تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 2 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین »  
#11 | Posted: 9 Jan 2013 13:16
فصل سوم


می خواستم برم پیششون که بیخیال شدم...تو جشنا همیشه با فربد بودم که قربونش برم الان نبود...مامان و خاله کنار هم نشسته بودن و سیما و شاهین هم درحال پذیرایی از مهمونایی که تازه رسیده بودن...برام جالب بود که ساحل هنوز نیومده...با خودم گفتم حتما تو ترافیک موندن...مگه اون ساحل می تونه دیر بیاد؟؟...شایدم اومده و من هنوز ندیدمش...توهمین فکر بودم و سرم پایین بود که صدای ساحلو شنیدم...
ساحل:سلام باران خانوم گل...می بینم که دوباره شروع به باریدن کردی و شهرو شلوغ و مردمو علاف کردی...
من:سلام...ما اینیم دیگه...کی رسیدین؟؟...الان تو فکرت بودم...
ساحل:به لطف بارندگی شما،ترافیک و سینا همین الان...
من:مامانت اینا کوشن؟؟
ساحل با سر سمته دیگه ای از حالو نشون داد و گفت:اونطرفن...سینا هم که نتونست بیاد...آقا قرار داشت...
نگاهی به تیپش انداختم...یه تاپ پشت گردنی با یه شلوارک تا بالای مچش پوشیده بود ...یاد نگاه فربد به ساحل افتادم...آخی...الان باید اینجا باشه که نیست...
ساحل:من و تو چرا وایسادیم؟؟...بیا بریم بشینیم...
نشستیم رو مبل...صدای جیغ و سوتها و دستها بلندتر شد...شاهین و سیما داشتن با هم می رقصیدن...
ساحل:از شاهین که گذشت،سیما درستش کرد...یکی باید پیداشه تا اون سینا رو آدم کنه...البته اون نقطه ی مقابل شاهینه...
من:تو که همش به فکر آدم کردن این و اونی...فعلا یه فکری به حال خودت بکن...راستی،شاهین از سینا بزرگتره؟؟
ساحل:نه...سینا 4 سال از شاهین و کلا از ما بزرگتره... شاهین از اینطرف غش کرده بود که توسط سیما جمع شد،سینا از اونطرف کرده که جمع شدنی نیست...شاهین زیادی مغرور بود،سینا زیادی اهل خوشگذرونیه و البته مغرور...فعلا سه ماهه که برگشته ولی دوباره میخواد بره...
من:داداش و عموی محترمتو ول کن...مارالو نگاه کن...
یادم رفت از ساحل بپرسم مگه سینا کجا بوده؟؟...
ساحل:ایشالا نوبته ما هم میشه...
من:مگه ترشیدی؟؟...
ساحل:نه...ولی قحطیه شوهر دیگه...خبر نداری که باید بجنبیم؟؟...
من:من و تو چرا مثه این پیر زنا نشستیم و داریم حرف میزنیم؟؟...مثلا تولد...پاشو بریم وسط...
بعد از کمی رقص،دوباره نشستیم سرجامون...
ساحل نگاهی به صورتم انداخت و گفت:اگه ابروهاتو نازک کنی محشر میشی...چرا پهن برشون میداری و نازکشون نمی کنی؟؟
من:خوشم نمیاد قبل از ازدواج زیادی چهرم زنونه بشه...
با احساس لرزشی تو دستم،به گوشیم که نگاه کردم...فربد بود...می دونستم دلش اینجاست...
من:جونم فربدی؟؟
فربد:سلام ولوله ی خودم...خوش میگذره؟؟...
من:سلام...انقدر جات خالیه...
فربد:تو به جای منم شادی کن...قدرمو بیشتر میدونی...
نگاهی به ساحل کردمو آروم گفتم:به جات دارم با یکی صحبت میکنم...نگو که فکرت اینجا نیست...
فربد با مکث گفت:کی همچین حرفی زدم...فکرم اونجاست،اساسی هم اونجاست...از طرف من به سیما تبریک بگو،به بقیه هم سلام برسون...
نگاهی به دوروبرم انداختم و گفتم:الان اینجا نیست...وگرنه گوشیو میدادم بهش تا خودت باهاش حرف بزنی...
فربد:خداحافظ...
من:خداحافظ...
به مارال که داشت به سمت ما میومد نگاه کردم...
من:یه وقت بد نگذره بهت...خبری ازت نیست...
مارال با لبخند گفت:چشات از حدقه دراد...خیلی هم خوبه...
من:ما که بخیل نیستیم...فربد سلام رسوند...
مارال:قربون دایی....الان روحش اینجاست...
من:تو هم الان روحت اونطرف سالنه...
مارال:اون که بله...
من:بله و بلا...برو پی کارت...
مارالم از خداخواسته رفت...ساعاتی بعد شام صرف شد...بعدش هم کیک...کادوها رو هم بعد از بریدن کیک باز کرد...کادوی شاهین یه سورپرایز بود و کسی ازش خبر نداشت...وقتی سند ویلایی رو که تو عباس آباد بود به سیما داد،خونه رفت رو هوا...خود سیما هم خیلی خوشحال شد...خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت و تولد سیما هم بالاخره تموم شد...
اواخر اسفند ماه بود و نزدیکای عید نوروز...درختا شکوفه زده بودن و بوی بهار به خوبی حس میشد...ازسرمای هوا کاسته شده بود...ماهی های قرمز و نارنجی کوچولو ،سبزه،هفت سین های آماده و...همه و همه بوی عید رو مهمون خونه ها کرده بودن...خیابونا و مراکز خرید غلغله بود...جای سوزن انداختن نبود...همه دنبال لباس و وسایل نو بودن...
اون روز با پریا و مارال قرار گذاشتیم که بریم برای خرید عید...بالاخره لباسامونو خریدیم...نایلون ها یکی از یکی سنگین تر بودن...با هزار بدبختی و هن هن کنان داشتیم به سمت ماشین میبردیمشون که یکی محکم بهم برخورد کرد...نگاهی به وسایلی که از دستم روی زمین افتاده بودن،کردم...می دونستم از عصبانیت قرمز شدم...سرمو بلند کردم تا حرفی بزنم که...
خدای من...این شاهین نبود؟؟؟؟...یه کم با دقت نگاش کردم...در نگاه اول خیلی شبیه شاهین بود ولی وقتی کمی دقیق شدم،فهمیدم تفاوت هایی باهاش داره...یاد پارک ساعی افتادم...لیز خوردن از پله...افتادنم تو یه جای گرم...اون عسلها...

اون تیله هایی که من دیده بودم،متعلق به این فرد بود،آره...درسته...اون روز من فقط چشماشو دیدم...دقتی رو اجزا صورتش نداشتم...با کمی دقت میشد فهمید که چشمهاشم با شاهین فرق میکنه...شیطنت و رگه های زرد و سبزی تو چشمهاش بود...همین ترکیب رنگ و حالتشون که پر از شیطنت و یه جورایی غرور بود،این چشمهارو از چشمهای شاهین متمایز می کرد...
نمیدونم چقدر تو هپروت بودم و به کشف بزرگم آفرین می گفتم...با ضربه ای که به پهلوم خورد،به خودم اومدم...ای خاک تو سرت باران که بر و بر داری پسر مردمو نگاه میکنی...مثلا می خواستی بهش بتوپی که چرا وسایلتو ریخته...حالا مثل گربه ی شرک وایسادی و داری نگاش میکنی...واقعا که...
سرمو بلند کردم...اونم داشت خیره نگام میکرد...
چشمهاش از شیطنت برق زد و گفت:دست و پاتون که درد نمیکنه؟؟خوبین دیگه انشاا...؟؟...
با تعجب نگاش کردم...قربون حافظه...فکر نمی کردم یادش مونده باشه...
من:ممنون...
با طعنه ادامه دادم گفتم:ببخشید که به شما برخورد کردم...واقعا معذرت می خوام که وسایلتونو ریختم...
با بیخیالی گفت:نه بابا...خواهش میکنم...این حرفا چیه...وظیفه ای بود که در مقابل یه همشهری انجام دادم...خودم گرفتمتون...اگه نمی گرفتمتون که...
دیدم داره پاشو از گلیمش درازتر میکنه،برای همین با جدیت گفتم:بی زحمت موقع راه رفتن و حتی دویدن،مراقب باشین که به عابران دیگه برخورد نکنین تا مزاحمتی براشون ایجاد نشه..
اومد جوابمو بده که صدای دختری رو از پشت سرش شنیدم...صداش زیادی جیغ و تیز بود:
عشقم...بیا بریم دیگه...
نگاه خصمانشو رو خودم حس کردم...در ادامه ی صحبتش گفت:مثلا ما امشب کلی برنامه داریم...
پسر با لحن لوسی و آبکی گفت:الان میام عزیزم...
نزدیک بود بگم عشقم و زهرمار...این کلمه ی مقدسو برای هرهوسی بکار نبر...دوباره به خودم گفتم:آخه به تو چه ربطی داره؟؟...سر پیازی یا تهش؟؟...
رو به ما گفت:خداحافظ خانوما...
و رفت...
مارال که رسما لال شده بود...به قوله خودش به رامین قول داده که دیگه با پسری بحث نکنه...پریا هم که کلا دختر ساکتیه...

پسره ی پررو...کمکم نکرد وسایلو جمع کنیم...باهم خم شدیم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم...
پریا:یه عذرخواهی هم نکرد...اصلا این برای چی رو دور تند بود؟؟...
مارال:یعنی چی؟؟...
پریا:منظورم اینه که چرا مثه آدم راه نمیرفت و میدویید...
مارال:فکر کنم دختر باهاش قهر کرده بود و پسره می خواست نازش رو بکشه،چون قبل از این که به ما بخوره و دست گل به آب بده،دیدمش که داشت یه مسئله ای رو برای اون توضیح میداد و دختره فقط با اخم سرشو تکون میداد و متقائد نمیشد...بعدش هم دختره با قدم های تند ازش دور شد...پسره هم دنبالش دوید و در نتیجه به ما خورد...دختره هم وقتی با ما دیدش،ناز و نوزو کنار گذاشت و چسبید به پسر...فکر کرد الان میدزدیمش...
پریا:حقم داشت...پسر که خیلی خوب بود...هم هیکلش و هم چهرش...
مارال:اونجوری که اینا بهم زل زده بودن،منم جای دختره بودم شک می کردم و بدو بدو میومدم....
حرفاشونو میشنیدم اما حواسم اونجا نبود...به طور ناخوداگاه تو فکر پسره بودم...چقدر عجیب...بعد از چند ماه،یه برخورد دیگه...
مارال و پریا همچنان در حال حرف زدن بودن...وسیله هارو جمع کرده بودیم به سمت ماشین می رفتیم...
مارال رو به من گفت:هی تو،کجایی؟؟چرا زل زده بودی به پسر مردم؟؟...ورپریده خودت از صدتای قدیم من بدتری...
نمی خواستم دلیل اصلیشو بدونه و جریان پارکو بفهمه،برای همین گفتم:خب بابا توام...همچین میگه قدیم که هر کی ندونه فکر میکنه داره از40سال پیش حرف میزنه...
قیافه ی متفکری به خودم گرفتم و گفتم:بخاطر شباهتش به شاهین یه لحظه شک کردم...به نظر شما شبیه نبود؟؟...
مارال چشم غره ای بهم رفت و گفت:خودتی...من با تو بزرگ شدم...یه چیزی این وسط هست که من بی خبرم...مطمئنم...
دیگه به ماشین رسیده بودیم...صندق عقب رو باز کردم و گفتم:خب دیگه زیاد سخنرانی کردی...از بالای منبر بیا پایین و بپر رو صندلی...
وسایلو گذاشتم تو صندق و بستمش....
مارال:من هنوز سر حرفم هستم...ولی بخاطر تو تمومش می کنم...
نشستم پشت فرمونو ماشینو روشن کردم...پریا عقب نشست و مارال کنارم...تا از پارکینگ طبقاتی بیرون بریم،کمی طول کشید...سر یکی از پیچ ها نزدیک بود یه ماشین به ماشینم بزنه...بدونه این که ماشینه منو ببینه،داشت ماشینشو از جاش بیرون میوورد...سرمو گرفتم بالا...چهره ی شخص راننده زیاد معلوم نبود...از برق چشمهاش می تونستم تشخیص بدم کیه...
با خودم گفتم:رانندگیشم که در حد صفره...ولی ثانیه ای بعد به خودم خندیدم...به طرز حرفه ای و ماهرانه ای عقب رفت...با سرعت از جلوش رد شدم...بچه ها متوجه نشده بودن که همون پسرست...
قبض و پولو دادم و از پارکینگ خارج شدیم...وارد اتوبان شدیم...می خواستم تند برم...دلم برای سرعت لک زده بود...وای که چه حالی میداد الان پامو میذاشتم رو گاز و واسه خودم میرفتم...حیف که نمیشد...می خواستم برم پیست...همیشه با فربد میرفتم...با هم مسابقه میذاشتیم...دلم راضی نمیشد بدون فربد برم...می دونستم زیاد بهم خوش نمیگذره...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#12 | Posted: 9 Jan 2013 13:17
می خواستم یه کوچولو تند برم...کمربندمو بستم و رو به بچه ها گفتم:کمربنداتونو ببندین...
مارال:برو بابا...خانوم پلیسه...زیادی مقرراتی هستی...
پامو گذاشتم رو گازو گفتم:خود دانید...من بهتون گفتما...
مارال:یا قمر بنی هاشم..پری کمربندتو ببند که به رانندگیه این هیچ اعتمادی نیست...
بالاخره اونا هم کمربنداشونو بستن و تا خونه تخته گاز رفتم...

****
اواخر فروردین بود...واسه عید فربد نیومد ایران...البته حقم داشت...کلی درس و کار رو سرش ریخته بود...سرم پایین بود و در حال مطالعه ی مجله ی مورد علاقم بودم...با صدای تلفن سرمو بلند کردم...کسی خونه نبود...با تنبلی و به زور از جام بلند شدم...
من:بفرمایید...
فربد با صدایی که خوشحالی توش موج میزد گفت:سلام ولوله ی من...بالاخره تا چند وقت دیگه میای پیش خودم...
لحظه ای مکث کردم و بعد با خوشحالی گفتم:سلام...وای...راست میگی فربد؟؟
فربد:بله که راست میگم...نیما بهم خبر داد...خلاصه این که ویزات آمادس...برو دنبال بلیط...
بعد از حرف زدن با فربد،تلفن رو قطع کردم...بالاخره کارام درست شده بود...تازه با کلی پارتی بازی انقدر طول کشید...دلم می خواست درسمو ادامه بدم...دوست داشتم یه روزی خودم مدیرعامل یک شرکت بزرگ و موفق باشم...
به مامان اینا گفتم که ویزام جور شده و باید برم...رفتیم دنبال بلیط...اوایل خرداد باید میرفتم...
روزا با هم مسابقه گذاشته بودن و خیلی زود می گذشتن...
****
روزی که باید میرفتم رسید...هم خوشحال بودم،هم ناراحت...بار و بندیلمو تحویل داده بودم و فقط یه کوله همراهم بود...من وسط و دورتا دورم آدم وایساده بود...همه فامیلا و دوستامون بودن...رها،آرین،سیما،شاهین و ساحل و پریا هم اومده بودن...خلاصه شماره پروازم اعلام شد...باید زحمت رو کم می کردم...با همه خداحافظی کردم...خیلی سعی کردم مامانو آروم کنم...تا حدودی هم موفق بودم...دستی برای همه تکون دادم و رفتم تا سوار اتوبوساشم...
****
از پله های هواپیما بالا رفتم...همیشه دوست داشتم کنار پنجره بشینم تا ابرها رو که مثله برف بودن وکوه ها و کلا مناظر اطراف و پایین رو ببینم...صدای مهماندار اومد...در حال خوش آمد گویی و آرزوی سلامتی و سفری خوش بود...
از مرز ایران خارج شده بودیم...خیلی ها بلافاصله شال و روسریشونو دراوردن...واقعا جای تاسف برام داشت...داشتم به ابرها نگاه و به عظمت خدا فکر می کردم که کم کم خوابم برد...
****
منتظر بودم بارها رو بیارن تا چمدونم رو بردارم...بعد از برداشتنش،مثه گیج ها به دور و برم نگاه می کردم و با چشم دنبال فربد می گشتم...همچنان که چشمام درو برو دید میزد،صداشو دم گوشم شنیدم:سلام ولوله ی خودم...
برگشتم سمتشو خودمو انداختم تو بغلش...وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود...یادم افتاد که مکان عمومیه و احتمالا کل افراد فرودگاه دارن نگامون می کنن...سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم...به اطرافم نگاه کردم...هر کسی مشغول کار خودش بود و حواس هیچکس به ما نبود...یه لحظه یادم رفته بود که اینجا کاناداست و این رفتار ها برای مردمش عادیه...
فربد که انگار دلیل عکس العملمو می دونست،دستشو دراز کرد سمتم وگفت:بیا اینجا ببینم...برای اینا اینجور چیزا عادیه...
رفتم سمتش...چمدونمو ازم گرفت و دستشو انداخت دور گردنم...
فربد:الان میریم خونه تا یکم استراحت کنی...قیافت خیلی خستست...البته حقم داری...بعد از 24-25ساعت پرواز یا شایدم بیشتر باید خسته باشی...من که جنازم رسید اینجا...بعدش حال و احوال کل فامیلو ازت می پرسم...
من:آره...خیلی خسته شدم...تو چطوری خان دایی؟؟...
فربد:نه بابا...دوری اثر کرده...خان دایی!!!!با اومدنت عالی...
تا برسیم خونه ی فربد،کلی حرف زدیم...وقتی هم که رسیدیم انقدر خوابم میومد که چشمام به زور باز میشد...بدون این که خونه رو دید بزنم،وارد اتاقی شدم که فربد از قبل برام آماده کرده بود...مانتومو دراوردم و روی تخت ولو شدم....

چشمامو باز و به اطرافم نگاه کردم...مکان برام نا آشنا بود...تازه یادم اومد که ایران نیستم و اینجا هم اتاقم نیست...برام جالب بود که فربد نیومده تا بیدارم کنه...تو این چند وقت آدم شده بود...چمدونم کنار در،و در هم بسته بود...از روی تخت بلند شدم و سلانه سلانه به طرف چمدونم رفتم...یکی از لباس راحتیامو پوشیدم...موهامو با کلیپس جمع کردم و از اتاق خارج شدم...
به...چه صحنه ی جالبی...فربد داشت آشپزی می کرد...خدا به داد من بدبخت برسه که الان باید دست پخت اینو بخورم...ای هوار...
فربد:اِ...بیدار شدی؟؟می خواستم خودم وارد عمل بشم و بیام بیدارت کنم...
من:پَ نَ پَ...الان خوابم و این روحمه که داره درباره ی جسمم حرف میزنه...با خودم گفتم آدم شدی و دست از این کارات برداشتی...ولی می بینم که نه...
فربد:اشتب فکر کردی دیگه خانوم...فرشته که آدم نمیشه...
با همون لحن خودش گفتم:اشتب فکر کردی آقا...اگه فرشته ها مثه تو بودن که دیگه هیچی...
اومد دوباره حرف بزنه که تلفن زنگ خورد...
در حالیکه به سمت تلفن میرفت گفت::فکر کنم مامان اینان...خواب بودی زنگ زدن...
درست گفته بود....گوشیو برداشت و بعد از صحبت کردن داد به من...منم بعد از صحبت کردن گوشیو گذاشتم...به فربد نگاه کردم...
من:تو از کی تا حالا آشپزی میکنی؟؟
فربد:از همون وقتی که رفتم خونه ی خودم...
من:همچین میگه خونه ی خودم که هر کی ندونه فکر میکنه دختره و رفته خونه ی شوهرش...تو مگه آشپزی هم بلد بودی؟؟
فربد:پس چی...آشپزیم از توی ولوله هم بهتر...
من:الکی برای من رجز نخون...حالا چی داری درست میکنی؟؟
فربد:می خوام پاستا درست کنم...
در ادامه گفت:بیخیال آشپزی...احوال اونوریا؟؟
من:اونا هم خوبن...
شروع کرد به پرسیدن حال تک تکشون...از پریا بگیر تا خود من...فقط خبری از ساحل نگرفت...می دونستم یادش نرفته...
یکدفعه گفتم:ساحلم خوبه...
فربد کمی با تعجب نگام کرد و گفت:ها؟؟...تو حالت خوبه؟؟..مگه من خبری از ساحل گرفتم؟؟...
با شیطنت نگاش کردمو گفتم:با زبونه بی زبونی،آره...
فربد:هه هه...مسخره...راستی از رامین و مارال چه خبر؟؟
من:فکر نکن نفهمیدم که بحث رو عوض کردیا...اونا هم خوبن...قرار تا یکی،دو هفته دیگه بیان خواستگاریه مارال...چقدر بد که ما نیستیم...
فربد:آره،ولی آسمون که به زمین نمیاد...فردا باید بریم دنبال کارا و ثبت نام دانشگات...
شام آماده شده بود...ظرفارو روی میز گذاشتیم...فربد تو بشقاب هر کدوممون مقداری پاستا ریخت...بوش که خوب...باید دید مزش چطوره...
مقداری از غذامو خوردم...خیلی خوب درست کرده بود...
من: بهت امیدوار شدم...راه افتادیا...
فربد:من که گفتم خوبه...
خونه ای که توش ساکن بودیم،کاملا مناسب بود...یه خونه ی نقلی با دوتا اتاق خواب...آشپزخونش هم تقریبا بزرگ بود...فربد بعد از این که به کانادا اومده بود،این خونه رو خرید...
****
دو ماهی میشه که کارام جور شده و وارد دانشگاه شده بودم...از مامان اینا و کلا کسانی که ایران بودن،بیخبر نبودم...مارال و رامین هم نامزد کردن...با یه دختر ایرانی به اسم مهلا آشنا شده بودم...روز اول مثله آدمای منگ دور خودم می چرخیدم که بهش برخورد کردم...خیلی خوشحال شدم که همکلاسیمه...دختر خیلی خوبی بود و می تونست جای مارالو در نبودش برام پر کنه...
همراه مهلا از دانشگاه خارج و سوار ماشین شدیم...حرکت کردم...مسافتی رو طی کردیم...حواسم به جلو بود...مهلا که از آینه به پشت نگاه می کرد گفت:این ماشین خیلی وقته که دنبالمون افتاده...
نگاهی به آینه انداختم...چند روزی بود که کارمون پیچوندن این ماشینا بود...نمی دونستم چرا تعقیبمون می کردن؟؟؟؟...یه ماشین خاصم نبود...هر روز عوض میشد...این سوال چند روزی بود که فکرمو مشغول خودش کرده بود... برای این که مطمئنشم داره تعقیبمون میکنه،از چند تا کوچه پس کوچه رفتم...اون ماشین هم دنبالمون میومد...افتادم تو خیابون اصلی و بعد اتوبان...شیشه ی ماشین دودی بود و نمیشد سرنشیناشو دید...
در حالی که کمربندمو می بستم گفتم:درست میگی...کمربندتو ببند...می خوام تندبرم تا گممون کنن...
پامو گذاشتم رو گاز...اتوبان تقریبا شلوغ بود...با هزار بدبختی از بین ماشین های دیگه رد شدم...بازم دنبالمون بود...فاصلش خیلی با ماشین ما کم شده بود...سر یه دوراهی بود که اول فرمونو گرفتم سمت چپ و بعد پیچیدم سمت راست...راننده ی اون ماشینم همینکارو کرد ولی با گاردریل ها برخورد کرد و متوقف شد...من هم با سرعت بیشتر از اون مکان دور شدم...
مهلا نفسشو بیرون داد و با نگرانی گفت:خوب شد که گممون کردن...به نظرم این قضیه داره بودار میشه...یعنی چی هر روز یه ماشین دنبالمونه؟؟...
من:مثلا جه بویی؟؟... ما چیکار کردیم که بخوان تعقیبمون کنن؟؟...خلافکاریم یا آدم های خیلی مهمی هستیم که نیاز به اسکورت داشته باشیم؟؟...اینا یه سری آدمای علافن که می خوان وقتشون تلفشه...همین...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#13 | Posted: 9 Jan 2013 13:18
می دونستم اینا همش حرفه و خیرسرم می خوام مهلا رو آروم کنم...خودمم احساس می کردم که یه خبراییه...اما چی؟؟...مگه من کاری کرده بودم و خودم خبر نداشتم؟؟...اصلا اینا کی بودن؟؟...چرا دنبالمونن؟؟...دنبال منن یا مهلا؟؟...چی از جونمون می خوان؟؟...
انواع و اقسام سوال های بدون جواب تو ذهنم رژه می رفت...
مهلا:اگه اینا واسه یه روز دنبالمون بودن،حرفت تو درست بود،ولی اینا نزدیک به یه هفتست که دنبالمونن...من که میگم فربد رو تو جریان بذار...
من:نه بابا...من چیکار به کار اون دارم؟؟...اومدیمو به فربد گفتم...خب چه کاری از دستش بر میاد؟؟...هیچی...فقط این که نگرانم میشه...خودش به اندازه ی کافی سرش شلوغه،دیگه لازم نیست درگیر مشکلات منم بشه...
مهلا:خوددانی...اینا برات دردسر میشن...ببین من کی گفتم...
من:نگران نباش...بالاخره خسته میشن و دست از این مسخره بازیاشون برمیدارن و میرن پی کارشون....
مهلا رو به خونشون رسوندم...خودمم رفتم خونه...
کفشامو دراوردم...کیفمو رو مبل انداختم...اومدم برم آب بخورم که تلفن زنگ زد...از ایران بود...
من:جانم؟؟
سیما با صدای بچه گونه گفت:سلام خاله...
من:سلام گوگولیه خاله...
سیما:چطوری خاله؟؟...این خاله با اون خاله ها فرق داره...
من:اونوقت یعنی چی؟؟
سیما:یعنی این که داری خاله میشی...
یه لحظه مکث کردم و بعد با خوشحالی گفتم:تو بارداری؟؟...
سیما با خنده گفت:آره...وای..نمی دونی چقدر شاهین خوشحال شد...
من:مبارکه...چند وقتته؟؟
سیما:مرسی...سه هفته...
من:قربونش برم من...
سیما:می خواستم خودم بهت بگم که گفتم...حالا دیگه برو پی کارت...
من:خیلی خوشحال شدم...به شاهینم سلام برسون...
بعد از قطع کردن تلفن،روی کاناپه نشستم...چشمامو بستم و رفتم تو فکر اونایی که دنبالمون بودن...ودوباره همون سوال های بی جواب....
--------------------------------------------------------------------------------

انقدر فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم که احساس می کردم دود داره از سرم بلند میشه...از جام بلند شدم...هرچی زیادی به مخ مبارک فشار میووردم،بدتر بود...تصمیم گرفتم برم حموم...خوبیش این بود که اتاقها،سرویس های جداگانه داشت...رفتم تو اتاقم...حولمو از کمدم بیرون اوردم...لباسامو برداشتم...همه ی وسایلمو آماده کردم و بعد وارد حموم شدم...آب داغ رو باز کردم و کمی صبر کردم تا وان پر بشه...نشستم تو آب...خیلی خسته بودم...دوست داشتم همونجا می گرفتم می خوابیدم...بعد از دقایقی،حولمو پوشیدم و از حموم خارج شدم...لباسامو که یه شلوار آبی آسمونی همراه با تیشرت سورمه ای بود پوشیدم...موهامو با سشوار خشک کردم...صندلامو پام کردم و از اتاق خارج شدم...انگار انرژیم تحلیل رفته بود...اصلا حوصله ی غذا درست کردن رو نداشتم...کمی سوسیس سرخ کردم و خوردم و بعد به اتاقم رفتم تا استراحت کنم...بدون هیچ فکری و به آسودگی خوابم برد....
ساعت حدود 8بود که از خواب بیدار شدم...صدای تلویزیون میومد...متوجه شدم که فربد اومده خونه...رفتم بیرون...روی مبل دراز کشیده و کنترل ماهواره هم تو دستش بود...
من:سلام بر دایی گرام،ملقب به آقا خروسه...امکان نداره یه جا باشی و آرامش منو بهم نزنی...کی اومدی خروس جون؟؟
فربد:سلام...خروس اون عموی نداشتته...یه ربعی میشه...
خودش رو مبل نشست و به بغلش اشاره کرد...
فربد:بیا اینجا بشین...
رفتم و کنارش نشستم...
فربد:من برای چند ماه باید برم قطر...مأموریت دارم...هر کاری کردم،قبول نکردن یکی دیگه رو جایگزینم کنن...نگران توام...تنها که نمیتونی باشی...احتمالا باید بری ایران...مامان اینا هم بفهمن،حتما نگرانت میشن...
من:چرا باید نگرانم باشی؟؟...مگه من بچه ام؟؟...تو برو به کارات برس...با این شهر و مردمانش آشنا شدم و یه جورایی تونستم باهاش کنار بیام...به این خونه هم عادت کردم...من کلی درس دارم...چی چی پاشو برو ایران...فوقش بعضی از شبا،به مهلا میگم بیاد پیشم...این که دیگه نگرانی نداره...
فربد:شاید تو درست بگی...نمی دونم...
****
تو راه دانشگاه حرف های دیشب رو برای مهلا تعریف کردم...
مهلا:حالا نتیجه؟؟
من:هیچی دیگه...فربد تا چند وقت دیگه میره قطر...حالا تو فکر کن اگه قضیه ی تعقیبا رو بهش می گفتم،چقدر نگرانیش بیشتر میشد...
ماشین رو پارک کردم...هردو با هم وارد محوطه و بعد کلاس شدیم...نشسته بودیم رو صندلیمون و داشتیم حرف میزدیم...تقه ای به در خورد و استاد وارد شد...همه به احترامش تو جاشون نیم خیز شدن...استاد می خواست درس بده که صدای در اومد...
پسری وارد کلاس شد...نگاهش تو کلاس چرخید و روی من ثابت موند...خیلی مشکوک و مرموز نگام کرد...
استاد:کاری داشتین؟؟
نگاهشو به سمت استاد چرخوند و گفت:ماهان شمس هستم...از شهر مونترال انتقالی گرفتم...
استاد:پس دانشجوی جدیدمون هستین...بفرمایین...
روی یکی از صندلی ها که خالی بود،نشست...لاغر و قد بلند بود... زیادی لاغر بود...چشمهاش سبز زاغ و موهاش مشکی رنگ بود و به صورت سه سانتی کوتاه کرده بودشون...لب هایی تقریبا نازک با بینی استخوانی که به صورتش میومد...عیب اساسیش،لاغری زیادش بود...بخاطر قد بلندش،خیلی تو چشم میومد...تیشرت سفید همراه با شلوار جین آبی پوشیده بود...
از همون روز اول سعی داشت رابطه ای دوستانه باهام برقرار کنه...البته هنوز اون نگاه مرموز رو داشت...کمی مهربونی هم چاشنیش شده بود...همیشه به تندی باهاش برخورد می کردم...اصلا ازش خوشم نمیومد...دیگه ماشینی دنبالمون نبود و همین باعث شده بود که نگرانیه مهلا از بین بره...همیشه برای این که به ماهان بی توجهی می کردم،از طرفش سرزنش می شدم...می گفت پسر خوبیه...ولی به نظر من...
فربد رفت قطر...همراه مهلا به فرودگاه رسوندیمش...تو راه برگشت از فرودگاه بودیم که به سرمون زد بریم بستنی بخوریم...مقابل بستنی فروشی نگه داشتم...مهلا پیاده شد و به سمت مغازه رفت...پوستی به رنگ سبزه داشت و همین خیلی با نمکش می کرد...چشماش سبز پررنگ و بینیش خدادادی کوچولو و جم و جور بود...موهاش تا روی شونش می رسید و همرنگ چشماش بود...از 14-15 سالگی به همراه خانوادش به کانادا مهاجرت کرده بودن...دقایقی بعد بستنی به دست از مغازه خارج شد...نشست کنارم...بستنیمو به دستم داد و گفت: تو چه فکری هستی؟؟
من:چهره ی تو...
مهلا:من؟؟...
من:آره...دارم فکر می کنم که چقدر بانمک و نازی...
مهلا:دستم پره...نمی تونم همشو با هم بگیرم...حداقل دونه دونه بهم بدشون...نمیگی سنگینن و باعث خستگیم میشن؟؟... شایدم ذوق زده بشم و از دستم بیفتن و بهت خسارت وارد کنن؟؟...
با ابروهایی بالا رفته گفتم:چی؟؟...
مهلا:وای که چقدر جدیدا خنگ شدی...هندونه ها رو دارم میگم دیگه...این همه سرش داری فکر میکنی که چی بگی...
من:برو بابا...از این به بعد طالبی تقدیمت می کنم....
مهلا:چقدر حرف میزنی تو...بستنیتو بخور...آب شد...
شروع به خوردن بستنی کردم...خیلی بهمون چسبید...قرار شد اون شب مهلا بیاد پیشم بمونه...با هم رفتیم خونه...درو باز کردم هر دو با هم وارد شدیم...شالمو از روی سرم برداشتم و رو مبل انداختم...وارد آشپزخونه شدم...نگاهی به داخل کتری انداختم...زیرشو روشن کردم...صدای مهلا رو شنیدم که می گفت:باران...بدو بیا...گوشیت داره زنگ می خوره...
با دواز آشپزخونه خارج شدم...هل هلکی در کیفمو باز کردم...شماره ناشناس بود...
من:بفرمایید؟؟
بعد از کمی مکث،صدای مردی رو شنیدم که به فارسی گفت:سلام باران خانم...احوالتون؟؟
با تعجب کمی به مخم فشار اوردم...نتیجه ای نداد...با تعجب گفتم:شما؟؟...
مرد:ماهان هستم...ماهان شمس...
با خودم گفتم همینم مونده بود که شمارمو هم داشته باشه...به مهلا که داشت نگام می کرد،نگاه کردم و جواب ماهانو دادم...
با تعجب گفتم:سلام جناب شمس...ممنون...شما شماره ی منو از کجا اوردین؟؟...
ماهان:از یکی از بچه ها گرفتم...امیدوارم مزاحم نباشم...چشمهای مهلا گرد شد...زیر لب گفت:این شمارتو از کجا اورده؟؟
دستمو به علامت سکوت،روی بینیم گذاشتم...
می خواستم بگم بی زحمت زودتر قطع کن چون مزاحمی بیش نیستی...خودمو کنترل کردم...
من:امری داشتین؟؟...
نگاهم به مهلا افتاد که از فضولی داشت می مرد و می گفت بزن رو اسپیکر...کاری که مهلا گفت رو انجام دادم... صداش تو کل خونه می پیچید...
شمس:می خواستم ببینمتون...یه کار واجب باهاتون دارم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#14 | Posted: 9 Jan 2013 13:19
اصلا دوست نداشتم حتی برای یه لحظه هم پیشش باشم...
من:شرمنده...من فعلا وقت آزاد ندارم...
شمس با ناراحتی گفت:باشه...خداحافظ...
من:خداحافظ...
تعجبم از این بود که اسرار زیادی رو حرفش نکرد...آدمی نبود که با یه بار نه گفتن و مخالفت،کنار بکشه...
مهلا:دختره ی خر...چرا گفتی نه؟؟...می رفتی ببینی بدبخت چی کارت داره...
من:جان من دوباره شروع نکن...اگه قبول می کردم،پررو تر میشد...
مهلا:خودت میدونی...من که میگم این پسر خوبیه...
من:زیادی مرموز...
رفتم چای دم کردم...نشستم رو کاناپه و تی وی رو روشن کردم...بعد از خوردن چای،کمی حرف زدیم و بعدش خوابیدیم...
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم...خاموشش کردم و تو جام نشستم...به مهلا نگاه کردم...هنوز خواب بود...با دست تکونش دادم...
من:مهلا...پاشو باید بریم دانشگاه...
جا به جا شد و خواب آلود گفت:ولم کن دیگه...مسخره...
از جام بلند شدم و گفتم:به من ربطی نداره که امتحان امروز رو چطور میدی...می خوام برم صبحانه بخورم...بعدش هم میرم...
از جاش پرید وگفت:مگه ما امروز امتحان داشتیم؟؟...
لبخند خبیثانمو که دید نفسی کشید و گفت:ای تو روحت...بمیری تا من از دستت راحت شم...ذلیل مرده...بدبخت شوهرت...بیچاره نمی دونه چجوری می خوای صبحا از خواب بیدارش کنی...دلم براش می سوزه...
من:تو دلت برای اون نسوزه...روش های مخصوصی براش در نظر دارم...
از جاش بلند شد...هر دو با هم صبحانمونو خوردیم...لباسامونو پوشیدیم...در این چند ماهی که کانادا بودم همیشه تونیک می پوشیدم...شالم سرم می کردم...هر دو از خونه خارج و سوار ماشین شدیم...
کلاسهای اون روز تموم شد...داشتیم از کلاس خارج می شدیم که با صدای دیوید متوقف شدیم...
دیوید:سلام خانم ها...
جوابش رو دادیم...رو به مهلا گفت:من می تونم با شما صحبت کنم...
مهلا نگاهی به من کرد و گفت:خواهش می کنم...بفرمایید...
رو به مهلا گفتم:تو ماشیتن منتظرتم...
مهلا:باشه...
رفتم تو ماشین نشستم...چند وقتی بود که دیوید سعی داشت به مهلا نزدیک بشه و یه جورایی می خواست باهاش دوست بشه...چند باری هم غیر مستقیم گفته بود...
دقایقی گذشت...مهلا اومد...ضربه ای به شیشه زد...شیشه رو کشیدم پایین...
مهلا:تو برو...من با دیوید میرم بیرون تا کمی باهم حرف بزنیم...بعد هم میام پیش تو...
من:بادا بادا مبارک بادا؟؟...
خنده ای کرد و گفت:دیوونه...شاید...
من:پس یه عروسی افتادیم...برو...کلی منتظرت مونده...
مهلا:فعلا...
مهلا رفت و من هم به سمت خونه حرکت کردم...در رو بازکردم...خونه تاریک و تمام چراغ ها خاموش بود...روشنشون کردم...لباسامو عوض کردم...مقداری از نهار دیروز رو تو مایکروفر گذاشتم...خیلی گرسنم بود و یه جورایی دلم ضعف می رفت...رفتم صورتم رو شستم...تو دستشویی بودم که برق ها رفت...بعد از چند ثانیه همه جا روشن شد و دوباره تاریک...پشت سر هم این عمل تکرار شد...انگار یکی می خواست از قصد اذیتم کنه...خاموش...روشن...خاموش...رو شن...پشت سرهم چراغ ها روشن و خاموش میشد...با خودم گفتم الان همش می سوزه...کمی ترسیده بودم...یعنی چه کسی بود؟؟...یاد این فیلما افتادم...نگاهی به خودم انداختم...صد رحمت به میت...رنگم مثله گچ شده بود...سریع از سرویس خارج شدم...با ترس به پنجره نزدیک شدم...دوباره همه جا تاریک شد...نگاهی به خونه های مجاور انداختم...همه برق داشتن...دیگه مطمئن بودم که کاسه ای زیر نیم کاسه است...نمی دونستم باید چی کار کنم؟؟...با خودم گفتم می رم پایین ولی به قدری ترسیده بودم که تقریبا می لرزیدم...صداهایی از پایین شنیده می شد..دوباره فضای خونه روشن شد...خودم رو به بیخیالی زدم...غذام رو با هزار بدبختی و به سختی خوردم...کمی هم آب نوشیدم...دستام سرد بود...چجوری باید اینجا می موندم...تازه به حرف فربد رسیدم که می گفت نباید تنها بمونی...
دوساعتی گذشت...برق ها هنوز روشن بود...دیگه بی خیال شده بود...با صدای اف اف از جام پریدم...مهلا بود...
درو باز کردم و اومد بالا...نمی خواستم متوجه بشه...می دونستم اگه می فهمید،استرس می گرفت...
سعی کردم عادی برخورد کنم...
من:خوش گذشت...چی گفتین؟؟...
مهلا دقیق به صورتم نگاه کرد و گفت:چرا انقدر تو فضولی؟؟...بذار از راه برسم بعد شروع کن...
مکثی کرد و با نگرانی گفت:تو چرا مثله شبه شدی...رنگت پریده...
دستم رو گذاشتم رو گونم و گفتم:کمی دلم درد میکنه...فکر کنم فشارم افتاده...
مهلا:آب قند خوردی؟؟...
من:نه...
مهلا:بشین رو مبل...الان برات درست میکنم...
از خدا خواسته نشستم...مهلا آب قند بدست اومد کنارم نشست...به زور همشو به خوردم داد...
من:زود بگو دیوید چی بهت گفت؟؟...
مهلا:رو به موتم که باشی،بی خیال فضولی نمیشی...رفتیم کافی شاپ...علنی ازم درخواست دوستی کرد...منم قبول کردم...می دونم که پسر خوبیه...
با نیش باز گفتم:شناگر قابلی هستی...منتظر یه ندا از طرفش بودی...یه کم ناز می کردی دختر...
مهلا:برو بابا...قبلا نازام رو کردم...دیگه بسه...اون موقع که غیر مستقیم می گفت...
من:گشنته؟؟...
مهلا:نه...
از جاش بلند و وارد اتاقم شد...دوباره رفتم تو فکر...چجوری می خواستم تو این خونه بخوابم؟؟...
خدا رو شکر کردم که مهلا پیشمه...اون که نمی تونه هر شب پیشم باشه...کار و زندگی داره...از این به بعد نصف بیشتر وقتش رو هم با دیوید می گذرونه...فردا باید بره...دوباره غصم گرفت...رو تخت دراز کشیدم...مهلا هم جاشو پایین تخت انداخت...تا 3:30-4 صبح بیدار بودم...خدارو شکر اولین کلاسمون ساعت 10 شروع میشد...
****
یه هفته ای از اون قضیه می گذشت...هرشب همین برنامه رو داشتم...ترسم کمی ریخته بود...مهلا 3 شب اول پیشم بود...بلافاصله بعد از این که میومدم خونه،قطع و وصل چراغ ها شروع میشد...خیلی دوست داشتم بدونم دلیلش چیه...
رفته بودیم خرید...عروسی پسر عموی مهلا بود و دنبال لباس می گشت...خریداشو کرد و نشستیم تو ماشین...تو اتوبان بودیم که متوجه شدم یه ماشین دنبالمون...چند وقتی بود بی خیال شده بودن...فکر می کردم تموم شده ولی انگار تموم شدنی نبود...همه چیز به نظرم مشکوک میزد...از همین ماشینها بگیر تا برق خونه...هر چی دنبال دلیل می گشتم،عاملی پیدا نمی کردم....
مهلا:وای...دوباره شروع شد...
من:پیچوندن ما هم شروع شد...
دوباره وقت قهرمان بازی بود...انقدر دور خودمون گشتیم تا تونستن گممون کنن...دیگه خسته شده بودم...شب و روز استرس داشتم...مثله آدم نمیومدن جلو...فقط موش و گربه بازی بود...مهلا رو به خونشون رسوندم...
باشگاه ثبت نام کرده بودم...دفاع شخصی...از 16 سالگی شروع کردم...کمربند مشکیمو 20 سالگی گرفتم...قصد داشتم کارت مربی گریمو هم بگیرم...خیلی وقت بود که به صورت حرفه ای کار نکرده بودم...نزدیک به 4 سال...برای همین بدنم نرمی کامل رو نداشت و کمی خشک شده بود...می خواستم چند ماهی بیام کلاس و بعد با آمادگی کامل برم برای گرفتن کارت...جلسه ی سوم بود که می رفتم...می خواستم فشرده کار کنم... روزهایی که کلاس نداشتم، از 11 صبح تا 7 بعد از ظهرسر تمرین بودم...جنازم می رسید خونه...
اون روز یکم دیر به کلاس رسیدم...ساعت 9 بیدار شده بودیم و تا 1 دنبال لباس برای مهلا بودیم...بالاخره کلاسم
تموم شد...لباسامو عوض کردم و از باشگاه خارج شدم...مونده بودم کی می خواد رانندگی کنه...من؟؟...منی که اگه میشد همونجا می خوابیدم...
نشستم پشت فرمون...پنل رو تو جاش زدم...صدای آهنگ رو زیاد کردم تا خوابم نبره...در همون حال شروع کردم به فحش دادن به مهلا:ای درد بی درمون بگیری که امروز منو علاف خودت کردی...مردشورت رو ببرن که یکی مثل خودمی...سخت پسند...
در حال بد و بیراه گفتن به مهلا بودم که گوشیم زنگ خورد...نگاهی به شماره انداختم...چه حلال زاده...سرعتم رو کم کردم و جوابش رو دادم...
من:بنال...
آمپرش رفت بالا و گفت:حناق...تقصیر من که زنگ زدم بگم بیا اینجا...مامان آش رشته درست کرده...می خواستم بگم بیای کوفت کنی...نباید به تو که عفت کلام نداری زنگ میزدم...
با اسم آش،خواب از سرم پرید...
از لحن صحبت کردنش خندم گرفت و گفتم:به جون خودت،خودتی...نگو که خودت خواستی زنگ بزنی خانوم عففففت کلام...من که میدونم به سفارش خاله میترا زنگ زدی...من تو رو می شناسم و میدونم که این کار نیستی...منو سیا نکن دختر...
مهلا:حالا هر کی که گفته...مهم این که من زنگ زدم...پاشو بیا اینجا...در ضمن خودت سیاهی...نیازی به سیا کردن نداری...
من:برو خودت رو جلوی آینه ببین و بعد بگو کی سیاهه...
نذاشتم حرفی بزنه و گوشیو قطع کردم...با فکر کردن به چهرش دوباره خندم گرفت...خونشون چندتا خیابون با ما فاصله داشت...
عاشق آش رشته بودم...خاله میترا هر موقع درست میکرد،به من می گفت برم خونشون...من که کلا خانواده ی مهلا رو دوست داشتم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#15 | Posted: 9 Jan 2013 13:19
فصل چهارم


ماشین رو بردم تو پارکینگشون...خونشون ویلایی بود...از ماشین پیاده شدم...هر سه تاشون دم در وایساده بودن...مهلا،پدرش و مادرش...با همه سلام و احوالپرسی کردم وبعد نشستم...وای که چه بوی آشی میومد...دلم داشت ضعف می رفت...
خاله میترا:چطوری باران جان؟؟...دیگه خبری از ما نمیگیری دختر...
من:ممنون خاله...به خدا انقدر سرم شلوغه که اصلا وقت سر خاروندن رو هم ندارم...
خاله میترا:الان که دیگه فربدم نیست...بیشتر بیا اینجا...شبا پیش ما بمون...
وای که چقدر دلم می خواست قبول کنم...به خودم گفتم:هوی...جو نگیرتت...اون بنده خدا یه تعارف زد...نمی دونه جنابعالی دنبال فرصتی و بی جنبه ای...
من:ممنون خاله...تو خونه خیلی راحتم...مشکلی ندارم...
دوباره تو دلم گفتم:آره ارواح عمه ی نداشتت...خدا از دلت بشنوه که چقدر راحتی و مشکلی نداری...فقط شبا تنت از راحتی زیاد می لرزه...همین...چقدر چاخان میگی تو دختر...
خاله میترا رو به مهلا گفت:به جمیله خانم بگو میزرو آماده کنه...خودتم کمکش کن...
منم از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم...
من:به...سلام جمیله خانم...
پیرزن خوبی بود...یه جورایی سر جهازیه ی خاله میترا بود...از قبل از ازدواجش و تا بعدش،همراه و یاورش بود...
جمیله خانوم:لبخندی زد و گفت:سلام دخترم...خوبی مادر؟؟...دیگه به ما سر نمی زنی...
مهلا سرش رو تکون داد و گفت:از بی معرفتیشه...
من:تو حرف نزن...
میز رو چیدیم...خاله میترا وعمو بابک رو صدا زدیم...همه سر سفره نشستیم...آشش خیلی خوش مزه بود...دو کاسه خوردم...داشتم می ترکیدم...
من:مرسی خاله...خیلی خوشمزه بود...من که دیگه دارم می ترکم...
خاله:نوش جونت عزیزم...
ظرف ها رو جمع کردیم...
کمی با عمو بابک شطرنج بازی کردم...هر دومون خوب بازی می کردیم...سر یه بی فکری از طرف من،عمو برنده شد...یعد از خوردن چای،از جام بلند شدم...
من:بازهم ممنون...دیگه زحمت رو کم می کنم...
عمو بابک:امشب رو بمون پیش ما...
من:نه...مرسی...باید برم خونه...حموم هم باید برم...باشگاه بودم...
از همه خداحافظی کردم و به طرف خونه ی خودمون حرکت کردم...ماشین رو پارک کردم...کوچه خیلی خلوت بود...پیاده شدم و درها رو قفل کردم...امشب دوباره سر برقها فیلم داشتم...سر و صدایی از پشت سرم شنیدم...اومدم برگردم که دستمالی جلوی بینیم گرفته شد...چشمام تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم...


چشمهام رو باز کردم...همه ی بدنم درد می کرد...عضلاتم گرفته بود...دست و پام خشک شده بود...نمی دونستم کجام...به اطرافم نگاهی انداختم...تاریکی مطلق بود و هیچ چیز دیده نمیشد...نمی دونستم شب یا روز...کمی فکر کردم...از خونه ی مهلا اینا برگشتم...از ماشین پیاده شدم...سر صدای پشت سرم..اون دستمال و بعد بی هوشیم...
با طناب به صندلی بسته شده بودم...سعی کردم دست و پام رو آزاد کنم...سوزش بدی رو مچ دستم احساس کردم...به قدری طناب محکم بسته شده بود که دستم رو زخم کرد...زخمی تقریبا عمیق...خون از دستم جاری شد...گرماشو به خوبی حس می کردم...تلاشم بی فایده بود...سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم...دقایقی گذشت...صدای نخراشیده ی در آهنی بلند شد...در بزرگی که درست رو به روم قرار داشت باز شد...نور چشمهام رو اذیت می کرد...سعی کردم از فرصت استفاده کنم و نگاهی به اطراف بندازم...انگار انبار کارخونه بود...صدای خشن مردی رو شنیدم...نمی تونستم چهرش رو ببینم...یه سینی دستش بود...با لحن مخصوص به خودش حرف میزد...
مرد:چه عجب...بعد از دو روزهوش اومدی...
من:شماها کی هستین؟؟...واسه چی منو اوردین اینجا؟؟...
مرد خنده ای کرد و گفت:حالا چه عجله ایه...شوما حالا حالا ها مهمون مایی...به مرور زمان میفمی(میفهمی) ما کی هستیم و تو چرا اینجایی...
کم کم چشمام به نور عادت کرد...تونستم قیافش رو ببینم...آدم رو یاد افراد قاتل و قاچاقچی می انداخت...جای انواع و اقسام چاقو و قمه رو صورتش بود...چهره ای فوق العاده خشن داشت...خدا به دادم برسه...
سینی رو که دستش بود روی پاهام گذاشت...دستام رو باز کرد...
با لحن عامیانه ای گفت:همین الان غذات رو کوفت می کنی...می خوام دسات(دستات)رو ببندم...الکی صدات رو نذار رو سرت و از کسی کمک نخوا...هیچ احدی صدات رو نمی شنوفه(نمی شنوه)...به جز این که خودت رو خسته کنی نتیجه ای نَره(نداره)...فکر فرارهم به سرت نزنه که بد می بینی...بدتر از بد می بینی...بیرون کلی نگهبان واساده...همه مسلح اند...سعی نکن دسات رو وا کنی...فقط زخمشون میکنی...
لگد محکمی به پام زد...نفسم رفت...
من:آخ...
با خشم ادامه داد:بر و بر منو نگا نکن...اون لامصب رو کوفت کن...
به نون خشک و آبی که برام اورده بود،نگا کردم...نمی تونستم بخورم...
با خشم گفتم:ببرش...نمی خورم...
مرد با عصبانیت گفت:به جهنم...حیف که رئیس زنده می خوادت...
در حالی که از در خارج میشد بلند یه نفر رو صدا زد:اکبر...اکبر...
مردی اومد تو...یکی بود مثله خودش...صورتی خشن و پر از جای چاقو...
اکبر:بله آقا جلال...
جلال:دست این کثافت رو ببند...سینی رو هم بیار...
اکبر:بله...شما بفرمایید...رئیس پشت خطه...
جلال رفت بیرون و اکبر اومد و بدون حرف دستم رو با طناب بست... محکمتر از سری پیش...دوباره گرمای خونم رو روی دستم احساس کردم...سینی رو برداشت و از انبار خارج شد...من دو روز بود که بیهوش بودم؟؟...مطمئنا الان همه نگرانم شدن...مامان اینا هر روز زنگ میزدن و حالم رو می پرسیدن...فربد هم همینطور...مهلا هم که بهم سر میزد...
حوصلم سر رفته بود...نمی دونستم چی کار کنم...باید می رفتم دستشویی...فشار بدی به مثانم وارد میشد...
من:آهای کسی اون بیرون هست؟؟...
صدای اکبر رو شنیدم:چی میگی؟؟...
من:باید برم دستشویی...خیلی سریع...
در رو باز کرد...اومد تو و دست و پام رو باز کرد...اومد دستم رو بگیره که با انزجار گفتم:دست کثیفتو به من نزن...
بدون حرف دستبندی از جیبش دراورد...به دست من و خودش بستش...
دنبالش راه افتادم...از در انبار خارج شدیم...محوطش باغ مانند بود...چپ و راست افراد مسلح ایستاده بودن...انقدر رفتیم تا به دستشویی رسیدیم...وسط باغ بود...دستمو باز کرد...
اکبر:من اینجام...گفتم که فکری به سرت نزنه...
بدون این که جوابشو بدم رفتم تو...فقط یه پنجره ی کوچک داشت...
دستام رو شستم و خارج شدم...دوباره دستام رو با دستبند بست و به انبار برم گردوند...
دو روزی از به هوش اومدنم می گذشت...دوست داشتم برم حموم...تو وان دراز بکشم...احساس می کردم بوی گند گرفتم...خیلی دوست داشتم بدونم این رئیس کیه؟؟...اصلا منو از کجا میشناسه...
یعنی مامان اینا پلیس رو در جریان گذاشتن؟؟...
از بس نشستم و به در و دیوار نگاه کردم،افسردگی گرفتم...لامپ انبار رو روشن گذاشته بودن...دیگه تو سیاهی غرق نبودم...دیگه تحمل دست درد رو نداشتم...
داد زدم:کی بیرونه؟؟...
اکبر:صدات رو بیار پایین دختر...چی کار داری؟؟...
من:بیا برای چند دقیقه دستام رو باز کن...
اکبر:نمی تونم...حالا هم دیگه لال شو...تا چند دقیقه دیگه باید بیای بیرون...
ایشالا که همتون یرقان بگیرین...از اون رئیستون تا این نگهبانا...رو به موت بشین...
هنوز هم بهم نگفته بودن چه خبره...از روز اول فقط یه تیکه نون و کمی آب خورده بودم...
باید هرطور شده می رفتم بیرون...ولی آخه چجوری؟؟...
به خودم گفتم:خیر سرت رزمی کاری...رفتی کلاس که بتونی تو این مواقع خودت رو نجات بدی...برو با چندتا ضربه کارشون رو بساز...
دوباره در جوابم گفتم:اونا نزدیک به 8 نفرن...نمی تونم از پس همشون بر بیام...
وای خدا...تو این چند روز با کسی حرف نزدم...از بی همزبونی دارم با خودم حرف می زنم...تو این مدت عقل از سرم نپره خیلیه...
نمی دونستم رئیس گور به گورشون کجاست و از کدوم جهنم دره ای می خواد بیاد اینجا...میگن تا اومدن رئیس باید همینجا بمونی...
تو همین فکرا بودم که در باز شد...جلال اومد تو و بدون حرف و با همون دستای بسته از جام بلندم کرد...طناب دو پام رو باز کرد...نمی تونستم رو پام وایسم...چهار روز بود که با پاهای بسته،به صندلی بسته شده بودم...اهمیتی نداد و با طنابی که به دستم بسته بود،کشیدتم...نمی دونستم چرا می خواد ببرتم بیرون...با هزار جون کندن سعی کردم بایستم...از انبار خارج شدیم...مسیر زیادی رو طی کردیم و بالاخره جلال ایستاد...
سرم پایین بود...فردی رو به روم وایساد...قبل از این که سرمو بلند کنم،از پشت ضربه ی محکمی به زانوم زدند...همین باعث شد با دستای بسته روی زمین بیفتم...موهام روی صورتم ریخته بود و جلوی دیدم رو می گرفت...سعی کردم با حرکت سرم از جلوی چشمام عقب بزنمشون...سرم رو بلند کردم...اومدم حرفی بزنم که با دیدن چهرش هنگ کردم...همون مرموز بودن به همراه خرواری از نفرت تو چشمهاش موج میزد...شمس بود...ماهان شمس...همون کسی که مهلا طرفدار پر و پا قرصش بود ...همونی که جون خودش از من خوشش اومده بود...همونی که ازش متنفر بودم...
تو چشمام زل زد و با پوزخندی گفت:چیه؟؟...خیلی تعجب کردی،نه؟؟...تو بهتی از این که اون پسرعاشقی که سعی کرد با انواع و اقسام نقشه ها بهت نزدیک بشه تو هی ردش می کردی و ازش متنفر بودی،شد ربایندت؟؟...خیلی چموش و زرنگی...خیلی سعی کردم بهت نزدیک بشم...از اولش با نقشه بهت نزدیک شدم...از همون انتقالی تا بعدش...می خواستیم زودتر از اینها بدزدیمت...با وجود اون دوستت نمیشد...بالاخره اون شب تنها بودی و ما تونستیم نقشمون رو عملی کنیم...اون برقها هم کار ما بود...ماشین ها هم همینطور...می خواستم مثه خواهرم بترسی...از ترس گریه کنی و بلرزی...مثله اون...می خواستم جیغ بزنی...خیلی زیاد...می خواستم روح کوچولوش آروم بگیره...دوست داشتم ضربه ای به خودت و اون پدر آشغالت بزنم که دیگه نتونین بلند بشین...الآن هم می خوام همچین کاری کنم...فقط منتظرم رئیس بیاد...از خودت و خوانوادت،حالم بهم می خوره...پدر بی همه چیزت،خانواده ی منو کشت...زندگیمون رو بهم ریخت و نابود کرد...
با دهان باز نگاش می کردم....مثل افراد دیوونه حرف میزد...انگار جنون آنی داشت...صورتش قرمز شده بود و می لرزید...پدر من کی آدم کشته بود؟؟...این امکان نداره...غیر ممکنه...چجوری تونسته بیاد تو خونه؟؟...
اومد سمتم...چنان کشیده ای به صورتم زد که پرت شدم روی زمین...سرم محکم به زمین برخورد کرد...دستی دورم حلقه شد و بعد از حال رفتم...
-----------------------------------

****
صورتم خیس شد...به زور چشمهامو باز کردم...خدای من...سرم داشت از درد می ترکید...بدجور می کوبید...دستمو گذاشتم روی سرم...چشمم به ماهان افتاد...بالای سرم نشسته بود...نفرت انگیز ترین موجود دنیا...حالم ازش بهم می خورد...تو یه خونه بودیم...می ترسیدم بلایی سرم اومده باشه...با دیدنش یاد حرفاش افتادم...نمی تونستم باور کنم...پدر من اهل این حرفا نبود...برای کشتن یه مورچه،کلی سرزنشمون می کرد...سعی کردم بشینم اما شونه هامو گرفت و نذاشت بلندشم...
من:تو یه...
پوزخندی زد و گفت:حرفای من هنوز تموم نشده بود...با یه سیلی به این روز افتادی...فکر کنم زیر شکنجه بمیری...ولی من نمیذارم به این راحتی بمیری...عمو هم بخواد،من نمی ذارم...تو باید زجر بکشی...مثه خواهر من...می خوام یه سری چیزا رو بهت بگم...تو که قرار بمیری،پس از این گفته ها از این مکان بیرون نمیره...من جمشید امیریم...با شناسنامه ی جعلی وارد دانشگاه شدم...بعد از این که پدر قانونمندت خانوادم رو کشت ،عموم بزرگم کرد...کسی که با پدرم بزرگ شده بود...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#16 | Posted: 9 Jan 2013 13:20
تقه ای به در خورد و بعدش صدای جلال اومد:آقا...رئیس تازه از راه رسیدن...کارتون دارن...
جمشید:الان میایم...
خودش از رو صندلی بلند شد...رو به من گفت:یالا...از جات بلندشو...
از اتاق خارج شد...
با هزار زور و زحمت تو جام نشستم...سرم کمی گیج می رفت...انگار تو خواب بودم...اونا گنگ توضیح می دادن...طوری که هیچی نمی فهمیدم...شالم رفته بود عقب...کشیدمش جلو...تو این چند روز خیلی ضعیف شده بودم...
در باز شد و جلال اومد تو...
جلال:زود باش...مگه نون نخوردی؟؟...رئیس رو منتظر نذار...
از در خارج شدیم...ویلاشون دوبلکس بود...رو به روم پیرمردی شیک پوش و مرتب،روی مبل لم داده و بالای سرش هم جمشید دست به سینه وایساده بود...پاهاش رو روی هم گذاشته و در حال پیپ کشیدن بود...موهای یکدست سفید و بلندش رو با کش بسته و کت وشلوار سفید پوشیده بود...
پیرمرد:چه بزرگ شدی...چموش بودی،چموش تر شدی...مثل بچگیات خوشگلیو تودل برو...کلا دوبار تو این کشور دیدمت...شبیه مادرتی...کپ خودش...بالاخره بعد از سالها تونستیم گیرت بیاریم...بعد از 22 سال...پدر احمقت چه فکری می کرد؟؟...رفیق شفیق من و داداشم...فکر کرد می تونه قایمت کنه؟؟...احتمالا تا الان فهمیده چه خبره...فهمیده دردونش تو چنگ من...کسی که سالهاست ندیدتش...اون خوب منو می شناسه...با هم بزرگ شدیم...تو همین کشور...من،داداشم و پدر تو...اون از همون بچگی عاشق قانون و پلیس بازی و من و شهبازعاشق پول و ثروت...از همون دوران جوانی راهمون از هم جدا شد...ما شدیم یکی از بزرگترین قاچاقچی ها و اون شد یکی از بهترین و زبده ترین افراد پلیس...
مکثی کرد و گفت:کسی که به خاطر قانون و درجه،چندین نفر رو کشت...نه فقط از افراد ما...
در یکی از اتاق ها باز شد...دختری با تاپ و شلوارک قرمز و موهای های لایت شده اومد بیرون...کرم پودر رو صورتش ماسیده و سایه و رژ قرمز زده بود...مونده بودم کجای این تیپ و قیافه قشنگه!!...شبیه دلقک سیرک شده بود...برای یه لحظه خندم گرفت...خیلی خودم رو کنترل کردم تا نخندم...
چقدر قیافش برام آشنا بود...مطمئنم اینو یه جایی دیدم...من اینو کجا دیدم؟؟...پدر من پلیس بود؟؟...یعنی چی؟؟...چطور من خبر نداشتم؟؟...من امروز دم به دقیقه میرم تو شک...خبرایی که نمی تونم هضمشون کنم...تو اون موقعیت اصلا نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم...
دختر به سمت جمشید و عموش رفت...
با هزار ناز و عشوه گفت:سلام پاپی...رسیدن بخیر...
دستش رو گذاشت رو شونه ی جمشید...گونش رو بوسید و گفت:تو چطوری فدات شم؟؟...
عموی جمشید:سلام ناز بابا...ممنون گل من...
جمشید جواب بوسشو داد و گفت:نه...زیاد خوب نیستم طنازم...
طناز با نگرانی مسخره ای گفت:چرا آخه؟؟...
جمشید:بیا من و تو بریم تو باغ...
طناز دست جمشید رو گرفت و به سمت در خروجی حرکت کرد...چند قدم مونده به در،برگشت و گفت:راستی آرین فردا شب میاد اینجا...دوستاشم هستن...
عموی جمشید:چرا انقدر زود؟؟...اون که می خواست دوهفته دیگه بیاد...
طناز:نمی دونم...میگه هم دلش برای من تنگ شده و هم با تو کار داره...باید یه مهمونی بگیریم...
طناز و جمشید،از خونه خارج شدن...جناب رئیس اومد حرفش رو ادامه بده که یکی از محافظین،گوشی بدست از پله ها بالا اومد گفت:ببخشید شهروز خان،اسی پشت خطه...میگه دچار مشکل شدن...با شما کار داره...
شهروز هول هولکی رو به پسر گفت:گوشی رو بده من...
اشاره ای به من کرد و گفت:اینم ببر تو انبار...
شهروز مشغول صحبت کردن با تلفن شد...پسر اومد طرفم و با صدای محکمی گفت:راه بیفت...زود باش...
صدای جلال رو از پشت سرم شنیدم:دستش رو سفت ببند علی...
پسر یا همون علی:چشم جلال خان....
بدون این که حرفی بزنم،پشت سرش راه افتادم...نمی دونستم منظور شهروز از اینکه گفت((دردونه ای که سالهاست ندیدتش))چیه؟؟...
اصلا نفمیدم کی به انبار رسیدیم...نگاهی به دستم انداختم...می دونستم اگر دوباره با طناب ببندنشون،شروع به خونریزی میکنه...نگاه علی رو،روی دست و بعد صورتم احساس کردم...سرم رو بلند کردم و دیدم با نوعی نگرانی و ترحم داره نگام میکنه...وقتی دید دارم نگاش میکنم،نگاش رو گرفت و مشغول باز کردن قفل انبار شد...اگه میشد،همینجا ناکارش میکردم و بعد فرار...می دونستم نمی تونم از اینجا فرار کنم،مگر با کمک یه نفر دیگه...
قفل رو باز کرد...
علی:برو داخل...
دست و پام رو بست...خدارو شکر زیاد محکم نبست...یه کلمه ای رو زیر لب زمزمه کرد که چیزی ازش نفهمیدم...
داشت میرفت بیرون...برگشت سمتم و خیلی آروم گفت:غذایی رو که بهت میدن بخور...تو نباید ضعیف بشی...به حرفم گوش بده،باشه؟؟...
تو چشمهای طوسی رنگش،جز صداقت چیزی نبود...انگار با بقیشون فرق داشت...سرم رو به معنی باشه حرکت دادم...وقتی خیالش راحت شد،از انبار بیرون رفت...
یاد حرف طناز افتادم... مهمونی؟؟...چطور می خواستن با وجود من مهمونی بگیرن؟؟...هر چقدر فکر کردم که طناز رو کجا دیدم،نتیجه ای برام نداشت...
****
صدای آهنگ قطع نمیشد...ساعاتی از شروع مهمونیشون میگذشت...صدای باز شدن قفل اومد...در باز شد و جلال با سینی غذا اومد تو...سینی رو گذاشت زمین...دستم رو باز کرد...یکی صداش زد...بدون این که در رو قفل کنه،از انبار خارج شد...
یاد حرف علی افتادم...می خواستم مقداری از نون رو بخورم ولی با دستای بسته نمیشد...سعی داشتم دستم رو باز کنم که برای دومین بار در انبار باز شد...به روبه رو خیره شدم...یه پسر بود که به انگلیسی حرف میزد...وحشت کردم...چه طور باید از خودم دفاع می کردم؟؟...دست و پام بسته بود و نمی تونستم کاری انجام بدم...کلمات رو می کشید و نمی تونست درست حرف بزنه...به زور روی پاهاش ایستاده بود...
پسر:تو چقدر خوشگلییییییییی...ناز من...
فارسی و انگلیسیم قاطی شده بود:خفه شو...کثافت...گمشو بیرون...
در حالی که نزدیکتر میشد گفت:چی داری میگی تو هانییییی؟؟...
دستاش رو باز کرد و گفت:بیا...بیا اینجا...
می دونستم اگرم داد بزنم با وجود آهنگ،کسی صدام رو نمی شنوه...فکر دیگه ای به ذهنم رسید...سعی کردم نقش بازی کنم تا بیاد دستام رو باز کنه...باید نرمش نشون میدادم...تو دلم فقط به اون جلال مفت خور فحش میدادم...
من:بیا اینجا...دستامو ببین...بیا طنابا رو باز کن...بعدش هر چی تو بگی...خب؟؟...
پسر:دستت رو بده من تا طناب رو از دستای خوشگلت باز کنم...عزیزمممممم...
از لحن صحبتش چندشم میشد...اومد پشت سرم و در حالی که دستام رو باز میکرد لمسشون هم می کرد...دقایقی طول کشید تا تونست دستم رو باز کنه...دلم می خواست خفش کنم،ولی باید خودم رو کنترل می کردم...می خواستم زودتر بلندشم و یکی بزنم تو دهنش...
پسر:حالا پاشو...باید بریم...
من:چند دقیقه صبر کن...باید طناب پاهام رو هم باز کنم...
تو دلم گفتن:حالا صبر کن...یه رفتنی نشونت بدم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن...
رو صندلی خم شدم و مشغول باز کردن پاهام شدم...رو پام وایسادم...اومد سمتم که پام رو بالا اوردم محکم به دهانش زدم...یه لحظه شکه شد...با این که ضربم زیاد محکم نبود یکی از دندوناش شکست...خون دهانش رو پاک کرد و با گفتن چندتا فحش بهم حمله کرد....

--------------------------------------------------------------------------------

از بیرون صدای داد بیداد و شلیک گلوله میومد...تیر پشت تیر...نمی دونستم چی شده...سعی کردم توجهی نکنم و به کار خودم بچسبم...صورتم خیس عرق بود...استرس گرفته بودم...کمی می ترسیدم...درگیر زد و خورد بودیم که در انبار با صدای وحشتناکی باز شد...انگار بهش لگد زده بودن...همزمان با ضربه ی من و افتادن پسره روی زمین،نزدیک به 5-6 نفر اسلحه بدست ریختن تو...همشون آخر هیکل و جلیقه های ضد گلوله ی مشکی پوشیده بودن...با ترس چهره ی تک تکشون رو از نظر گذروندم...بینشون چشمم به علی خورد...صورتش قرمز شده بود...اول از همه اومد جلو و دستم رو کشید سمت خودشون...اشاره ای به همراهانش کرد...اونا هم رفتن سمت پسره که افتاده بود روی زمین و از درد به خودش می پیچید...یکم شکه شده بودم...همونطور که دستم تو دستاش بود و آروم نوازششون می کرد،با نگرانی گفت:خوبی؟؟...اتفاقی که برات نیفتاد؟؟...
فقط سرم رو تکان دادم...نمی تونستم حرف بزنم...شایدم نمی خواستم تو اون لحظه حرف بزنم...
نفسش رو بیرون داد...لبخندی زد و دستش رو پشت شونم گذاشت...احساس امنیت می کردم...تازه متوجه درد بدنم شدم...اون موقع که به جون پسره افتادم،اصلاً حواسم به این درد نبود...نگاهی به همراهانش کردم که دستای پسره رو گرفته بودن و از در خارجش می کردن...
من:خودم می تونم راه بیام...دستت رو از رو شونم بردار که اگه برنداری مجبور میشم بلایی رو که سر این بی مصرف اوردم،سر تو هم بیارم...می تونم بپرسم اینجا چه خبره؟؟...
لبخندی زد و شونم رو محکمتر فشار داد...
علی خنده ای کرد و گفت:چی چیو دستت رو از رو شونم بردار...عمرا اگه ولت کنم...این همه سال آرزو داشتم ببینمت...
با خودم گفتم مگه این منو می شناسه؟؟...
دستم رو اوردم بالا و اومدم بزنمش که دستم رو محکم گرفت و اورد پایین...دستش رو کرد تو جلیقش و یک جلیقه ی دیگه که تا شده بود،بیرون اورد...
علی:باید از انبار خارج شیم...تو باید جلیقه ی ضدگلوله بپوشی تا آسیبی نبینی...
مثه منگا نگاش می کردم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#17 | Posted: 9 Jan 2013 13:21
علی:چرا اینجوری نگام می کنی؟؟...بدو...
من:تو چیکاره ای؟؟...اصلا چرا می خوای کمکم کنی؟؟...
علی:یه کاره ای هستم دیگه...خواهشاً زود باش...الان این سوالهای مسخره رو نپرس...
وقتی دید همینجور دارم نگاش می کنم،جلیقه رو از دستم گرفت و خودش به زور تنم کرد...
دستم رو محکم تو دستاش گرفت و گفت:در هر شرایطی دست من رو ول نمی کنی...باشه؟؟...مگر این که خودم بهت بگم...اگرم من آسیبی دیدم،تو از باغ خارج شو...بچه ها بیرونن...
سرمو تکان دادم و گفتم:باشه...
هم هیجان داشتم و هم استرس...
از انبار خارج شدیم...بیرون از باغ،پر ازجنازه بود...همه با لباس های فاخر و گرون و انواع و اقسام جواهرات...با احتیاط و آروم اروم راه می رفتیم که صدای شلیک گلوله به گوشمون خورد...سریع دستم رو کشید و هردومون روی زمین افتادیم...
علی:باید یه کم سینه خیز بریم...هوا تاریکه...احتمالا با نور چراغهای اطراف تونستن ببیننمون...مشخص نیست از کجا تیر اندازی می کنن...
چند دقیقه ای بود که سینه خیز می رفتیم جلو...سوزشی روی مچ دستم احساس کردم...
من:آخ....
علی:چی شد؟؟...
نگاهی به دستم انداختم...زخمم عفونت نکنه،خیلیه...شاخه ای از درختان به زخم اثابت کرده بود و همین باعث سوزش و خونریزی دوباره شده بود...
علی دوباره پرسید:باران جان،خوبی؟؟...چی شده؟؟...
من:مسئله ی مهمی نیست...
آره جون خودم...اصلا مهم نبود...فقط داشتم به سلامتی تلف میشدم...کمی دیگه سینه خیز رفتیم...ماه دقیقا بالای سرمون بود...بوسیله ی مهتاب جلومون رو می دیدیم...درد بدنم بیشتر شده بود...به زور خودم رو به سمت جلو می کشیدم...سوال دیگه ای نپرسید...
یکی داشت از پشت سربه سمتمون میومد...صدای پاهاش به خوبی شنیده می شد...نزدیک و نزدیکتر می شد...فقط سایه اش مشخص بود و نمیشد چهرش رو دید...
خدایا،الان جوون مرگ میشم و بعد کلی از جوون های رعنای مردم،پشت سرم جون میدن...هی وای...عجب غلطی کردم اومدم تو این خراب شده...تو همون ایران می موندم و درس می خوندم دیگه...مگه مرض داشتم؟؟...نونم کم بود،آبم کم بود،کانادا اومدنم چی بود؟؟...ای فربد...چقدر دلم براش تنگ شده...
این چرت و پرتا رو زیر لب می گفتم،طوری که علی هم می شنید...تو اون موقعیت خندش گرفته بود...
همونطور که نگاش به سمت سایه بود،آروم زیر لب گفت:تو وقت گیر اوردی،نه؟؟...به جای این که حواست به جلو و اطراف باشه،داری چرت و پرت میگی؟؟...نوبرشی والا...
من:پس بشینم عذا بگیرم؟؟...بذار دقایق آخر دلم خوش باشه...
قبل از این که حرفی در جوابم بزنه،صدایی از طرف سایه اومد:باربد...باربد...
چقدر صداش آشنا بود...مونده بودم باربد این وسط کیه؟؟...
علی اسلحش رو کنار گذاشت و با تعجب گفت:تویی؟؟... اینجا چیکار میکنی پسر؟؟...مگه نباید پیش طناز باشی؟؟...
سایه اومد نزدیکتر...هیچ چیزی جز برق چشمهای آشناش نمی دیدم...بنظرم لباسش شبیه به علی بود...تشخیصش تو اون نور کار مشکلی بود...
پسر:بعدا بهت میگم...اینجا تا حدودی امنه...اونطرف چند نفر بودن که تو درگیری با بچه ها کشته شدن...باران خانم رو من می برم بیرون...تو برو تو ساختمون اصلی...اونجا نیرو کم داریم...متأسفانه شهروز و جمشید فرار کردن...نصف بیشتر بچه ها رفتن دنبال اونا...بیشتر آدماشون اونجان...بجنب...
علی فشار خفیفی به دستم وارد کرد و بعد رهاش کرد...با احتیاط بلند شد و ایستاد...منم همینطور...
علی نگاهی بهم انداخت و رو به دوستش گفت:مواظبش باشیا...
پسر:باشه...برو...
علی:پس فعلا بچه ها...
و بعد به سمت ساختمون حرکت کرد...
سایه بهم نزدیک شد...بدون اینکه حرفی بزنه،دستای سردم رو محکم گرفت...گرمای دستش آتیشم میزد...با احتیاط و در سکوت کامل شروع به حرکت کرد...خودش جلو جلو می رفت و من رو که پشت سرش بودم می کشید...فقط صدای راه رفتنمون شنیده میشد....

نزدیک در خروجی بودیم...دوباره صدای تیر...مثه منگلا سرجام وایساده بودم و نمی دونستم چی کار کنم...سریع خودش رو روی زمین انداخت و دست من رو هم کشید...تعادلم رو از دست دادم و افتادم روش...سرم محکم به قفسه ی سینش خورد...سرم من درد گرفت،چه برسه به قفسه ی سینه ی اون...فکر کنم واسه یه لحظه نفسش بالا نیومد...طفلک...با اینکه صورتش رو درست نمی دیدم،ولی می خواستم از خجالت بمیرم...تو همون یه لحظه،هر چی فحش بلد بودم،نثار خودم کردم...آخه چرا انقدر دست و پا چلفتی بودم؟؟...اومدم خودم رو بکشم کنار که دستش رو گذاشت پشتم و نذاشت...بوی عطرشم برام آشنا بود...تازه صدای قلبش رو شنیدم...بر عکس قلب من که فوق تند میزد،قلب اون انگار آرامش داشت و به روال معمولی می تپید...

پسر با همون صدای بمش گفت:از جات تکون نمی خوری...یه حرکت از تو باعث میشه اونا بفهمن که ما اینجاییم...
--------------------------------------------------------------------------------

اقتدار تو صداش موج میزد...نا خوداگاه لال شدم...صدای قلبش،بوی عطرش،برق چشمهاش،تن صداش و...همه و همه من رو یاد اون روز می انداخت...همون روزی که با بچه ها رفتیم پارک...همون موقع که داشتم از پله ها میفتادم و یکی مانع از افتادنم شد...
چرا همش باهاش برخورد داشتم؟؟...از اون ایران بگیر تا همین کانادا...دوتا قاره ی مختلف که ربطی بهم نداره...حاضر بودم شرط ببندم که همسایمون رو سالی یه بار،اونم تو آسانسور می دیدم...
شایدم من اشتباه می کردم...این آدم با اون کسی که تو پاساژ دیدیمش فرق می کرد...همون کسی که بهم برخورد کرد و باعث شد نایلون از دستم بیفته...ولی چشمهاش...
کمی فکر کردم...تازه فهمیدم طناز کیه و کجا دیدمش...همون دختری که تو پاساژ همراهش بود...طناز اون بود...
هیچ چیز تو ذهنم جور نمیشد...یه پازل با قطعات بهم ریخته...
سکوت محض بود و هیچ صدایی شنیده نمیشد...
با صداش به خودم اومدم:خیلی آروم سرت رو بذار رو زمین...دوباره باید سینه خیز بریم جلو...
همونطور که گفته بود،به آرومی سرم رو از روی سینش برداشتم و روی زمین گذاشتم...
با دستش به کلبه ی مخروبه ای که کنار در باغ بود اشاره کرد و گفت:ما باید بریم پشت اون دیوار و بعد از باغ خارج شیم...تا اواسط راه سینه خیز میریم...هر موقع گفتم بلندشو،باید بلندشی و به سمت اون کلبه بدویی...من حواسشون رو پرت میکنم...خب؟؟...
نور مهتاب بیشتر شده بود...سرش رو بلند کرد تا ببینه حرفش رو تأیید می کنم...تازه تونست چهرم رو ببینه...منم فهمیدم که اشتباه نکردم و این،همون پسره...قیافش دیدنی بود...
پسر:بازم تو؟؟...
من:دقیقا سوالی رو پرسیدی که من می خواستم بپرسم...
همینجور با تعجب به هم نگاه می کردیم...فاصلمون خیلی کم بود...نمی دونم چقدر گذشت که نگاهی به ساعتش کرد و با جدیت گفت:ساعت 3 صبحه...
حرفش رو قطع کرد و دستش رو گذاشت رو گوشی که تو گوشش بود...
پسر:بگو...می شنوم...
نمی دونم چی بهش گفتن که نگران شد...
پسر تند تند گفت:لعنتیا...همتون از ساختمون خارج بشین...فکر نکنم کسی از افرادشون مونده باشه...چقدر وقت داریم؟؟...
بازم نفهمیدم چی بهش گفتن...
پسر با داد گفت:مهم نیست...بهتون می گم زودتر خارج بشین...تکرا می کنم،از ساختمون خارج بشین...
دستم رو گرفت و سریع بلندم کرد...به سمت کلبه دوید...منم پا به پاش می دویدم...
پسر:بدو...بمب الان منفجر میشه...

با این حرفش بخاطر احساس ترس،سرعتم بیشتر شد...صدای مهیبی رو شنیدم...
انداختم زمین و دستش رو گذاشت پشت شونه هام و محکم بغلم کرد...خیلی بدنم سالم بود،حالا اینم پرتم کرده بود روی زمین...
سرم دقیقا روی قلبش بود...تند تند میزد...هیچ صدایی رو نمی شنیدم به جز قلبش...دقایقی گذشت و ما هنوز تو همون حال بودیم...چشمام رو بستم...داشتم از حال می رفتم...فقط فهمیدم دستاش دور زانو و گردنم حلقه شد...از روی زمین بلندم کرد و بعد با دو حرکت کرد...

لای پلکم رو به زور باز کردم...چشمهام خیلی سنگین بود...نور چشمهام رو اذیت کرد...اومدم دستم رو بذارم رو چشمم که دیدم سرم بهش وصله...با تعجب به اطرافم نگاه کردم...روی تخت یک نفره خوابیده بودم...اینجا کجا بود؟؟...من کجام؟؟...انگار تو یه خونه بودم...
یادم افتاد که بمب منفجر شد...پسره بغلم کرد و بعد از حال رفتم...انقدر از اینایی که تقی به توقی می خوره و غش می کنن،بدم میاد که نگو...حالا خودم شدم یکی مثه اونا...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#18 | Posted: 9 Jan 2013 13:21
به در و دیوار اتاق نگاه کردم...تعدادی نقاشی به دیوار آویخته شده بود...به میزی که کنار تخت بود،چشم دوختم...چندتا قاب عکس که عکسهای علی توش بود،روی میز قرار داشت...همین طور داشتم به اطرافم نگاه می کردم و گیج می زدم که در اتاق باز شد...سرم رو چرخوندم و علی رو دیدم...
با خنده گفت:به به...خورنده ی سهم من،بعد از دو روز بهوش اومد...
منظورش از خورنده ی سهم من چی بود؟؟...
اومد رو تخت نشست...خم شد و قبل از این که عکس العملی نشون بدم،پیشونیم رو بوسید...
اومدم اعتراض کنم که دوباره در باز شد...خدای من...فربد بود...الهی قربونش برم...نگام بین علی و فربد می چرخید...فربد از کجا فهمیده بود من اینجام؟؟...
با صدای گرفته گفتم:فربدی...
خودم از صدای خودم وحشت کردم...چه برسه به اونا...
اومد سمتم و آروم بغلم کرد...
فربد:خوبی ولوله ی من؟؟...
من:آره...
علی:واقعاً که...منی رو که 9 ماه باهات بودم ول کردی،چسبیدی به این عتیقه؟؟...
واقعاً منظورش رو نمی فهمیدم...فربد و علی همدیگه رو می شناسن؟؟...
فربد:اِ...باربد چقدر حرف میزنی تو...
فربدم خم شد و گونم رو بوسید...علی سمت چپم نشسته بود و فربد،سمت راستم...باربد برام شخص مجهول بود...
علی نگاهی بهم کرد...دید که دارم گیج میزنم...گفت:اسم من باربد...
فربد رو به باربد گفت:برو به مامان و بابات بگو که قل محترمت به هوش اومده...
قل محترم؟؟...باربد رفت بیرون...
رو به فربد گفتم:میشه بهم بگی اینجا چه خبره؟؟...
فربد:شاید کمی شکه بشی،ولی باید بدونی...باربد برادر دو قلوته...پدرت یکی از بهترین افسران پلیس بوده...سر یکی از عملیات ها،برای دفاع از خودش به یکی از سران باند قاچاق شلیک می کنه و اون کشته میشه...از قضا اون فرد یکی از دوستان قدیمیه پدرت بوده...برادر شهباز،یعنی شهروز،همش پدرت رو تهدید میکنه...تا این که پدر و مادرت تصمیم می گیرن بفرستنت ایران...
چشمهام پر از اشک شده بود...قطرات اشک آروم از گوشه ی چشمم سر می خورد و روی بالش می ریخت...هضم حرفاش برام سخت بود...یعنی فربد داییم نبود؟؟...
فربد می خواست حرفش رو ادامه بده که چشمهای من رو دید...
فربد:ولوله ی من،چرا داری گریه می کنی؟؟...
قبل از این که جوابی به فربد بدم،در اتاق باز شد...اول باربد اومد تو...پشت سرش یه خانم با چهره ی مهربون ، موهای کوتاه قهوه ای رنگ و چشمهای اشکی اومد داخل...نفر سوم مردی بود قد بلند و خوش تیپ با موهای جوگندمی...چشمهای اونم برق می زد...یعنی افراد خانوادم اینا هستن؟؟...


به چهره ی تک تکشون نگاه کردم...تازه متوجه شباهتم به باربد شدم...کپی هم بودیم...اون در قالب پسر و من در قالب دختر...
اون خانم اومد جلو و با خنده و بغض گفت:خوبی بارانم؟؟...
نمی دونستم چی باید بگم...چشمهام رو گذاشتم روی هم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم...موفق بودم...اونا برای نجات جونم،من رو فرستادن ایران...
احساس کردم دستی موهام رو نوازش کرد...می دونستم فربد...چشمهام رو باز کردم و سعی کردم تو جام بشینم...باربد اومد کنارم و بی حرف و با یه لبخند کمکم کرد...جواب لبخندش رو دادم...
سعی کردم صدام نلرزه:ممنونم...
خانم و یا همون مامانم اومد جلو و بغلم کرد و بلند بلند گریه کرد...
فربد اومد جلو و شونه های مامانم رو گرفت و گفت:حالا انقدر گریه کردن نداره که آبجی فرنوش...
چشمهام گرد شدو رو به فربد گفتم:آبجی فرنوش؟
فربد خنده ای کرد و گفت:قربون چشمهای گرد شدت ولولم...تو بالا بری،پایین بیای،خواهر زاده ی خودمی...چی فکر کردی؟؟...فکر کردی دیگه فربد نامی نیست که داییت باشه؟؟...
من:یعنی مامان فریبا خاله ی منه؟؟...در واقع خالم بزرگم کرده،نه؟؟...
فربد:آخه تو چرا انقدر با هوشی دختر؟؟...خب معلومه...چون به داییت رفتی...برعکس این قولت که خنگه،تو آی کیوی بالایی داری...مطمئنی تنهایی گفتی؟؟...وقتی من داییتم،مامان فریبا چه نسبتی باهات پیدا می کنه؟؟...وای که چقدر تو خنگی؟؟...
زیر لب گفتم:خالم میشه...
بلند گفتم:چقدر چرند میگی تو...درکم کن...من الان مثه یه شخصیم که یه وسیله ای خورده تو سرش و پرنده ها دارن دور سرش می چرخن و آواز می خونن...
خنده ای کرد و گفت:عوارض کارتون دیدن زیاده...بذار پرنده های دور سرت بیشتر بشن...عرضم به حضورت که بابا هم عموت میشه...
من:تو چی داری میگی؟؟...
فربد:خب به من چه...اینا با هم ازدواج و در نتیجه تورو گیج کردن...دوتا خواهرای بنده،با دوتا برادر ازدواج کردن...
دقایقی همچنان تو هنگ بودم...خاله...عمو...پدر...مادر.. .برادر دوقلو...قاطی کرده بودم...
پدرم اومد جلو و سرم رو بوسید...آروم بغلم کرد و تو گوشم گفت:خوبی دختر من؟؟...اگه بلایی سرت میومد،هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم...
باربد نذاشت جواب بدم و گفت:خب...خب...فیلم هندی بسه دیگه...نوبت منه...این اصلا نمی ذاشت من بدبخت بهش نزدیک بشم...همش گارد می گرفت...
پدرم با خنده رفت کنار و جاشو به باربد داد...باربدم محکم بغلم کرد و به خودش فشارم داد...
من:که من سهم تورو خوردم،آره؟؟...
باربد:نصف بیشترش رو...
فربد:امروز بچمونو آبلموش کردیم...جمع کنیم بریم بیرون تا استراحت کنه...
پدرم:باید هرچه زودتر باران رو از اینجا خارج کنین...این خونه براش امن نیست...ممکنه بازم جمشید و شهروز برامون دردسر درست کنن...باید بفرستیمش پیش سرگرد آرام...تا وقتی که اون دوتا دستگیر نشدن،باید پیش سرگرد بمونه...
باربد:بیخیال پدر من...من،جناب سروان باربد بلوکات جلوت وایسادم...خودم حواسم بهش هست...
پدر:سرگرد بهتر می تونه مواظبش باشه...
باربد:خودتون بهتر می دونین...این که نمی تونه تنها بره پیش سرگرد...
چی می خواست بشه؟؟...سرگرد آرام کی بود؟؟...من باید کجا می رفتم؟؟...
همه سکوت کرده بودن که پدر سرش رو بلند کرد و گفت:ما به هیچ عنوان نمی تونیم باران رو اینجا نگه داریم...ایرانم که بره،قطعاً اونا می فهمن...فقط یه راه داریم که باران باید برای نجات جونش این راه رو قبول کنه...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#19 | Posted: 9 Jan 2013 13:22
فصل پنجم


همه در سکوت منتظر بودیم...باید سوالم رو می پرسیدم...
من:حالا این سرگرد آرام کی هست؟؟...
باربد:همونی اون شب اومد و به من گفت برم تو ساختمون اصلی...اون سرگرد سینا آرامه...یکی از بهترین نیروهای ما...
یا خدا!!...منو بکشنم پیش اون عتیقه نمیرم...مگه عقلمو از دست دادم؟؟...برم اونجا که چی بشه؟؟...پسره ی مزخرف...پررو...حال و بی حاله...کم مونده با پای خودم برم پیشش...کم اتفاقی سر راهم قرار گرفت و دیدمش؟؟...اِ...من چقدر برم نرم می کنم؟؟...
سیمام دوباره اتصالی کرده بودن...تو فکر بودم و یه مشت چرت و پرت واسه خودم ردیف می کردم که سنگینی نگاه همه رو رو خودم حس کردم...سرم رو آروم بلند کردم و به تک تکشون نگاه کردم...وا...اینا چرا اینجوری نگام می کنن؟؟...به خودم شک کردم...با خودم گفتم شاید لباسم خوب نیست...نگاهی به خودم انداختم...لباسم خوب و شاخ و دمی هم در کار نبود...انگار همه منتظر بودن...منتظر چی،نمی دونم...چهره ی باربد کمی عصبانی بود...پدرم ریلکس نشسته بود و فربد کمی نگران میزد....
باربد:شما که میدونی سینا چجور آدمیه...من خیلی بهتر از شما می شناسمش...برای همین هم میگم نه...باید به فکر راه دیگه ای باشیم...ممکنه تو اون مدت باران اذیت بشه...چرا می خواین همچین کاری کنین؟؟...با این کار،آینده ی باران هم خراب میشه...
فربد حرف باربد رو قطع کرد و گفت:الکی شلوغش نکن باربد...بابات داره برای خود باران این حرف رو می زنه...اگه سینا ازش مراقبت نکنه،پس کی می خواد این کار رو انجام بده؟؟...اون به خوبی با باند و افراد اونا آشناست...تو کارش فوق العاده ماهر...سینا یه پسر مجرده...تو نمی تونی ازش ایرادی بگیری...اونم یکیه مثه من و تو...
باربد:من و توفرق می کنیم...مثه اون...
ادامه ی حرفش رو خورد...
پدر:من بهش اعتماد دارم...مثه پسر خودمه...میدونم بهترین کسیه که می تونه این عملیات رو جمع و جورش کنه و در عین حال حواسش به باران هم باشه...
باربد:اومدیمو باران رفت پیش سینا...طناز رو می خواین چیکار کنین؟؟...اون به پول و خود آرین،منظورم همون سیناست،علاقه مند شده...
پدر حرفش رو قطع کرد و گفت:فعلا که نفهمیده سینا یکی از نیروهای ماست...
نمی دونستم چه تصمیمی گرفتن و منظورشون از این حرفا چیه...واسه خودشون حرف میزدن و نظر میدادن...منم مثه احمقا بدون این که حرفی بزنم،نگاشون می کردم...
با صدای پدرم به خودم اومدم:نظر خودت چیه دخترم؟؟...
من:درباره ی چی؟؟...
فربد:درباره ی پسرهمسایه...در باره ی عمه ی من...توام عین این باربد حسابی شوتیا...ما داریم اینجا نقد و بررسی نظر می کنیم و دنبال راه چاره ایم،انوقت خانم تازه میگه درباره ی چی؟؟...
من:توام منتظری تا غر بزنی...حواسم نبود...متوجه نشدم...
فربد:آخرشی بابا...
پدر:بچه ها خواهشا بس کنین...الآن وقت مسخره بازی نیست...باید سریعتر کارا رو انجام بدیم و تصمیمون رو بگیریم...
رو به من ادامه داد:می دونم خودم مقصرم...اشتباه از من بود...هر لحظه ممکنه شهروز و جمشید،بلایی سرت بیارن...حاضرم برای نجات جونت هرکاری بکنم...دخترمی...عزیزمی..تو باید بری پیش سرگرد...فقط اونه که می تونه به خوبی از تو محافظت کنه...ولی قبلش باید یه صیغه ی چند ماهه بینتون خونده بشه...به خدا دل خودمم راضی نیست...مجبورم...اگه نری پیشش،میدونم که به زودی بدست شهروز میفتی...ممکنه که هر بلایی سرت بیارن...
سکوت کرد...با رنگی پریده و چشمهایی گرد شده نگاشون کردم...یعنی چی؟؟...خب چرا از من نظر خواستن؟؟...من باید صیغه ی اون بشم؟؟...خب من همینجوری میرم پیشش...نه...اینجوری هم نمیشه...می دونم که اگه همینجوری برم،راحت نیستم و همیشه معذبم...
با صدای ضعیفی گفتم:باید فکر کنم...
همه از اتاق خارج شدن...من موندم و فکر و فکر و فکر...باید چیکار می کردم؟؟...

چند ساعتی میشد که داشتم فکر می کردم...واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم...تو این مدت هر اتفاقی ممکن بود بیفته...طناز این وسط چیکاره بود؟؟...حالا من میرفتم خونه ی سینا و طنازهم می فهمید...چی میشد؟؟...نکنه دوسش داره؟؟...
سرم رو به بالشم تکیه داده بودم و داشتم از مخ گرامیم کار می کشیدم که در به شدت باز شد...از جام پریدم...فکر کردم فربد و یا باربد...
من:هوی...چته؟؟...چرا...
با دیدن مهلا دهنم رو بستم...
من:تو اینجا چیکار میکنی؟؟...
همینطور که به تختم نزدیک میشد گفت:سلام از ماست...منم خوبم...مرسی...مامان اینا هم سلام می رسونن...آخه تو چرا انقدر حال منو می پرسی و شرمندم می کنی؟؟...
داشت واسه خودش حرف میزد...
من:علیکم از ماست...بخاطر علاقه ی زیادی که بهت دارم،هی حالت رو می پرسم...احوال دوست پسرت؟؟...خوبه؟؟...در نبود من چه کردین؟؟...
مهلا:پرررررو...دیوید هم خوبه...مگه تو فضولی...
خم شد و گونم رو بوسید...
دوباره گفت:کجا بودی تو دختر؟؟...میدونی چقدر نگرانت بودیم؟؟...اونشب هرچی به خونتون زنگ میزدم،جواب نمی دادی...گفتم شاید شارژ گوشیتون تموم شده...گوشیتو هم خونه ی ما جا گذاشته بودی...دلم خیلی شور میزد...تا صبح صبر کردم...اومدم خونتون...با کلیدی که داشتم در رو باز کردم...تو خونه هم نبودی...فربد به گوشیت زنگ زد که من جواب دادم...بهش گفتم که از دیشب تا حالا نیستی...گم شدی...خیلی نگرانت شد...سریع گوشی رو قطع کرد...ساعاتی بعد بهم زنگ زد و گفت که دزدیدنت...دو روز بعدش از قطر اومد...
مکثی کرد و گفت:شاید اگه جریان ماشینا رو به فربد میگفتی،هیچوقت این اتفاق نمی افتاد...
نگاهی بهم کرد و گفت:چقدر لاغر شدی تو...
لبخند بی جونی زدم و گفتم:خب هیچی نمی خوردم...
یاد ماهان یا همون جمشید افتادم و گفتم:دیدی مهلا خانم...دیدی ماهان چه آدمی بود؟؟...
سرشو تکون داد و گفت:فربد بهم گفت...پست فطرت...
ساکت شد و منم دوباره رفتم تو فکر...خدایا چیکار کنم؟؟...
دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:کجایی باران؟؟...هستی؟؟...
با حال زاری گفتم:نمی دونم چیکار کنم مهلا...
مهلا:چی شده؟؟...
مردد بودم بگم یا نگم...بالاخره گفتم...البته فقط حرف بابا رو...
فکری کرد و گفت:تو باید قبول کنی...اونا دارن برای خودت میگن...راستی،خانواده ی جدید مبارک...
من:من چی میگم،تو چی میگی...مرسی...
گوشیش زنگ خورد...شروع کرد به حرف زدن...قطع کرد و رو به من گفت:باید برم...اومدم بهت سر بزنم...تو چه بخوای چه نخوای باید بری پیشش...
خداحافظی کردیم و مهلا رفت...
راست میگفت...من که باید میرفتم پیش اون عتیقه...مگه چقدر پیشش می موندم؟؟...شایدم برخورد زیادی باهاش نداشته باشم...
خیلی فکر کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که باید قبول کنم...
****
ساعت حدود 8 شب بود...سعی کردم از جام بلندشم...درد بدنم بهتر شده بود...از صبح که به هوش اومدم از تختم پایین نیومدم...نهار رو تو اتاقم خوردم...از در خارج شدم...وارد یه راهرو شدم...تا تهش رفتم تا به پذیرایی رسیدم...هر چهارتاشون روی کاناپه نشسته بودن...باربد تا من رو دید اومد جلو و کمکم کرد تا روی یکی از کاناپه ها بشینم...
بابا:به به...دختر گلم...خوبی؟؟...چی شد؟؟...
من:ممنون...من حاضرم قبول کنم...
بابا:سرگرد از اول در جریان تصمیم ما بود...قرار شد همین امشب بیاد اینجا...خودم صیغه رو براتون می خونم...امشب ببرنت بهتره...هر چه زودتر بری بهتر و خطرش کمتره...باربدم به سینا کمک میکنه تا تو رو از اینجا ببرن...ممکنه چند نفر از آدماشون اینجا رو زیر نظر داشته باشن...
مامان با بغض:نمی تونه به ما سر بزنه؟؟...من این همه سال از دخترم دور بودم،دیگه برام طاقت فرساست...
بابا:نه...اصلا نباید اینورا بیاد...ما می تونیم گاهی اوقات بهش سر بزنیم...
باربد:بابا شما باید یه فکر دیگه ای می کردین...
بابا:برای هزارمین بار...تنها راه همین بود...
چرا به من اجازه ی فکر کردن داده شد؟؟...من که باید این کار رو قبول میکرد،پس چرا...شاید برای این که مثلا یه جورایی با این مسئله کنار بیام....
همه در حال حرف زدن بودن که صدای اف اف به گوش رسید...جناب عتیقه تشریف اوردن...
فربد از جاش بلند شد و به طرف اف اف رفت...
باربد با کلافگی گفت:حداقل صیغه ی دائم بینشون بخونین...
دومتر تو جام پریدم هوا...این واسه خودش چی میگه؟؟...مگه الکیه...تا همین جاشم که قبول کردم خیلیه...عمرا اگه بزارم دائمیش کنن...عمرا...
اومدم حرف بزنم که بابا گفت:نه...یکسال بسه...
یکسال؟؟...یعنی من یکسال باید اون عتیقه رو تحمل کنم...یا خدا...فکر کنم خارج از توانم باشه...در سه برخوردی که با هم داشتیم،دوبارش نجات دهندم بوده...خدا بقیه رو به خیر منه...من باید تنها پیش اون زندگی کنم؟؟...عجب غلطی کردم که اومدم اینجا...کی فکرشو می کرد که اینجوری بشه؟؟...
با صدای سلام علیک کردن بقیه به خودم اومدم...پشتم به در بود...می خواستم بلند نشم...یعنی حالش رو نداشتم،ولی دیدم که نهایت بی احترامیه...با هزار زور بلند شدم و برگشتم...یه آستین کوتاه مشکی تقریبا جذب همراه با جین مشکی پوشیده وعضلاتش به خوبی مشخص بود...موهاشو به سمت بالا ژل زده بود...با یه لبخند محو با همه سلام علیک کرد...به فربد که رسید،ضربه ای به شونش زد و بغلش کرد...بعد از فربد،نوبت من بود...نگاهی بهم انداخت و گفت:سلام باران خانم...بهتری؟؟...
نگاش کردم...احساس می کردم همیشه مسخ چشمهاش میشم...شیطنت تو چشمهاش داشت دیوونم می کرد...سعی کردم نگامو بندازم پایین...
سعی کردم مودب باشم:سلام...ممنون...شما خوبین؟؟...
گفت:منم خوبم...
همه روی مبل نشستیم....
بابا:نباید معطل کنیم...باید هرچه زودتر کارها رو انجام بدیم...
باربد:چرا انقدر عجله دارین؟؟...اونا که بالاخره جای باران رو پیدا می کنن...ما که نمی تونیم باران رو تو خونه حبس کنیم...قطعا خونه ی سینا رو هم زیر نظر می گیرن...
بابا:بله...همین الانش هم خونه رو زیر نظر دارن...چه این جا و چه خونه ی سینا...این طوری دیرتر می تونن باران رو پیدا کنن...
دقایقی بعد صیغه ی محرمیت بین من و سینا خونده شد...
با خودم گفتم:یعنی الان همسر منه؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#20 | Posted: 9 Jan 2013 13:22
بابا:ماشینت رو کجا گذاشتی سینا جان؟؟...
سینا:فربد ریموت رو بهم داد و ماشین رو اوردم تو پارکینگ...
بابا:خوبه...ما باید باران رو بزاریم تو گونی!!...دورش رو هم لباس میذاریم...تو و باربد می برینش پایین...
با تعجب به بابا خره شدم...گونی!!...
باربد:چادر هم می تونه سرش کنه...
سینا:نه...کمی شک برانگیزه...تو این کشور و چادر؟؟...به ریسکش نمی ارزه...
با تعجب گفتم:گونی تحمل وزن من رو داره؟؟!!...توش جا میشم؟؟...
بابا:آره عزیزم...محکمه...تو هم به خوبی توش جا میشی...
بعد از کلی حرف زدن و یاداوری چگونگی انجام کارها،باربد از جاش بلند شد و به اتاقش رفت و بعد با یک گونیه بزرگ اومد بیرون...
باربد:بیا بشین تو گونی...
با مامان روبوسی کردم...دقایقی بغلم کرد و گریه کرد...با بقیه هم خداحافظی کردم و نشستم تو گونی...دورتادورم رو لباس ریختن تا گونی پر بشه...زیپ گونی رو بستن...احساس خفگی می کردم و جایی رو نمیدیدم...گونی رو از روی زمین بلند کردن...
صدای سینا رو شنیدم:نترس...من و باربد داریم می بریمت بیرون...
من:میشه یکم در گونی رو باز کنین؟؟...نفسم بند اومد...
یاد کلاه قرمزی و سروناز افتادم...وقتی که دزدیدنشون،انداختنشون تو گونی...تو اون موقعیت،از فکرم خندم گرفت...
یکم در گونی باز شد...آخیش...
سوار آسانسور شدیم...
باربد:چقدر تو سنگینی...
من:خودت سنگینی...یه خروار لباس دورم ریختین،اونوقت میگی سنگینی؟؟...
سینا:بسه نی نی...رسیدیم پارکینگ...یک کلمه هم حرف نزن...ممکنه افرادشون تو پارکینگ هم باشن...ما وانمود می کنیم که تو لباسی...میذاریمت تو صندوق عقب...
می خواستم بگم نی نی عمته که آسانسور وایساد...
سینا:وای باربد،چقدر این لباسا سنگینن...نمیشه بلندشون کرد...
باربد:پدرمونو دراوردن...
بزارین من بیام بیرون،بهتون میگم کی سنگینه و لباس کیه...
از روی زمین بلندم کردن و گذاشتنم تو صندوق...وای که داغون شدم...می خواستم بلند بگم آخ که یاد حرف سینا افتادم...محکم جلوی دهنم رو گرفتم...در صندوق بسته شد و ماشین راه افتاد...
تهوع گرفته بودم...نمی دونم چرا هرچی می رفتیم نمی رسیدیم...حرصم دراومده بود...این بدن دردم که بی خیال من نمیشه...
با یه نفر سلام علیک می کردن...بالاخره ماشین وایساد...اومدن و من بدبخت رو از صندوق بیرون اوردن...همینطور که با هم حرف می زدن،وارد آسانسور شدن...
خدا پدر مخترع آسانسور رو بیامرزه...اصلا چرا پدرشو؟؟...خودشو بیامرزه که اگه همچین وسیله ای رو اختراع نمی کرد،بنده با پله ها یکی می شدم...
باربد:اوف...بالاخره تموم شد...
من:چه اوفیم میگه!!...خیلی کار شاقی کردی؟؟...من بدبخت تهوع گرفتم و بدنم داغونه...
تو دلم گفتم:تو دیگه چقدر پررویی دختر...این بدبختا واسه تو دارن این کارها رو انجام میدن و انواع و اقسام نقشه ها رو می کشن...
باربد:باید بهم مدال بدم...
آسانسور ایستاد...
می دونستم فعلا باید خفه بشم...وارد خونه شدیم...با صدای بسته شدن در شروع کردم...
من:بیارینم بیرون...
باربد:صبرکن یاغی جون...
من:یاغی خواهر غیرِ قُلِ نداشتته...
در گونی باز شد و سرمو اوردم بیرون...نگاهم به اطرفم افتاد...خونش شیک و زیبا بود...نه خیلی درندشت بود که گم بشی و نه خیلی نقلی که نفس کم بیاری...
باربد:خب،من دیگه برم...
سینا:با ماشین من برو...
باربد:قربون دستت...مرسی...حس رانندگی ندارم...
نگاهی به من انداخت و گفت:سینا مواظبش باشیا...
سینا:خیالت راحت باشه،حواسم بهش هست...
باربد سری تکون داد...از من هم خداحافظی کرد و بعد رفت...
بعد از رفتن باربد استرس گرفتم...اگه سینا بلایی سرم میورد؟؟...بالاخره اونم یه پسره...اگه...
با صدای سینا به سمتش برگشتم:چرا اونجا وایسادی؟؟...بیا اینجا...کارت دارم...
روی مبل نشسته بود...سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم...یه نفس عمیق کشیدم و آروم آروم رفتم سمتش و با فاصله ازش نشستم...
دوتا لیوان و یه شیشه شربت روی میز بود...یکی از لیوان ها رو برداشت...توش شربت ریخت و به سمتم گرفت...
سینا:بخور...شربت آلبالو...کار مادرمه...
واقعا به اون شربت احتیاج داشتم...لبم خشک شده و تشنم بود...
لیوان رو از دستش گرفت و گفتم:مرسی...
چشمهای عسلیشو روی هم گذاشت و هیچی نگفت...
شیرین و خنک بود...خیلی بهم چسبید...
سینا:من آدم خشک و خشنی نیستم ولی تو کارم فوق العاده جدی و از صدتا آدم خشک،خشک ترم...می خوام اینجا رو مثل خونه ی خودت بدونی و راحت باشی...اگه مشکلی داشتی،رو من مثل یک دوست حساب کن...
مکثی کرد و خیلی راحت گفت:از امشب تا3-4 شب دیگه،تو پذیرایی و روی مبل می خوابیم...هر دومون...می خوام بهم عادت کنی و خجالتت بریزه...
باتعجب بهش نگاه کردم...چه ربطی داشت؟؟...خب من کم کم بهش عادت می کنم دیگه...این دیگه چه روشیه؟؟...مدل جدیده؟؟...
انگار سوالم رو از نگام خوند...
سینا:من شبا باید پیشت باشم...منظورم اینه که باید پیش خودم بخوابی،برای همین گفتم که امشب تو پذیرایی و روی مبل بخوابیم...تو دست من امانتی...از اون شهروز و دارو دستش هیچ چیز بعید نیست...پدرت تو رو به من سپرده تا مواظبت باشم ازت محافظت کنم...نمی تونم ریسک کنم...می خوام همه ی تلاشم رو برای خنثی کردن نقشه هاشون انجام بدم...
وای که دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم...این چی داره میگه؟؟...همین یه کارم مونده...وای...حالا چیکار کنم؟؟...اگه می دونستم اینجوری میشه،صدسال سیاه قبول نمی کردم...بدبخت شدم رفت...یکسال من باید با این سر کنم؟؟...

دستش رو جلوی صورتم تکون داد و همین باعث شد که از فکر بیرون بیام...
سینا:کجایی دختر جون؟؟...
نگاهی بهش کردم و گفتم:نمیشه...
با بیخیالی و لبخند،دستاش رو باز کرد و به مبل تکیه داد و گفت:چی نمیشه؟؟...
با حرص بهش نگاه کردم...می دونستم خیلی خوب میدونیه چی نمیشه اما خودش رو زده به اون راه...چشمهای خوشگلش دوباره برق شیطنت گرفته بود...
من:همونی که نمیشه،نمیشه...
سینا:نمیشه که نشه...باید بشه...اگه نشه امکان داره توسط شهروز بری اون دنیا...
دیدم راست میگه...من شناخت درستی روی شهروز نداشتم ولی سینا و پدرم خوب می شناختنش...
سینا:برو لباساتو عوض کن...
با تعجب نگاش کردم...لباسام؟؟...
من:من که لباسی با خودم نیووردم...
با دستش یکی از اتاقها رو نشونم داد و گفت:برو تو اون اتاق...قبل از این که بیای،با باربد برات لباس گرفتیم...همش تو کمد...
من:مرسی...
بدون حرف دیگه ای به اتاق رفتم...یه تخت دونفره ی مشکی،قرمز وسط اتاق بود...رنگ دیوارها و فرش هم مشکی و قرمز بود...نگام به کمدی که می گفت افتاد...رفتم سمتش و درش رو باز کردم...انواع و اقسام لباسها توش پیدا میشد...
یه تیشرت به همراه یه شلوار بیرون اوردم و پوشیدم...هیچوقت نمی تونستم تو خونه آستین بلند بپوشم...در بعضی مواقع هم که می پوشیدم،عذاب بزرگی رو تحمل می کردم...واسه خواب غصم گرفته بود...همیشه با تاپ و شلوارک می خوابیدم...با تیشرت خوابم نمی برد...احساس خفگی می کردم...حالا باید چیکار کنم؟؟...با چه لباسی باید بخوابم؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 2 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites