تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 3 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین »  
#21 | Posted: 9 Jan 2013 12:23
اگه میشد،هیچوقت پیشنهادش رو قبول نمی کردم ولی چون خودم شهروز و جمشید رو دیده بودم،می ترسیدم که دوباره گیرشون بیفتم...میدونستم که اگر یکبار دیگه بگیرنم،مرگم تقریبا حتمیه...
شالم رو برداشتم و موهام رو باز کردم...همه توهم گره خورده بودن...انقدر نرم بودن که حرص آدم رو درمیوردن...برسشون کشیدم و دوباره بستمشون...شالم رو سرم کردم...نگاهی به آینه انداختم...
باخودم گفتم:این دختری که تو آینست منم؟؟...
خیلی لاغر شده و رنگمم کمی پریده بود...دست از نگاه کردن به خودم کشیدم و از اتاق خارج شدم...
سینا هم لباساش رو عوض کرده بود...یه تیشرت قهوه ای و یه شلوار سفید ورزشی...
با خودم گفتم احتمالا خودش می دونه چی میشه که همش قهوه ای می پوشه...
نگاه به من افتاد و گفت:چرا شال سرت کردی؟؟...
خیره نگاش کردم...از رک گوییش خوشم اومد...پسری نبود که با هزار زور یه سوال بپرسه و یا حرف بزنه...مغرور و در عین حال شیطون...
من:اینجوری راحت ترم...
سینا:برای خودت دارم میگم...تو مگه محرم من نیستی؟؟...اصلا برای چی صیغه ی محرمیت بینمون خوندن؟؟...برای این که راحت باشی،نه معذب...اینجوری من ناراحت میشم...احساس می کنم بخاطر حضور منه که به خودت سخت می گیری...
من:بذار یکم بگذره...من تازه همین امروز اومدم اینجا...
سینا:هر جور خودت راحتی...برای راحتیه خودت میگم...
من:مرسی...فعلا که مشکلی ندارم...
حرفی نزد و مشغول فیلم نگاه کردن شد...
چرا یه نفرم نرفته پست قبل رو نقدکنه؟؟؟؟....
واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم...حوصلم سر رفته بود و داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم...نشستم کنارش...
من:تا کی باید اینجا بمونم؟؟...
سینا:تا وقتی که ما بتونیم شهروز رو دستگیر کنیم...
من:سرگرد،می تونم از خونه بیرون برم؟؟...
سینا:تا یکی،دوهفته نمی تونی...بعدش هم هر جا خواستی بری،خودمم همراهت میام...درضمن من اسم دارم...بهم بگو سینا،بدون هیچ پیشوند و پسوندی...اینجا اداره نیست...
سرم رو تکون دادم و با ناراحتی گفتم:دانشگاهم چی میشه؟؟...کلی درس دارم...
سینا:سرهنگ با رئیس دانشگاه صحبت کرده و شرایط رو براش توضیح داده...برات مرخصی گرفتیم...
مکثی کرد و پرسید:متولد چه ماهی هستی؟؟...
با خنده گفتم:چرا انقدر سخت می پرسی؟؟...بگو تولدت کیه...
لبخندی زد و همین باعث شد چال گونش مشخص بشه...چه چال خوشگلی...دوست داشتم دستمو بکنم تو چال لپش...قیافش رو بانمک می کرد...
سینا:خب تولدت کیه؟؟...این چه فرقی با اون یکی داشت؟؟...
من:به نظرم تلفظ این آسون تره...18 دی...شما چی؟؟...
سینا:منم 18 اسفندم...ماه های تولدمون فرق می کنه ولی هردومون هجدهم بدنیا اومدیم...
صدای زنگ تلفن اومد...سینا از جاش بلند شد و گوشیو برداشت...
سینا:جانم...
نمی دونم کی بود و چی گفت...
سینا:به...سلام خواهر روحانی خودم...چه خبر از اون ورا؟؟...در نبود من چه غلطا می کنین؟؟...سیما چطوره؟؟...
بازم نفهمیدم کسی که اونطرفه خطه چی گفت...
به من نگاه کرد و گفت:ما که عاقبت به خیر شدیم و یه خانم خوب گیرمون اومد...تو هم ترشیدی رفت...کدوم احمقی پا میشه بیاد تو رو بگیره خواهر روحانی من؟؟...
...................................
سینا:حالا چرا داد میزنی؟؟...می دونم حقیقت تلخه...
بعد از دقایقی گوشیو قطع کرد...
سینا:ساحل بود...خواهرم...تو که میدونی چجور آدمیه،نه؟؟...
با چشمهای گرد شده گفتم:نگو که تو برادر ساحلی...تو همون سینا آرامی؟؟...یعنی برادرزاده ی شاهینی؟؟...
سینا:چشماتو چرا انقدر گرد می کنی؟؟...اینجوری نکن...آره...من برادر ساحلم...
یاد حرفایی که ساحل درباره ی سینا میزد افتادم((خوشگذرون در عین حال مغرور))
من:یعنی تو همون سینایی؟؟...
سینا با خنده گفت:کدوم سینا؟؟...
زیر لب گفتم:همونی که یکی باید آدمش کنه...
سینا:تو چیزی گفتی؟؟...
به خودم اومدم:نه...
در ادامه گفتم:پس برای همینه که انقدر شبیه شاهینی...
سینا:اون شبیه منه...خیرسرم 4 سال ازش بزرگترم...فربد بهت نگفته بود؟؟...
من:چیو؟؟...
سینا:همین که من برادر ساحلم...
من:نه...به من که حرفی نزده بود...
سینا:این فربد هم آلزایمر داره ها...
جوابش رو ندادم...حالا یه جورایی می تونستم دلیل مخالفت باربد رو بفهمم...با توجه به حرفهای ساحل و مخالفت باربد،استرسم بیشتر شد...
سینا:یه لطفی می کنی؟؟...
من:چی؟؟...
سینا:میری دوتا چای بریزی؟؟...من دَم کردم...
از جام بلند شدم و گفتم:الان میام...
وارد آشپزخونه شدم...مشخص بود پسر با سلیقه و منظمیه...هر وسیله ای جای خودش بود...دوتا لیوان برداشتم و تو سینی گذاشتم...
صدای سینا رو از پذیرایی شنیدم:شکلات و گز هم تو کابینته...
منم بلند گفتم:امر دیگه؟؟...چیزی خواستی تعارف نکن...
سینا:اگه خواستم بهت میگم،اهل تعارف نیستم...
خیلی دوست داشتم سینی رو بکوبم تو سرش...گز و شکلات رو از داخل کابینت برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم...


سینا:دستت درد نکنه...
کمی نگاش کردم و سینی رو روی عسلی گذاشتم...
سینا:دلت می خواد اون سینی رو بکوبی تو سرم،نه؟؟...
من:دقیقا...خوبه خودتم می دونی...
چایشو برداشت و آروم آروم نوشید...
من:ساحل میدونه من اینجام؟؟...
سینا:نه...بهش نگفتیم...یعنی به هیچ کس نگفتیم...
من:حال سیما چطور بود؟؟...
سینا:ساحل می گفت خوبه...دارم بچه عمودار میشم!!...
من:بچه عمودار دیگه چه صیغه ای؟؟...
سینا:ما که جنسیت بچشون رو نمی دونیم،پس می گیم بچه عمو دار...
من:بچه عموت مبارکت باشه...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#22 | Posted: 9 Jan 2013 12:24
نگاهم به ساعت افتاد...نزدیکای 12 شب بود...منم چاییمو همراه با یک شکلات خوردم...از روی مبل بلند شد و گفت:من میرم مسواک بزنم...مسواک تو هم روی اپن...
نگاهی به اپن انداختم...اینا چه فکر همه جا رو هم کردن...از لباس بگیر تا مسواک...همه رو برام خریدن...
****
هر دومون مسواکمون رو زده بودیم...
سینا:امشب رو نشسته می خوابیم!!...
حرف دیگه ای نزد...به یکی از اتاقها رفت و چند ثانیه بعد،پتو بدست اومد بیرون...
یکی از پتوها رو داد به من گفت:بنداز روت...
برق ها رو خاموش و چراغ خوابی رو روشن کرد...رو مبل دو نفره ای نشست...
سینا:چرا خشکت زده باران؟؟...بیا اینجا...
رفتم کنارش و با کمی مکث نشستم...
سینا:پتوت رو بنداز روت...نزدیکای صبح هوا سرد میشه...
کاری رو که گفته بود انجام دادم...
سینا:دستت رو بده به من...
وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم،خودش دستم رو تو دست گرمش گرفت...ازش خجالت می کشیدم...استرس هم داشتم...
سینا:چرا انقدر دستت سرده دختر؟؟...سردته؟؟...
یهو از جاش پرید و گفت:نکنه از من می ترسی؟؟...
سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:بهم اعتماد نداری؟؟...
تو همون نور کم به چشمهاش نگاه کردم...نمی دونستم چی در جوابش بگم...
سرش رو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:البته تا حدودی هم حق داری...من رو نمی شناسی...
دوباره به چشمهام نگاه کرد و گفت:قول میدم پسر خوبی باشم...کاری به کارت ندارم...اگه میشد یکی از اتاقها رو بهت میدادم تا اونجا باشی،ولی نمیشه...بهم اعتماد داشته باش،باشه؟؟...
نگاهم می کرد و منتظر جواب بود...
سرم رو تکون دادم و گفتم:باشه...
دستم رو فشار داد و گفت:مرسی...حالا آروم بگیر بخواب...شبت بخیر...
من:شب توهم بخیر...
هر کاری می کردم خوابم نمی برد...انواع و اقسام گوسفند،گاو،گوساله،بز و...رو شمردم،ولی فایده نداشت...با تیشرت خوابم نمی برد...سینا هم انگار خوابش نمی برد...اونم بیدار بود...دلیل بیدار بودن اون رو نمی دونستم...ازم پرسید که چرا نمی خوابی،الکی گفتم برای چایی...نمی تونستم بگم جون تاپ نپوشیدم،نمی تونم بخوابم...شالم رو کمی باز کردم...بهتر شد...سینا خوابیده بود...از نفسهای منظمش میشد فهمید که خوابش برده...من هم کم کم خوابم برد...
نور خورشید چشمهام رو اذیت می کرد و همین باعث شد که چشمهام رو باز کنم و از خواب بیدارشم...یادم افتاد که خونه ی سینام...سرم رو بازوش و یکی از دستاش دور کمرم حلقه شده بود...با اون یکی دستش هم،دستم رو گرفته بود...آروم سرم رو بلند کردم...خواب بود...ناخوداگاه دوست داشتم بشینم و نگاش کنم...تو خواب خیلی بانمک میشد...مثه پسر بچه ها خوابیده بود... نگاهی به ساعت انداختم...7 صبح بود... شالم از سرم افتاده بود...نمی تونستم دوباره شالم رو درست کنم...یعنی حس و حالش رو نداشتم...احتمال هم میدادم با این کارم از خواب بیدار بشه...کمی نگاش کردم که جابه جا شد...سرم رو دوباره روی بازوش گذاشتم و دست از نگاه کردن بهش کشیدم...
خیلی خوابم میومد،با خودم گفتم:بیخیال...بگیر بخواب بابا...کی به کیه...مثلا محرمته...تو زودتر از سینا بلندشو و شالت رو سرت کن...
دوباره چشمهام رو بستم و خیلی زود خوابیدم...
****
با صدای سینا از خواب بیدار شدم...روی مبل دراز کشیده بودم...نمی دونم کی جابه جام کرده که بیدار نشدم...موبایلش دستش بود و داشت با یکی به انگلیسی حرف میزد...
سینا:نمی تونم گلم...خونه نیستم...
سینا با کلافگی گفت:نمی تونم بیام پیشت...کلی کار رو سرم ریخته...حال خواهرم بد...باید ببرمش بیمارستان...
نگاهش به من افتاد...خیره نگام می کرد...با مکثی سرش رو تکون داد...منم با تکون دادن سرم جوابش رو دادم...
یعنی حال ساحل بد؟؟...چرا؟؟...
همینطور که نگام می کرد،گفت:خداحافظ...من کلی کار دارم...
گوشیش رو قطع کرد...
نگاش رو از روم برنمی داشت...
با نگرانی گفتم:حال ساحل بده؟؟...
تو همون حالت سرش رو به معنای نه تکون داد...
خیالم راحت شد...مگه مرض داری که دروغ میگی؟؟...
نگاهی به خودم انداختم...این چرا اینجوری نگام میکنه؟؟...وای...شالم سرم نبود و موهای بلندم دورم ریخته بود...خیلی سریع با کلیپسم جمعشون کردم و شالم رو هول هولکی روی سرم انداختم...خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم...
یکی نبود بهش بگه اون چشماتو درویش کن،وگرنه از کاسه درش میارم...
اگه میشد خودم میگفتم،ولی می دونستم که طاقت ندارم تو چشمهاش که حالا مطمئن بودم برق می زنن،نگاه کنم...
فربد همیشه بهم می گفت وقتی موهات رو دورت می ریزی،خیلی ناز میشی...
یهو سینا زد زیر خنده...با انگشتش به من اشاره کرد و بلندتر خندید...ای جانم...چال لپش چقدر خوشگله...
نمی دونستم داره به چی می خنده...از جام بلند شدم و خودم رو تو آینه ای که تو حال بود،نگاه کردم...بنده خدا حقم داشت بخنده...خودمم خندم گرفته بود...موهام رو خیلی بد و باعجله بسته بودم و همین باعث شده بود زیر شال کج بشه و نمایه مسخره ای رو درست کنه...شالمم مثل چادر گرفته بودم...حالت خاصی نبسته بودمش...چشمهام هم که پف کرده بود و خلاصه قیافم خیلی مسخره شده بود...
کم کم خندش قطع شد...
من:هه هه هه...یکی باید به تو بخنده...قضیه ی ساحل چی بود؟؟...چرا گفتی حالش بده؟؟...
خوبه الان بگه به تو چه،مگه مفتشی؟؟...دوست داشتم بگم...تورو سننه؟؟...
سینا:جان من ناراحت نشو...اینی که الان زنگ زده بود،یکی از دوست دخترای قدیمیمه...برزیلیه...می خواست بیاد پیشم،منم الکی گفتم که خواهرم مریضه...
من:کلا چندتا دوست دختر داری؟؟...با این چطور آشنا شدی؟؟...
سینا:اوففففف...خیلی زیادن...آمارشون رو ندارم...از دستم خارجه...همین دوست جنابعالی که خواهر روحانی بنده هستن،مخالف سرسخت دوستان عزیز بندست...میگه خوشگذرونیه...رفته بودم برزیل...اونجا با آنا آشنا شدم...من واسه تفریح و کمی خنده با دخترا دوست میشم،ولی اینا خیلی جدی می گیرن و دیگه ول کنت نیستن...یه نمونش همین آنا...
من:منم با حرف ساحل موافقم...شده عاشق یکیشون بشی؟؟
با خنده گفت:توهم همسر روحانی...نه بابا...عشق کجا بود...فقط برای تفریح باهاشون دوست میشم...برو دست و صورتت رو بشور...میز رو چیدم...می خواستم بیدارت کنم که خودت بیدار شدی...
من:باشه...مرسی...الان میام...
لبخندی زد و وارد آشپزخونه شد...منم رفتم تا صورتم رو بشورم...


فکر کنم دیگه جابه جایی وسایل خونه تکونیاتون تموم شده باشه...همگی خسته نباشین...فردا سال تحویله...سال90 میره جزء خاطرات...میدون رو خالی میکنه وجاش رو به سال 91 میده...
عیدتون پیشاپیش مبارک...امیدوارم سال خوب و پرباری براتون باشه...

فکر نکنم فردا بتونم پستی بذارم...در ایام عید،سرعت پست گذاریم پایین میاد...
شاید امشب یه پست دیگه بذارم...معلوم نیست...
راستی عیدی من یادتون نره...منظورم نقد،تشکر و امتیازه(چقدر من پررو شدم...عیدی هم ازتون می خوام)

****
وارد آشپزخونه شدم...میزرو خیلی با سلیقه چیده بود...یکی از صندلی ها رو برام عقب کشید و روش نشستم...
من:مرسی...سلیقت خوبه ها...فکر کنم خونه داریت هم خوب باشه...
روبه روی من نشست و گفت:خواهش میشه همسر روحانی...بالاخره بعد از چندسال مجردی زندگی کردن،باید خونه داریم خوب باشه...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#23 | Posted: 9 Jan 2013 12:25 | Edited By: yemard1
هیچی نگفتم و مشغول خوردن صبحانه شدیم...
من:ظرفارو می شورم...
سینا:نه...میذارمشون تو ماشین ظرفشویی...
حرف دیگه ای نزدم...ظرفارو تو ماشین ظرفشویی چید...
سینا:به موسیقی علاقه داری؟؟...
با ذوق گفتم:وای...عاشقشم...همیشه دوست داشتم برم کلاس و ساز زدن رو یاد بگیرم،ولی نشد،یعنی وقت نداشتم...احساس می کنم برای آرامش روح خوبه...نمی دونم...شایدم من اشتباه می کنم...
دیدم داره با لبخند نگام می کنه...مثل این که زیادی حرف زدم...آخه تو چرا انقدر سوتی میدی باران؟؟...اون یه سوال ازت پرسید...تو باید با آره و یا نه جوابش رو میدادی،نه این که تاریخچه ی علاقت به موسیقی رو براش توضیح بدی...
از آشپزخونه خارج شدیم...
سینا:تو اینجا باش،من الان میام...
وارد یکی از اتاقها شد و چند ثانیه بعد،با یک ویلون خارج شد...
یعنی بلده ویلون بزنه؟؟...خب معلومه که بلده...از کجا معلومه؟؟...شایدم بلد نباشه...
سینا:تو،توی خونه حوصلت سر میره...با خودم گفتم بهت ویلون زدن رو یاد بدم...موافقی؟؟...
من:چرا که نه؟؟...من خیلی هم خوشحال میشم...از کی شروع کردی؟؟...
سینا:خوبه...من از 8 سالگیم رفتم کلاس...علاقه ی زیادی به موسیقی داشتم و دارم...حق با تو...ساز زدن به آدم آرامش میده...من رو که خیلی آروم می کنه...وقتایی که ناراحتم،به سازم پناه می برم...موافقی از امروز شروع کنیم؟؟...
من:پس تو کارت استادی...آره...از همین امروز شروع کنیم...فقط یه خواهش...
سینا:چی؟؟...
من:میشه یه آهنگ بزنی و باهاش بخونی؟؟...
سینا:باشه...ولی چه آهنگی؟؟...
کمی فکر کردم و گفتم:گل ارکیده...
سینا:من برای هرکسی نمی خونم ها...چون تو همسر روحانی هستی،می خوام برات بخونم...
صداش رو صاف کرد...ویلونش رو گذاشت روی شونش و آرشه رو تو دستش گرفت...چشمهاش رو بست و شروع به خوندن و نواختن کرد...
شاخه ای تكیده،گل اركیده
با چشمای خسته،لبهای بسته
غم توی چشماش آروم نشسته،شكوفه شادیش از هم گسسته
آه
آشنای درده،خورشیدش سرده
تو قلب سردش غم لونه كرده
مهتاب عمرش در پشته پرده
تنها وصالش پائیز سرده
آه
دستای ظریفش تو دست مادر
پیكر نحیفش چون گل پرپر،از محنت و درد آروم نداره
سایه سیاهی رو بخت شومش
اركیده تنهاست،زیر هجومش طوفان درد آروم نداره
دست من وتو میتونه باهم قصری بسازه با رنگ شبنم
شكوفه ای كه غمگین و سرده گل اركیدست نمیره كم كم
بیا نذاریم گل اركیده،گلی كه چهرش پاك و سپیده
كه توی پاییز شاخه ای بیده،بهار ندیده بمیره كم كم
دستای ظریفش تو دست مادر
پیكر نحیفش چون گل پرپر،از محنت و درد آروم نداره
سایه سیاهی رو بخت شومش
اركیده تنهاست،زیر هجومش طوفان درد آروم نداره
آهنگ تموم شد...صداش فوق العاده بود...بقدری قشنگ می نواخت که مسخ شده بودم....محو صداش و آهنگ شده بودم...ویلونش رو گذاشت رو پاش و گفت:خوب بود...
به خودم اومدم و براش دست زدم:خوب بود؟؟...نه...عالی بود...هم خوب می نوازی و هم این که عالی می خونی...
سینا:نه بابا...انقدرا هم که میگی خوب نیستم...پس حالا من رو به عنوان استاد می پذیری؟؟...
من:آره...نمی تونم قبول کنم تو یه پلیس باشی...
سینا:چرا؟؟...
من:افسران پلیس خشنن...یعنیباید باشن و شغلشون این شرایط رو براشون ایجاد می کنه ولی تو...
سینا:یه بار بهت گفتم،بازم می گم...من رو این جوری نبین...تو کارم فوق العاده سخت گیر و خشکم...این سینا نیستم...یه سینای دیگم...
من:جالبه...سخت نیست؟؟...
سینا:هرکاری سختی خودش رو داره...باید تلاش کنی و علاقه داشته باشی...
چندتا از نت ها رو بهم گفت و اطلاعاتی درباره ی ویلون بهم داد...3 ساعتی بود که داشت برام توضیح میداد...
سینا:واسه امروز بسه...من میرم دوش بگیرم...
من:مرسی استاد نمونه...خسته نباشی...
سینا:مرسی شاگرد روحانی...
خندید و به سمت حموم رفت...
_________________________________________
می خواستم نهار درست کنم...دنبال سطل برنج گشتم و بالاخره پیداش کردم...چند پیمونه برنج خیس کردم و یه بسته مرغ از فریزر برداشتم...گذاشتمش بیرون تا کمی یخش آب بشه...چندتا پیاز کوچک برداشتم...پوستشون رو کندم و سرخشون کردم...برنج رو گذاشتم تا دم بکشه...خورشت رو هم گذاشتم تا آماده بشه...می خواستم زرشک پلو درست کنم...مقداری زرشک رو هم جدا تفت دادم...
صدای سینا رو شنیدم:باران...میشه حولم رو از کمدم برداری و بهم بدی؟؟...یادم رفت برش دارم...
من:باشه...الان میام...
شالم رو درست کردم و به طرف حموم رفتم...
موهاش خیس شده و قیافش خواستنی تر شده بود....
من:دقیقا کجاست؟؟...
سینا:برو تو اتاقم...تو کمدم آویزونه...
به طرف اتاقش رفتم...همون طور که فکر می کردم تمیز و مرتب بود...یه تخت یه نفره،یه کمد و یه کامپیوتر و کتابخونه تو اتاقش بود...به طرف کمدش رفتم...حوله ی سفید رنگی رو که آویزون بود برداشتم و از اتاق خارج شدم...
تقه ای به در حموم زدم...
سینا:بله؟؟...
من:حولت رو اوردم...درو باز کن...
درو باز کرد...تازه نگام به سینه و بازوهاش افتاد...سعی کردم نگام رو بگیرم...سرم رو انداختم پایین و حوله رو گرفتم سمتش...
با خنده گفت:الحق که همسر روحانی هستی...مرسی...
هیچی نگفتم...سری به غذا زدم...یه لیوان آب خوردم...در عرض یکی،دو روز بهش اعتماد کرده بودم...بنظرم در کل پسر خوبی بود...باهاش راحت بودم...
سینا:وای...چه بویی راه انداختی...گشنم شد...
برگشتم...لباساش رو پوشیده و اومده بود تو آشپزخونه...
صدای گوشیش بلند شد...
رفت تو حال...صداش رو می شنیدم...
سینا:سلام بهناز جون...
سینا:من الان بیمارستانم عزیزم...حال مادرم بد...
...................................
سینا:نه گلم....قربونت برم عزیزم...مرسی....
...................................
جون خودت...که الان بیمارستانی دیگه،نه؟؟...از لحن صحبتش بدم اومد....دوست نداشتم با کسی اینجوری حرف بزنه...چراش رو نمی دونم....
سینا:بای جوجو....
گوشیو قطع و پوفی کرد...
سینا:پیرم کردن...شدم پینوکیو...
من:مگه مجبوری که باهاشون دوست میشی؟؟...
سینا:تو که نمی دونی سرکار گذاشتن اینا چه حالی میده همسر روحانی...من هرجا که میرم باید یه روحانی همراه خودم داشته باشم...اینجا تو و ایران اون ساحل...
یکی دیگه از گوشیاش زنگ خورد...2-3 تا موبایل داشت...دستش رو گذاشت رو بینیش و گفت:هیس...یک کلمه هم حرف نزن...
سینا:سلام خانوم من...طناز خودم...چطوری جوجو؟؟...
.......................
سینا:الهی من قربون اون دل کوچیکت برم...نه...خونه نیستم...تو کجایی؟؟...
.........................
سینا:نمی تونم بیام عزیزم....
.........................
سینا:ببخش طنازم...بای هانی...
گوشیش رو قطع کرد و خیلی سریع یه شماره ای رو گرفت...
سینا:سلام سروان...ردش رو بگیر و به من اطلاع بده...
چند دقیقه گذشت...
سینا:مرسی...خسته نباشین...
من:می تونم بپرسم جریان چیه؟؟...
سینا نگاهی بهم انداخت و گفت:طناز بود...دختر شهروز...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#24 | Posted: 9 Jan 2013 12:26
فصل ششم


من:باهم دوستین؟؟...
سینا:آره...
من:چجوری باهاش دوستی؟؟...
سینا:یعنی چی چجوری؟؟...نقشمون این بود...نزدیک به یک ساله که باهاش دوستم...یادته که تو پارک گرفتمت و تو پاساژ بهت برخورد کردم؟؟...
مگه میشه یادم نباشه؟؟...آخه اینم شد سوال؟؟....
سرم رو به معنی آره تکون دادم،ادامه داد:اون موقع طناز می خواست بیاد ایران که منم مجبور شدم باهاش بیام...اومدم که از کاراشون سردربیارم...درباره ی تو با من صحبت کرده بود...گفته بود که کی هستی و چرا می خوان بگیرنت...ما می دونستیم که چه نقشه ای دارن...هم طناز به من گفته بود و هم باربد به عنوان یکی از آدمای شهروز،پیش اونا بود و مارو مطلع کرد...به قول خودش من بهترین دوست پسرشم و عاشقم شده...خدا به داد من برسه...الانم زنگ زده بود بهم...دیدی که...به بچه ها گفتم ردش رو بزنن...به احتمال زیاد با شهروز نیست،چون می خواست بیاد پیشم...البته من اینجا زندگی نمی کنم...خونه ی دوم منه...تورو اوردیم اینجا...اون آدرس اینجا رو نداره...
دختره ی پررو...غلط کرده بیاد اینجا...جون عمش،عاشق شده دیگه،آره؟؟...حالا تو چرا دور برمی داری؟؟...اصلا به تو چه باران؟؟...چرا به تو بر می خوره دختر؟؟...
من:چطوری اونا تو رو نشناختن؟؟...
سینا:چرا باید بشناسن؟؟...شهروز که تا حالا من رو ندیده...چه به عنوان سرگرد و چه به عنوان دوست پسر دخترش...اون شب که ما تورو نجات دادیم،قرار بود شهروز من رو ببینه...اون مهمونی هم برای من برگزار شده بود ولی خوشبختانه و یا متأسفانه نتونست من رو ببینه...
من:یه سوال دیگه بپرسم؟؟...
سینا:بپرس...
من:چرا تو ایران من رو گروگان نگرفتن؟؟...حتما باید میومدم کانادا؟؟....
سینا:دوتا دلیل داشت...تو فکر کردی تو ایران تنها بودی؟؟...انواع و اقسام محافظ ها دور و برت بودن...خیلی هاشون رو شاید تا حالا ندیده باشی...مهدی و سعید رو یادته؟؟...
دو نفر از همکلاسیام در ایران بودن...با تعجب گفتم:آره...تو اونا رو از کجا می شناسی؟؟...
سینا:اختیار داری....چطور نباید دوتا از بهترین دوستانم رو بشناسم؟؟...اونا دوتا از چندین محافظ تو بودن...
من:نه!!!!...
سینا:آره عزیزم...آره...
با عزیزم گفتنمش یه جوری شدم...همینجوری گفته بود ولی من...
مهدی و سعید دوتا از سنگین ترین پسرهای دانشکده بودن...همیشه پشت سر ما راه می رفتن...چندبار مارال می خواست دلیلش رو ازشون بپرسه که من مانعش شدم...واقعا کارشون جای تعجب برای ما داشت داشت...بالاخره دلیل کارشون رو فهمیدم....
سینا:حالا زیاد تعجب نکن...
من:تو هم جای من بودی تعجب می کردی...الان کجان؟؟...
سینا:ایران...
مکثی کرد و ادامه داد:دلیل دیگشم این بود که اونا می ترسیدن بیان ایران...شهروز نمی خواست ریسک کنه...می دونست اگه پاشو بزاره ایران،بلافاصله دستگیر میشه...
مکثی کرد و گفت:خب بسه دیگه...کلی برات قصه گفتم...پاشو بریم غذا بخوریم که من از گشنگی مردم...
من:باشه...بریم من میز رو آماده کنم...
سینا:بریم ببینیم دستپخت همسر روحانی چطوره؟؟...خوبه یا بده...
من:انگشتاتم با غذا می خوری...
سینا:باید دید...
هردو وارد آشپزخونه شدیم...میز رو با کمک هم چیدیم و رو به روی هم روی صندلی نشستیم...
سینا:بشقابت رو بده برات برنج بکشم...
من:خودم می کشم،تو فعلا برای خودت بریز...
سینا:میگم بشقابت رو بده من...
من:اُه اُه...چه زور گو...من برای تو برنج می کشم و تو برای من...
سینا:تقصیر خودته...کاری می کنی که برم تو نقش سرگردیم...باشه...
بشقابش رو داد دستم و بشقابم رو گرفت...هردو برای هم برنج و خورشت ریختیم و بشقابامون رو به هم برگردوندیم...
من:شروع کن...
شروع کرد به خوردن غذاش...منم همینطور...قاشق اول رو که خورد،کمی مزه مزش کرد و گفت:عالیه...می دونم که تو این مدت حسابی چاق میشم...
با ذوق گفتم:گفتم که انگشتات رو هم می خوری...نوش جان...
دو بشقاب پر غذا خورد...با هیکلی که اون داشت،باید انقدر هم غذا می خورد...
از جاش بلند شد و گفت:دستت درد نکنه...
من:خواهش می کنم...
رفت بیرون...ظرفا رو جمع کردم و توی ماشین ظرفشویی و کنار ظرفای صبحانه چیدم...دیگه جا نداشت...می خواستم روشنش کنم ولی کار کردن باهاش رو بلد نبودم...
من:سینا...
واسه اولین بار بود که اینجوری صداش می کردم....
سینا:بله؟؟...
من:میشه یه لحظه بیای...
سینا:اومدم...
چند ثانیه بعد اومد تو...
سینا:بله؟؟...کاری داری؟؟...
نگاش به میز افتاد و گفت:جمعش کردی؟؟...می خواستم کمکت کنم...
من:مهم نیست...خودم جمع کردم..میشه بیای این رو روشن کنی؟؟...
ماشین ظرفشویی رو روشن کرد و طریقه ی تنظیم کردنش رو بهم گفت...
سینا:این واسه خودش اینارو می شوره...بیا بریم تو حال...
من:بریم...

****
حولم رو برداشتم و لباسام رو آماده کردم....می خواستم برم حموم...بوی عرق گرفته وموهام حسابی چرب شده بود...کمی می ترسیدم...سعی کردم بهش غلبه کنم و موفق هم شدم...اگه سرویس تو یکی از اتاق خوابها بود،خیلی خوب میشد...متأسفانه تو حال بود و بعد از استحمام باید از جلوی سینا رد میشدم...می تونستم لباسام رو داخل حموم بپوشم ولی خشک کردن بدنم کمی برام سخت بود...بدنم به خوبی خشک نمیشد و در نتیجه لباس به تنم می چسبید...
سینا:میری حموم؟؟...
من:آره...
سینا:من میرم بیرون یه دوری بزنم...همین پایینم...
خدا خیرت بده...زودتر می گفتی داری میری بیرون تا من انقدر صغری کبری واسه خودم نچینم...
من:باشه...
وارد حموم شدم...فکر کنم خودش فهمیده بود که راحت نیستم،برای همین گفت از خونه میرم بیرون...نمی دونستم چرا رفتارش با من اینجوری بود...با توجه به صحبتای خودش و ساحل،جور دیگه ای از شخصیتش برداشت میشد ولی بنظر من پسر کاملی بود...البته تا اینجایی که با رفتارش آشنا شده بودم...
با خیال راحت دوش گرفتم...نزدیک به یک ساعت و نیم تو حموم بودم...حولم رو برداشتم و دور خودم پیچیدمش...متأسفانه حوله لباسی نبود...با احتیاط از حموم خارج شدم...از سکوت خونه متوجه شدم که هنوز برنگشته...با خیال راحت به سمت آشپزخونه حرکت کردم...کمی آب خوردم...هم تشنم بود و هم این که می خواستم بدنم خشک بشه...به سمت اتاقم حرکت کردم...وسط راه بودم که صدای در رو شنیدم...با کمی مکث چرخیدم...قدرت تحرک نداشتم...انگار پاهام به زمین چسبیده بود...سینا هم خشکش زده بود...دستش روی کلید که توی قفل در بود،مونده و بدون حرکت من رو نگاه می کرد...از حالتش هم خندم گرفت و هم گریه...نگاهش رو موها و سرشونه های سفیدم می چرخید...منم مثه ببو گلابی،بر و برنگاش می کردم...به خودم اومدم و با دو به سمت اتاقم دویدم...نزدیک بود روی یکی از سرامیک ها سر بخورم که به خیر گذشت...وارد اتاق شدم و در محکم پشت سرم بستم...به آینه نگاه کردم...سرخ شده بودم...چی میشد اگه حوله ی من رو هم لباسی می گرفتن؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#25 | Posted: 9 Jan 2013 12:27
هی باران،اینجا خونه ی بابات نیست که یه ساعت و نیم تو حموم بودی...اون بدبخت از کجا باید می فهمید که تو نزدیک به دوساعت تو حموم بودی؟؟...
کلی به خودم بد و بیراه گفتم...لباسم رو پوشیدم...خجالت می کشیدم از اتاق برم بیرون...بالاخره که باید می رفتم...
بین رفتن و نرفتن از اتاق مونده بودم که صدای بسته شدن در رو شنیدم...سینا رفته بود بیرون...
از اتاق خارج شدم...
****
سه روز از اومدنم می گذشت...روابطم با سینا بهتر شده بود وعنوان یک دوست و یا یک همخونه پذیرفته بودمش...دوست و همخونه ای که باید مراقبم باشه و ازم محافظت کنه...قضیه ی حموم رو،هیچکدوم به روی هم نیووردیم...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...اینجوری هم من راحت بودم و هم خودش...
دوشب بعد هم به همون روال شب اول پیش هم خوابیدیم...هر روز نزدیک به یک تا دو ساعت،ویلون تمرین می کردیم...
داشتم لباسای تو کمد رو جابه جا می کردم که صدای سینا رو از پشت در شنیدم...
سینا:باران؟؟...
من:بله؟؟...
سینا:می تونم بیام تو اتاق؟؟...
من:بفرمایید...
در باز شد...به سمت در چرخیدم...سینا گوشی تلفن رو به سمتم گرفت و گفت:فربد...
با ذوق گفتم:راست میگی؟؟...
نذاشتم جوابم رو بده...گوشی رو از دستش قاپیدم و گفتم:جانم؟؟...
فربد:سلام ولوله ی من...چطوری؟؟...ما رو نمی بینی،خوش می گذره؟؟...
من:سلام فربدی...خوبم...چه خوشی....جای تو خالی...خوبی؟؟...تو چه خبر؟؟...
فربد:منم خوبم...خبری نیست....
کمی دیگه با فربد صحبت کردم...بعدش نوبت به پدر و مادرم و باربد رسید...با اونا هم کمی حرف زدم...گوشی رو قطع کردم و به سمت سینا گرفتمش...
سینا:فربد رو خیلی دوست داری؟؟...
من:معلومه که خیلی دوسش دارم...
از جاش بلند شد و زیر لب گفت:خوش به حالش...
فکر کنم فکر کرد که نشنیدم...اون خیلی آروم گفت ولی نمی دونست که گوشای من چقدر تیزه...از اتاق خارج شد و من هم به ادامه ی کارم مشغول شدم....

نزدیک به یه هفته از اومدنم می گذشت...تو این چند روز، موقع خواب مشکل داشتم...سینا هم همینجوری بود...دلیل من لباسم و دلیل سینا نامعلوم بود،یعنی من نمی دونستم چیه...هنوز پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم...
کم کم باید شالم رو برمی داشتم...برام کمی سخت بود ولی با خودم گفتم سینا محرم و یه جورایی شوهرته...مشکلی نداره که جلوش سرباز باشی...شالت رو بردار...
بالاخره خودم رو راضی کردم...تو این مدت،سینا خیلی سعی کرده بود باهام صمیمی بشه...منم باهاش مشکلی نداشتم و یه جورایی کمکش می کردم... هم برای خودم خوب بود و هم برای خودش...
تو این مدت فهمیده بودم که دلش مهربونه،آدم مغروری و این که خیلی شیطونه...نمی فهمیدم چرا جلوی من سعی می کرد شیطنتش رو پنهان کنه...
جلوی آینه وایسادم...به آرومی شالم رو برداشتم...به چهرم خیره شدم...
سینا:کارت تموم شد،بیا پیشم،کارت دارم...
من:باشه...
فکر می کرد دارم اتاق رو جمع و جور می کنم...نمی دونست که با خودم درگیرم...
نگاهی به لباسام انداختم...طبق معمول تیشرت و شلوار پوشیده بودم...تیشرت نخی قرمز و شلوار
تریکوی سفید...موهای بلندم رو با کلیپس جمع کردم و بعد بستم...رنگم پریده و لبای قرمزم،سفید شده بود...رژ صورتی رنگی به لبم زدم تا کمی رنگ بگیره...کمی عطر به لباس،گردنم و مچ دستام زدم...قیافم خوب شده بود...صندلی به رنگ قرمز هم پام کردم...کمی پاشنه داشت و همین باعث شده بود که قدم بلندتر بشه...
با قدمهایی لرزون فاصله ی آینه تا در رو طی کردم...دلیل استرسم رو نمی فهمیدم...نمی فهمیدم چرا پاهام و دستام دارن می لرزن و هیجان دارم...نمی فهمیدم چرا نفسهام بهم ریخته...دستگیره ی در رو گرفتم...چشمهام رو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم...سعی کردم باران همیشگی بشم...خونسرد و ریلکس...آروم در رو باز کردم و وارد پذیرایی شدم...
سینا پشتش به من و روی مبل نشسته بود...دستاش رو روی زانوش گذاشته و پنجه های دستش رو تو موهاش فرو کرده بود...
سینا:تو زحمت افتادی دختر...بیا اینجا...کارت دارم...می خوام درباره ی خودمون صحبت کنم...درباره ی روالی که از این به بعد باید طی کنیم...
یعنی چی؟؟...جوابی بهش ندادم...هنوز من رو ندیده بود...بدون این که دستاش رو از موهاش بیرون بکشه،سرش رو به سمتم چرخوند و در جا خشکش زد...سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم...چشمهاش کمی گرد شده بود و خیره نگام می کرد...
دقایقی گذشت...من همون جا وایساده بودم و اون همینجور داشت نگام می کرد...از نگاش خجالت کشیدم..می خواستم خفش کنم...پشیمون بودم که شالم رو برداشتم...شایدم باید برمی داشتمش...نمی دونم...
زیر لب و همینطور که بهم خیره شده بود،گفت: می دونستی موهات خیلی قشنگن؟؟...
فکر کرد نشنیدم...انگار به خودش اومد...یهو از جاش بلند شد و گفت: چرا تو خونه شال سرت می کردی؟؟...بذار موهات آزاد باشن و یه هوایی بخورن...بدبختارو هی زیر شال اسیر می کنی...بذار واسه خودشون آزاد باشن...امکان داره موهات بریزه....
سرم رو انداختم پایین و هیچ حرفی نزدم...خوشحال بودم...خوشحال از این که ازم تعریف کرده...چه دلیلی داشت که من از تعریف اون خوشحال بشم؟؟...خودت رو جمع کن باران...با یه تعریف که نباید خوشحال بشی...تو نسبت خاصی با این نداری که بخوای از تعریفش خوشحال بشی...
سرم رو بلند کردم...تازه متوجه شدم اومده و دقیقا روبه روم وایساده...انقدر تو هپروت بودم که نفهمیدم کی اومده پیشم وایساده و داره نگام می کنه...
در حالت عادی سرم تا زیر گردنش بود،ولی اون موقع با اون صندل های مزخرفی که پام کرده بودم،صورتم درست مقابل صورتش بود...کمی تو چشمهاش نگاه کردم...اونم به چشمهام نگاه می کرد...نگاش کمی رو صورتم چرخید و روی چشمهام ثابت شد...وای که من عاشق چشمهاش بودم...این رو از همون اولین برخوردمون توی پارک فهمیدم...دو تا تیله عسل که درست رنگش مشخص نبود...چشمهاش عسلی بود ولی خطوط داخل چشمش،هر موقع به یه رنگ درمیومد...نفسهای گرمش به صورتم می خورد...چشمهای عسلیش پر از غرور بود...حرفی نمی زد،فقط به چشمهام نگاه می کرد...
با صدای ترقه ای که از بیرون اومد به خودم اومدم...خدا پدر کسی رو که ترقه زده بود،بیامرزه...چشم از چشمهاش گرفتم و از کنارش رد شدم...روی یکی از مبلها نشستم و پاهام رو روی هم انداختم...بیخیال به اطرافم نگاه کردم...سعی کردم وانمود کنم که هیچی نشده...
چرا اون صندلها رو پوشیدم؟؟...حداقل اگه راحتی بود،مشکلی نداشت...اینها برای جشنه...ده سانت پاشنه داشت...
می خواستم سکوت رو بشکنم...احساس کردم جو کمی سنگینه...کمی صدام رو صاف کردم و گفتم:مثله این که کارم داشتی...بگو...می شنوم...
اونم اومد و رو به روم نشست...کمی سکوت کرد...انگار داشت تو ذهنش،جملاتش رو برای گفتن مرتب می کرد...دوباره پنجه هاش رو تو موهاش کرد و به مبل تکیه داد...خیلی دوست داشتم دستم رو تو موهاش فرو کنم...
من:چی شد؟؟...بگو دیگه...
خندش گرفت...دوباره گونش چال رفت...
سینا:یه لحظه مهلت بده خب...الان میگم...چقدر تو عجولی دختر...مگه 7 ماهه به دنیا اومدی؟؟...
من:نه...ولی کمی فضولیم گل کرده و می خوام هرچه زودتر بدونم می خواستی درباره ی چی صحبت کنی؟؟...
سینا:الان میگم...


نفس عمیقی کشید...نگاهم کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:فکر کنم تا حدودی بهم عادت کردیم،درسته؟؟...
منتظر تأییدم بود،سرم رو به علامت آره تکون دادم...
سینا:من دیگه نمی تونم روی مبل بخوابم...صبح که از خواب بیدار میشم،تا چند ساعت بدن درد دارم و عضلاتم گرفتست...خود تو هم فکر کنم همین مشکل رو داشته باشی...از طرفی تو رو هم نمی تونم ول کنم و خودم برم روی تخت و واسه خودم بخوابم،پس تو هم میای و کنار من می خوابی...قبوله؟؟...
کمی گیج نگاش کردم...از طرفی راستم می گفت...بدن خودم هم درد می گرفت...از اول قرارمون همین بود...چند روز روی مبل بخوابیم تا بهم عادت کنیم و بتونیم با هم کنار بیایم...
از فکری که به ذهنم رسید اخم کردم:اون تو رو اینجوری دیده و خواسته این پیشنهاد رو بده...چرا قبل از این که شالت رو برداری،این پیشنهاد رو نداد؟؟...
در جواب خودم گفتم:نه...از اول هم می خواست درباره ی همین قضیه صحبت کنه...اون بدبخت که نمی دونست تو می خوای کشف حجاب کنی و شالت رو برداری،خودش گفت صحبتم درباره ی روالیه که باید طی کنیم...
سینا:باران؟؟...
سرم رو گرفتم بالا و گفتم:قبوله...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#26 | Posted: 9 Jan 2013 12:28
لبخندی زد و گفت:خوشحالم که کمکم می کنی...
هیچی نگفتم...مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم؟؟...باید قبول می کردم...اون بدبخت بخاطر نجات جون من،راضی شد که اینکار رو کنه و برای راحتی من گفت که اول روی مبل بخوابیم...
من:از کی می تونم برم بیرون؟؟...حوصلم سر رفت از بس نشستم در و دیوار رو نگاه کردم و ترکهاشون رو شمردم...
سینا:این خونه نوسازه و در و دیوارش ترک نداره،پس الکی برای خونه ی من حرف در نیارد...این خونه رو فعلا پیدا نکردن...قطعا دانشگاهتون زیر نظره و اگه بری،تعقیبت می کنن و به اینجا می رسن...هر موقع خواستی بری بیرون،به خودم اطلاع بده،بهت میگم بریم یا نه...من که جایی نمیرم و همیشه در دسترسم،بخوام جایی هم برم مجبورم تورو با خودم ببرم...
از کلمه ی مجبورمی که توی جملش استفاده کرد،حرصم گرفت و با خشم گفتم:کسی مجبورت نکرده من رو بیاری اینجا و مسئولیت این کار رو به عهده بگیری...خودت با یه پیشنهاد قبول کردی...می تونی من رو بذاری خونه و خودت هر جا که خواستی بری...بری دنبال عشق و حال و دوست دختر بازیت،بدون اینکه مجبور باشی من رو به عنوان مزاحم همراه خودت ببری...
از این که سینا بدون من بره بیرون و پیشم نباشه و بعد آدمهای شهروز بیان و دوباره ببرنم،پشتم لرزید...
حرفم تموم شد...می دونستم صورتم قرمز شده...با تعجب و چشمهایی گرد شده نگاهم می کرد...
با لحن شوخی گفت:باشه...از این به بعد هرجا که دلم بخواد میرم بدون اینکه توی مزاحم رو همراه خودم ببرم،چون تو گفتی...بعد نگی من نگفتم...میرم با دوست دخترام کلی حال و جات رو هم حسابی خالی می کنم...یه خوبیش هم اینه که طنازم رو می بینم و از کار باباش سردرمیارم...درباره ی عروسیمون هم حرف می زنیم...
من:هر هر...درباره ی مهموناتون هم صحبت کنین...فقط من رو از قلم نندازین...
دلم می خواست گلدونی دم دستم بود تا بکوبم تو سرش...من جدی حرفم رو زده بودم و اون مسخره با شوخی جوابم رو میداد...
بدون این که بهش نگاه کنم از جام بلند شدم و به اتاق رفتم...
روی تخت نشستم و صندلهای مسخره رو از پام دراوردم...روی تخت دراز کشیدم...کلیپسم اذیتم می کرد...سرم رو بلند کردم و بازش کردم...دستام رو تو هم قلاب کردم و زیر سرم گذاشتم...به سقف خیره شدم...پاهام رو دراز کردم و روی هم گذاشتمشون...
امشب باید کنار سینا بخوابم؟؟...وای...تصورش هم برام مشکله...کنار کسی باشم که برام مثل یه دوسته...درست نمی شناسمش و شناخت کمی ازش دارم...ای کاش قبول نمی کردم...بالاخره که چی؟؟...نمی تونستیم تا یکسال روی مبل بخوابیم...اینبار قبول نمی کردم،فردا خودم از روی مبل خوابیدن خسته میشدم...
ای لعنت بهت شهروز که من رو تو این دردسر انداختی...داشتم زندگیم رو می کردم ها...

با صدای شلاقوار باران چشمهام رو باز کردم...بدون اینکه بفهمم،خوابم برده بود...نزدیک به دوساعتی میشد که خوابیده بودم...به سمت پنجره رفتم و به خیابون خیره شدم...
تقه ای به در زده شد و بعدش صدای سینا رو شنیدم:باران،هنوز خوابی؟؟...
من:نه،بیدار شدم...بیا داخل...
در رو باز کرد و اومد تو...
سینا:موافقی بریم و کمی زیر بارون قدم بزنیم؟؟...
حس کردم چشمهام برق زد...از بچگی دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم...می خواستم بگم لازم نکرده با من بری قدم بزنی،برو با طناز جونت قدم بزنم،ولی با خودم گفتم حالا که خودش بیخیال قضیه شده منم دنبالش رو نمی گیرم...
من:آره...
سینا:پس لباسات رو بپوش...منم میرم آماده بشم...
از اتاق خارج شد...به بارون نگاه کردم...از شدتش کاسته شده بود...خیلی خوشحال بودم که بعد از چند روز که تو خونه بودم،می خوام برم بیرون...لباسام رو پوشیدم و بعد از کمی آرایش،از اتاق خارج شدم...همزمان با خارج شدن من از اتاق،سینا هم از اتاقش اومد بیرون...نگاهی به تیپش انداختم...سرتاپا مشکی پوشیده بود و چتری هم دستش بود...اونم داشت به من نگاه می کرد...تو نگاش می تونستم تحسین رو بخونم،تحسینی که دلیلش رو نمی دونستم...
جلو جلو راه افتاد و به سمت در رفت...خودش وارد راهرو شد و گفت:بیا دیگه...
توقع داشتم خودش در رو برام باز کنه...شاید توقع بی جایی بود ولی...
آروم آروم حرکت کردم و منم از خونه خارج شدم...سوار آسانسور شدیم...
سینا:از این توقع ها از من نداشته باش...
با تعجب نگاش کردم...یعنی فهمیده؟؟...از کجا؟؟...
با خنده گفت:چیه؟؟...تعجب کردی؟؟...من فقط برای یه نفر این کار رو انجام میدم...کسی که عزیزمه و عاشقشم...انقدر با انواع و اقسام دخترا بودم که بخوبی می شناسمشون ولی تو...
حرفش رو قطع کرد...آسانسور هم ایستاد...پیاده شد و منم پشت سرش پیاده شدم...
من:ولی من چی؟؟...چرا حرفت رو قطع کردی؟؟...
سینا:مهم نیست...شاید روزی بهت بگم...
حرف دیگه ای نزدم...دوست داشتم بدونم اون فردی که گفت کیه؟؟...
وارد کوچه شدیم...هوا کمی سرد بود...چتر رو باز کرد و روی سر هردومون گرفت...
سینا به سمت خودش اشاره کرد و گفت:یه کم بیا اینورتر...قدم هاتم با من هماهنگ کن تا خیس نشی و زیر چتر جا بشی...
وقتی دید من حرکتی نمی کنم،خودش دستش رو دور بازوم حلقه کرد و به سمت خودش کشیدتم...مخالفتی نکردم،چون کمی خیس شده بودم و سردم بود و با این کارش کمی گرم میشدم...
سینا:سردته؟؟...
من:نه...
سینا:کمی جلوتر یه کافی شاپه...بریم یه قهوه بخوریم؟؟...
من:بریم...
در سکوت راه می رفتیم که گوشیش زنگ خورد...همچنان که دستش دور بازوم بود،چتر رو داد دستم و گوشیش رو از جیبش بیرون اورد...نگاهی به شماره کرد و با لبخند سرش رو تکون داد...موبایلش رو جواب داد و سرش رو به سرم نزدیک کرد...
سینا:ها،مزاحم...
ساحل بود...چقدر دلم براش تنگ شده بود...
ساحل:علیک سلووووووم خان داداش...
سینا:گیرم سلام خاله قزی...که چی؟؟...
ساحل با حرص گفت:من پیر شدم و تو هنوز آدم نشدی...میمیری سلام کنی؟؟...به جون تو کار سختی نیست...یه کلمه ی 4 حرفیه...
سینا:برو بچه...برو...نکنه زنگ زدی تا فلسفه ی سلام کردن رو برای من تو ضیح بدی؟؟...
ساحل:نه بابا...یعنی من تا این حد بیکارم؟؟...
سینا:هستی دیگه...خودت باور نداری...
ساحل:کجایی؟؟...
سینا:مگه فضولی؟؟...به تو چه؟؟...اصلا چرا مزاحم من و خانوم عزیزم شدی؟؟...
ساحل:اوه...مامانم اینا...خانوم عزیزت دیگه چه خریه؟؟...
نگاهی بهم انداخت و گفت:از حرفت پشیمون می شیا...
ساحل:عمرا...به خانوم عزیزت بگو بهت سلام کردن رو یاد بده...راستی،خانوم جدیدت کجاییه و اسمش چیه؟؟...
سینا با خنده گفت:داره حرفات رو می شنوه ولی نمی خواد باهات صحبت کنه چون از صدای نحست بدش میاد...هموطنه...اسمش هم حالا بماند...
ساحل با عصبانیت گفت:واه...چقدر پررویی تو دختر...دور سینا رو خط بکش که به درد تو و امثال تو نمی خوره...فقط یه نفره که مناسب سیناست...اگه نمی دونستی،بدون که عاشق همدیگه هستن...
از حرفای ساحل که با عصبانیت گفته میشد،خندم گرفته بود...
صدای خندم رو شنید و گفت:نیشت رو ببند...
سینا:بسه...دل خانوم من هم باز شد...زیادی حرف زدی...
ساحل:یه لحظه قطع نکن...تو از فربد خبر داری؟؟...
سینا:چطور؟؟...
ساحل:دلم برای باران تنگ شده...می خوام باهاش حرف بزنم...به خونشون که زنگ می زنم،فربد میگه پیشم نیست...نگرانشم...
سینا:نگران نباش...اتفاقی نیفتاده...
ساحل:تو خبری داری؟؟...
سینا:آره...فقط می گم که حالشون خوبه...
ساحل:مواظب خودت باش...خداحافظ...
سینا:تو هم همینطور...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#27 | Posted: 9 Jan 2013 12:29
گوشیش رو قطع کرد و گذاشت تو جیبش...چتر رو از دستم گرفت...سینا عاشق کی بود؟؟...نمی دونم چرا با این حرف ساحل حس بدی پیدا کردم...
_________________________________________
با صدای سینا به خودم اومدم...
سینا:باران،کجایی؟؟...بیا بریم داخل...
تازه متوجه شدم جلوی کافی شاپ وایسادیم...با کمی سعی،تونستم داخلش رو ببینم...فضاش کمی تاریک وبرای همین به سختی میشد داخلش رو دید...سینا دستم رو کشید و در کافه رو باز کرد...
گرمای مطبوعی به صورتم خورد...صدای پچ پچ افرادی که در کافه بودند،به گوش می رسید و صدای موسیقی که پخش میشد،به فضا آرامش می بخشید...
چتر رو بست و با نگاه دنبال کسی میگشت...پسری که مسئول کافه بود،از جاش بلند شد و با تعجب به من و سینا نگاه کرد...قد متوسطی داشت و هیکلی بود...موهای سرش کمی ریخته و مشکی رنگ بود...نمی دونم از چه مسئله ای انقدر متعجب شده بود...به سمت اون پسر حرکت کردیم...
سینا:هی پویا...
پسر به خودش اومد رو به من گفت:سلام خانوم...
من:سلام...
هنوز هم تعجب تو چشمهاش بود...
سینا رو به من گفت:پویا یکی از دوستان منه و صاحب این کافه...
من:باران هستم،خوشبختم...
سینا:میز همیشگی خالیه؟؟...
پویا:آره...چی می خورین؟؟...
سینا به من نگاهی کرد و منتظر بود تا جواب بدم...
من:من که قهوه...
پویا:تلخ؟؟...
من:بله تلخ...
به سینا نگاه کرد و گفت:تو هم که مثله همیشه قهوه دیگه،نه؟؟...
سینا:آره...یه کیک شکلاتی هم بگو بیارن...
پشت سر سینا حرکت کردم...به سمت میز دونفره ای که گوشه ی کافه قرار داشت رفتیم...روبه روی هم نشستیم...
سینا:پویا خیلی پسر خوبیه...
من:از چی انقدر تعجب کرده بود؟؟...
سینا خنده ای کرد و گونش چال رفت،گفت:فکر کنم از تیپ تو...حالا بماند چرا....
قهوه هامون رو اوردن...
سینا:چرا تلخ می خوری؟؟...
من:به همون دلیلی که تو تلخ می خوری...
فنجون رو به لبم نزدیک کردم و کمی از قهوم نوشیدم و بعدش گفتم:قضیه ی سلام چی بود؟؟...
سینا:من معمولا سلام و خداحافظی نمی کنم و همین حرص ساحل رو درمیاره...
من:چرا؟؟...
سینا:همینجوری...از بچگی عادت کردم...
کمی جدی شد...تو چشمهام نگاه کرد گفت:تو که حرفای من رو به خودت نگرفتی،درسته؟؟...
من:چه حرفایی؟؟...
سینا:خانوم عزیز من...
چقدر این بشر پررو بود...
زل زدم تو چشمهاش و با تحکم گفتم:نه...هیچوقت...
هر دو سکوت کردیم و در حالی که به آهنگ گوش می دادیم،قهومون رو همراه با کیک خوردیم...
سینا:بریم خونه؟؟...
من:بریم...
با پویا خداحافظی کردیم و از کافه خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم...
سینا در رو با کلید باز کرد...کفشهامون رو دراوردیم و وارد خونه شدیم...رفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم...از این که بعد از چند وقت رفته بودم بیرون،حس خوبی داشتم...نزدیک به 3 ساعت بیرون بودیم...نگاهی به ساعت کردم و استرس دوباره به سراغم اومد...نزدیک 11 بود...روی تخت نشستم...تقه ای به در خورد...
من:بفرمایید...
اومد تو...لباس راحتی پوشیده بود...
به سمت تخت اومد و روش نشست...
سینا:من خیلی خسته ام و می خوام بخوابم...
سرم رو تکون دادم و حرفی نزدم...
لحاف رو زد کنار و رفت زیرش...تی شرتش رو دراورد...چشمهام گرد شد...بدن عضلانی داشت...متوجه نبودم که همینجور خیره دارم نگاش می کنم...
سینا: من عادت ندارم شبا با لباس بخوابم...برای همین بود که دیر خوابم می برد...
هول هولکی از جام بلند شدم...نزدیک بود بخورم زمین...سینا هم فهمیده بود و ریز ریز می خندید...
من:می...می رم آب بخورم...
خیلی زود از اتاق خارج شدم و هرچی از دهنم می رسید به خودم گفتم...چرا آخه اونجوری بهش خیره دی احمق؟؟...دختره ی خنگ...گاگول.......
به آشپزخونه رسیدم...از دست خودم حرص می خوردم...بطری آب رو برداشتم و سر کشیدم...مقداری آب روی گردنم ریخت ولی برام مهم نبود...نصف بیشتر آب داخل بطری رو خوردم...گذاشتمش تو ظرفشویی و رفتم و کمی روی مبل نشستم...دقایقی گذشت و به سمت اتاق حرکت کردم....
--------------------------------------------------------------------------------

نزدیک در اتاق بودم که پشیمون شدم و برگشتم...خجالت می کشیدم تو چشمهاش نگاه کنم...
اگه فربد الان اینجا بود می گفت:باران و خجالت؟؟... اصلا می دونه با کدوم تِ نوشته میشه؟؟...
درباره ی من چه فکری می کنه؟؟....حالا دلیل بی خوابیش رو فهمیدم...حداقل من بدبخت به تاپ و شلوارک قانع بودم ولی اون...
بیخیال باران...اتفاقی که افتاده...همچین هم مهم نیست که خودت رو درگیرش کنی...
خودم رو پرت کردم روی کاناپه...شدم باران همیشگی...تی وی رو روشن و فیلمی رو که داشت نشون میداد رو نگاه کردم...
کم کم داشت خوابم می گرفت...برقا و تی وی رو خاموش کردم .و روی مبل دراز کشیدم...
زیر لب زمزمه کردم:اول و آخر باید روی مبل بخوابم...به من نیومده که تو این خونه راحت و بی دردسر کپه ی مرگم رو بذارم...
همینطور که زیر لب غر میزدم،خوابم برد...
****
ناخوداگاه از خواب بیدار شدم...سینا بالای سرم بود و داشت می خندید...چشمهاش کمی پف داشت و مشخص بود که تازه بیدار شده...
روی مبل نشستم...دوباره بدن درد...چرا من روی مبلم؟؟...
کمی فکر کردم و اتفاقات دیشب یادم اومد...سعی کردم به روی مبارکم نیارم و خودم رو بزنم به اون راه...
من:صبح بخیر....
سینا:صبح شما هم بخیر خانوم...یکم بیشتر می خوابیدی؟؟...چرا اومدی و رو مبل خوابیدی؟؟...
ساعت نزدیک به 11 صبح بود...بهش نگاه کردم و گفتم:نمی خوای بگی که خیلی وقته بیدار شدی،نه؟؟...
خندید و گفت:اتفاقا می خوام همین رو بگم...
چشمهاش برقی زد و با لحن شیطونی گفت:دلیل رو مبل خوابیدنت چیه؟؟...
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:اول برو یه خیار حلقه حلقه کن و بذار رو چشمات تا پفشون بخوابه،بعد بیا پیش من از زود بیدار شدن حرف بزن...
مکثی کردم و ادامه دادم:اگه گفتی فضول رو بردن کجا؟؟...
گفت:این که دیگه سوال نداره...بهشت دیگه....
من:نه دیگه...اشتباهت تو همینه وگرنه فضولی نمی کردی...بردنش جهنم و حسابی سوزوندنش تا فضولی از سرش بپره...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#28 | Posted: 9 Jan 2013 12:30
یکی نیست اینا رو به خودت بگه باران جان...رو دست سینا زدی...
خندید و گفت:فکر نکن نفهمیدم از زیر جواب دادن به سوالم در رفتیا...باشه...یکی طلب من...تو فکر کن من دلیلش رو نمی دونم... نه تو رو خدا...بیام بهت بگم آخه نه این که خیلی زیبایی با دیدن جمالت نزدیک بود سکته رو بزنم...چون خجالت می کشیدم از اون اتاق لعنتی فرار کردم....
من:اگه می دونی،مگه مریضی که می پرسی؟؟...
سینا:می خواستم مطمئن بشم...
جوابش رو ندادم و از کنارش رد شدم...رفتم دسشویی و سر و صورتم رو شستم...
سر میز صبحانه بودیم...
من:میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟؟...
با تعجب گفـت:خواهش؟؟...
من:آره...
سینا:بگو...
من:ببین...من احساس می کنم که تو خودت نیستی...
چشمهاش گرد شد و گفت:یعنی چی؟؟...چرا واضح حرف نمی زنی؟؟...
می خواستم چشمهاش رو از کاسه در بیارم ولی حیف که دلم نمیومد...
من:منظورم اینه که احساس می کنم می خوای خودت رو جور دیگه ای نشون بدی...ازت می خوام رفتار خودت رو داشته باشی...
سینا:آها...از اون لحاظ...من برای راحتی تو این رویه رو پیش گرفتم...
من:اینجوری من ناراحتم....سعی کن اخلاق و رفتار خودت رو داشته باشی...
خندید و گفت:باشه...فقط اگه بلایی سر لباسات،وسایلت و یا خودت اومد،بدون که تقصیر خودته...
خندیدم و گفتم:باشه...

میز رو با کمک هم جمع کردیم...
من:می خوام برم دانشگاه...
سینا:خودمم همرات میام...باید از این به بعد چهار چشمی مراقبت باشم...وقتی که بری،اونا هم اینجا رو پیدا می کنن...مشکلاتمون دوبرابر میشه...
با خودم گفتم نه این که تا الان دو چشمی مراقبم بودی،خدا به داد چهار چشمی برسه...
من:حوصلم سر رفته از بس که در و دیوار رو نگاه کردم...بیا دکور خونه رو عوض کنیم...
روی مبل لم داد و گفت:اول بریم کمی ورزش کنیم...هستی؟؟...
من:ورزش؟؟...کجا؟؟...
بلند شد و گفت:بیا تا بهت بگم...
به سمت اتاقی رفت که همیشه درش بسته بود...
درش رو باز کرد...دور تا دور انواع و اقسام لوازم ورزشی چیده شده بود...
با تعجب گفتم:تو همیشه اینجا ورزش می کنی؟؟...
سینا:باید ورزش روزانم رو داشته باشم تا بدنم همیشه آماده باشه...باشگاه هم می رفتم که فعلا تعطیلش کردم...مواقعی که تو خواب بودی،میومدم و ورزش می کردم...
من:رزمی چی؟؟...کار کردی؟؟...
رفت روی تردمیل....پوزخندی زد و گفت:جوجه جون تو چیزی از رزمی حالیت میشه که داری از من می پرسی چی کار کردم؟؟...
صبر کن...نشونت میدم پسره ی از خود راضیه خودبرتر بین...
من:تو فکر کن یه چیزایی حالیمه...
سینا:خب...ما همچین فرض محالی رو در نظر م گیریم...کنگ فو و دفاع شخصی...
ما نزنیم همدیگه رو ناقص کنیم خیلی شانس اوردیم...
منم کمی ورزش کردم...از نرمی و انعطاف بدنم خیلی تعجب کرده بود ولی به روی مبارکش نیورد و سوالی نپرسید...
نزدیک به دوساعتی بود که داشتیم با دستگاه کار می کردیم...هر دو خیس عرق بودیم...
سینا:اگه بخوایم دکور خونه رو عوض کنیم،دوباره عرق می کنیم و بوی پیاز داغ می گیریم...الان حموم نرو که بی فایدست...
من:راست میگی...
هردو از اتاق خارج شدیم...
من:با سلیقه ی خودت وسایل اینجا رو چیدی یا یکی از دوستای مونثت؟؟...
سینا:نه بابا...دوست مونث کیلویی چنده؟؟...سلیقه ی خودمه...
من:سلیقه ی خوبی داری...
با شیطنت گفت:می دونم...اگه سلیقه ی خوبی نداشتم که اون روز تو رو توی پارک نمی گرفتم و با طناز و آنا هم دوست نمی شدم...اینا همه نشون میده که من چقدر خوش سلیقه ام...
من:بسه دیگه...زیاد داری از خودت تعریف می کنی...
نگاهی به دورم انداختم و گفتم:خب...از کجا شروع کنیم؟؟...
سینا:من نظری نمیدم...طراحی دکور با تو...
من:بریم از آشپزخونه شروع کنیم...
نمی دونم چند بار وسایل رو این ور و اون ور کردیم...زمان به سرعت می گذشت و من دم به دقیقه صدای غرغر سینا رو می شنیدم و توجهی نمی کردم...خسته شده بودیم...همه ی وسایل رو جابه جا کرده بودیم...فقط یه دست مبل مونده بود که یکی از یکی سنگین تر بودن...اونا رو هم جابه جا کردیم و فقط سه نفرش موند...دوتایی بلندش کردیم...خیلی سنگین بود...
سینا:بیخیال باران...بذار واسه بعد...
من:چی چیو بذار واسه بعد...این آخریشه...الان دیگه تموم میشه...
وسط راه بودیم که مبل از دستم ول شد...جیغ زدم و همزمان نفسم رفت...درد بدی تو شصت پام ایجاد شد...ناخوداگاه از شدت درد و سوزش اشک تو چشمهام جمع شد...سینا اومد پیشم و مبل رو از روی پام بلند کرد...کل شصت پام خونی بود...خود انگشتم هم خون مرده شده بود...ناخنم بلند بود و تقریبا میشد گفت که نصف بیشترش شکسته شده بود...
با عصبانیت و صدای بلند گفت:مگه نگفتم ول کن...ببین با پات چی کار کردی؟؟...
دستام می لرزید...خودم می دونستم که شبیه گچ دیوار شدم...همیشه همین بودم...کمی که ازم خون می رفت،اینجوری میشدم...دردش خیلی زیاد بود...نمی تونستم رو پام وایسم...روی مبل نشستم...
چندتا دستمال کاغذی اورد و گذاشت زیر پام و بعد با دو خودش رو به آشپزخونه رسوند...همه ی دستمال ها پر از خون شد...چند ثانیه بعد با یه لیوان آب قند اومد بیرون...هول هولکی قندای توش رو هم زد و گرفت جلوی دهنم...
سینا:بخور...
کمی از آب قند خوردم و سرم رو کشیدم کنار...به زور بقیش رو هم خوردم...
سینا:نمی تونی وایسی،نه؟؟....
می خواستم بزنم تو سرش...آخه سواله که می پرسه؟؟...
دستش رو از زیر بغلم رد کرد و از روی مبل بلندم کرد...کمی خم شد و گذاشتم رو کولش و به سمت حموم حرکت کرد..
فکرش رو نمی کردم کولم کنه...با خودم گفتم دستم رو میگیره و تو راه رفتن بهم کمک می کنه....می خواستم بگم بذارتم زمین ولی دیدم که این جوری فقط خودم رو ضایع می کنم،چون واقعا نمی تونستم راه برم...
در حموم رو با پاش باز کرد...روی چهارپایه نشوندم و خودش رفت بیرون...لرزش دستام قطع شده و حالم بهتر بود...
دقایقی بعد با گاز استریل و بتادین برگشت...دوش رو برداشت...
سینا:پاچه ی شلوارت رو بزن بالا...
به آرومی داشتم می کشیدمش بالا که خودش اومد جلوم و پاچم رو زد بالا...
سینا:چرا انقدر تو اسلوموشنی؟؟...
من:حال ندارم بابا...
سینا:زخم شمشیر که نخوردی...
آب رو باز کرد و کمی روی انگشتم ریخت...چشمهام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم...خیلی می سوخت...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#29 | Posted: 9 Jan 2013 12:30
سینا:خب توام...هر کی ندونه فکر می کنه چی شده...چرا انقدر نازک نارنجی هستی؟؟...اگه گلوله خورده بودی چی؟؟...فکر کنم کل خونه رو میذاشتی رو سرت...
آب رو بست و اومد جلوم...چهارپایه ی دیگه ای رو برداشت و رو به روم نشست...
من:فکر کردی مثه تو پوست کلفتم؟؟...البته شاید تا چند وقت دیگه بشم...تحمل تو باعث پوست کلفتی آدم میشه...
خندید و گفت:خب..پس منم بهت میگم خانوم تمساحه...
مثه بچه ها گفتم:هرهر...منم به تو میگم آقا کرگدن...
سینا:پات رو بیار بالا...انقدر حرف نزن...می خوام بتادین بهش بزنم و بعد ببندمش...
پام رو اوردم بالا...کمی بتادین روش ریخت و دوباره همون سوزش رو حس کردم...
سینا:چرا غد بازی دراوردی؟؟...من که گفتم ولش کن...
سرم رو دادم عقب و با چشمهای بسته گفتم:حالا هی منم منم کن...فکر کردی من مثه توام که بخوام غد بازی دربیارم؟؟...رفتارای خودت رو به من نچسبون که حسابی عصبیم می کنی...بدم میاد کاری رو نصفه انجام بدم...می خواستم جابه جایی وسایل تموم بشه...
چشمهام رو باز کردم و گفتم:حالا فهمیدی؟؟...
دیدم داره خیره نگام می کنه...با پای سالمم به ساق پاش زدم که از جاش پرید...
اخمی کرد و گفت:مگه مرض داری؟؟...
من:شما حواست به کار خودت باشه که دیگه از این ضربه ها نخوری...حالا بگو فهمیدی یا نه؟؟...
همونطور که گاز استریل رو دور انگشتم می بست،گفت:حواسم هست....چیو فهمیدم یا نه؟؟...
با تعجب گفتم:پس داشتم واسه خودم نطق می کردم؟؟...
سینا:تو همیشه واسه خودت نطق می کنی...خودت خبر نداری که(به سرم اشاره کرد)اینجات تعطیله...
پسره ی پررو...گاهی اوقات زیرلبی بهش تیکه می انداختم...اونا رو می گفت...
من:تو خیلی غیر عادی هستی...آدم اگر روزی بیشتر از 1000 کلمه با خودش حرف نزنه دیوونه میشه،پس نتیجه می گیریم تو یه مشکل داری...
سینا:عوض دستت درد نکنست؟؟...کلی وقتم رو سر پای جنابعالی گذاشتم...
من:وظیفته...مگه نمیگی من دستت امانتم و تو باید چهار چشمی مراقبم باشی؟؟...پس منت سرم نذار...
می خواستم روش رو کم کنم...تصمیم گرفته بودم گاهی اوقات،از غالب باران همیشگی که منطقی بود خارج بشم و کمی حرصش بدم...
سینا:چه ربطی داره؟؟...می تونستم خیلی راحت ولت کنم و برم بگیرم بخوابم...
من:خیلی ربط داره...اونوقت اگه بابام می فهمید ازمون دلیل می خواست...وقتی من می گفتم که داشتیم وسایل خونه رو جابه جا می کردیم و این اتفاق افتاد،تو مجرم شناخته میشی...چرا؟؟...چون من به عنوان حمال تو تو این خونه نیومدم که وسایل خونت رو برات جابه جا کنم...حالا ربطش رو فهمیدی؟؟...
سینا:منم می ذاشتم تو اینجوری واسه خودت سخنرانی کنی...تو خواب ببینی...
بلندم کرد و دوباره کولم کرد...به سمت اتاق خواب رفت...روی صندلی کامپیوتر نشوندم...
به سمت کمد رفت...یه تی شرت و شلوار گذاشت جلوم...
با صدای که رگه ای از خنده توش بود گفت:خودت که می تونی عوض کنی؟؟...
با حرص بهش نگاه کردم...چلاغ که نبودم...فقط نمی تونستم راه برم...نمی تونستم عوض هم کنم،حاضر بودم با همین لباسا باشم و از تو نخوام کمکم کنی...
چشم غره ای بهش رفتم...دوباره رفت سمت کمد...حوله و لباساش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون...لباسام رو عوض کردم...به زور از جام بلند شدم و رفتم سمت تخت...آروم آروم و روی پاشنه ی پام راه می رفتم...نشستم روی تخت...
اگه می خواستم راحت بخوابم،باید تاپ می پوشیدم...دوباره با بدبختی بلند شدم و به سمت کمد دیواری رفتم...لحافی رو اوردم بیرون...از کمد لباسام تاپی مشکی رنگ برداشتم و پوشیدم...لحاف رو بلند کردم و گذاشتم روی تخت...چراغ خوابی رو کنار تخت قرار داشت روشن و برق رو خاموش کردم...لحاف تخت رو انداختم جای سینا که خالی بود...اینجوری خیلی بهتر بود...من یه لحاف برای خودم داشتم و اون یکی برای خودش...لحاف رو تا زیر گردنم کشیدم روی خودم...فقط سرم بیرون بود...اون نمی تونست من رو ببینه...
صدای در حموم رو شنیدم که بهم خورد...این یعنی استحمامش تموم شده بود...دقایقی بعد اومد تو اتاق...مکثی کرد و آروم صدام کرد...پشتم بهش بود...
سینا:باران؟؟...خوابی؟؟...
خودم رو به خواب نزدم و جوابش رو دادم...
من:بله؟؟...نه هنوز...اگه تو بذاری می خوام بخوابم...
سینا:ببخشید بگیر بخواب...
من:میشه یه لیوان آب برام بیاری؟؟...
سینا:امر دیگه؟؟...الان برات میارم...
خیلی تشنم بود...تازه یادم اومد که تاپ پوشیدم و اگه دستم رو بیارم بیرون معلوم میشه...ای بمیری باران...
دقایقی بعد با یه لیوان اومد تو اتاق...
لیوان رو گرفت سمتم و گفت:بگیرش...
من:میشه بذاری روی پا تختی...
مشکوک نگام کرد و گفت:چرا؟؟...
من:بعضی اوقات شبا تشنم میشه و از خواب می پرم...گفتم بیاری که بالای سرم باشه...
سرش رو تکون داد و رفت سرجاش...
دعا دعا می کردم زودتر چراغ خواب رو خاموش کنه و بگیره بخوابه تا من فلک زده آبم رو بخورم...لباسش رو دراورد و گفت:مشکلی که نداری چراغ خواب رو خاموش کنم؟؟...
من:نه...
تو دلم گفتم تازه از خدام هم هست که هرچه زودتر خاموشش کنی...
سینا:شبت بخیر...
من:شب تو هم بخیر...
نزدیک نیم ساعت گذشت...گلوم خشک شده بود و داشت می سوخت...دستم رو اوردم بیرون و لیوان رو از روی پاتختی برداشتم...کل آبش رو سر کشیدم که صدای سینا رو شنیدم...
سینا:انقدر زود تشنت شد؟؟...
مگه فضول من؟؟...بگیر بخواب دیگه...اَه...
مقداری از آب تو گلوم پرید و سرفم گرفت...
سینا:چرا هول میشی؟؟...می خوای به پشتت بزنم...
سریع رفتم زیر لحاف...بین سرفه هام و به زور گفتم:نه،مرسی...
حالا تو این هیر و ویر اینم امدادگریش گل کرده....
سینا:مشکوک می زنی...
من:برو بابا...به همه شک داری...بخاطر شغلته...
سینا:نه...مطمئنم که یه چیزی هست...
ای خدا...چرا گیر پلیس جماعت افتادم...
من:خوابم میاد...شب بخیر...
سینا:من بالاخره می فهمم جریان چیه...شب بخیر...
از نفسهای آروم و منظمش فهمیدم که خوابیده...دقایقی بعدش من هم خوابم برد...

داشتم آروم آروم واسه خودم تو پارک راه می رفتم که احساس کردم پرت شدم هوا...
با ترس چشمهام رو باز کردم...تو خواب هم آرامش نداریم...سینا رو دیدم که کنارم خوابیده و هرهر داره می خنده...
سینا:چه خوابی می دیدی؟؟...
من:به تو چه...چیکار کردی که از خواب پریدم؟؟...
بلند شد و خودش رو پرت کرد روی تخت...
سینا:دیدم بیدار نمیشی،با خودم گفتم این بهترین راهه...
حواسم به لباسم نبود...لحاف رو زدم کنار و روی تخت نشستم....نگاهم به سینا افتاد...لبخندش محو شد و با بهت من رو نگاه می کرد...نگاهی به خودم انداختم و تازه موقعیتم رو فهمیدم...
لحاف رو جلوی بدنم گرفتم و گفتم:برو بیرون...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#30 | Posted: 9 Jan 2013 12:31
از بهت خارج شد و با شیطنت گفت:بالاخره فهمیدم جریان آب خوردن دیشبت چی بود...
رفت بیرون و من هم لباسم رو عوض کردم...
****
با صدای سینا از خواب بیدار شدم:پاشو خانم خوش خواب...باید بری دانشگاه...
دیروز جلوش لو رفتم و با تاپ دیدتم...همون برام عبرت شد که حواسم رو جمع کنم...
چشمهام رو باز کردم و در رو نشونش دادم...خندید و از اتاق بیرون رفت...دست و صورتم رو شستم...
می خواستم برم دانشگاه...خیلی خوش حال بودم...انگار روز اولم بود...از خونه موندن خسته شده بودم و احساس کسالت می کردم...لباسام رو پوشیدم و شالم رو سرم کردم...
دلم برای مهلا یه ذره شده بود...هیچ خبری ازش نداشتم...یعنی از هیچکس خبر نداشتم...گوشیم دست سینا بود و قرار بود یه خط جدید برام بگیره... خطی که به نام خودم نباشه...مهلا همون روز که اومد خونمون،گوشیم رو بهم داد...
به نظرم زیادی محافظ کار بود و همین باعث شده بود تو کارش موفق باشه...تو این مدت فقط با فربد صحبت کرده بودم...دلم برای همه تنگ شده بود...
از اتاق اومدم بیرون و نگاهم به سینا افتاد...کت و شلوار کتان سفید همراه با تی شرت مشکی پوشیده بود...موهاش رو به سمت بالا ژل زده بود...خیلی خوش تیپ شده بود...آدم دوست داشت همینجوری نگاش کنه...جالب اینجا بود که من هم سرتا پا سفید پوشیده بود...
سینا:می بینم که با هم ست کردیم...
من:شانس دیگه...
همراه سینا از خونه خارج شدیم...هر دو عینکامون رو زدیم...
خیلی از دست خانوادم دلگیر بودم...چه خالم اینا و چه پدر و مادرم...به خودشون زحمت ندادن تا حالم رو بپرسن...تصمیم گرفتم از سینا دلیلش رو بپرسم و ناراحتیم رو بهش بگم...
من:چرا مامان اینا یه زنگ بهم نزدن و حالم رو نپرسیدن؟؟...
سینا:شرایط رو درک کن باران...سرهنگ می ترسه...
من:از چی می ترسه؟؟...دوتا پلیس محافظ کار بهم افتادین...اون اینو تأیید می کنه و این اون رو....
سینا:باید محافظ کار باشیم...از امروز بیشتر هم میشه...پدرت همیشه حالت رو از من می پرسه...اون سری هم که گوشیو دادم تا با فربد حرف بزنی،برای این بود که خطم رو تازه گرفته و مطمئن بودم شنودی روش نیست...خط خودت رو که گرفتم،راحت می تونی باهاشون حرف بزنی...ممکنه خطهای من تحت کنترلشون باشه...همین الآن میرم و خطت رو می گیرم...تا الان که همیشه پیشت و تو خونه بودم
کمی فکر کردم...دیدم از طرفی حقم دارن...از اون شهروز و آدماش هیچ چیزی بعید نیست:چرا باربد در خطر نیست؟؟...اینا چرا گیر سه پیچ دادن به من بدبخت...
دنده رو عوض کرد و گفت:چون اونا فکر می کنن که پسر سرهنگ مرده...
سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم:ها؟؟...مرده؟؟...چرا همچین فکری می کنن؟؟...
داشتم چیزهای تازه می شنیدم...خدا می دونست که تو این مدت،چقدر شوک قراره به من وارد بشه و شده...
سینا:آره...فکر می کنن مرده...اونا بعد از این که شهباز مرد،تصمیم گرفتند سرهنگ و خانوادش رو یکجا بکشن...شب و روز پدرت رو تهدید به مرگ خودش و خانوادش می کردند...خواب و آرامش رو از سرهنگ گرفته بودن...یه شب که داشتن از مهمونی میومدن،پدرت متوجه میشه که ترمز ماشین نمی گیره...هر چی سعی می کنه که ماشین رو متوقف کنه،موفق نمیشه...تو اتوبان بودن و سرعت سرهنگ هم زیاد بوده...پدرت نمی تونه ماشین رو کنترل کنه و تصادف می کنن...تو همراهشون نبودی...خونه و پیش پرستارت بودی...تو و باربد اون موقع نزدیک به یک سالتون بوده... باربد بغل مادرت بوده...قبل از این که تصادف کنن،مادرت باربدرو زیر صندلیش میزاره تا آسیبی نبینه...اگه دقت کرده باشی پدرت موقع راه رفتن کمی میلنگه و دلیلش اینه که یکی از پاهاش مصنوعیه...مجبور شدن یکی از پاهای سرهنگ رو قطع کنن...از اون موقع بود که پدرت دورادور کارها رو مدیریت و نظارت می کنه و خودش دیگه به مأموریت نمیره...بعد از اون تصادف پدرت وانمود می کنه که باربد مرده...حتی قبرم خریدند و مراسمی هم اجرا کردند ولی اینطور نبود و باربد زنده بود...حتی یه خراش کوچک هم برنداشته بود چه برسه به این که فوت کرده باشه...پرستارتون قبول کرد باربد تا چند سال پیشش باشه...تو رو هم فرستادن ایران...پیش خالت و عموت...شهروز می دونست تو زنده ای...پرستارتون بعضی اوقات باربد رو می برد خونتون تا پدر و مادرت ببیننش...باربد از همون بچگی در جریان همه ی مسائل قرار گرفت و بعد از چندسال شغل ما رو انتخاب کرد و شد همکارمون...پرستار شما چندسال پیش فوت کرد...شهروز فکر می کنه که باربد بچه ی پرستارتون که پیش پدر و مادرت زندگی می کنه و حتی تا حالا ندیده بودش...برای همین باربد تونست بره خونه ی شهروز...حالا فهمیدی چرا به باربد کاری ندارن؟؟...البته اون رو هم آزار میدن ولی خیلی کم،چون جدا از خانواده ی شما می دوننش...
نفسی کشید و گفت:چقدر حرف زدم...
من:نه...
سینا:آره باران خانوم...
خشکم زده بود...چه چیزهایی رو که قرار نبود بشنوم...
به زور گفتم:از اسم و فامیلش که می تونن بفهمن...
سینا:یکم به مخت فشار بیار باران...اسمش رو عوض کرده...
من:توام گیر نده دیگه...فعلا دارم اطلاعاتی رو که بهم دادی حلاجی میکنم...چی گذاشته؟؟...
سینا:فرشاد مهدوی...مهدوی فامیلیه همسر پرستارتونه...
حرف دیگه ای نزدم و رفتم تو فکر...آخه یعنی چی؟؟...چی به شهروز رسیده بود؟؟...نزدیک به 20 سال دنبال گرفتن انتقام بود ولی هیچی به هیچی...
سینا:چرا ساکتی؟؟...
من:دارم فکر می کنم که این انتقام جویی چه سودی برای شهروز داره؟؟...نصف عمرش رو گذاشت برای این کار...
سینا:هرکسی عقاید خودش رو داره...شهروز هم همه چیز رو در انتقام گرفتن می بینه...اگر دستگیر بشه حکمش اعدامه...
هیچی نگفتم و به خیابون نگاه کردم...
به دانشگاه رسیدیم...سینا ماشین رو پارک کرد...نگاهی به اطراف انداخت...خلوت بود و کسی دور و برمون نبود...داشبورد رو باز کرد و اسلحه ای رو برداشت...چشمهام گرد شد...کتش رو زد کنار و اسلحش رو گذاشت تو جاش که روی کمرش بسته بود...
نگاش به من افتاد که داشتم با تعجب نگاش می کردم...
با جدیت گفت:چشمات رو اینجوری نکن باران...باید اسلحه همراهم باشه دیگه...
هر دو از ماشین پیاده شدیم...
من:توهم میای؟؟...
سینا:نه...اومدم تفریح...خب معلومه که میام...خدا می دونه الان چندتا چشم مارو زیر نظر داره...
من:بهت گیر نمیدن و نمیگن تو کی هستی که سرت رو انداختی پایین و اومدی تو کلاس؟؟...
سینا:اولا دستت رو بده به من...دوما پدرت با رئیس دانشگاه صحبت کرده...
دستم رو گذاشتم تو دستش و به سمت کلاس حرکت کردیم....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 3 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites