تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

The Mystery of Love|همراز عشق

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 18 Jan 2013 04:42
خانواده ام نداشتم و نمی خواستم که داشته باشم.حتی خبری از پسرعمه ام که در تهران بود هم نگرفته بودم وبه خیال خودم از گذشته ام جدا شده بودم.درست یادم نیست چند ماهم بود! مثل آنکه شش ماه سر تو حامله بودم. اما در ظاهر زیاد پیدا نبود. طبق معمول داشتم کارم را در وزارتخانه انجام می دادم. زیر نامه یک ارباب رجوع که قسمت پاراف کرده بود، جواب می نوشتم که متوجه شدم نامه از اصفهان است.سرم را بلند کردم که صاحب نامه را ببینم و از تعجب شاخ درآوردم! صاحب نامه شوهر خواهرم بود! شوهر شکوفه، آقای پرویزی! او هم درست همان لحظه متوجه من شد و مرا شناخت! بلند شدم و سلام علیک کردم.
یک صندلی به او تعارف کردم .هیچکدام باورمان نمی شد.اما روزگار نقشی دیگر زده بود.پدرت را صدا کردم و هردو را به هم معرفی کردم و بعد از مدتی حرفهای معمولی به خانه دعوتش کردیم.قبول کرد و آدرس گرفت.عصر بود که آمد.روی همین تخت از او پذیرایی کردیم.خیلی گرم گرفت.معلوم بود از او خوشش آمده که این برای من تازگی نداشت.آخر همه از پدرت خوششان می آمد.او یک انسان بی نظیر بود.او...
چشمهای عزیز پر از اشک شد.هر یاد کوچکی از همسر آتشش می زد.دیگران حال او را نمی فهمیدند.حتی پسرش شهریار!
- شما هم به هر بهانه گریز می زنید به پدر... خیلی دوستش داشتید؟نه؟
شهریار با حالتی شوخگونه گفت و به طور جدی جواب شنید:
- دوستش دارم!نه اینکه دوستش داشتم،آدم وقتی یکی را دوست داشت،برای همیشه دوست داره وگرنه این خواستن عشق نیست!این را فراموش نکن!...
گفته ی عزیز مثل یک سرزنش بود برای شهریار!لحن جدی عزیز نشان از رنجش او داشت.که چرا شهریار دانسته را می پرسد؟!!یا شاید هم نمی داند!؟اما چرا پدر را،نه چون مادر،اینگونه ولنگارانه،یاد می کند؟از عشق یاد می کند.آن هم شوخ طبعانه؟!!هر حریم را حرمتی است!و حریم عشق را حرمتی بس والا!مباد آن که به شوخیش بیالایند دیگران!خصوص فرزند خود آدم!
و شهریار که تازیانه بازتاب رنجش را حس کرده بود گفت:
- مرا ببخش عزیز منظوری نداشتم....
عزیز بی توجه به جواب شهریار گویی هیچ اتفاقی نیفتاده ادامه داد. شهریار فهمید که این بی توجهی عزیز به جواب او،خود نوعی تنبیه است!او به حریم مقدسی تجاوز کرده بود که حتی اجازه ی ورود به آن را نداشت.پدرش بود،باشد.او حق نداشت از تنها اندوخته زندگی مادرش یعنی یاد سعید،عشق سعید،اینگونه سبک سرانه و بی قیدانه یاد کند؟!که مگر تقدس این حریم را حتی فرزند حق شکستن دارد؟!در خود نالید.کاش می شد به گونه ای عذر خواست و دل مادر را به دست آورد؟کاری بود که با دل می بایست می کرد نه با زبان! شهریار با نگاهی عذرخواهانه به مادر نگریست! عزیز فهمید اما بی هیچ اشاره ای حرفش را ادامه داد:
- وقتی سفره را کشیدم متوجه شدم که در نبود من آقای پرویزی حرفهایی به پدرت زده است!چرا که چهره او را میشمناختم!ته رنگی از غم در چهره اش دیدم اما به روی خودم نیاوردم.می دانستم که هر چه باشد به من می گوید.بعد از شام آقای پرویزی رو به من کرد و گفت:
- من کاری به انگیزه های شما ندارم ولی این جدایی برای شکوفه خیلی سخت بود.حتی بعد از عروسی هنوز که هنوز است شکوفه به خاطر شما ناراحت است.تنها آرزوی او دیدن دوباره شماست.دست کم با هم مکاتبه داشته باشید...
- آقای پرویزی این حرفها را برای آن می گفت که قبل از شام از او خواسته بودم.به هیج وجه از تصادف و برخورد حرفی با شکوفه نزند.در اینجای صحبتش سعید هم با همراه شد و گفت:
- آقای پرویزی با من هم صحبت کردند.ایشان از نظرات تو مطلع هستند و قول می دهند بغیر از شکوفه هیچ کس دیگری از آدرس ما باخبر نشود.من هم فکر میکنم مکاتبه با خواهرت به نفع هردوی شماست.دیگر بسته به نظرتوست.
بد جایی مرا گیر انداخته بودند آن دو مرد!دو همسر،مردانی که می دانستم همسرانشان را دوست دارند و به خاطر همین علاقست که این پیشنهاد را می کنند.دل زن را شاد می حواستند هردوشان را!قبول کردم!
فردای آن شب آقای پرویزی با خوشحالی از ما خداحافظی کرد.درحالیکه مرتبا از پذیرایی ما تشکر میکرد و اظهار امیدواری میکرد که بازهم همدیگر را ببینیم.... با خنده ای بلند گفت:
- البته اینجا در تهران همدیگر را دیدیم.امید من اینست که در اصفهان همدیگر را ملاقات کنیم.منظور مرا که می فهمید؟!
و منظورش را می فهمیدم!خوب هم می فهمیدم.فهمیدنی که می خواست تصمیمی مهم را خدشه دار کند....
*****
هنوز چند روزی از رفتن آقای پرویزی نگذشته بود که نامه شکوفه به دست ما رسید.نامه ای که می شود گفت اولین نامه ای که در این خانه به دست من رسید. نامه ای بود کت و کلفت مثل یک دفتر.پاکتش بزرگتر از پاکت معمولی بود و سفارشی پست شده بود.وقتی دفتر نامه رسان را امضا کردم و نامه را گرفتم،لرزشی در ستون فقراتم حس کردم!لرزشی که از بالا به پایین منتقل شد.وقتی در خانه را بستم پشتم را به در خانه تکیه دادم.اما به پایین کشیده شدم.وا رفتم!زانوانم تا شدند! نامه مانند جسم سنگینی دستانم را به پایین می کشید.چند دقیقه ای در همان حال ماندم تا آنکه مغز ادامه کارها را بر عهده گرفت.روی همین تخت نشستم و مشغول باز کردن نامه شدم.می ترسیدم انگار از باز کردنش!چرایش برایم نامفهوم بود که آخر چزا؟و وقتی نامه باز شد تعجب من حدی نداشت!ده ها صفحه بود آخر!یک دفتر به جای نامه!با دوستت دارم شروع شده بود و بدون جمله های مرسوم اول نامه!
عزیز از کنار دستش کلاسوری را برداشت آن را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
دوستت دارم...... دوستت دارم...... دوستت دارم......
می دانی،خبر از تو دادن بهترین هدیه ای بود که در طول زندگی مشترکمان پرویزی به من داد.هنوز هم باور نمی کنم!شکوه جان
متشکرم که اجازه دادی با تو ارتباط پیدا کنم . انقدر ذوق زده شده ام که نمی دانم چه بنویسم ؟!«پرویزی» ساعت سه بعد از ظهر از «تهران» رسید و حالا ساعت چهار است که من شروع به نوشتن کرده ام . این یک ساعت هم به تعریف از تو گذشت . تو و آن شوهر نازنینت . این اسمی است که «پرویزی» روی شوهرت گذاشته و مطمئنم که بیجا نگذاشته . اصلا نمی دانم چه دارم می نویسم !باید اول از حالت می پرسیدم . راستی حالت خوب است ؟ مبارک باشد ! چقدر خوشحالم که مرا خاله کردی ! یعنی من می توانم او را ببینم ؟ مخصوصا موقع به دنیا امدن ؟
«شکوه» جان قربونت برم ، دورت بگردم . هنوز باور نمی کنم که دارم با تو حرف می زنم . امید نداشتم تا زنده ام بتوانم خبری از تو پیدا کنم ! چون ترا می شناختم ! با اخلاقت اشنا بودم . این فقط لطف خدا بود که ترا دوباره به من داد و از خودش می خواهم کاری کند تا بتوانم حضوراً تو را ببینم . من در این نامه خیلی حرفها دارم که بدون هیچ قاعده ای می نویسم . شاید دلت بخواهد بدانی بعد از تو بر ما چه گذشته است ؟ چه اتفاقاتی روی داده است ؟ ان روز وقتی به خانه برگشتم و یادداشت تو را دیدم ؛ دنیا را به سرم کوبیدند ! با فریاد من ، مامان از خواب پرید و بالاخره مامان و بابا فهمیدند که چه اتفاقی افتاده است ! بابا یادداشت را دو سه بار خواند و گفت :
-برای انکه با «اسکندر» ازدواج نکند فرار کرده ! دختره ی احمق !
من در حالی که گریه می کردم گفتم :
-می گوید سر راهی است ! راست می گوید ؟ اما ادم دختر سر راهی را هم به این «اسکندر» نمی دهد ...
که بابا با عصبانیت حرفم را قطع کرد و گفت :
-چه غلطها ؟! تو هم انگار ...
که مامان جلوی حرفش را گرفت و گفت :
-حالا شما هم ... دست بردارید . ببینید چه خاکی به سرمان شده ...
هر دو ناراحت و عصبی بودند اما عصبانیتشان بر ناراحتی شان می چربید ! تمام افکار من ، اطراف این مطلب دور می زد که تو برای فرار از ازدواج ما را ترک کرده ای و کلمات سر راهی و اینها را به عنوان طعنه حساب می کردم ! اخر ان زمان هیچ چیز نمی دانستم ! یعنی اصلا به مغزم خطور نمی کرد .
تا چند روز خانه ، عزاخانه بود . دادا«سهراب» و دادا«سیامک» از عصبانیت می غریدند و مشت به دیوار می کوبیدند ! می خواستند دنبال تو بیایند . پیدایت کنند و بقول خودشان بکشندت ! لکه ی ننگ را پاک کنند ! اما مامان هز طور بود نگذاشت انها هیچ کاری بکنند . اصلا بخاطر همین ترسش ، مامان نگذاشت به پلیس خبر بدهند و دنبالت بگردند . می ترسید اگر پیدایت کنند ؛ بلائی سرت بیاورند ! مامان همه چیز ر تقصیر عمو «عباس » می دانست و ننه خانم ! مخصوصا ننه خانم ! شاید هم می ترسید که بابا را چشم تو چشم مقصر بداند ؟! اگر بدانی چه روزهائی بر ما گذاشت ؟! اخلاق مامان را که می دانی ؟ اما ان روزها کلی عوض شده بود مامان !دیگر مثل قبل نمی خوابید . راه می رفت و دست به دست می مالید ! گاه خودش را مقصر می دانست که هیچ کاری نکرده ! گاه بابا را مقصر می دانست و گاه دیگران را ! مرتب خودش را سرزنش می کرد . اما بابا بعد از ان روز ، دیگر یک کلمه راجع به این موضوع حرف نزد ! از فردای ان روز ، رفتارش سنگین تر شد ! کم حرف که بود ؛ کم حرف تر شد ! فقط یک کارش ، خیلی دل من و مامان را حال می اورد ؛ ان هم رفتارش با « ننه خانم » بود . دیگر اصلا تحویلش نمی گرفت ! حتی یکی دو بار طوری رفت توی دلش ، که «ننه خانم » رفت که رفت ! دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد و از ان به بعد کارش شد ، لغز خواندن دنبال ما ! بابا که قبلا به عمو « عباس » انقدر احترام می گذاشت ؛ دیگر اصلا و ابدا . ان قدر با او سرسنگین شد که عمو هم رفت و امدش را با ما قطع کرد ! حتی شنیدم دادا«سهراب » یک روز ، در خانه ی عمو ، «ننه خانم» را شسته بود و گذاشته بود کنار ! بعد هم خیلی صریح به عمو گفته بود :
-«شکوه» حق داشت ! اخر عمو جان ، «اسکندر» چی داشت که ما می گفتیم «شکوه» قبولش کند ؟ اصلا این دو تا به هم می امدند ؟!
خلاصه رابطه ها سرد شد . بابا هم بیشتر در خودش فرو می رفت . دیگر «پرویزی» عصرها که دنبال من می امد ؛ حاضر نبود پنج دقیقه در خانه ی ما بنشیند می گفت :
-اینجا اعصاب ادم خرد می شود ! حتی هوا هم سنگین و غیر قابل تحمل شده !!
یادته من چقدرشاد بودم ؟ از صبح که بیدار می شدم تا شب یک ان ساکت نمی شدم ؟ همه اش به ترانه خواندن ! اما با رفتن تو ، دیگر دل خواندن نداشتم ! راستش ، زندگی در ان خانه برای من هم سخت شده بود و بالاخره یک روز «پرویزی» حرف اخرش را زد :
-ببین «شکوفه» من می دانم که هنوز جهیزیه تو اماده نیست . در ضمن این را هم می دانم که پدرت حاضر نیست ترا با جهیزیه ناقص بفرستد خانه ی شوهر . علاوه بر اینها با این وضع مادی من و گرانی و حقوق کارمندی ، یک قاشق چایخوری هم که کم داشته باشیم ؛ دیگر نمی توانیم بخریم . از طرفی جهیزیه ی تو برای شروع زندگی ما لازم است از طرفی دیگر ، منهم صبرم تمام شده ! تاکی صبر کنم ؟ یک راهی به فکر من رسیده اگر تو موافق باشی و خانوده ات اجازه بدهند ما با همین وضع عروسی بکنیم ؛ بعدا بابا و مامانت کسری ها را به مرور تهیه کنند . کاری هم به کار مردم نداشته باشند ...
پیشنهادش واقعا خوشحالم کرد و هر جوری بود بابا و مامان را راضی کردم . « پرویزی » پیکانش را فروخت و خرج مراسم عروسی کرد و من رفتم سر زندگیم . زندگی ای که از ان راضیم . «پرویزی» ادم خوبی است . بعد از عروسی ، جمعه ها ، نهار منزل مامان بابا مهمان بودیم . مثل همیشه ، دادا «سهراب» و دادا«سیامک» و بچه ها هم می امدند . فقط خانواده ی عمو دیگر خط خورده بودند . بابا با ان عنق همیشگی یک گوشه می نشست بی حرف ! هر چه مامان به او می گفت :
-بابا اینها تازه عروس دامادند ! امده اند مهمانی . آخر این چه قیافه ای است که تو می گیری؟ من که هر روز هفته را تحمل می کنم ؛ برای خودم نمی گویم . این یک روز را بخاطر دختر و دامادت دست بردار . بیا و این چند ساعت را مثل بقیه رفتار کن ! بنده ی خدا ، اقای «پرویزی» بخدا ماهه که به دل نمی گیره ...
اثری نداشت . سری تکان می داد و بلند می شد می رفت . خودش را به یک جا سرگرم می کرد . ما هم بخاطر مامان تحمل می کردیم . اما در خانه ی خودمان واقعا خوشبخت هستم «شکوه» جان ! بدون اینکه کسی حرفی بزند ؛ قراری گذاشته شده بود که از تو حرفی به میان نیاید و همه به این قرار عمل می کردند اخرین بار بابا گفته بود :
-او رفت . او مرد . ما از اول همین یک دختر را داشتیم و داریم . شیر فهم شد ؟
و شیر فهم شد ! هر چند مامان طاقت نمی اورد و پنهانی همیشه با من از تو می گفت : از اخلاقت، از رفتارت. بعد از رفتن تو ؛ من و مامان فهمیدیم که چقدر دوستت داشته ایم !حیف که ما عادت کرده ایم احساساتمان را به زبان نیاوریم . برای یک نفر می میریم اما حاضر نیستیم حتی برای یک بار به او بگوئیم دوستش داریم ! مثل انکه کوچک می وشیم اگر به علاقه مان اعتراف کنیم ! و این یک عادت شده بای همه ! فقط وقتی که یکی را از دست می دهیم ؛ به زبان می ائیم ! می گوئیم که چقدر دوستش داشته ایم ! حرفهایی می زنیم که اگر یکبار ، حتی یکبار، به طرف می گفتیم ؛ روابطمان خیلی فرق می کرد ! اما افسوس ! افسوس که عادت نکرده ایم . حتی زن و شوهرمان هم حاضر نیستند علاقه شان را به زبان بیاورند . اینها را برای این می گویم که به سرم امده . مدتی از عروسی مان گذشته بود که یک روز تعطیل بعد از ناهار «پرویزی» در دلش باز شد : گفت و گفت . از ارام گفتن ، شروع کرد و به داد فریاد رسید . بعد از داد و فریاد هم به گریه افتاد ! می گفت :
-مُردم در حسرت اینکه ، یکبار، حتی یکبار ،وقتی وارد خانه می شوم ترا ببینم که به استقبالم می ایی و مرا می بوسی ! مردم در حسرت یکبار شنیدن از ان دو لب تو که بگویی : دوستت دارم ! آخر مگر خجالت دارد دوست داشتن ؟! چرا شما زنها فکر می کنید نباید هیچگاه در ابراز علاقه پیش قدم شوید ؟! چرا همیشه باید ما مردها ابراز محبت کنیم ؟ایا خیلی سخت است که تو دست مرا بگیری ؟! ایا خیلی سخت است که موقع خداحافظی شوهرت را ببوسی ؟ اصلا ایا خیلی سخت است که در هر مورد عاطفی ، زن پیش قدم بشود ؟
با هر جمله اش ، با هر کلمه اش ، عصبانی تر می شد و من در درون خودم به درستی حرفهایش اعتراف می کردم . تا انکه به گریه افتادم . مرا بغل کرد و در حالی که نوازشم می کرد گفت :
-باور کن قصد ناراحت کردنت را نداشتم اما اخر تحمل انتظار هم حدی دارد !
و من با گریه گفتم که همه اش تقصیر عادت است ! ندیده ایم این چیزها را ما زنها ! گفتم اگر یکبار ، حتی یکبار ، مامان این کارها را کرده بود ؛ منهم یاد می گرفتم ! همه اش تقصیر خانواده است ، تقصیر مادرها ...
شاید تعجب کنی چرا این حرفها را برای تو می زنم ! اول انکه حرف ، حرف می اورد . اما بغیر از انهم ، دلم میخواهد تو از این مورد پند بگیری تا هیچ وقت مجبور نشوی شاهد شنیدن این حرفها از شوهرت باشی ! دلم میخواهد تو بتوانی حرفهای دلت را به همسرت بزنی . انطو ز که «پرویزی» می گفت ؛ زندگی شما واقعا پر از عشق است که خدا را شکر می کنم . خوشحالم از اینکه خواهرم با مرد دلخواهش ازدواج کرده
بگذریم که شیرینی اش را نخورده ایم. اما جان «شکوفه» نقل شکر پنیرش را باید هر چه زودتر بدهی! می فهمی که یعنی چه، یعنی شیرینی بچه دار شدن را انشاءالل............
و اما شرمنده ام که همه ی حرفهایم شیرین نیست. نمی دانم باید چطور اینجای قضیه را بنویسم. آخر من که ادبیاتم خوب نبوده که بتوانم درست بنویسم! تا اینجای نامه را هم قاطی پاطی نوشته ام................

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#12 | Posted: 18 Jan 2013 04:44
سه ماه پیش ود که یکروز مامان تلفن زد:
ـ شکوفه جان، بابات حالش خوب نیست.
ـ چی شده مامان؟ اتفاقی افتاده؟!
ـ نه مامان، نگران نشو. بابات دو سه روز است حالش خوب نیست. مثل این که سرما خورده. تب و لرز داره. دکتر هم بردمش. گفتند چیزی نیست. امروز صبح به من گفت تلفن بزنم به تو و بگویم بیایی اینجا. بابات کارت دارد.
ـ چشم مادر. همین حالا راه می افتم. به پرویزی هم تلفن می زنم بیرون ناهار بخورد................
حدود ساعت نه بود که رسیدم خانه مان. بابا در رختخواب خوابیده بود و حالش خوب نیود. مثل آنکه بیش از سرماخوردگی و این حرفها بود. سوال را در چهره ام خواند و گفت:
ـ بیا اینجا دخترم. سرماخوردگی نیست. کبد و کلیه هایم از کار افتاده اند! دکتر می گوید چرم همدانی هم چند سال کار می کند. این کلیه و کبد شما دیگر از کار افتاده اند! علتی هم ندارد جز پیری و استفاده ی زیاد از آن ها. منظورش آم حب تلخی است که می خورم. می گوید کبد را از کار انداخته..............
نشستم اما غمگین. دستم را گرفت و گفت:
ـ غصه نخور دختر. قرار نیست که همه بمانند. اگر آدم ها نمیرند که دیگر جایی برای بقیه باقی نمی ماند...... هر آمدنی یک رفتنی دارد... حیف که «دم دیر می فهمد! خیلی دیر!........
اخلاق بابا عوض شده بود! در عمرم بابا را این قدر مهربان و آرام ندیده بودم! یک جور خاصی بود رفتارش! حرف زدنش خیلی آرام شده بود و پر از محبت! خیلی دوستانه بود رفتارش! برای منی که تا یادم می آمد ابروهای بابا به هم گره خورده بودند؛ این صورت گشاده و لحن مهربانانه تعجب آور بود! اما در عین حال باعث خوشحالی من می شد این طور رفتار بابا. مخصوصا گرمی دستانش که دستهایم را گرفته بودند به من احساس اطمینان می داد! اما در کنار این احساسات، یک هشدار خاصی را می شنیدم که: بی علت نیست این تغییر! نکند که.......... نه، خدا نکند! مسلما بابا حالش خوب خواهد شد.........
همانطور که دست های مرا نگه داشته بود مامان را صدا زد. وقتی مامان آمد گفت:
ـ می خواهم با شکوفه صحبت کنم. (بعد آهی کشید و گفت) ای کاش شکوه هم اینجا بود که با دوتائی شان صحبت می کردم! اما حیف قسمت نبود. به هر شکل ما را تنها بگذار. امروز را از دست من راحتی! هر جا که می خواهی تا شب برو. اگر کاری داشتم، شکوفه اینجا هست. دستت درد نکند زن که خیلی به پای ما زحمت کشیدی..........
مامان جواب داد:
ـ این حرفها چیه می زنی مرد؟! هرکس نداند فکر می کند خدای ناکرده یک مرض لاعلاج داری که از این حرفها..........
بابا حرفش را قطع کرد:
ـ فرقی هم نمی کند. حالا دیگر برو به امید خدا. دست خدا به همراهت.
وقتی مامان از اطاق خارج شد؛ بابا نیم خیز شد. خودش را بالا کشید و به پشتی تکیه زد و گفت
از اين لحظه به بعد دلم مي خواهد فقط گوش كني. اگر سوالي هم داشتي؛ بعدا بپرس. مي ترسم وقت كم باشد و نتوانم همه اش را بگيم! پس زود مي رويم سر اصل موضوع. مي خواهم زندگيم را برايت تعريف كنم بابا در حالي كه به پشتي تكيه داده بود و به نقطه اي در روبه رو نگاه مي كرد شروع به گفتن كرد:
-من جواني شر بودم! يعني در پوست خود نمي گنجيدم. درست عين بچه ها كه جان از قالبشان، سر است و مدام شيطنت و بازي مي كنند. در مكتب، خواندن و نوشتن را ياد گرفته بودم:عم جزو و خيلي كم،گلستان...بسكه ملا را اذيت كردم؛ بيرونم كرد.ان روزها، مثل حالا نبود.بايد از همان بچگي مي رفتي سر يك كاري. هر دو تا داداشم رفتند كارخانه. يعني بعد از مكتب،كارگري را انتخاب كردند. اما من نه! اخر من يكجا نمي توانستم بند شوم!سر هر كاري مي رفتم هنوز يك هفته نشده؛استاد جوابم مي كرد.بيشترين جائي كه دوام اوردم؛ تخت كشي بود كه سه چهار ماه ماندگار شدم. دلم مي خواست با همه در بيفتم. دوست مي داشتم خودم را نشان بدهم. اين بود كه هر روز دعوا داشتم. يك زنجير اردكاني داشتم كه هميشه دور مچم پيچيده شده بود و با ان بازي مي كردم. اگر كسي را پيدا نمي كردم كه به او بند كنم و يك دعوا راه بيندازم؛حيواني پيدا مي كردم،خري،اسبي و اگر نه سگي ،گربه اي، بعد هم مي افتادم به جان حيوان زبان بسته.....
حس كردم بابا در درون متاثر شد.شايد يك قطره اشك هم از گوشه چشمانش چكيد:
-خدا مرا ببخشد. گناهي نداشتند ان زبان بسته ها...... بالاخره گيوه هايم را ور كشيدم و رفتم اجباري. در اجباري هم تا مي توانستم با بقيه سربازها در مي افتادم. اما از ان طرف تا بخواهي از سرگروهبان كتك خوردم و فحش شنيدم. همانجا بود كه فهميدم؛خوشم مي ايد مثل سرگروهبان باشم! يعني از زورم استفاده كنم و طرف مقابل نتواند نطق بكشد!اين بود كه رفتم ژاندارمري، استخدام شدم. شدم امنيه!يا بقول جديدي ها،ژاندارم. مستقيم از پادگان سربازي رفتم به پادگان اموزشي. يكسال بعد گروهبان دوي امنيه شدم. دو تا هشت نشست روي بازوم! دو تا هشتي كه به من امكان مي داد زور بگويم!هر چه دلم مي خواهد! كه مادرم مدتها بود عقيده داشت من بايد زن بگيرم تا اهل شوم؛ دست و استين را بالا داد و زنم داد."كبري" انتخاب او بود. خدا بيامرزدش، زن خوبي بود. تنها عيبش اين بود كه هميشه ابستن بود. ما پشت سر هم بچه دار شديم."سهراب"،"سيامك"و"سياوش". ....چون مامور دولت بودم؛هر چند وقت يكبار منتقل مي شدم.سرسير،گرمسير و....مثل گربه اي كه پشت گردن بچه هايش را مي گيرد و هر چند روز يكجا مي برد؛من هم زن و بچه را از اين شهر به ان شهر مي بردم. اول منتقل شدم به "جلديان"،يك جائي در " اذربايجان"،لب مرز. بعد هم "سنندج" و بعد " لردگان". اين يكي نزديك ترين جا بود به " اصفهان". حدود 250 كيلومتر فاصله بود اما چه دويست و پنجاه كيلومتري؟! جاده خاكي و يك گردنه! جاده، دور كوه مي پيچيد تا برسد به نوك كوه، بعد دور مي زد تا برسد پايين كوه! در اين جاده و گردنه ها مرگ را جلوي چشم مي ديدي تا برسي به "لردگان"!صبح كه راه مي افتادي؛شب مي رسيدي!چه روزهاي داشتم؟ چه جاهائي زندگي كردم تا انكه بالاخره بعد از سالهل دوري منتقل شدم به "اصفهان". "سياوش" يك ساله بود كه زنم مرد. سال 1315،"كبري" مريض شد و دكترها هم نفهميدند اصلا چه اش هست؟!من موندم و سه تا بچه شير افشيره پنج ساله و سه ساله و يكسال و نيمه! پشت سر هم به دنيا امده بودند و تخس هم كه بودند. يعني به خودم رفته بودند و درست همين وقتها بود كه من شروع كرده بودم به عياشي. از سرپست كه برمي گشتم ؛ با يكي دوتا از همقطارها كه زن نداشتند؛مي رفتيم يك گوشه اي. حالا يا خانه ي انها،يا در يكي از بيشه ها يا كافه، مثلا كافه " ابشار"، بعد از انكه انقدر مي خورديم كه ديگر سرپا نبوديم؛ مي نشتيم سر منقل!و بعد كه چشمانش تا اندازه اي باز مي شد؛ ورق وقاپ مي امد به ميان! اين قسمت اخر،يعني قمار،بيش از بقيه ،شيفته ام كرده بود و كار به جائي رسيد كه دلم خواست شبانه روز قمار كنم! حتي در ژاندارمري،سر پست كه نمي شد قمار كرد؛ شرط بندي مي كردم. مثلا اگر هيچ وسيله اي نبود؛ با يكي شرط مي بستم كه ان گنجشك كه حالا مي نشيند روي زمين نر است يا ماده؟!
و ديگر به مشروب و منقل وابسته شده بودم! با اين وضع بچه ها هم وبال گردنم بودند.اين شد كه ان ها را بردم به يتيم خانه، البته با كلي بند و بست و دهن چند تا شيرين كردن! هر طور بود موفق شدم. بعد هم از " اصفهان" زدم به چاك، خودم را منتقل كردم به " كرمان"، در ان زمان نسبت به بچه ها هيچ احساسي نداشتم! خوشحال بودم كه از شرشان راحت شده ام! انها مزاحم بودند!!.........
عزيز كلاسور را كنار گذاشت. رو كرد به "شهريار"و گفت:
-من هميشه تعجب مي كردم كه چرا برادرهايم هر سه نفرشان با يك ساز اشنا هستند!دادا"سهراب" ويلن مي زد. دادا" سيامك" قره ني و دادا "سياوش" هم ترمپت و ساكسيفون.....با خود مي گفتم:
- بابا كه اهل موسيقي نيست؛ اصلا در خانواده و فاميل ما هيچ كسي اهل موسيقي و اين حرفها نيست؛پس چرا برادرانم هر سه نوازنده اند؟! نگو كه انها در يتيم خانه،نواختن ساز را ياد گرفته اند! چون انروزها در يتيم خانه سعي مي شد علاوه بر كاردستي به بچه ها موسيقي هم اموخته شود. چرا كه داشتن يك هنر را براي بچه ها لازم مي دانستند اخر بعد از بزرگ شدن ،انها مي توانستند از اين هنري كه در كودكي ياد گرفته اند؛ براي تامين زندگي استفاده كنند. وقتي به اينجاي نامه"شكوفه" رسيدم؛ جواب اين سوالم را كه از همان جواني در ذهنم جوانه زده بود؛ پيدا كردم: پس انها در يتيم خانه بودند و انجا موسيقي ياد گرفته اند!!!
در اينجا عزيز اهي كشيد و شروع كرد به خواندن بقيه نامه:
-از ان به بعد من بودم و تن خودم، نه كاري به كار فاميل داشتم؛ نه سراغي از خانواده مي گرفتم. انها هم از گم گور شدن من خوشحال بودند. چون بعد از فوت زنم و شروع عياشي ها،به هر شكل سعي مي كردند مرا نصيحت كنند.وقتي نصيحت را بي فايده ديدند مخصوصا با ان كارم يعني سپردن بچه ها به يتيم خانه قيد مرا زدند!يعني به قول خودشان ديگر نه من نه انها!!!
- هيچ ارتباطي با هيچ كس نداشتم ! هر جا خوشم بود سرم را زمين مي گذاشتم .مخصوصا سعي ميكردم به پاسگاه هايي منتقل شوم كه دور باشند و امكان مراقبت كمتر باشد! هر چند به هر پاسگاهي مي رفتم؛ بعد از مدتي،فرمانده پاسگاه دكم مي كرد! اما من مواظب بودم اخراج نشوم.پرونده ام خراب بود اما اخراجم نكردند! اخر ان زمان به ادمهاي پستي مثل من احتياج داشتند! فقط درجه ام مراتبا عقب مي افتاد! يعني درجه بالاتر نمي گرفتم. همه كار مي كردم براي قمار و منقل! ديگر پاي ثابت دكه هاي انچناني شده بودم! چون در خنه ي اجاره اي ام به تنهايي خوشم نبود، بيشتر به دكه ها مي رفتم. انزمان هم "كرمان" مخ مواد مخدر بود! مثل خاك ريخته بود انجا، فراوان فراوان. از همان زمان به اين بد مصب معتاد شدم! اما بلاي قمار، بدتر بود. بيشتر سه قاپ بازي مي كردم.تازه در همان قمار هم مرده تقلب بودم!كاري كه باعث شد چند باري براي ان، از همبازيها كتك بخورم! سالها مي گذشتند. زندگيم مثل حيوان مي گذشت. البته ان زمان متوجه نبودم. اين را بعدا فهميدم. ده سال بود كه بدون هيچ فكري زندگيمي كردم. كارم گذران امروز بود؛ بي فكر به فردا! عياشي و الواطي! تا انكه در سال 1325 به پاسگاه "ماهان" منتقل شدم. انجا هم مثل بقيه جاها! در "ماهان" يك قهوه خانه اي بود روبروي ارامگاه"شاه نعمت الله ولي".اين قهوه خانه كه لب خيابان بود يك حياط پشتي هم داشت كه صاحب قهوه، عصرها يك فرش مي انداخت انجا و اب مي پاشيد و منقل مي گذاشت براي بعضي مشتريها! كار من هم شده بود هر روز و عصر رفتن به انجا. در انجا حداقل تنها نبودم؛ يكي دو تا هم منقلي برايم پيدا مي شد. خوب يادم است تابستان بود. هواي"ماهان" در تابستان واقعا مطبوع بود. برعكس انكه همه فكر مي كردند "كرمان" گرم است؛ در تابستان،"ماهان" مثل ييلاق بود! يك روز عصر تابستان كه در همان حياط پشت قهوه ، پشت منقل نشسته بودم؛قهوه چي يك تازه وارد را به انجا اورد. به او تعارف كرد كه بنشيند. بعد هم چشمكي به من زد و گفت:
- سر كار ، ايشان غريب هستند. دلشان مي خواست چند دقيقه در اين اتاق پشتي بنشينند. بهشان بد نگذرد.........
- و رفت.بعد از رفتن قهوه چي، سرم را هم بلند نكردم تا به او نگاه كنم.نيم ساعتي گذشت. من مشغول كارم بودم. نه او حرفي زد و نه من! تا انكه بالاخره كنار رفتم و تكيه دادم و در همين لحظه، نگاهي به او كردم و گفتم:
نوبت شماست بفرمائيد.
اما او بر خلاف تصور من گفت:
-دست شما درد نكند.ممنون!
با تعجب گفتم

- پس براي چه به اينجا امديد؟
- براي شما!!
اين حرفش بيشتر متعجبم كرد. اخر يعني چه ؟! خوب به او نگاه كردم. مردي بود چهل، پنج ساله. صورتش نشان مي داد كه اهل اين حرفها نيست! سبيل كلفتي داشت كه تا روي لبهايش را پوشانده بود. موهايش هم تقريبا بلند بود. يك نوري داشت صورتش! يعني راستش را بخواهي به دل مي چسبيد؛ مخصوصا نگاهش، كه انگار فرو مي رفت در ادم! نمي دانم چرا!با انكه انزمان با هچ كس خوب نبودم و ادمها را فقط دنباله روي منافع خودشان مي دانستم و به حساب من هيچكس باطنا خوب نبود؛

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#13 | Posted: 18 Jan 2013 04:45 | Edited By: yemard1
قسمت پنجم

نمی دانم چرا از او خوشم امد مهرش به دلم افتاد جور خاصی نشسته بود که انگار خیلی فروتن است شانه هایش افتاده بود حتی طریقه ی نشستنش هم ارام بود و در عین ارامی با وقار! نمی دانم چقدر طول کشید که به حرف امدم و پرسیدم:
-یعنی چی برای من؟
البته این سوال را با لحن ارامی پرسیدم نه مثل قبل ستیزه جو ! جواب داد:
-اگر بلند شوید و با من بیائید به ان طرف خیابان یک صحنی است که هوایش خیلی خوب است مخصوصا که حالا هم اب پاشیده شده باغچه هایش پر از گل است اگر موافق باشید تا انجا کمی با هم قدم بزنیم انوقت به شما می گویم چرا؟
دلم میخواست یک کلفت و گنده ای بارش کنم می خواستم کنفش کنم! می خواستم بگویم مردیکه ناحسابی امدی اینجا اینهمه وقت به من زل زدی بعد می گویی بلند شو برویم نمی دانم کجا؟.............
اما نتوانستم یعنی نگاهش نگذاشت اگر نیرویی به من اجازه نمی داد ! همان نیرو کاری کرد که من مطیعانه بلندش شدم کلاهم را تکاندم و سرم گذاشتم لب حوض رفتم صورتم را شستم و به دنبالش به راه افتادم .
مطیع و سر براه !درست مثل یک بپه!از قهوه خانه بیرون امدیم عرض خیابان را طی کردیم وارد ارمگاه شاه نعمت الله ولی شدیم. من می دانستم انجا ارامگاه شاه نعمت الله ولی است یعنی تا ان زمان وارد انجا نشده بودم!مرا چه به انجا؟با کمال تعجب از ان فضای خالی که بعدا فهمیدم اواین صحن است گذشتیم و وارد صحن بعدی شدیم انجا صحن دوم بود واقعا هم همین طوری بود که ان غریبه توصیف کرده بود !سبز و خنک!باغچه ها ی پر از گل های رنگارنگ! درختان قطور و سبز رنگ بودند همه جا را اب پاشیده بودند و بوی خوشی از اجرهای اب پاشیده در فضا حیاط پیچیده بود !غیر از یکی دو نفر که در حال قدم زدن بودند. هیچکس دیگر در انجا نبود یک فضای معنوی خاصی که حتی برای من- در همان حالی که داشتم-دلپذیر بود. برویمان سر در بلندی بود پیدا بود که انجا ارامگاه شاه نعمت الله ولی است محو فضا شده بودم که سدای ان غریبه به گوشم رسید :
- با اینکه مدتی است در اینجا ساکنید مطمئنم هنوز به اینجا نیامده اید ؟اینجا سه صحن دارد یعنی بعد از حرم یک صحن دیگر است هر کدام از این صحن ها در زمان یک سلسله ساخته شده استاین صحن قاجاریه است جای قشنگی است به دل می چسبد ؟و بعد بودن اینکه منتظر هیچ پاسخی از جانب من باشد به من اشاره کرد که دنبالش بروم حوض بزرگی درست در وسط صحن بود که روی تمام دیواره ان با گجل های شمعدانی قرمز چیده شده بودند اطراف ان حوض هم باغچه ای بود در خیابان بین باغچه و حوض نشست من هم که دنبال او می رفتم بی اراده در کنارش نشستم هیچ حرفی نزد فقط به ارامگاه نگاه می کرد من هم به او نگاه می کردم هیچ فکری از مغزم نمی گذشت تا اینکه مستقیم در چشمان من نگاه کرد و گفت:
-بعضی جاها روی ادم تاثیر خاصی دارد مثل همین جا! من ده روز است که این جا هستم و تا یک ماه دیگر هم می مانم چون نیت کردم چهل روز اینجا باشم !یکی از همین اتاق های صحن هم گرفته ام در این چند روز گذشته عصر ها برای خوردن چای به قهوه خانه می امدم و شما را می دیدم که به ان حیاط پشتی می روید در شما چیزی دیدم که حیفم امدبه شما نگویم و ان این است که وجود شما سیاهی مطلق است !تا مرگتان هم چیزی باقی نمانده مگر انکه که عوض شوید!می خواستم همین را به شما بگویم خود دانید.........
با شنیدن جمله ی اخرش بدنم لرزید !طوری از مرگ من حرف می زد

می زد که گوئی از یک چیز ساده و معمولی حرف می زند. آن قدر با اطمینان، مثل آنکه بگوید حالا روز است! تکان خورده بودم اما نمی توانستم تسلیم شوم. با آن که بدون دلیل به حرف های این غریبه ایمان داشتم اما عادت همیشگی ام به ستیزه جوئی و اطمینان نداشتن به دیگران، باعث شد که بدون هیچ فکری با ریشخند بگویم:
- که اینطور؟ پس بنده مردنی ام؟!..... نه بابا.....
و بعد با لحنی مثل خودش ادامه دادم:
- من هم به شما می گویم که حضرتعالی تا یک ساعت دیگر می میرید؛ مگر آنکه...
حرفم را قطع کرد اما با لحنی نه مثل قبل! صدایش طنین دیگری پیدا کرد! مثل میخ در سرم فرو می رفت یا مثل پتک در سرم کوبیده می شد. گفت:
- بله، تو می توانی این را به من بگوئی و مطمئن باش که اگر به این حرف تو ایمان داشته باشم؛ بدون لحظه ای درنگ با خوشحالی به طرف محبوبم خواهم رفت! چا که تمام نقاط سیاه زندگی گذشته ام را پاک کرده ام.
زندگی من بسیار سیاه تر از تو بود. برای آن که مطمئن تر شوی؛ خیلی خلاصه می گویم. می خواهم باور کنی که می شود عوض شد! سیاهی ها را پاک کرد! من چوپان بودم و روزها در بیابان. در زمستان مجبور بودم شب ها هم در یک اشکفت کنار گوسفندانم بخوابم. یک شب که نوبت استراحتم نبود؛ به طور اتفاقی چوپان همکارم به اشکفت آمد و گفت اگر بخواهی می توانی امشب را استراحت کنی. امشب را تو برو پیش زنت. راه افتادم اما می دانی وقتی به خانه رسدیم؛ چه دیدم؟ هدا ما را ببخشد! مردی را دیدم که در کنار همسرم در بستر من خوابیده بود و....... دیگر چیزی نفهمیدم! دنیا در برابر چشمانم سیاه شد! با همان چماق شش پری که دستم بود هر دو را کشتم و از خانه بیرون زدم. شبانه راه افتادم. بلد بیابان بودم. تا صبح پیاده می رفتم. دیگر از منطقه مان خارج شده بودم. صدها فرسخ دور شدم. حال خودم را نمی فهمیدم. یک روز فعلگی می کردم و ده روز می خوردم. خانه ام بیابان بود و غار و اشکفت! فقط برای کار به دهات می رفتم. اوائل به خاطر ترس از مامور دولت، از سایه ام هم می ترسیدم اما مدتی که گذشت؛ دیگر خودم بلای جان خودم شده بدم. زندگی ام سیاه سیاه شده بود. حالم را نمی فهمیدم. مثل دیوانه ها شده بودم. گاه می شد که یک شبانه روز در بیابان فقط راه می رفتم! دیگر کارم داشت به جنون می کشید. از طرفی خیانت زنم فکرم را راحت نمی گذاشت؛ از طرفی کشتن آن ها وجدانم را آزار می داد. گاه می خواستم خودم را از کوه پرت کنم. گاه می خواستم حمله کنم به یک جماعتی و بکشم تا می توانم و بعد هم کشته شوم لابد. در این حال رسیدم به یک جائی مثل همین جا. آن جا هم مقبره یکی از اولیاءالله بود. و آنجا با کسی رویرو شدم که نجاتم داد. درست مثل حالای من و تو. بی مقدمه، یقه ام را گرفت و گفت زندگی ام را سیاه می بیند و مرگم را نزدیک. من هم مثل تو باور نکردم . او همه زندگی ام را برای خودم گفت. وقتی تسلیم شدم؛ نجاتم داد. می دانی با چه؟ با توبه؟ بله توبه گفت که خدا همه چز را می بخشد! به شرطی که از نو شروع کنی و من توبه کردم و از نو متولد شدم! از نو شروع کردم و سال هاست که احساس می کنم آدم شده ام. آدمی که عاشق هم شده! من عاشقم! عاشق محبوبم! عاشق خدایم! خیر رفتن به سوی او برایم زیباترین خبر است اما می دانم که تو نمی توانی چنین خبری به من بدهی. چرا که زمانی می توانی از آینده خبر داشته باشی که بتوانی از گذشته هم خبر بدخی. بگو ببینم من کیم؟ کجا بوده ام؟ کارم چیست؟ گذشته ام چگونه بوده است هان؟!
این کلمات آخر را بلند و یک جوری گفت که ترسیدم! راستش لرزی در تنم افتاد. مثل بچه ای بودم که پدرش با او در حال دعوا کردن است. خودم را کوچک می دیدم. هیچ جوابی نداشتم. فقط به او نگاه می کردم و او ادامه داد:
- می دانم که نمی دانی! نباید هم بدانی. حالا خوب گوش کن: من، منی که به تو آن هشدار را دادم؛ خوب می دانم تو چه کی هستی! ناراحت نشو؛ می دانم چقدر سعی کرده ای رذل و پست باشی! آبروی هر چه پدر بود؛ بردی! چه گناهی داشتند آن بچه های معصوم که بی مادر شده بودند، بی پدرشان هم کردی؟! جواب خدا را چه می دهی؟ برای آن که بیشتر عیاشی کنی هر سه تایشان را انداختی گوشه یتیم خانه! فکی می کنی آنجا مهمانسرا است؟ تو چه می دانی چه شب هائی آنها در یک گوشه گریه کرده اند و زار زده اند؟ خدا به دادت برسد! کم دیده ام آدمی مثل تو! سراسر زندگیت تباهی و سیاهی! مگر می شود آدم اینقدر رذل و پست باشد!؟ برای یک لحظه بیشتر پای منقل ماندن و یک دست بیشتر قمار کردن، چه حق ها را که ناحق نکردی؟ کم رشوه گرفتی؟ آن هم از مشمول هایی که آه در بساط نداشتند؟! دلت می خواهد چند تا پدر و مادر، تنها بزشان و یا تنها قالی شان را فروخته باشند تا به خاطر پسرشان که مشمول بوده به جنابعالی رشوه بدهند؟ بیچاره ها نمی دانستند که تو هیچ کاره ای! اما تو تا توانستی آنها را دوشیدی! خدا بهدادت برسد! تو خجالت نمی کشی که بگوئی آدمی؟!
دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا فرو ببرد! اول مات شده بودم! از تعجب مب خواستم شاخ دربیارم که آخر او از کجا اینها را می داند؟ اول شک کردم، شاید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد؟ این اطلاعات را او از کجا به دست آورده؟ اما وسط های حرف هایش، حالی به من دست داد که فمیدم هیچ کلکی در کار نیست! او راست می گفت. از کجا می دانست را نمی فهمیدم، اما می فهمیدم که ا می داند بی هیچ نیرنگی! از آن لحظه به بعد بود که احساس ستیزه جوئی در من خاموش شد و احساس خجالت جای آن را گرفت. با هر کلمه اش انگار یک گوشه مغزم روشن می شد. دلم که مثل سنگ بود؛ انگار با حرف هایش داشت نرم می شد و هر لحظه که می گذشت بیشتر احساس گناه می کردم!! چه جوری اش را نمی دانستم. تنها می دانستم که چقدر گناهکارم.......
- تو می دانی چقدر تن "کبری" را در قبر لرزانده ای؟! هر چه بچه هایش گریه کرده اند؛ یتیمچه هایش نالیده اند؛ نفرینت کرده! چقدر نفرینت کرد آن سرباز مشمولی که در ده "قلعه بالا" در خانه خودش! دست و پایش را با زنجیر به دار قالی بستی برای آن که فرار نکند و تو با خیال راحت پای منقل بشینی؟! می خندیدی به او، می خواست توالت برود، در خانه خودش، پدر و مادرش به تو خدمت می کردند و التماس می کردند اجازه بدهی اجازه بدهی او به دستشویی برود و تو نمی گذاشتی! پدر سوختگی ات گل کرده بود! تفریح می کردی از زجر آن جوان! از خجالت کشیدنش! تا آنکه خودش را خراب کرد در شلوارش! وای به خدا قسم که وقتی دارم به تو می گویم؛ آنقدر دیوانه می شوم از کارهایت، که دلم می خواهد با این دست های خودم خفه ات کنم...... اما..... نه تو باید به خودت بیائی لامصب...... آخر یک آدمیتی....... یک چیزی........ تو که حیوان نیستی....... می خواهی به کجا برسی؟!.......
نفهمیدم چه شد؟! یک وقت متوجه شدم که دارم گریه می کنم....... نه اینطوری، نه، اشک مثل سیل می بارید! انگار خدا به من رحم کرده بود! دل سنگم نرم تر شده بود! برای اولین بار در زندگیم، از کارهایم خجالت می کشیدم و احساس گناه داشت همه وجودم را می سوزاند! تب کرده بودم. داشتم می سوختم و گریه می کردم! دهانم به هیچ حرفی باز نمی شد. یعنی اصلا جای حرف نبود..... صدایش را شنیدم که به آرامی، مثل یک نسیم گفت:
- در هر صورت وظیفه من تا همین جا بود..... تا همین جا که به تو بگویم؛ دیگر بس است! تمام وجودت را سیاهی گرفته! اگر کاری نکنی، بزودی می میری و با این سیاهی...... چطور پیش خدای خودت حاضر می شوی؟!.......
بگذریم...... راه توبه باز است! برو توبه کن...... جبران کن...... خدا رحیم است، خدا مهربان است...... می بخشد..... برو توبه کن و جبران کن...... جبران کن اعمالت را.......
دیگر صدایش را نمی شنیدم، چرا که صدای گریه خودم بلندتر شده بود. بلند شدم و به طرف آرامگاه دویدم. کفش هایم را کندم و در یک گوشه، به گریه نشستم! آنجا خلوت و امن بود. آنقدر گریه کردم و نالیدم که متوجه گذشت زمان نبودم! اعمالم ره به خاطر می آوردم و از خدا می خواستم که مرا ببخشد. در همان حال گریه، خوابم برد. نمی دانم چه ساعتی از شب بود ولی مثل آنکه خواب دیدم یک صدائی، از یک نوری، در یک جائی که مثل اینجاها نبود گفت:
- "محمود" بخشیده شده اما باید جبران کند....
از خواب بیدار شدم. دمدمه های صبح بود. وضو گرفتم و برای اولین بار در زندگی به یک نماز واقعی ایستادم. بعد از نماز هم دوباره از خدای خودم خواستم که کمکم کند آدم بشوم! توبه کردم و از آن جا بیرون آمدم.
دردسر ندهمت دخترم تمام آن کارها را رها کردم. فقط این منقل ولم نمی کرد. یعنی بدنم بدجوری عادت کرده بود. برای آن که نمی خواستم دیگر پای منقل بشینم و از مشروب خوری و قمار بازی توبه کرده بودم؛ فقط برای بدنم روزی یک حب خوردم. کاری که تا حالا هم ی کنم. دیگر پای منقل ننشستم. فردای همان روز، تقاضای انتقالی کردم و مدتی بعد به "اصفهان" منتقل شدم. همه رفتارم را عوض کردم.
اما یک چیز عجیبی در این میانه بود و آن، وجود مرد غریبه بود. کسی که زندگیم را عوض کرد. فردای آن روز سراغ او رفتم اما او در هیچ یک ار اتاق های صحن نبود. رفتم نزد متولی آنجا و سراغ او را گرفتم. گفت:
- همین امروز صبح از اینجا رفت! اما سپرد اتگر کسی به اسم "محمود" سراغ من آمد؛ به او بگو فلانی پیغام داد که من کاره ای نبودم! خدا می خواست وسیله شوم. اما حالا دیگر مجبورم بروم، باقی را خود دانی

مات و متحیر بر جای ماندم! او که بود؟! چرا رفت؟! از کجا این چیزها را می دانست؟! سوالهایی که هنوز جوابشان را پیدا نکردم! فقط می فهمیدم که او یکی از مردان خدا بوده است. دیگر هیچ وقت او را ندیدم.
روزهای اول در « اصفهان » به تعمیر کردن خانه که سالها خالی مانده بود و راست و ریس کردن کارها گذشت. خانه ام در محله ی « نارون »،نزدیک خانه ی داداش «عباس » بود. مدتها طول کشید تا توانستم به برادران و فامیلم ثابت کنم که عوض شده ام! خیلی سخت بود. سعی می کردم هیچ کار بدی انجام ندهم. اول سراغ پسرها رفتم، برادرهایت، آنها در یتیم خانه هم درس می خواندند، هم کار می کردند.از من هم بدشان می آمد. تصمیم گرفتم از نو یک زندگی تشکیل بدهم. اینطرف و آنطرف گشتم تا بالاخره با « عصمت » ازدواج کردم. « عصمت » بیوه بود و اجاق کور! اما خدا برایش خوش بخواهد. زن خوبی بود برای من در تمام این سالها. چند ماه بعد از ازدواجم، رفتم سراغ برادرهایت. آنها قبول کردند که با ما زندگی کنند. آنها جوان بودند. قلبشان پاک بود. مرا بخشیدند و به خانه بر گشتند. زندگیم داشت رو به خوبی می رفت اما هنوز کارهایم جبران نشده بود. از خدا می خواستم که راهی جلوی پای من بگذارد که بتوانم اعمال بدم را جبران کنم یکسال از زیرو رو شدن من می گذشت و زندگیم روبه راه شده بود. آن زمان من سعی می کردم صبحها، نان تازه و حلیم و عدس یا کله پاچه و یا آش سبزی – بسته به فصلش- سر سفره ی صبحانه باشد و چون باید به ژاندارمری می رفتم؛ هنوز سپیده نزده، راهی نانوایی می شدم. یکروز صبح که به طرف نانوائی می رفتم؛ هوا هم هنوز روشن روشن نشده بود؛ صدای گریه ای شنیدم! دنبال صدا گشتم. صدا از طرف زباله دانی شهر داری می آمد – اخر آن زمان در کنار خیابان، یک زباله دانی آهنی که مکعبی بود حدود یک و نیم متر در یک و نیم متر،

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#14 | Posted: 18 Jan 2013 04:47
زمان در کنار خیابان، یک زباله دانی آهنی که مکعبی بود حدود یک و نیم متر در یک و نیم متر، می گذاشتند برای ریختن زباله ها - در کنار زباله دانی، یک سگ مشغول خوردن چیزی بود! صدا هم از همان جا می آمد! صدای یک بچه شیر خواره بود انگار! قدمها را تند کردم به آن طرف و نزدیک بود از تعجب خشکم بزند: خدایا من چه می دیدم؟! سگ در حال خوردن دست بچه ی شیر خواره بود!! با فریاد من، از جایش تکان نخورد! کفشم را در حال دویدن کندم و بطرفش پرتاب کردم. فرار کرد. جلوتر رفتم: خدای من، خدای من، انگشت کوچک بچه ی شیرخواره را خورده بود!!!!
بچه را برداشتم. او را سر راه گذاشته بودند. هیچکس هم در آن اطراف نبود. از جای انگشت، خون می آمد و بچه گریه می کرد! به سرعت خودم را به خانه رساندم.انگشت کوچک دست چپش تماماً خورده شده بود!با پنبه و مرکورکرم خون را بند آوردیم و بردیمش مریضخانه هزار تختخوابی دستش را بخیه زدند!خدا راهی برای جبران به من نشان داده بود! به جبران فرستادن پسرانم به یتیم خانه، تصمیم گرفتم او را ضبط کنم و بزرگش کنم.. حالا دیگر می دانی او کیست. او« شکوه » خواهر بزرگتر توست!!! شناسنامه اش را به نام خودمان گرفتم.فقط برادرهایم خبر داشتند و قرار بود هیچ وقت، هیچکس، این موضوع را به زبان نیاورد؛ که آوردند! که آوردیم! یک لحظه عصبانیت و...... خدا همه مان را ببخشد. نمیدانی چه قدم خوبی داشت این بچه!......
« شکوه » جان صحبت بابا به اینجا که رسید؛ یک ترسی مرا فرا گرفت. نمیدانم چرا؟ اما حالی به من دست داد که نگو! انگار یکی به من می گفت که:
- نکند تو هم...........
بابا با وجود خستگی حرفش را ادامه داد:
- « شکوفه » جان می ترسم حرفم تمام نشده؛ کارم تمام شود. پس بگذار زودتر بگویم.....
- این حرفها چیست بابا... خدا نکند.
- خدا نکند، تعارف روزگار است دخترم..... هر زندگی ای آخری دارد. اما زندگی من ..... به آنجا رسیدم که « شکوه » را ضبط کردیم و بزرگش کردیم. خانواده جمع و جور شده بود. « سهراب » که دیپلمش را گرفته بود؛ استخدام شد. کارش در تونل « کوهرنگ » بود. تازه داشتند تونل می زدند. اما « سیامک » درسش را تمام نکرد و رفت سربازی. « شکوه » پنج ساله بود و دختر شیرینی بود. همان روزها رفتم خواستگاری « فهیمه »، دختر عم « احمد »، برای دادا « سهراب ». می دانستم او را دوست دارد. اما عمویت مخالفت کرد! گفت:
- « فهیمه » بچه است!!
و راستی هم که کوچک بود. گذاشتم به امید خدا! آخر « فهیمه » خیلی کوچک بود و من فقط می خواستم یک سنگی بگذارم روی بافه، آنهم به اصرار دادا « سهراب » ت........... و خدا دوباره کمکم کرد. یکروز صبح زود - دوباره مثل همان روزی که « شکوه » را پیدا کردیم - « عصمت » که رفته بود نان بخرد؛ نفس زنان برگشت خانه و گفت:
- « محمود »...... « محمود » ..... یک بچه شیر خواره را گذاشته اند روی سکوی مسجد........ اگر بدانی چطور گریه می کرد؟! دلم کباب شد.............
مهلتش ندادم که ادامه بدهد. لباس پوشیدم و با هم رفتیم دم مسجد. هیچکس در آن اطراف نبود. خوب نگاه کردم. میدانستم بعضی ها که بچه هایشان را سر راه می گذارند؛ یک گوشه ای کمین می کنند تا مطمئن شوند یک بنده خدائی او را از سر راه بر می دارد!حتی شنیده بودم آن بنده خدا را دنبال می کنند تا بدانند بچه شان در خانه ی چه کسی بزرگ می شود.......
هر چه اطراف را نگاه کردم؛ کسی نبود. آن بچه تو بودی!!....... ترا برداشتم و به خانه آمدم ..... برای تو هم به نام خودم شناسنامه گرفتم.........
« شکوه » جان، تنها در آن لحظه بود که ترا فهمیدم! فهمیدم چه کشیده ای وقتی فهمیدی سر راهی هستی! منهم سر راهی بودم..... درست مثل تو! به زمین چسبیده بودم. نمیدانستم چه بگویم! فقط به بابا نگاه می کردم....... راستی چکار باید می کردم؟ گریه می کردم؟..... داد می زدم؟
بابا بی توجه به من حرفش را ادامه می داد....... او گناهی نداشت که من سرراهی بودم....... تازه او انسانیت هم به خرج داده بود. مرا از سر راه برداشته بود. بزرگم کرده بود..... شوهرم داده بود....... خدایا.......!!!
بابا پی حرفش را گرفت:
_ بله دخترم... خدا دوباره به من فرصت جبران داد! با خودم می گفتم که بزرگ کردن این دو دختر شاید بتواند جبران اشتباهات گذشته ام را بکند! جبران سپردن پسرهایم به یتیم خانه را........ بالاخره تو را هم بزرگ کردم... دادا(( سیامک))ت بعد از سربازی رفت و شد راننده! تا مدتی نمی گفت کجا؟ می گفت یک اداره! اما بعد فهمیدیم که درساواک استخدام شده! بعد هم زن گرفت. غریبه بود زنش، از فامیل نبود. آنزمان تو دو ساله بودی. خودم برایش عروسی گرفتم. دادا (( سیاوش)) ت همان سال رفت(( آمریکا)) برای درس خواندن...... یادم است سال 1333 بود پنج، شش سال بعدش من بازنشسته شدم. تو هفت، هشت ساله بودی آنوقت.... بعد از آن را هم که تو خودت خوب می دانی. یادت است! از آن به بعد دیگر اتفاق مهمی در زندگیم نیفتاد، تا آنکه آنروز(( شکوه))......... باور کن اصلاً دلم نمی خواست(( شکوه)) بفهمد........ نمی دانم چرا آنروز آنقدر عصبانی شدم....... به رگ غیرتم برخورد....... در صورتیکه بعد وقتی آرام شدم؛ دیدم دخترم را بیشتر از پسر برادرم دوست می دارم!.....(( شکوفه))... درست است که تو و (( شکوه))، دختران ما نبوده اید؛ اما خدا شاهد است هم من و هم(( عصمت)) مثل بچه های خودمان دوستان داشته ایم.... یعنی مگر می شود دوست نداشت.......... از وقتی(( شکوه)) رفته؛ هر روز امیدوارم برگردد........ من اشتباه کردم آن روز. یعنی عمو((عباس)) ات مقصر بود و ننه خانم، آن عفریته! آن فلان فلان شده با آن حرفهایش دخترم را ویلان کرد......... مثل(( مادرفولادزره)) افتاد به جان دختر معصوم.......... گور پدر ازدواج........ یکی نبود به من بگوید آخر تو دیگر چرا؟......... می خواستم همه ی اینها را بدانی! همه ی زندگیم را......... و اگر روزی(( شکوه)) را دیدی؛ برای او هم بگو....... چون می دانم که عمر من به آخر رسسیده و من دیگر او را نخواهم دید! دیدار به قیامت می افتد..... بدانید که من دوستتان داشته ام.....
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمان بابا به روی گونه اش چکید. دلم سوخت برای پیرمرد........ برای پدرم..........
آرزویش دیدن تو بود(( شکوه)) جان! پدرمان...................
آن روز وقتی حرفهای بابا تمام شد؛ من مثل یک عروسک کوکی از کنار رختخوابش بلند شدم. وارد هال که شدم؛ مامان را دیدم که در آشپزخانه، خودش را مشغول کرده بود. چشمش که به من افتاد اشکش پاشید! همدیگر را بغل کردیم مامان خیلی دلش پربود از دست روزگار، از دست تو...... در حالی که سعی می کرد آرام شود؛ با هق هق گفت:
_ بالاخره فهمیدی؟.................
با سر اشاره کردم که، بله. مامان گفت:
_ خدا شاهد است، از همان لحظه ای که چشمم به شماها افتاد؛ هم (( شکوه)) و هم تو... مهرتان به دلم افتاد. میدانی که من بچه ام نمی شد؛ بنابراین چی بهتر از این!؟ خدا از آسمان دو تا بچه ی ماه انداخت تو دلم! اول(( شکوه)) بعد هم تو...... خدا با دادن شما به من، آرزویم را برآورده کرد! اگر بچه ی خودم هم بودید، بیشتر از این به شما نمی رسیدم! هر چه در توانم بود برایتان کردم. برای من، شما هیچ فرقی با بچه ی واقعی ام نداشتید. من فقط نزائیدمتان! غیر از این هر کاری که یک مادر برای بچه اش می کند؛ برای شما کردم. آرزو هم داشتم که هیچوقت نفهمید بچه ی واقعی ما نیستید! حداقل تا وقتی من زنده هستم؛ نفهمید. اما نشد. روزگار نگذاشت. یعنی آن پتیاره(( ننه خانوم)) که الهی خدا به زمین گرمش بزند؛ نگذاشت! دخترم را خون به دل و آواره کرد و خودم را...........
سعی کردم مامان را دلداری بدهم. اشکهایش را پاک کردم اما نمی شد. مامان برای اولین بار داشت حرفهای دلش را می ریخت روی دایره! از وقتی تو رفته بودی گاه و بیگاه می دیدم که گریه کرده اما پنهان می کرد. این دفعه می خواست همانطور که بابا عمل کرده بود؛ او هم تمام حرفهایش را بزند! چاره ای نبود دلش میخواست و باید می گفت، که گفت:
_ تو هنوز مادر نشده ای. نمیدانی بزرگ کردن بچه یعنی چه تازه، با سه تا ناپسری لندهور که هر کدامشان چند تا مادر می خواستند چند تا مادر می خواستند برای ضبط و ربطشان! باید کارهای آن سه تا را می کردم؛ شما را هم بزرگ می کردم. البته آنها بزرگ بودند و دیر یا زود می رفتند. تازه، دلم هم برایشان می سوخت. چون از بچه گی مزه ی مادر را نچشیده بودند! دلم میخواست برایشان مادری کنم. در همان حال، بچه ی شیرخواره هم داشتم.(( شکوه)) را می گویم. بعد هم تو........ شما نمی دانید چقدر دوستتان دارم! آخر آدم برای هر چه زحمت کشیده دوستش دارد......... تو نمی دانی وقتی(( شکوه)) رفت چه داغی به دلم گذاشت از همان روز به بعد هر کس در می زند می گویم( شکوه)) است! هنوز منتظرم! من نمی دانم او چطور دلش آمد ما را تنها بگذارد؟ بر فرض که فهمید ما پدر و مادرش نیستیم؛ ما بزرگش که کرده بودیم؟! حالا پدرت هیچی با اون حرفها، اما من، منی که به پایش زحمت کشیده بودم؛ آیا لایق یک خبر نبودم|! حقش نبود، نه، حقش نبود که برود و پشت سرش را هم نگاه نکند! تو نمی دانی بابات، همین پیرمرد، چه شبها که با گریه خوابیده! دخترش را می خواهد! همه اش می گوید:
_ می ترسم بمیرم و(( شکوه)) را نبینم!
بابایت اشتباه کرد اما (( شکوه)) بدتر......... او بدتر عمل کرد! چطور دلش آمد؟!........... حالا که حرف به اینجا رسید؛ باید یک چیزی را به تو بگویم که مثل خوره مرا خورده: دختر بزرگ کن و آنوقت ببین راجع به تو چه می گویند؟! یک روز تو و(( شکوه)) در اطاقتان حرف می زدید. ظهر بود موقع خواب من، من از خواب بیدار شدم و همانطور خواب آلود، به طرف آشپزخانه رفتم. می خواستم آب بخورم که صدای شماها را شنیدم؛ داشتید راجع به ما، من و بابایت حرف می زدید.(( شکوه)) می گفت:
_ مامان که عشقش فقط خواب است خواب و خواب! واقعاً تنبل است مامان..........
و تو با خنده تایید می کردی که:
_ خب، کاری ندارد که بکند.....
آتش گرفتم! گذاشتم روی دلم و به رویتان نیاوردم. اما حالا دلم می خواهد که به تو بگویم:
_ وقتی شما بزرگ شدید؛ من دیگر کاری نداشتم که بکنم؟! دو تا دختر را بزرگ کردن و سه تا پسر را به سربازی رساندن، خیلی همت می خواهد! من کارهایم را کرده بودم! شکا که زیر بته ی جاز به عمل نیامدید؟! یکی شما را بزرگ کرد! آنوقت زمانی که موقع استراحت من رسیده؛ دخترهایم......... میوه های دلم، راجع به من اینطور حرف بزنند............
(( شکوه)) جان، اصلاً یادم نمی آمد کی، من و تو این حرفها را زده بودیم؟ اما هر وقت که بوده و به هر صورت، خواه شوخی و خواه جدی، دل مامان را به درد آورده بود! سعی کردم از دلش در آورم؛ اما او گفت:
_ اشتباه نکن عزیزم. نمی خواهم از من عذرخواهی بکنید؛ می خواهم بگویم که حق نبود راجع به من اینطور فکر کنید؟ حالا که گذشته و اصلاً مهم نیست. مهم این است که من یک مادرم و آرزوی دیدن دخترم را دارم........ (( شکوه))، من می خواهم قبل از مردنم(( شکوه)) را ببینم.......نمی خواهم مثل این پیرمرد، آرزو به دل بمیرم........
و آنقدر اشک ریخت که فکر کردم چشمان مامان به دریا راه دارند! می گفت:
_(( شکوه)) جان.......... ترا به خدا، حالا که فهمیدی دختر ما نیستی؛ نکند مثل(( شکوه))......... من دیگر طاقت یک جدائی دیگر را ندارم..........
قربان صدقه اش رفتم. مثل یک بچه شده بود مامان! آنقدر از علاقه مان برایش گفتم که نگو! گفتم که چقدر دوستش داریم. به او قول دادم که ترا پیدا کنم. گفتم که تو پیشش خواهی آمد. غم خودم یک جا، غم این مریضی بابا یک جا، غم مامان هم یک جا! نمیدانی چه حالی داشتم آنروز، یک سر به خانه ی خودمان رفتم و قضایا را برای(( پرویزی)) تعریف کردم. گفتم که باید پیش مامان و بابا باشم! به خانه مان برگشتم. برگشتن من، جان تازه ای به بابا و مامان داد. سعی کردم رفتارم با قبل هیچ تفاوتی نداشته باشد! میخواستم آنها بدانند که دانستن این موضوع که بچه ی واقعی شان نیستم؛ هیچ تغییری در رفتارم نداده! واقعاً هم همینطور بود. فقط یک غم غریبی دلم را می فشرد! غم بی پدر و مادری! غم بی ریشگی! اما به خودم گفتم که این غصه خوردن ها بماند برای بعد. حالا بابا و مامان مهم ترند؛ آنهایی که مرا بزرگ کرده بودند. آنها در این شرایط به من بیشتر نیاز داشتند. تازه، من باید جای خالی ترا هم پر می کردم و پر کردم.......... فردای آنروز بابا مرد! درست ساعت 8 صبح روز سی ام تیرماه1350. همانطور آرام و بی دغدغه، در رختخواب مرد. او موفق شده بود که رفتار اوایل زندگیش را جبران کند! تنها یک غم داشت موقع مردنش؛ آنهم اشتباهی که کرده بود و باعث از دست دادن تو شده بود........... غم دوری از تو................
مراسم بابا همانطور که رسم بود؛ برگزار شد. برادرها کم نگذاشتند. اگر بدانی چه کردند؟! جای تو خالی بود که غریبه ترها را با جوابهای جورواجور دست به سر می کردیم. فقط تو و دادا(( سیاوش)) نبودید. آجی(( فهیمه)) در عزاداری سنگ تمام گذاشت. با دو تا بچه ی کوچکی که داشت؛ خیلی زحمت کشید.(( سامانش)) که کوچک بود و دخترش،(( سپیده)) هم یک ماهه!
عمو ((عباس)) فقط سعي مي كر د . ظاهر را حفظ كند و تشريفات و از اين حرفها! دكتر-پسر عمه-واعوان و انصارش هم از ((تهران ))آمدند. وعمو ((احمد))واقعا از صميم قلب گريه مي كرد!طفلكي ((سامان))،بچه دادا ((سهراب)) با انكه دو ، سه سالش بود ،گريه مي كرد ،اما پسر هاي دادا ((سيامك)) تا بخواهي بي عاطفه ! از مادرشان ياد گرفته اند كه با فاميل پدري نجوشند!هم ((مهران))و هم ((مهرداد)) ،يك قيافه ايي گرفته بودند كه نگو! بعد از چهلم بابا ،ديگر خانه خلوت شد .مامان تنها بود و نمي دانستيم چه كنيم تصميم گرفتيم مامان در خانه را ببنددو هر هفته ، خانه ي يكي از بچه ها باشد . اما نشد . نوبت به دادا ((سيامك ))كه رسيد،هنوز دو ،سه روز يك هفته اش نگذشته بود كه گريه كنان آمد خانه ي ما !با ((ميمنت))زن دادا ((سيامك )) حرفش شده بود .گفت كه مي خواهد به خانه خودش برگردد! قرار شد بگرديم يك نفر كه همسن مامان باشد ، پيدا كنيم كه با مامان زندگي كند. هر چه گشتيم زني با اين مشخصات پيدا نكرديم!تاآنكه ((پرويزي))به دادمان رسيد.مادرخودش را پيشنهاد كرد.مادر((پرويزي))بابرادرش زندگي مي كرد.قرارشدبيايدبامامان زندگي كند آمد وبا هم حسابي اخت شده اند ........
اما من .........اگربداني چه كشيده ام در اين روزها!تازه پس از مراسم چهلم بابا وبرگشتن به خانه وتنها شدن به فكركردن غصه هاي خودم افتادم!به فكريتيمي خودم! سرراهي بودنم!راستي ((شكوه))پدرومادرما چه كساني هستند؟ چطوردلشان راضي شده مارا......
ايند فكرها درتمام شبا نه روز راحتم نمي گذارد!ذله شده ام ازدستشان! تصميم داشتم البته درذهن خودم،با ((پرويزي ))بيايم((تهران)) براي پيدان كردن تو !
البته به كسي نگفته بودم تا آنكه......بقيه اش راخودت بهترمي داني.باآمدن ((پرويزي ))به((تهران))وپيدا كردن اتفاقي تو،خانه ي دلم روشن شد!نمي داني وقتي(پرويزي)از((تهران))آمد. چه حالي داشت!تمامصورتش مي خنديد!تا حالا او را اينطوري نديده بودم!بدون مقدمه گفت:
-((شكوه)) را پيدا كردم!!
از خوشحالي نمي دانستم چيكاذ كنم فقط جيغ ميزدم !گريه مي كردم و مي خنديم ... (شكوه ) جان... خواهرم .. عزيز دلم...منهم مثل توام.كسي كه نمي داند پدر ومادرشان چه كساني هستند؟!....اما هر دومان يك مادر داريم كه بزرگمان كرده!تنها اميدش ما هستيم ...بابا آرزوي ديدار تو رو به گور برد.اجازه نده مامان مثل بابا بشود...
از اينها گذشته من ،_خواهرت _آرزوي ذيذن تو رو دارم ،وقتي ((پرويزي))شرايط ترا گفت،ديوانه شدم !آخر چطور تو حاظر به ديدار هيچيك از ما نيستي؟!من به قول ((پرويزي)) وفادارم.از تو با هيچكس نخواهم گفت اما خواهش ميكنم با من مكاتبه كن يا اگر ممكن است تلفن....در هر صورت ،من دلم براي ديدن تو يك ذره شده ...ترا خدا مرا منتظر نگذر....راستي به آقاي افخمي سلام برسان

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#15 | Posted: 18 Jan 2013 04:47
عزيز كلاسور زمين گذاشت.خسته شده بودخواندن آن نامه طولاني واقعا خسته اش كرده بود . علاوه بر آن،ياداوري اتفاقات بيست سي سال قبل دوباره آشفته اش كرده بود ۀ((شهريار))غمگين ،سرش را زير انداخته بود و به زمين نگاه ميكرد با لحن غمگيني گفت:
-عزيز تو خيلي زجر كشيدهاي.........
و بعد سكوت كرد. سكوتي سنگين !اما به طور ناگهاني از جا پريد كنار مادر آمد.دست مادر را گرفت و جاي انگشت كوچك مادر را به لب برد .بوسيد!بوسه اي گرم،بوسه ايي كه با اشك چشمانش آبياري مي شد........عزيز با دست ديگرش آرام ، سر او را نوازش كرد وبه آرامي دستش را از دست فرزند بيرون كشيد و با همان دست بدون انگشت موهاي فرزندش را به نوازش وحشيانه آشفت وبعد به ناگهاني با دو دست سر فرزند را بلند كرد اشك چشمانش را پاك كرد در چشمانش نگاه كرد وگفت:
-همه ي كاراي من براي آن است كه تو ناراحت نباشي !من نمي خواهم يگانه پسرم غمگين باشد...........فهميدي...در ضمن حال ترا هم درك ميكنم.از تو متشكرم.
((شهريار)معنا تشكر مادر را فهميد. دلش نمي خواست حرفي را كه آماده كرده بود به زبان بياورد.آخر او هم ،غم مادر را نمي خواست ببيند!
اما چاره نبود . مادر برايش از زندگيش گفته بود و فرزند نمي توانست تحمل كند كه مادرش نا عادلانه رفتار كرده باشد. دل به دريا زد و گفت:
- اما عزيز شما اشتباه كرديد....(بعد از لختي سكوت خجالت نندانخ ادامه داد)مرا ....مرا ببخشيد كه ايت حرف را ميزنم اما شما نبايد آنگونه پدرتان را ترك مي كرديد.و تازه،بعد از مرگ پدرتان ....نبايد مادرتان را.......
عزيز حرف او را قطع كرد و گفت:
- كاملا درست مي گويي عزيزم . اما آنروزها من ،سن امروز م را نداشتم ،جوان بودم و عاطفي ...اگر از حال آنروزهاي من خبر داشتي.اگر از زخم حرفهاي بابا بر دلم خبر داشتي...(آهي كشيد و گفت)پدرت هم....دلم نمي آيد بگويم خدا بيامرز!پدر خوبت هم ..آنروزها همين حرف را ميزد ....ولي تو كه از بعدش خبر نداري...از گجا مي داني كه من مامان؟
((شهريار)) با خوشحالي حرم مادر را قطع كرد كه:
- جدي مي گويييد.....ترا خدا.....يعني شما با مادرتان.......
- بله عزيزم.........صبر كن بريت مي گويم..........من نه تنها جواب نامه (شكوفه))را نوشتم ،بلكه تلفني هم با او صحبت كردم. به او گفتم كه نمي خواهم با گذشته ام هيچ ارتباطي داشته باشم . تو بايد بفهمي پسرم،آنزمان من جوان بودم عاطفي.البته به او گفتم كه خودش و مامان استثنا هستند!هر چند رابطه با آنها را هم معمولي نمي خواستم ! مي دانستم كه كافي است مامان يكبار بيايد اينجا ديگر همه جا و مكانم را مي فهمند! من نمي خواستم هيچكس را كه متعلق به گذشته ام باشد، ببينم ،بالاخره
پدرت يك راه حا پيدا كرد!دو بليط رفت وبرگشت به مشهد براي مامان و ((شكوفه)) خريد كه برايشان فرستادم پدرت واقعا محبت ميكرددو اطاق در بهترين هتل مشهد برايمان رزور كرد .گفتم كه وضع مالي ما خوب بود و خودش مرا به فرودگاه رساند . سختم بود آخر هشت ماهه آبستن بودم دلم مي خواست مامان را ببينم .پدرت تلفني با آقاي ((پرويزي)) كارها را هماهنگ كرد. وقتي من در هتل جاگير شدم .مامان و ((شكوه)) هم رسيدند .باور كن هر سه نفرمان فقط گريه مي كرديم !اولين ده روزي را كه با هم در مشهد گذرانديم ،هيچوقت فراموش نمي كنم .مامان باور نمي كرد كه اينطوري همديگر را ببينيم !مي گفت:
-مگر كار خلاف يا دزدي كر ده ايمكه اينطوري دزدكي همدگير را مي بينيم ؟
اما من ((شكوفه)) راضيش كرديم. (( شكوفه)) بلاخره مجبور شد به مامان بگويد كه:
-((شكوه))دلش نمي خواهد گذشته اش را دو باره زنده كند! او دلش مي خواهد شما را ببيند ،كه اينطوري مي بيند! حالا چه فرق مي كند دزدكي يا غير دزد كي؟
البته ((شكوفه )) خودش هم حرف ها و كارهاي مرا قبول نداشت ولي خب مجبور شده بود قبول كند !آنها مي خواستند با گفتن از بچه هاي خانواده، مرا تحريك كنند، اما من از شنيدن آن حرف ها فقط خوشحال مي شدم ،بي آنكه تصميم را عوض كنم !حالا كاري به درست يا غلط بودنش نداريم !مامان را راضي كرديم كه هيچ حرفي به ديگران نزند واز آنزمان تا وقتي ماامن زنده بود، هر سال ،ده روز با هم در مشهد بوديم .
-مگر مادرتان كي فوت كرد؟
- آن يكسال قبل از رفتن پدرت ،رفتن هميشگي اش ................
((شهريار))باز هم به ياد آورد كه هر خاطره ايي را مادر بهانه مي كند براي ياد پدر ،تنها مرد زندگيش !............باز هم پرسيد:
خواهرتان((شكوفه))چي؟ او را چه طور مي ديديد؟
با او ارتباط داشتم هم ارتباط تلفني وهم مكاتبه ....تا آنكه آن اتفاق لعنتي افتاد ....
عزيز ابرو در هم كشيد و غمگين ادامه داد:
-پدرت رفت! مرا تنها گذاشت و رفت....بعد از او دلم نمي خواست هيچكس را ببينم ،با همه قطع رابطه كردم با ((شكوفه)) هم همين طور.او قبول نميكردا ما وقتي متوجه شد كه تصميم قطعي است،ديگر اصرار نكرد....از آنزمان از او هم خبري ندارم.......خسته ات نكنم ،آن اوايل فكر مي كردم كه درست عمل مي كنم اما گذشت زمان،آدم را پخته مي كند مخصوصا بچه دار مي شود و بچه اش بزرگ مي شود ، احساساتي كه به عنوان يك پدر يا مادردارد،به يادش مي آورد كه همان احساسات را پدر ومادر خودش هم داشته اند با مرور زمان ابتدا علامت سوالي در ذهنم شكل گرفت:
-آيا من اشتباه كرده ام؟
-آيا رفتار من درست بوده است؟
اين سوالها با ذهنم كلنجار مي رفتند . اوايل جواني تو بودكه ديگر جواب را پيدا كردم . وقتي عصرها به كلاس فوق برنامه مي رفتي و به ئخاطر تاكسي گير آوردن كمي دير ميكردي ،وقتي مي آمدم در خانه و به سر كوچه نگاه مي كردم نگران مي شدم كه آيا چه اتفاقي افتاده؟ نكند بچه ام تصادف كرده باشد ؟وقتي يك روز باهمكلاسي يت به اردورفتي ومن تا شب در دلهره و نگراني اوقات مي گذراندم ،فهميدم كه اشتباه كردمبله درست شنيدي ،من اشتباه كرده بودم !حق نبود با پدرم چنان رفتاري داشته باشم!با مادر شدن احساس پدرو مادرم را
می فهمیدم! از ان به بعد بارها به نامه خواهرم مراجعه کردم. از خواندن حرفهای بابا بارها گریه کردم......... وقتی تو به دریای غربت رفتی؛ نگرانیهای عمیق مادرانه به انجایم کشاند که در درونم فریادی بزرگ متولد شد. فریادی بی صدا که بر سر خودم میزدم

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#16 | Posted: 18 Jan 2013 04:49
قسمت ششم

-تو نباید با پدری که یک عمر بزرگت کرد؛ انچنان رفتار میکردی؟
او چه گناهی داشت که تو بی پدر و مادر بودی؟!
مگر او در پرورش تو اهمال کرد که ان گونه ترکش کردی؟!
ایا او به جز یک داد و فریاد برخاسته از تعصب فامیلی گناه دیگری مرنکب شد؟!.......
کلام عزیز رنگ پشیمانی داشت. پشیمانی ای عمیق، اندیشیده و بارها در وجود تکرار شده! پیدا بود بارها در خودش به ستیز و مبارزه برخاسته و عاقبت به این نتیجه رسیده! زنی در پنجاه سالگی، پشیمان از رفتاری که در جوانی با پدر کرده! افسوس که پشیمانی اش راه به جایی نمیبرد! اما چرا، او میتوانست کاری بکند و میخواست بکند! او میخواست گناه بریدن پیوندها را با وصلی دوباره جبران کند. او میخواست در عمل نیز توبه کند! کاری که بارها در درون نیز انجام داده بود! او بارها از پدر عذر خواسته بود. هر گه برای شوهر به فاتح خواندن می نشست یا خیرات میکرد؛ پدر و مادر را فراموش نمیکرد. او دیگر قبول کرده بود که باید وجود پدر و مادری واقعی را حتی اگر هنوز زنده باشند، فراموش کند. او به اين نتيجه رسيده بود كه بايد به خود بباوراند كه پدري داشته «محمود» نام و مادري «عصمت» نام! همانگونه كه در شناسنامه اش ثبت شده بود! هر چند با تفكر، سوزش خاصي نه در جسم كه در روح، در جاي انگشت نداشته اش، ياداوري اش ميكرد. جفاي پدر و مادري واقعي را كه فرزند را در سطل زباله ي هرداري رها كرده بودند! شيرخواره اي را به انصاف سگان وا گذاشتن در شبانه اي رو به صبح! مروتشان را شكر!! انصافشان را مرحبا كه گاه ادميان لياقت پروراندن خنده را بر لبان كودكي شاد ندارند! باليدن را در قامت تاتي كنان كودكي معصوم، لياقت ديدن ندارند! همان به، كه ديگري اش دست و استين بالا بزند به پرورش،همان بهتر كه ادمي اي دل سوخته از گناه، باليدن كودك را به نظاره بنشيند! اما فكري ازارش ميداد: گيرم كه انها فرزند را به هر دليل سر راه گذاشتند؛ قبول! اما اخر نه انگونه رها كردن، نه انگونه بخشيدن، نه انگونه زندگي انساني را به انتخاب حيواني سگ نام وا گذاشتن! مي گداختش فكر! مي سوزاندش گمان!............. اما در اخر راه ميبرد به انجا كه: پس همان بهتر كه بابا، پدرش شده بود و عصمت مادر!
اما در اين ميانه تقصيري گداختن وجودش را تكميل ميكرد! تقصير ترك كردن بابا و مامان! هرچند تصميم گرفته بود با امدن «شهريار» همه چيز را برايش بگويد! تمام زندگي اش را! قضاوت را هر چه ميخواست بكند، بكند! بگذار هر طور كه مايل است قضاوت كند، حقيقت را نميشد ابتر گفت! نه نميشد گوشه اي را نگفته گذاشت! همه زندگي اش را بايد عريان ميكرد براي فرزند! بايد مادر را همان گونه كه بود ميديد! با تمام خوبي ها و بدي هايش! بگذار با نگاهي وسيع، ديدي همه جانبه داوري كند! خواه او ديگر بعد از اين داوري براي فرزند عزيز باشد و يا عزيز نباشد! مهم اين بود كه حقيقت تام و تمام روشن شود. اگر داوري فرزند پس از شنيدن، او را هنوز عزيز بداند؛ حتي اگر عزيز اشتباه كرده، مادري پدر ازرده، انوفت او ميتواند از اينده بگويد. از تصميماتي كه دارد براي خودش و فرزندش........
عزيز اين گونه پايان داد گفته هايش را، گفته هايي كه خوب و بد، سخت و اسان گفته بود در اين مدت:
-بله «شهريارم»، عزيزم، من اشتباه كردم و قضاوت تو هر چند نميتواند گذشته را تغيير بدهد؛ اما اينده را چرا................
«شهريار نگذاشت عزيز حرفش را تمام كند. يكبارگي و قاطع

کلمات را مثل جسم سنگین به زمین کوبید.گویی این آخرین حرفهاست و تغییرناپذیر:
-عزیز شما اشتباه کرده اید!خیلی هم.اما این از شخصیت شما کم نمی کند.در است که دیر فهمیده اید!اما بلاخره فهمیده اید بعد از شنیدن داستان زندگیتان،برای من هنوز همانی عزیزی هستید که بوده اید!با این تفاوت که ای کاش پدرتان را آنگونه رها نمی کردید.رک بگویم!اصلا نمی توانم باور کنم مادرم آنقدر سنگدل بوده باشد!منتها من یک چیز را در طول زندگی بیست و پنج ساله ام فهمیده ام و آن این که آدمی هیچگاه نمی تواندخود را جای دیگری قرار دهد!در هر موقعیتی که می خواهد باشد.نمی شود گفت اگر من بودم این کار را میکردم.در هر تصمیمی که یک نفر می گیرد،عوامل بسیاری دخالت دارند.بنابراین برای داوری کردن در مورد
عملتان،فقط خود شما هستید که لیاقت این داوری را دارید...
"شهریا"خیلی عالمانه و رسمی صحبت می کرد.تاکنون با مادر این گونه نگفته بود!اما انگار می دانست وعمل می کرد.دانسته می گفت.می خواست اینگونه بگویدپس ادامه داد:
اگر هم در ابتدای حرفهایم گفتم اشتباه کردید،اظهار نظرم برخاسته از نظر خودتان بود و نکته آخر آنکه برای من اصلا مهم نیست که شما بی پدر و مادر بوده اید یا نه!اگر پدر شما رئیس جمهور بود یا فلان رفتگر،باز هم برای من فرقی نمی کرد!حالا هم که فهمیده ام پدر و مادرتان نامعلومند و بابا"محمود"پدر خوانده شما بوده،هیچ تغییری در نظرات من ایجاد نمی شود!برای من مهم خود شمایید! این مجموعه ای که به نام عزیزه"شکوه"،خانم"یگانه" یا با هر نام دیگری برابر من است مهم است.این مجموعه،این شخصیت،با افکار و اعمالش داوری دیگران را مشخص می کند و از نظر من شما بی همتائید!هم به عنوان یک زن و هم به عنوان یک مادر...
عزیز دیگر طاقت نیاورد."شهریار"را بغل کرد.در حال گریه می خندید و سر و روی"شهریار"را می بوسید.
-عزیز دل مادر،میوه دلم...
"شهریار"خودش را رها کرد در موج،موج دریای احساسات مادر.بگذار هر چه می خواهد ببوسد،بغل کند،بگرید،بخندد...بگذار خالی شود.بگذار آماده حرکت به سوی آینده شود...این کمترین حق عزیز است! بگذار حق او ادا شود...و ادا هم شد..
وقتی عزیز بلاخره فرزند را رها کرد،در چشمانش برق شادی می درخشید!برق پیروزی.برای آنکه بتواند لحظه های شاد را تحمل کند ،حرکتی می بایست داشت.شروع کرد به جمع و جور کردن اسباب چائی.استکان را برمی داشت و از اینجا می گذاشت آنجا!فیتیله سماور را بالا و پائین می کشید!با دست کار می کرد تا مجبور به بروز همه احساساتش نباشد...
در حال کار کردن می گفت:
-می خواستم بعد از این حرفها به تو بگویم که...
دوباره استکانها را جابجا کرد...
-بگویم که می خواهم،دوباره با خانواده وصل شوم!عذرخواهی کنم از همه!اما...اما مثل بچه ای که در امتحانات نمره بیست آورده...درست است که دو سه شبانه روز از دیگران دور شده...از جمع غایب شده،رفته در یک اتاق و در را به روی خودش بسته...اما بلاخره نمره بیست آورده!می خواهد به همه بگوید:
-ببینید حاصل چند دوری...چند روز غیبت...چند روز شما را ندیدن...این نمره بیست است که آورده ام...
نمره بیستم را ببینید...
من هم می خواهم تو را به همه نشان بدهم...نمره بیستم را...هر چند مثال تقریبا خوبی نیست...اما فرقی نمی کند...می خواهم ترا به همه نشان بدهم،بگویم درست است بیست و چند سال نبوده ام اما حاصل این سالهایم را ببینید!پسرم را...دکتر"شهریار افخمی" را...دکتر در فیزیک اتمی...دکترای "آمریکا"
پشت سر هم حرف می زد عزیز."شهریار" تاکنون او را اینطور ندیده بود...
البته می گویم که اشتباه هم کرده ام!مرا ببخشید...دوباره قبولم کنید...ولی می خواهم قبل از همه اینها،نمره بیستم خودش برود.می خواهم خودت تنها بروی"اصفهان"...پیش دائی ات..پیش دادا"سهراب" اول با او آشنا شوی...حالا او بزرگ خانواده است...بعد هم خاله"شکوفه ات"...او هیچ خبری از ما ندارد...خیلی وقت است...خلاصه دلم می خواهد بروی "اصفهان"...خودت پیدایشان کنی...
عزیز تند تند و پشت سر هم حرف می زد و دیگر تمام اسباب چائی را جمع کرده بود...دیگر چیزی برای جمع کردن نمانده بود...مگر آنکه باز بخواهد حرف بزند و خود تخت را جمع کند...
"شهریار"لبخند بر لب مادر را تماشا می کرد..
نمره بیست عزیز...با خود می اندیشید که بلاخره عزیز موفق شده است...
در آن روز و شبی که عزیز"شهریار" را به شنیدن نشانده بود،چند روزی می گذشت.در این چند روزهیچ اشاره ای به این حرفها نشد.نه عزیز،نه "شهریار" !هیچ کدام راجع به آن وقایع حرف نمی زدند! انگار نه انگار که عزیز تعریفی کرده!آتش زیر خاکستر!زندگی عادی طی می شد مثل همه خانواده هایی که فرزندشان بعد از سال ها دوری بازگشته،روزها به شادی می گذشت.یک روز صبح که بیدار شدند عزیز گفت:
-اگر موافق باشی برای امروز برنامه گردش ریخته ام...می خواهم برویم"دربند"
و "شهریار" که چند سالی دور از تهران به سر برده بود،شاد و خوشحال موافقت کرد.زنگ زدند یک آژانس تاکسیرانی و یک تاکسی برای آن روز کرایه کردند عزیز می خواست سنگ تمام بگذارد!با اینکه می شد با تاکسی تا دربند رفت و مرخصش کرد.عزیز چنین نکرد.راننده تاکسی عاقله مردی پنجاه و چند ساله به نظر می آمد با لهجه غلیظ تهرانی.از آن لهجه هایی که امروزه در"تهران"کمتر
به گوش می خورد."شهریار" گفت:
-نمیدانم جائی خوانده ام یا شنیده ام که این لهجه ای که ما داریم،ارث "ناصر الدین شاه" است.یعنی او فارسی را با این لهجه صحبت می کرد که به خاطر گوشنوازیش در مدت کوتاهی همه گیر شد.در پایتخت همه اینگونه حرف می زدند.که واقعا هم زیباست!سلیقه "ناصر الدین شاه" حرف ندارد...
خنده "شهریار " در ادامه گفتارش،راننده را به حرف کشید با آن لهجه اصیل تهرانی اش گفت:
-والا درست می فرمائید اما در این سی چهل سال گذشته،آنقدر آدم از اطراف و اکناف به "تهران" آمده اند از خاله"عمقزی" و "شاباچی" خانم گرفته تا "شامورتی" خان و چهل دزد بغداد.و "پسر شجاع"نمی دانم از "ملوان زبل" و "ای کیوسان" بگیر و برو تا "سند باد" و "علی بابا" تا "گلباقالی خانم"...
عزیز که از خنده غش کرده بود و روی پای "شهریار" می کوبید گفت:
-واقعا که خوشمزه اید آقا،این اسمها را از کجا ردیف کرده اید؟
-والا چی بگم آبجی به زبونم اومد مام گفتیم
"شهریار" همینطور می خندید.واقعا داشت لذت می برد.راننده ادامه داد:
-بله داشتیم می گفتیم...
"شهریار" با خنده گفت:
شما که یک نفرید.
-خب عادته دیگه.مگه واسه شما فرقی هم می کنه!مطلبو داشته باش،بله می گفتیم اگر حضرت آقا معترض نباشند!تو این سی چهل سال از بس لهجه وارد شده،دیگه لهجه اصل تهرانی معلوم نیست!ماشالله همه هم می گویند تهرانی اند!حالا چه سه چهار روز باشد اثاث کشی کرده باشند،چه پدرشون آمده باشد و خودشان در "تهران" به دنیا آمده باشند!که البته"تهران" را هم می گویند تهرون.ما اگه خدا قبول کنه و شمام قبول داشته باشید نسل اندر نسل زاده همین خاکیم!تهرانی تهرانی!واسه همین فکر می کنم اون پدر جد ما،شخصا لهجه شو از "ناصر الدین شاه" اخذ فرموده

دیگر "شهریار"هم بلند بلند،همپای عزیز می خندید!راننده اما سعی می کرد نخندد.......
-خدا را شکر،صبح را که با خنده شروع کردیم......انشاءلله شب را هم با خنده بخوابیم.....
و عزیز گفت انشاءالله.از سر بالائی خیابان"دربند"در حال بالا رفتن بودند که "شهریار"به طور ناگهانی گفت:
-راستی عزیز یک قبرستان اینجاها بود...قبرستان.....قبرستان......
و ناگهان به یاد آورد و با خوشحالی گفت قبرستان"ظهیرالدوله"...........
راننده گفت:
-هنوز سر جاشه.....منظور؟
-هیچی،می خواستم اگر ممکن است برویم آنجا،می خواستم.........
و رفتند اما سرایدار-یار هر اسم دیگری که بشود رویش گذاشت-نبود و پیرزنی که به نظر می آمد همسر سرایدار باشد.با کلی خواهش و زبان ریختن راننده،به آنها اجازه داد وارد شوند به شرط

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#17 | Posted: 18 Jan 2013 04:51 | Edited By: yemard1
همسر سرایدار باشد.با کلی خواهش و زبان ریختن راننده،به آنها اجازه داد وارد شوند به شرط آنکه زود بروند و برایش مزاحمتی ایجاد نکنند."شهریار"که منظور او را از ایجاد مزاحمت نمی فهمید شروع به جستجو در بین قبرها کرد و بالاخره آنچه می خواست پیدا کرد:
"فروغ فرخزاد"!چند لحظه ای بر سر قبر "فروغ"نشست فاتحه ای خواند بعد از خواندن فاتحه که عزیز و راننده هم با او همراهی کردند شروع به زمزمه کرد:
(نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد متبرک باد نام تو)
تو که:
(جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد)
.................................................. .................................................. .......................................
(و ما همچنان
دوره می کنیم شب را و روز را
هنوز را)
راننده پرسید:
-ایشون از فامیل هستند؟شما انگار غیر از فاتحه یک چیز دیگری هم خواندید؟آن دیگر چه بود؟
و عزیز به جای "شهریار"که غمگین نشسته بود پاسخ داد:
-نه فامیل نیستند.اسم را که خواندید..................
-بله"فروغ فرخزاد"..........
-درست است یک شاعر است که در سال 46 فوت کرده.آن شعری هم که پسرم خواند یک شعر است که شاعر دیگری برای فوت "فروغ"سروده.........و عزیز هم زیر لب زمزمه کرد:
-(پس به هیات گنجی درآمدی
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!)
راننده بلند شد و زیر لب گفت:
-ما که نفهمیدیم،انگار مادر و پسر هر دو...............
"شهریار"سر بلند کرد و حرف او را ادامه داد:
-یک کمی پارسنگ می برند!!خجالت نکشین بفرمائین........
که قسمت آخر را با طنز ادا کرد و راننده هم با همان لهجه ی خاصش گفت:
-نه بابا استغفارالله...........ابدا منظوری نداشتم..........منظورم آنست که حرفها بالاتر از دیپلم بود...........همین
و "شهریار" را به جستجو پرداخت.گورهائی را که گنج جا بودند،یافت.هر گنج را لحظه ای نشست و کلامی چند زمزمه،پیشکش کرد.چه بایسته جایی:گوری قلم موئی را در برگرفته بود و قبری قلمی را.خاک، یک گوشه حنجره ای را بر سینه می فشرد و گوشه ای سازی را در بغل گرفته بود!هر تکه خاک به واقع گنجی را در خود پنهان کرده بود!هر خروار خاک جای قلمی بود و قلم موئی و سازی و حنجره ای!!!!!!!!
سوار که شدند،لحن راننده محترمانه تر شده بود!و بالاخره رسیدند.با راننده به راه افتادند رفتند کنار رودخانه،سرِ بند از پلهای لرزان و چوبی گذشتند و در خنکای"دربند"،تختی را به راحتی جایگاه کردند که قوری چای اولین پذیرائی شان بود و عزیز مرتب سفارش می داد کباب،جگر،دل،قلوه و.........آن آخریها راننده دیگر معترض شد که:
-بس است خانم،پکیدیم.............مگر حضرت آقا چقدر از اینجا دور بوده اند؟تازه،هر چه هم که نبوده باشند،در یک جلسه نمی شود کباب و دوغ چند سال را به نافشان بست..........
و خندید و خندیدند و به واقع آن روز با خنده تمام شد طوری که آخر شب راننده،موقع خداحافظی به شوخی گفت:
_اگر ممکنه هر روز صبح زنگ بزنین برویم"دربند".......بنده در خدمتم..........
و عیزی با همان لحن و به شوخی پاسخ داد:
-از نظر ما که اشکالی ندارد ولی فکر می کنم برای چشمهای حضرت عالی ضرر داشته باشد...........
و باز هم خنده بود و خنده..........
فردای آن روز پس از صبحانه عزیز گفت:
-امروز را متاسفانه بریا کار برنامه ریخته ام،نه تفریح....امیدوارم........
-هر چه شما بگوئید عزیز........کار با شما هم،کم از تفریح نیست..........
و عزیز با شادی،مثل مادری که هدیه ای را از کودکش پنهان کرده است مدتی و حالا میخواهد به او بدهد گفت:
-امروز روز ماشین خریدن است.....برای "شهریار"عزیزم........
-اتومبیل،مادر؟!برای من؟.........میدانستم وضعتان خوب است،اما نه اینقدر..........چه اتومبیلی مادر........
-ماشینی که لیاقت دکتر "شهریار افخمی" را داشته باشد.........
و برای اولین بار دوباره نام خانواده بر زبان عزیز جاری شد:
-ماشینی که دکتر "افخمی" با آن به دیدار دائی و فامیلش برود........باید یک چیزی باشد که ارزش ترا داشته باشد...............
"شهریار"با شادی گفت:
-خب باید با یک تاکسی برویم...........خوبست............
و هر دو با هم گفتند:
-راننده ی خوش لهجه مان..............
و با هم خندیدند از این یکسانی اندیشه شان!آقای "صادق زاده"-آنطور که خودش معرفی کرد-زنگ خانه را که به صدا در آورد،در آیفون گفت:
-می دانستم که دوباره هوس "دربند " دارید........
-اشتباه فهمیده اید قربان........امروز روز کار است!
و دوباره در میان شادی و خنده راهی شدند.آقای "صادق زاده"ادعا داشت که در این زمینه،کلی تخصص دارد و چندتایی بنگاه هم می شناسد.اما اول باید سلیقه ی آنها را بداند و آنکه می خواهند چقدر اسکن بسلفند........
که تا موقع رسیدن به اولین بنگاه مورد نظر،"شهریار"و عزیز به این جمله می خندیدند:
-اسکن بسلفند؟؟؟؟؟؟؟
عزیز نظرش به ماشین های جدید آسیائی بود اما "شهریار"اتومبیلهای "آمریکا"ئی می پسندید.عادت کرده بود به آنها در"آمریکا"........و بالاخره بعد از چندین بنگاه و کلی صحبت و چانه زدن و حرفهائی که مخصوص اینجور کارها است،آنها در یک بنگاه پا بند شدند.یک "شورلت کاپریس"عنابی رنگ نمره ی "تهران""شهریار" را جذب کرد.
بعد از کلی بالا و پائین رفتن و قسم حضرت عباس خوردن بنگاه دار و میانجی شدن راننده ی تاکسی سرویس،قیمت بریده شد.آقای "صادق زاده"رو کرد به بنگاه دار و با لحنی جدی گفت:
-فقط یک چیز کم بود!واقعا حیف شد.حقش نبود در این معامله حاضر نباشد......جایش خالی بود......
و وقتی هر سه نفر با تعجب پرسیدند:
-جای چی خالی بود؟
آقای "صادق زاده"راننده ی خوش لهجه با حالتی بنگاه دارانه گفت:
-جای اینکه بگوئید:والا این ماشین صفره صفره.باور کنین نون توشه!که البته یه لقمه نان هم یک گوشه ایش گذاشته اید قبلا،برای راست بودن قسم تان-این ماشین،مال یه خانم دکتر بوده که فقط از خونه می رفته مطب.....از مطب می رفته خانه،همین!فاصله ی مطب تا خانه هم 500 متر بوده.فقط پانصدمتر!رنگ فابریک.اطاق،یک ِ یک.شاسی بلند.......بوق،گاوی
که با شروع حرفهای او،خنده های نم نم بقیه،به خنده ای بلند و کشدار تبدیل شد!بنگاه دار هم با آنها می خندید و می گفت:
-حقا که حریفی عمو.......واقعا که.......
هشت میلیون تومان پول ماشین را عزیز،با چکهای بانکی نقدا

پرداخت كرد و قولنامه نوشته شد. تا ساعت دو بعد از ظهر سند هم كه در يك محضرخانه آماده بود؛ به نام «شهريار» شد. موقع خداحافظي، راننده تاكسي گفت:
_ درسته كه ديگه ماشين داريد اما گاهي مارا هم به عنوان راننده ماشين خودتان بطلبيد.
دوسه روز بعد را عزيز به گرداندن «شهريار» گذراند. هر جا را كه ميشد ديد؛ ديدند. از موزه گرفته تا پارك؛ از نمايشگاه تا كاخ ها و آثار تاريخي و بالاخره شب سوم ماشين دار شدن، خسته و كوفته به خانه رسيدند. شام را بيرون از خانه خورده بودند و قرار شده بود چاي بعد از شام را روي تخت حياط بخورند.چند روزي بود كه به قول عزيز، چنارهاي حياط و ماهي هاي حوض و تخته هاي تخت چوبي، به آنها اعتراض داشتند از دوري...
«شهريار» گفت:
_ مادر راستي راستي مي گويم... شما خيلي اهل حاليد! مي دانيد كه وسعت مطالعات شما هم خيلي زياد است؟
عزيز با خنده سعي كرد از موضوع بگذرد كه « شهريار» نگذاشت و گفت:
_ نه عزيز فرار نكنيد! دارم جدي حرف مي زنم... در اين چند سال شما خوب مطالعه كرده ايد! علاوه بر آن، مثل اينكه نه فقط در زمينه حسابداري و نمي دونم بازرگاني و اينجور حرفها تخصص داريد؛ بلكه در زمينه ادبيات هم كلي استعداد داريد... شما مي توانيد يك نويسنده موفق بشويد. اصلا همين داستان زندگي خودتان... و ديگر كار از كار گذشته بود! شهريار اشتباه كرد كه صحبت را به زندگي مادر كشيد! سايه غم بر پيشاني عزيز افتاد. آنها هر دو در اين چند روزه سعي كرده بودند ؛ اسمي از آن به ميان نياورند و حالا «شهريار» براي يك لحظه فراموش كرده بود آن قرار ناگفته را كه بينشان بود... اما حرفي بود كه گفته شده... كار از كار گذشته بود ديگر...نميشد حرف را عوض كرد... عزيز خندان، غمگين شد، كمي غمگين ماند اما، مهلت نداد به آن حال... با زنده دلي گفت:
_ ول كن پسر، مرا چه به نوشتن؟...من مي خوانم؛ از نوشتن بهتر! يالا، يالا بيا برويم روي تخت خودمان، كه كم از تخت پادشاهي نيست.
و افسوس كه حرف، حرف مي آورد و فكر، فكر! عزيز كه مي خواست جمع دو نفره شان را شادابي ببخشد با جمله خودش كه (كم از تخت پادشاهي نيست) بيتي را در خاطرش زنده كرد:
(شب زفاف كم از صبح پادشاهي نيست
به شرط آنكه پسر را پدر كند داماد)
نمي خواست بيت در ذهنش تكرار شود؛ اما شد... او كه پدر نداشت! پسرش كه پدر نداشت تا دامادش كند... واي از فكر... واي از خيال!
«شهريار» چهره متفكر مادر را ديد و خودش را دور كرد. رفت كنار حوض فواره را باز كرد و با دست شروع به آب بازي كرد. ماهي ها مي آمدند روي پاشويه حوض و دستان «شهريار»، شوخ و جلد مي رفتند زير تنه يك ماهي ، اما ماهي خيلي سريع از دست او فرار مي كرد. و او اين بازي بيهوده را با ماهي ديگري پي ميگرفت. تافرصتي باشد براي مادر، تا باز گردد به خانه، تا باز گردد به اينجا از هر فكري كه دارد! پشتش را هم به عزيز كرده بود...
صداي عزيز كه دوباره معمولي شده بود؛ برش گرداند به چند لحظه قبل، لحظات خوشباشي و خنده، لحظات شاد مادر و فرزندي...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#18 | Posted: 18 Jan 2013 04:52 | Edited By: yemard1
_ بس كن بچه كوچولو، ماهي كه با دست گرفتني نيست. پا شو بيا اينجا...
پس وقتش شده بود. وقت روي تخت نشستن و لحظه ها را به شادي سپري كردن... آمد «شهريار» و نشست روي تخت، اما دوباره اشتباه كرد! عزيز برگشت به حرف هاي چند روز قبل:
_ ببين «شهريار» اين چند روز گذشته را خوش گذرانديم . ديگر وقتش است. وقت رفتن تو به «اصفهان». همه چيز هم كه آماده است. فقط مانده همت تو... آيا حاضري؟
«شهريار» حاضر بود. اصلا منتظر بود، در اين چند روزه هرآن منتظر اين جمله مادر بود اما ميخواست عزيز خود به زبان بياورد كه حالا آورده بود.
_ من آماده ام عزيز هروقت كه شما بگوييد...
_ فردا صبح خوب است؟
_ البته، گفتم كه، هروقت كه شما صلاح بدانيد.
_ پس، فردا صبح، ساعت چهار تا پنج بيدارت مي كنم. نه اصلا همان ساعت چهار مناسب تر است. تا بيايي آماده شوي؛ مي شود پنج...
_ باشد عزيز.....
_ فقط مي ماند توشه سفر و ساكت، كه امشب آماده مي كنم و...
_ و ديگر چي مادر؟
_ هيچي چند تا آدرس كه بايد به تو بدهم ، آدرس خانه مان كه حالا ديگر چندين سال است خالي است فكرمي كنم! و آدرس خاله ات «شكوفه» و آدرس دادا«سهراب» كه.... البته همه آدرس ها قديمي است. نمي دانم هنوز در همان جاها زندگي مي كنند يا نه... خودت بايد پيدايشان كني.......
_ پس زودتر بخوابيم كه صبح سر حال باشيم........
_ هنوز چاي بعد از شاممان را نخورده ايم! عجله نكن، آنقدر بخوابيم، آنقدر بخوابيم كه خسته شويم.... (آهي كشيد و ادامه داد) آنقدر زير خاك مي خوابيم كه.........
_ نگو عزيز، اين حرفهاي نا اميد كننده را نزن! هيچ وقت.......
_ واقعيت است عزيزم، واقعيت! هر تولدي يعني يك مرگ، يعني يك روزي مرگ! من اسم تو را مخصوصا «شهريار» گذاشتم. براي آنكه حتي در ميان غم و غصه هم، طنين شادي زنده باشد عزيزم، پس به من وصله غم بارگي نمي چسبد! من عاشق شادي ام، عاشق شادماني، اما چه كنم كه زندگي نخواسته است اين خواسته ام را.....هر چند ناشكر نيستم، راضيم، ديگر مدت هاست كه اميدوارم دوران غم، براي من سپري شده باشد. حالا ديگر زمان شادي من است! شادي، همراه شادماني، همراه «شهريارم»! اصلا هيچ آدمي طالب غم نيست! اين غم است كه ناخواسته مهمان مي شود در خانه دل آدمي، البته نميخواهم جبري باشم نه، اين عمل خود ما آدم هاست كه غم را صدا مي زند. ببينم «شهريار» اصلا مي داني غم يعني چه؟ غم يعني نتيجه مطابق ميل ادمي نبودن شرايط، و زماني شرايط مطابق ميل آدم نيست كه يا عملكردمان غلط باشد يا خواسته هايمان بيش از توانمان! همين! البته جداي از اتفاقاتي كه بروزشان در دست آدم نيست؛ مثل مرگ و بيماري. هر چند همين دوتا هم با عمل و فكر آدمي مرتبطند.....
«شهريار» حرف مادر را قطع كرد و گفت:
_ نگفتم، نگفتم شما اهل معرفتيد! حالا ديگر داريد در سطحي حرف ميزنيد كه از سطح معلومات من هم بالاتر است فلسفه و كلام و شايد هم عرفان! مگر نه؟
عزيز با لبخند جواب داد:
_ نه عزيزم، من در اين اندازه ها نيستم.مقداري تجربه و مقداري مطالعه، با مقدار زيادتري تفكر؛ همين، اينها با هم عجين شده اند و حاصلش همين حرف هاست ديگر، اصلا بيا و جدي نگيرشان، باشد؟
-نه، نباشد عزيز، نباشد....
كه اين نباشد گفتن هاي «شهريار»، عزيز را به خنده انداخت
-باشد كلك، باشد، حالا بيا چاي را زود رو به راه كنيم؛ تامن هم بروم آدرسها را بنويسم و ساك و توشه ات را رو به راه كنم..............

ساعت چهار بود که (( شهریار )) را بیدار کرد عزیز، سحر (( تهران) )، با وجود اینهمه ماشین، هنوز زیبا بود.دود و دم نتوانسته بود سحرها را هم آلوده کند. هر چند صبحش را تا شام آلوده بود. همه چیز را عزیز آماده کرده بود.(( شهریار )) صورتش را اصلاح کرد. دوش گرفت و لباس پوشید. دیگر آماده بود.
آخرهای شب قبل، عزیز کلی سفارش کرده بود. آخر مادر بود و مادر همیشه نگران فرزند است به خصوص وقتی که دور باشد از او. راست آنکه عزیز می خواست با یک تیر دو نشان بزند:هم نمره ی بیستش را اعلام وجود کند در (( اصفهان )) و هم او را چون پیکی بفرستد برای آماده کردن زمینه! گویی می ترسد از رفتن بی مقدمه بعد از سالها ! بهد از چند دهه ! موقع خدافظی پس از آنکه ساک و توشه و مقداری سوغاتی که قبلا خریده بود را در ماشین گذاشت؛ دو کتاب جیبی به (( شهریار )) داد:
-یک قرآن و یک حافظ ! دلم می خواهد اینها را همیشه همراه داشته باشی ! کاش (( آیه الکرسی )) را حفظ بودی، از حفظ می خواندی، یا چهار (( قل )) را ....... در هر صورت آنها را در قرآن نشان کرده ام با کاغذ لای قرآن. حتما در اولین فرصت بخوان، دیگر به خدا می سپارمت.........
سینی روی دستان عزیز لرزشی نامحسوس داشت. وقتی بالاخره عزیز، بعد از کلی ماچ و بوسه، رهایش کرد و او ماشین را به حرکت درآورد. آب کاسه را با برگی که در آن بی خیالانه می رقصید ؛ پشت سر ماشین پاشید و باز هم عزیز مشغول فوت کردن دعایی دیگر شد. آنقدر ماند تا ماشین پیچید و از نظر گم شد. آنوقت به خانه برگشت. اما چه برگشتنی ! خانه خالی شده بود انگار ! چه تهی بود خانه با رفتن یک حجم محدود انسانی !
-کاش نفرستاده بودمش..............
و چیزی نماده بود که پشیمان شود. برگردد و بدود دنبال (( شهریار ))؛ که خودش را کنترل کرد. اما گریه اش را، نه
خیابانهای (( تهران )) را درست نمی شناخت. مخصوصا با این تغییراتی که در چند سال غیبتش به وجود آمده بود! اینهمه جاده و بزرگراه ! البته قبلا هم که (( تهران )) بود؛ جنوب شهر را درست نمی شناخت و حالا می خواست وارد اتوبان قم بشود قبلا یک نقشه (( اصفهان )) و یک نقشه (( تهران )) بزرگ خریده بود و با کمک نقشه بزرگراه شهید (( رجایی )) را پیدا کرد و بالاخره وارد اتوبان قم شد. موقعی که به ایستگاه عوارضی رسید و عوارض مربوطه را پرداخت با خودش گفت:
مگر خرج این اتوبان چقدر شده که هنوز عوارض می گیرند، یعنی اصلا این عوارض چه ربطی به مخارج اتوبان دارد؟ چون مثل آنکه قرار است این عوارض همیشگی باشد ولی چرا؟
بعد این فکر را رها کرد و نواری را به داخل پخش صوت ماشین فشار داد. صدای شجریان باید آرامشی را که لازم داشت به او می داد ؛ که داد ..... « شهریار » به موسیقی پاپ هم علاقه داشت اما شعر ترانه هائی را می پسندید که واقعا شعر باشند نه کلماتی بی معنا و فقط دنبال کننده آهنگ ! علاقه او به موسیقی ، ترکیبی بود از موسیقی سنتی به اضافه موسیقی پاپ اصیل! ترانه هائی با محتوای شعرهائی ارزشمند ! شعری کخ بتواند همگام با موسیقی ، آن قسمت وجود را که با هنر ارضا می شود ؛ ارضا کند ! گوشیهایش، معیار داشتند برای شنیدن موسیقی ! انگار خود گوشها ، همراه با تفکری هنری ، تصمیم می گرفتند به شنیدن ، یا نشنیدن !
جاده اتوبان در چند جا دست انداز داشت اما روی هم رفته خوب بود . برای او که در جاده های « آمریکا » رانندگی کرده بود ؛ کمی بهتر از این راضی کننده تر بود .................. اتومبیل امکان تندتر رفتن داشت اما « شهریار » اجازه نمی داد . از قم گذشت و طول راه را با توشه مادر طی می کرد . به نزدیکیهای « اصفهان » رسیده بود . طپش قلبش زیادتر شد ! او برای اولین بار وارد شهر مادرش می شد ! شهری که مادرش در آن بزرگ شده بود . شهری قدیمی با تمام خوبیها و بدیهایش ، در دوران دبیرستان زیاد راجع به « اصفهان » شنیده بود مخصوصا دو نکته را هنوز به یاد داشت ؛ دو خصلتی که بچه ها در دبیرستان به محصلین
« اصفهانی » نسبت می دادند ؛ خست و تعصب !
با خودش گفت :
- هرشهری خم خوب دارد و هم بد . معلوم نیست چرا روی این دو صفت بیشتر تکیه شده است ؟! البته یک چیز دیگر یادش آمد : بهترین زن خانه دار و کدبانو برای زندگی دختر « اصفهانی » است ! لبخندی بر روی لبانش نشست دیگر داشت وارد « اصفهان » می شد . اتوبان تمیزی « شهریار » را به اولین میدان شهر رساند . در گوشه ای پارگ کرد و نقشه « اصفهان » را باز کرد . این میدان را در نقشه پیدا کرد . می خواست قبل از هرجا به خانه پدری مادرش برود . عزیز گفته بود که این خانه مسکونی نیست و از مرک مامان به بعد کسی در آن زندگی نمی کند و اضافه کرده بود اگر آنرا نفروخته باشند البته ........ اما شهریار ذلش می خواست آنجا را ببیند ! با آدرسی که عزیز نوشته بود ؛ به طرف
« سی و سه پل » راند . وقتی به آنجا رسید ؛ پل را بسته دید بخاطر حفظ پل ، عبور اتومبیل از روی آن ممنوع بود . دلش می خواست آنجا را سیر ببیند پلی قدیمی که قرنها استوار ایتاده بود تا آب « زاینده رود » هرچه می خواهد با او مبارزه کند ! با خودش گفت :
یعنی وقتی تیمور لنگ برای وارد شدن به « اصفهان » مسیر رود را
تغییر داد از زیر همین پل به "اصفهان"وارد شد؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#19 | Posted: 18 Jan 2013 04:54 | Edited By: yemard1
قسمت هفتم

"سی وسه پل"برایش یاد آور خاطرات تاریخی ای بود که در طول زندگی اش مطالعه کرده بود اما دیدار آشنایان بیشتر به
وجدش می آورد.این ها را باید بعد می دید.بالاخره به خانه ی پدر بزرگش رسید.در بین تمام خانه های آن منطقه،شاید قدیمی
ترین خانه بود.از ظاهر خانه پیدا بود که سال هاست کسی در آن زندگی نکرده!با این وجود چند بار زنگ زد.چند بار هم در را
کوبید هر چند مطمئن بود جوابی نمی شنود؛که نشنید هم.دلش می خواست از همسایه ها راجع به آن خانه سوال کند. می خواست
بداند آیا همسایه ای مادرش را به یاد می آورد؟جلوی این هوس را گرفت و با یاد آوری آن که زمانی اطراف این خانه را زمین
های کشاورزی فرا گرفته بوده است؛لبخند زد.حال باید به سراغ دایی اش می رفت.با آن که "شهریار"تمام روابط خانواده را
می دانست؛از واژه های نا تنی و نا دختری و...خوشش نمی آمد دلش می خواست بگوید خاله "شکوفه"ام دایی "سهراب"ام !
آدرس می گفت که او در خیابان خیام ساکن است.وقتی خانه را پیدا کرد؛ساکنین خانه ،کسی را به نام آن نمی شناختند!آن ها
می گفتند سالهاست این خانه را خریده اند؛اما نه از کسی به نام آقای "سهراب یگانه"!"شهریار"از پسر جوانی که به او جواب
می داد پرسید:
-از بین همسایه هایتان کدام یک قدیمی ترند؟
و درب خانه ای را که پسر جوان نشان داده بود؛کوبید.زنی که در خانه آمد،پنجاه ساله می نمود."شهریار" امیدوار شد و سراغ
همسایه قدیمی شان ، آقای "یگانه" را گرفت.زن فورا لبخندی که نشان از آشنایی داشت ،بر لب آورد و پرسید:
-شما از بستگانشان هستید؟
-بله....
-شما چه فامیلی هستید که این همه سال از آن ها بی خبرید.می دانید چند سال است از اینجا رفته اند....
-نه نمی دانم.آخر من در این سال ها "ایران"نبوده ام...
وقتی جمله را تمام کرد؛متوجه شد که دروغ هم گفته است!آخر نبودش در "ایران"به آن سال ها نمی رسید!اما دیگر نمی توانست
حرفش را عوض کند.منتظر شد تا شاید همسایه کمکی به او بکند.
-که اینطور... "سهراب"خان بعد از انقلاب این خانه را فروخت و از این محل رفتند.درست یادم نیست یا سال 59 بود یا
سال 60،آخر دیگر بچه هایشان بزرگ شده بودند و تیپشان به این محل نمی خورد...
"شهریار"در دل تایید کرد که این محله آن چنان محله بالائی نیست.با خودش گفت باید بفهمم بالای شهر و پایین شهر "اصفهان"
کجاست؟بعد آخرین سوالش را از زن همسایه پرسید:
-آیا شما از خانه جدیدشان آدرسی،خبری،نمیدانم نشانه ای ندارید؟
-نه والا....خب بقیه فامیل که می دانند؛از آن ها بپرسید...
-بله،بله،درست می فرمائید.از لطفتان واقعا متشکرم... خیلی محبت فرمودید...
"شهریار"خودش را از شر کنجکاوی های بعدی او نجات داد؛بی آن که به نتیجه ای رسیده باشد؛آن وقت دیگر...نه،نمی دانست
آن وقت دیگر چکار باید کرد...
از وقت نهار گذشته بود؛که نهارش را خورد و راهی خانه خاله "شکوفه"شد آدرس خیلی سر راست بود.کوی کارمندان،بالای
دروازه شیراز.راحت خانه را پیدا کرد.در خانه باز بود و سر و صدا نشان می داد که داخل خانه خیلی شلوغ است.قلبش باز هم
به طپش افتاد.دیدار خاله ندیده،خاله ای که تاکنونش ندیده بود!آیا چگونه با او برخورد می کرد؟با فرزند خواهری که قطع رابطه
کرده بود با او.سرد آیا،دوستانه یا گرم؟شاید این شلوغی او را هم در خود می پذیرفت.هنوز زنگ نزده بود که

دختری ده دوازده ساله دم درامد
منزل اقای پرویزی؟
بله......(ودیگرهیچ نگفت جزنگاهی پرسان که به اودوخت)
ببخشیدتشریف دارند؟
بازهم یک کلمه فقط جواب داد
نه.......
خانمشان«شکوفه»خانم چطور؟
نه.....
«شهریار»که ازاین جواب های یک کلمه ای عصبانی شده بودواحساس میکردطرف مقابل بی ادبانه قصدتحقیراوراداردباعصبانیت گفت:
بالاخره یکی از......نمیدانم بچه هایشان که تشریف دارند......؟
وبااحساس نزدیکی به صاحب خانه اضافه کرد:
اصلاجنابعالی چه نصبتی بااون اه دارید؟
که دختر بی تفاوت گفت:
میرم مادرم روصدابزنم......
ودرحال رفتن،بازهم فقط چندکلمه اضافه کردبه جمله قبلی اش
نوه شان هستم.....خوب شد؟
وقتی این کلمات راگفت،یک لحظه رویش رابه طرف«شهریار»برگرداندانگارق صدجنگیدن داشت این دختر!چه اش بوداخر؟شهریارکه دیگر فهمیده بوداین دخترنوه ی خاله اش است وداردمیرودتامادرش راصداکند،مادری که به قاعده بایددخترخاله ی اوباشد،دیگر عصبانی نبود،امانمیدانست بانبودن خاله و شوهرش،خودش رامعرفی کندیا نه،باخودش گفت:
کاش اقلا یک کارت ویزیت چاپ کرده بودم برای خودم......
که دخترخاله پیداشد،زنی هم سن اوتقریبا،اماچاق،حتی خیلی چاق،ولی باصورتی خندان،صورتی که ازهرسلولش مهربانی میبارید
ان دخترواین مادر!!
بفرمایید ....چرانمیفرماییدداخل؟
متشکرم......بااقای«پرویزی»یا خانمشان کارداشتم میخواستم
نیستند،رفته اند«یزد»خانه خواهرم.....برای زایمان خواهرم......بفرمایید تو
نه متشکرم
«شهریار»خوشحال بودکه دخترخاله هنوزازاونپرسیده که کیست؟!
پس بالحنی که سعی میکردمهربانانه باشد،گفت:
میبخشید که مزاحم شده ام.....میخواستم اگرممکن است ادرس اقای«یگانه»......«سهراب»خان.. ....برادر.......ببخشید.....دایی تان رابپرسم؟......اگه ممکن است؟
خندید.هرچندازاول صحبت هم باخنده حرف میزد،امااینباراشکاراخندید .خنده ای دندان های زیبایش رابیشترنمایش داد!لبهایش قلوهای بود،پیدابوداگرکمترچاق می بودمیتوانست زیباترجلوه کند!چشمان درشت قهواه ای درصورت سفیدوخندانش،جلوهای خاص داشت.مثل دوپیاله بودچشمان این دخترخاله......خندیدوگفت:
چرا نگویم.......دایی«سهراب»،خانه «اصفهان»زندگی میکند.....باکسی رفت امدتدارد.......اماخوب،عید ها که به دیدنش میرویم.....«خانه اصفهان»که تشریف ببرید.....خیابان«گلخانه»....... .خیابان«مریم»_کوچه....نه،بهت راست انجااز«سوپرخانواده»بپرسید .سوپر همان اول خیابان«مریم»است.....دوست دایی است.....اصلادایی بیشتروقت هاپیش همان اقای صاحب سوپراست.....
وباخنده که داشت به حریم قهقهه تجاوز میکردامادل رانمیزد،اضافه کرد:
همدبگرراتحمل میکنندانها،او،یعنی صاحب سوپر،سرهنگ بازنشته است......اسمش یادم نیست سرهنگ«امانی»....سرهنگ« امامی»......(درحالی که بادستانش هم صحبت میکرد)یک چیزی مثل همین......حالامهم هم نیست....اوخانه رانشانتان می دهد چقدرمهربان بوداین دخترخاله«شکوفه»که حالاداشت بادست،موهای دخترک سه چهارساله ای راکه امده بودوخودرا به پاهای چسبانده بود،نوازش میکرد!درست مثل گربه ای که خودش رالوس کند!پیدابوداین هم دختردیگراوست!راستی مادری که به این مهربانی و خندانی یودختری به ان بدعنقی؟نوبراست!«شهریار» دلش میخواست خودش رامعرفی کندوحداقل اسم دخترخاله اش رابداند،امانمیدانست که چرانمیتوتند!ایاخجالت میکشیدیادلیل دیگری داشت؟حالا که ادرس دایی«سهراب»راپیداکرده بودبهترنبودبدون معرفی خودش ازانهاخداحافظی کند؟؟نمیدانست!نه انطوری رامیپسندیدونه اینطوری را!پس چه بایدکرد؟
دخترخاله «شکوفه»«شهریار»بازهم بامهربانی گفت:
اخردم دربداست......چراتشریق نمی اوریدتو......
انشاا....خدمت میرسیم......یکبارکه پدرومادتان تشریف داشته باشند......
هرچنددلش نمیخواست از این فامیل تازه یافته شده جداشود،اماتندوتندگفت:
من واقعاازلطف شمامتشکرم.انشاا....که بتوانم جبران کنم.خیلی ممنون بااجازه.به اقاتان سلام برسانید.سلام خدمت خانواده برسانید....بعداخدمت میرسم انشاا......ببخشید.بااجازه.... خداحافظ
چقدرزبان بازی کرد!با این خداحافظی سریعی که به نظرخودش در

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#20 | Posted: 18 Jan 2013 04:56
مقابل ان همه محبت بی ادبانه بود مهلت هیچ حرفی را به اونداد.راهی شد.راهی منزل دائی سهراب درحالی که ازدست خودش ناراحت بود.اماازاولین ملاقات خوش حال بود.خیلی!نمی خواست وقت را تلف کند.درنقشه دنبال (خانه اصفهان) گشت .نمیدانست ایا نام یک منطقه است؟یانام یک محله؟یاحتی یک خیابان؟!نپرسیده بود ودرنقشه گم شد.تا انکه بالاخره درطرف شمال غرب اصفهان
(خانه اصفهان) را پیدا کرد!یک شهرک بودانجا.راهی شددرحالی که دراین چند ساعته به چندجای مختلف دراصفهان سرزده بود.درحال رانندگی به لحظه هایی می اندیشیدکه درخانه بادخترخاله اش صحبت کرده بود. بامرورحرف هایش به ادرس گفتن دخترخاله رسید:
--انگاردرگفتن او یک چیزی وجود داشت؟!.....یک چیز غیرمعمولی!.....درست است.....ازاو به صورت مفرد یاد میکرد!.....زندگی میکند!....رفت وامد ندارد!.....به دیدنش میرویم !اخرچرا ؟مگر او تنهاست؟! پس خانواده اش چه؟.....ایا اتفاقی برای ان ها افتاده؟.....یا نکند دخترخاله بی هیچ دلیل فقط از دائی تنها یادکرده...... اما نه.... میتوانست بگوید....دائی واینها.....دیدنشان میرویم...
حالا برای نتیجه گیری زود بود.شهریارباکمک نقشه وچندبارادرس پرسیدنخودش را به (سوپرخوانواده) رساندبا اولین کلمه وبردن نام داییسرهنگ که شهریار فهمید اسمش امانی است نه امامی اورابه خانه دایی هدایت کردوگفت:سلام بنده را هم خدمت سهراب خان برسانید.....
بازهم مثل چند خانه قبلبا دلهرهدست روی زنگ گذاشت.صدای زنگ راشنیداما جوابینه!کمی صبرکرد و دوباره زنگ زد.عصربود وقت خوا نبود که مزاحم شده باشد.زیادهم منتظرنشد.صدایی ازدرون خانه نه ایفون گفت:امدم......صبرکنید....
برعکس خانه های قبلی لهجه اصفهانی نبودواین برای شهریار تعجب اور بود! دایی سهراب یاهرکس دیگر که بود با لهجه تهرانی حرف میزدشهریار نمیدانست با او چطور رفتار کند؟چه بگوید؟ایا او تحویلش خواهد گرفت یا به بازگشت نزد خواهر قهرکرده اش حواله خواهدش داد؟شهریار خودش هم نمیدانست چگونه برخورد کند؟قبلا هیچ امادگی را نخواسته بود در خودش ایجاد کند میخواست طبیعی باشد برخوردشان!بدون کلمات از قبل اماده شده!به طبیعت سپرده بود همه چیز را وبه تقدیر!گوهرچه خواهد باشد!بالاترین حد برخورد زشت برایش مشخص بود:راندن ازخود......چگونگی اش اصلا مهم نبودبرای او!......اما بالاترین حد برای برخورد صمیمی را نمیتوانست تصورکند!!هرچه باداباد!!
درباز شد مرد درچارچوب ایستاد وگفت:بفرمایید....درخدمتم...
شهریارجا خورد این دایی اوست ایا؟این پیرمرد؟!سکوت تاریک وخنکی داخل خانه باباز شدن درمغاکی را نمود؟!یانه دهلیزی از دهلیزهای پیچاپیچ فراعنه مصر....اما نه هیچ چیز که اینگونه نبود در این خانه با یک نظر نگریستن؟!پسچرادر ذهن شهریار چنین تصوری ایجاد شده بود؟!سرتکان داد شهریار!شاید برای ریزش افکار بیخودی که در مغزش چنین تصویری ساخته بودند!اماخود این مرد خود این مرد چرا اینگونه؟!قدبلندولاغر!که لاغری بیش از حد بلندترش هم نشان میداد.باپوستبسیار تیره شخصیتی کملا جدی را مجسم میکرد!موه ها سفید با فری تقریبا ریز اما نه خیلی ریز!تک وتوک چند تار مو هنوز سیاه مانده بود.تیرگی پوستش به سیاهی میزد. لبها نه نازک بودند نه کلفت!بینی قلمی دهان گشاده وسبیلی باریک وچهارگوش که سرتاسر لب بالایی را پوشانده بود.انکادر شده بدون انکه لب بالا را بپوشاندبالایش هم تراشیده شده بود.
موقع حرف زدن انگار قسمت بالائی دهان روی قسمت پایینی سر می خورد! جدا نمی شد! بیش از حد معمول، دهان را باز می کرد و لبها را به طرفین می کشاند! طنین خاصی را داشت صدایش. و واژه ها با لهجه ای کاملا تهرانی ادا می شدند! ابروها پرپشت و گره خورده! طوری گره خورده ، که انگار هیچ وقت از هم باز نشده اند، زمان اندیشیدن، چند ثانیه ای بیش نبود اما باز هم سکوت زیادی بود برای جواب دادن! «شهریار» دستپاچه گفت:
- ببخشید اگر بی موقع مزاحم شدم.......
- نه نه اصلا بی موقع نیست ........بنده هم در خدمتتان هستم.........
«شهریار» بدون فکر به زبان جاری کرد:
- من دکتر «شهریار» هستم آقای «یگانه» ......می خواستم اگر اجازه بدهیدچند دقیقه در خدمت شما باشم...... البته اگر مزاحم نباشم..........؟
ناخودآگاه و یا شاید هم مخصوصا فامیلش را به زبان نرانده بود.....و دائی «سهراب» از جلوی در کنار رفت و به داخل دعوتش کرد. لباس خانه پوشیده بود؛ آبی راه راه ، با راه های درشت عمودی، زمینه ی آبی کمرنگ و خطوط راه ها ، آبی پررنگ اما مهمترین شاخصه ی لباس ، کهنگی بیش از حد آن بود! کهنگی و شاید کثیفی ای که نشتن از بی تفاوتی صاحبش داشت. چرا که شهرک و ساختمان خانه نشان می داد که ساکنانش وضع مالی خوبی دارند! حتی بیش از خوب. شهرک ثروتمند نشین بود و این را با هر گوشه اش اعلام می کرد! با خیابان ها، خانه ها و آدم هائی که در خیابان هایش رفت و آمد می کردند! و «شهریار» قبل از زنگ زدن، به اینها فکر کرده بود. ساختمان خانه هم با آنکه هنوز واردش نشده بود؛ نشان از توان مالی صاحبش داشت. پس این لباس چرا؟ لباسی تا به این! حد کهنه؟ در مرز نخ نمائی؟!
راهروئی باریک، در ساختمان را به یک هال بزرگ وصل کرده بود، فضائی بسیار بزرگ! در اطراف این فضا مبل چیده شده بود اما مبلهائی مرده در کفن! روی تمام مبل ها پارچه سفیدی کشیده شده بود ، دور تا دور آن در هر نقطه ممکن، گلدان های گل آپارتمانی گذاشته شده بود . گل هایی که فقط نام گل را بیهوده یدک می کشند! چون فقط ساقه اند وبرگ! چند گلدان بزرگ «فیکوس»، «پتوس» و «برگ انجیری» در چند گوشه یقرار داشتند و گلدان های گل «پتوس» که پیدا بود بسیار مواظبت شده بودند؛ ساقه هایشانرا تا بالای دیوار ، نزدیک سقف کشانده بودند. برگهایشان سطح وسیعی از دیوار را پوشانده بود. در لحظه ی اول می شد فهمید که مواظبت از گل ها در این فضا، در سطح بسیار بالایی اعمال می شود! چرا که همه ی گل ها شاداب بودند و رشد کرده ! آنقدر رشد کرده که فضای بسیاری را اشغال کرده بودند! یعنی بیشتر دیوارها و حتی قسمت هایی از سقف سبزی ایجاد کرده بودند! فضا دم کرده بود!؟ بوی مردگی می داد هوا!! مثل آنکه سال هاست هیچ دری به فضای بیرون باز نشده و هیچ هوای تازه ای اجازه ی ورود پیدانکرده است! وهم انگیز بود فضا وسکوت.......امان از این سکوت که در همان لحظات اول می خواست آدم را دیوانه کند!! نه، در این خانه، غیرممکن است است کسی ساکن باشد! و اگر بخواهیم بهتر بگوییم ؛ ممکن نیست کسانی ساکن باشند! یک تن شاید، یعنی فقط خود او ؟! پس خانواده؟ فرزندان؟! غیر ممکن بود کودکی یا حتی جوانی در این فضا بوده باشد! این فضا، فضای رکود است، فضای سکوت! فضای بی تحرک! فضای بی زندگی! اصلا انگار، فقط یک زندگی گیاهی جریان داشت در این خانه!! حتی نه زندگی حیوانی، چه برسد به زندگی انسانی، با آنهمه شرو شور یک انسان! پس بیخود در لحظه ی گشوده شدن در، ذهن «شهریار» به دهلیز یا مغاک نیندیشیده بود!! کفن مبلها به تصویر ذهنی «شهریار» کمک می کرد. «شهریار» نمی ذانست کجا بنشیند!؟ همانطور

ایستاده بود منتظر ! و دائی که جلوتر از او ، به این هال و سالن پذیرائی هدایتش کرده بود ؛ در یکی از درهای متصل به سالن غیبتش زده بود .
« شهریار » هنوز بهت زده ، به در و دیوار می نگریست که دائی برگشت . سر و صورت را شسته و شانه ای با بیحوصگی به موها زده بود . هر چند ریشهای سفید چند روزه ، هنوز صورتش را پوشانده بود تا بگوید انگار ، برای صاحبش هیچ چیز مهم نیست !
« شهریار » درست فهمیده بود :
ـ از خواب بیدار کرده بودش .....
ـ بدون برداشتن کفن مبل ، به « شهریار » تعارف کرد که بنشیند و شهریار همینطور الله بختکی ، بدون انتخاب ، روی اولین مبل در دسترس نشست . احساس خنکی به تمام بدنش سرایت کرد با نشستن روی مبل ! به جای لذت از خنکی ، چندشش شد !! لمس مرگ چندش آور است آیا ؟ شاید صورت شهریار نشان می داد احساساتش را و شاید هم او می دید این حالات را ، اما هیچ توجهی نشان نمی داد ! برای او گویی همه چیز عادی بود ؛ جز یک دیدار کنندۀ نابهنگام ! یک دیدار توجیه ناشدنی ! شهریار می دانست کسانی که ریش نمی گذارند و صورتشان را می تراشند ؛ هیچگاه اجازه نمی دهند ریششان چند روزه شود ـ یعنی اینقدر بلند ! طوری که یک زبری سوهان وار را در آدم تداعی کنند ! هر چند آدم نمی خواهد صورت به صورتشان بساید که آخر یعنی چه ؟!
ـ مگر کسانی که به مرزی از بی تفاوتی رسیده اند ؛ یا آنقدر در خلوتند که کسی را نمی بینند ! اما آخر بی تفاوتی یا ماندن در خلوت هم که اصلا ریش تراشیدن نمی خواهد ! آنوقت می گذارند تا بلند شود ریششان هر چه می خواهد بلند شود ؛ بگذار بشود ! اما این تراشیدن و نتراشیدن ، چند روزه ریش داشتن ، این چه معنی می دهد ؟ بی تفاوتی یا عدم ارزش نظر دیگران یا ............ نداشتن برخورد با دیگران ............ ؟ شهریار نمی فهمید این دیگر چه جور آدمی است ؟ این تنها ، در این گیاهواره جا ، با این لباس نخ نما و ریش زبر چند روزه ؟ در حالی که شواهد نشان از تمول دارد اما از تجرد نیز هم !! چه بسرش آمده آیا که به اینجا رسیده ؟ با کمی دقت و دیدن چند تکه بروی لباس خانۀ کهنه ، بی انگیزه گی اش برای تمیزی نیز اضافه شد بر دیگر حالات ! حالا دیگر شهریار می توانست به راحتی بگوید که دائی اش مردی است تنها گذاشته شده ، که مخصوصا می خواهد به همه چیز بی تفاوت باشد ! پشت کند به هر چه زندگی است ! اصرار دارد بر سکون و دوری از حرکت یک زندگی انسانی ! و شاید وجود اینهمه گیاه بدون گل نیز نمادی باشد از میل به سکون ، ماندن ، گنداب شدن ، میل دوری از تحرک و شادابی یک زندگی انسانی ! و شادابی ای که شهریار در خانه شان حتی با دو نفر تجربه کرده بود ! من چه می گویم ؟! حتی با یک نفر ! در سالهای غیبت او ، عزیز فقط یک نفر تنها بود که در خانه شان به تنهایی ، میل به زندگی را رشد داده بود و خانه را سرشار کرده بود از حرکت ، پویایی ، زندگی ، فریاد و شادی ، از تحرک و شادابی ! پس هر چه بود در درون آنها بود ! در درون یکی میل به زندگی و در درون دیگری میل سرکوب شدۀ به زندگی که جای به سکون و عدم تحرک داده بود ! به بی تفاوتی ، به زندگی گیاهی ، به در دخمه واره زیستن ، در تنهایی مرداب شدن ! نه قصد مقایسه نداشت . این بودن ، این نوع بودن ، داشت روانی اش می کرد ! اصلا نکند این مرد ، این دایی روانی شده باشد ؟! اما نه ، اینگونه نبود ، اصلا و ابدا ظاهر او به هیچ وجه نشان از روانپریشی نداشت ! پس چه شده بود ؟ چه به سرش آمده بود آیا که به اینجا رسیده بود ؟!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / The Mystery of Love|همراز عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites