تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 9 از 16:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  15  16  پسین »  
#81 | Posted: 9 Jan 2013 14:27
همون موقع بود که سوالی به ذهنم رسید.
حالا رو مبل نشستم و دارم به اون سوال فکر می کنم.چرا چشمهای سینا و شاهین شبیه همه؟مگه چشمهای سینا به مادرش نرفته؟خودش بهم گفته بود (بابام عاشق چشمهای مامانم شده و میگه رنگ چشمهامو خاصه).این عموشه و اون مادرش.هیچ ربطی بهم ندارن.می خوام از فربد بپرسم قضیه چیه.
روابط ساحل و فربد دیگه پنهون نیست.بعد از اون قضایا،همه از رفتار و توجهات فربد متوجه موضوع شدن ولی به احترام سینا حرفی نمی زنن.همه می دونن این دوتا همدیگه رو دوست دارن ولی به روی خودشون نمیارن.
بابا میگه بهتره بعد از عید برگردم ایران. برم پیش مامان فریبا و بابا بهنام.تا تابستون پیش مامانی باشم،چرا که خیلی احساس تنهایی می کنه و دلش می خواد کنارش باشم.بابا می گه اکثر تابستونا میرفتم پیش مامانی.
فربد هم می خواد برگرده.به خاطر ساحل.
اونجور که از فربد شنیدم،می خواد برگرده و کارش رو تو ایران درست کنه.شرکتشون شعبه ی جدیدی تو ایران زده و فربد می خواد اونجا مشغول به کار بشه.
درسشو فعلا ول کرده و عین کنه چسبیده به کار!می دونم این کارش هم به خاطر ساحل و تأمین نیاز های اونه.می خواد ساحل بعد از ازدواج،احساس بی نیازی کنه.می خواد از هر نظر بهش برسه و تأمینش کنه.
نگاهی به ساعت میندازم.منتظرم فربد از سرکار بیاد و من مثه این آدمای منگل سوال پیچش کنم.تو این چندماه،فقط سوال می پرسم و از دیگران جواب می خوام.راجع به همه چیز.
میرم تو آشپزخونه و مامانو می بینم که رسیدن به سبزه هاشه.تو این مدت،عاشقش شدم.به معنای واقعی.مهربونه و دلسوز.همیشه یه لبخند رو لبشه و بابا بهادر رو عاشقانه می پرسته.بابا هم دسته کمی از مامان فرنوش نداره.
دستمو حلقه می کنم دور گردنشو میگم:احوال مامان جونم؟
دستاشو میذاره رو دستام و گردنشو می چرخونه سمتم:به لطف شما خانوم خانوما.
نگاهی به سبزه میندازم.خیلی خوشگل و پره.
میگم:خیلی خوشگل شده ها.
با لبخند میگه:من عاشق گل و گیاهم.اکثر اوقات سبزه هام خوب از آب درمیان.
احساس می کنم پکره،برای همین می پرسم:چی شدی فرنوش خانومی؟
-از الآن غصم گرفته که می خوای بری.پس فردا سال تحویله و شماها هفته ی اولش میرین ایران.
-این که غصه خوردن نداره مامان خوشگلم.شما هم چند ماه بعدش میای پیش خودمون.
لبخندی میزنه و دستامو فشار میده.
مامان:باید بهم قول بدی برای سال تحویل لباساتو عوض کنی و سفید بپوشی.
-آخه...
-آخه نداره باران.چه معنی میده تو با لباس مشکی بشینی سر سفره ی هفت سین؟برات لباس نو گرفتم.میری و اونا رو می پوشی.همین که گفتم.لباس مشکی ساحل رو هم باید از تنش دربیاریم.
-باشه خانوم زورگو...
-آفرین دختر خوب.مثه آدم به حرفم گوش بده تا کار به زور نرسه.
گونشو می بوسم و می خندم.
صدای در باعث میشه از آشپزخونه به بیرون سرک بکشم.خوبیه آشپزخونه ی اپن اینه که از همونجا می تونی بفهمی چه خبره و کی اومده.
فربد اومد تو و یاالله بلندی گفت.
تو دلم میگم:خاک تو سرت.عین بز سرتو میندازی میای پایین بعد تازه میگی یاالله؟؟نوبره واالله.(یکی از فامیلامون همینجوری.میاد تو اتاق و یه دید کلی می زنه و تازه یادش میفته بگه یاالله.اساسی رو اعصابمه)
البته می دونم که فربد چشم پاکی داره و بچه پررو ساحلو نامزد خودش می دونه ولی....
برای ساحل و سیما زیاد مهم نبود.کلا اهل شال و حجاب نبودن.شاهین هم فربدو می شناخت و به سیما گیر نمیداد که چرا جلوی فربد حجاب نداری و شال سرت نمی کنی.ساحل هم که جای خود داشت و تا چندوقته دیگه زن فربد میشد.
داره با سیما و ساحل سلام علیک می کنه و بدو بدو میرم سمتشو دستشو می کشم دنبال خودم.
فربد:چته تو بابا؟؟دوباره مرض هاری بهت سرایت کرده؟
تو این چندوقت تونسته بودم باهاش به خوبی ارتباط برقرار کنم.یه جورایی مثه همونی که تو دفترم نوشتم.
-از تو بهم سرایت کرده دیگه ولی خدا رو شکر که قبلا واکسنشو زدم و بی تأثیره.
فربد می تونه به راحتی نگهم داره ولی داره دنبالم میاد.شاید اون هم کنجکاو شده موضوع چیه.فضولی که باشد،جسم در عذاب است!!!فربدم فضولیش گل کرده و به دستش که داره توسط من از جاش کنده میشه توجهی نداره.
--------------------------------------------------------------------------------

در اتاقمو باز کردم و فربدو هل دادم داخل.کیفشو انداخت رو تخت.دستاشو از پشت گذاشت رو تختو تکیه گاه بدنش کرد.منم دست به سینه جلوش وایسادم و نگاش کردم.
فربد:چیه؟چرا مثه طلبکارا نگام می کنی؟
-چیم مثه طلبکاراست؟
-ژستت.
-برو بابا.
ازجاش بلند شد و به سمت در رفت.
من:کجا؟
-دارم میرم دیگه.
-بشین سرجات بابا.مسخره.
می شینه سرجاش.
من:آماده بودیا...!
-برای چی؟
-برای این که من بگم برو بابا و تو هم سواستفاده کنی و بری پایین تا مخ ساحل طفلک رو بزنی.
با مظلوم نمایی میگه:آخه ظالم دو عالم،تو که از دل من خبر داری،چرا عذابم می دی؟
-برای خنده.
یهو میگه:خب بسه دیگه.بنال.
-تعادل نداری تواما.
-حوصلم سررفت.بپرس دیگه.من که می دونم مثه هر روز مسئله ای به ذهنت رسیده و می خوای من بدبختو سوال پیچ کنی.
-مگه شاهین عموی سینا نیست؟
-آره.خب که چی؟
-پیچ پیچی.سینا قبلا به من گفته بود چشمهاش به مامانش رفته ولی چرا انقدر به شاهین شباهت داشت؟منظورم چشمهاشه.
-دِکی.چون بابابزرگ سینا،پسرخاله ی شاهینه.یعنی مامان سینا با پسرخاله ی باباش ازدواج کرده.
-جدی؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#82 | Posted: 9 Jan 2013 14:27
-مگه من با تو شوخی دارم؟
-نمی دونستم فامیلن.
-یعنی تو یه بارم از سینا نپرسیدی؟
-نمی دونم.شاید پرسیدم و ننوشتم.من که چیزی یادم نمیاد.
-چقدر تو انیشتینی.
-در این که شکی نیست.
از رو تخت بلند میشه و می ره سمت در.
برمی گرده سمتم و می گه:سوالی نیست؟
-فعلا که نه.
-من نمی دونم چرا داشتی دست من بدبختو از جاش می کندی.با خودم گفتم حالا چی می خواد بگه.نگو می خواد بدونه چرا چشم سینا شبیه شاهین بوده.
همینجور که غر می زد از اتاق خارج شد.
****
چندساعت دیگه سال تحویل میشه.جلوی آینه وایسادم و به صورتم خیره شدم.ابروهام پرتر از همیشه شده.مامان فریبا می خواد بیاد و برام کمی تمیزشون کنه.دوره ی آرایشگری گذرونده.
سال می خواد تحویل بشه و من تو دنیایی از تردید غرقم.انگار اولین سالیه که می خوام سرسفره ی هفت سین بشینم.
نگاهی به دستم می اندازم.لباس سفید رنگی تو دستمه.تو مشتم فشارش میدم و با بغض نگاش می کنم.شک دارم.احساس می کنم هنوز زوده ولی چه کنم که مامان نمی ذاره لباس مشکی تنم باشه.دقایقی پیش دولباس سفید به منو و ساحل داد و ازمون خواست لباسامونو عوض کنیم.
می گفت یاد سینا همیشه تو دلامون می مونه.با مشکی پوشیدن ما چیزی عوض نمیشه.
ساحل خیلی خانومی می کنه که ازم چیزی نمی پرسه چرا که من خودمم هیچی یادم نیست تا براش توضیح بدم.از حلقه ی تو دستم و لباس مشکیم،میشه به یه چیزایی پی برد.

--------------------------------------------------------------------------------

تردیدو میذارم کنار.لباسو میندازم رو تخت.همون موقع تقه ای به در می خوره و مامان فریبا میاد داخل.صورتمو می بوسه و دستی به ابروهام می کشه.می خواد کمی تمیزشون کنه.منم مخالفتی ندارم و میذارم کارشو بکنه.
چشمهامو باز می کنم و به خودم خیره میشم.با اینکه پهن برداشتشون ولی خیلی تو چهرم تأثیر داشته.
-ممنون مامان فریبا.
-خواهش می کنم گلکم.
می ره بیرون و بهم اجازه میده لباسامو عوض کنم.
دوباره به آینه نگاه می کنم. لبخندی به خودم می زنم.
با اون لباس و ابروهای تمیز شده،خیلی تغییر کردم.از دیدن خودم سیر نمیشم!!چهرم قشنگ شده.بعد از مدتی که همش مشکی می پوشیدم،
مصنوعی و عروسکی نیست.الآن که فکر می کنم،می بینم چقدر باید خدا رو به خاطر سلامتیم شکر کنم.خیلی خوشحالم که چهرم طبیعیه.طبیعی جراحی شده و مثله عروسک نشدم.انقدر از چهره های مصنوعی بدم میاد که حد نداره.
لبخند به لب از اتاق خارج میشم.نزدیکای سال تحویله و همه کنار سفره ی هفت سین نشستن.یه ماهی قرمز رنگ کوچولو تو تنگ خودنمایی می کنه.داره بازی می کنه.لبخند رو لب همست ولی چشمهاشون،چشمهاشون غمگینه.اولین عید سیناست.
نگاهم به ساحل میفته.رنگ سفید خیلی بهش میاد.دوست دارم همینجوری نگاش کنم.به زور لبخند میزنه.میرم کنارش و می شینم.همه سکوت کردیم.با ماهواره،یکی از کانال های ماهواره رو گرفتیم و داریم نگاه می کنیم.منتظریم سال تحویل رو اعلام کنن.
سال تحویل میشه.سالی که من توش گمم.سالی که پر از اتفاقات خوشایند و ناخوشایند بود.سالی که سینا رو ازم گرفت.سالی که فربد عاشق شد.سالی که فکرش رو هم نمی کردم اینجوری بگذره.سالی که فهمیدم خانواده ی دیگه ای هم دارم و با یه پسر همخونه شدم.سالی که برام پر بود از خوبی ها و بدی ها.سالی که....
با صدای فربد به خودم میام و دست از سالی که،سالی که برمیدارم.نگاهم به ساحل میفته که با چشمهایی پر از اشک داره با مامان اینا روبوسی می کنه.
با همه روبوسی می کنم و عیدو بهشون تبریک میگم.ساحل رو می گیرم تو بغلم و به خودم فشارش میدم.چشمامو می بندم و بوش می کنم.بغضش تو بغلم می شکنه و خودشو خالی می کنه.محکمتر به خودم فشارش میدم.می دونم اگه فراموشی نمی گرفتم،وضعم از ساحل بدتر بود.
بابا از لای قرآن پول دراورد و به همه عیدی میده.کمی کنار هم می شینیم.میوه و آجیل می خوریم و با هم حرف می زنیم.
شب میشه و من میرم تو اتاقم.رو تختم می شینم و عکس سینا رو برمی دارم.برای اولین بار باهاش حرف می زنم.با صدای لرزون.
-اولین عیدت هم گذشت.گذشت دوست خوشگل و چشم عسلی من.
لباسامو با اشک های مامان جمع می کنیم.7 فروردینه و می خوایم برگردیم ایران.بابا معتقده خطری تهدیدم نمی کنه ولی با این حال باربدو باهام می فرسته تا بیاد ایران.مامان فریبا می خواد بمونه پیش مامان فرنوش.می خواد چندوقتی پیش خواهرش باشه.
ساحل خیلی تلاش کرده تا به خوبی نقش بازی کنه.مامانش اینا خیلی از دست سینا ناراحتن.میگن یه زنگ هم به ما نزده ولی نمی دونن که دیگه سینا نیست.
همه آماده شدیم تا بریم فرودگاه.دوست دارم برم خونه ی سینا رو ببینم ولی دیگه وقتی نیست.پدرام تو بغلمه و داره شیطنت می کنه.خیلی بچه ی شیرینیه.پرهام غرغرو تر از پدرامه و تو بغل مامانشه.چمدونامون تو صندوق و همگی با هم دارینم میریم فرودگاه.هرچی به مامان گفتم لازم نیست بیای،راضی نشد.می گفت الا و بلا باید بیام.

-------------------
تو بغل مامان،بابا و مامان فریبا فرو میرم و باهاشون خداحافظی می کنم. پدرام رو دادم دست باربد تا با مامان اینا خداحافظی کنم.پدرامو می گیرم تو بغلم.
نگاهم به دونفری میفته که دوان دوان دارن میان سمتمون.مثه همیشه وفادارن.آرشام و پیامن.
با لبخند بهشون نگاه می کنم.بهمون می رسن.هردو نفس نفس می زنن.
آرشام بریده بریده میگه:خوبه...ک...که هنوز ن...نرفتین.
فربد با لبخند میره جلو.دستاشو میذاره رو شونه ی آرشامو میگه:راضی به زحمت نبودیم...
-تعارف نکن فربد.تو که می دونی شماها یکی از بهترین دوستای مایین.
تو این چندوقت خیلی باهم بر خوردن.منظورم فربد،بارید،آرشام و پیامه.حسابی باهم کنار اومدن و دوست شدن.فربد هم خودشو مدیون آرشام می دونه.با حرفای آرشام بود که ساحل آروم شد و فربد بسیار ممنون آرشام بود.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#83 | Posted: 9 Jan 2013 14:28
آرشام:تقصیر این پیام بود که دیر اومدیم.
پیام اعتراض آمیز میگه:به من چه؟
آرشام چشم غره ای بهش میره و با حرص میگه:من رفته بودم خرید،نه؟؟
پیام مثه بچه های شیطون و خطاکار سرشو میندازه پایین و زیرلب میگه:خدا لعنتت کنه که دم آخری آبرو واسه آدم نمیذاری و می بریش.
چهرش و کلامش در تضاد کامل با همه و همین باعث خندمون میشه.
آرشام از اون حالت خشکی و یخیش دراومده بود و حالتی دوستانه پیدا کرده.ازم قول گرفته اگه مشکلی داشتم،حتما بهش زنگ بزنم.می دونم که بهتر از من می دونه بعد از چندوقت که حافظم رو به دست بیارم،دچار مشکل میشم.
من:حتما آرشام.من مدیون توام.اگه تو اون شب منو پیدا نمی کردی...
-شروع کردی دوباره؟اون یه وظیفه ی انسانی بود.هرکسی که جای من بود،همون کار رو انجام می داد.
-نه آرشام.گرگ زیاد شده.مطمئنم....
نمیذاره حرفمو ادامه بدم و میگه:خب بابا.شروع کرد به سخنرانی.رفتی بالای منبرو.بیا پایین بابا.بیا پایین.
کمی می شینیم تا شماره پروازمونو اعلام کنن.با گریه از هم جدا میشیم.
از کشوری که بهترین دوستمو ازم گرفت،جدا می شم و می رم پی سرنوشتی نامعلوم.سرنوشتی که برام پراز ابهامه.می خوام با آدمهایی مواجه شم که از عزیزانم هستن ولی من...
جلوی هواپیماییم و آماده ی سوار شدن.آخرین دم و بازدم رو تو هوای اون کشور انجام میدم.
****
بعد از چندین ساعت،به ایران می رسیم.هیجانم زیاده.دوست دارم کشورمو ببینم.کشوری که توش زندگی کردم،بزرگ شدم ولی بی وفایی کردم،چرا که هیچی به خاطر ندارم.
دست ساحل تو دستمه.پدرام و پرهام شیرشونو تازه خوردن خوابیدن.پدرام همچنان تو بغلمه.
هواپیما داره فرود میاد و مهماندار تذکرات لازم رو میده.باربد هم خیلی خوشحاله.یه جورایی هیجان داره و تو پوست خودش نمی گنجه.اون تاحالا ایرانو ندیده ولی همیشه به کشورش وفادار بوده.برای دیدن مامانی هم خیلی هیجان زدست.
از هواپیما پیاده میشیم و من با ولع هوای آلوده ی تهران رو به ریه هام می فرستم.همونجا همه از هم خداحافظی می کنیم.دلم برای ساحل کباب بود.شاهین اومده بود دنبالشون.بابا بهنام هم اومده دنبال ما.
نمی دونم چی میشه که با رسیدن ما به شاهین،بچه ها چشمهاشونو باز می کنن و شروع می کنن به دست و پا زدن.تو چشمهای هر چهارتاشون،دلتنگی به خوبی دیده میشه.منظورم شاهین،دوقلوها و سیماست.سیما با عشق به شاهین خیره میشه.شاهین بچه ها رو با هم تو بغلش می گیره و پسراش آروم می شن.
ساحلو تو بغلم فشار میدم.خیلی سختشه نقش بازی کنه و بگه هیچیم نیست.از دست دادن سینا خیلی سنگین بود و ضربه ی بدی به همه زد.
پدرام و پرهام رو حسابی می چلونم.لپای سفید و خوشگلشون گل میندازه و سرخ میشه.
شاهین:نکن غربتی.لپای خوشگلشونو گل انداختی.
-تو حرف نزن.
-ببخشید که داری بچه های منو می چلونی.
-اشکال نداره.
کمی با شاهین کل کل می کنیم و بعد از هم جدا می شیم.
وقتی می رسیم خونه،جنازه ای بیش نیستم.میفتم رو تختم و از هوش میرم
****
تو ماشینیم و داریم میریم خونه ی مامانی.می خوام اونجا بمونم.تا کی،نمی دونم.باربد هم می خواد بمونه پیشم.
فربد رفته دنبال کاراش و خونه نیست.
باربد رو پاش بند نیست.همشم می چسبه به من و میگه من در قبالت مسئولم و وظیفه دارم.نه به این که می گفتن خطری تهدیدت نمی کنه و نه به اینکه باربد دست از سرم برنمی داره.
بابا چندتا بوق می زنه و در بازمیشه.پیرمردی میاد جلو و کنار در وایمیسه.بابا به احترام سنش از ماشین پیاده میشه و با خنده میگه:چطوری مشتی؟؟
-ممنون آقا.رسیدن بخیر.
با ما هم سلام علیک می کنه و بعد با تعجب به من خیره میشه.
بابا:بارانه مشتی.
چشمهای پیرمرد بیچاره به قدری گشاد میشه که داره از حدقه بیرون میزنه.
مشتی:باران؟؟باران خودمون آقا؟
-بله.
سوال دیگه ای نمی پرسه و با تعجب بهم خیره میشه.
بابا سوار ماشین میشه و میره تو.یه حیاط بزرگ و سرسبزه که جون میده واسه نگاه کردن و قدم زدن.بلافاصله بعد از پیاده شدن ما از ماشین،سگ مشکی رنگ بزرگی با دو به سمتمون میاد.
انقدر بزرگ که ناخوداگاه ازش می ترسم و خودمو پشت بابا قایم می کنم.سگه جلوی ما وایساده و داره دم تکون میده.
چشمهای مشتی گشادتر میشه و میگه:چی شده خانوم؟
-این خیلی بزرگه.آدم ازش می ترسه.گاز می گیره،مگه نه؟؟
مشتی با حالتی گیج به بابا نگاه می کنه.یهو سگه از جاش بلند میشه و به سمتم میاد.نمی دونم چیکار کنم و یا کجا برم.
بابا:وایسا سرجات باران.تو پاپی رو یادت نمیاد.هرموقع که میومدی اینجا،بدو بدو می رفتی سمتش و ناز و نوازشش می کردی.الآن هم بوت رو حس کرده و داره به سمتت میاد.مطمئن باش بهت آسیب نمی رسونه.دستاشو میذاره رو سینت و میاد بالا.عادت همیشگیشه.
با نفسی حبس شده به پاپی خیره میشم.چشمهای مشکیش برق خاصی دارن.خیلی خوشگل و در عین حال ترسناکه!!!نمی دونم منظورمو چجوری برسونم.دو برابر من بدبخت هیکل داره.جلوم وایمیسه و دمشو تکون میده.زبون صورتی رنگش هم بیرونه.کمی بو می کشه و یهو رو پاهاش می ایسته و میاد بالا.صورتش دقیقا رو به روی صورتمه.دستاشو دور گردنم انداخته و رو پاهاش وایساده.از حالتش خندم می گیره.اینجوری خیلی ملوس تره.ترسم کم کم می ریزه.
بابا:دستتو دور گردنش حلقه کن.تا این کار رو نکنی و بغلش نکنی ،پایین بیا نیست.به این کار عادت کرده.باید بغلش کنی.تنها کسی هستی که پاپی بغلش می کنه.
یا خدا!!!سگا هم احساساتی شدن!! من اینو بغل کنم؟؟؟!!!!
اگه من بدبخنت شانس داشتم،اسمم شانس باری بود.
دستای بی حسمو میارم بالا و رو گردنش میذارم.آروم بغلش می کنم.موهای مشکیش نرمه نرمه.یه تیکه آشغال هم رو بدنش نیست.
از احساسش خندم می گیره.
تو همون حالت می گم:نره یا ماده؟؟
-مادست.
-پس میشه خانوم با احساس.
بابا رو به مشتی میگه:باران یه تصادف داشته که طی اون،صورت و حافظشو از دست داده.صورتش با جراحی درست شد ولی حافظش،با گذر زمان درست میشه و میاد سرجاش.
دستامو از دور گردن پاپی شل می کنم.خودش می فهمه و میره پایین.دوباره دمشو تکون میده و میاد کنارم.از احساسش تعجب می کنم.باوفاتر از خیلی از انسانهاست.چطوری بوی منو شناخته؟؟
باربد داره همینجوری نگاش می کنه.
صدای مهربونی رو از پشت سرم می شنوم.برمی گردم و با یه خانوم مسن شیک پوش برمی خورم.حدس می زنم که باید مامانی باشه.یه خانوم دیگه هم کنارشه.حدس می زنم باید نعیمه باشه.
چهرش خیلی برام آشناست.چشمهای طوسیشو تو صورت خودم می بینم.
پاپی با دیدن خانوم مسن،میشینه رو زمین و زبونشو میاره بیرون.کلی خودشو لوس می کنه.
دستاشو باز می کنه و با چشمهایی پر از اشک رو به من و باربد میگه:بیاین اینجا خواهر و برادر افسانه ای

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#84 | Posted: 9 Jan 2013 14:28
هردو باهم تو آغوشش جا می گیریم.گرمه و آرام بخش.باربد واسه اولین باره که مامانی رو می بینه.منم انگار اولین بارمه.
بعد از چنددقیقه از آغوشش میایم بیرونه.دستاشو میذاره رو صورتمونو میگه:چقدر دلم می خواست ببینمتون وروجکا.
من:شما مامانی هستین دیگه،نه؟؟
برام جاله که عادی برخورد می کنه.مطمئنم بابا بهش گفته به روی خودش نیاره.
-آره عزیزدلم.
****
اواخر بهاره و تابستون داره شروع میشه.هنوز خونه ی مامانیم.باربد هم پیشمه.فعلا بیخیال درس شدم تا بعد.رابطه ی ساحل و فربد همون طوره و هیچ اتفاقی نیفتاده.پدر و مادر سینا متوجه موضوع شدن.خودشون شک کرده بودن چرا که هیچ خبری از سینا نبوده.خلاصه همه فاملشون تو جریان این اتفاق قرار گرفتن.مادر ساحل،بهار خانوم،بعد از فهمیدن موضوع،سکته می کنه ولی به خیر می گذره.
حلقمو تو انگشت سمت راستم انداختم.سینا دیگه همسر من نیست.مدت صیغه خیلی وقته که تموم شده.دلیلی نمی بینم حلقه بندازم.
بعد از گذشت چندماه،هنوزم هیچی یادم نیست.حتی یه چهره ی آشنا هم ندیدم.البته به غیر از مامانی،چون شبیه چهره ی قبلی منه.یعنی من شبیه اون بودم.با دیدن مامانی،یاد عکسم افتادم.همونی که شب تولد گرفته بودیمش.
یاد دفترچه خاطراتم و حرفای مامانی افتادم.می گفت باید تو تابستون همه دور هم جمع بشیم.هر موقع می خوام دلیلشو بپرسم،یادم میره یا اینکه مامانی کار داره و خونه نیست.انگار قسمت نیست بفهمم چه خبره.
باربد می خواد بره خونه ی فربد.قصد داره چندوقتی اونجا باشه و دوتایی کیف کنن.حساسیتش نسبت به من کمتر شده و تقریبا مطمئنه که خطری تهدیدم نمی کنه.
از آرشام و پیام هم بی خبر نیستم.پیام با یکی از فامیلاشون نامزد کرده.آرشام هم ول می چرخه.البته خودش اینجوری میگه.
بچه ی رها و آرین به دنیا اومده.یه دختره ناز و خوشگل به نام آیلینه.
عروسی مارال و رامین هم افتاده برای پاییز.مارال راضی نمیشه تو تابستون و ظلّ گرما،لباس عروس و یه خروار آرایشو تحمل کنه.حوصله ی شرشر عرق ریختن رو هم نداره،برای همین عروسیشون افتاده برای پاییز.چه ماهی،معلوم نیست.
با صدای مامانی از اتاقم بیرون میام:بارانم؟؟
تو این چندماه عاشقش شدم.انقدر مهربون و خوش برخورده که حد نداره.از اتاقم میام بیرون و بالای پله ها می ایستم.
-جونم مامانی گل خودم...
سرشو می گیره بالا و نگام می کنه.
-بیا اینجا.می خوام باهات حرف بزنم.
آروم آروم از پله ها میرم پایین.به سمت مامانی میرم و می شینم کنارش.لپشو می بوسم و آروم و میگم:چی شده مامانی؟
-فردا مهمون داریم.
-کیه؟
-کم کم می فهمی.
خودمو لوس می کنم و میگم:مامانی جونم،اذیت نکن دیگه.مهمونمون کیه؟؟
-یه مرده خیکیه!!
-راه افتادیا مامانی!!!حالا چندکیلوئه؟؟!!
مامانی چشم غره ای بهم میره و میگه:خودتو لوس نکن،کار به جایی نمی رسه.فردا بهت می گم.البته بعد از رسیدن مهمونمون.فقط اینو بدون که پای آینده و زندگیت وسطه.
-داری گیجم می کنی مامانی.
-گیج نشو عزیزم.فردا همه چیز معلوم میشه.
تصمیم می گیرم سوالمو بپرسم:مامانی،شما بهم گفته بودی تو تابستون همه دور هم جمع می شیم.دلیلش چی بوده؟؟
-دلیلش هم فردا مشخص میشه.
-بابا اینا هم میان؟؟
-نه.کسی نمی دونه من فردا مهمون دارم.فقط من،تو ،نعیمه و مشتی از این قضیه خبر داریم.می خوام به هیچ کس در این باره حرف نزنی.تو گوش باربد خوندم بره پیش فربد تا قضیه ی فردا به گوش کسی نرسه.
ادامه میده:برای فردا یه لباس خوب بپوش.سعی ن به رفتارت مسلط باشی.
-جنسیتش چیه؟اینو که می تونی بگی؟؟
کمی فکر می کنه و میگه:اینو میشه گفت.مونث نیست.
-پس مذکره.
-وقتی مونث نیست،مذکره دیگه!!!
کمی دیگه با مامانی حرف میزنم.ازجام بلند میشم و میرم تو حیاط.می شینم رو نیمکت.پاپی بدو بدو میاد پیشم.بهش لبخند میزنم.دستمو می کشم رو سرشو می گم:
-چطوری دوست با وفای من؟؟؟
دمش. تکون میده...
بهش خیره میشم و میگم:نمی دونم چی می خواد بشه...این جنس مذکری که مونث نیست(!!!!!)و فردا می خواد بیاد اینجا کیه؟از آشناهاست؟؟به من چه ربطی داره؟؟چرا مامانی گفت به زندگیم و آیندم ربط داره؟مخم داره از کار میفته پاپی.
کلی با پاپی حرف می زنم تا کمی آروم بگیرم.میرم تو اتاقم و به فردا فکر می کنم.به مهمونی که می خواد بیاد و کمی مشکوک می زنه.حسابی رو اعصابمه.نمی دونم چرا حس می کنم مهمونی سه نفره ی فردا معمولی نیست.
****
می خوام برم پیش نعیمه خانوم،بلکه بتونم از زیر زبونش حرف بکشم.تو آشپزخونست و مشغول جابه جایی وسایل.
-نعیمه خانوم؟؟
-چرا شما اومدی اینجا باران خانوم؟کاری داشتی،صدام می کردی،میومدم.
-نه.نمیشه که فقط بخورم و بخوابم.
-کاری داشتین خانوم؟؟
صدامو میارم پایین.سرمو بهش نزدیک می کنم و با احتیاط میگم:
-شما خبر داری مامانی چرا انقدر هل و مضطربه؟؟
کمی اینور و اونورو نگاه میکنه و میگه:من؟نه.من چی می دونم؟؟اشتباه می کنی دخترم.حال مامانیت خیلی هم خوبه.
می دونم داره طفره میره و نم یخواد جواب سوالمو بده.تصمیم می گیرم مستقیم ازش بپرسم:
-نعیمه خانوم؟؟
-جانم باران خانوم.
-یه سوال بپرسم،جوابمو میدی؟
-حتما دخترم.
من من می کنم و میگم:اون...اون کیه که فردا می خواد بیاد اینجا و جو رو از الآن متشنج کرده؟؟
لبشو گاز می گیره و میگه:من نمی تونم جواب شما رو بدم.خانوم از من قول گرفتن.ببخشید.فردا متوجه میشین.
با ناراحتی سرمو به چپ و راست تکون میدم.می خوام از آشپزخونه خارج بشم که میگه:
-باران خانوم؟
به سمتش برمی گردم و ناراحت نگاش می کنم.
میگه:نگران نباش دخترم.هرچی که باشه،بدون خانوم صلاحتو می خواد.
سرمو براش تکون میدم و زیرلب میگم:ممنون به خاطر دل گرمیت.
از آشپزخونه خارج میشم.میرم بالا و در اتاقمو باز می کنم.لباسامو با یه تاپ و شلوارک راحت عوض می کنم.
گاهی اوقات تو خونه هم همینجوری لباس می پوشم چون مردی نداریم.البته به غیر از مشتی که اصلا تو خونه نمیاد یا اگرم بخواد بیاد؛در می زنه.مشتی باغبون این خونست و به درختا و گلا میرسه.
با هزارجور فکر ناجور،سرمو میذارم رو متکا.نزدیک صبحه و من کم کم چشمام داره رو هم میفته.
****
با صدای نعیمه از خواب می پرم.
-باران خانوم؟باران جا؟بیدارشو دخترم.کلی کار داریم.
کش و قوسی به بدنم میدم و می شینم تو رختخوابم.
-ساعت چنده نعیمه خانوم؟
-10.امروز کلی کار داریم.بیاین صبحانتونو بخورین.
-ممنون که بیدارم کردی.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#85 | Posted: 9 Jan 2013 14:29
از اتاق میره بیرون.لباسامو با یه تاپ و شلوار شیک عوض میکنم.موهامو دورم می ریزم.از اتاقم خارج میشم.دست و صورتمو تو سرویس طبقه ی بالا می شورم و بعد میرم پایین.
مامانی رو مبل نشسته و داره بافتنی می بافه.وای که من عاشق کاراشم.عالین.از یه ماشین قلاب بافی هم قشنگتر می بافه.خیلی هنرمنده.
نگاهی بهم می کنه و میگه:ساعت خواب.خوبه بهت گفته بودم امروز روزمهمیه و کلی کار داریم.
-دیشب دیر خوابیدم مامانی.
-برو صبحانتو بخور،بعدش بیا اینجا.کارت دارم.
با دو به سمت آشپزخونه میرم و داد میزنم:تا یک مین دیگه جلو روت نشستم.به عشق حرفای نازت،سخنای شیرینت،بدو بدو می خورم و میام.
مامانی:ورپریده برو پی کارت.بگو از فضولی می خوای همچین کاری رو انجام بدی.
چشمکی بهش می زنم و می شینم رو صندلی.در حال لقمه گرفتن می گم:
-میشه گفت...میشه گفت....
کمی به ذهنم فشار میارم تا اون کلمه یادم بیاد.همونی که ترکیب از کنجکاوی،همدردی و فضولی بود.
مامانی:میشه گفت چی؟چرا قطعش کردی؟
دستامو میذارم رو شقیقم و یهو میگم:کنجدرولی.میشه بهش گفت کنجدرولی.
-چی؟
-میگم مامانی.
هول هولکی صبحانمو می خورم و میرم می شینم رو زمین.درست جلوی پای مامانی و میگم:من آماده ام تا از سخنانتون فیض ببرم.
بافتنیشو میذاره کنار.دستامومی گیره تو دستشو پیشونیمو می بوسه.کمی خیره نگام می کنه و میگه:برای امشب باید آراسته باشی و مرتب.این فردی که می خواد بیاد،از فامیلا و آشنایان نیست.خود من فقط چندبار از نزدیک دیدمش.باهاش درمورد مشکلمون صحبت کردم.اونم قبول کرده کمکمون کنه.
-مشکل؟چه مشکلی؟
-اینو میذارم واسه شب،که هم تو بشنوی و هم کیان برای بار دوم،مشکلات ما رو بشنوه و تو جریان قرار بگیره.
-کیان؟؟
-همون فردیه که امشب مهمون ماست.
-مامانی،منو گیج و گیج تر میکنی.
دستمو فشار میده و بلندم میکنه:لازم نیست گیج بشی.تا چندساعت دیگه تو جریان قرار می گیره.فقط اینو بدون که من صلاحتو می خوام.کیان خیلی بهتر از اون پسرست.مثه اون معتاد و عیاش نیست.هرچی که شد،هرچی که شنیدی و باعث شد شکه بشی،خودتو نباز و به من اعتماد کن.باشه باران؟؟
با سردرگمی بیشتر میگم:کدوم پسره؟کی معتاد و عیاشه؟؟
-اینو ول کن.تو به من قول بده که خودتو نبازی و بهم اعتماد کنی.
-قول میدم مامانی.من می دونم شما چقدر ماهی و همیشه صلاح همه رو می خوای.بهت اعتماد می کنم مامانی.
-ممنونم.ممنونم عزیزم.
پیشونیمو می بوسه و میگه:حالا برو به کارات برس.مهمونمو تا عصر میاد.
تو دلم میگم:می خوام صدسال سیاه نیاد.
سر به زیر و مطیع میرم تو اتاقم.اول باید یه دوش بگیرم تا از این کسالت دربیام.بعدش هم میرم سراغ کارای بعدی.
میرم سرکمدم و به کت دامن بادمجونی رنگی که چند وقته پیش خریدم،خیره میشم.فکر کنم این واسه امشب خوب باشه.چندتا لباس دیگه رو هم میارم بیرون تا پرو کنم و ببینم کدومشون مناسبتره.
حولمو برمی دارم.نگاهی به لباسای روی تخت میندازم و می پرم تو حموم.خدا رو شکر حموم تو اتاقمه.حولمو روی جا حوله ای آویزون می کنم و شیر آبو باز می کنم.
****
اومدم بیرون.لباسامو پوشیدمو از مامانی و نعیمه خانوم هم نظر خواستم.هردو میگن همون کت شلوار بادمجونی خوبه.دارم کفش مشکی رنگمو می پوشم که در اتاقم باز میشه و مامانی میاد تو.لباساشو عوض کرده.یه پیرهن آستین بلند مشکی شیک با یه دامن شیک تر پوشیده.یه صندل راحتی هم پاشه.
مامانی خیلی خوشگل و نازه.با اینکه سنش بالاست،از صدتا دخترای جوون هم خوشگلتره.کاملا مشخصه دوران جوونیش،پسرا براش سرو دست می شکستن.می دونم بابایی دیوانه وار مامانی رو دوست داشته.مامانی هم چندین ساله که داره با عشق بابایی زندگی می کنه.بابام می گفت وقتی من چندماهه بودم،بابایی فوت می کنه و مامانی حسابی می شکنه.
میاد جلو و به منی که خشکم زده خیره میشه.
-چرا اینجوری میکنی باران؟؟
-چقدر خوشگلی تو مامانی!!!
-کم خودتو لوس کن.
-بابایی رو شیفته ی خودت کرده بودی دیگه،نه؟؟
لبخند تلخی می زنه و چشمهاش پر از اشک میشه.سریع از جام بلند میشم و میرم پیشش.
-قربونت برم مامانی خوشگل خودم.به خدا نمی خواستم...
حرفمو قطع می کنه و میگه:می دونم...تقصیر تو نیست.من همیشه با اوردن اسمش،اینجوری میشم.یادش همیشه باهامه.
نگاهش به من میفته.چشمهاش برق می زنن و میگه:خیلی خوشگل کردیا.پسر مردمو از راه به در می کنی.
-به پای شما که نمی رسیم.
صورتمو می بوسه.در حالی که داره میره بیرون،میگه:زودتر آمادشو و بیا پایین.زودتر میان.تا یکی-دوساعت دیگه پیداشون میشه.
-باشه.
مامانی میره بیرون و من کفشمو پام می کنم.موهای بلندمو با کلیپس می بندم.فقط یه کوچولو رژ می زنم.همین.شالمو سرم می کنم و از اتاق میرم بیرون.
همه در حال حرکت وفعالیتن.یکی میره راست،یکی میره چپ.یکی میوه رو میز میذاره،یکی داره سرامیکارو دستمال می کشه.خلاصه همه مشغولن.مامانی چندتا خدمتکار دیگه هم اورده تا کارا زودتر پیش بره.
نعیمه اسفند به دست اومد جلوم و در حالی که زیرلب یه چیزایی رو زمزمه می کرد،اسفند رو دور سرم می چرخوند و فوت می کرد.
نعیمه:ماشاا... هزار ماشاا... دخترم.از بس که خوشگلی،می ترسم چشم بخوری.
لبخند تلخی میزنم و میگم:چه فایده؟همش مصنوعیه.
اخمی می کنه و میگه:چه حرفا می زنینا خانوم.چشماتون که همون چشماست،پوستتون هم که واسه خودتونه،فقط ترمیم شدست.گونه هاتونم که خب یکمی برجسته شده.بینیتون هم که از قبل تصادف کوچک بود.فقط چونتونه که گردتر شده و خوش فرم تر شده.همین!!
همچین میگه همین که انگار با همون قیافه ی قبلی خودمم...
-پس چرا من انقدر تغییر کردم؟؟
-رو چونه و گونتون کار کردن و همین باعث تغییر حالت صوررتتون شده.
خلاصه نعیمه خانوم بیخیال توضیحات دیگه میشه و برمی گرده.
رو مبل نشستیم و منتظر مهمون ناشناخته ایم.البته برای من بدبخت ناشناختست.
با صدای در و پارس پاپی،متوجه میشیم مهمون محترم از راه رسیده.با استرس از جام بلند میشم.مامانی هم کنارم می ایسته و لبخند مطمئنی بهم میزنه.دستمو می گیره و به طف در می بره.
بالای پله های ورودی خونه ایستادیم.
به ماشین مدل بالایی نگاه می کنم که وارد محوطه میشه و می ایسته.پاپی با دیدن ما،میاد کنارمون.تو چشمهام نگاه می کنه.سرشو با دستهایی لرزون نوازش می کنم.نمی دونم این همه اسرس و اضطراب واسه چیه.قلب گرومپ گرومپ میزنه.صداشو به خوبی می شنوم.تو گوشم می پیچه.
دو نفر از ماشین پیاده میشن.هوا تاریکه و دید خوبی بهشون ندارم.می تونم بفهمم یکیشون مسنه و اون یکی جوون.
مامانی:اون آقایی رو که می بینی،دایی رسوله،برادر من.تو بهش می گفتی دایی رسول.اون خیلی دوست داره.اون موقع ها که میومد اینجا،تو همش پیشش بودی.اون یکی هم کیان.بیا بریم پایین.
دستای سردمو تو دستاش فشار میده.آروم آروم از پله ها پایین میریم.کم کم چهره ها داره واضح میشه.اونا میان سمت ما و ما هم میریم سمت اونا.
مامانی و دایی با دیدن همدیگه دستاشونو باز می کنن و تو بغل هم فرو می رن.منتظرم این پسره سرشو بلند کنه تا ببینمش.نمی دونم چرا انقدر کنجکاوم ببینمش.
مستقیم نگاش نمی کنم.زیرکانه حواسم بهش هست.
قد دایی خیلی بلنده.یه جورایی به نردبون گفته زکی.مامانی تا زیر سینشه.
هنوز حواسم به اینه که دایی رسول مامانی رو از بغلش می کشه بیرونه و منو می گیره تو بغلش.
-احوال دختر خودم؟
-ممنون دایی.
از بغلش میام بیرون.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#86 | Posted: 9 Jan 2013 14:29
دایی رو به من میگه:این آقایی رو که می بینی،کیانه...پسر خوبیه...
دایی منو به اون چلغوز معرفی می کنه:
-ایشونم باران خانوم هستن کیان جان...
سرشو بلند می کنه...یهو به خودم می لرزم و از برق چشمهای سردش یخ می کنم.به معنای واقعی.درست نمی تونم ببینم،تنها چیزی که می تونم ببینم و بفهمم،سردی و برق چشمهاشه.
گردنشو صاف می کنه و دستشو به سمتم دراز می کنه و میگه:
-خوشبختم باران خانوم...
نگاهی به دست درازشدش میندازم و میگم:
-ممنون.همچنین.ببخشید،ولی من...من با...
نمی دونم چی بهش بگم.یهو خودش می فهمه و دستشو می کشه کنار و میگه:آه...بله...
بی فرهنگ!!نه خواهش می کنمی گفت و نه عذرخواهی کرد.
کیان لبخندی میزنه رو به مامانی میگه:چطورین شما مامانی؟؟چه می کنین با زحمتای ما؟؟
مامانی اخم کوچولویی می کنه و میگه:
-دیگه نشنوما...تو مثله نومی...این حرفا چیه؟؟...زحمتی نبود پسرگلم...
اوه اوه...مامانی چه هندونه هایی میذاره زیربغل این عتیقه...آدم قحطه؟؟...خب عزیز دلم برو به باربد عزیزم این حرفا رو بزن...اخ که چقدر دلم براش تنگ شده...
مامانی:بفرمایید تو.شماها تازه از راه رسیدین.خسته این.یه ذره دو ذره راه نیومدین.بفرمایین.
نیم نگاهی بهش ننداختم تا خودشو جمع و جور کنه و بفهمه با کی طرفه.پسره ی عقده ای.انگار از دماغه فیل افتاده.چندش.
داره خندم می گیره.نمی دونم چرا از همین الآن ازش متنفر شدم.بیخیالم نمیشم و دارم همینجوری بارش می کنم.
جلو جلو راه میریم که یهو پاپی میاد جلومون.جلو پام وایمسه.می خواد خودشو به لباسام بماله که میگم:نه پاپی.الآن نه.نمی تونم برم لباسامو عوض کنم خانوم خوشگله.
قشنگ می فهمه چی میگم و میشینه.کمی نوازشش می کنم و بعد میریم بالا.
کیان با طعنه و به طوری که مامانی و دایی نشنون، میگه:ماشاا...رابطتون با سگا خیلی خوبه...اونا زبون شما رو می فهمن،شما زبون اونا رو می فهمین...
با خشم برمی گردم سمتش و خیره خیره نگاش می کنم.فقط کم مونده مستقیم بهم بگه سگ!!
با حرص و خشم میگم:ا حالا کسی بهت گفته انگار از دماغ فیلی افتادی و خیلی...خیلی بی فرهنگ و بی ادبی؟؟
با بی تفاوتی شونه ای بالا میندازه و میگه:شاید گفته...شایدمنگفته...نمی دونم...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#87 | Posted: 9 Jan 2013 14:30
فصل بیست ویکم


نفسمو میدم بیرون و بدو بدو از پله های ورودی سالن بالا میرم.جلوی در می ایستم تا مامانی و دایی رسول برن تو.خودمم بعدش داخل میشم و بی توجه به اون الدنگ،در رو محکم می بندم.به من چه.خودش درو باز کنه.
ای خدا.من چحوری می خوام این نچسب رو تحمل کنم؟؟می دونم یه شبه ولی خب برام سخته و نمیشه.چه گناهی در حقت کردم که هم حافظمو گرفتی و هم این عتیقه رو اوردی ور دلم؟؟
دارم با خودم حرف میزنم که صدای باز و بسته شدن درو می شنوم و می فهمم که جناب عتیقه اومده تو خونه
نشستیم رو مبل و نعیمه در حال پذیرایی.چون هوا گرمه،از چای خبری نیست و داره آب پخش می کنه.هرکدوم یه لیوان برمی داریم.
نعیمه رفته بیرون.کنار مامانی نشستم و پامو رو پام انداختم.دایی رسول و اون کلنگ بی مصرف هم روبه رومونن.
همه سکوت کردیم.لیوانمو برمیدارم و یه قلپ از محتویاتشو می خورم.نگاهم به دایی رسولو مامانی میفته.اونا هم درحال نوشیدن آبمیوشونن.
نیم نگاهم به اون کلنگ بی مصرف نکردم.از وقتی که اومده داخل،سرم پایین و یا چشمم به لیوانم و دایی رسوله.
دایی لیوانش. میذاره میز و صداشو صاف می کنه و میگه:رضوان جان؟؟
مامانی:جانم داداش.
-شما درباره ی بحث امشب،حرفی به باران جان زدی؟
-نه داداش.صبرکردم شما بیاین تا در حضور یان جان،جریانو کامل تر بگم.کیان هم کامل از موضوع خبر نداره.
اینا چرا هی جریا جریان می کنن؟؟مگه چیز مهمیه؟؟
کمی از آب میوم مونده ولی دیگه میل ندارم.میلداشتم ولی با شروع حرفای دایی و مامانی،پرید.لیوانو میذارم رو میز.دستامو تو هم قلاب می کنم و به هم فشارشون میدم.انقدر محکم فشارشون میدم که رنگشون سفید میشه.
مامانی:شما بگو داداش.
دایی رو به من می کنه و با مهربونی میگه:اول به همه ی حرفام گوش بده و بعد قضاوت کن.
سرمو هول هولکی تکون میدم.همون حرفو به کیان هم می زنه.
نگاهم به داییه.شروع می کنه:
-رضوان می خواست برای تابستون بیاین ایران تا وصیت پدربزرگت انجام بشه.هیچ کس از این موضوع خبر نداشت که تو اون برگه چی نوشته،البته به جز من و رضوان.رضوان همسر دومه اردلانه.
با دهن باز به دایی رسول و مامانی نگاه می کنم.
-رضوان و لادن،همسر اول اردلان،دوست صمیمی همدیگه بودن.اون زمانا همه با هم در رفت و آمد بودن.مثه الآن نبود که همسایه همسایشو نمی شناسه و سال تا سال ازش خبر نمی گیره.همه از هم خبر داشتن.دوستی و مروت زیاد بود.تو این دید و بازدیدا بود که اردلان،پسرعموی لادن،رضوانو می بینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه.رضوان هم بعد از اردلان دلشو بهش می بازه ولی این وسط یه مشکل بوده.خانواده ی اردلان و لادن،می خواستن که این دوتا با هم ازدواج کنن.لادن خبر نداشت که رضوان عاشق اردلان شده،از طرفی هم خودش اردلانو دوست داشت ولی دل اردلان پیش رضوان بود.
دایی آهی می کشه و من با لذت بیشتر به داستان زندگی مامانی گوش میدم:
-من دوست صمیمی اردلان بودم.می دیدم چقدر عذاب می کشه.از طرفی حال و روز رضوانو هم میدیدم که داره مثه شمع می سوزه و دم نمی زنه.خیلی سعی کرد خانوادشو راضی کنه ولی نشد که نشد.پدر لادن و اردلان،طرفدارای سرسخت این ازدواج بودن.رضوان خیلی خودشو کنترل کرد که جلوی لادن خودشو نگه داره.اردلان با بدبختی رفت خواستگاری لادن و همونجا بهش گفت که ازش متنفره.اردلان کوچکترین علاقه ای به اون نداشت،ولی لادن بهش گفته بود تنفرتو با عشقم به عشق تبدیل می کنم و نمیذارم اینجوری بمونی.
بعد از خواستگاریش،اومد پیش من و گفت:
-به رضوان بگو،بالاخره یه روزی میام و می برمش.اون مال خودمه.نذار دست هیچ کس بهش برسه.تو که می دونی من چقدر می خوامش رسول.
-شب عروسی لادن،بدترین شب واسه رضوان بود.از طرفی عروسی بهترین دوستش بود و از طرف دیگه،عروسی اردلان بود،کسی که دوسش داشت و به خاطرش اون شب تب کرد.تب 39 درجه.به خاطرش نزدیک بود بمیره ولی دکتر به موقع به دادش رسید.
-فقط من بودم که از دردش خبر داشتم.وقتی حرفای اردلانو بهش گفتم،مثه ابر بهار گریه کرد.سرشو گرفتم تو بغلم و کلی دلداریش دادم.
-تو درسش شدیدا افت کرده بود.لادن بیخیال درس خوندن شده بود و چسبیده بود به زندگیش.زندگی که چه عرض کنم.اردلان محل سگش هم نمیداد.دلم خیلی به حال لادن می سوخت.اونم عاشق اردلان بود.نثه رضوان من ولی نمی تونست روی خوش اونو ببینه.
-اردلان چهره ی قشنگی داشت.هیچکس نمی تونست از نگاه کردن به چشمهای عسلیش بگذره.همه دخترای محل میخش میشدن.ما دوتا همیشه با هم بودیم.می دیدم چقدر دخترا خودشونو براش لوس می کنن و آرزوی یه نگاشو دارن ولی اردلان اصلا توجهی بهشون نمیکرد و خیلی خونسرد و ریلکس از کنارشون رد میشد.
تقه ای به در می خوره و نعیمه با ظرف میوه وارد میشه.چندنفر دیگه هم پشت سرش میان تو.پیشدستیها و چاقو ها رو برای هر نفر میذارن و نعیمه میوه رو پخش می کنه.
نگاهم به مامانی میفته که داره گلوله گلوله اشک می ریزه.دستمال کاغذی رو جلوش می گیرم تا اشکاشو پاک کنه.لبخندی بهم می زنه و یکی برمی داره.چقدر این زن عاشقه.
دایی در حالی که خیارشو پوست می کنه،شروع می کنه:نزدیک یه سال گذشت.روحیه ی رضوان بهتر شده بود.انقدر باهاش حرف زده بودم که حالش بهتر شده بود ولی هنوز از غم ته چشمهاش کاسته نشده بود.وقته کنکورش رسید.استرس داشت.کلی بهش امید دادم.
-کنکورشو خوب داد.با همه ی مشکلاتش تونست از پسش بر بیاد.
-اردلان بهم زنگ زد و گفت می خواد منو ببینه.خیلی عصبی بود.صداش می لرزید.خیلی خوب می شناختمش.می دونستم یه اتفاق مهمی افتاده که اینجوری شده.ذاتا آدم خونسردی بود و با هرچیز کوچکی به هم نمی ریخت.
-رفتم سر قرارمون.همیشه تو یه پارک خوش آب و هوا قرار می ذاشتیم.یه جورایی پاتوقمون اونجا بود.نشسته بود رو نیمکت و سرشو تو دستاش گرفته بود.رفتم کنارش و دستمو گذاشتم رو شونش.
سرشو بلند کرد.
وقتی دید منم،با عجز و حرص گفت:بدبخت شدم.تو زندگی خصوصی آدم هم سرک می کشن.
کنارش نشستم و آروم گفتم:چی شده پهلوون؟؟
-می گن باید بچه دار شین.آخه من چی به اینا بگم.بابام میگه از ارث محرومت می کنم.عموم هم داره لادنو تهدید می کنه.چی کار کنم رسول؟؟
با خنده گفتم:چم چاره کن.خب راست میگن دیگه.
با خشم و چشمهایی به خون نشسته برگشت طرفم و گفت:می فهمی داری چی میگی؟؟تو مگه یادت رفته که من کیو می خوام؟؟من می خوام اون مادر بچه هام باشه....

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#88 | Posted: 9 Jan 2013 14:30
یه لحظه غیرتی شدم.می خواستم بزنم داغونش کنم که انگار خودش فهمید و سریع گفت:
-ببخشید ولی من نمی خوام لادن مادر بچه های من باشه.
-ببین اردلان،تو دیگه الآن ازدواج کردی و باید به زندگیت فکر کنی.تو نباید....
با عصبانیت از کنارم بلند شد.تقریبا با داد گفت:
-ازش بدم میاد.حتی یه بارم دستم بهش نخورده.من چجوری...چجوری...
مخم سوت کشید.سریع رفتم سمتش.شونشو گرفتم و برش گردوندم سمت خودم.
-تو چی گفتی؟؟
-گفتم حتی یه بارم دستم بهش نخورده.
می فهمی داری چی میگی؟؟اون همسرته.
-خب باشه.وقتی من علاقه ای به اون ندارم،دلیلی نمی دیدم حتی ناخنم هم بهش بخوره.من برای اثبات عشقم به رضوان این کارو کردم.می خوام بفهمه که من چقدر دوسش دارم.
نمی دونستم چی باید بگم.مطمئن بودم هر چی بگم،یه چیزی داره که جوابمو بده.حرفی نزدم که گفت:
-چیکار کنم رسول؟؟اینا اساسی گیر دادن.
-اون دخترم گناه داره.به نظر من بهتره...بهتره رضوانو فراموش کنی و به زندگیت برسی.لادن چه گناهی کرده که گیر تو افتاده؟؟اونم یه دختره و دوست داره از محبت شوهرش بهره ببره.بهتره کمی منطقی فکر کنی اردلان.تو یه ساله داری باهاش زندگی می کنی و اونو ا ز خودت روندی.
با چشمهایی سرخ به طرفم برگشت و با داد گفت:فراموشش کنم؟؟وصله ی تنمه.چجوری فراموشش کنم؟؟اگه یه روز نبینمش،روزم شب نمیشه.هر روز حواسم بهش هست.از دور تا دم در مدرسه بدرقش می کنم و از مدرسه تا خونه.نمی فهمی رسول.دردمو هیچکس نمی فهمه.دارم آتیش می گیرم.
در حالی که روش به سمت من بود دستشو لای موهاش برد. عقب عقب رفت و گفت:
-اگه خبری شنیدین و اتفاقی بین من و اون افتاد،بدون که از اجباره.به رضوان بگو من به اجبار و تهدید دیگران این کار رو کردم.بگو اگه ارثمو ازم بگیرن،نمی تونم زندگی خوبی براش بسازم.می دونم اهل مادیات نیست ولی چه کنم که من می خوام همه چیزو براش بگیرم.
یهو برگشت و شروع کرد به دویدن.دستم به سمتش دراز شده بود ولی با رفتنش تو هوا خشک شد.
دایی رسول نگاهی بهم میندازه و میگه:خسته شدی؟؟
لبخندی میزنم و با رویی باز می گم:نه دایی.انقدر شما خوب تعریف می کنین که من هی کنجکاو تر میشم.
دایی با لبخند روشو به سمت کیان برمی گردونه و میگه:تو چی کیان جان؟؟از شنیدن داستان زندگی ماها خسته شدی؟؟
نیم نگاهی هم بهش ننداختم.فقط صداشو شنیدم.
-نه آقا رسول.این حرفا چیه.انقدر شما بیانتون شیواست که آدمو جذب خودش می کنه.
پسره ی خود شیرینه خوش صدا!!!شیطونه می گه بزنم بره تودیوار!!
دایی:خب...خوبه...حالا ادامه زندگی ما...
دایی شروع ادامه میده:حرفای رسولو به رضوان گفتم.با این که خجالت می کشید ولی چشمهاش برق زد.از طرفی نگران لادن بود و از طرفی نگران خودش و اردلا.رابطشو با لادن کمتر کرده بود،به طوری که حتی از زندگی اونم خبر نداشت.چندبار لادن بهش گفت بره خونشون ولی رضوان به بهانه های مختلف پیشنهادشو رد کرد.
-تقریبا دوماهی گذشته بود که فهمیدیم لادن بارداره.با این که بچه واسه ازدلان بود،رضوان خیلی خوشحال بود چرا که همیشه آرزو داشت بچه های لادنو ببینه واونا هم بهش بگن خاله.اردلان روز به روز شکسته تر میشد.همش حرص می خورد.
مامانی می پره وسط حرف دایی رسول و میگه:بقیشو خودم میگم داداش.
دایی لبخندی میزنه:خدا پدرتو بیامرزه.زودتر می گفتی.از بس که حرف زدم،دهنم کف کرد.
مامانی لبخند ملیحی می زنه و حرفای دایی رسولو کامل می کنه:
-جواب کنکور اومد و من تو رشته ی مامایی قبول شده بودم.
تو دوران بارداریش می رفتم پیشش.بعضی اوقات اردلانو هم می دیدم ولی سعی می کردم بی تفاوت از کنارش ردشم.یه روز خدمتکارشون بهم زنگ زد و گفت خانوم دردش گرفته و ما هم به دکتر زنگ زدیم.
هول هولکی آماده شدم و خودمو به خونشون رسوندم.صدای جیغای لادن کل خونه رو برداشته بود.خدمه ها اومده بودن تو حیاط و با استرس راه می رفتن.اردلان تو حیاط نشسته بود داشت با خیال راحت پیپ می کشید.انگار نه انگار که لادن تو خونست و داره درد می کشه.نگاش به من افتاد و یه آه بلند کشید.
رفتم تو اتاق لادن.صورتش سرخ سرخ بود و خیس اشک و عرق.به فرش چنگ می زد.کنارش نشستم.دستمو در اختیارش گذاشتم تا فشارش بده.دلم براش می سوخت.باید اردلان به جای من کنارش بود.
نمی دونم چقدر گذشت که دکتر با خوشحالی و داد گفت:یه کم دیگه...یه کم دیگه زور بزن...
لادن با آخرین توانش زور زد و صدای بچه کل اتاقو برداشت.همزمان با گریه ی بچه،لادن هم از حال رفت.
نگاهم به بچه افتاد.دختر بود.یه دختر خوشگل و غرغرو.

به اردلان خبر دادن بچه دختره.بی تفات بود،بی تفاوت تر شد.خبر تو کل محل پیچید.هردو خانواده ناراحت بودن چرا که وارث می خواستن.اونا پسر می خواستن،نه دختر.لادن بعد از مدتی به هوش اومد و با دیدن بچه لبخندی رو لبش نشست.آروم بچه رو به خودش نزدیک کرد.یهو نی نی شروع کرد به گریه کردن.رنگ چشمهاش ترکیبی از چشمهای باباش و داییش بود.چشمهای اردلان عسلی کمرنگ بود و چشمهای داییش عسلی پررنگ.چشمهاش یه چیزی بین زرد و قهوه ای بود.رگه های تو چشمهاش زرد بود و خلاصه نمیشه توصیفش کرد.بچه ی خوشگلی بود و آدم دوست داشت همینجوری نگاش کنه
چندوقت از به دنیا اومدنش می گذشت که دوباره خانواده هاشون گیر دادن نوه ی پسر می خوایم.از حال اردلان نگم بهتره.خون خونشو می خورد.
بعد از چندوقت معلوم شد...معلوم شد لادن دیگه باردار نمیشه و تک زا بوده.همین مسئله باعث شد یه درگیری اساسی بین دو خانواده اتفاق بیفته.پدر و مادر اردلان میگفتن باید یه همسر دیگه بگیره و پدر و مادر لادن می گفتن ما مخالفیم.شما حق نداری سر دخترمون هوو بیارین.
این وسط لادن روز به روز شکسته تر میشد.اونم مثه من اردلانو دوست داشت.
این وسط اردلان خوشحال بود.تصمیم گرفته بود بیاد خواستگاری من.من دلم به حال لادن می سوخت.دوست نداشتم هووش بشم.رسول و اردلان کلی باهام حرف زدن.اگه من زن دوم اردلان نمیشدم،یکی دیگه میشد و اردلان از اینی که هست بدبخت تر میشد.یکی دیگه میومد تو زندگیش.کسی که دوسش نداشت.
به خاطر خودم،به خاطر اردلان و شاید هم به خاطر لادن،قبول کردم بیان خواستگاریم.
اونا اومدن.اردلان تو پوست خودش نمی گنجید.منم حس اونو داشتم.برام مهم نبود که همسر دومشم.مهم این بود که بهش رسدیم.من به اردلان رسیده بودم و این ارزش خیلی بالایی داشت.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#89 | Posted: 9 Jan 2013 14:30
لادن ناراحت بود ولی به روی خودش نمیوورد.می دونستم دیگه چشم دیدن منو نداره ولی من اردلانو دوست داشتم.اگه من زنش نمی شدم،یکی دیگه زنش میشد.
بعد از عقدمون،خونه ای جدا برام گرفت.دیگه عروسی نگرفتیم و من تو همون مراسم عقدم لباس عروس پوشیدم.
قرار شد یه شب پیش من باشه و یه شب پیش لادن ولی اردلان قرار و مدارو از یاد برده بود و هرشب پیش من بود.
چون هم خودمون بچه می خواستیم و هم خانواده ی اردلان اصرار داشتن،چندماه بعد ازعقدمون باردار شدم.
برق چشمهاش دیدنی بود.می دونستم خیلی خوشحاله.نمیذاشت به هیچی دست بزنم.همش مراقبم بود.بعضی اوقات حرصمو درمیوورد.می گفت تو بشین،من کارها رو می کنم.از دانشگاه هم مرخصی گرفته بودم.
اردلان خونه نبود.اون شب کارش طول کشیده بود و کسی پیشم نبود.زیردلم از ظهر تیر می کشید ولی به اردلان چیزی نگفتم.چندبار بهم زنگ زد ولی من اشاره ای به دردم نکردم.
دردم تا حدی بود که نمی تونستم یجا بندشم و شماره بگیرم.داشتم می مردم.کمرم داشت از وسط نصف میشد.می دونستم وقتشه ولی کسی کنارم نبود.اون موقع موبایل نبود.مثه الآن نمیشد به موبایل طرف زنگ زد و باهاش حرف زد.
دیدم بهتره تو جام دراز بکشم.دردم به حدی بود که دیگه جیغ می زدم.نمی تونستم خودمو نگه دارم.نمی دونم چقدر به فرش چنگ زدم و جیغ کشیدم که صدای در اومد و بعد دویدن اردلان به سمت اتاق.
رنگش مثه گچ سفید شده بود.نگاهی بهم انداخت و سریع از اتاق خارج شد.داشت با یکی حرف میزد.فهمیدم دکتره.اومد کنارم و دستمو گرفت تو دستاش.موهای خیسمو زد عقب و آروم گفت:
-دستمو فشار بده گلکم.می خوای یه نی نی خوشگل مثه باباش بیاری.این که عرق و گریه نداره.
زبون درازم بین همه معروف بود.تو زندگیمون هم همش با هم کل کل می کردیم.با همون حال خرابم گفتم:
-کم خودتو تحویل بگیر...
دستشو گذاشت رو شکمم و آروم نوازشم کرد.صدای زنگ در اومد.سریع بلند شد.رفت و در و باز کرد.دکتر اومده بود.به مادرم هم زنگ زده بود.اونا هم رسیدن.مامانم و رسول.پدرم سرکار بود.
خلاصه با کلی آه و ناله و جیغ،بچه به دنیا اومد.با شنیدن صدای جیغش،آخرین فشارو به دست اردلان وارد کردم و از حال رفتم.
به هوش که اومدم،یه فرشته کنارم بود.انقدر خوشگل و معصوم بود که آدم دوست داشت همنجوری نگاش کنه.کمی نگاش کردم که یهو صدای گریش بلند شد.خیلی هول شدم.سعی کردم تو جام بشینم که اردلان اومد تو اتاق.با دیدنم لبخندی بهم زد و اومد کنارم نشست.پیشونیمو بوسید و کمکم کرد بشینم.بچه رو گذاشت تو بغلم.
آروم سینمو گذاشتم تو دهنش.شیر خوردنش خیلی با مزه بود.با خودش مسابقه گذاشته بود.آروم آروم شیر خورد و خوابید.
اردلان ازم گرفتشو گفت:می بینی چه پسر خوشگلی دارم من...
-پسره؟؟
-آره گلکم.
از جیبش جعبه ای رو گرفت رو به روم.
من:این چیه اردلان؟؟
-قربون اردلان گفتنت.واسه مامان کوچولومونه.
یه لحظه عذاب وجدان گرفتم.یاد لادن افتادم.لحظه ی زایمانش اردلان کنار نبود.بعد از زایمانش هم رفته بود مسافرت و اصلا پیشش نموند.
با لبخند در جعبه رو باز کردم.یه سینه ریز خوشگل با سنگهای آبی بود.
دست مامانی به سمت گردنبندش میره و می بوسدش.آروم میگه:
-همین سینه ریز بود.خودش تو گردنم انداخت.
نگاهم میفته به سینه ریز.انقدر خوشگل و شیکه که آدم دوست داره همینجوری نگاش کنه.
مامانی ادامه میده:اسمشو گذاشتیم بهادر.بعد از بهادر هم بهنام به دنیا اومد.
چندسال گذشت.دیگه از لادن خبری نداشتم.ارتباطمون به کل قطع شد.دخترش ازدواج کرد.پسرای منم ازدواج کردن.هردوشون عاشق دوتا خواهر شدن.رفتن پی زندگیشون.
دوباره من موندم و اردلان.به دخترش علاقه مند شده بود.وقتی فهمید بارداره،کلی ذوق کرد.می دونست داره پدربزرگ میشه.
نوش به دنیا اومد.می گفتن یه پسره خوشگل و نازه که خیلی شبیه مامانش،بهادر و داییشه.من که هنوزم که هنوزه ندیدمش.
چندسال دیگه هم گذشت و ما فهمیدیم فرنوش بارداره.اونم چی،دوقلو...من که داشتم ذوق مرگ می شدم.نیومده عاشقشون شده بودم.بهادرم دسته کمی از من نداشت.کلا بچه دوست بود.هر روز می رفت و به نوش سر میزد.البته باید بگم نوهاش،چون دخترش یه بچه دیگه هم اورده بود.
فرنوش زایمان کرده بود.نمی تونستیم بریم پیششون.بهمون ویزا نمی دادن.فقط عکساشونو برامون می فرستادن.
حال اردلان روز به روز بدتر میشد.تو بیمارستان بستری بود که به وکیلش زنگ زد و گفت بیاد پیشش.منو فرستادن بیرون.چند ساعتی با هم حرف زدن و بعدش اجازه دادن منم برم تو اتاق.وکیل که رفت،رو به اردلان گفتم:
-چی شده؟؟
-هیچی...داشتم درباره ی وصیتم باهاش حرف می زنم...
-اردلااااان...
-ای شیطون.تو فکر نمی کنی سنی از من گذشته.خب وقتی اینجوری صدام می کنی قلبم از هیجان وایمیسه.
دستمو لای موهای خوش فرمش فرو کردم و گفتم:ببخشیدا...ولی قلب شما خیلی غلط می کنه.
لبخند ملایمی رو لبای مامانی و داره هق هق می کنه.درحالی که دستمال جلوی دهنش گرفته،میگه:چندروز بعدش رفت.عزیزدلم رفت.همه وجودم رفت.رفت و بی معرفت منو تنها گذاشت.مهربونم قلبش وایساد و من برای همیشه تو حسرت دیدار دوبارش موندم.
کمی به خودش مسلط میشه:روز آخر از لادن حلالیت خواست.نمی تونستم تو چشمهای لادن نگاه کنم به خاطرهمین رفتم تو محوطه ی بیمارستان.دستش تو دستم بود که فوت کرد.
حالم اصلا خوب نبود.عزیزم رفته بود.نزدیک یه ماه تو خواب و بیداری بودم.نمی تونستم مرگ اردلانو قبول کنم.هنوزم قبولش نکردم.اردلان تو قلب منه و من نمی تونم اونو فراموش کنم.
یه مدت گذشت.حالم کمی بهتر شده بود.وکیلش اومد پیشم.کمی باهم حرفزدیم.از شرط اردلان گفت.شرطی که تا الآن تو دلم نگهش داشتم و حالا می خوام بگم.فقط به یه نفر گفتم و اونم رسول بود.من و رسول از این قضیه خبر داریم.مهمونی امشب هم به همین دلیل برپا شده.
با کنجکاوی میگم:شرط؟؟چه شرطی؟؟
-اردلان وصیت کرده بود بزرگترین نوه ها از دوطرف باید با هم وصلت کنن.این کار رو کرد تا روابط دو دوست صمیمی که من و لادن باشیم،به حالت اولش برگرده و هردو خانواده بتونن با هم کنار بیان.اون تو به هم خوردن روابط ما،خودشو مقصر می دونست.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#90 | Posted: 9 Jan 2013 14:31
-شرط گذاشته در صورتی ملک و املاکش به اولادش برسه که این امر انجام بشه.اگه از این کار سرباز بزنین،تمام اموال متعلق بهزیستی میشه.
مخم داره هنگ می کنه.بزرگترین نوه از این طرف منم و...یعنی اینکه...اینکه من باید....باید با بزرگترین نوه از اونور وصلت کنم...یا خدا...چرا انقدر عذابم میدی؟مرگ سینا بسم نبود؟؟فراموشیم کافی نبود؟؟این دیگه چیه که انداختی تو دامنم؟؟
رنگم پریده و دستام داره می لرزه...مامانی دستامو می گیره و محکم فشار میده...
مامانی نگام می کنه و می گه:هنوز حرفام تموم نشده...بذار تموم بشن،بعد تو اینجوری یخ کن و بلرز...
با لحن آرومش کمی آرومتر میشم.
مامانی:چندوقت پیش اون پسره فوت کرد.منم از دوست و آشناهامون شنیدم. داماد اردلان،پسرخواهر لادن.اردلان وصیت کرده که اگر اتفاقی برای اون یا تو افتاد،تو با عموی پسره ازدواج کنی.درواقع با عمو کوچکه ی نوش که پسرخواهر خانومشه.
عجب شیر تو شیری شد!!!!
- پسره دوتا عمو داره که یکیشون متأهله و اون یکی مجرد.تو باید با اونی ازدواج کنی که مجرده ولی اون آدم درستی نیست.اردلان فکر نمی کرد اون همچین آدمی از آب دربیاد.معتاده و از خانوادش طرد شده.
با دهانی باز به مامانی نگاه می کنم.
من:حالا...حالا تکلیف من این وسط چیه؟؟
-من نمی خوام و نمی ذارم دست اون پسره بهت برسه.تو باید عاقل باشی و پیشنهاد ما رو قبول کنی.
-چه پیشنهادی؟؟
تازه حواسم جمع شد.کیان این وسط چیکاره بود؟؟
-کیان جان یکی از آشنایان ما هستن.جریان آشنایی کیان و دایی هم برای خودش داستانی داره.اگه بخوام تعریف کنم،تا صبح باید اینجا باشی.ما از وصیت اردلان و شرایط اون پسره به کیان گفتیم و ازش خواستیم بهمون کمک کنه.
-چه کمکی؟؟
-تو باید با کیان ازدواج کنی تا از شر اون پسره خلاص بشی.
واسه اولین بار صدامو جلوی مامانی بالا می برم و میگم:چیییییی؟؟؟!!!!
اگه تو با کیان ازدواج کنی،دیگه بدبخت نمیشی.اردلان هم بدتو نمی خواست.اگه تو با کس دیگه ای ازدواج کنی،نصف اموال بین ما و اونا تقسیم میشه و نصف دیگش،میره برای بهزیستی.خود اردلان تو وصیتش گفته که اگر بلایی سر شما دوتا اومد،نصف اموال به هر دو خانواده تعلق بگیره.
یعنی من باید چیکار کنم؟؟با حرص سرمو بلند می کنم که چشمهام تو چشمهاش قفل میشه.انگار یه باد سرد به صورتم می خوره.می لرزم و ناخوداگاه دستامو میذارم رو گونه هام.چشمهامو نمی تونم تکون بدم.نمی دونم چرا اینجوری شدم.چرا نمی تونم ازش چشم بردارم.نمی دونم چرا مثه مسخ شده ها دارم تو چشمهاش نگاه می کنم.
با صدای مامانی به خودم میام.باید چیکار کنم؟؟
مامانی:کیان جان لطف کرده و می خواد به ما کمک کنه.این همه راه رو به خاطر ما اومدن.از فردا باید با کیان بری بیرون و حرفاتونو بزنین.باید یکم با هم باشین تا اخلاق هم دستتون بیاد و بتونین با هم کنار بیاین.می دونم برای هردوتون سخته ولی کاری که باید انجام بشه.
رو به کیان می گه:حرفی داری پسرم؟؟
-نه مامانی.منم با حرف شما موافقم.من و باران خانوم باید چندوقت با هم باشیم تا اخلاق هم دستمون بیاد و بعد برای مراسم برنامه ریزی کنیم.
بریدن و دوختن و می خوان تنم کنن.مراسم؟؟چاره ای دیگه ای هم دارم خدا؟؟چندتا چندتا برام می فرستی؟؟
نگاهی به ساعت میندازم.نزدیک 11 شبه.یه سره حرف زدیم.
مامانی:میزو چیدن.بفرمایی برای صرف شام.
از جامون بلند میشیم.تازه نگام به تیپش میفته.اصلا بهش دقت نکرده بودم.یه تیشرت سفید با یه شلوارجین آبی پوشیده.اسپرته اسپرت.هیکلش هم که عالی،به هرکول گفته زکی!!!
سرمو محکم تکون میدم و می خوام چشم ازش بگیرم که نگام به پوزخند مسخره ی روی لبش میفته.یعنی دلم می خواد بزنم دک و پزشو بیارم پایین.خودشیفته ی هرکول.
سر میز شامیم،کسی حرف نمی زنه و جو سنگینه.منم دارم با غذام بازی می کنم و به سرنوشت شومم فکر می کنم.آخه بابا اردلان،این چه شرطی بود که گذاشتی؟؟من چجوری می تونم با این زندگی کنم؟؟
فقط صدای برخورد قاشق و چنگال ها میاد وسکوت اطرافو می شکنه.
شامو می خوریم.چندنفر میان و میزو جمع می کنن.منم عین این منگا نگاشون می کنم.مخم داره ارور میده.از بخت بدم.از سرنوشت نحس و مزخرفم.از این که...از این که باید بدون عشق ازدواج کنم.از این که یکی دیگه مثه سینا می خواد بیاد تو زندگیم تا بهم کمک کنه.
نمی ذارم.حاضرم جونمو بدم ولی دیگه درگیر این اتفاقای مسخره نشم.مگه زندگی حقیقی مثه رمانه که با چندماه زندگی با کسی که متنفری،یهو عاشقش بشی؟؟من زن هیچ احدالناسی نمیشم مگه این که از ته ته ته دلم راضی باشم.با خودم عهد می بندم.قبول می کنم با این چغندر منفور برم بیرون.قبول می کنم کمی باهاش آشنا بشم،فقط برای این که دل مامانی نشکنه.فقط برای همین.
من زندگیمو نجات میدم.نمیذارم بدبختم کنن.
اگه زندگی مثه رمانا بود،من عشقو با سینا تجربه می کردم.کسی که میشد بهش اعتماد کرد.کسی که بهترین دوستم و یه تکیه گاه بود برام.کسی که نگاهش پاک پاک بود.کسی که چپ نگام نمی کرد.کسی که وقتی می بوسیدم،حس بدی پیدا نمی کردم.کسی که پاک پاک بود.
اگه عشق به دوماه زندگی کردنه،من شب و روزمو با سینا گذروندم.فقظ حموم و دستشویی بود که باهم نمی رفتیم!!!!
رو به مامانی میگم:می تونم برم بالا؟؟
نگاهی مهربون بهم میندازه و میگه:برو عزیزم...ما هم کم کم میریم بخوابیم...
رو به کیان میگه:اتاقت کنار اتاق بارانه.می خوای تو هم برو تا راهنمایی کنه.
جا قحطه مامانی؟؟اتاق کمه که اتاق بغلی منو دادی به آقا؟؟همینجا کم بود،باید اونجا هم تحملش کنیم.دعا دعا می کنم اهل خروپف نباشه چون صدا خیلی راحت میاد تو اتاق من،مخصوصا اگه در بالکن هم باز باشه که من باش میذارم.
بالکن اتاق من و اتاقی که به کیان اختصاص داده شده،از هردو اتاق قابل دسترس.یه درش تو اتاق منه و اون یکی درش هم تو اتاق کیان.
کیان بلند میشه و رو به دایی میگه: میشه سوئیچو بدین؟؟
دایی سودیچو بهش میده.
رو به من میگه:میشه چندلحظه صبرکنین؟؟
سرمو براش تکون میدم و اونم میره تو حیاط.نمی دونم می خواد چه غلطی کنه.بعد از چند دقیقه،با چمدونی بزرگ میاد داخل و سوئیچو میده به دایی.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 9 از 16:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites