تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 7 از 16:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  15  16  پسین »  
#61 | Posted: 9 Jan 2013 13:51
این سوال داره باران...مثلا این که پیش خودت فکر کنی اون دوست داره و تو دلت از این قضیه خوشحال بشی...
با فکر مزخرفی که به ذهنم اومد،اخم کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم،طوری که انگار می خوام اون فکر رو از ذهنم کنار بزنم...
با خنده گفت:به چی فکر کردی که اینجوری می کنه؟؟...عجب منحرفی هستیا...من که حرفی نزدم،تو تا فرحزاد رفتی؟؟؟...خود درگیری داری؟؟...مگه شوال نردی؟؟...منتظر جواب نموندی و خودت با فکرتن جوابت رو دادی و چندشتم شد...
چشمام رو گرد کردم و دندونام رو روی هم فشار دادم...
من:بی حیا...
-به من چه...تو خیلی به این مسائل علاقه مندی...خدا می دونه تا کجا ها پیش رفتی که...
-سینا....
-خب بابا...به فرض که تو به هیچی فکر نکردی...حالا خودم جوابت رو میدم...
مکثی کرد و زیرچشمی نگام کرد و گفت:به عروسی و سه نقطه فکر کنی....
سعی کردم سرخ نشم ولی مثه این که موفق نبودم...توقع نداشتم انقدر واضح بخواد اشاره کنه...
خنده ی بلندی کرد و گفت:ای جونمممم....چه سرخ شد...
سرم رو اوردم بالا و جوری نگاش کردم که حساب کار دستش اومد...
-خب بابا...بذار این ساعتای آخر رو خوش باشیم...
فقط نگاش کردم...
بیخیال اذیت کردن شد و شروع کرد...

--------------------------------------------------------------------------------

-شهروز و برادرش در حین قاچاق و تو کشتی دستگیر شدن...شهروز هیچ وقت ازدواج نکرد...
سریع حرفش رو قطع کردم و با تعجب و مِن مِن گفتم:پس...پس طناز...
-حرفمو قطع نکن باران..کمی صبر کن،میگم...
سرم رو تکون دادم و منتظره ادامه ی حرفش شدم...
-اکثر اوقات،خانوادشون هم همراهشون بودن...در واقع شهروز،شهباز،همسرش و بچه هاش که جمشید و زیبا بودن،تو کشتی مستقر می شدن...معمولا بچه ها رو قایم می کردن...اینم بگم که همسر شهباز هم،یکی از اعضای باند بوده...اسم خانومش گلنازه...البته الآن دیگه نیست...اونم تو درگیری ها کشته شد...در واقع جمشید دنبال انتقام مرگ خانوادش و شهروز دنبال انتقام مرگ عشق و خانواده ی برادرشه...
زیر لب گفتم:عشق؟؟!!!!...
-آره...عشق...شهروز و شهباز،همزمان عاشق گلناز میشن...پدر گلناز هم یکی از بزرگترین باندهای قاچاق رو داشته...البته الآن دیگه پدری نیست چرا که نزدیک به 40 سال پیش،گرفتنش و اعدام شد...پدر بزرگش هم باند بزرگی داشته...انگار این حرفه تو خانوادشون موروثیه...دختر و پسرم نداره...خلاصه همه به فکر انتقام هستن...از قرن پیش تا همین الآن...حالا متوجه این ریشه ی عیق میشی؟؟...اینا فقط به دنبال انتقام از مرگ شهباز نیستنفبلکه می خوان انتقام جدشون رو هم بگیرن...بیشترین فشار رو شهروزه...اون به قدری به شهباز علاقه مند بود که بهش نگفت عاشق گلناز شده...لام تا کام حرف نزد تا برادرش به گلناز برسه...شهروز می خواسته به شهباز بگه ولی شهباز پیشدستی می کنه و راجع به علاقش به گلناز با شهروز حرف می زنه و اینجوری میشه که شهروز کنار میکشه...
برای یه لحظه دلم براش سوخت...طفلی...به خاطر برادرش از عشقش گذشت...دلم برای همه سوخت...خودم وسینا...شهباز،بابام،شهروز... .گلناز،زیبا،جمشید...
-اون روزی که پدرت عملیات رو شروع می کنه،همه تو کشتی بودن،مثله همیشه...تو درگیریا،شهباز کشته میشه و گلناز قطع نخاء میشه...مغز متفکره گروه،گلناز بوده...جنسها رو جوری پنهان می کرده که دست هیچ کس بهشون نمی رسیده...گلناز از بچگی تو این کار بوده و با پدرش،تجربه کسب می کرده اما شهروز و شهباز،در سن جوانی وارد این کار شدن...تو گروه،گلناز از همه ماهر تر بوده...تیر به نخائش می خوره و همین باعث فلج شدنش میشه...چند روزی تو بیمارستان بود ولی چون زخمهای دیگه ای هم داشت،دووم نمیاره و می میره...شهروز که تصمیم گرفته بوده بعد از مرگ شهباز،مراقب گلناز باشه و یه جورایی عشقش رو ادا کنه،ضربه ی بدی می خوره...شهروز می شکنه...آتش انتقام،هیزمش بیشتر میشه...
پوفی کرد و گفت:تو همون درگیری،زیبا هم کشته میشه...فکر کنم اون موقع نزدیک به 3 یا 4 سالش بوده...اون بچه می ترسه...از صدای گلوله می ترسه...از داد و بیداد ها می ترسه...از دیدن خون هایی که روی زمین ریخته بود ترسیده...مرگ پدرش و تیر خوردن و افتادن مادرش رو به چشم دیده بود...از ترس و دیدن همه ی این صحنه ها،شکه میشه...شروع به گریه و جیغ زدن می کنه...
نگاش به من افتاد که مات بهش خیره شده بودم...چقدر درد...
سینا:اینا قصه نیست دارم میگم...اینا کابوس شبانه ی پدرته...همه ی اینا رو از زبون خودش شنیدم...همه ی اینا رو به چشم دیده و تأثیر بدی روش گذاشته...اون یه جورایی خودش رو مقصر می دونه ولی همه ی ما می دونیم که اون تقصیری نداره...بابات فقط می خواست انجام وظیفه کنه...
ادامه داد:قبول کن سخته...سخته بچه ی کوچیکی جلوی چشمات پرپر بشه...اونم به خاطر چی؟؟...به خاطر ترس و عقب رفتن...گامهایی از ترس به عقب برداشت،باعث شد تو دریا بیفته...باعث شد پاش لیز بخوره و تو عمق زیاد دریا،همون دریای آبی و آرام بخش که اون شب سهمگین و سیاه شده بود،گم بشه...باعث شد چندروز بعد،مأمورا جسد متلاشی شدش رو پیدا کنن...می بینی باران...
ادامه داد:قابل تشخیص نبوده....از رو لباسای پارش می فهمن زیباست...خوراک کوسه ها و ماهی ها شده بود...فقط استخووناش و کمی گوشت رو تنش مونده بوده...
دهنم باز مونده بود...اشکهام رو صورتم سر می خوردن...باورم نمیشد...نه...نمیشد...هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم چنین داغی دیده باشن...خدای من...
-اون شب،زیبا جلوی چشمهای پدرت و جمشید،تو آب پرت میشه...یکی از مأمورا می پره تو آب اما هیچ اثری پیدا نمی کنه...هیچی...
سرش رو از روی تأسف تکون داد و گفت:جمشید ضجه می زده...چندثانیه ی اول دست و پا زدن زیبا رو می بینه ولی بعد ناپدید میشه...می خواد خودش بپره تو آب که پدرت جلوش رو می گیره و نمیذاره...نمی خواسته اونم بمیره...همه می دونستن پیدا کردن زیبا غیر ممکنه...جمشید،اینجوری هم پدرت رو مقصر می دونه...فکر می کنه اگه می پرید تو آب،می تونسته زیبا رو پیدا کنه...زیبا سعی داشته حرف بزنه و کمک بخواد اما نمیشه...دریا و امواج سنگینش،این اجازه رو بهش نمیدن...جسم کوچکش،تحمل سنگینی آب رو نداره...همون موقع زیبا رو می بره پایین و دیگه هیچ کس نمی تونه اونو پیدا کنه تا چند روز بعدش...
سرش رو دوباره تکون میده:شاید اگه شهروز و جمشید جسد متلاشی شده ی زیبا رو نمی دیدن،خیلی بهتر بود...ای کاش اصلا پیدا نمیشد...ای کاش اون صورت معصومش،تو ذهن جمشید می موند...جمشید از اون روز به بعدفمشکل عصبی پیدا می کنه...شک بزرگی بهش وارد میشه...شهروز خودش رو جممع و جور می کنه تا بتونه مراقب جمشید باشه و ازش حمایت کنه...شهروز قصد جونه بابات اینا رو کرد...بهت گفته بودم قبلا...نقشه ی تصادف رو کشید...می خواست اونا رو بکشه ولی همین که پای پدرت مشکل پیدا کرد،اون رو راضی می کرد...
نگام کرد و گفت:اون دادی که می گفته،همینته...صدای جیغ .و گریه ی زیبا،از ذهنش نمیره،همونجور که از ذهنه پدرت نمیره...اون می خواد با عذاب دادن تو،زیبا رو آروم کنه...فکر می کنه زیبا هنوزم داره گریه می کنه و می ترسه...این فکر،به خاطر همون شک بزرگ و بیماری هست که سراغش اومده...می خواد با عذاب تو،هم خودش آروم بگیره و هم اون زیبای 4 ساله ی بی پناه رو که قربانی دریا شد،آروم کنه...
اشکام رو صورتم می ریخت...می دونم اگه من جای جمشید بودم،تا الان حتما دیوونه می شدم...می دونم نمی تونستم تحمل کنم...اگه من جاشون بودمريا،کاری به مراتب بدتر انجام میدادم...
گریم رو کنترل کردم...
من:شهروز و جمشید،چجوری می تونن فرار کنن؟؟...اونا چجوری تونستن جنازه ی زیبا رو ببینن؟؟...
-از بیمارستان...حال هیچکس خوب نبوده...یکی از آدماشون،با هزارتا مدرک جعلی،وارد بیمارستان میشه و خودشو جای یکی از افراد پلیس جا می زنه...شهروز و جمشید به کمک اون فرار می کنن...اونا نزدیک به یه هفته بستری بودن...تو این مدت،افرادشون به خوبی می تونستن کارا رو انجام بدن که دادن...
-چجوری تونستن زیبارو ببینن؟؟...
-احتمالا خودشون هم دنبال جسد بودن...می خواسته بابات رو تهدید کنه،به این مسئله اشاره کرده...اون جمشید و زیبا رو خیلی دوست داشت و داره...بچ های برادر و زنی هستن که شهروز هنوزم که هنوزه،بعد از گذشت ایمن همه سال،دوسش داره...
-تو از کجا می دونی که دوسش داره؟؟...
-پدرت دوست شهروز و شهباز بوده خانوم...قضیه ی علاقه ی دو برادر به گلناز،مال زمان دوستی سه تاشونه...پدرت از عشق هر دو خبر داشته...شهباز هیچوقت نفهمید شهروز عاشق گلنازه...خود گلناز هم همین طور...شهروز،جمشید رو عین پس رخودش می دونه...
-و طناز؟؟...
-بعد از ازدواج شهباز و گلناز،شهروز افسردگی میگیره...بچه ای رو از پرورشگاه میاره و تصمیم می گیره اونو بزرگ کنه...اون طناز رو میاره پیش خودش...شهروز جونش رو هم واسه طناز میده...عاشق طنازه...اونو مثه دختر خودش می دونه...طناز نمی دونه شهروز پدرش نیست...از هیچی خبر نداره...
------------------------------------------
پس هنوز به عشق گلناز داره زندگی می کنه...
-آره...طنازم از این موضوع خبر داره...
-بهش حق میدم...درواقع بهشون حق میدم...کم داغ ندیدن...جمشید رو با همه ی وجودم درک می کنم...بیشتر از شهروز،اون ضربه خورده...پدر؛مادر و خواهرش رو،در یک زمان و جلوی چشمهاش از دست داده...بهش حق میدم بخواد منو بکشه...
-آره...داغ بزرگیه ولی با عذاب دادن تو،به جایی نمی رسن...
-دلشون آروم می گیره...
-آره...اونا نباید قاچاق می کردن...وقتی پای انجام وظیفه بیاد وسط،این حرفا معنی نداره...وقتی حرف از جوونای جامعه باشه،این حرفا معنی نداره...شهروز روحش خیلی پاک بود،حیف که طمع کرد...طمع پول و ثروت،باعث شد همه چیزشو از دست بده...
-شغل سختی دارین...
-سخت برای یه ثانیشه...
هردومون سکوت کردیم...با یاد زیبا کوچولو،چشمهام پر از اشک شدن...
سینا:من اینا رو نگفتم که دپرس بشی و بشینی ور دل من....
-اون فقط یه بچه بود...قربانی سهل انگاری پدر و مادرش شد...
-آره...ول کن باران...می خوام راجع به موضوع دیگه ای باهات حرف بزنم...
همین طور که سرم به دیوار بود و چشمهام بسته،گفتم:بگو...می شنوم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#62 | Posted: 9 Jan 2013 13:52
-نه دیگه...تو نمی دونی باید تو چشمهای طرفم نگاه کنم تا حرفم رو بزنم؟؟...اینجوری می تونم رو حرفم تمرکز کنم...منو نگاه کن...
سرم رو به سمتش چرخوندم و چشمهام رو باز کردم...
من:اینم از این...بفرمایین...
نگاهی به پنجره انداخت و گفت:فکر کنم کم کم هوا داره تاریک میشه...
با ترس گفتم:منظور؟؟...
نگاهی بهم انداخت و گفت:خیر سرت کل فامیلت پلیسن...بابات،برادرت،همسر فعلیت...خودتو به اون راه نزن...تو امشب از اینجا می ری...
همسر فعلیت؟؟...اوهو....
من:خب بفرمایین همسر فعلی...
-امشب جشنه...
بی تفاوت گفتم:جشنه که جشنه...چه ربطی به منو تو داره؟؟....نه سرپیازیم،نه ته پیاز...حالا شاید اون وسط،مسطا یه جایی پیدا کنیم که البته بعید می دونم...
با جدیت گفت:الآن وقت مسخره بازی نیست...لطف کن چرت و پرت نگو باران...
با مکث ادامه داد:تو چرا انقدر خنگی؟؟....نه به بابات و باربد و نه به تو...هیچوقت کاراگاه خوبی نمیشی....
-من نخواستم تو استعداد سنجی کنی...
-خب بابا...روزای پنجشنبه،آلن رسم داره یه مهمونی کلی برای زیردستاش بگیره...
نگام کرد و گفت:امروز چندشنبست؟؟...
-پنج شنبه...
-خب،پس نتیجه می گیریم فرار برای تو آسون تر میشه...اینا توی مهمونی تا خرخره می خورن و هیچی حالیشون نیست...این به نفعته...البته چندنفری اینجا می مونن تا مراقب ما باشن...خودم کمکت می کنم از شر اونا خلاص بشی...
به دور و برم نگاه کردم و گفتم:ما چجوری باید از این اتاق خارج بشیم؟؟...
-وقتی جشن شروع شد،خودتو به مریضی بزن...من اونا رو صدا می زنم...وقتی اومدن و خواستن ببرنت بیرون،کمکت می کنم تا بتونی بری...وقتی به سمتشون اومدم،اونا توجهشون به من جلب میشه و تو می تونی بری...قبل از هرچیزی باید بگم این ساختمون مجهز به لیزره...هرکدوم از این نگهبانا،کارت مخصوصی دارن که با کشیدن اون،باعث میشن لیزر برای مدت زمان کوتاهی قطع بشه...تو باید یکی از این کارتا رو برداری و بری...ممکنه بعضی از قسمتا دوربین داشته باشه...خیلی احتیاط کن...ممکنه آلن همون موقع تو قسمت کنترل باشه...اونقدرا هم بی خیال نیست که مست مست بشه...


من:جشنشون کی شروع میشه؟؟...
-دقیق نمی دونم...بعد از تاریک شدن هوا باید شروع بشه...
-فکر کنم تا الآن فهمیدن مت خونه نیستیم...
-فهمیدن رو که فهمیدن ولی نمی دونن کجاییم...به شهروز شک می کنن...امیدوارم به ذهن بابات برسه که ممکنه کار آلن باشه...
-تا تاریک شدن کامل هوا،ادامه خاطراتت رو برام تعریف کن...
-وقت گیر اوردی باران؟؟...
-ما که بیکاریم و داریم بر و بر همدیگه رو نگاه می کنیم...حداقل اینجوری من می فهمم چجوری اومدی تو گروهشون...
-بذار واسه بعد...وقتی یاد خریتم میفتم،حرصم می گیره...
دیدم واقعا نمی خواد حرف بزنه...منم بی خیال شدم....
هوا کامل تاریک شده بود و شاممون رو هم اورده بودن....بعد از خوردن غذا،استرس گرفتم...کم کم باید رفع زحمت می کردم...
نشسته بودم سرجام و دستام رو تو هم قلاب کرده بودم...سردیشون رو به خوبی حس می کردم...از استرس دستام رو بهم می مالیدم...می ترسیدم بلایی سرم بیاد...هوا تاریک شده بود و من هیچ جای این کشور رو نمی شناختم...تو شهرش گم می شدم چه برسه به حالا که خارج از شهریم...
تو فکر بودم که دستام گرم شدن...نگاهی بهشون انداختم...دستای بزرگ و مردونش رو دستام بود...
با مهربونی نگام کرد و گفت:درکت می کنم...رفتن برات بهتره...کافیه از اینجا بری بیرون...
با صدای لرزونی گفتم:اگه به شانس منه،یه مورچه هم از اونجا رد نمیشه چه برسه به ماشین و آدم قابل اعتماد...
-آیه ی یأس نخون...
به چشمهاش که بهم خیره شده بودن،خیره شدم و گفتم:یه قولی به من میدی؟؟....
پلک زد و گفت:چه قولی...
آب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم:تو چشمهای هیچکس اینجوری خیره نشو سینا...
تو چشمهاش میشد تعجب رو به خوبی دید...یه برق خاصی هم داشت...
تازه فهمیدم چه گندی زدم...
خواستم رفع و رجوش کنم،برای همین تند تند گفتم:می دونی،آخه خیلی بد نگاه می کنی...من تا الآن خودمو خیس نکردم خیلیه...
بازم گند زدم...چرت گفتم...نگاش اصلا عصبی نبود...خیلی هم مهربون و با کمی استرس نگام می کرد...گفتم که یه چیزی گفته باشم...
ریلکس لبخند زد و گفت:لازم باشه،به هرکسی اینجوری نگاه می کنم...
-خیلی ممنون واقعا...
-خواهش می کنم...
کمی بهم نزدیک شد و گفت:بیا تو بغلم..می خوام خانومم رو برای آخرین بار کنار خودم و به عنوان فندق حس و بغل کنم...
لبخندی همراه با اشک زدم و زیرلب گفتم:دیوونه...خیلی حالم خوبه،حالا توام...
به سمتش رفتم و آروم تو آغوشش خزیدم...واسه اولین بار بود که به میل خودم تو بغلش بودم...نه واسه پریدنم از خواب بود و نه واسه اجبار...واسه دل خودم بود...واسه آرامشم بود...واسه دلتنگی آیندم بود بود...می دونستم دلم براش تنگ میشه...واسه ندیدنش بود...تا اونجایی که میشد،خودم رو بین بازوهاش گم کردم....واسه اولین بار حس کردم می تونه همسرم باشه...همون حسی که سینا هم چندوقت پیش احساس کرده بود...اونم دستاش رو دورم حلقه کرد و محکم منو به خودش فشار داد...
سرم رو از روی سینش برداشت...شالم رو کمی کشید عقب و پنجه هاش رو تو موهام دفرو کرد...سرش رو نزدیک گوشم اورد و گفت:همیشه دوست داشتم لمسشون کنم...
چه جالب...منم همیشه دوست داشتم تو موهاش دست بکشم...
-دوست دارم قلقلکت بدم و صدای خندهات رو برای بار دوم بشونم...حیف که اینجا نمیشه...
-خوشبختانه اینجا جاش نیست...می دونی که اگه دستت به پهلوهام بخوره،دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم...پس بیخیال شو سینا...
-منم گفتم که نمیشه...امیدوارم سر یه فرصت دیگه،بتونم حسابی از خجالتت در بیام...امیدوارم داشته باشمش...
-چیو؟؟....
-فرصت رو...
-این حرفا رو ول کن...تو که خودت نوحه خون خوبی هستی و دو به دیقه داری آیه یأس می خونی...
سرش رو کمی اورد بالا و گونم رو بوسید و اجزای صورتم رو از نظر گذروند...دستاش صورتم رو قاب گرفته بودن و روی گونه هام ثابت مونده بودن...اشکام رو با شصتاش پاک کرد و گفت:بسه باران...بسه کوچولو...اشکات رو کنترل کن...کم کم باید شروع کنیم...
دوباره بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:مبارزه با دست شکسته و این زخمها کمی برام سخته...هر اتفاقی که افتاد،تو برو...به من توجهی نکن...اینایی که دم درن،ممکنه اسلحه داشته باشن...البته سلاحشون باید سرد باشه...بازم مطمئن نیستم...تو فقط به من قول بده که بلافاصله بری...نمونی و ببینی چی میشه...
سرم رو کشیدم عقب و مصمم گفتم:خودم هم کمکت می کنم...
با چشمهایی گرد شده گفت:چی میگی؟؟...فکر کردی خاله بازیه که تو هم می خوای کمک کنی؟؟...
-من هیچ جا نمی رم...مردومون با هم مبارزه می کنیم....
-چرا چرت و پرت میگی باران....اساسی زده به سرت....
تازه یادم اومد که اون از نبوغ ارزندم خبر نداره...
یعنی فرشته ی نجات بشم و بروسلی بازی دربیارم؟؟...بهش بگم؟؟...نگم؟؟...بگم حرفک چیه یا یهو بپرم وسط و شروع کنم؟؟...من که دلم از دست اینا پره،پاش بیفته،خفشون می کنم و بعد از سقف آویزشون می کنم...مثه رضاشاه تو شلواراشون دوغ می ریزم تا پس از گذشت زمان،چکیده بشه...(داستانی داره واسه خودش)چه خشن شدم...
سینا:سریع برو،خب؟؟...
تو گفتی و من رفتم...تا یه دست یکی رو لت و پار نکنم،بی کار نمیشینم و نمی تونم برم...
-باشه،سریع میرم...
باش تا منم برم...گفتم تا آرزو به دل باشه ی من نباشی...می خواستم فکر کنه واسه اولین بار،حرفش رو بدون چون و چرا قبول کردم...البته همچین هم بدون چون و چرا نبودااا...ولی تا حدودی بهتر از سری های قبلی بود...
-آفرین دخترخوب...فکر کردم یه لحظه مخ پوکت رو از دست دادی...داشتم نا امید میشدم...حداقل با این مخ پوک می فهمی ترس و خطر چیه...
یه مخ پوکی بهت نشون بدم...
-مخ جنابعالی پوکه...
-از همنشینی با توئه دیگه...الآن میری و شرت رو از سرم کم می کنی...
ابروهامو دادم بالا...با لبایی غنچه شده گفتم:نچ...
کمی نگام کرد و با جدیتع گفت:لباتو اینجوری نکن...
با حرص گفتم:فضول حالت لبای منم هستی؟؟...
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:آی کی یوت در حد مرغه...نه بابا...مرغ چیه...از جلبکم کمتره...
-میزنم پَخ شیا...
خواست جوابم رو بده که با صدای آهنگ جاز و خارجی که پخش میشد،سکوت کرد...یه جورایی ساختمون می لرزید...
نگام کرد و زیرلب گفت:وقتشه باران...کمی باید صبر کنیم...
سرم رو آروم تکون دادم...آدرس و شماره های تلفن رو یک باره دیگه دوره کردیم...
نگاش کردم و گفتم:چشماتو از کی ارث بردی؟؟...
لبخندی زد و گفت:مامانم...
-یعنی چشمهای اونم اینجوریه؟؟...انقدر خوشگله...
-آره...
با شیطنت ادامه داد:پس چشمهای من خوشگله...
دقایق آخر بود...ناخوداگاه شروع به حرف زدن کردم...
-می دونی اولین بار که دیدمت،چه چیزی توجهم رو به خودش جلب کرد؟؟...
-جواب منو بده و تفره نرو...منظورت پارکه؟؟...
-می خوام جوابتو بدم...آره...
-احتملا خوشتیپ بودن و جنتلمنی من که چشم همه رو می گیره...
ایشی گفتم...البته دروغ بود...خداییش بیست بود ولی می دونستم روی محترمش سرازیر میشه چرا که پُرِپر بود...اگه اون چشمها رو نمی دیدم،شاید هیکلش توجهم رو جلب می کرد ولی من با نگاه کردن به اون تیله ها،زمان و مکان یادم رفت...
-جای مارال خالی...اگه بود،یه خودشیفته نسیبت می کرد...حالا که نیست،من میگم...روی هرچی خودشیفتست،سفید کردی جناب...
شونه هاشو بالا انداخت و تقریبا با داد گفت:خب همه میگن...از خودم که درنیووردم...اصلا چیزی که عیان است،چه حاجت به بیان است...والا ننه...
مجبور بود بلند حرف بزنه...صدای آهنگ بیشتر و بیشتر میشد...کم کم پنجره ها به لرزه دراومدن...
والا ننش رو با یه حالت خاصی گفت که باعث شد خندم بگیره...
من:همه گفتن تا گوشاتو دراز کنن...
-اوی...جغله،گوشای من دراز بشو نیستا...بقیه رو کاری ندارم ولی ساحل ازم تعریف میکنه تا خرم کنه؟؟...
پقی زدم زیرخنده و با شیطنت گفتم:من گفتم خرت می کنن؟؟...خودت داری اعتراف می کنی،به من بدبخت چه ربطی داره؟؟...ما آدمی با گوشای دراز نداریم و حالا هم دلمون می خواست داشته باشیم...منظورمو بد می گیری آقا...
-اینا رو ول کن...وقت نداریم...بگو چی توجهت رو جلب کرد؟؟...
با لبخندی شیطنت آمیز نگاش کردم...سرم رو کمی اوردم پایین و چشمهام رو اوردم و یه جورایی بالای چشمی نگاش کردم!!...یه چیزی تو مایه های برعکس زیرچشمی!!...
به شوخی گفتم:همون پسر خوشگله که باهاتون بود...
اخمی رو پیشونیش نشست و گفت:کی؟؟...
-همون پسره دیگه...صدای خیلی قشنگی داره...
دستش رو کشید زیرچونش و اخماش بیشتر توهم رفت...انگار رفته بود تو فکر...حسابی خندم گرفته بود ولی خودمو جمع کردم تا نفهمه سرکاره...
سینا:تو کیو داری میگی؟؟...صداشو از کجا شنیدی؟؟...چه شکلی بود؟؟...
لبامو برای جلوگیری از خندم جمع کردم و با لحن ماتم زده ای گفتم :نمی دونم...شنیدم دیگه...تو همون پارک صداشو شنیدم...خانوادگی خوش صدا هستن...خیییییییلی خوشگل بود...موهاش قهوه ای روشن بود...من همون روز عاشقش شدم ولی متأسفانه دیگه ندیدمش...خیلی دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم...همون موقع چشمم رو گرفت...اولین پسری بود که من ازش خوشم اومد ولی من شانس ندارم...از کسی خوشم اومد که حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد...
نطقم رو تموم کردم و به سینا خیره شدم...چشمهاش اندازه ی نعلبکی شده بود...رنگش کمی پریده بود و میشد فهمید که آب دهنش رو به زور قورت میده..
-من نمی دونم تو کیو داری میگی...احتمالا با ما نبوده و تو اشتباه کردی...تو واقعا با یه دیدار کوتاه عاشق شدی؟؟...نه باهاش حرف زدی،نه می شناسیش،نه می دونی اهل کجاست و چیکارست...تو چجوری عاشقش شدی؟؟...آخه مگه ممکنه...اون بارانی رو که من می شناسم،منطقی تر از این حرفاست که...
دیدم داره زیاه روی می کنه....یکی نبود به خودش بگه...یکی نبود بگه تو چرا ندیده و نشناخته در قبال اون احساس مسئولیت می کنی...
البته من پیدا شدم و اینو هم گفتم!!...
حرفشو قطع کردم و گفم:تو اگه بیل زنی،باغچه ی خودتو بیل بزن...آره عزیزم...یکی نیست به تو بگه که ندیده و نشناخته،به اون دختر متعهدی...حداقل من دیدمش و صداشو شنیدم ولی تو ندیدیش و صداش رو هم نشنیدی...تو بشین واسه خودت سخنرانی کن نه من...
دستش رو به معنی سکوت اورد بالا و گفت:عاشق شدن با احساس مسئولیت زمین تا آسمون فرق داره...من اونو ندیدم ولی با حرفش بزرگ شدم...با فکر به این که اون همسر آیندمه،رشد کردم...طبیعیه که در قبالش احساس مسئولیت کنم ولی تو عاشق شدی...البته من می دونم این عشق نیست و یه احساس زودگذره که به زودی تموم میشه...تو به این راحتی و انقدر مسخره و بی منطق،عاشق کسی نمیشی...
با لجبازی گفتم:مگه عاشق شدن دست آدمه؟؟...من از اون پسره خوشم اومد و د رنتیجه عاشقشم شدم...
-نه...اینا حرفای باران نیست...من تورو می شناسم...
راست می گفت...من آدمی بودم که اکثر اوقات با منطق جلو می رفتم...کاری رو نمی کردم که به ضررم تموم بشه...اکثر اوقات بین احساس و منطق،منطق رو انتخاب کردم...شاید واسه اینه که تا حالا عشق رو تجربه نکرده بودم...نمی دونم...
خیلی خوشم اومد که به این خوبی منو شناخته...خوشحال بودم اما نمی دونم چرا...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#63 | Posted: 9 Jan 2013 13:52
فصل چهاردهم


سینا:حالا می خوای چیکار کنی؟؟...
-چم چاره...یعنی چی که می خوای چیکار کنی؟؟...کی خوام یه کار خطیر انجام بدم و از بین اینا رد شم و از این ساختمون کوفتی فرار کنم...می خوام دم محترم رو بذارم رو کولم و دبرو که رفتیم...بزنم به چاک...
-مسخره...داری برنامه ریزیم رو به خودم میگی؟؟...منظورم پسرست...می خوای بری دنبالش؟؟...
-سرم رو به نشونه ی آره تکون داد...
با حرص گفت:خریت محضه...چرا باران؟؟....تو اینجوری نبودی،چجوری یهو یاد اون افتادی؟؟...
ریلکس گفتم:من همیشه به یاد اونم...آخه تو نمی دونی چقدر خوشگل و خوش هیکل بود...دلم رو عجیب برد...
-خب بابا...خب...
نگام کرد و با پوزخند تلخی گفت:آره...راست میگی...اون روز که افتادی تو بغلم،مات مونده بودی...فکر کنم خیال پسره ولت نمی کرده....تازه دارم می فهمم که از اولین برخوردمون تو،توفکر یکی دیگه بود...
دیدم دوباره زیاده روی کردم...تصمیم گرفتم درستش کنم و اصل قضیه رو بهش بگم...
زیرچشمی نگاش کردم و گفتم:من مطمئنم با تو بود؟؟...
با دست به خودش اشاره کرد و گفت:من؟؟!!...
-تو شخص دیگه ای رو هم اینجا می بینی؟؟...
-نه...من با رامین بودم...شخص دیگه ای هم همراهمون نبود...
دستم رو مشت کردم و زدم به سینم و با لحن مسخره ای گفتم:تو که نمی دونی چه دم خوشگلی داشت...زبونش بیرون بود و نفس نفس میزد...یه پوزه ی ناز و گوشهایی تیز و خوشگلم داشت...صداشو که نگو...نگو که همین الآن غش می کنم...انقدر قشنگ آواز می خونه که باید جلوی هرچی خوانندست لنگ بندازه...یه چنگالای خوشگلی هم داره که با اون می تونه من و تو رو حسابی لت و پار کنه...حس بویاییش هم در حده سگه...نمی دونی چجوری بو می کشه...موهاشو که نگو...می دونم خیلی نرمن...می دونم...از چشمها نگو که خیلی خوشحالت و بادومی بودن...کلا هیچی نگو و لال شو که اگه غیر از این بشه،من همینجا غش می کنم...
کمی به چشمهای گرد شدش که بدون پلک زدن و خیره نگام می کردن،خیره شدم...دستام رو از روی سینم برداشتم و مثه آدم،سرجام نشستم و قسمت اصلی رو گفتم:صاحبشم جنتلمن خودشیفته ایه واسه خودش که چشمهاش،اولین چیزی بود که توجهم رو به خودش جلب کرد و من به خاطر همین مات بودم...
نمی دونم چقدر گذشت...بدبخت هنوز تو شوک حرفام بود و داشت تجزیه و تحلیلشون می کرد...
با مِن مِن گفت:تا الآن سرکار بودم؟؟...تو داشتی...داشتی مارشال منو می گفتی؟؟...
منتظر نگام کرد...سرم رو به نشونه ی تأئید تکون دادم و گفتم:واقعا که خنگی...
همونطور که بهم چشم دوخته بود،گفت:اگه خونه بودیم....اگه خونه بودیم من می دونستم و تو...تا سرحد غش،قلقلکت میدادم ولی حیف...واقعا حیف که الآن امکانش نیست و نمی تونم کارمو انجام بدم...
-تو خیلی غلط بیجا می کنی...
یهو گفت:پس چشمهام توجهت رو جلب کردن،آره؟؟...
صادقانه جوابش رو دادم:آره...خیلی خاصن سینا...خیلی...
-می دونم...
-از کجا؟؟...
-بابای من،عاشق چشمهای مامانم شد...همیشه بهمون میگه خیلی چشمهامون خاصه...
-آها...
-آره فرزندم...
-اسمش مارشاله؟؟...
-آره...
-خداییش خیلی خوشگله...اگه بشه،حتما یه روز میام خونتون تا ببینمش...خیییییلی دوسش دارم...
لبخندی زد و گفت:مثه بچم می مونه...
-بچه؟؟...
-آره...من از 1 ماهگیش بزرگش کردم...با این که کم پیشش بودم ولی خیلی بهم وابسته است...هرسری که س رمیزنم ایران و برمی گردم،تا یه هفته با خودشم قهره...مارشال خیلی با معرفته..من بعد از ترک کردنم،باهاش حرف می زدم...شاید مسخره بیاد ولی اون می نشست کنارم و به حرفام گوش میداد...
-جالبه...همیشه دوست داشتم یه سگ داشته باشم ولی هیچ وقت جاش رو نداشتم...خونمو آپارتمانیه،برای همین نمیشه...
-می دونم ازت خوشش میاد...سلیقش عین خودمه...
-خوبه...خوش سلیقست....
-کم از خودت تعریف کن...
کمی دیگه حرف زدیم که سینا گفت:پالتوت رو بپوش که موقشه...


--------------------------------------------------------------------------------

-نمیگن چرا دختره پالتو تنشه؟؟...
-تو کاری رو که میگم انجام بده...بهشون میگم می خواستی برس بیرون و پالتو پوشیدی ولی بعدش غش کردی و حالت خراب شد...
سرم رو تکون دادم...می ترسیدم خراب کنم و لو بریم...کمی نگران بودم...البته کمی بیشتر از کمی...باید نقش بازی می کردم و خوب پیشرفتن کارامون،بستگی به من داشت...
دستشو رودستم گذاشت و گفت:نترس باران...سعی کن مثه همیشه خونسرد باشی تا بتونی خوب کارت رو انجام بدی...
لباسام رو پوشیدم...به حرفش گوش کردم...
من:یه لحظه بخند...
-چی؟؟...
-میگم یه لحظه بخند...
-که چی بشه؟؟...برای چی باید بخندم...مگه دیوونه ام که بدون هیچ دلیلی بخندم؟؟...
-تو بخند،خودت می فهمی برای چی...دیوونه که هستی...
لبخندی زد که باعث شد چال گونش مشخص بشه...می خواستم به چالش دست بزنم...برای همین بود که بهش اصرار کردم بخنده...
خیره نگاش کردم و دستم رو گذاشتم رو گونش و به آرومی چال روی لپش رو لمس کردم...انگشتم رو تو چال لپش کردم...دستم رو برداشتم و به نوک پاهام خیره شدم...
سینا:برای این می خواستی بخندم؟؟...
-آره...از روز اول که دیدمتفدوست داشتم با دستم چالت رو لمس کنم...
خندید و گفت:جالبه...
جدی شد و ادامه داد:خودتو شل کن و بنداز رو دست من...چشماتو ببند و کمی ناله کن...
چشمهام رو بستم و خودم رو رو دست سالمش انداختم...
در گوشم گفت:آماده ای...
-آره...
لاله ی گوشم رو بوسید...قلقلکم اومد و به همین دلیل،ناخوداگاه لبخند زدم...
-جمعش کن...
سریع به حالت عادیم برگشتم و خندم رو قورت دادم...
صدای سینا رو شنیدم که با داد گفت:چی شدی؟؟...باران...باران،عزیزم.. .خوبی؟؟...کسی بیرون هست؟؟...یکی بیاد کمک...
عجب فیلمیه...خب فیلمه که تونسته اون طناز بدبخت رو به سمت خودش بکشونه دیگه...اصلا چرا طناز؟؟...همه ی اونیی که باهاش بودن رو تونسته به سمت خودش بکشه...
همون موقع صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد از اون،صدای مردی به گوشم خورد که گفت:چیه؟؟...چی شده که انقدر داد میزنی؟؟...
با صدای پر از اضطرابی گفت:داشت میومد بیرون که حالش بد شد...بذارین ببرمش بیرون...
-نه...لازم نکرده...خودمون می بریمش...
به بازوم فشار اومرد و گفت:نه...خودمم باید باهاتون بیام...بیماریش خاصه...داروهاش رو نیووردیم و کارمون کمی سخت میشه......تو فضای بسته حالش بد میشه و نمی تونه بمونه...خودم باید باشم...
مریضم شدم...ای خدا...من یه بارم تو فضای بسته حالم بهم نخورده،چه حرفایی از خودش درمیاره!!...
مرده مکث کرد...انگار تردید داشت...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#64 | Posted: 9 Jan 2013 13:53
صدای یکی دیگرو شنیدم که گفت:خودتم بیا...
با همون یه دست،به سمت در هدایتم کرد...اونا هم جلو نیومدن...می دونستم اگه جلو هم بیان،سینا اجازه نمیده دستشون بهم بخوره...زیرچشمی اطاف رو نگاه کردم...نزدیک در اتاق بودیم...یکیشون پشت سرمون بود و اون یکی جلومون...از اتاق خارج و وارد راهرو شدیم...
در گوشم گفت:مراقب خودت باش بارانی...تو دست من امانت بودی و این من بودم که نتونستم به خوبی ازت محافظت کنم...خودتو نگهدار،می خوام ولت کنم...من اینا رو سرگرم می کنم،تو هم برو...فقط برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن...قبل از این که بری،حتما کارت رو از جیب یکیشون بردار...یادت نره...
لباش رو روی گونم حس کردم...آروم و طولانی بوسیدم...گرمای نفساش دلگرمم میکرد...سعی کردم رو پای خودم وایسم و تکیم رو از روش بردارم...اونم خودش رو کنار کشید...صدای زد و خوردشون رو می شنیدم...برگشتم سمتش و دیدم داره با پا میزنه...خب با دست نمی تونست،یعنی سختش بود کار کنه...با کسی که پشت سرمون بود،مبارزه می کرد...سعی می کرد چاقویی رو که بدست داره رو بندازه رو زمین...همه ی اینا،تو یکی دو ثانیه اتفاق افتاد...توجهم به اون یکی جلب شد که داشت می رفت طرف سینا...سریع خودمو جلوی سینا انداختم و منم شروع کردم...حالا نزن کی بزن...هم جوگیر شده بودم و هم این که می خواستم به سینا کمکی کرده باشم...
من و سینا پشت به پشت هم وایساده بودیم...
صداشو شنیدم:برو باران...زودتر برو...
خودم رو کنار کشیدم تا به سینا برخورد نکنم...حسابی غرق درگیری بودد و نمی تونست منو ببینه...یه لحظه غفلتش،مساوی بود با شکست ما...سینا به زور مبارزه می کرد...درکش می کردم...یه بار سر کلاسا دستم شکسته بود و می دونستم مبارزه با دست شکسته چقدر سخته و چقدر تبحر می خواد...سینا این تبحر رو داشت...
مرده بهم حمله کرد و من دفاع کردم...کمی به سمت عقب رفت...از فرصت استفاده کردم و پاهامو دور گردنش انداختم و کوبوندمش رو زمین...تو شرایطی قرارش دادم که به راحتی میشد گردنش رو شکست...فقط کافی بود کمی پام رو حرکت بدم تا گردنش بشکنه...
خدا رو شکر کردم که صدای آهنگ،مانع از رسیدن صدای ما به اونا میشه و اینکه هیچ دوربینی اطرافمون نیست...
بلند داد زدم:بسه...
سینا و اون مردی که داشتن مبارزه می کردن به سمتم برگشتن و نگاهشون رو من خشک شد...
____________________________________________

سینا چندباری پلک زد تا مطمئن شد توهم نیست...دهانش از تعجب باز مونده بود و مثه ماهی از آب بیرون افتاده،باز و بستش می کرد...سعی می کرد حرف بزنه اما نمی تونست...
مرد خواست از غفلت سینا استفاده کنه که سینا با پشت دست به گردنش زد و بیهوش روی زمین افتاد...از این طرف منم خم شدم و با دست به گردن این یکی کوبیدم...اینم مثه اون از حال رفت...پاهام رو آزاد و سرم رو بلند کردم...دستم رو به سمت شالم بردم تا درستش کنم...همون موقع نگاهم به سینا افتاد...چند ثانیه ای نگام کرد و گفت:توهم آره؟؟...
پلک زدمو گفتم:آره...گفتم که نمیرم...
انگار تازه یاد رفتن من افتاد...سریع خم شد و شروع به گشتن جیب اونا کرد...بالاخره از جیب بکی از اونا کارتی رو بیرون اورد و گفت:بیا...تو چرا داری استخاره می کنی؟؟...من حواسم پرت شد و تعجب کردم،تو دیگه چرا وایسادی؟؟...برو...
چند قدم بهش نزدیک شدم...کارت رو ازش گرفتم و گفتم:میرم ولی قبلش....
شروع به کندن پوست لبم کردم...کاری که تو بچگی خیلی انجامش میدادم...
-نکن پوست لبتو...
-ولش کن...
با عصبانیت گفت:برو دیگه...مسخرمون کردی؟؟...
نگاهی به گچ دستش انداختم و گفتم:می خوام برات یادگاری بذارم...همیشه دوست دارم روی گچ بنویسم ولی حالا خودکار یا مدادی در دسترس نیست پس منم با خون خودم،یه مهر کوچولو برات می زنم...
لبم می سوخت،چون کمی از پوستش رو کنده بودم...برام مهم نبود...خیسی خون رو رو لبم حس می کردم...لبام رو بهم مالیدم...انگار که رژلب زدم و می خوام اون رو روی دولب بالا و پایین پخش کنم...
می دونستم لبام قرمزی خون رو به خودش گرفته...آروم به سمت دست گچ گرفتش خم شدم و لبام رو گذاشتم روش...انگار داشتم گچ رو می بوسیدم...لبام رو محکم روی گچ سرد فشردم...سرماش به بدنم نفوذ کرد...سرم رو بلند کردم و به جای لبم نگاه کردم...خوب شده بود...مهری از لبای غنچه مانندم،روی گچ دستش بود...دستمالی ا جیبم بیرون اوردم و سریع روی لبم گذاشتم تا خون تو دهنم نره...از کارم راضی بودم...
نمی دونم چرا اونکار رو کردم...دلم می خواست هرجا که میره،به یادم باشه...
صدای سینا رو شنیدم که گفت:دیوووونی من ...تو این وضع هم بیخیال نمیشه...
در حالی که یه دستم رو لبم بود و دستمال رو نگه داشته بودم،دست دیگرم رو روی گونش کشیدم....در حالی که عقب عقب می رفتم،گفتم:خداحافظ...مواظب خودت باش...امیدوارم بازم ببینمت...
زیرلب گفت:توهم همینطور...نذار بلایی سرت بیاد...
سرش رو تکون داد و همونجور که نگام می کرد،سرش رو برد سمت دستش و جای لبام رو بوسید...چشمهام پر از اشک شد...با این کارش آتیش گرفتم...اگه یه ذره دیگه می موندم،از رفتنم پشیمون میشدم... دیگه نمی تونستم بمونم...نگاه آخر رو بهش انداختم و پشت به سینا،شروع به دویدن کردم...
هر دودستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و می دویدم...مقصدم کجا بود،نمی دونستم...فقط می خواستم برم...برم تا به بابا خبر بدم...برم تا به سینایی که نزدیک چندماه بود باهاش بودم،کمک کنم...نمی دونم چقدر رفتم ...پام پیچ خورد و باعث شد بیفتم...خدارو شکر زیاد دردم نیومد،بلکه باعث شد متوجه موقعیتم بشم...
بدون توجه به پام،از جام بلند شدم و به روبروم نگاه کردم...یه در نیم دایره ای جلوم بود که کنارش،جای کارت بود...پس اینجاست...اگه پام پیچ نمی خورد،خدا می دونست چی میشه...اونطرف در،کاملا تاریک بود...کمی میشد اول راهش رو با نور اینور دید ولی بقیش تاریک تاریک بود...با ترس و لرز به در نزدیک شدم و گریم رو قطع کردم...
کارتی رو که همراهم بود،داخل جایگاهش قرار دادم...کمی که گذشت،در باز شد و بلافاصله بعد از اون،چراغ هاشم روشن شد...آخر راهرو،پله بود....سریع و با دو،خودم رو به پله ها رسوندم...انقدر زیاد بود که یه لحظه سرم از نگاه کردن بهشون گیج رفت...نگاهی به اطرافم انداختم...خبری از دوربین نبود...فقط صدای آهنگ های جاز شنیده میشد...نمی دونم چرا هیچ آدمی اونجا نبود...
با احتیاط پام رو روی اولین پله گذاشت و آروم آروم پای بعدیم رو روی پله ی دوم گذاشتم...با تکیه به دیوار از پله ها پایین می رفتم...
پله ها رو می شمردم...سرعتم رو زیاد کردم...بعد از گذشتن از 40 پله،به یه در رسیدم...پله ها همچنان ادامه داشت و این در،کنار دیوار پله ها بود...نمی دونستم راه درست کدوم طرفه...باید کارت بزنم و وارد راهرو بشم یا این که پله ها رو ادامه بدم و برم پایین...
کمی مکث کردم و تصمیمم رو گرفتم...از پله ها اومدم پایین...بین هر 40 تا پله،یه راهرو وجود داشت که منو سردرگم می کرد...
بعد از گذشتن از 240 پله و چند راهرو،به آخرین راهرو رسیدم چرا که آخر پله ها به دیوار می رسید و هیچ جایی نداشت که به بیرون راه پیدا کنه...تصمیم گرفتم وارد آخرین راهرو بشم...کارت رو زدم و وارد شدم...
دوباره همزمان با وارد شدنم،چراغ ها هم روشن شدن...کمی رفتم جلو...جالب اینجا بود که راهرو خالی بود...هیچ چیزی توش پیدا نمیشد حتی یه آشغال...تمیز تمیزم بود...انگار هیچ استفاده ای ازش نمیشد...با احتیاط و کاملا آماده برای مبارزه راه می رفتن...به آخر راهرو که رسیدم...دیوار بود...
ای خدا...یعنی من این همه راه رو اشتباه اومدم؟؟....
فرصت زیادی نداشتم...باید هرچه زودتر از اونجا بیرون می رفتم ولی من راه رو بلد نبودم...کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم...پاهام رو جمع و بغل کردم و دستام رو گذاشتم روش...باید چیکار می کردم؟؟...
مصمم از جام بلند شدم و به دیوار نگاه کردم...کمی با مشت بهش کوبیدم...می ئونستم هیچ اتفاقی نمی افته و دارم الکی زور می زنم ولی همچنان به مشت زدنم ادامه ادم...می خواستم حرصم رو سر دیوار خالی کنم...اشکام رو صورتم سر می خوردن و پایین میومدن...می دونستم اگه بگیرنم،کارم تمومه...
با این فکر،محکم تر به دیوار کوبیدم...پام رو از حرص بلند کردم و روی زمین کوبیدم...دوباره این کار رو انجام دادم...حرصم خالی نمیشد...می دونستم اگه از راهرو خارج بشم،ممکنه یکی ببینتم،چون کم کم به اواخر مهمونی نزدیک میشدیم...صدای آهنگ رو نمی شنیدم...
نمی دونم چقدر با دست به دیوار و چقدر با پا به زمین کوبیدم...برای یه لحظه این حرکت رو همزمان انجام دادم...یعنی کوبیدن دستم به دیوار،با کوبیدن پام به زمین در یک زمان اتفاق افتاد...صدایی شنیدم و بعدش حس کردم دیوار روبروم داره تکون می خوره و می لرزه...
______________________________________________

فکر کردم دارم اشتباه می کنم...گریم ناخوداگاه قطع شد...دستم رو به آرومی روی در کشیدم...دری که از جنس سنگ بود...نه...اشتباه نمی کردم...داشت می لرزید...می لرزید و هیچ اتفاقی نمی افتاد...کمی مکث کردم ولی فایده نداشت....
می دونستم اگه کمی دیگه تو اون راهرو بمونم،لیزرا فعال میشن...
به مغزم فشار اوردم...نمی دونستم باید چیکار کنم...
تنها چیزی که به ذهنم رسید،انجام دوباره ی اون حرکت بود...دوباره اون حرکت رو تکرار کردم...دست و پام رو باهم،به دیوار و زمین کوبیدم...لرزش سنگ بیشتر شد...دوباره صدای موزیک رو می شنیدم...کم و زیاد می کردنش...برای سومین بار و با تمام قدرت،اون کار رو انجام دادم...
منتظر به سنگ خیره شدم...
زیرلب گفتم:بازشو...توروخدا بازشو...
بعد از حرفم،سنگ لرزه ی سنگ بیشتر شد...آروم آروم داشت می رفت کنار...یاد فراعنه و اهرام سلاسه افتادم که پر از رمز و راز بودن...این در سنگی،منو یاد اونا انداخته بود...
سنگ آروم آروم کنار می رفت...بلافاصله بعد از اینکه کمی کنار رفت،سوز سردی به صورتم خورد...متوجه شدم که به بیرون از این خونه راه پیدا کردم...خوشحال بودم...با خوشی پامو کوبیدم زمین و به در چشم دوختم...
خاکهای روی در،هوا رو خاک آلود کرده بودند...همین باعث سرفم شد...پالتوم هم کمی خاکی شده بود...آستین پالتوم رو با چهار انگشت گرفتم و روی قسمت های خاکی کشیدم...بهتر شد...
سعی کردم اون طرف سنگ رو ببینم ولی نمیشد...تاریک تاریک بود....صدای شاخه ی درختان رو می شنیدم...باد اونا رو تکون میداد و من،صدای این حرکت رو به خوبی می شنیدم...انگار اون طرف فضای باز بود...
سنگ هنوز کامل کنار نرفته بود ولی من باید هرچه سریع تر بیرون می رفتم...می تونستم دوباره کارت بکشم ولی می ترسیدم کسی منو تو پله ها ببینه و یا حتی،دستگاه طوری برنامه ریزی شده باشه که کارت کشیدن دوباره رو ،اونم تو این مدت زمان کم،قبول نکنه...
سعی کردم خودم رو از لای سنگ و. دیوار رد کنم...نمیشد...نفسم رو حبس کردم و شکم نداشتم رو دادم تو...چربی نداشتم...این کار باعث شد ماهیچه هام کمی بره تو و متراکم بشه...صورتم رو به سمت در و خلاف بدنم،برگردوندم...صاف وایسادم تا رد شدنم راحت تر باشه...
با هزار زور و بدبختی،تونستم خودمو از در سنگی رد کنم...اطرافم رو نگاه کردم...تنها نوری که باعث میشد اونجا رو ببینم،نور راهرویی بود که توش بودم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#65 | Posted: 9 Jan 2013 13:53
حالا مونده بودم چجوری ببندمش...کمی فکر کردم و بعد،همون کاری رو انجام دادم که باعث باز شدنش شد...سنگ متوقف شد و بعد از مدتی،خلاف جهت باز شدنش تکون خورد و حرکت کرد...
پوفی کردم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم...تو اون سرمای خرس کش،خیس عرق بود...با دستم عرق رو پیشونیم رو پاک کردم...با همون نور اندک راهرو،سعی کردم اطراف رو دید بزنم...یه جایی شبیه به جنگل بود...اون درسنگی هم،مثه ورودی یه غار بود...
خدا پدرمادرم،یعنی همون پدربزرگم رو بیامرزه که دخترش به من هویج زیاد داد و همین باعث شد تو نور کم و شب،بتونم اطرافم رو ببینم!!...حالا چرا پدربزرگم رو؟؟...خود مادرم رو خدابیامرزه که به زور به من بدبخت هویج میداد...تو دوران بچگی،هویج خور نبودم و باید به زور بهم میدادن ولی فربد برعکس من بود و مامان،اونو مثه چماق می کوبید تو سر من بدبخت!!...
می گفت یادبگیر،هویج می خوره،بزرگ میشه،تو درسهاش موفق میشه و از همه مهمتر اینکه،چشمهاش سالم می مونه ولی تو که هویج نمی خوری،چشمهات خیلی زود یه عیبی پیدا می کنه...
یه زمانی،سر همین مسأله،ازش متنفر شده بودم...البته تو عالم بچگی...وقتی 8-7سال بودیم...فربد منو با محبتاش نرم کرد...از اون به بعد،با هم هویج می خوردیم و کیف دنیا رو می بردیم...با فربد بود که هویج خور شدم...
سرجام وایساده بودم و به دوران بچگیم که با فربد گذشته بود فکر می کردم...به خودم اومدم و متوجه شدم در سنگی بسته شده...صدای هیچ آهنگی شنیده نمیشد...نمی تونستم نمای ساختمون رو ببینم ولی می تونستم به خوبی بفهمم که عایق صدای خوبی داره..کوچکترین صدایی شنیده نمیشد...
از سکوت اطراف ترسیدم...وهم انگیز بود...سکوت که نه...هیچ صدایی به غیر از زوزه ی باد و شاخ و برگ درختان شنیده نمیشد....شاید اگه هوا روشن بود،این صداها لذت بخش می بود ولی تو این هوای تاریک...
بدبختی اینجا بود که ماهم تو آسمون نبود...هرچی با چشم دنبالش گشتم،پیداش نکردم که نکردم...دلم به مهتابش خوش بود که ناامید شدم...آسمون از همیشه تیره تر بود...انگار یکی از عمد یه قلمو دستش گرفته و با رنگ سیاه،روش رنگ زده بود...
یه ستاره هم تو آسمون نبود تا دلمو به چشمک اون خوش کنم...کلا هیچی نبود دیگه...گفتم که بدشانسم...همه چی دست به دست هم داده بودن تا من بدبختو نا امید کنن ولی من نا امید بشو نیستم...
دوباره به اطرافم نگاه کردم...تو سیاهی شب گم شده بودم...قدم اول رو به آرومی و با احتیاط برداشتم...خش خش برگهای خشک رو زیر پاهام حس می کردم...سوز سردی میومد...دستام رو تو جیب پالتوم فرو کردم...انتظار داشتم دستم به کارت بخوره ولی نخورید...
سرجام خشکم زد...با استرس،دستام رو تو جیبم چرخوندم ولی هیچی پیدا نکردم...هیچی...
یه قدم رو که رفته بودم جلو برگشتم و دوباره جلوی در سنگی وایسادم...رو دوزانوم نشستم و دستم رو به حالت کورکورانه روی زمین کشیدم...خشکم زد...هیچی پیدا نکردم...امیدوار بودم کارت این طرف افتاده باشه ولی هیچی روی زمین نبود...
دستم رو زمین خشک شده بود و به این فکر می کردم که اونا کارت رو جلوی در سنگی پیدا می کنن و از همین طرف دنبالم میان...
هول هولکی از جام بلند شدم و چندقدم رفتم عقب...عقب و عقب تر...یهو برگشتم و شروع کردم به دویدن...می دونستم دیگه تا الآن متوجه غیبتم شدن...می دونستم دارن دنبالم می گردن و دقایقی دیگست که اون کارت لعنتی رو پیدا کنن...
با این دونستنا و فکرا،بدون توجه به ندیدن اطراف،دویدم...نمی دونستم کجا می خوام برم فقط اینو می دونستم که نمی خوام دوباره گیر اونا بیفتم...
انقدر تند می دویدم که شالم از روی سرم سر خورده و روی شونه هام افتاده بود...برام اهمیتی نداشت...شاخه ها به سر و صورت و دستام می خوردن...سوزششون وحشتناک بود ولی نه وحشتناک تر از این که دوباره گیر اونا بیفتم...
_________________________________________

نمی دونم چقدر دویده بودم که محکم به شی سرد و سختی خوردم...بلافاصله بعد از این که متوقف شدم،صدای آژیر قرمزی رو شنیدم...نگاهم به سمتش کشیده شد...روشن شده بود و آژیر می کشید...
بانور اون تونستم اطرافم رو نگاه کنم...به در سفید رنگ و آهنی برخورد کرده بودم...خیلی عریض و بلند بود...کنار آژیر یه دوربین قرار داشت و اون آژیر و دوربین،مثه یه دزدگیر عمل می کردن...هردوی اینافبالای در نصب شده بودن...
گرمای خون رو روی صورتم حس می کردم...با صدای آژیر و نور قرمزش هول شده بودم...می دونستم که اونا هم الآن تو محوطه هستن...به زودی پیدام می کردن...باید یه کاری می کردم...
هول هولکی آستین پالتوم رو روی صورتم کشیدم تا خونها رو پاک کنم...برام مهم نبود لباسم نجس میشه،بعدا می شستمش...اون موقع فقط به فکر فرار بودم...
نگاهی به در انداختم...دستم رو سمتش بردم و سعی کردم بازش کنم ولی با زنجیر بسته شده بود...بالای در،دزدگیر های میله ای وجود داشت که سرشون تیز بود...خواستم از در برم بالا که یاد دزدی افتادم که روی همین میله ها افتاده و طحالش پاره شده بود...جای پاهم برای بالا رفتن نداشت...بیخیال در شدم...
کمی اطرافم رو نگاه کردم که چشمم به تیر برقی افتاد که کنار در بود...تا حالا از این کارا نکرده بودم و احتمال میدادم گند بزنم ولی نباید می زدم...باید زودتر از اون ساختمون می رفتم تا هم خودمو و هم سینا رو نجات بدم...
با دو خودمو به تیربرق رسوندم...نگاهی بهش انداختم...خیلی بلند بود...اون درهم بلند بود...نفس عمیقی کشیدم و با بسم ا...،دستم رو تو اولین حفره گذاشتم و خودمو کشیدم بالا...
صدای آژیر عجیب رو مخم بود و تمرکزم رو می گرفت...واسه یه لحظه،پام لیزخورد و نزدیک بود بیفتم ولی تونستم خودمو نگه دارم...داشتم به در می رسیدم که صدای قدمهایی رو می شنیدم...لحظه به لحظه نزدیک تر میشدن...معلوم بود که می دون...
با ترس به طرف صدا برگشتم...دقیقا از پشت سرم و فاصله ای تقریبا طولانی بودن که نزدیکتر می شدن...مثه میمون تیربرق رو گرفته بودم و به پشت سرم نگاه می کردم...صدای آلن رو شنیدم...
-برین سمت در اصلی...آژیرا فعال شدن....اون سمته...
بلند گفت:کجایی دختره ی چموش؟؟...بهتره زودتر خودتو نشون بدی...اگه ما پیدات کنیم،سر و کارت با ویکتوره...اون به هیچکسی رحم نداره...ولی اگه خودت بیای بیرون،قول میدم که زیاد اذیتت نکنیم...
با این حرفش لرزیدم...باش تا منم با پای خودم بیام پیشتون...
سریع برگشتم و به سرعت،از یه حفره ی باقی مونده هم رفتم بالا...با ترس و لرز،پام رو لبه ی دیوار و کنار دزدگیرهای تیز گذاشتم...از ارتفاع نمی ترسیدم ولی اون موقع هول شده بودم...به پایین نگاه کردم...هیچ جای پایی رو دیوار اون طرف نبود...با نور آژیر می تونستم به سختی ببینم...دوباره دیوار رو نگاه کردم...چندمتر جلوتر،جای پا داشت...می تونستم از اونجا برم پایین...اون طرف دیوارريا،سنگی بود ولی این طرف که من بودم،همش سیمان و گچ بود و جایی نبود که پا رو بشه گذاشت روش و خودمو نگه دارم...
پاهام رو جلوی همدیگه قرار میدادم،انگار که دارم رو جدول کنار خیابون راه میرم...
یاد زمان بچگیم افتادم...بهتر دیدم که چشمهام رو ببندم و خودمو تو اون حال و هوا ببینم که دارم با فربد رو جدلا راه میرم...
چشمهام رو بستم و دستام رو برای حفظ تعادل باز کردم...بهتر شد...راحت تر تونستم برم جلو...چندمتری جلو رفتم...صدای قدمها خیلی نزدیک شده بود...وایسادم...باید از همونجا می رفتم پایین...
به سمت میله های فلزی برگشتم...کمی تا بالای کمرم بودن...با دستام میله ها رو گرفتم و پای راستم رو بلند کردم...باید از روی میله ای به اون تیزی ردش می کردم...دوباره تصویر اون مردی که طحالش پاره شده بود،جلوی چشمهام اومد...سعی کردم پسش بزنم و به کارم برسم...وقت زیادی نداشتم...
به آرومی پای راستم رو تونستم از بالای میله ها رد کنم...خدا پدر ورزش رو بیامرزه که بدنو نرم می کنه و بهش انعطاف میده...
پای راستم این سمت و پای چپم اون سمت بود!!!!...رو پای راستم تکیه کردم و پای چپم رو بلند کردم...یه لحظه حواسم به صدای قدمهاشون پرت شد و همین،باعث زخم شدن رونم به وسیله ی اون دزدگیرا شد...لامذهب خیلی تیز بود...چشمهام رو بهم فشار دادم و بالاخره پای چپم رو هم اوردم این طرف دیوار....
حالا باید می رفتم پایین...به آرومی پام رو از روی دیوار بلند کردم...دو دستم رو به میله ها گرفته بودم تا نیفتم...پای راستم رو روی سنگ برآمده ای گذاشتم...میله ها رو محکم گرفتم...نزدیک 4-5 متری از زمین فاصله داشتم و نمی تونستم بپرم...دست و پام می شکست...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#66 | Posted: 9 Jan 2013 13:54
وقتی از محکم شدن پای راستم مطمئن شدم،پای چپم رو هم بردم پایین و کنار پای راستم و روی یه سنگ دیگه گذاشتم...داشتم جای پام رو محکم می کردم که صدای رعد و برق،از جا پروندم...
با ترس نگاهی به سنگا انداختم...اگه بارون میومد،خیس میشدن و من لیز می خوردم...داشتم به سنگا نگاه می کردم و سرم پایین بود...صدایی از سمت راستم شنیدم که باعش شد کمی تنم رو به اون سمت بچرخونم...همزمان با چرخیدنم،صدای مهیبی شنیدم و سوزش بدی رو تو بازوی چپم حس کردم...آخ بلندی گفتم...ناخوداگاه دستم ول شد...
صدای مردی رو شنیدم که گفت:زدمش...زدمش آقا...شاید گلوله به قلبش خورده باشه...من نزدیک قلبش رو نشونه گرفتم...هرچه زودتر باید بریم اونجا...دیگه نمی تونه فرار کنه...
تیر خورده بودم...اونا مثه یه شکارچی حرف میزدن...نمی تونم دست راستم رو بذارم رو بازوی چپم چرا که خودمو با دست راست نگه داشته بودم و اگه می خواستم رو زخم فشار بیارم،میفتادم پایین...
دست پپم ول بود...چهرم از درد و سوزش توهم رفته و داغی خون رو به خوبی روی پوستم حس می کردم...
اولین قطره ی بارون،روی لبم افتادم...تازه یادم افتاد که چقدر تشنمه...لبم رو به سمت دهنم بردم و قطره ی بارون رو مکیدم...
لبام می سوختن...پوستشون رو کنده بودم و حالا سوز سردی بهشون می خورد...با این حال از کارم پشیمون نبودم...با یاداوری چشمهای عسلیش،لبخندی زدم...
دست راستم رو روی یکی از سنگا گذاشتم و پاهام رو بردم پایین تر...بارون کم کم شدت می گرفت و من به این فکر می کردم که بعد از پایین اومدن از دیوار باید چیکار کنم...شدتش خیلی زیاد بود...انگار شلنگ آب رو باز کردن و گرفتن رو من بدبخت...نمی دونستم چرا یهو بارون اومده...هوا اصلا ابری نبود...شایدم من متوجه گذر زمان نشدم و تو اون زمانی که درحال دویدن بودم،ابرها آسمون رو پوشندن...
آروم آروم پایین می رفتم...با یک دست و دوپا...سخت بود...خیلی سخت...چندباری پام از روی سنگها لیز خورد ولی به خیر گذشت و تونستم خودمو نگه دارم...
صورتم و موهام خیس آب بودن و احساس سرما می کردم...از لباسام آب می چکید...یه متری تا زمین ارتفاع داشتم که پام لیز خورد...نتونستم خودمو کنترل کنم و با بازوی چپ،روی زمین افتادم...جونم در رفت...دردش وحشتناک بود...انگار گلوله بیشتر تو گوشتم فرو رفت...اشکهام رو صورتم جاری و با آب بارون که رو صورتم ریخته بود،مخلوط شد...زیرلب ناله ای کردم و به خاک خیس رو زمین چنگ زدم...می خواستم دردم تسکین پیدا کنه....
به سختی از روی زمین خاکی بلند شدم و دست راستم رو روی بازوی چپم فشردم...نگاهی به اطراف کردم...خیلی دورتر از جایی که وایساده بودم،نور چراغ رو دیدم...باید به اون سمت می رفتم...حداقل می دونستم که یه آدم اونجاست...
سعی کردم قدمهام رو تندتر کنم...صدای اونا رو می شنیدم...
آلن:این طرف رو به خوبی بگردین و پیداش کنین...
به یه نفر دیگه گفت:تو هم برو اون طرف دیوار رو بگرد...احتمالا یه گوشه ای افتاده...مگه یه دختر چقدر توان داره؟؟...
______________________________________________



شروع به دویدن کردم...دستم رو به بازوم فشار دادم تا کمی بتونم جلوی خونریزی رو بند بیارم...چشمم به درختی افتاد که کنار جاده بود...اون راه خاکی،مثه یه جاده بود...خودم رو به درخت رسوندم...بارون کمتری بهم می خورد...
می خواستم با تیشرتم زخم رو ببندم ولی دیدم نمی تونم لباسام رو دربیارم...درد بازوم زیادی زیاد بود...
شالم رو در اوردم....با دندون نیشم،نصفش کردم...با دست راستم،تیکه ای از شال رو زیر بازوم گرفتم...یه طرف رو با انگشتم و طرف دیگه ی شال رو با دهنم گرفتم...چند دور،دور دستم پیچیدم و بعد،به سختی و محکم گرش زدم...تمام زورم رو به کار بردم...باید جلوی خونریزی رو می گرفتم...
تیکه ی دیگه رو رو سرم انداختم و دور گردنم بستم...خدارو شکر شالم خیلی بلند بود...از زیر درخت بیرون اومدم...سرفه می کردم...می دونستم سرما خوردم...از اون سرما هایی که یه هفته تو رختخواب می افتم...سرعتم رو زیاد کردم و شروع به دویدن کردم...باید تا صبح خودمو به بابا اینا می رسوندم تا قبل از رفتن سینا،اونا رو مطلع کنم...
نگاهم به نور بود...نوری که فاصلش با من زیاد بود...نگاهم به اون بود و می دویدم...زیرپام رو ندیدم و محکم خوردم زمین...پام تو چاله ی آبی گیر کرده بود...چاله ی آب که نه...تو گل رفته بودم...پام رو از بین گِلها بیرون کشیدم...آسمون سرخ بود و همین باعث میشد تا کمی اطرفم رو ببینم...شلوارم گل خالی شده بود...
همونجا رو زمین نشستم تا کمی نفس بگیرم و دوباره شروع کنم...چشمهام رو بستم و کمی با خدا حرف زدم...
صدای قدمهایی رو از پشت سرم شنیدم و بعد صداشو که به انگلیسی می گفت:تو اینجایی خوشگله...
سریع به سمتش برگشتم...یه مرد قوی هیکل پشت سرم وایساده بود...می تونستم ببینم داره با نگاش درسته قورتم میده...سریع بلند شدم و وایسادم...
خنده ای کرد و گفت:اگه باهام بیایفبه اونا نمیگم که پیدات کردم،در غیر این صورت،همین الآن تحویل آلن میدمت...
می ترسیدم نتونم مبارزه کنم...می دونستم انرژیم کمتر میشه و در نتیجه ممکنه از شدت خونریزی از حال برم...یه قدم بهم نزدیک شد و من یه قدم ازش دور شدم...
خنده ی خبیثی کرد و گفت:خوب جایی زدم...حداقل الآن دارمت...یعنی تو شانس اوردی....من قلبتو نشونه گرفتم ولی نمی دونم چرا به بازوت خورد...
یه قدم دیگه جلو اومد که منم رفتم عقب و دوباره پام تو گل گیر کرد...خوردم زمین...
-نترس جوجو...من خیلی بهتر از اونام...قول میدم باهات بسازم...
با نفرت نگام رو ازش گرفتم و سعی کردم پامو از تو گل دربیارم...
دستشو به سمتم گرفت و گفت:دستتو بده من خانوم گل...خودم نوکریتو می کنم...
نگاهی به دستش اداختم...این چقدر بیکار بود که تو اون بارون سیل آسا،بالا سر من وایساده بود و دارشت حرف مفت میزد...
خودم از جام بلند شدم...
-دستم رو رد کردی عزیزدل؟؟...
دستش رو اورد سمت بازوم و گفت:دستم بشکنه که تیر زدمت...
نزدیک بود دستش به بازو بخوره که جا خالی دادم...پای راستم رو بردم بالا و زدم پشتش...
اصلا آمادگی نداشت و کاملا معلوم بود که جا خورده...نتونست خودشو کنترل کنه و با سر افتاد تو گل...پام رو گذاشتم رو گردنش و گفتم:بار آخرت باشه که اینجوری حرف می زنی...
راهی نداشتم جز اینکه بزنم پشت گردنش..کاری که با اون دوتا هم انجام دادیم...محکم با دستم به پشت گردنش زدم و شروع کردم به دویدن...
صدای زوزه ی سگ هم به صداهای دیگه اضافه شده بود...
نمی دونم چقدر گذشته بود...اصلا متوجه گذر زمان نبودم...بهم سخت می گذشت برای همین هم زمان برام دیر می گذشت...نگاهم به آسمون افتاد...کم کم هوا داشت روشن میشد...خورشید رو می دیدم که داره میاد بیرون...خودشو نمی دیدم،فقط نورش رو می تونستم ببینم...
نگاهی به شالم که به دستم بسته بودم انداختم...قرمز قرمز شده بود...خونم پخش شده بود...سرم داشت گیج می رفت...نمی تونستم درست راه برم...خون زیادی ازم رفته و سرمای بدی خورده بودم...همه ی اینا دست به دست هم دادن تا حالم بد بشه...بارون هم قطع شده بود...
هنوز هم از منبع نور دور بودم...خیلی دور...من فکر می کردم اون بهم نزدیکه...باید با سرعت بیشتری مرفتم ولی نمی شد...دیگه در توانم نبود...
قدمهام روی زمین کشیده میشد...غوز کرده بودم و خمیده راه می رفتم...اختیار قدمهام دست خودم نبود...به چپ و راست می رفتم و مستقیم نمی تونستم برم...حسابی گیج می زدم...همه چیز رو دوتا می دیدم...سرم درد می کرد و میگرنم اود کرده بود...تهوع داشتم و می لرزیدم...از تو داشتم می سوختم ولی می لرزیدم...دندونام بهم می خورد...از لباسم چندشم میشد...همیشه از لباس خیس بدم میومد...می دونستم رنگم پریده...حس خیلی بدی داشتم ولی بخاطر سینا مقاومت می کردم...حس می کردم چقدر خوابم میاد...بازم بخاطر سینا بود که مقاومت کردم...
نمی دونم چقدر دیگه رفتم جلو...هیچی نمیدیدم و تقریبا یا چشمهایی بسته گام برمی داشتم...دستم رو بازوم بود...با تمام توانم روش فشار میووردم...به جایی رسیدم که دیگه نمی تونستم...دیگه نمی کشیدم...
افتادم رو زمین و برای یه لحظه چشمهام رو باز کردم...رو آسفالت بودم...آسفالتی که خط کشی شده بود...نور خورشید،همه جا رو روشن کرده بود ولی من خاموش شدم...چشمهام تار شدن و روی هم افتادن و دیگه هیچی نفهمیدم...
_________________________________________

صداهای اطراف رو می شنیدم ولی چشمهام باز نمیشد...خیلی سعی کردم،ولی نشد...دوتا پسر به فارسی با هم صحبت می کردن...
-چرا به هوش نمیاد؟؟...دو روز گذشته...
صدای یکی دیگه رو شنیدم که با صلابت گفت:به هوش میاد...سرمای سختی خورده و کلی هم خون ازش رفته...دو روز خیلی کمه...ممکنه چند روز دیگه هم بی هوش باشه...
یعنی من دو روزه که بی هوشم؟؟...وای،خدای من...مگه میشه؟؟...سینا...سینا چی؟؟...اون به کمک ما احتیاج داره...
دستم رو آروم تکون دادم و دوباره سعی کردم چشمهام رو باز کنم...
صدای پسر اولی رو شنیدم:دستش تکون خورد آرشام...
حس کردم یکی رو صورتم خم شد...
صداشو شنیدم که به انگلیسی گفت:خانوم...خانوم،حالتون خوبه؟؟...می فهمین من چی میگم؟؟...
آروم سرم رو براش تکون دادم...
-آروم چشمات رو باز کن...
کمی دیگه سعی کردم و بالاخره تونستم بازشون کنم...بلافاصله،نگام تو چشمهایی سبز رنگ گره خورد...انقدر جدی نگام می کرد که همینجور خشک شدم و خیره نگاش کردم...با دیدن چشمهاش،انگار جنگل رو میدیدی...
خودشو کشید کنار و با طعنه گفت:مثه این که خوبی و چشماتم خوب کار می کنه...
اخم کردم...دستم رو روی بازوم کشیدم و سعی کردم نیم خیز بشم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#67 | Posted: 9 Jan 2013 13:54 | Edited By: yemard1
اومد جلو و شونه هامو گرفت...
به انگلیسی و با عصبانیت گفتم:دستتو بردار...
از صدام وحشت کردم...سرما خورده بودم و اساسی گرفته بود....
-با من بحث نکن بچه...من پزشکم و بهت میگم که باید استراحت کنی...
سعی کردم خودمو از دستش رها کنم...با عجله گفتم:بذار برم...باید برم...زندگی یه نفر به من بستگی داره...باید به جایی زنگ بزنم...تا الآن هم خیلی دیر شده....
رو به اون یکی پسر کرد و گفت:برو گوشیو بیار پیام...
پسر سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت....
آرشام:حالا دراز بکش...باید به من یه سری مسائل رو توضیح بدی...
نگاهی به چهرش انداختم و دراز کشیدم...تازه متوجه شدم شال سرم نیست...نگاهم به ملحفه ای افتاد که رو تخت بود...دستمو به سمتش دراز کردم و رو سرم انداختمش...
اصلا حواسم به آرشام نبود...اشک تو چشمهام حلقه زده و بغض کرده بودم...نمی دونستم سینا کجاست...دعا دعا می کردم دیر نشده و اونا نرفته باشن...
آرشام:چرا گریه می کنی؟؟...چرا ملحفه رو انداختی رو سرت؟؟...راستی اسمت چیه؟؟...
به فارسی گفتم:بارانم...
مکث کرد...به فارسی و با تعجب گفت:تو ایرانی هستی؟؟...
-آره...
با لبخند گفت:پس هموطنی....
همون موقع پیام گوشی به دست اومد تو و دادش دست من...
کمی فکر کردم تا شماره ی خونمون یادم اومد....سریع گرفتمش...
دو بوق نخورده بود که باربد جواب داد:بله...
با بغض گفتم:باربد،منم...
مکثی کرد و با داد گفت:شما کجایین؟؟...هیچ ردی ازتون نیست...خوبی عزیزم؟؟...سینا چطوره؟؟...
بدون اینکه جوابشو بدم،تند و سریع گفتم:گوشیو بده به بابا...زود باش...
-باشه...
بلافاصله صدای بابا رو شنیدم که گفت:چی شده باران جان؟؟...کجایین؟؟...
با گریه گفتم:وقت نداریم بابا....شاید تا الآنم دیر شده باشه...من نمی دونم کجام...آلن،ما رو گرفته بود و من به درخواست سینا فراتر کردم تا به شما خبر بدم...دو روز که بی هوشم و دو نفر منو پیدا کردن...از روز فرارم،دوروز می گذره....اونا منو وسیله قرار دادن و از سینا خواستن دوباره باهاشون همکاری کنه...
بابا با نگرانی گفت:تو کجایی؟؟...از کجا زنگ می زنی؟؟...
به آرشام نگاه کردم و گفتم:اینجا کجاست؟؟...
-روستای.....
سریع به بابا گفتم کجام و ازشون خواستم هرچه سریعتر خودشونو برسونن...
بابا:گریه نکن باران....ما نمیذاریم بلایی سرش بیارن..مطمئن باش...خود سینا می دونه باید چیکار کنه...شاید اومدن ما به اونجا بی فایده باشه...اگه آلن می دونه که تو فرار کردی،حتما از مخفیگاهشون اومدن بیرون...تو جاشون رو می دونستی و میومدی به ما میگفتی...باید تو دریاها دنبالشون باشیم...تقریبا مطمئنم اون خونه خالیه ولی محض اطمینان،چند نفر رو می فرستم...تو رو هم برمی گردونن...
گوشیو قطع کردم و بلند زدم زیر گریه...
پیامکچرا انقدر گریه می کنی تو دختر؟؟..
با صدایی گرفته گفتم:شماها چجوری منو پیدا کردین؟؟...
آرشام:شانس اوردی...نزدیک بود لهت کنم....
-یعنی چی؟؟...
-افتاده بودی وسط جاده...
پیام:جا قحط بود؟؟...اگه ما بهت می زدیم و می مردی،می خواستی چیکار کنی؟؟...
-دست خودم که نبود...
آرشام نگاهی به پیام انداخت و گفت:یه لحظه خفه...
رو به من ادامه داد:رنگت حسابی پریده بود...بدجایی افتاده بودی...منم شانسی اومدم اینجا....چند روزی مرخصی گرفتم تا استراحت کنم...از این جاده،ماشینهای کمی رد میشه...در واقع تعدا معدودی هستن که از این جاده استفاده می کنن...سرسبز ولی طولانیه...جاده ی دیگه ای هم هست که راهش به اینجا نزدیکتره...
پیام:خلاصه اینکه خیلی خوش شانسی...اگه این دوست ما نمی خواست بیاد اینجا،باید همونجا می موندی و خوراک گرگا می شدی....

--------------------------------------------------------------------------------

من:پس شانس اوردم...
پیام:آره...شانس اوردی...یه خوبیه دیگه هم داشت،اونم اینکه آرشام پزشکه و تونست گلوله رو از بازوت دربیاره...
نگاهم به سمت آرشام کشیده شد...
من:ممنونم...نمی دونم اگه منو پیدا نمی کردین،چه بلایی سرم میومد...
نگاهش رو بهم دوخت و گفت:خواهش می کنم...من وظیفم رو انجام دادم...نیازی نیست ممنون باشی...می خواستم ببرمت بیمارستان ولی با این شرایطی که داشتی،کمی مشکوک شدم...
سرم رو تکون دادم و گفتم:حتما خیلی کنجکاو شدین تا درباره ی من بدونین،نه؟؟...
آرشام همینجوری نگام کرد ولی پیام نشست کنارم و با اشتاق گفت:آره...من که خیلی دوست دارم بدونم...
همه چیزو براشون تعریف کردم...نمی دونم چرا احساس می کردم می تونم بهشون اعتماد کنم و از زندگیم براشون بگم...مخصوصا پیام...خیلی پسر خوبی بود ولی آرشام،پسری مغرور و ازخودراضی به نظر میومد...
پیام با هیجان گفت:پس پلیس و پلیس بازیه....دوست دارم بدونم آخرش چی میشه و به کجا می رسین...
سرم رو تکون دادم و گفتم:خودمم همینو می خوام...
آرشام:تو خیلی مقاومی...با اون زخم و سرماخوردگی،خیلی خوب تونستی خودتو نگه داری...
چهرم توهم رفت و گفتم:من خودمو مقصر می دونم...اگه می تونستم بیشتر تحمل کنم،به جایی می رسیدم و از یکی کمک می گرفتم....
-نه...تو خیلی مقاومت کردی....تا همین جا هم خوب اومدی و تونستی خودتو نگه داری...
پیام از جاش بلند شد و گفت:من میرم سوپتو بیارم...
من:اصلا اشتها ندارم...
آرشام با تحکم گفت:میل ندارم یعنی چی؟؟...تو باید سوپ بخوری تا قوای از دست رفتت رو به دست بیاری...
نگاهم به چهره ی با نمک پیام افتاد...صورتی سبزه بود و کمی ته ریش داشت...قدش متوسط و کمی چاق بود...چشمهاش قهوه ای تیره بودن و برق میزدن...لبهاش کمی پهن و بینیش متناسب با صورتش بود...چهرش در کل خوب بود...از همون اول صمیمیت نگه و کلامش به دلم نشست...
به سقف نگاه کرد...دستاش رو برد بالا....زیرلب،طوری که ما بشنویم گفت:خدایا...من بدبخت بین دوتا خل و دیوونه گیر افتادم...چه گناهی کردم که این عذابمه...این پسره ی نچسب رو که چندین ساله دارم تحمل می کنم،حالا یکی دیگه هم اضافه شد...
آرشام:چقدر حرف میزنی پیام...برو سوپشو بیار...
سرشو انداخت پایین و همونجور که زیرلب حرف میزد،از اتاق خارج شد...نگاهم به لباسام افتاد...یه تیشرت مردونه و شلوار گرم کن پام بود...تی شرت تو تنم زار می زد و اینم می دونستم که شلوار برام بلنده...دستم رو روی تی شرتم گذاشتم و خشکم زد...چشمهام گرد شده بودن...چندثانیه گذشت...
نگاهم به سمت آرشام کشیده شد...پاش رو روی پاش انداخته بود و دست به سینه به صندلی تکیه داده و من رو نگاه می کرد....خیلی خونسرد...عینک طبی به چشم داشت...فرمش خیلی قشنگ بود...رنگش مشکی بود و به چشمهای جنگلیش حسابی میومد...
دستم رو روی تی شرتم گذاشتم و گفتم:اینا...
با همون خونسردی گفت:عوضشون کردم!!!...
با تعجب نگاش کردم و با صدایی بلند گفتم:تو به چه جرعتی به لباسای من دست زدی و عوضشون کردی....
دستش رو به صورت تهدید آمیز جلوم گرفت و به طرفم خیز برداشت...کمی خودم رو عقب کشیدم...جذبش زیادی زیاد بود...
با لحنی جدی گفت:ببین دختر جون،من عاشق چشم و ابروت نیستم که داری اینجوری می کنی...تو درباره ی من چی فکر کردی؟؟؟...اگه لباساتو عوض نکرده بودم تا الآن مرده بودی و رفته بودی اون دنیا...الکی ناز نکن که من نمی کشمش...من وظیفم رو انجام دادم..بفهم که من یه پزشکم و یه سری چیزا به عهدمه...من اون موقع به تو فکر نمی کردمفبه دختری فکر می کردم که اگه لباساش عوض نشه،میفته می میره...من نمی خواستم عذاب وجدان داشته باشم...
انگشتش رو اورد پایین و دوباره به حالت اولش برگشت و ادامه داد:پس خیال بیهوده نکن...
از یه طرفی هم بهش حق میدادم...اون بدبخت منو پیدا کرده بود و اگه این کار رو نمی کرد،شاید من می مردم...نمی دونستم چی بگم...از جمله ی آخرش عصبی شدم...روم نمی شد تو چشمهاش نگاه کنم...تا حالا هیچ کس بدنم رو ندیده بود ولی اون...وای...خدا...دستم رو گذاشتم رو سرم تا سوت نکشه...
خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و پیام سینی به دست اومد تو...
بخار سوپی که تو کاسه بود به خوبی دیده میشد...ناخوداگاه اشتهام تحریک شد و حس کردم چقدر گشنمه...
پیام نزدیکم اومد و گفت:چرا اینجوری به سینی نگاه می کنی؟؟..تو که می گفتی گشنت نیست....چی شد؟؟...
باخجالت گفتم:یهو حس کردم گشنمه...
صدای پورزخند آرشام رو به خوبی شنیدم...پسره ی مغرور و مزخرف...حتما فکر کرده دارم ناز می کنم...خیلی غلط کرده....
نگاهم رو به پیام دوختم و گفتم:شال دارین؟؟...
پیام:نه بابا....شال کجا بود...ما که دختر نداریم...حتما من و آرشام باید شال بداریم سرمون تا دخترای نامحرم چشمشون به ما نخوره چشممون نزنن...
با لبخد بهش نگاه کردم...
سینی رو گذاشت رو پام و به سمت دراور رفت...کمی گشت و با یه تی شرت برگشت...
پیام:شال و روسری و اینجور چیزا نداریم...می تونی اینو بندازی رو سرت...
تی شرت رو ازش گرفتم و رو سرم انداختم و ملحفه رو برداشتم...می دونستم قیافم چقدر مضحک شده ولی چاره ی دیگه ای نداشتم...به سوپ نگاه کردم...بوش مستم می کرد...دلم به قار و قور افتاد...
پیام:بخور دیگه بابا...اون بدبختم داره ساز می زنه...گناه داره...انقدر براش ناز نکن و غذا رو بهش برسون....
با خجالت سرم رو انداختم پایین...قاشق رو از کنار کاسه برداشتم و اولین قاشق رو خوردم...زیر نگاشون غذا خوردن سخت بود....پیام هم یه صندلی اورد و کنار آرشام نشست...هر دو نگاهم می کردن...
سوپ خوش مزه ای بود...
پیام:چطوره؟؟...
-خیلی خوش مزه است...آشپزش کیه؟؟...
-بنده...
-جدی؟؟!!...
-آره....
-کارت درسته...
-بالاخره چندسال که دارم آشپزی می کنم،بایدم درست باشه...
سوپ رو خوردم و دهانم رو با دستمال کاغذی پاک کردم...فکر سینا لحظه ای ولم نمی کرد...هردوشون از اتاق خارج شدن و من با فکر سینا به خواب رفتم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#68 | Posted: 9 Jan 2013 14:00
فصل پانزدهم


چشمهام رو باز کردم و از خواب بیدار شدم...هوای اتاق تاریک بود و چند ثانیه ای گذشت تا یادم بیاد کجام...از جام بلند شدم و به سمت در رفتم...حدسم درست بود...شلوار تا زیرپام میومد...خلاصه قیافه ی خنده داری پیدا کرده بودم...در اتاق رو باز کردم...مستقیم به حال راه داشت...
آرشام و پیام رو مبل نشسته بودن و داشتن تلویزیون نگاه می کردم...
پیام:ساعت خواب باران خانوم...
همون موقع یه خانوم تقریبا مسن از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن من گفت:بیدار شدی دخترم؟؟...
لبخندی بهش زدم و گفتم:بله....
پیام نگاهم کرد و با خنده گفت:چقدر تو لاغری...لباسا توتنت زار می زنن...
با حاضر جوابی گفتم:شماها خیلی گنده این...من به این خوبی...
با فکر این که این خانوم می تونست لباسام رو عوض کنه،اخمام رفت توهم...فکر سینا هم که لحظه ای ولم نمی کرد...خودم رو مقصر می دونستم...شاید اگه غذای بیشتری می خوردم،می تونستم انرژی بیشتری داشته باشم و به موقع بهش کمک کنم...از کم غذایی می ترسیدم...می ترسیدم دوباره تو موقعیتی قرار بگیرم و به دلیل ضعف بدنی،از حال برم...
صدای تلفن اومد...پیام بلند شد و جواب داد و بعد گوشی رو به سمت من گرفت...
با تعجب گفتم:کیه؟؟...
پیام:میگن همکارای پدرتن...
با تعجب گوشی رو ازش گرفتم و گفتم:بله؟؟...
-سلام باران خانوم...
-سلام...بفرمایید...
-سعیدم...
-احوال شما آقا سعید؟؟...از سینا خبری نشد؟؟...تونستین پیداش کنین؟؟...
-ممنون...
با مکث و صدایی غمگین گفت:رفتن باران خانوم...
وسط پذیرایی وایساده بودم و داشتم با سعید حرف می زدم...با این حرفش،ناخوداگاه زانو زدم و نشستم...امید داشتم که سینا همین جا باشه...امیدم نا امید شده بود و من خودمو مقصر می دونستم...چشمهام رو بستم تا قطرات اشکم آزاد بشن و رو صورتم بریزن...
ادامه داد:خونه رو با بدبختی پیدا کردیم...هیچکس تو نبود...یه سری از بچه ها رفتن گمرک...اونا از راه دریا رفتن...
دید من حرفی نمی زنم،گفت:باران خانوم،حالتون خوبه؟؟...
با صدایی لرزون گفتم:نه...اصلا خوب نیستم...سینا تو وضعیت بدیه...من چجوری باید خوب باشم؟؟...پیداش کنین آقا سعید...پیداش کنین...
بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن...با همون چشمهای بسته...تلاشی نمی کردم تا جلوی اشکام رو بگیرم...می دونستم نمیشه جلوشون رو گرفت...
سعید با ناراحتی گفت:گریه نکنین باران خانوم...ما سینا رو پیدا می کنیم...اون علاوه بر دوست،موافُق خوبی برای ما بود...
در ادامه ی حرفاش گفت:میشه گوشی رو بدین به یکی از اهالی خونه؟؟...
همون موقع یکی زیربازوم رو گرفت و بلندم کرد...چشمهام رو با بی حالی باز کردم و چشمم به همون خانوم مسن افتاد...
خانوم مسن:پاشو دخترم...پاشو...اینجوری شوهرت پیدا نمیشه...خودتو عذاب نده...
گوشی رو به سمت پیام گرفتم وگفتم:باهاتون کار داره...
به اون خانوم تکیه دادم و با کمکش روی مبل نشستم...بلند شد و رفت تو آشپزخونه...چشمهام رو روی هم گذاشتم...پیام داشت آدرس خونه رو میداد...می دونستم می خوان بیان دنبالم...احساس کردم مبل از سنگینی رفت تو...یکی کنارم نشسته بود...چشمهام رو باز کردم و به اون سمت برگشتم...آرشام بود..روم نمی شد تو چشمهاش نگاه کنم...
آرشام:من باهات شوخی کردم...لباساتو سارا خانوم عوض کرد...
از یه طرف خوشحال بودم و از طرف دیگه،فکرم مشغول بود...نگاهم به سارا خانوم افتاد...لیوان آب قندی دستش بود و به سمتم میومد...
اومد کنارم و لیوان رو به لبم نزدیک کرد و گفت:بخور مادر...فشارت اومده پایین...دستات یخ کردن...
مخالفت نکردم و با کمکش کمی از آب قند رو خوردم...
صدای آرشام رو شنیدم که گفت:خودتو مقصر ندون...خواستی می تونی با من حرف بزنی...من روانپزشکم...به خاطر همین بود که تونستم گلوله رو از دستت در بیارم...یه کم برام سخت بود...من جراح نیستم ولی دوره ی عمومی رو گذروندم...
سرم رو تکون دادم و گفتم:حتما...
پیام اومد سمتمون و رو به من گفت:میان دنبالت...
سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم...اشک جلوی دیدم رو تار کرده بود...
با کمک سارا وارد اتاق شدم...لباسام رو برام اورد...همه رو شسته بودن...سوراخ روی پالتو،عجیب تو چشمم میزد...با کمک سارا،لباسام رو پوشیدم و وارد حال شدیم...
پیام:انقدر ناامید نباش...
با بغض سرم رو تکون دادم و گفتم:تقصیر منه...
پیام:خودتو مقصر ندون...
آرشام از جاش بلند شد و به طرفم اومد...کارتی رو به سمتم گرفت و گفت:اینا شماره های منه...مطب،موبایل و خونه...خوشحال میشم،هر موقع که احساس تنهایی می کردی و یا یه همزبون می خواستی،بهم زنگ بزنی...
به زور لبخند زدم و کارت رو ازش گرفتم و گفتم:من نمی دونم چطور از شماها تشکر کنم...اگه شما نبودین...
پیام:چقدر تعارف می کنی...هرکسی دیگه ای هم که جای ما بود،همین کار رو می کرد...
لبخند تلخی زدم و هیچی نگفتم...
صدای زنگ در بلند شد...پیام در رو باز کرد....
در نیمه باز بود و پیام جلوی دیدمو می گرفت...صدای سلام کردن سعید و بابام رو شنیدم...سریع از جام بلند شدم و به سمت در دویدم...با بی قراری دسته ی در رو تو دستم گرفتم...دسته در از دست پیام رها و در باز شد...
با بی قراری گفتم:چی شد؟؟...چی شد بابا؟؟...سینا چی شد؟؟...
نمی دونم چرا امید داشتم تو همین چند دقیقه،به یه نتیجه ای رسیده باشن...
بابا نزدیکم اومد...دستاش رو به سمت شونه هام اورد...شونه هام رو تو دستاش گرفت...سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:تو چرا رنگت پریده؟؟...باید قوی باشی باران...نگران نباش...آروم باش بابا...
خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم:چجوری آروم باشم؟؟...چجوری نگران نباشم؟؟...هیچ خبری ازش نیست...من مقصرم...من احمقم...باید پیشش می موندم...نباید میومدم بیرون...نباید تنهاش میذاشتم...من نمی دونستم اینجوری میشه ولی نباید تنهاش میذاشتم...
سرم رو روی سینش گذاشت و آروم تکونم داد...داشتم آروم می شدم...یه تکیه گاه بود برام...
آروم تو گوشم گفت:نه...تو مقصر نیستی...مقصر اصلی منم...منم که باعث این همه بدبختی شدم...
انقدر تو بغلش گریه کردم تا آروم شدم...
بابا رو به سعید گفت:برو ماشینو روشن کن...به بچه ها بگو برگردن...3-4 نفرشون برن مخفیگاه آلن و اونجا بمونن...
سعید احترامی گذاشت و گفت:بله قربان...
کارت آرشام تو دستم بود....مشتم رو باز کردم و به کارت بدبخت نگاه کردم...از بس که فشارش داده بودم،مچاله شده بود...دستم رو به سمت جیبم بردم و کارت رو گذاشتم توش...با همه حداحافظی کردیم...به بابا تکیه دادم و از خونه ی اونا که ویلا مانند بود،خارج شدیم...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم...بابا در عقب رو باز کرد...سرم رو بوسید و کمکم کرد بشینم...خودش رفت صندلی جلو...سعید هم پشت فرمون نشست...
بابا:چی شد سعید؟؟...
سعید:انجام شد سرهنگ...
بابا به سمتم برگشت و با لبخند کمرنگی پرسید:خوبی دخترم؟؟...
به زور لبخندی تحویلش دادم و گفتم:بهترم...
به بیرون نگاه می کردم...همش سیاهی بود...هیچی دیده نمیشد...کمی که جلوتر رفتیم،به جاده ای رسیدیم که چراغ داشت...سرم رو به شیشه تکیه دادم...دوباره اشکم سرازیر شد...با دستم پاکشون کردم...کم کم به شهر رسیدیم...
با بغض گفتم:باید کجا برم؟؟...
بابا:خونه...
-کدوم خونه؟؟...
-خونه ی ما...خونه ی خودت...پیش مامانت و باربد...
بغضم بیشتر شد...یعنی دیگه به خونه ی سینا نمیرم؟؟...اون خونه رو دوست داشتم...دوران خوبی رو با سینا گذرونده بودیم...عین دوتا دوست باهم زندگی می کردیم...
من:بابا؟؟...
-جانم...
-میشه...میشه یه سر بریم خونه ی سینا؟؟...یه سری وسایلم اونجاست...
با کمی مکث گفت:باشه...
به اون سمت حرکت کردیم...
یهو گفتم:ما که کلید نداریم...
بابا:من یه یدک دارم...
با خوشحالی خندیدم ولی بلافاصله خندم قطع شد...نمی تونستم بخندم...خنده برام تلخ بود...
بالاخره رسیدیم...آروم از ماشین پیاده شد...
من:چجوری ما رو بردن؟؟...مگه ساختمون دوربین نداشت؟؟...
بابا:چرا داشت...متأسفانه دوربینا رو از کار انداخته بودن و. ما هیچ چیز ضبط شده ای نداشتیم تا حداقل به کمک اون ویدئو ها،به شما کمک کنیم...تمام شک ما به شهروز بود...همه رو شهروز تمرکز داشتن...هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد پای شخص دیگه ای هم وسط باشه...من یه کم شک کردم و دنبال آلن هم بودم...جدیدا تونستن رد شهروز رو بزنن و پیداش کنن...هنوز هیچ اقدامی برای دستگیریش نکردیم...
من:حالا سینا چی میشه؟؟...
-نگران نباش...اون می تونه از خودش محافظت کنه...
با گریه گفتم:نمی تونه...نمی تونه به خوبی از خودش محافظت کنه...اونا شکنجش کردن و دستش رو هم شکستن...
چهره ی بابا گرفته شد و سرش رو به نشونه ی تأسف تکون داد...
دکمه ی آسانسور رو زدیم و منتظر موندیم...
من:می خوام از پله ها بیام...
بابا:چرا؟؟...
لبخندی زدم و گفتم:همینجوری...هوس کردم از پله ها برم بالا...
بابا سرش رو تکون داد و سوار آسانسور شد و من هم از پله ها رفتم بالا...وقتی به در رسیدم،نفس نفس میزدم...بابا اینا خیلی وقت بود که رسیده بودن...
بابا با کلید در رو باز کرد...بوی سینا به مشامم خورد...
بابا تنش رو کشید کنار تا وارد شم....کفشهام رو دراوردم و وارد خونه شدم...از همون جلوی در بوشو حس می کردم...چشمهام رو بستم و بو کشیدم...یاد روزی افتادم که منتظر بودم در رو برام باز کنه...با چشمهای بسته که اشک توشون حلقه زده بود،لبخندی کم جون زدم...چشمهام رو باز کردم...پشتم به بابا بود،در همون حال گفتم:من الآن میام...
آروم آروم به سمت اتاقمون رفتم...در رو باز کردم...نگاهم رو عکس سینا نشست...عکسی که روی میز کنسول بود و به من لبخند میزد...به سمت عکس رفتم...جواب لبخندش رو دادم و قاب عکس رو تو دستم گرفتم...با انگشتام روی گونش کشیدم و زیرلب گفتم:کجایی پسر؟؟...مراقب خودت باش...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#69 | Posted: 9 Jan 2013 14:01
آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به اطرافم انداختم...عکس رو روی تخت گذاشتم و به سمت کمد رفتم...ساک کوچکی برداشتم و زیپش رو باز کردم...به سمت کمد لباسام رفتم...دنبال لباس قرمزی می گشتم که با سینا گرفتم...بالاخره پیداش کردم...با یاد اون روز لبخندی زدم...لباس رو با احتیاط از کمد بیرون اوردم و گذاشتم رو تخت...کمی نگاش کردم و بعد،با احتیاط گذاشتمش تو ساک...
به سمتد کنسول رفتم و کشوش رو باز کردم...نگاهم به گوشواره ها خورد...بلندشون کردم و جلوی چشمم گرفتمشو...کمی تابشون دادم و گذاشتمشون کنار لباس...عکس سینا رو هم که روی تخت گذاشته بودم،بلند کردم و با لمس صورتش،گذاشتم تو ساک...
خم شدم و زیر تخت رو نگاه کردم...دستم رو دراز کردم و دفترچه خاطراتم رو برداشتم...گذاشته بودمش زیرتخت تا چشم سینا بهش نخوره...می دونستم اگه پیداش می کرد،بی برو برگرد می خوندش...همه ی خاطراتم رو توش می نوشتم...الآن هم که خونه ی بابامم،دارم می نویسم...چند ساعت پیش از خونه ی سینا برگشتیم...
دفتر رو هم برداشتم و گذاشتم تو ساک...به سمت شالهام رفتم...چندتا از دسته گلای سینا رو برداشتم...همونایی رو که انداخته بود تو ماشین لباس شویی و رنگشون رو خراب کرده بود...اونا رو هم برداشتم...
وسایلم رو برداشتم و نگاه آخرم رو به اتاق انداختم...نفسی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم...بابا و سعید داشتن حرف میزدن که با دیدن من،حرفشون رو خوردن و دیگه ادامه ندادن...
من:بریم بابا..کارم تموم شد...
بابا از جاش بلند شد و گفت:باشه...
به سعید اشاره کرد و اونم بلند شد...گوشی رو هم برداشتم...
از خونه بیرون اومدیم...رو به بابا گفتم:من از پله ها میام...
بابا:باشه...ساکو بده به من...
مکثی کردم و ساک رو دادم به بابا...بهع یاد اون روز که سینا رو سرکار گذاشتم،از پله ها پایین اومدم...تمام اجزا اون خونه،برای من تداعی کننده ی خاطره بود...یادش بخیر...اون روز چقدر حرصش دادم و به قیافش خندیدم...
بالاخره از پله ها پایین اومدم...از ساختمون خارج و سوار ماشین شدیم...
بابا:کار دیگه ای نداری؟؟...
-نه...
-پس میریم خونه...
حرفی نزدم و چشمهام رو بستم تا کمی آروم بشم...به خاطراتمون فکر می کردم...
با صدای بابا چشمهام رو باز کردم...
بابا:پیاده شو دخترم...رسیدیم...فربدم بالاست...
با شنیدن اسمش خوشحال شدم...دلم براش یه ذره شده بود...فربد...
از ماشین پیاده شدم...
بابا رو به سعید گفت:بالا نمیای سعید جان...
-نه...ممنون سرهنگ...
-اینجوری که بد میشه...
-ما با شما این حرفا رو نداریم...ایشاا...یه وقت دیگه میایم پیشتون...
-باشه...
رو به سعید گفتم:ممنون آقا سعید...خیلی بهتون زحمت دادیم...
-نه باران خانوم...این حرف رو نزنین...
خداحافظی کردیم...بابا زنگ در رو زد...در باز شد و رفتیم داخل...ساکم دست بابا بهادر بود...
تو آسانسور،بابا گفت:بی تابی نکن باران...
-سعیم رو می کنم ولی برام سخته...هیچ خبری ازش نیست بابا...
-می دونم سخته ولی تو هم سعی کن خودتو کنترل کنی...فرنوش ببینه غصه می خوری،ناراحت میشه...
-باشه...
آسانسور وایساد و پیاده شدیم...
سه جفت چشم بهمون نگاه می کردن...مامان فرنوش،فربد و باربد...دستای مامان فرنوش باز شده بود و به من نگاه می کرد...با اشتیاق به سمتش رفتم و خودمو تو بغلش جادادم...گرم بود و ارامش بخش...
مامان:چرا رنگت پریده بارانم؟؟...خوبی مامان؟؟...
اشکام رو کنترل کردم تا ناراحتش نکنم...سرم رو به سینش فشار دادم و گفتم:چیزی نیست مامان...خودتو نگران نکن...کمی سرماخوردم...
بابا:فرنوش جان بذار بیاد تو حالا....بعد هرچقدر دوست داشتی بغلش کن....خستست...
مامان هول هولکی خودشو کنار کشید و گفت:خاک به سرم...اصلا حواسم نبود...انقدر دلم براش تنگ شده بود که نفهمیدم دارم چیکار می کنم...
خنده ی بی جونی کردم و گفتم:خدانکنه مامان...اشکال نداره...منم می خواستم تو بغلت باشم...
کفشام رو دراوردم....
نگاهی به فربد و باربد کردم...هر دو رو دوست داشتم...نمی دونستم اول تو بغل کدوم برم....یهو دوتا دستام رو باز کردم و دور گردن دوتاشون انداختم...هردورو باهم بغل کردم...البته این اسمش بود چرا که هردو هیکلی بودن و دو برابر من...بینشون گم میشدم...سرم رو روی شونشون گذاشتم و دستام رو دور گردنشون حلقه کردم..اجازه دادم اشکام لباسشون رو خیس کنه...

دست هردوشون اومد بالا و روی کمرو قرار گرفت...صدای هردوشون رو شنیدم که گفتن:باران...
یکی تو گوش سمت چپم گفت و اون یکی سمت راست...خودم رو حسابی تخلیه کردم...می دونستم اشکام تمومی ندارن...
سرم رو از روی شونشون برداشتم و نگاشون کردم..دستام هنوز دور گردنشون بود...هر دو خم شدن و گونم رو بوسیدن...
فربد تو گوشم گفت:آروم شدی؟؟...
تو ایران،فقط تو بغل فربد آروم می گرفتم...نگاهی به چشمهاش کردم...جوابشو گرفت...
تازه متوجه درد بازوم شدم...چهرم تو هم رفت و نگاهم به سمت بازوم کشیده شد...اوردمش پایین و دستم رو گذاشتم روش...
باربد:چی شده؟؟...
من:چیزی نیست...جای پانسمانم درد گرفت...
مامان با نگرانی گفت:پانسمان چی؟؟...
نمی خواستم نگرانش کنم...باخنده ای نمایشی گفتم:هیچی...مهم نیست...یه گلوله حروم بازوم شد که آرشام زحمتش رو کشید و در اوردش...
مامان به سمتم اومد و گفت:تو تیر خوردی؟؟...
بابا می دونست جریان چیه ولی بقیه کاملا در جریان اتفاقات نبودن...دست مامان رو گرفت و گفت:حالش خوبه و مشکلی نداره...
نگاهی به من کرد و گفت:برو لباساتو عوض کن و کمی استراحت کن...بارت جیگر کباب می کنم تا بهتر بشی...خیلی خون ازت رفته...
رو به فربد ادامه داد:لباسای باران رو آماده کردین؟؟...
فربد:بله...تو اتاقشه...
با کمک فربد به سمت اتاقی رفتم که می گفتن برای منه...
با نگرانی گفت:می خوای باهام حرف بزنی؟؟...احساس می کنم حال درستی نداری....
من:بذار لباسامو عوض کنم...
فربد:من میرم آب بخورم...تا میام؛لباستو بپوش...
شالم رو از سرم برداشتم و گفتم:برای منم یه لیوان بیار...
لباسم رو عوض کردم و روی تخت نشستم...حالم زیاد خوب نبود...
تقه ای به در خورد و صدای فربد رو شنیدم:پوشیدی؟؟...
من:آره...
در باز شد و فربد و باربد اومدن داخل...لبه ی تخت نشستن و بهم نگاه کردن...
فربد:یه خبر بدم؟؟...
سرم رو تکون دادم...اونم گفت:سیما زایمان کرده...
تو جام تکون خوردم و گفتم:جدی؟؟...
-آره...دوتا پسر...
-وای،خدا به دادش برسه...دوتا پسر...فکر کن به پسر عموشون برن...هیچی دیگه...سیما باید از خونه فرار کنه...
زیرلب زمزمه کردم:پسرعمو...سینا،پسرعمو دار شدی...
من:کی؟؟...
فربد:روز تولدتون...وز...
سعی کردم از تیریپ افسردگی و ناراحتی خارج بشم...ظاهرم رو باید حفظ می کردم تا نگرانم نشن....
رو به باربد گفتم:تو چیکار کردی؟؟...دختری،مختری،چیزی... می خوام واسه یکی خواهر شوهر بازی دربیارم...
فربد:نه بابا چه خبری..این انقدر بی عرضست که دخترا نگاشم نمی کنن...
باربد چشم غره ای به فربد رفت و گفت:شنیدی که میگن حلال زاده به داییش میره،نه؟؟...چرا خودتو نمیگی که نزدیک چندماهه درگیر ساحلی...
فربد با حالتی فیلسوفانه گفت:اون جمله جنبه ی علمی نداره...تو زیاد جدی نگیر...ساحلم داره برام ناز می کنه...می دونه تا آخر دنیا نازشو می کشم...حداقل من یکیو دارم ولی تو همونم نداری...
بین حرفشون پریدم و گفتم:منم هستما...سوال پرسیدم،جواب می خوام نه جر و بحث شما دوتا...
فربد:نیست دیگه عزیزم...نداره...از این داداش تو آبی گرم نمیشه...
رو به فربد گفتم:از ساحل چه خبر؟؟...
پوفی کرد و گفت:خبر که چه عرض کنم...یکی در میون جواب تلفنام رو میده و هی ناز می کنه...خبر درست و حسابیم که به آدم نمیده...
خوشم اومده بود که ساحل هنوز در برارش مقاومت می کرد...
من:از ایران چه خبر؟؟...
فربد با حرص گفت:تو چقدر فوضولی...دوروز نبوده و اونوقت می خواد از همه چیز سردربیاره...
بدون این که اهمیت بدم،صورت باربد رو بوسیدم و گفتم:اینم برای تولدت...
اونم با خنده صورتم رو بوسید و گفت:اینم برای تولد تو...
سرم نزدیک سر باربد بود که دستای فربد رو سرمون قرار گرفت...سرامون رو کوبید به هم و گفت:اینم برای تولدتون...
آخی گفتم و دستم رو روی سرم گذاشتم...باربد هم همینطور...نامرد خیلی محکم سرامون رو به هم زده بود...
با حرص گفتم:دستات بشکنه فربد...
باربد مثه پیرزنا گفت:بگو ایشاا... ننه....خدا به زمین گرمت بزنه...ایشاا...بختت بسته بشه و بترشی...ایشاا..هیکلت زیگیل بارون بشه و کسی نگات نکنه...
هم خندم گرفته بود و هم چندشم شده بود...
فربد:تو آماده ای به من بپری،نه؟؟...
باربد:تقصیر خودته...حسودِبدبخت...چندسال باران پیشت بود و حالا به ابراز محبت ما حسودی می کنی؟؟...خاک تو سرت...
فربد:برو بابا...تا فردا بشینین و همدیگه رو ببوسین و بهم تبریک بگین...به من چه...قل همدیگه این دیگه...هردو خل و دیوونه...
باربد:حلال زاده به داییش میره...
فربد:خفه بمیر توام...هرچی میشه،پای این جمله ی مسخره رو می کشه وسط...
تقه ای به در خورد که باعث شد هر دو سکوت کنن...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#70 | Posted: 9 Jan 2013 14:02 | Edited By: yemard1
فصل شانزدهم


نگاهم به بابا افتاد...بشقاب به دست لبخندی زد و اومد کنارم...
بابا:برات جیگر کبابا کردم...خون زیادی ازت رفته...
اصلا از طعمش خوشم نمیومد...حاضر بودم بمیرم ولی اجزا گوسفند بدبختو نخورم...فکر کنم قیافم خیلی ضایع شده بود که فربد بل گرفت...
فربد:قیافه رو...چرا خودتو مثه زهرمار می کنی؟؟...
باربد:برجشو جا انداختی...
فربد چشم غره ای بهش رفت و گفت:جا ننداختم...این که عصبی نیست بهش بگم برج زهرمار...همون زهرمار بسشه...
احساس می کردم خنده ی همه مثه من مصنوعیه...
فربد بشقابو از بابا گرفت و گفت:نگران نباش بهادر خان...خودمون به خوردش میدیم...
چشمکی به باربد زد و خنده ی بدجنسی کرد...
بابا رو به من گفت:بخور باران...
نگاهمو از جیگر رفتم و به بابا دوختم...
-باشه....ممنون بابا...خودتون چی؟؟...
درحالی که به سمت در می رفت گفت:تشکر لازم نیست عزیزم...برای خودمون هم کباب کردم...بیرونه...
بابا از اتاق خارج شد...فربد ناخونکی به جیگر زد که باربد گفت:هوی...نکن...قل عزیزم باید بخوره...
فربد:قل عزیزت لوس تشریف داره و ناز می کنه...ما اینجا نازکش نداریم...خودم در خدمت این جیگرا هستم...
می دونستم داره شوخی می کنه...باربد بشقابو روی پای من گذاشت و گفت:این فرصت طلبه و منتظر سوءاستفاده...بخور...
نگاهی به بشقاب انداختم...پر پر بود...
من:این همه رو نمی تونم بخورم...
فربد خودشو به سمتم کشید و گفت:خودم کمکت می کنم عزییییزم...
با خنده گفتم:درد و عزیزم...من خر نمیشم و همه رو در اختیارت نمیذارم....
حق به جانب گفت:چرا الکی حرف می زنی؟؟...می خوام دلت درد نگیره...
جگری از تو بشقاب برداشتم و گفتم:آره جون خودت...
فربد:جون عمت...
حرفی نزدم و به جگر نگاه کردم...شک داشتم...بخورمش،نخورمش...بالا خره گذاشتمش تو دهنم...
فربد:چرا اینجوری می کنی تو؟؟...
بی توجه بهش،نفسم رو حبس کردم تا طعمش رو حس نکنم...بینسم رو گرفتم و تکه ی بعدی رو خوردم...
فربد:واه واه...چقدر افاده داره...
باربد:خداییش انقدر تحملش برات سخته؟؟...جگر به این خوشمزگی...
با صدای تو دماغی گفتم:خیلی خوشمزست...آخرشه...
بالاخره 7-8 تکه ای خوردم و بقیه رو دادم به باربد و فربد...دودستی تقدیمشون کردم و اونا هم حسابی از خجالت جیگر بدبخت دراومدن....
باربد به بهونه ی بردن بشقاب از اتاق خارج شد...به پشتی تخت تکیه دادم...
رو به روم نشست...کمی نگام کرد و جدی شد...
فربد:بگو چته بارانی؟؟...من که می دونم این خندهات ظاهرین و حالت خرابه...با من حرف بزن...
با بغض گفتم:آره...حالم خرابه...اساسی خرابه....همش فکر می کنم باید پیشش می موندم ویا اینکه تلاش بیشتری می کردم...
-این اتفاقی که افتاده...تو نباید انقدر خودتو ناراحت کنی...اون می دوننه داره چیکار می کنه...
با حرص نگاش کردم و گفتم:می دونی چه قدر جمله ی آخرت رو شنیدم؟؟...
نفس غمیقی کشید و چشمهاش رو بست...
یهو بازشون کرد و عمیق نگام کرد و بعد گفت:باران؟؟...
منتظر نگاش کردم...
-تو...توعاشق سینا شدی؟؟...چیزی بینتون بوده؟؟...
شکه از حرفش ساکت شدم...عاشق؟؟...نه...من هیچوقت عاشق سینا نبودم...هیچوقت...
با قاطعیت گفتم:نه...من هیچوقت عاشقش نبودم...سینا برام یه دوست بود...یکی از بهترین دوستام...دوستی که باهاش زندگی می کردم...کسی بود که هیچوقت پاشو از گلیمش درازتر نکرد و در هر موقعیتی هوامو داشت...نگرانم فربد...خیلی نگرانم...اگه...اگه بلایی سرش بیاد،من خودمو نمی بخشم....هیچوقت خودمو نمی بخشم...
صدای هق هقم سکوت اتاق رو شکست...به آغوش آرامبخش فربد پناه بردم...هق هقمو تو سینش خفه کردم...دستاش رو لای موهام کشید و گفت:حرف بیخود نزن...هیچیش نمیشه...
انقدر تو بغلش گریه کردم تا آروم شدم...
خودمو کنار کشیدم و گفتم:ممنون فربد...همیشه آرومم می کنی...
آروم گونم رو بوسید و رو تخت خوابوندم...دستاشو لای موهام کشید و گفت:بخواب باران...
-نمی تونم...
-می تونی...نباید خودتو از بین ببری....
یهو گفتم:ساحل می دونه؟؟...
-نه...اونا از شغل سینا خبر ندارن و نمی دونن چی شده...
-کی می خواد بهشون بگه؟؟...
-احتمالا بابات فردا بهشون زنگ میزنه...شایدم نگه...نگران کردن اونا هیچ نتیجه ای نداره...نگران ساحلم...
-بهتره نگن..ساحل خیلی سینا رو دوست داره...
-می دونم...واسه همینه که می گم نگرانم...حالا چشماتو ببند...سعی کن بخوابی...با نخوابیدنت،سینا پیدا نمیشه...خودتو گول نزن و استراحت کن...فردا کلی کار داریم...بابات و باربد دارن میرن دنبال کارا...فردا تو هم باید بری ادارشون...
چشمهام رو بستم...دستاش تو موهام می چرخیدن...همین کارش،باعث شد بعد از مدت زیادی،به خواب برم...
چندبار از خواب پریدم...نمی تونستم راحت بخوابم...چهره ی ناراحت سینا با اون چشمها میومد جلوی صورتم و از خواب می پریدم...فربد همچنان بالا سرم بود...وقتی حالم رو دید،از اتاق خارج شد...چشمهام رو دوباره بستم که صداشو شنیدم:پاشو باران...این قرصو بخور تا راحت تر بتونی بخوابی...
توجام نشستم...قرص و لیوان آبی رو که تو دستش بود گرفتم...نگاهی به قرص انداختم و گفتم:چیه؟؟...
-آرامبخشه...زیاد قوی نیست...کمک می کنه راحت بخوابی...
-نمی خوام...
-لج نکن باران...
-آرامبخش می خوام چیکار؟؟...تنها چیزی که منو آروم می کنه،سلامتی و نجات سیناست...
لیوان و قرص رو به طرفش گرفتم و گفتم:تا صبح با همین از خواب پریدنا سر می کنم...مهم نیست...تو هم برو بخواب...
-با کی داری لج می کنی؟؟...جوابشو ندادم...رو تخت دراز کشیدم و لحاف رو تا زیرگردنم کشیدم بالا...
من:رفتی بیرون،در رو پشت سرت ببند...
می دونست بگم نه یعنی نه...
فربد:لجباز...
چیزی نگفتم و چشمهام رو بستم...حالم زیاد مساعد نبود...
نمی دونم چندبار از خواب پریدم...چندبار چشمهام رو به امید سینا باز و دستم رو به امید دیدار و لمس دوبارش به سمت تصویر ذهنیم که باعث بیداریم میشد دراز کردم...
فکر کنم آخرین باری که از خواب پریدم،ساعت 6 صبح بود و بعد،تونستم ساعتی استراحت کنم...
با چرخیدن دستی لای موهام،چشمهام باز شدن..مامان فرنوش بود...لبخندی بهم زد و گفت:پاشو باران جان...
چشمهام خسته بود...نگاهی به مامان انداختم و گفتم:ساعت چنده؟؟...
مامان:نزدیکه 9...
تو جام نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم...دستام رو کشیدم بالای سرم و دستام رو تو هم قلاب و بعد به دو طرف بازشون کردم...تو همون حال،خمیازه ام گرفت...یکی از دستام رو پایین اوردم و گذاشتم رو دهنم تا ته حلقم رو به نمایش نذارم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 7 از 16:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites