تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 6 از 16:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  15  16  پسین »  
#51 | Posted: 9 Jan 2013 12:45
با خنده گفت:بچرخ...کاری نداشته باش...
به حرفش گوش دادم...احساس کردم داره گوشواره تو گوشم می اندازه...
من:تو داری چیکار میکنی؟؟...
سینا:دارم کادوت رو بهت میدم...
سرم رو با سرعت به سمتش چرخوندم که باعث شد گوشواره کشیده بشه...دردم اومد و ناخواسته و از درد،اشک تو چشمهام حلقه زد...
سنا:چیکار می کنی باران؟؟...
گوشواره ای رو که تازه موفق شده بود تو گوشم بندازه،دراورد...
از کنارم بلند شد و یه دستمال کاغذی برام اورد...دستم رو به گوشم کشیدم...کمی از لاله ی گوشم پاره شده و بود و خون میومد...سینا دستم رو زد کنار و با دستمال خون رو پاک کرد...کادو دادنش هم با عالم و آدم فرق می کنه!!...ای خدا...
سینا:خوبی؟؟...باران؟؟...
من:آره...
سینا:درد داشت؟؟...
من:بیخیال...گوشواره رو رد کن بیاد...
گوشواره رو از جاش دراورد و داد دستم...با خودم می گفتم به احتمال زیاد تیتانیوم و بدله ولی طلا بود...جنسش برام مهم نبود،همین که بدونم به یادم بوده برام کافی بود،ولی تعجب کردم...چرا باید طلا می گرفت؟؟...گوشوارش سنگین هم بود...مشخص بود پول زیادی بابتش خرج شده...واسه خودم طلا شناسی هستما...من به همون بدلش هم راضیم...
خیلی خوشگل بود....یعنی من از مدلش خوشم اومد...طلا سفید بود و حالت گوی رو داشت...چندتا گوی پشت هم آویزون شده بودن...اندازه ی زنجیراشون متفاوت بود...در نهایت یه قلب قرمز رنگ وصل شده بود که بلندترین زنجیر رو داشت...نمای قلب زیاد بود...
من:مرسی سینا...مرسی...
دستش رو اورد جلو گفت:معمولا بعد از دادن هدیه،روبوسی می کنن،نه؟؟...تو که خیلی آداب دانی باید بهتر بدونی،مگه نه؟؟...
نگاش کردم...تردید داشتم...بالاخره دستم رو گذاشتم تو دستش...نمی تونستم باهاش روبوسی کنم...ازش خجالت می کشیدم...خودش فهمید...خم شد و پیشونیم رو بوسید...
سینا:حالا من به تو آسون می گیرم...این کادوی اصلی من بود...
به دور و برمون اشاره کرد و گفت:فرعیا مونده...من بهت رحم می کنم...تو باید در مقابل هر هدیه،به رسم ادب با من ربوسی کنی،ولی من از اونجایی که پسرخوب و آقایی هستم،ازت می گذرم....
من:هرهر...مگه الکیه...یه سوال...تو اینا رو از کجا اوردی و کی خریدیشون که من نفهمیدم؟؟



سینا:بعضی از اینا،کادوی خانوادته که از ایران رسیده به خونه ی فربد...پست کردن...اونا که نمی دونن تو اینجایی...فربد بعضی از اینا رو چند شب پیش اورد اینجا و بهم تحویل داد...بقیش رو هم خودم واست خریدم...گفتم که بهت،می خوام جور اونایی که ایرانن رو بکشم...
من:کیک و این گوشواره رو چی؟؟...
سینا:کیک رو امروز یکی از بچه های اداره برام اورد...از قبل سفارش داده بودم...یادته تو راه دانشکده وایسادیم و من گفتم یه کار کوچک دارم و سریع برمی گردم؟؟....
سرم رو تکون دادم که گفت:اونروز به سعید و مهدی گفته بودم دورادور هوات رو داشته باشن تا من برم این گوشواره رو بگیرم و کیک رو سفارش بدم...
من:که اینطور...
سینا:بله...اینطور...
گوشم بهتر شده بود...کیک رو برداشتم و به آشپزخونه بردم...دو تکه از کیک رو جدا کردم و واسه خودم و سینا تو پیشدستی گذاشتم...بقیش رو توی ظرف درداری گذاشتم تا بذارم تو یخچال...همیشه سر تولدام،کیک تموم میشد ولی این سری،کلی اضافه اومده بود...
بعد از اینکه کیکامون رو خوردیم،نشستم سرکادوها و با شوق و ذوق بازشون کردم....همه چی بینش بود...از عروسک و تاپ بگیر،تا لوازم آرایش و لباس مجلسی...
وسایلی که مامانم اینا از ایران فرستاده بودن رو،تو بغلم گرفتم و بوشون کردم...احساس می کردم بوی کشور و خانوادم رو میده...
ناخوداگاه اشکم سرازیر شد....خیلی دلتنگشون بودم...خودم رو می زدم به رگ بیخیالی ولی فایده نداشت...می خواستم کمتر دلتنگی کنم و اذیت بشم،ولی نمیشد...کافی بود تلفنی باهاشون حرف بزنم،دیگه تا چندروز دپرس بودم...
دستی روی شونم نشست...میدونستم سیناست...
سینا:گریه نکن باران...تا کمتر از یه سال دیگه میری پیش خانوادت...
نمی دونم چرا یهو دلم گرفت...
صدای اف اف بلند شد...
سینا:من میرم پایین...سفارش غذا داده بودم...در رو که زدم،باز کن...
من:باشه...
نگاهی بهم انداخت...پالتوش رو روی تیشرتش پوشید و رفت پایین...
اشکامو پاک کردم...به اتاق رفتم و لباسم رو با یه تیشرت و شلوار عوض کردم...
گوشواره ها رو تو کشوی کنسول گذاشتم...می خواستم خودش به گوشم بندازه...امشب که نشد،هر موقع که گوشم خوب شد و خواستم گوشواره بندازم،میگم برام بندازه...خودش می خواست...
موهام رو بالای سرم جمع کردم و ظرفا رو توی ماشین ظرفشویی چیدم...بیشتر از یه ربع بود که از رفتن سینا می گذشت...نگران شده بودم...
پرده رو با احتیاط کنار زدم و نگاهی به خیابون انداختم...
سکوت کامل بود و پشه هم پر نمی زد...ترس تمام وجودم رو گرفت...دقیق تر نگاه کردم...هیچی گیرم نیومد...فقط و فقط سیاهی و سکوت...همین...
دقایقی بعد،تقه ای به در خورد...نفس راحتی کشیدم و در رو باز کردم و گفتم:تو چرا....
حرفم نیمه تموم موند...کسی که جلوی من ایستاده بود،سینانبود،بلکه یه مرد قوی هیکل با یه نقاب مشکی بود...شکه شدم...مگه این خونه دوربین نداشت؟؟...خواستم داد بزنم که دستش رو گذاشت جلوی دهنم و هلم داد تو خونه و در رو بست...
اسلحش رو دراورد و گفت:به خدا اگه صدات دربیاد یه گلوله حرومت می کنم...صدا خفه کنم داره و کسی مطلع نمیشه...شرت رو خیلی راحت کم می کنم...ما تو رو نمی خوایم،پس خیلی راحت وبه هر بهونه ای می تونم بکشمت و خلاصت کنم...
نفسش رو بیرون داد و ادامه داد:پس دختر خوبی باش و به حرفام گوش کن...زیادی عصبیم کنی،یهو دیدی اون سرگرد بی لیاقت رو هم کشتم...دلم خیلی ازش پره...یه کاری نکن که زودتر از وقتش،بمیره...
خدا رو شکر می کردم که لباسم رو عوض کرده بودم...داشتم از ترس می مردم...این دیگه کی بود؟؟...سینا کجاست؟؟...مگه اینا دنبال من نبودن؟؟....چرا این گفت دنبال من نیستن؟؟...اینجا چه خبره؟؟...چه بلایی به سرسینا اوردن؟؟...
می خواستم با یه حرکت غافلگیرش کنم ولی پشیمون شدم...آروم سرم رو تکون داد...
مرد:خفه خون می گیری؟؟...
آروم سرم رو تکون دادم...باید می فهمیدم سینا کجاست؟؟...
دستش رو از روی دهنم برداشت...هیچی جز چشماش دیده نمیشد...نگاش یخ بود...نگاهم به شالم افتاد...سریع برداشتمش و سرم کردم...
با صدای لرزونی گفتم:شما کی هستین؟؟...
داد زد و گفت:مگه نگفتم خفه شو...لال مونی بگیر...
اسلحش رو به کمرم فشرد و دستش رو دوباره جلوی دهنم گرفت و گفت:برو پالتوت رو بردار...تو این سرما،حوصله ی نعش کشی ندارم...
با قدمهایی لرزون به سمت پالتوم رفتم...دستام از ترس می لرزید...نه...کل هیکلم می لرزید...می ترسیدم بلایی سرم بیارن....سینا پیشم نبود و ترسم تشدید میشد...
پالتوم رو با هزار بدبختی تنم کردم و به هزار زور و زحمت دکمه هاش رو بستم....نمی تونستم....برام سخت بود،چون می لرزیدم...
شالم رو روی سرم درست کردم...
اسلحش رو گذاشت روی کمرم و فشرد...نفسم تو سینه حبس شد...به سمت در خروجی هدایتم کرد...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#52 | Posted: 9 Jan 2013 12:45 | Edited By: yemard1
فصل یازدهم


گوشیم زنگ خورد...از صدای زنگش،متوجه شدم مامان اینان...می دونستم بهم زنگ می زنن...خیلی دوست داشتم جواب بدم ولی نمیشد...نگاهم رو با حسرت از گوشی گرفتم...
چندبار زنگ و بالاخره قطع شد....
صدای مرد رو شنیدم که گفت:آروم راه میری و جیک نمیزنی...شنیدی؟؟...حرفام تو گوشت رفته؟؟....
فقط سرم رو تکون دادم...در رو باز کرد...از خونه خارج شدیم...نمی دونستم چی در انتظارم و من رو کجا می خواد ببره...دلم برای سینا بیتابی می کرد...نگرانش بودم...نمی دونستم چی درانتظارمه...
نگاهی به دوربینای راه پله انداختم...همشون سرجاشون بودن...پس چرا اینا تونستن وارد ساختمان بشن؟؟...
در آسانسور رو باز کرد و هولم داد تو آسانسور...دکمه ی پارکینگ رو زد...بعد از توقفمون،ضربه ای به پشت گردنم خورد و همه چیز جلوی چشمم تار شد...داشتم می خوردم زمین که یکی زیر بغلم رو گرفت...دیگه نفهمیدم چی شد...
****
با ضربه هایی که به صورتم می خورد،به هوش اومدم...یکی داشت صدام می کرد...
-باران؟؟... منو نگاه کن...به هوش بیا دختر...چشمات رو باز کن...آفرین...بیشتر سعی کن...
احساس می کردم گردنم گرفته و درد می کنه...مدت کمی که گذشت،تونستم صداش رو تشخیص بدم...سینا بود...
زیر لب اسمش رو زمزمه کردم...
سینا:بله؟؟...چشمات رو باز کن باران...من رو به روتم...
با هزار زحمت،بالاخره تونستم چشمهام رو باز کنم...به چشمهام اطمینان نداشتم...چندباری پلک زدم و بعد هنگ کردم...این سینا بود؟؟...
رو به روم نشسته بود و به چهرم خیره شده بود...ناخوداگاه چشمم بازتر شد...صورتش کبود و موهاش بهم ریخته بود...قسمتهایی از لباسش پاره شده بود...زیر چشمهاش بادمجونی رنگ و گوشه ی لبش شکافته شده بود...مشخص بود که کتک کاری کرده،اما با کی؟؟...
یهو یاد تولدم افتادم...سینا رفت بیرون و غذا بگیره...دیر کرد...اون مرد نقاب دار...
اختیا دستم،دستم نبود...می خواستم بیارمش بالا و بذارم رو صورت سینا که متوجه شدم با طناب بسته شده...پاهام هم بسته بود....پاهای سینا هم بسته بود...یکی از دستاش تو گچ،و دیگری که سالم بود به ستون بسته شده بود...
هاج و واج نگاش کردم و با بغض گفتم:اینجا چه خبره؟؟...تو چرا این شکلی شدی؟؟...چیکارت کردن سینا؟...چرا به این روز افتادی آخه تو؟؟...اینا چرا تورو به باد کتک گرفتن؟؟...منو ول کردن و به تو چسبیدن؟؟...
نمی دونم چرا اون حرفا رو می زدم...یه جورایی عذاب وجدان داشتم....سینا از اونا کتک خورده بود،اونم به خاطر کی؟؟...به خاطر من....همین باعث شد که اختیارم رو از دست بدم واشکام راه بیفتن...
نگاهم به دستش افتاد و بغضم ترکید:اینا شکستنش؟؟...الهی دستشون بشکنه...چرا باهات این کار رو کردن؟؟...
خودش رو بهم نزدیک تر کرد...نگاش غمگین بود...من به خوبی احساسش می کردم...
گفت:هیسسس...آروم باش باران...این مسائل هیچ ربطی به تو نداره...تو لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی...به تو که آسیبی نرسوندن؟؟....
سرم رو به علامت نه تکون دادم...نفس راحتی کشید...
یعنی چی که مربوط به من نمیشه؟؟...تا الآن که همه چیز به من مربوط میشد....
سوالم رو از چشمام خوند...سرش رو با شرمندگی انداخت پایین و گفت:همش تقصیره منه که تو الآن اینجایی...ببخش منو باران...امکان داره من جون سالم به در نبرم ولی تو...
با حرص حرفش رو قطع کردم و گفتم:هیسسس...حالا تو آروم باش و این اراجیف رو بهم نباف که من رو عصبی می کنی...قضیه چیه؟؟...
سینا:میگم بهت ولی الآن نه...
اومدم اعتراض کنم که گفت:نه....اصرار نکن باران...فقط بدون این مسئله هیچ ربطی به شهروز نداره،همین...
چشمام اندازه ی نعلبکی شد...یا خدا...یکی دیگه پیدا شده که با ما سر جنگ داره؟؟...چرا همه در حال جنگ با ما هستن؟؟...اشکال از ماست و یا از اونا؟؟...
انواع و اقسام چرا تو ذهنم بود....چراهایی که واسه هیچکدوم فرضیه هم نداشتم،چه برسه به جواب...
من:تو چی داری میگی سینا؟؟...
فقط سکوت کرد و سکوت...
می دونستم جوابم رو نمیده...می خواستم ازش بپرسم که اون رو چجوری اوردن،ولی نپرسیدم...می دونستم تا خودش نخواد،جواب سوالم رو نمیده....منم الکی خودم رو خسته نکردم...
من:از کی تا حالا اینجاییم و من بی هوشم؟؟...
سینا:چندساعتی میشه که اینجاییم...تو هم 3-4 ساعتی میشه که بی هوشی...
به اطرافم نگاه کردم....تو یه اتاقک کوچکی بودیم که هیچی نداشت...خالی از وسایل بود...
هوای اتاق سرد بود و هیچ وسیله ای برای گرم کردن نبود...با اینکه پالتو تنم بود،ولی بازهم سرما رو به خوبی احساس می کردم...

خودم رو کمی جمع کردم...کتفم رو به سمت جلو متمایل کردم...نمی تونستم دستم رو دورم حلقه کنم...کمی سعیم رو کردم تا طناب رو باز کنم ولی بی فایده بود...
سینا:زور نزن...اون باز بشو نیست...خیلی سفته...
بیخیال شدم...خودمم می دونستم نمی تونم بازش کنم...
من:اینا چجوری تونستن بیان تو ساختمون؟؟...
سرش رو تکون داد و گفت:احتمالا دوربینا رو از کار انداختن...
من:مسخرست...چجوری همچین کاری رو کردن؟؟...
با کلافگی گفت:چقدر سوال می پرسی...من نمی دونم...یعنی مطمئن نیستم...حالا تو هی بپرس...
سینا دقیقا بغل دستم نشسته بود...
نگاهی بهم انداخت و گفت:سردته؟؟...
من:نه گرممه...معلومه که سردمه...هیچی اینجا نیست...سرما می خوریم...
خودش رو بهم نزدیک تر کرد...به سمت بازوش اشاره کرد و گفت:خودت رو بهم نزدیک تر کن...یه تکونی به خودت بده...کنار هم باشیم،بهتره و زودتر گرم میشیم...
خودم رو با هزار زحمت و به اندازه ی چندسانت جابه جا کردم...نمیشد زیاد تکون بخورم....دستم از پشت بسته بود...سینا کج نشسته بود،چون فقط یکی از دستاش بسته بود...
خودم رو بهش رسوندم و سعی کردم با سمت چپ بدنم بهش تکیه بدم....دست راستش سالم بود...
سرم رو به گودی گردنش تکیه دادم...کمتر ازش خجالت می کشیدم...ما مجبور بودیم وگرنه من هیچوقت همچین کاری رو نمی کردم...
سینا:خوبه...اینجوری کمی گرم میشیم...
من:امیدوارم موثر باشه...
همون موقع بود که صدای باز شدن در به گوشم خورد...با ترس خودم رو به سینا نزدیکتر کردم...انگار با چسب دوقلو بهم چسبونده بودنمون...با ترس به در نگاه کردم...
در باز شد...اول مردی قد بلند و بعدش چندتا پسر وارد شدن...یکی از یکی گنده تر...آدم با دیدنشون وحشت می کرد...مرد حدود چهل و خرده ای میزد...
نگاه مرد به من افتاد...از نگاه ناپاکش به خودم لرزیدم...سینا هم متوجه شده و عصبانیت فکش در حال انقباض بود...
مرد نیشخندی زد و گفت:به به..می بینم که بهم چسبیدین...باید بگم که می خوایم از هم جداتون کنیم....ما با سینا کار داریم...
با پوزخند به من نگاه کرد و رو به سینا گفت:کدومشونه؟؟...
سینا از خشم می لرزید:دهنت رو ببند کثافت...
مرد قهقه ای زد و گفت:ازش خداحافظی کن...می دونم برات ارزش نداره....تو فقط می خوای لذتت...
لرزش تنش رو به خوبی احساس می کردم...می تونستم بفهمم تا چه حد عصبانیه...با دادی که زد،حس کردم پرده ی گوشم پاره شد...
سینا:تو خیلی بیجا می کنی که دربارش اینجوری فکر می کنی...من اون آدمی نیستم که تو فکر می کنی....من رو بکش....یه زمانی خام و جوون بودم...نفهمیدم دارم چیکار می کنم...من ترسی از مرگ ندارم...حاضرم بمیرم اما دوباره...
نگاهی به من انداخت و حرفش رو قطع کرد...
مرد گفت:دوباره چی؟؟...نمی دونه کی بودی و چی شدی؟؟...نمی دونه بی معرفتی؟؟...می ترسی بفهمه؟؟...بذار بفهمه...مگه چی میشه...تو رو که خودم با این دستام می کشمت...حواسم به این خانوم خوشگله هست...نمی ذارم سختی بکشه...
انگشتش رو به سمت سینا گرفت و با جدیت گفت:تقصیره تو که دیشب این رو به خونت اوردی...مقصر من نیستم...تویی...من بهت فته بودم یه روزی گیرت میارم...دیدی که اون دوربینای مسخره هم تأثیری تو کارم نداشت....کمن تا پای مرگ میرم تا به حرفم برسم و کارم رو انجام بدم...اگه این دختر به خونت نمیومد،الآن اینجا نبود...سر کار خودش بود... حالا که اینجاست،خودم هواش رو دارم و حسابی بهش می رسم... ما با این کاری نداشتیم ولی...
نگاه هرزش رو به من دوخت و با لبخندی کذایی گفت:از وقتی که دیدمش؛اون چشمهای وحشیش،عجیب دلم رو برده...برای تو زیادیه...
حالا منم با سینا می لرزیدم...از ترس و عصبانیت...نکنه بلایی سرم بیارن...ای خاک برست باران...رزمی کاری گفتن...تو می تونی از خودت دفاع کنی...ولی اگه دست و پام رو بستن چی؟؟...
سینا:دست بهش برسه،قلمش می کنم...
اومد جلوی سینا و با یه نگاه تحقیر کننده گفت:با چی قلمش می کنی؟؟...
منتظر جواب نشد...لگد محکمی به دست گچ گرفته ی سینا زد و گفت:با این؟؟...این خودش قلم شدست...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#53 | Posted: 9 Jan 2013 12:47 | Edited By: yemard1
دلم ریش شد...خودمم دردم گرفت...چهره ی سینا توهم و قرمز شد...لباش رو محکم روی هم فشرد...دستاش رو میدیدم که مشت کرد تا خودش رو کنترل کنه و بتونه درد رو تحمل کنه...چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید...از دردی که کشید،اشک تو چشمهام حلقه زد...از غرورش،جیکم نزد...
پاهای بستم داشت میومد بالا تا کوبیده شه به اون مردک که خودم رو نگه داشتم...نباید همه چیز رو خراب می کردم...اون نباید می فهمید که من یه چیزایی از بزن بزن حالیمه...شاید اگر می فهمید،برام دردسر میشد...
پوزخندی زد و گفت:تو هیچ کاری نمی تونی انجام بدی...الکی خودت رو به در و دیوار نزن که بی فایدست...تو مارو خوب می شناسی...بالاخره یه زمانی خودتم از ما بودی و می دونی که هر کاری ازمون برمیاد...آره سرگرد جون...
نگاهی به من انداخت و گفت:خودمم در خدمت این خوشگله هستم...
با خشم گفتم:دهن کثیفت رو ببند مردک...
دستاش رو بهم کوبید و با تشویق گفت:آفرین...خوشم اومد...مقاومی و من از دختری که مقاوم باشه،بیشتر خوشم میاد...
من:تو خیلی غلط می کنی که از دختر مقاوم خوشت میاد...
یهو جلوم زانو زد...دستش رو تو موهام کرد و باعث شد شالم بیفته...موهام رو به سمت عقب می کشید...سرمم به عقب رفت...خودم رو محکمتر به سینا فشردم...سرم به گردنش فشار می اورد....
صورتش رو نزدیک اورد و گفت:اُاُ...کاری می کنم که از این زبون درازیت پشیمون بشی...
سینا با خشم گفت:دستت رو بهش نزن...
مرد:اِ...یعنی فقط تو باید ازش...
سینا:خفه شو عوضی....باران زن منه....
یه حس خاصی بهم دست داد...حسی که تا حالا احساسش نکرده بودم...اولین باری بود که صریح به نفر سومی اعلام می کرد که من زنشم...
مرد مات نگامون کرد...انگار بهش شک وارد شده بود...لحظه ای بعد بلند خندید و گفت:اونی که فکر می کنی منم،خودتی...من تو رو می شناسم بهروز...تو آدمی نیستی که بخوای زندگی کنی...اهل ازدواج و این حرفا نیستی...
هنگ کرده بودم...بهروز دیگه کیه؟؟...اصلا اون چرا گفت تو قبلا یکی از ما بودی؟؟...این یعنی چی؟؟....تازه متوجه حرفای اون مرد شده بودم...هرچی فکر می کردم،به جایی نمی رسیدم...
سینا:آلن،من با کسی شوخی ندارم...این اسم لعنتی رو هم دیگه به زبون نیار...
مرد پوزخندی زد و به دار و دستش اشاره ای کرد...اونا هم به سینا نزدیک شدن و دستش رو باز کردن...از کنارم بلندش کردن و به سمت در هلش دادن...یه لحظه سینا برگشت سمتم...نگاهش پر از پشیمونی و شرمندگی بود...اونایی که دستش رو گرفته بودن،برش گردوندن و از اتاق خارجش کردن...
نگاهم به آلن افتاد...اون مونده بود و چندنفر از آدماش...
با حرص پرسیدم:کجا بردینش؟؟....
پوزخندی زد و در حالی که از در بیرون میرفت،گفت:یه جای خوب...ما باید با بهراد تسویه کنیم...نگران نباش...بعدش خودم در خدمتتم...
اجازه ی حرف دیگه ای رو بهم نداد و از در خارج شد...
حالا من تنها شده بودم...تو اتاقی که سرد بود...قلبم تند تند میزد...هیچی رو درک نمی کردم...انقدر تو این چندماه اخیر اتفاقای عجیب برام افتاده بود که مغزم دیگه برای این یکی نمی کشید...
آلن مرد بوری بود با چشمهایی به رنگ سبز...ظاهرش و اسمش به اروپاییا می خورد ولی فارسی رو به خوبی و خیلی روون حرف میزد...نمی دونم این کی بود،با سینا چیکار داشت؟؟...
دقایقی گذشت...هوا سردتر شده بود...قلبم مثه گنجشک میزد...احساس بی پناهی می کردم...کی میشه شهروز رو بگیرن و من از دست این بازی مسخره خلاص بشم؟؟...
نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای دادی رو شنیدم...دلم لرزید...می دونستم سیناست...چشمهام رو بستم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی می دونستم که نمیشه...نمی دونم چقدر گذشت...هنوز صدای داد میومد...بین داد هایی که میزد،فحش هم میداد...کم کم صدای داد قطع شد و بعد سکوت...نمی دونم چی شده بود...
آروم چشمهام رو باز کردم...کل صورتم از اشک خیس شده بود...
در باز شد و سینا رو اوردن تو...رو زمین می کشیدنش...از حال رفته بود..صورتش پر از خون و لباسش تنش نبود...کل بدنش پر از خون و زخم بود...با چشمهایی گرد شده نگاش کردم و دوباره اشکام سرازیر شدن و صورتم رو شستن...
سعی کردم دستامو باز کنم...
تقلا می کردم تا بازش کنم،در همون حال و با گریه گفتم:چیکارش کردین نامردا؟؟...
آلن بلند خندید و گفت:هیچی...نمی خواد با ما همکاری کنه،ما هم کمی سرحال اوردیمش...
سینا رو انداختن روی زمین...
آلن به سمتم اومد و دستام رو باز کرد و گفت:دستت رو باز کردم تا نذاری بمیره...فعلا باید زنده بمونه...
خواستم تو صورتش تف کنم ولی خودم رو نگه داشتم...نباید کار رو خراب تر می کردم...
یکی از افرادش با یه بسته پنبه،بتادین،گاز استریل و چسب اومد تو اتاق و اونا رو داد بهش...کمی آب هم اوردن...
آلن:با اینا زخماش رو تمیز کن...باید زنده بمونه...
با حرص وسایل رو از دستش کشیدم...
من:لباساش کجان؟؟...
آلن:پاره کردیمشون...نمیشد کاری کنیم...دستش شکسته و تو گچ بود...پالتوش رو میگم بیارن....
پالتوی سینا رو اوردن...بلافاصله بعد از اینکه از اتاق خارج شدن،چهار دست و پا خودم رو به سینا رسوندم...صورتش قابل تشخیص نبود...
موهاش رو صورتش ریخته بود...دستم رو کشیدم لاشون و به عقب بردمشون...چقدر نرم و لطیف بودن...
زیرلب گفتم:چی به سرت اوردن سینا؟؟...
سریع دست بکار شدم....پالتوش رو روی پاهاش انداختم...شلوارش پاش بود...
کمی پنبه رو با آب نمدار کردم و روی زخمهاش کشیدم...اشکام دست خودم نبود...نمی تونستم کنترلشون کنم...همش پنبه رو عوض می کردم...
حالا که صورتش رو تمیز کرده بودم،می تونستم چهرش رو ببینم...
بتادین رو روی پنبه ریختم و اول زخمهای روی صورتش رو ضدعفونی کردم...به ترتیب زخمهای روی گردن،سینه و شکمش رو ضدعفونی کردم...سریع روی زخماش رو پانسمان کردم...
باید زودتر کارش رو انجام میدادم...هوا سرد و سینا بدون لباس بود...می دونستم سردشه...سرعتم رو بیشتر کردم...سعی کردم بچرخونمش تا زخمهای پشتش روهم ضدعفونی کنم...
دعا دعا می کردم زخماش عمیق نباشه...می دونستم اگر زخماش عمیق باشن،ممکنه عفونی بشن،چرا که چند دقیقه ای روی زمین بود...
باید به سمت راست می چرخوندمش چرا که دست چپش شکسته بود...خیلی سنگین بود...با هزار زور و زحمت تونستم بچرخونمش...
تو اون سرما عرق روی پیشونیم نشسته بود...
زخمهای پشتش سطحی تر بود...سریع اونا رو هم ضدعفونی و پانسمان کردم...
سعی کردم بالا تنش رو از روی زمین بلند کنم....چند باری سعی کردم تا تونستم موفق بشم...پالتوش رو انداختم رو کتفش و سرش رو روی پام گذاشت...دست سالمش رو تو آستین پالتو کردم...اون یکی آستین پالتو هم روی شونش بود...
خودم رو روی زمین کشیدم تا به ستون برسم و به اون تکیه بدم...کار سختی بود ولی شد...تکیم رو به ستون دادم و سینا رو بالاتر کشیدم...
دکمه های پاتوش بسته نمی شد...دستی که تو گچ بود مانع میشد...باید با زور بهم می رسوندیشون...با فکر به زخماش و دستش،منصرف شدم و دکمه هاش رو باز گذاشتم...پالتوی خودم رو دراوردم و روش انداختم...
فقط یه تی شرت تنم بود...از سرما می لرزیدم ولی برام مهم نبود...شالم رو کشیدم پایین و آروم گذاشتم رو صورتش...نصفش رو صورت سینا بود و قسمتیش هم رو سر خودم...
سرم رو آروم بردم جلوی صورتش و با صدایی که می لرزید گفتم:سینا؟؟...
هیچ جوابی نشنیدم...چندبار همین کار رو تکرار کردم اما فایده ای نداشت...سرم رو کنار گوشش بردم و با بغض و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
منو نگاه کن....نذار اینا از پا درت بیارن...سینا چشمات رو باز کن...تو رو خدا..من تنهام...می ترسم سینا...می ترسم بلایی سرمون بیارن...صدامو می شنوی؟؟...کی چند ساعت پیش منو صدا می زد و می گفت چشمهام رو باز کنم؟؟...تو...حالا من ازت می خوام که بازشون کنی...
بی فایده بود...چند ثانیه گذشت که احساس کردم پیشونیش چین خورد...گوشم رو بردم نزدیک دهانش...صدای آخش رو شنیدم...
من:بیشتر سعی کن...
بالاخره چشمهاش رو باز کرد و با نگاهی گیج به صورتم خیره شد...
خواست کمی جابه جا بشه که دردش گرفت...دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و دوباره خوابوندمش...
من:بلند نشو...
نگاه نگرانش رو بهم دوخت و گفت:تو چرا رنگت پریده؟؟...مثه گچ شدی... من چیکار کنم برات باران؟؟...همه ی هیکلم زخمی و درد می کنه... یعنی انقدر سردته؟؟...
با این حرفش نگاهی بهم انداخت...با صورتی که از درد تو هم رفته بود گفت:تو دیوونه شدی؟؟...چرا پالتوت رو دراوردی؟؟...نمی گی سرما می خوری؟؟...آخه من بهت چی بگم دختر...
واسه اولین بار دستام رو گذاشتم رو لبش...با حالت پریشون و متعجبی نگام کرد...
من:هیسسس...ساکت سینا...به خودت فشار نیار...تو بیشتر از من به پاتوها احتیاج داری...
سینا:یعنی چی؟؟...تو...
حرفش رو ادامه نداد و به خودش نگاه کرد...تازه پالتوم رو دید...
ناباورانه سرش رو بلند کرد و گفت:تو پالتوت رو انداختی رو من اونوقت خودت از سرما کبود شدی؟؟...نباشم ببینم...تو واسه من که یه احمقم و باعث شدم تو هم تو دردسر بیفتی،همچین کاری کردی؟؟...
منتظر جوابی از من نشد...خواست سریع پالتو رو از روش برداره که نذاشتم و دستم رو گذاشتم رو دستش...
من:نه سینا...خواهش می کنم نه...
با لحن جدی گفت:چی چیو نه سینا...
من:بذار روت باشه...نمی خوام سردت بشه...نمی خوام زخمات عفونی بشن...
خودش رو کمی کشید بالاتر....خودمم کمکش کردم...خیلی درد داشت....این رو به خوبی می دونستم ولی به روش نمی اورد...در حالی که به نفس نفس افتاده بود،سرشو رو بازوم گذاشت و پالتو رو هم کشید بالا...حالا پالتو هم روی من بود و هم روی خودش...
سینا:کمکم کن تا بشینم...
من:چرا؟؟...
سینا:می خوام پالتوی خودم رو دربیارم و بدم به تو...
من:لازم نکرده...
سینا:پشت من به تو و بدن تو گرمه...پس من پشتم حسابی بهت گرمه،اما تو به ستون تکیه دادی...سفت و سرده...می دونم راحت نیستی...بذار...
من:نه سینا،جای من خوبه...
دروغ محض گفتم...نمی خواستم بلایی سرش بیاد...پشتم از سرمای ستون تیر می کشید و حسابی یخ کرده بود...مطمئن بودم اگه لباسم رو بزنم بالا،بدنم قرمز شده...فقط کمرم و پشتم سرد بود چرا که سینا بهم تکیه کرده و بدنش گرم بود وهمین باعث گرم شدن من هم میشد...علاوه بر اون،پالتو روی هر دومون بود...
من:درد داری؟؟...
نگاهی بهم انداخت و گفت:چی می خوای بشنوی؟؟...راستی کی زخمام رو پانسمان کرد؟؟...
نگاهی به دستام اناخت و گفت:تو چرا دست و پات بازه؟؟...
من:خودشون گفتن باید مراقبت باشم تا بلایی سرت نیاد،برای همین دست و پام رو باز کردن...
سینا:کی زخمام رو پانسمان کرد؟؟...
من:می خواستی کی پانسمان کرده باشه؟؟...
با شیطنت گفت:یه پری خوشگل،با چشمهای طوسی...
تو اون حال و هوا هم بیخیال نمیشد...
لبخندی بهش زدم و گفتم:اتفاقا همون پری خوشگله پانسمانشون کرد...
هر دو دستم رو که زیر پالتو و روی سینش بود تو دستاش گرفت و محکم فشارشون داد...نمی دونم چرا به کاراش عادت نمی کردم...دستای سردم رو برد جلوی دهنش و ها کرد...آروم ماساژشون داد و با لبخند گفت:دست پری خوشگله درد نکنه...
از گرمی دستاش و بخار دهانش حس مطبوعی بهم دست داد...بعضی اوقات کانال عوض می کرد،اونشب هم از همون مواقع بود....
منم با لبخند گفتم:سر شما درد نکنه...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#54 | Posted: 9 Jan 2013 12:48
فصل دوازدهم


همونطور که دستام تو دستاش بود،اونا رو گذاشت رو سینش...با حلقم بازی می کرد و اون رو تو انگشتم می چرخوند...
کمی خسته بودم ولی خوابم نمی برد...
من:سینا؟؟...
سرش رو اورد بالا و منتظر نگام کرد...
من:اینا کی تو رو زدن؟؟...چجوری قبل از این که من بیام،دستت تو گچ بود؟؟...
سینا:همون موقع که رفتم پایین،بیهوش شدم...با صضربه هایی که بهم می زدن،به هوش اومدم...دستمم تو یکی از اتاق های همین ساختمون،گچ گرفتن...
من:اینجا؟؟...
سینا:آره...همینجا...یکی از اتاقها مجهزه....
همینطور که دستم رو نوازش می کرد،به مچم رسید...دستش رو روی جای زخمم گذاشت...زخمی که روی مچم بود...همون زخمی که وقتی گیر شهروز افتادم،رو دستم ایجاد شد...
دستم رو بلند کرد و گفت:برای همون شبه؟؟...
من:آره....
لبخندی زد و چیزی نگفت...معنی لبخندش رو نمی فهمیدم...
خودم رو کمی رو زمین سر دادم و سینا رو کشیدم بالاتر...سرش رو سینم قرار گرفت...پاهام خواب رفته بود و سوزن سوزن میشد...سینا خیلی سنگین بود...من لاغر و ظریف بودم و تحملش کمی برام مشکل بود...با کمک خودش،کمی کشیدمش بالا...
من:اینا چرا انقدر می زننت؟؟...
هیچی نگفت....
لحنم رو عوض کردم و صداش زدم:سیناااا؟؟...بگو دیگه...الآن منم اینجام و باید بدونم چرا...ازت می خوام دلیلش رو بهم بگی...شاید تو نمی خواستی بهم بگی،ولی حالا پای منم گیره و این حقه منه بدونم چرا اینجام...دروغ می گم؟؟...
بهم نگاه کرد و گفت:بخاطر خریت من...
من:تو چی داری می گی؟؟...
سرش رو با ناراحتی تکون داد و گفت:بیخیال باران...بیخیال عز...
حرفش رو قطع کرد...با جدیت بهش نگاه کردم...بهش فهموندم که بیخیال بشو نیستم...
نگاهم کرد و گفت:باشه...بهت می گم...هیچ کس از این موضوع خبر نداره الا پدرت...
با چشمهای گرد نگاش کردم و گفتم:پدرم؟؟...
سرش رو تکون داد و گفت:آره،پدرت یا همون سرهنگ،تنها کسیه که به من کمک کرد و از این قضیه خبر داره...
منتظر نگاش کردم....
لبخند محوی زد و گفت:یادش بخیر...چه دورانی داشتیم...همیشه عاشق مدیر شدن بودم...از همون بچگی به فکر رشته ی مدیریت و داشتن یه شرکت بزرگ بودم...همه ی بچه ها می خوان دکتر،پلیس،مهندس و یا خلبان بشن ولی من با همشون فرق داشتم و مدیرت رو می خواستم...بیزینس رو هم خیلی دوست داشتم...تو دبیرستان،رشته ی انسانی رو انتخاب کردم...به عشق مدیریت...پایه به پایه که بالاتر می رفتم،تلاشم بیشتر میشد...به تنها چیزی که فکر می کردم،درسم بود...فقط درسم...خیلی از دوستام شیطنت می کردن و از من هم می خواستن همراهشون باشم...کارهایی که خیلی از پسرا تو این سن انجام میدن...
نفسی کشید و بالبخندی که از یاداوری اون دوران روی لبش نشسته بود،ادامه داد:خیلی هاشون دور از چشم خانواده،سیگار می کشیدن و یا مشروب می خوردن...به مهمونی هایی میرفتن که توش مواد مصرف میشد...یه جورایی پارتی بود...با اینکارها،احساس بزرگی می کردن...فکر می کردن اینجوری که می تونن ابراز وجود کنن و بگن ما هم هستیم...بزرگ شدیم...احساس می کردن با سیگار ابهت می گیرن و دخترا بیشتر جذبشون میشن....
مکثی کرد و گفت:من از همون اول از دود و دم بدم میومد...هیچ علاقه ای هم نداشتم که همراهیشون کنم...
نگاهم کرد و گفت:شنیدی میگن از هرچی بدت بیاد،سرت میاد؟؟...
من:آره...خیلی ضدحاله...
سرش رو تکون داد:تو اذیت کردن دخترا،از همون اول همراهشون بودم...خیلی مزه میداد که دخترای لوس و ننر رو اذیت کنی و بترسونی...از همه ی اونایی که میومدن و خودشون رو برای پسرا لوس می کردن،بدم میومد...بدنسازی و ورزش کردن رو از همون اول شروع کردم...از بچگی رزمی رو شروع کردم واین در آیندم خیلی موثر بود و حسابی به دردم خورد...هیکلم بیست بود....خودم به خوبی می دونستم...قد بلند بود و چارشونه بودم...از همون اول نگاه های دخترا روم بود...دخترای دبیرستانی که همسن و سال خودم بودن ویا کوچکتر از من...از دختری که دنبال پسر راه بیفته،بدم میومد و میاد...منم اذیتشون می کردم ولی هیچوقت هدفم رو فراموش نمی کردم...رشته ی مدیریت...من از همون اول پسر شیطونی بودم...اونا هم برای اینکه حرص من رو دربیارن،چپ و راست با لقبم صدام می کردن... برام لقب پاستوریزه،هموژنیزه گذاشته بودن...سعی می کردم به روم نیارم...کاری رو که نمی خواستم انجام بدم،انجام نمیدادم...هنوز هم همینم...بگم نه،یعنی نه...من قبول نمی کردم که تو کشیدن سیگار و مهمونی رفتن،همراهیشون کنم...هیچوقت هم دلم نمی خواست از اعتماد خانوادم سوءاستفاده کنم...همیشه از سوءاستفاده کردن از اعتماد طرف مقابلم بدم میومد...همیشه...هیچوقت اینکار رو نکردم...جز یک بار که مجبور بودم...مجبور بودم چون باید جون خیلی ها رو نجات می دادم،اگه پاش بیفته،باز هم همون کار رو انجام میدم...
حرفش رو قطع کرد و رو به من گفت:فکر کنم تو این رو فهمیده باشی که من از اغتماد طرف مقابلم،سوء استفاده نمی کنم،نه؟؟...
من:آره...به خوبی متوجه شدم...
لبخندی زد و گفت:خوبه...خوشحالم که فهمیدی....خوشحالم که بهم اعتماد داری...
ادامه داد: همه ی عشق و علاقم رو گذاشته بودم برای رسیدن به مدیریت...می خواستم از ایران خارج بشم...سالهای آخر بودم و تموم فکر و ذکرم رو گذاشته بودم سر درسم...وقتی به خانوادم گفتم قصد دارم برم کانادا،مخالفتی نکردن...اونا موفقیت منو می خواستن...
نفسی کشید و ادامه داد:بالاخره ویزام اومد...تو کنکور با رتبه ی دو رقمی قبول شدم...موقع رفتنم رسید...می خواستم بیام اینجا،ئدرسم رو بخونم و یه شرکت بزرگ تأسیس کنم و بعد از چند سال،دومین شعبم رو تو ایران،کشور خودم بزنم و بعد از اون،به فکر شعبات دیگه باشم...آرزوهای زیادی داشتم و می دونستم می تونم بهشون برسم....تلاش می خواست ومن باید تلاش می کردم...ساحل خیلی بهم وابسته بود و موقع رفتنم،خیلی بیتابی می کرد...بالاخره از کشورم اومدم اینجا....شاید اشتباه کردم و نباید تو اون سن میومدم اینجا...من بی تجربه بودم و هنوز دنیای اطرافم رو به خوبی نمی شناختم...نمی دونم چرا....خوبیش اینه که الآن دیگه خام نیستم و حسابی می تونم اطرافیانم رو بشناسم...الآن از موقعیتم راضیم...از زندگی و شغلم راضیم....
پوزخندی زد و گفت:نمی دونم چرا اونجوری شد....تو راهی قرار گرفتم که حتی فکرش رو هم نمی کردم...کی فکر می کرد که من بشم یکی از افسران پلیس؟؟...من حتی به این چیزا فکر هم نمی کردم...سرنوشت بازی هایی داره که آدم توش می مونه...شاید اگه نمیومدم اینجا و اون اتفاق نمی افتاد،یه اتفاق بدتر تو کشورم برام می افتاد...

--------------------------------------------------------------------------------

یهو دستش رو اورد سمت صورتم و شالم رو زد کنار...دستش رو به سمت گوشم برد و لمسش کرد...از کارش تعجب کرده بودم...
سینا:گوشواره ها رو ننداختی؟؟...
من:نه...
با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:ای کاش می انداختیشون...
من:چرا؟؟...
سینا:تو اونا ردیاب کارگذاشته شده بود...اگه اونا رو می انداختی،بچه ها می تونستن پیدامون کنن...امیدوارم بتونم از این مخمصه نجاتت بدم...تن و بدنم پر از زخمه و فرار برای من سخته ولی تو باید بری...می دونم سخته،ولی باید بری...اگه رفتی بیرون،باید خیلی مواظب باشی...ممکنه گیر آدمای شهروز بیفتی...از این می ترسم که اگر ینجا بمونی،ازت استفاده کنن تا من رو به انجام کاری که می خوان مجبور کنن...
من:یعنی چی؟؟....چه کاری؟؟....
سینا:منظورم اینه که با تهدید کردن تو،من رو مجبور کنن...برات تعریف می کنم تا بفهمی چه کاری...
کمی نگام کرد و بعد صدام زد:باران...
من:بله؟؟...
سینا:تو نظرت درباره ی من چیه؟؟...
من:از چه نظر؟؟...
سینا:تو این چندوقتی که باهم بودیم،منو چجور پسری دیدی؟؟...
کمی فکر کردم و گفتم:قابل اعتماد،مهربون درعین حال سخت،مغرور،شیطون و خیلی چیزای دیگه...
می خواستم بگم دوست داشتنی و با چشمهایی جادویی که بیخیال شدم...
سینا:و اون خیلی چیزهای دیگه،چه چیزهایین؟؟...
من:خب توام...حالا برای چی پرسیدی؟؟...
با مهربونی نگام کرد و گفت:ازت می خوام بعد از شنیدن حرفای من،طرز فکرت عوض نشه...الآن هم همچین عتیقه ای نیستم ولی نسبت به قبلم،خیلی بهترم،خیلی...
من:طرز فکرم عوض نمیشه....تو اون موقع تقریبا بچه و نوجوان بودی...هر نوجوانی تو رنج سنیش،ممکنه یه سری کار رو انجام بده...
سینا:ممنون...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#55 | Posted: 9 Jan 2013 12:48
من:حالا ادامش رو بگو...
سینا:من اومدم اینجا....پدرم سرمایه دار و کارخونه دار بود....به اصرارش،مقداری پول ازش گرفتم و پس انداز کردم...هیچوقت دوست نداشتم دستم تو جیب بابام باشه....بهش گفتم هر موقع کارم راه افتاد،پولش رو بهش برمی گردونم...همش 18 سالم بود....پدرم یه آپارتمان اینجا داشت...هر موقع برای سفر کاری به کانادا می رفت،تو اون خونه مستقر میشد...من هم رفتم خونه ی بابام و اونجا موندم...بعد از پیگیری کارهای دانشگاه،تونستم وارد دانشگاه بشم...زبانم قوی بود و مشکلی نداشتم...
از همون روز اول،با پسری به نام ویکتور آشنا شدم...3 سالی ازم بزرگتر بود و مثل من تنها زندگی می کرد...درس خوندن رو دیر شروع کرده بود...من و ویکتور همه جا با هم بودیم...به گفته ی خودش،پدر و مادرش در شهر دیگه ای بودن...احساس می کردم آدم مشکوکیه...همش اطرافش رو می پایید...هر موقع ازش می پرسیدم چی شده،می گفت هیچی...
تو حیاط دانشگاه داشتیم قدم میزدیم که گفت:پدر و مادرم می خوان ببیننت....یه مهمونی داریم که تو هم دعوتی...
قبول کردم برم...می خواستم بیشتر با خانوادش آشنا بشم...
--------------------------------------------------------------------------------

سینا حرفش رو قطع کرد...نگاهی به ساعتم انداختم...نزدیک 6 صبح بود...کمرم داغون بود ولی به روی مبارکم نمیووردم...در باز شد و آلن اومد تو...
آلن:به به...می بینم که به هوش اومدی بهروز جان...بهت گفتم فعلا نمیذارم بمیری آدم فروش...این کار باید تموم بشه،بعد خودم حسابت رو می رسم...اگه قبول نکنی و با ما همکاری نکنی،همون بلایی رو سرت میاریم،که 9-10 سال پیش به سرت اوردیم،با این تفاوت که دوزش رو می بریم بالا...جوری بهش وابستت می کنیم که دیگه نتونی ترک کنی...و بعد،خود به خود می میری...خونت الوده میشه...
سینا:هر غلطی که می خوای بکن،من با شما همکاری نمی کنم...اون سری هم از خامی من بود...من الآن اون آدم قبلی نیستم...حاضر نیستم بچه های مردمو آلوده کنم تا شما به هدفتون برسین...نمی خوام دیگران هم مثل من قربانی هدف پست شما بشن...من کوچکترین قربانیتون بودم که خدارو شکر تونستم خودم رو بکشم بیرون...
کمی خودش رو به سمت جلو متمایل کردم...فهمیدم می خواد بشینه...دستم رو گذاشتم رو کتفش و کمکش کردم تا بشینه...
آلن با عصبانیت گفت:تو بیجا می کنی...مجبورت می کنم...مجبورت می کنم باهامون همکاری کنی...
به سمتمون اومد...آدماش هم پشت سرش راه افتادن...آدماش سینا رو بلند کردن و خودش،من رو...نمی تونستم صاف وایسام...کمرم درد می کرد...خشک شده بود...
سینا با عصبانیت گفت:دست کثیفت رو بهش نزن...
آلن خنده ی کثیفی کرد و گفت:حالا باهاش کار دارم...
خودش به سمت در رفت و دست من رو هم کشید...افرادش هم پشت سرمون و همراه با سینا اومدن...از اتاق خارج و وارد یه راهرو شدیم...یه راهروی طویل که پر از اتاق بود...نمی تونستم اتاقا رو بشمرم...کمی که رفتیم،آلن در یکی از اتاق ها رو باز کرد و من رو پرت کرد توش...افرادش هم سینا رو انداختن بغل دستم...چهرش تو هم رفته بود و می دونستم درد زیادی رو تحمل می کنه...
نگاهی به اطرافم انداختم...دستگاه های بزرگی تو اتاق بودن...نمی دونستم به چه دردی می خورن و برای چی تو اتاق هستن...دور تا دورم پر از دستگاه بود...
آلن با پوزخند نگاهی بهم انداخت و گفت:نمی دونی اینا چین؟؟...
جوابش رو ندادم و نگاش کردم...
سرش رو اورد جلوی صورتم و با لحن تهدید آمیزی گفت:اینا سازنده ی محلولیه که تو رو بدبخت می کنه...از زندگی ساقط میشی...
سرش رو به سمت سینا چرخوند و گفت:و البته تو رو...حالا که تو نمی خوای با ما همکاری کنی،بهترین روش همینه...هم انتقام من گرفته میشه و هم از شر تو خلاص میشم...البته اول ازت کار می خوام و بعد از شرت خلاص میشم...تو باید به عدادی که فراری دادی،برام آدم جور کنی...من باید آزمایشاتم رو به یه جایی برسونم...باید سود این مغز متفکرم رو بگیرم...
همزمان با گفتن آخرین جملش به سرش اشاره کرد...
حرفاشون رو می شنیدم ولی نمی فهمیدم راجع به چی حرف می زنن...آزمایش چی؟؟...
آلن نگاهی به من انداخت و گفت:می فهمی...انقدر با کنجکاوی نگاه نکن...همچین اتفاق خوبی هم نیست که علاقه مندی دربارش بدونی...
سرم رو چرخوندم و به سینا نگاه کردم...رنگش پریده بود و با نگرانی بهم نگاه می کرد...آلن تو اتاق رژه می رفت و تهدید می کرد....
رو به سینا گفت:اگه تو الآن هم قبول کنی،من بی خیال این خوشگله میشم و کاری به کارش ندارم...آلودش نمی کنم...تو رو هم همین طور...میذارم واسه بعد...اگرم که همکاری نکنی،طوری آلودش می کنم که تا فردا بیشتر دووم نیاره...اگه برام آدم جور نکنی،خودت و این خوشگله میشین موش آزمایشگاهی من...فهمیدی یا واضح تر بگم؟؟...
سینا چشماش رو بست و چند نفس عمیق و پی در پی کشید...
با صدای در توجهم جلب شد...چشمهای سینا هم باز شد...مردی وارد اتاق شد...یه سینی تو دستش بود که روی سینی با یه پارچه ی مشکی رنگ پوشیده شده بود...سینی رو داد به آلن...
آلن:برو و به همه ی بچه ها بگو بیان اینجا...می خوام عاقبت کسی رو که به من خیانت کنه،به همه نشون بدم...
اومد نشست روبه روی من...با ترس بهش خیره شدم...نمی دونستم چه خبره و زیر اون پارچه چیه...
آلن:دیدی که اصلا دوست نداره...شغلش رو بیشتر از تو دوست داره...به این دل خوش کرده بودی؟؟...حاضر تو بمیری،ولی با ما همکاری نکنه...تو عاشق بهروز ما شدی؟؟...باید بگم اشتباه کردی...آره...اشتباه...
بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و گفت:شاید نمی خواست تو آلوده بشی ولی باید بگم با این وضع و اوضاع میشی...تو رو به جای همه ی اونایی که فراریشون داد،ازش می گیرم و بعد به خدمت خودش می رسم....
با صدایی که می لرزید گفتم:اینا چین؟؟...
آلن:خودمم هنوز نمی دونم...خودم به وجودش اوردم ولی خودمم هنوز نمی دونم...هیچ اسمی براش نذاشتم...شاید بهروز هم ندونه،چون نسبت به چندسال پیش،خیلی پیشرفتش کردم،خیلی...
تقه ای به در خورد و مردی اومد داخل...
آلن:چی شده؟؟...
مرد:اون دختری رو که امروز اورده بودنش،همین الآن مرد...
آلن:چقدر زود...چقدر بهش تزریق کردین؟؟...
مرد:همون قدر که برای بار اول به همه تزریق می کنیم....
آلن:فعلا نسوزونینش...باید کالبد شکافیش کنم....نباید انقدر زود می مرد...این غیر ممکنه....با اون مقدار کم نباید اینجوری میشد...کی مرد؟؟...
مرد:همین الآن...
آلن:دختره رو کی معتاد کرده بود؟؟...
مرد:ویکتور قربان...
آلن:خوشم میاد کارش درسته و می دونه چیکار کنه...
آلن نگاهی به سینا انداخت و گفت:می بینی چقدر کارش درسته؟؟...به باباش رفته...مثه خودم مغز متفکره...
سینا با حرص داد زد:خیلی کثیفی...خیلی...یکی اونجا مرده اونوقت تو داری درباره ی پسرت حرف می زنی آشغال؟؟...همتون کثیفین....همتون...چرا با جون مردم بازی می کن؟؟...چی گیرت میاد؟؟...خیلی خوشحالم که باهاتون همکاری نکردم...خیلی...همه اونایی رو که مال من بودن فراریشون دادم....خوشحالم...خیلی خوشحالم که باعث مرگ یک نفر هم نشدم...
--------------------------------------------------------------------------------

یعنی پسرش بالای 30 سالشه؟؟...مگه میشه پدر و پسر ده سال اختلاف سن داشته باشن؟؟...اصلا بهش نمی خورد...فکر کنم سنش بالاتر از اون چیزی بود که به نظر می رسید...فکر که نه،مطمئن بودم...
آلن با لبخند و خونسردی گفت:انقدر حرص نخور...من از این عروسک می گذرم و بعد از این که مرد،به ویکتور می سپرمش...بهتره بسپرمش به پسرم...
سینا خواست از جاش بلند بشه که افراد ویکتور اومدن جلو و نشوندنش...نامردا شونش رو فشار دادن...
آلن رو به مرد گفت:فعلا ببرینش تو سردخونه تا منم بیام...اجتمالا از قبل بیمار بوده...
مرد:بله قربان...
مرد از اتاق خارج شد...من تو شک اتفاقات بودم...سردخونه؟؟...مگه اینجا سردخونه هم داره؟؟...چقدر ساده از کنار مرگ یه انسان می گذشتن...اشک تو چشمهام حلقه زد ولی نذاشتم رو گونم سرازیر بشه...
4 نفر از افراد آلن تو اتاق بودن....دونفرشون بالا سرمن وایساده بودن و دو نفر دیگشون،سینا رو گرفته بودن...
آلن سینی به دست نزدیکم شد...دوست داشتم بدونم تو اون سینی چیه...اومد کنارم نشست و با آرامش پارچه رو از روی سینی برداشت...چشمم به دوتا سرنگ خورد...چشمام گرد شده بود...تو عمرم سرنگ به اون بزرگی و قطوری ندیده بودم...صدرحمت به آمپول گاوی...معلوم نبود چیه...
هر دو سرنگ نزدیک به 25 سانت و با مایع سبز رنگی پر شده بودن...تنها تفاوتشون در این بود که یکیشون پر بود و اون یکی کمتر از نصف پر شده بود...رنگش یه جوری بود...به فسفری و سبز می زد...یه درخشندگی خاصی داشت...
رنگم پریده بود...اون آمپول رو می خواست به من بدبخت بزنه؟؟...چرا به من؟؟...من نه تو جریان کاراشونم و نه می دونم اینا چین؟؟...
آلن با خنده ی کریهی گفت:زودتر خداحافظی کن...نباید به این مواد نور بخوره...اگه 10 مین جلوی نور باشه،خاصیت کشندگیشو از دست میده...
رو به من گفت:چه حسی داری؟؟....خیلی کنجکاو بودی تو سینی رو ببینی...حالا هم دیدی...
سکوت منو دید و ادامه داد:پشیمون نیستی؟؟...
سعی کردم محکم باشم...
من:از چی؟؟...
پوزخندی زد و گفت:از این که با بهروز بودی...از اینکه اونشب رفتی پیشش و تو این مخمصه گیر افتادی...اگه اونشب اونجا نبودی،ویکتور از تو خوشش نمیومد و نمیووردت اینجا...از این پشیمون نیستی که عاشق این شدی؟؟...همه رو بهش بگو...آخرین لحظات زنده بودنته...
سینا:ویکتور خیلی غلط کرد که از باران خوشش اومده...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#56 | Posted: 9 Jan 2013 12:49
بدون توجه به سینا،با نگاهی سرد بهش خیره شدم و جوابش رو ندادم...بذار هرچی که دلش می خواد بلغور کنه...هیچی نمی دونستم...فقط می دونستم اونا چیزی رو از سینا می خوان که باعث مرگ خیلیا میشه....نمی دونستم چیه...
منم باید مثه سینا مقاومت می کردم....نباید می باختم...چرا رنگم پریده؟؟...من که به اندازه ی کافی تو این چندماه تهدید به مرگ شدم...مرگ برام عادی شده...آره...عادی شده...شاید خیلی ها یه بارم تجربش نکرده باشن....تهدید به مرگو می گم،ولی من خیلی تجربش کردم...تو این چندوقتم یه جورایی منتظرش بودم...باهاش دوست شدم...
آلن:چرا لالمونی گرفتی؟؟...از ترسه؟؟...التماسم نمی کنی؟؟...می دونی که بهروز هیچکاری برات نمی کنه،بیا التماس کن که نکشمت...
با همون سردی نگاش کردم و گفتم:اینو تو گوشات فرو کن،من التماس هیچ احدی رو نمی کنم...به سینا هم حق میدم...حق میدم که هیچکاری نکنه...اون نباید اون کار رو انجام بده...نباید...
آلن:بلبل زبونی نکن بچه...همیشه فکر می کردم دخترای لوس و مامانی با بهروز ما هستن،نگو جسور هم بینشون بوده و من نمی دونستم...
بدون این که نگام رو ازش بگیرم و پلک بزنم،گفتم:آره...همه اشتباه می کنن...توهم روی اون همه...اشتباه کردی...جسور تراز اون چه فکر میکنی...
دوباره پارچه رو گذاشت رو سرنگها و گفت:شاید تو درست بگی...همه اشتباه می کنن ولی من نه...همه کارام درسته...
من:می دونستی خیلی به خودت اطمینان داری؟؟...
آلن:آره...با اطمینان به خودمه که به اینا رسیدم...
من:به بدجایی رسیدی...
آلن:منتظر بودم تو جغله بچه برام تعیین تکلیف کنی و بگی به کجا رسیدم...دیگه داری پاتو از گلیمت درازتر می کنی...
به سمت در رفت و بازش کرد...اون چهارتایی هم که کنار ما بودنفراه افتادن و دنبال آلن رفتن...سرش رو برد بیرون و گفت:
-چی شد؟؟...
صدای مرد دیگه ای رو شنیدم که گفت:الآن میایم قربان...
نگاهم به سینا افتاد....با نگرانی بهم نگاه می کرد...تیله عسلاش می لرزید...خودم رو تونستم تو چشمهای شفافش ببینم...واسه اولین بار...به نظرم ترکیب قشنگی بود...به اجزا صورتش دقت کردم...هیچی کم نداشت...کم کم بغضم گرفت...دیگه نمی دیدمش...نه...نمی دیدمش...
با نگرانی سرش رو به چپ و راست تکون داد و زیرلب گفت:نه...باران نه...من نمیذارم...به خدا نمی ذارم چیزیت بشه...حاضرم خودم بمیرم اما تو هیچیت نشه...من محافظ توام و تو دست من امانتی...
امانت...تازه فهمیدم چقدر از این کلمه بدم میاد...
با لبخند نگاش کردم و زیر لب جوابش رو دادم گفتم:اینجوری بهتره...آره...حداقل می دونم که یه کار مفید انجام دادم...
می خواستم بهش بگم عاشق چشمهاشم ولی نگفتم...غرورم نذاشت...سعی کردم خودم رو راضی کنم...نشد و بهش هیچ حرفی نزدم...خیلی مغرور بودم...خیلی...نمی تونستم غرورم رو زیرپام بذارم...
نگام رو ازش گرفتم و به آلن دوختم...
در رو بست و گفت:خب...الآن بچه ها هم میان...بعد شروع می کنیم به مجازات...

--------------------------------------------------------------------------------

من:هدفت از این کارا چیه؟؟...
آلن:هدفم؟؟...می دونستی خیلی فضولی و تو کارام سرک می کشی...من اصلا خوشم نمیاد کسی تو کارام سرک بکشه...
همونجور که راه می رفت،گفت:اهدا عضو رو دوست داری؟؟...من می تونم با این سرنگا کارت رو تموم نکنم،بلکه خودم دل و قلوت رو بریزم بیرون و اونا رو بفرستم به کشورهای دیگه...
چشمهام گرد شده بود؟؟...قاچاق اعضا؟؟...نه...اینا دیگه کین؟؟...نکنه سینا هم...نه...امکان نداره....اینا چیکاره ان...
نگاهی بهم انداخت و گفت:چرا چشاتو گرد می کنی؟؟...تا حالا اسم قاچاق به گوشت نخورده؟؟...قاچاق اعضا...نمی دونی چقدر خوبه...دل و روده ی یه انسان رو در میاری و می فرستی یه جای دیگه...ثواب داره...هیچ گناهی مرتکب نمیشه...جون یکی رو میگیری و جون یکی دیگرو نجات میدی...تازه این وسط کلی هم پول به جیب میزنی...سود و ثوابش خیلی خوبه...تو هم اگه دوست داشته باشی،می تونم این کار رو برات انجام بدم تا هم ثوابش به تو برسه و هم به من...
هیچ رابطه ای بین قاچاق اعضا،این دستگاه ها،مایع داخل سرنگ و سینا پیدا نمی کردم...هیچی...گیج بودم،گیج تر شدم...
آلن:اگه این سرنگ رو بهت تزریق کنم،دیگه نمی تونی ثواب کنی...خونت آلوده میشه...
سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:اسم اینا رو میذاریم اِچ آی وی به توان 2...خوبه؟؟...اسمش رو دوست داری؟؟...
اجازه ی حرف زدن بهم نداد و گفت:نمی خوام بدون داشتن اطلاعات از پیشمون بری...بمونی هم مطلع میشی...بذار خودم بهت بگم که قبل از رفتن انقدر گیج نباشی...
کنار یکی از دستگاه ها وایساد و گفت:اینا سازنده ی اون ماده هستن...ماده ای که من سالیان درازه روش کار کردم...از دوران نوجوانی...خیلی دوسش دارم...به دو دسته تقسیمشون کردم...با اضافه کردن یه سری مواد،خواصشون رو تغییر دادم...بعد از کلی آزمایش،به این نتیجه رسیدم که یکیش خاصیت اعتیاد داره و دیگری،باعث آلوده کردن خون میشه و یه جورایی مثل همون ویروس ایدزه...البته بدتر از اون...
دست به سینه نگام کرد و گفت:اول با ازمایش کردن روی آدمای مختلف شروع کردم...اون زمانا زیردستام آدماش رو برام جور می کردن...همین سینا ی تو و بهروز ما،یکی از افرادی شد که مورد آزمایش قرار گرفت...نمی دونم چرا از جسارتش خوشم اومد...اون معتاد شده و حاضر بود برای اون مایع،هر کاری انجام بده،هر کاری...اوردمش تو گروه خودم و حسابی تأمینش کردم...خیلی خواست ترک کنه ولی من نذاشتم و این اجازه رو بهش ندادم...نمی خواستم ترک کنه...
سرش رو تکون داد:نمی خواستم...می دونستم اگه ترک می کرد،دوباره میشد همون آدم سابق و از گروه ما بیرون می رفت...تنها کسی که از بین اون آدما وارد گروه ما شد،سینا یا همون بهروز بود...اول نمی دونست هدف ما چیه...خبر نداشت که چی می خوایم...اون دستورات منو اطاعت می کرد تا به موادش برسه...
دستاش رو کرد تو جیبش و گفت:نمی خواستم از موضوع بویی ببره ولی نمی دونم چطور شد که فهمید...گروه ما از در دوستی با افراد وارد میشه و بعد اونا رو معتاد می کنه...سینا هم همینجوری وارد این جمع شد...از طریق دوستی با ویکتور...
نفسی کشید و ادامه داد:من از اول هم تو فکر قاچاق اعضا بودم...هیچکس از این موضوع خبر نداشت...همین سینا هم تا الآن نمی دونست...
برگشتم سمت سینا...با چشمهایی گرد شده به الن نگاه می کرد...رگه های خون رو میشد تو چشمهاش دید...خیلی عصبی بود...خودم هم تو شک بود...
آلن:اون فهمید که این مواد دودسته اند...فهمید باعث مرگ خیلیا میشه...از تمامی آزمایشاتمون سر دراورد،چطور،نمی دونم...سینا با خیلی ها دوست شده بود و می خواست اونا رو برای ما بیاره اما قبل از این که اونا معتاد بشن و تو تله ی ما بیفتن،سینا جریان رو به همشون گفت،به همشون...اونا دمشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن...از اون موقع است که پلیس اینترپل،در به در دنبال ماست....خیلی ها رفتن به اداره ی پلیس اطلاع دادن...ما مجبور به تعویض جامون شدیم...نمی دونم چی شد که بهروز سر از اداره ی پلیس دراورد...
نگاهم کرد و گفت:آزمایشام چند ساله که تموم شده...بعد از رفتن سینا،منم به اون چیزی که می خواستم رسیدم...من با معتاد کردن افراد،اونا رو به اینجا می کشونم و بعد...
خنده ای کرد و انگشت سبابش رو گذاشت رو گردنش و گفت:پخ پخ...ازشرشون خلاص میشم و یه پول قلمبه گیرم میاد...
با همون خنده گفت:خیلی ها سر آزمایشات دووم نیووردن و مردن،ما هم اونا رو آتیش زدیم چرا که به هیچ دردی نمی خوردن...به درد قاچاق اعضا هم نمی خوردن،فقط باعث شدن که آزمایشات من بره جلو...خیلی ها رو هم ما تیکه تیکه کردیم و به جاهای دیگه فرستادیم...دسته ی اول به درد ما می خوره...دسته ی دوم این مواد،کارایی چندانی ندارن...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#57 | Posted: 9 Jan 2013 12:49
فصل سیزدهم


ناباورانه نگاش کردم...اینا آدم بودن؟؟...نه...از حیوون هم بدترن...حداقل حیوونا به هم نوعای خودشون رحم می کنن ولی اینا....یا خدا...ما کجای کاریم؟؟...چه اتفاقایی اطرافمون میفته و ما بی خبریم...
آلن:اینم نیمی از کارای ما...بقیه رو صلاح نمی دونم بهت بگم...
تازه اینا نیمی از کاراشون بود؟؟...دیگه بقیش چیه؟؟...
تقه ای به در خورد...آلن در رو باز کرد...یه گروه آدم ریختن تو اتاق...نمی دونم چندنفر بودن ولی خیلی زیاد بودن به طوری که اتاق پر شد...
چشمهای اولین نفر برام خیلی آشنا بود...نگاه سردش بهم فهموند ه همون مرد نقاب داری که من رو از خونه بیرون کشید...نگاهش در عین سرد بودن،هرزه و هیز بود و تن آدم رو می لرزوند...یاد حرفای آلن افتادم...لرزش بدنم بیشتر شد...
هرج و مرج شده بود...آلن دستاش رو بهم کوبید و اینجوری،نظم رو برقرار و شروع به حرف زدن کرد به حرف زدن:
گفتم بیاین اینجا تا ببینین و بفهمین پشت کردن به من چه عواقبی داره...ببینین چه بلایی به سرتون میاد...بفهمین اگه از دستورات من سرپیچی کنین،چه بلایی به سرتون میارم...
اشاره ای به سینا کرد و گفت:این بهروزه...خیلی از شماها که قدیمی هستین،می شناسینش و می دونین کیه...این یکی از افراد من بود و بخاطر اعتیادش به این مواد،برای من کا می کرد...اون از هیچی خبر نداشت و به ترتیبی کمی آگاهی پیدا کرد و علیه من شد...چندوقت بعد فهمیدم وارد اداره ی پلیس شده...دیشب به چندتا از بچه ها و ویکتور گفتم برن خونش...البته چندوقتی بود که زیرنظر داشتمش...این دختر هم تو خونش بوده...می خواست نره...
با حرص گفتم:دهنت رو ببند...
آلن:خفه...زر نزن...امثال تو بدرد لای جرز دیوارم نمی خورن...
سینا داد زد:بفهم داری چی میگی...اسمش رو تو دهن کثیفت نچرخون...اینی که جلوت نشسته،پاکتر از خیلیای دیگست...
آلن پوزخندی زد و گفت:آره...انقدر با دخترای مختلف با قماش جورواجور بودی که پاکترینشون اینه...
دلم خیلی از حرفش گرفت...خیلی...
سینا خواست جواب بده که آلن رو به افرادش گفت:من از این بهروز کاری رو خواستم تا برام انجامش بده...کاری رو که خیلی از شما آرزو دارین بهتون محولش کنم...ازش خواستم مسئولیت جابه جایی این مواد و یه سری کلیه رو به عهده بگیره ولی اون گفت نه...به من گفت نه...منم می خوام سزای این نه گفتنش رو بهش بدم...همین جا،جلوی چشم همتون،این دختر رو آلوده به ویروس می کنم...این تا چندساعت دیگه دووم میاره...خود بهروز رو هم،مثه قبلش می کنم...یه معتاد...می دونین که اعتیاد دوباره به این مواد،ترکش سخت تره...بهروز مجبور میشه که باهام همکاری کنه...مجبور...
صدای تشویق و هورای افرادش گوشام رو پر کرد...تشویق برای چی؟؟...برای مرگ و اعتیاد دو نفر دیگه که انسان بودن؟...اینا چجور آدمایی بودن که از مرگ و اعتیاد دیگران خوشحال میشدن؟؟...اینا خدا رو قبول دارن؟؟...نه....معلومه که ندارن...اینا خدارو نمی شناسن...
اتاقی که توش بودیم،گرم بود...پالتوم تو اتاق قبلی جا مونده بود و فقط یه تیشرت تنم بود...
آلن پارچه رو از روی سینی کنار زد و سرنگهای کذایی نمایان شدن...
به دو نفر از افرادش که پشتم بودن،اشاره کرد...اونا هم بازوهام رو محکم تو دستاشون گرفتم...چندشم میشد...کمی تقلا کردم ولی فایده نداشت...به دو نفر دیگه اشاره کرد بیان جلو...اون دوتا هم زانوهام رو محکم گرفتن...
آلن پاچه ی شلوارم رو گرفت و کمی کشیدش بالا...مونده بودم داره چی کار می کنه...مچ پای راستم رو تو یکی از دستاش گرفت و پوزخند زد...خواستم پام رو بکشم عقب که نشد...اون دو تا غول بیابونی،محکم زانوهام رو گرفته بودن و اجازه ی هیچ حرکتی بهم نمی دادن...
آلن سرنگ رو از روی سینی برداشت...آخرین نگاهم رو به سینا انداختم...چشمهای نگرانش رو دیدم....رنگش پریده بود...می دونستم خودم هم دست کمی ازش ندارم...چشمهام رو بستم...سعی کردم نگاهش رو تو ذهنم نگه دارم...
صدای تشویق و هورای افرادش رو می شنیدم...اشک به چشمهام هجوم اورد...متأسف بودم...متأسف بودم برای خودمون...برای آدما...برای جامعه ی انسانی...برای این که از مرگ یکی دیگه خوشحال میشن...جدی چرا باید اینجوری باشه؟؟...مگه من ارث باباشون رو خوردم؟؟...مگه اون بدبختایی که زیر دست اینا مردن،گناهی مرتکب شده بودن؟؟...چرا باید به خودشون و جامعشون ضربه می زدن و از این موضوع خوشحال می شدن؟؟...
اشکام رو نگه داشتم و سعی کردم رو گونه هام جاری نشن و اونا رو لمس نکنن...صدای داد و تشویق،لحظه به لحظه بیشتر میشد...
کمی پام رو اورد بالا...سردی و تیزی سرنگ رو روی مچ پام احساس می کردم...ناخوداگاه مچم رو کج کردم...طوری که سوزن رو حس نکردم...صدای خنده ی افرادی که دورم حلقه زده بودن،تو گوشام پیچید...می خندیدن...بلند و بلندتر...
دوباره سوزن رو حس کردم...این سری مچم رو ثابت نگه داشتم و همزمان با اون،صدای هیجان زده ی افرادش رو می شنیدم...تو دلم از همه خداحافظی کردم...از همه...چه اونایی که تو ایران بودن و چه اونایی که تو کانادا بودن...
همزمان با حس کردن فشار سرنگ روی پوست پام،صدای سینا رو شنیدم که گفت:صبر کن آلن...من قبول می کنم باهات همکاری کنم،فقط به اون کاری نداشته باش...
سوزن کنار رفت...فشار روی زانو و یبازوم تموم شد...ولم کردن...صدای خنده ی افراد دوباره اوج گرفت...ناباورانه چشمهام رو باز کردم و به سینا نگاهی انداختم...سرم رو به علامت نه تکون دادم....نباید اینجوری میشد...سینا نباید قبول می کرد...آلن همین رو می خواست...
سرش رو برام تکون داد و لبخند غمگینی بهم زد...
آلن دوباره سرنگها رو گذاشت زیر پارچه...هردومون رو بلند کردن و آلن رو به سینا گفت:حالا که خودت راضی به همکاری با ما شدی،دیگه لزومی نمی بینم معتادت کنم...
به افرادش اشاره کرد و گفت:ببرینشون...
به اتاق جدیدی رفتیم...خوبیش این بود که گرم بود...نزدیک طلوع آفتاب بود...از افراد آلن خواستم پالتوم رو بیارن و اونا هم برام اوردن...
وقتی تنها شدیم،سینا به سمتم اومد و دستام رو با دست سالمش گرفت و گفت:خوبی باران؟؟...
من:آره...تو چی؟؟...دردت آروم تر شد؟؟...
سینا:بگی نگی...
کمی نگام کرد و گفت:تو باید از اینجا بری...همین امشب...بعد از غروب خورشید،باید اینجا رو ترک کنی...
من:چی میگی سینا...
سینا:همین که شنیدی...نه نمیاری باران...باید بری...اگه بمونی بدبخت میشی...می فهمی چی می گم؟؟...
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:نمیشه از اینجا رفت...چجوری برم بیرون؟؟....قطعا اینجا کلی دوربین داره...بیرونم افراد آلن هستن....من نمی تونم پام رو از این اتاق بزارم بیرون،چه برسه به این که بخوام از ساختمون خارج بشم...
سینا:می تونی...باید بتونی...باید...بعضی جاها دوربین داره...من خودم از افراد آلن شنیدم...مثلا اون اتاق که منابع توشه،دوربین داره...تو راهرو ها نداره...تو اتاق افرادش هم دوربین هست...تو می تونی بری باران...من مطمئنم...
مکثی کرد و گفت:باید خیلی مراقب خودت باشی...من نیستم...من دیگه پیشت نیستم...ممکنه بیرون از این جا،آدمای شهروز باشن...اگه بی دقتی کنی،از چاله در میای و تو چاه میفتی و این وضع رو بدتر می کنه...البته ممکنه اینجا باشن چرا که آلن و افرادش،اطراف رو کنترل می کنن و نمی ذارن کسی اینجاها باشه و این اطراف پرسه بزنه...
با چشمهای گرد شده صداش زدم:سییییییناااا....تو می فهمی داری چی میگی؟؟....
سینا:آره می فهمم...خوبم می فهمم...فقط می دونم باید از اینجا بری...هرجور که شده...من ضررت رو نمی خوام...به نفعته که از این جا بری...منم از فردا باید برم تو گروه آلن...تو باید بری پیش پدرت و به اون بگی چه اتفاقی افتاده...
من:سینا؟؟....
کمی نگام کرد و گفت:جانم،یعنی بله؟؟...
یادم رفت چی می خواستم بگم...
سینا:بگو دیگه...
من:به فرضم که من تونستم از اینجا برم بیرون...من اینجا رو نمی شناسم...من خیابونای این شهر رو نمی شناسم....الآن هم باید خارج از شهر باشیم...این کار رو مشکل تر می کنه...من اگه از اینجا برم بیرون،آواره ی کوچه و خیابون میشم...
سینا:تو برو بیرون...بالاخره یه ماشین پیدا میشه تا تو رو به شهر برسونه....فقط تو باید احتیاط کنی...خیلی...من بعید می دونم آدمای شهروز این اطراف باشن ولی تو باید مواظب خودت باشی...این قولو به من میدی؟؟...بذار اگه من نبودم،شرمنده ی بابات نشم باران...بذار....
بغضم گرفت...دستم رو اوردم بالا و گذاشتم رو لباش...چقدر گرم نرم بودن...
با بغض گفتم:هیششششش...تو هیچیت نمیشه...من می دونم...نباید چیزیت بشه....اون دختری که عاشقشی منتظرته...یادته؟؟...ساحل اون شب می گفت توعاشق دختری هستی...اینجوری حرف نزن سینا....دلم می گیره...نذار چشم به راه بمونه...نذار دلش بشکنه...نذار بی سینا بشه...تو اونو دوست داری،بدون اونم تو رو دوست داره...اون از شغل تو خبر نداره....بخاطر اونم که شده،باید از این مخمصه سالم بیای بیرون...خب؟؟...
واسه اولین بار می دیدم سینا بغض کرده...واسه اولین حس می کردم چونش داره از شدت بغض می لرزه...واسه اولین بار می دیدم داره با خودش می جنگه تا بغضش رو قورت بده...واسه اولین بار و آخرین بار...
سینا:اون دختر منتظرمه؟؟...امیدوارم...امیدو ارم جاش خوب باشه...امیدوارم زندگی خوبی داشته باشه...امیدوارم...
بغضش رو قورت داد و گفت:نمی دونی چقدر دلم براش تنگه...نمی دونی چقدر خوبه...لایق بهترین چیزاست...
مکثی کرد و بعد از این که شد سینای همیشگی،گفت:تو قول به من میدی که سالم بمونی و مواظب خودت باشی؟؟...
من:سعیم رو می کنم ولی قول نمیدم...
سینا:نذار من شرمنده بشم باران... نذار...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#58 | Posted: 9 Jan 2013 12:50
سرم رو براش تکون دادم....
سینا:من آدرس خونه ی بابات رو بهت می گم...اونو به خوبی حفظ کن...اینجا خودکار و کاغذ نداریم تا برات یاد داشتش کنم...پس خوب گوش کن...خیابونا رو درست به خاطرت بسپر...
من:بگو...
آدرس رو بهم داد...بعد از چندبار تکرار کردن،تو ذهنم موند...شماره ی اعضای خونه و خونه رو هم بهم داد تا اگه تونستم،به خونه زنگ بزنم....
خورشید طلوع کرده بود...بیرون رو نمی تونستیم ببینیم،چرا که پنجره ها رو رنگ کرده بودن و سرتاسر شیشه بود و نمیشد بازشون کرد...
بلند شدم و به پنجره دست کشیدم...می دونستم هیچ جور باز نمیشه...شکمم قار و قور می کرد و حسابی گشنم بود...دیشب می خواستیم غذا بخوریم که اونا اومدن تو خونه...
نشستم کنار سینا...دستم رو گذاشتم رو شکمم و گفتم:نمی دونی چقدر گشنمه...
با لبخند گفت:می دونم...از صدای قار و قورش معلومه...
همون موقع بود که در باز شد...مردی سینی به دست اومد تو اتاق...سینی رو گذاشت جلومون و گفت:تموم شد،صدام کنین...
بعد بیرون رفت...
نگاهی به سینی انداختم..چای،مربا،عسل،خامه ،شکلات صبحانه،کره،پنیر و...همه چی تو سینی پیدا میشد...
سینا:ببین چقدر صدای شکمت بلند بوده که به گوش آلن هم رسیده...
گله آمیز نگاش کردم و گفتم:اِ...سینااااا...
سینا:خب بابا...بخور...مشغول لقمه درست کردن شدن...داشتم می ذاشتم تو دهنم که حس کردم سینا داره نگام می کنه...برگشتم سمتش و تازه یادم افتاد که دستش شکسته و نمی تونه برای خودش لقمه درست کنه...دستم رو اوردم پایین...با لبخند همون لقمه رو گرفتم جلوی دهانش...کمی نگام کرد و بعد سرش رو اورد جلو...لقمه رو گذاشتم تو دهانش و بعد،لیوان چای روبرداشتم...از قند و شکر متنفر بودم...سینا هم همینطور...هیچ کدوم چای شیرین نمی خوردیم...لیوان رو گرفتم سمت دهانش...یه قلپ خورد...لیوان رو کشیدم کنارم...
مشغول درست کردن لقمه ی بعدی شدم...می خواستم بدمش به سینا که گفت:یکی تو،یکی من...این یکی برای توئه...بعدی برای منه...
من:باشه دیوونه...
به همین ترنیب صبحانمون رو خوردیم...یه لقمه برای خودم درست می کردم و یکی برای سینا...
بعد از خوردن صبحانه،سینا گفت:خیلی مزه داد...آخرین صبحانه ی مشترکمون،بهترین صبحانه ی عمرم بود...از فردا من تنهام و تو با خانوادت...
از کلمه ی آخرین،دلم گرفت...
سعی کردم به روم نیارم...در جوابش گفتم:تو تنها نمی مونی...خیلیا هستن که پرش منن...
پوزخندی زد و زیر لب گفت:نه...دیگه نیستن...
حرف دیگه ای نزدیم...اون مرد اومد و سینی رو برد...
من:چرا دست و پامون بازه؟؟...
سینا:چرا ببندن؟؟...
من:خب اون موقع بسته بودن...منظورم دیشبه...
سینا:الآن می دونن که من راضی شدم این کار رو انجام بدم...من باید یه کاری کنم که اینا لو برن یا حداقل اون محلولا و اعضا،به مقصد نرسه...این اولین باریه که می خوان این محلولا رو به جاهای دیگه ای بفرستن...من باید همین سری این کار رو تموم کنم...نمی خوام دوباره از دستشون فرار کنم...می دونم دوباره پیدام می کنن...
من:سینا...تو می دونی این کار چقدر خطرناکه؟؟...
سینا:داری منو از خطر می ترسونی؟؟...یه افسر پلیس باید جونش رو واسه مردم و نجات اونا بده....من شرایط رو می دونستم و وارد این راه شدم...دو گزینه اتفاق میفته...یا من صحیح و سالم برمی گردم و یا تو راه عملیاتم،شهید میشم...
من:دوباره شروع کردی؟؟...
بحثو عوض کردم و گفتم:از شهروز چه خبر؟؟...
سینا:قبل از اینکه بگیرنمون،بهم اطلاع دادن که یه سرنخایی بدست اوردن...این افرادشن که منو نگران می کنن...
خیلی خوابم میومد...از طرفی کمرمم بخاطر سرمای دیشب حسابی درد می کرد...کمی جابه جا شدم...چهرم از درد توهم رفت...دستم رو گذاشتم رو کمرم و کمی ماساژش دادم...
سینا با تعجب گفت:تو چرا این شکلی شدی؟؟...درد داری؟؟...
نگاهش به دستم افتاد که رو کمرم بود...
با مکث گفت:نکنه...نکنه...نزدیک به پ...
نذاشتم جملش رو کامل کنه...می دونستم با کامل شدن جملش،منم میرم تو زمین!!...
سرمو انداختم پایین و با خجالت و شرم گفتم:نه...
نفس راحتی کشید و هیچی نگفت...
تا حالا نشده بود اینجوری به روم بیاره...نمی دونست تو اون مواقع حالم تا چه حد خراب میشه...از چند وقت قبلش قرص می خوردم تا دردم کم بشه...همیشه وسایل بهداشتی رو می گرفت و تو کمدم می ذاشت...
سینا:پس چته باران؟؟...چرا کمر درد داری؟؟...
من:چیز خاصی نیست...
نزدیکم اومد و دستش رو انداخت دور کمرم و گفت:تو چشمهام نگاه کن تا بفهمم خاص هست یا نیست...
-----
سرم رو انداختم و نگاش نکردم...پنجه های دستش رو باز کرد و به پهلوم فشار اورد...
سینا:نگام کن باران...
با کمی مکث سرم رو اوردم بالا...تو چشمهام نگاه کرد و گفت:اینا دارن به من میگن خاصه...
من:واسه خودشون میگن...
سینا:نه...واسه خودشون نمیگن...اینا همیشه با من حرف میزنن و حقیقت رو میگن...دراز بکش رو زمین...
-چرا؟؟...
-کاری رو که گفتم انجام بده...
-دلیلش رو نباید بدونم؟؟...
-تو انجام بده،دلیلش رو هم می فهمی...
خدا رو شکر اتاقش فرش داشت...خواستم به پهلو دراز بکشم که سینا گفت:دمر...
اوفی کردم و دمر دراز کشیدم...دستام رو روی هم و رو زمین گذاشتم...پیشونیم رو هم به ساعدم چسبوندم...
من:حالا که چی؟؟...
جوابم رو نداد...
من:سینا؟؟...
باز هم جوابی نشنیدم...حس کردم دستی داره رو کمرم حرکت می کنه...همزمان صدای سینا رو هم شنیدم...
سینا:چی میگی؟؟...برای این گفتم دراز بکش...می خوام کمی کمرت رو ماساژ بدم...تو برای من اینجوری شدی و من اینو نمی خوام...مطمئنم بهتر میشی...من دوره گذروندم...
من:مرسی سینا...نیازی نیست...
دروغ می گفتم...از خدام بود ولی یه جورایی ازش خجالت می کشیدم...همیشه فربد یا بابا پشتم رو ماساژ می دادن و من خوابم می گرفت...
سینا:ناز نکن بچه جون...
من:دوره ی چی گذروندی؟؟...
لباسم رو کمی کشید بالا...دست گرمش رو روی کمرم حس کردم...ناخوداگاه کمی لرزیدم...وای خدا...دستام رو مشت کردم و فشار دادم...رو کمرم خیلی حساس بودم...خوب بود نمی دیدمش...تا حالا دستش بدنم رو لمس نکرده بود...از وقتی که قرار شد تو بغلش بخوابم،هر دومون مراعات می کردیم...هردومون تی شرت می پوشیدیم و این کار رو برای من آسون تر می کرد و خواب رو برام سختتر...ولی راضی بودم...
با صداش به خودم اومدم...غرق در افکارم بودم...خیلی خوب پشتم رو ماساژ میداد و من کم کم داشت خوابم می برد...مثل همیشه...احساس می کردم خستگی داره از تنم میره...با این که با یه دست کار می کرد،اما حرف نداشت...بی نظیر بود...
سینا:شنیدی چی گفتم؟؟...
من:نه...حواسم جای دیگه ای بود...
سینا:کجا مثلا...
من:ول کن توام...می دونستی خیلی خوب ماساژ میدی؟؟...
سینا:باید اینجوری باشه...من 6 ساعت داشتم واسه کی روضه می خوندم؟؟...خوبه دارم بهت میگم دوره ماساژدرمانی رو گذروندم و مدرک ماساژوری دارم!!...
من:جدی؟؟!!...این عالیه سینا...
با شیطنت گفت:خودم می دونم...ساحل هم همینو میگه...داری تأسف می خوری؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#59 | Posted: 9 Jan 2013 12:50
من:تأسف؟؟...چرا باید تأسف بخورم؟؟...
سینا:برای اینکه زودتر از اینا نفهمیدی من چه هنری دارم...آخه خانوما می خوان همیشه یکی باشه تا ماساژشون بده و از خستگی درشون بیاره...
راست میگفت...منم بدم نمیومد...کی بدش میاد؟؟...به روم نیووردم...
من:دلت خوشه تواما...برو بابا...
سینا:چی چی برو بابا...من شماها رو می شناسم،به خصوص تو...یه نمونه تو ایران دارم دیگه،ساحل...بنده خدا فربد...می دونم چه موقع می خوای انکار کنی...الآن هم از اون مواقع است...
خوابم گرفته بود...خیلی خسته بودم و شب قبلش هم استراحتی نداشتم...
من:بذار بعدا جوابت رو میدم...می خوام بخوابم...
سینا:تازه من با یه دست دارم کار می کنم...با دو دست کار می کردم،در حال دیدن خواب هفت پادشاه بودی خانوم...بلندشو باران...رو زمین نخواب...زمین سرده و بدنت خشک میشه...دشکم زیرت نداری...
با صدای خوابالویی گفتم:پس کجا بخوابم آخه؟؟...تو مگه اینجا تختی با پر قو می بینی؟؟...چه حرفایی می زنی سینا...بذار بخوابم...
سینا:من نمی تونم با یه دست بلندت کنم...پاشو...گردن درد می گیری...بیا بغلم بخواب...هم گرمه و هم نرم...از دشکی با پر قو هم خیلی بهتره...
من:نه...نمی خوام زخمات درد بگیرن...پس گلبافتیه واسه خودش...کی این امیدواری رو بهت داده؟؟....
با حرص گفت:نمی گیرن...تو پاشو...خیلی ها...
تو دلم گفتم:خیلی ها خیلی غلط اضافه کردن که درباره آغوش تو نظر دادن...فقط یه نفره که می تونه در این باره نظر بده و اون....منم...
منم؟؟...چرا من؟؟...
حوصله فکر کردن نداشتم...یعنی خوابم میومد و می خواستم بخوابم،برای همین اهمیت ندادم که با خودم چی گفتم...
به زور خودم رو از روی زمین بلند کردم و به سمت سینا کشیدم...دلم نمیومد برم تو بغلش...می ترسیدم به زخماش ضربه بخوره...
سینا:چرا وایسادی و داری بروبر منو نگاه می کنی؟؟...
با چشمهایی خمار و نیمه باز گفتم:دردت نگیره سینا...
لبخندی زد و با خنده گفت:منکه زخم شمشیر نخوردم فندقک...از زخم گلوله و چاقو که دیگه بدتر نیست...
آروم رفتم سمتش و رو پاش نشستم...دست سالمش رو دورم حلقه کرد و سرم رو روی شونش گذاشت...سرم نزدیک به گودی گردنش قرار گرفت...بوی عطر سرد و مردونش رو به خوبی حس می کردم...عاشق عطرش بودم...نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان،سرم رو به شونس تکیه دادم...
جوری بهش تکیه دادم که به دست گچ گرفتش ضربه ای نخوره...یکی از دستام رو از پشت کتفش رد و اون یکی رو هم دور گردنش حلقه کردم...دستم به زن.جیر گردنش خورد...زنجیر طلا سفیدی که همیشه تو گردنش بود و با پوست سبزش،تضاد جالبی داشت و بهش زیبایی می بخشید...
من:تو چی؟؟...خوابت نمیاد؟؟...
بوسه ای به موهام زد و گفت:به بی خوابی عادت دارم،فقط کمی خسته هستم...
فشار دستش رو بیشتر کرد...سرش رو به سرم تکیه داد و گفت:منم اینجوری کمی استراحت می کنم...حالا آروم بگیر بخواب...
--------------------------------------------------------------------------------
چشمهام رو بستم و گفتم:من چجوری باید از اینجا برم؟؟...قبول کن نمیشه سینا...
سینا:بگیر بخواب فعلا...بیدار که شدی،باهم حرف می زنیم...
حرف دیگه ای نزدم...چشمهام رو بستم و خوابیدم...
با صدای باز شدن در چشمهام رو باز کردم...برامون غذا اورده بودن...
نگاهی به سینا انداختم...چشمهاش کمی قرمز شده بود...به خوبی می تونستم بفهمم چقدر خستست...
سینا:ساعت خواب...
چشمهام رو مالیدم و گفتم:ساعت چنده؟؟...
شونه ای بالا انداخت و گفت:به نظرت من ساعت دارم؟؟...همه وسایلم رو ازم گرفتن...فکر کنم نزدیک 5-4 ساعتی خوابیده باشی...
از بغلش اومدم بیرون و گفتم:تو خیلی خسته ای...
لبخندی زد و گفت:مهم نیست...تو باید برای امشب سرحال باشی...من بعدا استراحت می کنم...
نهارمون رو هم خوردیم...
من:همکارات جلوی در بودن؟؟...
سینا:نمی دونم...
با تعجب گفتم:نمی دونی؟؟...
رفت تو فکر و با مکث گفت:نه،نمی دونم...برای همینه که نگرانم...شاید بچه ها اون موقع جلوی در نبودن...از وقتی دوربین ها رو نصب کردن،محافظا کمتر شدن...بعضی اوقات که مورد مشکوکی پیش میومد،میومدن...تا اونجایی که یادمه،وقتی اون شب رفتم پایین،ماشینی اونجا نبود...شایدم بودن و افراد آلن یه جورایی اونا رو کشیدن کنار...نگرانشونم...به فکر اونا نمی رسه که ما از طرف آلن دزدیده شده باشیم...البته ممکنه سرهنگ بفهمه اونم در صورتی که بچه ها جلوی خونه می بودن و بهش خبر میدادن...نمی دونم...
اومدن ظرفهای نهار رو هم بردن...
من:سینا؟؟...
-هوم؟؟...
-تو چجوری عشق رو تجربه کردی؟؟...اکثرا یه اتفاقی براشون میفته و عاشق میشن...منظورم آدمای عاشقه...تصادفی،جرو بحثی،همکلاسی،همسایه ایو...چجوری عاشق شدی؟؟...چجوری عشقتون شروع شد؟؟....با یه لبخند؟؟...با یه نگاه؟؟...بادعوا؟؟...با چی؟؟...چه اتفاقی افتاد که....
خندید و گفت:شاید باورت نشه ولی من هنوز اون دختری رو که به اصطلاح عاشقشم،ندیدم...
چشمهام اندازه نعلبکی بود...
من:عاشق شدنت هم مثه آدمیزاد نیست...
سنا:صبرکن...برات تعریف می کنم...
من:زودباش بگو که حسابی کجدرولم کردی...
خندید و گفت:دیوونه...مطمئنی کنجدروله؟؟...شاید فضولی باشه...
دستم رو مشت کردم...می خواستم بکوبم به بازوش که یاد زخماش افتادم...
با حرص گفتم:کتکتم که نمیشه زد...بنال دیگه...
سینا:حرص نخور...جوش میزنی...
حرف دیگه ای نزدیم و سینا شروع کرد:من عاشقش نیستم...این گفته ی دیگران که من عاشقم و من هیچ وقت این حرف رو نپذیرفتم...اونا به من می گفتن باید عاشق بشی...اگه یادت باشه،به خودتم گفتم به عشق اعتقادی ندارم...تازه اونم چی،ندیده و نشناخته...وقتی همه چیز به زور و اجبار باشه و دیگران هی بهت تلقین کنن که این عشق و ازدواج به میراث یه خانواده بستگی داره،همین میشه که می بینی...من حتی اون دختر رو ندیدم...فقط دربارش شنیدم...از اطرافیان...حتی تلفنی هم باهاش حرف نزدم...دورادور دوسش دارم ولی عاشقش نیستم...به عنوان یه فامیل دور و ناتنی دوسش دارم...دوسش دارم چون اون بدبخت خبر نداره که باید گیر کی بیفته...من هیچ علاقه ای به اون ندارم...واسه ازدواج منظورمه...می دونم کارمون به طلاق می کشه ولی من مجبورم این کار رو انجام بدم تا یه ایل در آسایش باشن و رو سر من نریزن!!...
پوفی کرد و ادامه داد:از اون دختر بدم هم میاد...ندیدنش باعث سردرگمی من میشه...شاید اگه اون نبود،من از تو خوشم میومد ولی می دونی چیه؟؟...از قدیم تو گوش من خوندن که تو مال اونی و اون مال توئه... شما دوتا مال همین...من یه جورایی حس مسئولیت دارم...خوشبختانه یا بدبختانه من آدم مسئولیت پذیری هستم...نمی دونم می تونی درک کنی یا نه؟؟...مسئولیت در قبال کسی که نه می شناسمش و نه دیدمش...من هیچوقت نتونستم عاشق بشم چرا که احساس گناه می کردم...احساس می کردم دارم به اون خیانت می کنم...برای همین هم به عشق اعتقاد ندارم...خودم رو با دخترا سرگرم می کردم تا از اون سردرگمی بیرون بیام ولی فایده نداشت و نداره...اونجا هم احساس گناه می کردم ولی من ذاتن آدم شیطونی بودم...خودمم پسر مغروریم...رابطم با دخترا رو محدود کردم...خیلی محدود تر از قبل...
شاخام داشت در میومد!!...سینا از این حرفا هم بلده؟؟!!...
و من باز هم قضاوت کردم...
خواستم حرف بزنم که دستش رو اورد بالا و گفت:نه...وایسا حرفم تموم بشه...من حس کردم تو فکر می کنی من واقعا عاشق دختری هستم...حرف ساحل رو باور کرده بودی...نمی خوام همچین فکری کنی...تو من رو می شناسی و از ارتباطم با دخترا با خبری...نمی خواستم تو ذهنت به یه آدم خیانتکار تبدیل بشم...آدمی که عاشقه دختریه و وقتی از اون جدا شده،به دخترا دیگه رو اورده...می دونم همه ی زندگیم با غم و رنج پر شده...نمی دونم چرا ولی می دونم نمی تونم با اون سر کنم...شاید من دیگه تو رو نبینم...نمی خواستم همخونم،فندقم،همسر روحانیم،کسی که چندماه پیشم بوده،دربارم اشتباه قضاوت کنه...من از این که دیگران ظاهر رو ببینن و باطن رو بیخیال بشن،بدم میاد....شاید خیلی ها فکر کنن که من آدم بی عار و عیاشی هستم...یکیش خود تو...یادته بهم گفتی عیاش؟؟...تو هم ظاهر قضیه رو دیدی...می خواستم روشنت کنم تا دیدت رو عوض کنی...همین...
--------------------------------------------------------------------------------


همین؟؟...چه راحت میگه همین...
سینا:اگه اون نبود،من می تونستم نو رو دوست داشته باشم...می دونستم که میشد ولی با وجود اون،نمیشه...یعنی نمی تونم...نمی گم عاشقت میشدم،می گم می تونستم دوست داشته باشم...می دونستم می تونستم...
زیرلب گفت:من می دونم چه گوشای تیزی داری...
وا....چه ربطی داره؟...
من:خب که چی؟؟....
سینا:می خوام یه سری چیزا رو بهت بگم...می فهمی که چی...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#60 | Posted: 9 Jan 2013 12:51
نفسی کشید و گفت:می خواستم تو رو به خودم ثابت کنم...می خواستم بشناسمت....می خواستم بدونم با کی طرفم،با کی دارم زندگی میکنم و باید از چه کسی و با چه شخصیتی محافظت کنم...دوست داشتم بشناسمت تا رفتارم رو باهات تنظیم کنم....امتحانت رو پس دادی و من اصلا باورم نمیشد تو انقدر محافظه کار باشی....باورم نمیشد به سمتم نیای....اگه میومدی هم من بی محلی می کردم...بحث اعتماد اینجا میاد وسط...شاید همین امتحان تو هم یه جور خیانت به حساب بیاد ولی به نظرم این کار لازم بود...از دید من این کار خیانت نیست...نمی تونستم باور کنم مقابل زمزمه های من،بی تفاوتی و به روی خودت نمیاری...من به هرکسی که برخوردم،به سمتم اومده...هیچوقت خودم وارد عمل نشدم اما تو...
نگاش به من افتاد...سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:تو منو یه جورایی عوض کردی...بهم ثابت کردی دختری هم وجود داره که خودشو ذلیل مرد و پسری نکنه...
با تته پته گفتم:واضح تر توضیح بده؟؟...اینایی که میگی،هیچ ربطی به شنوایی من نداره....
سرش رو تکون داد و گفت:چرا...داره...
منتظر نگاش کردم...
سینا:اوایل که اومده بودی پیشم،فربد زنگ زد...روزای اول بود و تو داشتی لباساتو رو جمع می کردی...من تلفن رو بهت دادم....یادت میاد؟؟...فکر کنم اولین باری بود که از خونه ی من با فربد حرف میزدی...
کمی به مغزم فشار اوردم تا یادم اومد کدوم سری رو میگه...سرم رو براش تکون دادم...
سینا:اون روز ازت پرسیدم فربد رو دوست داری،تو هم گفتی معلومه که دوسش دارم...یادته من زیرلب چی گفتم؟؟....
بهش خیره شدم و آروم سرم رو تکون دادم....
نگام کردو گفت:خوبه که یادته...گفتم خوش به حالش....می خواستم واکنش تو رو ببینم باران...تو اون روز اصلا به روی خودت نیووردی...انگار نه انگار که من همچین حرفی زدم...
با لحن خاصی گفتم:پس به خاطر امتحان کردن من اون حرف رو زدی...بعدش اتفاقای بعدی...اون ناراحتیات برای زجر کشیدن و دلتنگی من برای خانوادم،همش فیلم بود؟؟....اون بغل کردنا برای آروم کردن من،همش جزء نقشت برای شناختن من بود؟؟...من چی بهت بگم؟؟...
مکثی کردم و ادامه دادم:حتما اون حرفایی رو که تو مراسم پویا،موقع رقصیدن بهم زدی،یه نوع رفتار سنج بود...تو....
هل هلکی جواب داد:نه....نه باران....اون شب می خواستم خودم رو امتحان کنم.و...من گفتم می تونم دوستت داشته باشم....دوست داشتم واسه یه شبم که شده،تو رو مال خودم بدونم...ببینم چجوریه...از داشتنت راضی هستم یانه....به تو گفتم مسئله امنیتیه ولی امنیتی در کار نبود....اون روز می خواستم خودم رو بسنجم،نه تو رو...
با چشمهای گرد شده نگاش می کردم....
لبخندی زد و گفت:آره...اون شب بود که فهمیدم می تونم دوستت داشته باشم...اون شب بود که کلی با خودم کلنجار رفتم...من تو شوک فهمیدنم بودم...فهمیدن این که می تونم بهت علاقه مند بشم...فهمیدن اینکه کمی بهت علاقه مند شدم...واقعا مست نبودم...همونطور که قبلا گفتم،من اصلا مشروب نخوردم...انقدر به مغزم فشار اوردم و تو شوک بودم که اونجوری شد و میگرنم اود کرد...من می دونستم که نباید دوستت اشته باشم و با این قضیه هم کنار اومدم...کنار اومدم تا تو ضربه نبینی...کنار اومدم تا خودم بتونم ازت جدابشم...کنار اومدم تا به اون دختره مدیون نباشم و احساس گناه نکنم....کنار اومدم تا یه خیانتکار محسوب نشم...
حرفش رو قطع کرد...می تونستم برق اشک رو تو چشمهای عسلیش ببینم....
تو چشمهام خیره شد و گفت:حالا فهمیدی؟؟...فهمیدی ربطش چیه؟؟....جواب سوالت رو گرفتی؟؟....برام عزیزی باران...خیلی برام عزیزی...مثه جونم دوست دارم...نمی دونم چه نوع علاقه ایه اما عشق نیست...اینو مطمئنم که عشق نیست...اگه باشم،مثه یه حامی پشتتم...برای همیشه....اگه دوباره همدیگه رو دیدیم،منو به عنوان برادر زن داییت یا برادر دوستت،ساحل،نبین...منو به عنوان یه حامی ببین...پشتتم باران...از همون شب به خودم قول دادم تا آخر عمرم حمایتت کنم...اونم به عنوان یه دوست...می خوام کسی باشی که تا آخر باهاشم،حتی بعد از ازدواجم...حتی بعد از ازدواجت باران...خودم با اون دختره و همسرت حرف می زنم...می خوام مثه...مثه یه دوست یا یه خواهر کنارم باشی...
سرم رو به چپ و راست تکون دادم...چشمهام لبریز بود...لبریز از اشک....اشکی پر از غم،غصه،حسرت،بغض،نگرانی و خیلی چیزای دیگه...
اشکم رو گونم سر خورد...خودش رو بهم نزدیک کرد و دستش رو روی گونم کشید....ناخوداگاه سرم رو کمی به سمت جلو بردم و به انگشتش که روی گونم بود فشار وارد کردم...
سینا:مگه من نگفتم نمی خوام گریه کنی؟؟...
بدون توجه به حرفش گفتم:خودت گفتی نباید به هم وابسته بشیم...نگفتی؟؟...
-چرا اما...
با حالت گیجی گفتم:اما شدیم...اما نباید می شدیم....
-تو راست میگی...نباید میشدیم...حرف خودمه...من به خاطر شخصیتت،بخاطر رفتار سنجیدت،بخاطر حرف زدنت،به خاطر صاف و صادق بودنت،به خاطر دورو نبودنت و به خاطر خیلی چیزای دیگه از تو خوشم اومد و کم کم بهت علاقه مند شدم...علاقه ای که بی جنسه...نه....بی جنس نیست....جنسش شناخته نشدست....معلوم نیست چیه،فقط معلومه که دوست دارم حامیت باشم...حتی بعد از مستقل شدنت...حتی بعد از محرمیتمون...من نمی ذارم اون دختره،مانع ارتباط من با تو بشه...نباید همچین کاری کنه...نباید...باهاش اتمام حجت می کنم...می دونم که اونم منو نمی خواد ولی چیکار کنیم که اجباره و زور...اجبار و زوری که زندگیمون رو سیاه می کنه...اجبار و زوری که لذتی برای زندگیمون نداره...ما نمی تونیم از زندگیمون لذت ببریم چرا که از هم نفرت هم نداریم...هیچ احساسی بهم نداریم...من اینجوریم...اونو نمی دونم اما حدس می زنم که احساسات اون هم مثه من باشه...
با مکث ادامه داد:حداقل اگه نفرت باشه،یه نفرتی هست و زندگی خلا نیست ولی برای ما،از خلا هم رقیق تره...برای من،همه چیز کشف نشدست...همه ی جنسها،کشف نشده اند...
--------------------------------------------------------------------------------

خیره نگاش کردم و گفتم:خودت نخواستی بشناسی...منطقی نیست...اصلا منطقی نیست...دلیلت مسخرست...
پوزخندی زد و گفت:آره...به نظر تو مسخرست.و..تو جای من نبودی...مطمئنم اگه تو گوش توهم می خوندن واسه یه نفری و بخاطر ارتباط دو خانواده باید با هم ازدواج کنین،دلیل برات منطقی میشد...جای من نیستی باران...شاید اگه پدربزرگم اون کار رو نمی کرد،منم انقدر بدبختی نداشتم...حیف که دیگه نیست...اونم قربانی اجبار خانوادش شد...قربانی شد ولی بعدش به عشقش رسید و دست ازش نکشید...
خیلی دوست داشتم زندگی پدربزرگش رو بدونم...یعنی چی؟؟...برام جذابیت خاصی داشت...احساس می کردم یه جذابیت خاصی داره...پدربزرگش رو می گم...نمی دونم چرا یهو این فکر به ذهنم رسید...حس می کردم سینا شبیه به اونه...به طور ناخوداگاه این حس بهم دست داد...دوست داشتم ازش بپرسم...راجع به پدربزگش...
-چرا تا حالا نخواستی ببینیش و باهاش در ارتباط باشی؟؟...اگه فامیلین،چرا تا حالا همدیگه رو ندیدین؟؟...پدربزرگت چیکار کرده؟؟...
پوفی کرد و گفت:اینجوری نمیشه توضیح داد...بخوام برات بگم،باید زندگی چندنفر رو تعریف کنم...باید زندگی یه خاندان رو برات بگم...از مشکلات و دلایل کاراشون بگم...الآن وقت نیست...اون شاید منو نشناسه...شاید ندونه سینایی وجود داره و بین خانواده ها،همچین قراری گذاشته شده...البته خانواده ها که نه،وصیت پدربزگه...برای پیوند هردو خانواده،این کار رو کرده...قبل از این که 32 سالم بشه،باید این وصلت انجام بشه...
تو دلم گفتم 3-4 سال دیگه وقت داره...
می خواستم بحثو عوض کنم...دیگه حوصله نداشتم...خورده بود تو پرم...
شاید منم می تونستم عاشقش بشم...شاید شده بودم و نمی دونستم...شاید باید ازش دور می موندم تا بهم ثابت شه،شایدم عادت کردم...به مهربونیش،به همدردیش،به شوخیاش،به رفتارای مختلفش در زمان های مختلف،به شیطونیا و آغوش مهربونش و...
تو دلم به اون دختر فحش میدادم که سینا ندیده و نشناخته،بهش متعهد بود...متعهد که چه عرض کنم...با صد تا دختر بود ولی موقع عاشق شدن و دوست داشتن،یاد اون میفتاد...اینم شانس منه بدبخته دیگه...
-یه سوال بپرسم؟؟...
-منم بگن نه،تو بازم می پرسی..دیگه چرا سوال می پرسی...
-خواستم آدم حسابت کنم ولی چه کنم که خودت نمی خوای...
مکث کردم...یهو گفتم:قضیه ی خواهر جمشید چیه؟؟...
-چی؟؟...
-میگم قضیه ی خواهر جمشید چیه؟؟...
-چه قضیه ای؟؟...
-وقتی منو گرفتن،جمشید به من گفت می خواد منم مثه خواهرش عذاب بکشم...می خواد روح کوچولوی اون تو آرامش باشه...می گفت اون صداهایی رو که می شنیدم و خاموش روشن شدن برقا،کار اون بوده...چه بلایی سر خواهرش اومده که اینجوری شده؟؟...
با استرس گفتم:بابام اینا که...
حرفم رو قطع و اخم کرد و گفت:این مزخرفاتو کی بهت گفته؟؟...
-من ازت سوال کردم که جواب بشنوم،نه این که به یه سوال دیگه جواب بدم...
لحنم رو خواهشی کردم و گفتم:بگو دیگه...این فکر مثه خوره تو ذهنمه...خواهرش چی شده؟؟...اصلا..اصلا مادرش کجاست؟؟...
-بی خیال باران...
وقتی دیدم نمی خواد حرف بزنه،مصمم تر شدم...دوست داشتم بدونم...اون به خاطر از هم پاشیدن خانوادش دنبال انتقام بود...این حق من بود بدونم برای چی،اون خانواده از هم پاشیده...
با جدیت گفتم:اصلا...گیر سه پیچ دادم...ول کنم نیستم...این حق منه بدونم...
وقتی اوضاع رو دید،شروع کرد:قبل از این که بگم،اینو بدون تقصیر پدرت نبوده...تقصیر خود اونا بوده...پدر تو و همکاراش،فقط وظیفشون رو انجام دادن ولی پدرت هنوزم که هنوزه،سر مرگ خواهر جمشید،عذاب میکشه و خودش رو مقصر می دونه...اینو بدون اگه منم جای پدرت بودم،همین کار رو می کردم...
-بگو دیگه...
-توکه این همه صبر کردی،یه ذره دیگه هم صبر کن...
-نذار بزنم با دیوار پشتت یکیت کنم...بگو...انقدر منو حرص نده...
لبخندی زد و گفت:چقدر خوشگل میشی وقتی حرص می خوری...چشمات وحشی میشه...انگار دوگلوله آتیش رو می تونه ببینی...آدم دوست داره همین جوری نگات کنه...
یه جور خاصی نگام کرد و با لحنی حرص دربیار گفت:این جمله رو به عنوان یه دوست گفتماااا...دور برنداری حالا...پیش خودت فکری نکنی...
دوگلوله آتیش که تو چشمهای توئه...اونم موقع عصبانیت...خاک تو سرت سینا...تعریفتم مثه آدمیزاد نیست...اولش آدمو خوشحال می کنه،بعد چنان می زنه تو پرت که...
با حرص بیشتری نگاش کردم و گفتم:می دونم...از تو همچین انتظاری رو ندارم و نخواهم داشت...تا با دستام خفت نکردم،شروع کن...
اومد حرف بزنه که دستم رو به علامت سکوت گرفتم بالا و گفتم:وایسا ببینم...من چه فکری می خوام بکنم؟؟...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 6 از 16:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites