تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 20 از 66:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  65  66  پسین »  
#191 | Posted: 9 Sep 2013 21:50 | Edited By: nazi220




نسیمی در کویر

نویسنده :طاهره خاکریزی

سیزده قسمت

قسمت اول

صدای قارقار کلاغ ها تمام فضای باغ را پر کرده بود. دختری با صورتی گندمگون, چشمانی سیاه و وحشی و ابروانی کشیده, بینی متناسب و لبانی گرد و اغواگر, موهای سیاه و اندام ظریفش که تمام خصوصیات یک دختر شرقی را در او جمع کرده بود, روی صندلی روبه روی تابلوی بوم سرگرم کشیدن نقاشی بود. دو چشم سیاه او تمام گل های باغچه را همچون تشنه ای می نوشید و به عمق چشمانش میکشید و به دستهایش می ریخت و دستها با چابکی و ظرافت خاص یک نقاش زبردست بر روی بوم میریخت.
تمام این خصوصیات متعلق به کسی جزنگار نبود. دختری ظریف و حساس ومهربان و در عین حال بسیار مغرور. پدرش آقای شکیبا یکی از ثروتمندان شهر بود.
نگار با شنیدن صدای مادرش دست از نقاشی کشید و به طرف مادرش رفت. پس از خوردن نهار به طرف اتاقش رفت و طبق عادت همیشگی بر روی میز توالت نشست.آرایش و پوشیدن لباس نیم ساعت طول می کشید. پس از خداحافظی از پدر و مادر سوار ماشینش شد و براه افتاد. هنوز مسافتی را طی نکرده بود که تلفن همراهش به صدا در آمد:
_بله؟
:الو... سلام نگارخانوم...چطوری؟!
_سلام... چطوری یاسمن؟
:خوبم... مقصدت کجاست؟ با کسی قرار نداری؟
_نه بابا دارم میرم شنا...
:برنامه شنا رو کنسل کن بیا دانشگاه باهات کار دارم.
_باشه... ببینم کلاس داری؟!
:دارم... ولی نمیرم.
_تا یه ربع دیگه دانشگام.
:باشه می بینمت.
_خداحافظ.
* * *
یاسمن حاصل طلاق یک ازدواج ناموفق بود پدرش توریست بود وبه همین دلیل اورا هرچند ماه یک بار می دید.ازمادرش هیچ خاطره ای نداشت بعد ازطلاق ازدواج مجدد کرده بود و یاسمن تنها همراه بامادربزرگش زندگی می کرد.ازنظراوتمام خوشی های دنیا در مجالس پارتی بود وتقریبا تنوع و سرگرمی اش آشنایی با غیرهمجنسان خودش بود.
یاسمن پس ازنیم ساعت نگاررادرحیاط دانشگاه دید وبا چهره ای خندان به طرفش رفت.
_سلام نگارجون
:سلام... چطوری یاسی
_تعجب نکردی که چرا ازت خواستم بیایی دانشگاه؟!
:نه بابا... به کارهای عجیب و غریب تو عادت کردم... حالا بنال ببینم...
_راستش برای فردا شب بچه ها خونه ما پارتی دعوت دارند.
:اینو که می تونستی پشت خط هم بگی!.
_غیر از اینکه برای مهمونی دعوتت کنم می خواستم تو رو با یکی از دوستان جدید شهروز آشنا کنم.
و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماندچند قدم آنطرف تر رفت و به جوانی که قدی متوسط داشت اشاره کرد. به محض اینکه جوان اشاره یاسمن را دید به طرف هر دوی آنها قدم برداشت. در سلام دادن پیشقدم شد و دستش را برای آشنایی بیشتر به طرف نگار دراز کرد. نگار روبه روی خودش جوانی را با موهای بور کوتاه که با ژل مزین شده بود و ریشی مدور که بلوز و شلواری تنگ به تن داشت دید. با اشاره ی سر جواب سلامش را داد. یاسمن وقتی دید نگار تمایلی برای دست دادن ندارد بحث را عوض کرد و گفت: خب!! نگار جان اسم این آقا کامرانه! خیلی دوست داره باهات آشنا بشه.
نگار بعد از مکث طولانی در جواب گفت: یاسی جون سورپرایزت اصلا جالب نبود!... با این حال ما هم هرچند مشتاق نبودیم ولی خب... کامی رو دیدیم. اگه کاری نداری من برم. واسه فردا شب می بینمت.
سوار ماشین شد. یاسمن اشاره کرد که شیشه ماشین را پایین بکشد و با دلخوری گفت: این چه رفتاری بود که با کامی داشتی؟ بیچاره یه ساعته که منتظره.
_یاسی جون بیچاره بابای بابام بود که جوونمرگ شد!.
و بدون خداحافظی ماشین را به حرکت درآورد.
* * *
وقتی به خانه رسید سر و صدای پدر و مادرش کل فضای ساختمان را پر کرده بود. دیگر به این شلوغی ها عادت کرده بود. خودش خوب می دانست که علت این دعواها شاکی بودن مادر به خاطر دیر آمدن پدر است و طبق روال همیشه پدر هم در دفاعیه خود اضافه کاری های ممتد رابهانه می کرد.
نگار بدون آن که کوچک ترین دخالتی در این جر و بحث های همیشگی کند به اتاقش رفت. هیچ چیز نمی توانست سرگرمش کند. نوار هایی که از یاسمن گرفته بود را داخل ضبط صوت گذاشت و صدایش را آنقدر زیاد کرد که دیگر هیچ صدایی را نمی شنید.خیلی بیشتراز آنچه ناراحت شود خسته بود. نمی دانست حق رابه پدر بدهد که درطول هفته 12ساعت خانه بود یا به مادر که همان 12ساعت رابه کام پدرتلخ میکرد.
خواب وبیدار بود که صدای بازو بسته شدن دراو را از افکارش بیرون آورد. مادرکنارتخت نشست. بدون آنکه زحمت جا به جا شدن رابه خود بدهد گفت: بازم که به جون هم افتادین؟!!
وقتی صدای سکوت مادر طولانی شد در ادامه ی صحبتش گفت: من نمیدونم شما کی میخواین دست ازاین بچه بازیهاتون بردارین؟
و این بار مادر با بغض فرو خورده ای گفت: همش تقصیر پدرته من فقط سوال کردم این چهار روز کجا بوده بعد... بعد می دونی چی جوابموداد؟! درحالی که گریه میکرد درمیان اشکهایش گفت: بعداز25 سال زندگی کردن با این مرد خدانشناس میگه برای چی بیام خونه دیگه برو رو نداری!! حوصلم سرمیره اخم میکنی قهر الکی میکنی منم خودمو با کارام سرگرم میکنم... نگارجون من یکی خوب میدونم که داره دروغ میگه حاضرم قسم بخورم که در طول روز 2ساعت بیشتر توی کارخونه نیست سرش با اون... استغفرالله...
آخه یکی نیست بگه مرد خجالت بکش اون همسن دخترته...
نگار که چهار زانو روی تخت نشسته بود وبه حرف های مادر گوش میداد وقتی صدای گریه های مادرچاشنی حرف هایش شد گفت: آخه مادر من چرا اینقدر حرص میخوری؟! تو که خودت خوب می دونی پدر همیشه دنبال هوسرانی های خودشه! چرا دنبال موضوعی که خودت علتشو میدونی میگیری؟ مردا همشون عین همند! فقط بابا که اینجور نیست! خصلت مردا همینه! مادر جون غصه خوردن کاری رو درست نمی کنه. بشین زندگیتو بکن زیاد هم توی فکر کارای بابا نرو. حالا پاشو اشکاتو پاک کن هیچ اهمیتی هم نده. به خوشی های زندگی فکر کن. هر وقت دلت گرفت برو پارک... سینما... گردش! بابا رو بذار به حال خودش. خودت هم واسه ی خودت زندگی کن. پاشو... پاشو مامان خوشگلم!. خنده ی نمکینی تحویل مادرش داد و او را وادارکرد تا برای دوش گرفتن به حمام برود. به نظرش گریه های مادرش مسخره بود! چه لزومی داشت به خاطر یک مرد این طور گریه کند؟ شاید علتش دوست داشتن بود. دوست داشتن... دوست داشتن... چه کلمه ی مسخره ای! چقدرازاین کلمه احساس تنفر میکرد!
ساعت 30/6 عصر بود که از مادرش خداحافظی کرد و به طرف منزل یاسمن براه افتاد. همین که ماشین را از پارکینگ بیرون آوردصدای تلفن همراهش به صدا درآمد:
_بله؟
: سلام نگار کجایی؟
_سلام... چطوری یاسی... دارم ماشینو از پارکینگ بیرون می آرم.
: تازه داری راه می افتی؟!! مگه نگفتم زود بیا؟
_از الان زودتر... ؟!
: تو فکر کردی الان راه بیفتی 5 دقیقه دیگه اینجایی؟ آخه دیوونه تو چرا فکر ترافیکو نکردی؟ تا ساعت 8 اگه برسی!.
_بابا چته؟ چرا یه ریز حرف میزنی؟! من تا نیم ساعت دیگه اونجام. دیگه کم حرف بزن!.
: نگار! من دوست داشتم زودتر...
_زود تر از همه می رسم!... خداحافظ.
بعد از قطع مکالمه زیر لب گفت: عجب دختر دیوونه ای!... و به راه افتاد.
وقتی به در خانه ی یاسمن رسید خسته وکلافه بود. با زدن بوق رسیدن خودش را اعلام کرد. قبل از این که زنگ بزند در باز شد. یاسمن به طرفش آمد. اخم کرده بود. نگار در جواب اخمش گفت: میدونم دلخوری ولی باور کن خیلی سعی کردم از ترافیک فرار کنم ولی نشد. حالا بگو ببینم از مهمونات چند نفر اومدن؟
یاسمن در حالی که با اشاره دست نگار را به داخل دعوت میکرد گفت: خوشبختانه فعلا کسی نیومده... ! نگار پس از احوال پرسی از مادربزرگ یاسمن به طرف اتاقی رفت. در داخل اتاق دستی به سر و رویش کشید و مشغول عوض کردن لباس هایش شد که مهمان های دیگر هم رسیدند. یاسمن به همراه مادربزرگش وارد اتاق شد و با کلافگی گفت: نگار! مادرجون میخواد از تو خداحافظی کنه... به مادربزرگش نگاه کرد و گفت: اینم نگار... خداحافظیتو بکن و برو.
مادربزرگ به طرف نگار رفت و بوسه ای بر پیشانی نگار نشاند و گفت: دخترم من تو رو خیلی دوست دارم... واسه امشب که یاسمن مهمون داره میرم خونه خواهرم... فعلا خداحافظ.
_خداحافظ مادرجون... دوباره میام بهت سر میزنم.
پس از آنکه با مادربزرگ خداحافظی کرد به سالن پذیرایی رفت. برای لحظه ای حاظرین میخکوب شدند. نگار به اندازه ای زیبا شده بود که نگاه همه ی حاظرین را به طرف خودش خیره کرده بود. نگاه های تشنه و هوس آلود جوانان بر روی شانه هایش سنگینی می کرد. لباسش نیم تنه و دکلته بود و موهای سیاهش که بر روی شانه های عریانش ریخته بود سفیدی تنش را به رخ همگان میکشید. با اشاره یاسمن داخل پذیرایی شد. در اطراف یاسمن چند دختر و پسر بودند. یاسمن با چشمان آبی رنگش نگاه تحسین آمیزی به نگار انداخت و گفت: ایشون نگار خانوم از دوستای صمیمی بنده اس و اند کلاس و آخر تیپ و قیافه اس...
همانطور که غرور مهمان چشمان سیاهش بود از یاسمن خواست اطرافیان را معرفی کند.
_نگار جون ایشون فرامرز از دوستان شهروز هستند.
ایشون هم فریبرز برادر فرامرز جون هستند. با کامی هم آشنا شدی.
: یاسی جون اصلا شهروز کیه که اینطور راحت دوستاشو معرفی می کنی؟!
_شهروز از دوستای جدیدمه که توی پارتی باهاش آشنا شدم. الان دیگه کم کم سر و کلش پیدا می شه. خب حالا با خانوما آشنا شو. ایشون مریم و پروانه از دوستان دبیرستان هستند.
نگار با صمیمیت دستان آنها را فشرد و با این کار خوشحالی خودش را از آشنایی با آنان نشان داد. به طرف رخساره دوستش رفت. همه ی پسر های پارتی دوست داشتند به طریقی به نگار نزدیک شوند. اما غرور و دست انداختن پسر ها کار همیشگی نگار بود و همین دلیل باعث شده بود پسرها از نزدیک شدن به او خودداری کنند. مشغول صحبت کردن با رخساره بود که جوانی بلند قامت و آخر مد روز رو به روی نگار قرار گرفت. چشم های سبز و نافذی داشت و جسارت بیان احساسات و تعریف و تمجید از نگار را _که در هیچ یک از پسر های پارتی وجود نداشت_ داشت نگاه تحسین آمیزی به نگار میکرد و گفت: دوست دارم وقت زیبا ترین دختر دنیا و ستاره ی پارتی امشب رو بگیرم. نگار در حالی که نگاهی پر از تمسخر به پسر می کرد گفت: و اگر مایل نباشم؟!!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#192 | Posted: 9 Sep 2013 21:53




قسمت دوم

پسر که اسمش مانی بود و انتظار چنین برخوردی را نداشت گفت: از یاسمن خیلی تعریف در مورد شما شنیدم. نگار با همان لحن قبلی گفت: از یاسی جون متشکرم ولی اگه لطف کنید و ما رو تنها بذارید خوشحال میشم. مانی بیش از آنکه ناراحت شود خجالت کشیده بود و بدون هیچ حرفی آنها را تنها گذاشت و به جمعی دیگر از دختران پیوست. وقت خوردن شام فرا رسید که نگار برای دومین بار مانی را مقابل خودش دید. می خواست بدون توجه به طرف میز شام برود که مانی گفت: نگار خانوم خوشحال می شم شامو در کنار شما بخورم... البته اگه اجازه بدید؟!
نگار با بی میلی گفت: برای من مهم نیست که چه کسی کنارم باشه... مهم دلمه که دیگه سرو صداش داره در میاد...
مانی با این که بی اعتنایی نگار را به وضوح مشاهده میکرد باز هم مشتاق بود که در کنارش بنشیند. موقع غذا خوردن همه ی آنچه که روی میز وجود داشت اول از همه توسط مانی به نگار تعارف می شد. رفتار مانی طوری بود که این باور را به همه میرساند که احساساتش نسبت به نگار نمی تواند احساس یک دوست یا آشنا باشد. این احساس را همه فهمیدند به جز نگار. شاید هم فهمید اما به روی خودش نمی آورد.
صبح با صدای مهربان و مردانه ای از خواب بیدار شد. وقتی چشمانش را گشود عرفان را دید. برایش باورکردنی نبود. به یاد آورد که وقتی عرفان رفت تازه آثار مردانگی را در چهره اش مشاهده میکرد. چه روز ها که دلش تنگ می شد و تنها امیدش صدای زنگ تلفن بود. حالا عرفان بعد از ده سال برگشته بود. احساس می کرد دیگر هیچ بهانه ای برای گریه و دلتنگی وجود ندارد. خواهر و برادری که در اوج احتیاج از هم جدا شدند بعد از سالها انتظار در آغوش هم خزیدند. ساعت ها در آغوش هم گریستند. عرفان در حالی که با محبت برادرانه اش اشک نگار را پاک می کرد گفت: چقدر خوشگل شدی!
و نگار سرش را بیشتر درسینه ی برادر فرو برد و گفت: الهی قربونت برم داداشی! چرا بی خبر اومدی؟!
_به خاطر این که این جوری خوشحال تر می بینمت! حالا پاشو اشکاتو پاک کن. به اندازه ی تموم دلتنگی هات کنارت می مونم. دیگه هیچ وقت هم تنهات نمی ذارم.
نگار از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و دوباره در آغوش برادرش خزید. همراه با برادرش به طبقه پایین رفتند و پس از گرفتن دوش به طرف میز صبحانه رفت. این صبحانه با وجود عرفان بهترین صبحانه در عمرش بود. او سالها با صدای عرفان زندگی میکرد و حالا به یکی از بزرگ ترین آرزو هایش رسیده بود. بعد از خوردن صبحانه تمام برنامه ها و قرار هایش را بهم زد تا تمام وقتش را در کنار برادرش بگذراند. تمام روز را همراه با هم بودند و عرفان چشمان تشنه اش را با دیدن وطنش سیراب می کرد. وقتی به خانه برگشتند با چشمان متورم و اشک آلود مادر رو به رو شدند. نگار با چشمان اشکی مادر آشنا بود اما عرفان که بعد از مدتی طولانی به کانون گرم خانواده برگشته بود وقتی با چشمان اشک آلود مادر روبه رو شد حالش دگر گون شد. وقتی نگار حال دگرگون برادرش را دید سعی کرد برایش توضیح دهد اما عرفان فقط مایل بود از زبان مادرش علت را بفهمد.
مادر که سعی می کرد بغضش را فرو خورد گفت: چیزی نیست مادر جون... خودتو ناراحت نکن. یه مقدار دل نگران پدرت هستم. الان چند روزه که رفته مسافرت. اگه اون بفهمه که تو اومدی خیلی خوشحال میشه.
و بعد سعی کرد با خنده ای تصنعی موضوع را خاتمه دهد.
نگار خوب می دانست موضوع چیز دیگری است. او خود آنقدر چشمان اشک آلود مادر را پاک کرده و او را دلداری داده بود که چیزی نگفته خود چشم ها فریاد می زدند که سخت محتاج همدردی هستند. عرفان بعد از اطمینان پیدا کردن از حال خوب مادر به حمام رفت و مادر فرصتی پیدا کرد که با نگار صحبت کند. او دیگر سعی نمی کرد تا بغضش را فرو بخورد و خیلی راحت مقابل دخترش گریه می کرد. در میان هق هق گفت: به پدرت زنگ زدم تا خبر برگشتن عرفان رو بدم یه خانم جواب داد. وقتی گفتم با آقای شکیبا کار دارم هی منو سیم جیم کرد. گفتم: اصلا تو کی هستی که می خوای بدونی من کیم؟ اون هم عصبانی تر از من شد و گفت: من نباید بدونم که کی با شوهرم کار داره؟!. وقتی این حرفو زد تمام بدنم یخ کرد. دیگه نتونستم حرفی بزنم یا کاری بکنم. تنها چیزی که توی اون لحظه به ذهنم رسید این بود که گوشی رو قطع کنم. نگار جون دیدی آخرش کار خودشو کرد؟ دیدی آخرش بدبخت شدم؟ بعد از 25 سال زندگی بالاخره یه هوو سرم آورد.
دیگر گریه امانش نداد. برای نگار هم باور کردن این موضوع سخت بود. بغض گلویش را می فشرد. زیر لب زمزمه کرد... پست فطرت ...
در حالی که سعی می کرد صدایش را بلند نکند گفت: پس چرا این موضوع رو به عرفان نگفتی؟
_ به عرفان چی بگم؟ حداقل بذار چند روزی از اومدنش بگذره بعد بفهمه پدرش چه غلطی کرده؟!!
: به خدا دروغ می گی. من نمی دونم علت این سکوت چیه؟! فقط اینو می دونم که علت این سکوت فقط ناراحتی عرفان نبوده ... اگه باهاش تماس گرفتی بگو دیگه اینجا جایی نداره. اگه حس وفاداریت گل کرد و یه جورایی دل تنگش شدی به اطلاع من برسون تا برم یه گوری پیدا کنم چون اصلا مایل نیستم ببینمش.
دیگر منتظر جواب نماند. بیرون رفت. آنقدر عصبانی بود که نمی دانست در کدام مسیر در حال حرکت است. زیر لب زمزمه کرد: یعنی یه مرد می تونه اینقدر پست باشه؟ اه که حالم از هر چی مرد بهم می خوره.
صدای زنگ تلفن همراهش او را کلافه کرده بود. با عصبانیت گوشی را از روی داشبورد برداشت.
_ بله؟
: سلام چطوری نگار جون
_ یاسی تویی... قطع کن بعدا باهات تماس می گیرم.
: اه... یعنی چی؟ باهات کار دارم که زنگ زدم دیگه...
_ خوب زود کارت رو بگو.
: چته بابا عین اسفند رو آتیش می مونی؟
_ می شه حرفتو بزنی؟ اصلا حوصلتو ندارم یه کاری نکن هر چی عقده دارم سر تو خالی کنم.
: باشه باشه تسلیم! جواد گفت چند بار تماس گرفته اما موفق نشده باهات صحبت کنه... یه زحمتی بکش باهاش تماس بگیر... فکر کنم کار خیلی واجبی داره.
_ جواد با من چه کار داره؟
: نمی دونم ولی اونجوری که صحبت می کرد واقعا بهت احتیاج داره...
_ به درک که احتیاج داره... مثلا احتیاجش چیه؟ اینه که پشت خط هی غش و ضعف بره و هی از من تعریف کنه و حوصلمو سر ببره... تو هم سرت تو کار خودت باشه کاری هم به این کارها نداشته باش.
با تمام خشمی که در آن لحظه به سراغش آمده بود گوشی را قطع کرد. نمی دانست در کدام منطقه است. ماشین را پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت. تمام خشم و عصبانیتش به صورت اشک گونه هایش را خیس کرد. سرش را که بلند کرد کامی را دید. فورا اشک هایش را پاک کرد و در جواب سلامش به سر تکان دادن اکتفا کرد. کامی در حالی که سعی می کرد خود را نگران نشان دهد بدون اجازه روی صندلی جلو نشست و گفت: نگار چته؟ چرا داری گریه می کنی؟! الهی بمیرم و اون چشمای قشنگتو اشکی نبینم. نگار بدون توجه به دلداری مضحکانه ی کامی گفت: ولمون کن بابا... خدایی روزی چند بار قربون صدقه ی چشمای دخترا میری؟
_ روزی هزار دفعه اونم فقط قربون چشمای نگار خانوم.
: اِ...؟ جدی می گی؟! تو گفتی و منم باور کردم. یه کم فکر کن ببین دیروز داشتی توی پارک با کی قدم میزدی؟!
کامی در حالی که خودش را بی خیال نشان می داد گفت: احتیاج به فکر کردن ندارم، یکی از هم کلاسی هام بود. تازه مگه آدم نمی تونه با هم کلاسیش دوست باشه یا قربون صدقه چشماش بره؟ حالا از همه ی اینا گذشته چرا گریه می کردی؟
_ فراموش کن. مگه آدم باید دلیلی برای گریه کردن داشته باشه؟ همونطور که بی دلیل می خنده، می تونه بی دلیل هم گریه کنه. حالا هم لطف کن و تنهام بذار.
: خب بگو اگه کمکی از دستم بر بیاد مطمئن باش دریغ نمی کنم.
_ اولاً مسائل خصوصی من به کسی ربط نداره، دوماً تنها کمکی که می تونی بکنی اینه که تنهام بذاری.
کامی که مشخص بود مثل همیشه تیرش به سنگ خورده، از ماشین پیاده شد و خداحافظی کرد و رفت. وقتی نگار به خانه رسید هیچکسی در خانه نبود. به طرف آشپز خانه رفت و آب خورد. غرق در افکارش بود که زنگ تلفن به صدا در آمد.
_ بله؟
: سلام نگار حالت خوبه؟
_ بابا تویی؟ کجایی؟
: هر جا باشم دعا به جون شما می کنم.
_ واقعا دعا به جون ما میکنی یا به جون شخص دیگری؟!
: این چه حرفیه که می زنی؟ مگه من به جز شما کس دیگه ای رو هم دارم؟!
_ اگه واقعا بخوام حرف دلمو بزنم که بی حرمتی می شه ... پس اون کسی که امروز گوشی شما رو جواب داده کی بود؟ ... نکنه از ما بهترون بوده؟!
: چی داری می گی؟ هیچ کس جواب تلفن من رو نداده... حتما اشتباه گرفتین.
_ ببین بابا، من یا مامان بچه نیستیم که گولمون بزنین.
: گول زدن چیه... مگه دیوونم.
_ بابا دیگه دوست ندارم صداتو... واضح تر بگم، دیگه نمی خوام ببینمت.
: ببین نگار...
_ نگار مرده... می فهمی؟ تو دیگه دختری به اسم نگار نداری.
همراه با قطع شدن مکالمه، هق هق گریه اش فضای اتاق را پر کرد.
موضوع ازدواج مجدد پدر را عرفان هم فهمید، این مسئله برای نگار تقریبا عادی شده بود و عرفان که ادعای روشن فکری می کرد این مسئله را چندان هم مهم نمی دانست، تنها چیزی که نگرانش می کرد خود خوری های مادر بود.
مادر سعی می کرد خود را بی خیال نشان دهد ، اما هرچه تلاش می کرد موفق نمی شد. از وقتی که عرفان برگشته بود ، خانه حال و هوای دیگر داشت. دیگر از آن سکوت همیشگی خبری نبود.
یک روز گرم تابستان، در حالی که نگار در اتاق خودش و مادر در آشپز خانه مشغول پختن غذا و عرفان در حال ناخنک زدن به غذا ها بود، صدای زنگ در به صدا در آمد. عرفان آماده ی فرار از آشپز خانه، دست هایش را پر از سیب زمینی کرده و به طرف در دوید.
پشت در، دختری را دید با چشمانی زیبا، و نگاهی گرم و مهربان، چادر مشکی دور تا دور صورت زیبایش را احاطه کرده بود. عرفان که بی اختیار سیب زمینی ها از دستش رها شده بود، با لکنت گفت:
_ بفرمایید
: سلام... ببخشید آش نذریه ... واسه پری خانم آوردم.
و عرفان در حالی که مژه هم نمی زد مات و مبهوت به چهره ی دختر خیره شده بود. کاسه ی آش را گرفت و وقتی به خودش آمد که دختر رفته بود. مادر در حالی که با تعجب سر تا پای پسرش را نگاه می کرد، گفت: کی بود... ؟!
: نمی دونم... یه... دختر خانم بود که... که آش نذری آورد.
_ آش نذری؟ نگفت کیه؟
: نه... مامان دستم سوخت آش رو بگیر دیگه.
_ دستت سوخت یا این که...
: بگیر دیگه... خوب معلومه دستم سوخت...
و مادر در حالی که با شیطنت به پسرش نگاه می کرد گفت: خدا کنه... !!!
عرفان با صدای نگار از زیر نگاه مادرش فرار کرد... سنگینی و محبتی که در آن چشم ها بود را هنوز بر روی شانه هایش احساس می کرد. بعد از خوردن نهار به اتاق نگار رفت. نگار مشغول شانه کردن موهایش بود. عرفان در حالی که روی تخت دراز می کشید ، گفت: راستی نگار توی همسایه های ما دختری هست که... که... ببینم اصلاً کدوم یکی از همسایه های ما یه دختر دارن که... که...
نگار با تعجب پرسید: سراغ کدوم دختر رو می گیری؟ هر کدوم از همسایه های ما رو که بگی دختر داره.
_ کدوم یکی از دختر ها چادر می پوشن؟
: اه اه... من از این دخترای چادر پوش حالم به هم می خوره... حالا بگو واسه چی داری سوال می کنی؟
_ هیچی، هیچی، همین جوری! باید دلیلی داشته باشم؟
: خوب آره، اگه من هم در مورد یه پسر سوال می کردم و زیر ذره بین می بردمش مسلماً شک بر انگیز می شد... درسته؟!
_هر چی بهت گفتم نشنیده بگیر.
: حالا چرا ناراحت می شی؟! بگو در مورد چه کسی...
_ گفتم نشنیده بگیر.
و به سرعت از اتاق بیرون رفت. نگار لباس هایش را پوشید و آماده ی بیرون رفتن شد و هر چه به عرفان اصرار کرد تا همراه او به سینما برود قبول نکرد. برای بار آخر گفت : عرفان جون آخه چرا نمی آیی، دوستام همه دوست دارن با تو آشنا بشن...
_ دوستات غلط کردن که دوست دارن من با اونا آشنا بشم و تو جمعشون باشم... من نه دوست دارم و نه مشتاقم تو جمعشون باشم... حالا باید کی رو ببینم؟ از دوستات یکی یاسمن که اصلاً حیا تو چشماش نیست... از این جور دخترا حالم بهم می خوره.
: خوبه خوبه... حالم به هم می خوره... گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف پیف.
_ اِ... حالا متلک می گی... من دستم به اونا نمی رسه؟! اونا دخترایی اند که هر لحظه اراده کنی کت بسته در خدمتت هستن ... اصلاً کارشون اینه ...
: یه کلام بگو نمیام دیگه این همه صغرا کبرا نداره...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#193 | Posted: 9 Sep 2013 21:55




قسمت سوم

_ یه کلام گفتم نمیام ولی تو گذاشتی؟ اونقدر سیم جیم کردی که حوصلمو سر بردی... رک و راست بگم نگار خانم، من دوست ندارم با این جور آدما رفیق باشم... وقتی فکر می کنم نکنه تو هم مثل اونا باشی... دیوونه میشم...
: اولاً اونا هیچیشون نیست... فرهنگشون بالاست ، شما هم نمیتونین فرهنگ اونا رو هضم کنین. ثانیاً مگه اونا چکار کردن که اگه من بکنم ... دیوونه می شی؟
_ چه کار کردن ...؟! از سر و وضع خودت بپرس که شدی... لا اله الا الله...
: مثل این که دیشب خوب نخوابیدی... برو بخواب تا این طوری خواب زده نشی و نحس بازی سر ما در نیاری...
با رفتن نگار بحثشان خاتمه پیدا کرد... در بین راه در فکر فرو رفت ، به این که آیا واقعا من بودم که با عرفان، برادری که بعد از سال ها به ایران آمده و چه روزها که به یادش گریه نکرده و از دلتنگی روانه ی کوچه و بازار نشده بودم، بحث کردم؟ در این فکر ها غوطه ور بود و بحث بین خودش و عرفان را مرور می کرد که از دور یاسمن را دید که برایش دست تکان می داد. برای یک لحظه به برادرش حق داد که از او متنفر باشد. مانتوی او کوتاه تر از همیشه شده بود. وقتی یاسمن سوار ماشین شد، فوراً از نگار سراغ عرفان را گرفت. نگار با بی حوصلگی در جوابش گفت: نیومد...
_ واسه چی نیومد؟!!
: بحثمون شد...
_ آخه واسه چی؟!
: اَه... چقدر سوال می کنی؟ حوصلمو سر بردی !
_ خوب جون بکن یه چیزی بگو ؟
: هیچی بابا... می گه از جمع ما خوشش نمیاد... از طرز لباس پوشیدنمون بدش میاد...
_ این آقا داداش شما هم عجب املیه ها! مثلاً خدای نکرده ناسلامتی نصف عمرشو تو فرنگ گذرونده...
: اصلاً از روز اول که اومد و وضعیتو این جور دید ، بدجوری جا خورد. می گفت انتظار داشته وضعیتو جور دیگه ای ببینه. همون طوری که همیشه تو خیالش بوده... خدا وکیلی تو هم اون روز شورشو دراوردی.
_ من چه می دونستم! فکر می کردم کلاس داره...
: مواظب حرف زدنت باش! این چرت و پرت ها چیه که داری می گی؟ ناسلامتی داداشمه! قرارمون با بچه ها کجاست؟
_ قرار امروز دربنده... نگار خدایی جدی دارم می گم... کاش عرفان هم میومد.
: مگه نگفتی اُمله، کلاس نداره، بی فرهنگه؟
_ حالا ما یه چیزی گفتیم، تو چرا دلخور می شی؟
: دلخوری نداره؟ آخه دیوونه من توی زندگیم غیر از عرفان و پدر و مادرم، مگه کس دیگه ای رو هم دارم؟!! من عاشق عرفانم... امروز هم خیلی تند رفتم... فقط خدا کنه منو ببخشه... !
_نگار یه چیزی بهت بگم؟!
: خب بگو! مگه قبلاً برای گفتن هر چیزی ازم اجازه می گرفتی؟
_ نگار! من عرفان رو دوست دارم...
: چی داری می گی دیوونه؟! ... عرفان سایه ی تو رو با سنگ می زنه... در ضمن این دل تو چیه که هر کس رو می بینه زود خودشو می بازه؟!
_ نگار مسخره نکن... این بارو دیگه جدی می گم...
: سعی می کنم باور کنم... این چندمین عشقته؟! ... خب خب ناراحت نشو... از دست من چه کمکی بر میاد؟!
_ بهش بگو... بگو که دوستش دارم...
: اگه با خودم حرف زد، قول میدم پیغامتو بهش برسونم... اما انتظار نداشته باش نامه ی فدایت شوم بفرسته.
_ قول میدی به عرفان بگی؟
: قول میدم ... رسیدیم... ببین همه اونجا جمع شدن.
ماشین ترمز کرد... یاسمن پیاده شد . اولین کسی که به استقبال نگار آمد مانی بود.
_ سلام نگار خانوم... حالتون چطوره؟
: سلام... حالم که خوبه... شما چطورید؟
_ از احوال پرسی های شما خوبم! راستی معرفی می کنم، دوستم آقا سهراب، سهراب این همون نگار خانومیه که خیلی تعریفشو کردم.
و نگار پس از صحبتی کوتاه که با مانی و سهراب کرد، به طرف دخترها رفت. بیشتر دخترها در کنار دوستی که با خود آورده بودند، گرم گرفته بودند. یاسمن که ادعا می کرد عاشق عرفان شده با سهراب و دوستانش گرم گرفته بود. نگار در حال صحبت کردن با رخساره بود که مانی او را صدا زد:
_ نگار خانم...
: بله
_ یه لحظه می تونم وقتتو بگیرم؟
: بفرمایید...
_ حقیقتش اینه که... نمی دونم از کجا شروع کنم... دوست دارم با شما باشم، راستش از همون روز اولی که شما رو دیدم مهرتون به دلم نشست...
: اِه... جدی؟... باید به حضورتون برسونم که اجازه نمی دم حتی چند ساعت با من باشید... اما در مورد نشستن مهر من به دل شما... چه کمکی از دستم بر میاد؟!!
_ من... من شما رو دوست دارم... چشمای شما منو به اون دور دورا می بره... وقتی موهاتون توی صورتتون می ریزه... نمی دونید چه صحنه ی زیبایی رو به تصویر می کشه و همین باعث شده من چهره ی زیبای شما رو نقاشی کنم.
: جدی! الان همراهته؟
_ آره... یه لحظه صبر کن...
و بعد خیلی سریع رفت و از داخل ماشین یک تابلو بیرون آورد و به طرف نگار برگشت، نگار وقتی به تابلو نگاه کرد، چهره خودش را در پارتی یاسمن دید. زیر لب زمزمه کرد: عالیه... عالیه...
_ خوشحالم که خوشتون اومد.
: مانی تو که عکس منو نداشتی؟ پس چطور این نقاشی رو کشیدی؟!
_ مگه می شه چهره ی قشنگ تو حتی برای یک لحظه از جلوی نظرم محو بشه؟
: بسه دیگه فیلم رو هندی نکن ... بیا بریم پیش بچه ها... دو روز دنیا رو خوش باش و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکن... راستی مانی ، این تابلو رو به من می دی؟!
_ اینو واسه شما آوردم... یه دونه عین همین توی اتاق خوابم نصب کردم.
: ممنونم مانی... ممنونم.
و این اولین بار بود که نگار سرسخت و مغرور از یک مرد تشکر کرد.

* * *
خسته به نظر می رسید. ماشین را کنار جاده پارک کرد. یاسمن با اعتراض گفت: مگه دیوونه شدی دختر؟ الان جریمت می کنن.
نگار بدون این که زحمت جواب دادن را به خودش بدهد، پیاده شد و به طرف بستنی فروشی رفت و در حالی که دو بستنی در دست داشت، برگشت و سوار ماشین شد. یاسمن صدای ضبط صوت را به طرز سرسام آوری زیاد کرده بود. ضبط را خاموش کرد و گفت: یاسمن تو از این همه سر و صدا خسته نمی شی؟
_ ای بابا! تو هم مثل پیرزن های 70 ساله می مونی.
: اولاً پیرزن مادر بزرگته... ثانیاً از صبح تا حالا جنب و جوش و سر و صدا... چه خبرته؟!! بستنی تو بخور!!
_ خب لااقل کولر رو روشن کن.
: باشه !! اینم کولر... تو فقط ساکت باش، باور کن سرم داره می ترکه.
برای چند دقیقه سکوتی که نگار ساعت ها منتظرش بود، حکم فرما شد. بعد از خوردن بستنی، مشغول روشن کردن ماشین شد. همین که به روبرویش نگاه کرد، جوانی را دید که چهره اش همچون خورشید می درخشید. گویی آفتاب با آن همه عظمت و زیبایی در چشمهایش لانه کرده بود. سیاهی موها و محاسنش، سپیدی صورتش را بیشتر نشان می داد. دیدن این جوان برای نگار خیلی تماشایی بود. دیدن شخصی که در تمام عمر 22 ساله اش ندیده بود. این صحنه بی شباهت به یک عکس زیبا نبود که بیننده را در نگاه اول مجذوب خود می کرد. نگار حتی یک لحظه هم نمی توانست چشم از این جوان برومند که تمام ویژگی های یک مرد را در خودش جمع کرده بود، بردارد. یاسمن متوجه شد و با تمسخر گفت: چیه بابا... از این بچه حزب الهی هاست دیگه، متاسفانه یا خوشبختانه این جور آدما خیلی ریزن و توی تور ما جا نمی گیرن. هی لیز می خورن و در می رن!. از طرف نگار جوابی نشنید. تمام حواسش حول آن جوان می چرخید که حالا در حال رد شدن از کنار ماشین بود، مات و مبهوت به روبرو خیره شده بود، یک لحظه دلش لرزید. چشم هایش که تا چند لحظه ی پیش فقط جویای خواب بودند، حالا دیوانه وار جست و جو می کردند. اما... همین که نگار سرش را به عقب برگرداند، دیگر اثری از آن جوان نبود. یاسمن که دیگر کلافه شده بود، گفت: اگه می خوای همین جور این جا بمونی... من نیستم ها...
_ باشه، باشه، الان راه می افتم.
و ماشین براه افتاد. هوا تقریباً تاریک شده بود که به خانه رسید و مستقیم به طرف اتاقش رفت. پلک هایش سنگینی می کرد. قبل از پایین آمدن پلک ها آن چهره را دوباره مرور کرد و به خواب رفت.
با صدای ضربه ای که به در نواخته شد از خواب بیدار شد. نگاهی به اطراف انداخت، با صدایی خواب آلود گفت: بیا تو...
مادر با چهره ای خندان وارد شد و گفت: من یه همچین دختر تنبلی داشتم؟! پاشو... پاشو ببینم...
_ الان مامان، ساعت چنده؟
: ای دختر تنبل! تازه می پرسی ساعت چنده؟ ساعت ده و نیم صبحه.
_ چی؟ یعنی تا حالا...
: آره دیگه، تا حالا خوابیدی، نکنه انتظار داشتی ساعت شیش صبح باشه؟
_ چرا بیدارم نکردین؟
: هر دفعه که اومدم اونقدر شیرین و عمیق خوابیده بودی که دلم نیومد. حالا به جای پر حرفی پاشو صبحانه بخور.
دلش ضعف می رفت، لباس هایش را عوض کرد و بعد از خوردن صبحانه به مرور کردن درس هایش پرداخت.

نزدیک غروب بود که صدای عرفان را شنید که سر به سر مادرش می گذاشت. حدود دو روز بود که با عرفان همکلام نشده بود، چقدر دلش برای شوخی ها و خنده های عرفان تنگ شده بود. این غرور لعنتی مانع می شد که حتی برای آشتی با برادرش پیش قدم شود.
مادرش با سینی عصرانه وارد اتاقش شد و پشت سر او عرفان هم آمد. نگار با دیدن عرفان جا خورد. با این حال، دوست داشت که در سلام دادن پیش قدم شود، اما عرفان زود تر سلام داد. عرفان در حالی که قهوه داخل فنجان می ریخت، با خنده گفت: این قهوه هم برای خواهر خوبم که وقتی اخم می کنه خیلی زشت می شه!
از نگار هیچ جوابی نشنید. مادرش با دلسوزیبر موهای سیاهش دست کشید و گفت: خانم گلم دیشب شام نخورده.
عرفان دست هایش را دور گردن نگار حلقه کرد و گفت: من می دونم چشه. از دست من ناراحته، حالا در مقابل مادر از تو خواهر خوشگلم عذز خواهی می کنم. نگار با بغض فرو خورده ای گفت:
_ داداشی... مگه می شه از دستت ناراحت بشم؟ من بی ادبی کردم، منو می بخشی؟
مادر با دلسوزی دست دختر را گرفت و گفت: الهی بمیرم واسه دختر گلم، رنگ به چهره نداره، عصرونتو بخور و یه کم استراحت کن.
عرفان رو به روی نگار نشست و گفت: موافقی بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟
_ اول تو بگو منو بخشیدی یا نه؟
: ای بابا منو بخشیدی یعنی چی؟ من که... اصلاً دروغ چرا، راستش رو بخوای، از دستت ناراحت شدم ولی زود فراموش کردم. حالا اگه می خوای فراموشِ فراموش بکنم دعوتمو قبول کن.
_ تسلیم، فقط اجازه بده حاضر بشم.
: پس تا من برم بنزین بزنم تو آماده شو.
عرفان رفت و نگار پس از خوردن عصرانه آماده شد و تا شب همراه عرفان بود. هر دوی آنها سعی داشتند از یکدیگر دل جویی کنند. حول و حوش ده و نیم شب بود که صدای تلفن همراه عرفان در فضای ماشین پیچید.
عرفان در حالیکه چشمانش از تعجب گرد شده بود، پس از سلام و احوال پرسی مختصری، گوشی را به سمت نگار گرفت، نگار هم متعجبتر از او گوشی را گرفت.
_ بله
: سلام نگار... چطوری؟
_ یاسمن تویی؟! چرا با همراه خودم تماس نگرفتی؟!
: جواب سلام واجبه ها...
_ خب سلام... حتما کار مهمی پیش اومده که با همراه عرفان تماس گرفتی.
: کار مهم چیه دیوونه، بهونه کردم با عرفان حرف بزنم.
_ فقط همین؟!
: همین که نه، باید یه جوری خبرت می کردم که توی مهمونی ژیلا دعوت شدی.
_ مهمونی؟
: البته مراسم نامزدیش امشبه ولی خب دوست داره دوستاش جدای دیگران باشن. خودت که می دونی جوونا با هم راحت ترن، واسه همین هم فردا شب ما دعوتیم.
_ خب چه ساعتی؟
: فردا ساعت پنج منتظرم، بیا دنبالم.
_ نوکر بابام غلام سیاه...
: این که تیکه انداختن نداره، راستی می گی عرفان هم بیاد؟
_ باز که خر شدی، مگه قبلاً در این مورد با هم صحبت نکردیم، مگه نگفتم از این جور مهمونی ها بدش میاد؟
: آخه نیومده ببینه چه لذتی داره، فقط کافیه یه بار بیاد.
_ من که جراءت ندارم چیزی بگم.
: خب گوشی رو بده خودم دعوتش کنم.
_ گوشی رو می دم اما هر چی شنیدی به من ربطی نداره ها...
عرفان! یاسمن می خواد باهات صحبت کنه.
عرفان گوشی را گرفت و قطع کرد. برای چند دقیقه سکوتی عمیق حکم فرما شد. هیچکدام از آنها دوست نداشتند بحث دو روز پیش دوباره رخ دهد. بدون آن که حرفی در مورد یاسمن پیش بیاید، به پیشنهاد عرفان به سینما رفتند، برای دیدن جدیدترین فیلم.
* * *
نگارطناز،زیباترین گل مجلس بود، همه ی نگاه ها تشنه به دنبالش می دویدند، هرکی دوست داشت به طریقی از این گل خوسبو بهره ای ببرد.حتی لحظه ای صحبت کردن با او را غنیمت میشمردند، اما نگار، بی اعتنا به همه ی نگاه های تشنه مشغول صحبت کردن با یاسمن بود. مانی از وقتی که وارد مجلس شده بود برای یک لحظه هم چشم از نگار بر نداشته بود . به هر بهانه ای به او نزدیک میشد و به طریقی از زیبایی های او تعریف میکرد و نگار مسرور تر و مغرور تر از همیشه به همه ، حتی به هم جنسانش فخر میفروخت. برای یک لحظه تصویر آن غریبه که برای اولین بار توجه او را به خودش جلب کرده بود در جلوی دیدگانش جان گرفت ، ناخودآگاه در ضمیر خودش آن چهره را با چهره های متفاوتی که در مجلس بود مقایسه کرد هیچکدام از آن چهره های آشنا کوچکترین شباهتی به چهره ی آن غریبه نداشت با صدای مانی رشته ی افکارش از هم گسست:
_ نگار خانم! تو فکر نبینمتون ، مشکلی پیش اومده؟
: نه
_ پس چرا...
: گفتم که مشکلی پیش نیومده
_ ببینم نکنه عاشق شدین؟
:عاشق؟! منطور....
_ منظورم اینه که عاشق یه گل پسری مثل من....
: اولا که عاشقی تو ضمیر ما نیس، ثانیا چه چیزی باعث شده فکر کنی عاشق تو شدم؟
_همینجوری برای دلخوشی دیگه....وگرنه شما کجا و ما کجا؟
:آها....حالا یه حرف خوب وبه جا زدی....راستی یاسی کجا رفت؟
مانی که نیش حرف نگار او را آزرده بود با دلخوری گفت:
_نمیدونم...فکرکنم....آها اومد
نگار که مشغول پوشیدن لباس هایش بود از یاسمن خواست که ژیلا را صدا کند، مانی و یاسمن و ژیلا گرد نگار حلقه زده بودند. یاسمن مضطرب گفت:
_چرا اینقدر زود میخوای بری؟ جون من از دست کسی ناراحت شدی؟
: نه بابا مگه قراره از دست کسی ناراحت بشم؟فقط یه مقدار سرم درد میکنه.
ژیلا که کلافه شده بود ومطمئن بود که با رفتن نگار بیشتر هوادارانش میروند گفت:
_حالا اینجوریه دیگه نگار خانوم؟ نیومده میخوای بری؟
: ژیلا جون ناراحت نشو باور کن سرم درد میکنه، نمیخوام با کسالتم مجلستو کسل کنم.
_هرجور راحتی حقیقتش با خودم گفتم ،وقتی دور و برت به مقدار خلوت شد یه دل سیر باهات درد و دل کنم..
:مشکلی پیش اومده؟
_ مشکلی که نه ...راستش بابام....باشه واسه بعد...
: پس من میمونم فقط یه قرص مسکن برام بیار.
_ باسه چشم
بعد از چند دقیقه با قرص مسکن برگشت وبا لبخند مهربانی گفت:
_نگار...ازت ممنونم
: ژیلا جون حالا که دور و اطرافمون خلوته بگو ببینم چی شده؟
_ هیچی بابا، حقیقتش اینه که من اصلا از این پسره خوشم نمیاد، به اصراره بابامه که باهاش نامزد کردم!!
: اصرار بابات واسه چی؟
_ تو که بابای منو میشناسی ، از وقتی که مامانم رفته خارج و دادخواست طلاق داده ،بابامم فکر یه دختر تر گل ورگله. از اوجایی که این پسره یه مامان خوشگل داره و باباشم سینه ی قبرستونه.......فکر کنم تا آخرشو خوندی؟نه؟
: آره....حالا راستی راستی مامانت دادخواست طلاق داده؟
_ من از اولشم میدونستم پاش برسه اونور آب همه چی رو فراموش میکنه.
: حد اقل به خاطر تو میتونست این کارو نکنه...
_ به خاطر من؟!! اون از روز اول نسبت به من عاطفه ی مادری نداشت.
: به هر حال متاسفم......تو هم همینجوری کوتاه نیا، خودتو بدبخت میکنی تا بابات به کام دلش برسه؟
_حالا ببینم چی میشه. راستی سر دردت خوب شد؟
: حقیقتش نه....
_ خب اگه حالت خوب نیست مزاحمت نشم.
: مزاحم که نیستی ....ولی اگه ناراحت نمیشی رفع زحمت کنم.
_ خواهش میکنم، برو به سلامت.
پس از خداحافظی راهی منزل شد ، سر درد شدیدی به سراغش آمده بود. وقتی به منزل رسید با قرص آرام بخشی به خواب رفت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#194 | Posted: 9 Sep 2013 21:56




قسمت چهارم

بی هدف در خیابان ها میرفت.ترافیک غوغا میکرد. به یکباره فکری به ذهنش رسید. به این موضوع فکر کرد که در همان مسیر شاید آن کسی که برای اولین بارنظرش را به خود جلب کرد ه بود را ببیند. در همان مسیر ماشین را پارک کرد ومنتظر ماند. علت این انتظار را نمی دانست ، علت این همه صبر، این همه بیشتر ماندن و امیدوار بودن را نمی دانست. فقط یک چیز را به خوبی میدانست و آن اینکه دلش هوای یک نفر را کرده است. بالاخره انتظارش سر رسید و او از دور نمایان شد، این بار دقیقتر به او خیره شد دلش لرزید، لرزشی شیرین. لرزشی که برای اولین بار در زندگیش رخ داد. از ماشین پیاده شد و به آن تکیه داد، قلبش تند تند میزد ، از قیافه و تیپ وهیکل خودش مطمئن بود و با اطمینان به این که او هم جوان است و نگار هم برازنده در مسیرش طوری قرار گرفت تا او از مقابلش بگذرد. او گذشت اما دریغ از یک نیم نگاه ، طوری گذشت که اصلا انگار او را نمی بیند . این اولین کسی بود که خنجر بی اعتنایی دل نگار را شکفت. در همان لحظه خورد شد. چرا؟؟ مگر نگار زیبا نبود؟جذاب نبود؟ دلربا نبود؟ پس....
شاید نامزد داشت، شاید حواسش نبود، تمام این چرا ها یکباره به ذهنش هجوم آوردند.تا به حال شکسته شدن دیگران را دیده بود ولی مزه اش را نچشیده بود. سوار ماشین شد ودر جایی جلوتر از او ماشین را پارک کرد و دوباره بیرون آمد و منتظر ماند. اما دوباره همانطور بی اعتنا.........
قلبش در سینه بی تابی میکرد. کلافه و خسته بود و هیچ چیز آرامش نمی کرد، بی اختیار سوار ماشین شد و آرام آرام به دنبال او به راه افتاد.
چنان با وقار و متین راه میرفت که حتی راه رفتنش هم اورا مجذوب میکرد، در پیچ کوچه به دلیل تاریکی کوچه به دلیل باریکی کوچه مجبور بود پیاده شود ، فقط تشنه ی رفتن بود . رفتن به دنبال کسی که نمی دانست کیست ، فقط دلش اورا میخواست. صدای اذاندر همه جا پیچیده بود و او آرام و متین راه میرفت ، بی اختیار صداش کرد:
: ببخشید آقا...
وقتی برگشت مستقیم نگاهش با نگار برخورد کرد، برای یک لحظه ،نگاهشان گره خورد، نگاهی که همانند جرقه ی کوتاه اما براق و روشن بود. فورا مسیر دیدش را عوض کرد و گفت:
_بفرمایید
: معذرت می خوام آقا من راهمو گم کردم.
_ مسیرتون کجا بوده؟ حتما آدرسو اشتباه اومدین
: مسیرم تجریشه.....یعنی باید برم تجریش.
_ چی؟؟!!!....تجریش....؟! این جا که جمهوریه...هیچ میدونید چقدرفاصله هست؟!
: خب...خب ببخشید.....خودم میرم
_ این حرفا چیه خانوم؟! الان وقت نمازه شما تشریف بیارید داخل مسجد بعد از نماز زنگ میزنم آژانس تا شمارو به تجریش برسونه.
نگار با دستپاچگی در جوابش گفت:
: نه،نه....شما برین مسجد من خودم با آژانس میرم ، ببخشین وقتتونو گرفتم..
و با شتاب دور شد. در بین راه به فکر فرو رفته بود....چرا در تمام مدتی که با او صحبت میکرد حتی برای یک لحظه ام نگاهش نکرد؟...اما نه....یک نگاه کوتاه بود، کوتاه اما عمیق، کوتاه اما دل نشین و خواستنی، بی اختیار سزش را روی فرمان گذاشت و اشکش سرازیر شد . چرا نگار با دیدن او دلش لرزید؟! همه ی این سوال ها و چرا ها به یکباره به ذهنش هجوم آورد،فقط دلش به یک نگاه خوش بود....فقط یک نگاه.....صدای تلفن همراه کلافه اش کرده بود. با بی حوصلگی گوشی را برداشت:
_ سلام نگار ، کجایی تو دختر؟!
: رخساره تویی؟
_ آره مسافرت بودی؟
: نه بابا....مسافرت یه دل خوش میخواد که ما نداریم!
_ خودت گفتی؟.....پس دروغگو هم تشریف دارین!
: حالا کارتو بگو حوصله ندارم.
: امشب میتونی بیای خونه ی ما؟......بچه ها هو هستن...
: نه حوصله ندارم.
_ حوصله ندارم که نشد حرف، پاشو بیا، مانی هم میاد ،فقط هم به خاطر تو قبول کرده بیاد شیطون بلا ، دلشو بردی ها ..
: رخساره گفتم حوصله ندارم . حالا می خواد به جای مانی باباش بیاد برام فرقی نداره
_ نگار خیلی بد اخلاق شدی اصلا تو چته؟!
: رخساره کارتو گفتی جوابتم گرفتی.....پس خداحافظ.
و ماشین با صدای دل خراشی به صدا در آمد....
یک هفته از آن روز گذشت، از آن روزی که نگاربرای اولین بار دلش لرزید و یک نگاه کوتاه
چنان او را زیر و رو کرد که خواب او را ربود.
صدای سه تار عرفان تمام ساختمان را پر کرده بود...
من نیازم تورم هر روز دیدنه.....
از لبت دوست دارم شنیدنه....
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میباره...
تو همون خونی که هر لحظه توی رگهای منه...
نگار غرق در افکارش فقط گوش میکرد، با صدای ضربه ای که به در نواخته شد از افکارش بیرون آمد، عرفان وارد اتاقش شد و کنارش نشست.
:چه آهنگ غمگینی رو میزدی؟
_آره خیلی این آهنگو دوس دارم . نگار؟!
: بله داداش.
_یه مدتیه عجیب تو خودتی، چه مشکلی برات پیش اومده؟
: داداش من هیچ مشکلی ندارم
_ تو که اصلا دروغ گفتن بلد نبودی. بودی؟!
نگار در حالی که سعی میکرد بغضش را فرو بخورد با صدایی گرفته در جواب گفت:
: داداش دلم خیلی گرفته ، هیچ چیز نمیتونه خوش حالم کنه.....
_تو واقعا علتشو نمیدونی؟ تویی که با شور و شوقت این خونه ی سوت وکور رو شلوغ کرده بودی؟ تویی که هر روز به کوه میرفتی، تویی که میشد شور و شوق جوونی رو به وضوح توی چشات دید، آخه چت شده دختر؟مامان داره دق میکنه، منم حال و روزم تعریفی نداره، علتشم فقط تویی، آخه مگه من ومامان کس دیگه رو هم غیر از تو داریم؟
دیگر نتوانست بغضش را فرو بخورد.چشمان سیاه و زیبایش را حلقه ی اشک احاطه کرده بود.سرش را بر روی پاهای برادرش گذاشت و گریست.صدای هق هق گریه اش تمام اتاق را پر کرد. عرفان در حالی که با موهای نگار بازی میکرد چیزی نگفت تا آروم شود.چشمهایش از شدت گریه به سرخی میزد، عرفان گونه ها ی خیسش را پاک کرد و گفت :
_حالا بگو...
: همش تقصیر اونه...
_ منظورت از اون کیه؟ ببینم کسی مزاحمت شده؟!!
: نه بابا مدتیه یه نفر عجیب فکرمو به خودش مشغول کرده.
_ منظورت از مشغول شدن فکرت این نیست که.....
: هیچی نمی دونم، فقط اینو میدونم که با دو بار دیدنش کلا به هم ریختم.
_ تاحالا باهاش هم کلام شدی؟
: یه بار....ولی اون حتی یه نیم نگاهم نکرد.
_ نگار تو آدمی نبودی که .....
: میدونم آدمی نبودم که به یه مرد نیم نگاه کنم چه برسه به این که بهش فکر کنم.
_ خب اینکه ناراحتی نداره ، اگه فقط یه کم صبر داشته باشی همه چی درست میشه. نگارجان! من به این احساس تو احترام میذارم اما باید بیشتر از اینها مراقب خودت باشی نه تنها تو بلکه همه ی دخترا در معرض خطرن، این دنیا پر از گرگه ، شما هم طعمه ی خوبی برای گرگا....
اول ببین انتخابت درسته؟ اول بشناسش بعد موضوع رو واسه خودت جدی کن، ببین اصلا ارزششو داره چشمای قشنگتو به خاطرش اشکی کنی؟!
: عرفان! از راهنمایی هات ممنونم راستی تا یادم نرفته ، یاسمن بهت یه پیغامی داده گفته بگو که بهت علاقه پیدا کرده.
_ ااااااا ......جدی؟ من چندمین نفری هستم که یاسمن بهش علاقه پیدا کرده؟من حتی اسمشم به زبون نمیارم چه برسه به اینکه بخوام بهش فکر کنم!! یه نصیحت بهت میکنم و اون اینه که دوستیتو با این دختراحمق به هم بزنی.........دختری که الگوش جنیفرلوپز باشه معلومه چی از آب در میاد و...........
عرفان چنان بانفرت از یاسمن صحبت میکرد که نگار از گفته اش پشیمان شد دیگر چیزی در دلش سنگینی نمی کرد. آرام وسبک شده بود .برای اولین بار لب به اعتراف گشوده بود. برای نگار باور کردنی نبود که با یک نگاه ویران شده باشد ومگر اوهم مرد نبود؟! مگر نه اینکه از جنس مرد متنفر بود؟! پس.....هرچه بود نگار را گرفتار کرده بود و دنیای رنگارنگش را به هم ریخته بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#195 | Posted: 9 Sep 2013 22:01




قسمت پنجم

بهانه گیری های دل نگار باز هم شروع شده بود و همین مسئله باعث شده بود او باز به همان مسیر برود،شاید درمان دلش را ببیند، اما هرچه منتظر شد نیامد، حتما کاری برایش پیش آمده بود پس باید بیشتر منتظر می ماند. با خودش فکر کرد شاید اگر به همان محله ای که با او صحبت کرد برود، شاید موفق شود.در کوچه هیچکس نبود رو به روی مسجد تکیه اش را به دیوار زد ،مسیر نگاهش به طرف مسجد بود هرکس اورا میدید بدون شک می فهمید که منتظر است. پیر زنی که حدود یک ساعتی او را زیر نظر داشت به طرفش آمد. اما نگار آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه حضور پیرزن نشد.پیر زن با مهربانی گفت:
_دخترم منتظر کسی هستی؟
: نه......نه....
_چرا منتظری، به سر و وضعت نمیاد که اهل....
نگار برای اولین بار از سر و وضع خودش شرمنده شد و در جواب گفت:
_منتظر برادرم هستم
پیرزن که رنجش و شرمندگی را در چشمان نگار دید گفت:
دختر گلم منظورم اینه که دختر خانومی مثل شما اهل این محل نیست
: میدونم، میدونم. منظورتونو خوب فهمیدم .
_ بیا بریم خونه ی ما ، یه آبی، میوه ای، چیزی بخور.داداشم تا حالا حتما رفته خونه چون وقت نماز اول دیگه گذشته، بیشتر جوونایی که میان مسجد سه روزه رفتن زیارت به خاطر همینم مسجد ساکته.
: اگه اجازه بدید برم خونه الان دیگه مادر اینا نگران میشن.
_دخترم اون ساختمون که یه در کوچیک قهوه ای داره خونه ی ماست من و دوتا نوه هام با هم زندگی میکنیم که یکیشون رفته زیارت من و فاطمه تنهاییم اگه الان بیای خونه ی ما مارو از تنهایی در یاری.
: آخه...
_ آخه نداره دخترم بیا بریم از خونه ی ما تماس بگیر که مادرت نگران نشه.
و نگار تسلیم پیر زن با او همقدم شد. وقتی وارد منزل شد حیاط کوچکی را دید که دور تا دورش را گلهای زیبا احاطه کرده بود در حیاط مکث کوتاهی کرد ، اما پیر زن دستش را گرفت و گفت:
_ غریبی نکن عزیزم بفرما!!
یک راهروی نسبتا باریک ، یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک روی هم رفته منزل با صفایی را درست کرده بود.در داخل اتاق در داخل اتاق عکس جوانی زیبا که نگاه معصوم و مهربانی داشت و دور تا دورش را گلهای سرخ احاطه کرده بود، خود نمایی میکرد، نگار محو سادگی و صفا و صمیمیت حاکم در اتاق شده بود که دختر بلند قامت ، با چشمانی زیبا و ابروانی کشیده که چادری سفید بر سر داشت وارد شد اوبه احترام ورود دختر از جا یش بلند شد و دختر با چنان محبتی او را در آغوش کشید و بوسید که نگار احساس کرد سالیان سال است اورا می شناسد.
_ خیلی خوش اومدید دختر خانوم.
: ممنونم ببخشید که مزاحم وقتتون شدم
_ مزاحم چیه؟مراحمین. مهمون حبیب خداست و عزبز بنده ی خدا.ببینم نمیخواین خودتون رو معرفی کنید؟
: من اسمم نگاره، نگار شکیبا.
_ چه اسم قشنگی! اسم منم فاطمه است.
: از آشناییتون خوشحالم.
_ منم همینطور.
در این هنگام پیرزن با ظرفی پر از میوه وارد شد نگار صمیمیت و سادگی را به وضوح در آنها مشاهده میکرد. ساعت از چهار گذشته بود که از آنها خداحافظی کرد و رفت. در حالی که احساس میکرد در همان دیدار اول مجذوب سادگی و مهربانی آنها شده!
صبح با صدای باز و بسته شدن در از خواب پرید.
وقتی کنار میز صبحانه نشست فهمید مادرش و عرفان طور دیگری نگاهش میکنند و سعی دارند چیزی را از او پنهان کنند. با صدای زنگ در اضطراب را به وضوح در چهره ی مادرش دید. با تعجب گفت:
: مامان چیزی شده؟!
_ نه واسه چی؟
: آخه امروز.....
دیگر نتوانست ادامه دهد. پدرش را در چهار چوب در آشپز خانه دید زبانش بند آمد پدر با لبخند گفت:
_سلام دخترم، سلام پری جان، این آقا عرفان عجب یلی شده ها....
و با بوسه ای که بر پیشانی پسرش کاشت، محبتش را خالصانه تر تقدیمش کرد. نگار بدون هیچ حرفی از کنار عرفان و پدرش گذشت و به داخل اتاقش رفت.تا به حال این وضع پیش نیامده بود، وقتی دلتنگ پدر میشد با عکسش حرفها میزد، اما حالا پدر روبه رویش بود و او از نفرت لبریز!
_ نگار......نگار....! بیا می خوام ببینمت.
و این صدای پدرش بود، پدری که دوستش داشت. اما وقتی بی عاطفگی اش را نسبت به خانواده می دید سعی نمی کرد محبت دخترانه اش را نثار پدر کند. پدر عاشق نگار بود و تحمل نگرانی و عذاب کشیدن یکدانه دخترش را نداشت و وقتی با جثه ی نحیف و صورت رنگ پریده ی نگار روبه رو شد بیش از پیش نگران شد!
_ دخترم، با بابایی قهری؟ از بابا بدت میاد؟
نگار برگشت و رو به روی پدر نشست چقدر دلش می خواست پدر را ببوسد و بغل کند.
_ نگار، چرا اینقدر ضعیف شدی؟
: برات مهمه؟ مهمه که چرا من ضعیف شدم؟ مهمه که چرا عرفان از خارج برگشته؟ مهمه که چرا مامان هر شب با چشم گریون به خواب میره؟ اگه برات مهمه چرا اینهمه منو تنها گذاشتی؟ میشه اسم تورو گذاشت پدر؟ عرفان دو ماهه که برگشته اونم بعد از این همه سال، مثلا عاطفه ی پدری داری؟ بعد از دوماه برگشتی تازه میگی چه یلی شده؟ ماها به جهنم چرا اینقدر مامانو عذاب میدی؟ چرا هیچوقت بهش وفا نکردی؟ چرا همیشه با دختر هجده ساله مقایسش کردی؟! از دستت خسته شدم از هوس بازی هات، از عاطفه ی مسخره ی پدریت، عاطفه ای که فقط در گفتار دیدم ولی در عمل ندیدم. من احساست نکردم پدر تو برام مردی. حالا برو.....دیگه نمیخوام ببینمت. و دیگر گریه امانش نداد ، روی تخت دراز کشید و با صدای بلند گریه کرد. عرفان به داخل اتاق آمد. او می دانست الان بیش از هرچیزی نگار به آغوش برادر احتیاج دارد. از پدرش خواست تا از اتاق بیرون برود. روی تخت نگار نشست و با محبت برادرانه اش موهای نگار را نوازش کرد و گفت:
_ نگار تو خودت خوب میدونی که با گریه کردنت خیلی عذابم میدی دختر یه کم صبر داشته باش بابا اومده که....
: اسم اونو پیش من نیار، دوست ندارم چیزی در موردش بشنوم بهش گفته بودم که دیگه نمیخوام ببینمش گفته بودم حالم از کاراش به هم میخوره.
_ باشه.....باشه....تو فقط آروم باش.
: داداش! مامان کجاست؟
_ مامان توی اتاقشه حتما الانم بابا رفته پیشش تا باهاش صحبت کنه.
: بابا؟! من این اجازه رو بهش نمیدم.
_ تو حق نداری تو مسائل اونا دخالت کنی. تو فقط به سهم خودت حرف بزن، همینقدر که خودت ناراحتی چکار داری که آیا مامان با بابا حرف میزنه یا نه؟ بیچاره مامان از ترس تو پشت خط تلفن جوابشو نداد.
: چرا از ترس من؟ مامان خودش به من گفت که از بابا متنفره ، خودش گفت.
_ نگار! من و تو خوب میدونیم که مامان همیشه عاشق بابا بوده، با همه ی کم کاریها و کم لطفی های بابا ، باز مامان وقتی میبینش بیشتر از همیشه خوشحال میشه! امیدوارم حال مامانو خوب بفهمی!
نگار دیگر هیچ نگفت، گریه هم نکرد فقط سرش را روی سینه ی برادر گذاشت، گویی هیچ تکیه گاهی به غیر از او ندارد.
چشمهایش از شدت تعجب از حدقه بیرون زده بود برایش باور کردنی نبود شاید اشتباه می کرد آن غریبه در کنار عرفان در خیابان مشغول قدم زدن بودند. مگر باهم دست بودند؟ نه این غیر ممکن بود عرفان از وقتی که برگشته بود به غیر از پسرای فامیل با هیچکس دیگری رابطه نداشت. پس چطور؟.............خیلی دلش خواست این معما را برای خود هرچه زودتر حل کند. تا آمد به خودش بیاد آنها سوار ماشین شدند و رفتند. فکرش مشغول بود، به خانه که رسید هیچ کس را ندید هیچ چیز سرش را گرم نمیکرد. چشمهایش عقربه های ساعت را دنبال میکرد اما از عرفان خبری نبود. به ناچار با تلن همراهش تماس گرفت:
_ بله؟
: سلام عرفان.
_ سلام نگار جان حالت خوبه؟
: خوبم، ببینم کجایی؟
_ من پارکم، واسه چی؟ مسئله ای پیش اومده؟
: نه دلم شور میزنه، راستی تنهایی؟
_ چرا دلت شور میزنه؟
: هیجی بابا میگم تنهایی؟
_ اگه دوست داری بیام پیشت؟
: نه بابا، خوش باش......خداحافظ.
_ مطمئن باشم حالت خوبه؟
: آره مطمئن باش....خدانگهدار
_ خداحافظ.
کلافه و تقریبا عصبانی بود. با عرفان صحبت کرد اما به آن چیزی که میخواست نرسید. انتظار برایش سخت بود. سرش را بر روی کناره ی مبل گذاشت و آرام چشم هایش را بر روی هم گذاشت. عرفان که برگشت هوا تاریک و روشن بود وقتی دید که نگار سرش را بر روی مبل گذاشته و خوابش برده آرام به طرفش رفت. چقدر خواهرش را دوست داشت بوسه ای بر پیشانی اش نشاند ، پلکهای نگار از هم باز شد.
_ نمیخواستم بیدارت کنم، ببخشید.
: داداش عرفان تا حالا کجا بودی؟
_ پارک بودم اشکالی داره؟
: منظورم اینه که باکی بودی ؟ کجا....
_ نگار تو چته؟ این سوالا چیه که میپرسی؟
: خواهش میکنم جواب منو بده!
_ خب با یکی از دوستام بودم.
: ولی تو که دوستی نداشتی؟!
_ درسته، یکی از هم کلاسی های دوران دبیرستانم بود، بعد از چند سال به طور اتفاقی دیدمش!
: میشه بپرسم اسمش چیه؟
_ این سوالا چه کمکی میتونه به تو بکنه؟
: خواهش میکنم.
_ اسمش علیه، علی.
نگار زیر لب با خودش حرف میزد و بدون این که به بقیه ی صحبت های برادرش گوش کند، بلند شد و به اتاقش رفت.دوباره همان بغض به سراغش آمد. دلش هوای گریه داشت. از طرفی هم خوشحال بود خوشحالی به زیر پوستش دوید و او مور مورش شد. در میان گریه میخندید زیر لب چند بار خدا را شکر کرد و گفت:
: خدایا شکرت! بالاخره یه نشونی ازش پیدا کردم ، خدایا!! یعنی اسمش علیه؟ علی! علی چه اسم قشنگی، اگه اون بفهمه من خواهر دوستشم! وای چی میشه! خدایا شکرت.....شکرت.!!
عرفان فقط به حرفهای خواهش گوش میکرد.او همه چیز را اعتراف کرد.تمام حرفهایی را که در کنج دلش لانه کرده بود گفت گفت آنکس که مدتی است فکرش را مشغول خود کرده همان علی است عرفان پس از آن مکث طولانی در جواب صحبتهای خواهرش گفت:نگار!من و علی در دوران دبیرستان همکلاس بودیم خیلی با هم صمیمیت داشتیم در کنار رفاقت با هم رقابت هم میکردیم ما همیشه تو درس خواندن رقیب بودیم و هر ترم شاگرد ممتاز بودیم.علی خیلی خوبه در وصف کردنش من یکی عاجزم اصلا توی این خطها نیست که چشمش بدنبال تیپ و قیافه دخترای امروزی باشه باور کن دیروزم که پیش علی بودم یه آرامشی بهم دست داده بود درست عین اون دوران که با هم بودیم.
-عرفان من دختر زیبایی هستم؟
-این چه حرفیه که میزنی؟چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
-جدی؟!پس مطمئنا علی از من خوشش میاد نه؟!عرفان!یه خواهشی ازت دارم اونم اینه که یه جوری برنامه ریزی کن که من تو و علی رو بطور اتفاقی ببینم...قبول میکنی؟!
-اگه مشکل تو با قبول کردن من حل میشه باشه قبوله.
فردای آنروز نگار وقتی از ارایشگاه بیرون آمد هر رهگذری را مجذوب خود میکرد شیکترین لباس که مد روز بود را پوشید حال و هوای دیگری داشت در راه برابر دیدگانش درختها از همیشه سبزتر بودند و خیانبها و مردم مهربانتر.
ماشینش از همیشه تمیزتر بود.گوشی همراهش را خاموش کرده بود.دوست نداشت این خلوت و این انتظار دوست داشتنی را با هیچکس دیگری تقسیم کند.هر از چندگاهی از آینه اتوموبیلش نیم نگاهی به خودش می انداخت.وقتی به محل قرار رسید صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید.انتظارش چندان طول نکشید که متوجه شد عرفان و علی در طول پیاده رو می آیند.یکبار دیگر در آینه به خودش نگاه کرد و از ماشین پیاده شد.پاهایش میلرزید رنگ به چهره نداشت یک لحظه پشیمان شد جرات نداشت روبرویش بایستد یا حرفی بزند سر درگم بود حالا عرفان و علی کاملا به او نزدیک شده بودند اگر میترسید اگر پشیمان شده بود دیگر نمیتوانست راهش را بگیرد و برود دست و پایش را گم کرده بود به ناچار بطرفشان رفت:سلام داداش عرفان...اینجا چیکار میکنی؟!
-به...سلام نگار خانم...با دوست بسیار عزیزم در حال قدم زدنیم.معرفی میکنم علی آقا...سرور ما.
-سلام...از آشناییتون خوشبختم.
-علیک سلام من هم از آشناییتون خوشحالم خب اقا عرفان با اجازه تون شما رو تنها میذارم.
عرفان د رحالیکه دستان علی را در دست داشت گفت:کجا میخوای بری پسر...مگه کار داری؟!
-آره کار دارم.فردا ساعت 9 منتظرم.
-باشه ولی خب دوست داشتم بیشتر از اینها پیش هم باشیم.
-وقت زیاده عرفان جان کار نداری؟!
-نه به سلامت.
-خداحافظ.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#196 | Posted: 9 Sep 2013 22:06




قسمت ششم

وقتی رفت نگار با نگاهش که در حال خیس شدن بود بدرقه اش کرد.چرا حتی نیم نگاهی هم نکرد.او که سعی خودش را کرده بود.پس دیگر چه میخواست؟شاید ازدواج کرده بود.شاید کسی زیباتر از نگاه دلش را برده بود اما بودند کسانی که با وجود زنهای زیبایی که داشتند از زیبایی های نگار تعریفها میکردند.در این افکار غوطه ور بود که با صدای عرفان به خودش آمد:چیه نگار خانمم دوباره که اخم کردی؟مگه نمیخواستی ببینیش و باهاش حرف بزنی خب دیگه مشکل چیه؟!
-عرفان!دیدی حتی یه نیم نگاه هم نکرد ببینه اصلا کیه که داره باهاش حرف میزنه منو بگو چه فکرایی میکردم چه نقشه ها که واسه خودم کشیدم اصلا مگه من چه گناهی کردم آخه چرا اینجوری شد؟مگه ازش کم میشد من رو تحویل بگیره؟اصلا کی گفته من دوستش دارن؟کی گفته ارزومه نگام کنه؟منو چه به این غطلها؟مگه نه اینکه اون مرده خودت هم خوب میدونی که از مردها متنفرم متنفر.
-چرا داد میزنی؟زشته اونم توی خیابون با کوچکترین اشاره گریه میکنی یعنی اینقدر ضعیف شدی؟
-ضعیف چیه؟دیوونه شدم؟خر شدم؟میفهمی؟...
بطرف ماشین رفت پرده ی اشک بر روی چشمانش سایه انداخته بود.دلش میخواست آنقدر گریه کند و فریاد بزند تا دلش ارام بگیرد.چقدر قیافه معصوم و مردانه ای داشت؟دلش دوباره هوای دیدنش را کرد باید با این دل بهانه گیر چه میکرد ناخودآگاه بطرف آن مسیر حرکت کرد غرق در افکارش بود که صدای جیغی او را مجبور کرد تا پایش را بر روی ترمز بفشارد.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.پسر بچه ای خونین در وسط جاده نیمه جان افتاده بود.نگار آشفته بالای سرش ایستاده بود.در این هنگام خانمی که چادر مشکی بر سر داشت هراسان بطرف جمعیت آمد پسرک را در آغوش کشید و سوار ماشین شد نگاهر هم سریع ماشین را روشن کرد تا پسر بچه را به بیمارستان برساند.همینکه از آینه به خانم چادر نگاه کرد تازه متوجه شد فاطمه است.فاطمه با دلسوزی گفت:چیزی نشده غصه نخور همه چی درست میشه.
و نگار بدون اینکه زاویه دیدش را عوض کند گفت:هر چی بدبختی و بدشانسی واسه من میاد.ببینم فاطمه خانم این بچه رو میشناسی؟
-آره از بچه های بهزیستیه مدرسه اش همین طرفهاست به احتمال زیاد داشته از مدرسه برمیگشته بخدا توکل داشته باش یه کم سریعتر برو داره ازش خون میره.
-یه آدم تا چه اندازه میتونه بدشانس باشه پشت سر هم بد میاد آه...اعصابم دیگه نمیکشه خسته شدم.
-دختر خوب یه کم آروم باش.واسه ما آدمها هیچکس بد نمیاره الا خودمون ما عجله میکنیم زمونه چیکار کنه؟!...واسه یه تصادف که خدا هم کمک کرده طوری نشده اینهمه ایه یاس میخونی؟!!
-کاش فقط این تصادف باشه تازه این مسئله هم چیزی نیست فوقش هر چقدر پول بخوان میدم و حالش خوب میشه.
-اشتباه شما ثروتمندا همینه که فکر میکنید همه چی با پول درست میشه تو فکر کردی با پولت چیکار میتونی بکنی بنظر تو اینقدر قدرت داری که با پولت این طفل معصوم رو از مرگ نجات بدی؟یا اینکه دل شکسته ای پیوند بزنی؟یا نفرت رو از روی دلی پاک کنی؟هیچ کدوم از این کارها رو نه تو و نه ثروتمندترین آدما نمیتونن انجام بدن.
بعد طوری به نگار نگاه کرد که دلش یکجا ریخت.حالا دیگر به بیمارستان رسیده بود.فاطمه بدون کوچکترین توجه به نگار پسرک را در آغوش گرفت و وارد بیمارستان شد.نگار ساکت بدنبالش روانه شد.حرفهایش تمام ذهن او را پر کرده بود و کلمه به کلمه اش همچون پتکی بود که به سرش کوبیده میشد.کنترل کردن حالش و فرو بردن بغضش واقعا برایش سخت بود.کاش میتوانست فریاد بزند.یا اینکه با صدای بلند گریه کند.فاطمه راست میگفت آیا با پول میتوانست نفرت را از روی دلی پاک کند یا دل او را بدست بیاورد مسلما نه!
سه روز بود که نگار هر صبح برای عیادت آن پسرک که حالا برایش شناخته شده و اسمش مهدی بود میرفت.بیمارستان در حوالی همان منطقه ای بود که علی در آنجا همیشه رفت و آمد میکرد و نگار همچنان د رحسرت یک نیم نگاه میسوخت.همین بی اعتنایی ها و سادگی و مردانگی اش بود که نگار را بیش از پیش گرفتار میکرد.حالا دیگر با فاطمه هم رابطه نزدیک پیدا کرده بود.
ترافیک بسیار سنگین بود و همین مساله باعث شد دیرتر از روزهای قبل به بیمارستان برسد فاطمه با دلخوری گفت:خانم خانوما!تو کجایی؟!
-من تسلیم هر دوی شما هستم و حاضرم خسارت بپردازم.مهدی گلم!اخم نکن که دیوونه میشم باور کنید ترافیک بدجوری اسیرم کرد.
مهدی با زبان شیرین کودکانه اش گفت:من بخشیدمت خاله فاطمه تو هم بخاطر من خاله نگار رو ببخش حالا بیا یه بوس بهم بده آخه دلم برات تنگ شده بود.میدونی چیه من اصلا دوست ندارم از بیمارستان مرخص بشم فاطمه با دلسوزی گفت:چرا عزیز دلم؟!!
-آخه خاله جون!اگه مرخص بشم دیگه خاله نگار رو نمیبینم دوباره تنها میشم منکه هیچکس رو ندارم غیر از تو و خاله نگار!
نگار سر مهدی را به سینه اش فشرد و گفت:الهی قربون عزیزم و خاله فاطمه خوشگلش برم بعدش کی گفته اگه مرخص بشی منو دیگه نمیبینی؟قول میدم با خاله فاطمه بیام بهت سر بزنم.
هر سه آنها در حال خندیدن بودند که عرفان با زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد.فاطمه پس از سلام و احوالپرسی مختصری خداحافظی کرد و نگار برای بدرقه اش از اتاق بیرون رفت وقتی برگشت متوجه شد عرفان یک ماشین کوکی برای مهدی خریده در کنار تخت روبروی عرفان نشست عرفان اخم قشنگی کرد و گفت:چی شد دوباره؟اصلا ببینم چرا نگار خانم مرا رو میبینه بهم میریزه؟تو علتشو میدونی مهدی؟
-دایی جون!خاله نگار که بهم نریخته؟اصلا مگه آدمها بهم میریزن؟!
نگار با خنده گفت:نه عزیز دلم آخه یکی نیست به این اقا داداش بگه مگه میشه وقتی یه آدم خوشتیپ و عزیز مثل آقا عرفانو میبینه بهم بریزه؟!!
-خب پس چته؟گوشه گیر شدی.بعضی وقتا تظاهر به خوشحالی میکنی نگار من این چیزا رو خوب میفهمم.
-عرفان جان!من خوبم از اینکه اینقدر به فکر منی ممنونم.
-اگه وقت کردی به خودت رسیدگی کن به درسهات هم برس ترم پیش مشروط شدی.
-باشه چشم حالا ما یه ترم مشروط شدیم ها.
-آخه مشکل اینه که موضوع فقط مربوط به مشروطیت نیست.
-اقاجون ما تسلیم هم به خودم میرسم هم به درسم حالا راضی شدی؟
-وقتی راضی میشم که برام بخندی
و نگار با خنده ای کوتاه گفت:حالا چی؟راضی شدی...بابا ...بله بگو دیگه.
-ب...له.
-خوب آقا عرفان و اقا مهدی اجازه مرخصی میدن؟
مهدی گفت:خاله جون زود زود بیا پیشم.
-باشه عزیز دلم خیلی زود برمیگردم پیشت.
وقتی یاسمن بعد از مدتها بی خبر نگار را در حیاط دانشگاه دید به اندازه ای ذوق زده شد که چند بار او را در آغوش کشید و بوسید.
-دختر تو کجا بودی؟بخدا دلم برات خیلی تنگ شده بود.هر وقت هم به همراهت زنگ زدم یا در دسترس نبود یا خاموش بود.
-ای بابا!داشتیم زندگیمونو میکردیم.
-یعنی چی؟مگه قبلا زندگی نمیکردی؟حتما حالا هم داری در بی خبری زندگی میکنی؟
-یاسی!بحث رو عوض کن.راستی بچه ها انتخاب واحد کردن؟
-آره نمره هاتو دیدم خیلی افتضاح کردی گند زدی دختر.
-یه عمر تو مشروط شدی این یه ترم هم من مشروط شدم عیبی داره؟
-کلا عوض شدی ولی زبونت هیچ فرقی نکرده این چه سر و وضعیه بابا چرا بخودت نرسیدی؟
-مگه چشه؟
در حالیکه سایه شوم غم روی چشمهایش سایه انداخته بود ادامه داد:وقتی اون کسی که دلمو برده حتی یه نیم نگاه هم بما نمی اندازه دیگه چه فرقی میکنه که بخودم برسم یا نرسم.
-نگار!خیلی عوض شدی!!!
-میدونم!اینو فقط تو نمیگی همه میگن عوض شدم کاش هیچوقت نمیدیدمش.
-کی رو نمیدیدی؟!!از کی داری حرف میزنی؟!
-از همون کسی که زندگیمو زیر و رو کرده همون کسی که شبیه هیچ کسی نیست هیچکس .
-نگار !تو آدمی نبودی که بخاطر کسی اینطوری بهم بریزی.
-اره من کسی نبودم که بخاطر یه مرد بخوام اینطور داغون بشم.ولی اون مثل مردایی که تا حالا دیدم نبود شاید اصلا انسان نبود فرشته بود.درسته من کسی نبودم که عاشق بشم داری میبنی که شدم چیزی که توی خواب هم نمیتونستم ببینم.
نگار و یاسمن غرق گفتگو بودند که فاطمه بر اساس قرار قبلی که با نگار داشت دست در دست مهدی وارد دانشگاه شد.نگار با دیدن آنها دیگر به بحث ادامه نداد و بطرفشان رفت مهدی بطرف نگار دوید و خودش را در آغوشش جای داد.پس از سلام و احوالپرسی نگار یاسمن را به فاطمه معرفی کرد .یاسمن از همان ابتدا رفتاری به دور از ادب با فاطمه داشت و با نگاههای تمسخر آمیزش دل فاطمه را به درد آورد.
-نگار!جدا از اینکه عوض شدی خیلی هم مسخره شدی.
-این چه طرز حرف زدنه مسخره شدی یعنی چه؟بنظر میاد رفتار تو مسخره تر باشه.
-رفتار من مسخره اس یا تو و دوستای چادر به سرت؟
-یاسی!تو حق نداری به من یا دوستم توهین کنی.
-نگار!تو چی سرت اومده اصلا این افراد نااهل هستن که تو داری باهاشون رفت و آمد میکنی اینا اینقدر چادر پوشیدن که مغزشون پوسیده.و اینبار فاطمه در جوابش گفت:اگه میدونستم از دیدن من اینقدر ناراحت میشین هیچوقت اینجا نمی اومدم در ضمن اگه میبینی نااهلم یا اینکه مغزم پوسیده ناراحتی یا دعوت نداره این دیدار همون طور که اولین دیداره آخرین دیدار هم هست.
و بعد دست مهدی را در دست گرفت و آنها را تنها گذاشت نگار نگاه تندی به یاسمن کرد و گفت:تو دوست اهل منی تا حالا برام چیکار کردی تا حالا چقدر مفید بودی؟یاسی از دستت خسته شدم.دیگه نمیخوام ببینمت اینو میفهمی؟
-نگار خانم پیاده شو با هم بریم.نه اینکه من قربونی و در به درتم؟فکر کنم شنیده باشی که دل به دل لوله کشیی باور کن منهم دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم.
-پس دیدار ما به قیامت.
-قیامت هم خوش ندارم ببینمت.
و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد چنان که نظر چند رهگذر را جلب کرد.نگار به سرعت سوار ماشین شد.در آنسوی خیابان فاطمه دست در دست مهدی در حال رفتن بود نگار بطرفشان رفت و با زدن چند بوق آنها را دعوت به نشستن در داخل ماشین کرد.حدود سه چهار دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه بالاخره نگار سکوت را شکست و گفت:من واقعا معذرت میخوام باور کن...
-چرا معذرت میخوای؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#197 | Posted: 9 Sep 2013 22:07




قسمت هفتم

بابت رفتار یاسمن من اصلا نمیخواستم اینطوری بشه.
-نگار خانم!خودتو ناراحت نکن.
-یعنی...یعنی تو ناراحت نشدی؟!
-اگه بگم نه که دروغه اما بیشتر ناراحتی من بابت خود یاسمن خانومه.
-چرا؟!
-بخاطر اینکه نااهل بودن رو تو چه چیزهایی میبینه؟کاری هم نمیشه کرد بالاخره دید آدما فرق میکنه.
-به هر حال من بازم معذرت خواهی میکنم.
-گفتم که دختر خوب فراموش کن راستی من دارم میرم مشهد چیزی احتیاج نداری؟
-نه...به سلامت اما چطور بی خبر منظورم اینه که...با کسی میخوای بری؟
-نه...با کاروان مربی های بهزیستی رو میبرن.
-انشالله خوش بگذره سفرت چند روزه اس.
-تا ده روز طول میکشه توی این مدت آقا مهدی رو تنها نذاری.
-قول میدم هر روز به دیدنش برم.
و مهدی تا لحظه اخری که همراه هم بودند با شیرین زبانی هایش باعث شد فضای ماشین را صدای خنده فاطمه و نگار پر کند.
فاطمه به مشهد رفت و نگار حسابی تنها شد.هیچوقت فکر نمیکرد تا این اندازه به فاطمه وابسته شده باشد بهمین دلیل مهدی را از بهزیستی آورد تا در این ده روز در خانه ی آنها باشد حرفهای شیرین و کودکانه اش باعث میشد که نگار کمتر خودخوری کند.مدتها از دوستانش خبری نبود هر چند وقت یکبار هم که زنگ میزدند طوری جوابشان را میداد که دفعه ی بعد هوس زنگ زدن به نگار را از سر خارج کنند.تازه فهمیده بود واقعا عاشق شده است و یک آدم عاشق حوصله ی دیدن هیچکس را به غیر از معشوق ندارد.
یک روز که با مهدی مشغول بازی بودند عرفان بخانه آمد.مهدی به آغوش عرفان پرید و عرفان د رحالیکه چند بوسه بر گونه ی مهدی میکاشت گفت:نگار!من امشب مهمون دارم.
-خب!چه ربطی بمن داره؟!
-آخه میدونی...میدونی کیه؟!!
-کیه؟!!
-علی همون...
-علی؟!!!علی میخواد بیاد خونه ی ما؟واسه چی؟
-خانوم همسایه شون وضع حمل کرده شوهرش هم محل کارش شهرستانه بهمین دلیل مادرش اونو میخواد بیاره خونه ی خودشون خونه ی اونها هم خیلی کوچکیه علی هم راحت نیست اول میخواست بره هتل اما با اصرار من قبول کرد بیاد خونه ی ما اما یه چیزی هست!
-چه چیزی هست عرفان؟!
-اینکه علی چندان راحت نیست.
-میدونم از برخورد اون روزش فهمیدم باشه من اصلا نمیام بالا شما با هم راحت باشین.وقتی عرفان رفت نگار از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید مهدی را بغل کرد مادرش از اینکه بعد از مدتها خنده را بر روی لبان دخترش میدید خوشحال بود.
تا شب چند ساعتی وقت بود با شور و اشتیاق خانه را مرتب و تمیز کرد.گلها را اب داد و در پختن غذا به مادرش کمک کرد.این اولین بار بود که نگار در کارهای منزل و اشپزی دخالت میکرد.وقتی علی پا به خانه ی آنها گذاشت تمام بدن نگار از شوق میلرزید مهدی تا آن لحظه علی را ندیده بود با تعجب به عرفان گفت:دایی جون این اقا کیه؟!!
علی با خنده گفت:من دایی علی ام .مهدی بطرف علی رفت و گفت:خاله نگار گفته با غریبه ها حرف نزنم اما شما که غریبه نیستی شما هم دایی علی هستی.
علی از شیرین زبانی مهدی به وجد آمد و پیشانی اش را بوسید تا آخر شب مهدی در کنار عرفان و علی بود و گاه گاهی چنان شیرین زبانی میکرد که صدای خنده ی علی و عرفان تمام فضای سالن را پر میکرد.صدای علی و خنده هایش برای نگار بیش از هر چیز دیگر دلنشین بود.
نیمه های شب بود که بیخوابی کلافه اش کرد.از اتاقش بیرون آمد وقتی وارد سالن پذیرایی شد حس عجیبی پاهایش را گستاخ کرد تا از پله ها بالا برود.قلبش دیوانه وار خودش را به دیواره ی سینه اش میکوبید.وارد سالن بالا که شد در اتاق عرفان را نیمه باز دید و چراغ اتاقش را روشن.تمام بدنش خیس عرق شد.هنوز چند قدمی راه نرفته بود که صدای زیبایی را شنید بیشتر که دقت کرد کلمات قرآنی بود که بطرز بسیار زیبایی گوش را نوازش میکرد این اولین آهنگی بود که بطور معجزه آسایی به دلش نشست.این آهنگ حتی از جدیدترین آهنگهای روز زیباتر بود جلوتر که رفت متوجه شد این صدا صدای علی است اما چیزی که تعجب او را بیشتر کرد عرفان بود که در پشت علی چمباتمه زده بود و سراپا گوش و چشم شده بود و مجذوب علی.او عرفان را خوب میشناخت از هر چیز میگذشت.الا خوابش.اما حالا...
بغض راه گلویش سد کرد.اشکهایش پنهای صورتش را خیس کرد.دلش نمیخواست برگردد.دلش میخواست همانجا بنشیند و به آن آهنگ زیبا گوش کند اما مگر میشد؟!!همانطور بی سر و صدا بطرف اتاقش برگشت روی تختش دراز کشید و بی هیچ دلیلی گریه کرد آیا این گریه ها دلیل دیگری بجز عاشق شدن نگار داشت؟!!
در فرودگاه نگار با دسته گل بسیار زیبایی منتظر بود.همینکه از دور او را دید اشک شوق در چشمانش حلقه زد بطرفش دوید اما فاطمه اصلا متوجه نگار نبود.اول فکر کرد شاید به دلیل فاصله ی زیاد است اما دفت که کرد دید فاطمه نگاهش در جای دیگری سیر میکند.مسیر نگاهش را دنبال کرد علی بود.او تمام هوش و حواسش متوجه فاطمه بود.برایش باورکردنی نبود حتی نمیتوانست یک قدم بردارد دسته گل بی آنکه بخواهد از دستش افتاد نفس کشیدن برایش سخت بود.دیگر تحمل ایستادن در آنجا را نداشت با زحمت خودش را به ماشین رساند.فقط به یک چیز فکر میکرد.چه رابطه ای بین علی و فاطمه وجود داشت؟چرا با آنهمه عشق به یکدیگر نگاه میکردند؟آیا نامزد بودند؟همه چیز برایش گنگ و ناشناخته بود.همه ی آنچه را که دیده بود در برابر دیدگانش جان گرفت هیچ چیز نمیتوانست او را آرام کند.پس از ساعتها پیمودن راهی بیهوده به منزل رفت.در حال پارک کردن ماشین بود که مادر به استقبالش آمد.
-سلام.
-سلام دختر گفتم چرا اینقدر دیر اومدی؟!
-تو ترافیک گیر کردم.
-چشمات چرا قرمز شده؟!
-هیچی یه مقدار درد میکنه.
-آخه دختر جون چند بار بگم پیش چشم پزشک برو.
-باشه مامان جون باشه.
از پله ها که بالا رفت مادرش زیر لب گفت:الهی قربونت برم چقدر ضعیف شدی.
تمام ذهن نگار معطوف فاطمه و علی بود در ذهن خودش آنها را کنار هم قرار میداد.اما حتی فکرش هم او را دیوانه میکرد.در اتاقش بی هیچ حرکتی روبروی آینه نشست ناخودآگاه خودش را با فاطمه مقایسه کرد خدا وکیلی از فاطمه زیباتر بود بجز علی تمام کسانی را که تابحال دیده بود در برابرش زانو زده و از زیبایی اش تعریفها کرده بودند.با خودش فکر کرد ایا علی با وجود فاطمه به هیچکس دیگر نظر ندارد اما مگر میشد؟!بودند مردانی که زنان بسیار زیبایی داشتند اما با نگاهشان نگار را میخوردند و او را ملکه ی زیبایی میخواندند.در همین فکرها غوطه ور بود که مادرش او را صدا زد.
-نگار نگار دخترم بیا تلفن باهات کارداره.
نگار بیش از آنچه در حد تصور باشد کلافه بود و ترجیح داد هیچ جوابی ندهد تا مادرش فکر کند خوابیده اما وقتی مادرش در چارچوب در ظاهر شد فهمید مادرش آنقدرها که فکر میکند ساده نیست.مادرش با ناراحتی گفت:چرا جواب نمیدی؟نکنه گوشت سنگین شده؟
نگار با خونسردی گفت:پشت تلفن کیه؟
-فاطمه میگه قرار بود بری فرودگاه حالا که فرودگاه نرفتی نگران شده.
با شنیدن اسم فاطمه قلبش تندتر زد دیگر دلش نمیخواست فاطمه را ببیند خودش خوب میدانست به او حسادت میکند.
-برو بهش بگو خوابیدم...چه میدونم...بگو مرده....یه چیزی بگو دیگه؟!
روی تخت دراز کشید و با اینکار به مادرش فهماند که دلش نمیخواهد کسی را ببیند مادرش زیر لب گفت:دختره دیوونه شده و به پایین رفت در حالیکه بیش از پیش نگران حال دخترش بود.
صبح با صدای مهربان و دوست داشتنی فاطمه از خواب بیدار شد که میگفت:مهمون ناخونده نمیخوای؟!!
فورا از تخت بلند شد و تا خواست خودش را جمع و جور کند او در ادامه ی صحبتش گفت:ای دختر تنبل تا حالا خوابیدی.منو بگو فکر میکردم میای فروگاه...پاشو ببینم پاشو خواب آلود.
و دستهای نگار را بطرف خودش کشید و او را صمیمانه در آغوش فشرد:نگار دلم خیلی برات تنگ شده بود.
-منم دلم برات تنگ شده بود معذرت میخوام از اینکه نتونستم بیام فرودگاه.
-چرا اومدی اما نمیدونم چرا گل رو انداختی و رفتی.
-حتما...حتما اشتباه میکنی من...
-فراموش کن همینکه الان دیدمت خودش کلیه ببینم چشمای قشنگت قرمز شده؟!!
-یه مقدار درد میکنه.
-نگار جون بیشتر مواظب خودت باش حوصله شو داری بریم یه دوری با هم بزنیم؟!
-حقیقتش فاطمه جان!یه مقداری بیحوصله ام اگه ناراحت نمیشی بذار واسه ی یه روز دیگه.
-باشه هرجور راحتی.
و بعد از داخل کیفش یک بسته کادو در آورد و آن را روبروی نگار گرفت و گفت:نگار جون!اینم سوغاتی شما و با لبخندی که زیبایی چهره اش را دوچندان میکرد بوسه ای بر گونه اش کاشت و خداحافظی کرد و رفت.
وقتی که فاطمه رفت دوباره بغض به سراغش آمد.اشک در چشمانش حلقه زد بطرف کادو رفت آن را در دست گرفت و به سینه اش فشرد دیگر باور کرد که این هدیه بوی علی را هم میدهد هر چه باشد او نامزد فاطمه است و چقدر هم برازنده ی هم.وقتی کادو را باز کرد یک چادر سفید با گلهای بنفش یک جانماز و یک عطر که بوی گل محمدی میداد د رحالیکه اشکهایش جاری شده بود زیر لب گفت:عشق علی بوی گل محمدی میده...کاش به دست میومد هر چقدر هم سخت باشه باز هم خریدارشم.
چادر و جانماز را بویید و بوسید.تابحال چنین کادویی نگرفته بود.برای یک لحظه احساس خوشایندی به او دست داد.
بعد از گذشت چند روز احساس کرد دلش برای فاطمه تنگ شده به همین دلیل پس از یک تماس با او قرار گذاشت که با هم بیرون بروند.قرارشان را نزدیک بهزیستی گذاشتند تا مهدی را هم با خود ببرند.وقتی نگار به در بهزیستی رسید فاطمه و مهدی را دید که آنطرف خیابان منتظرند.بطرفشان رفت و هر سه براه افتادند.مهدی با دیدن نگار بوسه ای بر گونه اش نشاند و با اینکار به نگار نشان داد که دلش چقدر برای او تنگ شده است.فاطمه با خنده گفت:خب نگار خانم تعریف کن.
-احساس میکنم ازدستم دلخوری درسته؟!!
-نه!!واسه چی؟
-منکه خوب میدونم از دستم دلخوری.
-آخه چرا باید از دستت دلخور باشم.ببینم نکنه به خودت شک داری؟
در این هنگام مهدی فریاد زد:خاله فاطمه!دایی علی جون اونجاس.
نگار با شنیدن اسم علی پایش را روی ترمز گذاشت و با چنان شدتی ماشین ایستاد که هر سه ی آنها بطرف جلو پریدند.
فاطمه گفت:نگار جون!مشکلی پیش اومده؟!!در حالیکه عرق روی پیشانی نگار نشسته بود گفت:مشکل...مشکل که نه!!ولی فکر کنم مهدی اسم آقای شما را آورد.
-آقای من؟!!آقای من کیه؟!!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#198 | Posted: 9 Sep 2013 22:11




قسمت هشتم

خب خب فاطمه!جلوی مهدی رو بگیر خیابون شلوغه.
فاطمه بدنبال مهدی دوید و نگار از بوقهای ممتد اتوموبیلها کلافه شده بود ماشین را کنار خیابان پارک کرد و بدنبال آنها دوید.از دور فاطمه و علی را دید که با هم صحبت میکردند با دیدن علی دوباره قلبش لرزید.همان لرزشی که شیرین و در عین حال زجر آور بود.چقدر سخت است تشنه باشی و آب د رچند قدمی تو باشد اما نتوانی خودت را سیراب کنی دیگر نتوانست جلوتر برود به عقب برگشت و در داخل ماشین منتظر ماند.پس از گذشت چند دقیقه فاطمه به داخل ماشین برگشت و گفت:نگار جون میشه تا یه مقصدی برادرم رو برسونی کار مهمی براش پیش اومده ماشین هم نیست.
نگار با خوشرویی گفت:چه عیبی داره؟بهش بگو بیاد.اصلا ماشین قابل شما و برادر محترمتون رو نداره.فاطمه در برابر جواب خالصانه نگار گفت:خیلی لطف دارین نگار جون بخاطر همین بیریا بودنت که خیلی دوستت دارم.
نگار با خنده گفت:فاطمه جون!فکر کنم فیلم داره هندی میشه برو برو بگو برادرت بیاد که من از اینجور فیلمها متنفرم.
وقتی فاطمه رفت نگار با خودش گفت:ای کاش یه زوری میشد علی بیاد توی ماشین من.اصلا کاش علی الان توی ترافیک گیر کرده بود.نگاهی در آینه به خودش انداخت و گفت:دختر تو هم دیوونه شدی ها...
همینکه به روبرو نگاه کرد علی را در برابر دیدگانش دید.احساس کرد دوباره در رویاهای شیرین است.دلش چقدر تمنای علی را داشت.این را از ضربان قلبش که احساس میکرد فضای ماشین را پر کرده میگفت.در آن لحظه هزاران سوال به مغزش هجوم آورد که هیچ جوابی برای هیچکدامشان نداشت.فاطمه داخل ماشین شد و با خنده گفت:برادرم اجازه میخواد.
نفسهایش به شماره افتاد این دیگر چه بازی ای بود این چه گرفتاری بود واقعیت داشت؟!علی برادر فاطمه بود؟!در حالیکه دستپاچه شده بود گفت:خواهش میکنم.بی اراده از ماشین پیاده شد و با لکنت زبان گفت:سلام!خواهش میکنم بفرمایید.
-سلام علیکم ببخشید مزاحمتون شدم.
-این حرفا چیه؟شما مراحمین.
هر دو سوار ماشین شدند نگار ماشین را روشن کرد اما تمام وجودش سست شده بود دیگر به نگاه نکردنهای علی عادت کرده بود.فاطمه گفت:نگار جون چی شده؟اتفاقی افتاده؟!
-فکر کنم فشارم افتاده پایین.
-خب اگه اجازه بدین علی رانندگی کنه.
نگار نگاهی به آینه انداخت و گفت:اگر زحمتی نیست...
علی بدون هیچ کلامی پیاده شد و چند قدم آنطرفتر منتظر شد تا نگار پیاده شود.علی پشت فرمان نشست و بدون هیچ تاملی شروع به رانندگی کرد.در طول راه شیرین زبانی های مهدی باعث شد آنها ذره ای از ترافیک خسته نشوند و نگار برای اولین بار آرزو کرد هیچوقت چراغها سبز نشوند و ترافیک همچنان ادامه داشته باشد.آرزو میکرد هیچگاه به مقصد نرسند و این راه همچنان ادامه داشته باشد.او برای لحظه ای چشم از آینه بر نمیداشت و چشمان سیاه و جذاب و نجیب علی را قابی کرد برای دلش تا بعد از این دیگر دلش کمتر بهانه گیری کند.
زیر لب خدا را شکر گفت بخاطر برآوردن زیباترین و قشنگترین آرزویش.آنها به مقصد رسیدند و چقدر برای نگار زود گذشت.علی در حالیکه روبرویش را نگاه میکرد گفت:من دیگه به مقصد رسیدم از اینکه مزاحمتون شدم واقعا معذرت میخوام.
-خواهش میکنم.
علی با متانت و مهربانی گفت:فاطمه خانم! اگر دوستتون حالشون خوب نیست برسونمتون بیمارستان.نگار بجای فاطمه گفت:نه...احتیاجی به بیمارستان نیست ممنونم.
علی از ماشین پیاده شد در حالیکه همچنان تشکر میکرد با گفتن خداحافظ از آنها جدا شد و دل نگار سرگردان بدنبالش رفت.
نگار در اتاقش مشغول خشک کردن موهایش بود که عرفان وارد شد و با خنده گفت:میبینم که حالت بهتر شده راستی راستی هم بهتر از این نمیشه.
نگار پشت چشمی نازک کرد و گفت:الهی قربون داداش خوش تیپم برم که اینقدر به فکر خواهرشه.
-خدا نکنه فقط کاش یک کم به فکر ما باشی.
-آخه مگه میشه به فکرت نباشم.
-خوب اگه میخوای بهم نشون بدی که به فکرمی یه قول بهم میدی؟
-هر قولی باشه صد در صد نشنیده قبول میکنم.
-فقط قول بده اوقات تلخی نکنی.
-آخی الهی بمیرم تو این چند وقت خیلی اذیتت کردم درسته؟
-نه منظورم گذشته نیست.
-عرفان جان!اگر واضحتر صحبت کنی بهتر نیست؟!!
-اصلا ببینم تو اگه بابا رو ببینی...
-بابا؟!!مگه بابا اومده؟!
-نه میگم اگه ببینیش چی میگی؟باز هم باهاش قهری؟!!
-من با بابا قهر نکردم من فقط از دستش ناراحتم در ضمن ناراحتی من مهم نیست مهم ناراحتی مامانه که از اول جوونیش تا حالا...
-نه اشتباه نکن اولا اگه ناراحتی تو مهم نبود این چند وقت بابا می اومد خونه دوما به ما هیچ ربطی نداره بابا در جوونی چه رفتاری با مادر داشته یا مامان از دست بابا ناراحته یا نه!این موضوع فقط به بابا و مامان ربط داره نه هیچکس دیگه سوما بابا وظیفه ی پدریشو بجا آورده.
-وظیفه پدریشو بجا آورده؟!!تو که کانادا بودی توی این چند سال در هفته یه شب اونم به زور خونه بود اون یه شب هم واسه ما شد زهر اگر هم با مامان قهر بود به بهانه قهر بودن تا دو سه هفته ای پیداش نمیشد.من هیچوقت وجود بابا رو تو زندگیم احساس نکردم فقط خبرای خیلی داغ در موردش میشنیدم امروز با یه دختر 14 ساله دیدنش فردا با یه بیوه پس فردا با دوست مامان کارهاش رفتارش عذابهایی که مامان میکشید همه و همه دست به دست هم دادند و از من یه دختر عقده ای درست کرد.دختری که فکر میکرد با دست انداختن و بازیچه گرفتن پسرها میتونه انتقام مادرشو بگیره بنظر تو وظیفه ی پدر فقط خریدن موبایل و ماشین و لباسهای گرون قیمته بابا اصلا میدونه من کجا میرم؟کجا میام؟چه رشته ای درس میخونم؟اینا رو میدونه؟عرفان!من همیشه بازنده بودم همیشه دوستش داشتم در نبودش با عکسش درد و دل میکردم آخه بابامه هر کار کنه بازم بابامه دلمو که نمیتونم گول بزنم میتونم؟!!
چشمهای سبز و زیبای عرفان که بیشتر شباهت را به پدر داشت حالا در حلقه ی اشک احاطه شده بود.
-من به داشتن خواهری مثل تو افتخار میکنم من دوست دارم همه کنار هم و با دلی شاد زندگی کنیم نگار باور کن بابا از کارهای گذشته اش پشیمونه.
-علت پشیمونیش چیه؟!!
-حقیقتش اینه که بابا زندگیشو پای قمار و رفیق بازیش باخته زنی که ظاهرا بتازگی وارد زندگیش شده توی یه معامله مقدار زیادی از پولاشو بالا کشیده و رفته.بابا تازه به این نتیجه رسیده که آرامش رو فقط توی خانواده میشه پیدا کرد.توی این چند مدتی که خونه نمی اومد توی هتل بوده فقط بخاطر تو بخاطر اینکه گفتی دلت نمیخواد اونو ببینی دلش لک زده برای دیدن تو همین الان هم پایین منتظرته.نگار اشکهایش را پاک کرد و از اتاقش بیرون رفت و بطرف پایین دوید.برای چند لحظه در برابر پدرش ایستاد و بعد خودش را در آغوش پدر جای داد.چقدر حسرت این آغوش را کشیده بود.آنقدر در آغوش پدر گریست که عطش چند سال را سیراب کرد.پدر نگار را غرق اشک و بوسه کرد و نگار از ته دل خندید و امیدوار به روزهای خوش آینده.
روز تولدش بود از صبح که بیدار شد حتی برای یک لحظه هم بیکار نماند از مادرش خواست هر کس را که دوست دارد دعوت کند.خودش هم به دوستان و از جمله به فاطمه گفته بود.وقتی از آرایشگاه برگشت لباس حریر ابی رنگی را پوشید و به گفته ی پدر زیبایی چهره اش با لباسی که پوشیده بود دو برابر شده بود.ساعت 5 عصر همه ی مهمانها آمدند .با آمدن فاطمه انتظار نگار به پایان رسید.یاسمن که به واسطه ی مادرش با نگار آشتی کرده بود وقتی چشمش به فاطمه افتاد گفت:تو این دختره ی غربتی رو هم دعوت کردی؟
-یاسمن!خواهش میکنم شروع نکن نکنه حرفی بزنی برنجه که در اینصورت نمیبخشمت.
بطرف فاطمه رفت و او را در آغوش کشید.
-وای نگار جون چقدر خوشگل شدی.
-مرسی فاطمه ممنونم از اینکه اومدی حالا بیا میخوام به پدرم و دوستام معرفیت کنم دلم میخواد همه بدونن من چه دوست خوبی دارم.
نگار مشغول معرفی کردن فاطمه به پدرش بود که یاسمن با شلوغ کاری های همیشگی اش گفت:نگار!مانی و بچه ها اومدن...
نگار با تعجب گفت:مانی و بچه ها؟!!کی اونا رو دعوت کرده؟
-خب من بهشون گفتم اونا هم اومدن.
در این هنگام مانی و پسرهای دیگر که همه در پارتی یاسمن بودن و بیشتر در پارتی ها همراه هم بودند وارد سالن شدند.فاطمه چادرش را محکمتر گرفت و روی مبل در دورترین نقطه سالن نشست.یاسمن سعی میکرد سر نگار را به مهمانان دیگر گرم کند تا نگار وقت نکند پیش فاطمه برود.از فاطمه بدش می آمد احساس میکرد از وقتی با نگار دوست شده نگار مثل روزهای گذشته نیست و تقریبا از او دور شده.پس از خوش آمد گویی به تمام مهمانها با چشمهایش تمام سالن را کاوید اما اثری از فاطمه نبود.هر چه بیشتر میگشت کمتر میافت.مادرش که متوجه شد نگار اطراف را با نگاهش جستجو میکند گفت:نگار جان دنبال کسی میگردی؟!!
-مامان!فاطمه رو ندیدی؟!
-فاطمه معذرت خواهی کرد و کادوی تو را داد و رفت.
-رفت؟!آخه واسه چی؟مگه تازه نیومده بود؟!
-علتش رو نمیدونم اما...
-اما چی...
-فکر کنم از چیزی ناراحت بود.
مادر و دختر مشغول صحبت بودند که یاسمن به جمع آنها پیوست.
-نگار!مانی باهات کار داره.
-باشه تو برو الان میام.
-آخه کار داره...میخواد بره.
نگار همراه یاسمن رفت.مانی به استقبالشان آمد و گفت:اول از همه تولدتون مبارک امیدوارم صد سال دیگه همچنان سالم و زیبا باشید.
-ممنونم.
-نگار خانم!یه سوالی داشتم؟
-بفرمایید.
-اون خانوم چادری که...
-واسه چی؟!!
اجازه بده سوالمو بکنم.
-من میدونم چه سوالی میخوای بپرسی اون خانم چادری کی بود؟اما باید خدمتتون عرض کنم که اون خانوم چادری صید خوبی نیست بهتره بگم تو این خطها نیست و با صدای عرفان که او را صدا میزد آنها را تنها گذاشت.
-نگار تو چرا فاطمه را دعوت نکردی؟!
دعوتش کردم اتفاقا اومد ولی نمیدونم چرا بیخبر رفت.
-پس انتظار داشتی بمونه؟!این چه وضعیه درست کردی؟کی گفته اینها رو دعوت کنی؟اون لباسی که یاسمن پوشیده لباس خوابه یا لباس مجلس؟
-عرفان ازت خواهش میکنم تو دیگه سر به سرم نذار.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#199 | Posted: 9 Sep 2013 22:14




قسمت نهم

-من سر به سر تو نمیذارم فقط نمیدونم چرا قوتی این دوستانی نسبتا نامحترمتون میبینم حالم بد میشه.در ضمن تو تا اینا رو داری لزومی نداره نگران فاطمه باشی!بین فاطمه و اینا یه دنیا فاصله هست.اینم کادوی تولدت من رفتم تا آخر شب هم برنمیگردم.
وقتی عرفان رفت دلش گرفت نمیدانست چکار کند.آرزو کرد زودتر این مهمانی تمام شود.در خودش فرو ریخت.هیچکس را نمیدید.طوری بهم ریخت که نه تنها پدر و مادر بلکه دوستان و اشنایانی که به آن مهمانی آمده بودند متوجه ناراحتی او شدند.قبل از شام بود که از همه معذرت خواهی کرد و به اتاقش رفت.یاسمن گفت:نگار تو چته؟دیوونه شدی؟آخه دختر!اینهمه مهمون که مسخره تو نیستن!!
-یاسمن!دست از سرم بردار مسخره هستن یا نیستن به من هیچ ربطی نداره.اصلا همش تقصیر تو چرا از طرف خودت اونارو دعوت کردی؟
-دیگه باور کردم خر شدی بابا تو همیشه عاشق پارتی بودی!حالا چی شده؟!!
-دوست به اصطلاح اهل من دفعه ی قبل هم بهت گفتم دیگه نمیخوام ببینمت هر چی بدبختی دارم از ناحیه تو بلند میشه از اتاقم برو بیرون.
-خوبه خوبه انگار نوبرشو آوردی؟من به اصرار مادرت اومدم و باهات آشتی کردم حالا هم از اتاقت بیرون نمیرم از خونتون میرم این رو هم بیاد داشته باش منم دیگه نمیخوام ببینمت شیرفهم شد؟
-گفتم برو بیرون...
یاسمن از اتاقش بیرون رفت و آنشب با همه تلخی ها و سختی هایش گذشت...
چند روزی از تولدش هم گذشت اما از فاطمه خبری نبود.صدای تلفن که می آمد بی اختیار بطرف تلفن میدوید.اما هر کس بود غیر از فاطمه بیتاب بود حتی جرات نکرد هدیه ی فاطمه را باز کند.بالاخره دل را به دریا زد و با فاطمه تماس گرفت.
-الو.
-سلام فاطمه منم نگار.
-سلام میشناسم حالت خوبه؟
-حالم خوبه در صورتی که حال تو هم خوب باشه؟!
-من خوبم مادرت چطوره؟
-از احوالپرسی های شما.
-کاری داشتی زنگ زدی؟!
-مگه باید حتما کاری داشته باشم تا زنگ بزنم؟!
-آخه من کار دارم سرم شلوغه.
-باشه وقتتو زیاد نمیگیرم فاطمه میتونم ببینمت؟!
-نه یعنی وقتشو ندارم.
-ازت خواهش میکنم...
-واسه چه ساعتی؟
-همین الان میتونی بیای خونه ما.
-خونه شما...؟
-اگه بیای ممنون میشم.
-باشه همین الان راه می افتم.
-خیلی خوشحالم کردی که دعوتمو قبول کردی.
-کاری نداری؟
نه میبینمت.
-خداحافظ.
-خداحافظ.
وقتی گوشی را قطع کرد مطمئن شد که فاطمه از دست او ناراحت است مثل همیشه نبود در هر صورت از جایش بلند شد و اتاق را مرتب کرد.همه کادوهایی که برای تولدش آورده بودند دست نخورده در اتاقش پخش بودند همه را جمع کرد و داخل کمدش گذاشت و از مادرش خواست تا عصرانه را آماده کند.وقتی زنگ در به صدا در آمد خودش بطرف در دوید.در چارچوب در فاطمه ظاهر شد بیش از هر روز دیگر از دیدنش خوشحال شد او را به گرمی در آغوش کشید فاطمه دوست داشت تمام مدتی که در منزل آنهاست در اتاق نگار باشد.به همین دلیل پس از سلام و احوالپرسی با مادر نگار به اتاق نگار رفتند.بر روی تخت نشست و پس از چند دقیقه نگار با دو لیوان شربت آلبالو که مطمئن بود فاطمه خیلی دوست دارد وارد شد با خوشرویی گفت:خیلی خوش اومدی فاطمه جون بخدا خیلی خوشحالم کردی.
فاطمه با همان لحن سرد گفت:ممنونم فقط یه مقدار زودتر کارتو بگو چون کاردارم.
-فاطمه!تو از دست من ناراحتی؟!
-نمیدونم شاید...
-حالا دیگه مطمئن شدم از دستم ناراحتی اما علتشو نمیدم.
-تو فقط کارتو بگو!!!
-فاطمه!چرا اینجوری شدی؟این چه رفتاریه که با من داری؟آخه مگه من چیکار کردم؟
-تو کاری نکردی هر کاری کردی با خودت کردی.
-با خودم؟!با خودم چیکار کردم که تو رو ناراحت کرده؟!
-اینقدر حاشیه نرو کارتو بگو.
اینکه من به فکر خودم نیستم و تو فهمیدی مساله حاشیه ایه؟یعنی تو نمیخوای بمن کمک کنی؟
-من کسی نیستم که بخوام بتو کمک کنم تو باید از خدا کمک بخوای نه بنده خدا.
-ببین فاطمه!من تحمل بی محلی ها و برخوردهای سرد تو رو ندارم خواهش میکنم با من اینجوری صحبت نکن چه چیزی باعث شده یه همچین رفتاری با من داشته باشی؟!
-حالا که اصرارداری بهت میگم همه ناراحتی من برمیگرده به شب تولدت.من فکر میکردم یه مجلس دوستانه اس اما مجلس اونشب یه مجلس گناه بود چرا باید دختری که الگوش فاطمه زهراس و در جامعه اسلامی زندگی میکنه حیا تو چشماش نباشه یه لباس بدن نما بپوشه و راحت با یه مرد نامحرم دست بده بدون اینکه احساس شرم و حیا بکنه.تو فکر کردی اون مرد نامحرمی که تو رو ازاد میبینه چه فکری در موردت میکنه فکر کردی همونطوری که با زبون میگه تو زیبایی تو خوشگلی خیلی دوستت دارم بدون تو میمیرم توی دلش هم همین فکر رو میکنه؟مرد بر خلاف آنچه که بیشتر از زنهای ساده لوح تصور میکنند در عمق روح خودش از ابتذال و تسلیم و رایگانی زن متنفره.مرد همیشه عزت و استغنا و بی اعتنایی زن رو نسبت بخودش ستوده نظامی میگه:
چه خوش نازی است ناز خوبرویان
ز دیده رانده را از دیده جویان

نگار سکوت کرده بود.از سکوتش هزاران هزار سوال میبارید.فاطمه پس ازمکث کوتاهی گفت:مثل مرد مثل آب و مثل زن مثل آتیشه.اگه حائل آب و آتش برداشته بشه اب بر آتش غلبه میکنه و اونو خاموش میکنه اما اگه حائل و حجابی میان اب و آتش برقرار بشه مثلا آب رو داخل دیگی قرار بدن و زیر دیگ رو روشن کنن اون وقته که آتش آب رو تحت تاثیر خودش قرار میده کم کم اونو گرم میکنه و احیانا جوشش و غلیان در اون بوجود میاره اونجا که سراسر وجود اونو تبدیل به بخار میکنه.
در این هنگام مادر نگار وارد شد و گفت:دخترای گلم عصرانه حاضره بیاین پایین.
فاطمه با مهربانی گفت:چشم خاله جون!شما برین الان میایم پایین.
وقتی مادرش رفت فاطمه نگاهی به نگار انداخت که غرق در افکارش بود دستهایش را در دست گرفت و گفت:نگار جون از دست من ناراحت شدی؟!
-نه...نه.چرا باید ناراحت بشم.و بعد از مکث کوتاهی گفت:فاطمه!هیچکس تابحال حرفهایی رو که تو زدی بمن نگفته اینها رو از کجا یاد گرفتی؟!
-عزیز دلم!من از جایی یاد نگرفتم.یه دختر مسلمان که محافظ عفتشه باید این چیزها رو بدونه.
-ولی من یه دختر مسلمانم!پس چرا این چیزا رو نمیدونم؟!
-حالا که میدونی!
-دوباره برام حرف بزن.
-باشه چشم ولی اول باید بریم پایین تا خاله بیشتر از این منتظر نشه.
در تمامی مدتی که عصرانه میخوردند نگار فقط با غذایش بازی میکرد.پس از رفتن فاطمه نگار در اتاقش نشست رفتارهای گذشته مثل فیلم سینمایی در جلوی دیدگانش جان گرفت تعریفهای مانی پارتی ها لباسهایی که در مجالس یا خیابان میپوشید این تصویرها در مقابل صحبتهایی که از فاطمه شنیده بود باعث شد به این نتیجه برسد که چقدر اسباب بازی زیبایی برای دیگران است و در عین حال چقدر پست و حقیر.در آینه به خودش نگاه کرد بر عکس همیشه از دیدن چهره اش مغرور نشد.از خودش متنفر بود اشک در چشمانش حلقه زد حتی تحمل خودش را هم نداشت تمام احساس را در دستش جمع کرد و نثار آینه کرد.
مادرش سراسیمه به داخل اتاق آمد دست نگار غرق خون شده بود جیغ کوتاهی کشید و بطرف نگار رفت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#200 | Posted: 9 Sep 2013 22:17




قسمت دهم

نگار روی تخت بیمارستان زیر سرم پلکهایش را روی هم گذاشته بود.عرفان داروهایش را آورد و بالای سرش ایستاد.در این هنگام نگار آرام ارام چشمانش را باز کرد.صورتش را نزدیک صورت نگار برد تا جایی که نگار نفسهای عرفان را بر روی گونه اش احساس میکرد.با محبت برادرانه اش گفت:حال خواهر خوشگلم چطوره؟!
-خوبم دیگه باهام قهر نیستی؟!
-باهات قهر نبودم ولی از دستت ناراحت بودم اما حالا که خلاف شدی مسئله فرق میکنه.
-عرفان!از فاطمه چه خبر...
-هیچ خبری ندارم.
-میشه بهش بگی بیاد؟آخه میخوام ببینمش.
-باشه ...چشم قربان.
-فقط یه چیز دیگه؟!
و...
-اینه خیلی دوستت دارم!!!
-آخ که وقتی یه دختر خوشگل بهت میگه دوستت دارم آدم چقدر خجالت میکشه.
پس از نیم ساعت فاطمه خودش را به بیمارستان رساند وقتی نگار را روی تخت بیمارستان دید گفت:نگار!چه بلایی سرت اومده؟من همش دو ساعته از پیش تو رفتم.
-فاطمه!
-جانم.
-من دختر بدیم مگه نه؟
-نه عزیزم چرا یه همچین فکری میکنی؟!
-فاطمه!کمکم میکنی؟!
-هر کاری از دستم بربیاد کوتاهی نمیکنم.
-فقط برام حرف بزن.
-باشه تو نباید به خودت فشار بیاری آخه دختر به این خوبی چرا باید به این روز بیفته.
-منکه خوب نیستم.
-چرا فکر میکنی خوب نیستی؟تو دلت مثل آیینه پاکه مثل اب زلال.
-اینا رو میگی واسه دلخوشی من؟
-اینا رو میگم چون تمام وجودت رو دیدم.
و آنقدر برایش حرف زد که نگار با لبخندی شیرین به خواب رفت.در این هنگام عرفان وارد شد.
-سلام ببخشید که شما را تو زحمت انداختم.
-سلام این حرفها چیه؟نگار هم مثل خواهر منه.
-این لطف شما رو میرسونه.
-با اجازه تون رفع زحمت کنم.
-میخواین برسونمتون؟
-نه ممنون...با آژانس میرم مواظب نگار باشین فردا بهش سر میزنم.
-هر جور راحتین به هر حال شرمنده ام که شما رو توی زحمت انداختم.
-فقط یه زحمتی براتون دارم.
-خواهش میکنم بفرمایید.
-با علی تماس بگیرید با آژانس بیاد دنبالم.
-چشم....شما منتظر باشین هر وقت علی اومد خبرتون میکنم.
عرفان بعد از نیم ساعت به فاطمه خبر داد که علی آمده و با هم رفتند.عرفان دلش گرفت.برایشان احترام زیادی قائل بود و از اینکه نگار با دختری متین و باوقار همچون فاطمه دوست شده بود خوشحال بنظر میرسید در تمام سالهایی که در خارج ازکشور زندگی میکرد دلش برای دختران ایرانی که همیشه چهره ی آنها با چادر زیباتر و دلنشین تر بود تنگ شده بود و الحق که فاطمه نمونه بارز یک دختر محجوب ایرانی بود.
روی تختش دراز کشیده بود که مادرش خبر آمدن فاطمه را داد.وقتی چهره ی مهربانش را دید روی تخت نیم خیز شد فاطمه با خوشرویی گفت:سلام بر دوست عزیزم حالت چطوره؟!
-سلام فاطمه جون با زحمتهای ما چیکار میکنی؟!
-تو رحمتی عزیز دلم.
-عرفان میگفت دیشب خیلی معطل شدی.
-نه بابا بعد از اینکه خوابیدی رفتم.
-از طرف من از خانواده ات معذرت خواهی کن!.
-بابت...؟
-اِ...فاطمه اذیت نکن دیگه.
-این بلوزی که پوشیدی چقدر بهت میاد.
-خب بخاطر اینکه سلیقه ی فاطمه جونه که واسه تولدم زحمت کشیده.
-راستی راستی خوشت اومد؟!
-اره باور کن خیلی به دلم نشست.
-مبارکت باشه راستی یه خبر خیلی خوب هم برات دارم.
-چه خبری؟!
-اول بگو دیشب خوب خوابیدی؟
-هم حالم خوبه هم دیشب خوب خوابیدم حالا خبرتو بگو.
-خب الحمدالله و اما خبر...ببینم با کاروان میای بریم شلمچه؟!
-شلمچه؟!!
-چرا تعجب کردی؟
-آخه من تاحالا شلمچه نرفتم فقط اسمشو شنیدم.
-شلمچه یکی از سرزمینهای پاک و مقدس خداس که وقتی پاتو اونجا میزاری حال و هوایی داری که هیچوقت نداشتی یه آرامشی سراسر وجودت رو میگیره که خیلی دلنشنیه اما همون اندازه شیرینیه تلخ هم هست میدونی چرا؟!!!
-چرا؟!
به این دلیل که وقتی میری اونجا تازه میبینی چه خبر بوده گذشت و فداکاری و ایثار رو با چشمای خودت میبینی خاکهای شلمچه با خون جوونهای مخلص و بی ریایی رنگین شده که از جونشون مایه گذاشتن واسه خاطر ما که آزاد باشیم که راحت زندگی کنیم اما ما...بجای نگه داشتن حرمت خون شهدامون چیکار کردیم؟...جز اینکه بجای قدردانی زیاده طلب شدیم گستاخ شدیم اون جوونی که نون آور خونش بود رفت و شهید شد حالا یه پیرمرد و پیرزن تنها گوشه ی خونه موندن این ظلم نیست؟که اونا رفتن و شهید شدن اما ما در مقابل این خون ریخته شده چقدر راحت گناه میکنیم.
اشکهای فاطمه جاری شد بطرف نگار برگشت و دستهایش را در دست گرفت و گفت:ما مدیون شهدامون هستیم نگار دستهایش را از دست فاطمه بیرون کشید و با عصبانیت گفت:چرا خودتو با من یکی میکنی؟تو چیکار کردی؟این منم که...فاطمه انگشتش را به علامت سکوت بر لبان نگار گذاشت و گفت:نگو چون دوست ندارم بشنوم.
-اما من میخوام بگم اصلا میخوام داد بزنم تا همه بدونن بدونن که چقدر ناسپاسم چقدر خون شهید رو بی حرمت کردم.چقدر بدبخت و ذلیل و پست بودم چقدر توی هوس غرق بودم و به خیال خام خودم عشقی زندگی میکردم.
-ببینم فاطمه تو اصلا میدونی فرق بین عشق و هوس چیه؟
-حوصله شو داری؟!
-آره بگو تو فقط برام بگو که عجیب تشنه ی شنیدم.
-عشق عمیق و متمرکز کننده ی نیروها و یگانه پرستی است اما هوس سطحی و پخش کننده نیرو و متمایل به تنوع و هرزه صفت است.هوس ارضا نشدنی است مثلا اگر مردی در این مجرا بیفته فرضا حرمسرایی چون حرمسرای هارون الرشید و خسرو پرویز داشته باشه پر از زیبارویانی که هر 5 سال یکبار به هر کدومشون نوبت نرسه باز اگه بشنوه که در یه جایی از این دنیا یه دختر خوشگل هست طالب اون میشه نمیگه بسه دیگه سیر شدم.حالت جهنم رو داره که هر چی به اون وارد بشه باز هم بدنبال زیادتره.
خدا در قرآن میفرماید:یوم نَِقول بِجَهنم هَل اَمتلاتَ وَ تَقول هَل مَن مرید.جهنم میگوییم پر شده ای؟سیر شده ای؟میگوید ایا باز هم هست؟!
با گفتن این جمله هر دو خندیند و نگار زیر لب گفت:خدایا!چقدر غافل بودم فاطمه!یه سوال ازت میپرسم فقط قول بده ناراحت نشی.
-هر سوالی داری بپرس قول میدم ناراحت نشم.
-تو توی این چادر احساس خستگی نمیکنی؟منظورم اینه که باهاش راحتی؟
-من توی این چادر نه تنها راحتم بلکه با این چادر احساس امنیت هم میکنم این چادر از خون شهدا غلیظ تره و دقیقا همون چیزیه که شهدا خونشون رو بخاطرش گرو گذاشتن.
-من همیشه فکر میکردم تو یا هر کس دیگه ای که چادر سرش کنه توی چادرش زندونیه.
-ببین نگار!فرق هست بین زندونی کردن زن در چادر و بین مواظف داشتن او به اینکه وقتی میخواد با مرد بیگانه ای روبرو بشه پوشیده باشه.در اسلام محبوس ساختن و اسیر کردن زن وجود نداره.حجاب در اسلام یه وظیفه ای که بر عهده ی زن قرار داده شده در معاشرت و برخورد با مرد باید کیفیت خاصی رو در لباس پوشیدن مراعات کنه این وظیفه نه از ناحیه ی مرد تحلیل شده و نه چیزیه که با حیثیت و کرامت او منافات داشته باشه و یا تجاوز به حقوق طبیعی او نه که خدا براش خلق کرده محسوب میشه اگه رعایت پاره ای از مصالح اجتماعی زن یا مرد رو مقید کنه که در معاشرت روش خاصی رو اتخاذ کنند و طوری راه بره که آرامش دیگران رو بر هم نزنه و تعادل اخلاقی رو از بین نبره چنین مطلبی رو نمیتونیم زندانی کردن نام بذاریم بلکه اون رو حیثیت انسانی و اصل آزادی فرد بدونیم.در کشورهای متمدن جهان در حال حاضر چنین محدودیتهایی برای مرد وجود دارد.اگه مرد برهنه یا در لباس خواب از خونه خارج بشه و یا حتی با پیژامه بیاد پلیس ممانعت میکنه و بعنوان اینکه این عمل بر خلاف حیثیت اجتماعیه اونو جلب میکنه.پوشیده بودن زن در همان حدودی که اسلام تعیین کرده موجب کرامت و احترام بیشتر اون میشه چرا که اونو از تعرض افراد جلف و فاقد اخلاق مصون میداره شرافت زن اقتضا میکنه هنگامیکه از خونه بیرون میره متین و سنگین و باوقار باشه.در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچگونه عمدی که باعث تحریک و تهییج بشر میشه بکار نبرده باشه عملا مرد رو بطرف خودش دعوت نکنه بطور تحریک کننده راه نره عمدا به سخن خودش آهنگ نده و لباسهای تهییج آورد نپوشه چه آنکه گاهی اوقات ژستها حرف میزنند راه رفتن انسان حرف میزنه طرز حرف زدنش یه حرف دیگه ای میزنه.
-فاطمه!منظورت چیه از اینکه میگی ژستها هم حرف میزنن؟!!
-ببینم عزیزم یه افسر با نشانه های عالی افسردی که روی لباسشه قدم هاشو محکم بزمین میکوبه باد به غبغب می اندازه صدای خودشو موقع حرف زدن کلفت میکنه.اون هم زبان دار عمل میکنه و با زبان بی زبانی میگه قانون را رعایت کنید که من مجری قانون هستم.همینطور ممکنه زن یه طرز لباس بپوشه یا راه بره که اطوار و افعالش حرف بزنه فریاد بزنه که بدنبال من بیا سربسر من بذار متلک بگو در مقابل من زانو بزن اظهار عشق و پرستش کن آیا حیثیت زن ایجاب میکنه که اینطور باشه؟!آیا اگه ساده و آرام بیاد و بره حواس پرت کن نباشه و نگاههای شهوت آلود بعضی افراد رو بطرف خودش جلب نکنه بر خلاف حیثیت و یا بر خلاف مصالح اجتماع یا بر خلاف اصل آزادی عمل کرده؟!آیا زن ساده و سنگین بدنبال کار خودش بره برای اجتماع بهتره یا اینکه برای یه بیرون رفتن چند ساعت پای آینه و میز توالت وقت خودش رو تلف کنه و زمانی هم که بیرون رفت تمام سعیش این باشه که افکار مردها رو متوجه خودش کنه و جوونها رو که باید مظهر اراده و فعالیت در اجتماع باشند به موجوداتی هوسباز و چشم چران و بی اراده تبدیل کنه؟
-فاطمه...فاطمه.من...من چقدر...
دیگر گریه امانش نداد فاطمه بطرفش برگشت.دستهایش را در دست گرفت و همچون خواهری دلسوز گفت:چی شده نگارم چرا داری گریه میکنی؟
در جواب فقط هق هق گریه هایش را شنید.
-الهی من قربونت برم دلتنگی درسته؟!
-فاطمه!من دلتنگ نیستم.اصلا مگه دلی هم برام مونده؟از خودم متنفرم فاطمه...متنفر.
-نه عزیزم تو نباید اینجوری در مورد خودت صحبت کنی هر وقت دلت گرفت دو رکعت نماز عشق بخون باور کن نماز تنها چیزیه که میتونه آرومت کنه.و بعد از داخل کیفش بسته ای را بیرون آورد و روبروی نگار گرفت و گفت:آخه چشمای به این قشنگی چرا باید قرمز بشه؟اینم یه یادگاری از طرف من شاید لازمت بشه.
-فاطمه!تو تا حالا خیلی منو شرمنده کردی نمیتونم اینو قبول کنم.
و فاطمه با محبت خاضعانه ای دستان را نگار را فشرد و گفت:این چیزا که قابل تو رو نداره همینکه دوست خوبی مثل تو رو دارم خودش کافیه...!
-فاطمه!من لایق اینهمه محبت نیستم.
-چرا لیاقتت خیلی بالاتر از این چیزهاست خب دختر خوب اگه اجازه بدی مرخص بشم.
-فاطمه!میشه عرفان هم بیاد از وقتی که برگشته اصلا مسافرت نرفته.
-من در مورد شرایط اقایون اطلاعی ندارم با علی صحبت میکنم و نتیجه رو حتما بهت خبر میدم روز چهارشنبه ساعت 8 صبح آماده باش میام دنبالت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 20 از 66:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites