تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 24 از 66:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  65  66  پسین »  
#231 | Posted: 13 Sep 2013 18:37




قسمت نهم

موضوع دعوا همیشه یک چیز بود و آن هم نبودن من در منزل.یعنی بعد از ازادی واقعا عوض خواهم شد؟
پیش از اینکه دوباره وارد سلول شوم،با ایما و اشاره از نگهبان می خواهم که کاغذ و قلم در اختیارم بگذارد ولی او سر تکان می دهد.چشمان بادامی کشیده اش،به من دوخته می شوند و کلمه نه روی مردمک سیاهش به وضوح نقش می بندد.نمی دانم چه باید بکنم و چگونه ساعات طولانی روز را پر کنم.
صدای باز شدن محفظه،به خود می اوردم.باز دوباره موقع غذاست.روزیم را بر می دارم.سوپ بی رمق،چای بی رنگ و برنج بی روغن.به یاد رستورانهای ژاپنی و نحوه پذیراییشان می افتم که در دنیا بی نظیر است و شهرتش بر سر زبانهاست.
برای ماه عسلمان،توکیو را انتخاب کردیم.علتش چه بود نمی دانم.سفر اول سیاوش به زاپن بود و من نقش راهنمایش را داشتم.چقدر از ایفای این نقش لذت می بردم.هتل محل اقامتمان یکی از هتلهای خوب توکیو بود و باغی داشت که هر گوشه ان مظهری بود از هنرنماییهای بی نظیر باغبانان ژاپنی،با آبنماها و جویبارهای باریکی که گذشتن از روی پلهای چوبیش،نشاط براگیز بود.درختین کهنسال زیبای که به سبک ژاپنی پرورش یافته بودندو از کوتاهی،نهال یک ساله را می مانستند و این تصور را به ذهن می دادند که آدمهای کوچک افسانه ای در سایه شان لمیده اند.در گوشه ای از باغ رستورانی به سبک ژاپنی ساخته شده بود،که هر بار وارد ان می شدیم،دختران ژاپنی با کیمونوهای الوانشان تا کمر خم شده،به ما خوش امد می گفتند.من و سیاوش در حالی که خنده های ریز می کردیم،دستان یکدیگر را می فشردیم و مغروز از اقبالمان،سر بر آسمان می ساییدیم.پذیرایی در میان تعظیمهای مکرر دختران خوبروی کیمونو پوش،بر نامانوس بودن طعم غذا سرپوش می گذاشت.هر چند که از شهد عسلین ماه عشقمان آن چنان سیراب می شدیم که غذا دستاویزی بیش نبود تا گهگاه از لانه عشقمان سر به در اوریم و هوای تازه باغ را استنشاق کنیم.
اصلا برای خودن این اشغالها اشتهایی ندارم،ولی از ترس درد معده،می خورمشان.بعد هم خیلی زود جعبه را پس می زنم.می ترسم اگر بیشتر بخورم،حالم به هم بخورد.چه تضاد عجیبی!در گوشه ای می نشینم و به دیوار مقابل زل می زنم.نمی دانم چه باید بکنم.در این تنهایی مطلق،کاملا درمانده ام.انسانی هستم به تمام معنا محروم،که حتی حق استفاده از هر انچه را نیز خدا در وجودم آفریده،ندارم.دستی که با آن نتوان نوشت،پایی که با آن نتوان دوید،چشمی که با آن نتوان دید و یا خواند و هوشی که نتوان به کار گرفت،به چه درد می خورد!بد تر از همه اینکه وقت فراوان و به رایگان،همچون دریایی بیکران در پیش رویم گسترده.تا بدان حد که احساس می کنم در پهنای روزهای کشیده و خیالیش،گم می شوم.
دستانم را به دور زانوان در شکم کشیده ام،حلقه می کنم.سرم را روی دست می گذارم و آرام آرام می گریم.شاید این بهترین استفاده ای باشد که در شرایط موجود می توانم از چشمانم ببرم.شاید با گریستن قدری از ملالم کاسته شود.به یاد پرنده زیبایی می افتم که در کودکی در قفسش کرده بودم.وقتی به یاد جولانگاه آبی و لایتناهیش می افتاد،بال بال می زد و نغمه های سوزناک سر می داد.آن موقع نمی دانستم درون قفس بودن،برای پرنده ازاد چه معنایی دارد.ولی حالا خوب می دانم.حالاست که می دانم در هوای ازاد دویدن،در حالی که نم نم باران،گونه ها را خیس می کند و نسیم،موها را به بازی می گیرد،چه لذتی دارد.حالاست که می دانم چگونه می شود با سرود پر نشاط رودخانه،صدای تپش قلب طبیعت را شنید و جریان خون را در رگها،احساس کرد.افسوس که وقتی این موهبتها به وفور دراختیارم بود،آنها را مثل رفتن روز و آمدن شب،امری عادی می پنداشتم.آخر از کجا می دانستم روزی به این آسانی،همه انها را خواهم باخت.
باز هم صدای باز شدن دریچه!ولی این بار خبر از امدن شب را می دهد.غذا را در دهان گذاشته،قورتش می دهم و به انتظار بیرون رفتن از سلول،چشم به در می دوزم.نگهبان در را باز می کند و به دنبالش بیرون می روم.باز هم حواسم به سلولهاییست که ازبرابرشان عبور می کنم.ولی مقابلشان پاراوان کشیده شده و دیدن داخلشان،غیر ممکن است.دندانهایم را مسواک می زنم،در حالی که مطمئنم چندین چشم مراقبم است.شانه هایم را بالا می اندازم.به جهنم!اگر کار بهتری ندارند،بگذار مسواک کردن مرا تماشا کنند.مسواک را در قفسه می گذارم و رختخوابم را بر می دارم و به داخل می برم.چرخش کلید در سوراخ قفل برایم کابوس شبی بی خواب در تنهایی را به ارمغان می اورد.پس برای چه منتظر آمدنش بودم!
گلویم از سوزش بغض فرو خورده،بسته شده و به زحمت می توانم آب دهانم را قورت دهم.ناگهان با صدای بلند،شروع به گریه می کنم تا بلکه این گره بسته را بگشایم.قطرات اشک،از میان دو پلک بسته،راه به بیرون می جویند و سیا آسا روی گونه هایم می غلتند و مثل بارانی که هوای الوده را لطافت می بخشد،روح عذاب کشیده ام را سبک می کند.احساس می کنم حالم کمی بهتر از قبل شده.واقعا که گریه مسکن خوبیست.اگر انسان نمی توانست بگرید،چگونه قادر بود آلام روحش را تسکین بخشد!
بجز نور کمرنگی که در تمام طول شب سلولها را روشن نگه می دارد،بقیه چراغها خاموشند.سکوتی سنگین و مرگبار بر همه جا سایه افکنده.انگار که در گورم نهاده اند،باری وزین بر روی قلبم سنگینی می کند.ترس از فردا و فرداهای بعد،در این سلول ماندن و پوسیدن،لرزشی خفیف به همراه عرق سرد بر بدنم می نشاند.با چشمانی مرطوب که از فرط گریه و بی خوابی می سوزند ولی لذت خواب را بر خود روا نمی دارند،همچنان به دیوارها خیره مانده ام و منتظرم دوباره صبح شود،بلکه اتفاقی خوش به این کابوس جانفرسا پایان بخشد.خنده دار است!تمام روز،لحظه شماری می کردم که شب شود و حالا که شب شده،منتظر فردا هستم.سرم را به دیوار می کوبم.نکند دیوانه شوم!باید کاری کنم،هر کاری که بتواند فکرم را منحرف کند.کاش کاغذ و مداد داشتم.در آن صورت می توانستم ساعتها نامه بنویسم.برای همه انها که دوستشان دارم.فکری به خاطرم می رسد.انگار که جانی تازه در وجود خسته ام دمیده،شانه هایم را بالا می اندازم.به کاغذ و قلم نیازی نیست.کلمات را روی سلولهای مغزم ثبت می کنم.از کجا معلوم!شاید پیامم تا آن دورها برود و به انهایی که دوستم دارند و نگران حالم هستند،برسد.به این نحو،می توانم برای همه شان نامه بفرستم.دلم می خواهد نامه اول را برای سپیده بنویسم.او که در این قائله بیش از همه باخته.گر چه اصلا مهم نیست از که شروع کنم.آن قدر وقت دارم که می توانم برای همه شان بنویسم.هر روز و روزی چند بار!
سپیده دخترک عزیزم!نمی دانی چقدر دوستت دارم.تو گل وجود منی و من بی تو درختی خشک و بی برم.افسوس!زمانی که می توانستم در کنارت باشم،در اغوشت نکشیدم و گل وجودم را نبوییدم،نیاز عاطفیم را به خطا در جایی دیگر جستجو کردم.جستجو کردم.آن زمان نمی دانستم قلبم را در وجود تو جا گذاشته ام و عاقبت روزی،در ارزوی ستاندنش،با عجز و لابه به سویت باز خواهم گشت.از من نپرس چرا به این دیری!و به بهایی این چنین گزاف!این سوالیست که در این ساعات تنهایی،اشکریزان از خودم می کنم.نوگلم مرا ببخش و این شادی را به من ارزانی دار،تا روزی هر چند دور،در مقابلت زانو بزنم و با اشکهایم هر چند شور،گل وجودت را آبیاری کنم.دستان کوچکت را به من بده تا با هم از میان جنگل وحش زندگی عبور کنیم و کلبه خوشبختیمان را زیر درختان سبز و کنار چشمه زلال عشق،بسازیم و همچون پرندگان آزاد،آوای خوشبختی سر دهیم.نوایی آن چنان پر شور،که مرغ عشق از اواز مانده،به گوش بنشیند.
دخترکم،مرا ببخش که تو را ازردم و و در غم انگیز ترین لحظات زندگی کوتاهت،اشکهای غلتانی را که روی گونه های صورتی رنگت می سریدند،با سر انگشت محبت پاک نکردم.افسوس که نمی توانم نامه ات را تمام کنم.یعنی،این اشک لعنتی مجال نمی دهد.گویی ابست و از چشمه بیرون می جوشد.
هق هق گریه مهلتم نمی دهد نامه ام را پی بگیرم.دلم گرفته و دارم خفه می شوم.من که سینه زمین برایم کوچک بود و مدام در پهنه آسمان پرواز می کردم،حال چگونه می توانم حقارت زیستن در قفس را تحمل کنم.ناگهان به یاد بیتی از اشعار مولانا می افتم. مرغ باغ ملکوتم،نیم از عالم خاک.سعی می کنم بقیه ان را به یاد آورم،دو سه روزیست...نه،درست نیست.راستش،فراموش کرده ام.امان از این حافظه!واقعا که شعر قشنگیست.جالب اینکه گذشته از جنبه عرفانیش،چقدر به حال من شباهت دارد.گوشه زندان چمباتمه زده ام و آرزوی پرواز از قفس را دارم.کاش هموطنی،یا لااقل کسی که انگلیسی می دانست،اینجا بود و با هم حرف می زدیم،درد دل می کردیم.آن وقت چقدر تحمل این جهنم برایم آسان تر می شد.
چشمانم را هم می گذارم و ناخوداگاه به گذشته فکر می کنم.به زندگی ناموفق زناشوییم.آیا همه تقصیرها را من باید به گردن بگیرم!
سیاوش عزیزم!حتما تا حالا به گوشت رسیده است که من چگونه گرفتار نیرنگ آدمهای اجتماعمان شدم.اجتماعی که زیر پوسته نازکش مارها خفته اند و کافیست صدای ارام پاهایت بیدارشان کند،تا سر برآرند و سم مهلکشان را در کامت بریزند.باورت می شود که شعله دوست و همکلاسی قدیمم چنین دامی را برایم بگستراند!البته مطمئن نیستم که او واقعا از کم و کیف عمل آگاه بوده،ولی شک ندارم که آشنایی و ازدواج رضانیا و مریم را از چشم من می بیند و همین کافیست که از من متنفر باشد.ولی یعنی تا بدین حد!نمی دانم!فقط این را می دانم که انسانها حاضرند همه چیز را فدای خواسته ها و امیال خودشان کنند.
نیشخندم نکن.من خود می دانم چگونه با نیش خودخواهی هایم روح تو را مسموم کردم.اید هر یک از ما،در درونش ماری می پروراند تا هر از گاه کسانی را،هر چند که دوستشان می دارد،نیش بزند.ولی نه از روی نیرنگ و نامردی،بدان سان که زندگی شخص را نابود کند.آنگونه که با من کردند.می دانم سرت را تکان می دهی و لبخندی تمسخرامیز بر لب می اوری.حق با توست.ضد و نقیض می گویم.یاوه سرایی می کنم.پرت و پلا می گویم.یا شاید هم می خواهم خودم را تبرئه کنم.بله،من هم زندگی تو و او را با خودخواهی خودم به مرز نابودی کشانده ام،ولی می دانی که غرضی در کار نبوده است.آخر کدام انسان عاقلی تیشه بر می دارد و به ریشه خودش می زند!شاید بگویی ضربه،ضربه است.بی غرضش هم به مانند مغرضانه اش،کاریست.قبول دارم که ضربه خوردن،بخصوص از نوع عاطفی،انسان را از پای در می اورد.این را نیز معترفم که من گام نخستین را برداشتم،ولی تو هم کاملا بی تقصیر نبودی.به خاطر بیاور که تو در محیط کار،با من اشنا شدی.پس خوب می دانستی که کارم چیست و چگونه به آن دلبسته ام.وقتی از من خواستی با تو ازدواج کنم و من حرف شغلم را پیش کشیدم و اینکه هرگز نخواهم توانست مانند یک زن خانه دار به تو و فرزندانی که خواهند امند برسم،گفتی مرا همین طور که هستم دوست داری و به عنوان یک کل مرا می خواهی و هرگز به خودت اجازه نمی دهی جزیی از وجودم را نادیده بگیری.یادت هست در ان پرواز آشنایی،که از قضای روزگار پروازی پر حادثه و خطرناک بود،چگونه شهامتم را ستودی و شغلم را شغلی انسانی خواندی!آن قدر به کارم اجر نهادی که برای کیک نامزدیمان،یک هواپیما سفارش دادی و در جوابم که می گفتم ممکن است روزها،دور از تو ودر سفر باشم،می گفتی در لحظاتی که پیشم نیستی،با خیالم زندگی خواهی کرد.به تو گفته بودم در صورت بچه دار شدن،در هنگام پرواز،مراقبت از طفل بر عهده تو خواهد بود،و تو جوابم داده بودی که این کاملا طبیعیست،و زن و مرد هر دو عهده دار نگهداری از فرزندشان هستند.یادم هست یک بار که گفتی آن قدر بچه دوست داری که حاضری همه کارهایش را خودت به تنهایی انجام دهی،با چشمانم تو را به مبارزه طلبیدم و گفتم،حالا که اینطور شد،برایت پنج قلو می زایم.
کتمان نمی کنم که در اوایل همه چیز درست همان طور بود که هر دو می خواستیم و راجع به آن تصمیم گرفته بودیم.با تولد سپیده نیز شیرینی زندگیمان،چندین برابر شد و الحق که در همه کارها به من کمک می کردی و نمی گذاشتی احساس خستگی و کسالت بکنم،ولی با بازگشت من به پرواز،وجبور شدی وقت بیشتری صرف او کنی.اوایل،با دقت و وسواس زیادی به کارهای سپیده می رسیدی و هیچ گونه گلایه ای هم نمی کردی،ولی با گذشت زمان احساس خستگی و ازردگی در چهره ات نمایان شد،و کم کم این نشانه های صامت افسردگی،در غالب کلمات،بر دهانت نقش بستند و چندی بعد به صورت گله و شکایت بر زبانت جاری گشتند و خیلی زود شکل اعتراض گرفتند.بیش از یک سال و نیم از تولد سپیده نگذشته بود که پیش از هر پرواز نزاعی لفظی،خداحافظیمان را به سکوت می کشاند،و کمی بعد کار بالاتر گرفت و سکوت تبدیل به قهر شد.طفلک سپیده،از تغییراتی که در اخلاق و روابط ما پدیدار می شدو گاهی منجر به دعواهای مختصر می گردید،سر در نمی اورد و نمی دانست چه اتفاقات تلخی،زندگی ارامش را متلاطم خواهد کرد.اغلب می دیدمش که مردد،لای در ایستاده و با کنجکاوی بچه گانه اش شاهد بگو نگوهای ماست.او به سهم خود خیلی سعی کرد با شیرین زبانیهایش ما را ازفکری که در سر داشتیم،منحرف کند و لبخندی هر چند زود گذر بر گوشه لبانمان بنشاند.ولی من و تو آنقدر غرق خودخواهی ها و خواسته های ریز ودرشت خودمان بودیم که به او و انچه برایش مقدس بود بی توجه ماندیم.طفلک سپیده!شاید اگر آن موقع حدس می زدیم اختلافاتمان ما را تا کجا خواهد کشاند،بازی را همانجا تمام می کردیم و نمی گذاشتیم کار به اینجا بکشد،ولی وقتی متوجه وخامت اوضاع شدیم که راه برگشتی برایمان نمانده بود،حداقل آن موقع این طور می پنداشتیم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#232 | Posted: 13 Sep 2013 18:39




قسمت دهم

الان که این گوشه تنها و دل نگران نشسته ام و نمی دانم لحظه ای دیگر کجا خواهم بود و چه بر سرم خواهد امد،آن افکارو گفته ها به نظرم چقدر مسخره و غیر واقعی می ایند.وقتی به ان روزها میاندیشم که با چه جدیتی کار را تمام شده می دانستیم و جاده هایمان را از هم جدا شده می انگاشتیم،خنده ام می گیرد.البته ضربه،کاری بود و تا چند ماه پس از جدایی گیج و منگ بودم،ولی خیلی زود توانستم کارم را جانشین زندگی مشترکمان کنم.هواپیما خانه ام شد و پرواز عشق زندگیم.از زمین دل کندم،چون در اغوش آسمان خود را سبک و بی خیال می یافتم.از خطراتش اگاه بودم و بدون هراس به استقبالشان می رفتم.دوست داشتم در آسمان بمیرم و با ستارگان همخانه شوم،همانگونه که دریانورد ارزو دارد در دریا بمیرد و با امواجش هم آغوش گردد.
حالا ببین کجا هستم!افتاده در زندان،میان چهار دیوار کثیف،پر از خطوط یادگاری زندانیانی که پیش از من اینجا بودند.دستهای لاغر و کشیده شان مدام مقابل چشمم مجسم می شود.اسکلتهای متحرکی که روی سطح ناصاف دیوار می لغزند و با گوشه ناخنهای شکسته شان بر آن نقش یادگاری می کنند.گاهی از خودم می پرسم،آنها الان کجا هستند!گاهی هم،احساس می کنم روح خسته شان در اطرافم پرسه می زند.
سیلاب اشک راه بر دیدگانم می بندد و همه چیز در پشت پرده بلور گونه اش،به تاری می گراید.شاید بهتر باشد بخوابم،بلکه خوب بربایدم و بی بی خبری هم آغوشم کند.رختخواب را پهن می کنم.طاق باز دراز کشیده،دستانم را زیر سر می گذارم.چشمانم را می بندم و به سیاوش و سپیده فکر می کنم.ارام آرام،تصویری تار از ان دو،مقابل دیدگانم شکل می گیرد.
سیاوش سپیده را بغل کرده،با خود می بردش.طنین فریادم را می شنوم.
نه،نبرش.این نهایت بی رحمیست.من او را به دنیا اورده ام.من مادرش هستم،نباید او را از من بگیری.او به هر دو ما تعلق دارد.
سیاوش بر می گردد و به چشمان اشک آلودم پوزخند می زند.
مگر عروسکست که پشت ویترین بگذاری و هر وقت فرصت کردی،تماشایش بکنی.نه،او تماشاچی لازم ندارد.به کسی احتیاج دارد که تر و خشکش کند و مراقبش باشد و عشق و محبت به پایش بریزد.تو چطور می خواهی او پیشت باشد،در حالی که نصف روزها و شبهای عمرت را در پرواز و سفر می گذرانی!
بی انصافی می کنی!هر چه باشد من مادرش هستم.پرواز داخلی می گیرم تا بیشتر پیشش باشم.
گمان نمی کنم پاهای تو تحمل روی خاک ماندن را داشته باشند.
چشمان معصوم سپیده،پر از دانه های بلورین اشک،گاهی به روی من و گاهی به سوی سیاوش می چرخید.سیاوش نیز با چشمان غمگین و گود افتاده اش،که گواهی شبهای بی خوابش را می داد،به من خیره مانده بود.گویی حرفهایی که گفته می شود،از دهان کس دیگری بیرون می آید و او خود نیز گفتنش را باور ندارد.
چشمها با من هستند و بی گناهیشان عذابم را چند برابر می کند.
متاسفم.برای هر دومان،نه برای هر سه مان.از صمیم قلب متاسفم.من با خودخواهیهای خود،و تو با قولهای نسنجیده ات،باعث از هم پاشیدن زندگیمان شدیم و نوگلمان را آزردیم.افسوس که با پرداختن چه قیمت گزافی،پی به خطاهایم می برم.نمی دانم تو هم به همین حد پشیمانی!
چشم از سقف بر می گیرم و به دیوارهای پر از نوشته می دوزم،به یادگارهای برجا مانده از ساکنین قبلی این قفس و در اندیشه ام که چگونه در پس هر خط،که با مرور زمان بیشتر به لکه های خاکستری می ماند تا کلمه،روحی خرد شده از تحقیر و قلبی فشرده از درد می تپیده.چشمانم بیش از این طاقت دیدن آنها را ندارد.پلکهایم را روی هم می گذارم و به خانه خودم فکر می کنم.بله،همان خانه ساکت و خالی،ولی چقدر متفاوت از اینجا.
خدایا!چقدر اینجا با اتاق خودم فرق دارد.آیا شبها،وقتی که روی تخت راحتم دراز می کشیدم و به خواب خوش فرو می رفتم،حتی فکرش را هم می توانستم بکنم که زمانی مجبور خواهم شد شبها را در چنین جایی بگذرانم!
این دومین شبی است که اینجا خوابگاهم شده.لحظات ان قدر کند و سخت می گذرند،که انگار سالهاست در این دخمه گرفتارم.
چشمانم را باز می کنم و دوباره به سقف می دوزم.آنجا بیشتر از هر جای دیگری به خانه ام شباهات دارد.دور از دسترس و تا حدودی تمیزتر از جاهای دیگر.
چقدر دلم برای همه ان چیزها و آن کسانی که با من،یا از آن من بودند،تنگ شده!ناگهان احساس می کنم،دیوارهای تنگ و کثیف سلول هر آن تنگ تر می شوند و مرا در درون خود می فشارند.قلبم چنان می تپد که گویی می خواهد از راه گلو،بیرون بجهد.نفس کشیدن،دیگر برایم میسر نیست.مانن ماهی از آب بیرون مانده،دهانم را مدام باز و بسته می کنم،تا بلکه هوا بگیرم.ولی همه این کارها بی فایده است.الان است که خفه شوم.باید کاری کنم.وسط تشک می نشینم و تا انجا که نفسم یاری می دهد فریاد می کشم.نگهبانان سراسیمه وارد سلول می شوند و با چشمان تنگشان به من که هنوز مشغول فریاد کشیدن هستم،خیره می شوند.همه شان دستپاچه شده اند و نمی دانند چه کنند.با صدای ریزشان پچ پچ می کنند.از اینکه انها را به دردسر انداخته ام،احساس خوبی دارم.ولی خوشیم چند لحظه بیشتر طول نمی کشد.نگهبانان راه را برای پلیس تنومندی که نمی دانم یکهو ،از کجا پیدایش شده،باز می کنند.او با عصبانیت،جلو می آید و به ژاپنی چیزهایی می گوید و وقتی می بیند که من حتی یک کلمه از حرفهایش را نفهمیده ام،با انگلیسی دست و پا شکسته اش به من می فهماند چنانچه به مزاحمتم ادامه بدهم،مرا به جای وحشتناکی منتقل خواهند کرد که تحمل حتی یک لحظه اش را نیز نخواهم داشت.نمی دانم حرفش واقعیت دارد،یا در حد تهدیدی تو خالیست،فقط این را می دانم که حاضر به امتحان کردنش نمی باشم.ساکت می شوم و به کنجی می خزم.دقایق همچنان می گذرند و من مات و مبهوت به گوشه ای زل می زنم.درد معده ام شروع شده و هر لحظه بیشتر می شود.زانوانم را بالا می اورم و با فشار،توی شکمم فرو می برم،بلکه درد ساکت شود.ولی بی فایده است.می ترسم نگهبان را صدا کنم و دارویم را بخواهم.باید یک جوری تحملش کنم،ولی چطوری!مثل مار به خودم می پیچم.زمین را چنگ می زنم و لبهایم را گاز می گیرم.مزه خون را ر دهانم می چشم.حالم به هم می خورد.می خواهم استفراغ کنم.به سوی در می خزم و با مشت به آن می کوبم.نگهبان با لحن تندی اعتراض می کند.شروع به ناله می کنم و همزمان اشکم جاری می شود.انگار قیافه ام خیلی اسفناک شده،چون دلش به حالم میسوزد.در را باز میک ند و با اشاره میپرسد:چه می خواهم.حالیش می کنم.دارویم را می اورد.معده ام کمی ارام می گیرد،ولی نه انقدر که بتوانم بخوابم.باید نامه ام را تمام کنم.برای پرت کردن حواسم از موقعیتی که دارم،این بهترین راهست.والا می میرم.
سیاوش جان!دوباره سلام.نامه ام را ادامه می دهم.برای من این ارتباط ذهنی،پلی است میان بیرون و درون،و به مثابه تنها منجی من!
بدون ان خدا می داند که دیوانه خواهم شد.گفتنی ها را باید بگویم و خودم را سبک کنم.داشتم می گفتم که هر دو گناهکاریم.زیرا هر یک از ما،موقعیتها را از دید شخص خودش می سنجید و اولویتها را تعیین می کرد.برای هر دو ما زندگی سپیده،فقط لفظا ارجح بود،ولی در واقع این کار بود که بیشترین وقت مفیدمان را به خود اختصاص می داد.در حالی که هر یک انتظار داشت دیگری کارش را فدا کند،این سپیده بود که فدا می شد.از خودم شروع می کنم.من در /ان زمان متوجه مسئولیتهایی که زندگی زناشویی بر عهده ام گذاشته بود،نبودم و با یاداوری قول و قرارهایی که پیش از ازدواج گذاشته بودیم،تو را همانقدر مسئول نگهداری از سپیده می دانستم که خودم را.شاید هم با توجه به متنوع بودن ساعات کاریم،تو مجبور بودی بیشتر از کارت بزنی تا در کنارش باشی و من بدون توجه،این گذشت تو را طبیعی تلقی می کردم و پروازهای باز هم طولانی تری را تقبل می نمودم.غافل از اینکه در جامعه ما مرد،مرد است و زن،زن!و این مرد است که نان آور خانه است و زن برای تفنن و وقت گذرانی درس می خاند و کاری پیدا می کند!
آن شب یادت هست!همان شبی را می گویم که سپیده ناگهان مریض شد و تب کرد.همان شب من پروازی اختصاصی به یکی از شهرهای آفریقایی داشتم.سفر به منظور بردن یک هیئت عالیرتبه ایرانی طرحریزی شده بود و من به مناسبت تجربه ام،جهت پذیرایی در ان پرواز در نظر گرفته شده بودم و از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.چرا که در تمام مدت عمرم آرزوی دیدن ان شهر را داشتم،و حالا بهترین موقعیت برایم فراهم شده بود تا به آرزویم برسم.سرویس اداره قرار بود ساعت هشت شب به دنبالم بیاید.سپیده در اتش تب می سوخت و من زیر لب به شانس بدم لعنت می فرستادم.
چرا درست امشب!
انگار که غرولندم به گوشت نشست،عصبانی شدی و به من گفتی:ببخشید که قبلا از شما وقت نگرفت.بعد با عصبانیت صدایت را بلندتر کردی و داد زدی:آخر به تو می گویند مادر!
هیچ وقت تو را آنقدر عصبانی ندیده بودم.خشمم را فرو خوردم و آنچه را در دل داشتم به زبان نیاوردم.دلم می خواست از تو بپرسم که اگر موقعیت ما معکوس بود و این تو بودی که هم امشب می بایست به ماموریت بروی،آیا به خاطر سپیده از ان می گذشتی!یا بدون کمترین عذاب وجدان،به ماموریتت می رفتی و فرض را بر این می گذاشتی که من از او مراقبت خواهم کرد و تا برگردی او هم کاملا خوب و سر حال خواهد شد.
از اینها گذشته،دیگر برای نرفتن به پرواز،خیلی دیر بود و چه بسا نرفتنم،به قمیت از دست دادن کارم تمام می شد.دلشوره داشتم و مدام به ساعتم نگاه می کردم.با وجود پاشویه های مکرر،تب سپیده مدام بالا می رفت.گونه هایش گل انداخته بود و لبهایش عین گل انار قرمز شده بود.
هر دو کلافه بودیم و دست و پایمان را گم کرده بودیم.باید می بردمش دکتر.ولی آن وقت گرفتار می شدم و به پرواز نمی رسیدم و جرات هم نداشتم به تو پیشنهاد این کار را بدهم،چون در آن صورت بهانه می اوردی که هر دو با هم باید ببریمش.به خودم امید می دادم که از همین تبهای معمولیست و با دو بار پاشویه و نصف آسپیرین بچه،خوب خواهد شد.ولی تنش مدام داغ تر می شد.ناگهان به لرز افتاد و لبهایش از قرمزی به کبودی گرایید.بدنش بی تاب بود و از شدت تشنج،بالا و پایین می رفت و پیچ و تاب می خورد.تا انجا که،آرام نگه داشتنش میسر نبود.تو گفتی باید هر چه زودتر برسانیمش به دکتر،و من در حالی که گرفتار عذاب وجدان بودم،زیر لب گفتم:ولی اخر،تا نیم ساعت دیگر می آیند دنبالم.
تو سرخ شده بودی و صدایت می لرزید.
یعنی واقعا پرواز برایت اینقدر با اهمیت است.با اهمیت تر از سپیده!
نه،به خدا نه،ولی اخر تنهایی هم می توانی ببریش دکتر.
و تو با عصبانیت بچه را توی پتو پیچیدی و از اتاق بیرون دویدی.
لحظه ای بعد صدای در پارکینگ را شنیدم و با چشمانی که نه کاملا مرطوب بود و نه خشک خشک،از پشت پنجره ماشینت را دنبال کردم و سپیده را دیدم که پیچیده در پتو روی صندلی عقب ماشین تنها رها شده بود.در حالی که حقش این بود کنارش باشم و دستهای سوخته در تبش را در میان دستان پر مهرم بگیرم و اشکهای شورش را با نوک انگشتانم پاک کنم.یک ساعت بعد در هواپیما بودم و با ماموریت مهمی می رفتم،در حالی که می توانستم جایم را با یکی از همکاران عوض کنم.
یعنی اینقدر سنگدل بودم!از پشت پرده سیال اشک،صورت معصوم سپیده را می بینم که همانند غنچه گل سرخی فشرده در مشت،رنگ می بازد و لرزان از نظرم محو می شود.
سیاوش جان،در زندگیم هیچ گاه اینقدر وقت نداشته ام تا با خودم خلوت کنم.در اینجا لحظه ها کش می ایند و در ذهن انسان جاده ای طویل و بی انتها می کشند.جاده ای که کاروان خاطره می تواند تا ابد بر روی آن سفر کند.زمان!همان چیزی که از تو و دخترم دریغ می داشتم،اکنون فراوان،ولی بی فایده،همچون آبی راکد دوره ام کرده،و کم مانده در خود غرقم کند.نمی دانی چه ساعاتی بر من می گذرد!کاش لاقل سیاهی شب بر روی ذهنم پرده بی خبری می کشید و ساعاتی در آرامش فرویم می برد.
چشمانم را می بندم،تا بلکه از سوزشش کاسته شود.باید به افکار اشفته ام سامانی دهم والا دیوانه خواهم شد.نیمه های شب است.سوزشی تیز در معده ام احساس می کنم.درد دوباره شروع شده و هر آن بیشتر می شود.بدتر از همه،باید به هر قیمتی که شده تحملش کنم،چون اگر این بار سر و صدا راه بیندازم،حتما مجازاتم خواهند کرد.خیلی وقت نیست که دارو خورده ام ولی مثل اینکه اثر نکرده است.شدت درد هر آن بیشتر می شودو امانم را میبرد.می دانم نگهبانان بیدارند.آنها همیشه بیدارند.ملتی با چنین صبر و دقت،هرگز ندیده بودم.مانند حیوانی زخمی به طرف دریچه می خزم و آرام آرام ناله می کنم.دقایقی بعد،نگهبان به سراغم می اید.گویی می داند چه می خواهم.در را باز می کند.بیرون رفته دارویم را از قفسه بر می دارم.لیوانی به دستم می دهد.از شیر آب پرش می کنم و آرام آرام می نوشم.با قدردانی نگاهی به نگهبان می کنم.سرش را به نشانه همدردی تکان می دهد.شاید خودش هم مبتلاست و از درد من با خبر!دوباره به سلول بر می گردم و در اهنین به رویم بسته می شود.کشف جالبی می کنم.تا وقتی درد می کشم،افکار دیگر به سراغم نمی ایند.اگر واقعا این طور باشد،دیگر دارو نمی خورم،تا تمام زخمهای کهنه و نو عالم در معده ام سر باز کنند و آنقدر بر دیواره اش چنگ بزنند که خون از حلقم بیرون بریزد.عاقبت،در کشاکش درد و خستگی،فراموشی به سراغم می اید.پرده ای سیاه جلو چشمانم را می پوشاند و ذهنم از کند و کاو در گذشته و آینده،باز می ایستد./در مردابی از لجن سیاه و چسبناک فرو می روم و در عمق سیاهیش غرق می شوم.
صداهای نامفهومی در گوشم می پیچند.هواپیما دارد می نشیند!همکاران تکانم می دهند و صدایم می کنند.مثل اینکه خوابم برده،چه بی موقع!باید کارهای پیش از فرود را انجام دهم.
پرواز سختی بود و من خیلی خسته شدم.شب قبلش هم که مراسم مادربزرگ بود و شب قبل از ان هم که...
صداها تیز و نامفهومند،ولی لحظه به لحظه تیز تر و گوشخراش تر می شوند.فکر نمی کنم در هواپیما باشم!باید چشمانم را باز کنم ببینم چه خبر شده.پلکهای به هم چسبیده ام را به زحمت از هم جدا می کنم.چهار دیوار کثیف محاصره ام کرده و به من دهن کجی می کند.شاید این خواب است و آن بیداری!چشمانم را می مالم،به این امید که از خواب هولناک بیدار شوم.ولی افسوس که واقعیت آشکارتر می شود.آغازی مجدد در اسارت خفت بارم.نگهبان با آن صداهای نامفهوم و گوشخراش سرم داد می کشد.گویا مدتیست سعی دارد مرا بیدار کند.با عجله بلند می شوم و رختخوابم را جمع می کنم.در باز می شود.رختخواب را سر جایش می گذارم.مسواک و خمیر دندانم را بر می دارم و به سوی شیر اب می روم.صورت و دندانم را می شویم،کمی حالم بهتر می شود.به سلول بر می گردم و کف آن را تمییز می کنم.مطابق معمول جعبه صبحانه را از درون محفظه می گیرم و با بی میلی می خورم.ساعتی بعد نگهبانان می ایند و مانند روز قبل دستبند به دستانم می زنند و کت بسته بیرون می برندم.از راهروها می گذریم و من با سرخوردگی و حقارت،بار نگاه مردم آزاد را بر دوش می کشم در حالی که آرزو دارم به جای بدبخت ترینشان می بودم.آیا انها خود از موهبتی که دارند،آگاهند!آیا می دانند آزادیشان به تمام لذات دنیا می ارزد!ولی مطمئنم که نه تنها قدرش را نمی دانند،بلکه حتی داشتنش را هم احساس نمی کنند.مگر خود من غیر از این فکر می کردم!
این بار نیز همانند دفعات پیش،مرا سوار اتوبوس مخصوص حمل زندانیان می کنند و به ساختمان دادستانی می برندم.دوباره همان سوالها و همان جوابها!این بار کمی بیشتر از پیش راجع به افراد متفرقه سوال می کنند.مثلا چه کسانی را در اتاق مهمانداران دیدم و با کدامشان حرف زدم.نمی دانم دیگر چیزی هست که اینها نخواهند در موردش سوال کنند!در مورد شخصی که بسته را به من داد سوالات بیشتری را مطرح می کنند.چند وقت است می شناسمش؟زندگیش را از چه طریق می گذراند؟ازدواج کرده یا نه؟چرا از شوهر اولش جدا شده؟حالا چه می کند؟آیا با او رفت و امد دارم؟هر چند وقت یک بار می بینمش و ...
تا انجا که قدرت دارم سعی می کنم با صبر و شکیبایی به همه سوالها جواب دهم بدون اینکه پای کاپیتان رضانیا به میان کشیده شود.نمی دانم چرا!ولی احساسی پیدا کرده ام مبنی بر اینکه سر نخ های تازه ای در مورد شبکه اصلی در تهران به دست آمده است.حس می کنم رفتارشان با من کمی بهتر از پیش شده.نور امیدی در دلم می تابد.کمی امیدوار می شوم،یعنی ممکن است روزی از این دوزخ بیرون بروم!قطره اشک ناخواسته ای را که دزدکی بیرون خزیده،پاک می کنم و خودم را به دست زندانبان می پسارم.به بند که بر می گردم،زندانبان بسته ای به دستم می دهد.یک کیسه نایلون که سراسرش را حروف ژاپنی پوشانده.با اشاره می پرسم که این چیست و او هم با اشاره می گوید بازش کنم.با سرعت درش را باز می کنم و محتویاتش را بررسی می کنم.خدای من!فکر می کنم چشمانم به من حقه می زنند.آخر مگر ممکن است!یعنی چه کسی اینها را برای من اورده.زیر پیراهنی،لباس خواب،بلوز،ژاکت،صابون،لواز م بهداشتی و ...یکباره همه انها را برون می ریزم و دانه دانه می تکانمشان.به این امید که شاید نامه ای،خطی و یا اثری از فرستنده داخل انها باشد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#233 | Posted: 13 Sep 2013 18:40




قسمت یازدهم

ولی چیزی پیدا نمی کنم.حتما قبلا داخل ان را بازرسی کرده و اگر هم نامه ای بوده برش داشته اند.از زندانبان می پرسم که اینها را چه کسی برای من آورده!ولی او شانه هایش را با بی تفاوتی بالا می اندازد و ابروان کم پشتش را به طاق پیشانی کوتاهش می چسباند.چشم از او بر می گیرم و لباسها را با ولع بو می کشم،شاید بفهمم به عطر دست کدام دوست آغشته است.تنها چیزی که دستگیرم یم شود این است که آنها در توکیو خریداری شده اند،چون نوشته های روی کیسه نایلون به زبان ژاپنی است و رایحه معمول فروشگاههای اینجا را نیز دارد.وارد سلول که می شوم چشمم به یکی از دخترهایی که شب اول در سلول بود،می افتد.البته نه آن یکی که قیافه چندش اور و حرکات وقیحانه داشت.بی اراده به رویش لبخند می زنم.انگار که از قبل می شناختمش.وجودم از نوعی خوش بینی پر می شود.پس او را اعدام نکرده اند!امروز سه واقعه خوش ایند برایم اتفاق افتاده،که خلق گرفته ام را کمی باز کرده است.اول اینکه رفتار بازپرسان،به نظرم بهتر از روز گذشته امد.دوم اینکه بسته ای به دستم رسیده،که هر چند فرستنده اش برایم ناشناس است،ولی به هر حال دست آشنایی آن را لمس کرده و پیام ارزنده ای برایم به ارمغان آورده است و این نشانه آن است که کس یا کسانی،در این سرزمین غریب و نا آشنا،به یاد من هستند و همین برایم یک دنیا ارزش دارد.سوم این که از تنهایی مطلق نجات یافته ام.البته اگر وجودش برایم مشکل آفرین نباشد!ولی گمان کنم تا حدودی مرا شناخته و مزاحمتی برایم ایجاد نخواهد کرد.تازه اگر هم قصد ازارم را داشته باشد،فکر پرهیز از مزاحمتش،خود می تواند افکار کشنده ای را که مدام به سراغم می ایند،منحرف کند.هر چه باشد،از زیستن در خلاء بهتر است.سلام کرده،سر حرف را باز می کنم.می پرسم روز و شب گذشته را کجا بوده.با انگلیسی دست و پا شکسته اش به من می فهماند که به سلول دیگری منتقل شده بوده.با سماجت از او حرف می کشم و می خواهم بدانم راجع به دو ایرانی رازداشت شده،چه شنیده است.بلکه بتوانم از شایعات درون زندان چیزی راجع به وضعیت افجه ای بفهمم.از فحوای کلامش این طور دستگیرم می شود که شایع شده،یک ایرانی به جرم حمل تریاک دستگیر شده،ولی دوست دخترش به خاطر اینکه جرم او سبک تر شود،خودش را صاحب مواد قلمداد کرده است.سخنش نفسم را بند می اورد.که این طور!بازار شایعه داغ است.یا شاید هم بیشتر از جاهای دیگر،بازار شایعه داغ است.حالا می فهمم چرابازپرس آن همه روی کلمه دوست تاکید می کرد.سعی می کنم حالیش کنم که انها اشتباه می کنند.اولا که او دوست پسر من نیست.ثانیا،این من بودم که بسته را قبول کردم و او ندانسته خودش را سپر بلای من کرد.چشمان تنگش را از هم باز کرده،با تعجب نگاهم می کند.حتما ته دلش به من می خندد که چگونه داوطلبانه وارد چینین بازی خطرناکی شده ام.با لهجه غلیظ و نامفهومش می پرسد:یعنی واقعا بدون اینکه عاشقش باشی،خودت را صاحب تریاکها معرفی کردی؟
بله.برای اینکه من بسته را قبول کرده بودم.او که گناهی نداشت.
من که باورم نمی شود!
باید این کار را می کردم.اگر تو به جای من بودی همین کار را نمی کردی؟
معلومه که نه!تو دیگر چه جور ادمی هستی!این طوری هر دو نفرتان گیر افتادید.
خیلی دوست داشتم زبانم را می فعهمید و می توانستم برایش از مادربزرگ بگویم و از داستهانهای حماسی که از بچگی در گوشم زمزمه کرده بود.از جنگ بین پهلوان و دیو،که همیشه به پیروزی پهلوان و نابودی دیو می انجامید.دلم می خواست برایش می گفتم گر چه دیوان در جامعه امروز بیش از پهلوانانند،ولی هنوز هم خوبی کاملا مغلوب بدی نگشته است.ولی می دانم که مفهوم حرفهایم را نخواهد فهمید.می گویم:
ولی امروز پس از بازجویی،احساس بهتری داشتم.فکر می کنم عاقبت بفهمند که ما گناهکار نیستیم.
شاید حق با تو باشد.با اعترافی که کردی،درست است که خودت را توی این حلفدانی انداختی،ولی در عوض شاید بتوانی جان دوستت را نجات بدهی.چون اگر تو این اعتراف را نمی کردی ممکن بود همکارات تا ابد توی زندان بماند.
احساسم نسبت به او،عوض می شود.آن طورها هم که فکر می کردم،دختر بدی نیست.حداقل سعی می کند حرف دلم را بفهمد.خیلی دلم می خواهد بدانم برای چه اینجاست!تا می پرسم شروع می کند به توضیح دادن.نصف بیشتر حرفهایش را نمی فهمم.همین قدر دستگیرم می شود که به جرم اقامت غیر قانونی بازداشت شده.قبلا هم چندین بار به جرمهای مختلف از جمله قاچاق در کشور خودش زندانی شده است.خودش هم نمی دانست تا کی اینجا نگهش می دارند ولی حدس می زد دو سه ماهی طول بکشد تا آزادش کنند.
خدای من،با چه خونسردی به جرمهای کوچک و بزرگش اعتراف می کند.شاید در میان زندانیان،هر که کارنامه اش سیاه تر باشد از قدر و منزلت بشتری برخوردار است.با وجود آگاهی از سابقه هم سلولیم،روز را بهتر از دو روز گذشته سپری می کنم و شب نیز،آنقدر خسته و خواب الوده ام که تمام فکرهای دنیا نیز نمی توانند مانع روی هم افتادن پلکهایم شوند.چه سعادتی!حالا می توانم شبح شوم و بدون اینکه دیده یا شنیده شوم،از در اهنی زندان بیرون رفته،از میان اجرها و سنگهای سخت عبور کرده،از لا به لای سیمهای خاردار متصل به جریان برق،رد شده،به هر کجا که دوست دارم بروم.وه که چقدر انتظار این لحظه را کشیده بودم.رهایی!آن هم نه از نوع محدودش،بلکه در گسترده ترین شکلش.می روم به آن طرف مرزها،به آن دور دورها،به آنجایی که زمانی خانه ام بود.
در را باز می کنم و وارد می شوم.حیاط سوت و کور است.درختان خشکیده اند و آب حوض از لجن به سیاهی می زند.ماهیها از شکم روی آب افتاده اند و جای پولکهای قرمزشان لکه های سیاه چسبیده است.مادر،در ایوان خوابیده و شمد سفیدی رویش کشیده.تعجب می کنم.آخر هنوز که شب نشده.این چه وقت خوابیدن است!بالای سرش می روم.شمد را کنار می زنم.صورتش انقدر زرد است که انگار به ان زردچوبه مالیده اند.گونه هایش چنان استخوانی هستند،که گویی گوشتهای اطراف ان را تراشیده اند.چشمانش بیشتر از بقیه صورتش می ترساندم.همه اش سفیدیست و بی فروغ به گوشه ای خیره مانده است.آن قدر وحشت کرده ام که کم مانده سکته کنم.سرم را روی صورتش می گذارم تا ببوسمش،ولی صورتش آن قدر سرد است که حس می کنم لبانم را روی یک تکه یخ گذاشته ام.تمام بدنم می لرزد.انگار که رعشه گرفته ام.ناگهان چشمم به مادربزرگ می افتد،که بالای سرش نشسته و با خوشحالی نگاهش می کند.حیرتزده می پرسم:شما!شما که از پیش ما رفته بودید!این چا چه کار می کنید؟
لبخند می زند و می گوید:آمده ام مادرت را ببرم.
چند لحظه بیشتر طول نمی کشد تا معنی کلامش در ذهنم جا بیفتد.با التماس می گویم:چرا می خواهی او ر اببری!خودت رفتی،بس نبود!
ولی مادربزرگ انگار حرفهای مرا نمی شنود،دستهای مادر را می گیرد و بلندش می کند.چطور می تواند با ان جثه ناتوان،مادر را بلند کند!ولی بلندش کرده،دارد با خودش می بردش.باید جلویش را بگیرم.دستهایم را دراز می کنم تا بگیرمش ولی از میان انگشتانم لیز می خورد.فریاد می زنم:مادر،نرو.به حرفش گوش نده،اگر با او بروی دیگر هیچ وقت بر نمی گردی.
از صدای فریاد خودم از خواب می پرم.لکه های خاکستری روی دیوار،مثل غولهای زشت و پت و پهن،در اطرافم لمیده ام و با دهنهای گشادشان به من می خندند،انگار مسخره ام می کنند.
خودت خواستی به خانه بروی.خوش گذشت؟
می خواهم از دستشان فرار کنم،ولی میله های اهنین همچون دژخیمان نیزه به دست،رو به رویم صف کشیده و آرام آرام،به سویم می ایند.سلول تنگ و تاریک،دور سرم می چرخد.نفسم بالا نمی اید.انگار کسی دهانم را گرفته.در تلاش برای نفس کشیدن،تقلا می کنم.باید از جا بلند شوم.به محض بلند شدن،سرم گیج می رود و ناگهان روی دختر می افتم.بلافاصله دو دست به گردنم حلقه می شود و مرا به سوی خود می کشد.چندشم می شود.جیغ بلندی می کشم و تقلا می کنم خود ر ابرهانم.می دانم که خواب کاملا از چشمانم گریخته و آنچه تجربه می کنم در بیداریست و در زندان،محیطی که بنا بر جبر روزگار مجبور به تحملش می باشم.دوباره جیغ می کشم.پس این نگهبانها کجا هستند!عاقبت خود را از میان دستهای سمجش می رهانم و در حالی که چشمانم را در چشمانش قفل کرده حرکاتش را زیر نظر گرفته ام،به کمک کف دستان،خود راروی باسن عقب عقب می کشم،تا جایی که پشتم به دیوار زبر سلول می خورد.همانجا می نشینم و با چشمان مرطوبم نگاهش می کنم.شانه هایش را بالا می اندازد.
فکر کردم خودت خواستی.
روانداز را روی سرش می کشد و دوباره می خوابد.کف دستانم از زبری حصیر می سوزد.از روی حصیر برشان می دارم و دور زانوانم،حلقه می کنم.انگار که دانه های عرق روی بدنم یخ زده اند،سردم شده،تا مغز استخوانم می لرزد.دندانهایم به هم می خورند.درد معده که گویی منتظر فرصت است تا مکمل بدبختیهای دیگرم شود،آرام آرام،به سراغم می اید.صدای نگهبان را که از سر و صدای من به پشت میله ها کشانده شده،می شنوم.با عصبانیت چیزهایی می گوید،لابد می خواهد بداند دوباره چه خبر شده و چرا فریاد می زنم و چرا نمی گیرم بخوابم!کمی جرات پیدا می کنم،ولی نه انقدر که تمام حقیقت را به او بگویم.فقط می گویم که کابوس دیده ام و حالیش می کنم که معده دردم دوباره عود کرده و دارویم را می خواهم.بر و بر،نگاهم می کند.حتی یک کلمه از حرفهایم را نفهمیده.با حرکات دست و صورت،منظورم را به او می فهمانم.در را باز می کند و اجازه می دهد دارویم را از قفسه بردارم.دارو را که می خورم،حالم کمی بهتر می شود.وقتی بر می گردم صدای یکنواخت نفسهایش،حکایت از این می کند که در خواب عمیقی فرو رفته است.چقدر ساده بودم که فکر می کردم با بودن اوو داشتن همدم وضعم بهتر شده.از طرفی شاید هم واقعا فکر کرده افتادنم روی او از قصد بوده.طرز فکر او طور دیگری است و با اصولی که ما به انها پایبندیم متفاوت.حالا می فهمم که برای این طور افراد،اخلاقیات فقط در کتابها نوشته شده و در زندگی واقعیشان فقط شهوت و لذتست که حرف اول را می زند.مطمئنم در این مورد بسیاری از مجرمین در گوشه و کنار دنیا صدق می کند.در هر صورت حالا که با من کاری ندارد.حتی حیوانات وحشی هم در خواب بی آزارند!مع الوصف می ترسم بخوابم.کابوس چند لحظه پیش مقابل چشمانم جان می گیرد.نکند مادر طوریش شده باشد!قیافه اش در هنگام مراسم تدفین مادربزرگ به یادم می اید.چقدر لاغر و رنگ پریده بود.فکر می کنم از کسالتی رنج می برد،ولی هیچوقت به روی خودش نمی اورد.او همیشه خوددارست و همه ناراحتیهایش را درون خودش می ریزد.خدا کند از وضعیت من باخبر نشده باشد.خدایا!چقدر حالم بد است،از همیشه بدتر.ولی دیگر جرات نمی کنم نگهبان را صدا کنم.خیلی بدبختم.موجودی تنها و سرگشته،در محیطی کاملا نامانوس.هر روز تجربه جدیدی کسب می کنم.درست به مانند نوزادی که تازه چشم به جهان گشوده و هر روز تجربه ای نو می اموزد.انگار تولدی دوباره یافته ام،آن هم در جهنم.به خودم تبریک می گویم!به جهنم خوش امدی.
نباید خودم را به دست افکار کشنده بدهم،زیرا تا خرخره در گرداب یاس و ناامیدی فرو خواهم رفت که در ان صورت راه نجاتی برایم نیست.نه!نباید تسلیم غم و ناامیدی شوم.خواب را هم نباید به چشمانم راه بدهم.پس چه کنم!بهترین راه این است که قسمتهای خوب زندگیم را،انجا که نه خطاکار بوده ام و نه گناهکار،نه حادثه بدی داشته ام و نه آماج بدی واقع شده ام،به یاد اورم.گر چه می دانم اگر هم دورانی این چنین داشته ام،بسیار نادر بوده.خاطراتم را زیر و رو می کنم.

آن روز به خصوص هنوز هم بهترین روز زندگیم به شمار می اید.پرواز نداشتم.به اداره نزد سیاوش رفتم تا ناهار را با هم بخوریم.به رستورانی در همان نزدیکی رفتیم.ناهار که تمام شد،با خنده پرسیدم:راستی نگفتی بچه دوست داری یا نه!
سر به سرم نگذار.یعنی تا حالا متوجه نشدی با چه حسرتی به بچه های مردم نگاه می کنم!
پس چرا هیچ وقت راجع به داشتنش چیزی نگفتی؟
والا،با این شرط و شروطی که تو گذاشتی،جرات نمی کنم پا پیش بگذارم.
منظورت چیه؟چه شرط و شروطی!
منظورم چیزهاییست که اوایل ازدواجمان گفتی.
چرا حرفت را واضح نمی زنی؟
از اینکه چقدر پرواز را دوست داری و بچه دار شدن به کارت لطمه می زند و غیرو.
خب،تو چی گفتی؟
گفتم که حاضرم به تو کمک کنم و با هم بچه را بزرگ کنیم.
یعنی وقتی پرواز دارم و خانه نیستم،تو می توانی به تنهایی از عهده کارهایش بر بیایی!
خب،معلومه.مگر من با تو چه فرقی دارم؟اگر تو می توانی،من هم می توانم.
ناگهان حرفش را قطع کرد.سرش را جلو اورد و در حالی که به چشمانم زل زده بود،گفت:ببینم،منظورت از این سین جیم کردنها چیه؟
سکوت همراه با خنده مرا که دید،با صدایی که طنینش رستوران را دور زد و دوباره به میز ما برگشت،پرسید:وای خدای من!یعنی من دارم پدر می شوم؟
با خجالت نگاهی به میزهای اطرافمان انداختم و آهسته سرم را به نشانه تائید پایین اوردم.خون به صورتش دوید.دهانش را برای پرسیدن سوالی غنچه کرد ولی از طرح ان منصرف شد.به طرفم نیم خیز شد.چشمانش می خندیدند.دستانم رادر دست گرفت و با قدردانی بوسید.
سر به سرم که نمی گذاری!
البته که نه.
فکر کردم اگر داشتن بچه برایش تا بدین حد مهم بود،پس چرا هیچ وقت آن را مطرح نمی کرد.عجب گذشتی!احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.از اینکه اینقدر خوشحالش کرده بودم لذت می بردم.خودش را عقب کشید و ارام و راضی در صندلیش لمید.چشمانش را بست و آهی ممتد کشید.روی لبانش لبخندی نشسته بود که تا آن گاه به زیبایی ان،لبخندی ندیده بودم.از ان همه ذوق و شوق به وجد امدم.می دانستم که بهترین هدیه دنیا را به او تقدیم کرده ام.او همیشه عاشق بچه بود و قلبا آرزو داشت که به محض ازدواج بچه دار شویم.ولی تمایل نداشت خواسته اش را به من تحمیل کند.به هر حال از خوشحالیش خوشحال بودم ولی گهگاه به یادش می اوردم که بچه با کار من خیلی جور در نمی اید و او باید در بزرگ کردنش حسابی کمکم کند.هر از گاهی،محض یاداوری از او قول می گرفتم که فراموشش نشود.
با تولد سپیده،زندگی ما شیرینی تازه ای یافت.علاوه بر مرخصی زایمان،شش ماه دیگر هم مرخصی گرفته در خانه ماندم.اوایل شیر دادن و رسیدگی به کارهای سپیده برایم لذت بخش بود،و دلم نمی خواست لحظه ای از کنار تختش دور شوم،ولی بعد از شش ماه،احساس کردم در و دیوار خانه مرا می خورند.زندگی یکنواخت و بدون تنوع در ان چهار دیواری،آنچنان بیقرارم کرده بود،که نفس کشیدن برایم دشوار بود.انگار که اکسیژن موجود در آن فضای محدود،برای نفس کشیدنم کافی نیست.ماههای اول سیاوش نیز پا به پای من به سپیده می رسید و شبها به نوبت بلند می شدیم.ولی پس از یکی دو ماه کم خوابی از پایش انداخت و اتاقش را از ما جدا کرد.درست یادم نیست،شاید هم خودم او را تشویق به این کار کردم.نتیجه این شد که من شدم خانم خانه دار و ملزم به ماندن دائمی در خانه.سیاوش ابدا به رویش نمی اورد که مرخصی من در شرف اتمام است و اگر سر کارم بر نگردم ممکن است برای همیشه کار مورد علاقه ام را از دست بدهم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#234 | Posted: 13 Sep 2013 18:41




قسمت دوازدهم

هر وقت یادم می امد با چه قول و قرارهایی بچه متولد شد و بعد چه طوری همه انها یک به یک به دست فراموشی سپرده شدند،دلم می گرفت.نه اینکه تعمدی در کار بود و قصد آزارم را داشت.نه!تقریبا مطمئن بودم که نمی خواهد پا روی قول و قرارش بگذارد ولی دست خودش نبود.انگار که بچه داری با طبیعت مردانه اش مغایرت داشته باشد،بعضی کارها را با اکراه انجام می داد.البته حرفها و تمسخرهای اطرافیان نیز،بی تاثیر نبود.عاقبت از روی اجبار،رضایت داد در زمان پرواز من،از بچه نگهداری کند.ول هر بار که از پرواز بر می گشتم،انگار که باری را از دوشش برداشته باشند،هنوز چمدانم را روی زمین نگذاشته،سپیده را به من تحویل می داد و از خانه بیرون می پرید.انگار که از قفس رها شده است.بدتر از همه اینکه،هر روز بی حوصله تر می شد و به تدریج خلق و خوی خوبش را از دست می داد.
عاقبت روزی با این استدلال که بچه داری با کار مهمانداری جور در نمی اید و خوشبختانه احتیاج مادی هم نداریم،از من خواست دست از کارم بکشم.کاری که می دانست برایم مثل نفس کشیدن واجب است.وقتی به یادش می انداختم که درست به همین جهت، از ازدواج طفره می رفتم و بعد هم از بچه دار شدن،و این او بود که در هر دو مورد پافشاری می کرد،موضوع را عوض می کرد و بهانه ای برای بداخلاقی می یافت.به نظر من چینین رفتاری غیر منطقی و غیر منصفانه بود و تحملش مشکل.بخصوص که من از همان ابتدا و در کمال صداقت،حرفهایم را زده و روی شرایطم پافشاری کرده بودم؟
در ان روزها که زندگیم چون رود پر خروش بود و نه مثل امروز،مردابی ساکن و ایستا،وقت زیادی برای فکر کردن نداشتم.همه چیز می بایست بر اساس عقل و منطق استوار باشد،در غیر این صورت،یا باید اصلاحش می کردم و یا ان را کنار می گذاشتم.هرگز به خودم زحمت نمی دادم راجع به طبیعت انسان به عنوان یک پدیده پیچیده و چند بعدی نگاه کنم،نه یک آیینه صاف و زلال که هرگز لکی روی ان نمی نشیند یا اگر نشست به سادگی قابل زدودن است.نمی دانستم که همه،در مواقعی و تحت شرایط خاص،ممکن است دست به اعمالی بزنند،که به نظر دیگران نا معقول و غیر منطقی بیاید.هیچ گاه به این فکرنیفتاده بودم که این گونه رفتارها را باید تجزیه تحلیل کرده،ریشه یابی نمود.جالب اینجاست که در دوره های اموزشی،روی این موضوع زیاد تاکید می شد.چون در زمینه شغلیمان،با انساهای زیادی سر و کار داشتیم که هر یک خلق و خویی متفاوت و مخصوص به خد داشت و چه بسا تظاهرات همان مختصات شخصیتی باب طبعمان نبود،ولی به ناچار،و بنا بر این استدلال که همیشه حق با مسافر است،مجبور به گذتش می شدیم.
شاید هم درست به همین دلیل بود که در زندگی خصوصی حاضر به گذشت نبودم.در چهار دیواری خانه ام،آنجا که مجبور نبودم مدام ماسک لبخند بر لب داشت هباشم و می توانستم خودم باشم،می خواستم همان باشم که واقعا بودم.مغرور و بی گذشت.و همین جا بود که آب ما در یک جوی نمی رفت.من به خانه به عنوان یک استراحتگاه نگاه می کردم که می توانم ساعاتی را جسما و روحا،استراحت کنم،در حالی که سیاوش خسته و کلافه از ایفای نقشی که به اجبار پذیرفته بود،و با این تصور که من از مسافرت برگشته ام و باید سر حال و تازه نفس باشم،به محض ورودم به خانه،تمام کارها را به من می سپرد و خود کنار می رفت.به عبارت دیگر پست عوض می شد.حال من چگونه باید با پاهای تاول زده و مغز خسته،بلافاصله به کارهای خانه و بچه داری بپردازم،مشکل خودم بود.جالب اینجاست،ما که به خیال خودمان اینقدر به هم نزدیک بودیم و یکدیگر را دوست داشتیم،هرگز به خودمان زحمت نمی دادیم خواسته ها،آرزوها و یا کاستیهای یکدیگر را درک کنیم.قصد ندارم همه تقصیرها را به گردن سیاوش بیندازم.من نیز به نوبه خود هرگز نخواستم قبول کنم که هر انسانی ممکن است در شرایطی قول انجام کاری را بدهد و چه بسا که از صمیم قلب نیز خواستار پایبندی به آن باشد،ولی بعدها عوامل مختلفی اعتقادش را به سستی بکشاند،تا انجا که حتی باور نداشته باشد چنین قولی داده است.در حالی که من فقط به قولش فکر می کردم و اینکه چرا باید حالا که خواسته اش براورده شده،آن را زیر پا بگذارد.از دید من،او قول داده بود و می بایست آن را نگه می داشت،بدون هیچ شکایتی،یا توقعی.
وه که چه خودخواه بودم من.چرا فکر نکردم حالا که بچه به دنیا امده می بایست در نهایت عشق و علاقه بزرگ شود.حتی به قمیت کشیدن جور دیگری و فدا کردن بعضی علائق و یا عقاید.
آن موقع زندگی را چقدر ساده می یافتم.این نشد ان.آن نشد این.ولی حالا چی!
کاش زمان به عقب بر می گشت و می توانستم دوباره با انهاباشم،آن وقت بقیه زندگیم را به پایشان می ریختم.دوباره اشک در چشمانم خشکیده و بغض راه گلوبم را بسته.سرم درد می کند و دلم به هم می خورد.دلهره و بی خوابی،امانم را بریده.فلسفه بافیها،حسرت خوردنها و پشیمانیها بر بی قراریم دامن می زنند و افکار پاره پاره و جو واجور،سرگردان در چم و خم مغز پریشانم می چرخند و سرم را به دوران می اندازند.کاش قرص خواب اور داشتم و برای چند ساعت هم که شده بدون کابوس می خوابیدم.پلکهای متورم و ناسورم،آنقدر می سوزند که دیگر تحمل باز بودن را ندارند.انها را روی هم می گذارم و نامه ام را ادامه می دهم.شاید فکرم از لا به لای کلمات راهی به بیرون باز کند و برای چند لحظه هم که شده،مغز خسته ام را رها نموده،به انجا که امیدش را جا گذاشته،پر بکشد.
سیاوش جان!می بخشی که دیشب نامه ام نیمه کاره ماند.آخر اینجا افکارم لجام گسیخته اند و مشکل می شود در یک جهت هدایتشان کرد.گر چه می دانم نامه هایم هرگز به دستت نخواهند رسید ولی باید به طریقی احساسم را بیرون بریزم،حرف دلم را بزنم و خودم را سبک کنم.از اینکه می بینی فکر و احساسم یکدست نبوده،در هم و بر همند و حتی می شودگفت گاهی در تضاد با یکدیگر ظاهر می شوند،تعجب نکن.اینجا تنها حسنی که دارد اینست که به انسان فرصت می دهد خودش را آن طور که هست ببیند،نه ان طور که می خواهد دیگران ببینندش.در اینجا بود که برای اولین بار فرصت یافتم به درونم نظری بیندازم و خودم را با تمام ویژگیها و پیچیدگیهای شخصیتیم،بشناسم و راجع به خطاها و ندانم کاریهایم،فکر کنم.همین طور هم در مورد تو و قولهایی که به من دادی و به انها وفا نکردی.می دانم که زندگی مشترکمان گاهی زیاده از حد خودخواه بوده ام و یکسو به قاضی رفته ام،ولی قبول کن که تو هم با بردن سپیده،از زیر بار مسئولیتت شانه خالی کردی و خواستی به این طریق برتری جنسیت را به نمایش بگذاری.آری تو با بردن او که عزیزترین مایه زندگیم بود،خواستی به من ثابت کنی که چه زن بی عاطفه و خودخواهی هستم و لیاقت مادر بودن را ندارم.شاید هم حق با تو بود،وی آیا من تا بدین حد مستحق مجازات بودم؟خاطره ان روز لحظه ای ترکم نمی کند و چون گل اتش،قلبم را می سوزاند.لبان گلگون از تبش را می بینم،که به من لبخند می زند و دلم از درد لبریز می شود.
سیاوش جان!قصد ندارم محکومت کنم،بلکه دلم می خواست رابطه مان همانطوری حفظ می شد که روز اول پیمان بسته بودیم.در آن صورت شاید عذاب وجدان بر دردهای دیگرم نمی افزود و صورت زیبای دخترم سپیده،شاداب و پر مهر،روحیه بهتری برای تحمل رنج طاقت فرسای این گوشه غربت،به من می بخشید.
مسئله فقط این نیست که من بیگناه گرفتار شده ام،بلکه مشکل اینجاست که همه چیز رنگ غربت دارد.نه زندانبان گفته مرا می فهمد و نه من حرفهای او را.نه فرهنگ و اعتقاداتمان یکیست و نه حتی شکل ظاهریمان!نه قانونشان را می دانم و نه به سنتهایشان آشنایم.خلاصه بگویم احساسم چنان است که اسیر مردمی نه از کره خودمان،بلکه از کرات دیگر شده ام.همه این عدم تجانسها به کنار،در این سلول کوچک،همدم ادمهایی شده ام که اکثرا مجرم هستند و سابقه دار،لذا برایشان اخلاقیات،آن هم از نوعی که به ما آموخته اند،اعتباری ندارد و غریزه،حرف اول را می زند.غریزه زنده ماندن و بهره بردن از لذات ان.من که از بودن نفسی در کنارم شاد شدم و فکر کردم که لااقل با کسی هستم که تا حدی حرفهایم را می فهمد و از تنهایی مطلق نجاتم می دهد،حالا آرزو می کنم،کاش باز هم تنها می شدم و با چنین کسانی،در یک سلول نمی ماندم.می بینی سیاوش!می بینی اسیر چه جهنمی شده ام!باورت می شود!
خوشبختانه چشمه اشکم باز می شود و وقتی پاکش می کنم جایش سیلی دیگر،می جوشد.هق هق کنان نامه ام را پی می گیرم.
امروز صبح زندانبان بسته ای به من داد.خوشحال شدم که دست آشنایی آن را برایم ،رستاده.لا به لایش را جستجو کردم،بلکه خطی یا پیامی بیابم،ولی چیزی نیافتم.مطمئنم که فرستنده هر که هست،برایم یادداشتی هم گذاشته چون هر که بوده می دانسته که دست نوشته اش بیش از هدیه،شادم می کند.به هر صورت محتویات درون آن را یک به یک بوسیدم و بوییدم.نمی دانی چقدر دلم می خواست آیینه جهان نمایی،از ان گونه که مادربزرگ در قصهه ایش برایم می گفت،داشتم و از درون ان فستنده این هدیه را می دیدم.و نه تنها او بلکه هر ان چه و هر آن کس را که بیرون از این چهار دیواری اسارت منتظرم است،می دیدم.می دانم که همه به نوعی در تلاشید تا بیگناهیم را ثابت کنید،ولی ای کاش خبری حتی در دو کلمه از زبان یا دستی آشنا می گرفتم.کاش لااقل اجازه ملاقات می دادند و من می توانستم همکاری،هموطنی،کسی را ببینم و با او حرف بزنم و احساس کنم حتی به نازکی یک نخ هم که شده،به دنیای خودم متصل می باشم.می بینی چقدر بدبختم!
چشمان قی گرفته ام را باز می کنم.هو به روشنی صبح می زند.دستم را روی صورتم می کشم.زیبری اشکهای شب گذشته را که روی گونه هایم خشکیده اند،حس می کنم.مثل هر روز صبح،گلویم خشک است و به زحمت می توانم آب دهانم را قورت بدهم.فکر می کنم در همان حالت چمباتمه،چشمانم روی هم افتاده و به خواب رفته ام.سرم بدجوری درد می کند.پاهایم را که مثل دو چوب در بغلم خشکیده اند تکان می دهم.باید بلند شوم و رختخوابم را جمع کنم.هم سلولیم با چشمان تنگش به من زل زده و با نگاهی کنجکاو براندازم می کند.رویم را بر می گردانم.اکراه دارم ببینمش.نزدیکم می اید.خودم را عقب می کشم و با عصبانیت سرش داد می زنم:اگر جلوتر بیایی،فریاد می کشم.
با همان لهجه نامفهوم و با لحنی ملتمسانه،می گوید:خواهش می کنم مرا ببخش.باور کن فکر کردم تو خودت این طور می خواهی.در زندان این یک امر عادیست.حتی زندانبانها هم می دانند.قوانین این جا با بیرون فرق دارند.خودت خواهی دید.
به رویش براق مانده و کم مانده با او گلاویز شوم که نگهبان در را باز می کند.رختخوابم را بیرون برده سر جایش می گذارم.پس از شستشو،با ایما و اشاره به مامور می فهمانم که آن دختر را از انجا به جای دیگری ببرند.زندانبان لبخند تمسخر امیزی می زند و چیزی می گوید.به گمانم مسخره ام می کند.همان بهتر که زبانش را نمی فهم.سرم را پایین می اندازم و به صبح تاریک دیگری از روزهای زندگیم قدم می گذارم.
سیاوش جان!روزها و هفته ها از پی یکدگیر می ایند و می روند و من از تنها پنجره کوچک بازداشتگاه،گذرشان را نظاره می کنم و انتظار می کشم.
در طی این مدت نامه ها نوشته ام و درد های دل غم گرفته ام را بارها برایت حکایت کرده ام ولی چون نخواسته ام از ناله ها و زاری هایم ناراحت شوی،همه انها را با اشک چشمان محو کرده ام.
فصلی رفته و فصلی نو جایگزینش شده است در حالی که من هنوز این جا هستم.کم کم آسمان آبی،رنگ می بازد و به همراهش،طبیعت دگرگون می شود،ولی در اینجا چیزی عوض نمی شود بلکه این من هستم که ذره ذره تغییر می کنم و به تدریج از قله سرسختی و غروز به پایین می سرم و در دره ذلت و اسارت جا می افتم و با محیط سازش بیشتری می یابم.
می توانم خیابانهای پر درخت تهران را پیش چشمانم بیاورم که بچه های دبستانی در حاشیه ان می دوند و با پاهای کوجکشان،برگهای نیمه خشک چنار را لگد می کنند و صدای خش خش ان را با قهقهه های کودکانه شان همراهی می کنند.روزهای اول پاییز،وقتی بچه ها دسته دسته از مدرسه بر می گشتند،از پنجره اشپزخانه نگاهشان می کردم و در دل آرزو می کردم سپیدهخ ودم هر چه زودتر بزرگ شده،مثل انها به مدرسه برود.چه می دانستم سرنوشت،آرزهایم را مثل خاکستری بی مقدار،بر باد می دهد و در سه سالگی از من دورش می کند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#235 | Posted: 13 Sep 2013 18:42




قسمت سیزدهم

باور کن نمی خواستم دوباره گله هایم را از بگیرم.پاییز وادارم کرد این را بگویم.نمی دانم راجع به دختری که نزدیک به دو ماه هم سلولی من بود چیزی برایت گفتم یا نه!گر چه این اواخر تا حدودی می توانستیم زبان یکدیگر را بهتر بفهمیم،ولی تا زمانی که با او در سلول تنها بودم،می بایست مدام مراقب باشم.مسائل و مشکلات خودم کم بود،وجود او هم مزید بر همه ناراحتیهایم شده بود.اوایل از اینکه همدمی یافته ام خوشحال بودم،ولی بعدا اسباب دردسرم شد.از حرفها و حرکات وقیحانه اش عصبی و شرمنده می شدم.اصلا برایش مهم نبود که در ان سلول تنها نیست.گاهی اجبارا پشت به او می کردم و رو به دیوار می نشستم و در حالی که شکایتهایم را پیش تو ومادر می اوردم،اشک می ریختم.البته ناگفته نماند که گاهی اوقات نهایت سعیش را می کرد که با من مهربان باشد،ولی تصورش را بکن با چنین آدمی که شاید نیمی از عمرش را به جرم قاچاق مواد مخدر،ورود و خروج غیر قانونی و جرائم دیگر،در زندان گذرانده،چگونه می شود سر کرد.خوشبختانه،همین چند روز پیش او را به جای دیگری بردند و دو زن جوان را که از کشورهای همجوار،برای کار کردن به طور قاچاق وارد ژاپن شده بودند،به سلول من آوردند.سلول من!خنده دار نیست!کم کم به این جهنم کوچک،احساس مالکیت پیدا می کنم.زنها مطلقا انگلیسی نمی دانند و فقط از طریق اشاره می توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم.تا ان جا که من فهمیدم هر دو شوهر دارند و به اتفاق شوهرانشان دستگیر شده اند.
سیاوش جان!باز هم در یک غروب سرد و غم انگیز پاییزی در سه کنجی سلول،زانو به بغل گرفته ام و به این می اندیشم که چگونه روح و قلب من نیز به همراه پاییز به سردی و انزوا کشیده می شود.راستش از این می ترسم که به زودی یاس و ناامیدی روانم را به سوی افسردگی و بی تفاوتی کامل سوق دهد و به فردی مالیخولیایی تبدیلم کند.نمی دانم چه طوری برایت بگویم.حال خودم را نمی فهمم.منقلبم.اضطراب و دلهره همدم همیشگی من هستند و سایه ترس دمی ترکم نمی کند.گر چه تا حدودی به وضع فیزیکی محیط عادت کرده ام،ولی افکار و احساسم چون روزهای قبل،همچنان مغشوش و در هم و بر هم است.با کمترین کلام نوید بخش و یا کوچکترین حرکت دوستانه مامورین و یا بازپرس،نوری از امید در افق تاریک ذهنم می درخشد و با یک حرکت و یا کلام تندشان،ناامیدی مثل خوره به جانم می افتد.
امروز صبح نیز مرا به همان روش قبل،برای بازجویی به دادستانی بردند.باورت می شود که هنوز هم دست از سرم بر نداشته اند؟باز هم همان سوالات مطرح شد و جزییات به همان دقت بررسی شد.هنوز هم دقت و پشتکار ژاپنیها متعجبم می کند.هر روز همان روش!همان بازپرس و همان سوالات!و این در حالیست که او با صورت بی احساسش که مثل کتاب بسته،غیر قابل خواندن است،به من زل زده و می خواهد که با همان روشنی و وضوح،بدون جا انداختن کوچکترین نکته،همه چیز را دوباره از اول تکرار کنم.دیگر از تکرار این مطالب عقم می گیرد.باور کن گاهی مجبورم دندانهایم را به هم کلید کنم،تا از بیرون ریختن غذاهای خام و مزخرفی که به عنوان صبحانه در معده دارم،جلوگیری شود.
متاسفانه من چیزی راجع به قوانین حقوق و جزا،آن هم از نوع ژاپنیش نمی دانم،ولی فکر می کنم از تطبیق و کنار هم قرار دادن همین جزییات است که آنها می توانند پی به اصل ماجرا ببرند.به همین علت هم سعی می کنم صبور باشم و به سوالاتشان جوابهای درست و دقیق بدهم.چقدر دلم می خواست بدانم در تهران چه می گذرد.آیا در انجا نیز موضوع پیگیری می شود؟آیا می دانند عامل یا عاملین اصلی تیره روزی من و امثال من چه کسانی هستند؟
سیاوش جان سلام.امروز صبح،که هوای پاییز به صورتم خورد،متوجه شدم بیش از دو ماه و نیم از ان روز کذایی که پا در خاک ژاپن نهادم،می گذرد.روزهای با ارزش جوانیم،یکنواخت و دلگیر،در این چهار دیواری کثیف و در همجواری انسانهایی که نه می شناسمشان و نه می شناسمند،یکی از پی دیگری می گذرند و به همراهشان،امیدها و آرزهایم را می برند و من ساکت و خاموش در تباهی روح و جسمم اشک می ریزم.شبها را با کابوس به صبح می رسانم و روزها را با عذاب جسم و روح به شب پیوند می زنم.
گاهی از اینکه نامه هایم هرگز به دستت نخواهد رسید،خوشحالم.می دانم که از خواندنشان چه زجری می کشیدی.ولی خب،در همین برنامه یکنواخت و کشنده نیز،گاهی بعضی تغییرات کوچک رخ می دهد که به گفتنش می ارزد.تازگیها ساعت ورزش را از نیم ساعت به چهل و پنج دقیقه افزایش داده اند.نمی دانی با چه اشتیاقی منتظر رسیدن ساعت ورزش می شوم.قدم زدن و دویدن در این حیاط کوچک پشت زندان برایم از هر پارکی لذت بخش تر است.همین قدر که هوای ازاد را استنشاق کرده برای سه ربع ساعت همدم طبیعتم،موهبت بزرگیست.هفته ای یک بار نیز اجازه دارم به حمام بروم.البته در شرایطی که دو چشم،از پشت پنجره ای کوچک،مراقبم است.در اینجا حتی خصوصی ترین رفتارها نیز نباید از دید زندانبانها پنهان بماند.حتی توالتها طوری تعبیه شده اند که قسمت بالای بدن در مقابل دید انها قرار دارد.
تنها چیزی که در این دایره بسته،مدام در حال تغییر است،هم سلولیهایم هستند.آنها امروز می آیند و فردا می روند و کس دیگری به جایشان سبز می شود.ظاهرا من تنها خوش نشین ثابت این سلول هستم.بیشتر انها انگلیسی نمی دانند و نمی توانم با انها صحبت کنم.بعضیهایشان روستاییان ساده دلی هستندکه به جرم ورود غیر مجاز به قاچاق مواد مخدر دستگیر شده اند و قبل از تشکیل دادگاه چند روزی مهمان من هستند-جرمی که خود من هم متهم به ارتکاب آن شده ام!-خنده دار است،نیست؟خیلی مشتاقم بدانم اینها برای چه مدام عوض می شوند.قبلیها به کجا برده می شوند و جدیدها از کجا می ایند.
فکر کنم دو ساعت می شود که بدون تغییر وضعیت همین گوشه نشسته ام و برای سیاوش درد دل می کنم.می خواهم بلند شوم ولی پاهیم خواب رفته.هر طور شده باید بلند شوم و چند قدمی راه بروم.پاهایم بدجوری گز گز می کند انگار که روی هزار تا سوزن راه می روم،ولی نباید محلشان بگذارم.باید انقدر توی این دو وجب جا راه بروم تا خواب رفتگیشان از بین برود.
هوا دارد گرگ و میش می شود.وه که غروب زندان چقدر غم انگیز است،بخصوص که پاییز هم باشد.یادم است،حتی ان روزها هم که ازاد بودم،از تنهایی در غروب پاییز هراس داشتم.دلم می گرفت و غم دنیا روی قلبم سنگینی می کرد.حالا که به گذشته فکر می کنم،می بینم چقدر ناسپاس بوده ام.آخر انسان سالم باشد و آزاد،آن وقت از غروب پاییز دلش بگیرد!قسمیم خورم که اگر زوی از این قفس ازاد شوم،چه پاییز باشد چه زمستان،با هر ذره از وجودم،هر لحظه از زندگی را ارج نهم و از لذاتش محظوظ شوم.ولی آیا چنین روزی را،قبل از پوسیدن و از بین رفتن در این قفس،خواهم دید؟
اشکهایم که حالا به صورت همدم دائمی ام در امده اند،آزاد می گذارم تا بیرون بجوشند،بلکه آتش خشمم را فرو نشانند.هر بار که فکر می کنم چه آسان آزادیم را باختم،شعله های خشم وجودم را به آتش می کشد.برای هزارمین بار از خودم می پرسم:آیا شعله می دانسته درون بسته چه چیزی جا سازی شده؟
نه،حتما نمی دانسته.
ولی نمی توانم خودم را قانع کنم.
یعنی واقعا نمی دانسته!
باید کاری کنم تا فکرم منحرف شود و کمتر به حال خودم دل بسوزانم.دوران بچگی را به یاد می اورم و زمستانهای زیر کرسی.نگاهم به پنجره چوبی می افتد و محو اشکال زیبایی می شوم که به دست طبیعت یخ زده،ولی هنرمند،در ابعاد و اضلاع مختلف،نقش بسته،بی رنگ ولی پر تلالو.پدر بالای کرسی بر پشتی تکیه زده و کتاب مولانا را در دست دارد.با چه شور و حالی می خواند و معنی می کند.او ارادت خاصی به مولانا دارد و شبهای دراز و سرد زمستانمان را،به حال و هوای عطر اگین بهاران مبدل می سازد.
اگر از خواندن خسته شدید،بیایید مشاعره کنیم.
موافقم،کی اول شروع می کند؟
من.
چرا همیشه تو؟
برای اینکه من بیشتر از همه شعر حفظم.
آیا پس از گذشت اینهمه سال و داشتن این همه مشغله هنوز هم می توانم همین ادعا را بکنم؟
چطور است با خودم مشاعره کنم،هم برای تقویت حافظع تمرین خوبیست و هم برای کشتن وقت.از اینکه هنوز این همه شعر در خاطرم مانده،تعجب می کنم.اقلا زندان این خاصیت را دارد که انسان چنین فرصتهایی را به دست می اورد.نمی دانم چرا دوباره به یاد شعله می افتم.یعنی من محکومم مدام خودم را زیر سوال ببرم؟چه فرقی می کند چه کسی بسته را به من داد!اگر هر کس دیگری هم ان را به من می داد،از روی سادگی قبول می کردم.مگر دفعه ی اولی بود که از یک همکار،یا دوست و یا حتی غریبه بسته قبول می کردم؟ولی نه!این بار با دفعات قبل فرق دارد.اگر شعله محتوای آن را می دانسته،معلوم می شود که خودش هم وارد کار کثیف قاچاق شده و خواسته پای مرا هم به میان بکشد،که حتی تصورش هم برایم درداور است.ولی اگر عملش ندانسته بوده و خودش هم طعمه قرار گرفته،آن وقت وضع فرق می کند.ولی اخر چه فرقی می کند؟آخ نمی دانم!کلافه شده ام.خوب معلوم است که فرق می کند چون در ان صورت موضوع کینه و انتقام و این جور چیزها منتفی است.خدای من چرا خوابم نمی برد تا برای چند ساعت هم که شده،از شر این افکار آزار دهنده راحت شوم!پس مشاعره چه شد!اصلا چطور است با سیاوش دردل کنم،شاید راهی باشد برای خلاصی از بگو مگوهای ذهنیم.
سیاوش جان!الان مدتی از شب گذشته،اما شب هم به مانند روز معنای واقعیش را از دست داده.خواب برای چشمانم حکم کیمیایی دست نایافتنی را پیدا کرده که هر چه به خواستنش مصرتر می شوم،بیشتر از چشمانم می گریزد.بخصوص با سوالی که مدام در ذهنم نقش می بندد و دمی رهایم نمی کند.نمی دانم شعله را به یاد داری یا نه!این او بود که بسته را به من داد.چرا من!چیزی در پس ذهنم به من هشدار می دهد،که این انتخاب تصادفی نبوده.حالا چه عاملی باعث شده که او چنین کاری با من بکند،نمی دانم!ما از بچگی با هم بودیم.خانه هایمان چسبیده به هم بودند و خانوادگی با هم رفت و امد داشتیم.چون همسن بودیم طبیعتا به یک مدرسه می رفتیم.او درس خوان نبود و نمراتش به زور به مرز قبولی می رسید.پدرش تاجر بود و پولدار،شاید به همین دلیل به خودش زخمت درس خواندن نمی داد.طفلک بر و رویی هم نداشت،تا شوهر کند و از شر درس و مدرسه خلاص شود.عاقبت به هر جان کندنی که بود،دیپلمش را گرفت.یا بهتر بگویم،پدرش برایش گرفت.بر عکس،من به درس خواندن علاقه داشتم و همیشه نمراتم بالاترین بود.مادرش زیاد سرکوفت مرا به او می زدوگهگاه حرفها و نگاههایش رنگ و بوی حسادت داشت.ولی خوب،این که غیر عادی نیست.در این دوران،همه به هم حسادت می کنند،بخصوص که هر نوجوانی ارزو دارد به جای کس دیگری باشد تا خودش.دیپلم که گرفتیم،آنها از ان محل رفتندو بالطبع،رفت وامد ما هم محدود و محدود تر شد.وقتی شرکت می رفتم،چند باری به سراغم امد.بعد که فهمید می خواهم مهماندار شوم گفت از بچگی آرزویش این بوده که روزی مهماندار هواپیما شود.و وقتی به او گفتم چرا در آزمون مهمانداری شرکت نمی کند،فکر کرد مسخره اش می کنم.شاید حق داشت چنین فکری بکند.با ان قد کوتاه و باسن بزرگ و صورت پهن و پر جوش،چه شانسی برای قبولی می توانست داشته باشد؟چند سال بعد شنیدم زن کاپیتان رضانیا شده.راستش تعجب کردم.چرا؟نمی دانم.یک بار برای عرض تبریک به دیدنشان رفتیم و یک بار هم انها به خانه ما آمدند.همین!حالا یادت آمد؟ولی بعد از ان دیگر خبری از شعله نداشتم و در پرواز هم هر وقت سراغش را می گرفتم،رضانیا جواب سربالا می داد.در میان بچه ها شایع شده بود که از هم جدا زندگی می کنند و ممکن است کارشان به طلاق بکشد.یعنی مثل ما!معلوم می شود احساس من درست از اب درامده بود.آن دو از اول هم زوج مناسبی برای هم نبودند.( فکر نکن در مورد خومان هم،از اول چنین احساسی داشتم.)ببخش که حاشیه می روم.داشتم می گفتم.آخرین بار توی فرودگاه دیدمش.بعدش هم خبر رسید که از هم جدا شده اند.دیگر او را ندیدم تاروزی که به دفترمان امد و آن بسته کذایی را به دستم داد.هر چه فکر می کنم در این ارتباط ساده ای که در خلال این سالها با او داشتم،چه نکته ای وجود داشته که باعث این کینه توزی و حس انتقامجویی شده عقلم به جایی قد نمی دهد.
ناگهان سیاوش و نامه نویسی و همه چیز از یادم می رود و افکارم دور و بر شعله می چرخد.با سوءظنی که تازگی نسبت به وی پیدا کرده ام،آرامش نسبی که به هم زده بودم،از دست می دهم.علت این کار او،البته اگر عمدی بوده،در همان مطلبیست که در ابتدا به ذهنم رسید.در قضیه طلاقش حتما مرا مقصر می داند و فکر می کند من باعث ان شده ام.بخصوص که رضانیا و مریم در خانه ما با هم آشنا شدند.
از بس به این قضیه فکر کرده ام سرم باد کرده.دلم می خواهد فکر شعله و رضانیا و سیاوش و سپیده و همه و همه از سرم بیرون روند و مغزم برای چند دقیقه هم که شده استراحت کند.
یادم می اید که هر وقت برای سپیده قصه می گفتم،به نقطه ای خیره می شد،تا پلکهایش روی هم می افتادند و ناگهان خواب در می ربودش.شاید این روش به من هم کمک کند تا دمی بیاسایم.چشمانم را به یک نقطه از دیوار می دوزم و سعی می کنم به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم.
وقتی خوابش می برد به تماشای صورتش که در ارامش خفتن زیبا تر و معصوم تر می شد،می نشستم و کلی به خودم فشار می اوردم تا از بغل کردن و بوسیدنش منصرف شوم.
خدای من!مگرقرار نبود به چیزی فکر نکنم؟ولی مگر می شود جلوی سرکشی خیال را گرفت.چقدر دلم می خواست انجا بودم و با انها.عاقبت پلکهای خسته ام روی هم می افتند و یاریم می کنند تا بار دیگر لذت آرمیدن را،هر چند نه با رویاهای خوش،تجربه کنم.افکارم از هم می برند.همه چیز رنگ می بازد،محو می شود،سبک می شوم.چه احساس خوبی!
سیاوش جان!صبحی دیگر ازپی صبح قبلیست و من الان از بازپرسی بر می گردم.در طول بازپرسی این احساس را داشتم که رفتار بازپرس از همیشه ملایم تر است.مهم تر از همه اینکه از خلال گفته هایش این طور برداشت کردم که در تهران پیشرفتهایی در مورد شناسایی عاملین به عمل آمده است.امیدوارم برداشتم صحیح باشد.این طور که معلوم می ود و شاید تو هم بدانی،پلیس بین الملل مشغول تحقیق می باشد.می دانم که تو هم بیکار ننشسته ای و در جریان کارها هستی و به جزئیات آن واردی.کاش می شد مرا هم باخبر کنی،تا کمی دلگرم شوم،ولی افسوس که این خواسته ایست ناشدنی.من باید همانند یک انسان کر و لال و کور،گوشه این سلول به انتظار بنشینم و هرگز ندانم آن بیرون چه می گذرد و سرنوشتم به کدام سو کشانده می شود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#236 | Posted: 13 Sep 2013 18:45




قسمت چهاردهم

وارد سلول که می شوم دختر جوانی بلند می شود و به سبک ژاپنی سلامم می دهد.دختر موهای براق و صافی دارد که تا روی شانه هایش ریخته اند.صورت مهتابیش جذاب است و لبخندی قشنگ گوشه لبان کوچکش دارد.به یاد فیلمهای ژاپنی می افتم.دستانش را که نگاه می کنم،می بینم متفاوت با زندانیان قبلی،تمییز و کار نکرده اند.می فهمم که کارگر نیست.متقابلا خم می شوم و سلامش می کنم.حالش را می پرسم.به انگلیسی روان جوابم را می دهد.از اینکه همصحبتی پیدا کرده ام و می توانم وقتم را با گفتگو با او بگذرانم،خوشحالم.می خواهد بداند چرا اینجا هشتم.داستان گرفتاریم را برایش تعریف می کنم.سرش را با تاثر تکان می دهد و می گوید که تنها راه نجاتم در این ایت که پیش از محاکمه بیگناهیم ثابت شود،در غیر این صورت خدا می داند که چند سال را باید در کنج زندان بگذرانمبا شنیدن این مطلب قلبم فرو می ریزد و همه امیدم به ازادی را ازد ست می دهم.بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشم،بی اراده می پرسم:اگر تا قبل از دادگاه گناهکار اصلی دستگیر نشود،چی؟
سرم را به دیوار می کوبم و با دو دست جلو چشمانم را می گیرم.نمی خواهم اشکم را ببیند.نزدیکم می نشیند و دلداریم می دهد.بر حسب عادت خود را کنار می کشم و از او فاصله می گیرم.بدون اینکه ناراحت شود،آرام و با صدایی خوش اهنگ،که با حرکات موزون دست و صورتش،هم اهنگی بینظیری دارد،شروع به نقل سرگذشت خودش می کند.آن چنان افسون می شوم که خودم،با همه ی غصه هایم،فراموشم می شود.داستانش که پایان می یابد،با ظرافتی فربننده،بلور اشکی را که در گوشه چشم بادامی کشیده اش می درخشد،بر می چیند و به رویم لبخند می زند.متحیرم!چگونه می تواند لبخند بزند!
سیاوش جان!امروز روز دومیست که فومیکو،هم سلولم شده.دیشب هم کلی با هم حرف زدیم.دختر عجیبیست.هیچ چیز نمی تواند آرامش درونیش را به هم بزند.ساعت ورزش را هم با هم بودیم و به همین خاطر با شوق بیشتری ورزش کردم.
امروز هم برایم روز خوبی بود،اولا که دیشب توانستم برای اولین بار چند ساعتی بدون کابوس و به طور مداوم بخوابم،ثانیا تا الان که شب است و فومیکو خوابیده،چند واقعه امیدوار کننده و جالب برایم رخ داده.در واقع امروز اولین روزی بود که طعم خوب امید را چشیدم و دانستم که حتی در این جهنم هم می توان خوشحال بود.بر عکس چند روز گذشته،امید به آزادی،نه از روی خامی مثل روزهای اول،در وجودم بیدار شده بود و در طول بازپرسی،به من قوت قلب می داد.ولی این فقط من نبودم که فرق کرده بودم،بلکه بازپرس هم روراست تر و صمیمی تر از همیشه بود،تا انجا که از ورای صحبتش می شد چنین نتیجه گیری کرد که احتمالا عامل اصلی را اگر نه دستگیر،لالقل شناسایی کرده اند.
حالا می فهمم چرا مرا همین جا در بازداشتگاه نگاه داشته اند و به زندان بزرگتری منتقل نکرده اند.فکرمی کنم معمولشان این است که پس از چند روز،بازداشتی را به زندان اصلی منتقل نمایند.ولی در مورد من،لابد پیش خودشان حساب کرده اند،اگر واقعا قاچاقچی بودم،آنقدر احساس انسان دوستانه نداشتم که جرمی را که به پای کس دیگری نوشته شده،به گردن بگیرم.
اتفاق دیگری که خوشحالم کرد،دریافت بسته ای بود حاوی چند عدد لباس گرم( که با سرد شدن هوا واقعا لازم داشتم )و بعضی لوازم بهداشتی ضروری.باورم نمی شود که پاییز هم به نیمه رسیده و من هنوز در بندم.متاسفانه بسته دریافتی،باز هم فاقد یادداشت یا هر گونه نشانه ای از فرستنده بود و هنوز هم نمی دانم رهین منت کدام دوست هستم.کاش به من اجازه ملاقاتش را می دادند.در ان صورت می دانی چقدر خوشحال می شدم!دیدن چهره ای آشنا در این غربت مطلق،مثل دیدن چشمه اب شیرین در بیابان،برایم گوارا و حیاتیست.
راستی،رخداد خوش دیگری هم هست که هنوز برایت نگفته ام.
کتاب داستانی را که با خودم از تهران اورده بودم تا در هتل بخوانم،به من برگرداندند،البته به صورت ورق ورق شده.پر واضح است که ان را کاملا بازرسی کرده اند.ولی همانش هم غنیمت است.نمی دانی هر ورقش را با چه وجدی می خوانم و با چه اشتیاقی به برگ بعدی می روم.
می دانی،تازگیها احساس می کنم چیزی در درونم عوض شده.ابتدا فقط به بدبختیهای خودم می اندیشیدم و مدام با این سوال که چرا من!خودم را شکنجه می کردم و انقدر می گریستم و غصه می خوردم،که تمام معده ام را با زخمهای ریز و درشت پر کردم.نامه های اولم را به یاد می اوری!وای!مرا ببخش،باز فراموش کردم که این نامه ها هرگز به دستت نمی رسد.بگذریم.غیظی را که از این سوال دائمی بی جواب،فرو می خوردم،گلوله اش شده بود و چون غده سرطانی،گلویم را در چنگال خود می فشرد و راه نفس کشیدنم را می بست.ضربه وحشتناک مجرمیت در عین بیگناهی،مرا تا سر حد مرگ کشاند.بخصوص از اینکه الت دست کسی شدم که فکر می کردم دوستم است،از هر چه دوست بود،بیزارم می کرد.ولی حالا همه چیز را پذیرفته ام،حتی می توانم بگویم به انها عادت کرده ام.البته منظورم را اشتباه نگیر.هنوز هم وقتی به دستانم دستبند می زنند و همانند حیوانات وحشی در راهروها می گردانندم،از غیظ خون به صورتم می دود و دندانهایم را چنان به هم می سایم،که یکی از همین روزها،در جا،خورد خواهند شد.فقط می خواهم بگویم که،حالا وجود بی عدالتیها،ناجوانمردیها و بی رحمیها را در وجود بشر مترقی پذیرفته ام و می دانم که به رغم چراها،ممکن است این گونه حوادث برای هر کسی پیش آید.شاید علتش این است که در اینجا چیزهایی می بینم و می شنوم که قبلا فقط در لا به لای خطوط کتاب و یا روی پرده ی سینما و صفحه تلویزیون دیده بودم و آنها را پدیده های بعیدی می پنداشتم که برای ادم های دیگر و نه برایخ ودم اتفاق می افتند.ولی حالا می دانم که در این گردونه دوار،قرعه ممکن است به نام هر کسی بیفتد.برای مادر چشم به راهی که خبر مرگ ناگهانی فرزندش را شنیده و چشمش برای همیشه به در مانده،برای همسر تازه سوگند خورده ای که جفتش اسیر مرضی لاعلاج گردیده و او را تنها گذاشته،برای پدر و مادری که فرزندشان آلوده هروئین شده،و هزاران هزار مثل اینها نیز،حتما همین سوال پیش آمده.چرا من!
در این مدت آموخته ام که هرگز نباید خود را مصون از گزند روزگار بدانم و فکر کنم که سرنوشتم چیزیست که خودم می خواهم باشد.در کنارش،این را نیز یاد گرفته ام که،به جای جنگ با حوادث اجتناب ناپذیر،باید قدرت تحملم را جهت رویارویی با انها،بالا ببرم.باور کن که منتهای سعیم را می کنم،تا در مقابله با شختیها صبور باشم و بتوانم خیلی از مسائلی را که قبلا نمسی توانستم قبول کنم از روی ناچاری بپذیرم.در اینجا با انسانهای بدبختی رو به رو شده ام که کم و بیش به سرنوشت من،حالا کمی بدتر یا بهتر،گرفتار شده اند،و هیچ کدامشان نیز با میل و اراده خود،به این جهنم پا نگذاشته اند.لذا کم کم به این نتیجه رسیدم که پس این فقط من نیستم!عاقبت نیز همین دریافت بود که به من کمک کرد تا از آن اوج خودبینی و تکبر به زیر آیم و بتوانم خود عزیزم را ذلیل و درمانده ببینم.
سیاوش جان،مرا ببخش!باز دوباره فلسفه بافی می کنم.آخر کار دیگری ندارم که بکنم.ساعتها با خود تنها بودن،خواهی نخواهی انسان را به کنکاش در مورد خود و دیگران وا می دارد.فکر می کنم وقتی از اینجا بیرون بیایم یک فیلسوف تمام عیار شده باشم.
مدتیست از ساعت نه،یعنی وقت خوابمان،گذشته.ولی چه مدت!نمی دانم.آن قدر خسته ام و خوابم می اید که حد ندارد.در واقع تمام سلولهای بدنم رخوت و ارامش خواب را طلب می کنند.اما کو خواب!انگاری که با من قهر کرده باشد،اصلا سراغ چشمان خسته ام را نمی گیرد.چشمانم روی صورت دخترک زیبای ژاپنی می لغزد.فومیکو را می گویم.صورتش مثل فرشته هاست.معصوم و بیگناه.موهای صاف و شبگونش،چون چتری از ابریشم،بالش را در آغوش کشیده و صدای نفس های ملایمش در سلول کوچک پیچیده.در حیرتم که با وجود به دوش کشیدن باز غمی این چنین سنگین،چگونه می تواند به این راحتی بخوابد.حتما جزو دسته انسانهاییست که در کوره آتشین زندگی ابدیده شده و پستی و رذالت انسانها و تحمل آن را پذیرفته.پلکهایم روی هم می افتند.
دختری جذاب و ظریف،روی صحنه می رقصد.با چنان ظرافتی که نظیرش را هرگز ندیده ام.کیمونوی زیبایش اندام نازک و ترکه مانند او را چنان تنگ در اغوش گرفته،که انگشتر نگینش را.نفسها در سینه حبس گردیده و چشمها به روی او ثابت مانده اند.و او غرق در خویش،با حرکات ظریف بدن و چرخش زیبای انگشتانش،آهنگاهی سنتی زاپن را زیباتر از هر کلامی،معنا می کند.مانوئل چشمان درشت و سیاهش را،حتی برای یک لحظه،از او بر نمی گیرد.رقص که پایان می یابد،دختر را برای شام دعوت می کند.دختر که بارها او را باهمان دل سپردگی و سر همان میز دیده،دعوتش را می پذیرد و تعارفاتش را با فروتنی پاسخ می گوید.دعوتها تکرار می شوند و دوستی به عشق مبدل می گردد.تا انجا که آن دو دلداده یکدیگر می شوند.چشمهایی اما،همیشه ان دو را می پاید و به عشقشان حسد می ورزد.صاحب بخیل چشمها،چندی پیش حضور مانوئل را در سالن احساس کرده و هدفش را خوا انگاشته بود.او نیز در همان هتل می رقصد و گویا قبلا به مانوئل اظهار عشق کرده است.دختری زیبا،اما معتاد و فاسد،که بارها سعی کرده دوستش را با خود همراه کند،ولی موفق نشده و حالا از بغض و حسد،به خود می پیچد و به دنبال چاره می گردد.مانوئل بازرگان است.از برزیل سنگهای قیمتی به ژاپن می اورد و از ژاپن مروارید به برزیل می برد.همیشه در همان هتل اقامت می گزیند و از همنشینی گیشه های طنازش،بهره می گیرد.شعله های سوزان عشق هر لحظه،دو دلداده را بیشتر به کام خود می کشد و به همان نسبت نیز شعله های خشم و حسد،دختر فاسد را.تا انجا که به انواع حیل متوسل می شود تا دختر را از میدان به در کند.دو دلداده که بیش از این تحمل مزاحمتهای او را ندارند؛تصمیم می گیرند به زادگاه مانوئل رفته،عروسی کنند و برای همیشه همانجا اقامت گزینند.عاشق حسود از نقشه انها اگاه می شود.به نزدشان رفته ضمن آرزوی نیکبختی برای هر دو،به رسم یادگاری یک عروسک ژاپنی که رقاصه ای زیبا را در لباس سنتی ژاپن،و در حال رقص نشان می دهد،به دختر هدیه می کند.او را می بوسد و برایش سفری خوش آرزو می کند.دو دلداده سرمست و بی خیال،دست در دست به فرودگاه می روند تا به سوی اینده ای سرشار از خوشبختی و شادکامی پر بکشند.غافل از اینکه دو چشم بخیل از پشت شیشه،انها را می پاید و با مشاهده موفقیت امیز دسیسه پلیدش،لبخندی پر معنا بر لب می اورد.عروسک پاره پاره می شود و از هر تکه اش پودر سفید مرگ آفرین بر لباس خوشبختی دختر می نشیند.دستهای زمخت از هر سو بر گرد بازوی لطیف او حلقه می شوند و وی را با خاری به جلو می رانند.دختر فریاد می کشد و کمک می طلبد.مانوئل به سویش می دود.صدایش می کند.صدا،اما،در فضای گسترده سالن گم می شود.چشمها از پشت شیشه می خندند.حالا مانوئل به او تعلق دارد.
اشکهایم را پاک می کنم و با افسوس،به صورت زیبایش نگاه می کنم.دلم برایش می سوزد.سرگذشتی آشنا و سوزناک!فکر می کنم قبلا آن را شنیده ام،ولی کجا!مطمئنم که از مادربزرگ نشنیده ام،چون گرچه درونمایه داستانهایش،جنگ همیشگی دیو با فرشته است،ولی این با سبک داستانهای او فرق دارد.نوری به داخل پلکهای بسته ام راه می یابد.آنها را از هم باز می کنم.تا لحظاتی نمی دانم کجایم.فومیکو پیش از من بیدار شده و رختخوابش را جمع می کند.حرکات موزون و رقص گونه اش به نظم آشناست.چشمانم را می بندم.او را پوشیده در کیمونوی الوانش می بینم که با حرکات موزون،همچون پروانه،بالهای شکننده اش را در آرزوی پرواز به سوی مانوئل باز و بسته می کند.
سیاوش جان!چند روزی می شود که برایت نامه ننوشته ام.روزها یکی از پس دیگری می گذرد و کم مانده زمستان از راه برسد.خوشبختانه از روزی که با فومیکو هم سلول شده ام،کمتر احساس تنهایی می کنم و حرکت کند زمان برایم قابل تحمل تر شده است.از طرفی،این روزها مرا کمتر برای بازجویی می برند.فومیکو معتقد است که این خود نشانه ایست بر اینکه تحقیقاتشان به نتیجه رسیده است.او مدام مژده ازادی مرا می دهد و کلی روحیه ام را تقویت می کند.بر عکس،او را هر روز برای بازجویی می برند و به همان نحو دقیق و موشکافانه،مورد سوال قرار می دهند.خوشبختانه مانوئل مرد ثروتمند و سر شناسیست و وکلای درجه یک در استخدامش هستند که از وجودشان برای ازادی او بهره می گیرد.خودش امیدوار است که با توجه به کم بودن مقدار مواد و نفوذ امانوئل،کارش به دادگاه نرسد و به زودی آزاد گردد.از ته دل برایش ارزوی ازادی دارم و دعا می کنم در زندگیش خوشبخت شود.دختر بسیار خوبیست و در همین مدت کم دوستان خوبی برای هم شده ایم.شاید هم این دوستی به خاطر شرایط یکسانیست که هر دو ما ناخواسته گرفتارش شده ایم.هر چه هست،به قدری به او انس گرفته ام که ساعاتی که او را برای بازجویی می برند دلم می گیرد و دوباره در افکار منفی و ازاردهنده فرو می روم.در این مدت خیلی با هم صحبت کرده ایم و من چیزهای زیادی از او یاد گرفته ام.می دانی!آنها از کودکی اماده می شوند و تعلیم می بینند تا در رقصهای سنتی کشورشان مهارت پیدا کنند و برای این کار تمرینات سختی را باید پشت سر گذارند!او خیلی چیزها درباره سنتهای کهن ژاپن برایم تعریف می کند،که بعضی از انها مثل بستن پای دختران اشراف جهت کوچک ماندن انها واقعا دردناک و تکان دهنده است.مجسم کن دختران پانزده،شانزده ساله ای را که پاهایشان انقدر کوچک است که به سختی قادرند روی انها راه بروند.اینجاست که این سوال پیش روی انسان قرار می گیرد که،آیا باید دختران طبقه فقیر به ثروتمندان حسرت بخورند،یا بر عکس.
از صبح حال و هوای خاصی دارم.البته چند روزی می شودکه احساس سبکی و آرامش خاطر می کنم ولی گمان کنم امروز برایم روز خاصی باشد.یعنی ممکن است روز آزادیم باشد!ساعت باید حدود نه باشد.فومیکو را برای بازجویی برده اندو من در سلول تنها هستم.صدای باز شدن در آهنی سلول توجهم را جلب می کند.تعجب می کنم.چطور فومیکو این قدر زود برگشته!دوزهای دیگر اقلا یک ساعت و نیم دو ساعت طول می کشید تا برگردد.در باز می شود،ولی به جای فومیکو این
نگهبان زندان است که وارد می شود.یعنی از من چه می خواهد!چه اتفاق افتاده که به سراغ من آمده است!خدایا به خیر بگذران.نگهبان نزدیک من امده اشاره می کند که بلند شوم.از وجناتش هیچ نمی شود فهمید.نمی دانم خوش خبر است یا شر به دنبالش است.با دستپاچگی می پرسم:اتفاقی افتاده!
به ژاپنی چیزهایی می گوید که حتی یک کلمه از انها را نمی فهمم.کاش فومیکو اینجا بود و حرفهایش را برایم ترجمه می کرد.وقتی می بیند حرف زدن بی نتیجه است،دست مرا می گیرد و به بیرون سلول می کشد.هاج و واج به دنبالش می روم.مرا به طرف قفسه برده،چمدانم را بر می دارد و با اشاره حالیم می کند که وسایلم را درون آن بریزم.قلبم فرو می ریزد.حتما می خواهند مرا به زندان دیگری منتقل کنند.از اینکه نمی دانم چه سرنوشتی در انتظارم است،اعصابم به هم ریخته و کم مانده دیوانه شوم.فریاد می زنم:آخر توی این خراب شده یک نفر پیدا نمی شود که به من بگوید مرا کجا می برند!
نگهبانان دور من جمع شده و با چشمان تنگشان که حالا از فرط حیرت و سردرگمی گشاد شده است،محاصره ام کرده اند.ظاهرا انها هم همان احساس مرا دارند که چرا حرف حالی من نمی شود.عاقبت یکی از آنها به خودش جرات می دهد و با لهجه بسیار بد می گوید:تو حالا آزاد.
باورم نمی شود منظورش همان چیزی باشد که گوشهایم شنیده اند.با تعجب می پرسم:من آزادم!
سرش را به نشانه تایید پایین می اورد.خدایا!یعنی ممکن است!یعنی می توانم سرم را زیر بیندازم و همین الان از اینجا بروم بیرون!من که باورم نمی شود.خوب بهتر است امتحان کنم.وسایلم را جمع می کنم و با چمدان درب و داغان شده ام در دست به سوی در می روم.پشت سرم را نگاه می کنم.انگار خواب می بینم.همه شان نگاهم می کنند ولی هیچ یک مانعم نمی شود.نکند خواب می بینم.درها یکی یکی به رویم باز می شوند.پایم را از در بازداشتگاه بیرون می گذارم.آرام گام بر می دارم،و مقصد مشخصی ندارم.نمی دانم کجا باید بروم و چه باید بکنم!شاید بهتر باشد به دفتر اداره بروم.وی ایا برخوردشان چگونه خواهد بود!مثل یک قاچاقچی،یا یک همکار فریب خورده و رنج کشیده1در به رویم بسته می شود.پس از چند ماه اسارت حالا آزاد آزادم.ولی نمی دانم با آن چه کنم.فکر می کردم در چنین موقعیتی پر در اورده،پرواز خواهم کرد.پس چرا حالا که به آرزویم رسیده ام،این قدر سست و نامطمئن گام بر می دارم.سرم را بلند می کنم و به دور و بر نظر می اندازم.مامورین و کارمندان اداری و گهگاهی هم پلیس،در راهروها در تردد هستند.همان راهروهایی را که تا دیروز کت بسته و حیوان وار می پیمودم،حالا تنها و بدون اسکورت طی می کنم بدون اینکه کسی نگاهم کند و یا اصلا توجهی به من داشته باشد.یعنی واقعا آزادم!گامهایم کمی استوارتر می شود.به خودم نهیب می زنم.
چیه!چرا خودت را باخته ای!مگر شب و روزت را در انتظار چنین لحظه ای سیاه نمی کردی،پس چرا حالا اینگونه انفعالی عمل می کنی!تو بی گناه بودی.این را خودت می دانی و بقیه هم می دانند و برای همین هم آزادت کرده اند.پس سرت را بالا بگیر و به دفتر اداره مراجعه کن.مطمئن باش که بقیه کارها درست خواهد شد.
واقعا که ادم احمقی هستم.
نفس عمیقی می کشم و از روی علائم و گاهی هم با پرس و جو خودم را به سالنهای اصلی فرودگاه می رسانم.قلبم از دیدن مسافرانی که دسته دسته می ایند و گروه گروه می روند،تندتر می تپد.صدای گامهای تندشان بر روی سنگفرش همیشه براق فرودگاه،در گوش سفر آشنایم،موسیقی زندگی را می نوازد.در اینجا زندگی ملموس و مشهود است و می توان تبلورش را در چهره های بشاش و پر خنده رهگذرانش دید.نامطمئن به طرف دفتر به راه می افتم.چه زود همه چیز فراموشم شده.انگار دوباره تولد یافته ام و هیچ تجربه ای در مغزم ثبت نشده.ناگهان اسمم را می شنوم.کسی صدایم می کند!گوشهایم را تیز می کنم.نه اشتباه نمی کنم.واقعا کسی صدایم می کند.به طرف صدا بر می گردم.
خدای من!تویی!
به طرفم می دود و در اغوشم می کشد.
آه،دوست عزیزم،چقدر از دیدنت خوشحالم.
بغضم را قورت می دهم و اشکها را پس می رانم.
ولی من بیشتر.خیلی بیشتر.
اشکها،بدون اراده و خواست من،بیرون می ریزند.بگذار بریزند و مهم نیست،اشک شوق است.مینا هم گریه می کند.
وای دوست خوب من!چقدر خوشحالم.اصلا نمی دانستم چه کنم و کجا بروم.راستی از کجا فهمیدی من امروز ازاد می شوم؟
به!همه می دانند.دوستان در دفتر منتظرت هستند.
دستانم را می گیرد و به همراه خود می بردم.گرمی دستش،شیرینی کلامش،خلوص و صفایش،جوشش زندگی را در وجودم متبلور می سازد.محرومیتها،شکنجه های روحی و بحرانهای عصبی،همه و همه رنگ می بازند.خودم را می یابم.انگار دوباره زنده شده ام.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#237 | Posted: 13 Sep 2013 18:47




قسمت چهاردهم

با گامهای مردد وارد دفتر می شوم،ولی به سرعت همه تردید ها محو می شوند و جایشان را به اعتماد به نفس می دهند.دفتر پر از گل و شیرینی و چشمان مشتاق و لبهای خندانست.دوستان و همکاران دوره ام می کنند و هر یک به نحوی خوشامد می گوید.چشمان همه مان مرطوبست.این اشک چه معجزه گر عجیبیست!در غم و شادی به مدد انسان می اید و به وی ارامش می بخشد.همه سخنها راجع به حال است و آینده،گذشته اصلا وجود نداشته.گویی با هم تبانی کرده اند که در مورد زندان و اینکه در این مدت بر من چه گذشته سخنی به میان اورده نشود.چه برنامه ریزی جالبی.این چند ماه گذشته برای من هم مرده و دیگر نمی خواهم لحظه ای از ان را به یاد اورم.لااقل فعلا نه.وقتی حال و احوالپرسی و صحبتهای متفرقه تمام می شود،مینا را به کناری می کشم و سراغ افجه ای را می گیرم.چقدر دلم می خواست او هم اینجا بود.مینا به من اطمینان می دهد که با دستگیری عاملین اصلی در تهران،بی گناهی او نیز ثابت شده و به زودی ازاد می شود.عاملین اصلی!اسم شعله نوک زبانم می اید،ولی از طرح سوالی که در این چند ماه اسارت،شب و روزم را سیاه کرده خودداری می کنم.برای غهمیدن قضیه وقت بسیار است.فعلا سوالات مهمتری مطرح است.
مینا جان از تهران چه خبر!
چرا رک نمی گویی از سیاوش چه خبر!
خوب،هر طور که میل توست،از سیاوش و سپیده چه خبر!

حالا شد یه چیزی.سیاوش و سپیده حالشان خوب است.من از همان ابتدا سیاوش را در جریان کارت قرار دادم.انصافا برای ازادیت خیلی دوندگی کرد.در مورد مادر،تا مدتی نگذاشتیم بفهمد کجا هستی.ولی وقتی دیدیم نگرانیش به حدیست که تصور می کند تو در بیمارستان هستی و یا زبانم لال ممکن است مرده باشی،چاره ای ندیدیم جز اینکه جریان را برایش تعریف کنیم.البته به طریقی که وحشت نکند.
واقعا از همه تان متشکرم.راستی بسته هایی را که می گرفتم تو برایم می فرستادی؟
اصلا قابل تو را نداشتند ولی حدس می زدم به انها احتیاج پیدا می کنی.بی انصافها نمی گذاشتند دو خط نامه برایت بنویسم.
حالا که گذشت.برای زحمتهایی که برایم کشیدی واقعا متشکرم.تو دوست خوبی هستی.
کاری نکردم،بعلاوه مطمئنم اگر برای من هم این اتفاق افتاده بود،تو همین کار را می کردی.ضمنا رئیس دفتر به من گفته که به دستور اداره مهاجرت ژاپن تو باید با اولین پرواز این جا را ترک کنی ولی تا ان موقع دو روز فرصت هست.
فکر نمی کنی باید خودم هم سری به دفتر بزنم و با او راجع به برنامه بازگشتم به ایران صحبت کنم؟
تو الان احتیاج به تمدد اعصاب داری.فعلا بیا برویم هتل،بقیه کارها باشد برای بعد.
همه سوار مینی بوس اداره می شویم و به هتل محل اقامت کادر پرواز می رویم.انگار که خواب می بینم و این یکی از آن رویدادهاست که در خواب برایم اتفاق می افتد.واقعا باور کردنش برایم خیلی مشکل است که این صحنه آشنا در واقعیت اتفاق می افتد.مینا کنارم نشسته و آرام آرام حوادث و رویدادهای این یکی دو ماه را که به آزادی من انجامید شرح می دهد.
درست بعد از دستگیری تو و افجه ای همه نیروهای اداره برای اثبات بیگناهی شماها بسیج شدند.شانسی که داشتی این بود که پرونده ات پاک بود و به عنوان یکی از بهترین سرمهمانداران چه در داخل و چه در خارج از شرکت معروف بودی.همین مسئله کمک کرد که نه تنها مقامات داخل شرکت بلکه افراد با نفوذی نیز در خارج از شرکت برای آزادیت تلاش کنند.پلیس بین المللی تحقیقات گسترده ای را اغاز کرد و عاقبت توانست باند مورد نظر را که قبلا نیز با همین شگرد مقادیر زیادی مواد مخدر به توکیو قاچاق کرده بودند،شناسایی و اعضای ان را دستگیر نماید.
نقش شعله در این میان چه بود؟می دانی که این او بود که بسته را به من داد!
شعله نیز دستگیر شد ولی بعد از تحقیقات بیگناهیش ثابت شد و آزاد گردید.بعد از آزادیش به من تلفن زد تا از تو خبر بگیرد.او به من گفت،از اینکه ندانسته باعث چنین دردسری برای تو و حتی رضانیا شده،عمیقا متاسف است و فکر می کند تاوان خطایش را هم پرداخته است.
از دانستن اینکه شعله در این ماجرا نقشی نداشته،خوشحال می شوم ولی از این که چنان قضاوتی درباره اش کرده ام،احساس ناراحتی وجدان می کنم.احساسم را پنهان کرده،می پرسم:مگر برای رضانیا هم مشکلی پیش امد؟من تمام تلاش خودم را کردم که اسمی از او به میان نیاورم.
تو که ژاپنیها را خوب می شناسی و می دانی چطوری مو را از ماست می کشند.خوب،ضمن تحقیقاتشان متوجه شدندکه شعله سابقا همسر رضانیا بوده و همین باعث شد که تا روشن شدن موضوع و گرفتن مجرومین اصلی ورود او را به ژاپن ممنوع کنند.
عجب،که این طور!
ظاهرا شعله اخیرا با فردی دوست شده بود که خودش را یکی از متمولین تهران معرفی کرده و او را غرق در جواهر و لباس و خلاصه همه آن چیزهایی می کند که شعله حسرتش را داشت.شعله را که می شناسی!خیلی زود راهی برای فخر فروشی به دیگران پیدا می کند و به درخواست نامزدی این مرد پاسخ مثبت می دهد.آن شخص هم که می دانسته شعله با افراد پرواز آشناست و اصلا به همین منظور هم او را انتخاب کرده،به دفعات از طریق شعله و به دست همکاران از همه جا بیخبر ما،به کشورهای مختلف از جمله ژاپن،مواد می فرستاده است.
پس بار اولی نبوده که مامورین گمرک با این قابها رو به رو می شدند و برای همین هم با دیدنشان در کیف یک مهماندار ایرانی،مشکوک شدند.
انگار که کودکم و مادربزرگ داستانی برایم تعریف می کند و من سراپا گوشم تا بدانم عاقبت قهرمانان داستان به کجا انجامیده.فقط وقتی مینی بوس در مقابل هتل توقف می کند و همکاران به من تعارف می کنند تا اول پیاده شوم،از حال و هوای داستان بیرون می ایم و با نگاههای متعجب به اطرافم نگاه می کنم.
خیلی زجر کشیده ای ،نیست؟
این اولین باریست که راجع به روزهایی که در بازداشتگاه گذرانده ام،سوال می شود.سرم را به نشانه تایید پایین می اورم.لبانم را گاز می گیرم،مبادا ناله ای ناخواسته از میانشان بیرون جهد.ولی دیگر برای زدودن قطره اشکی که از روی گونه ام به پایین سر می خورد،خیلی دیر است.
همکاران شرمنده از سوالشان،سرشان را زیر می اندازند.وارد هتل می شویم.مینا دو کلید می گیرد و یکی را به من می دهد.
این اتاق را شرکت برایم رزرو کرده؟
تو به این کارها کار نداشته باش.این اتاق برای تو رزرو شده تا از اولین شب آزادیت لذت ببری.
ولی باور کن من ترجیح می دهم با تو در یک اتاق باشم.نمی دانی چه شب ها و چه روزهایی که آرزو می کردم با کسی به زبان مادریم،فارسی حرف بزنم.
ولی امشب این اتاق برای تو رزرو شده و پولش هم پرداخت شده.حداقل تا حمامی بگیری و اماده شام خوردن شوی،از ان استفاده کن.
با دلخوری کلید را می گیرم.کاش برای یک امشب هم که شده،تنهایم نمی گذاشتند.به نظر خودشان به من لطف می کنند.آخر از کجا بدانند در در این مدت،بی همدم و مونس چه بر من گذشته و چگونه به بهانه فرستادن نامه،با خودم حرف می زدم،تا لاقل با صدای خودم از تنهایی بیرون بیایم.
در مقابل اتاق،با من خداحافظی می کنند و تنهایم می گذارند.دوحیه ام آنقدر خرابست که دلم می خواهد همین جا پشت در بنشینم و های های گریه کنم.چیزی روی قلبم سنگینی می کند.انگار که غم عالم را بارش کرده اند.از حال خودم تعجب می کنم.اخر چرا نباید خوشحال باشم!مگر برای چنین لحظه ای کم اشک ریختم!حالا این احساس خلاء چیست که ازارم می دهد؟هر چه باشد از ان جهنم لعنتی خلاص شده ام و حالا انسانی ازاد هستم.همانی که در حسرتش روز و شب نداشتم.ناگهان خیالی به سرم می زند.نکند به آن جا خو گرفته ام!راستی فومیکو الان چه می کند؟حتی نتوانستم با او خداحافظی کنم.خدای من!چقدر احمقم.زیر لب از خودم می پرسم:
دلت برای سلول قشنگت تنگ شده؟هان!می خواهی به انجا برگردی؟
سرم را ارام به در می کوبم.از تنهایی وحشت دارم.نمی خواهم پا در اتاق خالی بگذارم.
نکند دچار افسردگی شده ام!خواسته هایم را نمی فهمم و از اینده وحشت دارم.چرا خوشحال نیستم!
اخر چه فایده!برگردم ایران پیش کی!همان خانه سرد!دور از سپیده!دور از سیاوش!
کلید را در سوراخ قفل می چرخانم.در باز می شود.با بی میلی وارد می شوم.زیبایی اتاق نفس گیر است،ولی از ان زیباتر،تابلویی اشناست،که درست در مقابل دیدگانم نقش بسته.تابلویی که در تمام دوران زندان پیش رویم مجسم می شد و از بس شب و روز با من بوده،فکر می کنم در خیال می بینمش.ناگهان کلامی اشنا در گوشم می پیچد.نوای دل انگیزش،چقدر گوش نواز است.
مامان،مامان جون،خودتی!
دستانی کوچک ولی پر محبت،به دور گردنم حلقه می شوند و بوسه اش بر گونه ام گل عشق می کارد.از بوسیدنش سیر نمی شوم.عاقبت کلامم را باز می یابم.
آره عزیزم خودمم.وه که چقدر دلم هوایت را کرده بود.
من و بابا هم همینطور.
سر سپیده را روی شانه ام می گذارم و با سیاوش رو در رو می شوم.چشمانمان در هم گره می خورند.یعنی باور کنم در رویا نیستم و این خود زندگیست که تجربه می کنم!با ناباوری،انگار که با خودم حرف می زنم،می پرسم:شماها این جا هستید!اشتباه نمی کنم!خواب نمی بینم؟
از پشت پرده اشک قامت بلند سیاوش را می بینم که به طرفم می اید.در اغوشم می گیرد و سینه پهنش را دریای اشکهایم می کند.
می دانم که در این مدت خیلی زجر کشیده ای!ولی حالا دیگر همه چیز رو به راه است.می توانی روی حرف من حساب کنی.
سه نفری به هم پیوند می خوریم.پیوندی بی نهایت لذت بخش.
وقتی هواپیما اوج می گیرد،قلبم فرو می ریزد.لحظه ای که در پرواز بیش از بقیه لحظات دوست دارم.در این لحظه است که پا از زمین بر می گیرم و به سوی آسمان پر می کشم.سر سپیده در اغوشم است و دست سیاوش در دستانم.در این دو روز دمی از کنارشان دور نشده ام.شاید هنوز بودن با انها باورم نشده.
می دانی سیاوش،در این مدت خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که در زندگی زناشویی زیاده از حد خودخواه بوده ام.
می دانم!
می دانی!از کجا می دانی!
آخر من هم در افکارت شریک بودم.می دانی،ما خیلی بچگانه رفتار کردیم.دو نفر که تا این حد به هم نزدیکندباید در حل مسائل از خود انعطاف بیشتری نشان بدهند.فکر می کنم تقصیر فقط از تو نبود.هر دو مقصر بودیم.
طوری حرف می زند که انگار نامه های مرا خوانده.ولی نباید زود قضاوت کنم،آخر هنوز نمی دانم منظورش از اینکه باید در حل مسائل انعطاف بیشتری به خرج می داده و او هم مقصر بوده،چیست!خیلی دلم می خواست این شهامت را داشتم که منظورش را بپرسم.
وقتی علامت کمربند را ببندید خاموش می شود،ناخوداگاه بلند می شوم.ولی دستی بر سر جا می نشاندم.
کجا!نکند می خواهی برای پذیرایی از مسافران بروی!
مهمانداران به دورم حلقه می زنند و هر کس می پرسد چه میل دارم تا برایم بیاورند.خنده دار است!تا دور پیش همه چیز و همه کس غریبه و ناخوشایند بود ولی حالا در محیطی هستم که وجب به وجبش را مثل وجود خودم می شناسم و در میان انسانهایی هستم،که دوستم دارند و دوستشان دارم.مع الوصف،یک فکر ازارم می دهد.چیزی مثل یک کمبود.مهمانداران نهایت سعیشان را می کنند که پروازی خاطره انگیز داشته باشم.شاید پرواز اخرم باشد!ناگهان وحشت سراسر وجودم را می گیرد.
اخرین پرواز!
فشار دستان سیاوش را روی دستانم بیشتر و گرمتر از همیشه احساس می کنم.به چشمانش که نگاه می کنم پر از احساس همدردیست.
نمی خواهی سری به اتاق خلبان بزنی؟
با تعجب نگاهش می کنم.لبخندی حاکی از تفاهم،همزمان گوشه لبهایمان می نشیند.
نه.الان فقط می خواهم با شماها باشم.

پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#238 | Posted: 14 Sep 2013 15:12 | Edited By: nazi220




چهل سالگی


نویسنده : ناهید طباطبائی


نه فصل


شده بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود.بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد.بوئی ترش و شیرین که برهوا می ماسید آن را سنگین می کردو مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست .دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد.اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهدوبا همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر از آب شد.دوباره سعی کرد واین بار پنجه پای راستش خنکای ملافه را به درون کشید.داشت سرشار می شد.انگار فکری یا خاطره ای خوش از ذهنش یا از دلش گذشته بود.بعد صدایی شنید.صدای یک آهنگ بود.آهنگی آشنا و قدیمی که با خود حسی از امنیت و گرما را به دنبال می آورد.آهنگ را با گوش هایش می شنید با زبانش می چشید با بینی اش می بوئید وبا دستانش لمس می کرد.می توانست تک تک نت های آن را زیر دندان له کند و پاشیدن عصاره ی ترش و شیرین آن را بر مخاط گرم دهانش احساس کند.انگار کسی انار را از پشت خرت و پرت ها برداشت پنجره را باز کرد و آن را به باغ انداخت.حالا دیگر تمام دانه ها پرآب بودند.لای پلک هایش را باز کرد وزیر پولک های نور دوباره آن هارا بست.آهنگ آمدو مثل شالی نرم و لطیف دور شانه هایش پیچید. شال بوی یاس بنفش می داد. زیر لب آن را زمزمه کرد و جانش تازه شد.آهنگ را به یاد می آورد.آهنگی که نوازنده اش را دوست می داشت.کم کم صدا دورتر و دورتر شد.بیداری خود را براو تحمیل می کرد.دیگر انار نبود.دختری بود جوان که باید برمی خاست و روزی نو را آغاز می کرد. خندید.شاد بود.شاد از جوانی و شادتر از عاشق بودن.
باید بلند می شد دست و صورتش را می شست .جوراب و شلوارش را می پوشید.پیراهن چهارخانه ی سرمه ای و سبز پدرش را کش می رفت و موهایش را می بافت.دوگیس در دوطرف وبعد حلقه ای به دور سر و بعد دانشکده بود و کلاس و درس و صدای سازها که ازپشت درهای بسته بیرون می آمد ار پله ها بالا و پایین می رفت و چون لایه ای از رنگ بر درو دیوار می نشست و بر همه چیز جلوه ای انسانی می بخشید.
دوباره چشمانش را بشت و سعی کرد آهنگ را به یاد بیاورد اما دیگر نبود. آهنگ گم شده بودو به جای آن کلیدهای سیاه و سفید پیانویی را می دید که بدون فشار هیچ انگشتی بالا و پایی می رفت و هیچ صدایی از آن شنیده نمی شد.خود را مانند جنینی در زهدان جمع کردو دوباره یاد انار خشکیده افتاد.
بعد از چند ثانیه صدای چرخش دستگیره ی در اورا واداشت تا به خود بیایدو به طرف در نگاه کند.آن جا لای در به جای مادرش که صبح ها او را بیدار می کرد مردی با مهربانی به او می نگریست.مرد لبخندی زدو گفت:«تو که بیداری چرا بلند نمی شوی؟»یک باره لحاف سنگین شد.انگار وزنش هزار برابر شده بودو بر استخوان هایش فشار می آورد.می خواست بلند شود اما نمی توانست.چشمانش را دوباره بست ودید تمام تکه پاره های خاطره از ذهنش می گریزند.کلیدهای پیانو گیس های بافته وچهار خانه های سبز و سرمه ای با سرعتی عجیب از او می گریختند واو هیچ کاری نمی توانست بکند.آن قدر صبر کرد تا صفحه ذهنش سفید سفید شد.بعد لحاف را کنار زدو روی تخت نشست.این بار مرد در را باز کردو سر کمد رفت.می خواست لباس بپوشد.چشم هایش را بست و زیر لب گفت:«فرهاد»انگار او را به خود معرفی می کرد.فرهاد به طرف او برگشت و گفت:«امروز سه تا جلسه دارم فکر کنم قرارداد تازه ای ببندیم اگر بستیم برایت یک چیز خوب می خرم».با خود فکر کرد:«قرارداد, کار ,موفقیت یک چیز خوب...»فرهاد در چهره او دقیق شدو گفت:«خوب نیستی؟»جواب نداد.بلند شدو جلوی آینه نشست و به خودش نگاه کرد.فرهاد دوباره پرسید:«آلاله حالت خوبست؟»زیر لب گفت:«خوبم» اما صدایش برای خودش غریبه بود.آن جا توی آینه زنی با موهای کوتاه و یک لک کمرنگ زیر چشم چپش به او خیره شده بود.ناگهان واقعیت با تمام سنگینی بر سرش آوار شد.نه جوان بود نه عاشق.زنی بود چهل ساله با موهای پریشان و یک لک کمرنگ در زیر چشم چپ.دست هایش را روی میز گذاشت جلوتر رفت و به چشمانش خیره شد.می خواست خود را در نی نی چشمانش ببیند.نبود.خودش آن جا نبود.فرهاد گفت:«آلاله می خواهی بمانی خانه؟»دستی به موهایش کشیدو گفت:«نه تنهایی دیوانه می شوم»واز جا برخاست.
وقتی از اتاق بیرون رفت شقایق را دید که تمام کوسن های کاناپه را به دنبال مقنعه اش زیرو و رومی کند.با دیدن او گفت:«آلاله یک مقنعه به من می دهی؟»آلاله به اتاق بر گشت و یک مقنعه از کشو برداشت.دوباره در آینه نگاهی به خود انداخت عینکش را به بالای بینی سراند و گفت:«آن که جوان است دختر توست » و بیرون رفت.
شقایق را که رساندند باران گرفت برگ ها یکی یکی جدا می شدند و سنگین از قطره های باران که بر روی آن ها جا خوش کرده بودند پایین می آمدند . آلاله سرش را خم کرد و از شیشه ی جلوی ماشین به بالا نگریست.شاخه های درختان دو طرف خیابان به هم چسبیده بودندو گنبدی رنگارنگ بر فراز سر رهگذران می ساختند.حوصله ی اداره را نداشت.دلش می خواست روی برگ های خیس قدم بزند.هیچ وقت حوصله اداره را نداشت.فکر کرد اخرین باری که با فرهاد به گردش رفته اند چقدر گذشته.به یاد نیاورد.خیلی گذشته بود.زیر چشمی نگاهی به او انداخت مثل همیشه سرحال و مرتب بود.صدای ضبط او را به خود آورد.برای هزارمین بار از فرهاد تعجب کرد.هیچ کس بهتر از او نمی توانست حال و هوای آلاله را بشناسدو برای بهتر کردنش دست به کاری بزند.همیشه بهتر از خود او می دانست که چه می خواهد بشنود چه می خواهد بگوید و کجا می خواهد برود.فکر کرد برای همین هم هست که در کارش موفق است.همیشه نیاز آدم ها را زودتر از خودشان می فهمد.صدای پیانو و فلوت توی ماشین پیچید و آلاله به یاد انار افتاد
به طرف فرهاد برگشت و با مهر به اون نگاه کردو اندیشید:«چقدر باهم فرق داریم وچقدرباهم هماهنگیم»فرهاد خندید و گفت:«درست حدس زدم؟نه؟»وآلاله می دانست که او حالا مشتاق چه عکس العملی است.دستش را روی زانوی او گذاشت و گفت:«خیلی وقت بود این را نشنیده بودم از کجا پیدا کردیش؟»وبعد دوباره به پیش رویش خیره شد.نمی توانست بیش تر از این چیزی بگوید.خوب می دانست که هر کلام دیگری تقلبی خواهد بود.فرهاد کف دست راستش را باز کردو روی صندلی گذاشت.آلاله آرام دست در دست او نهاد.دستش سرد بودو این را از گرمای دست فرهاد فهمید.فرهاد دست اورا به لب بردو آلاله نگران به دوروبر نگاه کرد.کسی متوجه آن ها نبود.مردم با عجله از این طرف خیابان به آن طرف می رفتندوتنها به روبه رویشان می نگریستند.
سر خیابان محل کارش پیاده شدو ایستاد تا فرهاد دور شود.فرهاد برای او دست تکان داد.آلاله دست هایش را در جیب روپوشش فرو برد و به ماشین او که دور می شد نگاه کرد.فرهاد بوق زدو از توی آینه ی ماشین دوباره برای او دست تکان داد.آلاله لبخند زد.بعد پشت ویترین مغازه ای ایستاد وبه سازهایی که در آن چیده شده بود چشم دوخت.هنوز هم دلش نمی خواست به اداره برود.داشت فکر می کرد از همان جا سوار کرایه های تجریش بشودو به بازار برودو لابلای آن همه سبزی و میوه و آن همه رنگ پرسه بزند که سنگینی دستی را روی شانه ی خود حس کرد.برگشت و خانم شیرازی را دید که با لبخند به او نگاه می کرد.به او سلام کرد و اندیشید:«حالا دیگر باید یک کارمند خوب باشم دقیق, مرتب ,منضبط و سرحال».سعی کرد به چهره اش حالتی عادی و آسوده بدهد.خانم شیرازی دستش را زیر بازوی او انداخت و گفت:«پنج دقیقه تاخیر داریم و آن وقت اینجا ایستاده ای و چنان عاشقانه زل زده ای به آن تار بد ترکیب که انگار صد سال است تار میزنی بیا برویم دیر شد»واو را به طرف اداره کشید.آلاله همان طور که می رفت سربرگرداند و نگاهی به ویترین انداخت وتار را دید.خانم شیرازی بازوی او را فشار داد و گفت:«واقعا" که, غلط نکنم عاشق, شدی عاشق همان تار گنده»وغش غش خندید.آلاله فکر کرد:«آدم باید به تعداد کسانی که می شناسد ماسک داشته باشد».واز فکر خودش خنده اش گرفت.خانم شیرازی کارتش را در شکاف دستگاه کارت زنی فرو بردو گفت:«زود باش دیگرکارتت را بزن.»
آلاله پشت میزکارش نشست و به پوشه ی کارهای در دست اقدام زل زد.پوشه خال خالی و آبی بودو او خوب می دانست اگر آن را باز کند اولین نامه مربوط به برنامه «هرمز شایان»است و این درست همان چیزی بود که او را نگران و مضطرب می کرد. روز قبل وقتی نامه را دیده بود اول باور نکرده بود بعد سه بار آن را خوانده بود و به خود خندیده بود.چرا باید تعجب می کرد.اغلبت توی بهمن ماه رهبرهای ایرانی مقیم خارج می امدند و توی تالار برنامه اجرا می کردند.چرا نباید او می آمد.بعد نامه را توی پوشه گذاشته بودو زل زده بود به تقویم روی میزش و آن قدر خیره به ان نگاه کرد که اشکش سرازیر شده بود چای اش یخ کرده بود و رئیسشان او را بی کار دیده بود.
بعد که ارباب رجوعی رسیده بود نامه را انداخته بود توی پوشه و سرش را گرم کارهای او کرده بود.اما بالاخره همین یکی دو روزه باید نامه را می خواند و کارهایش را انجام می داد.باید برنامه ریزی های لازم را می کرد.ساعت تمرین را مشخص کردو فهرست اسامی را می گرفت.دوماه و نیم وقت داشت دوماه و نیم تمام.پوشه را به عقب راندو روزنامه صبح را باز کرد.اتوبوسی توی دره افتاده بود.مردی زنش را کشته بود و بن کارمندی را اعلام کرده بودند.
شب وقتی همه سر میز شام نشستند فرهاد ظرف غذا را جلوی او کشیدو گفت:«امروز زیاد سرحال نبودی»آلاله نگاهی به ناخن هایش انداخت و گفت:«خسته بودم دیشب خوب نخوابیدم»وفکر کرد:«من که دیگر ویلون سل نمی زنم چرا یک کمی ناخن هایم را بلند نمی کنم؟»کمی غذا کشیدو دیس را جلوی دخترش گذاشت.هر وقت دیگر بود آلاله همه چیز را برای فرهاد تعریف می کرد.از دانه های انار می گفت و از بیدار شدن در جوانی.می دانست او با دقت به حرف هایش گوش می کندو همه را می فهمد خوب ِ خوب.اما حالا حوصله نداشت.چند لحظه سکوت شد.شقایق به ساعتش نگاه کرد وگفت:«راست می گویند هر وقت سکوت می شود ساعت سر ِ ربع است یا یک ربع مانده یا یک ربع گذشته یا نیم ساعت است که خودش می شود دوتا ربع...»بعد از پرحرفی خود پشیمان شد.حال و هوای اتاق سنگین بود.احساس کرد باید آن دورا تنها بگذارد.رنگ و روی آلاله پریده بودو فرهاد گرچه مثل همیشه سرحال بود اما معلوم بود مواظب آلاله است.شقایق فکر کرد:«مثل همیشه حواسش به این است که چه چیزی اورا ناراحت کرده»بعد یک دفعه یاد ماجرایی افتاد که آن روز صبح در دانشگاه پیش آمده بودو دلش خواست آن را برای فرهاد تعریف کند چون می دانست آلاله حوصله اش را ندارد.پس رویش را به پدرش کردو گفت:«امروز توی کلاس جامعه شناسی استاد سرمدی داشت درباره ی روستاها صحبت می کردو اسلاید نشان می داد.بعد یک دفعه یک گله گوسفند را دیدیم که استاد وسط آن ها روی یک سنگ نشسته بود آن وقت یکی از بچه ها از ته کلاس گفت آقا عکس دسته جمعی گرفتید یک دفعه کلاس مثل توپ ترکید.من که داشتم غش می کردم روی زمین بعد...»آلاله می دانست که حالا این داستان ده دوازده دقیقه طول می کشد و می دانست لازم نیست به آن گوش بدهد چون فرهاد گوش می داد و به موقع از او سوال می کرد و تشویقش می کرد تا باز هم با آب و تاب ادامه دهد.آلاله آرام آرام لیز خوردو به غلاف گرم خاطرات فرو رفت:«آن وقت ها بلند بودو لاغر ,وقتی فوتبال بازی می کرد از همه بلند تر بود و من وسط بازی بهش آب نبات می دادم چقدر بچه بودیم»و لبخند زد.شقایق که داشت ادای آقای سرمدی را درمی آورد فکر کرد آلاله به او لبخند می زند و باز هم ماجرا را بیش تر کش داد.آلاله به صورت شقایق خیره شدو او را با موهای بافته مجسم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#239 | Posted: 14 Sep 2013 15:17




قسمت دوم

کرد و دید که اصلا" شبیه خودش نیست.چرا چشم هایش شبیه او بودند اما مژه ها و لب هایش عین فرهاد بودو آن طوری که دستش را زیر چانه اش می زدو صاف به روبه رو خیره من شد هم مثل او بود و دست هایش ,دست هایش اصلا" شبیه آلاله نبود, دست های شقایق تپل بودند با ناخن های کوتاه و چهارگوش .اگر هرمز او را می دید چه می گفت؟
آلاله صندلی اش را به عقب هل داد و توی دلش گفت:«کاشکی اقلا" موهایش را اینقدر کوتاه نمی کرد و آن حلقه های نقره ای را به گوشش نمی انداخت.زمان ما دخترهای خیلی ساده تر بودند.».بعد بلند شد تا ظرف های را جمع کندوشقایق که هنوز گرم صحبت بود دستش را به طرف او تکان داد و گفت:«من الان جمع می کنم».اما آلاله حرف او را نشنید.دیس را برداشت و به طرف آشپزخانه رفت.شقایق با تعجب به پدرش نگاه کردو شانه هایش را بالا انداخت حرف هایش را تمام کردو از پشت میز بلند شد و گفت:«من می روم درس بخوانم».فرهاد لیوان ها را برداشت و به آشپزخانه رفت.کتری را آب کرد و گفت:«من فردا صبح ظرف ها را می شویم امشب پوآرو دارد برو بنشین تا چای درست کنم».آلاله تسلیم محبت او به اتاق رفت و روی کاناپه نشست.می دانست او صبر می کند تا خودش به حرف بیاید و می دانست تا نخواهد مجبور نیست توضیحی بدهد و باز می دانست خیلی زودتر از آن چه که فکر می کند با او حرف خواهد زد.برای این که این فکر را از سرش بیرون کند پرسید:«خوب قرارداد ها چی شد؟»مرد خندید و گفت:«باید برایت یک چیزی بخرم خیلی خوب شد.توی شرکت یکی از مدیرها پسرخاله اش را معرفی کرده بود اما آقای کرباسی که مدیر مالی است طرف مارا گرفت..»آلاله به او چشم دوخت و سعی کرد مشتاق به نظر بیاید.
روز بعد وقتی پشت میزش نشست خانم شیرازی گفت آقای مدیر آمده و گفته که زودتر برنامه های آقای شادان را هماهنگ کنند.آلاله پوشه ی آبی خال خالی را روبه رویش گذاشت و به آن خیره شد و یاد جمله ای افتاد که کنار یکی از صفحه های کتاب «شازده کوچولو» برای هرمز نوشته بود.آنجایی که شازده کوچولو به مرد می گفت:«نه این که من تو یکی از ستاره هام نه این که من تو یکی از آن ها می خندم؟..خُب پس هرشب که به آسمان نگاه کنی برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره ها می خندند.پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!»نوشته بود:«من هم ستاره هایی دارم که بلدند بخندند».پوشه را بست و زیر لب گفت:«اما قرار نبود ستاره از آسمان بیاید پایین.»خانم شیرازی از آن طرف اتاق گفت:«چی گفتی؟»آلاله خندید و گفت:«هیچی گفتم قرار نبود ستاره ها از آسمان بیایند پایین»ابروهای خانم شیرازی هلالی تر شد و پرید بالا.آلاله خندید.می دانست الان خانم شیرازی می گوید:«باز خُل شدی ها».
خانم شیرازی کشوی میزش را محکم بست و گفت:«می گویم ها انگار باز خل شدی.آن که مال دیروزت که زُل زده بودی به هیکل بی ریخت آن تاره این هم مال امروزت که دنبال ستاره ها می گردی.»آلاله شانه هایش را بالا انداخت و دوباره پوشه را باز کرد.باید به مدیر برنامه های هرمز شادان زنگ می زد.می توانست به خودش هم تلفن بزند اما فعلا" تصور این کار هم مضطربش می کرد.دستش را زیر مقنعه اش بردو زنجیر گردنبندش را کشید.بعد گوشی تلفن را برداشت و همان طور که شماره را می گرفت با خود فکر کرد:«من یک آدم سست عنصر هستم» و به یاد معلم کلاس پنجمش افتاد که همیشه دلش از آدمیان سست عنصر می گرفت.
برگه ی مرخصی ساعتی را پر کردو روی میز منشی گذاشت.گفت باید برود بیرون و سعی می کند دو ساعت دیگر برگردد.به خانم شیرازی هم گفته بود می رود جایی کاری دارد و هر چه او اصرار کرده بود نگفته بود کجا.آلاله کیفش را روی دستش انداخت و از اداره بیرون رفت.دم ویترین مغازه که رسید ایستاد نگاهی به تار انداخت بعد دوروبرش را نگاه کرد کسی نبود.پشت به خیابان چسبیده به ویترین دست هایش را بالا آورد انگشت های نشانه اش را رو به روی هم گرفت و چشمانش را بست و دست هایش را به طرف هم برد.وقتی چشمانش را باز کرد دوتا انگشت درست سربه سر بودند.پس می رفت تجریش.دست هایش را توی جیبش کرد و برای آخرین بار در شیشه ی مغازه به خودش نگریست.ناگهان متوجه شد که پسر جوانی پشت پیشخوان مغازه به او زُل زده.سرش را پایین اندخت و به طرف خیابان دوید و فکر کرد:«این هم یکی دیگر که فکر می کند من خُلم.»به اولین ماشینی که جلوی پایش استاد گفت:«پانصد تجریش»و در عقب را باز کردو دم پنجره نشست.آن وقت تازه فهمید که نفس نفس می زند و صورتش داغ شده.با مدیر برنامه ها صحبت کرده بودو وقتی خواسته بود اسمش را به او بگوید به تته پته افتاده بود.حالا نمی دانست هرمز با شنیدن فامیلی او چه فکری خواهد کرد؟آیا مرد می توانست آن را درست تلفظ کند؟آیا اصلا" هرمز فامیل او را به یاد می آورد؟توی تهران هزاران «دشتی»بود از کجا هرمز می فهمید که این یکی اوست آن هم بعد از بیست سال.مقنعه اش را جلوتر کشید.شیشه را تا نصفه پاین کشید و به بیرون خیره شد.
هوا خنک بود اما تازه نبود.آلاله به هوای تجریش فکر کرد و نفس عمیقی کشید.کیف سامسونت مردی که کنارش نشسته بود به زانویش فشار می آورد کمی خود را جمع کردو دوباره به بیرون خیره شد.توی ماشین بغلدستی دخترو پسر جوانی سر به سر هم می گذاشتندو می خندیدند.آلاله فکر کرد:«چرا من هیچ وقت از این کارها نمی کردم؟»ماشین جوان ها کنار ماشین آن ها ایستاد و آلاله دید که دختر متوجه نگاه های او شده و فهمید که بدجوری نگاه کرده.فکر کرد:«دارم مثل پیردخترها به او نگاه می کنم اما ما اصلا" یک جوری دیگر بودیم»و یاد خودش افتاد که توی حیاط با پسرها فوتبال بازی می کردو لبخند زدو به طرف دیگر نگاه کرد.زنی کوچک اندام و سیه چرده دست خالکوبی شده اش را به طرف او دراز کرد و پول خواست.آلاله به بچه ی بی حالی که در بغل او خوابیده بود نگاه کرد و احساس کرد قطره های سرد عرق روی پشتش لیز می خورند.شیشه را بالا کشید و بی اختیار خودش را به طرف مسافر دیگر کشاند.گوشه ی کیف به زانویش فشار اورد.مرد با تعجب نگاهی به او انداخت و آلاله فکر کرد:«این هم یکی دیگر».ماشین راه افتاد.ماشین جوان ها ویراژ داد و از بغل آ ها گذشت.آلاله دوباره خودش را به در چسباند و به فکر فرو رفت:«کاش می توانستم تمام زن های که بچه هایشان را کرایه می دهند خفه کنم».و محکم دسته ی کیفش را فشار داد.مرد گهگاه بر می گشت و به او نگاه می کرد.آلاله مقنعه اش را جلوتر کشیدو با خود گفت:«به یک زن این طوری نگاه نمی کند.وقتی به یک زن چهل ساله این طوری نگاه کنند بلافاصله فکر می کند یا صورتش کثیف است یا خیلی بی ریخت شده.»چراغ قرمز شد.توی پیاده رو پیرزن و پیرمردی کنار هم راه می رفتند هردو لباس سیاه تنشان بود.آلاله فکر کرد می روند به مراسم ختم.زن چادر سیاه تمیز اما کهنه ای به سر داشت و مرد کت و شلواری که سال ها از دوختش می گذشت.دم پاهای شلوار گشاد بود و کمر تنگ تنگ.مرد یک کلاه شاپوی رنگ و رو رفته به سر داشت. یک دفعه آن دو تصمیم گرفتند از جوی بگذرندو به خیابان بیایند.مرد کیف زن را گرفت ,کیف مربع و ورنی بود, مدل چهل سال پیش.آلاله از دیدن کیف در دست مرد خنده اش گرفت.چراغ سبز شد و از روبه روی آن ها گذشتند و احساس کرد آن دو همدیگر را خیلی دوست دارند.زنجیر گردنبدش را کشید و فکر کرد:«دوست دارند یا به هم عادت کرده اند؟دوست داشتن یا عادت کردن مسئله اینجاست ,عشق یا عادت؟عشق یا دوست داشتن.کی گفته بود دوس داشتن بهتر از عشق است؟هر که بود حرفش خیلی پسندیده بود او گفته بود عشق با هیجان, بی فکری و غم همراه است اما دوست داشتن استوار آرام و منطقی است».
کیف مرد بیشتر و بیشتر به زانوی او فشار می آورد.به مرد نگاه کردو تازه متوجه شدکه ماشین ایستاده و مرد می خواهد پیاده بشود زیر لب معذرت خواست و پیاده شد.نزدیک پل رومی بودند.دوباره سوار ماشین شدو چشم دوخت به حرکت پشت سرهم تنه های درختان که به خاطر خلوتی خیابان تند تر شده بود.آن طرف تر کنار پنجره مرد جوانی نشسته بود که زیر لب با خود حرف میزد.آلاله فکر کرد:«نکند من هم گاهی با خودم حرف میزنم؟»و دستش را به لب هایش کشید بیحرکت بودند.آلاله دوباره به او نگاه کردو از خودش پرسید:«این مرد چرا با خودش حرف میزند؟عاشق است؟بی پول است؟ بیکار است؟نه...عاشق نیست حوصله اش سررفته اگر الان از او بپرسم که به چی فکر می کند چه می شود؟کاشکی بلند تر حرف میزد حتماً او هم می خواهد برود تجریش».ماشین ترمز کرد.رسیده بودند.کرایه را دادو پیاده شد.مرد جوان هم پیاده شدو قبل از این که آلاله فرصت کند مسیر او را دنبال کند توی جمعیت گم شد.آلاله تصمیم گرفت از اولین چیزی که خوشش آمد آن را بخرد.کیفش را باز کردو پول هایش را شمرد.می توانست یک جفت کفش ارزان یا یک بلوز بخرد.کیفش را بست و در دهانه ی سیاه بازار فرو رفت.
به اداره که برگشت ظهر بود.سبک تر شده بود.بلوزش را به خانم شیرازی نشان دادو منتظر شد تا او طبق معمول بگوید گران خریدی اما او ابروهایش را درهم کشید و گفت:«نگفته بوی می روی خرید».آلاله فهمید که خیط کرده.گفت:«رفتم جایی کار داشتم این بلوز راهم خریدم دوهزار تومان».خانم شیرازی نگاهی به بلوز انداخت و گفت:«گران خریدی».آلاله خندیدو خانم شیرازی همیشه از این که به او بفهماند در خرید کردن ناشی است لذت می برد.
بعد باهم ناهار خوردند.بعد از ناهار سرش را به بایگانی کردن نامه هایش گرم کرد. تاساعت چهارو نیم باید در اداره می ماندو می خواست به هیچ چیز فکر نکند.وقتی چای بعد از ظهر را آوردند با خانم شیرازی روی مبل وسط اتاق نشستند تا مثل هر روز چایشان را با خرما بخورند.آلاله وقع خوردن اولین جرعه ی چای نگاه کنجکاو خانم شیرازی را دید و فهمید به زودی یکی از آن گپ های دوساعته را پیش رو خواهند داشت.گپ هایی که با چند سوال شروع می شدو بعد می رفت و می رفت تا بالاخره سر از یک جایی سر در اوردو این بستگی به خانم شیرازی داشت که چطور صحبت را ادامه بدهد.آلاله در این زمینه هیچ استعدادی نداشت ودر واقع ترجیح می داد شنونده باشد چون می دانست خانم شیرازی احتیاج دارد با کسی حرف بزند و با آلاله راحت بود. سال های هم اتاقی بودن به او آموخته بود که الاله می تواند دوست بسیار خوبی باش و او را درک کند. خانم شیرازی جرعه ای چای نوشید و شروع کرد:
_یک دو سه روزی است که حالت چندان خوش نیست؟
آلاله فکر کرد همیشه از من شروع می کند تا به خودش برسدو جواب داد:
_تو که می دانی من پاک خُلم.
_نه جدی می گویم اگر فرهاد را نمی شناختم فکر می کردم او اذیتت می کند و یا نکند شقایق مشکلی پیدا کرده؟
_نه بابا بیچاره ها!
_خوب پس چی؟
آلاله که از کنجکاوی او لجش گرفته بود یک دفعه هوس کرد او را دست بیندازد. حالا که قرار بود گپ بزنند بهتر بود یک کمی هم تفریح کنند.فنجانش را روی میز گذاشت چند ثانیه به خانم شیرازی زُل زد و وقتی دید حسابی منتظر است گفت:
_راستش از پیری می ترسم.
خانم شیرازی یک دفعه منفجر شد:
_چی؟از پیری می ترسی؟خجالت بکش.یکی نداند فکر می ند که حالا شصت سالشه.
آلاله فکر کرد:«چقدر بلند حرف می زند تازه گوشه ی چشم چپش هم می پرد یعنی دارد عصبانی می شود.می گوید شصت سال چون خودش دارد به پنجاه سالگی نزدیک می شود.»
و شنید:
_پس من چی بگویم؟تو حالا به اندازه ی چهل سال زندگی کرده ای من چی؟اگر پرونده ی زندگی مرا نگاه کنی به اندازه ی ده سال هم زندگی نکرده ام.نه گردشی, نه شوهری, نه تفریحی, نه بچه ای...آخر سرهم همین طوری می سپارندم به بایگانی راکدو آن وقت حتی هیچکس نیست که برایم حلوا بپزدو سر خاکم بیاید.
اشک توی چشم های خانم شیرازی حلقه زدو آلاله از بحثی که آغاز کرده بود پشیمان شد.از جایش بلند شد،یک دستمال کاغذی داد دست خانم شیرازی و زد به شوخی:
_اصلاً ناراحت نباش،خودم هر شب جمعه حلوا درست می کنم و می آرم سر خاکت.
سعی کرد بخندد،اما خانم شیرازی انگار اصلاً حرف او را نشنیده بود.
نشست سر جایش و گفت:
_خوب تو هم،اشکت توی آستینت است.بجای این که من را دلداری بدهد خودش دارد گریه می کند.خیلی خوب بابا،غلط کردم.پیر نیستم.جوانم،اصلاً چهارده سالم است،می خواهی سرم را از پنجره بیرون کنم و داد بزنم آی مردم من جوانم.
خانم شیرازی چشم هایش را پاک کردو گفت:
_خیلی خوب، مسخره بازی در نیار من فقط از تو پرسیدم چرا حالت خوش نیست.
آلاله تسلیم غمخواری خانم شیرازی،زنجیر گردنبندش را کشیدو گفت:
_هیچی،قاطی کرده ام.
خانم شیرازی که حالا احساس قدرت می کرد گفت:
_بیخود،شوهر به ان خوبی،دختر به آن نازنینی...یا شاید هم عاشقی؟
آلاله از روی مبل بلند شدو پشت پنجره رفت.گنجشک ها را دید که لابلای شاخه های باریک و لخت درختان،پرهایشان را پوش کرده بودندو نشسته بودند.گنجشک ها درست همرنگ شاخه ها بودند.آلاله فکر کرد:
«درست عین یک کلاف کاموای بوکلۀ قهوه ای».خانم شیرازی پرسید:
_چی؟
آلاله فهمید که بلند فکر کرده و گفت:
_هیچی،شوهر و بچه که همه چیز نیست،هست؟اگر بود که لابد تا به حال تو باید مرده باشی.
وساکت شد.
صدای آلاله در اخرین کلمه ها توی گلویش شکست و خانم شیرازی فهمید که اوهم بغض کرده و حتماً برای همین هم بود که به بیرون نگاه می کرد.دلش می خواست از کار او سر در بیاورد.همیشه آلاله به نظرش کمی عجیب می امد.غم او هم خوشحالش می کردو هم غصه اش می داد.خوشحال می شد چون می دید اوهم علیرغم تمام خوشبختی اش،بازهم مثل او مشکلاتی داردو غصه می خورد چون دوستش داشت.اما در وجود او حس کنجکاوی ازهمه چیز قوی تر بود.او عاشق مسائل زندگی دیگران بود،بس که به مسائل خودش عادت کرده بود.بیش تر از هر چیز داستان های عشق و ناکامی را دوست داشت چون خودش تنها یک بار ان هم در سال هایی دور خیلی دور عاشق شده بود.می خواست بازهم با آلاله حرف بزند اما دید که او فعلاً حوصله حرف زدن ندارد.
فردای ان روز وقتی آلاله از خواب بیدار شد خسته و سنگین بود،انگار اصلاً نخوابیده بود.دهانش خشک و تلخ بود.به ساعت نگاه کرد.باید بلند می شد.می توانست خودش را به خواب بزند و بگذارد فرهاد بیاید بیدارش کند.از بیرون صدای رادیو می امدو صدای شیر دستشوئی .بلند شد و جلوی آینه نشست.گوشۀ لبش تب خال زده بود.پوزخندی زدو گفت:«گل بود به سبزه نیز آراسته شد».بعد موهایش را پشت گوشش زدو دوباره آورد روی گونه هایش.نوک دماغش را گرفت و به بالا کشید بعد گوشه های چشمش را به دو طرف کشید و خودش را شبیه ژاپنی ها کرد.آن وقت دستش را زیر چانه اش زدو به خودش خیره شد.آهی کشیدو گفت:«خدارا شکر که هیچ وقت خیلی خوشگل نبوده ام وگرنه لابد حالا خیلی غصه می خوردم» و به صورتش کرم مالید.فرهاد در را باز کردوگفت:«چطوری؟»آلاله لبخندی زدو گفت:«متوسط و تب خال زده».
سر میز صبحانه مثل همیشه فرهادو شقایق سرحال بودند.فرهاد سر به سر شقایق می گذاشت و می گفت:«خدا کند زود تر شوهر کنی و بروی.مردم از بس صبح ها برایت صبحانه درست کردم»و شقایق یک دفعه با اداو اطوار گفت:«تو هر کاری که می کنی به خاطر ان رن تب خال زده است نه من» و هردو خندیدند.الاله نخندید و فکر کرد:«هردو باهم حسابی جورشان جور است،از یک خمیره اند و همدیگر را بیش تر از من دوست دارند» فرهادو شقایق که متوجه سکوت او شدند دیگر چیزی نگفتند و مشغول خوردن صبحانه شدند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#240 | Posted: 14 Sep 2013 15:19




قسمت سوم

توی ماشین وقتی تنها شدند،آلاله پرسید:«خیلی پیر شده ام؟»فرهاد نگاهی به او انداخت و گفت:«نه؟اصلاً،ازمن سر حال تری».آلاله بطرف او چرخید و نگاهش کرد.موهایش کمی ریخته بودو کمی هم سفید شده بود بود،چاق تر از قبل بود،خیلی چاق تر.اما هنوز هم خوش قیافه بود.آلاله گفت:«گاهی فکر می کنم اگر زن یکی دیگر بودم و بعد یک دفعه یک جایی ترا می دیدم چی می شد؟»فرهاد سرک کشید،خودش را توی اینه نگاه کرد،نوک سبیل هایش را به طرف دهانش کشیدو گفت:«هیچی،محل سگم هم نمی گذاشتی»آلاله ساکت شد و فرهاد ضبط را روشن کرد.صدای تار توی ماشین می پیچید.آلاله صدای ضبط را کم کرد. گفت:«می دانی،دو سه روز پیش وقتی از خواب بیدار شدم برای ربع ساعت توی نوزده سالگی بود.»فرهاد گفت:«نوزده سالگی ات را دوست ندارم،چون من نبودم».
آلاله حلقه اش را در آوردو آن را در انگشت دست راستش کردو گفت:«نه،تو نبودی.اما من عاشق بودم.یعنی...خوب چرا همین بود،عاشق بودم.عاشق یک پسر مو فرفری و دراز.»فرهاد برای مسافرکشی که جلوی او ایستاده بود بوق زد.بعد سرش را از پنجره بیرون بردو گفت:«هی،آخر اینجا جای ایستادن است».بعد به الاله نگاه کرد و گفت:«من در نوزده سالگی عاشق فوتبال بودم».آلاله خندیدو گفت:«دروغ نگو،پسرها وقتی جوانند یک روز در میان عاشق می شوند».فرهاد پنجه هایش را باز کردو روی تشک گذاشت،اما آلاله به روی خودش نیاورد.از این که فرهاد از این جور صحبت ها طفره می رفت دلخور بود.فرهاد دنده را عوض کردو با لحن شوخی گفت:«حالا خیلی احساس پیری می کنی؟»آلاله گفت:«آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری نگاه می کند.فکر می کند پیری یک حالت عجیب غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از ادم دور است.اما وقتی به ان می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده ،دور چشم هایش چین افتاده ،پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند».
حالا دیگر رسیده بودند سر کوچه ی اداره ی آلاله،اما هنوز حرف هایشان تمام نشده بود.فرهاد از سر کوچه گذشت تاهمان اطراف چرخی بزنند.احساس می کرد آلاله هنوز می خواهد حرف بزند.آلاله آینه ماشین را به طرف خودش چرخاند و گفت:«پیری فقط یک صورتک ِ بد ترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم،ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد.بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که می خواستی نکردی»فرهاد فکر کرد:«دارد به دانشگاه فکر می کند و به آروزهایش برای نوازندگی و تحصیل در رشته اهنگسازی و...»
آلاله زد روی زانوی او و گفت:«هان!چی شد؟رفتی تو فکر».فرهاد مثل همیشه زد به شوخی و گفت:«امروز خیلی رمانتیک حرف می زنی.نکند خبری شده؟باید یک سری به اداره ات بزنم.یا نکند...بگو ببینم ان مرد خوشبخت کیه؟قول میدهم خودم بروم سراغش و مراتب عشق تو را اعلام کنم».آلاله کیفش را روی زانوهایش گذاشت و گفت:«بی غیرت».فرهاد به طرف اداره پیچیدو گفت:«غیرت مال کلاه مخملی هاست» و ترمز کرد.آلاله در را باز کرد،فرهاد بازویش را گرفت و گفت:«به مولا چمنیم»آلاله غش غش خندیدو پیاده شد. فرهاد گفت:«نکند واقعاً خبریست؟»آلاله دوباره خندید و گفت:«حالا درست شدی عین خانم شیرازی تنها ابروهای تو هلالی نیست»و به فرهاد نگاه کرد،قیافه اش خیلی جدی شده بود.گفت:«ببین، نباید ناراحت بشوی،زن های چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سر می زند،برای این که ثابت کنند هنوز پیر نشده اند یا دوست پسر می گیرند یا لباس های عجیب غریب می پوشند و موها ی شان را بنفش می کنند یا رژیم لاغری می گیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا می روند کلاس زبان یا....چه می دانم،اما مطمئن باش همۀ این ها فقط یه مدت کوتاه است،خیلی زود به پیری عادت می کنند».فرهاد گفت:«توچی؟».آلاله شیشه را بالا کشیدو گفت:«بهت می گویم،یکی از همین روزها» و خواست در را ببندد که فرهاد گفت:«اما یادت باشد تو هنوز چهل سالت نشده،هنوز دو سه ماه مانده».
خانم شیرازی هنوز نیامده بود.آلاله کرکره پنجره را بالا زد،کیفش راروی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت.وسط پله ها بود که یک دفعه به خودش آمد.انگار تا ان وقت داشت توی خواب راه می رفت.دستش را به نرده ها گرفت و ایستاد.داشت بی اختیار به طرف سالن می رفت.امروز گره کُر تمرین داشت.چند تا سرود برای دهه فجر و حالا تقریباً پانزده سالی میشد که پایش را به ان سالن نگذاشته بود.درست از وقتی سازش را کنار گذاشته بود تحمل دیدن هیچ نوازندۀ دیگری را نداشت.به خصوص از دیدن کسی که ویلون سل می زد حسابی عصبی می شد.بارها و بارها کنسرت ها برگزار شده بودن،شقایق و فرهاد تنها رفته بودندو او در جواب اصرار آن ها گفته بود:«آن جا فقط محل کار من است و هیچ کس برای لذت بردن به محل کارش نمی رود».اما امروز داشت به طرف سالن می رفت و خودش هم نمی دانست چرا.دم سالن که رسید،نگهبان او را دید،به طرفش دوید و گفت:«به به،چه عحب از این طرف ها» و در را برای او باز کرد.آلاله خندید و وارد راهروی اصلی شد.بعد آرام آرام از پله ها بالا رفت و اهسته در یکی از بالکن ها را باز کردو نشست.همه جا تاریک بودو خوب می دانست تا سرو صدایی نکند کسی متوجه حضور او نمی شود.سالن هنوز به همان زیبایی بود.با همان چراغ بزرگ کندو شکل و همان مخمل های سرخ و نرده های سفید.مقنعه های زنان و سرهای سیاه و سفید مردان از بالا شبیه نقطه های متحرکی بودند که مدام می جنبیدند و از خود سروصدا در می آورند.نوازندگان مثل مورچه ها لقه های ریزو درشت خود را با خود می کشیدند و لقمه ها نمی رفتند،جیغ می کشیدند و نمی رفتند.آلاله جلوتر رفت و به زیر پایش خیره شد.ویلون سل تنهایی به صندلی تکیه داده بود.احساس کرد نوک انگشتانش مور مور می شود.چند سال بود دست به ساز نزده بود؟دوباره نگاه کرد.چند زن و مرد از پشت صحنه در امدند و به طرف جاهایشان رفتند.هنوز هم بعضی صندلی ها خالی بود.آلاله به پشتی صندلی لم دادو به سقف خیره شد.هرمز می گفت:«من اصلاً دوست ندارم توی سالن کنسرت بنشینم،این قدر مردم سروصدا می کنند،دولا راست می شوند،سرفه می کنند که کُفر ادم را در می اورند»وحالا می امد جلوی همان تماشاگرها کنسرت بدهد.
دوباره به پایین نگاه کرد و از انعکاس نور بر سر تاس و گلگون نوازندۀ فلوت خنده اش گرفت.چقدر به نظرش عجیب می امد که ادم زیر نو افکن بنشیند تا بقیه تماشایش کنند.بعد یاد خودش افتاد که جلوی آینه قدی اتاقش می نشست و ویلون سل می زد و گهگاه سرش را از روی ساز بلند می کرد تا به حالت دستهایش در اینه نگاه کند.هیچ وقت به صورت خود نگاه نمی کرد.سرش را به پشتی تکیه دادو آخرین شبی را که هرمز می رفت به یاد آورد.یک مهمانی بود،پر از بچه های همکلاسی.اتاق پر بود از دوستان او و هرمز،دخترها دوروبر هرمز می پلکیدند و او که طبعی با نشاط و شوخ داشت سر به سر همه می گذاشت.آلاله گوشه ای نشسته بودو غمگین تر از ان بود که به شوخی های هرمز بخندد.یک روز مادرش به او گفه بود:«همۀ ما در جوانی عاشق بوده ایم،عشق ها یکی یکی رفتند و تکه ای از دل مارا با خود بردند»آلاله به عشق های مادرش فکر کرد.چقدر دلش می خواست بعضی از ان ها را ببیند.بعد ناگهان تصویر قلبی در نظرش مجسم شد که مثل ابکش سوراخ سوراخ بودو هر تکه اش را یکی با خود برده بود.آلاله آرام خندید و به خاطر سپرد تا از مادرش بپرسید که برای شوهرش چقدر باقی گذاشته.می دانست خبر آمدن هرمز او را هم سر حال می اورد،همان طور که هر زن دیگری هم که از علاقه قدیمی ان دو خبر داشت سر حال می امدو این به خاطر آلاله و هرمز نبود،به خاطر عشق های جوان و نابی بود که رفته بودند و پشت کوه ها و دریاها پنهان شده بودند.
حالا دیگر سازها را کوک می کردند.نوازنده ها با سروصدا صندلی خود را به چپ و راست می کشیدند و صفخات نُتشان را ورق می زدند.زن های ویلونیست همان طور که خم و راست می شدند،همدیگر را برانداز می کردند و نوازندۀ کنترباس طوری به سازش تکیه داده بود که ادم فکر می کرد هر لحظه مکن است ساز لیز بخوردو او با چانه روی زمین بیاید.آلاله آرنج هایش را لب بالکن گذاشت ،منتظر نوازندۀ ویلون سل بود.او اخر از همه امد،زنی چاق بود با صورت گرد.به نظر الاله به هر چیزی شبیه بود جز نوازندۀ ویلون سل،بیش تر بهش می آمد که یک ربدوشامبر چینی بپوشدوروی یک کاناپه لم بدهد.
شبیه یک گربه بود،یک گربۀ چاق که به زحمت قدش به سازش می رسید.در همین موقع کسی خانم ثقفی را صدا زدو زن سرش را برگرداند.اسم به نظر الاله آشنا امد و یک دفعه او را بجا آورد.ساناز ثقفی،سال پایینی کم استعداد اما پررو،خیلی پررو.آلاله عینکش را به بالای بینی اش سُراند و با خود گفت:«چرا پررو؟من دارم حسودی می کنم.پشتکار داشت و من نداشتم.شاید اگر ادامه می دادم الان من جای او نشسته بودم.من بی عرضه بودم زود وادادم.اگر جای او بودم حالا در کنسرت هرمز،من هم ساز می زدم».
قطره های اشک روی گونه هایش سر خوردند و در چین های مقنه اش فرو رفتند.از روی صندلی بلند شدو ارام از بالکن بیرون رفت.حالا می فهمید این تنها چیزی است که می خواهد.از زمانی که فهمیده بود او می اید،از اعماق وجودش،بدون آن که خود بداند این را خواسته بود و حالا با دیدن روشنایی بیرون تالار این نکته مثل روز برایش روشن شده بود.احساس می کرد تحقیر شده و از ان چیزی که می خواست باشد،جدا افتاده.از سالن بیرون رفت از پله ها تند تند پاین دوید و پاشنه هایش را محکم روی پارکتها کوبید اما صدایی که می خواست نشنید.
به اتاق رسید صاف رفت سر جایش نشست و دفتر تلفنش را بیرون آورد.اصلاً متوجه خانم شیرازی نشد که با چشمان گرد شده به او نگاه می کرد.دفتر تلفن را ورق ردو توی میم دنبال اسم یکی از همکلاسی هایش گشت.شماره تلفن را پیدا کرد.میل عجیبی داشت که از زندگی خانم ثقی سر در بیاورد.دوستش همه را می شناخت.شماره را گرفت.بعد از چند صدای بوق صدای ضبط شدۀ بچه ای را شنید که می گفت:«ما خانه نیستیم،اگر پیغامی دارید بعد از شنیدن صدای بوق بگویید».آلاله کمی مکث کرد و بعد گوشی را سر جایش گذاشت.بلافاصله تلفن زنگ زد.گوشی را برداشت و هم زمان از گوشی و از طرف مقابل خانم شیرازی را شنید که می گفت:«سلام،خانم خانم ها»آلاله که ناگهان متوجه خانم شیرازی شده بود نگاهی به او کردو گفت:«سلام»بعد بی اختیار گوشی را گذاشت.این کار او باعث شد که چند دقیقه ای غش غش بخندند و الاله از ان حال و هوا در بیاید.خنده هایشان که تمام شد خانم شیرازی گفت:«حالا به کی زنگ می زدی؟»آلاله یک لحظه دل دل کرد تا همه چیز را بگوید،ولی بعد جلوی خودش را گرفت.نمی خواست خانم شیرازی احساس او را نسبت به ثقفی بداند.پس سرش را تکان دادو گفت:«هیچی،چیز مهمی نبود».پوشه هایش را باز کردو چند نامۀ اداری را سروسامان داد.
ان روز عصر تا به خانه برسد هزارو یک فکر از ذهنش گذشت.شقایق کلاس داشت و فرهاد هم زودتر از ساعت هشت نمی امد.چهار ساعتی وقت داشت که هرکاری دلش می خواست بکند.می توانست به کارهای عقب افتادۀ خانه برسد،می توانست دراز بکشدو تلویزیون نگاه کندیا یک غذای حساب بپزد. در راهرو را باز کرد و نفسی به راحتی کشید.به اتاق خواب رفت،کیف و مقنعه اش را روی تخت پرت کردو با روپوشی دراز کشید.خسته بود.روز سختی را گذرانده بودو می توانست حالا یک ساعتی بی سرو صدا بخوابد.چشم هایش را بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند.
بالش را از زیر سرش برداشت و دست هایش را به دوطرف باز کرد.کم کم در حالتی بین خواب و رویا فرو رفت.حالتی که اندیشه ها جای خود را به تصاویر می دهند و تصاویر پی در پی و ناتمام با فکرهای غریب ترکیب می شوندو تا می آیی دنباله ان را بگیری از خاطرت می گریزند و تنها احساسی خوش یا ناخوش از خود به جای می گذارند.
آلاله اول خودش را دید که با لباس در استخری بلند و باریک،در کنار ماهی هایی بزرگ شنا می کند.بعد شقایق را دید که موهایش را در باد شانه می زند.بعد فرهاد و هرمز را دید که باهم گرگم به هوا بازی می کنند.آن وقت همه چیز باهم قاطی شد.کم کم به خواب رفت و دوباره همان اهنگ را شنید.همان اهنگ قدیمی که هرمز برای او ساخته بود،وقتی ترجیح می دادند به جای هر صحبتی با ردوبدل کردن صفحه های موسیقی و دفترچه های نت باهم ارتباط برقرار کنند.آلاله خودش را به دست زمزمۀ نرم ان سپردو احساس کرد سبک می شودو مثل بادبادک بالا می رود.بعد ناگهان صدا قطع شد و صورت درشت خانم ثقفی را دید که از روی یک بادبادک به او می خندد.بادبادکی با گوشواره های بلند که نخ آن به دست هرمز بود.آلاله احساس کردبه روی تخت سقوط می کندو بعد ضربه ای اورا به خود اورد.از جایش بلند شدو توی تخت نشست.تمام بدنش خیس عرق شده بود.بلند شدو به اشپزخانه رفت.ضربان قلبش تند شده بودو احساس می کرد دلش می خواهد روی پشت بام برودو تمام هوای دنیارا یک جا فرو بکشد.یک لیوان آب سرد سر کشید.خواست یک بسته گوشت از توی فریزر در بیاورد اما فراموش کرد.در فریزر را بست و به سراغ انبار رفت.حالا دیگر دقیقاً می دانست چکار می خواهد بکند.در انبار را باز کرد،چند چمدان و کارتن را به زور بیرون کشیدو جعبه سازش را از کنار دیوار برداشت.به اتاق خواب رفت و جلوی آینه نشست.ساز را از جعبه بیرون اورد و در اغوش گرفت.احساس می کرد دستۀ ساز زیر دست او نرم و رام است،بعد با ارشه ای که نیمی از موهایش از یک طرف رها شده بود،شروع کرد به نواختن یکی از اهنگ هایی که هنوز به یاد داشت.بعد از چند دقیقه چنان جذب ساز شده بود که دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود،نه ارشۀ خراب،نه کوک های در رفته،نه خانم ثقفی و نه حتی هرمز.فقط خودش بودو سازش .پشت سرهم می نواخت.انگار آهنگ هایی که این همه سال از یادش رفته بودن به ترتیب پشت دری صف کشیده،یکی یکی وارد می شدندو با او احوالپرسی می کردند.آلاله از زیادی اهنگ هایی که هنوز به یاد داشت ذوق زده شد و اشک هایش روی بدنۀ خاکی ساز شیار انداخت.آلاله ویلون سل می نواخت و گهگاه در اینه به خود می نگریست و برق شادی را در چشمانش می دید.
وقتی برای چندمین بار داشت یکی از اهنگ های محبوبش را می زد،احساس کرد که ارامشی خاص وجودش را فرا می گیرد، دوباره در آینه نگریست و این بار خودش را در چشمان خود دید.به خودش لبخندی زدو بعد ناگهان احساس کرد در پس زمینۀ

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 24 از 66:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites