تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 5 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  16  پسین »  
#41 | Posted: 9 Jan 2013 12:38
سینا و جسی دست در دست همدیگه بهمون نزدیک شدن...جسی تو گیلاس خودش و سینا مشروب ریخت و هردو شروع به نوشیدن کردن...می ترسیدم مست بشه...جسی،خدا لعنتت کنه...مرده شور اون قد و قوارت رو ببرن...
خیر سرم اومدم آب بخورم که جسی رو به سینا گفت:امشب میای پیش ما؟؟...
یه لحظه آب پرید تو گلوم و به سرفه افتادم...چقدر سریع تأثیر گذاشت!!!!
سینا زیرچشمی و با پوزخند نگام کرد و گفت:از پدرت عذر خواهی کن و بگو دخترعموم پیشمه...اگه اون نبود،حتما میومدم...
قیافه ی جسی تو هم رفت که سینا با خنده بهش گفت:حالا ناراحت نشو عزیزم...تا شب که پیش همیم،مگه نه؟؟...
جسی:آره،ولی...
حرفش رو قطع کرد و با خشم تو چشمهای من نگاه کرد و گفت:تو یه شب نمی تونی تنها بمونی؟؟...
از عکس العملش هم خندم گرفته بود و هم متعجب شده بودم...
من:از خدامه ولی چیکار کنم که سینا ولم نمیکنه...
چهل دقیقه ای گذشته بود که پویا دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:میشه خواهش کنم یه دور با من برقصین؟؟...
نمی دونم چرا همچین پیشنهادی رو داد...اون که می دونست من قبول نمی کنم...
اومدم بگم نه که سینا ازجاش بلند شد و گفت:شرمنده پویاجون...قولش رو قبلا به من داده...
غلط کردی...کی من همچین خریتی کردم که خودم خبر نداشتم؟؟...چه حرفم تو دهن من میذاره...
بدون این که به جسی نگاه کنه،از جاش بلند شد و به سمتم اومد...دستش رو به طرفم گرفت...هیچ عکس العملی نشون ندادم...خودش دستم رو گرفت و بلندم کرد...
روبه روی هم وایساده بودیم...خواستم بگم نمیام که دستش رو گذاشت رو لبم و سرش رو کنار گوشم اورد و گفت:تو امشب با من می رقصی،خب؟؟...نه نداریم...
با جدیتی که تو صداش بود،لال شدم و پشت سرش راه افتادم...
دستم رو دور گردنش حلقه کردم،اونم دستاش رو روی کمرم گذاشت...احساس خجالت،سرتاسر وجودم رو گرفته بود...فکر به این که تا دقایقی پیش،جسی به جای با سینا رقصیده،حرصم میداد...سعی کردم سرم رو بگیرم بالا و بالاخره موفق شدم...خدا رو شکر کردم که برقا رو خاموش کرده بودن...واسه یه بار تو عمرم شانس اوردم...
قدمهامون رو با هم هماهنگ کردیم...تنها چیزی رو که می دیدم،برق چشمهاش بود...
سرش رو اورد کنار گوشم و گفت:تا حالا تانگو و یا سالسا رقصیدی؟؟...
من:آره...من ایران که بودم،کلاس رقص می رفتم...همیشه با فربد می رقصیدم و این اولین بارمه که با کسی غیر از اون می رقصم...
با لحن خاصی گفت:مشخصه که کار کردی...حالا این خوبه یا بد؟؟...
جوابش رو ندادم و گفتم:سینا؟؟....
آروم گفت:جانم...
با تعجب بهش نگاه کردم...گاوم زایید!!...اونم دوقلو...
سینا:چی می خواستی بگی بارانکم؟؟...
جان!!بارانکم!!!!خدا آخر و عاقبت ما و امشب رو به خیر کنه...
من:هی...هیچی...خوبی سینا؟؟...موقعیت رو درک می کنی؟؟...می فهمی داری چی میگی؟؟!!...
سینا:شاید آره...شایدم نه...آره،خوب نیستم...
من:داری منو می ترسونی سینا...
سینا:چرا ترس گل من؟؟...مگه من تا حالا آسیبی بهت زدم؟؟...
قبل از این که جوابش رو بدم،برقا روشن و آهنگ تموم شد...نگام روی چشمهاش ثابت موند....نمی دونستم دنبال چی می گردم...کمی قرمز شده بودن...
نگاهم به پشت سرش افتاد...جسی بدجوری داشت حرص می خورد و این به خوبی از سایش دندونهاش مشخص بود...
بدون اینکه حرفی بزنم،دستام رو از دور گردنش باز کردم و به سمت صندلیم رفتم...
این سینا چقدر خواستنی تر از اون سینا بود...نه سینای مست،بلکه سینای مهربونی که زمین تا آسمون با اون یکی فرق داشت...چی میشد اگه...

نمی دونم چقدر از نشستنم گذشته بود که پویا افکارم رو بهم زد و گفت:بهتره شما برین خونه...از وقتی که اینجا نشستی،4تا گیلاس مشروب خورده...من مطمئنم که مسئله ای براش پیش اومده و همین باعث عصبانیتش شده...سینا اهل الکل نیست،فقط مواقعی که عصبانی باشه،می خوره...
با ترس سرم رو بلند کردم...انگار متوجه شد....لبخند آرومی زد و گفت:نترس...با چندتا گیلاس مست نمیشه،منظورم اینه که تا حدودی رو کارهاش کنترل داره...یا نمی خوره و یا وقتی می خوره زیاده روی میکنه...تازه الآن کم خورده...تا خونه تو باید رانندگی کنی....اگه می تونستم خودم همراهتون میومدم،چه کنم که کلی مهمون دارم و نمی تونم باهاتون بیام...سینا نمی تونه پشت فرمون بشینه،البته نه این که نتونه ولی خطرناکه...خودت که بهتر می دونی....
آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو براش تکون دادم...
پویا:من نمی دونم چه چیزی بین شما پیش اومده...راستش اونروزی که تو کافه دیدمت،خیلی تعجب کردم...از سینا بعید بود که با همچین دختری دوست باشه و البته از دختری مثل تو هم بعید بود که به دوستی با سینا تن بده...خیلی ازت خوشم اومد...از اینکه مثل خیلیای دیگه با خارج شدن از کشورت از خود بیخود نشدی و...
مکثی کرد و گفت:بگذریم...چند روز بعد از چندتا از دوستام شنیدم که دوست دختراش رو ول و خونش رو هم عوض کرده،بدون این که به کسی خبر بده...به چندتا از بچه ها گفته بود یکی از آشناهامون اومده پیشم و دخترش پیش من امانته...درسته کسی از شغلش خبر نداره و همه فکر می کنن که فقط رئیسه شرکتشه،ولی من درجریان کارهاش بودم،الا این یکی...منظورم رابطه ی شماست...فکر کنم همون حرف اولی درست باشه و تو نامزد سینا باشی،نه؟؟...
با صدای خفه ای گفتم:آره...
مگه سینا شرکت هم داره؟؟...
لبخندی زد و گفت:دیر یا زود خودش میاد قضیه رو برام میگه... خیلی عصبانیش کردی و من مطمئنم اونم برای تحریک حسادت و حرص دادن تو امشب با جسیکا صمیمی شده بود...
مکثی کرد و ادامه داد:جسیکا جزء اولین دوستای سینا بود...اون خیلی دختر خودخواه و در عین حال جلفی...من می دونستم که تو پیشنهاد رقصم رو قبول نمی کنی و فقط می خواستم به سینا بفهمونم که اگه اون نباشه،افراد دیگه ای هستن که بخوان با تو باشن...می خواستم بهش بفهمونم که مثه تو کم پیدا میشه ولی افرادی مثل جسی،همیشه و همه جا هستن... تا حالا ندیده بودم که سینا واسه ی رقصیدنم با کسی انقدر جبهه بگیره...
سرش رو تکون داد و گفت:حالا هم برو پیشش تا خودش رو خفه نکرده....
خواستم برم سمت سینا که یادم اومد خونه رو بلد نیستم...
رو به پویا گفتم:من آدرس خونه رو بلد نیستم...
پویا:زیاد سخت نیست و مسیرش سرراسته...سینا کمکت می کنه...
با سرم ازش تشکر کردم...رفتم پالتوم رو برداشتم و پوشیدمش و بعد به سمت سینا رفتم...روی یکی از صندلی ها نشسته بود...جسی هم کنارش بود و بلند بلند می خندید...
اگه می تونستم چنان میزدم تو دهنش که خندیدن از یادش بره...دختره ی حال بهم زن...مشخص سیگار می کشه...تموم دندوناش جرم داره و زرد شده...با اون همه عطر و ادکلنی هم که به خودش زده بود،بوی سیگار رو تشخیص میدادم...
دستم رو گذاشتم پشت صندلی سینا و گیلاس رو از جلوش برداشتم...یه دستم رو تو جیب کتش کردم و سوئیچ ماشین رو دراوردم...نگاهش رو از جسی گرفت و به من دوخت...قرمزی چشمهاش بیشتر شده بود...
جسی با وقاحت تمام و صدای بلند رو به من گفت:چرا نمیذاری یه نفس راحت از دستت بکشه؟؟...همه جا آویزونشی...بیچاره داشت برام درددل می کرد که تو اومدی...برو پیش همون پویا جونت و دست از سر سینای من بردار...انقدر بی عرضه نیستم که بذارم احمقی مثه تو اون رو از دستم بگیره...تو فکر کردی کی هستی؟؟...یه دختر املی که فکر می کنی می تونی سینا رو برای خودت کنی...باید بگم فکرت اشتباهه...برو...از اینجا برو...نمی خوام چشمم بهت بیفته...دزد...آره...تو یه دزدی که نامزدم رو از چنگم دراوردی...من دیگه نمیذارم بیشتر از این پات رو از گلیمت درازتر کنی...فهمیدی؟؟...برو به همون قبرستونی که ازش اومدی...
نفس عمیقی کشید و به من که عین مجسمه نگا می کردم،نگاهی انداخت و گفت:فکر کردی یه جانم و عزیزم بهت گفته،عاشقت شده؟؟...باید بگم که کاملا در اشتباهی احمق...اون اینا رو گفت تا من کمی به قیافت بخندم...می خواستم ببینم یه دختر امل موقع ابراز علاقه ی یه پسر چه شکلی میشه که سینا کمکم کرد تا این صحنه رو ببینم و در ظاهر حرص بخورم و از تو بخندم...
من چرا مثه یه مجسمه وایساده بودم؟؟...چرا هیچ کاری نمی کنم؟؟...نباید اجازه ی حرف زدن بیشتری بهش بدم تا بعد گفته هاش رو برای خودم تحلیل کنم...فقط می دونم که الآن باید خفش کنم...
جسی:تو یه...
اجازه ی حرف دیگه ای بهش ندادم...دستم رو بردم بالا و با تمام قدرتم به صورتش کوبیدم...لال شد...از کاری که کرده بودم خیلی خوشحال شدم و به خودم آفرین گفتم...باید زودتر از اینها خفش می کردم...
نگاهی به اطرافم انداختم...صدای موسیقی قطع شده بود و همه دورمون حلقه زده بودن...با کاری که من کردم،سکوت همه ی سالن رو گرفت...نگاهم به سینا افتاد که سرش رو گذاشته بود رو میز...انگار هیچی نمی فهمید...پویا دقیقا پشت سرم وایساده بود...
سعی کردم بلند حرفم رو بزنم و صدام نلرزه....با شروع شدن حرفم سینا هم سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد...
من:بهت اجازه نمیدم سر من داد بزنی دختره ی جلف...به جای این که صدات رو بذاری رو سرت و مجلس رو بهم بزنی،مثه آدم بیا و با خودم حرف بزن...این سینا و این تو....لیاقتش دخترایی هستن که مثله توان و باید از کوچه و خیابون جمعشون کرد...من برای خودم شخصیت قائلم و می دونم که نباید با آدم بی شخصیتی مثله تو دهن به دهن بشم...فقط این رو بدون که اگه به خودم بود،الآن اینجا نبودم و پیش پدر و مادرم بودم...تو بمون و با این سینا خوش باش...
بلافاصله بعد از اتمام حرفم،عقب گرد کردم...
پویا:خاک برسرت سینا...
از سالن خارج شدم و به سمت ماشین رفتم...سوزش اشک رو تو چشمهام احساس می کردم...صدای قدمهایی رو پشت سرم می شنیدم که بهم نزدیک میشدن...
صدای مردی رو شنیدم که گفت:صبرکنین باران خانوم...
سرجام وایسادم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم...دستام رو مشت کردم...ناخنام تو گوشت دستم رفت ولی اهمیتی بهش ندادم...سوئیچ رو محکمتر تو دستم فشردم و چشمهام رو بستم...
چقدر صداش برام آشنا بود...این صدای کی بود کیه؟؟...مطمئنم می شناسمش...صداش من رو یاد دوران دانشجویی می اندازه...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#42 | Posted: 9 Jan 2013 12:38
فصل نهم


کمی دیگه به مخم فشار اوردم ولی تو اون شرایط کار نمی کرد....کم مونده بود ازش دود بلندشه...
بیخیال فکر کردن شدم و چرخیدم تا صاحب صدا رو ببینم...اِ...این که سعیده...نگاهم به پشت سرش افتاد...مهدی هم پشتش وایساده بود...مثل همییشه هردوشون با هم بودن...پشت هم...
نمی دونستم چرا اونجان....اصلا نمی تونستم ذهنم رو متمرکز کنم...خواستم ازشون بپرسم اینجا چیکار می کنین که پویا دوان دوان خودش رو به ما رسوند و با دیدن من سرجاش وایساد...
نگاهی به سعید و مهدی انداخت و گفت:ایول...من این همه دویدم تا به باران برسم و اونوقت شما اینجا نگهش داشتین؟؟...
سعید:الکی که اسممون رو نذاشتن پلیس و وارد این حرفه نشدیم داداش...
رو به من ادامه داد:شما سوئیچ رو بدین به پویا و همراه ما بیاین...
رو به پویا ادامه داد:تو هم سرگرد رو بیار...باران خانوم رو ما به خونشون می رسونیم...
تازه یاد حرفای سینا افتادم...اوایل که اومدم پیشش،بهم گفت سعید و مهدی که از همکلاسی هام بودن،عضو گروه اونا هستن و با اونا کار می کنن...
بدون این که حرفی بزنم،سوئیچ رو به سمت پویا گرفتم...
پویا:کمی درکش کن باران...سینا همچین آدمی نبود که برای یه چیز کوچک انقدر بهم بریزه،احتمالا تقصیره خودت هم بوده....من نمی خوام بگم که سینا بی تقصیره...الآن هم می خواست بیاد دنبالت که من نگهش داشتم...برای همین دیر اومدم بیرون...حرفای جسی رو جدی نگیر...اون برای رسیدن به خواستش هر کاری می کنه...خواسته ی اون ازدواج باسیناست،اونم بخاطر پول و شرکتش...سر معامله ی شرکت خودشون و سینا،حاضره رو زندگیش قمار کنه...پدر جسی هم یکی از مشوقهای اصلی اونه...من مطمئنم که حرفاش دروغه...می تونم قسم بخورم که همش اراجیفه و از خودش دراورده...سینا هرچقدرم که بد باشه،آدمی نیست که آبروی نامزد یا زنه خودش رو،جلوی کسی ببره...هنوز به شخصیت اصلی سینا نرسیدی که تونستی همچین اراجیفی رو باور کنی...بعد از رفتن تو به خودش اومد که من نذاشتم بیاد...میگرنش اود کرده...یه مسکن بهش دادم تا آروم بشه...شاید امشب پیش خودم نگهش داشتم...
تو اون هیر و ویر بود که فهمیدم اون هم مثه من میگرن داره....چه جالب...یه تفاهم بین خودمون پیدا کردم...حالا گیر دادی بارانا...ول کن...
من:چرا من باید درکش کنم؟؟...من نمی تونم ببینم که اون دختره ی جلف و هرزه به شخصیتم توهین می کنه...خیلی خودم رو نگه داشتم ولی اون پاش رو از گلیمش درازتر کرد...بذار سینا با اونا خوش باشه...من عاشق چشم و ابروش نیستم...لیاقتش همینه...من اونقدر حرف بدی نزدم که سینا بخواد ناراحت بشه....اگه سینا...
حرفم رو قطع کردم...می خواستم بگم اگه اون واقعا همسرم بود و دوستم داشت،حق داشت که ناراحت بشه ولی حالا که هیچ چیزی بین ما نیست،اون نباید تا این حد عصبی بشه و بهم بریزه...
ادامه دادم:مطمئن باش که از حرف من نبوده....عصبانیتش از جای دیگه آب می خوره...امشبم پیش خودت نگهش دار...
پوفی کرد و گفت:اگه بمونه که نگهش میدارم،ولی می دونم که نمی مونه...به احتمال زیاد بعد از اتمام مهمونی،همراه خودم میارمش...فعلا خداحافظ...
سرم رو تکون دادم...سعید به سمت ماشینش رفت و من و مهدی هم پشت سرش حرکت کردیم...
درعقب رو باز کردم و نشستم...دستم رو روی شقیقم گذاشتم و فشار دادم...سر خودم هم درد می کرد و داشت می ترکید...اگه عصبی بشم،سردرد می گیرم...سعید ماشین رو از پارک دراورد و راه افتاد...سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمهام رو بستم...سعی کردم به چیزی فکر نکنم،ولی مگه میشد؟؟...
اون از اونور میگرنش اود کرده و من از اینور...یعنی حق با کیه؟؟...واقعا سینا همچین حرفایی رو به جسی زده؟؟...پویا درست میگه؟؟...واقعا سینا من رو مسخره ی دست اون دختره ی مزخرف قرار داده؟؟...تو برق چشمهاش چیزی به نام مسخرگی ندیدم...نمی دونم...کی راست میگه و کی دروغ؟؟...یعنی من تا این حد براش بی ارزشم که حاضر شده برای مسخره کردن من،پا رو اعتقاداتش بذاره؟؟.....
سردردم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد...دوست داشتم موهام رو بکنم و یا با چیزی محکم به سرم بکوبم...متاسفانه کدئین هم همراهم نیورده بودم...
نمی دونم چقدر گذشته بود که جلوی خونه ایستاد...هردوشون پیاده شدن و من هم پشت سرشون از ماشین خارج شدم...با کلید در رو باز کردن و کنار کشیدن...یاد سینا افتادم که بهم می گفت فقط برای یک نفر در رو نگه میدارم تا وارد و یا خارج بشه...بدون این که تعارف کنم،وارد ساختمون شدم...فقط دلم می خواست قرص ادویل بخورم،سرم رو با دستمال ببندم و کپه ی مرگم رو بذارم...همین...
سعید:شما با آسانسور برین،من و مهدی با پله ها میایم...
بیحال تر از اونی بودم که بخوام تعارف تیکه پاره کنم...سوار آسانسور شدم...
جلوی در خونه ایستاده بودم که اون دوتا هم رسیدن...سعید در رو باز کرد و اول من رفتم داخل...اینا کلید خونه رو از کجا اورده بودن؟؟...خب دختره ی خنگ،احتمالا از سینا گرفتن دیگه...
سعید:اگه سرگرد اومدن که ما می ریم،در غیر این صورت ما همینجا می مونیم تا خودشون بیان...شما بفرمایین استراحت کنین...
به زور گفتم:ببخشید آقا سعید....حال من اصلا خوب نیست و سرم خیلی درد می کنه...باید هرچه زودتر برم استراحت کنم...
سعید:این حرفا چیه باران خانوم،ما همگی در قبال شما مسئولیم...
وارد آشپزخونه شدم...قرصم رو با مقداری آب خوردم...سری برای مهدی و سعید تکون دادم و وارد اتاق خواب شدم...
کیفم رو روی تخت پرت کردم و پالتوم رو دراوردم...تازه یادم افتاد که نمبیتونم لباسم رو دربیارم...دوباره اون زیپ مسخره برام مشکل ایجاد کرد...شالم رو از روی سرم برداشتم و موهام رو باز کردم...به سمت کمد لباسام حرکت کردم و یکی از شالام رو که به لطف سینا رنگ گرفته بود،برداشتم و دور سرم بستم تا دردش بهتر بشه... چشم بندم رو به چشمم زدم...دیگه نمی تونستم رو پاهام وایسم...با همون لباس،خودم رو روی تخت انداختم...
از این پهلو به اون پهلو می شدم...خوابم نمی برد...احساس نا امنی می کردم...بعد از چند دقیقه تونستم خودم رو راضی کنم که سعید و مهدی بیرون نشستن و می تونن جای اون رو بگیرن و بالاخره با هزار بدبختی خوابم برد...
صبح که از خواب بیدار شدم،سر دردم بهتر شده و می دونستم تا چندساعت دیگه،به کلی برطرف میشه...نگاهی به ساعت انداختم...11 ظهر بود...
نمی دونستم بیرون چه خبره...مهدی و سعید هنوز هستن؟؟...
ازجام بلند شدم و بعد از تعویض لباسام،نگاهی به خودم انداختم...چشمهام کمی پف کرده بودن...
صدای موبایلم بلند شد...نگاهی به شماره انداختم...مهلا بود....
من:جانم؟؟...
مهلا:سلام بارانی...چطوری؟؟...لباسات رو خریدی؟؟...
چه دل خجسته ای داره....خوش به حالش...
من:چقدر عجولی تو...لباس دارم و نیازی به خریدن نیست...
مهلا:باید عجله کنم...خیرسرم چندروز دیگه عروسیمه ها...
کمی با هم حرف زدیم و بعد گوشی رو قطع کردم...
از اتاق خارج شدم...چشمم به سینا و پویا افتاد که روی کاناپه و نشسته خوابشون برده بود...
مگه قرار نبود پویا سینا رو پیش خودش نگه داره؟؟...پس چرا اینا اینجان؟؟...
بدون اینکه سر و صدایی کنم،به سمت آشپزخونه رفتم و کتری رو گذاشتم رو گاز...روی صندلی نشستم و به این فکر کردم که چه رفتاری باید باهاش داشته باشم؟؟...باید نادیده بگیرمش...آره...خودشه...شده جام رو رو زمین می اندازم اما دیگه حاضر نیستم کنارش باشم...درست کردن غذا هم به عهده ی خودش میذارم و فقط برای خودم غذا درست می کنم...همه ی کارهاش رو به عهده ی خودش میذارم...
چرا سینا اونجوری عکس العمل نشون داد؟؟...آدم رو با کاراش...
با صدای سوت کتری ازجام بلند شدم و چای دم کردم...صدای قدمهاش رو می تونستم بشنوم...داشت به سمت آشپزخونه میومد...سعی کردم خودم رو کنترل کنم...نفس عمیقی کشیدم...از همین الآن باید شروع کنم...لام تا کام باهاش حرف نمی زنم...دیگه نمیذارم صدام رو بشنوه...
می خواستم از آشپزخونه خارج بشم که روبروم ایستاد و آروم گفت:باران؟؟تو که...
با جدیت سرم رو بلند کردم و تو چشمهاش زل زدم...حرفش رو قطع کرد...سعی کردم مجذوب نگاش نشم و برای اولین بار موفق شدم...با جسارت و بدون این که پلک بزنم نگاش کردم...خودم می دونستم وقتی سگ میشم و با عصبانیت به کسی نگاه می کنم،اون طرف خودش از رو میره...
سرش رو انداخت پایین و از جلوی راهم رفت کنار...با شتاب از کنارش رد شدم و وارد پذیرایی شدم...اثری از پویا نبود...
دوباره رفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم...وارد آشپزخونه شدم...روی یکی از صندلی ها نشسته بود و پنجه هاش رو تو موهاش فرو برده بود...با خونسردی برای خودم چای ریختم و شروع به خوردن صبحانم کردم...
واسه اولین بار بود که اون رو آدم حساب نمی کردم و برای همین بهش برخورد...از جاش بلند شد و بعد از خوردن قرص مسکن به اتاق خواب رفت...از حالتش میشد فهمید که هنوز هم سرش درد می کنه...
****
سینا تا شب خواب بود و من پای فیلمای ماهواره بودم...نمی خواستم سکوتم رو حالا حالاها بشکنم...به نظرم اینجوری بهتر بود...
خدارو شکر کردم که برای مراسم مهلا،لباس دارم و دیگه لازم نیست بهش بگم تا باهم بریم بیرون و من لباس بخرم...
بلند شدم و به غذام سر زدم...آماده بود...همش رو تو بشقاب ریختم و شروع به خوردن کردم...
دقایقی بعد سینا وارد آشپزخونه شد و گفت:وای که چقدر گشنمه....از دیشب تا حالا هیچی نخوردم...چه بویی هم راه افتاده...
تو دلم بهش خندیدم...خودشم حسابی زده بود به کوچه ی علی چپ....انگار که هیچی نشده...حتما الآن با خودش فکر می کرد بره در قابلمه رو برداره،با غذاش رو به رو میشه...
به سمت قابلمه رفت و درش رو برداشت...سرش رو بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد،منم واسه خودم داشتم غذام رو می خوردم و نیم نگاهی هم بهش ننداختم...سعی کرد به روی خودش نیاره...یه تابه برداشت و چندتا تخم مرغ نیم رو کرد...
غذام تموم شد...ظرفام رو شستم و بی حرف به اتاق خواب رفتم...
از توی کمد دیواری،یه دشک،پتو و بالش برداشتم و جام رو روی زمین انداختم...
می دونستم برام سخته که روی زمین بخوابم اما باید عادت می کردم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#43 | Posted: 9 Jan 2013 12:40
روز بعدش باید می رفتیم دانشگاه....گوشیم رو کوک کردم تا خودم ازخواب بیدار بشم نه این که اون من رو بیدار کنه...با کلی جون کندن،بالاخره خوابم برد...
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم...نگاهم به سینا افتاد...اومده بود پایین و کنارم خوابیده بود...چقدر این بشر رو داره!!...پوفی کردم و ازجام بلند شدم...
درحال خوردن صبحانه بودم که سینا هم از اتاق اومد بیرون و برای خودش چای ریخت...از بازی که شروع کرده بودم،خسته شده بودم...کل خونه رو سکوت گرفته بود...می دونستم که نباید پا پس بکشم...
لباسام رو عوض کردم و اومدم روی مبل نشستم...اگه میشد خودم می رفتم کلاس تا منتظرش نمونم ولی حیف که نمیشد...نگاهی به ساعتم انداختم...داشت دیرم میشد و اون ریلکس تر از همیشه،در حال خوردن صبحانش بود...بالاخره بلند شد و رفت تا آماده بشه...می دونستم یه 20 دقیقه ای هم معطل آماده شدنش میشم...
حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون...دلم می خواست یکی بکوبم توسرش و از اون تو دهنی هایی که به جسی زدم،به این هم می زدم...
کفشهام رو پوشیدم و به سرعت از پله ها پایین اومدم...حاضر نبودم برای چند لحظه باهاش تو آسانسور باشم...
دست به سینه کنار ماشین وایساده بودم که اومد پایین...درماشین رو باز کرد و من برای اولین بار،صندلی عقب رو برای نشستن انتخاب کردم...برام همه نبود که بچه ها ما رو می بینن یا نه،فقط این برام مهم بود که آدم حسابش نکنم...همین...
توقع این کار رو نداشت...اخماش تو هم رفت و زیر لب حرفی رو با خودش زمزمه کرد...نفس عمیقی کشید و حرکت کرد...برام جالب بود که سکوت کرد و حرفی نزد...
بعد از پارک کردن ماشین،از ماشین پیاده شدیم...دستم رو گرفت،خواستم دستم رو آزاد کنم که سرش رو اورد کنار گوشم و گفت:احمق نشو...بحث لج و لجبازی...الآن پای جونت وسطه...
دست از تقلا برداشتم و اخمام رو توهم کردم...
دوباره حلقش رو دستش کرده بود...
رفتیم سر کلاس...استاد اومده بود...برای تاخیرمون عذرخواهی کردیم و کنار دیوید و مهلا نشستیم...
مهلا:چرا شما دوتا امروز اینجوری هستین؟؟...
سرم رو بردم کنار گوشش و گفتم:چجوری؟؟...
مهلا:نمی دونم....انگار ارث باباتون رو از هم می خواین...
خنده ای کردم و گفتم:حتما می خوایم دیگه...
جدی شدم و گفتم:بحثمون شده...حالا ما رو ول کن،تو چیکار کردی؟؟...
با ذوق گفت:امروز کارتا رو بین بچه ها پخش می کنیم....
من:مبارکه...
مهلا:مرسی...
دیگه دست از وراجی برداشتیم و حواسمون رو دادیم به استاد...
بعد از اتمام کلاس،دیوید رو به بچه ها گفت:بچه ها نرین بیرون....وایسین،می خوام کارت بهتون بدم...
با تعجب رو به مهلا گفتم:همه ی بچه های کلاس رو می خواین دعوت کنین؟؟...
مهلا:خب اکثرا دوستای دیوید هستن...دخترت هم دوست دختراشون هستن،نمیشه به پسره بگیم و به دختره نگیم،میشه؟؟...
جوابش رو ندادم...راست می گفت...
دیوید کارت همه رو داد...
من:چقدر عروسیتون شلوغ میشه....
مهلا:آره...مهمونامون خیلی زیادن...قرار شد تو باغ مجلس رو برگزار کنیم...
سینا از دیوید تشکر کرد و بعد،به سمت خونه حرکت کردیم...نمی دونم چرا با حرف مهلا،اضطراب گرفتم...مگه مجبورین انقدر مهمون دعوت کنین؟؟...
به سمت خونه می رفتیم که گوشیش زنگ خورد...نگاهی به شماره انداخت...چون پشت فرمون بود،گذاشت رو آیفون...ساحل بود...
ساحل با ذوق گفت:سلام داداشی...یادی از ما نکنیا...
سینا:انقدر اینجا کار رو سرم ریخته که وقت سر خاروندن ندارم...بیام ایران جبران می کنم ساحلی...
مطمئن بودم که یه چیزی شده و ساحل الکی خوشحال نیست...از تن صداش مشخص بود تا چه حد خوشحاله...
سینا هم متوجه شد و گفت:کدوم بخت برگشته ای اومده خواستگاریت که انقدر خوشحالی؟؟...
ساحل:اگه ببینمت،موهای سرت رو دونه دونه می کنم...
زیرلب گفت:اگه تا اون موقع این خانوم مویی هم تو سر من باقی گذاشته باشه...
ساحل:چیزی گفتی سینا؟؟...
سینا:نه...جدی چی شده؟؟...
ساحل:هیچی...تو می دونستی سیما دوقلو بارداره؟؟...
سینا:جدی؟؟...نه...من نمی دونستم...
ساحل:چرا تو خانواده ی ما همه بچه ها دوقلوان؟؟...این از بچه های شاهین و اون از...
سینا حرفش رو قطع کرد و گفت:وقت گیر اوردی ساحل؟؟...چرا بحث ژنتیک راه انداختی؟؟...از اون سر دنیا زنگ زدی که همینو بپرسی؟؟...چرا بچه های ما دوقلوند؟؟...
یکی ساحل رو صدا کرد و برای همین به سینا گفت:جوابت بمونه برای بعد خان داداش...خداحافظ....
سینا:به سلامت...
به خونه که رسیدیم،جلوتر از سینا از پله ها بالا رفتم...می خواستم یه زنگ به ساحل بزنم...
بعد از تعویض لباسام،گوشیمو از تو کیفم دراوردم و روی تخت نشستم...شماره ی ساحل رو گرفتم...از وقتی که خطم رو عوض کرده بودم،چندباری با هم صحبت کرده بودیم...
ساحل:سلام باران خوشگله ی خودم...
لبخندی زدم و با خودم فکر کردم چقدر این خواهر و برادر باهم فرق دارن...
من:سلام ساحل خوشگله ی خودم...چه خبرا؟؟...چی شده که انقدر خوشحالی؟؟...
ساحل:سلامتی...چه عجب...این دایی شما بالاخره به حرف اومد...
مکثی کردم و گفتم:آرررره؟؟...
خندیدو گفت:آرررره....
صدام رو بردم بالا و گفتم:خیلی غلط کرد...پسره ی مارمولک....بدون این که به من حرفی بزنه اومده با تو حرف زده؟؟...
دوباره خندید و گفت:خونسردیتو حفظ کن...جایی نیومده،تلفنی با هم حرف زدیم...
من:وای...فربد...مگه دستم بهت نرسه...حالا چی گفت؟؟...
ساحل:گفت از من خوشش اومده و اجازه خواست تا بیشتر باهام آشنابشه...
من:اوهو...انقدر لفظ قلم حرف زد؟؟...تو بهش چی گفتی؟؟...
ساحل:نه...یه چیزی تو همین مایه ها گفت...گفتم باهاش موافقم و با آشنایی بیشتر مخالفتی ندارم...
من:فربد هم آدم شد رفت پی کارش...به تلفناش جواب نمیدم...تو هم بهش هیچی نگو...بذار فکر کنه من نمی دونم...می خوام ببینم کی میاد بهم می گه...باهات شرط می بندم هر موقع کارش گیر باشه به من خبر میده...
ساحل:باشه...من حرفی بهش نمی زنم...صدام خیلی ضایست؟؟...
من:یعنی چی؟؟...
ساحل:منظورم اینه که معلومه خوشحالم؟؟...
من:آره...چطور؟؟...
ساحل:قبل از این که تو زنگ بزنی،داشتم با سینا صحبت می کردم...اونم فهمیده بود...
من:بیخیال زن دایی...برو با دایی خوش باش...از قول من ببوسش...کاری نداری؟؟...
ساحل:می زنم تو سرتا...بی جنبه...حقت بود که منم هیچی بهت نگم...فعلا که به تو نزدیکتره،پس تو باید از قول من ببوسیش...فربد حق داشت...شرت کم...خداحافظ...
من:دختره ی بی حیا...خجالت بکش...خداحافظ...
بعد از این که تلفن رو قطع کردم،خودم رو روی تخت انداختم...ای فربد نامرد...توهم رفتی قاطی خروسا و منو بی خبر گذاشتی...خیلی براشون خوشحال بودم...می دونستم فربد واقعا ساحل رو دوست داره...
فقط من و باربد موندیم و هنوز قاطی جمع مرغ و خروس ها نشدیم...داداش خودم روعشقه...
یه روز به عروسی مهلا مونده بود...تو این مدت چیزی جز سکوت و صدای تلویزیون تو خونه شنیده نمیشد...سینا هم دیگه حرفی نمیزد و مثله خودم عمل می کرد...یا از بیرون غذا می گرفت ویا یه غذای مختصری برای خودش درست می کرد...
احساس می کردم افسرده شدم و نیاز به جشن مهلا دارم ولی نمی دونم چرا دلشوره ولم نمی کرد...
در کمدم رو باز کردم و هیچ لباس مناسبی پیدا نکردم...فکری به ذهنم رسید....باید به فربد زنگ می زدم و میگفتم که امشب یا فردا یکی از لباسهام رو از خونش بیاره...همه ی وسایلم خونه ی فربد بود...هنوز راجع به ساحل حرفی به من نزده بود...
فربد:هاااااا...کجای کارت دوباره گیره که مهربون شدی و به من زنگ زدی؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#44 | Posted: 9 Jan 2013 12:40
من:زهرمار و هاااااا فربد جونم!!...تو بدون که گذر پوست به دباغ خونه میفته...همین...
فربد:به جون تو کلی کار رو سرم ریخته...انقدر صغری و کبری نچین و زودتر کارت رو بگو...
من:سرت با کی گرمه؟؟...چشمم روشن...
فربد:به جون بری قطع می کنمااا...
من:جان؟؟...بری دیگه کیه؟؟...
فربد:مخفف اسم خودت روهم نمی فهمی؟؟....وضعت حادتر از اونی که فکرش رو می کردم...
من:جدیده؟؟...مگه تو کار نداری؟؟...بذار من کارم رو بگم،برم پی کارم...تو هم برو به کارت برس...
خندید و گفت:حالا چرا انقدر کار،کار می کنی؟؟...داری صرف فعل انجام میدی؟؟؟؟؟...می خوای ببینی فارسی یادت رفته یا نه؟؟..کارم...کارت..کارش...کارم و....
می دونستم اگه ولش کنم،برام کلاس صرف فعل میذاره...
حرفش رو قطع کردم و با داد گفتم:فربدددددد....
فربد:پرده ی گوشم پاره شد...بنال...بگو چیکار داری؟؟...
من:امشب می تونی بیای اینجا؟؟...
فربد:چرا باید بیام؟؟....فردا شب می بینمت دیگه...
من:همه ی لباسام خونه ی تو مونده...می خواستم یه سری از لباس مجلسیام رو برام بیاری...
فربد:آها...
مکثی کرد و گفت:خب برو بخر...
من:فربدی.....
فربد:خب بابا...باشه....اگر خودم نتونستم بیام،به باربد می گم برات بیاره...
من:دست گلت درد نکنه...برو به کارت برس...
فربد:می بوسمت...خداحافظ...
لبخندی زدم و گفتم:یه بوس رو لپت...
گوشی رو قطع کردم....همیشه بعد از صحبت با فربد،انرژی می گرفتم...از دستش دلخور بودم....فربد کسی نبود که چیزی رو ازم پنهون کنه ولی نمی دونم چرا قضیه ی ساحل رو بهم نگفت...
تو چند وقتی که پیشش بودم،هر صبح تمرین ویولن داشتیم ولی تو این چند روز اخیر،دست به ساز هم نزدم...تازه متوجه حرفهای سینا می شدم که بهم می گفت با ساز زدن آرامش می گیره...تا قبل از این که خودم تجربش کنم،نمی فهمیدم...متأسفانه نمی تونستم برم ویولن بزنم چرا که برای اون بود و من اصلا دلم نمی خواست از وسایلش استفاده کنم...البته تا قبل از اون شب مشکلی با هم نداشتیم اما بعدش...
بعضی اوقات صدای ساز رو از اتاقش می شنیدم....هم گیتار و هم ویولن...بقدری قشنگ می نواخت که ناخوداگاه تمام بدنم گوش و چشمهام بسته میشد و به خلسه ی شیرینی فرو می رفتم...
درسته که از دستش ناراحت و عصبی بودم و تو این مدت یک کلمه هم با هم حرف نزده بودیم،اما نمی تونستم منکر تواناییش در نواختن و خوندن بشم....
****
به فربد زنگ زده بودم،بهم گفت لباسارو میده به باربد تا برام بیارشون...خیلی دوست داشتم ببینمش...علاقه ی خاصی بهش داشتم...چهره ی خودم رو در قالب مردونه داشت...
رو مبل نشسته بودم و منتظر اومدن فربد شدم...سینا نمی دونست کی می خواد بیاد ولی فهمیده مهمون داریم...به هر بهونه ای از اتاقش میومد بیرون...این بشرم فضوله ها...
باصدای اف اف به سمتش رفتم و در رو باز کردم...سینا هم از اتاقش بیرون اومد و بدون حرف،کنارم وایساد و با کنجکاوی به بیرون خیره شد...
باربد با یه چمدان از آسانسور پیاده شد...با سینا دست داد و بدون حرف اغوشش رو برام باز کرد...یه کوچولو ازش خجالت می کشیدم...مگه من چندبار باربد رو دیده بودم؟؟...
رفتم تو بغلش و سلام کردم...
باربد:سلام آبجی خانوم خودم...
سینا با خنده گفت:این بار و بندیلا چیه؟؟...از خونه بابات فرار کردی؟؟...
باربد با خنده گفت:بار و بندیلای آبجی خانومه دیگه....
سینا کمی نگاهمون کرد و با لبخند مصنوعی گفت:آها...
آها و مرض...تو که در جریان نبودی،می میری لال بشی و لبخند ژکوند تحویل ما ندی...
نشستن رو مبل...رفتم سه تا چای ریختم و اوردم...به باربد تعارف کردم و واسه خودم و سینا رو تو سینی گذاشتم...به من چه؟؟...خودش خواست زحمت می کشه و بر میداره...
باربد:فربد گفت بهت بگم همه لباسات رو برات گذاشته...چه مجلسیا و چه خونگی ها...
من:مرسی که اوردیشون...فرداشب میاین دیگه؟؟...
باربد:آره...
سینا رو به باربد گفت:از شهروز اینا چه خبر؟؟...
باربد:سرنخهای کوچکی ازشون بدست اوردیم...می دونی که نباید بی گدار به آب بزنیم...من نمی دونم آخر این پرونده و بازی مسخره کجاست...تا کی باید زندگی باران در خطر باشه؟؟...تو با طناز چیکار کردی؟؟...
ناخوداگاه گوشام تیز شد...مشتاق بودم جوابش رو بشنوم...خیلی وقت بود که خبری از طناز نبود...
سینا با نیشخند نگام کرد و گفت:شاید من مجبور بشم که با اون ازدواج کنم...
سر جام خشکم زد...
باربد از جاش نیمخیز شد و با صدای تقریبا بلندی گفت:تو چی گفتی؟؟...اما این جزء نقشه نبود...
نمی دونم چرا ماتم برده بود...
سینا گفت:گفتم شاید....اینجوری کارمون به هیچ جا نمیرسه و درجا می زنیم...این طنازم دیگه نم پس نمیده...چراش رو نمی دونم...اینو مطمئنم که به هویت اصلی من پی نبرده....احتمالا شهروز خطر رو زیادی حس کرده و به طناز سپرده به اطرافیانشون حرفی نزنن...
باربد سرجاش نشست...با کلافگی دستی رو صورتش کشید و زیرلب چیزی گفت...
باربد:حالا می خوای چیکار کنی؟؟...
سینا هم کلافه شده بود...این رو به خوبی می فهمیدم...
سینا:نمی دونم...
زیرچشمی به من نگاه کرد...سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم...
چرا وارفتی باران؟؟...خودت رو جمع کن...سینا فقط محافظته،این نشد،یکی دیگه ازت محافظت می کنه...
سینا:بدبختی اینجاست که خودش هم به این ازدواج اصرار داره؟؟...
نیشخندی زد و گفت:اونم برای چی؟؟...برای کارای شرکت...می خوان زودتر جنسارو وارد کنم تا اونا از مرز ردش کنن...شهروز هم خیلی روی دیدن من و بستن قرارداد مصره...
باربد عصبی بود...همه به نوعی عصبی بودیم...ناخوداگاه شروع به لرزوندن پام کردم...خیلی از این کار بدم میومد ولی وقتی ناراحت یا عصبی میشدم،پام رو می لرزوندم و می رفتم رو ویبره...سینا به خوبی حالم رو فهمیده بود...
همه سکوت کرده بودیم که باربد گفت:باید با بابا حرف بزنیم...اینجوری نمیشه...تو بزرگترین مسئولیتت،حفظ باران...مطمئنم پدر قبول نمی کنه تو با طناز ازدواج کنی...اون تورو بهترین افسرش می دونست،و برای همین بود که باران رو به دستت سپرد...می دونست که سوءاستفاده نمی کنی...موندم تو اعتماد پدر...
سینا پوفی کرد و گفت:به خدا گیجم...مطمئن باش عموجون از اعتمادش به من پشیمون نمیشه...
باربد لبخندی زورکی زد و ازجاش بلند شد...
بعد از بدرقه ی باربد،در رو بستم و بهش تکیه دادم...خواستم برم تو اتاق که سینا اومد روبه روم وایساد...از کارش متعجب شدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم و به چهرش نگاه نکنم...شتر دیدی ندیدی...خواستم خودم رو بکشم کنار که مچ دستام رو محکم گرفت تو دستاش و نگهم داشت...نه راه پس داشتم و نه راه پیش...بین خودش و در مونده بودم...هرکاری کردم،دستم رو ول نکرد و در آخر گفت:
-به من نگاه کن باران...
توجهی بهش نکردم و روم رو برگردوندم...نفس عمیقی کشید...دستام رو ول کرد...یکی رو بالای سرم گذاشت و با دیگری چونم رو گرفت و به سمت خودش چرخوند...
بعد از چند روز،نگام به چشمهاش افتاد...خواستم مقاومت کنم و دوباره سرم رو بچرخونم که نشد،یعنی نذاشت...چونم تو دستش بود و سرم رو کنترل می کرد...
تنها صدایی که می شنیدم،صدای نفسهامون بود و تنها چیزی که می دیدم ،دوتیله عسل و تنها چیزی که احساس می کردم،گرمی نفسهاش بود که به صورتم می خورد...
چونم رو خیلی محکم فشار میداد...انگار می خواست حرصش رو سر چونه ی بدبخت من خالی کنه....نمی دونم چقدر بهم خیره بودیم که با شنیدن صداش به خودم اومدم....
آروم و زمزمه وار گفت:تا کی می خوای این بازی مسخره رو ادامه بدی؟؟...
بمیری باران که با نگاه کردن تو چشمهاش،از خودت بیخود میشی...مرده شورت رو ببرن...یادت رفته تو مهمونی چقدر تحقیرت کرد؟؟...یادت رفته اونشب شکستی؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#45 | Posted: 9 Jan 2013 12:41
سینا:کجایی؟؟...جواب سوال منو بده...
بدون این که یک کلمه حرف بزنم،خیره نگاش کردم...می دونستم نگاهم سرده ولی اون داشت یخهای نگاهم رو ذوب می کرد...با رنگ چشمهاش بخوبی می تونست این کار رو انجام بده...
بعد از چند روز،مخاطب قرارش دادم و با صدای آرومی گفتم:چیه؟؟...چرا دست از سرم برنمی داری؟؟...برو با نامزدت خوش باش...مگه بهش نگفتی من اضافیم؟؟...حداقل تو خونه دست از سرم بردار...تو سی خودت و منم سی خودم...تو چیکار به کار من داری؟؟...فکر کن بارانی نبوده و نیست و نخواهد بود...فکر کن من مردم...اینجوری بهتره...لااقل برای تو...
بدون این که تغییری تو صورتش ایجاد بشه گفت:سخنرانیت تموم شد؟؟...
من:نه...هنوز مونده...من نمی دونستم که تو واقعا تا این حد بی جنبه ای..من فقط یه شوخی با تو کردم ولی تو غرور و شخصیت من رو از بین بردی،برای همین هم،نمی خوام دیگه باهات هم صحبت بشم و...
با تعجب گفت:تو درباره ی چی حرف می زنی؟؟...
نیشخندی زدم و گفتم:همش شوخی بود...می خواستم ببینم جنبت تا چه حده که به سلامتی فهمیدم...
دستش رو از دور چونم برداشت و چنگی تو موهاش زد،کاری که من دوست داشتم انجامش بدم ولی نمیشد...
گفت:چرا انقدر می پیچونی؟؟...واضح حرف بزن...
من:از این واضح تر؟؟...قضیه ی عروس و عروسی و شوهر قبلی و جدید و قدیمی،همه شوخی بود...
دستش تو موهاش موند...ثانیه ای گذشت...چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی رو لبش اومد...موهاش رو بیشتر کشید...
یهو کاری رو انجام داد که اصلا آمادگیشو نداشتم...سرش رو اورد جلو و گذاشت رو شونم...
بنده هم رو دور هنگ...
مونده بودم چیکار کنم...مغزم کار نمی کرد...دستام دو طرف بدنم افتاده بود و بی حرکت وایساده بودم...نفسام کند شده بود...شک بدی بهم وارد کرد...دستای سینا هم دوطرف بدنش بود...فقط سرش رو شونم بود...دلیل کارش رو نمی فهمیدم....خارج از درکم بود...
هیچکدوم حرکتی نمی کردیم...نفسم به سختی بالا میومد...قلبم دیوانه وار میزد در حالی که قلب اون ریتم آرومی داشت...به خوبی ضربانش رو حس می کردم و می تونستم بفهمم آرومه...
یهو به خودم اومدم....دستام رو اوردم بالا و خواستم هلش بدم به عقب که نذاشت و نگهم داشت...می دونستم ا وقتی که خودش نخواد،نمی تونم بزنمش کنار...چندثانیه گذشت که با شتاب من رو از خودش جدا کرد...
با جدیت تو چشمهام نگاه کرد و گفت:تو چرا انقدر ساده لوحی؟؟!!...
می خواستم جوابش رو ندم ولی باید دلیل سوالش رو می فهمیدم...
من:بله؟؟...ساده لوح؟؟...چرا ساده لوح؟؟...
سینا:چرا ساده لوح؟؟...چطور حرفای جسی رو انقدر راحت پذیرفتی؟؟...چرا الکی الکی من رو متهم کردی و برام حکم بریدی؟؟...
با پوزخند گفتم:الکی الکی؟؟...نه...الکی نبود...تو مثلا محافظ منی که اونشب مست کردی؟؟...اومدیم و اون شب بلایی سر من میومد،اونوقت کی بود که باید جواب میداد؟؟...من بودم تو پاساژ صدام رو گذاشته بودم رو سرم و از امانت داری حرف می زدم؟؟...کی بود که می گفت تو دست من امانتی و من باید مراقبت باشم؟؟...شاید اگه بارها به خودم نگفته بودی،باور نمی کردم ولی تو چندین بار به خودمم گفتی...چندبار گفتم،بازم می گم،تو بدرد این کار نمی خوردی...تو که آدم عیاشی هستی و...
با خشم دستش رو برد بالا و خواست بزنه به صورتم که مشتش کرد و کوبیدش به دیوار پشت سرم...
با صورتی سرخ از عصبانیت گفت:دیگه نمی خوام همچین چیزی بشنوم...من عیاش نیستم...این همجنسای تو هستن که میان و می خوان با من باشن...عیاشی از اوناست،نه من...اونا نیان و نخوان،من هم به سمتشون نمیرم...حداقل برای من که اینطوریه...تا حالا نشده خودم به یه دختر درخواست بدم...هیچوقت...
تن صداش رو اورد پایین و ادامه داد:قبول کن که اون شب تقصیر توهم بود...این رو هم بدون که اگه....
حرفش رو قطع کرد و به فکر فرو رفت...نمی دونم داشت به چی فکر می کرد...
سینا:من اونشب وظیفه خودم رو انجام دادم...من مست نبودم...نمی دونم چم شده بود که حالم انقدر خراب بود و نمی تونستم در برابر چرت و پرتای جسی مقاومت کنم...همه فکر می کردن مستم،حتی پویا... فکر کنم جسی قرصی رو تو شامپاینم ریخت...سردردم هم برای میگرنم بود...از صبح عصبانی بودم و اونجا سردردم شروع شد...سرخی چشمهام هم برای همین بود،نه چیز دیگه...
یعنی چی؟؟...اون حرفا...
انگار فهمید دارم به چی فکر میکنم...
سینا:باید از اشتباه درت بیارم...رقص ما و حرفای من قضیش جداست...
با کنجکاوی نگاش کردم که با کلافگی گفت:الآن نمی تونم حرفی بزنم...
حرفش رو قطع کرد و گفت:من هیچ یک از اون حرفا رو به جسی نزدم...اون همه رو از خودش دراورد...پدرش خیلی علاقه داره که نامزدیمون رو اعلام کنه و برای همین،جسی، من رو نامزد خودش خوند،درحالی که اینطور نیست...
تو چشمهام خیره شد و آروم گفت:اینو بدون،من هرچقدرم که بد باشم،هیچوقت،هیچوقت از اعتماد کسی سواستفاده نمی کنم...دیگه نمی خوام ترس از خودم رو تو چشمهات ببینم...حس بدی بهم میده...باشه؟؟...
آروم سرم رو تکون دادم...
سینا:ممنون که به حرفام گوش کردی...ازت می خوام درباره ی قرصا به هیچ کس حرفی نزنی تا مطمئن بشم...شاید کار کس دیگه ای بوده...
من:باشه...
لبخندی بهم زد و خودش رو کشید کنار:می تونی بری...
شرمنده سرم رو انداختم پایین و گفتم:شب بخیر...
خواستم برم که با شیطنت همیشگیش که تو این چند روز ازش ندیده بودم گفت:ببینم،تو فکرات رو کردی؟؟...
به سمتش چرخیدم و نگاش کردم...
با چشماش به بازوش اشاره کرد...
تازه یادم افتاد چی رو داره میگه...بچه پررو...چه سریعم صمیمی شد...
اخمام رو توهم کردم و گفتم:من اصلا به اینجور چیزا فکرم نمی کنم...
با چشمهای شیطونش نگام کرد و با لبخند گفت:خودم کمکت می کنم که فکر کنی...
ای خدا...منو از دست این بکش....
با همون لحن گفتم:متشکر،احتیاجی نیست...وقتی نمی خوام پس کمکی هم لازم نیست...مثل روزای اول می خوام باشه...می تونیم مثله این چندروز اخیر هم بخوابیم....
جدی شد و گفت:نخیر...نمیشه...همین چندروز رو هم با هزار بدبختی سر کردم...بنده تا صبح بالای سرت می شستم...همیشه هشیار می خوابم ولی این سری بیدار موندم چون فاصلمون زیاد بود...
فکرش رو هم نمی کردم بیدار بمونه...پس برای همینه که بعد از دانشگاه که میومدیم خونه یا بعد از بیدار شدن من،تا ظهر می خوابید...
سینا:حالا انقدر فکر نکن...هنوزم کمک نمی خوای؟؟....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#46 | Posted: 9 Jan 2013 12:41
فصل دهم


با اخم نگاش کردم...روم رو برگردوندم و به سمت اتاق رفتم...صدای خندش رو از پشت سرم می شنیدم...
سینا:باران؟؟...
مکث کردم....عاشق صدا کردنش بودم...یه جور خاصی اسمم رو صدا میزد...
برگشتم سمتش و با چشمام ازش خواستم که حرفش رو کامل کنه...
به چمدونی که باربد برام اورده بود اشاره کرد و گفت:این چمدونه برای چیه؟؟...
پسره ی فضول....آخرشم طاقت نیورد و پرسید....
من:لباسامه...برای فرداشب می خوام...
می خواستم چمدون رو از روی زمین بلند کنم که دستم رو گرفت و کشید کنار خودش...
با شوخی گفت:برو اونور فندق...خودم میارم...
تلفن زنگ خورد...
سینا:تو گوشیو جواب بده،منم میرم اینو بذارم تو اتاقمون....
اتاقمون؟؟....
سرم رو تکون دادم و به سمت تلفن رفتم...
من:بفرمایید؟؟...
صدای ناراحت مهلا رو شنیدم:سلام باران....
من:سلام مهلا جان....چطوری عروس خانوم؟؟...
مهلا:بهم خورد...
از حرفش جا خوردم و گفتم:چی؟؟...یعنی چی؟؟...
مهلا:مراسم فردا کنسله...حال پدر دیوید خوب نیست...امشب بردنش بیمارستان...
من:با اون همه مهمون می خواین چیکار کنین؟؟...
مهلا:باید بهشون خبر بدیم...خیلی از فامیلامون که تو شهرای دیگه زندگی می کنن،تا الآن راه افتادن....شرمنده ی همه شدیم....
من:اتفاقیه که افتاده....خودت رو ناراحت نکن...فوقش می اندازین چندماه دیگه...
همون موقع سینا از اتاق اومد بیرون و نگاش به صورتم افتاد..با دقت نگام کرد و سرش رو به معنی چی شده تکون داد...به علامت تأسف جوابش رو دادم...
مهلا:زنگ زدم که در جریان باشی....
من:باشه عزیزم...به دیوید سلام برسون...خداحافظ...
مهلا:بای...
با ناراحتی گوشی رو گذاشتم...ضدحال بدی خورده بودن...درواقع خورده بودیم...
سینا:کی بود؟؟...چی شده که انقدر گرفته شدی؟؟...
با ناراحتی گفتم:مهلا بود....حال پدر دیوید بد شده،برای همین هم عروسیشون کنسله...
سینا:چه ضدحالیه ها....
من:آره...
مکثی کرد و گفت:با تمرین ویولن چطوری؟؟...هستی؟؟...
با ذوق نگاش کردم...خجالت می کشیدم تو چشمهاش نگاه کنم...من الکی اون رو متهم کرده بودم در حالی که...
سینا:از برق چشمهات معلومه که موافقی...پاشو...
بلند شدم و به سمت اتاق رفتیم....ساز رو اورد و گذاشت رو پای من...
سینا:شروع کن...
منکاما من خیلی وقته که تمرینی نداشتم...
با لبخند نگام کرد و مطمئن گفت:می دونم که می تونی...شروع کن...
نفس عمیقی کشیدم...خودم رو آماده کردم...لبخندش دلگرمم کرد....نمی دونستم چی بزنم...کمی فکر کردم...آهنگ Love Story رو انتخاب کردم....
چشمهام رو بستم و آرشه رو به آرومی به حرکت دراوردم...نفهمیدم چی زدم و چطور زدم فقط با صدای دست سینا ویولن رو پایین اوردم...
سینا:دیدی گفتم می تونی....استعدادش تو ذاتت هست...
بادی به غبغبش انداخت و گفت:اینم بگم که فقط بخاطر استعداد نیست ها...مربی توانا و خوبی داشتی...
با لبخند گفتم:برمنکرش لعنت...
واسه اولین بار بود که حرفش رو تائید می کردم...
تا نزدیکای ساعت 11 درحال تمرین بودیم...به ایران زنگ زدم و با مامان و بابا حرف زدم...حال همگی خوب بود...می خواستم یه زنگ به مامانی بزنم...مادر بابام...خیلی دوسش داشتم...بعد از چندبوق،نعیمه خانوم،مستخدم و همدم مامانی گوشی رو برداشت...
نعیمه خانوم:بله؟؟...
من:سلام نعیمه خانوم...حال شما؟؟...
با خوشحالی گفت:تویی باران جان؟؟...خوبی دخترم؟؟...خبری ازت نیست...
من:ممنونم....شما خوبین؟؟...مامانی خوبه؟؟...شما ببخشین،سرم خیلی شلوغه ولی همیشه به یادتون هستم...
نعیمه خانوم:منم خوبم...ما هم به یادتیم...خانوم هم خوبه فقط خیلی خیلی بیتابته...گوشی رو میدم بهشون....خداحافظ دخترم...
من:ممنون نعیمه خانوم...مراقب مامانی باشین...خداحافظ...
چندثانیه گذشت و بعدفصدای مامانی گوشم رو پر کرد...
مامانی:باران،مادر؟؟....
من:سلام مامانی خودم...چطوری قربونت برم...
مامانی:سلام آتیش پاره...ممنونم مادر...یه وقت حال من پیرزن رو نپرسی ها...می دونی چندوقته که باهات حرف نزدم؟؟...تو که می دونی جونم به جونت بستست دختر...
من:ببخشید مامانی...شرمنده...دلم براتون یه ذره شده...
آهی کشید و گفت:این از تو و فربد که رفتین،فریبا و بهنام(عموم و بابام)هم که کم وقت می کنن بهم سر بزنن...اون از فرنوش و بهادر(بابام) که اون سر دنیان و فقط می تونم صداشون رو بشنوم و از طریق وبکم ببینمشون...تنها شدم باران....فقط تو و فربدم بودین که بهم سر میزدین...باربد رو هم از نزدیک ندیدم...
من:میایم مامانی....ناراحت نباش قربونت برم...
مامانی:برای تابستون سال بعدهمه باید بیاین ایران...با بهادر و فرنوش هم حرف زدم...یه سری مسائل هست که می خوام بازگوشون کنن...
من:درباره ی چیه؟؟...
مامانی:همه چی...خودتون بیاین،متوجه میشین...
من:آها...
مامانی:برو دخترم...می دونم که کلی کار داری....
من:مواظب خودت باش مامانی...
مامانی:توهم همینطور دخترکم...شبت بخیر و خدانگهدارت...
من:شب شما هم بخیر مامانی...خداحافظ...
گوشی رو قطع کردم...
رو به سینا گفتم:میرم بخوابم....خسته ام...
سینا:آخه کوه کندی خانوم....تو مگه چیکار کردی که خسته ای؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#47 | Posted: 9 Jan 2013 12:42
من:با تو سر و کله زدم....
سینا:خیلی ممنون....
من:قابل نداشت...
سینا:پررو....تو کمک می خوای دیگه،اونوقت من می دونم با تو....
توجهی بهش نکردم...مسواکم رو زدم و وارد اتاق خواب شدم...
لباسم رو عوض کردم...یه تی شرتی پوشیدم که تا روی بازوم بود و بیخیال تاپ شدم...با خودم گفتم شاید امشب باید به خواست سینا بخوابیم پس بهتره که منم کمی مراعات کنم...اون که قربونش برم هیچی...
خودم رو انداختم رو تخت و با چشمهای بسته،شروع به فکر کردن کردم....
یعنی مامانی می خواد چی بگه؟؟...چه موضوع مهمی پیش اومده؟؟...همه چی،یعنی چی؟؟...وای که دارم از فضولی می میرم...
با تکون دست سینا به خودم اومدم...چشمهام رو باز کردم...بالا سرم نشسته بود و زل زده بود بهم...
سینا:عاشقیا...چرا هرچی که صدات می کنم جواب نمیدی؟؟...
من:برو بابا....دلت خوشه ها....فکر کردی دل من مثل دل تو که هر آن عاشق یه نفر بشه؟؟....نه دیگه...دل من حالا حالاها...
حرفم رو قطع کرد:خب بابا....فهمیدم....لازم به نطق کردن نیست...تو اهل عشق و عاشقی نیستی و حالا حالاها دم به تله نمیدی،نه؟؟...
با اطمینان سرم رو تکون دادم...
سینا:خوبه،چون منم همینم...همیشه نگران این بودم که بعد از گذشت این یه سال،تو به من وابسته و یا دلبسته بشی و اونوقت ضربه ی بدی بخوری...حالا خیالم رو راحت کردی...
مکثی کرد و ادامه داد:من اصلا دلم نمی خواد شکست و ضربه دیدن تو رو ببینم...
من:این خیلی خوبه...من نه از تو بدم میادفو نه دوست دارم...به عنوان یه دوست چرا اما به عنوان....
پرید وسط حرفم و گفت:می دونم...
با حرص گفتم:چرا حرف من رو قطع می کنی؟؟...مرض جدیده؟؟...علاوه بر قطع کردن حرفای خودت،حرفای من رو هم قطع می کنی؟؟...
با تردید نگام کرد و گفت:آخه زیادی رو مخی....
خواست از جاش بلند بشه که نذاشتم...سریع نشستم و خودم رو پرت کردم روش...از پشت روی تخت افتاد...نشستم رو شکمش...دستام رو مشت کردم و به بازو و قفسه ی سینش کوبیدم...عین این بچه ها که حرصشون درمیاد...
من:غلط کردی...من رو مخم....خیلی دلتم بخواد صدای من رو بشنوی...حقته که دوباره سکوت مطلق اعلام کنم و حرف نزنم....
با لبخند داشت نگام می کرد...همین بیشتر عصبانیم کرد...
من:رو آب بخندی جوجه اردک...
آروم دستام رو تو مشت مردونش گرفت...تازه متوجه وضعیتمون شدم...جو دوباره من رو گرفته بود و نفهمیدم طرف مقابلم کیه و دارم چیکار می کنم....فربد رو زیاد اینجوری میزدم...خیلی سریع از روی شکمش بلند شدم...انقدر شتاب زده عمل کردم که نزدیک بود از اون طرف تخت،روی زمین بیفتم...خدا رو شکر تونستم تعادلم رو حفظ کنم....
رو تخت وایساده بودم...نگاهم به سینا افتاد که نشسته بود و ریز ریز می خندید...
سینا:پای کاری که انجام میدی وایسا...حالا چرا انقدر هول شدی؟؟...حالا خوبه من گرفتمت وگرنه...
با حرص گفتم:سینا حرف نزن که....
با خنده گفت:که چی؟؟...دوباره می پری روم و بهم مشت می زنی خاله ریزه؟؟...
من:نخیر...اینا رو محض خنده زدم تا مشتم گرم بشه...که ضربه فنیت می کنم...اونم از نوع اساسیش...
با شیطنت نگام کرد و گفت:پس می دونستی کجا نشستی و داری چیکار می کنی....خوبم میدونی که محض خنده زدی...
لباش رو جمع کرد و ادامه داد:اوهو...ضربه فنی...مامانم اینا...کی داره حرف از زدن می زنه...
با خونسردی گفتم:امتحانش مجانیه...نزدیک من بشی،همونی میشی که گفتم...
سینا:حالا چرا رمزی حرف میزنی؟؟...
من:چقدر تو حرف میزنی...خیر سرم اومدم کپه ی مرگم رو بذارم...
سینا:خب بذار...من چیکار به کار تو دارم؟؟...
جوابش رو ندادم و بالش رو به سمتش پرت کردم...گرفتش و نذاشت به صورتش بخوره...
چراغ رو خاموش کرد....لباسش رو دراورد و اومد کنارم و رو تخت دراز کشید...
سینا:اومدم تو اتاق،داشتی به چی فکر می کردی؟؟...
من:فضول سنج...می دونی که چیه؟؟...
سینا:آره...تورو باهاش می سنجن....
من:فعلا که یکی دیگه داره فضولی می کنه...
سینا:یکی دیگه هم هست که فضولیهاش رو بروز نمیده...
من:اسم اون کنجکاوی...
سینا:پس اینم کنجکاویه...
من:نه...این سرک کشیدن تو افکار دیگرانه....
سینا:اما قصد من همدردی بود...
من:آخی. !!.. تو گفتی و من باور کردم...همدردی!!...
با صدای دلخوری گفت:میخوای باور کن،می خوای هم نکن...من قصدم رو گفتم...
حرف دیگه ای نزد...احساس کردم کمی ناراحت شده...
من:میذاریم کُنجدَرول...
با مکث پرسید:چی میذاریم؟؟...کنجدرول؟؟...چیو همچین چیزی میذاریم؟؟...
به سیاهی فضای اتاق خیره شدم و گفتم:آره...کنجدرول...اسم این حس رو میذاریم کنجدرول....ترکیبی از کنجکاوی،همدردی و فضولی...موافقی؟؟...
سینا:آره...خوبه....
من:حالا تو قبول داری که حست کنجدرول بوده؟؟...
با مکث گفت:اره...
من:حالا بهت میگم...من داشتم با مامانیم حرف میزدم...مامان بابام...دیوانه وار دوسش دارم...هرکس که می بینتش،عاشقش میشه...پشت تلفن به من گفت که قراره برای تابستون،همگی بریم ایران،چرا که اون می خواد در باره ی یه سری از مسائل صحبت کنه...من مطمئنم که اون مسائل خیلی مهم هستن و فکرم سر همینه که مشغوله...
سینا:اووووو....حالا کو تا اون موقع...تابستون..چرا الکی فکرت رو مشغول می کنی؟؟...شاید مسئله ی مهمی نباشه و تو بیخودی خودت رو نگران کرده باشی...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:آره...شاید حق با تو باشه...نمی دونم...
ازجاش بلند شد...نفهمیدم کجا رفت...صدای باز و بسته شدن کشو رو شنیدم...دوباره اومد سر جاش...
دقایقی گذشت...دستم رو گرفت و کشید سمت خودش...خواستم تهدیدم رو عملی کنم ولی بیخیال شدم...
سینا:بیا که می خوام کمکت کنم...
من:اِ...سینا...
سینا:باران...
من:مسخره...
مقاومتی نکردم...سرم رو روی بازوش گذاشت...همچین بدک هم نبود...تازه فهمیدم که رکابی پوشیده...خب...پس هردومون برای امشب مراعات کردیم...من تی شرت پوشیدم و اون رکابی...
سینا:حالا خیالم راحت شد...مثه یه دختر خوب بگیر بخواب که من خیلی خسته ام...
هیچی در جوابش نگفتم....چندثانیه بعد،صدای نفسهای عمیق و منظمش رو شنیدم که نشان دهنده ی خوابیدنش بود...
الهی...!!چقدر خسته بود....خب کل دیشب رو بالای سر من نشسته بود...دیشب،فکرش رو هم نمی کردم که امشب اینجوری بشه...
چشمام رو بستم و به خواب فرو رفتم...
با صدای زنگ تلفن چشمهام رو باز کردم...متوجه شدم که دستاش دورم حلقه شدن...به آرومی دستاش رو باز کردم و روی تخت گذاشتم...خودمم سرعتم رو بیشتر کردم تا به تلفن جواب بدم...نگاهی به ساعت انداختم...7 صبح بود...هرچی از دهنم رسید،به سی که این موقع صبح بیدارمون کرده،گفتم...
با حرص گفتم:بله؟؟...
صدای فربد رو شنیدم:سلام باران...
با عصبانیت گفتم:سلام و زهرمار.....یرقان بگیری که اول صبح زنگ زدی اینجا....تو خواب نداری،ما خواب داریم...کیو دیدی که کله ی صبح به خونه ی این و اون زنگ بزنه؟؟...
فربد:خب حالا توام...گوش کن ببین من چی میگم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#48 | Posted: 9 Jan 2013 12:43
من:بنال...وای که اگه دم دستم بودی،این تلفن رو تو سرت خرد می کردم...
فربد:پیرزن....خرس...مثه خرس می خوابی و مثه پیرزنا غرغر می کنی...
من:به جون خودت قطع می کنما...حوصله ندارم به مزخرفات تو گوش کنم...بگو چیکار داری...
فربد:خاله خرسه،سگ نشو حالا...
مکثی کرد و گفت:باران،من از ساحل خواستم که بیشتر باهم آشنا بشیم...
پس صبح اول صبح زنگ زده اعتراف امر کنه...خدا می دونه چه گندی زده که زنگ زده به من...
منتظر ادامه ی حرفش شدم:میدنم که می دونی....یعنی می دونم که ساحل بهت گفته و تو از دستم شاکی هستی...
من:خوبه که می دونی و پررو پررو زنگ زدی بهم...
با کلافگی گفت:جون فربد یه لحظه جدی باش...ببین من چی میگم...دیروز پریناز از محسن شنیده که من می خوام ازدواج کنم...اونم زنگ زده به ساحل و گفته که من یه آدم مزخرفیم که کارم بازی دختراست و خود اون رو هم بازی دادم...به ساحل گفته بکشه کنار که آسیب نبینه...حالا تو بگو من چیکار کنم؟؟...ساحل گوشیش رو جواب نمیده...محسن همین الآن به من زنگ زد و گفت پریناز همچین کاری کرده...دیشب قرار بود ساحل به من زنگ بزنه،ولی نزد...دیشب هم هرچی باهاش تماس می گرفتم،جواب نمی داد...
پریناز رو به خوبی می شناختم...می دونستم چه آدمیه...چندباری با فربد رفته بودم بیرون و سر قرارشون...یکی از دوست دخترای فربد بود که حسابی می خواست اون رو تو چنگ خودش بگیره و کنترلش کنه...
من:حالا شماره ی ساحل رو از کجا گیر اورده؟؟...
پوفی کرد و گفت:محسن احمق بهش داده....محسن شماره ی ساحل رو داره...پریناز میگه می خوام بدونم ساحل چجور دختریه که فربد می خوادش...محسن هم شماره رو میده به پریناز و اونم زنگ میزنه به ساحل و اون اراجیف رو سرهم می کنه...
من:تو از کجا فهمیدی که همچین حرفایی زده؟؟...
فربد:کاراگاهی هستی واسه خودتا...انواع و اقسام سوالا رو می پرسی...ساحل زنگ زده و به محسن گفته...
من:ساحل محسن رو از کجا می شناسه؟؟...
فربد:بالاخره محسن یار غار منه....ساحل اون رو می شناسه...بهش گفتم که محسن برای من یه دوسته خوبه....در ضمن،محسن دوست شاهین هم هست...ساحل از قبل محسن رو می شناخت...دوست عموش بوده دیگه...محسن به ساحل زنگ زد و از خوبیهای من گفت...بهش گفت که من فقط اون رو می خوام...
من:آها...چقدرم که تو خوبی داری...
فربد:من چی کار کنم باران؟؟...ساحل هم گوشیش رو جواب نمیده...
سینا از اتاق خارج شد و با سر بهم سلام کرد و با کنجکاوی بهم خیره شد...
به سینا خیره شدم و در جواب فربد گفتم:من به سینا هم می گم و اون رو هم در جریان میذارم...
فربد:نه...فعلا نه...
من:نه...سینا به خوبی می تونه درکت کنه...اون هم یکیه مثه تو...پس می تونه کمکمون کنه...من خودم با ساحل حرف می زنم و از اشتباه درش میارم...
فربد:باشه...ولی من دیگه روم نمیشه به سینا نگاه کنم...
من:تو؟؟...تو و خجالت از سینا...
فربد:برو زودتر حلش کن و به من خبر بده...می دونم که بد موقع زنگ زدم ولی...
من:برو...برو که خیلی از دستت ناراحتم ولی چون خیلی دوست دارمفکارت رو راه می اندازم...
فربد:مرسی...می بوسمت...
مثل همیشه گفتم:یه بوس رو لپت...
گوشی رو گذاشتم و به چشمهای سینا که با کنجکاوی نگام می کرد،خیره شدم...
نگاهی به ساعت انداخت و گفت:این وقت صبح کی بود؟؟...
من:خروس بی محل من،فربد...
سینا:چیکار داشت؟؟...
من:بهت میگم حالا....
خواب از سرم پریده بود...تصمیم گرفتم برم حموم...لباسام رو آماده کردم و پریدم تو حموم...وان رو پر از آب کردم و رفتم توش...آب ولرم بود و داشت خوابم می برد...همیشه همین بود...زیر آب گرم،کسل می شدم و دوست داشتم بخوابم...
مونده بودم چجوری به سینا بگم...یعنی غیرتی بازی درمیاره؟؟...خیلی غلط می کنه که همچین کاری کنه...فربد که ساحل رو برای دوستی نمی خواد...بخواد حرفی بزنه،خودش رو می کوبم تو سرش...اونم یکیه مثله فربد،پس نمی تونه ازش ایرادی بگیره...
لباسام رو تو حموم پوشیدم و وارد آشپزخونه شدم...سینا میز رو آماده کرده بود و منتظرم نشسته بود...همیشه با هم صبحانه می خوردیم...نمی دونم چرا...تعهدی نا نوشته بینمون بود که باعث میشد برای هم صبر کنیم...
چاییم رو ریختم و رو به روش نشستم...لقمه ای درست کرد و به طرفم گرفت...با لبخند ازش گرفتم...گاهی اوقات مثله پدرا رفتار می کرد...مطمئن بودم بابای خوبی برای بچش میشه...ناخوداگاه لبخندی زدم و گفتم:
-خوش به حال بچت...
کمی نگام کرد و گفت:چرا؟؟...
من:چون بابای مهربونی مثله تو داره...
با شیطنت گفت:مامان بچم چی؟؟...
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:بیچاره...
سینا:چرا؟؟...
من:چون باید تو رو تحمل کنه...
سینا:تو که اون روی من رو ندیدی،پس الکی حرف نزن...یعنی هیچکس ندیده...
من:فرقی نمی کنی...هر رویی از تو رو باید تحمل کرد...
سینا:بخور بابایی...انقدر حرف نزن...
مکثی کرد و گفت:تو چیو باید بهم بگی؟؟...
من:ها...
سینا:صبح داشتی به فربد میگفتی به سینا میگم،چیو باید به من بگی؟؟...
کمی از چاییم خوردم و گفتم:مربوط به ساحله....
سینا:خب؟؟...
من:فربد از ساحل خواسته با هم آشنا بشن،ساحل هم قبول کرده....
با عصبانیت گفت:واقعا که...حداقل حرمت آشناییمون رو نگه می داشت...
حرفش رو قطع کردم و جدی گفتم:بذار من حرفم رو بزنم...فربد اونقدر می فهمه که نباید همچین کاری بکنه...اون از ساحل خوشش اومده،نه به عنوان یه دوست،بلکه به عنوان شریک زندگیش...
نفسی کشید و گفت:آها...
من:بله...دیگه هم وسط حرف من نپر...ساحل قبول می کنه که با هم آشنا بشن...دیروز یکی از دوست دخترای قدیمی فربد،می فهمه که می خواد با یه دختری ازدواج کنه.....شماره ی ساحل رو از محسن میگیره...
مکثی کردم و ادامه دادم:محسن رو که ی شناسی؟؟...
سینا:دوست شاهین و فربد رو دیگه؟؟...
من:آره...
سرش رو به علامت شناختن تکون داد...بقیه ی ماجرا رو هم براش تعریف کردم....
من:حالا هم فربد زنگ زده به من که با ساحل صحبت کنم...
سینا:چرا خود ساحل حرفی به من نزد؟؟...اون تمام مسائلش رو با من درمیون میذاشت و باهام مشورت می کرد...
من:بیخیال سینا....فربد هم به من نگفت...درحالی که همه ی حرفای ما پیش هم بود....
سینا:ناراحت نشی باران ها...ولی من نگرانم...نگرانم که فربد هوس و عشق رو اشتباه گرفته باشه و اونوقت نتونه ساحل رو خوشبخت کنه...اون با خیلی از دخترا دوست بوده و ممکنه در آینده،مشکلی براش ایجاد کنن....
من:پس هر موقع تو هم به خواستگاری کسی رفتی،اونا هم باید در مورد تو همین فکر رو بکنن؟؟...پس تو و فربد و کسانی که مثله شمان،باید تا آخر عمر همین طور بمونن؟؟...بالاخره یه جایی و یه زمانی این کارها متوقف میشه....
به حرفام گوش داد و گفت:حق با توئه...ما باید به فربد اعتماد کنیم همونطور که...
مکثی کرد و تو چشمهام خیره شد و گفت:در آینده،یه خانواده باید به من اعتماد کنن...می دونم که تو زندگی من هم،این مشکلات پیش میاد ولی من....
حرفش رو قطع کرد....سرم رو برای تائید تکون دادم و گفتم:درسته...نگران نباش...من فربد رو مثله کف دستم می شناسم و می دونم که می تونه ساحل رو خوشبخت کنه...
سینا:پس تو امروز به ساحل زنگ بزن و بهش بگو جریان چیه....نگو که من می دونم...می دونم خجات می کشه....
من:باشه...
لبخندی زد و گفت:خواهر روحانیم داره همسر روحانی یکی دیگه میشه...یعنی باور کنم که ساحلم،آبجی کوچولوی من،انقدر بزرگ شده که عاشق بشه؟؟....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#49 | Posted: 9 Jan 2013 12:43
بعد از خوردن صبحانه،رفتیم به اتاق ورزش....تا ظهر اونجا مشغول بودیم و حسابی خسته شده بودیم...بعد از اتمام ورزشمون،می خواستم به ساحل زنگ بزنم...

سینا در حال طناب زدن بود...یه سره سه هزارتا زده بود...عمرا اگه می تونستم یه سره هزارتا بزنم،چه برسه به سه هزارتا!!!...زیادی بدنش آماده بود...رکابی سفید رنگی پوشیده بود که عضلات بازوش رو به خوبی نشون میداد...عاشق ورزش کردنش بودم...سرش می رفت،تمرینش نمی رفت...خدا نکنه سرش بره...
از روی تردمیل اومدم پایین و گفتم:من میرم به ساحل زنگ بزنم...
همونطور که طناب میزد گفت:3001...من اینجا...3002...می مونم...3003...
من:خب یه لحظه اون رو بذار کنار و مثله آدم حرف بزن...البته باید هم بمونی....حرفامون به درد تو نمی خوره و زنونست...
درحالی که بالا و پایین می پرید و طناب رو به صورت اریب از زیر پاش رد می کرد گفت:نه...3012...چه تو...3012...بگی و چه...3014...نگی...3015 من نمیا...3016...م....
من:نه که نه...نه و نکمه...نبایدم بیای...
حرف دیگه ای نزد....از اتاق ورزش خارج شدم و وارد اتاق خواب شدم...ماشاا... یه مدلم نمیزد و هی مدل عوض می کرد...
پوفی کردم و موبایلم رو از روی میز برداشتم...مونده بودم از کجا شروع کنم...
بعد از چند بوق،جواب داد...صداش از ته چاه درمیومد....الهی بمیرم براش...
ساحل:بله؟؟...
من:سلام ساحل جان...
با مکث گفت:سلام باران...خوبی؟؟...
من:نه...
ساحل:چرا؟؟....
من:چون تو و فربد خوب نیستین...
ساحل:پس واسه این زنگ زدی...
سکوت کردم که گفت:بهت گفته چی شده؟؟...دختره ی احمق زنگ زده اینجا و هرچی از دهنش دراوده به من گفته...اگر بخواد اینجوری پیش بره،من نمی تونم زندگی با فربد رو تحمل کنم...
من:چجوری؟؟...
ساحل:همین که هرروز یکی زنگ بزنه بهم و...
من:آروم باش ساحل جان...من می فهمم تو چی میگی....تو الآن فربد رو مقصر می دونی و حرفای پریناز رو قبول کردی،درسته؟؟...
جوابی نشنیدن...ادامه دادم:خب...من پریناز رو می شناسم و می دونم چجور دختریه،تو نباید سر یه حرف بکشی کنار....چرا می خوای میدون رو خالی کنی در حالی که می دونی فربد هم باتوئه؟؟...
ساحل:من اونموقع خیلی از حرفاش ناراحت شدم وبعدش زنگ زدم به محسن...
ادامه دادم:من ازحرفات فهمیدم که تو هم یکی مثل فربد رو داری؟؟...
ساحل:کیو میگی؟؟...
من:برادرت...اسمش چی بود؟؟...
جون خودت....تو اسم برادر ساحل رو نمی دونی دیگه،نه؟؟...کسی که روز و شب پیشته...تو که اصلا سینا رو نمی شناسی و تا حالا ندیدیش!!!...نمی دونی چجوریه و چه شکلیه...
طفلک ساحل که نمی دونه،باید یه سال با برادرش سر کنی.....
ساحل:آها...سینا رو داری میگی؟؟...
من:آره...مگه تو برادر دیگه ای هم داری؟؟....مگه اون هم مثه فربد نیست؟....خب تو که باید دیگه مسائلی رو که براشون پیش میاد بدونی...
ساحل:آره...می دونم...من حرصم از این درمیاد که اینا خیلی پررو تشریف دارن...همین فربدی که برام پیغام میذاره و میگه من حق قهر برای این مسأله ندارم و خودش رو صاحب من می دونه،اگر به گوشش برسه که من با یه پسری دوست بودم،زمین و زمان رو یکی و به من شک می کنه،مگه غیر از اینه؟؟...
بهش حق میدادم...
من:نه....تو درست میگی...
ساحل:من می خوام کمی اذیتش کنم...
من:یعنی چی؟؟...
ساحل:می دونم که دوسش داری و بالاخره خواهرزادشی ولی هستی یه نموره اذیتش کنیم؟؟...
من:چرا که نه...من عاشق اذیت کردنم...اونم کی،فربد...
ساحل:خب این خیلی خوبه...تو بهش زنگ بزن و بگو که با من حرف زدی...بگو من هیچ جور قبول نمی کنم تا دوباره باهاش باشم....احساس می کنم خیلی فربد به خودش مطمئنه و من اینو نمی خوام...فکر می کنم باید به درخواستش برای آشنایی،جواب رد میدادم تا دوباره اقدام کنه...البته امکانم داشت که دوباره نخواد ولی لااقل انقدر به خودش مطمئن نبود و به من نمی گفت که حق قهر نداری...
من:هدفت چیه؟؟...
ساحل:نمی خوام الکی به دستم بیاره و فکر کنه منم مثه امثال پرینازم...من اول راه رو اشتباه کردم...خودم قبول دارم...یعنی نباید انقدر سریع می گفتم باشه...حالا هم خودم می خوام قبل از این که دیر بشه،درستش کنم...
مکثی کرد و گفت:اون با خودش فکر می کنه که من کشته و مردش شدم...نمی گم دوسش ندارم...دارم ولی این باعث اعتماد به نفس زیادش شده...می ترسم بعدا من رو وسیله قرار بده و به کارهای این دورانش برسه...منظورم دوران مجردیشه....
من:حرف تو درست...می خوای فعلا بهم بزنی؟؟...
ساحل:آره...اینجوری بهتره...
من:آره....بهتره....بذار قدرت رو بدونه...دوریت رو که تحمل کنه،شاید دست از غرور و از خود مطمئن بودنش برداره و کمی ترس برای از دست دادنت داشته باشه....
ساحل:به من خبر بده...اگه زنگ زد بهم،گوشیم رو جواب نمیدم....
من:باشه...
ساحل:مرسی باران...خداحافظ...


چند روزی از سال نو میلادی می گذشت...18 دی ماه بود روز تولدم....
برای سال تحویل،به خواست سینا از خونه بیرون نرفتیم...می گفت خطرش خیلی بالاست و تو اون شلوغی،ممکنه هر اتفاقی برام بیفته...
عروسی مهلا هنوز برپا نشده و رابطه ی ساحل و فربد هم هنوز شکرآب بود...ساحل ناز می کرد و فربد ناز می کشید...یه بار دیگه هم به ساحل درخواست داد که رد کرد...
خیلی دوست داشتم ایران باشم...روز تولدم بود...
وقتی ایران بودم،هرسال یه کیک کوچولو می گرفتیم و دور هم می خوردیم...کادو هم می گرفتم...عاشق باز کردن کادو بودم...وقتی کسی کادویی برام می گرفت،دوست داشتم زودتر بازش کنم و ببینم چیه...
یه ساعتی بود که تو اتاق مشغول بودم...اتاق رو جمع و جور کردم و رو تخت نشستم که یادم افتاد به غیر از من،تولد یکی دیگه هم هست...باربد...اون سال اولین سالی بود که یکی دیگه رو تو روز و ساعت تولدم شریک می دونستم...لبخندی رو لبم نشست...می خواستم بهش زنگ بزنم...می دونستم کمی خطر داره،ولی برام مهم نبود...به خط دومیش زنگ زدم...سینا رفته بود حموم و پیشم نبود...
گوشیم رو برداشتم و شماره ی باربد رو گرفتم...
چندتا بوق خورد و بعد جواب داد...
بابد:جانم؟؟...
من:سلام داداشی خودم...تولدمون مبارک...درواقع تولدت مبارک....
خنده ای کرد و گفت:سلام سهم خور...مرسی عزیزم...تولدمون مبارک...در واقع تولدت مبارک...
من:مرسی...پیر شدیما...
باربد:نا امیدمون نکن بابا....حالا حالاها ارزو داریم...پیری کجا بود؟؟...
من:رفتیم تو 25 سالگی دیگه...اولین سالی که می دونم یکی دیگه هم با من به دنیا اومده...یه حس خاصی دارم....دوست داشتم اولین نفری باشم که بهت تبریک می گم...
باربد:ولی من میدونستم تو هستی و هرسال با یاد تو،از دیگران تبریک می گرفتم...اولین نفری و من هم امیدوارم که اولین نفر باشم...
من:تو هم اولین نفری...
باربد:خوبه...من و تو الآن تو شکم مامانیم و هنوز به دنیا نیومدیم...داریم اونجا بهم تبریک میگیم...می دونی چقدر دوست داشتم صدات رو بشنوم؟؟...
من:آره...می فهمم چی میگی...
باربد:قطع نکن....من به مامان هم بگم بیاد و بهت تبریک بگه...اگه میشد می گفتیم بیا اینجا ولی می دونی که نمیشه...
من:باشه...
باربد خداحافظی کرد و مامان گوشی رو گرفت...
مامان:سلام بارانم...
بعد از اونروزی که برای اولین بار دیدمشون،این چهارمین بار بود که باهاش حرف می زدم...چشمام رو بستم و به صداش گوش دادم...
من:سلام مامان جان....
مامان:خوبی؟؟...تولدت مبارک...این اولین سالیه که خودم دارم بهت تبریک می گم...هر وقت به باربد تبریک می گفتم،تو رو هم کنارش می دیدم...
بغض کرده بود...درکش می کردم....بالاخره من هم دخترش بودم و اون می خواست کنارش باشم ولی سرنوشتم این رو نخواست...
من:بغض نکن قربونت برم...
مامان:از خوشیه...از این که بالاخره تونستم ببینمت و بهت تبریک بگم...
بعد از اینکه با مامان حرف زدم،باباهم بهم تبریک گفت...با همشون حرف زدم...
گوشیم رو گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...صدای سینا رو شنیدم که صدام میزد...لباسم رو درست کردم و از اتاق بیرون اومدم...روی مبل نشسته بود و پشتش بهم بود...کمی رفتم جلو که چشمم به میز افتاد...
یه کیک کوچولو رو میز بود...روش به فارسی نوشته شده بود:باران جان،تولدت مبارک...
دورتا دور کیک و روی مبلها،پر از کادو بود...بزرگ و کوچک...انواع و اقسام بادکنک های رنگی تو خونه پیدا میشد..نمی دونستم چندتان...خیلی زیاد بودن...دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و نگاش کردم...عین بچه ها ذوق کرده بودم...تپش قلبم بالا رفته بود...زبونم لال شده بودم...برگشت سمتم و با لبخند نگام کرد...
سینا:جون هرکی دوست داری چشمان رو گرد نکن....
با همون چشمای گرد نگاش کردم و گفتم:سی...سینا تو چیکار کردی؟؟...
سینا:هیچی...
من:وای پسر...حسابی من رو...
سینا:سورپرایزت کردم؟؟...
سرم رو تکون دادم....
نگاهم به تیپش افتاد...حسابی به خودش رسیده بود...یه تی شرت سفید و با یه شلوار جین...موهاش رو به سمت بالا ژل زده بود...صورتش رو هم سه تیغه کرده بود...چشمهاش می درخشید و من رو دیوونه می کرد...
من:این همه کادو برای چیه؟؟...
اومد رو به روم وایساد و گفت:تولدت مبارک باران...مگه امروز تولدت نیست؟؟...
من:چرا...
سینا:خب من هم جور اونایی که تو ایرانن رو کشیدم و جای همشون برات کادو گرفتم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#50 | Posted: 9 Jan 2013 12:44
با خوشحالی نگاش کردم و گفتم:مرسی سینا...مرسی...
ناخوداگاه دستم رو دور گردنش انداختم و صورتش رو بوسیدم...از بوی افترشیوش مست شدم...خوش بو و مردونه بود...به خودم اومدم و خیلی سریع دستام رو از دور گردنش جدا کردم...
با شیطنت گفت:پس من هرروز از این کارا می کنم تا تو کمی مهربون بشی...
من:سینااااا...تو از کجا می دونستی تولدمه؟؟...
سینا:خودت گفتی...اولین روزی که اومدی پیشم...
من:راست میگی...
دستم رو گرفت و به سمت اتاق بردتم...
سینا:برو لباسات رو عوض کن و تیپ بزن...می خوام ازت عکس بگیرم....
در اتاق رو باز کرد و دنبال لباس گشت...پشتش وایساده بودم و داشتم نگاش می کردم...سینا و این حرفا؟؟...دستش روی لباس قرمزه که با هم خریده بودیم،موند...نفس عمیقی کشید و با کمی مکث ازش گذشت...یکی از لباس های طلاییم رو که از ایران اورده بودم بیرون کشید و انداختش روی تخت...
سینا:اینو بپوش...من بیرون منتظرتم...
داشت می رفت بیرون...دستش رو گذاشت رو دستگیره ی در و گفت:موهات رو هم باز بذار...اینجوری بیشتر دوسشون دارم...
بدون این که نگاهی بهم بندازه،از اتاق خارج شد...این سینا بود که داشت می گفت موهای بازم رو بیشتر دوست داره؟؟...من خوابم؟؟...این چرا اینجوری شده؟؟...
لباسم رو پوشیدم...خدارو شکر زیپ نمی خورد...یه لباس عروسکی و طلایی رنگ...توش کش به کار رفته بود و همین پوشیدنش رو آسون می کرد...قدش تا روی زانوم بود...رو دامنش کمی چین می خورد و بالا تنش،جذب تنم بود...آستین های کوچکی داشت که بهش زیبایی می بخشید...
موهام رو باز کردم...رگه های طلایی که توش بود،با لباس جور درمیومد...آرایش ملایمی کردم..کفش طلایی رنگی پوشیدم...پاشنش زیاد بلند نبود و باهاش راحت بودم...
نگاهی به خودم انداختم....خوب بود..نگاهم به حلقم افتاد...از اون روزی که با هم آشتی کرده بودیم،دستم کرده بودمش و درش نیورده بودم...سینا هم همینطور...ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست...
یه حس خاصی داشتم...نمی دونم چی بود...خوشحال بودم که ازم تعریف کرده و گفته موهای بازم رو دوست داره...از خودم خجالت می کشیدم که با یه حرف کوچک از سینا،تا این حد خوشحال شدم...

اصلا فکرش رو هم نمی کردم تولدم رو یادش باشه،چه برسه به این که کیک و کادو برام بگیره!!...حالا کی اینا رو گرفته بود که من نفهمیدم؟؟...
دستم رو گذاشتم رو گونه هام و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم...چندتا نفس عمیق کشیدم و از اتاق بیرون رفتم...
نگاه سینا بهم افتاد...مات نگام می کرد...به من چه خب...لباسم رو خودش انتخاب کرد،موهام رو هم اگه اون نمی گفت باز هم باز می ذاشتمشون...سرتاپام رو از نظر گذروند و نفس عمیقی کشید...
سینا:تو فکر منو نمی کنی که اینجوری تیپ می زنی؟؟...
شاخهای محترمم داشتن رو سرم سبز میشدن...این سیناست؟؟...
با حرف بعدی،کلا از تصوراتم بیرونم کشید و بهم فهموند که همون سیناست...
سینا:تو رو خدا نگاه...اصلا فکرش رو هم نمی کردم انقدر تضاد پیدا کنیم...تو زیادی مجلسی و رسمی شدی و تیپ منم اسپرته...نتیجه می گیریم من هم باید برم کت و شلوار بپوشم...تو فکر من رو نکردی که دوباره باید برم و لباس عوض کنم؟؟...
تازه فهمیدم منظورش چیه...شاخهای سبز شدم رو هرس کردم...
من:همچین بدم نیست...تو خونه ایم دیگه...تیپ و لباسات خوبه...بیخیال...
انگار منتظر بود که همچین حرفی بزنم...
با شیطنت نگام کرد و گفت:ازت اعتراف گرفتم...
با تعجب نگاش کردم و گفتم:اینجا اداره یا بازداشتگاه نیستا...خونست...اشتباه گرفتی و من متهم نیستم...برو از اونا اعتراف بگیر...
کمی از کادوهارو کنار زدم ونشستم رو مبل...وای که چقدر دلم می خواست بازشون کنم و ببینم چی هستن...اومد کنار نشست و گفت:نه دیگه خانوم...تو خودت الآن گفتی که من خوشتیپم...
یعنی آمادستا اینم!!...آماده برای تعبیر حرف من به نفع خودش...
من:بروبابا...گفتم دلت خوش باشه که آره...
سینا:آره چی؟؟...
من:آر پی جی...گفتم یه وقت به مردای دیگه حسادت نکنی...می خواستم اعتماد به نفس کاذب بهت بدم...
سینا:خب این اصلا خوب نیست...
شاکی نگاش کردم و گفتم:مگه ما نمی خواستیم عکس بندازیم و بعد من این کادو ها رو باز کنم؟؟...تو چرا نشستی و داری میگی چی خوبه و چی بده؟؟...
لبخند بدجنسی زد و گفت:عکس که می خواستیم بگیرم ولی درباره ی کادوها که حرفی زده نشد،شد؟؟...
من:سیناااااا...
سینا:خب بابا....باشه...
ازجاش بلند شد و گفت:من الآن میام...
رفت تو اشپزخونه و دقایقی بعد،با دو تا شمع اومد بیرون...یکی عدد4 و دیگری عدد2...
دوربین دیجیتالی که دستش بود رو روشن کرد و شروع کرد به توضیح دادن که چه خبره و ساعت چنده و...دوربین رو رو صورتم گرفت...لبخندی زدم و دستم رو براش تکون دادم...شمعها رو به صورت عدد 42 روی کیک گذاشت...درحالی که فیلم می گرفت،بابدجنسی گفت:42 رو فوت می کنی و میری تو 43 دیگه،نه؟؟...
من:نخیرم...تو مگه نمی دونی خانوما همیشه 14 ساله می مونن؟؟...
سینا:آها...پس به خاطر همینه که هنوز بچه ای و تو 14 سالگیت مونده؟؟...
من:نخیرم...الکی واسه خودت حرف نزن...چهره ی خانوما جوون می مونه البته اگه شماها نباشین و حرصشون ندین...عقلشون هم که چندسالی از شما بزرگتره...درواقع عقلمون...
سینا:آها...پس باید این شمعها رو چیکار کنیم؟؟...
من:می خوای تو فوت کن...آخه خیلی علاقه مندی که 42 رو فوت کنی...
سینا:ممنونم...من حالا حالاها قراره عمر کنم و نمی خوام دست از زندگی بکشم و می خوام واقعا 42 رو فوت کنم...منظورم اینه که می خوام بهش برسم و بعد...
مکثی کرد و گفت:فوتش کنم...
شمعها رو جابه جا کردم و به صورت 24 گذاشتمشون...چی میشد اگه تو سن 42 سالگیش،منم کنارش بودم؟؟...
سینا:من می شمرم و تو فوت کن،خب؟؟...
من:باشه...
سرم رو اوردم جلو و نزدیک کیک قرار دادم...لبهامو غنچه کردم و آماده شدم برای فوت کردن...
سینا:1....2....
مکثی کرد و گفت:راستی،یه آرزو کن...یادت نره...
چشمهام رو بستم...دلم شور میزد...خیلی وقت بود که شور میزد...برای سینا،برای سرانجام این بازی مسخره که تمومی نداشت و برای همه چیز...بیشتر از همه سینا...ناخوداگاه برای سینا دعا کردم...سلامتیش رو از خدا خواستم...نمی دونم چرا احساس می کردم به زودی قرار اتفاقی بیفته و تو اون اتافاق ممکنه...
محکم چشمام رو روی هم فشردم تا افکار بد از ذهنم بیرون بره...بستن چشمام همزمان شد با شماره ی 3 که سینا گفت و فوت کردن شمع ها...

من:مرسی...
بعد از اینکه کیک رو بریدم،دوربین رو قطع کرد و اومد پیشم نشست...
سینا:با یه دور رقص موافقی؟؟...
ناخوداگاه یاد اون شب افتادم...خونه ی پویا...اولین بار،اونشب باهاش رقصیدم...
سینا:کجایی باران؟؟...
دستم رو گذاشتم تو دستش و از جام بلند شدم...
لبخندی زد و بعد از گذاشتن آهنگ ملایمی،دوباره به سمتم اومد...
برای بار دوم باهاش همراه شدم و رقصیدم...حس خوب و قشنگی بود...
سینا:تو می دونستی خیلی خوب می رقصی؟؟...
من:باید برقصم...
سینا:چرا اونوقت؟؟...
من:چون کلاس رفتم و از طرفی با فربد خیلی می رقصیدم...
سینا:جدی؟؟...
من:نه...شوخی...
سینا:خیلی باهم هماهنگیم...من تا حالا با هیچ کس انقدر هماهنگ نبودم...تلپاتیه رقصیدن داریم...
خودمم این رو احساس می کردم...خیلی روون می رقصیدم...
من:تلپاتیه رقص دیگه چه صیغه ایه؟؟...
خندید...چال گونش معلوم شد...می خواستم دستم رو بیارم و چال گونش رو لمس کنم که مشتش کردم...
سینا:منظورم اینه که حرکت بعدی رو می دونیم و باهم هماهنگیم...
بلاخره رقصیدن ما هم تموم شد...
روی مبل نشستیم...
سینا:گوشت رو بیار نزدیک تر...
من:ها....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 5 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites