامتی.
-مسخره. دارم جدی می گم سینا.من واقعا گیج شدم.
پیاده می شه و میاد سمت من.کمکم می کنه پیاده بشم.
-بیا بریم بالا تا گیج نشی!!
حس فضولیم عجیب گل کرده.دست در دست سینا می رم طرف آسانسور.سوار می شیم و سینا دکمه رو فشار می ده.انقدر حواسم پرت و فکرم مشغول که متوجه نمی شم کدوم دکمه رو می زنه و توجهی هم به چراغ روشن شده نمی کنم.
با کشیده شدن دستم،سرمو بلند می کنم.در آسانسورو باز کرده و داره با یه لبخند خوشگل نگام می کنه.
-بفرما خانوم خوشگله.
پیاده می شیم.کلیدی رو از تو جیبش درمیاره و می گیره سمتم.
به دستش نگاه می کنم.
-کلیدو بگیر و در خونتو باز کن.
با تعجب می گم:خونه؟؟یعنی،خونمو؟!
-درواقع می شه گفت در خونمونو باز کن.
دستمو می برم جلو و کلیدو ازش می گیرم.با تردید می برمش نزدیک قفل.یعنی چی آخه؟خونمون؟آخه...
به دست سینا نگاه می کنم.خودش منظورمو می فهمه.میاد پشتمو و دستمو می گیره تو دستش.تو بغلش فرو می رم.کلیدو فرو می کنیم تو قفل و با کمک هم،کلید رو می چرخونیم و قفل رو باز می کنیم.چشم هامو می بندم.دستاش دور کمرم حلقه می شن.قدم هامونو با هم هماهنگ می کنیم و می ریم داخل.صدای بسته شدن درو می شنوم.بوی گل مریم و رز،مشاممو نوازش می ده.آروم چشمهامو باز می کنم.دور تا دورمون پر از شمع و گله.با تعجب و هیجان،به خونه نگاه می کنم.تو نور شمع ها،همه چیز معلوم نیست و فضا خیلی شاعرانست.چند دقیقه ای می گذره و من همچنان محو فضای اطراف،آغوش گرم سینا و بوی گل ها هستم.
صداشو می شنوم:خوشت اومد گل من؟؟به خونه ی خودت خوش اومدی.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 15 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites