تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 21 از 66:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  65  66  پسین »  
#201 | Posted: 9 Sep 2013 22:18




قسمت یازدهم

-باشه چشم.
-خداحافظ.
-خداحافظ.
او رفت گویی نصفی از وجود نگار را همراه خودش برد وقتی هدیه فاطمه را باز کرد یک چادر مشکی بود قلبش به شدت میتپید رنگ از رخسارش پرید مقصود فاطمه از دادن این هدیه چه بود؟
در این هنگام مادرش وارد شد و در کنارش نشست دستی بر موهای نگار کشید و گفت:از اینکه فاطمه میاد و حال و هواتو عوض میکنه خیلی خوشحالم ببینم کلک نکنه فاطمه مهره ی مار داره؟!
-مامان!فاطمه مهره ی مار نداره فاطمه داره منو میسازه داره بمن درس درست زندگی کردن رو یاد میده درسی رو که وظیفه ی شما بود بهم یاد بدین از روز اولی که چشم باز کردم همیشه وسایل رفاهمو تامین کردین اما از لحاظ عاطفی برام چیکار کردین؟بعنوان یه مادر به من محبت کردین شب بیخوابی کشیدین با غمم غصه دار شدین و با شادیم شاد شدین اما چرا هیچوقت یادم ندادین که چطور زندگی کنم؟چرا به عهده ی خودم گذاشتین که راهمو خودم انتخاب کنم؟چرا وقتی شبا دیر وقت می اومدم ازم ایراد نمیگرفتید باهام قهر نمیکردید؟چرا اجازه میدادین توی پارتی ها شرکت کنم و توی خونه پارتی راه بندازم؟چرا بمن یاد ندادین نسبت به خودم شخصیتم وجودم عفتم تعصب داشته باشم؟چرا اجازه دادین با پسرها راحت حرف بزنم؟مامان جواب این چراهارو بدین اگه شما و بابا مسئول نیستین پس کی مسئوله؟فقط خدا میدونه تو این شهر بی در و پیکر چند تا دختر مثل من هست اگه ما به این راه کشیده شدیم مسئولش خانوادهامونن چون پدر مادر موظفند به بچه ها یاد بدن چطور زندگی کنن ماها که به خواسته خودمون پا به این دنیا نذاشتیم ما به خواست شما اومدیم ما دست شما امانتیم مگه غیر از اینه؟!!
-نگار!آروم باش!!
-باشه آروم میشم مثل همیشه اما برین روی حرفای من خوب فکر کنین ببینید حق مادری رو واقعا ادا کردین؟
-نگار! خیلی بی انصافی اینهمه به پات زحمت کشیدم حالا میگی...مامان فقط خدا میدونه چقدر دوستت دارم.بخدا عاشقتم اصلا قبل از اینکه رو حرفام فکر کنی در این مورد هیچ حرفی نمیزنیم فقط یه خواهشی ازت دارم اونم اینه که میخوام یه مدت توی حال و هوای خودم باشم این فرصتو بهم میدین؟!!
-اگه بدونم اینجوری راحتتری حرفی ندارم ولی باور کن نگار!من تمام سعیمو کردم تا تو احساس خوشبختی کنی!!
-قبول دارم مادر ازت خواهش میکنم فعلا حرفی در این مورد نزنی باشه؟
-باشه نمی آیی پایین؟
-الان میام یه مقدار اتاقمو مرتب کنم حتما میام.
مادر غرق د رافکارش به پایین رفت و نگار ماند و یک اتاق خلوت و حرفهای فاطمه...
علی طی تماس تلفنی به عرفان اطلاع داد که میتواند به شلمچه بیاید.عرفان و نگار تمام وسایل سفر را مهیا کردند و شب را زود خوابیدند صبح روز بعد وقتی نگار آماده شد روبروی آینه ایستاد و وقتی چادر را برای اولین بار سر کرد حس و حال عجیبی داشت.حس شیرین و دوست داشتنی نگاهی به چهره خودش انداخت.هیچگاه خودش را آنگونه ندیده بود در این هنگام عرفان وارد اتاقش شد تمام وجودش محو نگار شده بود حتی مژه هم نمیزد باور نمیکرد.کسی که روبرویش ایستاده همان خواهرش باشد.نگار با خنده گفت:چی شده که اینقدر متعجب نگام میکنی؟
-نگار!خودتی؟!!
-قراره کس دیگه ای باشم؟
-نه...ولی چقدر خوشگل شدی خوشگل تر از همیشه چقدر چادر بهت میاد!
-جدی؟!!
-یعنی...یعنی میخوای با چادر بیای مسافرت؟!
-تنها مسافرت نه!!برای همیشه باهامه ببینم از نظر تو ایرادی داره؟!
-نه...نه...ولی تو که از چادر متنفر بودی؟
-من از خیلی چیزا متنفر بودم چون درکشون نکرده بودم اما حالا قضیه فرق میکنه.
عرفان بطرف خواهرش رفت و او را محکم به سینه اش فشرد و گفت:احساس میکنم بیشتر از همیشه دوستت دارم.
و بعد همراه هم بطرف پایین رفتند چادر نگار همان اندازه که عرفان را متعجب کرد پدر و مادر را هم برجای خودشان میخکوب کرد پدرش با تعجب گفت:این چیه پوشیدی سرت؟!مادرش با ناراحتی گفت:چیزیه که من باید سرش میکردم خیلی زودتر از اینا درسته؟
-الان هم دیر نیست مامان جون.
-ممنونم از اینکه به من فرصت دادی.
-مامان بابا خیلی دوستتون دارم.
عرفان برای رفتن خیلی عجله داشت گفت:نگار جان زود باش داره دیر میشه.
پدر و مادر فرزندانشان را بویدند و بوسیدند و بخدا سپردند و آنها ساعتی بعد به کاروان پیوستند و بطرف شلمچه سرزمین خدا براه افتادند...
وقتی به شلمچه رسیدند بسیاری از مادران و خواهران شهدا خاک شهدا را میبوسیدند و میبوییدند فاطمه و نگار در کنار هم و کمی آنطرفتر علی و عرفان همگام با هم قدم برمیداشتند چشمان جستجوگر نگار دیگر بسوی علی نمیچرخید گویی به عشقی تازه رسیده بود عشقی که برایش شیرین تر از عشق علی بود.دستش را بر شانه فاطمه که نشسته و دستهایش را بر خاک شلمچه میکشید گذاشت و گفت:فاطمه!اینجا چه حال و هوایی داره احساس میکنم تو این دنیا نیستم.
فاطمه د رحال بلند شدن گفت:آخه اینجا با خون شهدا سیراب شده اینجا همون کربلاست مادران و خواهرانی که اینجا اومدن همشون دلتنگن اون لحظه ای که جگر گوشه هاشون به خاک غلطیدند همین خاک آغوش گرمشو براشون باز کرده بود.
فاطمه کتابها را بیرون آورد و گفت:نگار!بیا بریم اون دور دورا داخل یادمان شهدای شلمچه یه زیارت عاشورا بخونیم.
-مگه اینجا عیبی داره؟
-عیبی که نداره اما دوست دارم اونجا هم زیارت عاشورا بخونیم هم یه دل سیر گریه کنیم.
هر قدم که برمیداشت احساس درونی اش غریب تر میشد و بغض نفس کشیدن را برایش مشکل کرده بود.کنار فاطمه داخل یادمان نشست فاطمه همینکه خواست کتابها را باز کند عکسی از داخل کتاب بیرون افتاد.نگار عکس را نگاه کرد چنان محو عکس شده بود که مژه هم نمیزد فاطمه وقتی متوجه نگاه نگار شد گفت:این عکس شهید همت شهید محمد ابراهیم همت.بچه ی اصفهان بوده 29 سال داشته که در جزیره مجنون به شهادت میرسه.
-فاطمه!این آقا با تو نسبتی داره؟!منظورم اینه که...
-نگار جون! شهید همت برای هر کسی میتونه الگو باشه شاید از لحاظ فامیلی با من نسبتی نداشته باشه اما از لحاظ روحی غذای روح منه.و بعد در حالیکه عکس دیگری را نشان میداد گفت:ببین اینم یکی دیگه از عکساشه.
-چه چشای قشنگی داره!
-آره اینو تنها تو نمیگی همه میگن به شوخی بهش گفته بودن حاجی!تو چشمای خیلی زیبایی داری و از ناجیه چشم شهید میشی ولی نگار این یه شوخی نبود بلکه پیش بینی ای بود که به واقعیت پیوست چشمانی که نگاهش بیانگر هزاران هزار درد و دل مظلومیت خاندان اهل بیت و شیعیان دل سوخته تاریخ بود با ترکش از ناحیه ی خون اشامان تاریخ تقدیم آستان حضرت دوست شد.
-یعنی با یه ترکش که به چشمش اصابت کرد شهید شد؟
-نه فقط چشماش بلکه همانطور که خودش گفته بود علی وار زیستن و علی وار شهید شدن حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست داشت و دوست داشت که همچون مولایش الا عبدالله بی سر و همچون آقایش ابوالفضل العباس بی دست باشه عاشقانه به مولایش اقتدا کرد و به زمره ی صحابه حسین بن علی پیوست.
-شهید همت مجرد بود یا ازدواج کرده بود؟
-ازدواج کرده بود اما وضعیت مالیشون به اندازه ای خراب بود که همیشه نان و پنیر میخوردن منزلی که در دزفول در اون زندگی میکردند قبلا مرغداری بوده.
-واقعا مرغداری بوده؟!
-اره واقعا مرغداری بوده با پول کمی که همسرش داشته دو تا کاسه و بشقاب و استکان و یک قوری میخرن برای رختخوابشون یه پتو که توی ماشین استفاده میکردن میارن خونه همه اسباب و اثاثیه شون همین بوده تا اینکه همسرش مریض میشه و سینه درد میگیره اون موقع حاجی یه بخاری میخره بعد از اون یه مدتی توی اندیمشک توی خونه های سازمانی میرن که پر از عقرب بوده.این زندگی یه تازه عروس و داماد بوده که عاشقانه همدیگر رو میپرستیدن.
-چقدر زندگی زندگی جالب و جذابی داشتن!!
-نه تنها جالب و جذاب بوده بلکه یه عشق واقعیه عشقی که پاک و زلاله حاج همت واقعا عاشق خدا بوده.
-اینکه میگن شهدا زنده اند!یعنی چه؟منظورشون چیه؟مگه کسی که میمیره میتونه زنده باشه؟!!
-از خاطرات شهید همت دوتاش همیشه تو ذهنمه که باعث شده من بهمین موضوعی که فکر تو رو مشغول کرده ایمان بیارم.یکیش این که شبانه میرن تا برای شهیدی زیر پای قبر حاجی قبر بکنند همینطور که زمین رو میکنند قبر حاجی سوراخ میشه قبر کن میبینه بوی عطر و گلاب بلند میشه و روشنایی زیادی در این قبر هست فکر میکنه شاید نور از بیرون بداخل قبر تابیده بیرون رو نگاه میکنه میبینه تاریکه ولی داخل قبر نورانیه نگاه میکنه میبینه پای حاجی پیداست و کمی خاک روی اون ریخته خاکها رو کنار میزنه میبینه بدن حاجی و لباسهاش بعد از 14 سال هنوز تازه ی تازه س!بعد گچ میاره و قبر حاجی رو دوباره درست میکنه.
دومین خاطره هم از خاطرات همسرشه میگه یه روز یکی از بچه ها تب کرده بود.تب او زیاد و زیادتر میشه.به پزشک هم دسترسی نداشته هر کاری که میکرده تب بچه پایین نمی آمده تمام شب رو بیدارمیمونه.نزدیک نماز صبح گریه میکنه و توی دلش از حاجی میخواد که دو دقیقه بیاد بچه رو نگه داره نزدیک صبح احساس میکنه که حاجی اومده.نیمه خواب و نیمه بیدار بوده حاجی میاد و بچه رو از دست همسرش میگیره و دوسه بار به سرش دست میکشه همسرش وقتی بیدار میشه میبینه حاجی نیست ولی تب بچه قطع شده.صبح زود بچه رو به دکتر میبره دکتر بعد از معاینه میگه خانم این بچه هیچ طوریش نیست!
از این دو تا خاطره که همیشه تو ذهن منه میشه فهمید که شهدا زنده هستند و شاهد و ناظر بر اعمال ما.شهدا بنده های عزیز خدا هستند که پاداششون شهادته مثل همین شهید همت که از اولیا الله بود.
-فاطمه!اولیا الله یعنی چه؟چطور فهمیدی حاج همت از اولیا الله بود؟
-اولیا الله یعنی فرزند خدا اینکه چطور فهمیدم حاج همت از اولیا الله است از آنجاست که در خاطراتی از خانومش خواندم که نوشته بود حاجی گفته وقتی به حج رفته بودم توی خانه خدا چند تا آرزو کردم یکی اینکه تو کشوری که نفس امام نیست نباشم حتی برای یک لحظه بعد از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر بعدش خواستم نه اسیر بشم نه جانباز فقط وقتی از اولیا الله شدم در جا شهید بشم.
حالا دیگه اشکای نگار جاری شده بود.
-نگار!اگه من از شهید همت حرف میزنم منظورم این نیست که فقط شهید همت خوب بوده صالح بوده از اولیا الله بوده منظورم اینه که شهید همت یه چشمه از دریای خوبیهای بنده های خداست.شهید علمدار شهید چیت سازیان شهید چمران و ...که اگه بخوام یکی یکی اسم بیارم و از فضایل و خصوصیاتشون بگم عمرم کفایت نمیده.
-فاطمه!چه راحت گناه کردم بدون اینکه درک کردم خدا ناظر بر اعمالمه بدون اینکه بدونم دل شهیدا رو که بخاطر آسایش ما رفتن چطور به درد می ارم.
-نگار جون!حالا هم دیر نشده...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#202 | Posted: 9 Sep 2013 22:20




قسمت دوازدهم

-میدونم برای خوب بودن هیچوقت دیر نیست راستی عکس شهید همت رو به من میدی؟!میخوام با هر بار نگاه کردن به این عکس بیاد بیارم که چه عزیزانی رفتن چرا رفتن و وظیفه ما درنبودشان چیه؟!
-باشه این عکس واسه تو تا اونجایی که میدونم زیارت عاشورا رو همه شهدیا برای آروم کردن دلشون میخوندن واسه شادی روحشون و اولین جرقه برای جبران گذشته بهتره که زیارت عاشورا رو بخونی...
-من نمیتونم آخه من تاحالا نخوندم.
-بخون خیلی دوست دارم صداتو بشنوم.باور کن نه تنها من بلکه همه شهدا خصوصا شهدای گمنامی که اینجا دفن شدن دوست دارن صدای دعاتو بشنون.
بِسمِ الله ِ اَلرَحمنِ اَلرَحیم
اَلسَلامُ عَلَیک یا اَبا عَبدالله.اَلسَلامُ عَلَیک یا بِنی رَسول الله.اَلسَلامُ عَلیک یا خیره اللهِ وَ بِن خِیره.اَلسَلامُ عَلیک یا بِن اَمیر اَلمومنین.وَ بَن سیدُ اَلوَصین.اَلسَلامُ عَلیک یا بَن فاطمه سِیده نِساء اَلعالِمین.

نگار میخواند در حالیکه اشکهای ندامت و پشیمانی گونه های خشک او را سیراب میکرد.
بعد از اینکه از شلمچه برگشتند نگار احساس کرد دلش جا مانده چند روز بیشتر به ماه مبارک رمضان باقی نمانده بود و تصمیم گرفت که ماه رمضان را روزه بگیرد.در اتاقش مشغول مرتب کردن کمدش بود که نگاهش به هدیه فاطمه که چادر نماز و یک عطر خوشبو بود افتاد.چقدر با دیدن این هدیه احساس آرامش میکرد.گلهای چادر نماز در برابر دیدگانش تار شدند و کم کم شروع به رقصدین کردند این اشکها و گریه های گاه به گاه چه دلیلی داشتند؟صدای زنگ گوشی همراهش به صدا در آمد اشکهایش را پاک کرد.
-بله.
-سلام نگار جون.
-سلام فاطمه جان چطوری؟
-کجایی تو دختر از وقتی از شلمچه برگشتیم نه یه زنگی نه یه یادی...
-ما که به فکرت هستیم همین هم واسه ما غنیمته اگه زنگ نمیزنم واسه خاطر اینه که میدونم سرت شلوغه.
-اگه خدا بخواد دیگه کم کم داره سرم شلوغ میشه.
-دیگه سرکار نمیری؟!
-چرا سر کار میرم خودت میدونی بهزیستی رو دوست دارم درسم دیگه تموم شد.
-جدی؟!
-آره زنگ زدم دعوتت کنم که امروز بیای دانشگاه میخوام پایان ناممو بخونم.
-مگه میشه دعوتتو قبول نکنم.
-پس میای؟
-آره.
-خب از حالت نگفتی؟
-نه خوبم نه بد.
-ناشکری نکن میدونم که خوبی فقط یه کم خودتو لوس میکنی.
-واسه تو خودمو لوس نکنم پس واسه کی خودمونو لوس کنیم.
-نازتم میخریم خانم...مامانت میگفت خیلی کم حرف شدی حالا علتش چیه؟ببینم کلک نکنه عاشق شدی؟
-عاشق؟!ای بابا اینقدر مشغله فکری دارم که عاشقی از یادم رفته.
-پس عاشق شدی ولی فعلا یادت رفته؟
-ای بابا کی پیدا میشه ما رو تحویل بگیره اگر هم پیدا بشه قول میدم خودم دربست عاشقش بشم.
-این حرفها چیه؟!خیلی دلشون بخواد.
-ببینم فاطمه تو دانشجوی جامعه شناسی هستی یا دانشجوی عاشق شناسی؟!
-فکر کنم بعد از فارغ التحصیل شدن از جامعه شناسی بهتره توی رشته عاشق شناسی شرکت کنم چون خیلی تبحر دارم.
-انشالله موفق باشی.
-در کنار شما پس میای دیگه؟
-فقط بگو چه ساعتی؟
-ساعت 3 بعدازظهر.
-باشه میبینمت.
-خداحافظ.
ساعت دقیقا یک ربع به 3 بود که ماشین نگار روبروی دانشگاه الزهرا توقف کرد.وقتی پیاده شد دیگر سنگینی هیچ نگاهی را احساس نمیکرد.دسته گل بزرگی در دست داشت.وارد حیاط دانشگاه شد که با راهنمایی دختری که در حیاط بود وارد سالن شد و روی یکی از صندلی ها نشست.تقریبا سالن از دانشجویان پر شده بود و اساتید در ردیف جلو نشسته بودند که فاطمه پشت تریبون ظاهر شد قبل از خواندن پایان نامه اش نگاهش آواره بین دانشجویان میچرخید وقتی چشمش به نگار افتاد انگار که گمشده اش را پیدا کرده باشد لبخندی زد و با اشاره ی سر به او خوش آمد گفت و پایان نامه اش را اینگونه شروع کرد:
بنام خدا
موضوع پایان نامه:
زن و بی حجابی به عنوان یکی از معضلات جامعه

یکی از زیباترین مخلوقات جهان موجودی ظریف و حساس بنام زن است موجودی که خداوند نهایت زیبایی را در موردش بکار برده است.حال آنکه در بعضی مواقع این موجود زیبا به موجودی پست تبدیل میوشد و علت چیزی نیست جز دست و دلبازی بعضی خانمها در مورد جسم و عفت خودشان برتراندراسل میگوید:از لحاظ هنر مایه ی تاسف است که به آسانی به زنان بتوان دست یافت و خیلی بهتر است که وصال زنان دشوار باشد بدون آنکه غیرممکن گردد.در جایی که اخلاقیات کاملا آزاد باشد انسانی که بالقوه ممکن است عشق شاعرانه ای داشته باشد عملا بر اثر موفقیتهای متوالی به واسطه ی جاذبه شخصی خود ندرتا نیازی به توسل عالیترین تخیلات خود خواهد داشت.
ویل دورانت در لذات فلسفه میگوید:آنچه بجوییم و نیابیم عزیز و گرانبها میگردد زیبایی به قدرت میل بستگی دارد و میل به امتنا و ارضا ضعیف و با منع جلوگیری قوی میگردد.
یکی از فیلمسازان آمریکا اعتقاد دارد که زن باید مثل فیلمی پر هیجان و پر آنتریک باشد بدین معنا که ماهیت خود را کمتر نشان بدهد و برای کشف خود مرد را به نیروی تخیل و تصور زیادتری وادارد.باید زنان پیوسته بر همین شیوه رفتار کنند یعنی کمتر ماهیت خود را نشان دهند و بگذارند مرد برای کشف آنها بیشتر به خود زحمت بدهد.همچنین در شماره ی دیگری از همین شخص نقل میشود:زنان شرقی تا چند سال پیش بخاطر حجاب و نقاب و رویبندی که بکار میبردند خود به خود جذابتر مینمودند و همین مساله جاذبه نیرومندی به آنها میداد اما به تدریج با تلاشی که زنان این کشور برای برابری با زنان غربی از خود نشان میدهند حجاب و پوششی که دیروز بر زن شرقی کشیده میشد از میان میرود و همراه با آن از جاذبه جنسی او هم کاسته میشود.
میگویند:مشتاقی است مایه مهجوری.این صحیح است اما عکس آنهم صحت دارد که مهجوری است مایه ی مشتاقی.امروز یکی از خلاهایی که در دنیای آمریکا وجود دارد خلا عشق است.در کلمات دانشمندان اروپایی زیاد این نکته به چشم میخورد که اولین قربانی آزادی و بی بند و باری امروز زنان و مردان عشق و شور و احساسات بسیار شدید است.در جهار امروز هرگز عشقهایی از نوع عشقهای شرقی از قبیل عشقهای مجنون و لیلی خسرو و شیرین رشد و نمو نمیکند.
نمیخواهم به جنبه ی تاریخی قصه ی مجنون و لیلی و خسرو و شیرین تکیه کرده باشم ولی این قصیه بیان کننده واقعیاتی است که در اجتماعات شرقی وجود داشته است.از این داستانها میتوان فهمید که زن بر اثر دور نگه داشتن خود از دسترس مرد تا کجا پایه خود را بالا برده است و تا چه حد سر نیاز مرد را به آستان خود فرود آورده است!قطعا درک زن این حقیقت را در تمایل او به پوشش بدن خود و مخفی کردن خود به صورت یک راز تاثیر فراوان داشته است.پوشش زن در اسلام این است که در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه گری و خود نمایی نپردازد.نبودن حریم میان زن و مرد و آزادی معاشرتهای بی بند و بار هیجانها و التهابهای جنسی را فزون میبخشد و تقاضا را به صورت یک عطش روحی و یک خواست اشباع نشدنی در می آورد.هوس غریزه ای نیرومند است عمی قو دریا صفت است هر چه بیشتر اطاعت شود سرکش تر میگردد و همچون آتش که هر چه به آن بیشتر خوراک دهند شعله ورتر میشود.روایات زادی درباره ی خطرناک بودن نگاه خطرناک بودن خلوت با زن و بالاخره خطرناک بودند غریزه ای که زن و مرد را به یکدیگر پیوند میزد وارد شده است.اسلام تدابیری برای تعدیل و رام کردن این غریزه اندیشیده و در این زمینه هم برای زنان و هم برای مردان تکلیف معین کرده است.خداوند یک وظیفه ی مشترک برای زن و مرد مقرر فرموده که مربوط به نگاه کردن است زن و مرد نباید به یکدیگر خیره شوند.نباید چشم چرانی کنند نباید نگاههای مملو از شهوت به یکدیگر بدوزند نباید به قصد لذت بردن به یکدیگر نگاه کنند.یک وظیفه هم خاص زنان مقرر فرموده است و آن این است که بدن خود را از مردان بیگانه پوشیده دارند و در اجتماع و به جلوه گری و دلربایی نپردازند.به هیچ وجه کاری نکنند که موجبات تحریک مردان بیگانه را فراهم کنند.چرا در دنیای غرب اینهمه بیماری روانی زیاد شده است؟علتش آزادی اخلاقی جنسی و تحریکات فراوان است که به وسیله جراید و مجلات و سینماها و تئاترها و محافل و مجالس رسمی و غیر رسمی و حتی در خیابانها و کوچه انجام میشود.اما علت اینکه در اسلام دستور پوشش به زنان اختصاص یافته این است که میل به خودنمایی و خودآرایی مخصوص زنان است.از نظر تصاحب قلبها و دلها مرد شکار است و زن شکارچی همچنانکه از نظر تصاحب جنس و تن زن شکار است و مرد شکارچی میل زن به خود آرایی از این نوع حس شکارچی گری او ناشی میشود.در هیچ جای جهان سابقه ندارد که مردان لباسهای بدن نما و آرایشها تحریک کننده بکار برند این زن است که به حکم طبیعت خاص خود میخواهد دلبری کند و مرد را دلباخته و در دام علاقه به خود اسیر سازد علت اینکه جوانان امروز از ازدواج گریزانند و هر وقت به آنها پیشنهاد میشود جواب میدهند حالا زود است ما هنوز بچه ایم و یا به عناوین دیگر از زیر بار آن شانه خالی میکنند همین است.حال آنکه در قدیم یکی از شیرین ترین ارزوهای جوانان ازدواج بود.جوانان پیش از آنکه به برکت دنیای اروپا زن اینهمه ارزان و فراوان گردد شب زفاف را کم از تخت پادشاهی نمیدانستند ازدواج در قدیم پس از یک دوران انتظار و ارزومندی انجام میگرفت و بهمین دلیل زوجین یکدیگر را عامل نیکبختی و سعادت خود میدانستند ولی امروز کامجویی های جنسی در غیر کادر ازدواج به حد اعلی فراهم است و دلیلی برای آن اشتیاق ها وجود ندارد.معاشرتهای آزاد و بی بند و بار پسران و دختران ازدواج را به صورت یک وظیفه و تکلیف و محدودیت در آورده است که باید آن را با توصیه های اخلاقی و یا احیانا چنانکه برخی از جراید پیشنهاد میکند با اعمال زور بر جوانان تحمیل گردد.
اسلام تاکید کرده است که زن هر اندازه متین تر و با وقار تر و عفیف تر حرکت کند و خود را در معرض نمایش برای مرد نگذارد بر احترامش افزوده میشود یعنی اینکار برای اینکه به عفاف شناخته شود و معلوم شود خود را در اختیار مردان قرار نمیدهند بهتر است و در نتیجه عفت و حجاب آنهامانع افراد لاابالی میگردد.حیا امری غریزی نیست بلکه اکتسابی است.زنان دریافته اند که سبکسری مایه ی طعن و تحقیر است و این امر را به دختران خود یاد داده اند مرد جوان به دنبال چشمان پر از حیاست و بی آنکه بداند حس میکند که این خودداری ظریفانه از یک لطف و رقت عالی خبر میدهد...
دیگر هیچ چیز نمیشنید بغض راه گلویش را بسته بود از چشمانش شعله های غم و اندوه زبانه میکشید.دسته گل را به فاطمه داد و بی هیچ سر و صدایی سالن را ترک کرد و ماشین را به حرکت در آورد.اشکهای گرمش گونه های سردش را نوازش میداد.احساس میکرد خیلی بدبخت است هیچ چیز آرامش نمیکرد.مثل بچه هایی که گمشده باشند موج غریبی در چشمانش بود.با کوچکترین تلنگری بغضش میشکست.این دیگر چه عذابی بود؟!رفتارها و خاطرات گذشته همانن فیلم سینمایی در برابر دیدگانش جان میگرفت.این پایان نامه آخرین ضربه را به او زده بود.بعد از چند ساعت چرخیدن بیهوده در خیابانها به منزل برگشت.مادر به استقبالش آمد و گفت:نگار!تو کجایی؟فاطمه پیش پای تو رفت نگرانت بود میگفت زودتر از همه سالن رو ترک کردی و رفتی با تلفن همراهت هم هر چی تماس گرفتیم جواب نمیدادی.
-حالا که اومدم.
-حالا که اومدم هم شد حرف؟!!تو چرا یه ذره به فکر ما نیستی؟!هیچ میدونی اون دختر بیچاره چقدر نگرانت بود؟!حالا در جوابهای نگرانیهای ما فقط میگی حالا که اومدم؟!
-خب معذرت میخوام راضی شدی؟!بابا ولم کنین بذارین بحال خودم باشم آخه چی از جونم میخواین؟بذارین بحال خودم بمیرم.
به اتاقش رفت در را از پشت قفل کرد.بطرف کمد لباسهایش رفت تمام مانتوها و لباسهایی را که روزی با عشق و علاقه خریده بود همه را وسط اتاق ریخت...
تمام عطرها و ادکلنها و لوازم آرایشهایی که روی میز توالت بود را نقش زمین کرد.با صدای بلند گریه میکرد و هر آنچه را که باعث تحقیرش شده بود میشکست.مادرش نگران در را کوبید و با التماس از نگار میخواست که در را باز کند .اما او هیچ چیزی نمیشنید.پس از ساعتها تنها نشستن و گریه کردن در را باز کرد.چشمهای قرمز و متورم مادر او را بیشتر شرمنده کرد.به ارامی کنار مادرش نشست این چه دردیه که افتاده به جونت چه چیزی باعث شده اینقدر عذاب بکشی؟!آخه چرا آروم نمیشی؟!
-نمیدونم چه دردیه احساس میکنم دردم درمون نداره مادر!
-جان دلم.
-دیگه نمیتونی تحملم کنی نه؟!
-آخه کدوم مادره که نتونه بچه شو تحمل کنه؟!اونم یکی یکدونه شو اونم مونس و همدمشو من تحمل دیدن غم و رنجت رو ندارم.
-من باید این رنج و عذاب رو بکشم باید درد بکشم بخاطر اینکه تازه فهمیدم...
-چی رو تازه فهمیدی؟هان؟!
-اینکه آدم باشم اینکه مثل آدم زندگی کنم.
در این لحظه عرفان که تازه به منزل رسیده بود وارد اتاق نگار شد:وای خدای من اینجا چه خبره نکنه زلزله اومده؟!
مادر با ناراحتی گفت:عرفان!وقت خوبی را برای شوخی انتخاب نکردی.
-من با کسی شوخی ندارم بر عکس همیشه میخوام خیلی جدی با نگار صحبت کنم.
نگار د رحالیکه نگاهش را بزمین دوخته بود گفت:میشه بعدا با هم صحبت کنیم؟!الان میخوام تنها باشم.
-مامان جون پاشو...من و تو اینجا فعلا مزاحمیم نگار خانم میخواد با خودش خلوت کنه.
مادر نگاه نگرانش را به دختر دوخت و گفت:نگار!نمیدونم چه شده که به این روز افتادی...اما دوست دارم مثل گذشته بشی.
-مامان!تو رو خدا یه همچین دعایی نکن من دارم از گذشته فرار میکنم دعا کن راه درست رو پیدا کنم دعا کن عاقل بشم فقط دعا کن.
مادر با اشاره ی عرفان نگار را تنها گذاشت ساعتی گذشت عرفان دیگر نگران شده بود در اتاقش را گشود خواهرش را دید که درست شبیه فرشته ها مشغول نماز خواندن بود احساس کرد نگار آرامش از دست رفته اش را به دست آورده است.
روزها از پی هم میگذشت و روزه گرفتن آنقدر برای نگار شیرین بود که او را از همه غافل کرد.بیشتر ساعات را به عبادت کردن میپرداخت.کم کم شبهای قدر نزدیک میشدند.فاطمه هر چند روز یکبار به دیدن نگار میرفت و جویای احوالش میشد و از اینکه نگار به این مرحله رسیده بود احساس خوشحالی میکرد.نگار برای فرا رسیدن شبهای قدر لحظه شماری میکرد این انتظار چندان به طول نینجامید.
وقتی برای اولین بار به مسجد رفت حال عجیبی داشت آرامشی شیرین سراسر وجودش را فرا گرفت احساس میکرد به عشق واقعی نزدیک شده.نگاهش به هر طرف میچرخید همراه با اشک و آه و خواستار بخشش از خدا بود همه ی کسانی که به مسجد آمده بودند خالصانه گریه میکردند زار میزدند و طلب مغفرت از تنها پناه و امیدشان میکردند.هیچکس اشکش را پنهان نمیکرد.غرور در آنجا هیچ مفهوم و معنایی نداشت.نگار تمام عقده ها و دلتنگی هایش را گشود.گریه کرد آنقدر که گرد و غبار دلش را با اشک چشم شستشو داد.او همراه با همه بنده هایی که در آن شب عزیز به مسجد آمده بودند دست گدایی اش را بطرف خداوند بلند کرد و هم صدا با ناله ها گفت:سُبحانَک یا لا الهَ الا اَنتَ الغوثُ الغوث خَلصَنا مَن اَلنارُ یا رَب...
آن لحظه چه لحظه های عزیز و گرانقدری بود.خدا در آن شب بنده های مخلصش را با اب پاک توبه شستشو داد و همراه با فرشته های آسمانی ناله ی بنده های بی ریایش را به تماشا نشست.
امتحانات شروع شد و نگار تمام وقتش را صرف خواندن درسهایش میکرد.یک روز که با فاطمه قرار داشت به طور اتفاقی یاسمن را دید از دوستان دانشگاه شنیده بود که انصراف داده اما علتش را نمیدانست.وقتی همدیگر را دیدند نگار بطرفش رفت و او را در آغوش کشید و بوسید.یاسمن چشمانش گرد شده بود در حالیکه با دهانی نیمه باز به نگار نگاه میکرد گفت:باور نمیکنم یعنی این تویی؟...اه اه حالم بهم خورد این چه وضعیه؟!
-باور کن که منم خود خود نگار شکیبا حالا چی باور کردی؟
-هضمش یه مقدار مشکله...حالا میشه علتشو بگی؟
-علتش اینه که عاقل شدم و راه درستو انتخاب کردم.
-یعنی چی؟توبه کردی؟
-اگه خدا قبول کنه!!
-وای خدایا!!حتی طرز صحبت کردنش هم عوض شده بابا ول کن توبه رو بهتره تو دوران پیری بکنی.اون وقت دیگه خوشی هاتو هم کردی.نگار با اشاره به یاسمن گفت:یاسمن!خوشی تنها توی اینطور زندگی کردن نیست.
یاسمن نیم نگاهی به نگار کرد و با پوزخند گفت:آها!!پس خوشی توی اینطور زندگی کردنه نه؟!
-از ما گفتن بود.
-برو بابا دیگه گروه خونت به ما نمیخوره.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#203 | Posted: 9 Sep 2013 22:21




قسمت سیزدهم

-یاسمن!دیر یا زود پشیمون میشی.
-نه بابا!برو عزیز جون خدا روزیتو جای دیگه بده معلوم نیست اون دختره امل چیز خورش کرده یا ...
-یاسمن من باید برم کار دارم.
-خب برو از اول هم واست کارت دعوت نفرستاده بودم.
او رفت و نگار که با دیدنش گذشته در برابر دیدگانش جا گرفته بود به حالش تاسف خورد و از صمیم قلب آرزو کرد تا او هم زودتر راهش را انتخاب کند.بطرف محل قرار که نزدیکی دانشگاه بود رفت فاطمه را دید همراه با فاطمه به پارک دانشجو رفتند و نگار با خنده گفت:و اما...از هر چیز میشه بگذریم الا یک چیز.
-مثلا چه چیز؟!!
-خوردن یک پرس غذا اونم تو دربند مهمون من.
-وقت واسه مهمونی زیاده میخوام یه موضوعی رو بهت بگم.
-جدی؟!پس زودتر بگو که روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره.
-نگار!ـو قصد ازدواج نداری؟!
-قصد ازدواج؟نه...اصلا...
-یعنی اگه بدونی یه نفر از من خواسته...
-فاطمه!میشه ادامه ندی.اصلا دوست ندارم در مورد این موضوع چیزی بشنوم.
-حتی حاضر نیستی بدونی اون شخص کیه؟
-چندان مهم نیست حالا هر کی باشه.
-پس من برم به علی بگم با آقا عرفان صحبت نکنه.
-علی...؟مـ...منظورت چیه؟
-منظورم اینه که علی از من خواسته از شما خواستگاری کنم.
-علی...خب...خب...باید در موردش فکر کنم.
برایش باور کردنی نبود.نمیدانست بخندد یا گریه کند شاید خواب میدید.دیگر حرفهای فاطمه را نه میشنید نه میفهمید تنها به یک چیز فکر میکرد...لطف خدا.
وقتی بخانه برگشت اشتهای خوردن هیچ چیز را نداشت بیاد روزهایی افتاد که بیاد علی اشک میریخت.چقدر به دنبالش رفت عشق علی همچون مشعلی بود که او را در راهروهای زندگی راهنمایی کرد تا با نور واقعی آشنا شد.
علی بی اعتنا حالا از او خواستگاری کرده بود.
غرق در این افکار بود که عرفان وارد اتاقش شد.
-اوه کجایی تو دختر یکساعته دارم صدات میزنم.
-کارم داشتی؟
-کار که نه ولی نگرانت شدم آخه اونوقت که تو اومدی منهم پشت سرت بودم ولی هر چی صدات زدم جوابمو ندادی.
-یه مقدار مشغله فکری داشتم معذرت میخوام.
-خیلی دوست دارم بدونم چه چیزی فکر خواهرم رو مشغول کرده.
-عرفان!یه چیزی بگم باور میکنی؟
-چرا که نه...؟
-آخه باور کردنی نیست.
-حالا بگو ببینم چیه که باور کردنی نیست.
-اینکه...اینکه علی از من خواستگاری کنه...باورت میشه؟!
-چرا که باورم نشه این یه چیز غیر ممکن نیست.
-عرفان!من جدی گفتم.
-منهم نگفتم شوخی کردی ببین نگار!چرا خودت رو دست کم میگیری؟چرا فکر میکنی خواستگاری علی یه چیز دور از انتظاره؟حقیقتش رو بخوای یه مدتیه که من متوجه شدم اما چیزی نگفتم.
-متوجه چی شدی...واضح تر حرف بزن.
-چند روز پیش علی به طور غیر مستقیم با من حرف زد اما من متوجه نشدم طرف صحبتش نگار خانم خودمه حالا بگو ببینم چه جوابی میخوای بدی؟مبارکه؟!!
-هیچی معلوم نیست تو چرا خودت میبری و میدوزی.
-دارم با چشمای خودم میبینم که توی لباس عروس چقدر خوشگل میشی.
-خیلی دوست دارم همین روزا دامادیتو ببینم.
-میبینی...همین روزا میبینی...راستش یه گمشده دارم.
-گمشده؟!!
-از کی داری حرف میزنی؟!
-خودمم نمیدونم از کی دارم حرف میزنم فقط اینو میدونم که یه دختریه که عین ماه توی چادرش میدرخشید اومد در خونه آش نذری آورد اما خیلی زود رفت...
-رفت و دل تو رو هم با خودش برد...درسته؟!
-دعا کن پیداش کنم...
-پیداش میکنی ...مطمئنم.
-خواهر و برادر با آرزوهای زیبایی که در دل داشتند با لبخندی که بر لبانشان نقش بسته بود امیدوار به آینده چشم دوختند.
نگار پس از مشورت با پدر و مادر جواب مثبتش را اعلام کرد و در کمترین مدت به عقد علی در آمد.پس از خواندن خطبه ی عقد مراسم شروع شد.مراسمی ساده فاطمه و مادربزرگ خوشحال تر از همیشه بودند.پدر و مادر نگار از سادگی بی حد مجلس یکدانه دخترشان تقریبا ناراحت بودند اما وقتی خوشحالی نگار را میدیدند ناراحتی از دلشان پاک میشد.
علی و نگار همچون دو گل زیبا دو ستاره درخشان در مجلس خودنمایی میکردند.نگار هر چه در میان مهمانها گشت عرفان را ندید.وقتی از علی سوال کرد علی اظهار بی اطلاعی کرد.
عرفان با آمدنش نه تنها نگار بلکه علی را هم از نگرانی بیرون آورد.وقتی علت نبودنش را جویا شدن مهدی را نشان داد و نگار و فاطمه از اینکه مهدی را فراموش کرده بودند شرمنده شدند.مهدی بطرف نگار رفت و گفت:خاله جون!چقدر خوشگل شدین!
علی با شیطنت و خیلی آرام طوری که فقط نگار و مهدی بشنوند گفت:شوخی ناموسی نکن.
و مهدی با صدای بلند گفت:شوخی ناموسی یعنی چی؟
علی و نگار خنده بر لبانشان خشکید و گونه های هر دو از شرم به سرخی گرایید.اما مهمانانی که در نزدیکی عروس و داماد نشسته بودند با صدای بلند خندیدند...
عرفان نزد علی و نگار آمد و گفت:علی آقا!اجازه میدی با نگار خانم خلوت کنم؟
نگار با خنده گفت:عرفان این حرفها چیه میزنی؟نگه قبلا برای صحبت کردن و خلوت کردن با همدیگر اجازه میگرفتیم؟
-قبلا نه...ولی حالا قضیه فرق میکنه یک کم بیشتر فکر کنی متوجه میشی...
-عرفان!بسه بیا بریم ببینم چی میگی؟
علی با اشاره ی سر مواقفتش را اعلام کرد و نگار و عرفان هر دو به سالن بالا رفتند.
-نگار!میدونی چی شده؟
-چی شده؟!
-یادته در مورد یه دختر خانم باهات صحبت کردم...
-آره...خب چه ربطی داره؟
-ربطش اینه که اون دختر خانم الان توی همین مجلسه.
-جدی؟!
-اره همون دختری که روسری صورتی پوشیده.
-من توجه نکردم اما...مطمئن باش بی نصیب نمیگذارم این دفعه نمیذارم در بره.
-نگار!گذشته از اینکه خیلی ماهی خیلی هم خوبی...
-اگه تو این زبونو نداشتی چیکار میکردی؟
-هیچکاری...تا خواهری مثل تو دارم احتیاج به هیچکس و هیچ چیز ندارم.
-بیا بریم پایین...
وقتی به داخل جمع برگشت نگار نگاهش آواره بین مهمانها بود تا اینکه دختری را دید با روسری صورتی ساده و پوشیده در گوشه ی سالن نشسته بود.از مادرش خواست او را دعوت کند تا کنار عروس بنشیند علی از سالن خارج شد و نگار فرصتی پیدا کرد تا با آن دختر آشنا شود.
-خیلی دوست دارم اسمتو بدونم.
-اسمم؟اسمم محدثه اس.
-محدثه؟چه اسم قشنگی...
-من به عمه ام گفته بودم نباید مزاحمتون...
-این حرفها چیه عزیزم مزاحم چیه؟تو رو قسمت کشونده اینجا...
-قسمت؟منظورتون چیه؟
-منظورم اینه که یه دل عاشق خیلی وقته که دنبالت میگرده.
گونه های دختر به سرخی گرایید و نگار در ادامه ی صبحتش گفت:ببین دختر خوب!داداش من دقیقا تاریخش رو نمیدونم شما روی کی دیده!از همون روز هم یه دل نه صد دل عاشقت شده حالا هم میخواد ازدواج کنه و سر و سامون بگیره وقتی اومد توی مجلس بهت نشونش میدم آدرس هم میدم در موردش تحقیق کنین.
-نمیدونم چی بگم باور کن واقعا شوکه شدم.میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟
-به جای یه سوال چند تا بپرس.
-اینکه برادرتون منو کجا دیده؟!
-شما در خونه ی ما آش نذری آوردین...
-آها...اون روز که عمه ام آش نذری داشت من از شهرستان آمده بومد بهمین دلیل آش رو من پخش کردم.
-توی شهرستان زندگی میکنین؟
-اره اهل شمالم هر چند وقت یکبار میام خونه عمه فریده اینا.
-فریده خانم همسایمون...؟
-آره...همسایه شما عمه ی من.
در این هنگام عرفان و علی وارد سالن شدند نگار با اشاره ی انگشت عرفان را نشان داد و عرفان وقتی متوجه شد زیر ذره بین آنهاست دست و پایش را گم کرد.آن دختر بنا بر حجب و حیایی که داشت از نگار دور شد.کم کم مدعوین خداحافظی کردند و بعد از پایان مجلس نگار و علی به داخل اتاقی رفتند.علی لب به سخن گشود و گفت:بی نهایت احساس خوشبختی میکنم.نگار که از شدت شرم گونه هایش گل انداخته بود گفت:منهم احساس خوشبختی میکنم.
-من تمام سعی و تلاشم رو میکنم تا تو از اینکه بمن جواب مثبت دادی پشیمون نشی حالا بگو از شریک زندگیت چه انتظاری داری؟
-من فقط میخوام شریک زندگیم کمکم کنه بخدا بیشتر نزدیک بشم.
-قول میدم و خدا رو هم شاکرم از اینکه یکی از حوریهای بهشتی شو به من هدیه داده.
-میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
-خواهش میکنم.
-سوالم اینه که چه چیز باعث شد که منو انتخاب کنی؟!
-من نجابت و حجب و حیا میخواستم که تو داری.
-علی آقا!بیا بهم قول بدیم که هیچوقت همدیگر رو تنها نذاریم.
علی دستان نگار را در دست گرفت قلبش لرزید صدای ضربان قلبش نشان از اضطراب درونش میداد.هنوز هم باور نمیکرد در کنار علی نشسته علی دستش را زیر چانه اش برد و مستقیم به چشمانش خیره شد و گفت:خیلی دوستت دارم.
ایا واقعا چشمانی که به چشمانش خیره شده بود و با عشق به او اظهار علاقه میکرد همان چشمانی بود که مدتی در به در نیم نگاهی بود؟!چشمان سیاه و جذاب علی با عشق فقط به نگار نگاه میکرد و لا غیر.
براستی روزگار چه بازیهایی دارد.
-من هم دوستت دارم.
علی بوسه ای بر پیشانی نگار کاشت و هر دو با هم هم قسم شدند بدون وجود همدیگر حتی لحظه ای را سر نکنند.
و براستی این لحظه ها برای هر زوج جوانی چقدر شیرین و دوست داشتنی است.
علی و نگار بهمراه دختر کوچولیشان اسما در پارک مشغول قدم زدن بودند.علی بهمراه اسما برای گرفتن بستنی از نگار جدا شد نگار روی نزدیکترین صندلی نشست دختری در کنار نگار بر روی صندلی نشست لخت بودن دستها و وضع بد پوشش سرم گذشته را برایش یادآوری کرد نگاه نگار به صورت گذرا حول دختر چرخید بر جایش میخکوب شد این دختر همان یاسمن بود با تعجب گفت:یاسمن؟!!!
برای یک لحظه هر دو به هم خیره شدند و بعد همدیگر را در آغوش کشیدند چشمهای هر دوی آنها غرق اشک شد.دو دوست بعد از سالها همدیگر را دیدند.نگار با مهربانی گفت:تعریف کن ببینم توی این چند سال چه کارها کردی؟امیدوارم...
-هیچی نگار جون روزی هزار دفعه آرزو میکنم بمیرم کاش اون روز تو رو مسخره نمیکردم کاش حداقل روی حرفات یه ذره فکر میکردم.
-حالا هم دیر نشده.
-چرا ...خیلی دیر شده...خیلی.
-چه چیز باعث شده تا این اندازه ناامید باشی؟خدا آنقدر مهربان و بخشنده اس که هر وقت بنده ای به درگاهش بره مطمئنا اونو ناامید برنمیگردونه.
-نگار؟!تو راه درست رو زود پیدا کردی اما من...من...مبتلا به بیماری ایدز شدم باز هم میگی دیر ندشه هیچکس قبولم نداره حتی اون جوونهای سبک سر و لاابالی منو واسه سرگرمی هم نمیخوان از یه زباله هم بی ارزشترم.
-یاسمن!پشیمونی فایده نداره!یادته میگفتی توبه مال زمان پیریه ولی باور کن باز هم دیر نشده درگاه خدا همیشه به روی بنده هاش بازه.تو برای جبران وقت داری فقط کافیه خودت بخوای.
و بعد بطرف علی و اسما که چند دقیقه ای میشه منتظر بودند برگشت.هنوز هم طنین صدای یاسمن و گریه هایش در ذهنش تداعی میشد.روزهای گذشته برگشت چه دنیای غریبی.
علی وقتی همسرش را غرق در افکار دید گفت:نگار جان چت شده؟چرا یکباره بهم ریختی؟!
-اون دختری که باهاش صحبت کردم از دوستای قدیمم بود...یه دختر شاد و سرحال که هیچ چیز اونو ناراحت و غمگین نمیکرد...اما همون دختر حالا به یه دختر مریض و ناامید تبدیل شده.اون روزا خیلی باهاش صحبت کردم اما اون منو مسخره کرد.فقط خدا خودش کمک کنه.
-نگار جون!غصه خوردن که دردی رو دوا نمیکنه خودتو ناراحت نکن خدا بزرگه اگه دست گدایی شو بطرفش دراز کنه مطمئنا دست خالی برنمیگرده.
راستی فاطمه تماس گرفت و بالاخره موافقتشو اعلام کرد فکرشو بکن جناب استاد یوسف حقیقت بعد از کلی انتظار کشیدن اگه بفهمه که فاطمه قبول کرده تحملش کنه چه حالی میشه.
-راستی راستی خیلی به هم میان...براشون ارزوی موفقیت میکنم .
-از عرفان چه خبر؟!
-تماس گرفت و گفت داره با محدثه و بچه ها از شمال برمیگردن.
-چرا اینقدر زود؟
-بخاطر مدرسه ی مهدی طاها هم بیقراری میکنه هوای شمال بهش نمیسازه.
-عرفان نمونه بارز یه مرد مومن ایرونیه خوب یادمه وقتی توی مراسم خواستگاری اعلام کرد که میخواد سرپرستی مهدی رو به عهده بگیره همه رو شوکه کرد با اینکه میدونست امکان داره محدثه قبول نکنه و با اینکه عاشق محدثه بود ولی باز موضوع مهدی رو مطرح کرد.محدثه واقعا بزرگواری کرد.
-با اینحال که بزرگواری کرد ضرر هم نکرد.میدونی واسه چی؟واسه خاطر اینکه با یه بار زایمان کردن مادر دو تا گل پسر شده طاها خیلی داره شبیه عرفان میشه.
-اگه مثل عرفان خوش تیپ بشه معرکه اس.پس واسه شب برمیگردن؟
-آره خیلی که تا اینجا راه نیست.فاطمه اگه بفهمه از خوشحالی بال در میاره چون خیلی دلتنگ مهدی شده.
-خیلی خوشحالم نگار خدا رو خیلی شاکرم بخاطر اینهمه لطفش...
اسما که پدر و مادر را غرق صحبت کردن میدید و تقریبا تازه شروع به راه رفتن میکرد خودش را بزمین انداخت و پدر و مادر به حیله کودکانه او خندیدند و یاسمن با حسرت نظاره گر اینهمه خوشی و خوشبختی نگار بود ...و براستی نگار مستحق یک زندگی آرام و بدور از گناه بود.


پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#204 | Posted: 10 Sep 2013 16:18




بانوی من جین


ال.ام . مونتگمری


سه قسمت

قسمت اول

نیم ساعت پس از عزیمت قطار ، قایق وارد « برافتن » شد. ما با کمی تاخیر رسیده بودیم ، زیرا مشکل کوچکی در قسمت موتور خانه پدید آمده بود . به همین دلیل نیم ساعت از وقتمان به هدر رفته بود . این به آن معنا بود که ناچار بودم یک شب ، در برافتن بمانم. از این که در آن لحظه خیلی چیزها به ذهنم به فکرم رسید و خیلی چیزها بر زبان راندم بسیار خجالت زده و پشیمانم.وقتی فکر می کنم چنانچه سرنوشت دقیقا به شکایاتم گوش داده بود ، و به نوعی با معجزه یا جادو ، قطار مخصوصی بر سر راهم قرار می داد تا در آن شب فراموش نشدنی ، در برافتن نمانم ، بدنم از شدت ترس و هیجان به لرزه می افتد ، و مو بر اندامم راست می شود... از روی حقشناسی ، از آن زمان تصمیم گرفتم هرگز در هنگام دیر رسیدن به یک قطار ، زبان به شکایت نگشایمو بر عکس خدایم را شکر کنم.
با این حال، در آن زمان ، احساس خشم و ناراحتی شدیدی داشتم . شتاب داشتم هرچه زودتر به راهم ادامه دهم . یک سری کارهای مهم بود که با تاخیر من ، ممکن بود با دردسرهایی مواجه شود. از طرفی من با کسی در ان جا آشنا نبودم ، و به نظرم می رسید که برافتن هیچ چیز مگر شهری بسیار کوچک و مسخره و زشت نبود. با خلق و خویی بسیار عصبانی ، به هتلی رهسپار شدم . پس از آنکه با دل سیر ، خشم و ناراحتیم را ابراز نمودم تا آن که سرانجام از این کار حوصله ام سر رفت ، و این فکر به سرم زد که شاید خوب بود سری به کلارک الیور می زدم ، و وقتم را در آنجا سپری می کردم . هرچند او پسر خاله ام بود ، لیکن هرگز علاقه ی زیادی به او نداشتم . او جوانی چرب زبان و زرنگ بود که با تمام این تفاصیل ، از تمام اعضای خانواده ی ما ، کودن تر به نظر می رسید.
بدتر از همه آنکه در سیاست فعالیت داشت و من از هیچ چیز بیشتر از سیاست بدم نمی آمد . اما بدم نمی آمد ببینم آیا هنوز هم مانند گذشته ، قیافه اش شبیه من مانده بود یا نه! سه سال میشد که او را ندیده بودم ، و آرزو می کردم که ای کاش با مرور زمان ، چهره هایمان هم دستخوش تغییراتی فاحش شده باشد تا فرق بین من و او، بیشتر مشخص و معلوم باشد. نزدیک به یکسال پیش،شخصی با خشونت هر چه تمامتر به من هجوم آورده و ضربه ای به صورتم زده بود ، آن هم به این دلیل که مرا اشتباها به جای ان مردک خبیث « الیور» گرفته بود.( البته منظور او از لحاظ سیاسی بود) در ان زمان ، با خود اندیشیده بودم چه بخت خوشی در انتظار پسرخاله ام است ، و این « دعوای اشتباهی » را به فال نیک گرفته بودم.
من به دفتر کلارک رفتم و فهمیدم که تازه با خانه اش مراجعت کرده بود. به دنبال او رفتم ، و موفق شدم او را در اپارتمانش بیابم . درست در لحظه ای که نگاهم به چهره اش افتاد ، دوباره همان احساس همان نامطبوع همیشگی را کردم. حس می کردم شخصیت ، و چهره و آزادی فردی ام را گم کرده ام.. این حالتی بود که هر بار با مواجه شدن با او بر من عارض میشد. او به طرزی مسخره به من شباهت داشت . همیشه احساس می کردم مشغول نگاه کردن به آیینه ای عجیب هستم . آیینه ای که تمایل داشت ، درست دست به کارهایی بزند که من واقعی ، هرگز قادر نبودم و حتی میل نداشتم آنها را انجام دهم ... این موجب میشد تا حالت غیر واقعی و کابوس گونه ای ، در وجودم پدید بیاید.
کلارک وانمود کرداز دیدن من خوشحال شده است اما حقیقت امر این است که اصلا چنین نبود. از طرفی در ان لحظه ، هنوز آن فکر عجیب و جالب که به نظرش بسیار بکر می رسید ، به ذهنش خطور نکرده بود . ضمنا ما از همان روز ازل ، از یکدیگر بیزار بودیم و تحمل یکدیگر را نداشتیم.
او دستم را فشرد و گفت : سلام الیوت.
او طوری دستم را تکان می داد که گویی من نیز یکی از همکاران سیاسیش بودم . ظاهرا این نوع احوالپرسی را در مبارزات سیاسی و انتخابات دوره ای آموخته بود.او تظاهر به خوشرویی و سرور می کرد. گویی از مشاهده ی من بسیار شاد و هیجانزده شده بود . اما من به خوبی می دانستم که تمام این کارها نقشی بود که او به خوبی ایفا می کرد و تماما دروغین بود. او گفت : از دیدنت چقدر خوشحالم رفیق ! خوشحالم از این که مانند همیشه ، شبیه من هستی، ببینم از کجا می آیی؟
وضعیتم را برایش گفتم و برای مدتی از موضوعات بی خطرکه بیشتر جنبه ی خانوادگی داشت صحبت کددیم ، و از زندگی اقوام و خویشاوندانمان سخن گفتیم . من از صحبتهای خانوادگی نفرت دارم اما آن را به سیاست ترجیح می دادم. متاسفانه این دو موضوع تنها چیزهایی هستند که کلارک قادر است درباره ی آنها صحبت کند.
به همین دلیل من صحبت های خانوادگی را برگزیدم تا بحثمان به سیاست کشیده نشود. بنابراین از مراسم عروسی مری الیس و نامزدی فلورانس و دو قلوهای تام و کیت سخن گفتم ،کلارک سعی می کرد قیافه ای علاقه مند به خود بگیرد ، اما به خوبی ملاحظه می کردم که فکری در سر داشت که تمام توجه اش را به خود جلب کرده بود. پس از چندی سرانجام معلوم شد چه چیزی در فکر پر پیچ و خمش شکل گرفته بود. او با چهر ه ای گرفته نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : در وضعیت عجیبی گرفتار شده ام. زوج کندی ، امشب مجلس شامی بر پا کرده اند . البته تو آنها را نمی شناسی ، آنها سرشناس ترین زوج این شهر هستند . کندی قصد دارد در انتخابات شهر برافتن شرکت کند و خانم کندی قادر است هر شخصی را که می خواهد به اوج موفقیت و شهرت برساند و یا برعکس ، از لحاظ اجتماعی موجب سقوط و نابودی آن شخص گردد. این نخستین بار است که مرا به منزلشان دعوت کرده اند ؛ و بسیار لازم است دعوت آنها را بپذیرم – از هر لحاظ واجب است – چنانچه در آخرین لحظه ، از رفتن به انجا خودم را معذور کنم ، خانم کندی هرگز مذا نخواهد بخشید. البته من هنوز از ارزش و اهمیت زیادی برایش برخوردار نیستم ، روی واژه ی هنوز تاکید می کنم و مطمئنم که روزی خلاف این وضع خواهد شد. مشکل اصلی این است که با نرفتن به انجا ، صندلیم خالی خواهد ماند و این موجب بی آبرویی آنها خواهد شد. آن وقت خانم کندی ، هرگز مرا مانند قدیم به عنوان مهمانی عالیقدر ، در نظر نخواهد داشت و از آنجاکه این او است که بر شوهرش ریاست دارد، من به هیچ وجه نمی توانم به خودم اجازه دهم که دعوت او را نادیده بگیرم . از سوی دیگر دوشیزه ی جوانی که درآنجا حضور دارد که که یک بار در گذشته ، با او ملاقات کرده بودم. خیلی مایلم او را ازنو ببینم.در این باره کوچکترین تردیدی وجود ندارد. البته از آن دوشیزگان ثروتمند و سطح بالای اجتماع و بسیار مغرور و متکبر است. با این حال ، گمان می کنم تاثیر خوب و مثبتی از خود ، در ذهنش بر جا گذاشته ام . من او را هفته ی گذشته در مجلس رقص خانواده ی هاروی ملاقات کرده ام. او زیباترین موجود آن جمع بود...و پیوسته به من نگاه می کردو به همین دلیل با گوشه و کنایه ی فراوان به خانم کندی فهماندم که خیلی دوست دارم از حضور آن دوشیزه بزرگوار نیز مستفیض شوم. چنانچه به این ضیافت مهم نروم از دو واقعه ی مهم محروم خواهم ماند.
با صدایی ناراحت پرسیدم : خوب؟ چه چیزی مانع رفتن تو به آنجا می شود ؟
من هرگز از شیوه ی خودخواهانه ی کلارک در هنگامی که سعی داشت از موفقیتهای احساسیش داد سخن هد ، خوشم نمی آمد و اظهارات او را به سختی تحمل می کردم.
- موضوع از این قرار است که هربرت برانسن امروز عصر به شهر آمد و قرار است با قطار ساعت ده و نیم امشب هم از این جا برود . او برایم پیغام فرستاده است که انتتظارم را در هتلش می کشد. قرار است راجع به معامله ای مهم با هم صحبت کنیم. این معامله مربوط به یک معدن است . هر طور شده باید او را ببینم ! این تنها شانس من برای متقاعد ساختن برانسن برای خرید ن معبد می باشد. چنانچه او را نبینم معامله به هم می خورد و نزدیک به هزار دلار نازنین از کیسه ی پولم بیرون خواهد ماند.
من با احساس یک شنونده ی بی طرف در کمال خونسردی پاسخ دادم : بله... ظاهرا همین طور است، در بد وضعیتی گرفتار شده ای .
من برخلاف کلارک به هیچ وجه گرقفتار کارهای گوناگون نبودم و قرار نبود آن شب به هیچ نوع ضیافت شامی بروم . بنابراین جا داشت تا اندازه ای دلم برایش بسوزد. در واقع دل سوختن برای سخصی که تا ین اندازه از او بیزار هستید احساس دلپذیر و جالبی است.
کلارک گفت : واقعا هم همین طور است.. اصلا نمی دانم چه تصمیمی بگیرم و به کدام محل بروم! لعنت برشیطان! من باید هر طور شده برانسن را ببینم ! در این باره تردیدی وجود ندارد . هر انسان عاقل ئدانا باید زیرذستی داشته باشد تا در چنین مواقعی او رابه جایی که خودش نمی تواند برود ، بفرستد. پناه بر خدا ! الیوت!
ظاهرا ان فکر بزرگ و جالب در آن لحظه به ذهنش خطور کرد... او با خوشحالی از جایش پرید و گفت : اوه الیوت! آیا حاظری به جای من ، به منزل خانم و آقای کندی بروی؟ آنها هرگز فرق بین من و تو را تشخیص نخواهند داد. خواهش می کنم پیشنهادم را بپذیر. خواهش می کنم در حقم جوانمردی کن.
به او گفتم : اما این مسخره است.
- خیر! به هیچ .جه مسخره نیست! شباهت عجیبی که بین من و تو وجود دارد ظاهرا از روز ازل برای چنین لحظه ای پیش بینی شده بود ، من لباس رسمی خود را به تو خواهم داد . شک ندارم که اندازه ات خواهد بود نه تنها چهره ات ، بلکه قامت و بدنت نیز شبیه من است. تو که امشب هیچ کاری برای مشغولیت نداشتی! من یک مجلس شام ، با همسفره ای بسیار شایسته به تو اهدا می کنم. بیا و مرا خوشنود کن! منتی بر سرم بگذار! تو که خودت می دونی در ماجرای مال هنن من چه کمک ارزشمنی به تو کردم ... بیا و به خاطر آن کار هم که شده ، مرا از این تنگنا نجات بده!
ماجرای مال هنن اوضاع را فیصله داد . تا زمانی که او صحبتی از این ماجرا نکرده بود ، به هیچ وجه قصد نداشتم به جای کلارک الیور به آن ضیافت شام بروم.اما هنگامی که کلارک با آن همه « ظرافت طبع » ماجرای مال هنن را پیش کشید ، ناچار شدم به خاطر کمکی که او در آن کار برایم انجام داده بود ، خوبیش را پاسخ دهم. منتی که او در این ماجرا بر سرم نهاده بود ، هنوز بر وجودم سنگینی می کرد . به راستی که هیچ چیز بدتر از ان نیست که انسان از مردی که نفرت دارد ، کمکی دریافت کرده باشد. به این ترتیب ، با این اوضاع من فرصتی پیدا می کردم تا از زیر منت او بیرون بیایم ، بنابراین بدون کوچکترین اتلاف وقت پیشنهادش را پذیرفتم. ولی به هر حال ، با صدایی تردید آمیز گفتم : اما من خانواده ی کندی رابه هیچ وجه نمی شناسم . حتی با هیچ یک از اشخاص سرشناس شهر برافتن نیز آشنایی ندارم. به راستی که جرئت ندارم از هیچ مقوله ای با هیچ کس حرف بزنم. اینطور ظاهری مسخره و احمق پیدا خواهم کردو تو مسلما مایل نیستی من مرتکب اشتباهی جبران ناپذیر شوم، به گونه ای که آقا و خانم کندی از تو بیزار شوند... در واقع حضور من در ان مهمانی بیشتر به ضرر تو خواهد بود تا به نفعت.
- اصلا اینطور نیست! در جایی که می توانی دهانت را بسته نگه دارو در جایی که ناگزیر هستی حرفی بزنی از موضوعات کلی و عمومی سخن بگو! نترس! کارت را به خوبی انجام خواهی داد. چنانچه بیشتر وقتت را با آن دوشیزه سپری کنی کسی مزاحمت نخواهد شد ، به ویژه که او از اهالی این شهر نیست و چیز زیادی از اتفاقات این جا نمی داند. هیچ کس متوجه کار ما نخواهد شد . هیچ کسی نمی داند من پسر خاله ای دارم که تا این حد شبیه من است. مگر یادت رفته ؟ حتی مادران خود ما نیز ه رگز نمی توانستند فرق و تمایزی میان ما دو نفر قائل شوندو مارا از هم تشخیص دهند! حتی صدایمان نیز به هم شبیه است! بس کن ! زودتر لباس رسمی مرا بپوش! وقت زیادی باقی نمانده است و خانم کندی از مهمانی که دیر به خانه اش بیاید خوشش نمی اید.
به نظر می رسید خیلی چیزها مورد پسند این خانم کندی مخوف نبود. از فکر این که موفق خواهم شد از نگاه انتقادجویانه ی این خانم مشکل پسند ، با موفقیت بگذرم- آن هم در زمانی که ناگزیر بودم باهویت و شخصیت کلارک الیور خودنمایی کنم – متوجه شدم که از شانس زیادی بهره مند نبودم. با این حال ، تا ان جا که ممکن بود با دقت و وسواس لباس پوشیدم ف و خود را برای مهمانی آماده نمودم. حالت تازگی این ماجرای جالب ، مرا به هیجان اورده بودو من همیشه از انجام دادن کارهای عجیب و غیر معمول لذت می بردم. به هر حال ، هر کاری بهتر از آن بود که شب را در تنهایی در یک اتاق هتل سپری کنم . هیچ مشکلی هم ایجاد نمی شد و آزاری به من نمی رساند. از طرفی ، به کلارک الیور مدیون بودم و تازه می توانستم خانم کندی را ( برای صندلی خالی مانده اش ) از ناراحت شدن باز دارم.
جای کوچکترین تردیدی وجود نداشت که پس از پوشیدن آن لباس رسمی به طرزی تهوع آور شبیه کلارک الیور شدم .. در حقیقت از این که آن لباس تا ان اندازه برازنده ی تنم بود ، احساس خشم و ناراحتی می کردم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#205 | Posted: 10 Sep 2013 16:19




قسمت دوم

کلارک گفت : خوب شد ... فراموش نکن که تو امشب از طرفداران حزب محافظه کار هستی ، اجازه نده عقاید لیبرالت نمایان شوند ، در غیر این صورت کار مرا برای ابد خراب خواهی کرد. آقای کندی در هنگام شام از سیاست حرف نمی زند بنابراین راحت باش، و تصور نکن در اسارت به سر می بری. خیالت از این بابت آسوده باشد . ضمنا فراموش نکن که خانم کندی آز آبجو بیزار است . از سوی دیگر کلکسیون ظروف چینی اش از بهترین نوع است و همه از آن تعریف می کنند. از طرفی شایع است که دوشیزه هاروی ، در کارهای آبادانی و مستعمره سازی برای مهاجران علاقه ای فراوان دارد که ...
با صدایی شتابزده پرسیدم : دوشیزه کی ؟
- گفتم که ، هاروی ! نام کوچکش را نمی دانم . این همان دختری است که از او برایت سخن گفتم. جای تردیدی نیست که از او خوشت خواهد آمد. سعی کن با او مهربان و خوش رفتار باشی ، اگر لازم است این کار را علیرغم میل درونیت انجام بده . این همان دوشیزه ای است که من قصد دارم در آینده ای نزدیک به عنوان همسر پسر خاله ات ، به خانواده معرفی کنم ! بنابراین از تو خواهش می کنم که به هیچ عنوان سعی نکن نظر خوبی را که از من دارد ، در ذهنش از بین ببری!
نام آن دوشیزه مرا به شدت تکان داده بود ، روزی روزگاری در دنیایی دیگر من با دوشیزه ای به نام جین هاروی آشنا بودم... اما « دوشیزه هاروی » کلارک به هیچ وجه دوشیزه هاروی موردنظر من نبود. تقریبا یک ماه پیش در روزنامه ها خوانده بودم که جین به سواحل اقیانوس آرام سفر کرده بود. از سوی دیگر ، آن دختری که من در قدیم می شناختم ، هیچ علاقه ای به کارهای آبادانی و مستعمره سازی نداشت. گمان نمی بردم که در عرض دو سال ، چنین تغییرات فاحشی در شخصیت و روحیه ی یک دختر جوان پدید آمده باشد . دو سال! آیا فقط دو سال سپری شده بود؟ به نظر من که بیشتر نزدیک به دو قرن رسیده بود...
به این ترتیب ، با روحیه ای شاداب و هیجانزده به منزل زوج کندی عزیمت کردم. چنانچه دقایقی دیرتر می رسیدم ، به عنوان مهمانی تاخیر کرده به نظر می رسیدم . خدا را شکر کردم که درست به موقع رسیده بودم. خانه ی زوج کندی بسیار بزرگ و مجلل بود . در واقع تمام وسایل و مبلمان آن بزرگ و با شکوه بود . به غیر از صاحب آن خانه : مارک کندی مردی کوتاه قامت و لاغر ، با سری طاس بود. به نظر نمی رسید قدرت سیاسی عظیمی باشد. اما این درست ثابت می کرد که در این عالم بزرگ و پهناور ، هیچ چیز در جای مخصوص خود حضور نداشت و هیچ چیز آن گونه که به نظر نمی رسید ، در واقعیت نبود ... خانم کندی با صمیمیت و مهربانی از من احوالپرسی کرد و با صدایی کنایه آمیز گفت که بنا به درخواستم عمل کرده بود... آن گونه که در کارت کنار در ورودی به من اعلام میشد من موظف بودم دوشیزه هاروی را بر سر میز شام هدایت کنم . بدیهی است که نیازی به معرفی شدن ما وجود نداشت ، زیرا کلارک الیور با این دوشیزه آشنا شده بود . از خود می پرسیدم چگونه می توانم این دوشیزه ی ناشناس و اسرار آمیز را پیدا کنم که ناگهان طوری یکه خوردم که سرم شروع به گیج رفتن کرد.
جین در گوشه ای از تالار پذیرایی به من خیره شده بود.
فرصت نبود هوش و حواسم را باز یابم . میهمانان سرشناس خانم و آقای کندی همه به سمت تالار غذاخوری پیش می رفتند. شجاعت و خونسردیم را به دست آوردم. به عنوان احترام سرم را به پایین خم کردم و پس از لحظاتی با قدم هایی لرزان از عرض تالار گذاشتم و دست جین را بر روی بازویم نهادم. تالار مزبور ، دراز و طویل بود. از مهندسی که آن را ساخته بود در دل تشکر کردم، این به من فرصت می داد تا بر احساسات و افکارم مسلط شوم و کنترل خود را دوباره بدست بیاورم.
جین! جین در این شهر حضور داشت! جین قرار بود کنار من حضور داشته باشد و شام را با هم صرف کنیم! او تصور می کرد من کلارک الیور هستم ! جین! اما این باورنکردنی بود! کل این ماجرا غیر واقعی به نظر می رسید! شاید هم این من بودم که دیوانه شده و در دنیایی عجیب سیر می کردم...
آهسته ، نگاهی از زیر چشمانش به سمت او انداختم . سرانجام بر روی صندلی هایی که برایمان مشخص کرده بودند، نشستیم . جین بیش از هر زمان دیگری زیبا و با شکوه به نظر می رسید. او هنوز هم همان دوشیزه ی هاروی بلند قامت و سیاه مو و موقر و بی اعتنا بود...
کارهای آبادانی و غیره ای که شنیده بودم ، به نظرم غیر واقعی می رسیدند. انجام چنین کارهایی از سوی بانویی زیبا و ثروتمند ، فقط به این معنا بود که چنین شخصی از قلبی شکسته در رنج است و قصد داشت با مشغولیت های گونگون افکارش رابه دست فراموشی بسپرد . اما با مشاهده ی جین به این نتیجه رسیدم که جین به هیچ وجه ظاهر یک دوشیزه ی غمگین را نداشت چه برسد به اینکه قلبش از ماجرایی شکسته شده باشد...
روزی روزگاری من و جین نامزد شده بودیم . در آن دوران به طرزی احمقانه دل به او باخته بودم و به همان اندازه به طرزی احمقانه تصور می کردم او نیز احساسی متقابل به من دارد. مشکل اصلی این بود که هرچند از تصور علاقه ای که جین به من داشت دیگر کاملا فارغ شده و چنین فکری را باطل می پنداشتم ولی هنوز هم به او علاقه داشتم و قادر نبودم فکر او را از ذهنم بیرون بیاورم و دست از این حماقت بردارم . در طول دو سالی که سپری شده بود ، همیشه در این آرزوی عجیب و غیر ممکن به سر برده بودم که جین را در شرایطی استثنایی ملاقات کنم و دوباره سعی کنم اوضاع را مانند سابق مبدل سازم. آرزو می کردم دوباره آشتی کنیم ... برای من امکان این که به دیدنش بروم یا نامه ای برایش بنویسم هرگز وجود نداشت ، زیرا خود او مرادر کمال خونسردی و ناراحتی ، مرا از انجام چنین کارهایی بازداشته بود. متاسفانه یکی از عادات بسیار ناپسند جین ( که در هر زنی یافت می شود ) این بودکه وقتی سخنی بیان می کرد ، به آن متعهد می ماند و امکان تغییر دادن عقیده اش وجود نداشت. اما من همیشه از خداوند متعال درخواست مدد و یاری کرده و ظاهرا از بخت و اقبالی بسیار خوش برخوردار شده بودم. خداوند ، با آن شیوه ی عجیب و جالب پاسخ دعاهای مرا داده بود. من در کنار جین نشسته بودم ، در حالی که جین مرا به عنوان کلارک الیور در نظر می پنداشت! این درست همان چیزی بود که من از پروردگارم خواسته بودم!
باید چکار می کردم ؟ آیا لازم بود حقیقت را بیان می کردم و از حقم دفاع کنم و تا زمانی که او ناچار بود در کنارم بنشیند از وضعیتم داد سخن می دادم؟ اما اینکار اصلا ممکن نبود ! ممکن بود شخصی صدای گفتگوی ما را بشنود . از سوی دیگر برای جین اصلا اهمیتی نداشت که من یکی از مهمانان آن خانه باشم ، زیرا می توانست هویت واقعی مرا برملا کند . مرا به عنوان متقلبی شیاد معرفی کند زیرا به طور حتم از کاری که من به خاطر پسرخاله ام انجام داده بودم ، اظهار ناراحتی خواهد کرد ، زیرا می دانستم از چنین کارهایی خوشش نمی آید... به راستی که در وضعیت عجیبی گرفتار شده بودم.
جین در کمال آرامش مشغول خوردن سوپ مقابلش بود – در واقع او تنها زنی بود که تا به حال در عمرم دیده بودم که می توانست هم سوپ بخورد و هم قیافه ی یک بانوی متین و موقر را داشته باشد- او ناگهان سرش رابلند کرد نگاه مرا که بر نیمرخش باقی مانده بود غافلگیر کرد . به نظرم رسید برای لحظه ای سرخ شد . از فکر اینکه او برای شخصی مانند کلارک الیوت سرخ شده باشد ، در باطن احساس خشمی شدید و وحشیانه کردم . کلارک الیور به من گفته بود به نظرش می رسید دوشیزه هاروی – بانوی من ؛ جین – از او خوشش آمده است. جین ؟ از او؟
جین با صدایی اهسته گفت : می دانید اقای الیوت ، شما به طرز خارق العاده ای به شخصی شباهت دارید که من ... در قدیم می شناختم. هنگامی که شب نخست آشنایی مان شما را دیدم در واقع شما را به جای آن شخص اشتباه گرفتم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#206 | Posted: 10 Sep 2013 16:22 | Edited By: nazi220




قسمت سوم

شخصی که در قدیم می شناختم؟ اه! جین! این بدترین و بی رحمانه ترین حرفی بود که تا به حال در عمرم شنیده بودم.
تا آنجا که برایم مقدور بود، با صدایی بی اعتنا گفتم : حتما منظورتان پسرخاله ام الیوت کامرون است! ما شباهت بسیار زیادی به هم داریم... ببینم شما با پسر خاله ام ، آشنا هستید دوشیزه هاروی؟
جین گفت : خیلی کم!
در کمال شهامت و جسارت گفتم : جوان بسیار خوبی است!
جین گفت : آه ... راستش...
من با صدایی پرحرارت گفتم : در واقع تنها خویشاوندی است که از صمیم قلب دوست می دارم. او جوانی کاملا قابل اعتماد است. البته دیگر مانند گذشته پر شور و حال نیست و تا اندازه ای گرفته و کسل کننده شده است. دو سال پیش به دختری دل باخت و متاسفانه ماجرایشان به هیچ کجا ختم نشد و از آن زمان به بعد دیگر هرگز بهبود نیافت...
جین با صدایی سرد گفت : راستی ؟
او تکه ای نان را میان انگشتانش خرد کرد . لحن صدا ، و حالت چهره اش کاملا بی احساس بودند . من در گذشته انتقادهای او را درباره ی مردم آشفته و عصبی شنیده بودم ، و می ئانستم تا چه انندازه از اشخاصی که چنین کارهایی انجام می دادند ، بیزار است .
با صدایی ناراحت گفتم : بله ... متاسفانه زندگی الیوت بینوا ، از آن زمان به بعد کاملا نابود شده است . به راستی که جای تأسف دارد ... »
جین با صدایی تحقیر آمیز پرسید :آیا از ماجرای زندگیش برایتان صحبت کرده است ؟
- خوب ، تا اندازه ای ... بله ، البته او فقط مقداری تعریف کرد و بقیه ی چیزها را من خودم حدس زدم . او نام آن دوشیزه را هرگز به من نگفت . ظاهرا بانوی بسیار خوش قیافه ای بوده است . همین طور هم بسیار بی احساس و بی رحم . آه ... بگذریم ، این دوشبزه با خویشاوند من رفتار خوبی نداشت ... جین پرسید : این حرف را هم گفته بود ؟
- نه ! این حرف را پسر خاله ام نگفت . او حاضر نیست هیچ حرفی بر علیه این دوشیزه بیان شود . اما خوب ، هر انسانی می تواند به نتیجه گیری های شخصی خود برسد .
جین پرسید : چه چیز موجب شد آنها قهر کنند ؟
در همان لحظه او لبخندی گرم به یکی از بانوانی زد که در آن سوی میز نشسته بود ، و به گونه ای رفتار می کرد که گویی پرسش او ، جنبه ای سطحی و اجتماعی داشت . با این حال ، به خرد کردن و له کردن تکه های نانش ادامه داد .
- به گمانم دعوای مسخره ای بین آنها صورت گرفت . الیوت هرگز وارد جزئیات نشد . ظاهرا آن دوشیزه ، رفاقت گرم و نزدیکی با یک آقای دیگر داشته ...
جین با صدایی خسته و ناراحت گفت : به راستی که شگفت انگیز است ... مردم چه عقاید عجیب و نادرستی درباره ی رفاقت دارند . آن چه که به نظر بقیه ، همچون یک دوستی خواهر و برادرانه است ، برای یک نامزد متعصب ، بیش از اینها معنی دارد ، شاید دوست شما - یا نکند گفتید پسرخاله تان است ؟- آری ... شاید از آن نوع مردان حسود ومتعصبی است که سعی دارد پیش از آن که حق دستور دادن داشته باشد ، بر دیگران مسلط شود ، و به آنان امر ونهی کند . دوشیزه ای که مستقل و مصمم باشد ، به طور حتم از چنین رفتاری به ستوه خواهد آمد ...
من اقرار کردم : البته که الیوت احساس حسادت می کرد ! اما خب ... حتما شما نیز این ضرب المثل را شنیده اید که حسادت ، نوعی سنجش برای میزان علاقه ی آن مرد به نامزد ی همسر آینده اش می باشد . چنانچه او فراتر از حد و حقوق خود رفته باشد ، شک ندارم که از این بابت کاملا پشیمان و متأسف است .
جین که گویی به زور شام می خورد ، و ظاهرا هیچ توجهی به محتویات درون بشقابش نداشت ، از من پرسید : به نظر شما آیا خویشاوند شما هنوز هم به این دوشیزه علاقه مند است ؟
من برخلاف جین ، اصلا تظاهر به خوردن غذایم نمی کردم . فقط برای آن که توجه دیگران را جلب نکنیم ، با غذایم بازی می کردم . با صدایی پر التهاب پاسخ دادم : او هنوز هم آن دوشیزه را از صمیم قلب دوست می دارد . برای الیوت کامرون ، هرگز هیچ زنی جایگزین نامزد سابقش نبوده و نخواهد شد .
جین با قیافه ی شخصی که گویی از این ماجرا خسته و بی حوصله شده باشد ، گفت : در این صورت چرا نمی رود و همین مطلب را به آن دوشیزه بازگو نمی کند ؟
- آخر پسر خاله ام جرئت چنین کاری را ندارد . آن دوشیزه دستور داده بود که دیگر هرگز با هم ارتباط برقرار نسازند . به الیوت گفته بود که از او نفرت دارد و تا زمانی که زنده است ، از او منزجر و متنفر باقی خواهد ماند .
جین گفت : چه زن بدجنس و بی احساسی ...
پاسخ دادم : خیلی دوست دارم کسی جرئت کند و چنین حرفی در برابر الیوت ، بر علیه دوشیزه ی مورد نظر بیان کند ! او وی را همچون نمونه ای کامل و بی نقص در نظر می پندارد . من واقعا دلم برای الیوت می سوزد . زندگیش کاملا از هم پاشیده شده است .
جین که گویی مشغول به یاد آوردن بعضی خاطرات قدیمی در ذهنش بود ، با صدایی آرام و آهسته گفت : می دانید چیست ؟ ... به گمانم من آن دختر ر ا بشناسم .
- راستی ؟
- بله . یکی از دوستان دوران قدیم من است . او ... هرگز نام این مرد جوان را نزد من بازگو نکرد ... اما اکنون ، با شنیدن این حرفها ، به نظرم باید نتیجه بگیرم که منظورش همین پسرخاله ی شما بوده است . اما او ... او معتقد است کهخودش گناهکار بوده و هیچ تقصیری را متوجه پسرخاله ی شما نمی داند .
- راستی ؟
اکنون نوبت من بود که از او سوال کنم ، قلبم با چنان شدتی می تپید که به سختی قادر بودم حرف بزنم .
- آری ... او معتقد بود که خیلی عجولانه واحمقانه عمل کرده است . او اصلا قصد نداشت حسادت پسرخاله ی شما را برانگیزد ، از طرفی ، هرگز کوچکترین علاقه ای به هیچ شخصی ، مگر پسر خاله ی شما نداشته است . به گمانم ، دوستم جملاتی بر زبان آورده بود که اصلا به انها باور نداشت . ظاهرا ، فقط قصد آزردن آن مرد جوان را داشته و بس . از طرفی ، به هیچ وجه ... به هیچ وجه گمان نمی برد که نامزدش دقیقا مو به مو ، به اظهاراتش گوش دهد و دیگر به سراغش نرود .
- به نظر شما ، آیا دوستتان هنوز هم به الیوت عللاقه مند است ؟
با در نظر گرفتن اهمیت این پرسش که تمام زندگیم به آن بستگی داشت ، سوالم را با لحن بسیار آرامی پرسیدم و از این کار بسیار راضی بودم .
جین با صدایی آرام پاسخ داد :بله ، به گمانم هنوز علاقه مند باشد. او در طول این دو سال ، هرگز به هیچ مرد دیگری علاقه پیدا نکرده است ، و بیشتر وقتش را صرف انجام دادن کارهای خیریه کرده است . اما من احساس می کنم که موجود زیاد خوشبختی نیست ...
بنابراین کارهایی که کلارک الیور از آنها سخن گفته بود ، به راستی حقیقت داشت . آه جین !
پرسیدم : توصیه می کنید پسر خاله ام چکارکند؟ به نظر شما آیا باید با قیافه ای مصممو پر شهامت به دیدن این دوشیزه برود ؟ آیا ایندوست شما ، اصلا به توضیحات خویشاوند من گوش خواهد داد ؟ آیا او را خواهد بخشید ؟
- بله امکان این چیزها خیلی زیاد است ...
- آیا اجازه دارم در این باره با الیوت کامرون صحبت کنم ؟
جین یک زیتون برداشت و با ظرافت و تانی هر چه تمامتر شروع به خوردن آن کرد : به نظرم اجاه داشته باشید . البته چنانچه واقعا معتقد هستید که پسر خاله تان خواهان شنیدن چنین مطالبی است .
او اصلا به روی خود نیاورد که من همین پرسش را دو دقیقه پیش نیز از او کرده بودم . گفتم : به محض آن که به خانه بروم او را در جریان امور خواهم گذاشت .
با لذت فراوان شاهد تعجب و یکه خوردن جین شدم . او سرش را به طرف من چرخاند و مستقیم به من نگاه کرد . من نیز با شهامت هر چه تمامتر ، نگاهی مستقیم و دقیق و رضایتمندانه به چشمان آبی مایل به سرمه ایش انداختم و سپس در حالی که خود را وادار می کردم سرم را بچرخانم ادامه دادم : بله ... او همین امروز عصر به اینجا آمد . ظاهرا با قایق آمده و از سوار شدن از قطارش جا مانده بود . ناچار شد امشب را در اینجا بماند . وقتی به این مهمانی آمدم ، او را در خانه ام گذاشتم . بدون تردید ، فردا به سراغ معبودش خواهد شتافت . ای کاش خویشاوندم می دانست این دوشیزه در حال حاضر کجا حضور دارد .
جین با قیافه ی شخصی که گویی قصد داشت این مقوله ی کسل کننده را برای آخرین بار ، مورد توجه خود قرار دهد ، با صدایی بی اعتنا گفت : اگر نشانی دوشیزه ی موردنظرش را نداشته باشد من می توانم در این امر به او یاری کنم . من ی دانم این دوشیزه در کجا حضور دارد . شما می توانید به پسرخاله تان بگویید به دیدن من بیاید . من نزد خانواده ی دانکن مور اقامت دارم و قرار ات پس فردا از ایجا عزیمت کنم . راستی ، آیا شما کلکسیون ظروف چینی خانم کندی را تا به حال دیده اید ؟ ... به راستی که بی نظیر است .
... باری کلارک الیور حاضر نشد در مرام عروسی ما شرکت کند . یا نتوانست ، یا نخواست ... جین از آن دفعه به بعد ، دیگر هرگز با کلارک رو یا رو نشد و به هیچ وجه قادر نیست علت انزجار و نفرت مرا از پسرخاله ام دریابد ( بویژه هنگامی که با تعجب می گوید پسر خاله ام چقدر به من علاقه داشت ، و چقدر از من تعریف می کرد ... ) او همیشه می گوید کلارک الیور ، جوانی بسیار شایسته و مودب است و او یکی از بهترین گفت و گوهای دوران عمرش را در همان ضیافت شام منزل خانم و آقای کندی ، با او داشته است .


پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#207 | Posted: 10 Sep 2013 19:28 | Edited By: nazi220




خواب زمستانی

نویسنده: گلی ترقی


ده قسمت

قسمت اول

از یک جا باد می آید، از درز پنجره ها، از زیر در، از یک سوراخ نامریی. زمستان آمده، به این زودی. زمستان ها با هم بودیم؛ من، هاشمی، انوری، عزیزی، احمدی، مهدوی و البته آقای حیدری.
چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال، یا هفتاد و هفت یا بیشتر. نمی دانم. حساب روزها و سال ها از دستم در رفته. دو سال کم تر، دو سال بیشتر، چه فرقی می کند؟ پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تایید کرد؟
یک روز یک نفر گفت: « پیرمرد مواظب باش نیفتی.» پشت سرم را نگاه کردم و گفتم: « آره، مواظب باش نیفتی.» برگشتم تا هر که بود دستش را بگیرم. ماتم برد. از خودم پرسیدم « با منه؟» باورم نشد و گذشتم.
آقای حیدری می گفت « اووه، کو تا چهل سالگی. حالا حالاها مونده، یه قرآن مونده، شایدم هیچ وقت نیاد، هیچ وقت.»
چه سرمایی. چه سوزی. دنیا دارد یخ می زند. دنیا دارد به همراه من یواش یواش می یمرد. چراغ را روشن می کنم. صندلیم را به بخاری می چسبانم. می نشینم و پتو را به دور خودم می پیچم.
کاش هنوز تابستان بودو کاش هنوز با هم بودیم. چی شد؟ چه بلایی سرمان آمد؟ ما که به قول عسگری سر سپرده ی هم بودیم. با هم بودنمان چه آسان بود. فکرش را نمی کردیم. تقصیر کدام یکیمان بود؟
حیدری گفت « بچه ها، راز موفقیت ما در اتحاد ماست. پولاتونو بدین من براتون نگه دارم.»
جلیلی گفت « دلم ازتون به هم می خوره. از کاراتون، از فکراتون، از حساب پوچ آرزوهاتون.»
انوری گفت « به نظرم جلیلی داره با ما شوخی می کنه. همش یه بازیه. جدی بودنش از سر تفننه.»
ولی راست می گفت، چه آسان هم راست می گفت.
چه شب بدی است امشب، چه سرد و تاریک و طولانی است. ساعت تازه هفت و نیم است. کاش زمان یک لحظه می ایستاد، یک لحظه فرصت می داد.
به خودم گفتم « اگه ساعتمو خرد کنم، اگه پرده ها رو بکشم، اگه در و پنجره ها رو ببیندم، این زمان سنج لعنتی دست از سرم ور خواهد داشت.» خیال عبثی بود.
دل من بود که لحظه ها را می شمرد. دل من بود که با هر تپش، رفتن مدامم را به سوی مرگ تایید می کرد.
خواستم باور کنم که مرگ خاتمه نیست، خواستم از دست نیستی که شبانه روز پشت پنجره ام ایستاده و نگاهم می کند، بگریزم. خیال عبث تری بود.
به خودم می گویم « پیرمرد، اگه این بار سرما بخوری، می میری.» چه حساب هایی، چه حساب های خنده داری. « شاید چهل سالگی هیچ وقت نیاید، هیچ وقت.» به ظرف های نشسته ی کنار دیوار نگاه می کنم. به خرده های نان روی قالی، به موشی که وسط اتاق ایستاده و ماتش برده است.
دلم برای هاشمی از همه بیشتر تنگ شده است. عصر ها می آمد، هر روز. نقاشی هایم را هم می آورد. پرنده های رنگ وارنگش را، همه را می چید جلویم. می گفت « گوش کن، داره می خونه، می شنوی؟» نمی شنیدم. می گفت « ایناها، داره می خونه.» می نشست و باز از زن کوچولوی مو فرفریش می گفت، از شیرین خانم شیرینش، از کارهایش، از حرف هایش، از صدایش که مثل بقوبقوی کبوترها بود، از چشم های تا به تا و از خنده های آسان و بوی خوب تنش.
گوش می دهم. صدای در می آید، صدای پا، صدای حرف پشت پنجره. شاید یک نفر به دیدنم آمده. دنبال عصایم می گردم، دنبال کفشهایم، دنبال عینکم. کی یاد من کرده؟ کی؟ مهم نیست. اصلا مهم نیست. حتی اگر غریبه ای باشد که اشتباه آمده راهش می دهم و امشب نگهش می دادم. نمی دانم این عصای لعنتی کجاست. دستم را به دیوار می گیرم، به لبه ی میز، به پشتی صندلی ها.
« پیرمرد، مواظب باش نیفتی.» به من می گفت، به من که حتی فکر پیری را هم نکرده بودم.
لای در را باز می کنم. سرم را بیرون می آورم. گوش می دهم. توی راهرو فقط سرماست و تاریکی و سطل آشغالی که بو گرفته. می پرسم « کیه؟ کسی آن جاست؟» سکوت. می آیم تا نزدیک پله ها، صبر می کنم. بلندتر می گویم « در وازه، بیاین تو.» نه. کسی نیست؛ مثل دیروز، مثل پریروز و روز پیش از آن.
آن وقت ها اگر کسی در می زد و تو نمی آمد می دانستیم که احمدی است. حیدری می گفت « بچه ها، بهتره اصلا در رو به روش وا نکنیم. این آدم دیگه قابل اعتماد نیست.» گفتیم « آخه حیدری جان، رفیقمونه. ما هفت نفر از بچگی با هم بزرگ شده ایم. مگه می شه؟»
انوری گفت « بله. خیلی مشکله ولی چی کار می شه کرد؟ این یه نفر داره به ما شش نفر لطمه می زنه.»
هاشمی گفت « هرچه شما بگین.»
مهدوی گفت « هر چی انوری بگه.»
عزیزی گفت « من باید فکر کنم. بعدا می گم.»
بر می گردم کنار بخاری. می نشینم و پتو را به خودم می چسبانم. کی سراغ من می آید؟ آن هم توی این سرما، توی این شب برفی تاریک. نفت بخاری را بیشتر می کنم. می لرزم. گفتم شیرین خانم که همش داری برای ما شال گردن می بافی، تو که صبح تا غروب نگرانی نکنه یکی از ما سرما بخوره، آخه چه جوری انقده ناز و خوشمزه و خوبی؟» خندید، از آن خنده های بچگانه ی قشنگش که هنوز صدایش توی گوشم است. هنوز بعضی شب ها همراه خوابی آشفته به سرم زنگ می زنه و آرامم می کند.
کاش الان صبح بود. کاش الان وقتی بود که من بوی تابستان را از در و دیوار حس می کردم. رادیو را می گیرم. اخبار. من از همه چیز بی خبرم. مردی زنی را کشته. مردی خودش را کشته. سیل آمده. جنگ هنوز ادامه دارد. پاسبانی برنده شده. دنیا هنوز همان دنیاست. خاموشش می کنم.
ساعت بیست دقیقه به هشت است. نوزده دقیقه به هشت است. شانزده دقیقه، پانزده دقیقه، دوازده دقیقه، ده دقیقه، نه دقیقه، پنج دقیقه، ساعت درست هشت است. امشب می خواهم تمام ساعت هشت ها را به یاد بیاورم. می خواهم بپرسم. می خواهم به خودم نگاه کنم، به تمام روزهایم، به تمام لحظه هایم. می خواهم یک بار دیگر تمام این هفتاد و چند سال را دور خودم بچینم و نگاهشان کنم. همه ی این روزهای از دست رفته، این روزها که تا خواستم نگاهشان کنم، دستشان بزنم، بوشان کنم، رفته بودند و چه آسان رفته بودندن، چه بی سر و صدا و موذیانه/
عزیزی یک روز پرسید « می خوای از سر شروع کنی؟»
دیدم نه، واقعا نه. از سر شروع کنم که چه بشود؟ که چه کار کنم؟ مگر این که بدانم راه دیگری هم هست، که می دونم نیست. اقلا برای من نیست. اگر هزار بار دیگر شروع کنم باز به همین جا می رسم.
جلیلی گفت « معلومه که هست، یه میلیون راه هست. تو نخواستی، راحت تر بود که نخوای.»
حیدری گفت « رفقا، خیر و صلاحتون در اینه که به حرف من گوش منین. من راز موفقیتو تو زندگی پیدا کرده ام. باور کنید.»
عزیزی گفت « کاش می شد رفت. کاش می شد یه کاری کرد.»
گفتم « منم میام. هر کی راه بیفته بره منم باهاش میام.»
حیدری گفت « رفقا، رفقای عزیز من، مبادا خر شین، مبادا خوشی زیر دلتونو بزنه. کجا برین از این جا بهتر؟ آدمی که هوایی شده زیر پاش همیشه خالیه.»
انوری گفت « بیاین بریم بگردیم. شهر چراغونیه، جشنه. قرعه کشی و مسابقه است. همه جا پر از علایم راهنماییه. بریم تماشا، روحیه مون قوی می شه.»
هاشمی گفت م هرچی شما بگین.»
ما چی گفتیم؟ ما اصلا کی بودیم؟ هرچه حیدری می گفت، آقای حیدریو
شیرین خانم گفت « صبر کنین تا احمدی هم بیاد، تنهاش نذارین.»
حیدری گفت « به هیچ وجه صلاح نیست، ولش کنین.»
گفتم « آخه احمدی جان، چته؟ از چی وحشت داری؟»
جوابم را ندارد. مثل همیشه غریبه بود و تلخ. هنوز گاهی شب ها خیال می کنم که برگشته است. صدای پایش را می شناسم. صدای قدم های مستاصلی که می گریختند و نمی دانستند مقصدشان کجاست.
چیزی به شیشه ی پنجره می خورد. گوش می دهم. گمانم باد است، یا سوز سرماست، یا فشار تاریکی است. یک موش گنده ی سیاه دارد گوشه ی پرده را می جود. کاش یک نفر به دیدنم می آمد. کاش یک نفر از پشت پنجره صدایم می زد. آن وقت ها اقلا فاطمه می آمد. اسمش فاطمه نبود. رقیه و سکینه هم نبود. نمی دانم چی بود. هر کی بود خوب بود. یک نفر غیر از من بود. یک نفر دیگر بود. هفته ای دو روز می آمد. پرده ها را کنار می زد. پنجره ها را باز می کرد. ملافه ها را می تکاند، آفتاب می داد. ظرف ها را می شست و لباسهایم را جمع و جور می کرد. چه بوی خوبی می داد، بوی بیرون، بوی کوچه و خیابان، بوی دکان و چوب و اتوبوس. حضور داشت. آن جا بود. به من مربوط می شد. رو در رویم بود. می دانستم اگر حرف بزنم می شنود، اگر راه بروم می بیند، بودن یا نبودنم را می فهمد. تمام مدت حرف می زد، ولی نه با من. با میز و صندلی ها حرف می زد، با دستگیره ی در و شیر سماور، با جارویی که دستش بود و رختی که می شست. با همه ی اشیای دور و برش رابطه داشت. با آفتابه، با فرش، با یخدان، با قیچی و خاک انداز. زبانشان را می فهمید. جزیی از آنها بود. با من حرف نمی زد. شاید هم گاه و بی گاه چیزی می گفت که من نمی شنیدم. گوشم سنگین شده بود. آخرین روزی که آمد یادم هست. موهایش را از ته چیده بودند. نشست وسط اتاق و گریه کرد. گفت خانمش موهایش را چیده، داده به سلمانی سر کوچه تا برایش کلاه گیس کند. به من نگفت. برای در و دیوار و صندلی ها تعریف کرد، برای فرش و بشقاب ها. رفت و دیگر برنگشت. خیلی وقت پیش بود، هفت با هشت سال پیش. حالا فقط موش ها هستند، موش های خاکستری گنده که همه چیز را یواش یواش می خورند.
چه باد سمجی از کجا می آید؟ شاید از سوراخ بخاری است. امشب زودتر می خوابم. می روم توی رختخواب و به خودم می گویم « پیرمرد، مواظب باش، این بار اگه سرما بخوری می میری.» دست هایم را توی جیب کتم می کنم. ته جیبم، لای آشغال ها دو سه تا تخمه و یک آبنبات است. در می آورم. می گذارم توی دهنم. سفت و بدمزه است. تف می کنم. از آبنبات های شیرین خانم است. همیشه جیب هایش پر از نخودچی و آبنبات بود. پر از نخ رنگی و گل یاس. اولین روز که دیدمش یادم هست. در خانه ی هاشمی باز بود. انوری گفت « هاشمی مهمون داره.» رفتیم تو، حیدری گفت « بله، بله، نفهمیدم. این دیگه کیه؟ این تحفه کار کجاست؟» شیرین خانم با لباس توی حوض بود. داشت آب تنی می کرد. صورتش را گرفته بود زیر فواره و می خندید. انوری گفت « به حق چیزای ندیده. این که قد یه مورچه است، یه مورچه ی قلنبه.» هاشمی نشسته بود کنار باغچه. دو زانو، هاج و واج، با دهان نیمه باز و چشم های خواب آلود. مژه نمی زد. تکان نمی خورد. نفس هم نمی کشید. عسگری گفت « چه نازه. می شه همه جا قایمش کرد. می شه کردش تو جیب و بردش اداره.» حیدری گفت « اول باید دید چه کاره است؟ اصل و نصبش چیه؟»
شیرین خانم دستش را برایمان تکان داد. صدای خنده و آب بازیش حیاط را پر کرده بود. کبوترهای هاشمی دورش پرپر می زدند. با انگشت اش تلنگر زد به آب و پاشید به صورت آقای حیدری. چیزی گفت که نفهمیدیم. دهنش پر از آبنبات بود. با خوشحالی نگاهمان می کرد. انگار همه ی ما را از قدیم می شناخت. نمی دانستیم چه بگوییم. نمی دانستیم چه کاری کنیم. آمد بیرون، پابرهنه و خیس. خودش را چسباند به هاشمی. سرش را گذاشت روی شانه اش. توی گوشش پچ پچ کرد. حیدری گفت « بی حیاست.»
انوری گفت « نکنه دزده.»
مهدوی گفت « خوبه بیرونش کنیم.»
هاشمی، مات و مبهوت به شیرین خانم نگاه می کرد. باورش نمی شد. یواش یواش با نردید، با ترس و احتیاط، به نوک موهای خیس و انگشت های نوچ شیرین خانم دست می کشید. انگار می ترسید پر بزند و برود. گفت « فرشته ی رحمت. خدا فرستادتش.» حیدری کشیدش کنار. پرسید « اسمش چیه؟ کیه؟ از کدوم خانواده است؟» نگاهمان کرد. خیره خیره سرش را تکان داد. خودش هم نمی دانست. گفت « در واز بود. اومد تو. مثل یه کفتر. مثل یه سبزه که یهو تو باغچه سبز می شه. چه می دونم، اومده دیگه.»
تولد آقای حیدری بود. گفتیم برایش یک چیزی خوب بخریم. یک یادگاری از طرف رفقا. انوری گفت « من براش یک جفت کفش ملی می خرم.» مهدوی گفت « یه چیزی بخریم به دردش بخوره. یه جعبه آچار برای ماشینش یا یه اره ی برقی برای باغچه اش.»
عزیزی پرسید « یا حضرت عباس، بازم تولد حیدریه؟»
شیرین خانم برایش یک مرغ عشق آورد. قفسش را داد دست آقای حیدری و مثل همیشه که خجالت می کشید، سرش را کج کرد. بعد شنید که قفس مرغش را گذاشته اند توی انباری و رویش را با پارچه پوشانده اند. آقای حیدری گفته بود « صدای بدی نداره ولی بی موقع آوازشو سر می ده. چیز مزاحمیه.»
شیرین خانم آرام نمی شد. گریه می کرد و مرغش را پس می خواست. داشت مریض می شد. حیدری گفت « یه مرغ ده تومنی که این حرفا رو نداره. بیا ببر بهش بده. بگو دیگه از این تحفه ها نیاوره.» نیاورد، دیگر نیاورد.
برف شروع شده، ریز و تند. پتو را تا زیر چانه ام می کشم. نفسم را آهسته آهسته بیرون می دهم تا هوای سرد اتاق بخ سرفه ام نیاندازد. صبر می کنم تا اتفاقی بیفتد تا لااقل احساس گرسنگی کنم، احساس خواب، احساس چیزی غیر از نشستن و صبر کردن.
صدای برف را می شنوم. انگار توی سرم نشسته، توی دلم، توی چشم هایم.
به خودم می گویم « پیرمرد، امشب کارت ساخته است. تازه اول زمستونه . کو تا تابستونی که قراره بیاد.»
گفتم « عسگری جان، پس سفری که می گفتی چی شد؟ نمی ری؟ نمی ریم؟»
نشسته بود کنار مادرش. موهایش را شانه می زد. شانه هایش را می مالید. غذا دهانش می گذاشت.
گفتم « داره یواش یواش دیر می شه. پس کی؟»
گفت « مادرمه. چه کارش کنم؟ گرفتارشم.»
کولش کرده بود و راهش می برد. نگاهم کرد. گفت « تو بودی چی کار می کردی؟ هان؟»
حیدری گفت « زندگی حساب دو دو تا چهار تاست. قانون داره. آدم عاقل همیشه خوشبخته.»
بهتر است پاشم فکر شام باشم، فکر خواب، فکر این سرمای هولناک و این موش های سمج که همه ی خانه را تصاحب کرده اند، فکر فردا و تمام روزهای بعد.

آقای احمدی دستی را که به طرفش دراز شده بود با تردید گرفت. به زور فشار داد و با اندوه خندید. سعی کرد خوشحال باشد، حرف بزند، دست بدهد، خودش را معرفی کند و حال همه را بپرسد. سعی کرد بلندتر از همه بخندد و بگوید که واقعا شوخی خوش مزه ای بود، سرش را تکان دهد، حیرت کند، توضیح بخواهد، متاسف باشد و نشانی بهترین دکتر معده را بدهد. سعی کرد آرام باشد و حس کند که هست، زنده است، هویت دارد، نمی ترسد، خوشبخت است و جای شکرش باقی است.آقای حیدری گفته بود « بله، این شد روحیه ی خوب، جای شکرش باقیه.»
آقای انوری هم گفته بود « خدایا شکرت، راست راستی شکرت.»
آقای مهدوی هم در نامه اش نوشته بود « حق با شماهاست. آدم باید همیشه شکرگزار باشه.»
آقای هاشمی مهربان هم خندیده بود. از خیارهای باغچه اش برای همه فرستاده بود و گفته بود « به به، زندگی واقعا زیباست، من که از ته دل شاکرم.»
فقط شیرین خانم اخم کرده بود. سرش را تکیه داده بود به لبه ی پنجره و از گوشه ی چشم به آقای احمدی نگاه کرده بود. گفته بود « چه هوای بدیه. دیگه نمی شه نفس کشید. آدم می خواد بخوابه. می خواد بذاره بره.» رفته بود پشت درخت ها و گریه کرده بود. و حالا آن جا بود، دو ردیف جلوتر، با همان چشمهای غمگین خیس و دست های کوچکی که توی دست های آقای هاشمی گم شده بودند و آن نگاه که همیشه همه چیز را می دید، که همه چیز را می فهمید.
آقای احمدی پای متورم و دردناکش را دراز کرد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. چیزی در این جمعیت بود که دلش را می لرزاند، چیزی متغاصم و نامانوس، چیزی متجاوز و غیر انسانی. به انبوه سر ها نگاه کرد. کنار هم، شکل هم. به این همه صورت: متصل، یکرنگ، یکسان. به این همه دست: مطیع، متحد، مقهور. به این همه پا، این همه کفش واکس خورده ی بنددار و این همه شلوار خاکستری اتوزده و این همه چشم خیره به یک مکان، این همه دندان سیم کشیده ی کرم خورده زرد، این همه شکم برآمده ی ***. چیزی از این گروه به هم پیوسته ی یکدل متصاعد می شد که نفسش را می گرفت، گلویش را می فشرد و دلش را چنگ می زد.
جشن پانزدهمین سال تاسیس شرکت «همیشه گوهر» بود. آقایان حیدری و عسگری و هاشمی ردیف دوم نشسته بودند. سبدهای گلی که اورده بودند بالای سالن بود. کارت آقای حیدری برق می زد؛ دورش کنگره کنگره بود و حاشیه های طلاکاری داشت. اسم و شغل و پایه ی تحصیلاتش با حروف برجسته روی کارت حک شده بود. گفته بود « امشب، شب مهمیه. شب غرور و افتخاره. رفقا، اگه ما نبودیم دنیا چه خالی بود.»
صندلی آقای مهدوی خالی بود. منتظرش بودند. قرار بود از گرگان بیاید. چشم آقای انوری به در خشک شده بود. می گفت « می رسه. همین الان سر و کله اش پیدا می شه. دیشب خوابشو دیدم. هر چی باشه اونم مثل من کارمند این شرکته. بود و نبودش از این جاست.»
یک نفر نطق می کرد. قدش به میکروفون نمی رسید. روی توک پنجه هایش ایستاده بود و نفس نغس می زد. عرق می ریخت. قصیده ای طولانی در وصف محصولات بهداشتی شرکت همیشه گوهر ساخته بود. سرش را تکان می داد. دستش را روی قلبش می گذاشت و آخر هر بیت آه می کشید.
آقای انوری پشت صحنه به این ور و آن ور می دوید. متصدی برنامه بود. گاه و بی گاه گوشه ی پرده را کنار می زد و به صندلی خالی آقای مهدوی با اندوه نگاه می کرد.
از ته سالن صدای پچ پچ می آمد. آقای احمدی برگشت و با دلهره پشت سرش را نگاه کرد. قیافه ها همه ناآشنا بودند. رویش را برگرداند و دستش را به جای دردناک بخیه های سرش کشید. باز آن داغی بی دلیل زیر پوستش افتاده بود، آن التهاب جهنمی که آغشته به ترشحات ابلیسی بود و تمام منفذهای پوستش را انباشته از ظلمتی جامد و ثقیل می کرد. ته سرش، ته دلش، ته گودی چشمهایش ماده ای فلزی رسوب کرده بود. انگار درختی کهنسال یود که غبار بادهای هزارساله رویش نشسته است و وزن همه ی جسم ها، همه ی لحظه های تتاریخ، همه ی بودنی ها و ممکنات روی تنش سنگینی می کیرد. یاد اتاقش افتاد، اتاق بی آفتابش و تختخواب چوبیش که همه چیز برایش می آورد جز خواب. لحافی که سنگین تر از کوه بود و با تنش انس نمی گرفت. بالشی که در طول شی تبدیل به خشکزاری پر از تیغ و قلوه سنگ می شد و عبور از دل شب، سفر هولناکی بود از زیر جهان، از میان همهمه ی شیاطین و هزار روح سرگردان اهریمنی و بادهای جادویی و همه چیز آنچنان گسسته و آشفته که انگار زمان پیش از خلقت بود و هیچ کس و هیچ چیز حتی خدا هم حضور نداشت. غیاب محض بود و تنهایی و آدم غریب و دردمندی که همه ی این لحظه های شوم را تجربه می کرد.
یاد بخاریش افتاد که نفت نداشت و چراغ راهرو که سوخته بود. از همان جا شروع شده بود، از همان راه پله های تاریک و تاریک و سرد. زمین زیر پایش باز شده بودف غلطیده بود، تا طبقه ی آخر – چهل و دو تا پله. بدون انتظار، ناگهانی، مثل خواب، مثل یک لحظه تخیل. دستی از غیب به پشتش خورده بود. واژگونش کرده بود و پایش بعد از آن حادثه سه ماه توی گچ بود. هنوز هم درد می کرد. شب ها تیر می کشید و سوزن سوزن می شد.
آقای حیدری خندیده بود. سایر رفقا هم خندیده بودند. حتی آقای هاشمی مهربان هم باور نکرده بود. اتفاق ساده ای بود. خیلی ها قبل از او افتاده بودند و امکان افتادن همه فراوان بود. صاحبخانه اش پیش همه شهادت داده بود، آن جا بوده،دیده که پای آقای احمدی لغزیده، سر خورده و افتاده. سر مستاجر قبلی هم همین بلا آمده بود. تازگی نداشته. همین. با این حال آقای احمدی مطمئن بود که تصادفا نیفتاده. سر به هوا و گیج و منگ هم نبوده. پایش هم لغزیده ولی افتاده، چرا؟ چه طور؟ آقای انوری هم خندیده بود. گفته بود « خب می خواستی یه لامپ بخری و چراغ راهرو تو عوض کنی. می خواستی توی تاریکی بیشتر مواظب باشی.»
شاید حق با آقای انوری بود. ولی آن سنگ لعنتی چی؟ آن سنگ مجهول که مهلوم نبود از کجا پرتاب شده. جای بخیه ها هنوز روی سرش جوش نخورده بود. شانزده تا بخیه، شب ها می سوخت و کلافه اش می کرد. رفقا اظهار تاسف کرده بودند. اتفاق نامطبوعی بود. به خصوص که پای آقای احمدی هنوز باد داشت و درد آن حادثه از یادش نرفته بود. با این حال سنگی بود که افتاده بود. از این سنگ ها به سر خیلی ها خورده بود. آقای جلیلی گفته بود « تو سر ما هم خورده. تو سر همه مون خورده. نفس کشیدن این روزا کار آسونی نیست.» آقای احمدی قبول کرده بود. حرفی نداشت. گفته بود « راست می گین. اون سنگ به خاطر سر من پرت نشده بود. به خاطر سر هیچ کس پرت نشده بود. اون سنگ غایتی جز افتادن نداشت. می بایست می افتاد. می بایست تو سر یک نفر می خورد و من اون جا بودم. هرکی دیگه اون جا بود همین بلا سرش می اومد. من، شما، چه فرقی می کنه؟ بالاخره می بایست شکسته می شد.»
مردی که کنار دست آقای احمدی نشسته بود خندید. سرش را تکان داد و پرسید « نظر شما چیه؟ واقعا جالبه.» آقای احمدی گفت « بله همین طوره، جالبه.» و دلش فروریخت. این قیافه به نظرش آشنا بود، این چشم های ساده ی خیره ی مبهوت، این لب های گشوده از هم، این موجود خوشحال کروات زده ی کفش دار. این دست ها را هم دیده بود. می شناخت. این دست ها را آن شب توی تاریکی راه پله ها روی شانه اش حس کرده بود. از این دست ها وحشت داشت. همین دست ها آن سنگ را


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#208 | Posted: 10 Sep 2013 19:35




قسمت دوم

به سرش کوبیده بودند و همه جا دنبالش می کردند، آزارش می دادند. مخالفش بودند. این دست ها بوی مرگ می دادند، بوی استیلا و تصرف. شب ها سراغش می آمدند، در خواب هایش، در عمق ذهن خسته ی آشفته اش. هرجا که می رفت حضورشان را حس می کرد. میدیدشان، توی شیشه ی پنجره هاف با به لای دست هایی که میله ی اتوبوسی را گرفته بودند، میان دست هایی که می خواستند نانی را از نانوایی بگیرند یا دست هایی که سلام می دادند، می نوشتند، می شمردند،نیایش می کردند،می کشتند یا می خواستند نوازش کنند. حتی آن شب منزل آقای حیدری هم این دست ها را دیده بود و لرزیده بود. مال کی بودند؟ آقای حیدری،انوری، هاشمی، عسگری، عزیزی، کی؟ و همان شب بود که آن اتفاق غریب افتاده بود. آقای حیدری گفته بود « تقصیر خودته. اگه کنار پنجره نبودی در به دماغت نمی خورد،دندونات نمی شکست. مصیبت که خبر نمی کنه. باید همیشه منتظر این جور چیزا بود. باید حساب کرد کجا خطرش کمتره و همون جا موند. چرا ایستاده بودی کنار پنجره؟ چرا می خواستی ببینی تو کوچه چه خبره؟ چرا تو صورت آقای انوری نخورد؟ برای این که نشسته بود پای تلویزیون و کاری به کسی نداشت. چرا دماغ آقای هاشمیو نشکست؟ چون سرگرم گل و قناری هایش بود. چرا تو صورت من نخورد؟ چون حساب کار دستمه، می دونم کجا باید بایستم. چشمت کور. گفتم بیا بشین حرف بزن، روزنامه بخون، جدول حل کن، فال بگیر، مشاعره کن، سوت بزن، یه سرگرمی برای خودت پیدا کن، سینما برو، تار بزن، خلاصه عزیز دلم آروم بگیر. آخه چته؟ چرا این طور پرپر می زنی؟ چه مرگته؟»
آقای انوری گفته بود « سه تا دندون که این همه حرف نداره، ده تا دیگه داری. دماغتم جوش می خوره، یادت می ره.»
آقای احمدی قبول کرده بود فقط گفته بود « چرا من؟ چرا باید در او تو صورت من بخوره؟شماهام بودین. شماهام گاه و بی گاه کنار در و پنجره می ایستین. ولی چرا من باید انتخاب بشم؟ همیشه من. چه کسی منو تعقیب کرده؟ دشمن من کیه؟»
مردی که کنار آقای احمدی نشسته بود شروع کرد به دست زدن. پرسید « شما هم از این صابون مصرف می کنین؟»
آقای احمدی گفت « بله؟»
مرد گفت « چند تا کارت جمع کردین؟»
آقای احمدی نگاهش کرد.
مرد پرسید « کبریت دارین؟» و به آقای احمدی اشاره کرد که ساکت باشد.
برنامه های سرگرم کننده شروع شده بودند. ویلونیست سرما خورده بود. شال گردن کلفتی دور گلویش بسته بود. عطسه می کرد و آرشه می کشید. آقای احمدی ضرب گیر را می شناخت. معلم ریاضی بود. به پسر آقای جلیلی درس حساب می دادند.

مرد گفت « چه جشن باشکوهیه.»
آقای احمدی دید که نمی تواند توی صندلیش بند شود. بلند شد ایستاد. دگمه های کتش را انداخت و آهسته به راه افتاد. مرد پرسید:« کجا؟»
آقای حیدری برکشت. اخم کرد و با سر اشاره کرد که بنشیند.
شیرین خانم از گوشه ی چشم مواظب بود.
توی راهرو خلوت بود. پیشخدمت سلام کرد و قندی را که گوشه ی لپش بود با عجله قورت داد و پرسید « امری بود؟»
آقای احمدی سرش را تکان داد و مردد ایستاد. پیشخدمت پرسید « چیزی می خواستین؟»
آقای احمدی گفت « یه لیوان آب.» و حس کرد ابدا تشنه اش نیست. گفت « نه، نمی خوام. هیچی.»
پیشخدمت پرسید « کیک میل دارین؟»
آقای احمدی گفت « بله، حتما.» و دلشآشوب شد. راه گلویش بسته بود. رفت ایستاد کنار پنجره و پرده را کنار زد. به برف ها نگاه کرد، به درخت ها که مثل انبوه پیرزن های مو سفید در انتظار مرگ، نوبت گرفته بودند، به خیابان تاریک طویل و تنها پنجره ی روشنی که در ساختمان نیمه کهنه ی رو به رویی سوسو می زد. نگاه شیرین خانم را از دور حس می کرد.
منزل آقای هاشمی بودند. شیرین خانم برایش نذر کرده بود، سفره انداخته بود. دستش را گرفته بود و از نبات های تبرک شده اش داده بود بخورد. آقای حیدری گفته بود « مهم نیست، یادت می ره. آدمیزاد فراموشکاره. وقتی درد داره، قیل و قال می کنه، داد می کشه و بعد یادش می ره. درد که همیشه درد نمی مونه. یا درمون می شه یا آدم بهش انس می گیره.»
آقای هاشمی نشسته بود روی پله های حیاط و چیز می بافت. حال و حوصله نداشت. دو تا از کفترهای شیرین خانم رفته بودند. اول کفتر ماده و بعد هم جفتش. تازه تخم گذاشته بودند. آقای هاشمی نمی فهمید. می گفت « هیچ کفتری تخمشو ول نمی کنه بره، محاله. چی شده؟ چرا رفتن؟ این جا که همه چی داشتن؛ آب، دون، لونه. هیچ کفتری تا حس بلا نکنه نمی ذاره بره. ولی کدوم بلا؟»
آقای جلیلی گفته بود « بلا تو هواست، پخشه، تو آبیه که می خوریم، تو صداییه که می شنویم. دیدنی نیست، اما هست. از من و شما واقعی تره.»
آقای انوری گفته بود « بهتره حرفشو نزنیم.»
پشخدمت بشقاب شیرینی را روی میز کنار دیوار گذاشت و پرسید « چایی ام میل دارین؟»
آقای احمدی توی کوچه را نگاه کرد. یک نفر زیر طاقی آن دور ایستاده بود.
پیشخدمت گفت « آقای انوری امسال خیلی زحمت کشیدم. همه ی برنامه های جشنو خودشون درست کردن.»
آقای احمدی پرسید « این مرد رو می شناسی؟ این که تو کوچه واساده.»
پیشخدمت گفت « آقای مهدوی مرد خوبی بود. کاش نرفته بود گرگان. حیف شد.»
آقای احمدی عرق سردی را که به صورتش نشسته بود با پشت دست پاک کرد. جای بخیه ها روی سرش گزگز می کرد. چیزی توی سینه اش را چنگ می کشید.
پیشخدمت خندید. از توی سالن صدای دست زدن می آمد. آقای احمدی گوشه ی پرده را که توی مشتش گرفته بود ول کرد. خودش را کنار کشید و با وحشت به پیشخدمت نگاه کرد. پرسید: « چیه؟ چرا واسادی منو نگاه می کنی. چی می خوای؟» این قیافه را دیده بود. کجا؟ کی؟ آن شب که افتاده بود؟ آن روز که سنگ سرش را دریده بود؟ شاید خیال می کرد. شاید حق با آقای حیدری و انوری بود که می گفتند « احمدی جان،دیگه داری حسابی خل می شی.»

پیشخدمت پرسید « صندلی می خواین؟»
آقای احمدی سرش را تکان داد و رفت توی دستشویی. در را از تو قفل کرد و گوش داد. خم شد. از سوراخ کلید بیرون را نگاه کرد. پشت پیشخدمت به او بود. شیر آب را باز گرد، صورتش را زیر آب گرفت. دستش را خیس کرد و به گردنش کشید. صدای پا می آمد، صدای دویدن و همهمه. پنجره ی دستشویی را باز کرد و سرش را بیرون آورد. لرزید و تنش مورمور شد. با خودش گفت « این کیه؟ چرا ون جا زیر برف ایستاده؟ منتظر چیه؟»
برگشت توی راهرو. پیشخدمت کنار در سالن ایستاده بود و تماشا می کرد. آقای اخمدی پرسید « چیه؟ چه خبره؟»
پیشخدمت گفت « چه قشنگه.»
آقای احمدی گفت « تو کوچه رو می گم.»
پیشخدمت گفت « مهم نیست آقا. به ما مربوط نیست.»پ
آقای احمدی برگشت کنار پنجره و گوشه ی پرده را کنار زد. آن یک نفر هنوز آن جا بود. برف خطوط صورتش را محو می کرد.
از توی سالن صدای هورا و هلهله می آمد. پیشخدمت گفت « آقا، بیاین تماشا. بهترین قسمت برنامه شروع شده.»
آقای احمدی پرسید « این کیه زیر طاقی واساده؟ چی می خواد؟»
پیشخدمت شروع کرد به دست زدن. گفت « عجب بساطیه! آدم زبونش بند می آد.»
رژه ی کارمندان شروع شده بود. کارمندان قدیمی و خوش سابقه، پرچم شرکت را به دوش داشتند. کارمندان عالی رتبه عکس های قاب شده ی محصولات شرکت را به دست گرفته بودند. پشت سر آن ها صف کارمندان تازه وارد و خانواده هایشان بود.
آقای حیدری و هاشمی و عزیزی ایستاده بودند و دست می زدند.
پیشخدمت گفت « حالا نوبت آقای انوریه.»
صدای شیپورها بلند شد. پرده ای که بالای سالن بود کنار رفت. کارمندان شروه کردند به خواندن سرود شرکت. آقای انوری توی خمیردندان عظیمی که خاموش و روشن می شد ایستاده بود. روح خمیردندان بود. تاجی از مسواک های رنگی به سر داشت. از خودش می گفت که نرم و خوشبو است و دشمن بوی بد دهان است. از انقلاب بی نظیرش می گفت، از جهاد مقدسش علیه لثه های بیمار.
آقای حیدری توی گوش آقای عزیزی پچ پچ کرد.
آقای احمدی برگشت دوباره توی راهرو و به دیوار تکیه داد. می دانست که یک نفر آن طرف خیابان زیر برف ها ایستاده است، یک نفر با همان دست های آشنا. گوشه ی پرده را کمار زد. فکر کرد خواب می بیند و این خواب را بارها دیده است. این کوچه، این شب برفی، این درخت های مرده،این ساختمان نیمه تمام سیاه و این سایه در انتهای کوچه همه ی این ها را قبلا دیده است، می شناسد. در را باز کرد و آمد روی ایوان ایستاد. سرد بود. لرزید. دستش را به برف های روی طارمی کشید. هوا زبر و جامد بود. هوا مثل جسمی برنده صورتش را چنگ می زد. حتی برف ها سنگین و قوی بودند.
آن شب هم برف می آمد. آن شب که اشتباهی به جای دزد گرفتندش، کتکش زدند، لباس هایش را پاره کردند و بعد فهمیدند که عوضی گرفته اند. کلیدش را جا گذاشته بود. صاحبخانه در را به رویش باز نمی کرد. پشتش به پاسبان بود و توی جیبش به دنبال کلید یدکی می گشت. گفته بود « این جا خونه ی منه. کلیدمو جا گذاشته ام. شما که منو می شناسین.» و بعد وحشت زده به دستش که توی مچ پاسبان داشت خرد می شد نگاه کرده بود. گفته بود « چی کار می کنی؟ چرا دستم رو گرفتی؟ چی می خوای؟» خواسته بود چیز دیگری هم بگوید ولی اولین ضربه توی شکم نفسشرا بریده بود. زیر لب گفته بود « دد کیه؟ مگه دیوونه شدی؟ چرا می زنی؟» خم شده بود عینکش را از روی زمین بردارد. خون از دماغ و زیر چشمهایش به روی لب هایش می ریخت. به در کوبیده بود. از همسایه ها کمک خواسته بود. دست هایش را روی سرش گرفته بود تا درد ضربه ها را کم تر حس کند. گفته بود « عوضی گرفتین. باور کنین.» و از حال رفته بود. چشمش مدت ها نمی دید. عینکش زیر پا خرد شده بود. سرش بعد از این حادثه گیج می رفت. دلش دایم درد می کرد. آقای حیدری گفته بود « بله، قبول دارم. واقعا اشتباه احمقانه ای بوده. باید در این مورد کاملا تحقیق می کرد. خوشبختانه قانون حامی آدمه.» آقای انوری گفته بود « به نظرم تقصیر خودته. آخه اون وقت شب تو کوچه چه کار می کردی؟ چرا نمی گیری مثل همه ی ما ساعت نه شب بخوابی؟ پاسبان بیچاره چه گناهی کرده؟ منم بودم مشکوک می شدم. نظم جامعه از من و تو مهم تره.»
پیشخدمت پرسید: « آقا حالتون خوبه؟»
آقای احمدی برف روی طارمی را توی مشتش گرفت و فشار داد. به صورتش مالید، به لب های خشکش. دهانش را باز کرد. خواست فریاد بزند. خواست با لگد به میله ها بکوبد. خواست کاری کند. برگشت و به شیرین خانم که توی چهارچوب در ایستاده بود نگاه کرد.
آقای جلیلی گفته بود « این جوریه برادر و بدجوریه. دیگری رفیق تو نیست،دشمن توست. دشمن شده. باید باهاش دربیفتی، یا بخوری یا خورده شی.»
آقای انوری قبول نداشت. گفته بود « آدم یه خرده می ده، یه خرده می گیره. یه کم موافقه، یه کم مخالف. یه خرده هست، یه خرده نیست. زندگی ما یه جور معامله است.»
شیرین خانم یواش یواش می لرزید. دندان های صدفیش به هم می خورد. پرسید: « چرا واسادی این جا؟»
جشن تمام شده بود. همه داشتند می رفتند. صدای آقای انوری از دور می آمد. خوشحال بود و بههمه تبریک می گفت.
آقای حیدری دوستانش را به منزلش دعوت کرده بود. آقای هاشمی دنبال شیرین خانم می گشت. آقای حیدری چترش را بالای سرش گرفته بود. بارانیش تا مچ پایش می رسید. دستکش و شال گردن و کلاهش رنگ هم بودند.
آقای احمدی به سایه ای که توی کوچه و زیر برف ها ایستاده بود، نگاه کرد و با خودش گفت « منتظر منه. دنبال من اومده. بهتره با اینا برم. خودمو زیر چتر آقای حیدری قایم می کنم و دست آقای هاشمیو می گیرم. زیر چتر آقای حیدری دنیا امن و امانه. دست آقای هاشمی جلوی سنگیو که به طرفم انداخته می شه می گیره. اینا دوستام هستن، سپر بلام می شن، ازم حمایت می کنن.»
آقای حیدری جلوتر از همه از پله ها پایین می رفت. چترش به حاشیه ی دیوارها می گرفت. آقای هاشمی داشت با عجله دگمه های پالتوی شیرین خانم را می انداخت.
ماشین آقای حیدری جلوی در بود. شیشه های عقبش هم برف پاک کن داشت. به هر چهار تا چرخش زنجیر بسته بود.
شیرین خانم گفت « زود باش، راه بیفت بریم.»
آقای انوری تاجش را زیر بغل گرفته بود و با مهمان ها دست می داد. آقای احمدی برفی را که روی سرش نشسته بود با دست تکاند و به پیشخدمت که با تعجب نگاهش می کرد خیره شد. نه،اشتباه نمی کرد. همین چشم ها نگاهش کرده بودند، به همین آرامی، به همین بی تفاوتی. از آن شب که کتک خورده بود این چشم ها را به یاد داشت. پنجره ی رو به رویی باز بود. یک نفر پشت پنجره شاهد کتک خوردنش بود. یک نفر که ایستاده بود و در تمام مدت آرام نگاهش کرده بود. آقای احمدی صدایش زده بود. دستش را برایش تکان داده بود. سلام کرده بود. گفته بود « آقا، همسایه ی عزیز، شما که منو می شناسین. می دونین که خونه ام همین جاست. بارها به هم برخورده ایم. حرف زده ایم. احوال همو پرسیده ایم. شما یه کاری بکنین.» و این چشم های شیشه ای مرده نگاهش کرده بودند. یک نفر دیگر هم بود. عابری که راهش را کج کرده بود و با عجله گریخته بود. دو نفر دیگر هم بودند، از لا به لای درز در بیرون رو نگاه می کردند. صدای حرفشان را آقای احمدی شنیده بود و صدایشان زده بود. گفته بود « شماها که پشت اون در هستین، شماها یه کاری بکنین.» در به هم خورده بود و آقای احمدی قبل از افتادن صدای چرخیدن کلید را توی قفل شنیده بود.

پیشخدمت پرسید « شما تشریف نمی برین؟»
آقای احمدی پرسید « تو منو می شناسی؟ نه؟»
پیشخدمت نگاهش کرد. همه سوار ماشین آقای حیدری شده بودند. برف پاک کن ها با عجله برف ها را کنار می زدند. همه منتظر آقای انوری بودند.
شیرین خانم پایین پله ها ایستاده بود. نمی خواست برود.
پیشخدمت چراغ های سالن را خاموش کرد. آقای احمدی داد کشید « صبر کنین. نرین.» و با عجله از پله ها پایین دوید. پیشخدمت داد کشید « آقا، پالتوتون، کلاهتون.»
ماشین آقای حیدری راه افتاد. آقای احمدی بلندتر داد کشید « نرین، صبر کنین.»
شیرین خانم دستش را از پشت شیشه با اندوه برایش تکان می داد.
سایه ای ته کوچه بی حرکت ایستاده بود. پیشخدمت از پشت پنجره بی حرکت نگاهش می کرد.
آقای احمدی ایستاد و به زور نفس کشید. توی سرش هوهوی غریبی گشت می زد. ته گوش هایش پر از همهمه بود. برف توی چشم هایش می رفت. صدای زنجیر چرخ های ماشین آقای حیدری از دور می آمد. آقای انوری گفته بود « تقصیر خودته، چرا هیچ کدوم از این بلاها سر ما نمی آد؟ چرا کسی یا چیزی با ما دشمن نیست؟»
آقای احمدی یقه ی کتش را بالا زد و سعی کرد ته کوچه را نگاه نکند. توی دلش گفت « هنوز دیر نشده. هنوز فرصت هست. باید عجله کنم. باید خودمو به خونه ی آقای حیدری برسونم. اونا تنهام نمی ذارن. ما با هم بزرگ شده ایم. همکلاسی های قدیمی هستیم، باید عجله کنم.»
پیشخدمت پنجره را باز کرد و سرش را بیرون آورد. آقای احمدی راه افتاد. برف جای پاهایش را با عجله پر می کرد. تمام شهر خوابیده بود. از خودش پرسید « از کدوم طرف؟» یادش افتاد تا خانه ی آقای حیدری راه درازی در پیش است و پیاده نمی شود رفت. برگشت پشت سرش را یواشکی نگاه کرد و لرزید. تندتر کرد.
آقای حیدری گفته بود « تو ماشین ما جا نیست. خودت بیا.» آقای احمدی فکر کرد « شاید تو خونه شونم جا نیست. شاید هیچ جا برای من جا نیست.»
آقای عزیزی گفته بود « از دست ما کاری ساخته نیست. خودت می دونی.» آقای احمدی فکر کرد « تا برسم دیر شده. شامشونو خوردن و خوابیدن. چراغاشونو خاموش کردن. در خونه هاشونو بستن. چه طور می تونم پیداشون کنم؟ چه طور می تونم خواب راحتشونو به هم بزنم؟ شاید از پله ها هلم بدن و پاشمو بشکنن. یا از پشت بوم سنگی به سرم نشونه بگیرن. دیدم چه طوری نگاه می کنن. چه طوری به هم نشونم می دن و تو گوش هم پچ پچ می کنن. منو جا گذاشتن و در رفتن. می ترسن این نفرین لعنتی به اونام سرایت کنه. چه کار دارن به این که چه بلایی سر من میاد؟»
ایستاد. برف توی چشم هایش می رفت. روی سرش نشسته بود، روی شانه هایش، روی سراپایش. چراغ ها، پشت پرده ها، تک تک خاموش می شدند. شهر، مثل ته مانده ی قصه ای فراموش شده، آن دورها نفس می کشید. آن قدر دور که انگار خیالی بیش نبود. گوش داد، صدایی نبود جز همهمه ای خفیف پشت تاریکی و قدم هایی که از پشت سر آرام آرام، نزدیک می شدند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#209 | Posted: 10 Sep 2013 19:38




قسمت سوم

آقای عزیزی نشست. پاهایش را دراز کرد. سرش را تکیه داد. دست هایش را روی هم گذاشت و با خودش گفت « کاش می رفتم. کاش پا می شدم می ایستادم. کاش این جا نبودم. چند هزاربار باید از کیک تولد آقای حیدری خورد؟ دیگه جا ندارم، هیچ وقت نداشتم. از روز اول دلم نمی خواست بخورم ولی خوردم. خندیدم. سرمو تکون داردم و گفتم به به چه خوش مزه است. چرا؟ شاید نمی خواستم دلشو بشکنم؟ شاید به خاطر اصرار رفقا بود؟ نمی دونم فقط دیدم که دارم می خورم، بیش تر و تندتر. می خواستم بالا بیارم ولی مبچ ملوچ کردم و لقمه های گنده تر ورداشتم. ته مونده ی بشقابا رو خوردم و سرانگشتامو لیس زدم. از بشقاب زنم خوردم و از بشقاب کنار دستیم. دلم می خواست بگم نه، بگم نمی خوام، بگم دوست ندارم. ولی روم نشد. دلم می خواست بشقابمو به دیوار بکوبم ولی محکم نگهش داشتم که نیفته. یه بشقاب دیگه ام ورداشتم و به سینه ام چسبوندم و باز خوردم. اما دیگه نمی تونم. تا تو سرم، تا تو گوشام، تا لای موهام، تا توی خوابام پر از کیک تولد دوستانه: آقای حیدری، انوری، هاشمی و اونای دیگه. پس بهتره که برم، همین الان، بک، دو، سه.»
شده بود و پوستش از فراوانی چربی به زردی می زد. شکل یک تشک بادی شده بود، نرم و پف کرده و پت و پهن، باورش نشد. رویش را برگرداند و با خودش گفت « این چشمای من نیست. نگاه من نیست. دست و پا و بدن من نیست.»
به خودش فکر کرد، به تصویری که از آدمی به اسم عزیزا... عزیزی داشت. خودش را دید میان رفقا: بلندتر از همه، چابک تر، سالم تر، خوشبخت تر. خودش را دید در انبوه روزها و لحظه ها، این جا، آن جا، بی قرار و ملتهب، و همیشه منتظر، منتظر زندگی، منتظر روزهای بعد و چیزی بزرگ تر و بهتر از آن چه داشت، از آن چه بود.
گفته بود« رفقا، اینم از درس و تحصیل، خلاص شدم. تموم شد. حالا وقت زندگیه، برین کنار، نوبت منه.»
خودش را دید با اولین احساس عشق، گیج، بهت زده، خوشبخت. قسم خورده بود. وعده ها گذاشته بود، با خودش و با آن دختر نیمه چاقِ سفید. نقشه ی زندگیش را با تمام حساب های دقیقش کشیده بود و خندیده بود به تمام نگاه های مشکوک ناباور. گفته بود «رفقا، خدا با منه. این همون زنیه که می خواستم.»
یاد آن روزی افتاد که سرش را تراشیده بودند. لباس سربازی به تنش نمی خورد؛ شلوارش تنگ بود و کوتاه. آقای هاشمی برایش یک قابلمه غذا آورده بود. شب بدی بود. رفقا، کنار اتوبوس صف کشیده بودند. چمدانش دست آقای انوری بود. برف می امد و یک نفر پشت سرش گریه می کرد. صورت ها، پشت شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس، شکل انسانی نداشتند. سعی کرده بود رفقا صدایش را نشنوند. گفته بود «عزیز دنبال دست هایش گشت، دنبال پاهایش، ددنبال بدن خسته اش که ته مبل فرو رفته بود، دنبال فکرهای پراکنده اش. می دانست که باید باشد چون تولد آقای حیدری بود، چون تیک تاک ساعتش را می شنید، چون صدایی گفته بود «آقا، از ملاقاتتون خوشوقتم.»، چون رفقا به افتخار کار جدیدش نوشیده بودند، چون کارتش به سبد گلی که آورده بود سنجاق شده بود و از دور برق می زد، چون زنش باز آبستن بود، چون عکسش توی آینه ی قدی دیوار تکان می خورد و یک نفر آن طرف تر از دگمه های سردست و پارچه ی اعلای شلوارش تعریف می کرد، با این حال خودش را پیدا نمی کرد. چیزی میان اعضای بدنش فاصله انداخته بود و هیچ خطی حدود بدنش را مشخص نمی کرد. انگار ادامه ی مبل ها و ظروف روی میزها بود، ادامه ی مردی که کنارش ایستاده بود و زنی که از دور نگاهش می کرد.
یک نفر چیزی گفت و روی شانه اش زد. پرسید: «همین طوره؟» زنش آهسته توی گوشش گفت «عزیزم، مراقب حرفایی که می خوای بزنی باش. این جا پر از آدم غریبه است.»
آقای عزیزی سرش را تکان داد و به ناشناسی که کنارش ایستاده بود با احتیاط نگاه کرد. خیاری را که توی دستش بود گاز زد و به زور جوید.
رو به رویش، روی دیوار، یک آینه ی بزرگ قدی بود. نصف سر، نصف صورت، نصف شانه اش آن جا بود. به خودش نگاه کرد، به دهان پر و تکه های سبز خیار میان دندان هایش، به کله ی گرد و گوش قرمزش که مثل دنبه ای پیر کنار موهایش آویزان بود. با خودش گفت «این منم؟»
نیم خیز شد تا خودش را بهتر ببیند. گردنش توی گوشت های شانه گم ((...))
دلم، دوسال سربازی که چیزی نیست. تا چشم هم بذاری تموم می شه. من که نمی رم بمیرم.»
سعی کرد آن صورت گرد و لب های باریک کم رنگ و پاهای گوشت آلود را به یاد آورد، آن موجود فراموش شده ای که اولین اصل مطلق همه ی حساب هایش بود. اولین شب سربازی خوابش نبرده بود. شب دوم تمام بدنش درد می کرد. شب های بعد سردش بود و ذهنش از فکر سرما یخ بسته بود. با این حال زیر لب روزها را شمرده بود. هر ماه را علامت زده بود و صبر کرده تا این دو سال تمام شود؛ تمام هم شده بود ولی به همراه خیلی چیزها.
زنش پرسید «عزیزم، به چی فکر می کنی؟»
آقای عزیزی سرش را بلند کرد و با عجله خندید. یادش افتاد که نباید کاری برخلاف همیشه بکند، زیادی یادش بیاید، زیادی ببیند، زیادی فکر کند، زیادی خوشبخت یا بدبخت باشد. باید فقط باشد، بسیار مختصر، میان دست ها و صداها و پاها، میان صندلی ها و ظرف ها و پنجره ها، میان قاشق ها و چنگال ها.
آقای حیدری از دور نگاهش می کرد.
آقای عزیزی به ناشناسی که کنارش ایستاده بود گفت «چرا نمی فرماین؟» و خودش را کنار کشید و جا باز کرد. به صدایی که کنار گوشش پچ پچ می کرد گوش داد. به صورتی که جلوی صورتی که جلوی صورتش بود نگاه کرد. لیوان را به سلامتی آقای حیدری بالا برد و نوشید.
با خودش گفت «کاش این آینه ی لعنتی به دیوار نبود.» رویش را برگرداند و به اطراف نگاه کرد، به پرده های راه راه ریشه دار، به کاغذ دیواری گل دار، به عکس های رنگیِ آقای حیدری روی دیوارها، دور آینه ی روی میزها، به کاسه بشقاب های گل مرغی که روی بوفه ردیف چیده بودند، به گلدان های کریستال روی میزها، به شمعدان های نقره توی نایلون، به گل های مصنوعی، به مجسمه های چینی، به سگ و گربه و پرنده های شیشه ایِ سر بخاری، به آباژورهای منگوله دار، به رادیو و تلویزیونی که رویشان را پوشانده بودند، به پوست پلنگی که روی قالی انداخته بودند و کله ی گوزنی که بالای در بود، به عروسک کوکی که زنگ می زد و چراغ زیر دامنش روشن و خاموش می شد، به میزهای اضافی و صندلی های آهنی، به جعبه های غریب و بطری های خالی...
ترسید. نگاهش میان این همه چیز گم شده بود. نمی دانست چه طور می شود از میان همه ی این ها گذشت و به آن طرف اتاق رسید. یک عمر می خواست، یک ابدیت. دلش می خواست همه جا بود جز این جا. دلش می خواست پا می شد می رفت.
گفته بود «خب، اینم از سربازی، دو سالِ بدی بود؛ ولی گذشت. حالا دیگه وقت زندگیه.» البته زندگی بدون آن دختر سفید نیمه چاق زیاد به دلش نمی نشست ولی خب به قول رفقا قسمتش نبود، این طور چیزها پیش می آید. یک روز هم دیده بودش، از دور، با شوهر و بچه اش و بعد دیگر فکرش را هم نکرده بود.
زنش پرسید «عزیزم، داری به چی نگاه می کنی؟»
آقای عزیز خودش را جمع و جور کرد. عطسه اش را قورت داد. دستمالش را درآورد و با دقت گوشه ی لب هایش را پاک کرد. زانوی شلوارش را تکاند و به مهمان ها لبخند زد.
یک نفر آن طرف اتاق خوشحال بود، با همه حرف می زد. احوال همه را می پرسید.
یک نفر آن طرف تر از دردهای معده و سرگیجه های غریبش می گفت. اسم همه ی دکترها را می دانست و به همه فحش می داد.
یک نفر به دنبال حل معادله ای مجهول بود. با خودش حرف می زد و اعدادی توی هوا می نوشت. ضرب و بخش می کرد.
یک نفر از خودش می گفت و از گوشه ی چشم، خودش را توی آینه ی قدی دیوار نگاه می کرد.
یک نفر به جدول نیمه تمامش خیره مانده بود. ته مدادش را جویده بود. دو روزنامه را هم جویده بود. دگمه های کتش را کنده بود و از گوشه ی ناخن هایش خون می آمد.
یک نفر هیچ کاری نمی کرد.
آقای عزیزی، یواشکی به ساعتش نگاه کرد و یادش افتاد که اگر می خواهد برود باید تا دیر نشده بجنبد.
در می زدند. از توی راهرو صدای ماچ و بوسه می آمد، صدای دامن های ابریشمی و جرقُ جرقِ کفش های نو.
یک نفر پرسید «پس کیک تولد آقای حیدریو کی میارن؟»
آقای عزیزی به در نگاه کرد، به پنجره، به سوراخ بخاری. سعی کرد خودش را بگیرد و بلند کند، نمی شد. انگار هزار وزنه ی فولادی به تنش بسته بودند و قوه ی جاذبه ی زمین زیر پایش هرلحظه زیادتر و زیادتر می شد. یقه ی پیراهنش تنگ بود و کفش های نو پایش را می زد. دلش می خواست کراواتش را در آورد. قلابه ی آهنیِ کمربندش را که توی شکمش فرو رفته بود بشکند، دور بیاندازد. دلش می خواست عینکش، ساعتش، انگشترهای فیروزه و عقیقش، سنجاق کراواتش، دگمه سردست ها سنگی و عظیمش، قوطی سیگار آهنی و فندک نقره اش، خودنویس های طلا، دسته کلید خانه و ماشین و گنجه ها، دفترچه ی یادداشت و تقویمش، همه ی این ها را در آورد، دور بریزد. سبک شود. نفس بکشید. پا شود و برود.
از بیرون صدای باد می آمد، صدای پاهایی که در حرکت بودند، صدای عبور از میان شهر. پشت آن پنجره خبرهایی بود. فضا بود و آسمان و خیابان هایی که می شد گرفت و رفت. پشت آن دیوارها دنیا بود و زندگی و تاریخ و هزاران لحظه ی حیرت انگیز بدیع و آن جا می شد ایستاد و نگاه کرد و پرسید و شاید چیز تازه ای یافت و از آن جا شروع کرد و از آن جا بود و باز از همه ی این ها گذشت و دوباره اوج گرفت، دوباره رفت و دوباره بود.
زنش گفت «عزیزم، یه کم حرف بزن. مثل همیشه باش.»
مردی که جدول حل می کرد آهسته کنار گوشش گفت «فقط سه حرفه. اولش الف، آخرش قاف. آطق؟ آجق؟ آسق؟ چی؟»
آقای عزیزی گفت «عذر می خوام. نمی دونم. واقعا متاسفم.»
آقای انوری می خواس نامه ی آقای مهدوی را برایش بخواند. بیست صفحه بود.
آقای عزیزی سعی کرد کنجکاو و با حوصله باشد. توی دلش گفت «چه کار کنم؟ برم یا صبر کنم حرفش تموم شه؟ می ترسم بهش بر بخوره. می ترسم برنجه.»
گفته بود «حیدری جان، از محبتت متشکرم. ولی این کار به درد من نمی خورده. من نمی تونم کارمند اداره بشم. نمی تونم تو یه اتاق بمونم، یه جا بند بشم. منو که می شناسی.»
آقای انوری گفته بود «احمق جانٔ اینم یه جور تجربه است. مرد که نمیشه ول بگرده.»
آقای هاشمی گفته بود «خوب نیست دل حیدریو بشکنی. یخ مدت برو بعد نخواستی ول کن.»
گفته بود « باشه، محض خاطر شماها. فقط چند ماه شایدم چند روز.»
صدای آقای انوری دور سرش چرخ می زد. «آقای مهدوی افتاده بود توی حوض. داشته خفه می شده. طلعت خانم رسیده. کشیدتش بیرون. آن قدر تقلا کرد تا نفسش برگشته. بعد تا می خورده زدتش.»
آقای حیدری گفت «عجیبه، واقعا خدا رحم کرده.»
آقای انوری گفت «ولی عجیب تر همسایه ی تازه شونه، فعلا دندونپزشکه، قبلا خیاط بوده، یه موقع ام تو رادیو می خونده. چهارتا از دندونای آقای مهدویو کشیده. دندونای شهردار و معاونشوام کشیده. دندون نصف شهرو درآورده. تنها به طلعت خانم زورش نرسیده، یه مشت خورده و پس افتاده.»
چند نفر گفتند «واقعا عجیبه.»
آقای هاشمی خودش را به زحمت کنار آقای عزیزی روی مبل جا داد. دستش را دور شانه ی آقای عزیزی انداخت. آلبوم روی میز را برداشت، ورق زد و آه کشید.
شیرین خانم، یک گوشه، تنها ایستاده بود. حوصله نداشت. لباس سیاهش هنوز تنش بود. غصه ی آقای احمدی بیمارش کرده بود. نگاهش آشنا بود. چیزی را از ته دل آقای عزیزی بیرون می کشید، چیزی رفته و فراموش شده.
آقای هاشمی با آرنج به پهلویش زد. گفت «این عکسو دیدی؟ خرداد هزار و سیصد و بیست و هفت. تولد حیدری عزیزه. همه مون هستیم، دست در دست، مثل همیشه.»
آقای عزیزی به آن شب فکر کرد و دلش فرو ریخت. به خرداد هزار و سیصد و بیست و هشت فکر کرد و خرداد هزار و سیصد و بیست و نه و سی و سی و یک. به آقای حیدری نگاه کرد و آقای انوری و هاشمی و عسگری. به خرداد هشتاد و هفت و خرداد هزار و سیصد و نود و هفت. به دو هزارمین سال تولد آقای حیدری فکر کرد و لرزید. با خودش گفت «همه مون هستیم، اسکلت های وفادار، دست در دست هم، درست مثل امشب. دور هم،با یه آلبوم قطور سه هزار صفحه ای و یه میلیون عکسِ یادگاری. با یه کیک گنده و دوهزار شمع و باز سال بعد و بعد و همیشه.»
رفقا گفته بودند «به به. مبارکه. آقای رئیس، اسم برازنده ایست.» گفته بود «چی می گین؟ شوخی می کنین؟ نکنه راست راستی باور کردین که من دنبال این چیزام؟ مگه حرفای من یادتون رفته؟»
عکاس هم خبر کرده بودند.
یک نفر گفت «پاشیم یه عکس یادگاری بگیریم، یادگار چهل سالگیِ آقای حیدری.»
آقای عزیزی با اندوه به عکاس نگاه کرد. زنش آمد و پشت سرش ایستاد. خم شد و دست هایش را دور گردنش حلقه کرد. گفت «سر تو بالا بگیر.»
آقای عزیزی سرش را بالا گرفت و به خودش گفت «خرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت اون جاست، منتظرمه، نگاهم می کنه. تمام لحظه های گذشته و آینده ام اون جاست، میخکوب، ساکن، فقط یه عکس، یه عکسِ ابدی.»
آقای هاشمی گفت «صبر کنین شیرنک ام بیاد.»
آقای عزیزی دستش را از روی دسته ی مبل برداشت تا شیرین خانم بنشیند.
زنش گفت «توی دوربینو نگاه کن.»
آقای عزیزی نگاه کرد. کله ی آقای هاشمی زیر چانه اش بود، سر شیرین خانم روی شانه اش. عکاس گفت «نزدیک تر بشین.»
یک نفر داشت بشقاب های کیک خوری را میان همه تقسیم می کرد.
آقای عزیزی فکر کرد «هیچ کس حق نداره به من که می خوام برم بگه نرو. هیچ کس حق نداره به من که می خوام حرف بزنم بگه خفه شو، به من که می خوام باشم بگه بمیر، و بی سر و صدا بمیر. هیچ کس نمی تونه منو مثل یه حشره ی خشکیده به یه نقطه سنجاق کنه. اگه قراره اتفاقی بیفته بیرون از این اتاقه. این جا فقط سایه است و تاریکی و حساب دقیق تولدها ــ سی سالگی، چهل سالگی، شصت سالگی ــ حساب دقیق زمان و شمارش چیزها و دلهره ی نیستی و حرف، حرف، حرف، نه. دیگه نمی تونم بشینم و نگاه کنم. باید پاشم، همین الان. فقط کافیه که دستمو از زیر تنه ی آقای هاشمی در آرم، دستای زنمو از دور گردنم واز کنم، سر شیرین خانمو از رو شونه ام بلند کنم، بشقاب آجیلو از روی زانوم وردارم، پاهامو از لای پایه های میز بیرون بکشم و برم.»
زنش گفت «عزیزم می خوام وقتی کیک تولد آقای حیدریو آوردن پاشی آواز بخونی.»
آقای جلیلی گفته بود «کسی که می خواد بره سوال نمی کنه. منتظر نمیشه، می ره.»
گفته بود «جلیلی جان، می دونم. حق با توست. ولی من خسته ام. نمی تونم پاشم. تمام روز کار کرده ام. تمام شب بیدار بودم. تنم سنگین شده. سرم گیج می ره. دلم درد می کنه. چرا نمی فهمی؟»
شیرین خانم گفته بود «وای آقای عزیزی، چرا انقدر چاق شدین؟ آدم می ترسه.»
صدای دست زدن میامد، صدای هورا و هلهله، صدای به هم خوردن قاشق و چنگال ها.
کیک تولد آقای حیدری را آورده بودند. رویش پر از شمع های کوچک زرد و قرمز بود. آقای عزیزی لرزید. زنش پرسید «حاضری؟» آقای هاشمی ذوق کرد. دست زد و توی جایش بالا و پایین پرید. آقای انوری گفت «حالا وقتشه، یاا...»
آقای عزیزی با خودش گفت «نه، این طوری نمی شه. دارن نگام می کنن. باید یه جوری برم که کسی نفهمه. بهترین کار اینه که برم تو دستشویی درو قفل کنم. وقتی دیدم سرشون گرمه از پنجره ی حموم می پرم تو حیاط خلوت. می رم تو آشپزخونه. از در عقب آشپزخونه می رم تو گلخونه. گوش می دم. خبری نیست. چاردست و پا از لای گلدونا رد می شم. میام بیرون. خودمو می رسونم به آلاچیق. می رم روش. می پرم روی دیوار. می رم رو تیر چراغ برق و آویزون می شم. سر می خورم. می آم پایین. توی کوچه ام. نگاه می کنم. کسی مواظبم نیست. می دوم. می پیچم دست راست. بازم می دوم. می پیچم دست چپ. دور می شم. دور، بازم دورتر، چه نیرویی پیدا کرده ام، چه سرعتی. تنم سنگینی گوشتیشو از دست داده و زمین قوه ی جاذبه شو. می رم، می رم، اوج می گیرم. انگار خارج از مدار زمینم، شناورم. هیچ کس و هیچ چیز به گردم نمی رسه، حتی باد، حتی نور.»
صدایی کنار گوشش گفت « برو اون وسط. میون همه.»
آقای عزیزی به صورت هایی که کنار صورتش بودند نگاه کرد.
آقای انوری گفت «بلند بخون.»
آقای هاشمی زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد.
آقای عسگری خندید. پرسید «خواب بودی؟»
شیرین خانم گفت «ولش کنین نمی خواد بخونه.»
راه را برایش باز کردند. عکاس گفت «آقا اجازه بدین یه عکس تکی از شما بگیرم.»
یک نفر پرسید «چی می خواد بخونه؟»
یک نفر از پشت هلش داد.
زنش گفت «ساکت شین. شوهرم می خواد بخونه.»
آقای عزیزی به زحمت نفس کشید.
همه منتظر بودند. می خندیدند. دورش حلقه زده بودند. با چنگال به بشقاب هایشان می کوبیدند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#210 | Posted: 10 Sep 2013 19:42




قسمت چهارم

یک نفر گفت «برین کنار. اجازه بدین.»
یک نفر گوشه ی آستینش را کشید. یک نفر زیر بازویش را گرفته بود.
آقای عزیزی با چشم دنبال در گشت. اطرافش پر از دست و چشم و دهان بود. دید که وسط اتاق است. دید که دارد دور خودش می چرخد.
یک نفر چراغ اتاق را خاموش و روشن می کرد. صداها دسته جمعی تکرار می کردند «عزیزی باید بخونه. عزیزی باید بخونه.»
آقای عزیزی به آدمی فکر کرد که توی کوچه بود، که بال و پر درآورده بود، که جایی دیگر بود، که رفته بود.
زنش گفت «زود باش، همه رو معطل کردی.»
یک نفر گفت « اقا منتظر آواز شماییم.»
آقای عزیزی حس کرد سرش گیج می رود و قلبش از همیشه سنگین تر شده است. دلش می خواست داد بزند. دلش می خواست همه چیزها را بزند بشکند. با خودش گفت «کدوم آواز؟ به من چه که تولد حیدریه. اگه خیلی خوشه، خودش بخونه. مگه نه این که موفق و خوشبخته. مگه نه این که فاتح و برنده است؟ پس چرا کز کرده یه گوشه و صداش در نمی آد؟ چرا ماتش برده؟ چرا رنگش پریده؟ نگاش کنین چطوری به شمعای روی کیکش نگاه می کنه. چهل سال از زندگیش اون جاست

لای خامه ها و زرده های تخم مرغ. براش چی بخونم؟ سرود عشق یا سرود آزادی یا سرود مرگ؟»
کیک تولد آقای حیدری توی دهان ها بود.
یک نفر گفت «دست بزنین.»
آقای انوری با پشت سینی رِنگ گرفته بود.
آقای عزیزی با خودش گفت «فقط کافیه که دهمنمو وا کنم و داد بزنم.»
زنش گفت «بلندتر، شادتر.»
آقای هاشمی گفت «بیاین دستامونو تو هم حلقه کنیم. بیاین با هم بخونیم.»
همه شروع کردند به خواندن، یک صدا، از ته دل. آقای عزیزی به گلویش فشار آورد.
زنش گفت «چته؟ چرا دهنت وا مونده؟»
رفقا در پناه همدیگر احساس آرامش می کردند. آقای هاشمی لیوانش را روی پیشانیش گذاشته بود و شانه هایش را می لرزاند. چند نفر، لای دست و پا گوشه ی دیوار، چمباتمه زده بودند. یک نفر حالش بد بود و توی دستشویی عق می زد.
یک مفر گفت «آقا، حالتون خوب نیست؟»
آقای عزیزی نگاهش کرد.
آقای انوری گفت «دست بزنین، دست، دست.»
شیرین خانم گفت «می خواین بریم بیرون راه بریم؟»
آقای عزیزی به او خیره شد.

زنش گفت «عزیزم بهتره بنشینی.»
آقای عزیزی نگاه کرد و دید دوباره سرجایش است. پشتی مبل، زیر گردنش نرم و آشنا بود. پاهایش را زیر میز دراز کرد و از توی کفش هایش در آورد. انگشت هایش را باز و بسته کرد و میخچه ی دردناکش را به پایه ی میز مالید. دسته های مبل منتظر دست هایش بودند و کیک تولد آقای حیدری زیر دندانش همان طعم همیشگی را داشت.

چه چراغ کم نوری. فقط خودش را روشن می کند و پشه های اطرافش را. سردم است. انگار این برف که تمام شی این طور شتاب زده باریده روی دلم نشسته است. هنوز این دست ها می خواهند گرم شوند، این دست های پیر و فرتوت.
ساعت درست نه است.
امروز هم تمام شد. خدا را شکر. روز خوبی نبود، طولانی و سرد و تاریک. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. باید صبر کرد تا تابستان. آفتاب دوباره جوانم می کند. اقلا درد پایم کمتر می شود. شش ماه مهم نیست. صبر می کنم. اگر قرار است اتفاقی بیفتد در تابستان است. مطمئنم.
پا می شوم. سفره ی شام را کنار دیوار نزدیک بخاری می اندازم. یک بشقاب، یک لیوان، یک قاشق، یک کاسه ماست، یک قابلمه ی کته که از ظهر مانده، همه را می چینم. هنوز زود است. ساعت نه کته را می گذارم روی بخاری گرم شود. نه و ده دقیقه شامم را می خورم. ساعت ده می روم تو رختخواب و صبر می کنم خوابم ببرد.
کمی ماست می ریزم توی لیوان. مزه مزه می کنم. خوشمزه است. نصفش را می گذارم برای بعد.
عزیزی پرسید «کدوم بعد؟»
جلیلی گفت «گور بابای بعد. اگه حرفی داری همین الان بزن.»
انوری گفت « آدم باید پشتکار داشته باشه. بایئ بخنده. باید راه بره و به خودش بگه به به چه قدر خوشبختم.»
ولی دیگر خودش هم باور نداشت. دیگر نمی خندید و حرف این خوشبختی را نمی زد. شاید اگر آقای مهدوی با طلعت خانم نرفته بود همه چیز فرق می کرد. شاید اگر این مهمان ناخوانده از راه نرسیده بود خوشبختی را واقعا باور می کرد.
گفتم «مهدوی جان، تکلیف انوری چیه؟ بی تو دق می کنه. شما دو تا با هم بزرگی شدین. با هم زندگی کردین. با هم یکی شدین. هیچ کس تا حالا شما دو تا رو بدون هم ندیده. حالا می خوای بذاریش بری؟ مگه می شه؟ این کار رو نکن. اونم با خودت ببر. زنتو راضی کن.»
طلعت خانم ایستاده بود توی حیاط. سرش تا بالای در می رسید. شبیه درخت امامزاده قاسم بود، هولناک و عظیم و قدیمی. باد موهای قرمزش را اینور و آنور می کشاند. از تنش گرمایی حیوانی بیرون می زد. پوستش بوی گوسفند می داد، بوی شیر تازه و پشگل، بوی کوچه باغ های دهات.
گفتم طلعت خانم، بذارکمکت کنم. تنهایی که زورت نمی رسه.» دستم را کنار زد و پایم را لگد کرد. فرش اتاق انوری را گرفته بود روی سرش. می برد توی حیاط. مبل و صندلی ها را چیده بود دور حوض. گفته بود «هرچی تو این خونه است از این به بعد مال آقای مهدویه. مال منه.»
آقای مهدوی نشسته بود روی صندلی کنار حوض، رنگ پریده و غمگین، متعجب و تسلیم. دستهایش را گذاشته بود روی زانوهایش و سرش زیر بود. لب پایینش می لرزید. طلعت خانم مواظبش بود. برایش شربت درست کرده بود. یواش یواش نازش می کرد. دورش می چرخید و مگس ها را از صورتش دور می کرد.
گفتم «طلعت خانم، بذار آقای انوری ام باهاتون بیاد.»
خم شده بند کفش آقای مهدوی را می بست. جوابم را ندارد.
انوری باور نمی کرد. نشسته بود وسط اتاق و به چمدان مهدوی نگاه می کرد. حرف نمی زد. حوصله نداشت. نفس هم نمی کشید. مثل آدمی بود که خوابش کرده اند.
گفتم «انوری جان، فکرشو نکن. دنیا که آخر نشده.»
سرش را بلند کرد. نگاهم کرد. گفت «دیوه اومد رفیق ما رو برد. چه آسونم برد.»
اصلا چرا به این چیزها فکر می کنم؟ حالا که باید بخوابم. حالا که باید فراموش کنم. حالا که دیگر دیر شده، برای همه چیز.
عزیزی گفت «اگه بعد از مرگ هم خاطره ها بمونن چی؟ اگه زیر اون همه خاک بیدار شیم و همه چی یادمون بیاد چی؟»
به عکس آقای حیدری روی دیوار نگاه می کنم. ایستاده میان رفقا، یک قدم جلوتر از همه. از گوشه ی چشم به شمع های روی کیک تولدش نگاه می کند. شیرین خانم سرش را انداخته زیر. انگشت کوچکش توی دهانش است. عزیزی هم هست، گوشه ی عکس. نصف صورتش بیشتر پیدا نیست. شاید خاک رویش نشسته، شاید آفتاب رنگش را برده است. نمی دونم عکس کهنه ای ست.
و تا موش گنده سرشان را از وسط مبل درآورده اند. چند تا دیگر هم هستند، شب ها زیادتر می شوند، همه چیز را جویده اند، مبل ها، حاشیه ی پرده، گوشه های ملافه، دور کفش هایم را. با قاشق به سرشان می کوبم. نگاهم می کنند. دیگر از چیزی نمی ترسند. حتا از قاشقی که به سرشان می خورد یا کفشی که به طرفشان پرتاب می شود.
دلم می خواهد بروم بیرون پیاده روی، حتا اگر برف می آید، حتا اگر سرما سخت و کشنده است. آن وقت ها خانه ای داشتیم و باغچه ای. با انوری همسایه بودیم.
می خوابیدیم روی پشت بام و از دور با هم حرف می زدیم. منتظر آقای مهدوی بود. رختخوابش را هر شب می انداخت و بالایش آب یخ می گذاشت. می گفت «دوباره بر می گرده. مطمئنم. همین امروز فردا سر و کله اش پیدا می شه.»
رفتیم ایستگاه راه آهن. نامه داده بود که می آید. انوری گفت «دیدی؟ نگفتم؟» تمام شب بیدار بود. بی دلیل صدایم می زد و نمی دانست چه می خواهد. کله ی سحر پا شده بود حیاط را آبپاشی می کرد. توی گلدان ها گل گذاشته بود و چشم از ساعت بر نمی داشت.
حیدری گفت «چته؟ صبر کن قطار بایسته. می افتی زیرش. بیا کنار.»
عزیزی گفت «صبر کن در قطار واز شه.»
انوری خندید و دسته گلی را که برای آقای مهدوی آورده بود جلوی صورتش گرفت. چشم هایش برق می زد. پرسید « از این در می آد بیرون؟ نه؟»
چشم هایمان به طلعت خانم افتاد، به موهای پریشان قرمز و کفش های مردانه اش.
گفت « من به جاش اومدم. اون که عرضه نداره با شماها در بیفته.»
پرید و یقه ی آقای حیدری را چسبید. پوب شوهرش را می خواست. خواستیم جلویش را بگیریم نشد. هلمان داد و داد کشید. زد تو شکم آقای حیدری و دستش را پیچاند.
انوری دسته گل،پشت دکه ی آدامس فروشی ایستاده بود. یواشکی سرک می کشید. می لرزید. گفت «یا حضرت عباس، الان می آد سراغ من.» شب از پشت بام مواظبش بودم. طلعت خانم توی رختخواب آقای مهدوی خوابیده بود. پاهایش از لبه ی تشک بیرون بود. گرمش بود. تقلا می کرد. خودش را می خاراند. انوری چمباتمه زده بود کنار پله های پشت بام. با هر خرناس طلعت خانم از جایش می پرید و در می رفت.
گفتم «حیدری جان، بهتره پول شوهرشو بدی بره.»
گفت «تقصیر منه که همش به فکر آینده ی شماهام. پولاتونو گذاشته ام تو بانک. دو سال دیگه دو برابر می شه. ده سال دیگه سه برابر می شه. بیست سال دیگه چهار برابر می شه. صد سال دیگه ده برابر می شه. حساب شماره ششصد و سی و یک، فکرشو بکنین، همیشه در حال ترقیه.»
طلعت خانم گفت «این مرتیکه پدرسوخته است. سر همه تون کلاه گذاشته. به حرفش گوش ندین.»
خانه ی انوری بودیم. کی بود؟ تابستان بعد یا تابستان آخر، یادم نیست.
دور تختش بودیم. دو ماه بود که مریض بود و هر کار می کردیم فایده نداشت. هاشمی از جوشانده های خانگیش آورده بود. گفت «اینو بخور حالت خوب می شه. تبت می بره.»
حیدری گفت «چه طوره مهدیو خبر کنیم؟ از غصه ی اون به این روی افتاده.»
عزیزی گفت «ورش داریم ببریمش گرگان.»
سر انوری روی بازوی من بود. گردنش را گرفته بودم و قاشق قاشق از جوشانده ای که هاشمی آورده بود توی هدهانش می ریختم.
چشمم به حیدری افتاد. دیدم که رنگش پریده، دهانش بازمانده است. پشت سرم را نگاه کردک. طلعت خانم، گرد و خاک گرفته، با چمدان کهنه ی مقواییش، وسط چهارچوب در ایستاده بود. خسته بود و نفس نفس می زد.
انوری سرش را بلند کرد و جوشانده ها را بالا آورد. پرید گوشه ی تخت و ملافه را به خودش چسباند. گفت «می دونستم خودشه. اومده جونمو بگیره.»
هاشمی گفت «طلعت خانوم، ولش کنین. ما مراقبش هستیم.»
عزیزی گفت «براش دکتر آورده ایم. چیزیش نیست.»
انوری التماس می کرد «منو باهاش تنها ندارین. به حرفش گوش ندین.»
ملافه را به خودش چسبانده بود و لب پایینش می لرزید. نیم خیز شده بود و سراسیمه به دنبال کفش هایش می گشت. گفت «نرین. شما رو به خدا نرین.»
خواستیم بمانیم. خواستیم نگذاریم، نشد. طلعت خانم بیرونمان کرد و در را به رویمان بست. غروب برگشتیم. از لای کرکره ی پنجره نگاه کردیم.
عزیزی پرسید « دیگ آب جوش برای چیه؟»
حیدری گفت «اومده بخوردش.»
انوری یواش یواش گریه می کرد. چشم از دیگ آبجوش برنمی داشت. تُکِ زبانی چیزهایی می گفت و توی تختش چهار دست و پا می خزید. بخار آب جوش روی صورتش نشسته بود.
عزیزی گفت «خوبه بریم نذاریم.»
طلعت خانم حوله می خواست. از لای در به دستش دادیم و با عجله دویدیم سرجایمان پشت پنجره.
حیدری گفت «تا جون انوریو نگیره نمی ره.»
گفتم «طلعت خانم، بذار من بیام تو.»
جواب نداد. سرگرم کارش بود.
عرق از سر و رویش می ریخت. رگی برجسته در حاشیه گردنش می تپید. مثل اسبی خسته نفس می کشید و از سوراخ های دماغش بخار غلیظی بیرون می زد.
عزیزی گفت «داره انوریو *** می کنه.»
حیدری گفت «کاش پاسبون خبر می کردیم.»
انوری لبه ی شلوارش را چسبیده بود و جیغ کشید.
نشستیم به تماشا. طلعت خانم حوله ها را از توی دیگ در می آورد، می چلاند؛ می انداخت روی انوری. انوری به خودش می پیچید و آقای مهدوی را صدا می زد. یک بار هم پا شد و خواست فرار کند، رسیده بود تا نزدیک در. طلعت خانم کمرش را چسبید و پرتش کرد سر جایش.
هاشمی گفت «چیه داره می ریزه تو حلقش؟»
حیدری گفت «سم هلاهله.»
عزیزی گفت «داره می کُشدش.»
حیدری گفت «شکایت می کنم. همه ی اینارو گزارش می دم.»
انوری کم کم تسلیم شده بود. دیگر نا نداشت. دمر افتاده بود روی تخت و صدایش در نمی آمد.
طلعت خانم حوله ها را جمع کرد. دیگ را گذاشت کنار دیوار. انوری را محکم لای دو تا پتو پیچید و کردش زیر لحاف، سرش را هم با لچک بست. نشست کنار تختش و صبر کرد تا بخوابد.
صبح زود برگشتیم. عزیزی گفت «طلعت خانوم، پاشو بگیر بخواب.»
نشسته بود کنار انوری و عرق صورتش را خشک می کرد. زیر چشم هایش سیاه شده بود. گفت «یه سیگار بدین ببینم.»
فردا غروب برگشتیم. راهمان ندادند. سینی غذایش را گذاشتیم پشت در و رفتیم. حیدری گفت «انوری مرده. مطمئنم.»
پس فردا غروب برگشتیم. گفت «چیه؟ جتونه؟ چرا هر روز میاین اینجا؟»
حیدری توی گوشمان گفت «بوی لاشه میاد.»
یک هفته صبر کردیم. طاقتمان تمام شده بود.
حیدری گفت «دیروز یه سر زدم. کف باغچه قلنبه شده بود، همون جا چالش کرده.»
یک روز دیگر هم صبر کردیم و دسته جمعی رفتیم. در اتاق باز بود. انوری نشسته بود وسط تخت و یواش یواش چایی می خورد. لچکش هنوز سرش بود و تبش بریده بود.
هاشمی گفت «خسته بناشی طلعت خانوم، حالا به این زودی نرو.»
عزیزی گفت «بمون خستگی درکن.»
چمدانش را گذاشته بود کنار در. چشمش که به آقای حیدری افتاد براق شد. خیز برداشت و گفت «واسا ببینم پدرسوخته، هنوز باهات کار دارم.»
زن خوبی بود، جناب سرهنگ. به عکس عروسیش که هنوز روی دیوار است نگاه می کنم. خاک گرفته و تار است. انوری و من و مهدوی و هاشمی کنارش ایستاده ایم. چراغ های سرش خاموش اند.
زن خوبی بود. دلم می خواهد به دیدنش بروم. دلم می خواهد برایش نامه بدهم و احوالش را بپرسم. دلم هنوز به دنبال خیلی چیزهاست، چیزهای از دست رفته.
عزیزی گفت «کاش اقلا چشم هایمان می ماند و می نشستیم به تماشا، تماشای زندگی.»
پا می شوم. نفت بخاری را زیادتر می کنم. قابلمه ی کته را می گذارم روی بخاری. چراغ فتیله دار را روشن می کنم. دسته ی ماهیتابه ام شکسته. همین روزها می روم بیرون و چیزهای نو می خرم. ماهیتابه را می گذارم روی چراغ و دو تا تخم مرغ تویش می شکنم. می نشینم به انتظار. فردا شب صاحبخانه ام را به شام دعوت می کنم. یا سرزده به خانه ی همسایه می روم. یا می نشینم همین جا و موش ها را می شمارم. دیشب یازده تا بودند. یکیشان را گرفتم انداختم توی بخاری. امشب یک بازی دیگر می کنم، یک بازی بامزه تر. به قول آقای حیدری «آدم باید همیشه سر خودشو گرم کنه. باید بخنده و بگه به به چه قدر خوشبختم.»


قای انوری چمدانش را با احتیاط بالای سرش گذاشت و برای آقای هاشمی و حیدری و عزیزی و شیرین خانم که پای پنجره ی قطار ایستاده بودند دست تکان داد و از همه تشکر کرد. کلیدهای چمدانش را که به یقه ی کتش سنجاق کرده بود از دور نشان آقای حیدری داد و اشاره کرد که جای نگرانی نیست. مرغی را که شیرین خانم داده بود برای آقای مهدوی ببرد، کف قطار کنار صندلیش گذاشت. به مسافرها نگاه کرد و خندید. پرسید «چرا قطار راه نمی افته؟»
کسی جوابش را نداد.
نشست. گلدان شمعدانی را که آقای هاشمی برایش آورده بود روی زانو گرفت. چشمهای ناباورش را به هم زد، نفس عمیقی کشید و با خودش گفت «بالاخره راه افتادم. دارم راست راستی می رم.»
هنوز آن روزِ آخر یادش بود. آقای مهدوی سرش را از پنجره ی ماشین درآورده بود و گفته بود «تو هم بیا. همین امشب پشت سر ما راه بیفت.» نمی خواست برود. سوار ماشین نمی شد. طلعت خانم پس گردنش را گرفته بود و کشیده بودش تو.
رفقا گفته بودند «انوری جان، گرگان که اون سر دنیا نیست. می تونی بری سراغش، هر وقت که خواستی.» آقای انوری رویش را برگردانده بود. سرش را انداخته بود زیر و رفقا دیده بودند که چانه اش می لرزد. رفته بود توی خانه. در را به هم کوبیده بود و صدای لگدزدنش را به دیوارها شنیده بود. گلدان ها را هم شکسته بود. پیچک های سبز را از ریشه درآورده بود و گریه کرده بود.
آقای انوری گفته بود «دیگه تو این خونه، بدون مهدوی جانم، نمی شه بند شد. همین فردا راه می افتم می رم.»
ولی نرفته بود. دو روز بعد هم نرفته بود. هفته و ماه و سال بعد هم نرفته بود. چه فرقی می کرد؟ هفت روز یا هفت سال؟ بالاخره راه افتاده بود.
آقای حیدری به شیشه می زد. چیزی می گفت که نمی خواست مسافرها بشنوند.
آقای انوری گلدان شمعدانی را کنار مرغ کف قطار گذاشت. بلند شد ایستاد. دستگیره ی پنجره را گرفت و کشید، باز نمی شد، محکم تر کشید. نمی شد دو دستی کشید، فایده نداشت.
مسافرها نگاهش می کردند.
پرسید «چطوری وا می شه؟»
مردی که کنار پنجره بود گفت «اصلا وا نمی شه.»
آقای انوری پرسید «وا نمی شه؟» و به آقای حیدری اشاره کرد که باز نمی شود.
نشست. پرسید «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا راه نمی افتیم؟»
زنی که کنارش نشسته بود گفت «آقا، این مرغ و گلدون سر راهن. این طوری که نمی شه.»
آقای انوری گفت «بله، البته.» مرغ و گلدان را با عجله برداشت و توی بغل گرفت. به مسافرها نگاه کرد. خندید. خوشحال بود که کنار پنجره است. خوشحال بود که می تواند به همه چیز نگاه کند. همه چیز را ببیند. درخت ها را بشمارد. اسم مغازه ها و خیابان ها را بخواند. دلش می خواست خودش را معرفی کند و اسم همسفرهایش را بپرسد. دلش می خواست بگوید که چه قدر خوشحال است، که چقدر ذوق زده و دستپاچه است. دلش می خواست حرف بزند. از هوا تعریف کند، از توسعه ی وسایل نقلیه، از مردی که زنش را با ساطور کشته، از جایزه های بزرگ شرکت همیشه گوهر، از قیمت زمین های علی آباد، از خواب های عجیبش، از دردهای غریب شکمش، از شب های دلگیر و تنهاییش، از دلتنگیش برای آقای مهدوی، از ترس ها و دلشوره هایش، از خودش. دلش می خواست چیزهای دیگر هم بگوید. اما زن اخم کرده بود و تک میله های بافتنیش به طور هولناکی تیز بودند. دخترش آن طرف تر نشسته بود و توی بادکنک گنده ای که به نازکیِ پوست پیاز شده بود آرام آرام فوت می کرد.
آقای انوری گفت «بسه دخترجان، الان می ترکه.»
زن از گوشه ی چشم نگاهش کرد. هرچه را که بافته بود شکافت و از سر رج انداخت. آقای انوری سرش را زیر انداخت و عطسه اش را قورت داد. مرغ شیرین خانم قدقد می کرد و به خال های سیاه کراواتش تُک می زد.
مردی که روزنامه می خواند یک چشمش را از گوشه ی روزنامه بیرون آورد و به آقای انوری خیره شد.
آقای انوری به چشم سیاهی که او را می پایید با وحشت نگاه کرد و با عجله گفت «سلام علیکم. حال شما.»
بادکنک ترکید.
آقای انوری از جایش پرید. گلدان را که دمر شده بود توی هوا گرفت. سر مرغ را که پرپر می زد محکم می زد محکم چسبید و به دختر با غیظ نگاه کرد.
زن گفت «چیه؟ مگه چی شده؟ بادکنک خودشه.»
آقای انوری خودش را جمع و جور کرد. لبخند زد. سرش را تکان داد و به نوک کفش هایش خیره شد.
مردی که کنار در نشسته بود گفت «نخیر، امروزم راه نمی افتیم.»
زن گفت «به درک. دیگه از سیاهی که رنگی بالاتر نیست.»
بیست دقیقه از حرکت قطار گذشته بود.
آقای حیدری گفته بود «سفر غیرضروریه، حیف پول و حیف وقت.»
شیرین خانم گفته بود «برو. حتما برو. فکر هیچیو نکن.»
آقای هاشمی گفته بود «هرچی خدا بخواهد همون می شه.»
قطار سوا کشید و راه افتاد. آقای انوری سرش را بلند کرد و پرسید «داریم می ریم؟»
زن گفت «خدا می دونه.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 21 از 66:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites