تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 15 از 66:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  65  66  پسین »  
#141 | Posted: 1 Aug 2013 06:50




باد ، باد خرداد | جواد پويان۳

زن پاي تلويزيون نشسته بود . حس كرد خستگي از تنش در رفته است و حال خوشي دارد. گرسنه بود رفت توي آشپزخانه مرد جا يخي را از يخچال در آورده بود و همانجا كنار بطري روي سكوي آشپزخانه ول كرده بود زن ليواني از توي سبد برداشت دو تكه يخ انداخت ليوان را تا نيمه پركرد در تابه را برداشت ماهيها رنگ گرفته بودند ماهيها را برگرداند در تابه را گذاشت و برگشت پاي تلويزيون . مرد از حمام آمده بود با حوله لباسي و هنوز خيس . با لباس حمام نشست روي كاناپه كنار زن و تعجب كرد كه زن هيچ اعتراضي نمي كند...

- از سرم پريد....

- از سر تو پريد تازه داره منو مي گيره ...راستي كپسول گاز آوردن

و ليوانش را سر كشيد : يه سري به آشپزخونه مي زني..؟

مرد ليوان زن را بر داشت و از آشپزخانه گفت : اين ماهيها سرخ سرخ شدن

زن گفت : تو آشپزخونه شام مي خوري يا پاي تلويزيون...؟

مرد با صداي بلند گفت : پاي تلويزيون..

زن گفت : خودت زحمتشو مي كشي...؟

مرد گفت : البته

و بطري و ليوان زن را كه تا نيمه پر كرده بود گذاشت روي ميز وسط هال . زن بلند شد سرش گيج مي رفت توري را كنار زد رفت روي تراس . باد قطع شده بود اما چمنها و درختهايي كه از صبح آب خورده بودند عطر ملايمي توي هوا پخش مي كردند. چرخي روي تراس زد و برگشت توي هال. مرد بشقاب ماهيها، زيتون پرورده، ظرف نان، چنگال و ظرف اضافه براي تيغ ماهيها را با سليقه روي ميز چيده بود. براي زنش لقمه‌اي گرفت : اين تيكه اش تيغ نداره بخور

زن با لذت لقمه را فرو داد ليوان را از روي ميز برداشت به مرد هم اشاره كرد ليوانش را بردارد مرد لبه ليوانش را زد به ته ليوان زن...

مرد گفت : مي خوام يه اعترافي بكنم..

زن گفت : بگو

مرد گفت : عرق خوردن اينجوري بعدشم عشق وحال با زن آدمم مي چسبه لازم نيست حتما طرف........

و بقيه حرفش را خورد

زن ابرو درهم كشيد : اعتراف ديگه اي نداري...؟

مرد گفت : منظوري نداشتم

مرد لباس حمام را از لاي پاهايش باز كرد. زن به مرد نگاهي كرد و خنديد

مرد گفت : چيه....؟

زن گفت : هيچي..... و ليوانش را سر كشيد

هر دو سكوت كردند . سريال تلويزيوني به جايي رسيده بود كه مرد مسني روي پله در خانه اي با پالتو و دستمال گردن و ريشي تو پر با لحن عاقلانه اي به مرد جواني كه چند قدم پايين تر ايستاده بود گفت: اگه واقعا دوستش داري ازدواج اولش مهم نيست...

مرد خنديد و گفت : اينارو نيگا كن.... توچه باغايين... اين سريالارو مصنوعي مي سازن دوره و زمونه عوض شده حالا ديگه كسي ازدواج قبلي زنش براش مهم نيست..

زن جدي گفت : دوره زمونه نداره براي مردها همه مردها حتي روشنفكراشون هنوز هم مهمه خيلي مهمه كه كسي فبل از اونا دست به زنش نزده باشه

مردگفت : البته قبول دارم مهمه..

زن گردن راست كرد : براي تو هم مهمه..؟

مردگفت : كه چي....؟

- كه قبلاً دست كسي به زنت نخورده باشه....

مردگفت : ما اين بحثارو قبلا نكرديم...؟

زن گفت : من كه يادم نمياد...

مرد گفت : دست كسي كه بتو نخورده بحث چي بكنيم....؟

زن بلند شد تلويزيون را خاموش كرد رو به مرد كرد و گفت : تو فيلم با چشماني كاملا بسته رو يادته...؟ نيكول كيدمن و تام كروز، همون فيلمي كه داداشت آورد ببينيم....؟

مردگفت : خب...؟

زن گفت : اون صحنه موقع خواب زن و شوهررو يادته نيكول كيدمن ، لخت لخت بود داشت اعتراف مي كرد كه يه روزهايي عاشق يه افسر نيرو دريايي بوده....؟

مردگفت : اين حرفارو ولش كن.... ويلاتو برو خوشت مياد...؟

زن گفت : خيلي خوبه عاليه شيكه با كلاسه... حالا فك و فاميلات هم ميان..... كلي پز بده.... اونام به به و چه چه كنن....برام نمي ريزي...؟

مرد گفت : تو داري زيادي مي خوري ...

زن با صداي بلند گفت : تو زيادي بخوري عيب نداره ... من زيادي بخورم مشگل داره....؟ مگه نمي خواستي امشب جشن بگيريم...؟

مرد گفت : مستي از سرم پريد..

- پس همه حرفهايي كه مي زدي از فرمايشات الكل بود....؟

مرد گفت : من دوستت دارم زهره جدي مي‌گم

زن گفت : د...نداري دروغگو

مردگفت : دارم

زن گردن تكان داد وبا لوندي ساختگي گفت : نداري بلا ...نداري پشمالو

مرد مستاصل مانده بود چه بگويد

- باور كن بخدا باور كن زهره

زن گفت : مي خوام يه چيزي ازت بپرسم....؟

و بدون اينكه به حرفش ادامه بدهد بي اعتنا به مرد بلند شد و رفت به طرف دستشويي. دم در دستشويي بدون اينكه برود تو، دامنش را بالا زد شورتش را در آورد روي دو زانو خم شد و خودش را راحت كرد. مرد در كمال ناباوري زن محترم، مادر دلسوز بچه هايش را ديد كه مثل مست هاي آخر شب قضاي حاجت مي كند زن دامنش را مرتب كرد و آمد تكيه داد به ستون بين هال و راهرو دستشويي

- منم مي خوام يه اعترافي بكنم . قبل از تو دست يه مرد ديگه به من خورده

مرد گفت : تو زياد خوردي..

زن دست كرد توي موهايش : آره خورده دست يه مرد ديگه به تنم خورده به اينجام خورده و از سر زانو دستش را بالا آورد و اتفاقي مي گذاشت روي جاهاي مختلف تنش

مرد گفت : نمي دونستم اينقدر كم ظرفيتي هنوز نصف بطري مانده

بطري را از روي ميز برداشت كه ببرد به آشپزخانه زن توي هوا بطري را از دست مرد قاپيد و رفت بطرف پله هايي كه از گوشه هال مي رفت بطرف حمام و اتاق خوابهاي رو به دريا . روي پله سوم سكندري خورد . بطري از دستش افتاد و از روي پله ها غلت خورد و رفت وسط هال مرد آمد پاي پله ها زن را بلند كرد دستش را انداخت دور گردنش و از پله ها بالا برد زن بريده بريده مي گفت : خورده خيلي هم خورده. : مي خواي بگم دست كي خورده....؟ اسمشو بگم....ناصر........ چه ناصري بود......... پدر سوخته آتيش پاره دست ميزد به كفلم مي گفت بالاخره اين مال من ميشه...... مي گفت بخدا مي گيرمت ......چه دروغگوي باحالي بود...مي گفت دامن كوتاه بتو خيلي مي ياد يادته قبل از انقلاب تو شركت...دامن ....كوتاه....تا اينجا..... ا

مرد زن را تا در حمام برد

- برو دوش بگير.... توحالت بده

زن نمي توانست گردنش را راست بگيرد گفت : مي دوني چي شد نيومد منو بگيره ..... مرد. رفت زير ماشين.......

و رو كرد به مرد و شكلك در آورد

مرد گفت : خدا بيامرزته اش... حالا آبي بهت بخوره خوب ميشي... سرحال ميشي

زن رفت داخل حمام . مرد نگذاشت كه زن در حمام را ببندد نگران بود زن تعادلش بهم نخورد منتظر شد زن لباسهايش را در آورد. صداي شير آب را كه شنيد نفسي كشيد .

تا زن از حمام در بيايد . مرد از پله ها پايين آمد بطري قلت خورده بود ورفته بود زير كاناپه وردش با قطره هاي زرد روي سراميك هاي سفيد مانده بود. مرد بطري را برداشت نگاهي به بطري انداخت چيز زيادي توي بطري نبود. ظرفهاي غذا را از روي ميز جمع كرد برد توي آشپزخانه . ميز را تميز كرد ظرفها را شست وگذاشت توي ظرفشويي و در همان حال نگران زنش بود. وقتي مطمين شد همه چيز مرتب است آمد پايين پله ها ايستاد صداي دوش نمي امد آهسته و پاور چين از پله ها بالا رفت. در اتاق خواب نيمه باز بود . زن در خواب عميقي فرو رفته بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#142 | Posted: 1 Aug 2013 06:52




باد ، باد خرداد | جواد پويان۴

مرد مثل هميشه صبح زود بيدار شده بود. لباس ورزشي آديداس سفيدش را پوشيده بود و آماده مي شد بزاي ورزش صبحگاهي برود كنار ساحل . توي آشپزخانه. اجاق گاز را روشن كرد كتري را آب كرد و گذاشت روي اجاق. شعله اجاق را كم كرد و از پنجره نگاهي به بيرون انداخت آفتاب صبح اشعه تابانش را انداخته بود روي چمنها و برگهاي درختان پرتقال تا شبنم هاي صبحگاهي برق آنها را منعكس كند . زير نور درخشان آفتاب همه چيز واقعي تر ، آنگونه كه بودند ديده مي شدند . برگشت توي هال و روي دوپا دوسه بار نشست وبلند شد خم شد و دستها را به دوطرف باز كرد چرخي توي هال زد. كفشهايش را پوشيد . در ويلا را باز كرد و پا گذاشت توي آفتابي كه ديوار ويلايش را براق و درخشان كرده بود . توي چمن ويلاي روبرويي همسايه شان كه يك بار ديگر هم اورا ديده بود مشغول غرس كردن شاخه هاي بوته بزرگي از گل محمدي بود كه غنچه هايي به سرخي خون داشتند . سينه صاف كرد و سلام و صبح بخير كشدار وسرحالي كرد . همسايه شان از قديمي هاي شهرك محسوب مي شدند و در همان سالهايي كه تازه شهرك راه افتاده بود. اين زمين را خريده بودندو ويلايشان را خودشان ساخته بودند كه حالا كمي قديمي به نظر مي رسيد. شنيده بود كه پشت در پشت توي كار واردات ماشين آلات كشاورزي هستند

مرد همسايه سر بلند كرد و مرد را شناخت

- صبح بخير......... بالاخره ويلا را خريديد........؟

مرد جلو رفت و دست داد

- باعث افتخاره كه همسايه شما شديم

- لطف داريد خب مستقر شديد.....؟.اولش يه كمي سخته......خرد ه كاري زياد داره...

- ديروز پدرمون در اومد....

-خب خسته نباشيد ...راستي مي تونم بپرسم ويلا چقدر براتون تموم شد......؟

- هفتاد تا ........

مرد با تعجب گفت : هفتادتا.....؟ چه خبره.مگه........؟ و لحنش را عادي كرد وگفت : البته ما خيلي وقته اينجا نيامديم يه ششماهي آمريكا پيش بچه ها بوديم قاعدتا بايد قيمتها بالا رفته باشد

مرد پرسيد : فكر مي كنيد ما گرون خريديم.....؟

- گرون هم خريده باشيد اينجا قيمتا روز بروز بالا ميره . نگران نباشيد ضرر نكرده‌. ايد .....

مرد سرش را خاراند خواست چيزي بگويد منصرف شد

-تشريف نمي آوريد در خدمتتون باشيم....؟

- ميرويد پياده روي......؟

- ميرم كنار دريا يه كم بدوم

- من آفتاب نزده كنار دريا بودم...

- موفق باشيد

و آهسته كنار پياده‌رو را گرفت و از پيچ خيابان بطرف دريا شروع به دويدن كرد. . امروز از تهران مهمان داشتند وكلي كار را بايد تا ساعت ده يازده انجام مي داد . ماهي...ماهي سفيد دوتا نر ، نه خيلي بزرگ ، يك كيلو گوشت راسته ، دوتا مرغ پاك كرده ، ميوه ، سبزي همه اينها را مي توانست از بازار فريدون‌كنار بخرد. فيش تلفن را سر راه به مخابرات سرخرود پرداخت مي كرد . پول برق را گذاشته بود در برگشتن به تهران در محمود آباد پرداخت كند. يك سه راهي بايد براي پريز بغل تلويزيون مي خريد. براي اندازه پرده اتاق بچه ها بايد تا بابلسر مي رفت برگشتن مي توانست بنزين بزند . به سوپري كه از آن شير و ماست مي گرفت سفارش دو بطر ديگر داده بود كه از گرفتنش منصرف شد هرچه بود از اين بطري لعنتي شروع شده بود چرت وپرت هايي كه به زنش گفته بود و ادا اطوارهايي كه براي اولين بار از زنش ديده بود حرفهاي ديشب زنش از همين بطر ويسكي بود خسته بودند نبايد مشروب مي خورد

پا توي ساحل ماسه اي گذاشت . باد از زمينه بيكران آبي و آرام دريا گونه‌هايش را خنك كرد آفتاب دلچسب روي ساحل و دريا افتاده بود. نفهميد زنش براي چي اين ادا‌ها را در آورده بود. از بخت بد موقع آمدن هم تصادف وحشتناكي ديده بودند .شايد همان بوده كه زنش را ناراحت كرده بود

كنار ماسه هاي خيس كه مي دويد به رديف ويلاهاي رو به دريا نگاه مي كرد كه يكي از يكي ديگر بزرگتر و حتما گرانتر بود از دويدن ايستاد و به ساختمانها نگاه كرد چرا تا بحال فكر مي كرد. كه آدمهاي توي اين ويلا ها همه آدمهاي مهم ومحترمي هستند...مگر يكي از همين ها با صداقت كامل سرش را كلاه نگذاشته بود ........؟

باندازه كافي ورزش كرده بود برگشت رو به خيابان ساحلي تا برگردد به ويلا . نمي خواست با زنش درباره حرفهاي شب فبل حرف بزند . اما اگر زنش بيدار شده بود به او مي گفت كه برخلاف آنچه فكر مي كرده او ويلا را ارزان نخريده است دليلي نداشت زنش فكر كند كه ويلا را مفت خريده اند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#143 | Posted: 1 Aug 2013 06:53




یک جای خوب | معصومه ضيايي
۱


آسمان پیدا نبود. تنها سایه‌ی محوی از شتاب گذرنده‌ی آدم‌ها از پشت شیشه‌های خیس مه‌زده به دید می‌آمد. پچ‌پچ گنگ مشتری‌ها و بوی هشیار کننده‌ی قهوه در هوا پراکنده بود. پشت میز کنار مرد جوانی نشسته بود. روبرویش یک شاخه گل سرخ بر روی میز. مرد یک بار آن را برداشت و بویید. بعد آن را بر روی میز، جلوی صندلی روبرو که خالی بود، گذاشت.

-بابا گفت میریم یه جای خوب. تو هم بیا مامان!
-می‌دونم عزیزم. حتما. گونه‌ی دختر را بوسید و به مرد گفت :
-مواظبش باش! تازه داره سرماخوردگی‌ش خوب میشه.
ماه‌ها گذشت تا توانست مرد را قانع کند که هر وقت او را با خود می‌برد، نگذارد زیاد پای تلویریون بنشیند. شکلات و هله‌هوله‌ی اضافی برایش نخرد و آت‌و‌‌آشغال‌های مک‌دونالد را هم به خوردش ندهد.

سردش شد. انگشتان هر دودست را دور فنجان حلقه کرد. گرمای ملایمی در انگشتانش دوید. خواهرش توی تلفن گفته بود:
-ما همه از کار این مرد شوکه شدیم. و گفته بود آن‌ها چه می‌توانند بکنند. او حتا نمی‌گذارد بروند بچه را ببینند و خانواده‌اش هم که هیچ! بعد هق‌هق مادر را شنید. صدای خش دار و لرزانش را:
-بمیرم برا غریبی‌ت. ولی خودت کردی. حالا تو اون‌جا بسوز من این‌جا!
و او هنوز می‌سوخت. از کار خودش و حرف این و آن.

جرعه‌ای قهوه نوشید. تلخ و سرد. از کیفش نامه‌ای بیرون آورد. آخرین نامه‌ی شوهرش. شروع به خواندن کرد. برای چندمین بار آن را می‌خواند. صدا و خنده‌‌ی دخترش در گوشش بود. نامه را کنار گذاشت. عکس دخترش را بیرون آورد. با چشم‌های خندان به او نگاه می‌کرد. صدایش صاف و نازک بود و خنده‌اش موج به موج او را به خود می‌کشید و می‌برد.
-من فقط Eis می‌خورم.
انگار داشت پاها را زیر میز تکان می‌داد.
-مامان یه کم بخور!
زن جوانی آمد روبروی مرد میز کنار او نشست.

قرارشان این بود که چند ماه از هم دور باشند تا راهی پیدا کنند. مرد برای خودش جایی پیدا کرد. روزهای تعطیل و آخر هفته‌ها بچه را می‌برد پیش خودش. ساعت‌ها بحث کردند. می‌خواستند بچه کمتر آسیب ببیند. اما مرد همه چیز را خراب کرد.
همان روزهای اول به خانواده‌های‌شان خبر داد. آن‌ها نگران زنگ می‌زدند. نمی‌توانستند بفهمند چه شده. چه بر سر آن‌ها خواهد آمد. نصیحت می‌کردند و چیزی تغییر نمی‌کرد. بعد نوبت به دوستان و آشنایان مشترک رسید. پس از آن هم بچه هربارعصبی و ناراحت از خانه‌ی پدر برمی‌گشت. گریه می‌کرد. غذا نمی‌خورد و بهانه می‌گرفت و با او لج می‌کرد:
-Du bist gemein! بابا رو دوس نداری. مامان بد!


پیشخدمت برای زن و مرد نوشیدنی آورد. زن گل را برداشت و خواست آن را جا به جا کند. مرد آن را در هوا گرفت، به زن داد و آرام چیزی گفت. زن حرفی نزد و آن را روی میز گذاشت. بعد جرعه‌ای نوشید. از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد. آدم‌ها در زیر چترها در آمد و رفت بودند. لیوان را روی میز گذاشت و انگشتش را یک دور به دور لبه‌ی آن کشید. مرد آرنج‌ها را بر روی میز گذاشته و چانه را به کف دست تکیه داده بود و او را می‌پایید. زن او را نمی‌دید. مرد گفت:
- Alles wird wieder gut.
زن خوابزده، بی‌صدا خندید.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#144 | Posted: 1 Aug 2013 06:54




یک جای خوب | معصومه ضيايي
۲


مرد به پشتی صندلی تکیه داد. سیگاری برداشت و پیش از فندک زدن به چشم‌های او خیره شد. زن گویی تازه او را می‌دید. پرسشگرانه نگاهش کرد و با بی حوصله‌گی گفت:
- Vergiss es!
مرد پک ممتدی به سیگار زد و به برگ‌های سبز سیرگل که تر و تازه بودند، دست کشید و به زن نگاه کرد:
- Ich kann nicht.
بینی زن چین برداشت. چند بار مژه زد. دوباره به حرکت تار آدم‌ها از پشت شیشه و تور مه خیره شد و گفت:
- Du denkst immer nur an dich selbst.
و در کیفش را باز کرد و دنبال چیزی گشت. مرد پاکت سیگار را رو به او گرفت. زن پلک‌ها را بر هم گذاشت و نرمی انگشت‌ها را به پلک‌های بسته کشید.


سردش بود. به فنجان سفید قهوه خیره شد. چیز زیادی در آن نبود. دسته فنجان را گرفت و مایع غلیظ را در درون آن چرخاند. قهوه در ته فنجان چرخید. دایره‌هایی لرزان و پیاپی در ادامه‌ی هم. هوس کرد برای خودش فال بگیرد. فنجان را وارونه کرد. پشیمان شد. آن را برگرداند. رگه‌های تیره‌ی لغزانی بر دیواره‌ی آن نقش‌های ناهمگونی زده بود، که در بازگشت به سوی عمق پهن‌تر و پررنگ‌تر می‌شدند. در هم می‌آمیختند، در ته فنجان به هم می‌پیوستند و به قشر نازک غلیظ و تلخی بدل می‌شدند. همان تلخی که در جان او نشت می‌کرد و او چاره‌ای جز جرعه جرعه نوشیدن آن نداشت. فنجان دیگری سفارش داد.

مرد باز هم سیگار روشن کرد. زن دستمال‌کاغذی تاشده را به پلک‌ها کشید. ابروها را رو به بالا مرتب کرد. نوک بینی‌اش ورم‌کرده و سرخ بود. تای دستمال را از هم گشود. کف دست را یکی دو بار روی سفیدی آن کشید. به دقت آن را تا زد. تاها را صاف کرد. دوباره تا زد. اول مستطیل‌‌های باریک و دراز. بعد مثلث‌های یک شکل و هم‌قد. بعد هم آن را با همه‌ی مثلث‌ها و مستطیل‌ها مچاله کرد و کنار لیوان انداخت. دستی به موهای بلند بورش کشید. سنگینی بالا تنه را روی پشتی صندلی رها کرد و حلقه‌ی طلایی را چند دور به دور انگشت چرخاند.


گاه دیر برمی‌گشتند. نیم ساعت اول به سر خود را گرم می‌کرد. از یک ساعت که می‌گذشت به مرد زنگ می‌زد. بیش از آن را تاب نمی‌آورد. چند بار به او تذکر داد، ولی او عین خیالش نبود. باز بدقولی می‌کرد. هرگز اما این همه دیر نکرده بودند.
می‌رفت دم در و از پشت پرده‌ی اتاق به خیابان سرد و تاریک چشم می‌دوخت. خیابان خیس و خلوت بود و هیبت خزانی درخت‌ها در سیاهی هول به دلش می‌انداخت. راه می‌رفت. فکر می‌کرد و باز چشمش به عقربه‌های ساعت بود، که در پی هم می‌دویدند و گوشش به زنگ تلفن و احتمال صدای پایی در راهرو یا بر روی پله‌ها. صدایی نمی آمد. شب ساکت و خفه بود.


زن از دستشویی برگشت. روبروی مرد نشست. نوک بینی‌اش هنوز کمی سرخ بود. مرد سیگارش را خاموش کرد و لبخند زد. زن هم خندید. آرام و بی‌صدا. مرد دست‌های او را گرفت و بوسید. انگشتانش را. و رازگونه نجوا کرد.


بالاخره زنگ تلفن به صدا درآمد.
-حدس بزن ما الان کجاییم؟
- کجایی؟ زود اون بچه روبردار بیا!
-تو چرا نمی‌آ‌ی؟ اگه بچه رو می‌خوای تو بیا!
-کجا بیام؟ من نصف جون شدم ، تو شوخی‌ت گرفته؟
-شوخی نمی‌کنم. ما تازه رسیدیم. ایرانیم. سر فرصت فکر کن!
"مامان تو هم بیا! یه جای خوب!" صدای دخترش در سرش بود. می‌چرخید. اوج می‌گرفت. فروکش می‌کرد. دوباره بالا می‌رفت و با صداهای دیگر درهم می‌پیچید.

زن می‌خندید. صدایش نرم و مخمل گونه بود. سبک و رها و طنین کودکانه‌ای داشت. مرد چشم به زن داشت و در نگاهش نوازش و مهری ناگهانی شعله می‌کشید. سیگارش را تا آخر کشید. از جا برخاست. کنار صتدلی زن ایستاد. دست‌ها را به نرمی بر شانه‌های او نهاد و اندکی فشرد. زن بلند شد و مرد او را در پوشیدن پالتو کمک کرد. دست او را گرفت و به سوی در برد. زن برگشت. گل را از روی میز برداشت. بویید، بر گونه سایید و خندید.

یک بار دیگر نامه را خواند: " باورت نمی‌شه! فارسی‌ش عالی شده. یک عالمه دوست پیدا کرده. تو هم فکراتو بکن! اون‌جا دیگه کاری نداری! جمع کن بیا! ما به هم احتیاج داریم. . ." لب‌هایش لرزید. نامه را به آرامی پاره کرد. خرده‌های آن را در فنجان قهوه انداخت. بلند شد. کیفش را برداشت. از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد. پرتو دور خورشید روزخیس و خاکستری را روشن می‌کرد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#145 | Posted: 1 Aug 2013 09:05




آبیدر | علی اشرف درویشیان۱

زیر بغل اش را می گیرم. گرما در دست های سردم می دود. نوک انگستانم گرم می شود و گرما کشیده می شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن اش نگه داشته است؛ گرمای انتظار. زنده ماندن برای دیدار کسی که سال ها زانو به بغل در گوشه ای منتظرش بوده است. آرام می برمش تا بخوابانمش. در زیر نور نارنجی ِ مرموز ِ چراغ ِ بادی ِ روی دیوار، زیر کته قهوه خانه، جای همیشگی اش. سرفه می کند: " تمام استخوانهایم لول می زند. " برای آن که در سکوت یخ زده چیزی گفته باشم می گویم: " از سرمای ِ این برف است که یک ریز و بی امان هفته هاست می بارد. "
صورت اش به رنگ نان ِ ذرّت است. به همان زبری و شکنندگی جای پای آفتاب و باد و باران و اشک؛ و جای شیون و خراش ناخن ها بر گون هایی که آن زمان مثل گل تازه دمیده ای بود، به جا مانده است. آن زمان...
آن زمان برای من دورتر است تا او. شاید. برای او همین دیروز است. تنها همان دویدن رقص وار به دنبال وانت باری که نعش عزیزش را در شهر می گرداند، کافی بود تا گل ِ چهره اش را پلاسیده کند؛ اما چشمان اش همان چشمان جوان و درخشان. مثل دو دانه گیلاس تازه چیده شده ای است که با فاصله ای مناسب در نان ذرّت نشانده باشی.
آه... باز شب جمعه است. صاحب قهوه خانه و مشتری ها زود رفته اند. پیرزن در گوشه ای ولو شده است. در گوشه کته، توی سه کنجی سیاهی که نور نارنجی با تمام رمز و رازش به اندازه ای نمی تابد که رنگ اش بکند. چشمان تازه گیلاسی اش را به سوی در ورودی آبی رنگ قهوه خانه می گرداند. همیشه رو به در می خوابد. خواب که نه، من باور نمی کنم که حتی شب ها هم بخوابد؛ چون هر وقت که سراغ اش رفته ام چشمانش باز و منتظر بوده است. آه می کشد و سر بر کوله بار و پیرهن کهنه ای می گذارد که زمانی متعلق به عزیزش بوده است و بوی دودی از عرق تن او را هنوز در خود نگه داشته است.
همیشه منتظر است که شبی از شب ها، در برف و بوران، در چوبی آبی به هم بخورد و او پاهای پر قدرتش را در آستانه در بکوبد و برف ها را از خود بتکاند و پیرزن با نگاهی به او و نگاهی به من با غرور بگوید: " بابک، دیدی گفتم که او برمی گردد! "
سرش را کمی بلند می کند و مثل هر شب می گوید: " چراغ را نکش تا او بداند که ما بیداریم. "
به پشت پیشخوان قهوه خانه برمی گردم. قهوه خانه خلوت ِ خلوت است. م یدانم که در بیرون تا زیر دو پنجره کوچک اش در برف فرو رفته است. برف چنان پشت در ورودی را پوشانده که فکر می کنی هفته هاست کسی پای در قهوه خانه نگذاشته است در حالی که همین دو سه ساعت پیش مشتری ها و صاحب قهوه خانه بیرون رفتند.
پیرزن در خواب و بیداری لند و لند می کند: " او برمی گردد. چراغ را نکش. "
کم خوابم. من هم منتظرم. اما انتظارم با پیرزن فرق می کند. من منتظر لحظه ای هستم که وسوسه های درونم را سرکوب کنم. لحظه ای که آماده باشم از روی همه آن چیزهایی که مرا به این چهاردیواری نارنجی رنگ بسته است بگذرم؛ اما عجالتا باید با چیزی خودم را سرگرم کنم. چیزی باید به من حرارت و گرما بدهد. مثل گرمای زیر بغل او. یا گرمای انتظار. نباید سرد بشوم. سرد شدن یعنی خاکستر شدن. باد خاکستر را می پراکند و نابود می کند؛ اما آتش را تیزتر می کند. آتش ِ تیز. وسوسه رفتن.
دست هایم را که هنوز گرمای زیر بغل او را دارد روی آتش منقل می گیرم. آینه حلبی روی دیوار با یک شکستگی خنجر مانند، سه تکه شده است. سه تصویر از سه جای قهوه خانه روی شکستگی ها می آید. با این تصاویر به زندگی ام معنا می دهم. شکستگی دست راست، کته را نشان می دهد که مادرم در آن دراز کشیده است. روی پهنای خنجر، میز و صندلی وسط قهوه خانه دیده می شود. شکستگی دست چپ سرخ رنگ است و چیزی مثل باریکه ای خون همراه با تصویری گنگ و ناپیدا را می برد تا حاشیه حلبی آینه.
در کنار آینه چیز دیگری هم هست که مرا به زندگی آویزان کرده است و خلوت وهمناک این شب سرد را برایم قابل تحمل می کند. یک مقوای چهارگوش که با نخی به دیوار آویزان کرده ام. سال ها پیش، روی مقوا، تابلو کوچکی چسباندم. تابلو، چهره نقاشی شده بابک خرقی است که در کتاب تاریخ اول راهنمایی ام بود. پس از آن حادثه ای که گل صورت مادرم را پلاسیده کرد، دیگر نتوانستم به مدرسه بروم. تابلو بابک را از کتابم با تیغ بریدم و آن را روی همین مقوا چسباندم. شب ها مقوا را برمی گردانم. چهره بابک رو به دیوار می شود و سوی دیگر مقوا رو به من قرار می گیرد. این طرف، عکس دیگری است که شب هایم را با آن می گذرانم. عکسی که همان روزها، روی اعلامیه ای چاپ کرده بودند و بین مردم پخش می کردند. عکس سیاه و سفید است. مردی است طناب پیچ شده که یک دستش بریده است. دست بریده را روی زانویش گذاشته اند. یک گلوله سمت چپ سینه اش را شکافته. چشمانش نیمه باز است. مثل خواب و بیداری و سبیل هایش درست مثل سبیل های تابلو بابک خرمی است.
به آینه نگاه می کنم. در این تنهایی و سکوت کسی نیست که با او حرف بزنم. به لبه تیز خنجر که وسط شکستگی است نگاه می کنم. نوک تیزش پایین می آید و درست در لبه قاب حلبی در حاشیه فرو می رود. نگاهم را از نوک به سوی دسته می سرانم. ناگهان تصویر مردی را می بینم که پشت میز قهوه خانه نشسته است. مشتری را باید راه بیندازم. طبقه عادت دو سه ضربه با دستمال به کله سماور می کوبم. جزجز ِ ضعیفی در سکوت بلند می شود. دوباره چشم به پهنای خنجر می دوزم و می بینم که مرد انگشت اشاره اش را به سوی من دراز کرده است: " یک دانه تخم مرغ برایم نیمرو کن پسر! "
می دانم که فقط اوست که همیشه یک دانه تخم مرغ می خواهد . این را از صاحب قهوه خانه شنیده ام. ناگهان قلبم شروع می کند به تند و تند زدن. به نفس نفس می افتم. مثل کسی که مسافت زیادی دویده باشد. دست هایم را به لبه گچی پیشخوان می گیرم تا نیفتم. از خستگی از دویدن. دوازده ساله ام و دارم می دوم. تند می دوم. بیش از حد توانایی و تحمل ام. پهلویم از خستگی تیر می کشد. پاهایم بی حس شده است. یک بچه مگر چه قدر می تواند زیر آفتاب داغ بدود. دویدنی همراه با ترس و دلهره. همراه با بغض و اشک. همراه با شور و شوق ِ دیدار، به دنبال یک وانت بار ارتشی، در هیاهوی مردم شهر. تنه ام می زنند و گاه پاهایم را لگد می کنند. در برابرم مرد طناب پیچ شده است که به پشت اتاق وانت بار تکیه اش داده اند. دو سرباز مسلسل به دست در دو طرفش زانو زده اند و لوله مسلسلهاشان را رو به مردم که پشت سر وانت بار می دوند، گرفته اند. اگر دست بریده اش نباشد. اگر جای گلوله در سینه اش نباشد. هیچ کس باور نمی کد که او مرده است. صورتش سالم است. گوشش را که همیشه می گرفتم و کشیدم، سالم است. حتی جای بوسه های چسبناک و کوچکم روی گون های سفت اش سالم است. اما روی گونه هایش خون پر رنگی مالیده شده. باد سبیل های بابکی اش را روی گون ها و لب هایش می پاشد.
می دوم. تند می دوم. حتی مادرم را که با حرکاتی شبیه رقص کردی می دود، جا می گذارم. می ایستم تا به من برسد. عرق روی صورت مثل گل اش نشسته و جای ناخن ها، گونه هایش را خراشیده است. خون زیر چانه اش زنگوله بسته. گیسوی سیاهش را چپه چپه کنده و دور مچ هایش پیچیده است. به من که می رسد نفس زنان فریاد می زند: " بابک! این او نیست. یک مرد سی ساله نباید این قدر پیر و شکسته باشد. "

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#146 | Posted: 1 Aug 2013 09:06 | Edited By: nazi220




آبیدر | علی اشرف درویشیان۲

برمی گردم و به آینه نگاه می کنم. مرد را می بینم که اشاره می کند: " یک دانه چای سنگین بیار!"
دوباره نفس هایم تند می شود. می دوم. ناگهان وانت بار با ترمز شدیدی می ایستد. مرد طناب پیچ شده به جلو پرتاب می شود و روی یکی از سربازها می افتد. سرباز دیگر خود را از وانت بار پایین می اندازد و می خواهد بگریزد. سربازی که زیر تنه مرد گرفتار شده تقلا می کند که خود را نجات بدهد. از فرصت استفاده می کنم و دستم را به صورت مرد می کشم و دست بریده اش را می بوسم. دستم خونی می شود. حتما او هم در برابر خلیفه، دست دیگرش را در خون خود فرو برده و به صورت مالیده است: " تا مپندارند که رنگ پریدگی ام از ترس است. "
بشقاب سیاه و ناصاف نیمرو را با دستمال می گیرم و جلو مرد می گذارم. سبیل ها را به دو سو می تاباند و لقمه می گیرد. به خودم فشار می آورم که به چهره اش نگاه کنم. نمی توانم . نه این که بترسم نه. نمی ترسم اما یک چیزی در وجودش خانه کرده که ناچارم در برابرش سرم را پایین بیندازم. تند برمی گردم و کنار پیشخوان می ایستم و به شکستگی وسط آینه خیره می شوم. مرد کوله پشتی اش را وارسی می کند. صدای جرینگ جرینگ گلوله های برنجی را می شنوم و ناخودآگاه به سوی پنجره می روم. به نظرم می رسد که از بیرون کسی برف های گوشه پنجره را پاک کرده است. هراسان چشم به شیشه پنجره می گذارم. در بیرون فقط برف دیده می شود که کپه کپه درهم می لولد ومی بارد. به جای خودم برمی گردم. بخار بی حالی از سماور به سقف می رود. به عکس خیره می شوم. باد و طوفان، در ِ آبی را می لرزاند و به داخل فشارش می دهد. از گوشه و کنار درزها و شکاف های در، گرده برف می سرد و تو می آید.
مرد سرش را پایین انداخته و آخرین لقمه را از بشقاب برمی دارد. باز با یک انگشت، اشاره می کند: " یک چای سنگین. " می روم و چای می ریزم. صدای چند گلوله در توفان به گوش می رسد. از گوشه چشم مسیر در چوبی را تا پشت سر مرد نگاه می کنم. در همچنان بسته است. توده های برف لگد نخورده کنار در ریخته و تا جلوی میزی که مرد پشت آن نشسته، اثری از ردّپا دیده نمی شود.
تند برمی گردم و بقیه مسیر را در شکستگی وسط آینه می بینم. بر سر و روی مرد اثری از برف نیست. آرام نشسته و بدون توجه به صدای گلوله های پیچیده در توفان، کوله پشتی اش را می کاود.
به او نزدیک می شوم. دارد نارنجکی را در کوله بارش جای می دهد. گرمای دست هایش را حس م یکنم. گرمایی مثل گرمای زیر بغل مادرم. گرما جراتم را زیاد می کند. می پرسم: " وقتی می آمدی راه امن و امان بود؟ "
بدون آن که نگاهم کند با صدای آشنایی پاسخ می دهد: " هیچ جا امن نیست. "
" پاسگاه! "
" بدون درگیری از کنارش گذشتم. "
" در این بوران و برف... کجا می روی؟ "
" هرچه بیشتر بدانی دردسرت بیشتر می شود مرد! "
پشتم می لرزد. سردم می شود. برمی گردم که به سوی پیشخوان بروم. چشمم به باریکه خونی می افتد که پای مرد و زمین را سرخ کرده است.
دلم پرپر می زند. می خواهم خودم را توی بغل اش بیندازم و گوش هایش را بکشم و به او بگویم که پاهایش خونی است و او بدون توجه به زخمش از کوله پشتی اش نقل های سفید بیدمشکی به من می دهد و من با لب های چسبناکم گونه هایش را ببوسم: " دیگر نرو بابا! "
مرد صدای مرا نمی شنود. ذوق زده به سوی کته فریاد می زنم: " مادر... بابا... بابا ... برگشته! "
پیرزن سرفه می کند. کوله بار و پیرهن ِ زیرش را برمی دارد و لنگ لنگان، خودش را به من می رساند. صدایش جوان و نازنین شده است: " می دانستم زنده است. می دانستم برمی گردد. "
چشمان گیلاسی درخشانش را می مالد. به گوشه و کنار نگاه می کند: " پس ... پس کجاست این پدر در به درات؟ "
به سویش می روم و زیر بغل اش را می گیرم تا به سوی میز ببرم. بدنش پرحرارت و داغ است. دستم را کنار می زند: " خودم می توانم راه بروم. "
به وسط قهوه خانه می رسیم. صندلی خالی است: " همین جا بود مادر.. به خدا همین جا بود. "
قامت اش را راست نگه می دارد. سرفه محکمی می کند. کوله پشتی اش را به دستم می دهد: " برو بنشین روی صندلی، بابک! "
کوله پشتی را از او می گیرم. می رود به سوی پیشخوان. شلال موهای سفیدش را کنار می زند: " چه برایت بیاورم؟ "
انگشت اشاره ام را بلند می کنم: " یک دانه تخم مرغ برایم نیمرو کن و ... و بعد هم یک چای سنگین. "

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#147 | Posted: 1 Aug 2013 20:53




باران ۱

هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های 2 طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌كردند...اما هنوز انگار همان بو ی خاك و كاهگلی كه روی بعضی از دیوارباغها مانده بود به مشامش می‌رسید.

حتی چهره مادرانی كه وقتی به دنبال دوستانش می‌رفت تا به مدرسه بروند در را با لبخندی درخشان به رویش باز میكردند با چادر نمازهای گلدار و دوست داشتنیشان؛ یعنی كه مادرند؛و دوستانی كه با یقه های سفید و گیسهایی سیاه با ربانهای پاپیون شده سفید با كیفهای دستی دوان دوان می آمدند؛ چهره بقال محل كه هر روز با آفتابه جلوی در مغازه اش؛ همان در های چوبی سبز-آبی؛ لنگه به لنگه؛ آب میپاشید و جارو میزد؛؛؛؛ لبو فروش محل كه روی گاری دستی اش لبوی داغ میگذاشت و با ملاقه روحی اشك چشم قرمز لبو را روی لبوی تكه تكه شده خریداران میریخت و هم میزد تا داغتر شوند؛ !چهره یكی یكی این افراد انگار به تازگی آنها را دیده باشد جلوی چشمانش رژه میرفت و همیشه لبخند زیبای مادر كه در را به رویش می بست و با حمدو سوره ای او را روانه میكرد؛ هر چند كه چند سالی در دوران دبستان با سر كشیدن چادر مشكیش و گرفتن دست او دست دردست به مدرسه میرفتند.

حتی در راه گهگاهی آرام آرام مادر شعرهای كتاب را كه خودش نیز بلد بود با او زمزمه میكرد؛ و چقدر دلچسب كه میدانستی مادران دیگر این كار را نمیكردند؛ و فقط مادر او بود: مادر او كه در این خاطرات همیشه این شعرها را بلد بود؛ گویند مرا چوزاد مادر؛تك تك ساعت چه گوید هوشیار؛ و......

آنقدر غرق در این رنگ و بو و نور و صدا و چك چك باران كودكی میشد كه تمامی مسیر را به ثانیه ای طی میكرد! اما همیشه در میانه این خاطرات تكه گمشده ای بود كه باعث میشد قلبش به طپش بیافتد؛ و مانند دوران نوجوانی گونه هایش گل بیاندازند.... مثل همه خاطرات خوش دوران كودكی و نوجوانی؛ مثل همه رویاها؛ همیشه یك نفر هست كه در خاطراتمان نیمه غبار آلود اما دلنشین و گرم در خاطرمان بماند.... همیشه یك نفر كه دورادور دوستتان داشته یا دوستش داشته بودید.. حس غریبی از عشق كودكی و جوانی.

چشمانش را بست و باز كرد نفس عمیقی كشید پر از بوی نم باران؛ مرطوب و دلچسب؛ هوا هوای كودكی؛ احساس كرد موهایش دورش ریخته و در زیر باران میدود كاری كه همیشه دوست می داشت ! با موهای باز و خیس توی حیاط دور حوض میدوید و توی چاله های كوچولوی آب چلپ چلپ میكرد ! اصلا خدایا چه ارتباطی بین این كودكی و باران و عشق هست كه همیشه یك احساس گنگ در كنار باران ته دلت قیلی ویلی میرود....؟؟؟ از خودش سئوال میكرد...این كیه كه همیشه وقتی یاد كودكیم می افتم یادم می آد و نمی آد.....؟؟؟؟ این سایه...؟

برای رد شدن از چهارراه نزدیك منزل كمی مكث كرد؛ خلوت بود به آرامی برروی خطهای سفید عابر پیاده كه او را به یاد روبانهای روی موهای بافته كودكی اش می انداخت قدم گذاشت. نگاهی به دو طرف خیابان كرد؛ هیچكس نبود با شادی تمام شروع به لی لی بر روی خطهای سفید عابر پیاده كرد... به آخر خط رسید سینه به سینه عابری دیگر محكم برخورد كرد؛ آخ ببخشید متوجه نشدم متاسفم.! خواهش میكنم اما من متوجه شما شدم؛ اشكالی ندارد؛ بفرمائید. كمی به سمت راست؛ كمی به چپ؛ آقای روبروئی هم و هر دو لبخندی توام با خجالت. گذشتند یكی به شرق یكی به غرب....

شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روی خطوط سفید لی لی می‌كرد؛ به آخرین خط كه رسید ایستاد و برگشت برایش دستی تكان داد به علامت خداحافظی یك آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان خاطره ای به یادش آمد.در حیاط خانه دور حوض میدوید شلپ شلپ؛ شالاپ شولوپ؛ به آسمان نگاه می‌كرد كه چشمش به پشت بام همسایه افتاد؛ اسبابكشی همسایه جدید را هفته ای پیش دیده بود و مادری جوان كه دست پسركی كمی بزرگتر از خودش را در دست داشت. مادر به رسم رسیدن به خیر با سینی چای و نقل كمی پس از اسبابكشی به منزل همسایه رفته بود و اورا همراه نبرده بود. زیاد دلش نسوخته بود همسایه كه دختر نداشت؛ پسر بود و حتما شیطان.

چشمش كه به پشت بام افتاد دانه باران در چشمش رفت؛ كمی پلك زد و دقیق شد اما همانطور لی لی میكردو شلپ شلپ. پسرك به لبه پشت بام تكیه داده بود و دستش زیر چانه اش بود یك كیسه پلاستیك روی سرش كشیده بود و یك سیم فلزی كه یك رینگ گرد به آن آویزان بود را از پشت بام آویزان كرده بود پائین و تكان تكان میداد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#148 | Posted: 1 Aug 2013 20:53




باران ۲

پسرك خواست تظاهر كند كه او را نگاه نمیكند و بازی خودش را میكند. او هم به كار خودش مشغول شد شالاپ شولوپ...چاله های آب روی برگهای نارنجی و زردو قرمز......چیزی از پشت بام افتاد نگاه كرد رینگ پسرك بود افتاد درست توی حیاط وسط یك چاله كوچولوی آب...شالاپ.

به بالا نگاه كرد پسرك كمی ترسیده بودو ناگهان گفت؛ سلام.

نگاهی به او انداخت باز دانه ای باران به چشمش افتاد پلك زد و تورهای كلاه تابستانی كه سرش گذاشته بود جلوتر كشید؛ گفت سلام! چرا انداختی؟؟

پسر گفت : نینداختم خودش افتاد میندازی بالا.

شانه ای بالا انداخت كه یعنی مهم نیست باشه....رینگ را از وسط آب برداشت هنوز طرحی كه رینگ گرد و نازك در چاله آب درست كرده بود دقیقا" به خاطرش بود؛ مثل یك بشقابی كه وسطش سوراخ باشد آب داخلش جمع شده بود خود رینگ طوسی مشكی بود و معلوم بود استفاده شده بود

با اینكه دختر بود ولی همیشه دوست داشت خودش هم یكی از اینها داشته باشد و با یك تكه سیم كه خمش كرده بودند؛ یك رینگ را مثل ماشین راه ببرد.... كمی به رینگ نگاه كرد.اوم مال خودش نبود باید پس می‌داد...برش داشت و بایك دست جلوی چشمانش را گرفت و بالا را نگاه كرد خواست مثلا حساب كند چقدر باید بالا بیاندازد. پسرك منتظر بود با دست اشاره كرد كه بینداز : یعنی می‌گیرمش...

امتحان كرد؛ پرت كرد به سمت بالا؛ نه نرسید.....پسرك گفت : محكمتر؛ بالاتر؛...باز خم شد و رینگ را برداشت پرتاب كرد رینگ چرخی خورد و بالا رفت و باز به سمت پائین برگشت . باز برش داشت و پرتاب كرد و با هر بار پرتاب بیشتر لذت میبرد و پسرك بیشتر تشویقش میكرد كه این خود تبدیل شده بود به بازی شاد و جذابی برای هر دو كه صدای خنده هر دو را زیر باران ریز و پودری شادتر جلوه میداد.دوباره پرتاب كرد؛ باشدت و قوی - رینگ با شدت به طرف زمین برگشت ؛ خودش را كنار كشید كه روی سرش نیافتد. رینگ به زمین افتاد و تكه ای از آن شكست.....

با ترس و ناراحتی به بالا نگاه كرد؟ پسرك گفت؛ چی شد. گفت : شكست......بغضش گرفت و بالا را نگاه كرد؛ وقتی دانه باران توی چشمش افتاد گریه اش گرفت. پسرك گفت : چه شد؟ راستی راستی شكست؟؟ و سئوالش بیشتر از واقعیت شكننده بودن رینگ شكننده بود..
یادش افتاد كه با چه گریه و هق هقی به آشپزخانه گرم مادر پناه برد؛ بوی آش شله قلمكار همه جا را گرفته بود؛ مادر داشت نعنا داغ و پیاز داغ روی كاسه های آش را میریخت و حیران پرسید : چی شده مادر؟ پاهای مادر را بقل كرد و گفت : رینگ پسر همسایه افتاد پائین و شكست.
مادر بقلش كرده بود و بوسیده بودش: چقدر یخ كرده لپهات مادرم... بیا گشنته بیا یك كاسه آش بخور گرم بشی قربون آن اشكهای گرمت بره مادر..

آخه رینگش شكسته؛ توی پشت بومه...

: عیبی نداره مادر الان میخواستم براشون آش ببرم با هم میریم رینگشو هم میدیم اون هم آش میخوره دیگه غصه نمیخوره ؛ مگه باهاش دوست شدی؟؟

فكر كرد؟ چه چیزی در كودكی بود كه بدون اینكه با كسی دوست باشیم میتوانستیم با او شاد باشیم و چه میشود كه در بزرگسالی نمیتوانیم گاهی اوقات با كسانی كه دوست هم هستیم شاد باشیم..... باز برگشت و از پشت سر به مردی كه با شادی به او دست تكان داده بود نگاه كرد.....

صدای تقه در و بعد صدای زنگ در؛ مادر گفت: بارك الله دخترم برو ببین كیه؟ صورتت هم پاك كن قربون او لپهای قرمزت ! و باز زیر لب گفت: یخ كرده بچه ام زیر بارون....

كلاهش را برداشت و روی میزی كه مادر كنار آشپزخانه گذاشته بود و رویش شیشه های آبغوره و آب نارنج و مرباها را با سلیقه چیده بود انداخت؛ از بس خیس بود شالاپ صدا كرد؛ به مادر نگاه كرد مادر خندیدو اشاره كه برو در را باز كن..

دوید همانطور كه صورتش را پاك می‌كرد؛ با كمی بغض و لبخندی كه از صورت مادر عاریه گرفته بود به سمت در رفت و در چوبی زرد رنگ را باز كرد........پسرك با یك رینگ سالم جلوی در بود خیس و خندان؛ كیسه روی سرش مانند ناودان از هر طرف آب می‌چكاند.

رینگ را به دستش داد و خندید؛ به سرعت دوید به سمت در خانه خودشان. برگشت نگاهی كرد ودر حالی كه پشتش به او بود ازنیمرخ دستی تكان داد و باز خندید. داخل خانه رفت و در را بست.

رینگ در دست خوشحال و خندان بدون كلاه به حیاط دوید؛ سرش را بالا گرفت پسرك لبه پشت بام منتظر بود.

با شدت تمام رینگ را به سمت بالا پرتاب كرد و صدای خنده هر دو تمام حیاط و پشت بام و آسمان و باران را پر كرد.

متوجه شد چند دقیقه ایست وسط چاله كوچكی از آب ایستاده و به نوك كفشهایش زل زده....... پشت سرش خطهای سفید عابر پیاده شبیه روبانهای پاپیون شده به گیسهای كودكیش بود.!

بس گوارا بود باران.

به ! چه زیبا بود باران!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#149 | Posted: 2 Aug 2013 07:49




طوطی‌ها از غصه دق می‌كنند ۱!

سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یك باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. دیوارهای سیمانی بلندی كه لبه آن را هم مانند دیوار برلین؛ سیم خاردار كشیده بودند.... شبهای تابستان انتهای باغ كه درست به سمت خانه ما بود سینمای روبازی برپا میشد و جلوی آن؛ هم به ردیف صندلی می‌چیدند. كافی بود كه بروی توی پشت بام و تكیه بدهی لبه دیوار پشت بام و حوصله كنی و فیلمها را با زبان روسی تحمل كنی.....

فیلمها همگی از دم جنگی بود؛ بچه كه باشی از عشق و عاشقی بی خبـری! عشق در آن سن یعنی مادر؛ دیگر حد آخرش پدر!. حالا كه فكرش را می‌كنم؛ می‌بینم اصلا عشق و عاشقی در كارشان نبود كه هیچ محض رضای خدا؛ سگی - گربه ای - بچه ای؛ هم نبود كه در عالم بچگی بهش دل ببندی و بشینی با عشق پای فیلمهایشان... فقط جنگ و جنگ و جنگ. آخرش كه دیگه خوابمان می‌گرفت و پاها به گز گز می‌افتاد؛ ولو می‌شدی روی تشكهای خنك كه قبلا انداخته بودیم وسط پشــت بــام و خواب آن خواب خنــك و پرستاره نازنین...

اما امان از وقتی كه فیلم دیر شروع می‌شد و ایــن روسها هم حالا نجنگ كی بجنگ.. توی خواب ناز بودی كه این روسهای خیر ندیده توی فیلم هی شلیك می‌كردند به هم....آن هم با آن اسلحه های دوران عهد عتیقشان؛ پر سرو صدا و پر هیاهو. آن وقت بود كه به جد و آباد آن كسی كه دوربین را به دست روسها رساند ناسزا و نفرین می‌فرستادی..

از عجایب این سفارت خانه؛ تنها این سینما نبود؛ مهمترین قسمت ماجرا طوطی ها و كفتر چاهی ها و قمری های شاد و آزادی بودند كه در این باغ روی درختهای بلند و قدیمی‌زندگی میكردند.

وسطهای پائیز همه طوطیها جیغ كشان در باغ چرخ؛چرخی میزدند و بعد از چند روز انگار كه غزل خداحافظی خوانده باشند؛ باغ سوت و كور میشد و غیر از صدای باد در برگهای باغ ؛ بق بقوی كفتر چاهی ها؛ و موسی كوتقی؟ گفتن های سئوالی قمری ها؛ دیگر صدائی نمی‌شنیدیم... پدرم هر سال از بهار كه میشد تا تابستان؛ دلش برای این طوطی های خوش رنگ و زیبا كه مادرم دائم برای آنها در حیاط تخمـه آفتابگردان و گندم و برنج میریخت غش میرفت. گهگاهی از پنجره اطاق آنها را به من نشان میداد و میگفت: نگاه كن آقاجون؛ ببین چه رنگی دارند؛ چه سبزی؛ چه قرمزی؟؟ آقا جون خدا سنگ تمام گذاشته تو دمبهای فرفری اینها!

پدر راست می‌گفت! من در زندگی تا این سال هم هنوز طوطی ندیدم كه پرهای دمبش بلند و فر خورده باشد. شاید نژاد خاصی بودند؛ صدای جیغشان هم وقتی دسته جمعی ظهرهای تابستان در حیاط با هم بازی میكردند و دنبال هم میكردند بلند تر از طوطی هائی بود كه تاحالا دیده بودم.

زیبا ترین صحنه لحظاتی بود كه توی پشت بام گلیم انداخته بودی و دراز كشیده بودی و مادرهم عمدا" یك گوشۀ پشت بام تخمه آفتابگردان می‌ریخت. اول یك طوطی بزرگ و با ابهت می‌آمد و جلوی تخمه ها قدم میزد و كمی‌اوضاع را بررسی میكرد؛ همان موقع می‌دیدی كه بقیه طوطی ها در آسمان؛ بخصوص كوچكتر ها بال بال زنان منتظر نتیجه بودند و با شنیدن صدای جیغ طوطی بزرگتر یكی یكی به مهمانی تخمه خوران؛ پشت بام مادرم می‌آمدند!

دیدن تخمه شكستن طوطی ها در گوشه پشت بام بسیار زیبا بود؛ توی پشت بام بالاتر از گلیمی‌كه می‌انداختیم تا رختخواب شب را روی آن بیندازیم ؛ تخت چوبی دو نفره ای داشتیم كه مادر و پدر روی آن می‌خوابیدند و عصرها مادر روی آن دراز میكشید و تخمه می‌شكست و به منظره نگاه میكرد؛ من هم كه ته طغاری بودم در كنارش بی سرو صدا می‌نشستم و مانند جوجه های نورس چشم به دهان! منتظر؛ مغــز تخمه هائی كه مادرم برایم آماده میكرد جمع شوند و بعد با عشق تمام؛ تعداد زیادی از آنها را یك جا بخورم!. اینطوری به منظره تخمه شكستن طوطی ها بیشتــر دل میدادم.

منظره زیبائی بود: غروب آفتاب پریده رنگ تابستان و یك نسیم كوچك از سمت باغ سفارت و طوطی های رنگین و سرخوشی كه هر كدام با بی خیالی روی یك پا می‌ایستادند و با پای دیگر آنچنان ماهرانه تخمه می‌شكستند كه تعجب من را در می‌آوردند! من همیشه با خود حسرت می‌خوردم؛ واقعا" میشود كه من هم یكروزی یك دستی اینطوری با سرعت تخمه آفتابگردان بشكنم؟

مادر با مهربانی خاصی به آنها نگاه می‌كرد انگار به بچه هایش نگاه می‌كند؛ می‌گفت: طوطی ها گناه دارند مثل بچه ها می‌مونند؛ نگاهشون كن؛ ببین چه جوری نگاهمــون می‌كنند.! یك وقت اذیتشون نكنی دلشون می‌شكنه. یك وقت به طرفشون ندوی بخواهی بگیریشون؛ زهرشون آب میشه و دق می‌كنند. طوطی ها از غصه دق می‌كنند؛ مثل آدمها می‌مونند.

و من هرچه معصومانه تر نگاهشان میكردم؛ غیر از شیطنت و زرنگی در آنها چیزی پیدا نمیكردم؛ و همیشه آرزو میكردم روزی یكی از این دمبهای بلند و رنگیشان در حیاط ما بیافتد و من بتوانم آن را لای جانمـاز مادرم بگذارم؛ تا هر وقت نماز میخواند یاد طوطی ها هم باشد.
هر وقت به آنها نگاه می‌كردم فكر می‌كردم مادرم را می‌شناسند؛ خدایی اینقدر كه طوطی در حیاط و پشت بام ما می‌نشست در حیاط و پشت بام همسایه های دیگر نمی‌نشست! آنها مادرم را می‌شناختند؛ آنها مادرم را دوست داشتند؛ مثل من. اما من می‌توانستم به شكم مادرم كه دراز كشیده بود و روی یك دست لم داده بود؛تكیه بدهم و پایم را لب تخت آویزان كنم و تخمه هائی را كه مادرم برایم پوست كنده بود بخورم امــــا آنها نمی‌توانستند.

گهگاهی می‌شد كه مادر بساط شام را هم برای پشت بام می‌چید؛ خواهرها دست به كمر می‌شدند و بعد از آمدن پدر؛ سینی به دست به پشت بام می‌آمدند و سفره انداخته میشد و همگی روی پشت بام شام می‌خوردیم. آن موقع شب بودند طوطی های بزرگ و زیبائی كه لب دیوار پشت بام می‌نشستند و طبق معمول منتظر پذیرائی پدرم با تكه های بزرگ نان؛ شامی؛ یا تكه های كوچكی از طالبی های تازه ای كه عصری پدر به كارگر پیر و قدیمی‌اش داده بود بیاورد؛ می‌نشستند.

یك شب پدر كه از ته دل عاشق این طوطی ها بود درحالی كه بیشتر با خودش صحبت می‌كرد تا با مادرم گفت: ای وای؛ باز چند وقت دیگه این طوطی ها میرن یك طرف دیگه و دل ما براشون تنگ میشه... ای داد معلوم نیست تا سال دیگه كه اینها برگردن؛ ما زنده ایم یا مرده؟ كاشكی میشد اینها اصلا از این محله نمی‌رفتند و جۧــلد بودند و می‌ماندند. اصلا" خانم؛ كاش بیائیم چند تا از این طوطی ها را نگه داریم.!؟

مادر كه انگار دارند راجع به ارث و میراث پدری اش نقشه می‌كشند؛ لنگه ابروئی بالا داد و همینجور كه داشت با انگشت؛ كنجدهای ریخته شده از نان سنگك تازه روی سفره را جدا میكرد و میخورد؛ همراه با صدای جلنگ جلنگ النگوهایش؛استغفراللهی گفت و رو به طوطی ها انگار كه دارد با آنها حرف میزند گفت: یكوقت فكر گرفتنشونو نكنید؛ هـا! قهر میكنند؛ دق میكنند! طوطی ها بترسند دق می‌كنند. آنوقت دیگه پاشونو تو این خونه نمی‌گذارند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#150 | Posted: 2 Aug 2013 07:51




طوطی‌ها از غصه دق می‌كنند۲

صبح زود مادر برای زیارت شاه عبدالعظیم با بقیه دوستانش قرار گذاشته بود؛ از سر صبح شال و كلاه كرد و چادر به سر كشید و ما را به هم سپرد و در برابر تمام گریه زاری های من مقاومت كرد كه: نه مادر امروز تولد امام رضاست؛ آنجا شلوغه.می‌ترسم دستت از دستم جدا شه؛ گم بشی و خلاصه برای بردن من - راضی نشد كه نشد. و با وعده و وعید كه برات شكر پنیر و سماور كوچولو می‌آرم؛ برای زیارت دسته جمعی با دوستانش همگی به سمت شاه عبدالعظیم راه افتادند.

نزدیك اذان ظهر صدای تقه های در خانه با آن آهنگ معروف پدر به گوشمان رسید؛ هنوز سفره نینداخته بودیم و اذان ظهر گفته نشده بود. كمی‌تعجب آور بود؛ اما من مثل همیشه سر حال و بازیگوش به بقل پدر پریدم و از دیدنش خوشحال شدم.

پدر اول وارد شد و پشت سرش كارگری كه همیشه میوه ها و ماستها و خوراكیهای منزل را با سینی بزرگی روی سرش حمل می‌كرد؛ به خانه آمد. بوی طالبی های رسیده در راهروی خانه پیچید وقتی سینی بزرگ از روی سر كارگر زمین گذاشته شد. و انگشت پر اشتیاق من بـود كه با دور دیدن حضور مادر؛ درون دیگ بزرگ ماست میرفت تا رویه های چرب و قطورشان را بكند و تازه تازه نوش جان كنم. و در آخر هم بسته سیاه و كلفتی كه از كف سینی به من داده شد تا جیغ بلندی از شادی بكشم و آن را با عشق باز كنم. لواشكی بزرگ و گرد به قاعده یك سینی؛ بازش كردم و جلوی خودم گرفتم و بازیكنان در خیال اینكه كاش میشد با آن لباسی؛ دامنی؛ دوخت و پوشید.... در این میانه پدر با شوخی به خواهرم میگفت: بعد از اینكه دو تا از طالبی ها را در حوض انداختی با این لواشك برای دخترم دامن بــدوز تا برایم برقصد...
سفره ناهار با ذوق و شوق خواهرها انداخته شد؛ انگار در نبودن یك روزه مادر همه خواهرها می‌خواستند به پدر خودی نشان بدهند و در آخر هم ناهار از قبل پخته شده مادر درون سفره نشست. چه بویی داشت خورشت قیمـه مادر؛ با آن رنگ قرمز رب گوجه فرنگی و گرد لیموی ریخته شده وسط كاسه و سیب زمینی های سرخ شده طلایی كنـار آن.... چشمت را كه ببندی همین لحظه؛ هم بو و طعم آن را زیر زبانت حس میكنی.... و بعد از آن؛عروس سفید پوش سفره كه با زعفران و كره بزك دوزكش كرده بودند؛ برنـج؛ از ظرف قیمه دلبری میكرد؛..... كاسه های ماست و پیازهای قرمز و كوچولو كه در كنار قیمه بود؛ جای خالی مادر را خالی تر نشان میداد. اما چاره نبود شكم گرسنه اول غذا می‌خواهد و بعد مادر.!

پدر در میانه ناهار با همه شوخی می‌كرد؛ و به ادعای اینكه امروز من هم مادرم و هم پدر گهگاهی حتی اداهای غذا كشیدن و قربان – صدقه رفتن مادر را در می‌آورد و همه را به خنده می‌انداخت و در همین میانه و اوضاع اشاره ای هم به طوطی های مادر می‌كرد.

بعد از ناهار و چایی؛ پدر كه همیشه عادت داشت درازی بكشد؛ همانطور كه به متكا تكیه داده بودو من هم كنارش لمیده بودم بعد از مدت كوتاهی فكر كردن؛ گفت: ((می‌خواهی امروز برات یك طوطی خوشگل دمب رنگی بگیرم.... واسه خود خودت؟))

با تعجب و ذوق زدگی گفتم: ((برای خود خودم؟ )) پدر گفت: (( بــله.))

گفتم: (( یعنی عصری من را می‌برید بازار؟ مامان كه نیست؛ اجازه بگیرم!))

پدر سرش را خم كرد و گفت) نه آقاجون؛ همین جا توی حیاط خودمون؛ از این طوطی های سفارت روسیه.))

من ترسیدم؛ هم از مادر و هم از اینكه اگر مادر بفهمد كه من هم در این گناه شریك بودم چه اتفاقی خواهد افتاد..... اما از طرفی دلم غش میرفت تا یك طوطی برای خود خودم داشته باشم. اما نمی‌دانم چرا فكر میكردم طوطی پا به پای من در حیاط راه می‌آید و با من بازی می‌كند و دمبهای بلند و زیبایش روی حیاط به دنبالش كشیده می‌شود. حتی در یك لحظه به فكرم رسید كه باید هر روز حیاط را بشویم تا دمب طوطی زیبایم كثیف نشود. این بود كه پیــه ؛ اخم و تخم مادر را به تنم مالیدم و از قهر و دعوایش گذشتم و حاضر به شریك جرمی‌با پــدر شاد و خوشحالم شدم.

خواهرها ظرفها را شسته بودند و بعد از كمی‌ كنجكاوی به پچ و پچ؛ من و پدر و سر به سر گذاشتن با ما؛ هر كدام به سویی به سراغ كار خودشان رفته بودند. این شد كه پدر به من اشاره كرد و هر دو به سمت حیاط رفتیم؛ همچین كه پا به پله اول حیاط گذاشتیم ؛ چشمم به سینی زیبائی كه همیشه مادر درون آن برای طوطی های عزیزتر از جانش تخمه می‌ریخت افتاد و اینكه طوطی ها به آرامی‌برای استراحت وتخمه خوردن ظهرانه یكی یكی سرو كله اشان پیدا میشد. ناگهان شك و تردید به دلم راه افتاد و نگاه پشیمانی به پدر انداختم. اما ذوق و شوق بچه گانه پدر و لبخند پهنی كه روی لبهایش بود دوباره شــوق طوطی داشتن را در دلم انداخت.

به آهستگی از حیاط به آشپزخانه كه چند پله پائین تر از حیاط بود رفتیم و پدر سبد بزرگی پیدا كرد و یك ملاقه بزرگ و دسته بلند را كه همیشه مادر موقع نذری كشیدن از آن استفاده میكرد برداشت. آهسته و آرام به حیاط برگشتیم و پدر خیلی با احتیاط یكی از طنابهای بند رخت را باز كرد. من هم در تمام لحظات با دولا دولا راه رفتن و بی سرو صدا بودن؛ با پـــدر همدستی میكردم.

پدر سینی تخمه طوطی ها را به صورتی نا آشكار با پا آرام آرام تا وسط حیاط جلو برد و آبكش را كجكی جلواش نگه داشت و با قراردادن ملاقه به شكل پایه برای آبكش؛ سایبان زیبایی به شكل هشت روی سینی زد و در آخر طناب بند رخت را هم به پائین دسته ملاقه گره زد و سر طناب را باز كرد و هر دو دست در دست رفتیم پائین پله های آشپزخانه و قایم شدیم.
چند دقیقه ای كه گذشت صدای پرواز و فرود طوطی بزرگ به گوش رسید ؛ طبق معمول در حیاط نشست و شروع به بررسی اوضاع و احوال امنیتی حیاط كرد. من و پدر هم از پائین پله ها سرك كشیده بودیم و نگاهش میكردیم. كاملا " معلوم بود كه طوطی بزرگ حس بدی دارد و در حیاط احساس ناراحتی میكند.چند قدم به سینی تخمه ها نزدیك میشد و باز عقب میرفت؛ كمی‌گردنش را كج میكرد و نگاه چپ چپی به آبكش و ملاقه میكرد ومثل یك آدم متفكر و بزرگ به اطراف نگاه میكرد؛ انگار كه میخواست مچ كسی را بگیرد. كم مانده بود با یكی از دستهایش چانه و پیشانی اش را هم بخاراند !!!!!

ناگهان با كشیدن یك جیغ بلند؛ پرواز كرد و رفت. من و پدر هر دو سرك كشیدیم؛ دیدیم با زرنگی تمام رفته و روی لبه پشت بام نشسته و با دقت به حیاط نگاه میكند. پدر خیس عرق شده بود؛ هم از ترس اینكه نكند طوطی برود و بر نگردد و هم از ترس اینكه نكند مادر برســـد و كار به انجام نرسیده باشد.

آهسته گفتم: ((نكنه مامان الان بیاد؟))
پدر در حالی كه عرق پیشانیش را پاك میكرد؛ آهسته جواب داد: (نه آقاجون یادت نیست خودمون كه میریم زودتر از ساعت پنج و شش بر نمیگردیم؛ حالا مادرت تا بازار شاه عبدالعظیم را بار نكنه با خودش نیاره كه نمی‌آد.) و برای اینكه شوق از دست رفته من را برگرداند دوباره گفت( تازه میخواد برای دختر ته تغاریش هم شكر پنیر بیاره... راستی می‌دونی طوطی ها عاشق شكر پنیرند؟ آنوقت تو می‌تونی از شكر پنیرهات به طوطی قشنگه هم بدی. باشه؟))

و باز این حرفها چنان مرا به شـوق آورد كه نـگو! بخصوص نام زیبای " طوطی قشنگه ". در همین لحظه صدای فرود آمدن یك پرنده به گوشمان خورد؛ آهسته سرك كشیدیم. بعله خودش بود همان " طوطی بزرگ " كه باز برای سر و گوش آب دادن آمده بود. بسیار باهوش و زیرك بود؛ هنوز هم هر وقت لغت زیرك به گوشم می‌خورد به یاد این طوطی دانا می‌افتـــم. به نظرم می‌آمد كه طوطی بزرگ دو دستش را به پشت كمرش گره كرده و مشغول بررسی اوضاع و احوال حیاط است. كاملا مثل یك كارآگاه به نظر میرسید؛ باهوش تمام؛ دور و اطراف سینی تخمه ها و سبد مشكوك روی آن ؛ قدم میزد و ناگهان به سمت چپ یا راست نگاه میكرد. انگار میخواهد بگوید( آهان وایستا گرفتمت)). خلاصه معلوم بود كلافه و نگران است. كم كم ما هم داشتیم كلافه می‌شدیم؛ كمرم از نشستن روی پله های آشپزخانه درد گرفته بود؛ پاهایم گز گز میكرد....

در همین لحظه طوطی بزرگ به زیر سبد نزدیك شد و یك تخمه برداشت و به بیرون از سبد فرار كرد؛ تخمه را نخـورد و انداخت؛ باز به اطراف و بخصوص به سبد نگاه میكرد. خلاصه بعد از چند بار رفت و برگشت ؛ شروع كرد به صدا كردن بستگان و فامیل.

پدر حسابی كلافه شده بود و دائم به ساعتش نگاه میكرد؛ ساعت باریك و صفحه طلائی با بند چرم قهوه ای؛ كه من همیشه نشانه پدر بودنش می‌دانستم. انگاری هر آدمی‌كه بچه داشت و ساعت بند چرمی‌نداشت پـــدر به حساب نمی‌آمد!. صدای فرود آمدن آرام آرام طوطی ها به گوشمان میرسید؛ پدر گهگاهی سركی می‌كشید و باز با گذاشتن انگشت روی بینی به علامت سكوت؛ مرا كه بی تاب شده بودم و در كمین كه طناب سبد را بكشم؛ به آرامش می‌طلبید.

بعد از چند لحظه آمد و رفت طوطی ها به زیر سبد و خوردن تخمه ها شروع شد؛ اما در تمامی‌لحظات " طوطی بزرگ " از زیر سبد بیرون نمیرفت. پدر عصبانی شده بود و زیر لب با خودش حرف میزد: چرا این رفته اون زیر بست نشسته؟؟؟ بیا بیرون دیگه. برو بگذار جا برای جوونترها باز بشه؛ شاید دوتاشون را بگیریم.....

شور و شوق اولیه؛ در دام انداختن طوطی ها؛ با گذشت زمان و نزدیك تر شدن لحظه بازگشت مادر؛ تبدیل به دلشوره و اضطرابی شده بود كه هم در دل من و هم در چهره پدر دیده میشد.

دیگر در یك لحظه پدر حوصله اش سر رفت و با ورود یك طوطی جوان و ظریف اندام؛ پدر ناگهان طناب سبد را محكم كشید. با كشیده شدن طناب صدای جیغ طوطی ها و پرواز ناگهانی بقیه طوطی ها؛ وضع عجیب و غریبی در حیاط ایجاد كرد. و درست در همان لحظه صدای باز و بسته شدن در خانه هم به گوشمان خورد. پدر پله ها را؛ دوتایكی به سمت بالا دوید و مادر با شنیدن صدای جیغ و ناآرامی‌ طوطی ها؛ همانطور چادر مشكی به سر؛ از پله های داخل خانه پائین دوید. خواهر ها سراسیمه از صدای ناله و جیغ طوطی ها؛ نیمه خواب و بیدار؛ با كتاب داستان به دست و لیوان چایی هراسان بیرون دویدند.

من و پدر در یك لحظه با مادر به سبد رسیدیم. مادر تنها به سبــد ذول زده بود و حیران به آسمان و حیاط نگاه میكرد؛ در یك لحظه متوجه شدم حیاط پر از دمبها بلند و پرهای رنگی طوطی های ترسیده شده.

پدر حیران و مستاصل؛ با آرامش ساختگی گفت: سلام حاج خانم.

مادر حیران و نگران كه سفت چادرش را چسبیده بود؛ تنها با سر به سبد اشاره كرد. كه یعنی چه خبر شده؟؟

پدر كه دید اوضاع خیلی خراب شده؛ با حالت مژده گونه ای گفت: هیچی حاج خانم! زیارت قبول. راستی شكر پنیر آوردی؛ دخترم هوس كرد یك طوطی داشته باشه. حالا یك شكر پنیر بده؛ بدیم به طوطیش......!

با گفتن این حرف پدر؛ ناگهان سكوت عجیبی روی همه حیاط افتاد و همگی به سبد كه قلمبه مانده بود نگاه كردیم. حالا دیگر خواهر ها هم متوجه ماجرا شده بودند. مادر طوری به آنها نگاه كرد كه یعنی: باز من نبودم و شما حواستان جمع نبود؟؟

مادر به آرامی‌چادرش را زیر بقلش جمع كرد و پاكتهایی كه به عنوان سوغاتی خریده بود همان جا روی زمین كنار پایش گذاشت. آرام و با احتیاط كنار سبــد زانو زد. اول نگاهی به پـدر و بعد نگاهی به من انداخت. توی چشمانش ترس و قطرات اشك برق میزد.

آهسته طوری كه اگر طوطی آن زیر افتاده آسیب نبیند؛ یواش یواش سبد را كنار كشید. من به كنجكاوی سرم را تا نزدیك زمین خم كرده بودم؛ وای خدای من یك طوطی آن زیر بود؛ یك طوطی رنگارنگ بزرگ ؛ امــا درازكش؛ به پهلو خوابیده بود. مادر به پدر نگاه میكرد؛ نگاهی صاف و مستقیم و همینجور سبد را نیمه بالا نگه داشته بود.پدر نگاهی به زیرسبد انداخت و با خنده گفت: نترس خانم!؛ زنده است خودشو به مردن زده. این طوطی ها عادتشونه. و بعد آهسته دستش را برد زیر سبد و از پشت گردن و بالها او را گرفت و بیرون آورد.

من از حالت نگاه مادر؛ فهمیدم.!!!!!!! در آن سن و سال فهمیـــدم؛ شــد آنچه نباید می‌شد.

مادر فقط به دستان پدر كه انگار "مشتی پــر رنگی" در دست داشت نگاه می‌كرد. اطمینان داشتم؛ قلبم دارد از گلویم بیرون می‌پــرد. احساس كردم صورتم داغ شده. به پهنای صورتم اشك می‌ریختم؛ ولی عجیب بود كه صدای گریه خودم را نمی‌شنیدم. رنگ به روی پدرم نبود. پدر آدم آرام و سر به راهی بود؛ كاری به كار دنیا نداشت.اهل مطالعه و شعر و آرامش.و عشق به این طوطی ها. رنگ به روی پدر نبود تنها شرم و خجالت می‌دیدی و حســرت.
خواهرها دور ما دایره زده بودند؛ من و پدر و مادر دو زانو نشسته بودیم و چهار چشمی‌به طوطی نگاه میكردیم. تا پدر خواست طوطی را روی زمین بگذارد؛ مادر با مهربانی دو دستش را دراز كرد و طوطی روی دستان او گذاشته شد. حالا كه درست می‌دیدمش از پشت پرده اشكها او را شناختم. خودش بود؛ خود؛ خودش. " طوطی بزرگـــه".

مادر با احتیاط او را گرفت. او را روی یك دست نگه داشت و با دست دیگر شروع كرد به نوازش پرهای رنگی و بزرگش؛ كمی‌هم بالای سرش را نوازش كرد. آهسته منقارش را به سمت بالا گرفت و رها كرد. به آرامی‌دمبهای بلند و رنگی اش را نوازش كرد.اما انگار عروسكــی از یك طوطی در دست گرفته باشد؛ عروسك هیچ حركتی نمیكرد.

اینبار پدر با امیــد گفت: شاید خودشو به مردن زده باشه؟؟؟ با كمی‌مكث و آرامتر؛ باز گفت: خداكنه خودشو به مردن زده باشه..

صورت مادر غمگین بود؛ انگار هیچكس را نمی‌دید. به آرامی‌بوسه كوچكی به سر طوطی زد و نگاهی به من كرد؛ آرام طوطی را به لبان من نزدیك كرد؛ آهسته بوسیدمش و طعم بوسه ام شور بود.

مادر به من نگاه كرد و گفت: گفته بودم طوطی ها از غصه دق می‌كنند.
مراسم تدفین طوطی در سكوت دیگران و اشك ریزان بی صدای من و مادر گذشت. كنج باغچه در سه گوش حیاط؛ زیر درخت توت . مادر با بیلچه كوچك باغبانیش گودالی درست كرد و طوطی را آرام در آنجا خواباند؛ بعد هم تمام خاكها را ریخت رویش. در تمام این لحظات طوطی های دیگر بالای سر ما؛ بالای حیاط؛ جیغ كشان پرواز میكردند و پر پر میزدند. اما لحظه ای كه آخرین مشت خاك روی طوطی بزرگ ریخته شد؛ انگاری همگی فهمیدند كه همه چیز تمام شد. ساكت شدند و آرام به ما نگاه میكردند. چند لحظه كه گذشت یكی از طوطی ها جیغ بلندی كشی و بالای حیاط یك دور پرواز كرد؛ بقیه طوطی ها هم به دنبالش یك دور چرخیدند و رفتند.

مادر كه انگار هیچكس دور و برش نیست هنوز به آسمان نگاه میكرد؛ بلند شد و كنار حوض حیاط رفت و زانو زد؛ دستهایش را شست؛ همان جا هم وضو گرفت؛ بعد چادرش را از وسط حیاط برداشت و همانطور كه چادرش روی زمین كشیده می‌شد؛ دست من را كه بی محابا گریه میكردم؛ گرفت و به طرف اطاق به راه افتاد. پدر و خواهر ها هم شبیه یك هیئت عزاداری دنبال سر ما آمدند. پدر در آن لحظه شبیه " پسر شیطان همسایه" شده بود همان روز كه با توپ شیشه ما را شكسته بود.

سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یك باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. از عجایب و زیبائی های این سفارت خانه طوطی های رنگی و بزرگی بودند كه در این باغ روی درختهای بلند و قدیمی‌زندگی میكردند. و تابستانها چه غوغایی به پا میكردند. دوباره تابستان رسیده بود.

منظره زیبائی بود: غروب آفتاب پریده رنگ تابستان و یك نسیم كوچك از سمت باغ سفارت و بازی طوطی های رنگین و سرخوش روی درختان سفارت. من و مادر روی تخت؛ توی پشت بام نشسته بودیم و تخمه می‌خوردیم و به منظره طوطی ها ی سفارت خانه نگاه میكردیم.

با احتیاط از مادر پرسیدم: مامان یعنی دیگه طوطی ها خونه ی ما نمی‌آن؟؟

مادر؛ همانطور كه با نگاهش پرواز یكی از طوطیها را در آسمان دنبال میكرد؛ چند تا تخمه كه برایم پوست كنده بود به دهانم گذاشت.همانطور كه به طوطی های باغ نگاه میكرد لبخندی زد و گفت: نه مادر جون اونها مثل بچه هان؛ با ما قهر كردند.......

چه میدونم مادر؟ شاید یك روزی برگردند!...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 15 از 66:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites