تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

The Mystery of Love|همراز عشق

صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#31 | Posted: 18 Jan 2013 04:07
قسمت دهم

می کردند اما هیچ یک از ما حاضر نبودیم از خر شیطان پیاده شویم ؛برای آنها چکار می شد کرد ؟هیچی!یکی دوسال از انقلاب گذشته بود وما مجبور شدیم به دو دلیل خانمان را بفروشیم واز آن محله برویم هر چند آنجا بسیار ساکت وزیبا و قدیمی بود .در کوچه ما یک جوی آب قدیمی بود که همیشه پر از آب بود .آب جوی مال باغها بود.آخراطرافمان هنوز تعدادی باغ قدیمی بود .حتی روبه روی کوچه مان در طرف دیگر خیابان هنوز باغ و خانه "صارم الدوله"سالم بود ودست نخورده که البته بعداخراب شد وبه صاحب اصلی اش برگشت !شدمکانی برای کمک به رعیتها!همان رعیتهایی که "ظل السلطان"وپسرش به زور باغاتشان را مصادره کرده بودند !خانه و باغ صارم الدوله شد جهاد سازندگی !از این بهتر نمی شد!این را می گویند انقلاب !از همان جایی که یک روز دستور بگیر وببند صادرمی شد حالادستور کمک بکن کمک بکن صادر می شود !برق بده،آب بده...من کاری به هیچ جا ندارم!جهاد واقعا کمک می کند.......(کمی فکر کرد و ادامه داد)مرا ببخش که از موضوع صحبت منحرف می شوم آخر حرف ،حرف می آورد من هم که ماههاست با کسی حرف نزده ام تو داری همه وجود مرا از حرف خالی میکنی دائی با این شنیدنت !
((شهریار ))منظورش را نفهمید اما هیچ چیزی هم نگفت منتظر ماند ؛
- گفتم به دو دلیل مجبور شدیم یکی بخاطر دعواهای همیشگیوسروصداها که دیگر همسایه ها کاملا با آن آشنا شده بوددندویکی هم سماجت پسر یکی از همسایه ها بود!موضوع از این قرار بود که قبل از انقلاب،((سیامک))داداشم ،ماهی یکی دوبار را به خانه ما می آمد.پسر همسایه هم که آن زمان دانشجو بوده ودرساواک گرفتار شده بود؛((سیامک))را آنجا میبیند
- آخر سیامک چون راننده بودهزیاد مخفی کاری نمی کرد – بعد از انقلاب پسرک فکر می کرد که ((سیامک ))کاره ای بوده ومرتب دنبال اوبود! کشیک می کشید .نمیدانم تلفن می زد یک کارهایی می کرد که مرا خسته کرده بود.نمی آمد جلو وراست حسینی بپرسد :آقای یگانه فلانی که اینجا می آمد قبل از انقلاب برادرتان بود؟میدانید ساواکی بود حالا کجاست ؟از او چه خبری دارید؟نه این کار را نمی کرد !تازه اگر هم می کرد بی نتیجه بود چرا که ما از پیروزی انقلاب به بعد ازسیامک خبر نداشتیم !از همان بهمن ماه سیامک زده بود به چاک !البته به زن و بچه هایش سر می زد اما آنها منکر بودند !ما هم از او خبر نداشتیم آخر آخر فکر می کنم ساواکی ها جای امنی داشتند که دولت هنوز آنها را پیدا نکرده بود !شاید به هم کمک می کردند .آدم که نمی داند آنها چکار می کردند .حتی – بین خودمان بماند –حتی من گاهی وقتها فکر می کردم !غیر ممکن است سیامک فقط راننده باشد!شاید او هم .......مرا ببخش از این فکرها درمورد برادر خودم داشتم !آ[ر ما آن زمان فکر می کردیم هر کس در ساواک است؛شکنجه گر است !هر خطی هم می دهند الکی است !مثلا راننده ام ماشین می نویسمیا...............پوششی است برای شغل اصلی شان!البته خود سیامک احمق هم به این تصورها کمک می کرد .چرا که بعد از سالهای ائل استخدام ،که عملا می گفت راننده ام ،آهسته آهسته ،لفظ راننده را از زبان همه انداخت !مثل اینکه زن و بچه هایش تحریکش کرده بودند .اول زن وبعد بچه ها که بزرگتر شدند.......شاید خجالت می کشیدند از اینکه بگویند او راننده است!از این به بعد سعی می کردند هیچ نامی به شغل او ندهند !نمی گفتند چکاره است آنجا...هروقت هم حرف می شد ؛خودش قیافه اسرار آمیزی به خودش میگرفت و می گفت :
- سرهنگ که خوب معلوم است مقام ریاست اداره اند بقیه هم بدون در جه ایم ؛یعنی لازم نیست درجه داشته باشیم .بالاخره هر کسی یک کاری دارد مسئولیتی دارد.منهم.......ای .......یک کاری میکنم آنجا....زنش هم علاوه بر بچه ها،بافخرفروشی و قیافه گرفتن،سعی می کرد.................

ابهام قضیه را زیادتر کند
-اون گلسرخی !را که گرفتند همان شب سرهنگ تلفن زد منزل ! اخر باید سیامک را مطلع می شد ! فورا لباس پوشید و رفت بدون اینکه حرفی بما بزند ! اخر ما هم دیگر یاد گرفته ایم می دانیم در مورد مسائل مهم امنیتی مملکت شاهنشاهی نباید سوال کنیم ! در مورد اسرار مهم زن و بچه با غریبه فرق نمی کند ! سوال بی سوال ! خلاصه رفت و میدانی چند روز نیامد !هفت شبانه روز تمام !کی برگشت !شب اعدام انها ! یادتان که هست اومد تو تلویزیون و اون غلط های زیادی را کرد و راستی راستی صغری خانم چه ادمایی پیدا می شن با اون سیبلهای گنده ش !!!!!سیامک تا لباسش را کند گفت
-ترتیب شان را دادیم ! همه را دستگیر کردیم ! حالا هم در تلویزیون نشان می دهند
هیچکس که نمی دانست قرار است در تلویزیون نشان بدهند !!!اما خب سیامک !!!میدونین که !!!!
مرتیکه احمق با اون زن عوضی تازه بدوران رسیده قورت اندازش !پدر خودشان را درآوردند ! !اخر یکی نبود به انها بگوید
-ادم نا حسابی !تو غیر از این که یک راننده ای ؟چه این اداره چه ان اداره !!!البته فرق داشتند ! ولی دیگر کاری بود شده !!استخدام شده بود و دیگر کلی سابقه کار داشت – اخر چرا می خواهی خودت زا اونی که نیستی !نشان بدهی ؟چرا در حضور مردم قیافه اسرار امیز می گیری ؟چرا کاری می کنی که حتی فامیل خودت جرات نکنند جلویت حرف بزنند ؟چرا اجازه می دهی پسر هایت این جا و انجا در جمع فامیل لغز بخوانند و دیگران را با شیشه پپسی و تخم مرغ داغ تهدید کنند !بچه ها از درس باز شدند ! زنش سرطان گرفت !خلاصه زجری کشید که نگو ! خودش به من گفت
-دادا ! شیری که از مادر خورده بودم به کامم امد !اگر بدانی در این سه سال قایم شدن چه زجرهایی کشیدم !در چه طویله های میان پهن ها خوابیدم ؟در یک کاروانسرای خرابه قدیمی میان کویر که به ان رباط می گفتند ! و ان زمانها محل قرارهایمان بود ! یک سال تمام چه تجهیزات !البته همه تجهیزات با باطری و موتور برق کار می کردند که انها هم بعد از مدتی از کار افتاده بودند با یکی از هم کارها رفتیم انجا فقط یک ساختمان شیک بود و دیگر هیچ !.رویش هم که کاروانسرای خرابه !یخچال ها و فریزر های خالی شده بود جا لباسی !هیچکس از وجود ما در انجا خبر نداشت ! چن روز یک بار انهم در شب یکی خارج می شد و پیاده می رفت تا یک دهی همان نزدیکی ها ! و با هزار ترس و لرز یک چیزی از ده می دزدید و می آورد تا غذای چند روز مان باشد ! مرغی !گوسفندی ! حتی چغندر و گندم
مدتی فقط گندم خوراک مان بود . آخر دهاتی ها شبها نگهبان می گذاشتند و می خواستند این گرگی که شبها به ده می زند را پیدا کنند ؟ در ان مدتی که آنجا بودیم چند بار ده را عوض کردیم ! از دهها دورتر دزدی می کردیم ! یک شب تا صبح پیاده می رفتیم تا به ده برسیم ! در طویله ای جایی قایم می شدیم تا شب بشود ! اونوقت یک حیوانی بزغاله ای چیزی می دزدیدیم و تا صبح پیاده می رفتیم تا برسیم به رباط !!.
گاه می شد از استخوانهای شان هم نمی گذشتیم انهم وقتی بود که تعداد مان زیاد بود ! آخر خیلی از همکاران از وجود رباط خبر داشتند و گاه شبی . نیمه شبی ! با جناقی . برادری منت گذاشته بود و همکاری را می آورد آنجا در بیابان نزدیک کاروان سرا پیاده می کرد و می رفت !اخر همکاران پیش همان فامیلی هم که رسانده بود شان مخفی کاری می کردند ! به ان فامیلی می گفتند
-من همین جا پیاده می شوم تو دیگر برو .!من باید چند کیلو متر دیگر پیاده بروم تا برسم به یک جای امن
و اگر طرف می گفت بگذار برسانمت !جواب می دادند که
-نه غیر ممکن است !.ان جای امن سری است
وقتی ان فامیل ساده دل می رفت ! کلی صبر می کردند بعد وارد می شدند ! در یکی از اطاق خرابه ها . یک خشت مصنوعی بود که باید انرا فشار می دادی تا یک راه پله باز می شد فورا باید وارد می شدی !چون بصورت مکانیکی راه پله بسته می شد البته همکارانی هم که می آمدند بر حسب تحمل شان از چند روز گرفته تا یک سال ! مدتی می گذشت از نظر اعصاب مشکل پیدا می کرد اول بغض بود و سکوت و گاه گریه و خود زنی . فحش به زمین و زمان ! بعد هم عاصی می شدند ! می رفتند خودشان را معرفی می کردند !
یک آنجا بودم یک سال در قبر !.
اره دایی آنها با حماقت خودشان با پز دادن الکی و خودشان را کسی جا زدن ! باعث شدند که اطرافیان هم فکر کنند طرف کاره ای است ! سیامک !.مجبور شد بعد از پیروزی انقلاب سه سال فراری باشد اما وقتی برگشت و خودش را معرفی کرد میدانی چی شد ؟
-نه
-هیچ طور ! !چند ماه زندان بود تا نوبت رسیدگی به پرونده اش رسید معلوم شد او فقط و فقط راننده بوده . انهم نه راننده عملیاتی ! بلکه راننده اداری !چرا که خودش بعدا گفت بخاطر هیکل گنده ! که من فکر می کنم علاوه بر هیکل گنده بخاطر عدم استعداد و هوش کافی ! از او فقط در قسمت اداری استفاده می کردند . حتی برای رانندگی عملیاتی هم انتخاب نشده بود ! اونوقت می نشستند همگی شان از ماموریت اسرار امیز پز می دادند ! مردم حق داشتند بعد از انقلاب می خواستند دستگیر شود ! خلاصه پسر همسایه ما موقع دستگیری اش که فکر می کنم انهم مهم نبوده ! سیامک را در حیاط ساواک دیده بود و چون رفت و آمد او را به خانه ما می دانست از طریق فامیل هم پرس و جو کرده بود و با ان مهم نمایی که خودشان سالها کرده بودند ! فکر می کرد یک عضو عالی رتبه را به دام خواهد انداخت . مرتبا خانه ما را تحت نظر داشت شاید فکر می کرد من برادرم را پنهان کرده ام ! در صورتی که ما هم از سیامک خبری نداشتیم !تا انکه شنیدم خودش را معرفی کرده چون کاره ای نبود بعد از یکسال آزاد شد . فکر کنم شش ماه برایش زندانی بریده بودند ! بهر شکل هم زندگی خودش از هم پاشید و هم مزاحم ما شد ! دیدم چاره ای ندارم ممکن است با این پسر همسایه هم درگیر شوم خانه را فروختم ! موقع اسباب کشی هم مواظب بود ببیند سیامک در خانه ماست یا نه ؟ خلاصه فهیمه نظرش این بود که شاید روزی بخواهیم برویم خارج از کشور که بچه ها آنجا ادامه تحصیل بدهند ! پس به خانه نیاز نداریم ! بهتر است یک آپارتمان اجاره کنیم که کردیم ! در بهترین جای اصفهان در پارک اینه خانه روبروی زاینده رود ! در طبقه پنجم یکی از مجتمع ها آپارتمان بزرگی اجاره کردیم ! چشم اندازش شبها بی نظیر بود رودخانه ! شهر ! سبزی ! حیف که در خانه مان سبزی و نور نبود ! راستی یادم رفت بگویم که من یک باغ بزرگ داشتم ! حدود سی جریب که خارج از اصفهان بود اما نزدیک شهر بعد از انقلاب فکر کردیم شاید مصادره کنند ! غافل بودیم که بابا ! یک چیزی شنیده ایم از دور ! اما هر گردی که گردو نیست ! مصادره می کنند اما اموال آنها را که از راه حرام جمع شده ! نه باغ من که کارمند دولت را که عمری زحمت کشیده بودم ! و دار و ندارم همان باغ بود ! من از ترسم باغ را به نام فهیمه کردم و پول خانه را هم در یک حساب به نام او واریز کردم . یک سالی بود که باز نشسته شده بودم و همین بازنشستگی هم بلای جان من شد چون دیگر همش در خانه بودم ! در خانه همان و درگیری همان ! هر چیزی می توانست یک بهانه باشد برای دعوا . دیگر اصلا عادت شده بود برای ما دعوا کردن ! دیگر بچه ها خوب فهمیده بودند ! سامان ! سیزده سالش بود و سپیده ده سال . با خودم می گفتم آنها شاهدند که اختلافات ما از چه چیزهای بی هوده ای سر چشمه می گیرند ! غافل از انکه آنها بیشتر به آخر دعواها توجه می کنند !لحظه های فحاشی و کتک کاری و حتی قسمت هم فحش های مادرشان را فراموش می کنند اما کتک زدن مرا نه ؟ آنها سیلی مرا می دیدند و خوب هم می دیدند . بعدش هم گریه های مادرشان را !!
اونوقت سه تایی با هم به یک اتاق می رفتند و در را می بستند و من که در اوج عصبانیت بودم اصلا به این موضوع اهمیت نمی دادم ! نمی دانستم این موضوع باعث شکل گرفتن یک خانواده جدید می شود ! یعنی باورم نمی شد ! بچه ها را عادل می دانستم ! آخر می دیدند خودشان ! تا انکه ضربه ها وارد شد ! یکی یکی که البته و ضربه از همه ضربه ها کاری تر بود ! ضربه هایی که مثل ضربت یک تیر درخت زندگیم را قطع کردند ! تا جایی که فقط به یک پوست بند بود ! همین !!!
از گوشه و کنار می شنیدم که من خیلی بد اخلاقم و تعجب هم می کردم ! موقع داوری دیگران از من می خواستند که دست از این اخلاق تندم بردارم ! پیش روان پزشک بروم ! نمی فهمیدم که تبلیغات آنها روی همه اثر کرده !مرا یک ادم غیر معمولی ! عصبانی ! بد اخلاق ! و غیر قابل تحمل معرفی کرده است !تا انکه اخرین دعوای ما اتفاق افتاد ! سرت را

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#32 | Posted: 18 Jan 2013 04:08
درد نیاورم،درست یادم نیست موضوع اصلی چه بود!فقط می دانم یک موضوع کوچک و بی اهمیت بود. اما دعوا اوج گرفت. باز هم مثل همیشه و صدای من بالا رفت،باز هم مثل همیشه! «فهیمه»در مقابل ایستاد و گفت:«
-بکشم...........مرا بکش و راحتم کن.........دیگر خسته شدم از دست....بابا به کی باید بگم؟کی را باید دید.....ایها الناس من یک روزی این را دوست می داشتم......دیگر ندارم...... تمام شد........ بسکه شکنجه دیده ام از دستت دیگر هیچ علاقه ای به تو ندارم....... بابا ولم کن........ نه تنها نمی خواهمت که از تو متنفر هم هستم.......مهرم حلال،جانم آزاد....ولم کن.....از تو متنفرم.....
که دیگر نفهمیدم چکار می کنم.....دستها و پاهایم کار می کردند و او جیغ می زد و حرفهایش را تکرار می کرد یک وقت متوجه شدم صورتش خونین و مالان است!بچه ها جدایمان کردند.گریه کنان از هم جدایمان کردندو «سامان»برای اولین بار جلوی من ایستاد که:
-نزن مامانم را..........تو دیوانه شده ای........
که دیگر این حرف «سامان»هم کفریم کرد!با دو سیلی محکم او را هم به گوشه ای پرت کردم و مات و مبهوت در گوشه ای نشستم! باورم نمی شد این منم که دست به این کار ها زده ام!؟
آیا من صورتی را که می پرستیدم چنین غرق خون کرده ام؟!آیا این گیسوئی که دور دستم پیچانده ام؛همان گیسوئی نیست که از بویش مست می شدم و غرق بوسه اش می کردم؟!
آیا این همان«فهیمه»عزیز من است؟!
همان کسی که دلم می خواست دورش بگردم؟بلا گردان قدو بالایش بشوم؟!همان کسی که تب او را طلقت نمی آوردم و تا صبح بالای سرش نگران بیدار می ماندم که خدایا چکنم یک درجه تب دارد بدنش؟!بدن ظریف و زیبایش ؟!
آیا این دستها و پاها،این کمر زیبا و ظریف،این اندام شکننده برفائی،همان اندامی نیست مه مرمرینش می خواندم؟ونومش می دانستم؟!خدایا مرگم را برسان.........
دائی «سهراب»طوری تعریف می کرد که انگار همین حالا این وقایع در حال اتفاق افتادن است. با تمام وجودش تعریف می کرد،نه ،تعریف نمی کرد،نمایش می داد!با دست،پا،بدن،صورت،با چشمها،او در آن حادثه فرو رفته بود.......غرق شده بود!هر ثانیه اش را با ثقل همتی اش به دوش می کشید!او هم «سهراب»دعوا بود؛هم «فهیمه» دعوا،هم «سامان»هم سپیده»!!داشت لحظه ها را همانطوری که اتفاق افتاده بودند؛دوباره زنده می کرد............و «شهریار» در یک لحظه ترسید............ترسیدکه دائی سکته کند......او تا مرز یک سکته مغزی یا قلبی،فاصلهچندانی نداشت......اما کاری از دست«شهر زاد»بر نمی آمد........چاره ای نبود با وجود امکان خطر،باید به او این فرصت داده می شد!فرصتی که یکباره برای همیشه، خودش را از شر آن حادثه راحت کند!
یکباره بیرون بریزد درد و دلش را از آن روز! حتی به قیمت زندگیش آری به قیمت زندگیش!چرا که«شهریار»دیده بود،موقع ورود دیده بود او چگونه است!او زندگی نمی کرد،فقط زنده بود!آنهم در حال کشیدن بار سنگین تمام لحظاتی که برایش حکم یک زجر مداوم را داشتند!او زنده بود تنها برای آنکه بارکش آن لحظه های سخت باشد! او زندگی نمی کرد...........
و حالا به حکم هستی،به حکم قضا،به حکم قدر عزیز ائ را به «اصفهان» فرستاده بود؛بدون آنکه بداند!تا کمکی باشد برای برادرش،تا بتواند وجودش را از آن لحظه های سخت و ثقیل تخلیه کند!زندگی دست پشت دست است!نان در دجله افکندن و در بیابان یافتن،حکم تغییر ناپذیر هستی است!پدر این مرد،شیر خواره دختری راه انگشت در دهان سگ یافته بود؛آنهم وقتی که انگشت کودکانه آن طفل بی گناه،در حال جویده شدن در زیر دندانهای سگ بود!سگی که نمی دانست چه می کند با این خوردنش! صباح خوردن،آنهم از دست کودکی بی دفاع؟باید دانست که این سگ نیز حتی بدین جرم گرفته خواهد شد!در همینجا در همین دنیا! که مرگت چیز دیگری نبود که دندان لیز کردی به خوردش انگشت شیرین شیر خواره ای بی دفاع،بی پناه!شکسته باد دندانت! بریده باد لبانت!که حیوان نیز، باید آنقدرش حیوانیت باشد که رقت آورد بر کودک! چه شد آیا که آن سگ، چنین داغ تنگی بر دامان سگان عالم نهاد آن صباح؟! و «شهریار» می دانست یعنی باید یداند که آن سگ،در جائی،کجایش معلوم نیست،در جائی،به مواخذه گرفته شد! که گلو های سگ کشان وظیفه مند کمترین مواخذه اش خواهد بود!و خدا نکند که شیر او که در رگهای سگی دیگر خورد شده است؛به مواخذه گرفته شده! و جای تعجب است که بسیار شنیده شده حیوانهایی، شیر خوارگان بی دفاعی را، به فرزند خواندگی گرفته اند و رو سپیده راه عمر سپرده اند. پس این سگ چرا؟ آیا لقمه ای که خورده است یا شیری که نوشیده است؟........نه دیگر بس است. پدر،آن شیر خواره را بزرگ می کند. خود این مرد،خود این دائی،تیمارش می کند و آن وقت آن دختر بزرگ می شود و ناخود آگاه، فرزند را می غرستد تا این مرد را نجات دهد،نجات دهد ازباری که به مرگ راضیش کرده است حتی!«شهریار»نمی بایست کاری بکند. یعنی نمی توانست! او باید شنونده ای خوب می بود برای دائی اش! و همین وظیفه ای بود که او بعهده داشت. شنونده زندگی او با تمام وجود،با تمام ترسها و دلهره ها که مبادا سکته کند؟! مبادا...........مبادا...............دا ئی«سهراب» هنوز داشت همسرش را وصف می کرد؛
-باور نمی کردم که این منم که عزیزترین کسم را به این حال انداخته ام!می خواستم بلند شوم به پایش بیفتم! حتی تکان هم خوردم اما حرفهایش مثل پتک بر سرم کوبیده شدند! و دوباره از پای افتادم!
عصبانی تر شدم. برای آنکه کار دیگری نکنم؛ به اطاق خودم رفتم و در را بستم.......
آنها رفته بودند. هر سه!و فکر می کنم با چند چمدان از لباسهایش! کجا آیا؟ معلوم بود که خانه عو «احمد»رفته اند. میدانستم که امروز و فرداست که خانه عمو «احمد» را خراب کنند. آخر خنه آنها در خیابان قرار گرفته بود. در حالی که خانهٔ برادر های دیگر نه! مدتی بود منتظر دستور تخلیه بودند. صبح فردا به آنجا زنگ زذم. زن عمو«احمد» حاضر نشد با من حرف بزند وهمین پابت می کرد که آنها آنجا هستند! با خودم می گفتم اینهم یک قهر دیگر،مثل بقیه قهر ها.....بالاخره بعد از مدتی مجبور میشوند برگردند. حالا یا عمو«عباس»دو ساعت سرمان را خواهد خورد و آشتی مان خواهد داد یا دیگری.غافل آنکه.........
سال1363 بود و از زندگی زناشوئی مان هفده سال می گذشت که قهر و جدائی شروع شد. اما این بار مانند گذشته نبود. یک هفته صبر کردم و بعد سراغ عمو«عباس»رفتم. از آن سه برادر،دیگر فقط او باقی مانده بود . یادم رفت از مرگ پدرم بگویم بابا سال 1350 فوت کرد عمو«احمد» همکه بعد از او .......خلاصه باز هم عمو«عباس»واسطه شد. اما بعد از چند روز،تلفنی خبر داد که «فهیمه» حاضر نیست هیچ حرفی را در مورد من بشنود! حتی حاضر نیست اسم مرا بشنود و برای اولین بار پای بچه ها هم به میان کشیده شد. آنها هم بله! اظهار فرموده بودند! با خودم گفتم تحت تأثیر قرار گرفته اند. غیر ممکن است اینطوری قضاوت کنند!اما همه وقایع بر خلاف انتظار من واقع می شدند!چند نفر را واسطه کردم اما جواب «فهیمه» منفی بود و دیگر منهم به غرورم مراجعه کردم! حاضر نبودم خواهش و التماس کنم. بنابراین تسلیم وقایع شدم!قهر دو طرفه شد.«فهیمه» و بچه ها فقط سه ماه در خانهٔعمو«احمد» زندگی کردند و چون شهر داری حکم تخلیه داد؛خانه را خالی کردند. زن عمو«احمد» که از قبل برنامه ریخته بود؛ رفت منزل خواهرش تا با آنها زندگی کنند. با خواهر و بچه های خواهرش آخر خواهرش.. هم بیهوده بود و ما هم دندان بودند. زن عمو«احمد»پول خانه را که از شهر داری گرفته بود داد به پسر های خواهرش تا کاسبی کنندکه آنه هم کاسبی کردند یعنی مغازه کفش فوشی زدند آنهم در بهترین پاساژ«اصفهان»و بعد هم بلمب بی تجربگی و ولخرجی ور شکست شدند!خلاصه دورادور شنیدم که «فهیمه»و بچه ها یک اتق اجاره کرده اند!خانه یک پیرزن!خانه در خیابان «چهار باغ خواجو»بود که خیابان بدی نبود،اما محله ای که آنها انتخاب کرده بودند یعنی «محله نو خواجو»هنوز بافت قدیمی داشت. خانه ها قدیمی بودند و کرایه ها ارزان!تمام این اطلاعات را از «شکوفه» می گرفتم. مرا ببخش دائی که اصلا یادی از خاله ات نکردم. آنقدر در زندگی خودم غرق شدم که فراموش کردم از شکوفه برایت بگویم. بعد ازآنکه مادرت از پیش ما رفت؛«شکوفه» هم نامزد بود عروسی کرد و با «پرویزی»زندگی ساده و خوشی پیدا کردند. دورشان را شلوغ کردند از بچه و نوه!اما خوششان است خوش به حال«پرویزی»و «شکوفه»!آنها می خواستند معمولی باشد. یعنی اصلا نمی خواستند؛همینطوری معمولی بودند.........
«شهریار» نخواست حرف دائی را قطع کند و بگویدکه به در خانه آنها رفته است......
-«شکوفه»مرتب به فهیمه و بچه ها سر می زد و برای من خبر می آورد. شاید از من هم برای آنها خبر میبرده. در هر صورت خیلی محبت کرده به ما در آن سالها که هر کدام از فامیل،طرف یکی را می گرفتند. او از هیچکدام طرفداری نمی کرد. منتظر آشتی ما بود. می گفت نمی خواهم ثبت نامکرده بود. . کلاس دوم بود«سپیده»
هم در

يک مدرسه راهنمائي سال دوم درس ميخواند اما زندگيشان شايد باور نکني، از راه کار هر سه نفرشان اداره ميشد! تعجب ميکردم من که تمام پول خانه را به حساب فهيمه ريخته بودم؛ پس چرا از آن استفاده نميکرد؟ با وجود آن که با هم قهر بوديم و جدا زندگي ميکرديم، نميخواستم خانواده ام در مضيقه مالي باشند و مجبور به کار باشند! اگر نداشتيم، طوري نبود. کار عيب نيست بلکه مايه افتخار هم هست. اما من دلم نميخواست بچه هايم زماني را که متعلق به تحصيلاتشان بود، صرف کار کنند. بوسيله شکوفه به فهيمه پيغام دادم که چرا از دفترچه پس انداز استفاده نميکند؟ جواب داده بود که:
- ما ميخواهيم روي پاي خودمان بايستيم! هيچ احتياجي هم به هيچ کس نداريم! پول هايتان مال خودتان(و با خنده اضافه کرد که) مال بد، بيخ ريش صاحبش ...
ديگر اصرار نکردم و پيغام ندادم اما از شکوفه پرس و جو کردم. معلوم شد فهيمه در خانه خياطي ميکند که البته شکوفه هم نميدانست چرخ خياطي را از کجا تهيه کرده. آخر او به اين اندازه پول همراهش نداشت بعدا خودش به شکوفه گفته بود که از مادرش قرض گرفته. در هر صورت از صبح تا شب خياطي ميکرد آنهم در اطاقي که محل زندگي هر سه نفرشان بود! شکوفه ميگفت بعضي روزها همينطور چرت ميزدند، معلوم ميشود شبها هم تا دير وقت کار ميکند!! اين چه جور آدمي است ديگر؟
اين را شکوفه ميپرسد. به او گفتم:
- تو فهيمه را نشناخته اي! او آنقدر لجباز است که براي اثبات هر موضوعي حاضر است حتي از جان مايه بگذارد!!
سامان در يک کارگاه نان بستني سازي کار ميکرد. بعد از دبيرستان تا شب! سپيده هم کوبلن ميدوخت و ميفروخت. آنها روي پاي خودشان ايستاده بودند! از طرفي خوشحال بودم که چنين خانواده اي دارم و از طرف ديگر ناراحت بودم که با وجود توانايي مادي چرا بايد آنها کار کنند؟ عزيزترين کسانم به خاطر لجبازي يکي شان، داشتند از جان مايه ميگذاشتند! با گذشت زمان منتظر بودم که بالاخره فهيمه از خر شيطان پيدا شود. اما افسوس که خيلي ساده انديش بودم! و با همين ساده انديشي اولين ضربه را خوردم. ساعت ده روز سوم بهمن سال 1364 بود که

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#33 | Posted: 18 Jan 2013 04:09 | Edited By: yemard1
احضاريه دادگاه را براي طلاق آوردند در خانه. تاريخ جلسه دادگاهمان مشخص شده بود: چهار ماه بعد، يعني ارديبهشت 65 ؟ باور نميکردم. آخر چطور ممکن است فهيمه تقاضاي طلاق کرده باشد؟! شايد براي ترساندن من باشد! اما نه، اين هم ممکن نيست! پس آن همه عشق و علاقه چطور شد؟ با دو بچه بزرگ يعني امکان دارد؟ و داشت! او همه مدارک مورد نيازش را تهيه کرده بود تا مرا يک حيوان واقعي جلوه بدهد! از گواهي طول درمان پزشک که گرفته بود در فرداي دعوايمان و حتي گواهي هاي متعدد ديگر از دعواهاي قبلي مان که در تمام آنها ضرب و جرح مشخص شده بود! گواهي را يکي از دکترهايي که از دوستان خانوادگي مان بود، صادر کرده بود! اسمش را نداني بهتر است. هزار فکر به سرم زد. آيا او از قبل به فکر طلاق بوده و هر بار بعد از دعوا و کتک کاري به دکتر مراجعه کرده و گواهي گرفته؟ نه اين غير ممکن بود! پس يعني همين يک بار به آن دکتر نامرد مراجعه کرده و براي دفعات قبل هم گواهي به همان تاريخ ها گرفته؟ بوي خيانت حالم را بهم ميزد! آيا ممکن است فهيمه از زيبايي زنانه اش کمک گرفته باشد؟
نه غير ممکن است! پس دوستي خانوادگي کمکش کرده است! در آن صورت از من سوءاستفاده شده، علاوه بر گواهي پزشک، از گواهي چند نفر که نميخواهم اسمشان را ببرم، در مورد اخلاق و رفتار و کتک زدن من استشهاد محلي تهيه کرده بود. اما همه اينها يک طرف، اين مورد آخري هم يک طرف! او دو گواه معرفي کرده بود، که من ميخواستم معرفي کنم: سامان و سپيده! جلسه دادگاه که برگزار شد، سرم سوت کشيد! باور نميکردم اينها بچه هاي منند! از گوشت و پوست و خن من، که حالا دارند اينطوري بر عليه من گواهي ميدهند! آيا آنها شاهد تمام لحظات دعواي ما نبودند؟ چقدر ساده بودم من، که ميخواستم آنها را به عنوان شاهد معرفي کنم! در همان لحظات تصميم خودم را گرفتم! ميداني که طبق دستور شرع، حق طلاق با مرد است مگر درشرايط خاصي که دادگاه تعيين ميکند. بنابر اين حق طلاق با من بود و او ميخواست دادگاه حکم طلاق و عدم سازش صادر کند، آن هم با آن همه دليل! ديگر کار تمام بود. اجازه ندادم بچه ها شهادتشان را ادامه بدهند. به رئيس دادگاه گفتم:
- من طلاق ميدهم. ديگر حاضر نيستم حتي براي يک لحظه اينها را تحمل کنم! من اشتباه ميکردم خيلي احمقانه، ساده بودم! براي طلاق کجا را بايد امضا کنم که از اين بوي تعفن زودتر راحت شوم ...
رئيس دادگاه تعجب کرد! نميفهميد چه اتفاقي دارد مي افتد ...
بالاخره در همان بهار 65 در يک دفترخانه اسناد رسمي از هم جدا شديم اما هنوز يک ضربه ديگر مانده بود و اين ضربه را مدتي بعد وارد کردند ... آنها غارتم کردند! نامردانه و غير انساني ...
هنوز يکي دو ماه نگذشته بود که خبرها رسيد. فهيمه باغي را که قبلا از ترس مصادره، به نامش کرده بودم و همه ميدانستند مال من است، فروخته بود! آنهم با قيمت بسيار بالا، با اعداد نجومي! تنها سرمايه اي که از سي سال کار شرافتمندانه تهيه کرده بودم، غارت شده بود! قضيه از اين قرار بود: درست از همان نزديک باغ من، يک خيابان، از اتوبان به دامنه تپه هاي جنوبي اتوبان، احداث شده بود. قرار بود يک شهرک در آن نقطه ايجاد شود. نقشه خيابان ها و کوچه هاي شهرک اعلام شده بود و پلاک بندي و کلا همه کارهايي که براي احداث يک شهرک لازم است، انجام شده بود. باغ من چسبيده بود به شهرک! يعني حدود نصف آن جزو شهرک و بقيه همسايه شهرک! کلا همه سي جريب قابل پلاک بندي و خريد و فروش شده بود. قيمت هر متر زمين باور نکردني بود! دويست سيصد ميليون يکجا گرفته بود و فروخته بود. اما اين راضيش نکرده بود! تمام پول حاصل از فروش خانه را هم که در حساب پس اندازش بود، ضبط کرد! مخصوصا اين کار را هم کرد! چرا که با فروش باغ به آن مبلغ نجومي ديگر نيازي به اين چد ميليون تومان نداشت! اما او برنامه اش را به ترتيب پياده کرده بود. اول به همه ثابت کرده بود که به هيچ کس مخصوصا من نياز ندارد و ميتواند روي پاي خودش بايستد. با کار کردن در آن دو سال ثابت کرده بود و بعد هم طلاق گرفته بود و همه هستي مرا ضبط کرده بود. تنها براي آنکه مرا بکشند! آيا باور ميکني دائي؟ هنوز هم دلم ميخواهد به خودم بباورانم که قضيه اين گونه بوده است. اما دائي قضيه، طور ديگري هم ميتواند باشد. اگر آن طور باشد که چند سال است غصه اين درد دارد مرا ميکشد، اگر آنطور باشد، ديگر کار از خيانت هم رد شده! يعني او نقشه کشيده است براي خام کردن من! اول کار کرده، چون اگر اول به پول هاي پس انداز دست درازي ميکرد، يا باغ را ميفروخت، ميترسيد که طلاقش ندهم تا آنوقت نتواند هستي مرا بردارد و برود دنبال عشق و حال! پس بايد خام ميشدم من! فکر ميکردم که او اصلا طمعي به اموال من ندارد! با شناختي که از او داشتم، فکر ميکردم او آنقدر مغرور است که حتي دست به پول هاي پس انداز هم نميزند! با حاصل کار خودش زندگي ميکند! بله خام ميشدم و طلاقش ميدادم و بعد ديگر از نظر قانوني آزاد بود با يک دنيا پول!! دائي جان، دائي جان اگر اين طور باشد؟ اگر اين طور باشد؟ خدايا نميتوانم باور کنم؟! نميتوانم ...
به گريه افتاد. نه يک گريه معمولي، مثل ابر بهار گريه ميکرد! ميسوخت و ميگريست! سرش را به ديوار کوبيد که شهريار بلند شد و سرش را گرفت. باآنکه ميخواست دخالت نکند تا او کاملا تخليه شود، نتوانست! اما اجازه داد که او تا ميخواهد، زار بزند! زار بزند! درست مادر بچه مرده!!!!!! مادر داغ ديده!!!!! هنوز آرام نشده بود اما ميخواست حرف بزند با هق هق ادامه داد:
- سر پيري و بي خانماني، بدون هيچ اندوخته اي .... کجا بايد ميرفتم؟ حقوق بازنشستگي که کفاف اجاره خانه را نميداد .... با اين وجود، فشارهاي مادي کجا و فشار روحي کجا ...
اول از همه در بهترين جاي اصفهان، يک خانه بزرگ و گران قيمت خريدند و بعد هم يک ماشين که البته اين را رويشان نشد ماشين خارجي مدل بالا بخرند، پيکان خريده بودند اما آخرين مدلش را! هر چند با پولي که داشتند، ميتوانستند دو عدد اتومبيل خارجي لوکس بخرند! هر سه شان هم رانندگي ياد گرفته بودند و ديگر همه چيزشان جور بود! سامان ديپلمش را گرفته بود و سپيده هم سه سال ديگر ميگرفت. فاميل با آنها جور شده بودند و همه با آنها رفت و آمد ميکردند و من شده بودم پير مرد اخلاق سگي عوضي! خودم شنيدم از زبان يک نفر که شنيده بود از زبانشان!!
حقم بود! با حاصل يک عمر جان کردن من، کيف ميکردند و اينجوري هم اظهار نظر ميکردند! دستشان درد نکند! در همين اوقات بود که يکي از دوستان قديمي، شرح واقعه را شنيده بود يک روز آمد سراغم و بعد از آنکه کمي نشست پرسيد:
- اجاره اين آپارتمان تا چه زماني ادامه دارد؟
گفتم:
- تمام شده، يک ماه هم گذشته بايد به فکر خانه باشم...
که او گفت:
- لازم نيست تو بفکر خانه باشي. برايت يک خانه خريده شده در يک جاي خلوت و خوب در خانه اصفهان. دلم ميخواهد با خاطري آسوده زندگي کني! ولشان کن آنها را، فکرشان را هم ول کن ...
همين خانه اي که حالا در آن زندگي ميکنم. از سال 65 تا حالا ده سال ميشود. با آنکه حقوق بازنشستگي داشتم، اما باز هم همان دوست، به زور خواهش، دفترچه يک حساب بانکي را در خانه گذاشت بود به نام من
همین خانه ای که حالا در آن زندگی می کنم. از سال 65 تا حالا ده سال می شود. با آنکه حقوق بازنشستگی داشتم؛ اما باز هم همان دوست، به زور خواهش؛ دفترچه ی یک حساب بانکی را در خانه گذاشته بود به نام من و با مبلغی پول.......آدم نمی داند راجع به آدم ها چطور قضاوت کند؟ همسرت، پاره ی تنت با تو آنطور رفتار می کند و دوستت اینطور؟!
دیگر نمی خواستم اسمشان را هم بشنوم اما شنیدم که « سامان » دانشگاه قبول نشده و سربازی هم نرفته و غیبت کرده، بعد هم با پول توانستند غیر قانونی از « ایران » خارجش کنند. چون سربازی نرفته بود و پاسپورت هم نداشت « فهیمه » آنقدر خرجش کرد تا فرستادش به « آمریکا » بعد هم خودشان رفتند؛ مادر و دختر! سال 67 بود که رفتند. خانه شان هم ماند اینجا که هوا بخورد! شنیده ام هر چند وقت یکبار می آید « ایران ». البته خودش تنها، یک ماهی در خانه اش می ماند، به فامیل سر می زند و به همه مهمانی می دهد و بعد دوباره برمی گردد آنجا! یکی از آشنایان می گفت:
_ « فهمیمه » آنقدر جوان شده که وقتی دفعه ی پیش آمده بود« ایران »، در خیابان دیدمش، نشناختمش! آنوقت تو اینجا عزا گرفته ای و داری خودت را می کشی.........
هستی مرا نابود کردند و دارند آنجا خوش می گذرانند.........البته میدانم که آن ها بچه های منند خوشی آن ها خوشی من است اما فقط در صورتی دلم راضی است که بدانم شق اول فکر من درست است نه شق دوم! یعنی نقشه ای در کار نبوده است. می فهمی دائی جان؟
و « شهریار » می فهمید. خوب هم می فهمید.
آن شب تا صبح « شهریار » نه خواب بود و نه بیدار! یکی دو ساعت اول را می دانست که از خواب خبری نیست. اما پس از سنگینی پلکها و وارفتن بدن نیز، از خواب درست و حسابی، خبری نبود! او نمی توانست باور کند که پایان یک عشق می تواند اینگونه باشد؟ آیا آدمها به باورهای خودشان هم خیانت می کنند؟ آیا نقش بیست سال زندگی مشترک می تواند با یک درگیری معمولی، اینسان ساده پاک شود؟ « شهریار » نمی دانست چه کند؟ در برابر این شکست کدامیک را محق بداند؟ او این حادثه را شکست عشق می دانست! آیا عشق نتوانسته بود دو انسان را به هم پیوند بزند؟ مگر می شود عشق شکست بخورد؟ « شهریار » نمی توانست باور کند که عشق قدرت ندارد، عشق شکست خورده است، عشق ناتوان است، نه، شاید اصلا عشقی در کار نبوده است! شاید نیازهای دیگر را نام عشق داده اند آنها! و یا شاید........هر چه بود؛ « شهریار » نمی خواست و نمی توانست قبول کند که کاستی از عشق است! آنها مقصر بودند؟ کدامیک؟ آیا هر دو؟
« شهریار » دردی را در وجودش حس می کرد که تا به حال حس نکرده بود؛ حتی هنگام شنیدن داستان زندگی عزیز! او در برابرش مردی را می دید گذشته از میان سالی، پخته، اما شکست خورده! مردی که تا چند سال پیش خود را صاحب یک زندگی ایده آل، همسر زیبا و فرزندانی خوشبخت میدید اما اکنون، خسته ای که حسرتش را به دوش می کشد تا آن زمان گریز ناپذیر، تا لحظه ی پایان؟ نه، « شهریار » نمی توانست قبول کند که همه چیز تمام شده است! « شهریار » در همین مدت کوتاه آشنائی با دائی اش، نسبت به او احساسی پیدا کرده بود که اجازه نمی داد بی تفاوت بماند! شاید تعصب مرد بودن گریبانش را گرفته بود! نمی توانست شکست مردی را قبول کند آنهم بصورتی غیر انسانی و از طرف زنی که روزگاری همسر او بوده است؟ اما نه، این نمی توانست دلیلی برای حال غریب او باشد! نزدیکی های صبح دیگر فکر می کرد که به نتیجه رسیده است افکارش را زیر و رو کرده بود بارها و یکجا کرده بود: او نمی خواست قبول کند که عشق در رسالتش شکست خورده، نمی توانست ادامه ی زندگی دائی اش را با این حال نزار قبول کند و دست آخر میل به حقیقت جوئی، دست از سرش برنمی داشت! آیا چه شده است که به یکباره زن و فرزند اینگونه به دشمنی برخاسته اند و تا آنجا پیش رفته اند که همسر و پدرشان را غارت شده، رها کرده اند! حقیقت چیست آیا؟ وقتی فهمید که این سه فکر، باعث تمام زجرهای شبانه اش شده راحت شد. فهمید چه می خواهد و هنوز لبخند رضایت از دانستن، بر لبانش ننشسته بود که خواب بر او چیره شد. خوابش برد بالاخره! خوابی که پس از چندین ساعت دست و پا زدن میانه ی خواب و بیداری، می رفت که به شیرین ترین خواب زندگیش تبدیل شود.
نزدیکیهای ظهر بود که با صدای دائی « سهراب » بیدار شد. وقتی ناهار و صبحانه را یکجا خوردند؛ « شهریار » متوجه شد که دائی پس از تعریف زندگیش، دیگر نه آن آدم چند روز پیش است و نه آدمی که در حال تعریف بود! چیزی بینابین! سبک شده بود از آن بار سنگین اما آن « سهراب » همیشگی هم نشده بود! هرچند خروج از آن بی تفاوتی مرگ آور، خود موفقیت بزرگی بود اما اینجور هم نمی توانست ادامه پیدا کند. « شهریار » با خود گفت:
_ باید هرچه زودتر به « تهران » برگردم. باید عزیز را از همه ی اتفاقات باخبر کنم. دیگر وقت آنست که عزیز به نزد خانواده برگردد. مخصوصا حالا که برادرش واقعا به وجود یک خواهر، خواهری که دوست باشد؛ نیاز دارد.
مشغول خوردن چای بودند که « شهریار » شروع کرد:
_ دائی جان من فکر می کنم که دیگر عزیز، دلش برای دیدن شما یک ذره شده باشد. می خواستم....
دائی « سهراب » متفکرانه استکانش را زمین گذاشت و با همان لحن مخصوص خودش که گوئی کلمات را در دهان فشار می دهد و بعد رها می کند؛ گفت:
_ خسته شدی هان؟ به همین زودی می خواهی بزنی به چاک دائی؟ آخر حرفش را با لبخند تمام کرد که یعنی شوخی است. « شهریار » گفت:
_ نه دائی، اتفاقا آنقدر دلم می خواهد چند روزی با شما زندگی کنم و به اتفاق شما « اصفهان » را ببینم که نگو.....مخصوصا خاله « شکوفه » را هم خیلی دلم می خواهد ببینم.....اما فکر می کنم اگر همراه عزیز باشد؛ بهتر است........یعنی بروم عزیز را بردارم و بیایم.......حالا نمی دانم نظر شما.........
_ اگر اینطور باشد عالی است.......اما اگر بخواهی بروی و مدتی طول بکشد و بعد هم گرفتاریهای زندگی و ........آن وقت کلا همان در هم می رود چرا که من تازه به تو عادت کرده ام.........رک بگویم از تو خوشم آمده! خوشحالم که دائی تو هستم........جوانی خود ساخته، پاک، صادق و صمیمی، آنقدر که........
« شهریار » حرف را قطع کرد که:
_ دیگر اینقدر تعریف نکنید یکوقت باورم می شود دائی جان..........
_ نه، جدی می گویم این حق توست که تعریف بشنوی.......
_ از این بگذریم. موافقید که بروم عزیز را بیاورم؟
_ چرا که نه؟ هر چه زودتر بهتر! اگر قضیه این است؛ اصلا همین حالا بلند شو برو. یا علی.......
« شهریار » با خنده گفت:
_ اینقدر اذیتتان کرده ام که همین حالای حالا........
و شوخی آن دو فضایی را که غم از دست دادن، بخواهی نخواهی، سنگینش کرده بود؛ قابل تحمل کرد. « شهریار » می خواست شوخ تر نشان بدهد و دائی هم که می فهمید؛ کم نگذاشت از گفتن و خندیدن. هرچند خندیدنش جلای خنده را نداشت! اما تلاشی بود برای غمگین نبودن! حتی تا حدی شاد نشان دادن! ییلاق و قشلاق از پذیرایی و هال به حیاط و ایوان تا شب، لحظه هایشان را پر کرد سعی می کردند لحظه ها را قابل تحمل بگذارنند هر چند در درون..........صدای خنده بعد از مدت ها از خانه ی آقای « یگانه » بلند شده بود.........
عزیز وقتی صدای « شهریار » را از پشت در شنید؛ باورش نمی شد که او برگشته؛ در را که باز کرد و « شهریار » با عزیز گفتن همیشگی، بغلش کرد با لحن همیشگی اش در مواقع گلایه گفت:
_ به همین زودی؟ چطور شد که برگشتی مادر آخر؟ باورم نمی شود......بیا تو، هرچند دلم برایت یک ذره شده بود اما آخر تو ماموریت داشتی.......( ماموریت داشتی ) را با خنده ادا کرد و وقتی « شهریار » جواب می داد که:
_ نکند انتظار داشتی یکسال دیگر بیایم. ما را باش........
با دست به پشت او زد و گفت:
_ خودت را لوس نکن.......( و با لحنی جدی ادامه داد ) چقدر خانه بی تو خالی بود مادر.........هنوز باورم نمی شود برگشته ای........برویم سر جایمان........
_ روی تخت خودمان.........
نزدیک ظهر بود و « شهریار » می دانست که عزیز دیگر چای را دم کرده است. چای قبل از ظهر را، چرا که در خانه ی آنها، هیچگاه سماور خاموش نمی شد. فقط چای بود که به بهانه ی لحظه ها عوض می شد. قوری شسته می شد و بعد چای تازه! اسم هم داشت: چای صبحانه، چای پیش از ظهر، چای بعد از ناهار، چای بعد از ظهر،........چای عصر.......« شهریار » خنده اش گرفت خنده ای که نتوانست کنترل کند و با صدای بلند رهایش کرد.

کرد.در حالی که میگفت:چای مغرب ،چای شام،چای بعد از شام.......
حرفهایش ادامه فکرش بودند و عزیز که از موضوع بی خبر بود پرسید:یعنی چه؟بی هوا؟این حرفها چیست میزنی؟(ادای او را در اورد)چای شامانه،چای فلان چای.........
شهریار فکرش را توضیح داد روی تخت نشست بعد ادای بو کشیدن را دراورد و گفت:
ناهار چی داریم؟
چلو گوشت.اما کم به اندازه یه نفر،که میشود سهم حضرتعالی،بنده هم،هی........
بنشین عزیز بنشین با هم میخوریم.من چلو و شما نان!من گوشت و شما ماست.....
کاش همیشه لحظه ها سرشار از شادی بودند؟کاش ادمها همیشه میخندیدند و کاش خلوت های مهر همیشه سرشار از شادی بودند!ای کاش....
اما مگر زندگی بی شیب میشود؟وقتی فراز باشد نشیب هم هست!مهم این است که نساان بتواند لحظات سخت را از سر بگذراند
خب ماشین چطور بود مادر؟از ان راضی هستی؟
خیلی عزیز واقعا دستت درد نکند.خیلی راحت رفتم و برگشتم.حالا هم میخواهم غذا بخورم و بعد سرت را درد بیاورم.خیلی حرف دارم عزیز پس زود باش..........
باشه باشه چقدر عجله داری مادر........
مادر ها فرزندان را در همه حال میپرستند.عشقی که نمیتوانند از دلشان بیرون کنند همیشه انها رابه پیروی از خواسته های فرزند مجبور میکند!عزیز که خودش هم در عجله برای شنیدن خبرها دست کمی از شهریار نداشت به سرعت سفره را انداخت و بعد از غذا بود که شنید ......شنیده هایی که باور نمیکرد نمیتوانست باور کند درست میشنود!برادر را در اوج جوانی و شادابی ترک کره بود و اکنون چه میشنید؟!دختر جوانی که درست همسال خودش بود و او بسیار عزیزش میداشت به کجا رسیده بود ایا که چنین بیرحمانه شوهر را تنها گذاشته بود؟عزیز همانطور که فکر میکرد به گذشته ها سفر کرد فهیمه دختر عموی شکوه بود و شکوه دوستش میداشت اما علاقه برادرش به فهیمه باعث شده بود که او دختر عمو فهیمه را طور دیگری دوست داشته باشد زن برادر!عروس خانواده!هرچند عمو احمد رضایت نمیداد اما شکوه برادرش را خوب میشناخت.او میانست که عاقبت،فهیمه عروس خانواده خواهد شد!تازه علاقه ای که فهیمه به سهراب نشان میداد باعث میشد که شکوه و شکوفه هردو بپرستندش،حلا که میشنید ان دختر عموی گیسو طلایی برادرش را به چه روزی نشانده است میشنید و باور نمیکرد!در دل گره ای احساس میکرد یک نوع فشردگی!دلش نمی امد فهیمه را یکسر محکوم کند چرا که او هم سن خودش بود و سالهای زیادی را با هم گذرانده بودند.او میدانست که فهیمه عاشق سهراب است پس چه شده بود ایا که کار به این جا رسیده بود؟!عزیز میتوانست برادر را تنها بگذارد در این حال.علاوه بر ان دلش میخواست کاری برای برادر انجام دهد اما کار برای برادر یعنی گرم کردن دوباره کانون خانواده اش!یعنی جمع کردن زن و فرزند در کنارش!ایا این کار ممکن بود؟ایا کسی میتوانست این کار را انجام دهد؟دلش فشرده شد از دست روزگار.با خودش گفت:
باز خدا را شکر که شکفه خوش سرانجام شده،دورش شلوغ شده ان هم با عزت و ابرو،با خوشحالی....دادا سیامک را بگو....چه عاقبتی.....خدا را شکر که دادا سیاوش.....
فکر پشت فکر همینطور اعضای خانواده در برابرش رژه میرفتن

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#34 | Posted: 18 Jan 2013 04:12

قسمت یازدهم


خواهر و برادرانی البته با قیافه آن روزگارشان،اما فکر "سهراب"رهایش نمی کرد:
-آنهمه شور و شر!؟آنهمه حرارت؟!آدم نمی تواند باور کند "سهراب"به این روز افتاده باشد...
دلش می خواست تنها باشد عزیز،در حضور دیگری حتی اگر پاره دل آدم باشد؛نمی شود راحت عقده دل خالی کرد،
راحت گریست...و حتی دنبال چاره گشت...باید به اتاقش می رفت عزیز
-تو خسته ای پسرم تا به خودت می رسی و استراحت می کنی؛من هم می روم به اتاقم تا...
"شهریار"بقیه اش را می دانست لازم به گفتن نبود.
-باشد عزیز جان،من اول یک دوش می گیرم و بعد...
"شهریار"حال عزیز را حس می کرد.می دانست چه غوغائی در جان او بر پا کرده است با خبر هایش!
با خود می گفت:
-گوئی خدا هیچوقت برای عزیز من راحتی نخواسته!تازه از غم دوری من نجات پیدا کرده بود و دلش می خواست با خانواده اش
پیوندی دوباره برقرار کند که ...
چه آشفتگی ای؟!عزیز هیچ فکر نمی کرد با چنین خبر هائی روبرو شود... و "شهریار" امیدوار بود که تنهایی بتواند
کمکش کند... ساعتی نشست با خویشتن خویش...
اما عزیز،نه تنها تا عصر از اتاقش بیرون نیامد؛که موقع شام هم گفت به غذا میل ندارد!"شهریار"دو سه بار تمام حیاط را
شست.تمام باغچه ها را آب داد. دلهره داشت آخر،عزیز نباید زیاد به خودش فشار وارد می کرد.او دیگر آنقدر ها جوان نبود.
تازه،پنجاه سالی که او گذرانده بود آنقدر ها هم به راحتی طی نشده بود."شهریار"برای مادر دلواپس بود!خلوتش طولانی شده بود
چقدر!با هر بار آب پاشی حیاط،وقتی پشت پنجره اطاق مادر می رسید؛با صدائی،ضربه ای به شیشه،سرفه ای و خلاصه به یک
طریقی،سعی می کرد وجودش را به عزیز یاد آوری کند اما هر بار،عزیز فقط لبخند بیرنگی تحویلش داده بود یعنی:
-می دانم دلواپسی پسرم!می فهمم و ارج می نهم حالت را،اما بگذار با خودم باشم!بگذار مادرت تنها باشد!...
در این گونه مواقع،عزیز برای آنکه بهتر فکر کند؛دستانش را بکار می گرفت.خودش می گفت:
-اینطوری بهتر می توانم فکر کنم...
به دوخت و دوز مشغول می شد؛کوبلن می دوخت،نمی دانم تسبیح دانه می کرد،و یا آنکه بافتنی،این کار تمام نشدنی دست و
نخ،به داداش می رسید. امروز هم حرکت بی وقفه میل بافتنی و کاموا،نشان از اندیشه عزیز داشت و "شهریار"دست آخر،خسته
از دخالت های بی صدایش،به این نتیجه رسید که بهتر است دخالت نکند،بگذار هر وقت خواست بیاید!اخلاق عزیزش را می
شناخت.تا نتیجه نمی گرفت؛دست از سر موضوع بر نمی داشت...
اما عزیز؟!عزیز و دغدغه های خواهرانه اش،عزیز و شکست چندین باورش،عزیز و قبول بیوفانی دختر عمو و دوست چندین و
چند ساله اش،عزیز و زندگی تلخ برادرش و دست آخر عزیز و دو راهی انتخابش میان برادر و دختر عمو،لحظه ای غریبی را
می گذراندند!لحظه هایی که گاه گوئی پایانی ندارند!آدم فکر می کند تازه شروع شده اند و دامنه وسعت شان چند لحظه بیشتر
نیست...اما به واقع ظهر را به شب می رسانند...آنچه عزیز را می آزرد به جد،ناتوانی اش بود در برابر حادثه!!احساس بی دست
و پایی می کرد.چه کند آخر؟آنها از سر راه برش داشته بودند؛بزرگش کرده بودند؛از خود به حسابش آورده بودند؛نامشان را به
او داده بودند؛"یگانه"اش کرده بودند!چه بهانه ها آورده بودند نداشتن انگشت کوچکش را!لای در رفتن و قطع شدن؟!خدا مرا
ببخشد!چقدر مامان از همه سرزنش شنید که:
-آخر مادر باید مواظب بچه باشد!چطور گذاشتید در آهنی انگشت بچه را قطع کند؟آخه چطور ندیدید و در را بستید؟وای خدا
مرگم بده چه کرده اید با بچه!
و به خود خریدن سرزنش را،تا بهانه ای باشد برای بی انگشتی این دختر!
برای بیگانگان بهانه می آوردند آنها،چرا که نزدیکان می دانسته بودند قضیه را،البته جز خود بیچاره اش!چقدر برای مدرسه اش
حرص خورده بودند!دانشگاهش چطور؟مگر تامینش نکرده بودند؟خانه نگرفته بودند برایش که خوابگاه را مناسب نمی دانستند
برای او:
-چهار وجب جا و چند تا دختر که معلوم نیست هرکدام چه اخلاقی داشته باشند؟!مگر "شکوه" می تواند آنجا درس
بخواند؟خیر،باید برایش خانه بگیریم.یک جای خوب اجاره کنیم...
چقدر دادا "سهراب" به او محبت کرده بود؟!چقدر به او رسیده بود!؟برای آنکه احساس کسالت نکند؛چقدر سینما برده بودش این
برادر! یادش نمی رفت فیلم "ال سید" را سه بار برده بودش،سینما "حافظ" بود در "چهار باغ "،تا فهمید "شکوه" از فیلم خوشش
آمده؛دوباره بردش،بار سوم هم همراه "فهیمه" بردشان...
چقدر برایش زحمت کشیده بودند همگی،از آن پیرمرد-بابا-گرفته،تا مامان و برادر ها....آوقت او چه کرده بود؟حسابی مزدشان
را کف دستشان گذاشته بود !با فهمیدن حقیقت ،ول کرده بود و رفته بود!بی هیچ فکری ،بله تقصیر داشت بابا! بابا داشت فحش
می داد به او،پشت سرش داشت فریاد می کشید: دختره سر راهی! عمو"عباس"هم داشت فحش می داد!حقشان بود؟!راستی حقشان
بود؟آیا فقط همین یکی،همین جواب به مردم-که دخترشان کجا غیب شده؟چقدر تحلیلشان برده بود؟
وای که فقط با تصور کردن اشتباهاتش ،عزیز از خجالت آب می شد!وقتی می دید چه دستمزدی به همگی آن ها داده است!
-خدایا مرا بکش .چه کردم با این خانواده؟!حقشان بود؟دختر یتیمی را از سر راه برداشتند و به یک جائی رساندندش که مایه
افتخار همه باشد؟حقشان بود؟باید ترکشان میکردم؟آبرویشان را می بردم؟خدایا آدم چقدر می تواند پست باشد و تو چقدر صبوری
که تحمل می کنی از ما آدم ها این کار هارا!جواب آن پیر مرد-بابا"محمود"-را در آن دنیا چه بدهم؟!
عزیز در کلنجار با خودش ،تمام نمرات منفی را در پرونده خود می دید !پاک کردن این منفی ها آیا ممکن است؟او می خواست
همین کار را بکند.برای همین "شهریار"را فرستاده بود.می خواست برگردد و دست همه شان را ببوسد و بگوید:
-جوان بودم،اشتباه کردم.غلط کردم.مرا ببخشید....
اما حالا با این وضع ،با این حالی که خانواده دارند؛"شکوفه" با آن خانواده شلوغ،دختر،پسر و نوه و ....دادا"سیامک"با آن وضع
دردناک زندگی...بابا و مامان زیر خاک...و بدتر از همه دادا"سهراب" با این وضعی که "شهریار" تعریف می کرد...
واژه های یتیمی و "سیامک"و"سیاوش"و"سهراب"برا یش یاد آور تعریف های "شهریار"بود از پرورشگاه!در خیال آن سه را
می دید که به گفته خود دادا "سهراب" ،مثل جوجه های بی مادر،لرزان و ترسان،کزکرده گوشه تخت،اشک می ریختند.
اشک یتیمی!عزیز در بیست و چند سالگی درد یتیمی را چشیده بود و تا مغز استخوان سوخته بود؛آیا چه کشیده بودند این سه
کودک،این بچه های مسلم؟!گریه می کرد عزیز،برای لحظه هائی که سال ها از آن گذشته بود؛چهل پنجاه سال،راستی چرا؟چرا
گریه می کرد بر گذشته های مرده؟خودش هم نمی دانست!تنها می دانست که گریه هیچ دردی را دوا نمی کند!آن بچه چهار،پنج
ساله،اکنون مردی بود شصت و پنج ساله که داشت پیر می شد!در خود می پوسید،در خود می مرد.برای بابا که نمی توانست
کاری بکند.چرا که سالها بود او مرده بود!دیگران هم نیازی به کمک عزیز نداشتند.تنها میماند این یک برادر،دلش می خواست به
او بگوید که اشتباهم را فهمیده ام!فهمیده ام که تنها پیوند خونی،اثبات برادری نیست!فهمیده ام که برادرانه بزرگم کرده ای و حالا
می خواهم خواهرانه غمخوارت باشم برادر!می خواهم غمت را نبینم برادر!کدامین ناجوانمرد تو را-برادرم-اینگونه کمر شکسته
است؟شرمش باد!و به اینجا که می رسید؛غیری نمی دید!که هر چه بود از خود بود!از خودی!دختر عمو،همسر برادر،چنین کرده
بود.آیا او می توانست چنین کند؟نه در باور عزیز-"شکوه"آن روزها-سر بر می آورد و می گفت:
-نه،"فهیمه"چنین نمی کند!باید دید چه شده؟آن ها عاشق هم بودند...
آیا باید رفت و برادر را سر سلامتی داد؟ آیا باید در کنارش نشست و دلداریش داد؟که چه؟آیا دلداری"شکوه"-همان خواهر
کوچولوی جوانی-همسر و فرزند را برمی گرداند؟
عزیز به اینجا که رسید؛دیگر هوا تاریک شده بود.اما طنابی یافت برای بالا کشیدن خود،از چاه گنگی ها،غم های سیاه،ندانم
کاریها...:برگرداندن؟!...برگرد اندن؟!...آیا می شد؟چگونه؟آنها که آن ور دنیا بودند.آیا باید صبر کرد تا به روش معهودشان ،برای
سر زدن،روزی برگردند؟تا آنوقت چه؟برادر چه می شد؟تازه او چه کرده بود آنوقت؟حتمأ یک جلسه دیدن از زن قبلی برادر و
ساعتی چند گپ زدن و حتمأ راهنمایی عاقلانه کردن؟از دور دستی بر آتش داشتن؟چقدر بعضی وقت ها آدم با خودش بیرحمانه
برخورد می کند!گاه در افکار عزیز،طنز های تلخی پیدا می شدند که مثل شلاقهایی بودند که بر بدنش فرود می آورد آگاهانه،خود
آزارانه!این جا هم همان طنز تلخ خود می نمود وقتی که عزیز با خود می گفت:
-حتمأ لطف هم می کنم؟!منتظر می شوم تا روز "فهیمه" سفری به "ایران"بکند و می روم با او حرف می زنم که یعنی ...
خاک بر سرم کنند با این کمک کردنم!برادر،برادر،کردنم!
اما واژه برگرداندن،راهش می گشود و ناگاه لبخندی واقعی لبانش را گشود!بافتنی را پرت کرد و بلند شد و رفت سراغ کمدش،با
عجله دفتر پس اندازش را پیدا کرد و به خواندن ارقام پرداخت.با هر لحظه گذشت زمان،لبخندش واقعی تر و امیدوار تر می
شد!دفتر را بست و با خود گویه ای از اتاق خارج شد.
-می شود،می شود،مگر پول را برای چه می خواهم؟،فقط...فقط یک نکته...عمر او که دیگر مال من نیست؟!...اما چرا
هست...بزرگش کرده ام...بگذار این چند ماه عمرش را هم به مادرش هدیه کند...تازه کار زوری هم که نیست...ولی از کجا که
نتیجه بدهد؟...عیب ندارد...آنوقت آدم دلش راضی می شود که...هر کاری توانسته ام؛کرده ام.آنوقت...من از اینجا و او از آنجا ...
عزیز حواسش نبود که دیگر به کناره تخت رسیده و کلمات آخرش را "شهریار"در هوا قاپیده است:
-چه کاری عزیز...شما کجا و نمیدانم او...یعنی کی...کجا...؟
عزیز مثل وقتی که پشه ای را از مقابل صورت می رانند با دست حرکتی کرد و با لبخندی خجالت زده گفت:
-هیچ چی...هیچ چی پسر...بیا بنشین که خیلی کار داریم...(و در حال نشستن اضافه کرد)چقدر هم که این دلم لیس می رود!انگار
روده بزرگه دارد روده کوچکه را می خورد...تو چطور مرد؟
عزیز دوباره همان عزیز همیشگی شده بود!خدا را شکر،بحران طی شده بود!"شهریار"با این فکر گفت:
-بله حضرتعالی که در خلوت مقدستان به خور و خواب نیاز ندارید!فکر این بچه کوچک گشنه هم که نیستین(و با خنده ادامه
داد)فقط بعد از خروج از چله عارفانه و مراقبه و مکاشفه و مذاکره و...
عزیز با خنده ادامه داد:
-و مناظره و مکابره و مقابره و...چهار تا دیگر هم پیدا کن بگذار رویش!دیگه چی؟پسره بلا،چه حرفا؟از شوخی گذشته ،دیدی که
اینجا نیستم؛فکری برای غذا می کردی...
-کرده ام،خوب هم کرده ام،اول شما بنشینید یک چای میل کنید،نوبت آن هم می رسد،شما فکر کرده اید در این ده دوازده
ساعت...
-نه خیر،بفرمائید سی چهل ساعت...
-خب،در این شش هفت ساعت،خوب شد...
-این یک چیزی.
-بله،در این مدت، فکر کرده اید بنده بیکار بودم؟خیر،کار کرده ام.شام حاضر است،حاضر حاضر...
با آنکه از سفر برگشته بود؛نقش میزبان را او بازی می کرد! حتی قلیان را هم خودش چاق کرد و نی را دست عزیز داد!بعد از
آنکه عزیز دو سه پک پی دار زد؛"شهریار"گفت:
-مثل بچگی ها،کم طاقتم عزیز،نتیجه؟
-نتیجه چی؟
"شهریار"به پنجره اتاق عزیز اشاره کرد و گفت

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#35 | Posted: 18 Jan 2013 04:13 | Edited By: yemard1
-نتیجه همان فکر ها،همان مراقبه و مکاشفه و...
-آهان،منتظر بودم بپرسی.هر چند فکر می کردم آنقدر طاقت پیدا کرده باشی که به یک پیر زن اجازه جویدن چند من آهن را بدهی...
-یا به یک مورچی که صد تن گندم را ببرد پتل پورت...همینقدر حوصله خوب است؟
خنده هر دو فضای تخت چوبی حیاط قدیمی را دوباره شاد و با نشاط کرد.براستی هم نشاط بستر خوبی بود برای آنچه عزیز می
خواست مطرح کند:
-خب،"شهریار"،با یک سفر به "آمریکا"چطوری؟
"شهریار"در قیافه جدی مادر،هیچ نشانه ای از شوخی ندید!با تعجب پرسید:
-من؟!دوباره "آمریکا" رفتن؟!خنده داره!مگر خود شما نمی خواستید که من هر چه زودتر برگردم؟که البته خودم هم همین را می
خواستم؛آنوقت حالا...؟(و با حالتی اعتراض گونه ادامه داد)من حتی نماندم مدارکم را بگیرم...
عزیز حرف "شهریار" را قطع کرد:
-خب حالا چه اشکالی دارد که خودت بروی و مدارک فارغ التحصیلی ات را بگیری؟هنوز هم که ویزایت جا دارد.کو تا آنها
بفرستند؟خودت که باشی زودتر نمی گیری؟
-واقعأ که عزیز؟!هیچ معلوم هست شما چه می گوئید؟میدانید هزینه یک رفت و برگشت چقدر است؟تازه،یک رفت و برگشت بی
فایده!اگر پولهایتان زیادی کرده؛خب آتشش بزنید!(خطاب به خودش ادامه داد)عزیز من را ببین،از ظهر می رود در اطاقش می
نشیند به فکر کردن و آنوقت بعد از یک ظهر تا شب می آید و همینطور بی هوا می گوید که:چه اشکالی دارد...
در همان حالی که "شهریار" در حال ادای این حرفها بود؛مخصوصأ وقتی حرفش به آنجا رسید که (از ظهر تا شب می رود در
اطاقش به فکر کردن)ناگهان در مغزش جرقه ای زده شد!داشت می فهمید عزیز چه می گوید!بی اراده لبخندی بر لبانش نشست و
حرفش را قطع کرد بعد درست مثل کسی که کشف بزرگی کرده باشد؛حالاتش عوض شد!آن حالت اعتراض آمیز ،جایش را به
شعفی کودکانه داد!شعفی که از جا،نیم خیزش کرد!لبهایش را به خنده گشود و شادمانانه ادامه داد:
-آهان...حالا فهمیدم عزیز،که اینطور... پس منظورت این است که من بروم آنجا و ...
عزیز سرش را به نشانه آری تکان می داد پشت سر هم،همراه با هر جمله "شهریار".اما "شهریار"ناگهان سکوت کرد.آن شادی
کودکانه جایش را به حالتی جدی داد:
-اما اصلأ هیچ فکر کردید که من...آخر من...می توانم؟این کار از من بر می آید؟نه،نه،غیر ممکن است.
قاطعیت جمله آخرش تردید ناپذیر بود.اما نه از نظر مادر:
-هیچ هم غیر ممکن نیست...
این بار نوبت عزیز بود که قاطعانه حرف بزند و زده بود هم:
-هیچ هم غیر ممکن نیست!(و با لحن مهربانانه افزود)هیچ فکر کرده ای که من،یعنی ما چقدر به این خانواده بدهکاریم؟دز این
چند روزه،مخصوصا بعد از دیدن دائت،یک لحظه فکر کرده ای من و تو چقدر به او مدیونیم؟
صدایش بلند تر شد و با هر جمله،لحن صدایش بالا می گرفت.رگه ای از خشونت در جای جای کلامش خانه کرده بود:
-تو کجا بودی اگر آن پیرمرد،یک لحظه چشمهایش را بسته بود؟!تو کجا بودی اگر او در یک آن،تمام مشکلات کار را در نظر
آورده بود و به راهش ادامه داده بود؟آنوقت عزیز حالای تو،غیر از آنکه غذای یک وعده دو سه تا سگ ولگرد می شد؛دیگر چه
کاری در دنیا انجام می داد؟(صدایش دیگر کاملأ بلند شده بود طوری که اگر بیگانه ای می شنید مطمئنأ حمل بر دعوا می
کرد)اگر گذشته بود ؛غیر از اینکه بعد از خوردن این انگشت(جای انگشت کوچکش را مثل یک تهدید روبروی صورت
"شهریار"تکان می داد)نوبت این یکی می رسید(با دست دیگرش انگشت کناری انگشت خورده شده را نشان داد)و بعدش این و
این...
خدای من... خدای من...و صدای هق هق عزیز،نشان از تمام شدن طاقت او داشت!طاقتی که طاق شد با تصور شکنجه جان
فرسای یک کودک شیر خواره،آنهم به شکلی آنچنان وحشیانه که آثارش را او یک عمر با خود یدک کشیده بود!
"شهریار"گیج شده بود!نمی دانست چکار کند؟خودش را مقصر می دانست!به سرعت عزیز را بقل کرد.ترس از یک حمله
عصبی،گیجش کرده بود!با عجله و لکنت زبان گفت:
-من....من که منظوری نداشتم عزیز .... بخدا هیچ منظوری نداشتم....خودت که میدانی هر کاری که تو بگوئی؛ من می کنم!
من اصلا به خاطر تو زنده ام مادر،عزیز...ترا بخدا گریه نکن...من نفهمیدم چه غلطی کردم...هر کاری بگوئی می کنم فقط گریه
نکن...
این حرف ها را در حالتی می زد که مادر را در آغوش کشیده بود و عجولانه با یک دست اشک هایش را پاک می کرد و با
دست دیگر تار های سراسر سپید مویش را نوازش می کرد؛نوازش که نه دست می کشید روی

این تارها نشانه ی غم،تارهای سپید جای پای زندگی!دستپاچگی در هر حرکتش نمایان بود و عزیز با انکه فشار عصبی به انجا کشانده بودش که سرزنش کند انهم به ان عریانی،با ان وجود فرزند را نمی توانست حیران در دست غم ببیند،ترسان از حال مادر ببیند!پس دست را بالا اورد و دست شهریار را گرفت فشرد و از پشت شیشه ی شفاف اشک ،در چشمهایش نگاه کرد.این نگاه مهربان بود. نه،این نگاه سرزنش نمی کرد انطور!دستهای شهریار فهمیدند چشمهایش هم فهمیدند و راحت شد!دیگر می شد با ارامش مادر را نوازش کرد!حتی می شد از او جدا شد دیگر روبروی هم ایستاده نبودند چون لحظاتی قبل! می شد کنار هم بنشینندوعزیز به قلیای تازه پک بزند.....شهریار به سرعت از جا جست وارد بود سر قلیان را در منقلی که روی زمین کنار تخت گذاشته شده بود تکاند و بعد از درون کاسه ی سفالی با قاشق مخصوص تنباکوی خیسانده را در سر قلیان گذاشت و به سرعت چند حب اتش سرخ روی سر قلیان گذاشت. حر کاتش اتوماتیک وار بود کوزه و میانه را در اب حوض فرو برد و اب کوزه را تازه کرد با نگاه اب کافی را سنجید و زیادی را خالی کرد و تا بیاید عزیز به خودش بجنبد نی را به دستش دادودر حالی که عزیز دست پیش اورد به ستاندن نی قلیان به سرعتسر فرود اورد و دست مادر را بوسید جای انگشت نداشته را چه با ظرافت عمل کرده بود او اینرا عزیز اندیشیدو شهریار گفت با یک چای خودش را در کنار مادر جای داد نیازی به حرف نبود او اماده بود هم برای شنیدن و هم برای عمل کردن........از تو به یک اشاره از ما به ر دویدن........حکم انچه تو فرمایی حکم انچه تو فرمایی.......پاینده باد چشمه ی زاینده عشق روان باد جاری محبت برقرار باد زلال همیشگی مهر........پاینده و روان و برقرار..........
عصر بود مادر و فرزندبرروی تخت حیاط نشسته بودند و صحبت می کردند عزیز قبول نمی کرد شهریار برساندش اصفهان می گفت:کار خودت دیر می شود. من با هواپیما هم می توانم بروم همه چیز هم که مرتب است به تو هم نیازی نیست خودم میدانم با برادرم در این فرصت تو کارهایت را راس و ریس می کنی تا هر چه زودتر راهی شوی. چرا معطل من شوی؟و بعد با لحنی شاد ادامه داد:ببین عزیز دل من وقتی کار برای خدا باشد وقتی قصد تو فقط محبت به دیگران باشد بببین چطور کار ها جور می شود؟دیشب بود که حرفش زدیم امروز همه ی کارها درست شده هم ادرسشان را پیدا کرده ایم هم من تلفنی برایت بلیط رزرو کرده ام هم چمدانت را بسته ام و هم...شهریار با لبخندی که نشان از مجاب شدنش داشت گفت:درست است مادر پس فقط می ماند گرفتن بلیط هواپیمای اصفهان برای شما...._انهم کاری ندارد یک دوست دارم در یک اژانس هوائی..عزیز خیلی شاد بود فکر دیدار خانواده شادش کرده بود بر عکس همیشه تندو تند حرف می زد پشت سر هم و با خوشحالی.شهریار با خنده حرف مادر را قطع کرد :باز هم یکی از دوستان بی شمار عزیز......از کجا این همه دوست..._از کجا ندارد!وقتی ادم سی سال در یک اداره کار کرده باشد انهم در تهران در خود وزارت خانه فقط کافی است که یک دل پاک داشته باشد و قصد خدمت و یک ریزه همت........مردم گرفتارند اگر بدون هیچ چشم داشتی موقع مشکلات به انها کمک کرده باشی کاری که از دستتبر می امده انجام داده باشی همه منتظر جبران می شوند همه دوست تو می شوند البته تو بدون انکه انتظار جبران داشته باشی کمک کرده ای اما ادمها هم دل دارند عاطفه دارند می فهمند و انوقت.......روز به روز دوستان تو زیاد می شوند کار به جایی می رسد که پسرت می گوید اینهمه دوست را از کجا ورده ای؟بالبخند اضافه کرد باور کن پسرم اگر لازم باشد در تمام قسمتهای این شهر دوست دارم!ادارات سازمانها مراکز نمیدانم همه جا و همه دلشان می خواهد کمک کنند میدانی نکته جالب در این قضیه کجاست؟_نه عزیز کجاست؟_اهان نکته اینجاست که چون خودم نیازی نداشته ام اکثرا در این سالها گرفتاری یکی را به دست دیگری رفع کرده ام یک نفر از دوستان اتفاقی می گوید:فلان جا اشنا نداری؟و دیگر کار تمام است کار این دوست بوسیله ان دوست انجام می شود این میانه لذتش می ماند برای من......._عزیز تو خیلی خوبی....خیلی خوب...... عزیز چشم غره ای دوستانه به شهریار رفت و ادامه داد:داشتم می گفتم یک دوست دارم در یک دفتر خدمات هوایی که قبلا برای چند نفری از او بلیط گرفته ام انهم در مواقعی که هیج جایی بلیط گیر نمی امد دفتر این دوست من با شررکت صنایع فولاد قرارداد دارد انها هواپیماهای برای کارکنانشان اجاره کرده اند خب گاهی در این هواپیما های چارتر صندلی خالی هست اژانس دوست من بلیطش را می فروشد برای اصفهان که همیشه جا داشته بارها وقتی می گفت: برای اصفهان که جا داریم خودت نمی خواهی یک سر بروی انجا؟ دلم اتش می گرفت اما اینبار یک جواب مثبت و درست و حسابی برایش دارم.همانطور هم شد که عزیز میگفت چون بی معطلی جارزرو شد حتی دوست عزیز اجازه نداد انها برای پرداخت پول به دفتر بروند گفت بلیط را در فرودگاه از قسمت پرواز چارننر های شرکت نفت بگیرید. برایتان می گذارم انجا .نمی خواست انها حتی یک تک پا به دفتر بروند دلش نمی واست پول بلیط رااز انها بگیرد ایا عزیز برای اوچه کار کرده بود در گذشته؟!صدای شاد عزیز فضارا پر کرد:این شکوفه ماهم شده چهارراه اتصال فامیل سر همه به اخور خانه ی شکوفه بسته شده نمیدانی وقتی صدای مرا شنید چه حالی پیدا کرد انگار غش کرد پای تلفن راستی تو با کدام یک از بچه های شگوفه حرف زده ایی؟ می گفت مگر انکه دستش به تو نرسد و گرنه کاری به سرت بیاورد که..... عاصی بود از ندیدنت این شکوفه ما خیلی شوخه شهریارم کی می شود که تو هم بیایی انجا و همه با هم.... ادرس فهمیمه و بچه هرا حفظ بود حتی نلفظ کلمات و الفباشان را...._خدارا شکر مادر پرواز شما چه ساعتی است؟_شش صبح خوبه؟_خیلی هم خوبه فقط ما تا شش صبح فردا وقت داریم که با هم باشیم...._البته فعلا چون بعدا خیلی فرصت داریم_درسته پس دیگر........_میدانم چه حالی داری پسرم یک چیز را فراموشنکن وقتی ادم کاری را بدون چشم داشت جبران و فقط برای خدا خوب دقت کن فقط برای خدا انجام بدهد مطمئنا همه چیز درست می شود.توکل کن مرد تو دائی سهراب را که دیدی از جریانات هم مطلع شدی حالا می ماند شنیدن حرفهای ان طرف قضیه بعد هم امیدوارم که بتوانی کاری کنی فهیمه قبول کند بیاید اصفهان!اگر تو فقط بتوانی کاری کنی که او راضی شود به امدن اگر تو فقط بتوانی به اصفهان بیاورش انوقت بقیه ی کارها به عهده ی من اگر هم خدا کرد و خودت موفق شدی راضیش کنی که دیگر نور علی نور است....-خداکند عزیز...خدا کند ...من می ترسم....._نترس مادر از همین حالا معلوم است که خدا می خواهد کار درست شود من و تو وسیله ایم. اصلا فکر کرده ای چطور همه چیز راست و ریس شد؟رفتن تو به اصفهان زود برگشتنت تصمیم من... ببین اگر تو ویزا نداشتی اصلا می شد به این زودیها ویزای امریکا را گرفت؟ همین یک دلیل کافی است که باور کنی...اصلا شاید برای همین تو زود برگشتی؟!حتی نماندی مدرکت را بگیری...._شاید... شاید هم_ نه فقط همین شق قضیه را باور کن...ببین من راجع به یک موضوعی با تو صحبت نکرده ام. یعنی فرصت نشده میخواستم برایت بگویم.....نشد...من در این سالهای دوری از تو به یک جا وصل شدم که زندگیم را از این رو به ان رو کرد!پاکم کرد خلاصه بگویم تا بعداز برگشتنت انشاالاه مفصل صحبت می کنیم...من شش ماه بعداز رفتن تو به صورت اتفاقی با یک نفر اشنا شدم در خیابان انقلاب بود موقع انتخاب کتاب در کتاب فروشی... مدتی بود در زمینه ی عرفان مطالعه می کردم که انهم اتفاقی بود یک شعر مرا کشاند به عرفان و انروز دنبال یک کتاب می گشتم که اسمش را هم فراموش کرده بودم خانمی کنار من ایستاده بود اسم کتاب را گفت با تعجب پرسیدم:شما از کجا اسم کتابی را که من دنبالش می گردم !می دانید؟جواب داد:با نشانه هایی که به فروشنده دادید حدس زدم در ضمن من فکر می کنم که ان کتابرا باید رفت نباید خواند!بازهم با تعجب پرسیدم:یعنی چه باید رفت؟کتاب را باید خواند!_منظور من خیلی ساده است خواند کتاب می شود عرفان نظری و رفتن کتاب می شود عرفان عملی ایا دوست دارید عملا با عرفان اشنا شوید؟ جواب من مثبت بود و او مرا با خیلی چیز ها اشنا کرد نکاتی که در طول چند سال مراز درون متحول کرده شاید متوجه شده باشی از حرفهایم!انشاالاه بعد از برگشتنت مفصل صحبت می کنیم. اینرا گفتم مه حرف اصلی ام را یزنم و بدانی بی پایه نیست!پسر ماهم توکل کن! علاوه بر ان ایمان داشته باش یعنی باور داشته باش که اگر خدا بخواهد می شود خدا هم همه ی کار های خوب را دوست دارد . حیف که جوانها امروزه از ظاهر این کلمات خوششان نمی اید. اما اگر با واژه های دیگری از معنای ان صحبت کنیم جذب می شوند اخر به فطرتشا نزدیک است خب دیگر بس است این حرفها خسته ات کردم....-نه مادر خسته نشدم برایم تازگی دارد حالا مفهوم بعضی از حرفها و کارهایت برایم روشن می شود انقدر تکیه کردن روی محبت بی چشم داشت جبران کردن و باور کردن...._درست فهمیدی سعی کن انجا به دلت رجوع کنی هر چه دلت گفت: عمل کن قول می دهی؟....._قول میدهم اما معنی حرفتان را نمی فهم عزیز..._خود حرفم را حفظ باش. انجا به هر مشکلی برخوردی حرفم را بیاد بیاور معنایش را حتما می فهمی مطمئن باش.__باشد فقط ایالت های ما باهم فرق می کند هر چند زیاد دور نیست اما...._اشکالی ندارد اول می روی انجا کاری را که من خواسته ام انجام میدهی بعد سر فرصت می روی سراغ دانشگاهت....که البته اگر نشد هم نشود اشکالی ندارد خودشان پست می کنند برایت.....شهریار زد زیر خنده و گفت:عجب ان چه کسی بود که اول پیشنهاد کرد برای گرفتن مدرک حضورا بروم؟...حالا.... عزیز فقط با خنده جوابش راداد وبا دست روی پایش زد....
هواپیما کاملا اوج گرفته بود.بعداز یک توقف در بن حالا می رفت که قاره اروپارا پشت سر بگذارد. پذیرایی از خطوط هوایی امارات بسیلر عالی بود شرکتهای هوااپیمایی معروف دنیا برای رقابت با همدیگر سعی می کردند به هر شکل ممکن دل مسافر را به دست بیاورند و تا حد ممکن امکانات رفاهی بیشتری نسبت به رقیب عرضه کنند. شهریار مزه ی پذیرایی های ایرفرانس و بریتیش ایرویز را چشیده بود هر چند خطوط هوایی داخلی امرکا را هم دیده بود اما برای او باور کردنب نبود که یک کشور عربی کوچک در خاور میانه چنین پروازی را به مسافرانش عرضه کنئ هواپیمایی امارات با جود انکه جدیدا راه اندازی شده بود اما دست همه ی خطوط هوایی اروپا و

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#36 | Posted: 18 Jan 2013 04:16
امریکا را از پشت بسته بود امکانات رفاهی در این هواپیما تصور کردنی نبود و شهریار خوشحال بود که توصیه دوست مادرش را قبول کرده است حالا با شکم پر و احساس رضایت یک خواب راحت کم داشت تا کاملا اسوده و سر حال پا به ینگه دنیا بگذارد. هر چند تصور ورود دوباره به یک فرودگاه امریکایی ازارش می داد.اخر این کار امریکائی ها با ایرانی ها پذیرفتنی نبود حتی باور کردنی هم نبود اما انها تمام مراحل را انجام میدادند کاری هم به احساس تحقیر شدنی که در وجود هر ایرانی شکل می گرفت و باقی می ماند ت زمانی که راه خروجی بیابد نداشتند تصور ان لحظات ازارش میداد:پر کردن فرم پرسشنامه با ارائه ادرس در امریکا و حالا عکس برداری از زاویه های مختلف این زاویه ان زاویه خدای من هر زاویه گوئی یک ایرانی می تواند از هر زاویه ای به منافع امرکا اسیب برساند!عکس رخ نمیرخ چپ راست......فقط یک شماره ی زندان روی سینه ی ادم کم است تا کار تکمیل شود؟!ایا این رفتار انسانی است؟ایا تا کی قرار است امریکا ایرانیان را دشمن خود بداند؟انهم با ان جمعیت باور نگردنی ایرانیان ساکن امریکا؟وبعد نوبت قسمت دیگری از تحقیر فرا می رسد:انگشت نگاری گرفتن انگشت ها فشار بر استامپ و ومالیدن انگشت در جای مخصوص کاغذ!این انگشت ان انگشت فلان انگشت...دیگر انگشتی مانده بود؟تعجب داشت که انگشت های پا را لازم نداشتند برای انگشت نگاری؟!بعد سنجاق شدن ویزا و پاسپورتو....از خرطومی وارد شدن و از در سالن خارج شدن جئی که فقط تصمیم پلیس می تواند چمدانت را از بهم پاشیدن نجات دهد!کاری که با کمتر ایرانی ای انجام می شود اما خب نظر پلیس شرط استشاید از قیافه تو خوشش نیاید مثلا بینی ات شکل بینی مادر زن حضرت اقاست و انوقتایشان بند میکند به تو اول خودت بعد چمدانت هایت.... تا هر وقت که راضی شوند! شهریار با تصور ان لحظات مزه تلخی را در دهان حس کرد!مزه ای که بر طرف نشد تا انکه مهماندار با اب میوه اهدایی نابودش کرد حتی تا وقتی که در هتل مشغول دوش گرفتن بود ان مزه هنوز ازارش میداد اما حرارت اب داشت خستگی را می شست و می برد از تنش مثل چرک بدن پس از ورود به کشوری که چند سال از عمرش رادر ان گذرانده بود با یک پرواز خطوط داخلی خودش را به ایالت ماساچوست و به ششهر انها رسانده بود شهر بوستون شهری که زن دائی سهراب با بچه هادر ان زندگی می کردند .سامان فنی خوانده بود حالا با مهندسی الکترونیک یا مهندسی کامپیوتر. سپیده هم فارغ التحصیل از یک رشته هنری شده بود که شهریار فکرمی کرد حتما موسیقی است چرا که با سابقه این هنر در خانواده شان احتمالش قوی بود و حالا انها مشغول کار بودند البته شاید باز هم ادامه تحصیل می دادند؟!چون مشکل مالی که نداشتند . شهریار می خواست روز اول را به گردش بپردازد. فردا مال ول گشتن بود کارهای دانشکده هم که اصلا می ماند برای زمان نا معلومی شاید هیچ وقت!!بستگی داشت به کار انها می خواست ول بگردد شهریار نه اینکه دلش برای توریست بودن و این حرفها لک زده باشد نه می خواست افکارش را منظم کند،سروسامان بدهد هر چند حرف اخر عزیز در گوشش بود:توکل درست است با ید به خدا اطمینان میکرد اما این نمی توانست همه ی قضیه باشد باید خودش ابتکار عمل را به دست میگرفت ایا به انها تلفن کند یا مستقیما به خانه شان برود؟اول چه بگوید؟ایا خودش را معرفی کند؟ایا منظورش را رک و راست بگوید؟اصلا بهتر نیست بعنوان یک ایرانی برنامه ای بریزد که اتفاقی با انها برخورد کند؟در همان زمان کسی که به هتل امده بود لهجه اش را امتحان کرده بود هنوزانگلیسی امریکائی اش حرف نداشت هر چند که لهجه اریزونیائی اش مثل یک مارک روی صحبتش خورده بود اما میخواست ببیند این مدت دوری از فضا تغییری در گویش اش ایجاد نکرده؟نه امریکائی امریکائی بود تلفظ اشکار ار و ا به جای () و کلی ریزه کاری های دیگر می گفت که صحبت کردنش حرف ندارد در زمان تحصیلش بارها ایتالیائی امریکائی و حتی یکبار مکزیکی تصور شده بود تصوری که خودش فورا ارا رد کرده بود وبا افتخار ایرانی بودنش رابه طرف مقابل اعلام کرده بود روبروی اینه به زیر چشم هایش دست کشید کمی پف کرده بود می دانست پف که فرو نشیند گودی نامحسوسی نمایان می شود نشانه ی خستگی در روز های گذشته !اما شادابی گونه هایش پس از حمام اب گرم خوشحالش می کرد!گویا اینکه اب گرم بر جریان خون مویرگ ها در گونه ها افزوده بود اما بتزهم دلپذیر بود این سرخ کم رنگ اناری خیلی خیلی نامحسوس نشان از سلامت داشت ساعت فیزیولوژیک بدنش هنوز خود را با این نیمکره مطابقت نداده بود اما خوب میدانست که یک خواب شبانه حلال مشکلات است فردا روز شروع بودوشهریار بدون اینکه حتی میلی به شام داشته باشد فقط با سفارش اب گوجه فرنگی برای خواب اماده شد خوابی که دیرامد اما بالاخره امد انهم بعداز خیالات دور و درازی که اخرش به عزیز وصل میشد به اصفهان یعنی عزیز حالا دارد چکار می کند؟!...
صبح وقتی بیدار شد شادی خاصی در تنش دوید یک احساس خوب صبحگاهی که خواب به موقع شب قبلش را تایید می کرد_خوب شد زو خوابیدم اگر به هر کلوپ و رستورانی رفته بودم حالا نمیتونستم به این زودی بلند شوم و تازه به این سرحالی.....نرمش و ورزش صبحگاهی که از ترک دانشگاه به بعد از برنامه اش حذف شده بود دوباره اجرا شد و این خود به شادابی اش افزود صبحانه رادر تخت خواب خورد و راضی از خود روبروی اینه رفت در حالی که زمزمه میکرد:امروز را میگردم و می فکرم....می فکرم و می فکرم... از این حرف خودش خنده اش گرفت(می فکرم) اینهم یک اختراع از اقای دکتر شهریار افخمی دکتر در فیزیک اتمی که دست اندازی کرده است و به زبان مادری فارسی خوب عزیزش خب بجنگم بیایند دکترهای ادبیات فارسی هره بادا باد یا نه اصلا با قانون اصل بقای ماده و انرژی بحرالطویل بسازند که.... به قهقه خندید...._لباس اسپورت می پوشم امروی..بلوز ابی اسمانی یقه انگلیسی اشتین کوتاه با شلوار جین ایب سیر و کفش های اسپرت ایر دار سفید و سرمه ساخت کره...._حقا که خوشتیپ شده ام... . اینرا روبروی اینه و خطاب به خودش گفت .گفت و لبخندی از رضایت چهره اش را پوشاند..بعد سعی کرد قضیه را ماست مالی کند که یعنی شوخی کرده است!؟شکلک در اورد یعنی با خودش هم بله؟!رودربایستی تا کجا اخر؟!شهریار زیبا بود تیپ او با ان اندام متناسب همه جا جلب نظر می کرد!تفاوتی داشت انجا تهران باشد یا نیویورک یا لندن.. چرا که معیارهای زیبایی در همه جای دنیا یکسان استو چشمهای شهریار همیشه میتوانست طرف مقابل را به خود جذب کند_شگ داره این چشمات لامصب!!! این را یکی از دخترهای ایرانی که در امریکا متولد شده بود و به اصطلاح همکلاسی اش بود می گفت!فارسی را با لهجه لاتی یا گرفته بود این بیاره(چه میکردند در امریکا این بچه های ایرانی که در انجا متولد شده بودند!نمی توانستند نه این باشند و نه ان در ظاهرودر جامعه ی امریکا امریکائی بودند اما در خانه و در محافل ایرانیان می خواستند ایرانی باشند که نمی شد شده بودند اش درهم جوشی از هر دو فارسی را متاثر از دیگران حرف میزدند دیگرانی که هر کدام لهجه ای داشته و تکیه کلام هائی شهریار همیشه میگفت_انها از اینجا مانده و ازانجا رانده اند...دلم برای غربتشان می سوزد...کاش حداقل میتوانستند امریکائی باشند که پدر و مادر اینگونه جوانان با انکه شیفته ی فرهنگ امریگکائی بودند اما سک شان می زد از درون یک میل ایرانی ماندن و این تضاد بود که گاه بعضی شان را به جنون و خودکشی می کشاند چه باید می کردند این بریده ها از خود بریده ها از اصل بریده ها..؟انزمان شهریار به بعضی بچه ها گفته بود:به ایران که برگردم تلاش میکنم صدایم را به گوش یک مسئول برسانم این بچه ها گناه دارند انهائی که میخواهند برگردند به ایران با انکه متولد امریکا هستند اما میخواهند برگردند حتی بدون پدر و مادر اینها را باید شناسائی کرد و قبولشان کنند اینها ریشه رابر شاخ ترجیح میدهند!می خواهند خودشان را همچون قلمه ای که در خاک گلدان امریکا رشد کرده است و ریشه پیدا کرده است ازخاک گلدان بیرون بکشد وتاریشه هوانخورده و خشک نشده در خاک اصلی شان یعنی ایرانفرو کنند تا ریشه در خاک خودی ارام بگیرد و پنجه بیاندازد در خاک مادری شان... باید قبول کرد اینها را من تلاش خواهم کرد وقتی برگردم..)اسمش غزال بود متولد امریکا و بزرگ شده غرب اما عاشق فرهنگ ایران حیف که معلم زبان فارسی اش که یکی از دوستان پدرش بود و صاحب یک پمپ بنزین به علت شغل اولیه اش در ایران که رانندگی بوده است البته بعدها محافظ یکی از مقامات شده بود و همین شغل به امریکا پرتابش کرده بود و می مرد برای عشق لاتی و مسلم است چنین معلمی چه فرهنگ واژه هایی را به شاگردانش تقدیم می کند!در سال اخر تحصیل با وجود کمبود وقت ازاد شهریتر تلاش زیادی در اصلاح زبان فارسی غزال کرده بود و فقط وقتی از این کار دست کشیده بود که فهمیده بود غزال ورای تمام عادات غربیش صادقانه عاشق او شده است وقتی که دیگر او بی پروا می گفت:چشات سگ داره لا مصب شهریار دیگر نتوانست خودش را راضی کند که رابطه شان را ادامه بدهد به راستی هم وقت کم می اورد در شبانه روز اخر داشت پیان نامه ش را می نوشت. مجبور شد مثل غربی ها عمل کند_خداحافظ غزال متاسفانه من نمیتوانم یعنی فرصت مدارم که تدریس زبان فارسی را ادامه بدهم سعی میکنم از یکی از بچه های ایرانی خواهش میکنم که به تو.....و غزال نگذاشته بود حرفش تمام شود بازهم واژه ای از اندوخته ی معلم قبی اش را چون میخی به پیشانی شهریار کوبیده بود در حالی که شهریار مطمئن بود چشمانش موقع رفتن مانند همیشه شفاف نبوده است غزل گفت:بیخیال اق معلم زت زیاد ماروباش....شهریار دلش می سوخت هر چند فقط دلش میسوخت اما بازهم تا مدتی ارمش همیشگی اش رااز دست داده بود!شهریار در برابر اینه به چشمان خودش نگاه کرد و یاد جمله ی غزل افتاد:سگ داره این چشمات لامصب.....یادها راازذهنرورفت که باید می رفت!یکی از حالات جوانی یعنی همین راستی او به چکار امده بود؟واکنون به چه چیزهایی می اندیشید؟از خودش خجالت کشید باید راه می افتاد نگاهی به سرتاپای خود انداخت اماده بود اماده ی اماده پولهایش تماما دلار امریکا و یا به صورت تراول چک بودند همه را در کیفش گذاشت مقدار کمی در کیف پول جیبی و مقداری در کمربند چرمی تو خالی مخصوصی که سالها قبل تهیه کرده بود و روی کمرش می بست بچه های دانشکده خودشان طراحی اش کرده بودند و چیز خوبی هم بود محفوظ از جبیب زدن و دزدی..ایالت ماساچوست هم با ایزونا و ان یکی ها فرقی نمی کرد در ذهنش ادرسی را تکرا کرد ایالت ماساچوست بوستون خیابان کنکورد و کوچه ی...هم اسم ان کارتن..اهان رابین هود شماره و طبقه راهم حفظ بود شماره تلفن هم که در دفتر تلفنش روبه روی اسم فهیمه نشسته بود بت گامهایی محکم از هتل بیرون امد هواهم خوب بود مناسب یک گردش دلچسب هر چند او نمیدانست ایادر حالی که فکر میکند می تواند از دیدهیها هم لذت ببرد؟نقشه ی شهر را از هتل گرفته بود تاکسی هتل پیش پایش ایستاد سوار شد و گفت:پارک ارت لند در حالی که روی صندلی عقب تاکسی لم داده بود نقشه ی شهر را باز کرد در نقشه ی شهر راجع به پارک ارت لند به عنوان یکی از زیباترین پارک های منطقه از قسمتی یاد شده بود که جاذب توریستهاست قسمت جنوبی پارک که منطقه هنرهای تجسمی بود شهریار در جاهای دیگرهم دیده بود نقاشانی را که در یک زمان کوتاه عکس طرف را می کشند و بعدپولی دست به دست می شود اما در قسمت دیدنیهای شهر برای توریستها نوشته شده بود که در این قسمت پارک دانشجویان دانشکده ی هنرهای تجسمی بوستون به کار عملی خود مشغولند یعنی کار اماتور است نه حرفه ای دانشکده ی هنرهای تجسمی دانشگاه بوستون با کمک شهرداری کار جالبی کرده بود یک قسمت پارک را به این دانشکده واگذار کرده بود تا دانشجویان ازبازدیدکنندگانه بعنوان یک مدل استفاده کنند و توریستها و بازدیدکنندگان هم بدون هیچ پرداختی بتوانند تصویر یا مجسمه ای از خود را به یادگار ببرند رضایت هردو طرف جلب می شود! شهریار خوشش امد وقتی کرایه ی تاکسی را داد و پیاده شد در لحظه ی اول خلوت بودن این قسمت برایش تعجب اور بود با ورود به پارک بیشتر متعجب شد ارامش عمیق حاکم بود حتی چند پرنده ی کوچک بدون ترس از قدمهای او از جایشان تکان نخوردند!دیدن یک برکه ی مصنوعی با چند بید مجنون ه شاخه هارا در اب اویخته بودند شادی اش را تکمبل کرد یک پسر و دختر جوان جلوتر از او راه میرفتند و تعجب شهریار را واقعا برانگیختند وقتی که بامردی نه چندان جوان حدودا سی ساله که پیدا بود از اشنایان انهاست برورد کردند وبا کمال ادب و بطور انسانی سلام و علیک کردند یکی از چیزهایی که شهریار را می ازرد برخورد انسانها باهم در یک جامعه ی غربی بود هیچکس برای دیگری وقتنداشت ماشین احساس ندارد اخر حرکت می کند و انسان را به دنبال خود می کشد پس وقت احوالپرسی هم ندارد انسان غربی بر عکس ایرانیان که هنوز در شهرهای کوچک با غریبه ای که نمیشناسد می ایستند و سلام و احوالپرسی می کنند ولی حالا شهریار دو جوان را دید که در ظاهر چونان دیگرجوانان امریکا اما مودبانه ایستادند و با ان دیگری به احترام احوال پرسیدند از یک های و بای خبری نبود اینجا شهریار با خود گفت که شاید برای این خانواده اصالت هوز تسلیم بی هویتی نشده باشد شاید خانواده هایی هنوز ارزشها را پاس می دارند که این جوانان از انهایند! شهریار نمی دانست چرا این فکر ها به سرش راه پیدا کرده به محوطه ای رسید که می خواست درست پشت برکه بود و ازدور صدا می زد که منم مجسمه هایی ایستاده با صورتهای گوناگون نیم تنه هایی نشسته با لباس های مختلف و جند نقاشی برروی چند دیواره و پرازادم چند توریست در حال خوردن چیپس با خنده های بلند ول می گشتند در این گوشه و ان گوشه پسر یا دختر جوانی کاغذ نقاشی یا بوم رابرسه پایه ایستانده و قلم یا شستی رنگ در دست مشغول نقاشی از چهره ای بود که برروی چهرپایه ای سیمانی نشسته بود چهر پایه هایی که شهرداری مخصوص این کار در پارک نصب کرده بود و یکی دونفر هم بی مدل ایستاده بودند !استاد را نمی شد از شاگرد تشخیص داد و بعد شهریار متوجه دانشجویان مجسمه سازی شد درست مانند دانشجویان رشته ی نقاشی مشغول کار بودند با این تفاوت که ابزارشان بیشتر و حجیم تر بود با خمیر خیس کار می کردند و مجسمه هارا شاید با مقیاسی ده برابر کوچکتر می ساختند!شهریار کنار اولین نقاش ایستاد چهره جوانی که مکزیکی می نمود مدل این نقاشی بود شهریار کنارش ایستاد اما گوئی وجود ندارد نقاش محو سیمای مدل بود و بر روی بوم رنگها داشتند شکل می گرفتند یک میل گنگ در وجودش سر بر اورد دلش میخواست مدل بشود مگر در اینه ندیده بود ودش را؟ زیبا بود؟! چرا هیچ دعوتی از طرف.... چند دانشجو بیکار و منتظر مدل بودند شاید باید مدل پیشنهاد کند؟نمی دانست قدم می زد در میانه اما در دلش داشت صدایی رشد میکرد صدایی که میخواست فریاد بزند:مگر شماها کورید؟دنبال که می گردید؟کدام مدل بهتر از من؟از خودش خجالت کشید یعنی تا این حد داشت به حقارت نزدیک می شد که به ماده اصالت می داد او؟این دارای دانشنامه دکترا؟مگر هنر را برای هنر می طلبید که این چنین می تندیشید؟تصمیم گرفت از انجا خارج شود اما یکی از دانشجویان بر جا میخکوبش کرد کنار یکی از چهار پایه ها ایستاده بود کیف وسائلش را روی چهار پایه گذاشته بود و درش را باز کرده بود گوئی منتظر یک مدل خاص هم قد خودش بود شاید هم لاغر اندام چنین نشان می داد از وجود او هرم اتشی بر می خواست که تا فاصله ی پنج شش متری ادامه داشت گرمای این اتش داشت می سوزاند شهریار را به گونه اش دست گشید داغ شده بود باور نمی کرد اینجا با چنین پری روبه رو شود شهریار قاعدتا در مقابل دختران بی تفاوت نشان می داد نه انکه نشان دهد نه واقعا بی تفاوت بود هنوز هیچ دختری دلش را نلرزانده بود از نظر اوهمه دختر ها مثل هم بودند حال ممکن بود رنگ موی این یکی یاه و ان دیگری خرمائی باشد یا اجزاء صورت..........او همه را یکسان می دید او دلش فقز برای یک زن لرزیده بود اهنم عزیز بود مادری که عزیز می داشتش بسیار و حالا بدون انکه متوجهباشد یا بخواهد یکی از این دختران داشت خودش را استثناء می کرد و از ان میانه گرمائی که به ورت امواج متراکم به طرف شهریار می فرستاد داشت غیر قابل تحمل می شد نمی شد گفت موها نه گیسوانش به راستی خرمن بودند خرمنی که از شانه تا سرین ادامه داشت انهم خرمن وار و درست چون خرمنی از طلا خورشید لانه کرده بود ایا در این موها ؟!پیچ و خم هائی که در طول گیسوان جا خوش کرده بودند انحنائی موزون رادر طول گیسوان ایجاد می کردند شهریار می ترسید هر ان این پوست نازک پاره شود پوستش انقدر لطیف و ناز ک به نظر می رسید که سپیدی ان به شفافیت تبدیل شده بود!چشمها رنگ خاصی داشتند در طول چند ثانیه دو سه بار رنگ عوض کردند از قهوه ایی مایل به مشکی تا قهوه ای و قهوهای مایل به عسلی تا عسلی!کدام رنگ بودند چشمانش؟لبها نه باریک و نه قلوه ایی بوسه خواه به نظر می امدند لبهایش مثل انکه حرف می زدند لبها با ادم!وبینی باریک و ظریف ابروها تزیین نشده بودند که قوسشان طبیعی بود هنوز وقتی ایستاد خرمن گیسوانش در زیر نور خورشید چون خورشیدی دیگر ،خورشیدی از طلا برق می زدانهم با ان پیچ و تاب روح نواز کیفش را بغل چهارپایه گذاشته بود. یک خال خال مشکی در گوشه لب داشت و کمر در هنگام ایستادن به ادم می باوراند که گوئی نیست!بسکه بلوز چسبیده بود به کمر و پاها در یک شلوار جین ستون های مرمری پنهانی را می مانست !شهریار جادو شده بود سرش را تکان داد اما اوبا نگاه

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#37 | Posted: 18 Jan 2013 04:17
شهریاررا برسرجای ایستاده می خواست هردو به همنگاه می کردند باید یکی حرفی می زد یک کلمه کافی بود اما این کلمه ازدهان هیچکدام بیرون نمی امد دختر انتظار داشت او شروع کند و او چون مجسمه ای از سنگ این انتظار را نمی فهمید تنها وقتی که صدائی شنید از بهت در امد صدا از یک دختر دانشجو بود که با شهریار به صحبت ایستاد. صدای انها به ان پری می رسید و او می شنید که انها چه می گویند ایدختر با خند پرسید:ببینم مایلید از نیمتنه شما یک مجسمه تهیه کنم؟واوناخوداگاه جواب داد:البته چرا که نه اتفاقا دلم می خواست..._خب پس چرا معطلید؟ این یکی بسیار زرنگ بود دست شهریار ر گرفت و درست به چهار پایه ی پهلوی ان دختر کشاند.اورانشاند و شروع به صحبت کرد بعد رو کرد به همان پری رویای که دوستش هم بود و گفت:مثل اینکه تو هنوز مدل مورد نظرت را انتخاب نکرده ای؟تو خیلی سخت می گیری؟ایا می خواهی بیشتراز یک روزاز وقتت رابرای این درس تلف کنی؟باورکن برای استاد نوع ساختمان چهره مهم نیست یا جمله ای مثل این.اما به راستی()بود این دانشجو خمیر در دستان او شکل می گرفت و معجزه می کرد نیمرخ شهریار به طرف ان پری بود و شهریار خشمی گذرا رادر چشمهای او دید تیر خشمی که مطمئن بود به طرف او رها شده ولی چرااخر؟وچرا نداشت باید قبلا به سراغ او می رفت اما چرا او نیامده بود مثل همین دانشجو؟شهریار به نکته ای پی برد بااین سوال که لرزه ای بر تنش انداخت ان دو در همان نگاههای اول جذب هم شده بودند به همین سادگی شهریار می فهمید که تمام وجودش داررد به طرف او پر می کشد او دیگر حالا برروی چهاپایه ی مخصوص مدلش نشسته بود و شهریار متوجه شد که درخواست یکی دونفررابرای مدل شدن نپذیرفت و در لحظه ای شنید که یکی به او می گوید:من تعجب می کنم که شما چطور هنوز انتخابتان را نکرده اید؟فکر میکنید ما چقدر فرصت داریم؟... دخترک در حال ساختن ساختمان مجسمه ی شهریار مرتبا حرف می زد و او برای حفظ ظاهر هم که شده از چند شوال او یکی را جواب میداد وقتی دخترک از او پرسید که لهجه شما اریزونیائی است؟اهل انجائید؟جواب او بله بود شهریار به قسمت اول سوال پاسخ داد نه قسمت دوم اما متوجه شد که جواب را ان پری بلعیده است و بالاخره کار تمام شد استاد صدازده شد و نمره گرفته شد مجسمه از گردن به بالا بود.
کوچک شده اما واقعاً خود او بود! وقتی «شهریار» خوب نگاه کرد در چشمهای مجسمه، نگاهی را دیدکه تا به حال در خودش ندیده بود!آیا این نگاه، نگاه خود او نبوده است به همسایه ی پهلوئی؟ نفهمید چرا مجسمه را برنداشت. چون آن پری را دید که کیف به دست، در حال رفتن بود!«شهریار» مجسمه را گذاشت و با گفتن متشکرم، بی انتظار هیچ پاسخی براه افتاد. اول معمولی و بعد تند، یکوقت متوجه شد در حال دویدن است! خودش نفهمید چگونه از دهانش اصواتی خارج می شد! اصواتی که نمی دانست بار کدام معنی را به یدک می کشند:
-آهای؟ خانم؟ خانم مجسمه ساز؟ پری؟ جادوگر؟
چه گفته بود«شهریار» با صدای بلند؟ خودنیز نمی دانست! فقط آن دختر برگشت و نگاهی به «شهریار» کرد که در حال دویدن بود او هم دوید. با سرعت تمام. «شهریار» باید به او می رسید. اگر به او نمی رسید دیگر تا آخر عمر خودش را نمی بخشید! بر سرعتش اضافه کرد اما او هم همینکار را کرد! وقتی«شهریار» به کنار خیابان رسید؛ او سوار تاکسی شده بود؛ اما برگشته بود و از شیشه ی عقبی تاکسی به او نگاه می کرد! حتی یکبار دستش تا نیمه راه به عنوان خداحافظی بالا آمد اما ادامه نیافت! حرکتی نیمه تمام که نمی خواست تمام شود! آیا او هم پشیمان شده؟ آیا می ایستاد؟ نه، نایستاد.«شهریار» دیگر میلی به گردش نداشت. اصلاً به هیچ کاری میل نداشت. کاش می شد خودش را تنبیه کند؛ هر چه بد و بیراه می داند به خودش بگوید:
- آخر پسره ی احمق چرا هیچ حرفی نزدی؟....چرا؟ حالا دیگر چه طور او را پیدا می کنی؟
یک وقت متوجه شد که روی تختش دراز کشیده و برای اولین بار در طول زندگیش، صورت را خیس کرده! دلش می خواست فقط یکبار دیگر، می توانست او را ببیند! حاظر بود تا هر جا برود؛ حتی آن سر دنیا، به شرط یک نظر...فقط یک نظر او را ببیند!چه اش شده بود او آیا؟
نمی توانست تصمیمی بگیرد! برنامه های آن روزش تماماً خود به خود به هم ریخته بود! او می خواست در حال گردش و دیدن شهر، برای ملاقاتش با زن دائی«سهراب» برنامه بریزد اما این دیدار تصادفی، تمام برنامه هایش را بهم ریخت. او نمی توانست هیچ تصمیمی بگیرد! دچار یک نوع پا در هوائی شده بود! چیزی که در طول زندگیش سابقه نداشت! برگشتن به هتل و حبس کردن خودش را در اطاق به هیچ وجه نمی توانست توجیه کند! یعنی چرا؟ آیا چه اش شده بود؟ مگر می شود یک دیدار تصادفی نیم ساعته، آن هم بدون هیچ صحبتی، در وجود آدم این همه تغییر ایجاد کند؟
مثل آن که قسمتی از وجود«شهریار»دستکاری شده بود؟! دلش فشرده می شد. برای اولین بار به حساب هایی در وجودش پی می برد که تصورش را هم نمی کرد! همین طور بی هدف در اطاقش راه می رفت!در لحظاتی دلش می خواست به زمین و زمان فحش بدهد! کاش اصلاً قلم پایم خرده شده بود و به پارک نرفته بودم!
فردا هم می روم شاید باز هم بیاید؟! اصلاً چرا من این طوری شده ام؟ خدایا به دادم برس. هر لحظه، تصمیمی می گرفت که لحظه ی بعد از آن منصرف می شد! با خودش گفت:
-آیا این حال، همان عاشق شدن است؟
اما مگر می شود به یک نگاه عاشق شد؟! این حرف ها مال کتاب هاست! مال قصه هاست! من فقط تحت تاثیر قرار گرفته ام و دلم می خواهد دوباره با او روبه رو شوم؛ با او صحبت کنم، همین! جدالی که «شهریار»با خود داشت؛ به هیچ نتیجه ای نمی رسید. احساس گرسنگی و تشنگی هم نمی کرد! فقط نشسته بود و فکر می کرد. بیشتر به گذشته بر می گشت به صبح، به پارک، به آن دختر! او را می دید و هر بار او را در تاکسی، در حاتی که دستش را تا نیمه بالا آورده، این تصویر مثل یک اسلاید، بر روی صفحه وجودش ثبت شده بود! به تنها چیزی که فکر نمی کرد؛ هدفش از برگشتن به «آمریکا» بود! «شهریار» در چنبره ی احساسی گرفتار شده بود که انسان ها در طول زندگی، حداقل برای یکبار تجربه می کنند! احساس جذب شدن، احساس لرزش دل، در تلاقی چشم و چشم، نگاه و نگاه! پریشانی ای که «شهریار» را رها نمی کرد؛ نتیجه ی طبیعی چنین احساسی بود! دردی که پس از این پریشانی بر جانش حاکم شده بود؛ آزارش می داد! یک نگاه مدام با او می آمیخت!«شهریار» نفهمید که چگونه شب شده است؟! آنقدر غلت زد و غلت زد که دیگر چیزی نفهمید! هر چند تا صبح چندین بار از خواب پرید. خواب می دید که در همان پارک ایستاده است. عزیز از یک طرف صدایش می کند و آن دختر از طرف دیگر و«شهریار» نمی داند به کدام طرف برود؟! فشاری که برای تصمیم گیری به خودش وارد می کرد؛ باعث شد همراه با یک فریاد از خواب بپرد! سر تا پایش غرق عرق، حالتی میان ترس و عصبانیت...گیر کردن در میان دو نوع دوست داشتن؟!
و بالاخره آن شب به پایان رسید. صبح که «شهریار» بیدار شد، حالش خیلی بهتر بود. هر چند بی خوابی شب گذشته و آن کابوس، باعث شده بود که زیاد سرحال نباشد! می خواست عاقلانه تصمیم بگیرد. دلش مالش می رفت. خیلی گرسنه بود. تازه یادش آ»د که از دیروز صبح به بعد، چیزی نخورده است! برای صرف صبحانه، به رستوران هتل رفت. بعد از صبحانه به یک نتیجه عاقلانه رسید:
او باید حادثه دیروز را فراموش کند! حداکثر مثل یک تابلوی زیبای نقاشی، می تواند در پنهان ترین زوایای روحش آن را نگه دارد! تصویری که یادآوریش، احساس لذت و نا امیدی، هر دو را ایجاد خواهد کرد! او آن قدر سست نیست که با یک دیدار تصادفی، مسیر زندگیش را فراموش کند. او مسئول بود و به خاطر همین مسئولیت ، حالا در این ور دنیا نشسته بود! باید با آنها تماس می گرفت و قرار دیدار می گذاشت. خودش را هم معرفی می کرد. این تصمیمی بود که «شهریار» گرفت. امیدوار بود که بقیه قضایا، خود به خود، به صورت طبیعی طی شود، یعنی هنگام صحبت خواهد توانست یک روایتگر صادق باشد و امید به همین تصویر گری صادقانه، باعث می شد که احساس کندتا موفقیت راه درازی در پیش نخواهد داشت؟! بالاخره آنها هم آدم اند! احساس دارند! تازه، شاید آنها هم حرفی داشته باشند. یک طرفه که نباید به قاضی رفت؟«شهریار»، شماره تلفن منزل آجی«فهیمه» را گرفت. انگار خطاب کردن آجی«فهیمه» به زبانش روانتر بود تا خانم «یگانه»! همان طوری که مادرش می گفت:آجی«فهیمه»! بعد از چند بار زنگ خوردن، زنی گوشی را برداشت و به زبان انگلیسی پرسید:
-بله، بفرمائید...
«شهریار» به همان زبان گفت:
-منزل خانم «یگانه»...
طرف مقابل فوراً و با مهربانی گفت:
-بله بله، شما؟
- عذر می خواهم، می خواستم با خود خانم «یگانه» صحبت کنم، خانم «فهیمه یگانه»...
صدا گرم و صمیمی بود:
- خودم هستم، جنابعالی؟
-من دکتر «شهریار افخمی» هستم. اجازه بدهید معرفی بیشتر را هنگام دیدن شما انجام بدهم، می خواستم در صورت امکان، یک وقت ملاقات برای امروز...
آجی«فهیمه» حرفش را قطع کرد و این بار به زبان فارسی ادامه داد.مسلماً اسم او که فارسی بود؛ باعث شد که آجی «فهیمه» به فارسی صحبت کند:
-از آشنائی با شما خوشحالم آقای دکتر، شنیدن صدای یک هم وطن، مخصوصاً با زبان مادری، برای من بسیار لذت بخش است اما من نمی دانم که جنابعالی در چه رابطه ای میخواهید با من صحبت کنید...
دیگر «شهریار» هم به فارسی حرف می رد:
- اگر اجازه بدهید راجع به آن هم، موقع ملاقاتمان توضیح خواهم داد! فقط می خواستم بدانید که من پسر «شکوه»-دختر عمویتان- هستم...
سکوتی چند ثانیه برقرار شد و به دنبال آن صدای آجی«فهیمه» از پشت گوشی بلند شد. صدائی که دیگر فریاد بود! فریادی از سر خوشحالی:
-خدای من، خدای من، باور نمی کنم پسر آجی «شکوه» و اینجا؟! اصلاً آجی«شکوه» و پسر داشتن؟ خدای من الان شما کجا هستید؟
-در یکی از هتل های «بوستون»..
-همین حالا بیایید اینجا، آدرس را یادداشت کنید...
و «شهریار»، یعنی در حال نوشتن آدرس است! چرا که او آدرس را می دانست وقتی گفتن آدرس تمام شد؛ فقط یک جمله ی دیگر گفت:
- من منتظرتانم، همین حالا راه بیفتید.
و«شهریار» به راه افتاد. خوشحالی در هر حرکتش هویدا بود. یعنی غربت آنقدر سخت در این دو سه روز بر او اثر کرده بود که صدای یک هموطن می توانست تا این حد او را به هیجان بیاورد؟ نه، شاید هم آری! اما لحن دوستانه و مهربانانه ی آجی «فهیمه» در او اثر کرده بود. بعد از معرفی، آن چنان تحویلش گرفته بود که «شهریار» باور نمی کرد! معلوم می شود علاقه ی بین عزیز و او بسیار ریشه دار بوده است که این چنین عکس العمل نشان می دهد؟!
«شهریار» در تاکسی به لحظه ی دیدار می اندیشید. کاش مجبور نبود بعد از آشناییشان، به قسمت های سخت قضیه برسد! کاش دیدار آنها یک دیدار عادی فامیلی بود؟ اما خودش می دانست که این آرزو بیهوده است. او برای کاری به آنجا آمده بود که باید انجامش می داد! حال اگر این کار، این صحبت، این تفهیم و تفاهم در یک فضای دوستانه انجام می شد؛ چه بهتر! از راننده ی تاکسی خواست که به یک گلفروشی برود. تصمیم گرفت بهترین و گرانترین گل را تهیه کند. پول که داشت چرا استفاده نکند؟ اما نمی دانست چرا دلش می خواهد سنگ تمام بگذارد در این دیدار اول؟ مسلامً برخورد تلفنی آجی«فهیمه» باعث شده بود که او این گونه عمل کند.
بالاخره «شهریار» با چن شاخه گل زیبای«استرزیا» مقابل آپارتمان آنها ایستاده بود. با همان لباس اسپرت دیروزی. آپارتمان آنها در طبقه ی هفدهم بود. «شهریار» دلواپس بود! همان دلهره هایی که موقع برخورد با موقعیت های تازه به انسان دست می دهد. وقتی در باز شد؛ با دیدن زنی که در چهارچوب در ایستاده بود؛ «شهریار» برای چند لحظه، دچار حیرت شد! او انتظار دیدن چنین چهره ای را نداشت! صورتی در نهایت زیبائی و ظرافت، با پوستی سفید و شفاف، بدون هیچ چین و چروکی که حکایت از پنجاه سال سن بکند! قدش کوتاه بود اما زیبائی اندام و لاغری متناسب، باعث می شد که این عیب زیاد به چشم نخورد. موهای بلوند تیره ی کوتاه اما آرایش شده و خالی در گوشه ی لب! چشم ها به رنگ آسمان و لب های خوش ترکیب، زیبائی صورتش را تکمیل می کردند. ظرافت در تمام قامت او موج می زد! در یک لحظه، ذهن«شهریار» به مقایسه پرداخت: عزیز، مادر من، همسال این خانم است و آنو قت او مثل یک پیرزن و این مثل یک دختر چهارده ساله!! شاید اشتباه می کنم! شاید این زن آجی«فهیمه» نباشد! سکوت چند ثانیه ای «شهریار» باعث شد که او با لبخندی طناز که به خنده ای زیبا تبدیل شد؛ بگوید:
- هان تعجب کردید؟ انتظار دیدن مرا نداشتید یا این که...
«شهریار» فهمید که نتوانسته است تعجبش را پنهان کند! بنابراین به سرعت حرف او را قطع کرد و گفت:

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#38 | Posted: 18 Jan 2013 04:18
نه نه، اصلا، فقط ........چاره ای نبود،«شهریار» بر خجالتش غلبه کرد و ادامه داد:- فقط زیبایی شما..... واقعا زیبایی شما چشم را خیره می کند خانم«یگانه» درست گفتم؟ -البته که درست گفتی، حالا میائی داخل؟..... و در حالی که کنار می رفت؛ با دست به داخل اشاره کرد. «شهریار» وارد شد ودر همان حال با خنده گفت:- راستی سلام..... و دستش را پیش برد وگفت:- من «شهریار افخمی» هستم. پسر دختر عموی شما، «شکوه یگانه»......
- خیلی خوشحالم عزیزم .....گل را از دست شهریار گرفت وخندان ادامه داد:- به خاطر گل متشکرم، راستی من جوانها را تو خطاب می کنم. اجازه بده تو را هم .....-خواهش می کنم.........
آپارتمان لوکس وبزرگی بود. بعد از راهروی ورودی ،آنها وارد یک هال شدند که به یک اتاق پذیرایی بزرگ متصل بود.دیوار رو به روی قسمت ورودی اتاق پذیرائی تماما شیشه ای بود!می شد گفت تعدادی در و پنجره شیشه ای بود،درهائی که به یک تراس یک متری منتهی می شدند. از این قسمت می شد شهر بزرگ «بوستون» را دید که زیر پای آدم نفس می کشد. آنها با هم وارد پذیرائی شدند. «شهریار» نشست و فورا گفت:- پس شما هم اجازه بدهید من، مثل مادرم، آجی «فهیمه» صدایتان کنم. اجازه می دهید؟
-البته، صد در صد، خیلی هم خوشحال می شوم، تو نمی دانی دیدن توچقدر برای من ارزشمند است؟! دیدن تو یعنی دیدن دوباره آجی «شکوه»، وای وای......اگر بدانی ما همه چه زجری کشیدیم وقتی او رفت......باورکردنی نبود.......راستش را بخواهی؛ هنوز باور نمی کنم که دارم با پسر«شکوه» عمو«محمود» حرف می زنم.......- این را دیگر باید باور کنید. چون من وجود دارم......
-نه اشتباه نشود؛ منظورم این بود که تماس گرفتن تو برای من خیلی غیر منتظره ؛یعنی فوق غیر منتظره بود!یک چیزی مثل غیر ممکن حتی..... ببینید دختر عموی آدم همه را ترک کندو برود؛ بی هیچ خبری، آدرسی، نشانی...... طوری که همه از او نا امید بشوند. هیچ خبری از او نداشته باشی وآن وقت بعد از سی سال بی خبری......ناگهان یک نفر به آدم تلفن کند بگوید: من پسر «شکوه» هستم .....آن هم آنور دنیا، در یک کشور غریب ......قبول کن که آدم شوکه می شود! واقعا فوق غیرمنتظره است....اصلا ما را چه طور پیدا کردی؟ ......اینجا زندگی می کنی؟
«شهریار» که دیگر کاملا کنترلش را به دست آورده بود وبه خاطر صمیمیت آبجی «فهیمه» احساس راحتی می کرد؛ با لحنی مطمئن گفت:- حق با شماست.....اما اگر اجازه بدهید؛ همه چیز را برایتان توضیح می دهم. آبجی «فهیمه»،بشقاب وکارد وظرف میوه را روی میز جلوی «شهریار» گذاشت وبه طرف آشپزخانه رفت ودر حال رفتن گفت:- حتما....اما قبل از هر چیز،چای یا قهوه؟-چای، متشکرم.
وچند لحظه بعد آجی «فهیمه» با دو لیوان چای در یک سینی بلوری برگشت. معلوم بود که چای از قبل آماده بوده است. از صورتش مهربانی می بارید. خیلی خودمانی رفتار می کرد! با آنکه صورتش خیلی جوان نشان می داد؛ حرکاتش پخته ورفتارش مادر مآبانه بود. از موضع بزرگتری حرف می زد!
درست مثل یک خاله یا عمه، همانطور صمیمی و خودمانی! این طوری،«شهریار» هم احساس راحتی می کرد. چرا که در لحظات اول برخورد، زیبائی صورت آجی «فهیمه»، باعث شده بود که شهریار دست وپایش را گم کند! اما با گذشت زمان، او از آن حال نجات پیدا کرد و حالا در حالی می خواست چای او را بردارد که کاملا راحت بود:- میدانی«شهریار»....(و بعد از یک مکث کوتاه با حالتی مردد) درست گفتم؟«شهریار» مگه نه؟-بله.......
-وقتی خوب نگاه می کنم؛«شکوه» را در ته چهره تو می بینم! هرچند رک بگویم، پیداست پدرت خیلی زیباست، چرا که......- بهتر است بگوئید زیبا بوده......-آخ متاسفم.... وسکوت کرد سکوتی که داشت بیش از اندازه ادامه می یافت زیر لب زمزمه کرد:- بیچاره «شکوه».....پس از ازدواج هم شانس نیاورده!؟......پدرت......؟-فوت کرده، پنج شش سالم که بوده.....
-واقعا متاسفم.... مرا ببخش ......- خواهش می کنم، اشکالی ندارد. تازه من خودم می خواستم برایتان..........و «شهریار» شروع کرد....لازم می دید که زندگی مادرش را از لحظه ترک خانواده، تعریف کند! «شهریار» در این مدت آنقدر تعریف شنیده بود و تعریف کرده بود که می توانست مثل یک داستان سرای حرفه ای، قصه زندگی مادرش را تعریف کند. «شهریار» تمام اتفاقات را گفت. البته به جز رفتنش به «اصفهان» و دیدن دائی «سهراب»، این قسمت را بعدا می خواست بگوید. تا برگشتن به «ایران» گفت. دیگر لازم نمی دانست که ادامه بدهد . در تمام مدتی که«شهریار» حرف می زد؛ آجی «فهیمه» ساکت نشسته بود و گوش می کرد. چندین بار هم بی صدا اشک ریخت! دیگر داشت ظهر می شد که حرفهای «شهریار» تمام شد:- خسته تان کردم؛ نه؟
آجی «فهیمه» با لحنی سرشار از علاقه همراه با ناراحتی جواب داد:-ابدا....واقعا که زندگی پر حادثه ای داشته ـآجی« شکوه» !!........چهره اش غم گرفته بود. پیدا بود رابطه عاطفی اش با عزیز، هنوز پابرجاست. سکوت کرد. آیا به چه فکر می کرد؟ آیا می خواست بپرسد که پس چه طور شده که «شهریار» دوباره به «آمریکا» برگشته و چرا به سراغ او آمده؟
نه، او در گذشته های مشترک خودش و دختر عمویش سیر می کرد. شاید داشت دختر عمویش را، در موقعیت هائی که «شهریار» تعریف کرده بود؛ تصورمی کرد! او داشت به دختر عمویش فکر می کرد و توانائیهایش......
- عکسی از مادرتان همراه دارید؟......و«شهریار» داشت. همیشه عکس عزیز، در کیف پولش بود! در کیف دستی اش هم چند تا عکس از عزیز داشت. کیف پولش را آورد و دو تا عکس از عزیز به آجی «فهیمه» داد. یکی از عکسها قدیمی بود ویکی دیگر جدید: عکسی از شهریا و «مادرش». «آجی فهیمه» مشتاقانه نگاه می کرد به عکس ها، لحظه ها می گذشتند و از دیدن سیر نمی شد! بلند شده و به کنار پنجره رفته بود. در حالی که عکسها را با اخمهای درهم کشیده نگاه می کرد......
-حق داشتید از دیدن من تعجب کردید! من و«شکوه» هم سن هستیم؛ اما او کجا ومن کجا؟خیلی پیر وشکسته شده!......خیلی از بین رفته!.......موهایش تماما سفید سفید.........
و بعد مانند یک هنر پیشه ی حرفه ای،حالتش عوض شد.از غم مطلق،به شادی مطلق!عکسها را به "شهریار"برگرداند و با خنده گفت:
-البته من هم کم غم نداشته ام!فقط چند سالی است که به خودم رسیده ام و بین خودمان باشد(صدایش را آهسته کرد)رنگ و آرایش،با کمک علم و تکنولوژی،معجزه می کند!خب باید زندگی کرد.....بچه ها دوست ندارند مادرشان....
-تعارف می کنید.....زیبائی شما طبیعی و.....
-نه عزیزم،باور کن.واقعیت را گفتم.کاری که زنها کمتر می کنند.....(بعد با لحنی دیگر گفت)......اصلا بگذریم.......خب...........خب............ ...چرا چیزی نمی خوری؟........
-متشکرم.
آجی فهمیمه بدون مقدمه،شروع به تعریف از بچه هایش کرد.از اینکه زحمت کشیده اند و حالا موفق هستند!از زندگی در آمریکا و خیلی چیزهای دیگر!صحبت کاملا گل انداخته بود.مجلس خودمانی و صمیمی بود و هر دو احساس راحتی می کردند که آجی فهمیمه به طور ناگهانی سوالی را مطرح کرد که شهریار می دانست،مطرح خواهد شد!عاقبت!و حالا مطرح شده بود.حساس ترین لحظه برای او فرا رسید.
-چطور شد که دوباره از ایران برگشتید آمریکا؟بعد هم آمدید سراغ ما؟
شهریار از جا بلند شد.به طرف پنجره ها رفت.به شهر زیر پایشان نگاه کرد.بدون آنکه چیزی را ببیند!او داشت آماده ی حمله می شد!هر چند انتظار نداشت به این زودی،کار به نقطه ی حساس برسد.اما چاره ای نبود.بهترین دفاع حمله است!چند بار این جمله در ذهنش تکرار شد،تا او قبول کرد که واقعا بهترین دفاع حمله است!برگشت،روبروی آجی فهیمه ایستاد و با لحنی جدی،اما با صدائی لرزان،شروع به صحبت کرد:
-منتظر این سوالتان بودم.هر چند نه به این زودی،ولی خب عیبی ندارد!اصولا خانمها کم طاقت هستند!اشکالی هم ندارد(چند لحظه سکوت کرد)....احساس مسئولیت......احساس وظیفه.......احساس ادای دین،باعث این مسافرت من شده است!شما درست حدس زده اید!من تمام کارهای دانشگاهی ام را انجام دادم.از رساله ی پایان نامه ام دفاع کردم و دکترای فیزیک اتمی را که سالها برایش زحمت کشیده بودم!بدست آوردم!حالا کاری به تشریفات اداری اخذ مدرک نداریم من با دکترا به ایران برگشتم!آنقدر هم مشتاق رفتن بودم،که صبر نکردم مدرکم را بگیرم و بروم!بعد از سالها برگشتم سر زندگی ام.زندگی خودم و مادرم.حالا چرا یکباره،فورا و ناگهانی برگشتم آمریکا و آمدم سراغ شما؟جواب معلوم است.من این راه را فقط برای دیدن شما طی کردم........
آجی فهیمه که دهانش از تعجب بازمانده بود،حرف شهریار را قطع کرد:
-فقط برای دیدن ما؟یعنی شما از آن سر دنیا آمده اید اینجا برای دیدن ما؟آخر برای چی؟
-صبر داشته باشید،الان می گویم.هر چند همان اول گفتم،چون احساس وظیفه می کردم!دینی داشتم که باید ادا می شد!خوب دقت کنید خانم،تمام زندگی من،تمام موفقیت های من،مدیون وجود مادرم بوده،این وجود اوست که به من زندگی بخشیده........تصور کنید.........من با شوق و ذوق بر می گردم پیش او،و او ناگهان به من می گوید که زندگیش را مدیون کسانی است که بزرگش کرده اند!رازی را برای من فاش می کند!او را از سر راه برداشته اند!!یتیم بچه ای را برداشته اند بزرگش کرده اند و او را به صورتی کاملا احساسی و احمقانه،آنها را ترک می کند؟!کسی که بیشترین زحمت را برای او کشیده،یعنی عموی شما،بابا محمود،دیگر وجود خارجی ندارد!می ماند بچه هایش،آنها برای بزرگ کردن این یتیم،زحمت کشیده اند و این میانه،بیش از همه،برادر بزرگترش سهراب.......
اسم سهراب مانند یک پتک،بر سر آجی فهیمه کوبیده شد!شهریار حس کرد که گویی او در درون خودش مچاله شد!کوچکتر شد انگار!آنهمه زیبائی برای یک لحظه،در چشم شهریار زشت جلوه کرد!حالا صورتش را پر از چین می دید.بین ابروها،پیشانی،فاصله ی گونه ها تا بینی،چقدر چروک؟!شهریار از جایش بلند شد شروع کرد به قدم زدن و در حال راه رفتن حرفش را ادامه داد:
-باید ادای دین کند این دختر یتیمی که دست پرورده ی آنها بوده و کاری برایشان نکرده است جز ترک کردنشان!از پسرش می خواهد که به اصفهان برود.آنها را پیدا کند.از آنها عذر بخواهد و اجازه بگیرد تا مادرش نزد آنان برگردد با یک دنیا پشیمانی!پسر می رود و متاسفانه شرایطی را می بیند که هر انسانی را با درد و شکنجه روحی روبرو می کند!وقتی شرایط را برای مادرش شرح می دهد،آن دختر یتیم می بیند که برادرش در چه شرایطی قرار گرفته،از پسرش می خواهد که هر چه زودتر کاری بکند.دنبال رفع مشکل بگردد و پسر،یعنی من،که ساعتها شاهد درد و عذاب آن مرد،یعنی دائی خودش بوده،راهی به نظرش نمی رسد به جز انجام یک سفر،سفر به آمریکا،(شهریار دوباره روی مبل،روبروی آجی فهیمه نشست و گفت)بله،من چند شبانروز،با دائی سهراب خودم،یا شوهر سابق شما،زندگی کردم و باور کنید حتی اگر احساس مسئولیت و ادای دین مادرم هم وجود نداشت،خودم به عنوان یک انسان، بر خودم واجب می دیدم که با شما ملاقات کنم!به هر قیمتی که شده!درست است،راه دور بود،هزینه زیاد بود،شرایط سخت بود،اما وقتی که انسان تصمیم به انجام یک کار بگیرد،مشکلات،راهی به جز فرار ندارند!اراده ی انسان می تواند انسان را به خدای کوچکی تبدیل کند که تصمیم می گیرد و عملی می کند!خوشحالم که در لحظات اول آشنائی مان،یک دوستی صادقانه و صمیمانه بین ما ایجاد شده.......شما را بیش از آنکه تصور می کردم،خوب و مهربان دیدم.......
شهریار،خشم و عصبانیت فزاینده ی آجی فهیمه را متوجه شده بود و می دید که ممکن است هر لحظه،عکس العمل حادی از او بروز کند!عکس العملی که تا مرز اخراج از خانه اش نیز ممکن بود،ادامه پیدا کند!تصمیم گرفت او را با شلاق زبان بکوبد!یا به زبان دیگر،با دست زبان نوازشش کند!درست مثل نمک گیر کردن یک انسان!او می خواست با زبان نمک گیر کند این زن را!کسی را که می دانست وقتی تصمیم بگیرد،سریع و بسیار خوب عمل می کند!شنیده بود و دیده بود هم که چه ها کرده است!پس باید او را ماخوذ به حیا می کرد،نمک گیر زبان!شرم حضور وحالاتی از این دست!می بایست دست او را برای عکس العملی نامناسب می بست!
فشاری که آجی فهمیه به دست هایش می آمرد کم شد.ابروها کمی بازتر شدند و او خودش را تا اندازه ای رها کرد.شهریار امیدوارتر،گفت اش را پی گرفت:
-من به عنوان فرزند کوچک شما،هر دوتان را می گویم،برخودم واجب دیدم که پیش شما بیایم،شاید اگر یک نفر از کوچه ی بغلی،بلند شود و به خانه ی همسایه برود که بین زن و شوهری را صلح بدهد،کار زیادی انجام نداده باشد و حتی تکلیف از سر رفع کردن باشد کارش،اما من را با شرایطی که داشته ام،به جز احساس وظیفه و احساس نوع دوستی،هیچ دلیل دیگری به اینجا نکشانده است!دلم می خواهد باور کنید در تمام طول راه می ترسیدم!با خودم می گفتم خدایا من با چه کسی روبرو می شوم؟البته مادرم از دختر عموی زیبا و مهربانش برایم گفته بود،اما باز هم ترس از لحظه ی اول برخورد و جواب شما،لحظه ای آرامم نمی گذاشت!و حالا خوشحالم که با شما روبرو شده ام فهمیدید برای چه آمده ام؟
واقعا یک نفس گفته بود!خودش هم باور نمی کرد که توانسته باشد اینگونه حرف بزند به راستی آیا نیت خیری که داشت،کمک راهش نبود؟او در طول زندگی هیچگاه سخنران خوبی نبود اما حالا جوری حرف زده بود،که می شد گفت ادیبی نطق از پیش آماده شده اش را خوانده است!شهریار احساس سبکبالی می کرد.هر چند دلهره،دلهره ای عمیق،در جانش خانه داشت که راحتش نمی گذاشت!نفس عمیقی کشید و نشست.می شود گفت خودش را در مبل رها کرد....
-که اینطور.........که اینطور.....
آجی فهیمه چند بار تکرار کرد.........که اینطور.........مثل آنکه جلوی خودش را می گرفت تا زیاده روی نکند در پاسخگوئی!آخر ای جوان مهمان بود.مهمانی که از راه دور آمده.هر چند به قصد دفاع از آن سخن بگوید!و سکوت کرد.آنقدر که برای خودش هم تحمل ناپذیر شد:
-شما چه می دانید؟!هیچ فکر کرده اید که بدون آگاهی تحریک شده اید؟یا تحریکتان کرده اند؟هان؟نه جواب ندهید،نمی خواهم جواب بشنوم.می خواهم به فکرتان بیاندازم!آیا با مظلوم نمائی او،مرا پیشاپیش محکوم کرده اید و حالا آمده اید که بگوئید من گناهکارم؟هان؟گیرم که درست باشد،انتظار دارید من چه کاری انجام بدهم؟هان؟زندگی خودم و بچه هایم را بریزم بهم،که چه خبر است یک آقائی احساس مسئولیت و ادای دین کرده،یا دختر عمویم احساس بدهکاری کرده؟اگر مادرت این احساس را داشت،می خواست سی سال پیش ولشان نکند و برود هر جا که می خواهد.......
-اسم مادرم را نیاورید لطفا.......
شهریار را تحریک کرده بود ناخودآگاه!فحش داده بود تقریبا!و شهریار هر چه را می توانست تحمل کند،جز اهانت به مادر!و طوری قاطع و عصبی نیم خیز شده جمله اش را ادا کرد،که آجی فهیمه فهمید زیاده روی کرده است!مسجد جای...........نیست.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#39 | Posted: 18 Jan 2013 04:19 | Edited By: yemard1
قسمت دوازدهم

ــ عذر می خواهم آقای « افخمی ». قصد اهانت نداشتم. مرا ببخشید. عصبانی شدم اصلاً بهتر است دیگر حرفی نزنیم ؟
اما « شهریار» دیگر عصبانی شده بود و نمی شد به این زودی آرامش کرد! پا روی دم احساسش گذاشته بود آجی « فهیمه »! نقطه ی حساس بودنش را نشانه رفته بود! عزیزش را، عزیزش را به باد حمله گرفته بود! و او بادی کاشته بودکه باید طوفانها درو می کرد! « شهریلر » بر آشوبیده، بیرون ریخت واژه هایش را! تند و کوبنده، عاصی و خشم آگین! هر واژه، مشتی گویی بر دهان جان! هر واژه، سنگی بر سر احساس! هر واژه، تیری بر دل اندیشه! رسمی و سنگین رها می شدند واژه ها:
ــ خانم « یگانه »، من این راه را آمده ام و بزودی هم بر می گردم. جز مقداری حرف هم چیز دیگری برای شما ندارم اما دقت کنید. شاید این حرفها، ذره ای ، فقط ذره ای، حقیقت در خود داشته باشند! با آن ذره چه خواهد کرد کرد وجدانتان ؟ فرض می کنیم شوهر شما، آقای « یگانه »، یکی از پست ترین انسانها است؛ بسیار پست ! هر چند بزرگترین گناه او اخلاق بسیار، بسیار بد و کتک زدن غیر انسانی اش عنوان شده! به این هم کاری نداریم. همان فرض اول که او پست ترین است را، میزان قرار می دهیم. حالا آیا این آدم پست، یک عمر زحمت نکشیده ؟ او فرزندانش را تا سن رشد نرسانده ؟ در بهترین شرایط بزرگ نکرده ؟ او زندگی همه تان را به بهترین وجه تأمین کرده؛ از زحما ت شبانه روزیش، املاک و باغی خریده که با فروش آ ن، زندگی ای این چنانی تهیه شده! و تازه، این مقدار اندکی از آن ثروت است! با بقیه اش می شود زندگیها را در بهترین نقاط دنیا سامان داد! آیا حق این مرد پست است که از همه چیز زندگیش محروم شود؟ از زنش، فرزندانش، دارائی اش و کلاً همه دا شته هایش؟ آیا او باید اینچنین رها می شد در جامعه؟ آنهم در سن بالای شصت، بدون هیچ اندوخته ای، بدون خانه و زندگی؟ آیا این حق بود؟ درست بود؟ کدام عدالت، یک انسان را به جرم اخلاق سگی و دست بزن و عدم اصلاح، به چنین مجازات هائی محکوم می کند ؟ هان؟ آیا می دانید او از نظر روانی به چه حالی افتاده است؟ آیا اصلاً می توانید تصور کنید، در حال انجام قتل تدریجی یک انسان هستید؟ آیا به خودتان حق می دهید که او را اینگونه زجر کش کنید؟ بخدا قسم، هر لحظه آرزوی مرگ می کند او! حتی حسرت دیدارتان را به دلش گذاشته اید! آیا شما چیزی به نام رحم می شناسید؟ در وجود شما، انصاف چه جائی دارد خانم« یگانه» ؟ خودتان به خودتان جواب بدهید. من که کاره ای نیستم! من فقط یک قاصدم! قاصدی که برای شما شرح می دهد آنچه را که پشت سر گذاشته اید، همین!
« شهریار » با تمام شدن حرفش بلند شد. می خواست آنجا را ترک کند. او فکر می کرد وظیفه اش را انجام داده! عصباینت باعث شده بود که تمام تصمیم های ذهنی اش را دور بریزد! می خواست هر چه زودتر، از محدوده ی این فضا خارج شود! از جائی که به مادرش توهین شده بود! آنهم از طرف کسی که ادعای دوست داشتن دختر عمو « محمود » اش را دارد!
ــ مرا ببخشید که وقتتان را گرفتم. خدانگهدار!
طوری با عجله از پذ یرائی به هال قدم گذاشت که آجی« فهیمه » مجبور شد دنبالش بدود. جلوی او رسید رااهش را سد کرد و گفت:
ــ نمی گذارم با اینحال بروید. منهم انسانم! احساس دارم! قدر احساسات شما را می دانم! می فهم از چه ناراحت شده اید! من که عذر خواستم. « شکوه » دختر عموی من هم هست.فقط مادر شما که نیست (لبخندی زد و گفت ) من هم سهم دارم. من از سهم خودم توهین کردم.....
معلوم شد که در اوج عصبانیت و ناراحتی هم، قادر به کنترل احساسات خودش هست! آدمی که می تواند با خشم فراوان ، به یکباره خودش را آرام و شوخ نشان بدهد؛ حریف سختی است!! و « شهریار » این را بطور نا خودآگاه می فهمید. سعی کرد چون او عمل کند. در درون اگر نا آ رام ، به ظاهر آرام نشان دهد......
آجی « فهیمه » ادامه داد :
ــ پس بیائید بنشینید، ما با هم حرفها داریم. حالا معلوم شد که شما از یک طرف کاملاً شنیده اید...... همه چیز را شنیده اید! این با عث می شود که قضاوتتان عادلانه نباشد! یکطرفه به قاضی رفتن است این! حالا دیگر شما وظیفه دارید حرف های مرا هم بشنوید. لازم نیست به این زودی برگردید «ایران». بخدا منهم.......
بغض گلویش را گرفت. معلوم شد احساسات او هم تحریک شده!گونه هایش به یکباره خیس شدند. خودش را روی یک مبل راحتی در هال رها کرد. سرش را گرفت و در حال گریه گفت:
ــ شما نمی دانید من چه ها کشیده ام! منهم عاشق بودم.یعنی هنوز عاشقم! شما نمی دانید چقدر سخت است؛ وقتی عاشق مردتان باشید و از مردتان همه آنچه که یک دشمن می تواند بکند؛ تحمل کنید! کاش دوستش نداشتم! کاش عاشقش نبودم! شما که نمی دانید......
حرفهائی که از دل بر آیند ؛ همیشه بر دل می نشینند! تا آن جا که آجی « فهیمه » با عقلش حرف می زد؛ « شهریار » را بر می آشفت! جبهه اش را محکم می کرد! کار را به عصبانیت او می کشید تا حد ترک خانه، بدون خداحافظی، با حالتی غیر دوستانه! اما وقتی « فهیمه » ، با زبان دلش سخن گفت؛ وقتی کهد چشمهایش سخن گفتی را برعهده گرفتند؛ دیگر عقل « شهریار» هم کنار رفت! دلش میدان دار شد!
دیگر باید ماند. باید نشست. همانطور که دائی « سهرلب » نشسته بود؛ باید حرفهای این طرف را هم می شنید! پس خودش را روی مبل رها کرد. هر دو ساکت و آرام، در اندیشه، اما آجی « فهیمه » ، بیش از اندیشه، در حال بیرون ریختن احساس بود! گریه اش که مانند رگبار بهاری آغاز شده بود؛ تند و بی امان، اکنون به بارشی زمستانه، تبدیل شده بود؛ آرام و پی دار، ریز و مداوم! و شاید نیم ساعتی، ابرها باریدند تا تهی شدند از بارش!
عذر خواست و به دستشوئی رفت، با صورت شسته و بدون آرایش خارج شد. به آشپزخانه رفت و « شهریار » را هم صدا کرد.حرکاتش نشان از کدبانوئی کاردان داشت! بعضی از زنها ، یک صبح تا ظهر را در آشپزخانه می گذرانند. همه جا را شلوغ می کنند.ظرفشوئی را پر از ظرف می کنند؛ که چه خبر است؟ می خواهند یم غذا بپزند! تازه، اگر از چند کنسرو کمکی در ساخت.... نه ، در مونتاژ خورشت مربوطهف استفاده نکرده باشند! بعد که سفره کشیده می شود؛ با کرشمه و ناز عذر می خواهند که:
ببخشیداز اینکه برنجم یک کم، همچین به هم چسبیده، آخه میدونین این برنج را بار اولم بود پخت می کردم! و آبش دستم نبود و ....... و البته منظورشان از بهم چسبیدن دانه های برنج، آش شدن و وارفتنش است! شوهر مربوطه هم یا عمری عادت کرده و متوجه قضیه نیست که در آن صورت، دنبال حرف حضرت علیه را می گیرد که :
ــ نه تو تقصیر نداشتی!خودم هم وقتی این برنج را خریدم ؛ که شکسته و نیم دانه زیاد دارد. سفید شده بود وسط دانه ها، طرف می گفت جوش کم باید بخورد؛ ککه یادم رفت به تو بگویم عزیزم، اشکالی هم ندارد. همه به بزرگی خودشان می بخشند! می دانند که تو چه دستپختی داری!
اگر هم کمی وارد باشد؛ با عصبانیتی که سعی در پوشاندش دارد؛ می گوید:
ــ درسته تقصیر از برنجه! همیشه برنج مقصره! شایدم شالی کار، یا اصلاً برنج کوب، نکند زمین برنج کاری زیادی شل و وارفته بوده، یا آن شالی کار مربوطه خیلی وا رفته بوده که در برنج اثر کرده؟! و گرنه، شما که می دانم مقصر نیستید! همیشه یکی از آنها مقصرند! تازه تو حتماً نمی دانسته ای که جوش زیاد نمی خواسته! همانطور که وقتی برنج، کلوخی می شود؛ نمی دانسته ای جوش زیاد می طلبیده برنج! تقصیر برنج نفهم است که زبان ندارد بگوید.....
و دادو فریاد و قهر و آشتی است که پشت سر سفره حاکم بر فضا می شود! اما کدبانوئی، یعنی این طرف قضیه : به ظاهر چیزی نمانده، مهمان هم می رسد، خانم خانه هم، اتفاقاً قرار بوده آنروز چیزی نپزد! آب دوغ خیار می خواستند میل کنند! و واقعاً هم شاید صد روز یکبار چنین قراری گذاشته می شده که حالا خورده به پست مهمان، اما در همان نیم ساعت مهلت تا ظهر، بدون سر و صدا و ریخت و پاش ، بدون آنکه متوجه شوی، در حالی که خانم خانهبا متانت، در حال صحبت با شماست؛ می بینی سفره چیده می شود و عطر برنج سر مستت می کند! یکی دو نوع خورش هم کنار دیس برنج می نشیند! و تو باور نمی کنی! تعجب می کنی از کدام رستوران رسیده اند؟! اما با چشمان خودت دیده ای که خان خانه کدبانوست! آرام و به قرار عمل کرده است چونان همیشه! که آیا این خانه را نعمتی بالاتر از زن؟
و آجی « فهیمه » چنین بود. با حرف، « شهریار » را ، سعی کرد آرام کند و خودش را نیز! در حال صحبت کردن با « شهریار» ، آرام کار می کرد و یکوقت « شهریار » در برابر میزی قرار گرفت؛ که عطر برنجش از یک طرف ، و بوی کباب از طرف دیگر، دلش را و طاقتش را برد! برنج دم پخت شده بود و گوشت چرخ کرده در ماهی تابه، بصورت کباب سیخی، سرخ شده بود و سماق رویش، می توانست یاد آور کباب های کوبیده ی کنار رودخانه « جاجرود » « کرج » باشد، شر شر آب، بوی کباب ، پیاز آبدار پر کلفت و گوجه ی کباب شده ، نان زیر کباب روغنی و بوی سماق و ریحان و تلخون بر روی تخت چوبی خانوادگی! به راستی که در این گوشه ینگه دنیا هم کدبانوئی زن خانه، می توانست اعجاز کند! که اگر سبزی معطر تازه نیست نباشد! خشک شده اش که هست و خوب هم هست! مردها را غذائی خوب واقعاً اهل می کند! نسخه ای که باید برای هر زن دنیا ، مخصوصاً « ایرانی » ، پیچید! غذا را در سکوت، اما با نگاه هائی تقریباً مهربان – نه مثل اول ملاقاتشان که نگاه ها بسیار مهربان بود – خوردند و هر
کدام،لیوان چای به بدست به حال برگشتند.حال خودمانی تر از پذیرایی بود.تازه «شهریار» چند قلب خورده بود؛که صدای کیلید در قفل امد.دربازشد.اجی «فهیمه» باگفتن:
«سپیده» است.....
بلند شد و به طرف دررفت. «سپیده» وارد شد.
خدای من.....
این صدایی بود که به بلندی رعد،درجان «شهریار» پیچید.میدید؛امانمیتوانست باور کند!پری رویایی مجسمه ساز دیروز پارک،اینجا ایستاده بود. «شهریار» نتوانست لیوان چای را نگهدارد.....
سپیده شاد و با صدای بلند،سلام کرد.کیفش را روی مبلی پرت کرد و میخواست مادرش را که به نزدیکی اش رسیده بود ببوسد که شهریار را دید!باورش نمیشد او هم!پس تند و تند با ابروهای درهم کشیده گفت:
وای مامان،این مرتیکه اینجاچیکارمیکنه؟ حتمادیروز تعقیبم کرده و ادرسم را پیدا کرده....
اجی «فهیمه» خواست حرفی بزند که «سپیده» با مهربانی دخترانه ای دستش را ارام و اهسته روی دهان مادر گذاشت.بیشتر به صورت سمبلیک! وبازهم ادامه داد:
مرتیکه عوضی مغرور،با اون غرور مسخرت.... این همون عوضیه که....
اینها را در حالی میگفت که راست در چشمان «شهریار» نگاه میکرد.اجی «فهیمه» مثل لبو سرخ شده بود.میخواست حرفی بزند که باز هم «سپیده» نگذاشت:
فارسی که بلد نیست،زبان مارا نمیفهمد مامان؟! اهل «اریزونا» ست،تعجبم از این است که چطور شما قبولش کرده اید.حتما...... صورت زیبا و معصومش باعث شده! ولی باید بگویم که من از او متنفرم هر چه زودتر باید دک شود حضرت اقای مغرور!خیال کرده!مامان یالا یک جوری دکش کنین.....
دیگر اجی «فهیمه» میخواست سکته کند! به تته پته افتاده بود! «سپیده» مثل ور وره جادو حرف میزد! اصلا اجازه نمیداد مامانش حرفی بزند!هر چند اگر اجازه میداد؛از دهان اجی «فهیمه»،چند صوت بی معنی،خارج نمیشد!چرا که او به گونه ای شوکه شده بود که زبان به اختیارش نمیچرخید! «سپیده هم ادامه میداد،حالا نگو کی بگو!مامان را بغل کرده بود و به شوخی دست را جلوی صورتش، نزدیک دهان گرفته بود.نه انکه دهانش را بگیرد؛نه، الکی ادای این کار را در می اورد حتی بدون یک نگاه به صورت مادر حرف میزد.حالا دیگر راست به «شهریار» نکاه میکرد و میگفت:
مامان تروبخدا نگاه کنیدوببینید چه قیافه ای به خودش گرفته!هی بیچاره! خوب ادا در می اوری!؟ میخواهد بگوید از دیدن من شوکه شده!اره اروای جدوابادت، خوب حدس زدی؛اول ازت خوشم اومد، خیلی هم خوشم اومد، اما با اون قیافه ای گرفتی؛ با اون بی تفاوتی ات....
واقعا اجی «فهیمه» غش کرده بود روی دستان «سپیده» !اما او هنوز متوجه نشده بود!داشت دق و دلش را بیرون میریخت
فکر کردی خیر باشه امش ینگه دنیایی! باکدام کلک خودت را به خونه ما رسوندی؟ مامان بذار چندتا فحش ابدار بهش بدم!نمیفهمد که خر!خر خر خر! احمق چه قیافه ای به خودش گرفته!دهاتی ازگل.... باز هم کمته ازگل،ازگل،ازگل.....
صدای خر خری از ته گلو باعث شد که «سپیده» به مادرش نگاه کند!اجی «فهیمه» به یکباره روی دستان او ول شد! و او که امادگی تحمل سنگینی وزن مادر را نداشت؛ همراه با مادر روی زمین افتاد! دست پاچه و با عصبانیت گفت

-چی شده مامان؟ چتونه؟...........
«شهریار» به سرعت به طرف آنها دوید. در حال دویدن، مثل خیلی از آدمها، با شیطنت گل کرده، به آن دو رسید. به انگلیسی غلیظی «آمریکایی» به همان ته لهجۀ «آریزونیایی» گفت:
-شوکه شده اند! لطفاً کمی سرکه...... عجله کنید....... فوراً.......... عجله کنید خانم، کمی سرکه.......
سرکه را به دستمال کاغذی زد و دم بینی آجی «فهیمه» گرفت. بوی تند سرکه، حرکتی به صورت او داد. عطسه ای کرد. «شهریار» با دست، سیلی های آرامی به دو طرف صورتش کوبید و باز هم به زبان انگلیسی گفت:
-لطفاً مقداری آب........ سریع خانم........ سریع......
-الان برایتان می آورم......همین الان........
«شهریار» با انگشتان دست، ذرات آب را به صورت آجی «فهیمه» پاشید و دوباره سرکه را زیر بینی او گرفت. این بار به سرعت عکس العمل نشان داد. چشمهایش باز شدند. متوجه شد که دست «شهریار»، زیر گردن اوست. در حالی که روی زمین دراز شده و «سپیده» با دلواپسی و دستپاچگی روی او دولا شده:
-مامان.......مامان جونم.. چی شده؟ ....... بگو چی شده؟
«شهریار» با همان لهجۀ «آریزونیایی» اش جواب داد:
-مسئله ای نیست..... چیزی نشده........ هیچ اتفاقی نیفتاده....... و رو به آجی «فهیمه» گفت:
-شما خودتان را ناراحت نکنید! من ناراحت نشدم....... اشکالی نداره....... اصلاً نمی خواهد راجع به این موضوع صحبت کنید........فقط سعی کنید بلند شوید بنشینید........بعداً فرصت صحبت هست........
و آجی «فهیمه» که دیگر حالش خوب شده بود؛ با گفتن یک (اوکی)، سعی در برخاستن کرد. «شهریار» کمکش کرد و روی یک مبل نشاندش ، «سپیده» آنقدر دستپاچه بود؛ که هیچ کمکی در برخاستن مادرش نکرد! همینطور هراسان به آن دو نگاه می کرد! وقتی مطمئن شد که دیگر حال مادرش خوب شده؛ گفت:
-من که نفهمیدم موضوع چیه؟ هرچی هست؛ زیر سراین آقازادس........
آجی «فهیمه» لبخندی زد. نگاهی به «شهریار» کرد دست او را که نگران بالای سرش ایستاده

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#40 | Posted: 18 Jan 2013 04:20
آجی «فهیمه» لبخندی زد. نگاهی به «شهریار» کرد دست او را که نگران بالای سرش ایستاده بود گرفت و به زبان فارسی گفت:
-شما ببخشیدش، هنوز خیلی جوان است.......
و «شهریار» با لبخندی گرم پاسخ داد:
-این چه حرفیه آجی «فهیمه»؟ طوری نشده! «سپیده» خانوم فقط یک مقداری به بنده لطف کردند......
«سپیده» جیغی کشید و با هر دو دست به دو طرف صورتش کوبید........
«شهریار» به «سپیده» نگاه کرد. با اولین کلمات مادر، علامت تعجب، در صورت «سپیده» پیدا شده بود اما جواب های «شهریار» ، به زبان فارسی، تعجب را در او به اوج رساند! تعجبی که جایش رابه شرم داده بود! از خجالت سرخ سرخ شده بود و ناگهان آن جیغ را کشید! و بعد به گریه افتاد، با صدای بلند گریه می کرد:
-چرا به من نگفتید؟ هان؟ چرا نگفتید؟.......
پاهایش را به زمین می کوبید. درست مثل دختر بچه ها.......
-همان اول باید می گفتند! باید می گفتند! می گفتند!می گفتند! هیچکدامتان را نمی بخشم.......شماها....... شماها....... شماها خیلی.......
جمله اش را تمام نکرد و به طرف اتاقش دوید. اتاقی که درش به هال بازمی شد. درست مقابل در سالن پذیرایی. در را به شدت به هم کوبید! طوری که شیشۀ کتیبۀ بالای در شکست! حالا «شهریار» و آجی «فهیمه» هم که از شوک اولیه رها شده بودند؛ هر دو در اوج تعجب به سر می بردند! آجی «فهیمه» که طاقتش طاق شده بود اول پرسید:
-شما کجا همدیگر را دیده بودید؟ چه اتفاقی بین شما؟.......
«شهریار» تعریف کرد؛ از پارک......... از دیروز........ وبا هر کلمۀ او،آجی «فهیمه»، بیشتر از قضیه سردر می آورد و لبانش بیشتر به خنده باز می شد! «شهریار» پس از تعریف، تازه، به حالات درونی خودش بازگشت! وقایع آنقدر سریع اتفاق افتاده بودند؛ که به او فرصت هیچ تفکر و احساسی را نداده بودند! او به هیچ یک از واژه های زشتی که از دهان «سپیده» درآمده بود؛ فکر نمی کرد (فحش از دهان یار قندی مکرر است!) فقط به یک چیز فکر می کرد:
-باور کردنی نیست! آن پری، دختر دایی خودم بوده! خدایا تو چه کارها که نمی کنی!..... آن پری رویایی.....آن دختر.......
افکارش در هم بودند. از یک سو نمی توانست خوشحالی اش را از این تصادف زیبا پنهان کند و از طرفی با یادآوری حرفهای «سپیده»، دلش لحظه به لحظه چرکین تر می شد! قضاوت او را که به خاطر یک اشتباه، صریح و علنی ابراز شده بود؛ با خودش تکرار می کرد! غمی شیرین، عصبانیتی شاد کننده، مهری تلخ، در وجودش خودنمایی می کرد! و افکاری را در او بوجود می آورد:
-منتظرم بوده که فکر کرده تعقیبش کرده ام! دلش می خواسته من از او خواهش کنم! از غرور من لجش گرفته و مرا.......از من خوشش هم آمده........
او واقعاً از ته دل خوشحال بود! آن پری دست نیافتنی، دختر دایی خودم بوده است!... کاش رفته بودم جلو! خاک بر سرم! آخر آنجا، چه جای غرور و این حرفها بود؟ ولی خوب می دانست که غرور جلویش را نگرفته بود؛ بلکه از دیدن او شوکه شده بود! محو تماشای او شده بود آنقدر، که مسئلۀ مدل شدن و مجسمه سازی از ذهنش بیرون رفته بود! سعی کرد خودش را جمع و جور کند. می خواست هیچ حسی را بروز ندهد. می خواست منتظر اتفاقات باشد. حس می کرد که دستی قوی، دستی که متعلق به این عالم نیست، دستی الهی، در حال چیدن مهره های این شطرنج است! و او دیگر یک مهره بود!مهره ای که قادر به هیچ کاری نیست! مهره ای که فقط می تواند مانند یک سرباز پیاده، یک خانه به جلو برود یا نرود! همین، محدودۀ حرکات زندگی ساز او، همین اندازه بود!همین قدر کوچک و حقیر! کاری در حد هیچ! باید منتظر آن دستی شد که این مهره هارا چیده است........
آجی «فهیمه» می دید که «شهریار» در حال فکر کردن است و اجازه داد که او آزادانه بیندیشد. بعد با خنده گفت:
-عجب اتفاقاتی! واقعاً آدم شاخ در می آورد! ولی من تقصیر نداشتم خودش نگذاشت حرف بزنم! تند و تند، پشت سر هم، هر چه دلش خواست گفت و بعد هم........ باور کن پسرم، من از آن زنهایی که غش می کنند؛ نیستم! از توهین های «سپیده»، شوکه شده بودم! هیچ کاری از دستم بر نمی آمد! باور کن، فشار به حدی بود که نفهمیدم چه ام شد؟! مثل وقتی که فشار آدم می افتد؛ از حال رفتم (و با خنده اضافه کرد) خب، غش هم که چیز دیگری نیست، همین است دیگر....... نمردیم و ما هم غش را امتحان کردیم........
هر دو خنده شان گرفت و آجی «فهیمه» با همان حال خنده ادامه داد:
-تو هم با آن انگلیسی حرف زدنت! تو یک کلمه فارسی حرف نزدی ناقلا! آخر چرا؟ کافی بود یک کلمه حرف می زدی و تمام. قال قضیه کنده می شد. جلوی بقیه اش گرفته می شد.
مثل آنکه آجی «فهیمه» به یاد توهین های «سپیده» افتاد. چرا که خنده روی لبش خشک شد و با حالی جدی و غمگین پرسید:
-نگفتی چرا حرفی نزدی؟
«شهریار» صادقانه جواب داد. چرا که هر جواب دیگری در این حالت، قضیه را بدتر می کرد:
-منهم مثل شما سرجایم شوکه شده بودم! برایم باور کردنی نبودآن حرفها! علاوه بر آنکه، من از همان لحظۀ اول دیدار دیروز، تحت تأثیر قرار گرفته بودم! باور کنید (صدایش را خیلی آهسته کرد در چشمهای آجی «فهیمه» نگاه کرد و گفت: )
او اولین زنی بود که در تمام زندگیم مرا تحت تأثیر قرار داد! با دیدن او، امکان هر حرکتی از من سلب شد! میخواهم اعتراف کنم که آنقدر تحت تأثیر زیبایی او قرار گرفته بودم؛ که نمی توانستم بزرگترین آرزویم را، که حرف زدن با او بود؛ عملی کنم! من از خدا می خواستم با او حرف بزنم و مدلش شوم تا شاید همین کار بهانه ای بشود برای آشنایی بیشتر! اما سرجایم میخکوب شدم! لبهایم به هم دوخته شدند و....... باور کنید......... باور کنید....... او خیلی زیبا بود، خیلی، آنقدر زیبا که..........
«شهریار» سرش را زیر انداخت. او اعتراف کرده بود و آجی «فهیمه» هم اعتراف او را شنیده بود! از اتاق «سپیده» صدای گریه آرامی به گوش می رسید. اما دیگر مثل اول نبود! هق هقی با فاصله! آجی «فهیمه» بلند شد. به طرف اطاقش رفت و در را کوبید:
-باز کن مامان........ منکه تقصیری نداشتم.......تو خودت فرصت ندادی....... در را باز کن مامان......
کمی صبر کرد در باز شدو او داخل شد نیم ساعتی گذشت.در این نیم ساعت، «شهریار»، مات از بازی روزگار، قدم می زد. نمی توانست راحت بنشیند. ناگهان در اتاق باز شد و آجی «فهیمه» بیرون آمد و با لحنی که از آن نمی شد پی به هیچ چیزی برد؛ گفت:
-من با «سپیده» صحبت کردم. او هیچ منظوری نداشته! وقتی بیرون بیاید؛ خودش به شما خواهد گفت........ بیاییدبرویم یک چیزی بخوریم. من سرم درد گرفته با یک قهوه موافقید؟
-البته..........
و پشت سر آجی «فهیمه» وارد آشپزخانه شد. آجی «فهیمه» در حالی که قهوه جوش را به برق می زد گفت:
-ولی در همان حال هم شما شیطنت کردید! برای چه بالای سر من فارسی صحبت نکردید؟ می خواستید باز هم «سپیده» در اشتباهش باقی بماند؟ نه؟
-اول بگویید چرا رسمی با من حرف می زنید؟ مگر خودتان پیشنهاد نکردید که مرا تو خطاب کنید؟ گناهی از من سر زده که........
حرف «شهریار»را قطع کرد که:
-نه بهیچ وجه. همینطوری بود (و در حالی که مستقیم به چشمان «شهریار» نگاه می کرد گفت: ) شما هم خوب بلدید چطور با زنها حرف بزنیدها....... (و بعد خیلی جدی اضافه کرد) سؤالم را دوباره می پرسم. تو چرا گذاشتی «سپیده» در اشتباهش باقی بماند؟ با آن لهجۀ غلیظ «آمریکا»یی ات؟ منتظر بودی دیگر چه بگوید طفلک؟ میدانی که از همین یکی هم کلی غیظش گرفته؟
-حق با شماست. شیطنت باعث شد! خودم هم نفهمیدم چرا؟ یکوقت متوجه شدم که در حال انگلیسی حرف زدن هستم! در آن شرایط، پس از آنهمه فحش شنیدن، قبول کنید که کمی شیطنت، از جانب من، زیاد هم غیر قابل قبول نبود؟ درست است؟ اما ببخشید یعنی او ببخشد. قبول (دستها را با شوخی بالا برد) تسلیم تسلیم حالا چکار کنم؟قرار است باز هم فحش بخورم........
-بس کن. دیگر هر چه بود؛ تمام شد........ خودش می آید باتو صحبت می کند. با شیر؟
-نه، تلخ می خورم.........
-جالبه...........
-عادت دوران دانشجویی است. مخصوصاً شبها برای درس خواندن، هرچه غلیظ تر، بهتربود. تلخ و غلیظ.........
-بقیۀ نوشیدنی ها چطور؟ چیزی میل داری؟ ما با آنکه هیچکداممان، حتی «سامان»، هیچ نوشیدنی الکلی نمی خوریم اما در یخچال داریم برای مهمانها. اگر میل داشته باشی؟
-شاید نگفته باشم اما من نه تنها میل ندارم؛ که بدم هم می آید! یکبار تجربه کردم برای هفت پشتم بس است! توبه کردم..........
-بارک الله.......... توبه....... کلمۀ جالبیه........
-خیلی معنا داره......... چند معنی در یک کلمه! برای همین از آن استفاده کردم. یکبار راجع به آن بحث می کنیم اگر فرصت بود. حالا قهوۀ من را میدهید؟
-البته، ولی راجع به توبه برای من بگویید میدانید این عملکرد قابل تقدیر است!
«شهریار» با هیجان گفت:
-خیلی جالب است عین این جمله را «ناسا» گفت.
آجی «فهیمه» حرفش را برید که:
-«ناسا»؟ یک اسم معمولی نیست، زنانه است یا مردانه؟
«شهریار» با خنده ای زیر جلکی جواب داد:
-نه زنانه و نه مردانه! منظورم «ناسا» است سازمان تحقیقات فضایی «آمریکا»!
-وای...... مرا باش که.........
-عیب ندارد. حواستان نبود آخر. من یکی از دانشمندان جوانی هستم که توسط «ناسا» برای همکاری دعوت شده، یعنی حقیقت این است که آنها در رشته های مورد نیازشان، غیر از بورسیه ها، جستجو می کنند و قبل از فارغ التحصیل شدن، روی بعضی ها دست می گذارند! آنها از هر نظر مناسب تشخیص داده شده اند. بعد هم به مجرد فارغ التحصیلی، با طرف تماس گرفته می شود. مزایای فوق العاده شغلی و از همه مهمتر، امکانات تحقیق منحصر به فرد در دنیا، باعث شده که کار برای «ناسا» آرزوی همه باشد!
-پس شما می خواهید برای «ناسا» کار کنید؟ خیلی خوب است خیلی...........
-نه، چه کسی این را گفت؟
-خودتان!
-نه، من گفتم که پیشنهاد دادند اما من قبول نکردم! چون دلم میخواست برای کشورم کار کنم! آجی «فهیمه»، من دلم میخواهد در «ایران» هم یک مؤسسه مثل «ناسا» درست کنیم! آرزو دارم...... (آهی کشید و ادامه داد) اما بر گردیم سر مشروبات الکلی و «ناسا» در بررسی مشخصات من، «ناسا» مشروب نخوردن مرا، عملکردی (قابل تقدیر) به حساب آورده بود مثل حرف شما..........
-حیف شد که نکردی........
-کدام کار را؟ مشروب خوردن را؟ یا قبول نکردن دعوت «ناسا» را؟
-کجای کاری تو؟ منظورم «ناسا» است! هرچند دیگر گذشته.........
-بله گذشته، اما جواب سؤالتان را هنوز نداده ام. مسئله توبه را! توبه با ترک کردن فرق می کند آجی «فهیمه»! من تازه به «آمریکا» آمده بودم که یک شب با چند نفر هموطن به یک رستوران رفتیم آنها مشروب می خوردند به من هم خیلی طبیعی تعارف کردند آنقدر کارشان طبیعی بود؛ که خجالت کشیدم دستشان را رد کنم. با خودم می گفتم مقدار چند درصد الکل وارد خون می شود. ترکیبهای آنرا در نظر آوردم و به خودم گفتم؛ تغییر چندانی در عملکرد بدن من نمی دهند! پس خوردم و همینطور پشت سرهم! یکوقت متوجه شدم که در یک جوی آب افتاده ام! آب هم نبود لجن بود! سرتاپا پر از کثافت شده بودم! دوستانم هم خندیدند! آنها خودشان را هم نمی توانستند جمع کنند! حس کردم خوابم می آید، چشمانم را بستم و وقتی از سرو صدا چشم باز کردم؛ خودم را دیدم که وسط لجنهای جوی آب خوابیده ام و چند ولگرد بالای سرم ایستاده اند و در حال تقسیم کردن پول های کیف جیبی ام هستند؟! بعد هم کیف را پرت کردند روی صورتم! از آن لحظه تصمیم گرفتم که خودم را در اختیار هیچ کس و هیچ چیز قرار ندهم. بعد از آن هم با دو نفر هم گروه شدم برای کار در آزمایشگاه، که صمیمی ترین دوستانم شدند. یکی شان یک دختر کاتولیک مؤمن بود به اسم «مری» که تمام افراد خانواده اش در خوبی نظیر ندارند! آنها حتی آب جو هم نمی خورند! و آن دوست دیگرم «ادوارد» که جزو پیروان «اِک» بود...........
-«اِک»؟ این دیگر چه گروهی است؟ بار اول است که می شنوم؟
-یک گروه عارف که در همۀ دنیا پیرو دارند. «اِک» خلاصۀ (اِکنکار) است. رهبر آن ها «پال توئیچل»، «آمریکا»یی است! آنها هم ماهند! حتی استفاده از سیگار و کوچکترین مادۀ الکلی را گناه می دانند! سالها زندگی در کنار آنها به من قدرتی داد که از هر اشتباهی دوری کنم و واقعاً هم از آنها متشکرم........
-جالب است! من و بچه ها هم همینطوریم. هم سیگار و هم مشروبات الکلی، هردو را با تصمیم جمعی، طرد کرده ایم از خانه مان و خوشحالیم! هر چند بقیۀ دوستان........
-منهم همۀ دوستانم به غیر از این دو نفر استفاده می کنند اما خب، این ربطی به من ندارد........
-درست است. حالا باید یک قهوۀ داغ دیگر برایت بریزم. «سپیده»...... «سپیده» جان نمی آیی یک قهوه بخوری.......
در حالی که سرش را از آشپزخانه بیرون کرده بود؛ او را صدا زد اما خبری از او نشد! تازه قهوه شان را تمام کرده بودند که «سپیده» وارد آشپزخانه شد. زیر چشم ها پف کرده و چشم ها ، سرخ سرخ! اخمها درهم و موها از پشت بسته شده بودند! مثل آنکه مخصوصاً لج کرده باشد به موهایش، چماله کرده بود روی سرش وبا یک گل سر، بندشان کرده بود به موهای روی سرش، مثل یک گنبد، اما گنبد بی قاعده!.......... تلفیقی از عصبانیت و بی تفاوت نشان دادن..........
دست خودش نبود «شهریار»! مثل آنکه هیچ اتفاقی بین آنها نیفتاده باشد؛ دلش لرزید و سوخت! آنقدر سوخت که میخواست گریه کند! لرزش لبهایش را حس می کرد! هنوز «سپیده» کنار میز آشپزخانه ایستاده بود. «شهریار» با دو دست، فنجان قهوه را گرفت! دستانش تکیه گاه می خواستند! دلش می خواست روی پاهای «سپیده» بیفتد و گریه کند! دست و پاهایش راببوسد! چشمهایش را، زیر چشم هایش، اصلاً بوسه بارانش کند! او نمی توانست «سپیده» را با آن حالت غمگینانه تماشا کند! با آنکه یک روز بیشتر از آشنایی آنها نمی گذشت و تا چند لحظۀ پیش، هرچه فحش بود؛ از او شنیده بود؛ اما یک اعتراف، در وجودش شکل گرفت! اعترافی که دلش میخواست با صدای بلند فریادش کند:
-دوستت دارم «سپیده»....... می پرستمت..... هرچه دلت می خواهد بگو؛ اگر می خواهی باز هم فحش بده! فحش بده!......... اما اینگونه غمگین نباش! گریه نکن من بلا گردان آن چشمان غمگینت!....... من به قربان آن نگاه دلگیرت........
حیف که این حرفها بی صدا بود و در دل! اما یک حرف، بلند بلند ادا شد!! طوری که «سپیده» به خوبی شنید!! حرفی که بایک نقطه ختم شد! آنهم حرف نگاه «شهریار» بود! «شهریار» در حالی که به آن حرفهای درونی اش فکر می کرد؛ به «سپیده» نگاه کرد و از گوشه چشمانش، بدون خواست و اراده، یک قطره اشک که معلوم نشد از کجا پیدایش شده، به بیرون چکید! اشکی که

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / The Mystery of Love|همراز عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites