تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 22 از 66:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  65  66  پسین »  
#211 | Posted: 10 Sep 2013 18:50




قسمت پنجم

قای انوری به شیشه ی پنجره زد و دستش را برای رفقا تکان داد. مرغ شیرین خانم را به خودش فشرد و به دختر که دوباره توی بادکنک دیگری فوت می کرد با مهربانی نگاه کرد. آخرین عکس آقای مهدوی و طلعت خانم توی جیبش بود، درآورد؛ نگاه کرد. آقای مهدوی چاق تر شده بود. طاس تر، پیرتر. شکل خودش نبود. انگار دندان هایش ریخته بود. دماغش هم پهن تر شده بود؛ گردنش هم کوتاه تر. صدایش هم پای تلفن غریبه بود و نامانوس. خطش هم عوض شده بود، ریزتر و ناخوانا. با این حال باز هم خودش بود. آقای مهدوی همیشگی بود. سه تا آلبوم عکس از آقای مهدوی داشت. عکس های بچگی،عکس های جوانی و عکس های عروسی. توی تمام عکس های بچگی با هم بودند. مثل دو تا ماهی چاق و خپله، *** و و پتی با موهای فرفری. دست هایشان توی دست های هم بود. سرهایشان روی شانه های هم. کلاس ششم و کلاس هشتم با هم رفوزه شده بودند. کلاس هفتم هر دو معدل یازده آورده بودند و نمره ی ورزششان صفر شده بود. توی عکس های جوانی هم کنار هم بودند، با سبیل کم پشت و فرق کج و موهای روغن خورده، با کفش های بندی و کت و شلوار چهارخانه.
آقای حیدری همیشه می گفت «این دو تا از بس با هم بوددن ریخت هم شدن. مثل هم حرف می زنن، راه می رن، می خندن. با هم تب می کنن. با هم خوب می شن. دو تا بره ی خوبِ باوفا. خدا حفظشون کنه.»
عکس دیگری هم داشت. در آورد. نگاه کرد. طلعت خانم کوچکترین فرقی نکرده بود، همان موهای قرمز آشفته، همان چشم های سیاه بی پروا، همان گردن بلند و دندان های سفید.
اسمش را گذاشته بودند جناب سرهنگ و می دانستند که آقای مهدوی را می زند. یک بار هم سر پاسبان محله را شکسته بود. یک بار هم اردنگ محکمی به آقای حیدری زده بود. با وجود این آقای حیدری همیشه می گفت « این زن ارزش داره. به درد می خوره. سپر بلاست. داروندار مهدویِ خوب ما از این زنه، خونه اش، رتبه اش، پیشرفت اجتماعیش، آبروش، استکان های نقره اش.» می نشست توی ایوان و پاهایش را بند می انداخت. دور پنجره ها به و پوست پرتقال می چید تا اتاقش خوش بو شود. سوا جیپ می شد و به همه فحش می داد. اما مهربان بود. آواز می خواند و صدای خوشی داشت. روزهایی بود که ساکت می شد. حرف نمی زد و یواشکی گریه هم می کرد. وقتی چشمش به بچه ای می افتاد، وقتی زن آبستی را می دید، وقتی پای حرف زن آغای رخت شور یا علی بلیت فروش می نشست، مسافرها را شمرد.
آقای انوری با عجله پرسید «کی می رسیم؟»
مامور شانه هایش را بالا انداخت . به مسافرها نگاه کرد. پرسید «این چیه؟»
آقای انوری گفت «یه مرغه. ملاحظه بفرماین. شلوار بنده رو به کلی خراب کرده.»
مامور گفت «همه تون باید بیاین بیرون.»
آقای انوری با وحشت به مسافرها نگاه کرد و پرسید «چی شده؟»
مامور گفت « یاا... زود باشین.»
آقای انوری مرغ و گلدان را زیر بغل گرفت و دنبال مسافرها راه افتاد.
توی راهرو کسی نبود. از کوپه ی بغلی صدای جر و بحث می آمد، صدای نطقی که از رادیو پخش می شد و بچه ای که گریه می کرد.
مامور خم شده بود و زیر صندلی ها را نگاه می کرد. کیف دستی ها را کف قطار خالی کرده بود.
آقای انوری گفت «این چمدون منه.» و با عجله در کوپه را باز کرد.
مامور پرسید «چیه؟»
مسافرها دور ایستاده بودند و نگاه می کردند. آقای انوری مرغ و گلدان را زمین گذاشت و زانو زد و در چمدان را باز کرد.
مامور دستش را از کنار چمدان، زیر لباس ها کرد و آهسته جلو برد. نگه داشت. سرش را بالا کرد. به چشم های آقای انوری خیره شد و پرسید «این چیه؟»
مسافرها حلقه را تنگ تر کردند. سرهایشان روی چمدان خم شده بود.
آقای انوری گفت «یه مشت نامه است. مال یکی از دوستانمه، آقای مهدوی.»
مامور نخی را که دور بسته بود پاره کرد.
زن گفت «ما چه گناهی کرده ایم؟ چه قدر وایسیم؟»
مردی که کنار در بود با سوءظن به آقای انوری نگاه کرد. چیزی توی گوش کنار دستیش گفت.
آقای انوری دستش را که معلوم نبود چرا یخ کرده و بی جان شده است. به صورتش کشید و سعی کرد آرام نفس بکشد. قلبش سنگین و نامرتب شده بود.
مردی که کنار در بود گفت «این دیگه چیه؟»
آقای انوری گفت «این یه جور گارمنه. اسباب بازیه. مال همون آقاست.»
زن گفت «اینا چیه؟»
آقای انوری گفت «آلبومن، آلبوم عکس. ملاحظه بفرماین. این آقای مهدویه. این طلعت خانومه. این منم. چهارسالم بیش تر نیست. سرمو تراشیدن.»
مامور گفت «من باید این نامه ها رو ببرم.»
آقای انوری گفت «برای چی؟»
زن گفت «چرا چونه می زنی آقاجان؟»
آقای انوری دستش را دراز کرد و گوشه ی بسته را چسبید. مامور برگشت نگاهش کرد.
آقای انوری دستش را پایین انداخت. توی جیبش کرد. در آورد و با غصه سرش را خاراند.
پرسید «کی بهم پس می دین؟»
مامور گفت «بعدا» و راه افتاد.
مسافرها دوباره نشستند. زن خرت و پرت هایش را جمع کرد. توی کیف دستی ریخت و زیر لب فحش داد.
آقای انوری چمدانش را قفل کرد، سرجایش گذاشت. کمربندش را سفت کرد و دگمه های شلوارش را که باز بود با عجله بست و به مسافرها نگاه کرد. سر دلش آرام آرام می سوخت. به روی خودش نیاورد. نشست و پاهایش را دراز کرد. گرمش بود و صدای چرخ های قطار توی سرش می پیچید. شکمش با هر تکان قار و قور می کرد و احساس خالی معده اش یواش یواش بیشتر می شد. ته گلدان مرطوب بود و نمی دانست چه طوری نگهش دارد تا شلوارش را لک نکند. مرغ شیرین خانم هم آرام نمی گرفت و به همه چیز تک می زد.
دختر بادکنش را که آماده ی ترکیدن بود از دو نشان آقای انوری داد و توش فوت کرد.
آقای انوری حس کرد دارد عصبانی می شود ولی به خودش فشار آورد و سعی کرد خوشحال باشد. با خودش گفت «امشب پیش هم هستیم. چیزی نمونده.» فکر کرد بهترین کار این است که سوت بزند. لب هایش را جمع کرد و به یک نقطه خیره شد. بلد نبود، هیچ وقت یاد نگرفته بود. مدت ها با آقای هاشمی و حیدری تمرین کرده بودند ولی نمی شد. شیرین خانم از همه بهتر سوت می زد. صدای پرنده ها را در می آورد، صدای بلبل، صدای قناری، صدای چلچله، صدای پرنده هایی که کسی نمی شناخت. صداهایی که هرگز کسی نشنیده بود. آقای حیدری هم بلند بود، سوت های بلند و دقیق و حدی. آقای انوری فقط بلد بود لبهایش را جمع کند، چشمهایش را به نقطه ای بدوزد، پره های دماغش را باز کند و هوایی را که توی لپ هایش جمع کرده بود بیرون دهد. با این حال بد نبود. خودش کاری بود.
مسافر ها نگاهش می کردند.
آقای انوری خندید. گفت «دارم سوت می زنم. خودش کاریه. دلم آدم وا می شه.»
زن با حرص چند رج بافت. پرسید «این بوی گند از شماست؟»
آقای انوری سرش را به زیر انداخت. به کفش های براقش نگاه کرد.
گفت «نه از این مرغه. خودشو کثیف کرده. شلوار نوی بنده رو هم به کلی خراب کرده.»
گوله ی کاموای زن غلت خورده بود و رفته بود زیر صندلی.
مردی که کنار در نشسته بود زیر لب چیزی گفت و سرش را تکان داد. آقای انوری پرسید «ببخشید با من بودین؟»
زن دور و برش را نگاه می کرد. آقای انوری گفت «اجازه بدین الان پیداش می کنم.» گلدان و مرغ را زمین گذاشت. دولا شد و گلوله ی کاموای زن را از زیر صندلی بیرون آورد.

مردی که کنار پنجره بود گفت «لا اله الا الله.»
قای انوری گره ی کرواتش را که شل شده بود سفت کرد. زانوهای شلوارش را تکاند و با خودش گفت «دیگه پا نمی شم. حق دارن. جا به این تنگی که نمیشه اون قدر وول زد.»
چشم هایش را بست و به شش ساعت بعد فکر کرد. شیرین خانم گفته بود «آخه آقای انوری از چی می ترسین؟ هان؟» هفت سال به این سفر فکر کرده بود. هفت سال خواب این روز را دیده بود. آقای مهدوی هم منتظرش بود. پای تلفن صدایش می لرزید. برایش بیست و هفت تا نامه داده بود و باز هم باور نمی کرد. ته چشم هایش توی عکس غمگین و شرمنده بود.
آقای حیدری خندیده بود. گفته بود «مهدویِ خوب ما یه بره است، یه بره ی مقدس. آدم دلش می خواد قربونیش کنه. آدم دلش می خواد بذاردش لای پلو و بخوردش.»
آقای انوری نفهمید کی خوابش برده. چشمش را وقتی باز کرد که قطار ایستاده بود. از توی راهرو صدای حرف و پا می آمد. آقای انوری هاج و واج به مسافرها نگاه کرد. پرسید «رسیدیم؟»
زن گفت «ای بابا.» و مردی که کنار پنجره بود خمیازه اش را قورت داد.
آقای انوری به ساعتش نگاه کرد. دو ساعت از حرکت قطار گذشته بود. پرسید لچی شده؟ چرا وایسادیم؟»
مردی که کنار پنجره بود گفت «خدا می دونه.»
مردی که روزنامه می خواند از آن پشت خندید. پاهایش را دراز کرد و گفت «راحت باش آقاجان. جوش زدن فایده نداره.»
آقای انوری با عجله بلند شد و ایستاد.
زن گفت «این چه بساطیه. تا خبری می شه پا میشی راه می افتی.»
آقای انوری گفت «الان بر می گردم. اجازه بدین.» و آمد توی راهرو. مسافرها کنار پنجره بودند. آقای انوری پرسید «چی شده؟» آمد تا انتهای راهرو و ایستاد. مزغ شیرین خانم زیر بغلش بود. کسی پیاده نشده بود.
سرش را داخل یکی از کوپه ها کرد و پرسید «ببخشین چرا قطار ایستاده؟» هیچ کس نمی دانست. یک نفر گفت «خاک بر سرشون کنن.»
آقای انوری گفت «حتما علتی داره.»
مرد گفت «زکی» و خندید.
آقای انوری گفت «الان می رم و از قسمت اطلاعات سوال می کنم.»
مرد گفت «تف به اون اطلاعات.»
آقای انوری خوشش نیامد. خودش را کنار کشید و راه افتاد.
یکی از داخل به در مستراح می کوبید.
آقای انوری گوش داد. دور خودش را نگاه کرد و ترسید. پرسید «کیه؟ چی شده؟» یک نفر دستگیره را می چرخاند و چیزی می گفت. آقای انوری مرغ را زمین گذاشت و دستگیره را گرفت، چرخاند، کشید، فایده نداشت. پرسید «چی شده؟» کسی که توی مستراح بود با لگد به در کوبید و فحش داد. آقای انوری جا خورد. ناراحت شد. خواست برگردد ولی دبش نیامد. گفت »من از بیرون فشار می دم. شما از تو بکشین.» فایده نداشت. آقای انوری گفت «ناراحت نباشین. الان می رم مامور رو پیدا می کنم.»

مرد گفت «همه همینو می گن. مامورم همینو میگه.» آقای انوری گفت «الان بر می گردم.» با عجله برگشت. در کوپه را باز کرد و گفت «یه نفر تو دستشویی حبس شده.»
مردی که کنار در بود گفت «به ما چه.»
آقای انوری گفت «من باید به اون بدبختی که حبس شده کمک کنم.»
زن گفت «ما چه گناهی کرده ایم؟»
آقای انوری راه افتاد. توی کوپه ها سر کشید. کسی نمی دانست مامور قطار کجاست. در انتهای راهرو بسته بود. به شیشه کوبید و دستگیره را کشید.
برگشت آمد پشت در مستراح و گفت « من کسیو پیدا نکردم.» صدایی نیامد. گوش داد. دستگیره را چرخاند. با انگشت به در زد. پرسید «آقا، شما هنوز اون تو هستین؟» آقا گفت «بر پدر پدرسوخته ات لعنت. صبرکن در آم نشونت می دم.»
آقای انوری داغ شد. سرش برای اولین بار بعد از مدتها گیج رفت. حتی شکمش هم به پیچ افتاد. برگشت. در کوپه را باز کرد. سرش را با اندوه تکان داد و گفت «همون بهتر که حبس باشه. سزاش همینه.»
یک نفر سر جایش نشسته بود. آقای انوری به مسافرها نگاه کرد. گفت «ببخشین این جا جای منه. گمانم اشتباه شده.» پیرزن چیزی به ترکی گفت و ملچ ملوچ کرد. آقای انوری گفت «خیلی عذر می خوام بنده ترکی بلد نیستم. این جا جای منه.» پیرزن چیزی تند تند به ترکی گفت. آقای انوری از مسافرها پرسید «شما ترکی بلدین؟» مردی که کنار در بود سرش را تکان داد. مردی که روزنامه می خواند جواب نداد. زن گفت «من می فهمم ولی بلد نیستم حرف بزنم.» آقای انوری خوشحال شد. گفت «ممکنه به این خانم بگین که این جا جای منه.»
زن گفت «گفتم که بلد نیستم حرف بزنم.»
آقای انوری عذرخواست. گفت «بله، بله. حواسم پرته. پس بفرمایین که چی می گه.» زن گفت «میگه این جا جای منه.»
آقای انوری نزدیک بود از کوره در برود ولی جلوی خودش را گرفت. گفت «جای من چیه؟ حتما اشتباه شده. شما که شاهد بودین اینجا جای منه.»
مردی که روزنامه می خواند گفت «چطوره ده دقیقه سکوت کنیم؟»
آقای انوری گفت «اجازه بدین. بنده باید تکلیفمو روشن کنم.»
زن گفت «برو شکایت کن.»
مردی که کنار پنجره بوی نیم خیز شد. آقای انوری عقب عقب رفت. ن.ک میله ی بافتنی زن به پشت رانش فرو رفت و نالید. پایش را توی هوا تکان داد و نزدیک بود مرغ شیرین خانم از دستش بیفتد. گفت « می رم متصدی مربوطه رو می آرم. شهر هرت که نیست.»
آمد بیرون و ایستاد کنار پنجره. بیرون آفتاب بود و خاک، پر از سنگ های درشت و ریز، پر از تپه و چالهو یاد حرف اقای حیدری افتاد. باید قوی دل و مثبت بود. باید خوش بین بود و به مسایل خندید. باید سوت زد و آوازی زیر لب زمزمه کرد. باید مرتب گفت به به چه روز زیبایی ست و پشت سر هم نفس های عمیق کشید. باید هر دقیقه یک بار تکرار کرد: «خوشبختم، فاتحم، زنده باد خودم.»
آقای انوری همین کار را کرد. صورتش را به شیشه ی پنجره چسباند و گفت «به به چه روز عالی و قشنگیه. چه بیابون خوش منظره ای. چه قدر خاک. چه سنگهای جالبی. چه خرابه های عظیمی. چه چاله هایی.» برگشت و به مسافرها نگاه کرد. دستش را برایشان تکان داد. کتابچه ی یادداشتش را درآورد و شعرهایی را که نوشته بود و هیچ وقت یادش نمی ماند زیر لب زمزمه کرد. سعی کرد حفظ کند، نمی شد، سخت بود. مسافرها داشتند چیزی را با هم می خوردند. پیرزن ملچ ملوچ می کرد و چیزهایی به ترکی می گفت. زن یک مقدار بافته بود. اشاره کرد و سرش را به علامت تحسین تکان داد. دلش می خواست پیش آنها بود. دلش می خواست با آن ها حرف می زد. چند مثل بامزه بلد بود. توی چمدانش یک جعبه گز داشت. می توانست در اورد و میان همه تقسیم کند. می توانست اصلا کاری نکند. یک گوشه بنشیند و فقط با آنها باشد. گاه و بی گاه حرفی را تصدیق کند و اگر لازم شد بخندد.
نصف بیشتر مسافرها پیاده شده بودند. آقای انوری مرغ را که چرت می زد زیر بغل گرفت و با عجله پیاده شد. مامور قطار آن طرف تر ایستاده بود. آقای انوری با احتیاط پرسید «ببخشین، اینجا کجاست؟»
مامور گفت «اینجا اسم نداره. بیابونه.»
آقای انوری پرسید «برای چی واسادیم؟»
مامور گفت «چه می دونم.»
آقای انوری پرسید «کی می دونه؟»
یک نفر پرسید «راننده ی قطار کجاست؟»
آقای انوری خوشحال شد و تکرار کرد «بله، راننده ی قطار کجاست؟»
راننه ی قطار نبود. گفتند شاید توی قطار است. همه جا را گشتند، نبود. آقای انوری یاد زخم معده اش افتاد و سعی کرد آرام باشد. گرسنه اش بود. قرص های معده اش را نخورده بود. مامور قطار لای دندانش را با چوب کبریت پاک می کرد. آقای انوری از پنجره ی قطار سرش را درآورد و پرسید «راننده پیدا شد؟» مامور با سر به راننده که آن طرف تر نشسته بود اشاره کرد.
آقای انوری با خودش گفت «شکر خدا.» در کوپه را باز کرد و نفس زنان گفت «راننده پیدا شد. اونجاست.»
در را با عجله بست و دوباره از قطار پیاده شد. به طرف راننده رفت. دگمه های کتش را انداخت. پرسید «راننده ی قطار شمایین؟» راننده سرش را تکان داد. آقای انوری پرسید «چرا واسادیم؟ چی شده؟»
راننده گفت «دستوره.»
آقای انوری پرسید «دستور؟» و دلش ریخت پایین. عقب عقب رفت و با عجله سوار قطار شد.
مرغ شیرین خانم کلافه شده بود. دست و پا می زد. مردی که توی راهرو کنار پنجره ایستاده بود گفت «کاش من یه مرغ بودم، یا یه سگ یا یه گربهیا هرچیز مادر مرده ای غیر از این که هستم.»
آقای انوری گفت «خبر داشتین که دستوره؟»
مرد گفت «من هیچی نمی دونم. به من چه. من فقط می دونم که قطار واساده. شایدم راه بیفته. شاید هیچ وقت راه نیفتهو شاید راه بیفته و دوباره واسه. شاید مجبور شیم همین جا بمونیم.»
آقای انوری گفت «بله، متشکرم، فهمیدم.»
مرد گفت «همه چی ممکنه. کی می دونه؟ کی می تونه بگه نه؟ شاید سوار کامیونمون کنن و بریزنمون تو رودخونه. شاید...»

آقای انوری خودش را کنار کشید. با سر حرف های مرد را تصدیق کرد و با عجله راه افتاد. با خودش گفت «الان می رم و با راننده قطار حرف می زنم.»
پیاده شد و با عصبانیت به طرف راننده رفت.
چند تا ژاندارم جلوی قطار ایستاده بودند.
آقای انوری جا خورد. ایستاد. مرغ شیرین خانم از دستش سر خورد. دو سه قدم به عقب برداشت. چرخید و با سرعت سوار قطار شد. سر دلش می سوخت. درد سمجی از وسط شکمش شروع می شد، دور می زد و تا شانه هایش می رسید.
مسافرها ساکت بودند. پیرزن از توی بقچه اش چیزهایی درآورده بود و می خورد. از دور به آقای انوری تعارف کرد. مردی که کنار در بود بلند شد آمد بیرون و به آقای انوری گفت «برو آقاجان، بشین جای من.»
آقای انوری تشکر کرد و با احتیاط وارد کوپه شد. خسته بود و کف پاهایش گزگز می کرد. نشست و خیاری را که پیرزن تعارفش کرد گرفت و با اندوه گاز زد. یاد شام منزل آقای مهدوی افتاد و غمگین تر شد. تشنه اش بود. کتش بوی مرغ شیرین خانم را می داد.
پیرزن به مرغ شیرین خانم اشاره کرد و چیزی به ترکی گفت. آقای انوری به ژاندارم ها فکر کرد، به جیپی که کنار جاده بالا و پایین می رفت، به مردی که توی مستراح حبس شده بود، به خواب غریبی که دیده بود، به آقای مهدوی و آخرین عکسش. با تلنگر به گل شمعدانی زد و برگ هایش را کند.
یک نفر توی راهروی قطار می دوید.
آقای حیدری گفته بود «این دیگه اون مهدوی که می شناختیش نیست، غریبه شده. هفت سال گذشته. می ری پشیمون می شی.»
شیرین خانم گفته بود «برو. به حرف اینا گوش نده. یه چیزایی هست که همیشه می مونه. تو آدم ریشه می گیره.» آقای عزیزی گفته بود «آدم با هر لحظه اش غریبه می شه، با هر فکر و نگاهش.»
دختر دوباره بادکنش را درآورده بود.
آقای انوری گفت «توش فوت کردی نکردی.»
دختر گریه اش را سر داد. زن بافتنی اش را گوله کرد و کنار دستش گذاشت. توی گوش دختر پچ پچ کرد. مردی که روزنامه می خواد پرسید «آقا، حالتون خوب نیست؟»
آقای انوری بلند شد ایستاد. به مسافرها نگاه کرد. درد تا زیر بغلش می زد. دهانش خشک شده بود. زن خودش را کنار کشید. پیرزن ساکت نگاهش می کرد؛فقط دهانش می جنبید. آمد بیرون توی راهرو. شیشه را کشید پایین. گلدان را انداخت بیرون. پیاده شد. هوا داشت تاریک می شد. توی جیبش یک تکه نبات بود. درآورد و گذاشت گوشه ی لپش. کنار جاده چند تا درخت بود. راه افتاد و سعی کرد نصیحت های آقای حیدری را به یاد آورد. خواست سوت بزند، بلد نبود. خواست زمزمه کند، حوصله نداشت. بیابان بویی غریب داشت، بویی نامانوس و غمگینو چیزی سنگین توی هوا پراکنده بود، مثل یک اتفاق بد، مثل مصیبتی که آرام آرام نزدیک می شد.
قطار توی تاریکی غروب، زشت و هولناک می نمود.
همه ساکت ایستاده بودند. زیر درخت ها سایه بود. آقای انوری نشست و کرواتش را باز کرد. انداخت روی خاک. شلوارش پر از لک شده بود. با خودش گفت «اگه یه بلایی سرم بیاد هیچ کس نمی فهمه.«
کنار جاده سواری سیاهی ایستاده بود. راننده اش منتظر مسافر برای برگشتن بود.
آقای انوری کتش را با عجله برداشت. پا شد. مرغ شیرین خانم را بغل زد و نگاهش کرد. منصرف شد و انداختش زمین. ته مانده ی نباتی را که گوشه ی لپش بود قورت داد و با عجله به راه افتاد. دستش را برای راننده ای کرایه از دور تکان داد و تندتر کرد.
راننده ی کرایه گفت «ما داریم بر می گردیم. می ریم تهرون.»
آقای انوری سرش را تکان داد، رفت توی ماشین و کنار در کز کرد. چشم هایش را بست و سرش را به پشتی ماشین تکیه داد. یاد شیرین خانم افتاد که گفته بود «به حرف اینا گوش نده. راه بیفت و برو.»
راننده گفت «به امید خدا» و گاز داد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#212 | Posted: 10 Sep 2013 18:58




قسمت ششم

آقای مهدوی غلتید. نالید. نفس نفس زد. ملافه ی داغ و سنگینی را که به دور بدنش گره خورده بود با پا کنار انداخت. چشم هایش را باز کرد و وحشت زده به تاریکی غلیظی که حیاط را پر کرده بود خیره شد. سرش مثل نبضی تبدار می کوبید و انگار خون توی رگهایش دلمه بسته بود. چیزی حجیم و زبر و فلزی مثل پوششی نامریی رویش سنگینی می کرد. نفسش در نمی آمد و دست و پایش توی تتاریکی گم شده بود. تنها جسی که از خودش داشت فشار آزاردهنده ی قلبش بود که چون پرنده ای عظیم روی سینه اش نشسته بود و خونش را آرام آرام می مکید.
خوابی که دیده بود یادش نمی آمد اما هرچه بود هنوز هم ادامه داشت، هنوز طعم غریبش توی دهانش بود و بوی هولناک آن جای نیمه فراموش شده که در خواب دیده بود از انتهای شب می آمد. حیاط کوچکشان حیاطی که می شناخت نبود. غریبه بود و غیرواقعی، جایی آن سوی همه ی مرزهای آشنا و مکان های مانوس. حتا توی باغچه هزار گل سیاه روییده بود و درخت ها نجوایی شیطانی داشتند.
سرش را به زور بلند کرد. چشم هایش را به هم زد و سعی کرد بیدار شود. دلش می خواست خودش را بگیرد، بتکاند، جارو بکشد، بشوید و چرک این خواب و این حال و این شب طلمانی را از جانش بگیرد.
با خودش گفت «چه خواب بدی بود. خوب شد بیدار شدم. خدا را شکر.»
دستش را دراز کرد و کاسه ی آب یخ را از بالای سرش برداشت. سرکشید. پشت سرد کاسه را به صورتش چسباند، به گردنش کشید. یک تکه یخ برداشت و روی پیشانیش گذاشت، روی سینه اش، روی شکمش، چشم هایش را بست و سعی کرد به دلهره ی سمجی که ذره ذره ته دلش رسوب می کرد اعتنا نکند.
با خودش گفت «آفتاب که بزنه حالم خوب می شه. این ترس ها مال شبه.»
بالشش را که از عرق خیس شده بود پشت و رو کرد. خرده آشغالهای ریز و موذی زیر تنه اش را از روی تشک تکاند. ملافه را مرتب کرد. روی پاهایش کشید. سرش را زمین گذاشت و منتظر خواب شد. طاق باز ناراحت بود، غلتید. دمرو شد. دست راستش را زیر سرش گذاشت. دست چپش را خم کرد، دراز کرد، روی تشک کنار صورتش گذاشت، برداشت، از لبه ی تخت آویزان کرد و متحیر ماند که کجا بگذاردش تا راحت باشد. عضوی اضافی در بدنش پیدا شده بود و یادش نمی آمد همیشه چه طور می خوابیده است. یک پهلو شد. پاهایش را زیر سینه اش جمع کرد. دست هایش را موازی بدنش قرار داد و با خودش گفت «خوب شد، این طوری عالیه.«
سرانگشت ها و کف پایش می سوخت. باز تشنه اش بود. انگار در عمق جانش بادی سوزان چرخ می خورد و زیر پوستش بیابانی خشک گسترده بود. زبانش را به لب های داغش کشید و از گوشه ی چشم به طلعت خانم نگاه کرد. باز یاد آن خواب نیمه فراموش شده افتاد و ته دلش لرزید. رویش را برگرداند. ملافه را روی سرش کشید و چشم هایش را به هم فشرد. نفس های طلعت خانم مثل بادی که از دل زمین برخاسته است، سنگین و داغ دور گوشش چرخ می زد. سعی کرد گوش ندهد، فکر نکند، بخوابد. از صد تا دویست شمرد، از دویست تا یک، از یک تا هزار. سرش را کرد زیر بالش و با دست گوش هایش را گرفت. با خودش گفت «کاش زودتر صبح می شد. کاش آفتاب می زد.»
بخار دهان و عرق و بوی پرهای کهنه کلافه اش کرده بود. بالش را کنار انداخت و هوای سنگینی را که بلعیده بود به زور بیرون داد.
دست طلعت خانم به طرفش دراز شده بود. دهانش نیمه باز بود و نوک دندان طلایش توی تاریکی برق می زد. تکان نمی خورد و صورتش آرامشی حیوانی داشت.
شب عروسیش هم همین شکل شده بود. آرام و رام، مثل یک پلنگِ سیر، نامتجاوز.
مهمان ها توی راهرو پای پله ها ایستاده بودند. هیچ کس حرف نمی زد. هیچ کس خوشحال نبود، حتا آقای مهدوی.
طلعت خانم طبقه ی بالا بود. از اتاقش صدای جیغ و خنده می آمد، صدای دایره و ضرب، صدای به هم خوردن لبه های تیز قیچی و چیزی که انگار اره می کردند.
آقای عزیزی گفته بود «گرگه داره دندوناشو تیز می کنه.»
روی میزها شیرینی و میوه چیده بودند، کسی دست نمی زد. آقای مهدوی نشسته بود رو به روی آینه ی عقد و تکان نمی خورد. صورتش به سفیدی می زد و توی لب های بسته اش لبخندی بود که همه را کلافه می کرد، همه را می ترساند.
آقای انوری با سینی چایی دور می گشت. انگار به مجلس ختم خودش آمده بود و از دلداریِ همه با نگاهی غمگین تشکر می کرد. گفته بود «این طور اتفاقا می افتن. چه کار می شه کرد؟» خواسته بود چیز دیگری هم بگوید ولی همهمه ی خفه ی مهمان ها حرفش را بریده بود.
طلعت خانم بالای پله ها ایستاده بود. سرش را چراغان کرده بودند، چراغ های رنگی کوچکی که خاموش و روشن می شدند و آب تویشان قل قل می کرد. لباس سفیدش را کرایه کرده بودند، برایش تنگ بود و کوتاه. دسته گلش را شیرین خانم درست کرده بود، از گل های تازه ی باغچه اش. کفش هایش را عوض نکرده بود، همان کفش های بزرگ و مردانه ای که همیشه پر از خاک بود که زیرش میخ و نعل داشت و هنگام راه رفتن صدا می داد.
مادرش و خاله های مادرش روی پله ها دایره می زدند و لی لی لی لی های سرسام آورشان خانه را به لرزه درآورده بود.
مهمان ها به هم چسبیده بودند، بلاتکلیف و متحیر. با هر قدم طلعت خانم دسته جمعی عقب می رفتند و هیس هیس نفس هایشان سنگین تر می شد.
پیرزن ها مبارک باد می خواندند و آب دهانشان روی سر همه می پاشید.
آقای مهدوی لرزیده بود. خواسته بود بلند شود. خواسته بود داد بکشد. خواسته بود فرار کند. نشسته بود و مبهوت به تصویر طلعت خانم توی آینه خیره مانده بود.
آقای انوری سرش را انداخته بود زیر و مثل کسی که قهر باشد لب هایش را به هم فشرده بود.
طلعت خانم، مجلل و باشکوه، مثل زنی اساطیری، برخاسته و از عمق دورترین خواب ها، وسط اتاق ایستاده بود. گفته بود «چتونه؟ چرا عزا گرفتین؟ عروسیه یا مجلس ختم؟»
آقای هاشمی برای مهمان ها چایی آورده بود. ظرف هایشان را پر از میوه و شیرینی و پسته و سوهان عسلی کرده بود و خندیده بود. خنده ای زیادی و بلند و مزاحم. خواسته بود قصه ای شیرین از خاطرات کودکیش، از زمان آشناییش با آقای مهدوی، برای مهمان ها تعریف کند که طلعت خانم جلویش را گرفته بود. داد کشیده بود «ساکت» و همه، حیرت زده، سکوت کرده بودند.

تارش را آورده بود. نشسته بود روی زمین و تکیه داده بود به دیوار. چراغ های سرش چشمک می زدند و قل قل می کردند. صدایش به هیکل تنومندش نمی خورد. آرام بود و خسته و غمگین، مثل خش خش باد پشت درخت ها.


آقای مهدوی دوباره غلتید. سعی کرد فکر نکند. دوباره طاق باز شد. دوباره چشم هایش را باز کرد و به انبوه شاخه های سیاه بالای سرش نگاه کرد. شب از هوا خالی بود و از درز آجرها گرمایی هیولایی مثل لَه لَهِ

اژدهایی پیر بیرون می ریخت. بلند شد و نشست. دستش را به پیشانی خیسش کشید. از تخت پایین آمد. کفش هایش گم شده بود. شانه هایش را بالا انداخت و پابرهنه راه افتاد. گرمش بود. رفت نشست کنار حوض و لباسهایش را درآورد. خم شد و ته آب را نگاه کرد. خنک بود و تازه و پر از همهمه ای فریبنده، پر از حسی زنده و آشنا. کف دستش را روی پوست آب کشید، روی حلقه های نرمی که از لای انگشت هایش فرار می کردند. جلوتر خزید. دولا شد. نفسش دایره های کوچک روی آب را مضطرب و آشفته می کرد. زبانش را درآورد و روی آب کشید. دست هایش را دراز کرد و صورتش را به لرزش خفیف موج ها تکیه داد. دلش می خواست بسرد، بلغزد، فرو رود و پایش هرگز به کف نرسد. به نظرش می رسید که انتهای این حوض به انتهای زمین متصل است و دلش میخواست که این آب خنکِ خوب او را ببلعد و ببرد.
برگشت و از گوشه ی چشم به طلعت خانم نگاه کرد. دلش فرو ریخت. انگار برای اولین بار بود که این صورت را می دید، این موهای نیمه مرطوب آشفته که مثل گیاه های ته دریا جنبشی هراس انگیز داشتند و این پوست تیره ی داغ و این دهان باز بلعنده که با هر نفس تمام شب را می مکید و با هر دمی که بیرون می داد فضا را آغشته به هرمی دوزخی می کرد. یاد آن روز افتاد، روز اول، روز آغاز. با آقای انوری نشسته بودند توی حیاط و تخته بازی می کردند. سه دست از هم برده بودند. سه دست به هم باخته بودند و مثل همیشه چیزی از هم طلب نداشتند. آقای حیدری به جوراب های قرمز و پیژامه ی راه راه هردویشان نگاه کرده بود و خنده بود. گفته بود «چه صفایی. چه اتحادی. آدم حظ می کنه.»
آقای مهدمی هم خوشحال بود. خودش را خارانده بود و خندیده بود. دراز کشیده بود، طاق باز، روی قالی، کنار باغچه و گذاشته بود آفتاب بعد از ظهر پاییز یواش یواش خوابش کند. خوشحال بود از این که می تواند مثل یک بچه گریه ی تنبل کش و قوس بیاید و به هیچ چیز فکر نکند. حس هم نکند، فراموشی محض. با این حال، مثل کسی که یک مرتبه احساس خطر کند، چشم هایش را باز کرده بود. چیزی نامریی، اما محسوس، از توی هوا عبور می کرد.
پا شده بود. نشسته بود و حیرت زده به اطرافش نگاه کرده بود. مطمئن بود که یک نفر غیر از خودش آنجاست، همان دور و بر. پشت سرش، خانه شان بود با پنجره های بسته و توری سبزرنگ و لباس های آقای انوری روی بند سر پشت بام. دست چپ خرابه ی همیشگی بود. رو به رو دیوار بود، کوچهبود، ساختمان قدیمی کهنه ای بود با پنجره های کوچک خاک گرفته و ایوان های پوشیده از میز و صندلی های شکسته و قوطی های حلبی و بطری های خالی و روزنامه های قدیمی. آن طرف تر تیر چراغ برق بود و تنها درخت کوچه و دیوار و باز یک پنجره. همان جا بود. توی قاب آن پنجره یک نفر ایستاده بود. یک نفر که نگاهش می کرد و انگار تمام جانش همراه آن نگاه، مثل هوای محبوسی که سرانجام روزنه ای یافته باشد، از تخم چشم هایش بیرون می ریخت.
آقای مهدوی رویش را با عجله برگردانده بود و گوشه ی ناخنش را جویده بود. صدای رادیو را بلند کرده بود، بلندتر از همیشه. روزنامه ها را ورق زده بود و هر سطر را با خودش بلند بلند تکرار کرده بود. پا شده بود. راه رفته بود. حرف زده بود. باغچه ها را آب داده بود و از گوشه ی چشم به آن پنجره ی خاک گرفته کهنه نگاه کرده بود و از خودش پرسیده بود «این زنو کجا دیده ام؟ از کجا می شناسمش؟»
آقای انوری گفته بود «من که نمی شناسمش.»
آقای حیدری گفته بود «بله. می دونم کیه. آدم حسابی نیست. سپرده ام از محله بیرونش کنن.»
آقای عزیزی گفته بود «باعث رسواییه.»
آقای مهدوی گفته بود «بله. موافقم. باید کمک کرد هرجور شده بیرونش کنن.» و دوباره آرام شده بود. دوباره مطمئن از این که همه چیز سرجایش است و خواب رخوتناک بعدازظهرهایش دست نخورده خواهد ماند.
روز بعد خواسته بود به آن پنجره نگاه نکند ولی کرده بود. روز بعد از آن هم خواسته بود به زن پشت پنجره فکر نکند ولی کرده بود. تمام روزهای بعد خواسته بود به آن کوچه نرود ولی رفته بود. به آقای انوری نگاه کرده بود، به آقای حیدری، به خودش. توی دلش گفته بود «اگه بفهمن؟ اگه مچم یه روز واشه؟»
رفقا هم یواش یواش بو برده بودند. آقای انوری قبل از همه فهمیده بود و خبرش را به آقای حیدری داده بود.
منزل آقای هاشمی بودند.
آقای انوری، رنگ پریده و دستپاچه کز کرده بود یک گوشه و حرف نمی زد. آقای حیدری، با چشم های مضطرب و صدای مشکوک پرسیده بود «خب، مهدوی جان، نگفتی تمام شبو کجا بودی. هان؟»
آقای هاشمی گفته بود «نگران بودیم. خیال کردیم خدای نکرده بلایی سرت اومده.»
آقای عزیزی گفته بود «به همه ی مریضخونه ها سر زدیم. به صدتا کلانتری تلفن کردیم. آخه تو هیچ وقت بی خبر غیبت نمی زد.
شیرین خانم خندیده بود. با مهربانی نگاهش کرده بود. خم شده بود و توی گوشش گفته بود «من می دونم کجا بودی. خوب کردی. به حرف هیچ کس گوش نده.»
آقای مهدوی سرخ شده بود. سرش را انداخته بود زیر و خودش را خارانده بود. گفته بود «رفته بودم راه برم. حالم خوش نبود.»
رفقا به هم نگاه کرده بودند و آقای مهدوی توی دلش گفته بود «دیگه نمی رم. تموم شد.»
ولی باز رفته بود. دو شب بعد. لحافش را قلنبه کرده بود تا آقای انوری نفهمد. کفش هایش را گرفته بود زیر بغل و لباس هایش را توی کوچه پوشیده بود. نزدیک صبح برگشته بود، پاورچین و هراسان. با کفش و لباس خزیده بود زیر لحاف و سعی کرده بود نفس هایش آرام و مرتب باشد.
آقای انوری خودش را زده بود به خواب. ولی از پشت پشه بند چشم های آقای مهدوی را دیده بود و ترسیده بود. توی این چشم های برقی بود که سابقه نداشت و ته آن مردمک های مشوش پر از حسی نامانوس بود. پر از حیرت، پر از وسوسه های جادویی، پر از شگفتی یک تجربه ی بدیع. آقای انوری مطمئن بود که اتفاقی عظیم تر از آن چه خیال می کرد برای رفیقش افتاده است؛ چی؟ نمی دانستت. فقط حس کرده بود، حس چیزی خارج از قاعده و قانون و ته دلش لرزیده بود.
آقای مهدوی چشم هایش را بسته بود. سرش را چسبانده بود به بالش و خوشحال بود. از این که برگشته و دوباره توی جای خودش است. با نفس ها و خواب ها و فکرها و حساب های آشنایش. از این که دنیا همان دنیای معقول است و خودش هم همان آقای مهدوی همیشگی است، با خواسته های همیشگیش، با طریقت و شریعتش، با رفقایش. توی دلش گفته بود «خدا را شکر. هرچی بود گذشت. دیگه نمی رم.» راحت خوابیده بود. راحت هم بیدار شده بود، مثل همیشه. به قل قل سماور گوش داده بود، به جرینگ جرینگ استکان ها. پا شده بود. به همسایه شان که باغچه ها را آب می داد سلام داده بود و از حال زن و بچه ها و درد شکمش پرسیده بود. با آقای انوری ایستاده بودند کنار هم. ورزش کرده بودند. ده بار دور حیاط دویده بودند و دوازده تا نفس عمیق کشیده بودند. دوش گرفته بودند پشت هم را لیف زده بودند. خندیده بودند.
ساعت هشت، مثل هر روز، پشت میزهایشان بودند. تلفن زده بودند به آقای حیدری و انوری و عزیزی و هاشمی. حالشان را پرسیده بودند و از حال خودشان گفته بودند. به حقوق هردویشان صد و پنجاه و شش تومان در ماه اضافه شده بود. به هم تبریک گفته بودند. صورت هم را بوسیده بودند و کارمندان شرکت برایشان دست زده بودند. پیشخدمت را فرستاده بودند برای همه بستنی و شیرینی بخرد و خدا را از ته دل شکر کرده بودند.
آقای حیدری گفته بود «من به هر دوی شما افتخار می کنم. الاهی همیشه موفق باشین.»
برگشته بودند خانه. آقای مهدوی چمدان حمامش را بسته بود. گفته بود «دلم می خواد سر تا پامو بشورم.»
توی کوچه سوت زده بود. با خوشحالی به آسفالت تازه ی خیابان نگاه کرده بود و از پاسبان گشت به خاطر مراقبت و وظیفه شناسیش تشکر کرده بود. اما نرسیده به حمام، سر پیچ، ایستاده بود و حس کرده بود که پاهایش دارد می لرزد. با خودش گفته بود «چیه؟ چمه؟ چرا سرم داغ شده؟ چرا قلبم اینطوری می کوبه؟» دسته ی چمدان را محکم توی مشتش فشرده بود و سعی کرده بود قدم هایش تندتر باشد ولی دیده بود که ایستاده، میخکوبد و درمانده. فکر کرده بود «یعنی چی؟ چرا ایستادم؟ چرا نفسم بند اومده؟ چرا دارم می لرزم؟» و دیده بود که دارد بر می گردد. می پیچید دست راست و بعد دست چپ. می دود. با خودش گفته بود «می رم خونه ی آقای حیدری. بر می گردم اداره. می رم سینما...» سرش را بلند کرده بود و دیده بود که باز جلوی آن در قهوه ای کهنه ی شکسته است. دارد زنگ می زند. دارد از پله ها بالا می رود. دیده بود که توی آن اتاق دم کرده ی نیمه تاریک است، رو در روی طلعت خانم، توی بازوانش، روی سینه اش، زیر موهایش و دیده بود که دارد آب می شود، می پاشد و از خودش و از تمام لحظه هایی که بوده و خواهد بود، از همه ی شکل ها و حرفها، از همه ی بایدها و شایدها بریده است و خندیده بود، از ته دل، مثل وقتی که بچه بود، مثل وقتی که همه چیز فقط یک بازی بود و بعد این ها هم از یادش رفته بود و دیگر نه چیزی یده بود و نه به چیزی فکر کرده بود.
اما باز بیدار شده بود بی آنکه بداند چند ساعت یا چند روز گذشته است. نشسته بود توی رختخواب و وحشت زده به طلعت خانم نگاه کرده بود. به پرده های چرک خاک گرفته، به دیوارهای ناآشنا، به چیزهایی که دور و برش بودند و بی غربت و بیگانگی می دادند و به خودش، ترسیده بود. یاد آقای انوری افتاده بود و چمدان حمامش، یاد اضافه حقوقی که گرفته بود و رتبه ای که در انتظارش بود. یاد دوستانش و آقای حیدری که گفته بود «من به هر دوی شما افتخار می کنم.»
دستش را از توی دست طلعت خانم درآورده بود. فحشش داده بود. لگد زده بود به در اتاقش، به گلدان اطلسیش، به چرخ خیاطیش، به رادیویش. گفته بود «از جون من چی می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟»
پریده بود توی کوچه و تمام راه را دویده بود. ایستاده بود کنار دیوار و به بچه هایی که های و هوی کنان از مدرسه بیرون می ریختند نگاه کرده بود، به زن های چاق و سالمی که از حمام بر می گشتند، آبستن بودند و دست هایشان پر از نان و میوه و سبزی تازه بود. رفته بوی توی میدان نزدیک خانه شان و قدم زده بود، همره مردهایی که از اداره بر می گشتند، دنبال تاکسی می دویدند و توی صف اتوبوس این پا و آن پا می کردند. دلش می خواست با اینها باشد، این هایی که حرفهایشان مملو از ادب و آبرو و دقت بود. از حساب روزانه ی داشتن و نداشتن و ترسهای ملموس، از آرزوهای کوچک و محدود و خوشبختی های آسان، از بیماری های شناخته شده و دردهای رایج، از میل های طبیعی و عشق های تثبیت شده، از این هایی که با هم بودند، شکل هم بوند و کیف و کلاه و کفش هایشان یک رنگ بود.
از بلیت فروش کور سر کوچه شان دو تا بلیت خریده بود و از روزنامه ای مجله های هفتگی. کلاهش را به احترام آشنایی از سر برداشته بود و به زن صاحبخانه صمیمانه از دور تعظیم کرده بود. پریده بود توی خانه و در را قفل کرده بود. تکیه داده بود به دیوار. نفس راحتی کشیده بود و حس کرده بود که دوباره توی جلد خودش است، توی آن دایره ی کوچکی که فاصله ی نقطه هایش تا مرکز همیشه یکسان است و چیزی نظام ساده اش را تهدید نمی کند.
با آقای انوری رفته بودند سینما. رفته بودند مغازه ی پسرعموی آقای حیدری تماشای قالی هایش. رفته بودند منزل آقای هاشمی و دسته جمعی خندیده بودند. حرف زده بودند. روزنامه خوانده بودند. پپسی خورده بودند.
نشسته بودند پای تلویزیون و آقای مهدوی به خودش گفته بود «چه خوبه آدم همیشه با رفقاش باشه، امن و امان.»
ولی باز چند شب بعد از خواب پریده بود، کلافه و ملتهب و آشفته، خیس عرق. به نظرش رسیده بود که از دور صدایش می زنند، از پشت درخت ها، از انتهای شب. برگشته بود و با وحشت پشت سرش را نگاه کرده بود، دور و برش را، زیر تخت و توی حیاط را. حضور آشنای کسی را کنار خودش حس کرده بود، کسی که داغ و مرتعش بود و بوی منقلب موهایش توی هوا موج می زد.
دماغش را گرفته بود و به خودش پیچیده بود، ناتوان و عاجز این بود آرام و قرارش را می گرفت و از یاد چیزی نامعلوم دلش را می لرزاند. بویی بود که از پس تاریک ترین حفره ی جانش تراوش می کرد ـ بوی موهای حنایی مادرش، بوی رنگین شب های مغشوش، بوی غریب خواسته های ممنوع، بوی ترسناک بی بی خانم توی زیر زمین خانه ی پدربزرگ، بوی رن آغا وقتی زاییده بود، وقتی از شوهرش کتک خورده بود و توی مستراح گریه می کرد. بوی همه ی اینها بود و هیچ کدام از اینها نبود.

سرش را کرده بود زیر بالش و گوشه ی تشک را گاز گرفته بود. با خودش گفته بود «از جام تکون نمی خورم.» نالیده بود. غلتیده بود. پرپر زده بود. و بعد، مثل کسی که در خواب سحر شده، ماه زده، بلند شده و دویده بود. خودش را رسانده بود به خانه ی طلعت خانم و رفته بود تو. و دیده بود که دارد می میرد، دارد پوست می اندازد، تجزیه می شود و همواره تمام بادهای پیر و ریشه های کهنسال از زیر جهان می گذرد و باز می گردد به ابتدا، به آن شب سیاه کامل.

آقای حیدری گفته بود «بذارین همون جا بمونه. دیگه آدم بشو نیست.»
آقای عزیزی گفته بود «دیگه بر نمی گرده.»
اما برگشته بود، خسته و پریشان و تب دار. مثل کسی که از سفری پر خطر برگشته، مثل بیماری که از مرضی کشنده جان به در برده است. کفش هایش را دم در کنده بود، پیرهنش را کنار باغچه، شلوارش را پای پله ها. گریه کرده بود، پیش آقای انوری و آقای حیدری. لب بالایش باد داشت. زیر چشمش سیاه بود و گوشش متورم و خون آلود.
به آقای انوری گفته بود «انوری جان، منو وردار از این جا ببر تا دیر نشده، تا هنوز فرصتی هست.»
آقای انوری قبول کرده بود. سرش را تکان داده بود و کمکش کرده بود بخوابد. شامش را آورده بود کنار تختش. گوشش را با آب گرم شسته بود.
چمدان هایشان را بسته بودند. آقای انوری ماشین کرایه کرده بود. قرار گذاشته بودند بروند میگون، منزل دایی آقای هاشمی.
آقای حیدری گفته بود «احتیاط کنین پولاتون گم نشه.»
آقای عزیزی گفته بود «کاش زودتر به این فکر افتاده بودین.»
سوار شده بودند. چمدان هایشان را گذاشته بودند توی صندوق عقب، مجله ها و تخته نرد و جعبه های آجیل و شیرینی را روی صندلی جلو.
آقای مهدوی گفته بود «به به، چه آفتاب خوبیه.»
دستشان را برای رفقا تکان داده بودند و خندیده بودند. آقای انوری دو تا کلاه حصیری خریده بود، برای خودش و آقای مهدوی. سرشان بود.
آقای هاشمی از زیر قرآن ردشان کرده بود. دو تا از عکس های شیرین خانم را داده بود ببرند برای داییش. گفته بود «دیدین همه چی به خواست خدا درست می شه.»
آقای مهدوی گفته بود «عینکم. عینک آفتابیم را چیکار کردم؟»
کف ماشین و زیر اسباب ها را گشته بودند. گفته بود «جا گذاشتم. صبر کنیم الان بر می گردم.»
برنگشته بود، نه آن روز، نه آن شب، نه تمام هفته و ماه بعد.
چیزی ته آب تکان می خورد و شب، سنگین و خیس، لای درخت ها ایستاده بود. آقای مهدوی رویش را برگرداند و لرزید. با خودش گفت«چه چیزی منو به این زن بستگی می ده؟ چی منو این طور گرفتارش کرده؟»



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#213 | Posted: 10 Sep 2013 19:00




قسمت هفتم

پا شد ایستاد. دلش هوای اقای انوری را کرده بود. از دور به لعت خانم نگاه کرد و چیزی مثل تیر، مثل رعدی آنی، از توی سرش گذشت.
با خودش گفت «کاش می مرد. کاش یه جوری ناپدید می شد.»
به سنگی که کنار باغچه افتاده بود نگاه کرد و دلش فرو ریخت. رویش را با عجله برگرداند و سعی کرد به چیزی خوب و ساده و سالم فکر کند. یاد شب هایی افتاد که با آقای انوری روی پشت بام می خوابیدند و تنها چیزی که خوابشان را می آشفت وزوز پشه ها و دعوای ههمسایه ها بود. یاد روزهای جمعه افتاد. با آقای انوری به کوه می رفتند. نهار را کنار رودخانه می خوردند و تمام بعدازظهر را چرت می زدند. قرار گذاشته بودند با هم زن بگیرند. با هم بچه دار بشوند. پول هایشان را توی یک حساب بگذارند. با هم بازنشسته شوند. با هم پیر شوند. با هم بمیرند. قرار گذاشته بودند دو تا قبر توی امام زاده صالح بخرند و سنگ مقبره شان یکی باشد.
بلند شد ایستاد. قلبش مثل پرنده ای پرپر می زد. دور حوض قدم زد. درخت ها قد کشیده بودند و همه جا پر از سایه هایی مشکوک بود، سایه هایی که تکان می خوردند و زنده بودند.
با خودش گفت «می کشمش» و تنش داغ شد. آمد بالای سر طلعت خانم ایستاد و نگاهش کرد. گوش هایش پر از صداهای غریب بود. دستی نامریی دلش را چنگ می زد. انگار می خواست چیزی را از ته جانش بکند و بیرون اندازد. خم شد و سنگی را که کنار باغچه بود برداشت. لب هایش را به هم فشار داد و به زحمت نفس کشید. با آن دل آشوبه ی نفرت انگیز گریبانش را گرفته بود؛ از آن روز شروع شده بود، دم گاراژ. مادر طلعت خانم داده بود جلوی ماشینشان گوسفندی را سر ببرند. دستش را زده بود توی خون و مالیده بود به سپر عقب ماشین. جگر گرم و خون داد گوسفند را پیچیده بود لای دستمال، داده بود دست آقای مهدوی، گفته بود «بکارین توی باغچه تون. برکت می آره.»
آقای مهدوی به سر بریده و چشم های باز گوسفند نگاه کرده بود، به انبوه مگس هایی که دو لاشه توی هم می لولیدند، به جگر خون آلودی که لای دستمال روی زانویش بود، به طلعت خانم و موهای قرمزش، به جاده ی طویل و خاک آلودی که پیش پایشان گسترده بود و به نگاه های شرمگین رفقا و یک مرتبه دلش به هم خورده بود. بالا آورده بود، روی خودش و روی دامن طلعت خانم و روی دست گلی که آقای انوری برایش هدیه آورده بود. سرش را تکیه داده بود به شانه ی طلعت خانم و از دور به آقای انوری نگاه کرده بود، مثل کسی که خواب است، مثل کسی که ناباور به جنازه ی عزیزی می نگرد، مثل کسی که برای اولین بار می فهمد روزی خواهد مرد.
سرش را برگرداند. سنگی را که در دست داشت زمین انداخت. خم شد و دو زانو کف حیاط افتاد. با خودش گفت «خفه اش می کنم. می اندازمش توی حوض.» جلوتر خزید، چهار دست و پا. دست هایش را روی لبه ی تخت گذاشت و خودش را بالا کشید.
طلعت خانم طاق باز خوابیده بود. صورتش را گرفته بود رو به آسمان و مه درست بالای سرش بود. تکان نمی خورد. صدای نفسش دیگر به گوش نمی رسید.

آقای مهدوی باز هم جلوتر خزید. ملافه ها روی هم قلنبه شده بودند و به دست و پایش گیر می کردند. تختش به وسعت دنیا شده بود و رسیدن به آن طرف عمر نوح می خواست.
به آقای انوری گفته بود «شاید مریض شده ام. چی بگم. خودم ام نمی دونم چمه. ولی هرچی هست تموم می شه. جای من پیش این زن نیست.»
به آقای حیدری گفته بود «بله حق با شماست. باید اراده داشت. باید استقامت کرد. باید پشتکار داشت. زندگی حساب دودوتا چهارتاست.»
به شیرین خانم گفته بود «پیش تو آدم یادش می ره که درد و غم داره. خیال می کنه هنوز بچه است. هنوز خوب و بازیگوشه.»
گوش داد. تمام شهر خوابیده بود. دست های کلافه اش را دراز کرد و خودش را روی طلعت خانم کشید. سر انگشت هایش می سوخت و چیزی توی وجودش بود که می خواست از کف دست هایش بیرون بریزد.
با خودش گفت «می کشمش. این دفعه واقعا می کشمش.»
خودش را بالاتر کشید. گردن طلعت خانم را توی دست هایش گرفت و لرزید.
درخت ها از دور نگاهش می کردند. بادِ منتظر سر دیوار ایستاده بود. طلعت خانم با چشم های باز نگاهش می کرد، آرام و مهربانو تعجب نکرده بود. هراسی نداشت. راضی بود و تسلیم و خوشحال؛ انگار از قبل خبر داشت و منتظر این لحظه بود.
آقای مهدومی سعی کرد گاهش نکند. چشم هایش را بست و فشار دست هایش را بیشتر کرد. نفسش تنگی می کرد. دهانش باز مانده بود و شقیقه هایش می کوبید. نفس طلعت خانم به صورتش می خورد. روی لب هایش می نشست. رگ برجسته ی گردنش آهسته می تپید. از لای موهایش، از لای پلک هایش، از تمام منفذهای پوستش گرمایی قدیمی بیرون می ریخت، گرمایی جادویی و خواب آور.
آقای مهدوی حس کرد که دست هایش بی حرکت مانده اند و انگشت هایش دیگر آن فشار کشنده را ندارند. با خودش گفت «می کشمش. همین الان. تا هنوز فرصتی هست.» ولی دست هایش در اختیارش نبودند و از قانون دیگری اطاعت می کردند. فکرهایش مثل دایره های روی آب توی سرش چرخ می خوردند و دور می شدند. ذهنش دوباره پر از هرج و مرج و پراکندگی شده بود و وسوسه ای غریب نظام باید ها و شایدهایش را در هم می ریخت. صدای قلب طلعت خانم انگار از دل زمین می آمد و تنش مثل سیاه چالی عظیم و مکننده همه چیز را به درون خود می کشید.
آقای مهدوی چیزی نامفهوم زیر لب زمزمه کرد و خودش را به طلعت خانم چسباند. سرش را وسط سینه اش گذاشت و دیگر به چیزی فکر نکرد.
آفتاب زده بود که طلعت خانم پاشد. سر آقای مهدوی را بلند کرد و آهسته روی بالش گذاشت. ملافه را روی شانه هایش کشید و به نفس های ملایمش گوش داد. از تخت پایین آمد. چادرش را که روی زمین افتاده بود، برداشت. تکاند. روی سرش انداخت. شیر آب را باز کرد. آستین هایش را بالا زد و وضو گرفت.

سفره ی شام را جمع می کنم. بشقاب ها را می گذارم روی بشقاب هایی که از شب قبل کنار دیوار روی هم تلنبار شده است. قوری چایی را آب می کنم. می گذارم روی بخاری. قوطی سیگارم روی طاقچه است. دو تا بیشتر ندارد. مهم نیست. یکی را با چایی ام می کشم. آن یکی را می گذارم برای وقتی که رفته ام توی رختخواب، وقتی که چراغ را خاموش کرده ام، وقتی که لای آن ملافه های سرد و آن تاریکیِ غلیظ، تنهایی ام از همیشه بیشتر است.
قدم می زنم، دور اتاق، پشت مبل ها و بخاری. این کار هر شب من است، قبل از خواب ـ ده دور، دوازده دور یا بیشتر.
چه خاکی همه جا نشسته است. روی شیشه ها، روی میز، روی حباب چراغ، روی ملافه ها، روی من، روی این اتاق. از کجا می آید؟ از بیرون که نیست. بیرون فقط برف است و باد. درها هم بسته است. از همین جاست. از من است، از نگاهم، از نفسم، از پوستم، از خیال غبارآلوده ام.
به جلیلی گفتم «تو از مردن نمی ترسی؟»
گفت «از سقط شدن می ترسم، از تموم شدن مثل گاو.»
احمدی گفت «من از زنده بودن بیشتر وحشت دارم.»
هاشمی گفت «از این حرفا نزنیم. چه کاریه؟»
شیرین خانم گفت «مردن یه جور رفتنه. همش که نمیشه یه جا موند.»
چمدانش دستش بود. گفتم «کجا؟ خیال سفر داری؟» آمده بود خداحافظی. گفت «داریم می ریم لب دریا.»
هاشمی گفت «براش خوبه. سلامتیش بر می گرده.»
خندید. خوشحال بود. رفته بود سلمانی و داده بود فرقش را مثل آقای حیدری از وسط باز کنند. چشم چپش پف کرده بود. باز نمی شد. دماغش هم باد داشت. پوست گونه اش رفته بود.
گفت «چیزی نیست. خورده ام زمین.»
شیرین خانم یواشکی توی گوشم گفت «دروغ می گه. شاگرداش هلش دادن. هوش کردن. از پشت سر آب پاشیدن به لباس های نوش.»
با این حال اوقاتش تلخ نبود. گفت «بچه های خوبین. خواستن خوشمزه گی کنن. یک مرتبه دیگر هم کتک خورده بود. یادم هست. شب ها کار می کرد. گفت «می خوام شرینکو ببرم لب دریا. پول ندارم. حقوقمو ندادن. نه این که نخوان بِدَن. ولی خوب هنوز ندادن. لابد ندارند.»
گفت «به کسی نگو کجا کار می کنم. خوب نیست.»
رفتم سراغش. توی پاک پشت خانه شان، تاب و سرسره و چرخ فلک گذاشته بودند. جایی هم بود به اسم دالان وحشت، یک دالان تاریک پیچ در پیچ.
گفتم «هاشمی جان، این تویی؟» باور نمی کردم. اسکلت شده بود. تا کمرش را کرده بودند توی گوی. فقط پاهایش بیرون بود. روی گونی را نقاشی کرده بودند. کارش این بود که بایستد یک گوشه، توی دالان وحشت و یخ کند توی شکم این و آن.
گفت «همش می ترسم شاگردام منو بشناسن. همه اش دعا می کنم کسی از اینجا رد نشه. دلم نمی آد مردمو بترسونم.»
چند شب بعد آمد در خانه ام. دیروقت بود. ایستاده بود پشت ناودان و چیزهایی نامفهوم زیر لب زمزمه می کرد. گفتم «چیه؟ چه خبره؟ چرا صدات در نمی آد؟» سر و صورتش خونی بود. گفت «اصلا خوب نیست آدم تو شکم مردم یخ کنه. این که تفریح نیست. حق داشتن عصبانی شن.»
پیدا بود که کتک خورده. آن هم کتکی جانانه.

آن روز که می رفتند شمال یادم هست. شیرین خانم، از پشت شیشه ی اتوبوس نگاهم می کرد. شکلش عوض شده بود. مثب بچه ای بود که یک مرتبه پیر شده است. تهِ دلم لرزید. یاد آن روز افتادم که توی حوض آب تنی می کرد.
می درخشید. برق می زد. مثل یک گل بنفشه بود. نمی شد زیاد نزدیکش رفت. ادم می ترسید با نفس هایش پوست پاکیزه اش را پژمرده کند. یادم هست که هاشمی دایم زیر لب می گفت «هیچ معلومه تو اصلا کی هستی؟ تا حالا کجا بوده ای؟»
عادت کرده بودیم که نپرسیم. مهم این بود که آمده بود که ما را پیدا کرده بود. تنها حیدری بود که همیشه سراغ شناسنامه ی شیرین خانم را می گرفت . دلش راضی نمی شد.
چه جایشان خالی است، همه شان. چند هزاربار به این عکس طاقچه نگاه کرده باشم خوب است؟ نگاه کردن به این عکس هم کار هر شب من است. گاهی وقت ها یادم می رود که چه شکلی بودند. صورت هایشان توی ذهنم روی هم می افتد. آقای حیدری با چشم های شیرین خانم نگاهم می کند. طلعت خانم، با چندین دست یا مخلوطی از آقای مهدوی و انوری پیش چشمم ظاهر می شود. به هر کدام که فکر می کنم آن دیگری هم آنجاست، ظاهر می شود و حضور خودش را تحمیل می کند.
دیشب خواب مهدوی را می دیدم. کجا بودیم؟ یادم نیست. چه کار می کردیم؟ آن هم یادم نیست. فقط می دانم تمام شب با هم بودیم. دلم برایش چه قدر تنگ شده. برای صورت گرد و دماغ قرمزش، برای لپ های گل انداخته و گوش های صورتیش برای لجبازیهای بچه گانه و تنبلی فراوانش.
مرگش هم مثل خودش ساده بود. افتاد توی حوض خانه شان و خفه شد. گیر کرده بود لای لجن و خزه های قدیمی کف حوض.
چه سفری بود. کاش نرفته بودیم. جلیلی گفت «چه بد قدم بودیم. حالا چه طوری تو روی طلعت خانم نگاه کنیم؟»
شب قبلش رسیده بودیم. هنوز خستگی راه از تنمان نرفته بود که این اتفاق افتاد. باورمان نمی شد. من بودم و جلیلی. ایستاده بودیم کنار در حیاط و قدم هایمان پیش نمی رفت. گفتیم شاید خواب می بینیم. شاید همه ی این ها یک بازی است.
صدایش هنوز توی گوشمان بود. حضور داشت. مرگ نمی توانست آن قدر آسان باشد. آن قدر دریده و بی حساب.
طلعت خانم گذاشته بودش روی سنگفرش حیاط، زیر درخت، لب باغچه. نگاهش می کرد. دورش می خزید. بویش می کشید. یواش یواش صدایش می زد. آب کتش را می چلاند و زوزه می کشید. نمی گذاشت نزدیکش شویم. نمی گذاشت دستش بزنیم. خم شده بود روی مهدوی تا از آفتاب مصونش دارد. دستش را گذاشته بود زیر سرش و مگس ها را از دور صورتش کنار می زد.
چه طور شد رفتیم گرگان؟ یادم نیست. یک روز سوار شدیم و راه افتادیم، جلیلی و من. یک نفر دیگر هم با ما بود. کی؟ یادم نیست.
به جلیلی گفتم «تو در بزن. من که جرات نمی کنم.»
زن خوبی بود، خوب تر از آن که نشان می داد. در را با احتیاط باز کرد. چشمش را گذاشت لای درز در و خیره خیره نگاهمان کرد. گفت «چیه؟ چی می خواین؟»
احوال مهدی را پرسیدم. جواب نداد. سرش را در آورد و ته کوچه را نگاه کرد. گفت «انوری با شماها نیست؟»
خواستیم برگردیم. نگذاشت. غرغر کرد و زیر لب فحشمان داد. گفت «چتونه؟ چرا واسادین منو نگاه می کنین؟»
چمدان هایمان را بغل زد و انداخت گوشه ی حیاط. ولی شب برایمان شام خوبی پخت، پر از ادویه های تند گیج کننده، پر از مزه ها و عطرهایی که برایمان ناآشنا بود. شب که می خوابیدیم مواظبمان بود. نزدیک سحر آمد بالای سر جلیلی و رویش را پوشاند. دور تخت مرا یواش یواش امشی زد.
خودش آقای مهدوی را خاک کرد. توی گورستان کسی جز ما نبود. کم کم باران می آمد. باد زیر چادر سیاهش می زد. از همیشه عظیم تر شده بود. مثل یک پرنده ی غمگین کهنسال. گریه نکرد. یا اگر کرد بیش ما نبود. صورتش را نمی دیدیم. فقط دستش بود که گاه و بی گاه از لای چادر بیرون می آمد و خاک روی قبر را چنگ می زد.
گفت «امروز صبح حمومش کردم. نمی ذاشت کیسه اش بکشم. کتکش زدم. قهر کرد. گفت می ذاره می ره. باورم نشد. رفت نشست یه نامه ی مفصل به انوری نوشت. نازش کردم، قربون صدقه اش رفتم. رو دست و پاش افتادم. فایده نکرد. قهر موند. قهر مرد.»
برگشتیم خانه. ایستاد کنار حوض و خیره خیره به ته آب نگاه کرد، به دایره هایی که روی آب چرخ می خوردند. به لجن توی پاشویه. مردمک چشم هایش باز شده بود. لب بالایش، مثل پوزه ی سگی هار می لرزید و نک دندان های سفیدش برق می زد. شکل خودش نبود. شکل هیچ کس که می شناختیم نبود. صورتی بود که انگار توی خواب دیده بودیم، یا عکسی توی کتابی، یا تصویر خیالی از زنی که روزی قصه اش را برایمان گفته بودند.
برگشت. نگاهمان کرد. پرسید «چرا واسادین دم در؟»
گفتم «بهتره حیدریو خبر کنیم.»
چادرش را از سرش برداشته بود. لباس سیاهش، مثل لباس عروسیش، تنگ بود و کوتاه. برایمان چایی آورد. دلش شور نهار ما را می زد. کفش های مهدوی را از کنار دربرداشت. خاکشان را گرفت. کرد زیر تخت.
گفت «رفیق نیمه راه به درد آدم نمی خوره. چشم هردوی ما خشک شد به این در و انوری نیومد.»

در زدند. همسایه شان بود. آمده بودند دلداریش بدهند. راهشان نداد. در را به رویشان بست و زیر لب فحش داد. سر راه، ملافه ها را از روی بند جمع کرد و آورد گذاشت روی تخت توی ایوان. گفت «اگه انوری اومده بود اینطور نمی شد.»
جلیلی گفت «ما دیگه می ریم.»
چمدان هایمان را زیر بل گرفت. هر کار کردیم از دستش بگیریم نگذاشت. تا سر کوچه همراهمان آمد. از زیر قرآن ردمان کرد. بغلمان زد و سرمان را بوسید.
گفتم «طلعت خانم، چه کاری از دست ما ساخته است؟»
زد زیر خنده. گفت «وقتش که شد خبرتون می کنم.»
خبرمان نکرد. برایش بارها نامه دادم؛ جواب نداد. با جلیلی رفتیم تلگرافخانه تلفن زدیم گرگان. کسی گوشی را برنداشت. پرس و جو کردیم گفتند از این جا رفته، خیلی وقت است که رفته.
می ایستم کنار پنجره. چه برفی! چه سفیدی ترسناکی. هیچ کس نیست. رو به روی اتاق من یک پنجره است. دیوار سمنتی است و باز ردیف پنجره های بسته. چه اتفاقی افتاده؟ انگار همه از این شهر رفته اند، یا مرده اند یا سنگ شده اند. شاید زندگی در گذار عجولانه اش اتاق کوچک مرا از یاد برده است. باد برف ها را پراکنده می کند، به سیم های یخ زده آویزان می شود و از بیرون خودش را به شیشه ی پنجره می ساید. یک نفر از این کوچه گذشته است. جای پایش روی برف هاست. از پشت خرابه آمده، رفته آن طرف خیابان و دوباره برگشته، ایستاده زیر پنجره ی من و بلاتکلیف قدم زده است. جای پایش کنار دیوار مردد و نامنظم است. انگار دنبال کسی می گشته.
این کی بوده که زیر پنجره ی من قدم می زده؟ برف جای خالی پاهایش را پر می کند. شاید دنبال خانه ی من می گشته. فردا می نشینم کنار پنجره و نگاه می کنم. فردا. همیشه در انتظار فردا. ولی این فردا با همه ی فرداها فرق دارد. این فردا همیشه می تواند آخرین فردا باشد.
بر می گردم سرجایم کنار بخاری. برای خودم چایی غلیظی می ریزم. می نشینم. خروسک ساعت بی دلیل جیغ می کشد. گاهی وقت ها هر ده دقیقه به ده دقیقه سرش را در می آورد و می خواند. کاریش ندارم. به هم عادت کرده ایم. اگر این خاطره ها نبودند چه کار می کردم؟ این شب ها را چه طور می گذراندم؟ هر شب نوبت یکی است، هاشمی، مهدوی، انوری، شیرین خانم، حیدری. دلم نمی آید به جلیلی فکر کنم. شاید هم می ترسم.
عزیزی گفت «این آدم با ماها فرق داره. از یه قماش دیگه است.»
عسگری گفت «ازش می ترسین چون خواب خوبتونو به هم می زنه. چون دستتونو رو می کنه.»
حیدری گفت «باید صبر کرد تا زندگی ادبش کنه.»
خانه ی جلیلی بودیم. پدرزنش هم بود. نشسته بود بالای اتاق و از خاطرات سفر فرنگش می گفت.
جلیلی گفت «دلم ازش به هم می خوره. کاش میشد با یه اردنگ بیرونش کنیم.»
حیدری گفت «چه خانواده ی محترمی. واقعا که این رفیق ما شانس آورده.»
گفتم «آخه جلیلی جان، عقل هم خوب چیزیه. تو که نمی تونی یه تنه دنیا رو عوض کنی.»
گفت «من کاریو که باید می کنم.»
راست می گفت. با کسی شوخی نداشت. هنوز آن روز که توی کوچه ها دنبالش می دویدیم یادم هست، آن روز که فهمیدیم چه فکرها توی سر کوچکش است و لرزیدیم.
حیدری گفت «شماها چتونه؟ چرا زده به سرتون؟ چرا دارین دونه دونه از دست می رین؟»
شیرین خانم، مثل یک گربه ی وحشی، این ور و آن ور می دوید و یقه ی همه را می چسبید.
گفتم «شیرین خانم ما دوست آقای جلیلی هستیم. می خوایم کمکش کنیم.»
پرید و صورتم را چنگول کشید. گفت «چرا بردینش توی زیرزمین؟»
جیغ کشید. دست هاشمی را گرفت و حلقه ی عروسیش را درآورد. انداخت توی کوچه. گفت «دیگه همه تونو شناخته ام. دیگه دوستون ندارم.»
دلم می خواست بغلش کنم. دلم می خواست نگه اش دارم. هاشمی نشسته بود کنج اتاق، دو زانو. سرش را گرفته بود میان دست هایش و نمی دانست چه کار کند.
نه. نمی خواهم به جلیلی فکر کنم. کاش می شد یاد تمام روزها و لحظه هایی را که به او مربوط است، مصل بخاری که روی شیشه نشسته، با کف دست از روی ذهنم پاک کنم.
بلند می شوم. قوری و کتری و استکان را می گذارم کنار ظرف های شام. قرص های قبل از خواب را می خورم. چراغ را خاموش می کنم. می روم توی رختخواب. سیگارم را فراموش نکرده ام، تنها رفیق من وقت خواب. وای که چه سرد است. پاهایم را جمع می کنم. زانوهایم را به شکمم می چسبانم. دست هایم را به هم فشار می دهم. چشم هایم را می بندم. گوش می دهم. حتا موش ها هم خوابیده اند.
آن وقت ها اقلا پاسبان گشت سوت می زد. صدایش می زدم. می آمد تو. لاغر بود و سبیل باریکی داشت. خوشحال بود که پاسبان است، که کفش هایش بندی است، که سوت می کشد و کتش پر از دگمه است. می گفت پدرش دزد بوده. برادرش هم دزد بوده. پسرعمویش هم یک نفر را کشته و دارش زده اند. می ایستاد کنار پنجره و کلاهش را به سینه اش می چسباند. می گفت «ولی آقاجان، من شرف دارم. من برای خاطر وطنم کار می کنم.» تمام شب ها بیدار بود، حتا شب های یخ زده ی زمستان. صدای پایش را زیر پنجره می شنیدم و صدای به هم خوردن دندان هایش را.
پلک ها را به هم فشار می دهم. می ترسم و حسی ناآشنا هشدارم می دهد که پیرمرد، شاید این آخرین شب است. پس همان بهتر که نخوابم. همان بهتر که حساب هر لحظه از این ته مانده ی زمان را داشته باشم، زمان من که چه بی تفاوت خودش را می گشاید و چه غیرمنصفانه همه چیز را از من می دزدد. چه غریب است انتظار چیزی را نکشیدن، هیچ چیز. دنیا خالیِ خالی شده، از مکان، از زمان، از من. «پیرمرد، سرت را بکن زیر لحاف و بخوا. پیرمرد مواظب باش. پیرمرد...»


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#214 | Posted: 10 Sep 2013 19:04




قسمت هشتم

همه جمع اند؛ رفقا، پدر و برادر و عمه و همسایه ها. دور تخت آقای جلیلی می چرخند. نگاهش می کنند. نک پا نک پا راه می روند. توی گوش هم پچ پچ می کنند. مبهوت و آشفته اند.
از توی راهرو صدای حرف می آید، صدای گریه، صدای شکستن قند.
یک نفر توی حیاط، زیر پنجره ی اتاق آقای جلیلی راه می رود. مواظب در است. سرفه های هولناک می کند و با پایش، گاه و بی گاه، به آبپاشی که کنار دیوار است می کوبد.
برادر آقای جلیلی با عجله پنجره ها را می بندد.
یک نفر زیر تخت دنبال چیزی می گردد.
هیچ کس حرف نمی زند. فقط نگاه می کنند، به هم و به آقای جلیلی، یواشکی، با احتیاط، از گوشه ی چشم.
یک نفر می گوید «زود باشین، پرده ها رو هم بکشین.»
پدر آقای جلیلی، سر صندلی، بلاتکلیف و مبهوت نشسته است. جم نمی خورد. مژه هم نمی زند. دستش با استکان چایی توی هوا معلق مانده است. قندی که برداشته هنوز گوشه ی لپش است. چشم از گل های قالی بر نمی دارد.
آقای عزیزی از درز پرده مواظب کوچه است.
یک نفر با دقت، دانه دانه، کتاب های آقای جلیلی را بررسی می کند.
شیرین خانم هم هست، این جاست، کنار تخت آقای جلیلی. لب پایینش آهسته می لرزد. دستش روی موهای خیس آقای جلیلی است. جاشیه ی صورتش را آهسته نوازش می کند. نگاه ناباورش، از زن آقای جلیلی به آقای عزیزی، به آقای هاشمی، به پدر آقای جلیلی، به همسایه ها و به آقای جلیلی باز می گردد. نمی فهمد چه اتفاقی افتاده، غمگین و هراسان و رنجیده است. این بازی را دوست ندارد. مستاصل و کلافه، به دست و پای بسته ی آقای جلیلی نگاه می کند و نمی داند چه کار باید کرد. از صبح تا به حال، هزار بار تکرار کرده است «چیه؟ چی شده؟ چرا طناب پیچش کردین؟ چرا دهنشو بستین؟»
کسی جوابش را نداده است.
آقای هاشمی از همه غمگین تر است. برای آقای جلیلی نبات تبرک شده و آب تربت و یک شیشه مربای انجیر، که خودش پخته آورده است. دهان آقای جلیلی را با دستمال او بسته اند. دستمال اتو کرده و تمیزی است. بوی گلاب می دهد. برای همه چایی آورده است. احوال همه را پرسیده است و مواظب است که خاکستر سیگار کسی رو قالی نریزد.
همسایه ها دو نفر هستند؛ نشسته اند توی راهرو، روبه روی هم. ظرف های کوچکی که روی زانو دارند پر است از انار، سیب، موز، مقداری آجیل، دو تکه کالباس و چند تا سوهان عسلی، دست نزده اند. سرشان زیر است فقط گاه و بی گاه، نیم خیز می شوند. سرک می کشند و با عجله به آقای جلیلی نگاه می کنند.
از توی کوچه صدای حرف و پا می اید. زن آقای جلیلی حرفش را نیمه تمام می گذارد و با وحشت به برادر آقای جلیلی نگاه می کند. چشم هایش قرمز است. گریه کرده، تمام روز و شب پیش از آن. به آقای جلیلی نگاه می کند، به آقای عزیزی، به اطراف.
صداها نزدیک تر و بلندتر شده اند.
پدر آقای جلیلی، مثل کسی که از خواب پریده باشد، هاج و واج و هراسان به صداها گوش می دهد. آب دهانش را قورت می دهد. ته مانده ی قندی را که زیر دندان دارد با عجله می جود. می پرسد «چیه؟ کیه؟»
زن آقای جلیلی می گوید «آمدن.»
برادر آقای جلیلی انگشتش را روی لب هایش می گذارد و نک پا نک پا راه می رود.
با آقای عزیزی از گوشه ی پرده بیرون را نگاه می کنند. توی کوچه تاریک است. صدای پاها دور می شود.
آقای هاشمی استکان های چایی را جمع می کند.
زن اقای جلیلی می زند زیر گریه و دسته کلید گنجه ها توی چاک سینه اش جیرینگ جیرینگ می کند. می گوید «حالا چه کار باید کرد؟» تکیه می دهد به دیوار و با حیرت به آقای جلیلی نگاه می کند. باورش نشده است. پوست لبش را با غیظ می کند و خودش را از گوشه ی چشم توی آینه نگاه می کند. می گوید «شاید همش به خوابه، یه کابوسه.» سرش را تکان می دهد. جوشیی را که کنار لبش زده است با ناخن فشار می دهد. رویش تف می مالد و دوباره به چشم های خسته و بی تفاوت آقای جلیلی خیره می شود. می پرسد «آخه چرا؟ چطوری تونستی؟ برای چی؟»
آقای هاشمی نگران شیرین خانم است. نگران همه است. یکی از تابلوهای نقاشیش را به دیوار کوبیده اند. دریاست و چند تا پرنده و آسمانی که صاف و زلال و پاک است.
زن آقای جلیلی با مشت به میله های تخت شوهرش می کوبد. همه نگاهش می کنند. آقای عزیزی سرش را تکان می دهد. زن آقای جلیلی جیغ می کشد. همسایه ها بلند می شوند و می ایستند. ظرف هایشان را محکم گرفته اند. موزها و سوهان عسلی ها را خورده اند.
همه با هم حرف می زنند. همه با هم با زن آقای جلیلی حرف می زنند. همه با هم به پدر آقای جلیلی که داد می کشد نگاه می کنند. ساکت می شوند.
همسایه ها آمده اند تو. ایستاده اند کنار در.
شیرین خانم می خواهد دست های آقای جلیلی را باز کند. نمی تواند. خم شده است و با دندان گره ی طناب را گاز می زند.
پدر آقای جلیلی صدایش را پایین می آورد. نفس نفس می زند. آسمش دوباره برگشته و صورتش را پشه ای هولناک گزیده است. می گوید «باید همه تون مثل من خونسرد باشین. باید یه طوری رفتار کنیم که انگار آب از آب تکون نخورده.» جای قرمز و قلنبه ی پشه ها را روی صورتش می خاراند و با صدایی که انگار از ته چاه در می آید می گوید «باید طوری وانمود کنیم که اگه کسی اومد خیال کنه یه مجلس دوستانه است، مهمونیه، داریم می گیم و می خندیم.»
می رود و سنتورش را از پشت پرده در می آورد. فوتش می کند. خاکش را با گوشه ی آستین می گیرد.
همسایه ها برمی گردند سرجایشان. به اطراف نگاه می کنند. دنبال چاقو و دستمال کاغذی برای خوردن انارها هستند. پیدا نمی کنند.
صورت عمه جان بتول، پشت شیشه ی در صندوقخانه، تکان می خورد. چیزی غیر از چشم پشت عینک خاکستریش برق می زند. انگار دارد می خندد. دندان های زردش فراوان و بلندند.
در می زنند. زن آقای جلیلی سعی دارد شیرین خانم را از کنار آقاسی جلیلی دور کند.
در می زنند، محکم تر، قاطع تر.
پدر آقای جلیلی چند ضربه ی محکم روی سنتور می زند. می گوید «باید خونسرد بود. انگار نه انگار.» آقای عزیزی پنجره را باز می کند و با کسی که توی حیاط است حرف می زند. عمه جان بتول از پشت در صندوقخانه می گوید «بهتره ورش دارین از اینجا ببرینش. بهتون که گفتم. نفس شیطون رفته تو جونش. همه تونو مبتلا می کنه.»
در می زنند، پشت سر هم.
پدر آقای جلیلی با عجله چیزی در هم و بی ربط می نوازد.
آقای هاشمی، چهار دست و پا پشت مبل ها، دنبال یکی از قاشق های گم شده ی چای خوری است.
از توی حیاط مرتب به شیشه ی پنجره می کوبند.
آقای عزیزی می گوید «چاره اش نیست. باید وا کرد.» دگمه های کتش را می اندازد. عطسه اش را قورت می دهد و با خستگی به ساعتش نگاه می کند. چاق تر از همیشه شده است. دست هایش پر از لک و پیس است.
ناخوشی تازه ای است. یک مشت قرص از توی جیبش در می آورد؛ توی دهانش می ریزد و قورت می دهد.
آقای عسگری روی پشت بام است. صدایش از توی لوله ی بخاری می آید. می گوید «آقای حیدریه. در رو وا کنین.»
آقای هاشمی سرش را از پشت مبل بیرون می اورد. می خندد و قاشق چای خوری را که بالاخره پیدا کرده به همه نشان می دهد.
صدای اقای حیدری از توی حیاط می آید، از توی راهرو، از پشت در.
همسایه ها با دهان پر سلام و احوالپرسی می کنند.
عمه جان بتول صورتش را به شیشه ی در صندوقخانه چسبانده است. ورد می خواند و از لای در توی اتاق فوت می کند.
آقای هاشمی با عجله صندلیی را که گوشه ی اتاق است برای آقای حیدری نگاه می کنند.
پدر آقای جلیلی با ناخن به سیم های سنتور می کشد و پسرش را با اندوه به آقای حیدری نشان می دهد.
آقای حیدری می گوید «واقعا غریبه. باور نکردنیه.»
زن آقای جلیلی ظرف میوه را از جلوی همسایه ها برمی دارد. کنار دست آقای حیدری می گذارد. می گوید «دیدین بالاخره کار خودشو کرد.»
پدر آقای جلیلی چوب های سنتورش را توی هوا تکان می دهد. نفسش سنگین تر شده است و جای پشه ها روی صورتش بزرگتر. می گوید «اگه چیزی تو زندگی کم داشت آن قدر غصه نمی خوردم. اقلا می فهمیدم چرا یهو عقلشو از دست داده. چرا این گناه بزرگو در حق خودش و همه ی ما مرتکب شده.»
شیرین خانم اخم کرده، گوشه ی دیوار نشسته است. طوری به همه نگاه می کند که انگار این صورت ها را هرگز ندیده است.
آقای عزیزی بند کفش های تنگش را باز می کند. سر دلش می سوزد و قرص های اعصابش را همراه ندارد. خمیازه ی طولانیش همراه با ناله ای درمانده است. مشتی دندان طلا، ته جفره ی تاریک دهانش برق می زند.
عمه جان بتول توی چهارچوب در نشسته است. زیر چادر سیاه چیزهایی نامفهوم زمزمه می کند.
آقای حیدری، مثل عالمی که ویروس تازه ای کشف کرده باشد، به آقای جلیلی نگاه می کند. عینک دودی اش را بر می دارد. عینک ذره بینی اش را می زند. خم می شود و برای اینکه مطمئن شود این همان آقای جلیلی همیشگی است از نزدیک تر نگاهش می کند.
شیرین خانم قهرآلود و آهسته می گوید «اگه راست می گین دهنشو وا کنین.»
آقای حیدری لبش را می گزد. سرش را عقب می کشد. تکیه می دهد و به نقطه ای دور خیره می شود. همه ی علایم این جاست، همه ی علایم یک بیماری غریب.
شیرین خانم می گوید «ازش می ترسین؟ نه؟»
همه ی چشم ها به آقای حیدری دوخته شده است. همه ی گوش ها در انتظار صدای اوسا. آقای هاشمی دو زانو کنار تخت آقای جلیلی نشسته است. بادش می زند.
پدر آقای جلیلی زیر لب با خودش می گوید «پسره ی الاغ. پسره ی بی شعور بی فکر.»
آقای حیدری بلند می شود و می ایستد. دست هایش را به پشتش زده است. راه را برایش باز می کنند. قدم می زند. می رود طرف پنجره. بر می گردد و به آقای جلیلی نگاه می کند. دوباره قدم می زند. می ایستد کنار پنجره. پرده را کنار می زند. بی حرکت می ماند.
کسی چیزی نمی گوید.

از توی راهرو صدای افتادن و شکستن چیزی می آید. عمه جان بتول بلندتر دعا می خواند.
صدای آقای عسگری توی لوله ی بخاری می پیچد. خبر می دهد که چند نفر وارد کوچه شده اند.
با لگد به در اتاق می کوبند. پسر آقای جلیلی است. از مدرسه برگشته است. می پرد وسط اتاق و ته مانده ی شربتی را که روی میز است سر می کشد. دست های جوهریش را به رومیزی می مالد. کتابچه هایش را وسط اتاق ولو می کند و صفری را که از درس حساب گرفته است با خوشحالی به همه نشان می دهد. دور اتاق لی لی می کند و صداهای غریب از خودش در می ورد. به دهان بسته ی پدرش نگاه می کند و صداهای غریب از خودش در می آورد. به دهان بسته ی پدرش نگاه می کند و می خندد.
عمه جان بتول از زیر چادر نفرینش می کند. می گوید «عین پدرش می مونه؛ تخم حرومه، نابسم الله است.»
آقای حیدری دوباره راه می افتد. می آید و می ایستد پای تخت آقای جلیلی. می گوید «همیشه این آدم نگرانم می کرد. پرت و پلاهاش دلمو به شور می انداخت. دیده بودم که چطوری می خواد از ماها ببره و بره ولی می گفتم یه روز سر عقل می آد.»
زن آقای جلیلی دوباره گریه اش را سر می دهد. فین می کند و آه می کشد. می گوید «چه قدر خوشبخت بودیم. همه چی داشتیم. خونه، ماشین، بچه، شخصیت اجتماعی.»
برادر آقای جلیل می گوید «کاش قبل از این که کار به این جاها می کشید دستو پاشو بسته بودیم.»
عمه جان بتول جلوتر می خزد. می گوید «این چیزا تو خون آدمه. از همون بچگی شرور بود. پستون نمی گرفت. از جوونیش یه جور دیگه بود. نگاهش ته دل آدمو خالی می کرد.»
در می زنند. همه به آقای حیدری نگاه می کنند.
آقای عسگری خبر می دهد که غریبه نیستند. آقای هاشمی می دود در را باز کند. پسرعموها هستند. یک دکتر و یک قوطی آبنبات داداش زاده آورده اند. هن و هن می کنند و با همه حرف می زنند. داغ و خاک گرفته اند. بوی تب و تشنگی می دهند. خم می شوند و کله ی آقای جلیلی را می بوسند. با همه دست می دهند. به همه تعظیم می کنند. روی شانه ی خانم جلیلی می زنند. تسلیش می دهند و حال پدر محترم و مادر گرامیش را می پرسند.
آقای هاشمی برای آقای دکتر صندلی می آورد.
آقای حیدری می گوید «جناب آقای دکتر، اجازه بدین بنده قضیه رو تعریف کنم. من بهترین دوست ایشان هستم.»
عمه جان بتول، مثل لاک پشتی سیاه و هیولایی، جلوتر می خزد. صدایش زیر چادر می پیچد. می گوید «بذارین من بگم. من از همه چی خبر دارم.»
پسرعموها بلند می شوند و به عمه جان بتول سلام می کنند. حال خواهرهایش را می پرسند.
آقای دکتر پیر و خوشرو است. چشم های ریز آبیش پر از خنده ای بی دلیل است. لب های قرمزش مرتب می جنبد. به همه نگاه می کند و توی صندلیش وول می زند.
برایش شربت می آورند. سر می کشد و لب هایش را می لیسد. ملچ ملوچ می کند. سرش را تکان می دهد و صورت پنبه ایش برق می زند. جوراب هایش قرمز است. دستش را برای شیرین خانم تکان می دهد. به آقای جلیلی نگاه می کند و می خندد.
زن اقای جلیلی می گوید «اجازه بدین بگم چرا دهن و دست و پاشو بستیم.»
برادر آقای جلیلی می گوید «به همسرشان از همه بیشتر لطمه خورده.»
از بیرون صداهای غریب می آید. صدای هورا و هلهله، صدای فریاد، صدای بوق ماشین ها و همهمه های پراکنده.
صدای آقای عسگری توی لوله ی بخاری می پیچد. می گوید «نترسین. چیز مهمی نیست. پرنده های خوشبختیو سوار شتر کردن، دور شهر می گردونن.»
از بیرون صدای فریاد و سوت پاسبان ها می آید. آقای عسگری خبر می دهد که شترها رم کرده اند.
آقای دکتر ذوق می کند و توی جایش بالا و پایین می پرد.
همسایه ها اجازه ی مرخصی می خواهند. از دور خداحافظی می کنند. بشقاب هایشان خالی است.
آقای دکتر معاینه را شروع می کند. نبض آقای جلیلی را می شمارد. زیر پلک هایش را نگاه می کند. به قلبش گوش می دهد. توی گوش هایش را می بیند. با انگشت به شکم و پهلوهایش می زند. سینه اش را گوش می دهد. فشار خونش را می گیرد. انگشت های پایش را می شمارد و با میله ی آهنی به زانویش می کوبد. تاریخ تولد، شغل، محل کار و اسم دوستانش را می پرسد. می گوید «هیچ چیزش نیست. هیچی.»
پدر آقای جلیلی می گوید «کله اش آقاجان، کله اشو معاینه بفرمایین.»
شیرین خانم می گوید «بپرسین چرا دهنشو بستن؟»
زن آقای جلیلی می گوید «دوست عزیز ما راهو از چاه تشخیص نمی ده. در انتخاب ارزش های انسانی و معنویش دچار اشتباه شده. وظیفه ی ماست که هدایتش کنیم.»
زن آقای جلیلی آهسته اشک می ریزد. می نشیند کنار شوهرش و دست های طناب پیچ شده اش را می بوسد. موهایش را نوازش می کند. می گوید «همش به خاطر وجود عزیز و گرامی خودشه. وگرنه کدوم زنی دلش می آد دست و دهن شوهرشو ببنده؟ کدوم پدری؟ کدوم رفیقی؟»
آقای هاشمی با پشت دست چشم هایش را خشک می کند. شیرین خانم زیر لب با خودش حرف می زند. پسرعموها آه می کشند.
آقای دکتر تند تند چیزهایی می نویسد. فکر می کند. می گوید. «بله. می فهمم. متوجه هستم.»
پدر آقای جلیلی سرش را کنار گوش آقای دکتر می گیرد و آهسته می پرسد «دیوونه شده؟»
آقای دکتر سرش را تکان می دهد.
برادر آقای جلیلی می پرسد «یه عصیان روحیه؟


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#215 | Posted: 10 Sep 2013 19:06




قسمت نهم

آقای دکتر می خندد.
پسرعموها می گویند «انشاءالله به خواست خدا خوب می شه و تلافی می کنه.»
زن آقای جلیلی با بی حوصلگی می پرسد «پس چی؟»
آقای دکتر کتابچه اش را می بندد. تمام چروک های صورتش دوباره پر از آن خنده ی بی دلیل است. می گوید «چه طوری بگم. ایشون مثل یه گنجشک شدن. یه گنجشک که می خواد بپره ولی نمی تونه.»
کسی حرف نمی زند. به هم نگاه نمی کنند. آقای عزیزی زیر لب تکران می کند «چطوری بپره؟ نباید بپره.»
پدر آقای جلیلی کلافه است. لپ هایش گل انداخته است. می گوید «آقاجان چی داری می گی؟»
آقای دکتر با مهربانی نگاهش می کند. می گوید «به عنوان مثال عرض کردم.»
پدر آقای جلیلی از کوره در می رود. داد می کشد. با لگد به میله های تخت آقای جلیلی می کوبد و می گوید «گه می خوره. مرتیکه ی نره غول، پسر بنده بعد از یه عمر عزت و آبرو گنجشک شده؟»
نفسش می گیرد. دهانش را باز می کند و چیزهایی بی صدا می گوید. خرخر می کند. پسرعموها با عجله زیر بغلش را می گیرند و از اتاق بیرونش می برند. دست و پا می زند و صداهای نامانوسی مثل به هم خوردن یک مشت قوطی حلبی از حلقش بیرون می آید.
عمه جان بتول جلوتر می خزد. کنار پای آقای دکتر است. از زیر چادر می گوید «هرچی بود از اون روز شروع شد، از اون روز که رفته بودیم گورستون. خودم شاهد بودم. واساده بود یک گوشه و به قبر مرده ها نگاه می کرد. رنگش سفید شده بود. می لرزید.»
برادر آقای جلیلی می گوید «بله. یه روز ام با من از مردن حرف زد.»
آقای حیدری می گوید «آقاجان این حرفا چیه. هیچ کس مثل من این دوست عزیزو نمی شناسه. ما با هم بزرگ شده ایم. البته این رفیق خطاکار ما از اول یه کمی زیادی فکر می کرد یا نگاه می کرد. ولی خوب جوانی بود و هزار هوس ناباب عنیف.»
زن اقای جلیلی می گوید لولی من براش بهترین زن بودم. سعی کردم عوضش کنم، درستش کنم و خیال می کردم موفق شده ام.»
آقای حیدری به حرفش ادامه می دهد. می گوید «بله، می گفتم. چی می گفتم؟ در هر حال، همه ی رفقا به وجود عزیزش، به معلوماتش، به هوش و قدرت بیانش مباهات می کردن. در تمام دوران تحصیل شاگرد اول بود. خانمش از بهترین خانواده است. همه به حالش غبطه می خوردیم. بفرمایین خودتون ملاحظه کنین.»
بلند می شود و به عکس فارغ التحصیلی آقای جلیلی روی دیوار اشاره می کند. می گوید «ایناها، آدم حظ می کنه. چه لبخند سالمی، چه چهره ی پرامیدید، چه نگاهی. جوانی و نشاط از سر و ریختش می باره یا این یکی عکس ملاحظه کنین. یادگار مقدس ازدواج. در این جا البته کمی پیرتر شده، لبخند هم نمی زنه ولی چه اهمیتی داره؟ همش که نمی شه خندید.
و این هم اولین عکس با اولین فرزند، میان پدرزن محترم و مادرزن گرامی. و این هم آخرین عکس. گمانم تولد بنده است. عکس خوبی نیست. تقصیر عکاس بوده وگرنه دوست عزیز ما که این شکلی نیست.»
آقای دکتر از نزدیک به عکس ها نگاه می کند. می گوید «عجیب تو این عکس اخری عوض شدن. هیچ شباهتی به عکس اول ندارن.»
عمه جان بتول به پای آقای دکتر می زند. می گوید «بیشتر شبا خواب نداشت. پا می شد راه می رفت. من از پشت بوم مراقبش بودم. انگار یه جائی درد می کرد. یه چیزیش بود. با خودش حرف می زد. ناله می کرد. ریختش ام شبا عوض می شد. آدم می ترسید. تو تاریکی، یواش یواش، شکل یه گرگ می شد. یه گرگ که می خواد بپره همه رو پاره کنه. دندوناشو به هم می سایید. پوست درختارو با ناخن می خراشوند. همون موقع به اینا گفتم. گوش ندادن. باورشون نشد.»
زن آقای جلیلی می گوید «از کجا می دونستم؟ سرمو که می ذاشتم خوابم می برد. علم غیب که نداشتم.»
شیرین خانم ریشه های قالی را به هم گره زده است. به هیچ کس کار ندارد. یک تکه روزنامه ی کهنه از زیر فرش بیرون کشیده دارد می خواند.
آقای عزیزی هنوز در فکر گنجشکی است که نپریده، که نباید بپرد.
زن آقای جلیلی می پرسد «حالا باید چه کار کرد؟»
آقای دکتر در کیفش را می بندد. بلند می شود و می ایستد. می گوید «احتیاج به خواب داره. به استراحت مطلق. چیز تازه ای نیست. از این مریضا زیاد داشتیم، از این گنجشک ها. یه جور قرص می نویسم. روزی سه تا بهش بدین. تا شب بی حالش می کنه. یه آمپول هم برای شب. تا صبح خوابش می کنه. بعد از یه مدت خوب می شه. دست و دهنشو ام که واکنین از جاش جم نمی خوره. خیالتون راحت باشه. دواهای امروز معجزه می کنن.»
کیفش را بر می دارد و راه می افتد.
پسرعموها بلند می شوند و آقای دکتر را تا دم در راهنمایی می کنند.
آقای هاشمی می گوید «نسخه شو بدین برم بگیرم.»
آقای حیدری می گوید «خوبه تا سر و کله ی کسی پیدا نشده از جلوی چشم دورش کنیم.»
عمه جان بتول می گوید «ببرینش یه جای دور.»
آقای عزیزی می گوید «زیر زمین چطوره؟»
شیرین خانم بلند می شود و بدون خداحافظی می رود.
زن آقای جلیلی ته مانده ی میوه ها را از توی ظرف ها جمع می کنئد.
عمه جان بتول خودش را روی زمین می کشد و به طرف صندوقخانه می رود.
آقای عزیزی با خستگی پا می شود. به ساعتش نگاه می کند. بند کفش هایش را با اندوه می بندد و می گوید «پس همه چی درست شد. شایدم نشد. چه فرقی می کنه؟ب
دگمه های کتش را می اندازد و با سر از همه خداحافظی می کند.
صدای حرف آقای عسگری و عزیزی از توی کوچه می آید و صدای پاهایشان که با عجله دور می شوند.
برادر آقای جلیلی دنبال کلید در زیرزمین می گردد.
آقای حیدری، آرام و بی صدا، قدم می زند. سرش زیر است. خسته است. ته چشمهایش به زردی می زند. موهای فراوانش از تو خالی شده است. زن آقای جلیلی پای تخت شوهرش ایستاده است. نگاهش می کند. می آید کنارش. خم می شود و ملافه را روی صورتش می کشد. رویش را بر می گرداند. شانه هایش را بالا می اندازد و آهسته می گوید «چه کار کنم. طاقت گریه شو ندارم.»


آقای هاشمی چشم هایش را باز کرد. بالای سرش پر از شاخه های سبز به هم پیچیده بود. پر از پرنده های غریبی که پشت برگ ها همهمه می کردند. گوش داد. فقط صدای دریا بود و هیس ملایم باد روی ماسه ها و پچ پچ برگ ها و پرنده های نامریی که از این شاخه به آن شاخه می پریدند.
یاد شیرین خانم افتاد و دلش ضعف رفت. به لکنت زبانش فکر کرد، به بدن قلنبه ی کوچکش که سر تا پایش که یه وجب بیشتر نبود و یه مهربانش که مال همه بود. فواره می زد. می ریخت و قشنگ بود.
آقای حیدری پرسیده بود «این دیگه کیه؟ از کجا اومده؟» از کجا آمده بود؟ هیچ کس نمی دانست. شیرین خانم خندیده بود. به جایی آن دور. ته آسمان، پشت درخت ها، به خانه ی همسایه، به حوض، به پشت بام، به این ور و آن ور اشاره کرده بود و گفته بود «از اونجا، از اون پشت، از اون لا، از اون دور، از تون ته – چه فرقی می کنه؟ اومده ام دیگه.»
آقای انوری گفته بود «خانواده ی زن مهمه. تو ما فقط جلیلی شانس آورده.»
آقای هاشمی سرش را بلند کرد و به اطراف نگاه کرد.
شیرین خانم روی موج ها نشسته بود، مثل یک ماهی، یک پریِ دریایی.
دوباره دراز کشید. توی دلش گفت «خانوم من، عزیز گرامی لم، چه خوبه که تو هستی. چه خوبه که اومدی. چه خوبه که روز با تو شروع می شه. با تو تموم می شه. چه خوبه که آدم چشماشو وا می کنه و می بینه تو رو به روشی، کنارشی، پشت سرشی، این جا و اونجایی، بوی موهات تو هواست، صدات از یه جای نزدیک می آد. کفشات دم دره. لباسات رو قالیه. جای تنت رو ملافه هاست. جای دستات رو در و دیواره؛ همه جاست.»
آقای حیدری گفته بود «ای بابا، چه حرفا. این زن به درد نمی خوره. اصلا زن نیست. با این نمی شه خوشبخت شد.»
آقای انوری هم همین را گفته بود، ولی آهسته تر و با کمی خجالت. پرنده ها لای شاخه ها دنبال هم کرده بودند. زمین گرم و چسبناک بود.
آقای هاشمی دست هایش را دراز کرد و نک انگشت هایش را به علف های مرطوب مالید. نفس کشید، عمیق و پشت هم. غلطید. صورتش را به ماسه های داغ فشار داد. با خودش گفت «چه آفتاب خوبی. چه بوی خوبی. چه روز خوبی. چه دنیای خوبی. چه خوبه که زنده ام، که هستم. کاش همه چیز همین الان بی حرکت می ایستاد، برای همیشه. نه چیزی می اومد، نه چیزی می رفت، نه چیزی چیز دیگه ای می شد. همه چیز بود؛ فقط بود.»
به آینده فکر کرد. به روزی که شیرین خانم نخواهد بود و دلش فرو ریخت. به ته آسمان نگاه کرد، به آن دهانه ی مجهولی که انگار زمان از آن جا جاری بود. مثل یک ماده ی مذاب، یک نفس هیولایی که همه چیز را می بلعید و می بُرد.
کف دست ها و سر زانوهایش را به زمین فشار داد. زیر لب گفت «ولی الان هستم. این لحظه مال منه. این بو، این آفتاب، این ساحل، این دریا همه مال منه و اصل کار همینه. مهم نیست که یه روز می میرم. به درک که یه روز همه اینا ازم گرفته می شه. من شیرین خانمو دارم. دیر پیداش کردم، خیلی دیر. وقتی نصف عمرم رفته بود. ولی حالا اینجاست. رودرروی منه.»
بلند شد نشست. شیرین خانم پشت موج ها بود، خیلی دور. آقای هاشمی به حوله ی زرد و دمپایی های سفیدش که زیر درخت افتاده بود نگاه کرد و خندید. با خودش گفت «الان می آد. حوله شو به خودش می پیچه و می خوابه کنارم. سرشو به سینه م می چسبونه. دستشو می کشه به صورتم و تند تند مژه می زنه. نازش می کنم. خشکش می کنم. پاهای خیسشو می گیرم تو دستام و بهش می گم شیرینکم، شاپرکم، چه خوبه که این جایی، که هستی. اگه تو نبودی این آفتاب هنوزم انقدر گرم و خوب بود؟ این علف ارزش سبز شدن داشت؟»
تشنه اش بود. قمقمه را برداشت و سر کشید. از توی سبد خیاری درآورد، پوست کند، نصفش را برای شیرین خانم گذاشت. زیر لب گفت «این منم؟ راست راستی خودم هستم؟ نکنه خواب می بینم. نکنه خیالاتی شده ام؟» دستش را آهسته و با تردید به سرش کشید. سرطاس و خاک گرفته ی خودش بود. به پیشانی پُر جوشش دست زد، به شکم شل و گنده اش، به قورک پایش، به میخچه ی دردناک انگشتش. خودش بود. هاشم هاشمی، ساکن خیابان سی متری، چهارراه حشمت الدوله، کوچه ی شهریور، شماره ی دو، چهل و دو ساله، معلم نقاشی. بله، خودش بود، خودِ خوشبختش، خودِ ناممکنش. ولی بود. چه کسی می توانست انکارش کند؟ چه کسی می توانست خوشبختی ساده اش را ندیده بگیرد؟ دلیل کوچکش آنجا بود. شیرین خانم شیرینش که توی آب ها چلپ چلپ می کرد و صدایش از دور می آمد. با خودش فکر کرد «چه کسی، چه نیرویی، این زنو برای من فرستاده؟ و چرا برای من؟ مگه چه کار کرده ام؟ چه عرضه ای از خودم نشون دادم ام؟ هیچی. نه باهوش بودم نه خوشرو. نه ایمونی داشتم نه اعتقادی. نه به خاطر چیزی جنگیدم و نه دنبال چیزی دویدم. یه معلم نقاشی بودم و دوستی به اسم آقای حیدری داشتم. چرا من؟ من که نه علامتی دارم، نه نشونی، نه خاندانی، نه رسالتی، هیچی.»
به پدرش فکر کرد و پدربزرگش و پدرِ پدربزرگش. نه سید بودند و نه نظر کرده. نه صاحب معجزه و کرامت. پدرش دواخانه داشت و دواهای خانگی از تخم گل ها و ریشه ی علف ها درست می کرد. مادرش هم بود، مثل همه ی چیزهای دیگر که بودند و کسی به نبودنشان فکر نمی کرد.
به دوستانش فکر کرد، به آقای حیدری که بهترین دوستش بود و آقای انوری و احمدی و مهدوی و جلیلی. نه، به خاطر آن ها هم نبود. این خوشبختی ارثی نبود. اکتسابی هم نبود. یک معجزه بود. یک اتفاق منحصر به فرد، مال او بود.
به خودش فکر کرد، به بچگیش. یادش نمی آمد. آن جا بود میان باقیِ بچه ها. میان برادرها و پسرعموها و بچه های همسایه. کدام یکی بود؟ خودش را دید لب حوض. خودش را دید کنار دیوار. خودش را دید توی کوچه یا روی پشت بام یا توی حیاط مدرسه. همین. بچگش نداشت. به جوانیش فکر کرد، به دوران تحصیل و کار، به بیست سالگی و سی سالگی و به سال های بعد یا قبل از آن. دید که آن جاست و این جاست و هیچ جای خاص و معینی نیست. می دانست که باید روزی بیست ساله یا سی ساله می بوده چون چهل و دو سال داشت. ولی کی؟ گذشته اش مثل ماده ای بی رنگ توی هوا پخش بود و به هر مکانی که فکر کرد سایه های درهمی از جاها به ذهنش هجوم آوردند و هیچ کجا به شکل «یک جا» به یادش نیامد و گذشته طرح مبهمی از یک مشت روز و شب بود، از یک مشت لحظه های گسسته و پراکنده و بی ربط.
تنها با شیرین خانم بود که صاحب خاطره شده بود، صاحب گذشته، صاحب مکان. هر روز یادش بود؛ هرجا که رفته بودند. هرکار که کرده بودند. هر حرف که زده بودند. با شیرین خانم همه چیز شروع شده بود. روز اول و روز دوم و روز سوم و روزهای بعد. زمان شروع شده بود. زمان چیزها و زمان آقای هاشمی. از شیرین خانم چیزها به وجود آمده بود: تاریکی و روشنی، فصل ها، جاها، خواستن ها، ترس ها، خاطره ها و آقای هاشمی. با شیرین خانم بود که به خودش نگاه کرده بود. خودش را دیده بود و فهمیده بوود که هست، که بوده، که یک روز هم نخواهد بود.
دستش را به ماسه ها کشید و ماتش برد. چه خاک داغی بود و چه نرم و زنده. دورش پر از این ماده ی قهوه ای رنگ بود. هیچ وقت به خاک فکر نکرده بود، به این جسم نرم که همیشه زیر پایش بود. کنارش بود. پیش چشمش بود و حالا برای اولین بار می دیدمش. به شاخه های سبز بالای سرش نگاه کرد، به خانه های کوچک دور، به آسمان، به دریا، به چوب، به علف، به سنگ. همه ی اینها را برای اولین بار می دید و خودش را درمیان آنها؛ شگفت انگیز بود، این ها کجا بودند و اگر نبودند چه می شد؟
بلند شد ایستاد. دستش را برای شیرین خانم تکان داد. دلش شور افتاد. جلوتر رفت و صدایش زد. حوله ی زردش را از دور توی هوا تکان داد و داد کشید «بسه دیگه خانوم. بیا بیرون. خیلی دور شدی. برگرد.»
آقای عسگری گفته بود «آره. ببرش چند روز لب دریا. حالش دوباره خوب می شه.» اقای حیدری گفته بود «داره ادا می آره. لوس شده. محلش نذار.» آقای انوری گفته بود «شاید مریضه. شاید یه جاش درد می کنه. ببرش دکتر.»
آقای هاشمی به چشم های تب دار و مبهوت شیرین خانم نگاه کرده بود و پرسیده بود «چی شد خانوم؟ چرا نشستی یه گوشه و آه می کشی؟ چرا یه مرتبه با همه غریبی می کنی؟ چرا گوشواره های یاقوتتو درآوردی و النگوهاتو انداختی زیر پا؟»
شیرین خانم پشت موج ها بود. فقط سرش از دور دیده می شد. آقای هاشمی توی دلش گفت «هاشمی عزیز، چه طور زمونه با تو انقدر سرسازش داشته؟ چه طور شد که یهو صاحب این همه شدی؟ این همه ی کوچکی که برای تو بی نهایته؟ چه کار کردی؟ هیچ کار. فقط یه روز، بی خبر و بی انتظار، نگاه کرد و دیدم که یه نفر رو به روم نشسته. یه نفر که به من مربوط می شه. باهام حرف می زنه، به صدام گوش می ده، دستمو می گیره، اسممو صدا می زنه. نگاش کردم. چشم هایش می خندید. گرد و کوچولو و قلنبه بود. بقو بقو می کرد. برق می زد، مثل شیشه، مثل یه حباب روی آب. دیدم که زیر لحافمه، زیر بالشمه، لای چینای ملافه است. دیدم که موهای منگول منگولش کنار سر طاسمه. شست صورتیش که قد یه حبه ی انگوره چسبیده به شست گنده ی پر مو و سیاهم. دیدم که همه جاست. هرجا که نگاه کردم، تو همه ی اتاق ها، تو راهرو، تو حموم، تو کوچه، تو حیاط، کنار حوض، رو پشت بوم، لای درختا، این جا و اونجا. هرجا که پا می ذاشتم اونجا بود. هرجا که من بودم. بهش می گفتم شیرینک، مگه تو جنی؟ نکنه دختر شاه پریونی؟ چه طوریه که هرجا پا می ذارم همون جایی؟ همه جایی. هو می کشی ظاهر می شی؟ نکنه از عالم غیب اومدی؟ می خندید و دندوناش برق می زد. می خوابید کنارم و موهامو ناز می کرد. سرشو می ذاشت رو سینه ام و زیر لب آواز می خوند. می گفتم خانوم تو که الان رو پشت بوم داشتی رختارو رو بند پهن می کردی، تو که تو آشپزخونه داشتی غذا می پختی، تو که زیر کرسی خوابیده بودی، تو که صدات از تو کوچه می اومد، چه طوره که این جایی؟ دستاشو می ذاشت زیر چونه اش بهم نگاه می کرد. می دونستم که باید باشه. همه جا باید باشه، مثل نور، مثل هوا، مثل چیزی که پخش و فراوونه و باز واجب تر و بهتر از همه ی ایناست. کاش الان اینجا بود. کاش دستش تو دستم بود و باهام حرف می زد.»
عزیزی گفته بود «شیرین خانم. چیه؟ چرا انقدر ساکت شدی؟ نکنه غصه ی کفترتو می خوری؟ همون که گذاشت و رفت، هان؟»
آقای حیدری گفته بود «دیگه دارم کلافه می شم. چرا هر وقت به من می رسه این طوری نگام می کنه؟ انگار تقصیر منه که حالش بده.»
آقای هاشمی بلند شد. ایستاد. رفت جلوتر، باز هم جلوتر. دریا خودش را روی ساحل می ریخت و بر می گشت. دریا کلافه بود. پرنده ها جیغ می کشیدند.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#216 | Posted: 10 Sep 2013 19:08




قسمت دهم

پرنده ها لای شاخه ها دیوانه شده بودند. خم شد و از آب دریا به صورتش زد. شور بود و چشم هایش سوخت. به کرمی که کنار پایش می خزید نگاه کرد و شیرین خانم را صدا زد. زیر لب گفت «نازم، قشنگم. الاهی قربونت برم. مگه تو بادبادکی یا ابری یا بادی که این طور سبک رو آب ها خوابیدی؟ توپِ لاستیکیِ من، چرا هیچ وقت پات به زمین نمی رسه؟ شب عروسیمون یادت هست؟ نشسته بودی رو لبه ی صندلی و نک شست کوچولوت به زور به قالی می خورد. وقتی بردمت سفر جی؟ اونم یادت هست؟ پات به کف اتوبوس نمی رسید. مسافرها دیدن و خندیدن. رفقا هم خندیدن. گفتن مگه زن قحط بود؟ این کیه؟ این چیه؟ خنگه، قد یه مورچه است. چرا بیخودی می خنده. چرا بیخودی خوشحاله. چرا دست همه رو می گیره و با همه مهربونه؟ باعث آبروریزیه. آداب معاشرت یادش ندادن. زیرک نیست. سواد حسابی نداره. شناسنامه اش کجاست؟ خانواده اش کیه؟ نه. این چیزی نیست که بشه باهاش خوشبخت شد. محاله.» آقای حیدری گفته بود «رفیق احق من، چرا بدون مشورت با من عاشق شدی؟ تو که عقلت نمی رسه. عشق اینطوری نیست.»
آقای هاشمی چشم هایش را به هم فشار داد و دستش را روی سرش گذاشت. آفتاب از توی تنش می گذشت. چشم هایش سیاهی می رفت. دریا پر از پولک های طلایی بود و برقش چشم را می زد. حس کرد که دارد مثل یک تکه موم یواش یواش آب می شود و دست و پایش مثل گیاهی رونده روی ماسه ها ریشه می گیرد.
پرنده ها دسته جمعی از این شاخه به آن شاخه می پریدند.
آقای هاشمی سنگی برداشت و به طرفشان پرتاب کرد. سرش پر از صداهای غریب بود، صدای دریا، پرنده ها و باد. برگشت زیر درخت و حوله ی شیرین خانم را زیر بغل گرفت. لباس های شیرین خانم آن طرف تر روی ماسه ها افتاده بود. کفش هایش هم بود. همه چیز مثل همیشه بود. آفتاب خوبی بود. روز خوبی بود. دریای خوبی بود. لباس های شیرین خانم را برداشت و تکاند. خندید. دامن شیرین خانم را به خودش چسباند. دست هایش را توی دمپایی ها کرد و بیشتر خندید. سرش را بلند کرد و با چشم دنبال شیرین خانم گشت. دریا ساکت بود و خاکستری آرام آرام نفس می کشید. انگار دلشوره اش پایان گرفته بود. آقای هاشمی زیر لب گفت «شاپرکم، شیرینکم، کجایی؟» جلوتر خزید، باز هم جلوتر. آب تا سر زانویش می رسید. به اطراف نگاه کرد، به پشت سرش، به انتهای ساحل، به دریا. گفت «شاید پشت بته هاست. شاید پشت تپه هاست. شاید یه جایی همین دورووره.»
آقای حیدری گفته بود «آدم که بی حساب و کتاب، همین طوری خوشبخت نمی شه. این طور چیزا بیاقت می خواد.»
آقای انوری گفته بود «دیوه اومد رفیق ما رو برد، چه آسونم برد.» خیلی آسان، در یک لحظه، در یک بستن و باز کردن پلک ها.
آقای هاشمی به دست هایش که می لرزیدند نگاه کرد، به پوستش که یک مرتبه مورمور شده بود، به زانوهای سستش. آفتاب توی سرش می کوبید. چیزی مثل یک پشه ی موذی کنار گوشش وزوز می کرد. برگشت زیر درخت و متحیر به پراکندگی جای پایش روی ماسه ها نگاه کرد. گفت «همین جاهاست. حتما همین نزدیکیاست.»
دریا غریبه و بی تفاوت نگاهش می کرد. حتی تکان هم نمی خورد. انگار انباشته از یک خاموشی بزرگ بود، لبریز از سکوتی جادویی.
دوید به طرف دریا. ایستاد. پشت سرش را نگاه کرد و خندید. چرخید و راهی را که رفته بود برگشت. زیر لب گفت «داره سر به سرم می ذاره. می خواد اذیتم کنه. می دونم. مطمئنم.» نشست و وحشت زده به سکوت پشت تپه ها گوش داد، به سکوتی که همه جا بود، توی آسمان و روی دریا. به نظرش رسید که همه چیز، که بیابان و آسمان و حتی سنگ ریزه های اطراف دارند نگاهش می کنند. با خودش گفت «نیست. شیرینکِ من راست راستی نیست.»
باورش نشد. تمامش یک خواب بد بود. بیدار می شد و می دید که شیرین خانم کنارش نشسته است. دراز کشید. چشم هایش را با عجله بست و منتظر ماند تا کسی یا صدایی از این خواب بد بیدارش کند. با این حال چیزی غیر از خواب تهِ سرش چرخ می خورد، چیزی که هشیار بود، خبر داشت و هشدار می داد، چیزی که می دانست همه ی این ها یک بازی است و حقیقت چیز دیگری است.
پس راست بود، این مصیبت که بویش از دور می آمد متعلق به او بود. بلند شد نشست، بدنش سنگین شده بود. بادی که به صورتش می خورد زبر و داغ و چسبناک بود. مثل وزنه ای به بدنش آویزان می شد و همان جا می ماند.
با خودش گفت «هنوز اون جاست. هست. الان می آد. الان پیداش می شه.»
چیزی مثل دست شیرین خانم ته دریا، تکان می خورد. چهار دست و پا راه افتاد. جلوتر خزید، باز هم جلوتر. حوله ی شیرین خانم را برداشت. به خودش فشرد و گوشه اش را گاز گرفت. دلش می خواست آن دشمن موذی را که پس کله اش زمزمه می کرد از خودش دور کند، آن آگاهی مرگ ناپذیر، آن حس همیشگی واقعیت. با مشت به زمین کوبید و صورتش را به ماسه ها مالید. گفت «محاله. محاله.» و خندید. بلندتر، بلندتر، غمگین تر. سعی کرد آواز بخواند، سعی کرد تکه های پراکنده ی ابرها را توی آسمان بشمارد. سعی کرد حرف بزند، فکر کند، یاد آوَرد – سعی کرد حتا بمیرد. فایده نداشت. می دانست که بالاخره آن لحظه ی رعب انگیز آمده است. آن نبودی که امکان بودنش دایم از دور اشاره می کرد اما باور نمی شد و حالا این جا بود – ملموس و واقعی. غیر ممکنی بود که چه آسان ممکن شده بود.
یک نفر از ته ساحل می گذشت. آواز می خواند. با دریا فاصله داشت. آقای هاشمی فکر کرد که صدایش بزند. دنبالش بدود. کمک بخواهد. دونفری زورشان به دریا می رسید. شیرین خانم را پیدا می کردند. نگهش می داشتند. شیرین خانم را از دریا پس می گرفتند.
دهانش را باز کرد و سعی کرد فریاد بکشد. صدایش در نمی آمد. سعی کرد دستش را تکان دهد. سعی کرد پا شود دنبالش بدود. سعی کرد کاری کند. نشست و چهار چشمی به دریا خیره شد. با خودش گفت «این حق مسلم منه. به من داده شده. اومده سراغم. مثل یه کبوتر شانس، یه بلیت برنده. بغلش می کنم، به خودم فشارش می دهم. بهش می گم خانوم تو که نمی تونی نباشی. تو همیشگی هستی، لازمی، مهمتر از هر چیزی. بالاخره بر می گردی. باید برگردی. دست تو که نیست.»
خورشید، یواش یواش ته دریا فرو می رفت. پرنده ها خوابیده بودند. صدایی به گوش نمی رسید جز زمزمه ی آرام آقای هاشمی که با خودش می گفت «چه روز خوبی، چه دریای خوبی، چه دنیای خوبی.»


«پیرمرد، دیدی چه کلاهی سرت رفت؟»
این صدای آقای حیدری است. این جاست. نشسته کنارم. چشم هایش توی تاریکی برق می زند. می غلتم. سرم را می کنم زیر لحاف. «پیرمرد، به حرف من گوش بده. صلاحت در اینه.» سرش روی بالش کنار سرم است. موهایش مثل همیشه بوی روغن نارگیل و نخود خام می دهد. می گویم «حیدری جان، هنوزم به فکر موها و شستن دستات هستی؟ به فکر دندونای پر کرده و جوش های زیر پوستت؟»
نشسته وسط سرم. پشت پلک هایم راه می رود. تمام خاطره هایم آغشته به حضورش است. می بینمش. نشسته زیر آفتاب. به موهایش روغن تخم مرغ مالیده و سرش را با نایلون پیچیده است. همیشه به فکر موهایش بود، موهای نازکش که آرام آرام می ریخت.
با هم به کوه می رفتیم. با خودش آب جوشیده و سبزیِ پخته می آورد. می نشست کنار چشمه و میوه ها را با صابون می شست. دهانش را مسواک می زد. گلویش را قرقره می کرد. خاک کفش هایش را می گرفت و می خندید. وقتی حصبه گرفت فقط چهل سال داشت. تازه جشن تولدش را گرفته بودیم. خندیدیم. گفتیم «مگه آدم چهل ساله هم حصبه می گیره؟» آن هم چه کسی. باور نمی کردیم. بالای سرش بودیم. هاشمی برایش از دواهای گیاهیِ خودش آورده بود، شربت و جوشانده و برگ و ریشه و تخم گل. دیدیم که دارد می میرد. باور نمی کردیم. قبول نداشتیم. فکر مرگ از یادمان رفته بود. مال ما نبود. منیژه هم بود. گفت «این فقط یه بازیه. مگه ممکنه؟ مگه میشه؟» ما هم باور نمی کردی. آقای حیدری را بدون امکان مرگ شناخته بودیم. چیزی در پوست قرمز و دندان های سفیدش بود که فنایش را انکار می کرد. تنها موهایش بود که می ریخت. از آن هم مطمئن بودیم. می دانستیم که یک روز دوباره درمی آید. خودش هم مطمئن بود. راه علاجش را پیدا کرده بود. گفت «بچه ها، به من اطمینان داشته باشین. فتح بالاخره با ماست.»
نگاهش کردیم و دیدیم که چیزی در ما هم رو به پایان است.
هاشمی گفت «نوبت ما هم می رسه.» ولی کی؟ کاش می دانستیم. کاش اقلا از آن وقت لعنتی خبر داشتیم. آقای حیدری به سادگی ما خندید. گفت «من آدم سالمی هستم. ممن فولادم. فولاد که زنگ نمی زنه. فولاد همیشه فولاده.» دستش را به سرش کشید و وحشت زده نگاهمان کرد. گفت «درمی آد باور کنین. من مواظب موهام هستم. مواظب هردونه که می افته، هردونه که در می آد. من راهشو پیدا کرده ام. پشتکار می خواد و حوصله.»
موهای ریخته را از روی ملافه و بالش برداشت. شمرد لای روزنامه کنار هم گذاشت. حسابشان را داشت. ما هم حسابش را داشتیم. آقای حیدری راضی بود. گفت عالیه. معرکه است. داره زیاد می شه. داره در می آد. از روزای قبل بهتر شده.» دستم را گرفت و نگاهم کرد. گفت «دیدی حق با من بود. دیدی هر کاری راهی داره؟ نگفتم درمی آد؟ نگفتم فتح بالاخره با منه.» خوشحال بود و مرد.
من مانده بودم و عزیزی. می نشستیم روی نیکت پیاده رو و به خیابان خالی نگاه می کردیم، به رهگذری که می گذشت یا سری که بالاخره از پنجره ای درمی آمد. یاد آقای حیدری هم می کردیم، یاد موهای پرپشتش که دسته دسته می ریخت و پوست نازک دست هایش و یاد چیزهایی که کم کم از یادمان می رفت. گاهی وقت ها حرف هم می زدیم. همان چیزهایی را که گفته بودیم دوباره می گفتیم. من از منیژه حرف می زدم و عزیزی از پسرش.
وقتی طلاق گرفت و رفت دوستش داشتم. رفتنش مصیبت بود. همان ضایعه ای بود که همیشه تهِ دلم انتظارش را می کشیدم و می دانستم که بالاخره یک روز غافلگیرم می کند. رفقا گفتند «مهم نیست. از سر شروع کن. یه زن دیگه بگیر، یه کار دیگه بکن.» گفتند «تقصیر خودت بود. چرا گذاشتی بره.» دلش بچه می خواست. می فهمیدم. غصه داشت. گفت «خیال نکن پیش تو خوشبخت نیستم. ولی چه کنم؟ دست خودم نیست. به میل و اختیار خودم نیست. چاره ای ندارم.» اسباب هایش را جمع کرد. گریه می کرد. می فهمیدم. می دانستم. نگاهش را می شناختم. همین نگاه توی چشم های آقای حیدری بود، آن روز که داشت می مرد، آن آخرین لحظه که برگشت و نگاهم کرد. حضور مرگ را حس کرده بود، حضور آن ظلمت غریب، آن حفره ی مکنده که برای بلعیدنش دهان گشوده بود.
گفتم «منیژه جان چه بود اگه نمی رفتی.»
رفت. زن پاسبان محله مان شد، پاسبان وسط چهارراه یک روز دیدمش. سه تا بچه داشت. نگاهم کرد، خندید. دندانش افتاده بود. چاق شده بود. بوی پاسبان محلمه مان را می داد. غریبه بود. گفت «شوهرم مرد خوبیه. فقط پاهاش بو می ده. همیشه بو می ده.» دخترش را بغل کرد و بوسید. روی دست هایش پر از لکه های سفید بود. پرسید «هنوز شبا پنجره رو واز می ذاری؟ هنوزم تو خواب حرف می زنی؟ گلدونای یاسم چی شدن؟ گل می دن؟ هنوزم دلت بی خودی شور می زنه؟ هنوزم روزی سه تا بسته سیگار می کشی؟»
گفت «چه روزای خوبی با هم داشتیم. چه قدر می خندیدیم.» پسرش را نشانم داد. چتر زلفش را ناز کرد. دگمه ی یقه اش را بست و لپش را کشید. دستشان را گرفت و رفت. میان بچه هایش بود، یک چیز واحد، یک دایره ی کامل.
عزیزی گفت «آره. ولی من که بچه دارم چی؟ رفت فرنگ درس بخونه دیگه برنگشت. قرار بود مهندس یا دکتر بشه، نشد. همو ن جا موند. گارسن شد. زن خارجی گرفت. بچه ی موقرمز چشم آبی پیدا کرد. یادش من اینجا منتظرش هستم. منتظر آقای دکتر هستم. منتظر جناب مهندس، منتظر پسرم.»
گفتم «کاش می شد از سر شروع کنیم، یه مرتبه ی دیگه.» عزیزی گفت «چه کار می کردیم؟ بازم همین جا بودیم، با همین آرزو. راه دیگه ای برای ما نیست. ما آدمای کوچکی هستیم. کجارو می تونیم بگیریم؟ چه کاری از دستمون برمی آد؟ خوابی و خوراکی و خونه ای و پس اندازی، بعضی وقتا هم تفریح ساده و سالمی. سهم ناچیزیه. ولی بد نیست. جای شکرش باقیه. از خیلیا بهتریم. جلوتریم. روزگار زیاد بدی ام نداشتی. از حق نباید گذشت. گاهی وقتا خندیدیم. شاید از ته دل نبود. ولی بازم بد نبود. اون شبا که دور هم جمع می شدیم یادت هست؟ بحث می کردیم. حرف های همیشگی و شوخی های تکراری را از نو باز می گفتیم و می خندیدیم. شاید هم نمی خندیدیم. یادم نیست. با هم بودیم. ترس هایمان را قسمت می کردیم. می افتادیم یه گوشه و چرت می زدیم. بد نبود. مگه انتظار دیگه ای داشتی؟» کم کم حرف هایمان تمام شد و گوشمان سنگین شده بود. زبان هم را نمی فهمیدیم. می نشتیم کنار هم و صبر می کردیم وقت بگذرد. همین که پهلوی هم بودیم خوب بود. تنها نبودیم. به چی فکر می کردیم؟ می دانستی که یکی از ما یک روزی روی همین نیمکت خواهد نشست و به آن دیگری که نیست فکر خواهد کرد. کدام یکی از ما؟ چقدر غریب بود. همیشه در راه بودیم. همیشه به فکرروز بعد بودیم و حالا فقط حس گذشته بود. زمان دیگر خودش را باز نمی کرد. شناخته بودیمش و حالا بودنش فقط یک خاطره بود. انگار در یک مکث موقت ایستاده بودیم، یک مکث خالی که در آن هیچ اتفاقی می افتاد و بعد از ان هم هیچ. تنها یک قدم تا آن تهیِ همیشگی فاصله داشتیم. هر دو می دانستیم که به چی فکر می کنیم. توی نگاهمان بود، توی سلامی که به هم می دادیم و قراری که برای روز بعد می گذاشتیم.
منیژه گفت «چه عوض شده ای، چه لاغر و پیر. نکنه خدای نکرده مریضی؟ چیه؟ چرا می لنگی؟ غذات مرتبه؟ حالت خوبه؟» بچه هایش را نشانم داد. گفت «این پسر بزرگمه. کلاس پنجمه. شاگرد اوله. این دخترمه. اسمش شاپره است. بامزه و تو دل برو. ته تاغاریه؛ شیطونه، یه گوله نمکه.»
به سر انگشت های متورمش نگاه کردم. گفت «خیاطی می کنم. برای در و همسایه لباس می دوزم. چه کار کنم؟ اینا هزارجور خرج دارن. برای ایناست که جون می کَنَم. برای ایناست که زنده ام.»
برای چه انقدر بچه می خواست؟ ما که زندگیمان سر و سامانی داشت و روزهایمان بالاخره می گذشت.
کاش می شد بروم بیرون. دلم هوس راه رفتن زیر برف را کرده است. ولی سرد است و این برف از آن برف های همیشگی نیست. یخ زده و کشنده است. این طور هوس ها باید بماند برای تابستان.
منیژه گفت «تو که از گرما عاجزی. سرت گیج می ره. حالت به هم می خوره. هزار جور درد و مرض می گیری. دیگه برای چی آنقدر منتظر تابستونی؟»
قرار بود منهم با عسگری بروم. خدا می داند کجا. چه فرقی می کرد؟ هرجا می رفتیم از این جا بهتر بود. اینجا که چیزی نمانده بود. چیزی نبود. می بایست می رفتیم. می بایست دل به دریا می زدیم. می بایست کاری می کردیم، کاری غیر از انتظار کشیدن، غیر از ترسیدن، غیر از حساب کردن و سنجیدن. عسگری گفت «این زمین بایره. ریشه مونو خشک می کنه. بزنیم بریم. شاید بشه یه جای دیگه سبز شیم. بال و پر بگیریم. ایم جا داریم سقط می شیم. داریم پیر می شیم.»
عزیزی گفت «من نمی آم. من منتظر پسرم هستم، آقای گارسن.»
عسگری گفت «باید بریم تا دیر نشده.»
خیال سفر دست از سرش بر نیم داشت. از وقتی که بچه بودیم حرف این سفر را می زد. تمام جوانیمان خواب این سفر را دیده بودیم. به من می گفت «این شهر بی معرفت و بخیله، از پشت خنجر می زنه. ناجوانمرده. داره جوانیمو می دزده. داره گولمون می زنه. راه بیفت بریم.» ولی نرفتیم. هیچ کدام از ما. چرا؟ تقصیر عسگری بود. تقصیر مادر پیر زمینگیرش بود. تقصیر آقای حیدری بود که سر عقلمان آورد. یا اصلا تقصیر کسی نبود. چاره ای جز ماندن نداشتیم.
انوری گفت «عسگری جان، می خوای عمرتو پای مادر علیلت به باد بدی؟»
آقای حیدری گفت «چرا به فکر پیشرفت و ترقی خودت نیستی؟»
نشسته بود کنار مادرش. پاهایش را می مالید. بادش می زد. موهایش را شانه می کرد. گفت «هنوز گوشواره های یاقوتشو یادشه. خواستم درآرم. نذاشت. سرش را پسباند به بالش و ناله کرد.»
رفت گلوبند مادرش را آورد به گلویش بست. انگشترهایش را هم آورد دانه دانه به انگشت هایش کرد. موهای سفید و گره خورده اش را حلقه حلقه روی بالش چید. لباس اطلیش را رویش انداخت. گلدان های شمعدانی را دور تختش گذاشت و نشست به تماشا.
گفتم «پس سفرمون چی شد؟»
گفت «تو برو. تو که پابند کسی نیستی. تو آزادی. چرا واسادی کنار من داری وقتتو هدر می دی؟ تو برو تا دیر نشده. تا هنوز فرصتی هست.»
گفتم «فرصت برای چی؟ برای خوشبختی؟»
گفت «آره.»
تقصیر منیژه بود. اگر نرفته بود همه چیز فرق می کرد. یا مثلا آقای حیدری. چرا آن قدر زود مرد. چه طور بدون آنها خوش باشم؟ بدون دیگرانی که دوستشان داشته باشم. یا نداشتم. چه فرقی می کنه؟ با آن ها بود که می فهمیدم هستم.
عسگری گفت «تو به حیدری چه کار داری؟ مرگ حیدری که ختم تو نیست. گور پدر حیدری. تو هنوز هستی. وقت خودتو داری. برای چی ماتم گرفتی؟» گفتم «باشه تابستون.» گفت «گور بابای تابستون، تابستون وقت درختا و علفاست. وقت تو حسابش جداست.»
به عسگری گفتم «توام این مرضو می گیری. توام مثل مادرت می شی. فلج و کور و لال.» خندید و سرش را تکان داد. دست مادرش را گرفته بود. خودش می دانست. گفت «این خودش یه سفره. سفر منه.» خواستم کمکش کنم. خواستم پیش مادرش بمانم. نگذاشت. کار من نبود. جای من نبود. با رفقا به دیدنش رفتیم. در زدیم. جواب نداد. از پشت پنجره صدایش زدیم. در را باز نکرد. چه کار می کردیم؟ خودش خواسته بود.
عزیزی گفت «همون بهتر که همراه عسگری نرفتی. اینجا هرچی باشه امن و امونه. خونه ای داریم و کوچه ای با تک و توک درختی. پاسبونی که شبا سوت می کشه و درمانگاهی. هرجا بری همینه.»
آقای حیدری گفت «بچه ها راز موفقیت ما در اتحاد ماست. بذارین من این اتحادو حفظ کنم. پولاتونو بدین براتون زمین بخرم.»
قبول کردیم. گفتیم یک روز حسابی پولدار می شویم. نشستیم به انتظار، این تابستان، تابستان بعد، تابستان بعد از تمام تابستان ها.
دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد دیگر به هیچ چیز فکر نکنم. خسته ام. چه طوری بگویم؟ پیرم. موشی دارد گوشه ی تشک را می جود. این حوالی یک گربه بود. صدایش را می شنیدم. از وقتی سرد شده پیدایش نیست. فردا می روم بیرون و چند تا تله می خرم. گربه ی همسایه را هم خبر می کنم. به قول آقای حیدری «هر دردی چاره داره. صبر می خواد و استقامت. بالاخره فتح با ماست.»

تابستان 51



پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#217 | Posted: 10 Sep 2013 19:12 | Edited By: nazi220




بازی عروس و داماد
بلقیس سلیمانی


شش قسمت

قسمت اول

برای داداشی کارت نفرستادم ، به عروسی هم دعوتش نکردم ، ولی به او فهماندم می تواند در مراسمی که اخر شب در پارکینگ اپارتمان ، بعد از امدن از تالار می گیریم ، شرکت کند . خواهر ها و برادر ها ، عروس ها و داماد ها از دیدنش تعجب کردند و به من چشم غره رفتند . همان کت و شلوار بیست سال پیش را پوشیده بود ، مو های جو گندمی اش را خوب شانه زده بود ، کفش های کهنه ی شوهرم مصطفی را که دو ماه پیش به او داده بود ، واکس زده بود و پوشیده بود . یک دسته گل رز قرمز هم اورده بود . دخترم الناز با اکراه او را بوسید و داماد با او دست داد . فامیل های دور ، از زنده بودنش تعجب کرده بودند . بعضی به عمد او را ندیده می گرفتند و بعضی هم متلک بارش کردند . خوشبختانه همسر و دختر هایش به این مجلس نیامدند ، همان دم تالار خداحافظی کردند و رفتند ، حدس می زنم می دانستند که داداشی ممکن است به مراسم خصوصی مان امده باشد . داداشی مثل خیلی از معتاد ها ، سر به تو و منزوی بود . در مراسم باهیچ کس حرف نزد و وقتی دید خواهر ها و برادر ها با خوانواده هایشان زود تر از موعد رفتند ، بدون اینکه نظر دیگران را جلب کند ، از مجلس خارج شد . دم ردر بوسیدمش و از امدنش تشکر کردم .
فردای عروسی مثل همیشه پس مانده های غذا را جمع کردم و یک شیشه شیر کاکایو خریدم و به طرف اپارتمانش رفتم . نرسیده به اپارتمانش گوشه ای پارک کردم ، سم سیانور را باسرنگ به داخل شیر کاکایو تزریق کردم و بعد سوراخ المینیومی در شیشه ی شیر را ترمیم کردم . وقتی غذا ها و شیشه ی شیر را به او میدادم . وقتی غذا ها و شیشه شیر را به او میدادم ، می دانستم این اخرین باریست که در را پشت سرم قفل می کند .
دو هفته ی بعد برای شناسایی جسدش به پزشک قانونی رفتم ، صورتش تغییر کرده بود . ، سیاه و متورم بود . گفتم ، روی مچ دست راستش جای یک زخم قدیمی هست . دستش را از کشوی سرد خانه بیرون اوردند . جای دندان های هشت سالگی ام را روی پوست او دیدم . جای زخم را بوسیدم . این زخم را خوب می شناختم ، مجازات پسرک نه ساله ای بود که شیر کاکایو خواهر هشت ساله اش را خورده بود .


دوازده سالگی


خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در سی و دو سالگی مرد . او دو دختر دو قلوی هشت ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند . خواهر دومم در بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد . او یک پسر و یک دختر داشت . خواهرم می گفت : دخترش خیلی شبیه من است . من در دوازده سالگی مردم ، وقتی هنوز خواهر هایم ازدواج نکرده بودند .

من و جوجه


مادر ، گلاب را که ریخت رو ی قبرم ، فهمیدم حالش خیلی خوب است ، یک لبخند او ، یک لبخند من ، اوضاع جور بود .
گفت : مادر ! مسعود ! برای جوجه -- بلافاصله اصلاح کرد -- برای خواهرت خواستگار امده ، پسر خوبی است ، دستش به دهنش می رسد ، تحصیل کرده است . امده ام ازت اجازه بگیرم . به به ! بالاخره ما را هم داخل ادم ها حساب کردند .
مادر گفت : برادر بزرگش هستی ، اجازه ی تو شرط است .
مادر دور و بر قبرم می پلکید و حرف می زد . همان جا هم دو رکعت نماز خواند ، نفهمیدم نماز شکر خواند یا نماز حاجت .
مادر که رفت جوجه امد . خداییش جوجه برای خودش یه پا خانم شده بود . از نحوه ی نشستن و زل زدنش به عکس فهمیدم که اوضاع خراب است . طلبکار بود . درست مثل بچگی هایش .
گفتم : چی شده طلبکاری ؟
گفت : به تو هم می گویند بزرگتر ؟ دارند منو بدبخت می کنند . یک کاری بکن !
گفتم : جوجه شلوغش نکن ! از کی تا حالا شوهر کردن بدبخت شدن است . ان هم برای پیر دختر هایی مثل تو !!
گفت : مسعود یه چیزی بهت می گویم ها !
می دانستم که می گوید . خوبیت نداشت به شهید چیز ناجوری بگوید .
-- بنال
-- پسره از ان بی بته هاست . . جلف و حقه باز و تازه به دوران رسیده ...
-- اووه ... بسه .
-- خب یه جوری حالی مامان بکن .
-- چه جوری ؟
-- مثل همیشه برو تو خوابش .
-- حرج داره !
-- بازم ؟
-- بله .
-- بنال !
-- مبلغ 10 هزار تومان به امام زاده طاهر بدهکارم .
-- وا ! نذر داشتی ؟
-- نه ، ازش قاپیدم !
-- داداش !
-- ها ؟ شهید نمی تونه دزدی کنه ؟
-- دا ............دا...........ش
از ان داداش ها که تا اخر دنیا کش می ایند .
-- قصه اش قدیمی است . ، وقتی بپه بودیم با بچه ها فوتبال که بازی می کردیم شرط می بستیم هر کی برد ، برای بقیه نوشابه بخره . تو هم که می دونی پول مول تو جیب ما یخ . این بود کهبا اجازه ی شما و امامزاده طاهر گهگداری 2 قرون یا 5 قرون از امام زاده قرض می گرفتیم و باش قرار می ذاشتیم که وقتی بزرگ شدیم دو برابر به اقا پس بدیم . خودت که می دونی ما به بزرگسالس نرسیدیم .
جوجه هاج و واج نگام می کرد .
-- کوتا بیا دختر بگو پول امام زاده را می دی یا نه ؟
-- ندم چی کار کنم ؟
-- اباریک الله
شب رفتم تو خواب مامان . روز تپه ایستایه بودم و دور و برم پر بود از بته ها خشک . شروع کردم بوته ها رو کندن . حالا نکن کی بکن . بعدش هم از خواب مادر بیرون پریدم .
تمام روز مادر گیج بود . نمی توانست تعبیر خوابش را بفهمد .
فردا شب رفتم تو خوابش . چاره ای نبود . به جوجه قرار و مدار داشتیم .
نشستم به نقاشی کردن و هر لحظه منتظر بودم مادر یکی از ان پس گردنی های بچگی ام را نثارم کندکه نکرد .
یه نقاشی کشیدم از شیطان . ظاهری ارام سر به زسر با یک برق شیطانی در چشم هایش .
همی فردای ان روز هم مادر گیج بود . نمی توانست خوابش را بفهمد . الخق من هم نقاش خوبی نبودم .
بالاخره شب سوم پا برهنه دیدم وسط خواب مادر که انگار کنار یک نهر بود . راست و پوست کنده گفتم : مادر من ! این چه کاریست با جوجه می کنید ؟ این پسره به دردش نمی خورد .
فردای ان روز مادرم خواستگار جوجه را جواب کرد . هفته ی بعد باز هم جوجه امد . از نشستن و قیافه ی کلکش فهمیدم چیزی می خواهد .
-- بنال!
-- برو تو خواب اقا صادق . همان هم سنگرت خودت . همان که یک بار کنار قطار من و مامان دیدیمش .
-- خوب ؟
-- خب که خب ! بگو بیاد خواستگاری من !!


جان ادم ها برابر نیست


وقتی فهمید چه کسی قاتل زدش است ، تمام خشمش یکجا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد مفتاد روانی کشته بود . همان جلشه ی اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاشخ دیگران گفت : جان ادم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ريا، این مردک را بکشند . همان شب به ایینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .


دزد


از بچگی اشق اشیا کوچک ، زیبا و لوکس بود . هنگام بازگشت از هر مهمانی ، مادر ش تمام جیب ها و سوراخ سنبه های بدنش را می گشت .
وقتی به مدرسه رفت ، به رغم مراقبت های خانواده اش که روان شناسان و مشاوران گوناگون توصیه کرده بودند ، باز هم کلکسیونی از پاک های فانتزی ، تراش های ظریف و برچسب های زیبا و انواع و اقسام اشیا ریز و درشت ، جمع اوری کرده بود . نادر ترین دزدی اش در دوران نوجوانی کفش های نه ماهگی خاهر زاده اش بود که صدای بلبل می داد و خاموش و روشن می شدند . در دوران دانشجویی اش انواع نمک پاش ها و قاشق ها را از سلف سرویس دانشگاه دزدید .
حالا مدیر یک شرکت بزرگ بود . در چهار سال مدیریتش ، ابدارچی شش دو جین قاشق چایخوری لوکس خریده بود و خانم منشی هفته ای یک بار ظرف گیره های رنگی روی میزش را پر می کرد . جدید ترین دزدی اش ساعت مینیاتوری خانم منشی بود که خودش ان را دو هخی پیش به مناشبت تولدش به او داده بود . همین ساعت را یک سال پیش در یک سفر ده روزه به فرانسه ، از خواهرش دزدیده بود .

علامتی که هم اکنون می شنوید ، علامت خطر است . هر دو نفر دویدیم . پله ها را دو تا یکی کردیم و خودمان را رساندیم زیر راه پله . قبل از ما سه دختر تنومند افریقایی خودشان را به زیر راه پله رسانده بودند . چسبیدیم به دختر های سیاه پوست . همه ی خوابگاه به جنبش در امده بود . در چشم به هم زدنی ، زیر راه پله و زیر زمین پر شد از دختر های رنگ پریده ی دانشجو . مریم با دست بینی اش را گرفته بود . من می دانستم از بوی دختر های افریقایی بدش می اید . مریم اهسته گفت : چه طوری می شود فهمید رنگشان پریده ؟ من گفتم : یه پرده سیاهیشان کمتر می شود . بالاحره مریم بلند شد . گفت : من ترجیح می دم زیر راکت های این صدام یزید کافر باشم تا در کنار اینها . من به احترام کنگره ی ملی افریقا و شخص نلسون ماندلا که تازه از زندان ازاد شده بود و دولت اپارتاید افریقا ی جنوبی را به زباله دانی تاریخ فرستاده بود ، همان جا نشستم و بوی دختر های سیاه را به ریه هایم فرستادم . شش سال بعد ف مریم از امریکا برایم نامه نوشت که یک شغل پاره وقت دارد و از طریق ان خرج تحصیلش را در می اورد . شغلش مواظبت از یک پیر زن سیاه پوست و پرستاری از یک دخترک 4 ساله ی سیاه پوست بود .
مریم یکسال بعد با پدر دخترک که یک مرد سیاه پوست بود ازدواج کرد و در نامه اش قسم خورد که او حقیقتا عاشق نلسون بوده . برای اقامت این کار را نکرده !


خاک مادر



پدر گفت : مادرت به اسمان ها رفته . عمه گفت : مادرت به یک سفر دور و دراز رفته . خاله گفت : مادرت ان ستاره ی پور نور کنار ماه است . دختر بچه گفت : مادرم زیر خاک رفته .
عمه گفت : افرین چه بچه یواقع بینی . چه قدر سریع با مسیله کنار امد .
دختر بچه از فردای دفن مادرش ، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد . ان جا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد ، بعد ان را ابپاشی می کرد و کمی با مادرش حرف میزد .
هفته ی سوم ، وقتی اب را روی قبر مادرش می ریخت ، به پدر گفت : چرا مادرم سبز نمی شود ؟؟



خاطرات پدر


دکتر به پیر مرد گفت : تنها شش ماه فرصت دارد . مرد می دانست شش ماه برای او کم است . پس یک سال و نیم عمر کرد . کارش که تمام شد یک هفته بعد مرد. پیر مرد دارایی هایش را از خیلی وقت پیش تقسیم کرده بود . فقط مانده بود خاطراتش که یک سال و نیم نوشتن ان ها یک سال و نیم طول کشید . خاطراتش را به پسر بزرگش سپرد . پسر دو سال خاطرات را حفظ کرد . وقتی به پست مدیریت کل رسید ، روابط و مناسباتشرا تغییر داد . می دانست تلفن هایش کنترل می شود و خودش تحت نظر است . خاطرات پدرش را در ویلای تابستانی به اتش کشید . بدون اینکه یک صفحه از ان ها را بخواند . اگر می خواند می دید که پدرش در همان صفحه ی اول به او هشدار داده بود که کاری را نکند که او با خاطرات پدرش کرد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#218 | Posted: 10 Sep 2013 19:15




قسمت دوم

حمد اقا چمدان های اقار ا در صندوق عقب ماشین گذاشت ، اقا گفت : گریه نکن احد اقا ، راحت شدی ، برو به زندگی خودت برس .
احمد اقا گفت : اقا من چه جوری بدون شکا زندگی کنم ؟! اقا سر احمد اقا را در سینه گرفت . و گفت : خدا رحمت کنه پدر وپدر بزرگت را ان ها هم ادم های خوبی بودند .
مرد بنگاه دار دست احمد اقا را کشید . او را از اقا جدا کرد . اقا رفت ، هواپیما منتظرش بود .
مرد بنگاه دار به احمد اقا گفت : تا یک هفته ی دیگر خانه را خالی کن خریدار بیشتر از این مهلت نمی دهد .
هفته ی بعد احمد اقا به بنگاه رفت تا کلید ساختمان را تحویل دهد . مرد به احمد اقا گفت : حالا می خوای چی کار کنی ؟ احمد اقا گفت نمی داند . مرد گفت : بیا پولت را بنداز تو کار ساخت و ساز ، اپارتمان . ماشینت را هم بفروش ، من هم به پای مشارکت ، می توانیم کارمان را خیلی زود راه بندازیم . احمد اقا گفت باید فکر هایش را بکند . یک ماه بعد مرد گفت : یک دختر خاله دارم که سنش به تو می خوره . احمد اقا گفت : اول باید کار پیدا کنه . مرد گفت : مرد تو که به اندازه ی یک شاههزاده ی قجر ثروت داری ، اقا همه ی جقی را که از پدر و جد اندر جدت خورده بودند ، یک جا به تو داد، تو چه مرگته ؟
یک سال بد مرد احمد اقا را دید . احمد اقا سر حال بود ، گفت که بالاخره کار پیدا کرده ، پیش پسر خاله ی اقا زندگی می کنه و قرار است تا با دختر باغبان اقا ازدواج کند و امده است تا اپارتمانش را برای اجاره به بنگاه بسپرد .


جاذبه ی زمین
زن دز دوران تحصیلش قانون جاذبه ی زمین را اموخته بود . چند سال پیش هم وقتی دختر کوچکش کلاس دوم بود ، بار ها ان را از او پرسیده بود . . داسنان سقوط سیب و کشف قانون جاذبه را دوست داشت ، حتی کارتون ان را با لذت تماشا کرده بود . اما این قانون هم مانند بقیه ی قانون ها فقط یک مسیله برای او بود و هیچ وقت با این مسیله درگیر نشد . درگیری فلسفی او با این قانون زمانی شروع شد که برای مشورت در مورد پوستش به یک دکتر متخصص مراجعه کرد . دکتر از افتادگی پلک و گونه هایش حرف زد . و وقتی علت ان را پرسید ، دکتر خیلی ساده به او گفت : علت ان نیروی جاذبه ی زمین است .

مادر پسرش را شازده صدا می کرد . پسر معترضانه می گفت عصر شازده ها تمام شده . مادر می گفت شازدگی به عصر نیست ، به خونی است که در رگ های ادم جریان دارد . پسر برای تحصیل به فرانسه رفت . در انجا با ژانت ازدواج کرد . که یکی از خون کلی های مجارستان بود . به مادرش گفت : او از یک خانواده ی اصیل فرانسوی است . مادرش در معرفی ژانت به فامیل می گفت : خون ملکه ماری انتوان در رگ هایش جاریست .

خود کشی


شعار اصلی اش این بود : به دنیا امدنمان دست خودمان نبود ، از دنیا رفتنمان که می تواند دست خودمان باشد !
وقتی از او می پرسیدند که چرا خودکشی نمی کنی ؟ می گفت : هنوز وقتش نشده !
طرفداران زیادی داشت . اکثر ان ها از میان جوانان بودند . ثمره ی تبلیغاتش دو مورد خودکشی بود ، یک دختر 18 ساله و یک پسر 21 ساله .
پسر نجات پیدا کرد و دختر مرد .
.قتی پلیس جنازه اش را کشف کرد ، اسلحه کنارش افتاده بود . یکی ازشاگردانش در مراسم خاکسپاری او گفت : او مردی بود که با اراده اش زندگی می کرد .
پدر دختر 18 ساله کناری ایستاده بود و به التماس های مرد فکر می کرد .
کانتی
مثل ساعت منظم بود . وقتی بیرون می امد ، همسایه ها ساعت هایشان را تنظیم می کردند . با اینکه عاشق دختر خاله اش بود ، هرگز ازدواج نکرد . با مستخدم پیرش زندگی ساده ای داشت . وقتی مرد ، ختی تفاوت قضایای پیشینی و پسینی ایمانویل را هم نمی دانست .
حسینقلی خان رازی


با دوستم مرضیه شرط بستم که معلم باسواد و خوش زبان تاریخ را مانند دیگر معلم ها سوسک کنم . درس در باره ی رجال دوره ی مشروطیت و بررسی نقش ان ها در این نهضت بود . مثل همه ی کلاس ها ، با کنجکاوی یک دانش اموز اهل مطالعه از معلم تاریخ درباره ی نقش حسینقلی خان در مشروطیت پرسیدم . معلم بی اندکی تامل ، از نقش مهم او در واسطه گری بین مجلس و دربار گفت و امضا حکم مشروطیت را به دست مظفرالدین شاه ، نتیجه ی رایزنی های او دانست .
در باره ی او داستان هاس شیرین نقل کرد . و از دوران وزیر مختاری اش در دربار عثمانی و اقامتش در برلین و کمک به انتشار روزنا مه ی قانون حرف زد .
من گیج و مات به مرضیه نگاه کردم . حسینقلی خان رازی فقط همسایه ی مافنگی ما بود .

قبرستان بچه ها
رحیم قبر کن وقتی قبر دخترک شش ماهه ی رقیه کل را می کند،یک ظرف سفالی پیدا کرد.پیدا شدن ظرف سفالی همان و زیر و رو شدن قبرستان بچه ها همان.اول اهالی روستا تپه ی قبرستان را زیر و رو کردند، بعد غریبه ها و آخر سر سازمان میراث فرهنگی.استخوان های سالم مانده ی بچه ها را دورریختند و شنیدند که جنازه ی شش ماهه ی رقیه کل را سگ ها خورده اند.
کار و کاسبی کریم عتیقه خر سکه شد.تا پلیس بجنبد، بعضی از عتیقه های چندهزار ساله از مرز هم رد شد.
زن رستم گاو کش که شش تا از بچه هایش در قبرستان بچه ها خاک شده بودن، اولین کسی بود که صدای گریه ی دسته جمعی بچه هایی را شنید که هیچ کس آنها را نمی دی.بعد از آن اهالی روستا اول در حمام کهنه، بعد در تکیه و آخرسر در کوچه پس کوچه های روستا، صدای گریه ی بچه ها را شنیدند.ابتدا مردم صدای گریه ی بچه ها را فقط شب ها می شنیدند، اما خیلی زود کوچه های روستا در روز هم از صدای گریه ی بچه ها پر شد.زن رستم گاو کش شب ها در حیاط شان راه می رفت و لالایی می خواند و روزها، سینه اش را بیرون می آورد و در کوچه ها می دوید و قربان صدقه ی بچه ها می رفت بلکه شیرش را بخورند.زن رستم گاو کش را که به شهر بردند، رستم و بچه هایش هم از روستا رفتند.بعد از زن رستم گاو کش، نوبت رقیه کل بود.رقیه شب و روز توی کوچه های روستا با گوش بسته راه می رفت و به سگ ها سم می داد. تنها کسانی که صدای بچه ها را نمی شنیدند، کریم عتیقه خر و زنش بودند که هرگز بچه دار نشده بودند.به شش ماه نکشد روستا خالی شد.آخرین نفر، رینت زن کریم عتیقه خر بود.زینت بعد از آن که دست تنها کریم را کفن و دفن کرد از روستا رفت.او قسم می خورد موقع شستن جسد کریم،جای ده ها دست کوچک را روی گردن کریم دیده است.

بازی عروس و داماد
زری جان سی و شش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود.برادر کوچکش که برای تحصیل روانه ی غرب شد، زری جان از هفت دولت آزاد شد.اول به آقا فرزین، ساندویچی محله شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد آقا، میوه فروش محله شان.زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه ی لباس عروس فروشی سرمیدان محله شان می ایستاد و لباس ها رانگاه می کردو دل هر بیننده ای را می سوزاند.بالاخره جلسه ی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد.مادرپیر از همه ی دختر و پسرهایش خواست فکری به حال زری جان بکنند و گفت:زری جان روزی هزار بار استخوان های پدرش را در گور می لرزاند.فرهاد ، برادر بزرگ زری جان گفت می تواند یک شوهر قلابی برای زری جان دست و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازد، بلکه زری جان آرام بگیرد.عباس یک از کارگرهای کارگاه فرهاد پذیرفت که با زری جان ازدواج کند.عروسی مجللی برای زری جان گرفتند و عملا زری جان عروس شد.روز بعد از عروسی، زری جان دوباره لباس عروس پوشید و عباس آقا را وادار کرد لباس دامادی بپوشد و سرسفره ی عقد بنشیند.دوباره عسل در دهان هم گذاشتندو حلقه رد و بدل کردند..ظرف یک ماه زری جان بیست و هفت بار بازی عروس و داماد راه انداخت.عباس آقا به آقا فرهاد شکایت برد.دوباره جلسه ی خانوادگی تشکیل شد.قرار شد عباس اقا در یک تصادف بمیرد و زری جان بیوه شد.عباس آقا مرد و همه از جمله زری جان لباس سیاه پوشیدند و عزاداری کردند.زری جان چهل روز لباس سیاه پوشید.روز چهل و یکم، اول به آقا فرزین ساندویچی محله شان و بعد به احمد آقا میوه فروش پیشنهاد ازدواج داد،دلش برای بازی عروس و داماد تنگ شده بود.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#219 | Posted: 10 Sep 2013 19:18




قسمت سوم

نودسالگی مادربزرگ
ماجرا بعد از نود سالگی مادر بزرگ شروع شد.یک روز خواهر بزرگم متوجه شد که مادر بزرگ با یک مرد حرف می زند.در روزهای بعد، نوجوان ها و جوان های خانواده ، پنهانی توصیف ها و گفت و گو های اروتیک مادربزرگ را گوش می کردند.مادربزرگ جزئی ترین مسائل را بدون هیچ ابایی بلند بلند بیان می کرد.گاه با مرد دعوا می کرد و اغلب عشق بازی.
پدرو مادر بعد از یک جلسه ی خانوادگی تصمیم گرفتند مادربزرگ را داخل یکی از اتاق ها زندانی کنند.مادربزرگ که به اتاق اسباب کشی کرد، جوان ها و نوجوان ها در خدمت گزاری او از هم سبقت می گرفتند و مدام دم دراتاقش فالگوش می ایستادند و پدر و مادر این بار تصمیم گرفتند انباری گوشه ی حیاط را به مادربزرگ بدهند و قرار شد جز مادر، کسی سراغ مادربزرگ نرود و همه از نزدیک شدن به انباری منع شدند.
بعد از چند ماه که تقریبا همه مادربزرگ را فراموش کرده بودیم، یک شب که پدر نبود، با صدای فریاد و نعره های مادربزرگ که خدا و مادرش را صدا می زد، همه به طرف انباری دویدیم.مادر قبل از همه وارد انباری شد و لولای در انباری را از داخل انداخت.مادربزرگ مرتب فریاد می زد:خدا کمکم کن خدا مردم.ما پشت در انباری ایستاده بودیم و مطمئن بودیم مادربزرگ دارد می میرد.خواهر بزرگم گریه می کرد و برادرم خودش را آماده می کرد تا عمه ام را خبر کند.کم کم فریادهای مادربزرگ به ناله های کشدار تبدیل شد و بالاخره ساکت شد.وقتی مادرم بیرون آمد،برادر بزرگم گفت:مرد،مادرم گفت:نه، زایید.


مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر
تکیه کلامش این بود:"مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر"
از همه ی اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب، مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور نامکمن را یاد گرفته بود.
اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه اش با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعد ها فکر کرد از زور بی جا ومکانی به او روی آورده است.
با هر مردی آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشویی آزاد ولی همراه مسئولیت حرف می زد.
حالا هرشب وقتی کنار خیابان می ایستد تا از میان انبوه ماشین هایی که جلوش ترمز می کنند،یکی را انتخاب کند، به خودش می گوید:شاید این یکی معنی زندگی ازاد زناشویی همراه با مسئولیت را بفهمد.


جان آدم ها برابر نیست
وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است، همه ی خشمش یک جا فرونشست.زن پزشک، زیبا، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک معتاد ولگرد روانی کشته بود.همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید.در پاسخ دیگران گفت :جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او، این مردک را بکشند.همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت.

بوسه
وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوازده سال داشتم.صبح روز بعد تشکم روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفتم می زد که فردا، پس فردا باید به خانه ی شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس می کنم.
دوست مشترک
می دانست تشکیلات برای اکتحان او این ماموریت را به او داده است.کشتن احمد کار ساده ای نبود؛ همه ی کودکی، نوجوانی و حتی بخشی از جوانی اش را با احمد گذرانده بود.خیلی زود تردیدهایش را کنار زد و دستور را جرا کرد.
پنج سال بعد با مصطفی، دوست مشترک خودش و احمد که عضو تشکیلات بود و همه ی عمر از او متنفر بود ازدواج کرد.حالا کسی را داشت که درباره ی احود با او حرف بزند.
روح جنگل
بالاخره مرد با حقوق بازنشستگی اش کلبه ای در جنگل ساخت.می خواست به شیوه ی قهرمان محبوبش رابینسون کروزئه،با ابتدایی ترین وسایل، وتنها با مدد از روح طبیعت گاهی با خانواده اش به کلبه برود برای آرامش روح. در اولین اقامت شان،پسر جوانش با مزه کردن یک قارچ سمی مسموم شد.او را نیمه جان به بیمارستان رساندند.ن اولین وآخرین اقامت پسر جوان در کلبه ی جنگلی بود.
در دومین اقامت شان،آسم کهنه ی دخترش براثر هوای خاص جنگل عود کرد و دختر برای همیشه از رفتن به کلبه ی جنگلی منصرف شد.
در سومین اقامت شان، او زنش دومار در کلبه دیدیند.موفق شدند یکی را بکشند،اما دیگری فرار کرد.زن تمام شب از ترس جفت مار کشته شده چهارزانو روی صندلی نشست و جست و خیز گربه های وحشی را در اطراف کلبه تماشا کرد.آن آخرین اقامت زن در کلبه ی جنگلی بود.
بالاخرع زمستان تمام شدو مرد بعد از یک عمل جراحی سخت تصمیم گرفت چند روزی به کلبه ی جنگلی برود و دوران نقاهتش را بگذراند.
یک هفته بعد، خانواده ی مرد همراه نیروهای پاسگاه منطقه به جست و جوی مرد آمدند.کلبه پر از گربه های وحشی بود.

گل
جوان گل فروش دید که مرد پراید سوار به زن پژوسوار خیره مانده.به شیشه ی ماشین زد و به مرد گفت:می توانی برایش گل بفرستی با یک کارت ویزیت.مرد از فکر جوان خوشش آمد.با عجله کارت ویزیتش را با پول به جوان داد.جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد.زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین، روی دیگر کارتها.یک چهارراه پایین تر دور زد.جوان گل فروش در لاین دیگر منتظرش بود.زن دسته گل را به جوان برگرداند.این سومین دسته گلی بود که از صبح، نصف قیمت به جوان می فروخت.

وطن
مرد بعد از بیست و دو سال به ایران آمده بود تا وطن را ببیند و ببوید.همه ی این بیست و دوسال، روزها در امریکا زندگی می کرد، شب ها در ایران.تمام رویاهایش در کوچه پس کوچه های تهران می گذشت.برای خودش برنامه ریزی کرده بود؛اول غذاهای ایرانی:کله پاچه،نان سنگگ،قورمه سبزی،خورش بادکجان،چلوکباب،آش رشته و...فقط سه روز توانست مطابق برنامه اش پیش برود.اسهال،تهوع،نفخ و دل پیچه وادارش کرد روزهای بعد سری به رستوران های مشهورfast food های تهران بزند.
برنامه ی دومش بازدید از محلات قدیمی تهران، مخصوصا محله ی قدیمی خودشان بود.خانه های قدیمی اغلب کوبیده شده بودند.درحسرت دیدن آجرهای اخرایی بود.وقتی توانست دو خانه ی قدیمی پیدا کند، کلی خوشحال شد.اول روی سکوی جلوی در یکی از آنها نشست، خستگی در کرد و بعد دق الباب کرد با دستگیره ی مردانه.مردی همراه سگ گرگی در را باز کرد.به مرد گفت اجازه بدهد او ساختمان را ببیند و در این باره توضیحات مفصل داد.مرد با لهجه ی غریبی گفت:چی می خواهی ببینی؟و در را کاملا باز کرد.مرد دید که از حوض و پاشویه خبری نیست و تمام حیاط پر از کارتن هایی با مارک ال جی ، سامسونگ، کن وود، تفال و ...است.نگهبان گفت این جا انبار یک شرکت بزرگ تجاری است.برنامه های مرد به هم ریخته بود.برنامه ی بازگشتش را جلو انداخت.پنج کیلوپسته ی اعلاء خندان برای زن امریکایی اش خرید و یک قالیچه ی ترکمن برای یکی از همکارانش.دلش برای تهران خواب هایش تنگ شده بود.
خیانت
ده سال پیش به دستور سازمان،تقاضای انتقال به شهر کوچک مرزی کرده بود.به دستور سازمان با یک دختر بومی ازدواج کرده بود، اما از زندگی اش راضی بود.هرسال با کمک دیگر رابط ها چند عضو سازمان را از مرز رد می کرد یا به داخل کشور هدایت می کرد.زنش این کار را قاچاق عادی انسان می دانست.آن روز برادرزنش به محل کارش تلفن کرد و گفت خودش را به منزل برساند.منزلش یک قتل گاه کامل بود؛زنش و عضوی از سازمان که قرار بود همان شب از مرز رد شود با ضربات چاقو به قتل رسیده بودند.برادرزنش به او گفت:اگر دیوث و قرمساق است و چشمش را بر همه چیز می بندد، او و قوم و قبیله اش نمی توانند این ننگ را تحمل کنند.او به مرد گفت تمام این ده سال زنش به او خیانت می کرده و مردهای بیگانه را در غیاب او به خانه می آورده است.
جسد دایی جان
دایی جان را با هواپیما،پزشک و پرستار مخصوص از شیراز به تهران منتقل کردند.اما دایی جان فقط دو ساعت در تهران زنده ماند.
برای انتقال جسد از تهران به شیراز ، دست کم یک روز باید دوندگی می کردیم.پسرها و داماد های دایی جان همه خودشان را به تهران رسانده بودند؛هیچ کس باور نمی کرد دایی جان مرده باشد.
جسد را از سردخانه ی بیمارستان به بهشت زهرای تهران منتقل کردندو بعد از غسل و کفن آن رابه فرودگاه رساندند.تابوت دایی جان از آمبولانس به قسمت بار منتقل شد.پسرها و دامادها همه سربزیر و دست به سینه،مقابل تابوت دایی جان ایستاده بودند،هیچ کس باور نمی کرد دایی جان مرده باشد.جسد دایی جان پشت یک لباس شویی مارک ال جی بود.کار متصدی بار با لباس شویی که تمام شد،تابوت دایی جان را اول با نایلون پیچید، بعد آن را با چسب محکم کرد و پس از آن روی باسکول گذاشت.همین جا بود که پسرها و داماد ها سعی کردند به آنچه جلوشان می گذشت نگاه نکنند.متصدی بعد از صدور قبض ، جسد دایی جان را روی ریل،پشت لباس شویی ال جی قرار داد.تنها وقتی ریل حرکت کرد و جسد دایی جان ناپدید شد، من باور کردم دایی جان مرده است.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#220 | Posted: 10 Sep 2013 19:23




قسمت چهارم

کفن های مادر
مادر ساعت پنج عصر به من تلفن زد و گفت به همه خواهر ها و برادرهایم اطلاع بدهم که امشب میمیرد.بازی قشنگی نبود، ولی من چاره ای نداشتم.با خنده و شوخی به همه اطلاع دادم.ساعت شش همه در منزل مادر بودیم.حانه ی مادر به هم ریخته بود.صندوق خانه ی مادر آتش گرفته بود و هرچه در آن بود سوخته بود به جز کفن های مادر.مادر چهار کفن منقش به آیات و ادعیه از شهرهای مقدس داشت.اولین کفنش را وقتی سی سال بیشتر نداشت،پدر از مشهد برایش آورده بود.همسایه های مادر نسوختن کفن های مادر را معجزه می دانستند و یکی از آن ها آن را با معاهده ی پیامبر با کفار مکه که موریانه همه ی آن را خورده بودند جز اسم الله مقایسه می کرد و یکی از آنها جنس کفن های مادر را در نسوختن مهم می دانست-کفن ها همه از کرباس بودند.مادر اما معتقد بود کفن ها نسوخته اند چون مرگ او نزدیک است و خداوند نخواسته است دیگران را به زحمت بیندازد.ما بیشتر فکر سوختن ترمه های عتیقه ی مادر بودیم تا نسوختن کفن هایش.خانه ی مادر را جمع و جور کردیم و با کمک هم یک شام مفصل درست کردیم و بعد از مدتها همه ی اعضای خانواده سر یک سفره نشستیم.بعد از شام،مادر از همه حلالیت طلبید و ما برای اینکه خیال مان راحت باشد،خواهر کوچکم با شوهرش را وادار کردیم آن شب در خانه ی مادر بخوابد.
صبح دوباره همه جمع شدیم.مادر مرده بود.مرگ او نبود که ما را به حیرت انداخت.مادر را صبح ، خواهرم کفن شده و رو به قبله در اتاقش پیدا کرده بود و شوهرش و خودش قسم می خوردند، شب صدای شرشر آب و شستشوشنیده اند و تمام شب اتاق مادر شلوغ بوده و کسانی در آن رفت و آمد می کرده اند.


خانوم کوچولو
مرد زن را به هم مسلکانش و همفکرانش، ملوسک من ، عروسک من، کدبانوی من یا خانم کوچولوی من معرفی می کرد.وقتی مردو هم مسلک هایش جلسه داشتند، زن بیشتر در آشپزخانه بود به سر و سامان دادن وسایل پذیرایی،و هر وقت به پذیرایی سر میزد می دید که همه ساکت می شوند منتظرند او برود بیرون.
یک روز گوشی تلفن را برداشت و خیلی شمرده و آرام خبر تشکیل جلسه و آدرس منزل را به پلیس داد.پلیس همه را دستگیر کرد حتی خودش را.خیلی زود آزاد شد، اما شوهرش به پنج سال زندان محکوم شد.دو سال بعد اوضاع دگرگون شد.زن می دید که رژیم در حال سقوط است.به عنوان خانواده ی زندانی سیاسی با دیگر خانواده ها جلوی نمایندگی سازمان ملل تحصن کرد.خانه اش پایگاهی برای برنامه ریزی علیه نظام شد.خیلی زود عکسش در صفحه ی اول روزنامه ها چاپ شد.حالا او همه جا بود.
زن سخنور
شوهرش وقتی می خواست او را سرزنش کند می گفت:"یک صفحه کتاب بخوان"
زن عاشق خانه داری بود.اما گوش های تیزی داشت.هرگز نمی نشست و به حرف های کسی گوش نمی داد.می شست، می پخت، با دیگری حرف می زد و در عین حال گوش می زد.
یک روز قطار مرد چهار ساعت تاخیر داشت.مرد با ته شارژ موبایلش به او خبر داد که در بیابان های کاشان است و احتمالا به کنفرانس موسسه ی اندیشه ی اخلاق نخواهد رسید.رئیس موسسه وقتی جریان را فهمید گفت الان موقع اعلام این تاخیر نیست و او نمی داند با جماعت مخاطب که از گوشه و کنار شهر آمده اند چه کار کند.زن بدون تامل گفت:متن کنفرانس شوهرش پیش اوست و می تواند از جانب او متن را ارائه کندد.
زن از میان انبوه نوشته های شهرش چند صفحه بیرون کشید و به موسسه برد.متن ها را جلوی خودش گذاشت و شروع کرد.یک ساعت و ده دقیقه مردم را خنداند، گریاند و به فکر واداشت.رئیس موسسه دید که او حتی یکبار هم به متن کنفرانس نگاه نکرد.
یک ماه بعد به دعوت رئیس موسسه،اولین سخنرانی اش را با موفقیت ارائه کرد.
حالا او یک دفتر کار،یک مدیر برنامه و یک منشی خصوصی داشت.همه ی آنچه را در عمر چهل و دوساله اش شنیده با ترکیبی بی نظیر به خورد مخاطب می دهد.قصه ی مادربزرگش را با شعر شکسپیر که از زبان مجری رادیو شنیده، و با حرف های زن همسایه ترکیب می کند و از آن نکته ای روان شناسانه یا اخلاقی بیرون می کشد و به مخاطب تحویل می دهد.هنوز هم شوهرش به او می گوید بد نیست یک صفحه کتاب بخواند.

عمر مفید
خبرنگار از جوانان پرسید،دوست دارند چقدر عمر کنند؟هر سه نفر گفتند چهل سال.گفتند عمر مفیدچهل سال است.
دختر هفده ساله کانال را عوض کرد و پسر نوزده ساله موبایلش را برداشت و مشغول اس ام اس بازی شد.زن چهل و پنج ساله بلند شد،آه کشید.به بدنش کش و قوس داد و به بچه هایش شب بخیر گفت.فردا سرش شلوغ بود،باید قسط مدرسه ی دخترش و فیش موبایل پسرش را می پرداخت،کت و شلوار پسرش را به خشکشویی می برد، کادوی تولد دخترش را می خرید و حقوق بازنشستگی اش را می گرفت.برای همه ی این کارها به پول نیاز داشت.
زندان
مرد وقتی از زندان بیرون امد مادرش مرده بود و نامزدش ازدواج کرده بود.اسلحه ای خرید و همکارش را که باعث زندانی شدنش شده بود، کشت ودوباره به زندان برگشت.
این بار وقتی از زندان بیرون آمد، شهر تغییر کرده بود.خویشاوندان وآشناهایش یا مرده بودند یا او را نمی شناختند.
یک هفته در مسافرخانه ای ماند، بعد از آن در پارکها، مترو و زیر پل ها می خوابید.
صبح یک روز سرد زمستانی، وقتی از خواب برخاست دید که پیرمرد کارتن خواب کناری اش مرده است.همان وقت بود که چوب دستی اش را از کنار وسایلش برداشت و آن قدر بر فرق مرده کوبیدتا سر مرد متلاشی شد.وقتی کارش تمام شد، با چماق خونین کنار جنازه ی مرد، به تماشای مردم نشست؛دیگر می دانست این آخرین باری است که بیرون زندان را می بیند.


زلزله زده
خودش جسدهای خواهر های هفده ساله و نوزده ساله ،و پدر و مادرش را از زیر آوار بیرون کشید.دو روز و نیم طول کشید تا توانست جسدها را در قبرستان میان انبوه قبرهای یکسان و یک شکل به خاک بسپرد.برای این که قبر ها را گم نکند چوب رختی کج و کوله ای را سر قبرها گذاشت و روسری خواهر هفده ساله اش را به آن بست.تشنگی و گرسنگی امانش را بریده بود.گوشه ی خیابان نشست.کسی از پشت وانت برایش بسته ای کنسرو و نان و آب انداخت. هنوز شب نشده بود که دو بسته ی دیگر هم به او رسید.یک بسته ی لباس و یک بسته ی پتو.
روزهای بعد توانست چادری تهیه کند و گوشه ی خیابان، کنار خانه ی مخروبه شان علم کند.هرروز ماشینی از کنارش می گذشت و برایش چیزی می انداخت. کم کم گوشه ی چادرش پر شد از وسایل گوناگون.با همسایه های زلزله زده با پایگاه های مختلف مراجعه می کرد و وسایل گوناگون می گرفت و خیلی زود صاحب فرش، یخچال و حتی کولر شد.حالا از ترس دزدها نمی توانست خانه ی مخروبه و چادرش را ترک کند.بعد از ماه ها توانست یک کانتینر بگیرد، وسایلش را درون آن بگذارد و درش را قفل کند و به قبرستان برود.
قبرستان وسیع شده بود.در جست و جوی چوب رختی همه ی گوشه و کنار را گشت.نیافت. همه ی قبرها یک شکل بودند.


شباهت
خاله رعنا می گفت: ریحانه عین ناکام آبجی راضیه ام هستی.راه رفتنت، ادا اطوارت، حتی خندیدنت، تو همین سن و سال بود که رفت.مادربزرگم می گفت: تو عین خدابیامرز عمه سکینه ات هستی، مخصوصا لب و دهانت.
مادرم می گفت:این ها همه چرند می گویند، تو عین قل ات آذر هستی، انگار سیبی که دو نصف شده.خدا از سر تقصیر هم بگذرد.سال بدی بود.ده سال بعد خواهرم به دخترش می گفت تو عین ناکام خاله ریحانه ات هستی، مخصوصا چشم و ابروت.

خواب
خواب دیدم یک گله سگ از نژادهای مختلف دنبالم اند.از رودخانه ای گذشتم گه پر از ماهی بود.و از جنگلی که پراز مار بود . به شتری رسیدم که زانو زده بود.از ترس سوار شتر شدم و در بیابان خدا رها شدم.
معبر گفت:سگ درد و مرض است.ماهی و مار پول و ثروت است و شتر مرگ است که در خوانه ی همه می خوابد.تو مریض می شوی.با پول و ثروتت نمی توانی خودت را معالجه کنی.شتر مرگ منتظرت است.قرض هایم را دادم، حلالیت طلبیدم و آماده ی مردن شدم. سی سال است منتظرم که شتر مرگ در خانه ام بخوابد.

قبرهای رزرو شده
پدر که مرد، همه می دانستند برای حفظ شان خانواده باید او را در محوطه ی امامزاده دفن کنن.قبرها سه طبقه و گران بودند. خانواده می دانستند که پدر ،مادر را خیلی دوست داشت و تصمیم گرفتند برای مادر قبری کنار پدر رزرو کنند.قبر دوم را هم خریدند و چون که درست نبود بیگانه ای کنار آنها باشدقبر سوم را هم خریدند.
دو سال بعد همسر ودختر پسر بزرگ خانواده در یک تصادف مردند.بر سر دفن آنها در قبرهای رزرو شده مرافعه ای در گرفت:عروس نباید کنار پدر شوهر باشد،بهرحال محرم نیست، از طرفی قبر برای مادر رزرو شده و بالاخره بعد از صدوبیست سال مادر هم می میرد؛و از آن جا که مادر و دختر با هم مرده اند باید کنار هم دفن شوند،نتیجه این شد که قبرهای امامزاده خالی ماندند و منتظر.یک سال بعد دختری از دخترهای خانواده دچار یاس شد و خودکشی کرد.جوان بود ولی گناهکار. به رغم التماس های مادرش دختر کنار پدر بزرگ در محوطه ی امامزاده دفن نشد.دوسال بعد جوان معتاد خانواده گوشه ی خیابان مرد.هیچ کس پیشنهاد دفن او را در امامزاده نداد.سالها بود پدر خانواده تنها بود و قبرها خالی.در حالی که خانواده روزبورز کوچکتر می شد.بالاخره نوبت اجاره ی قبرها سرآمد.سی سال شده بود و محوطه ی امامزاده برای ساخت قبرهای جدید باید آماده می شد.

مراسم آبرومندانه
زن با زاری می گفت:وای بی همدم شدم، و در همان حال با گوشه ی ابرو نوه اش را فرا می خواند و به او می گفت که به پدرش بگوید از برنج های گوشه انباری استفاده نکنند. و در همان وقت که در حال غش کردن بود به دخترش می گفت به شوهرش بگوید همه چیز باید آبرومندانه باشد.
مراسم سوم، هفتم، چهلم و سال مردش را به آبرومندانه ترین شکل برگزار کرد.از آن به بعد نگران آبرومندانه برگزار شدم مراسم خودش بود.


سند آزادی
همه چیز از زایمانمینا شروع شد. مینا صاحب یک داداش کوچولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آوردهبود . خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه ها ، که بچه را از کجاآورده اند، دربارۀ بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد. رعنا که به خانه آمد،سرش را روی شکم مادرش گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوال پرسی کرد.
مادر زایمان کرد، اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت ، وبه رعنا گفت داداش کوچولو مرده است .
پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد، و از مرگ داداشکوچولویش.
مرد دو هفته بعد از آزادی ، زن را خفه کرد. یک ماه بعدفهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده، ثمرۀ اجارۀ رحم زنش به یک زوج بدون بچۀپولدار بوده است.


نادرترین گور جهان
جلال خان هشتاد و هفت تفنگچی داشت اما مردم می گفتند هراز تاتفنگچی دارد.شش تا زن داشت اما مردم می گفتند چهارده تا زن دارد.دوتا زن قبل از یاغیگری گرفته بود، که از آنها سرجمع سیزده تا بچه داشت.سه تا از پسرهای بزرگش جزء تفنگچی هایش بودند.چهار تا زن در دوره ی یازده ساله ی یاغیگری اش از روستاهای منطقه اش گرفته بود و از همه ی آنها بچه داشت.مردم می گفتند فقط پنجاه تاپسر دارد . هفته ای یکبار یکی از روستاها را قرق می کرد، شبی را تا صبح با خانواده اش می گذراند و صبح سحر قبل از آن که نیروهای انتظامی سربرسند، روستا را ترک می کرد.
آن شب نوبت همسر شورآبادش بود.با دوازده تفنگچی محهز به تیربار، کلاش،آرپی جی، بی سیم و ماشین های صحرا نورد به شورآباد رفت.همسرش به این بی هنگام آمدنش عادت داشت.می دانست باید بساط تریاک را فراهم کند و تا صبح سحر دم دستش باشد.خان نیمه های شب هنگام سرکشی به نیروهایش سری هم به مستراح ته حیاط زد. زنش و دوازده تفنگچی فریاد نعره آسای او را شنیدند، با این تفاوت که زن فراموش کرده بود به او بگوید چاه مستراح در حال ریزش است و چند روزی است از آن استفاده نمی کنند.تفنگچی های خان به کمکش شتافتند.یکی از آنها درون چاه سقوط کرد و دیگران دیدند که خان و تفنگچی اش در انبوه مدفوع انسانی غرق شدند.تفنگچی ها به رهبری پسر خان تلاش کردند.جنازه ها را از چاه مستراح بیرون بیاورند.اما چیزی به صبح نمانده بود و هر آن ممکن بود نیروهای انتظامی سربرسند.پسر هان همان جا اولین دستور فرماندهی اش را صادر کرد.چاه را پر کنید.


قهر
زن وقتی قهر می کرد، هیچ چیز نمی خورد.مرد وقتی قهر می کرد از بیرون غذا سفارش می داد. و بعد از سه وعده سفارش غذا دادن زن از بیم ولخرجی مرد آشتی می کرد.این بار وقتی زن قهر کرد، حتی قبل از آنکه دعوایش با مرد تمام شود، گوشی تلفن را برداشت و به بهترین رستوران محله شان سفارش یک پرس چلوکباب سلطانی با مخلفات داد.مرد آن وعده غذا را نخورد.زن قبل از آنکه وعده غذایی دیگر فرا برسد، به پیتزا فروشی محله سفارش پیتزا داد و بی خیال رژیم سفت و سختش همه ی پیتزا را خورد.مرد این بار نیمرو درست کرد و خورد .زن وقتی می خواست برای بار سوم غذا سفارش بدهد، به رغم دستور اکید زن همسایه، باقیمانده ی خرج خانه را شمرد؛ خرج یک هفته را پیشاپیش هزینه کرده بود.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 22 از 66:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites