تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 16 از 16:  « پیشین  1  2  3  ...  14  15  16  
#151 | Posted: 9 Jan 2013 14:17
با حرکتی غیرمنتظره و با شتاب به سمتش برمی گردم و از گردنش آویزون می شم.
آروم می گم:مرسی،مرسی سینا،مرسی عزیزم.این عالیه و من...
ساکت می شم و محکم تر بهش می چسبم.سفت بغلم می کنه و آروم از رو زمین بلندم می کنه.فنر دامنم کمی اذیت می کنه ولی مهم نیست.
مسافتی رو طی می کنه و در اتاق خوابو باز می کنه.می ذارتم رو تخت.اتاق هم مثل سالن می مونه.با این تفاوت که دیواراش هم گل کاری شده.حتی سقف هم گل کاری شده.همه ی گلا رز سرخ هستن.رز سرخ مخملی که من عاشقشونم.با لذت به اطرافم خیره می شم.
نگاهمو می چرخونم و رو سینا نگهش می دارم.کنارم نشسته و داره با چشمهایی که حالت خاصی دارن،نگام می کنه.سایه هامون رو گلا افتاده.
خم می شم سمتش و سرمو می ذارم رو شونش.دستاشو میاره بالا...کلاه شنلو از رو سرم می کشه پایین و می ذاره رو شونه هام.موهامو نوازش می کنه و آروم سرمو می بوسه.
آروم می گم:مگه قرار نبود ما...
-پروازمون چندهفته دیگست.این خونه رو برای تو گرفتم.به اسم خودته.امضای تو مونده.این خونه رو ما داریم تا هر وقت اومدیم ایران،بی خونه نباشیم.ما که نمی خوایم تا ابد اونجا بمونیم،چندوقت دیگه برمی گردیم اینجا.اینجا خونه ی عشق من و توئه و به هیچ وجه فروخته نمی شه.همه می دونن پروازمون افتاده عقب و امشب چه برنامه ای داشتیم.خودت نمی دونستی که الآن فهمیدی خانوم کنجدرول من.یه سورپرایز بود.
-من نمی دونم چی بگم.واقعا ازت ممنونم.
آروم می کشدم عقب.می خنده.دستمو می کنم تو چال گونش.لبخندش عمیق تر می شه.
من:یعنی من عاشق این چالتم.
چشمهامو می بوسه و پیشونیشو می چسبونه به پیشونیم.خودمو کمی ول می کنم و لم می دم به پشتی تخت.با جسارت تو چشم هاش نگاه می کنم.داره باهام حرف می زنه.با همون چشم های عسلی که از روز اول منو دیوونه ی خودش کرد و بعد از یه سال و خرده ای،عاشق صاحبش،کیان یا همون سینا.
دستشو می ذاره رو صورتم.درواقع مثل یه قاب عمل می کنه.همه ی صورتمو با احساس می بوسه.منم جواب بوسه هاشو می دم.اون چشممو می بوسه،منم چشمشو می بوسم،اون چونمو می بوسه،منم چونشو می بوسم و...
آروم آروم دستشو میاره سمت گردنم.نگام می کنه.خجالت می کشم و چشم هامو می اندازم پایین.به کراوات خوشگلش نگاه می کنم و دستمو می برم سمتش.آروم شلش می کنم.گرشو باز می کنم و از دور گردنش درش میارم.نمی دونم دیگه چیکار کنم.فقط می خوام چشم هاشو نبینم.همین.حالا کم کم دارم خجالت می کشم.
دستم می ره سمت تورم.خودمو می خوام باهاش سرگرم کنم.دستمو تو هوا می گیره.دستای داغش،توجهمو جلب می کنه.آروم آروم سرمو میارم بالا و بهش خیره می شم.می خوام سرمو بندازم پایین که اون یکی دستشو می ذاره زیرچونمو و سرمو نگه می داره.یه لبخند خوشگل می زنه و من دیگه طاقت ندارم نگاش کنم.سریع چشمهامو می بندم.پلکهامو به هم فشار می دم.حس می کنم اگه حتی سایش رو هم ببینم،باعث خجالتم می شه.
با بوسه ای که زیر گردنم می زنه،چشمهامو باز می کنم.دستم ناخوداگاه میاد بالا و موهاشو به بازی می گیره.موهای نرم و خرماییش،که حالا تافت خورده و کمی از نرمی دراومده،کف دست و سر انگشتامو نوازش می دن.
-بارون؟؟
با مکث می گم:جون بارون؟
-تو می دونستی چی هستی؟
خودمو می کشم بالاتر و می گم:من چی هستم؟؟یعنی چی؟
-آره،نمی دونی؟
-نه.
-تو ملکه ی عشق منی. تنها ملکه و بانویی هستی که تونستی قلب منو تصرف کنی.
آروم می خندم و می گم:تو هم پادشاه قلب منی.تنها مردی هستی که تونستی قلب ملکه ی عشق رو تصرف کنی پادشاه عشق.
-پس ما ترکیبی از ملکه و پادشاه عشق رو درست می کنیم.
-دقیقا پادشاه عشق من.
-دوست دارم ملکه ی عشقم.
-دوست دارم پادشاه عشقم.
دقایقی می گذره و ما هر دو سکوت می کنیم.
آروم سرشو بلند می کنه.دستشو می بره سمت گره شنلمو و آروم می گه:اجازه هست بارونم؟؟ملکه عشق من اجازه می ده؟؟
فقط می تونم سرمو بندازم پایین و چشمهامو رو هم فشار بدم.
****
بی حوصله پتو رو می کشم رو سرم.اَه...آفتاب مزاحم.دست از سر کچل آدم برنمی داره.
یادم می افته محیط اتاق برام آشنا نبوده.با شتاب پتو رو می اندازم پایین و به اطرافم خیره می شم.شمعا خاموشه و گلا...وای...خدای من...اولین روز متفاوت من شروع شده و من تازه فهمیدم.روزی که دیگه برای خودم نیستم.دیگه نمی تونم بگم منم منم.دیگه نمی تونم هرکاری عشقم کشید انجام بدم و...
با باز شدن در،خودمو زیرپتو قایم می کنم.
سینا:چشم مامان فریبا.الآن گوشی رو می دم بهش. یه لحظه...
پتو کشیده می شه پایین و چشم تو چشم سینا می شم.آروم نگاهمو می دم به پتو و می گم:سلام.
گوشی رو جوری می ذاره که صدا اون طرف نره.آروم خم می شه سمتم.پیشونیمو می بوسه و می گه:سلام عشق خودم.بارون قشنگم .چطوری؟؟خوبی؟
سرمو تند تند تکون می دم.می خنده و می گه:مامان فریباست.می خواد حالتو بپرسه.
کمی معطل می کنه و بهم خیره می شه.
با حرص می گم:خب گوشی رو بده من و برو بیرون دیگه.
بلند می خنده و آروم می گه:قربون خجالتت.
گوشی رو می ده بهم.خودش می ره سمت در.بهم چشمک می زنه و در اتاقو می بنده.
دوباره سرشو میاره داخل و می گه:سرمیز منتظرتم.
می ره و من مشغول حرف زدن با مامان می شم.
****
من:یه سوال بپرسم سینا؟؟
-بفرما ملکه جونم...
-اون کی بود که تو در خونه رو براش باز می کردی؟؟
سرشو بلند می کنه و می گه:ها؟؟
-یادته به من می گفتی ازم توقع نداشته باش درو برات باز کنم تا اول تو بری؟؟تو می گفتی فقط برای یه نفر این کارو انجام می دی،اون کیه؟؟
کمی نگام می کنه و بعد می زنه زیر خنده...
-تو هنوز تو فکراون حرف منی؟؟
-آره...از همون موقع دوست داشتم بدونم.
-منظور من مامان بهار بود.
****
نگاهی به تیپم می کنم.خدارو شکر همچنان سرحال و خوش تیپم.خب زایمان که نداشتم،ورزشم هم که سرجاش بوده و هست...دستی به موهای مشکیم می کشم.همچنان تار های طلایی توش وجود داره،با این تفاوت که کمی تارهای سفید هم مخلوطش شده.
دستم به گوشواره هام می خوره.همونایی که برای تولدم خریده بود و من منتظر بودم خودش بندازه گوشم و بعد از عروسیمون،این کار رو انجام داد،البته ردیابا رو از داخلش برداشتن.
دستای رویا دور شونم حلقه می شه و می گه:به خدا خوشگلی.همتا نداری خوشگل من.ملکه ی بعضیا!!
دستامو می ذارم رو دستشو می گم:ای دختر حسود.می بینم که به خودت رسیدی.
چشمکی بهش می زنم و می گم:برای پدرام خوشگل کردی ناقلا؟؟می خوای دل پسر مردمو ببری؟؟
سرشو می اندازه پایین و با شرم دخترونش بهم نگاه می کنه.
-عزیزم.خجالت نداره که...تو هم مثل من،داری ملکه عشق بعضیا می شی دیگه.
پاشو می کوبه زمین و می گه:مامان بـــــــاران.اذیت نکن دیگه خب.
با صدای زنگ در،می رم درو باز کنم و آروم می خندم.رویا رو دوست دارم،مثل دختر خودم.شاید اگه من می تونستم بچه دار بشم،رویا فراموش می شد،ولی نه،من نمی تونستم اونو فراموش کنم.شاید بچه دار نشدن ما،یه حکمتی داره،شاید رویا اومد تو زندگیمون،تا با صفای بچگونش،دل ما رو هم شاد کنه و به زندگیمون روح ببخشه.شاید نه،حتما همین طوره.رویای کوچولو،به خاطرهمین وارد زندگی ما شد.
با مهمونا سلام علیک می کنم.همه عوض شدن.بیست سال پیرتر شدن.بیست سالی که گذشت و پر از اتفاقای خوشایند و ناخوشایند بود.بابا بهادر و مامانی و لادن خانوم،از پیشمون رفتن.دایی رسول و لادن خانوم با هم ازدواج کردن تا کنار هم باشن و بعد از فوت لادن خانوم،دایی هم افسردگی شدید گرفت و در حال حاضر،حال زیاد خوبی نداره.سنش خیلی بالاست و مشکل از قلبشه.حال روحیش هم مساعد نیست ولی بهتر از قبل شده و تونسته با مرگ لادن خانوم کنار بیاد.
چند نفر تنهامون گذاشتن ولی عوضش،افراد دیگه ای پا به خاندان ما گذاشتن.
نگاهم کشیده می شه سمت آرشام.همچنان مجرده.بعد از بیست سال هم،بی خیال حرفاش نشده و همین جور اندرخم یه کوچست.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#152 | Posted: 9 Jan 2013 14:18
چندسالی می شه برگشتیم ایران و تو همون خونه زندگی می کنیم.من و سینا درسمونو ادامه دادیم و تونستیم دکترامونو با هزار بدبختی و پشتکار بگیریم.
اوایل خیلی مشکل داشتیم،بحث های زیادی بینمون پیش میومد ولی زود حل می شد.نمی ذاشتیم قهرمون به بیست و چهار ساعت برسه و هنوز هم نمی ذاریم.الآن بهتره.اخلاق هم به خوبی تو دستمونه و می دونیم از چی خوشمون و از چی بدمون میاد ولی بازم بعضی اوقات دلخوریایی پیش میاد. درسته بیست سال داریم با هم زندگی می کنیم ولی مشکلات با قوت کمتری پابرجا هستن.
در حال حاضر،مشغول تدریس تو دانشگاهم.از طرفی نصف سهام شاهین رو خریدم واونجا هم مشغولم.سینا هم چند شعبه دیگه زده و مشغول کار خودشه.
امروز تولد 50 سالگیشه و من خوشحالم در تولد 42 سالگیش،کنارش بودم.
فربد:ولوله. کجایی؟؟
با یه سینی شربت از آشپزخونه میام بیرون و می گم:خب توام،نیومده شروع کرد.
سیاوش:قربون بابای خودم که هم چنان رو حرفش هست و به زن دایی باران می گه ولوله.
-تو حرف نزن بچه که لنگه ی همون باباتی.
-چرا مثل داییم نباشم؟؟
-می تونی مثل سینای منم باشی ولی نه،سینا تکه.تو می تونی بعضی از خصلت های سینا رو داشته باشی.همین پدر محترمت که ور دلت نشسته،این حرفو تکذیب کرد و گفت حلال زاده به داییش نمی ره.
باربد:باران راست می گه سیاوش. نمی دونی با چه قاطعیتی این حرفو می زد.
به یاد اون روزا،لبخند قشنگی رو لبم می شینه.چه زود گذشت و ما پیر شدیم.بقیه هم لبخند می زنن،البته به غیر از اونایی که زیر 30 سال سن دارن.
فربد صداشو صاف می کنه و می گه:پسر کو ندارد نشان از پدر...
-خب حالا،لازم نکرده حس شاعریت گل کنه.
مارال:راست می گه،یه تپق می زنی وسطش و کارو خراب می کنی.
رامین:بی خیال شو جون رامین.
نگاهم به رویا می افته که داره زیرچشمی به پدرام نگاه می کنه و پدرام هم،جواب نگاشو می ده.تو دانشگاه باهمن و هردو دارن حقوق می خونن.
یه چشمک به سیما می زنم.اونم با یه لبخند سرشو تکون می ده.یاد حرف اون روزم می افتم.از قبل گفته بودم پدرام دوماد خودمه.
رویا از همه چیز خبر داره.کل زندگیمونو بهش گفتیم،حتی می دونه مادرش من نیستم و من خیلی خوشحالم که رویا،منو مثل مادر قبول داره و اجازه می ده،بهش بگم دخترم و اون هم منو مامان صدا می کنه.
شربتا رو پخش می کنم.دورادور از مهلا هم خبردارم.با دختر و پسرش سر می کنه و زندگی خوبی داره.دیوید از مشکل قلبی رنج می بره و با دارو و قرص سرپاست.
متأسفانه رها نتونست با آرین کنار بیاد و بعد از چندسال،از هم جدا شدن.رها با یه مرد دیگه ازدواج کرد و آرین رفت یه شهر دیگه.همدیگه رو دوست داشتن ولی به درد هم نمی خوردن.رها هم معتقد بود نمی تونه تا آخر عمرش تنها باشه.خیلی سعی کردن با هم بسازن ولی نشد.بچشون پیش رهاست و داره با اون و شوهرش زندگی می کنه.
باربد تونسته برای چندروز بیاد ایران و یه سربهمون بزنه.با کلی خواهش و تمنا کشوندمش اینجا.نمیاد و همش حرف از مسئولیت سنگین درجه و کارش می زنه.همین رفت و آمدش هم با کلی دردسر و سخت گیری انجام می شه.
یه سری ازش خواستم دلیل کار جسی رو تو مهمونی پویا بهم بگه و اونم گفت:جسی می خواسته سینا رو فردی بی مسئولیت و خوشگذرون نشون بده.یه کاری کنه تو به سینا بدبین بشی و اونجا رو ترک کنی تا افرادشون یه بلایی سرت بیارن ولی خداروشکر مهدی و پویا جلوتو گرفتن.از طرفی خودشو هم می خواسته به بقیه نشون بده،چون دوست دختر قبلی سینا بوده و براش افت داشته سینا ولش کنه.یه جورایی می خواسته زهرشو هم رو من(باربد)بریزه.
با صدای آیفون،دکمشو می زنم و منتظر دیدن صاحب اون چشمهای عسلی می شم.
از آسانسور پیاده می شه.لبخند همیشگی رو لبهاشه و پرانرژیِ.همیشه برای من و با هم بودن و مهمونیامون،پر انرژیِ.
دستمو می برم جلو و کیفشو ازش می گیرم.
-سلام پادشاه عشق من.تولدت مبارک سینا جون.
خم می شه و پیشونیمو آروم و طولانی می بوسه.
-سلام ملکه ی عشق من...مرسی گلم.احوال خانوم فندقی من چطوره؟
-تو خوب باشی،اونم خوبه.
میاد داخل و درو می بندیم...بعد از فوت کردن شمع 50 سالگی،وارد سال جدیدی از زندگی سینا می شیم...بهتر بگم زندگیمون...یه زندگی جدید از ملکه و پادشاه عشق...



پایان


YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 16 از 16:  « پیشین  1  2  3  ...  14  15  16 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites