تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 31 از 66:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  65  66  پسین »  
#301 | Posted: 4 Oct 2013 11:35




طاها مي گويد : ستاره... تو بايد جدا بشي... تو بايد از حالا اقدام كني... نمي شه ديگه با اين وضع ادامه بدي !! بايد با خانواده ات در ميون بذاري... ستاره من كمكت مي كنم... !
خرج خانه هم به گردن طاهاي بينوا افتاده... خيلي غصه دارم... خدايا كمكم كن... امروز وقتي طاها از خانه اش بيرون رفت... بايد كاري بكنم !!
فكري توي سرم افتاده... نمي توانم به اين رويه ادامه دهم... بايد فعلامخارجم را از جايي تامين كنم تا مجبور نشوم كمك هاي طاها را قبول كنم... به فكر فروش اثاثيه هستم...
طاها بيرون مي رود... و من مرد سمساري را كه با صداي نابهنجارش ارامشكوچه را به هم ريخته صدا مي زنم... مرد نگاهي به بالا مي اندازد و مي گويد : بايد بيام طبقه چندم...
مي گويم : چهارم !
مي دانم غصه اش گرفته... اما چاره اي نيست...
مرد سمسار در برابر اثاثيه تر و تميزي كه از من گرفته... مبلغ ناچيزي به من مي دهد... با غر غر ان را مي گيرم... و با خود مي گويم : خدا بزرگ است فعلا همين كافيه !!
اجاره خانه را كنار مي گذارم... و به سراغ پيرزن مي روم...
امروز پيرزن خوشحال است... اين واقعا از نگاهش پيداست...
مي پرسم... مادر... امروز معلومه كه خيلي سرحالي !!
لبخند مي زند و مي گويد : قراره فردا برم مشهد !!
با خوشحالي مي گويم :جدي ميگين ؟! با كي ؟
مي گويد : با برادر زاده ام...
در دلم مي گويم : چه عجب راضي شده اند اين پيرزن تنهاي بيچاره را به مسافرتي ببرن... پوسيد دل اين بيچاره در اين چهار ديواري تاريك و غمگين...
مي گويم : مادر چمدان بسته اي ؟!
مي گويد : نه دخترم... خودم كه نمي تونم... منتظر بودم تو بياي...
مي گويم : خب چمدان داري يا برات بيارم
مي گويد : دارم مادر... دارم... برو از توي كمد بيارش...
چمدانش را مي اورم... لباس هايي كه او مي گويد من پدا مي كنم و داخل چمدان مي گذارم چادر نمازش و سجاده اش را نيز و همه چيزهايي كه براي يك سفر نياز است...
دو تا اسكناس به او مي دهم و مي گويم : مادر... اين اسكناس ها رو براي من توي ضريح اما رضا بيانداز...
پيرزن اسكناس ها را مي گيرد و مي گويد : نيت كن... من هم نيت مي كنم... تا ساعتي كنارش مي نشينم و او برايم حرف مي زند... تا بلاخره رويش را مي بوسم و با او خداحافظي مي كنم... به اوسفارش مي كنم مراقب خودش باشد...
خريد اندكي مي كنم و بساط غذا پختن راه مي اندازم...
بچه ها بد عادت شده اند... عصر ها با طاها بيرون مي روند... بازي مي كنند و امروز مرتب سراغش را از من مي گيرند... جالب است ديگر به ياد ماهان نمي افتند !!
من اما لاغر و زرد شده ام... احساس مي كنم بيمارم... بيماري تنهايي دارم... تنها گذاشته شدن ! بيماري لاعلاجي است كه زندگي را به كامم زهر كرده... در اين چند روزه چندين بار با منزل عشرت جون تماس گرفتم اما هر دفعه عباس اقا گوشي را برداشت و گفت : عشرت جون خونه نيست !!
به طاها مي گويم : بهتره سري خونشون بزنم...
و طاها مي گويد : بهتر است با خانواده ي خودت تماس بگيري !!اين روزها طاها بيشتر كمك من مي كند... نگاهش گاه انقدر در برابر من و بچه ها مسولانه است كه يادم مي رود ربطي به هم نداريم !!
دلم مي خواهد مي توانستم بي دغدغه و بي هيچ ترس مهرش را به دلم راه مي دادم... او بسيار مهربان است... و نگاهش بسيار عاشق...
مي دانم كه تمام ذهن او را پركرده ام... من هم اگر نخواهم به خودم دروغ بگويم... بايد اعتراف كنم... تمام ذهن من انجا در طبقه سوم زنداني است... !! اما از خدا مي خواهم كه هيچگاه تنهايم نگذارد تا وقتي خدا با من است... گناه نخواهم كرد هر چند كه دلم اسير باشد...
زنگ خانه را اين صبح خنك چه كسي مي نوازد ؟! خواب الود و گيج از جا بلند مي شوم... گوشي ايفون را برمي دارم و مي گويم : بله...
صداي خش دار زني عصباني مي گويد : وا كن !!
مي پرسم : شما ؟!
مي گويد : همين اداها رو بلدي فقط!! واكن ديگه... منم عشرت!!
چيزي در دلم اوار مي شودو به سرعت دكمه ي ايفون را فشار مي دهم و در اپارتمان را باز مي كنم... جلوي در مي ايستم... دلم هزار راه مي رود و مي ايد... نمي دانم اين صبح سحر عشرت جون براي چي امده !!
به طبقه چهارم كه مي رسد... چادرش روي شانه هاي گوشتالويش مي افتد... و موهاي فرفري كوتاهش كه نامنظم و گره گره هستند دهن كجي ام مي كنند... انگار خواب نما شده !! و در خواب راه افتاده ! حتم دارم حتي لباسش را عوض نكرده !!
هن هن كنان اخم ها را در هم مي كشد و در جواب سلامم مي گويد :
عليك سلام !!
كنار مي روم تا بتواند وارد خانه شود... چادرش را مي گيرم و در را پشت سرش مي بندم... دلم مي خواهد بغلش كنم و ببوسمش اما خودش را عقب مي كشد... با طعنه مي گويد : خوبه... حال اومدي !!
با تعجب نگاهش مي كنم مي دانم كه دروغ مي گويد مي دانم كه مي خواهد شروع كند و اين جمله تنها پيش درامدي است براي شروع دعوا... مي گويد : خوب بچه ام رو فراري مي دي... واسه ي خودت زندگي مي كني ! بچه ام يكشب اينجاست يك شب اونجا !!! اسير شده...
با خودم مي گويم (( ا... نكنه ماهان خجالت مي كشهبه خونه برگرده والله اگر خجالت بكشه جاي شكر داره !!))
عشرت جون مي گويد : خب... بشين ستاره... نه چاي مي خوام نه صبحونه !! فقط يك ليوان اب بيار بشين مي خوام حرف بزنم من هم حرفش را گوش مي كنم... يك ليوان اب مي ريزم وبرايش مي اورم...
كنار ش مي نشينم... بچه ها در اتاقشان خوابيده اند... او سراغي از انها نمي گيرد...
مي گويم : عشرت جون... من بچه شما رو فراري دادم ؟!
مي گويد : پس كي فراري داده...؟! توي يك وجبي حريف همه هستي !! اون از فتانه كه زنگ مي زني تهديدش مي كني اونم از ماهان !!
مي گويم : عشرت جون... چند لحظه زبون به دهن بگير تا من بگم ماجرا چيه !! هر چند كه خود شما بهتر از هر كس ديگه اي ميدوني !! اين بچه طفلي شما... اين ماهان خان بينوا... دختر مردم رو اورده توي خونه من ! سر من كلاه مي زاره مي گه كه مي رم خونه ي مادرم اونوقت دست يك دختر نامحرم رو مي گيره مي ياره توي زندگي من !
عشرت جون كه هيكل چاقش از خشم به لرزه افتاده سرخ مي شود و با فرياد مي گويد : خوب كرده !! دستشدرد نكنه... پس بشينه پاي تو... توي نانجيب كه مدام ور دل اين پسره لندهوري !!
قلبم مي ريزد... قالب تهي كردن را خيلي شنيده بودم اما حالا دارم به وضوح حس مي كنم چيست !! تمام قدرتم را بر زبانم مي ريزم و مي گويم : چي ميگين؟ از چي حرف مي زنين ؟!
مي گويد : خوبه خوبه... پاشو خودتو جمع كن !!
صداش همه جا رو برداشته... حالا مي گي چي مي گين و سعي داري اداي مرا در بياورد !!
سرم گيج مي رود... حالت تهوع دارم... همه ي دردهايم كم بود حالا اين هم يكي ديگر... !!
اي كاش گريه ام نگيرد و بتوانم حرف بزنم... فريادم را با بغض و نفرت به صورتش مي كوبم : خجالت بكشيد... با انگ زدن به من مي خواهيد پسرتون رو تبرئه كنيد ؟! با به لجن كشيدن من مي خواهيد گناه پسرتون رو ماله كشي كنيد !!
نگاهش ترسيده است... كمي ساكت مي شود... من و من كنان مي گويد : به والله پسر من از گل پاك تره !
افتان و خيزان در حاليكه پوزخندم را برايش مي فرستم به سوي كمد مي روم... چند باري مي پرم تا دستم به ساك ماهان برسد ان را با ضربه اي پرت مي كنم وكشان كشان در حاليكه اشك هايم روان شده اند به سوي عشرت جون هدايتش مي كنم... با حرص محتوياتش را بيرون مي ريزم و پاكت سفيد را پاره مي كنم...
عكس ها بر سر و صورتش ريزان و روانند... چشم هاي وق زده اش يكي يكي انها را مي كاوند... جالب است كه سعي دارد عادي رفتار كند.... همين كه مي خواهد تعجب و حيرتش را پنهان كند... احمقانه تر به نظر مي رسد... عكسي را كه مهناز به روي پاي ماهان نشسته... نشانش مي دهم و مي گويم... بيا اين هم دم خروس كه پيداست پس ديگه قسم نخوريد !!
خودش را از تك و تا نمي اندازد و مي گويد : خب كه چي ؟ اون مرده... تا وقتي خرجي تو و بچه ها تو مي ده... سقفي بالاي سرت درست كرده ديگه چه دردي داري... بشين زندگي اتو بكن الان جوونه... خوش بر و روست خودت كه مي بيني دختر ها ولش نمي كنن !!
مي گويم : مگه من جوون نيستم ؟! مگه دنبال من نمي افتن؟! مگه اين بچه ها فقط مال منه ؟!!!
مي گويد : تو زني... فرق مي كنه... اگر پات رو كجبزاري همين ماهان مي كشتت!
ديگر نمي توانم بيش از اين خوددار باشم... خدايا گير چه ادم هاي عجيب و غريبي افتاده ام... !!
مي گويم : مگه شما تا به حال از من چيزي ديديد... مگه ماهان چيزي از من ديده كه بخواد تلافي كنه !! از اول زندگي همه ي مشكلات رو به گردن من انداخت و خودش رفت پي دل خوشي هاش !!
عشرت جون نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي اندازد و مي گويد : خوب بلدي هو چي گري بكني... خوب !!... اما بهت بگم من نمي زارم پسرم رو از خونه اش بيرون كني... بشيني هر غلطي دلت خواست بكني !! با گريه به او مي گويم : آخه تو رو به خدا براي يك لحظه خودت رو بزار جاي من... من دو هفته است كه بي پول و بي خرجي با دو تا بچه بدون اجاره خونه اينجا مونده ام... هر چي داشتم فروخته ام تا ابروم رو حفظ كنم انوقت شما دست پيش گرفتي ؟!
مي گويد : اره... من دست پيش گرفتم... پا ميشي كاسه كوزه ات رو جمع مي كني ميري خونه ي ننه ات !! خودم اينجا هستم بالا سر زندگي بچه ام !!
انگار اب سردي رويم ريخته اند... علايم حياتي ام را دارم يك به يك از دست مي دهم...
مي گويم : چي گفتين ؟!
مي گويد : همين كه شنيدي... پاشو جمع كن برو...
مي گويم : كجا برم ؟!
مي گويد : چه مي دونم از هر قبرستوني كه اومدي برگرد همون جا !! تا ماهان سر فرصتتكليفت رو روشن كنه !! ما عروس نانجيب نمي خوايم !!
به سوي بچه ها مي روم و با بغض صدايشان مي كنم... كه مي پرد جلوي من و مي گويد : به بچه ها چيكار داري ؟ بزار بخوابند... خودت برو...
حالا ديگر خون جلوي چشم هايم را مي گيرد... با فرياد و زجه مي گويم : خفه شو... خفه شو اسم بچه هاي منو نيار... خفه شو... برو از خونه ي من بيرون !!
به سوي در مي روم و ان را باز مي كنم... چادرش را مچاله مي كنم و با حرص پرت مي كنمتوي پله ها... ساك زشتش را كه مي دانم خيلي به ان حساس است از كنارش بر مي دارم و پرت مي كنم توي پله ها... طاها را مي بينم كه توي پله ها نگران است و هراسان...
كفش هاي عشرت جون يكي پس از ديگري از پنجره به كوچه پرت مي شود... فرياد مي زنم : تا خودت رو پرت نكردم پاشو برو... وفريادم به جيغ تبديل مي شود : پاشو برو...
بچه ها با هراس بيدار شده اند و گريه مي كنند...
عشرت جون مثل بوم غلتان تلو تلو خوران و تهديد كنان خانه را ترك مي كند... بچه ها را در اغوش مي گيرم و مي گويم : ماماني... بازي بود... نترسيد... داشتيم نمايش بازي مي كرديم...
زهرا با دست هاي كوچكش اشك هاي مرا پاك مي كند و مي گويد : پس چرا گريه مي كني ؟!
مي گويم : بازيگرهاي واقعي... واقعا گريه مي كنند !!
عشرت جون رفته است... بچه ها را سر و ساماني داده ام... و برايشان فيلم كارتوني گذاشته ام تا دور و برم نباشند... تا اشك هايم را نبينند... ساكت و ارام نگاهم به قمري هاي پشت پنجره است كه دانه ها را از نوك يكديگر بيرون مي كشند و مي خورند... انها را مي شمارم... يك دو سه چهار... ده دوازده تايي هستند... هر روز صبح براي شادي روح ناصر عبدالهي خواننده تازه فوت كرده و من صدايش را خيلي دوست دارم دانه مي ريزم... و چند قطره اشك قمري ها با صداي زيبايشان لحظه اي است كه مرا با خود برده اند... و يادم نيست كه ساعتي قبل چه الم شنگه اي در اينجا برپا بود !!
دوباره داغ دلم تازه مي شود... رو به اسمان مي گويم : خدايا... چرا اينقدر بي انصافند !! اگر كسي با دخترهاي خودشان چنين رفتاري داشته باشه پوستش رو مي كنند !! اونوقت پا شده اومده اينجا مي خواد منو بيرون كنه... مي خواد مهناز خانم رو جاي من بياره... مي خواد اين بره هاي طفلي رو از من بگيره ودوباره اشك مي ريزم...
طاها چند ضربه به در مي زند... در را باز مي كنم... با ديدن من مي گويد :
ستاره... بچه ها رو بردار از اينجا برو... برو خونه ي مادرت... منهم برات وكيل مي گيرم... برو نزار اين مرتيكه رذل زندگي اتو خراب كنه...
با هق هق مي گويم : ديگه كدوم زندگي رو مي خواد خراب كنه !! مگه ديگه از اين خراب تر هم مي شه ؟!
بچه ها با شنيدن صداي طاها به سوي ما مي ايند... از طاها مي خواهند كه بگذارد با كامپيوترش بازي كنند...
طاها به انها مي گويد : در بازه... كامپيوتر هم روشنه... زهرا جون بلدي ديگه ؟!...
من مي گويم : نه... خرابش مي كنن...
مي گويد : زهرا ديگه اين چيزها رو ياد گرفته بابا... تو خبر نداري.
و زهرا با خوشحالي مي گويد : بلدم... مامان به خدا بلدم...
هر دو به خانه ي طاها مي روند...
نگاه طاها نگران تر از هميشه است... مي گويد : ستاره... ترو خدا تمومش كن... خسته شدم از ديدن اين همه زجري كه تو مي كشي... اخه دختر مگه تو چقدر طاقت داري ؟! بزار برات وكيل بگيرم... كارهاتو پيگيري كنه... طلاقت رو بگير...
مي گويم : بعدش چي ؟!
مي گويد : بعدش خدا بزرگه !! ستاره اينقدر غصه بعدش رو نخور... اينقدر نترس ستاره!!
مي گويم : بچه ها رو از من مي گيره...
مي گويد : غلط مي كنه... تو اگر خودت رو حساس نشون ندي از خدا خواسته اس كه بچه ها رو تو قبول كني !! اون سرش شلوغ تر از اين چيزهاست كه به فكر نگه داري از بچه باشه... مادرش هم يك چيزي گفت كه تو رو بترسونه... اون هيچوقت حاضر نمي شه بچه هاي تو رو بزرگ كنه...
مي گويم : تو اون ها رو نمي شناسي... كينه ي هفت ساله اي دارند... كه تازه سر باز كرده... مي خوان عقده هاي اين هفت سال رو سرم خالي كنند... هر چند كه من توي اين چند ساله كوچك ترين بي احترامي به هيچ كدومشون نكرده بودم... ونمي دونم اين همه نفرت و كينه از كجا اومده ؟!!
طاها : ستاره... اين فكر ها رو بريز دور... خيلي وقته كه مي خوام يكچيزي رو بهت بگم... راستش خيلي سخته... در واقع اگر اين حرف منو حمل بر فرصت طلبي ام نكني بهت مي گم !!
مي گويم : فرصت طلبي ؟!
مي گويد : اره...يك چيزي توي اين مايه ها !!!
مي گويم : سر از حرفات در نمي يارم
من و من مي كند... اين پا و ان پا مي كند... نگاهش اتش گداخته اي است كه رنگ شرم دارد... عاقبت لب مي گشايد و مي گويد :
ستاره... از ماهان جدا شو... با من ازدواج كن...
نفس عميقي مي كشد... گويي باري از شانه هايش كم كرده اند قد راست مي كند وسر بالا مي گيرد و دوباره نگاهم مي كند... لبخند شرمگيني بر لب دارد... مي گويد : ترو خدا... بد برداشت نكني ها !!! من خيلي وقته كه ميخوام اينو بهت بگم... اما راستش رفتار تو اين اجازه رو به من نداد...
نمي دانم بايد خوشحال باشميا غمگن !! نمي دانم بايد لبخند بزنم يا اشك بريزم... نمي دانم بايد هيجان زده شوم يا همينطور حيرت زده... نگاهم را از او مي دزدم...
طاها مي گويد : تو بايد از ماهان جدا بشي... فعلا فقط به همين فكر كن...
كسي در دلم مي گويد :او هم پس بچه اي است كه گرفتار احساسات شده و گرنه چنين پيشنهادي رو به يك زن نمي كرد...
اي كاش مي شد از چنگال ماهان رهايي يابم بدون انكه بچه هايم زخمي شوند... اي كاش مي شد...
بچه ها هنوز در خانه ي طاها هستند... من هم در اشپزخانه مشغول پخت و پز... با يك دنيا دلهره و انديشه ام...يك لحظه به ياد پيرزن مي افتم... وبا خود مي گويم : حتما الن توي راهه... خدا كنه به سلامت بره وبرگرده... خدا كنه بهش خوش بگذره...
در افكارم غوطه ورم كه در باز مي شود ماهان روبرويم ايستاده... نفسم به شماره مي افتد از حالت نگاهش مي ترسم... حتما امده تا انتقام رفتارم با عشرت جون را بگيرد... وحشت زده قدمي به عقب بر مي دارم...
زير لب مي گويد :مي كشمت بي پدر و مادر... برو از خونه ي من بيرون... بچه ها كجان ؟ و من از ته دل فرياد مي زنم و طاها را به كمك مي طلبم...
به سويم حمله مي كند و مي گويد : چيه ؟ فاسق پيدا كردي !! بچه ها كجان لعنتي
فرياد مي زنم : خفه شو...
موهايم را به چنگ مي گيرد و مشت ولگدش را نثارم مي كند...
طاها فرياد مي زند : ولش كن حرومزاده...
ماهان با شنيدن اين جمله به سوي او حمله مي كند... و فرياد مي زند... مي كشمتون... بچه هاي من كجانزجه هاي من بي فايده است... جيغ مي زنم... به سوي چراغ گرد سوزي مي روم كه سالهاست يادگار دارم... هميشه نفت داشته است و من هميشه ان را برق مي اندازم...
سرش را بر مي دارم و فرياد مي زنم : ماهان به خدا خودم ونفتي مي كنم و خودم و اتيش مي زنم اگر دست از سر من و بچه هايم بر نداري !!
مي گويد : زر زيادي نزن... از بچه مچه خبري نيست وقتي با لگد بيرونت كردم مي فهمي...
جيغ مي زنم و مي گويم : خودم و اتيش مي زنم...
طاها فرياد مي كشد : ستاره بس كن...
و ماهان با پوزخندش مي گويد: جرات نداري بدبخت ترسو بي پدر و مادر اگه راست مي گي بريز روي خودت ببينم...
سراپايم به لرزش افتاده... حس انتقام جويي از ماهان مرا به جنون انداخته... مي خواهم اخرش را به او نشان دهم تا دست از بچه هايم بكشد... نفت را روي شلوارم مي ريزم...
طاها زجه مي زند : ستاره بس كن...
ماهان جلوي او را گرفته... و نمي گذارد مانع من بشود !!
با شلوار نفتي جلوي ماهان ي ايستم... فرياد هاي طاها را نمي شنوم... فقط چشم هاي خوني ماهان را مي بينم كه وق زده به تماشايم ايستاده اند !! كبريت را مي كشم... روشن نمي شود... دستم چنان مي لرزد كه لرزش را مي بينم... كبريت بعدي را مي كشم... روشن نمي شود... ماهان در انتظار است و طاها در تقلا كه از دست هاي او رهايي يابد...
كبريت را به زمين مي كوبم ومي گويم : لعنتي...
ماهان طاها را به بيرون هل مي دهد... فندكش را روشن مي كند و سوي من پرت مي كند... ومن ناگهان اسير شعله هاي اتش مي شوم اتش از شلوارم بالا ي كشد و من جيغ مي زنم... ماهان پا به فرار مي گذارد و طاها هراسان در پي چيزي است تا اتش را خاموش كند... با دستهايم صورتم رامي پوشانم تا كور نشوم شعله هاي اتش بالا مي كشند و صورتم را داغ كرده... هرم اتش دستهايم را ذوب مي كند... و من جيغ مي كشم... ومن هراسان اينطرف و انطرف ميدوم...
بيايد... بيايد تماشا... امشب ستاره اتش مي زنند ! بوي كباب مي ايد... امشب ستاره كباب داريم... بياييد بياييد تماشا امشب ستاره خود شهاب شده است بيايد تماشا... امشب عشق را به اتش مي كشند...
امشب ستاره مي سوزد...
صداي جيغم را مي شنوم و صداي جيغ بچه هايم بره هايم را كه مي گويند : مامان ستاره مامان ستاره و صداي طاها كه دنبالم مي دود و مي گويد : ستاره ندو... ستاره ندو
مي خواهم از اتش فرار كنم اما اتشبه من چسبيده !!
توي راه پله ها مي ايم و طاها با پتوي بزرگي خودش را به من مي رساند... سرم گيج مي رود... صداي گريه بره ها را مي شنوم... و ديگر هيچ !!
به سختي چشم هايم را باز مي كنم... حس مي كنم سالهاست كه در خوابم... بدنم خشكيده و نمي توانم دست و پايم را تكان دهم... به زحمت نگاهي به اطرافم مي اندازم... ظرف محتوي سرم حكايت از اسارت در بيمارستان مي كند... به ياد بره هايم مي افتم... خدايا... حس مي كنم سالهاست از انها بي خبرم... با زجه مي گويم : يحيي و زهرا... خانمي با لباس سفيد كنارم ظاهر مي شود و مي گويد : بلاخره بيدار شدي خانم خوشگله ؟!
با زجه مي گويم : بچه هام...بچه هام...
مي گويد : خب خب... ساكت باش... سعي نكندست و پات رو تكون بدي... الان همراهت رو صدا مي كنم تا هر چي مي خواي ازش بپرسي... درد همه جايم را فلج كرده... استخوان هايم منفجر مي شوند... اما دلهره ي بچه ها امانم را بريده... نگاه مخملي طاها را مي بينم كه نگران وهيجان زده مي گويد: ستاره... ستاره...به هوش اومدي ستاره جان خوبي؟!...
زجه مي زنم : طاها... بچه هام كجان ؟!
طاها با صداي زيبايش كه هميشه ارامم مي كند مي گويد : بچه ها خونه ي دختر خاله ات سوسن خانم هستند... نگران نباش...
سوسن كنار طاها ظاهر مي شود... از چشم هاي مهربانش گلوله هاي اشك سرازيرند... با گريه مي گويد : غصه بچه ها رو نخور... با نرگس و علي اند... علي مواظب اونها هست... اگه بيارنت توي بخش مي توني ببينيشون... اينجا اجازه نمي دن...
مي گويم : نه نه... سوسن جون... نمي خواد بياريشون... مريض مي شن طفلي ها... سوسن چطورند ؟! حالشون خوبه ؟
سوسن هنوز اشك مي ريزد مي گويد : خوب خوبند... دو روز اول خيلي بهانه مي گرفتند الان هم هر روز مي گيم فردا مامانتون مي ياد... ستاره تو بايد زودتر خوب بشي.
طاها ساكت كنار ما ايستاده... مي پرسم : چند وقته اينجام...
سوسن مي گويد : چهار روزه... خدا رو شكر به صورتت اسيبي نرسيده... فقط پاهات و روي دستهات كمي اسيب ديده نمي دانم واقعا اينطور است يا سوسن براي دلخوشكردن من اينطور مي گويد... طاها را نگاه مي كنم و مي پرسم : سوسن راست مي صورتم چيزي نشده ؟
طاها مي گويد ك به دا هيچي نشده... فقط موهات كمي سوخته ان شالله تا يكي دوروز ديگه منتقلت مي كنن به بخش... اون جا خودم برات اينه مي يارم تا ببيني كه راست مي گم...
نگاهش مي كم... و مي گويم : تو هميشه راست مي گي... مي دونم كه از دروغ بيزاري او لبخند مي زند...
امروز مرا به بخش منتقل كرده اند... دلم براي ديدن بچه هايم پر مي زند... قرار شده امروز از پشت پنجره حياط نشانم دهند... تا بچه ها را در حياط بيمارستان ببينم...
احساس مي كنم روحم اين پنجره را مي شكافد... وبچه ها را در اغوش مي فشارد. خدايا شكر مي گويمت... باورم نمي شد بچه ها را ببينم... انها برايم دست تكان مي دهند... لبخند مي زنم تا ببينند كه خوب خوبم...
در اين مدت طاها و سوسن بالاي سرم بوده اند... به مامان و بابا چيزي نگفته اند... همينطور به خواهر ها و برادرم به سوسن مي گويم : كار خوبي كردي... نگفتي...
سوسن مي گويد : ولي لازمه بدونند ستاره !!
مي گويم : چه لزومي داره... چه كاري از دستشون ساخته است كافيه منو با اين وضعيت ببينند... اون وقت معلوم نيست چه بالايي سرشون مي ياد...
سوسن باز اشكمي ريزد ومي گويد : اخه چرا ستاره ؟چرا اينكارو كردي ؟ مگه نمي دونستي اون نامرد و عوضيه !!
از اوردن نام ماهان خودداري مي كند... حتما مي داند كه ياداوري نامش هم زجر كشم مي كند... اما دلم مي خواهد بدانم ماهان چه كرده است...
مي پرسم : سوسن... ماهان و ديدي ؟!
با نفرت مي گويد : اره... كثافت نامرد رو ديدم... طاها براش پليس برده... دستگيرش كرده اند !! فعلا داره اب خنك مي خوره... تا تو مرخص بشي... ببينم چيكار مي تونيم بكنيم...
مامانش صد دفعه به من تلفن كرده... كلي گريه و زاري كرده... هر روز داره حالت رو مي پرسه...
طاها زير لب مي گويد : اشكتمساح !!
دلم خنك مي شود... از طاها ممنونم كه به پليس اطلاع داده... ماهان نبايد رها شود...
پاهايم هنوز باند پيچي اند و عذابم مي دهند... سه هفته است كه در بيمارستانم... خجالت مي كشم بپرسم خرج بيمارستان را چه كسي مي دهد !!
حوصله ام اينجا سر مي رود... دلم تنگ ديدن بچه هايم است... خدايا كاري كن مرخصم كنند... از تو خواهش مي كنم...
طاها با لبي خندان وارد اتاقم مي شود گل هاي تازه را به گلدان مي گذارد و مي گويد : ستاره... مژده بده... مرخص شدي
نمي دانم از خوشحالي چه كنم... هر چند كه با اين دست وپا كاري هم نمي توانم بكنم...
مي گويم : طاها توي خونه... كي ازم... منكه نمي تونمهيچ كاري بكنم... بچه ها مي ترسن.
طاها مي گويد: نگران هيچ چيز نباش... بچه ها رو اماده كردم اون ها همينكه تو رو ببينند براشون كافيه... ستاره... برات پرستار گرفتم... شبنه روزي !!
مي گويم : طاها آ خه پولش...
مي گويد :حرف نباشه !!
و با لبخندش اخم خنده داري هم به چهره مي دهد... چقدر شبيه كسي است كه نمي دانم كيست !!
خدايا شكر مي گويمت كه طاها را دارم... حالا ديگر تنها به خوب شدن مي انديشم... هر چند كه شب ها از كابوس اتش جيغ مي زنم و فرياد كنان بيدار مي شوم... دكترها مي گويند تا مدتي طبيعي است به زمان نياز دارم براب فرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#302 | Posted: 4 Oct 2013 11:37




فصل چهارم

حس مي كنم خوشبخت هستم... همين كه بچه هايم كنارم هستند خوشبختم... به مامان هر روز زنگ مي زنم... واو فكر مي كند... من همان ستاره ي چند ماه پيشم !! نمي دانم چگونه مي توانم او را ببينم واو دستها و پاهايم را ببيند !! او هنوز مي پرسد : دخترم... با ماهان خوشبختي ؟!
و من هنوز مي گويم : بله مامان... ماهان مرد خوبيه !!
و با خود مي انديشم چند هزار ستاره ي ديگر به مادرشان دروغ مي گويند ؟! حالا به مزاياي زندگي هاي جديد و ديدارهاي سالانه پي مي برم !!! اگر مثل قديم ها كه مامان تعريف مي كند قرار بود يك روز در ميان فاميل را ببينم الان همه از حال و روزم خبر داشتند !!
طاها يككتابخانه برايم خريده... پر از كتاب... او هر روز با يك كتاب جديد به ديدنم مي ايد... ما هنوز دم در خانه روي پله ها مي نشينيم و حرف مي زنيم... همه خريد هايم با طاهاست... يحيي را او به سلماني مي برد !!... و براي زهرا عروسك مي خرد...اوست كه به دردهاي تمام نشدني من گوش مي سپارد... واوست كه برايم اواز مي خواند... و با خط زيبايش شعرهايم را مي نويسد و به در و ديوار خانه اشمي كوبد... حس مي كنم با او هيچ غمي نخواهم داشت... نگاه مهربانش... ارامش دهنده ي روح وجسم من است و چقدر عاشقانه است... و چقدر لطيف است... و چه همدم خوبي است اين طاها...
سوسن مي گويد : ستاره بايد زودتر عقد بكيد... اينطوري كه نمي شه...
مي گويم : اره... طاها به خانواده اش گفته... قراره اونها بيان صحبت كنند...
مثل روز خواستگاري ماهان... نه... مثل ان روز هيجان زده نيستم... اما هيجان زده ام... طاها برايم دستكش هاي توري خريده... لباس عوض مي كنم وچاي دم مي كنم... ساعت از وقت قرار مي گذرد... هيچ كس نمي ايد... در اين چند ساعت جزيياز پنجره شده بودم... همان جا به پنجره چسبيده بودم و انتظار مي كشيدم... و از خودم متنفرم... ارايشم را پاك مي كنم... لباس هايم را عوض مي كنم و به سوسن كه در انتظار است زنگ مي زنم...
سوسن مثل هميشه همه چيز را به طنز مي كشد تا بخندم...
من اما درونم خالي است ... خنده ام نمي ايد !!
كسي چند ضربه به در مي زند... با عجله از سوسن خداحافظي مي كنم زهرا در را باز مي كند... زني سفيد پوست با قدي متوسط پشت در ايستاده ميان سال است... موهايش كوتاه و رنگ شده اند... ارايش ملايمي بر چهره دارد... لبخند روي لبش ماسيده...
سلام مي كنم... او بعد از چند ثانيه مي گويد : سلام دخترم... ستاره اي ديگه ؟!
مي خندم و مي گويم : بله...
منتظر نمي شود داخل خانه مي ايد وبا دقت در را پشت سرش مي بندد... با بچه ها خوش و بش ميكند... حدس مي زدم كه مادر طاها باشد... اما هنوز خودش را معرفي نكرده !! عارفش مي كنم تا بنشيند... واو با طمانينه مي نشيند... لبخد روي لب هاي ماسيده اش رهايش نمي كند.
بچه ها با حيرت نگاهش مي كنند وكنارش مي نشينند... طفلكي ها از بس كسي را نمي بينند تا چشمشان به غريبه اي مي افتد مي خواهند باب دوستي را بگشايند !! لبخد زنان به زن خيره شده اند... و سوال هايش را با دقت جواب مي دهند... رو به انها مي گويم : بچه ها بريد برنامه ي كودك تماشا كنيد... مهمونمون رو اذيت نكنيد.
خانم ميهمان مي خندد و مي گويد : ماشاء الله بچه هات هم مثل خودن خوشگل و شيرينند... !! هنوز نگاهم مي كند و مي گويد : ... من... مادر طاها هستم...
سري تكان مي دهم و لبخند مي زنم ومي گويم : خوش اومدين... و مي روم كه برايش لوازم پذيرايي را مهيا كنم !! با ظرف شيريني و دو فنجان چاي بر مي گردم وكنارش مي نشينم... يك جوايي از او خجالت مي كشم !!!
نگاه هايش به من كش دار و طولاني است... عاقبت مي گويد : خوبي دخترم ؟
مي گويم : بله... مرسي... وسعي دارم دست هايم را طوري نگه دارم كه رويشان را نبيند... انگار متوجه مي شود... نگاه از دست هايم مي گيرد و مي گويد : ديگه... از شوهرت خبري چيزي نشده...
با حيرت نگاهش ميكنم طوري حرف مي زند كه پيداست همه چيز را درباره ي من مي داند...
مي گويم : نه...
مي گويد: حتي براي ديدن بچه هات نيومده !!
مي گويم: فعلا كه اخه تازه جدا شده ايم... فكر مي كنم الن سرش شلوغ تر از اين حرفاست گويا قراره ازدواج كنه...
مادر طاها لب به دندان مي گزد و مي گويد :به اين زودي ؟ پس حتما كسي رو زير نظر داشته !!
از ادامه ي اين بحث لذتي نمي برم... دوباره دست و پايم به سوزش افتاده اند... خدايا چرا اين زن ها اينقدر به مسايل خاله زنكي علاقه مندند !! ديگر جوابي نمي دهم تا بفهمد دوست ندارم در اين مورد حرف بزنم... واو ادامه مي دهد : خب دخترم... حالا مي خواي چيكار كني ؟
باز هم نگاهم حيرت زده است... انگار او نمي داند اصلا براي چه به خانه ي من امده است !! به زحمت در برابر نگاه منتظرش مي گويم : يعني چي مي خوام چكار كنم ؟! منظورتون چيه ؟!
قري به سر و گردن مي دهد و مي گويد : خب منظورم براي اينده ته !!
حس خوبي ندارم... از همان ابتدا كه او را ديدم... حس خوبي نداشتم...
نگاههايش برايم نامفهوم است... كلامش هم !!... مي دانم كه قصدش خواستگاري از من براي طاها نيست !! مي دانم كه به منظور ديگري پيش من نشسته... صداي قلبم كه مي گويد كه بايد منتظر شنيدن جملات غافلگير كننده اي باشم... !!
دوست ندارم حس كند به خاطر اينكه مي خواهم همسر پسرش بشوم مراعاتش را مي كنم... زندگي با ماهان از من ادم كم تحمل و عصبي ساخته... بايد خودم را كنترل كنم تا ببينم منظورش چيست !!
مي گويم : ميشه واضح تر صحبت كنيد !! اگر چيزي هست كه مي خواهيد من بدونم... خب بگين !!
اب دهانش را قورت مي دهد... چايي را بر مي دارد و كمي مي چشد... بعد لبخند پر معنايي مي زند و مي گويد : ماشاءالله دانايي ! خوشم اومد !!
از تعريفش خوشم نمي ايد... دلم هزار اشوب را در بر دارد و اين اشوب لحظه به لحظه بي حال ترم مي كند... دلم مي خواهد فرياد بزنم... زود باش حرفت رو بزن لعنتي !!
واي خيلي بد شده ام... چرا اينقدر زود از كوره در مي روم ؟! چرا اينقدر كم تحمل شده ام...
واو مي گويد : ببين ستاره خانم... تو ماشاء الله خوشگل و جووني...
نبايد غصه از دست رفتن زندگي قبليت رو بخوري بايد به فكر زندگي بعدي ات باشي... تو هنوز يلي جووني !! مطمئنم اراده كني يك شوهر خوب و خوشگل مثل خودت مي توني گير بياري !!!
حرفهايش بو دار و ازار دهنده است... حس خوبي ندارم...
او ادامه مي دهد : خيلي وقته كه طاها از تو برام گفته... من تقريبا همه چيز رو درباره ي تو مي دونم... و مي دونم كه با طاها چه تصميميي گرفتيد !!... دخترم... راستش خيلي برام مشكله كه اينو بگم اما... خب... مجبورم... !! من مي دونم كه طاها خيلي دوستت داره... اما مي دونم كه تو طاها به درد هم نمي خورين !! خودت يكنگاهي به بچه هات بنداز !! فرق خودت و طاها را اينطوري شايد بهتر بفهمي... طاهاي من هنوز بچه است... تا به حال ياد دختري توي دلش نبوده... تا به حال عكس دختري تو لوازمش نبوده !! در حاليكه تو يك زندگي داشتي شوهر داشتي ودو تا بچه داري ... !!
تو هرگز نبايد... به خودت اجازه مي دادي كه حتي به ازدواج با طاها فكر بكني !!... خودت رو بزار به جاي من... من براي پسر ته تغاري ام ارزوهاي زيادي دارم... راستش دختر خواهرم رو از بچگي براي طاها زير نظر داشتم... اون هم طاها رو دوست داره... به علاقه ي طاها نسبت به خودن زياد مطمين نباش... طاها بچه عاطفي و مهربونيه... از بچگي خمين طوري بوده... خب معلومه توي اون شرايطي كه تو داشتي هر كسي هم جاي طاها بود حتما كمكت مي كرد... مطمين هستم اين علاقه اي كه بين تو و طاها بوجود اومده... فقط به دليل شرايطيه كه تو در گيرش بودي !! تو فكر مي كني اگر با طاها ازدواج كني... چه بلايي سر بچه هات مي ياد؟! بلاخره طاها هنوز ازدواجنكرده وبچه مي خواد !! اگر بچه ي خودش به دنيا بياد... فكر مي كني بازم حاضر باشه بچه هاي تو رو نگه داره ؟!!
از همه ي اينها كه بگذريم... سوختگي دست و پاهات هم ودش مسئله است !!.. خدا اين روز رو براي هيچ جووني نياره... ولي حالا مادر جون اين بلا سر تو اومده... شايد حكمتي تو كار بوده !! اما خب.. پسر جوون من كه گناهي نداره... يك عمر بايد دست و پاي سوخته ي تو رو تحمل كنه ؟! به خدا... براي خودت مي گم... چند وقت بعد از ازدواج با تو مي فهمه كه عجب كار احمقانه اي كرده... اونوقته كه چشمش مي ره پي ناموس مردم...كه خدا اون روز رو نياره !!
او مي گويد و مي گويد ... و من از درون لحظه به لحظه خالي مي شوم... سلول به سلول از درون مي ميرم... و نفس نفس مي زنم... خدايا چرا اين زنيكه نمي رود پي كارش؟!!... نمي توانم بيش از اين تاب بياورم واشك ها را زنداني كنم... قلبم مي سوزد خدايا... چرا او نمي رود...
صدايش در گوشم دنگ دنگ مي كند : دخترم... به خدا خودم كمكت مي كنم... اينجا رو كه نخريدي... اجاره ايه...جات رو عوض كن بزار حال وهواي طاها هم عوض بشه دختر مردم چشم به راه طاهاست... تو نبايد خودتو با طاها يكي كني... شماها واقعا با هم فرق مي كنيد... طاها مي گه نماز مي خوني... اهل خدا و پيغمبري پس تو رو قسمت مي دم به همون خدايي كه مي پرستي و اطاعتش مي كني... از زندگي پسر من برو بيرون... ترو خدا اينده اش روخراب نكن...
حالا به التماس افتاده... قطره اشكي چاشني پن نامه عريض و طويلش مي شود... دماغش را بالا مي كشد و با التماس نگاهم مي كند...
مي خواهد تاثير سخنراني اش را در من ببيند و من ديگر حسي ندارم...
ديگر روحي ندارم... ديگر جاني ندارم در سكوت چشمان شيشه ايم را به او مي دوزم... مي دانم كه حالا در ته نگاه من هيچچيز نيست... هيچ روزنه يا درخششي هر چند كوچك نيست كه بشود حسي از ان فهميد...
به زور لب باز مي كنم و مي گويم : ديگه بريد...
از جا بلند مي شوم... گويي در خواب راه مي روم... در را مي گشايم و نگاه سرد و شيشه ايم را بدرقه ي راهش مي كنم... انگار مسخ شده در برابر نگاه بي جانم... بي هيچ حرفي از جا بلند مي شود... ترسيده نگاهم مي كند... و با دستپاچگي بيرون مي رود در را اهسته پشت سرم مي بندم...
به اندازه ي كوهي سنگينم... تحمل وزن خودم را هم ندارم... روي زمين دراز مي كشم... نگاهم به سقف دوخته شده... قرار است پاره اي از وجودم را كه حالا چراغي در مسير اينده ام شده... از من بگيرند... طاها !! چه لطافت مانوسي دارد اين نام... هجوم اشك ها و راه گرفتن به سوي گوشم را مانع نمي شوم...
نمي دانم مهرش را مي توانم همراه اشك ها از دلم بيرون بريزم... ؟!! چرا زمان دلخوشي ها اينقدر كوتاه است؟!...
دو روز است كه دور از چشم طاها در منطقه اي ديگر بنگاهها را اميد پيدا كردن خانه اي با شرايط مناسب جستجو مي كنم...
حالا از نگاههاي پر معناي بنگاهيان... و حرف هاي نااميد كننده شان در باب تنهايي ام... چيزي نمي گويم !!!
دو شبي كه گذشت حتي براي لحظه اي خواب به چشمانم نيامد... هراسي هولناك پنجه بر قلبم مي اندازد... تا به حال اميدم تنها به طاها بود... از حالا به بعد چه كنم؟! صدبار تصميم گرفته ام... با مامان حرف بزنم... و به ياد بيماري قلبش مي افتم... پشيمان مي شوم... مي خواهم به سامان بگويم... سيما جلوي چشم ظاهر مي شود... مي دانم كه نمي گذارد سامان براي من قدمي بردارد !! تنها حرفم بر زبان ها مي افتد... پس پشيمان مي شوم... به راحله و مهتاب هم اصلا فكر نمي كنم... حتي نمي توانم يك شب به منزلشان بروم... و بمانم چه برسد به ان كلمه بخواهم براي اينده ام روي كمك انها حساب كنم... طفلكي ها اختيارشان دست پسر مردم است !! وضو مي گيرم... سجاده ام را پهن مي كنم... ميدانم بي موقع است و هنوز اذان ظهر را نداده اند... اما بايد با خدايم خلوت كنم... من نيازمند دست هاي ياريگر خدا هستم...
مي گويم : خدايا... من به طاها نياز دارم... اما نمي خواهم اينده ي اون تباه بشه... مادرش راست مي گفت من همه ي حرفاش رو قبول دارم تو خودت كاري بكن بتونم جايي پيدا كنم... و بي سر و صدا از اينجا برم... قرانم را باز مي كنم... و مي خوانم مي خوانم تا حس كردن اميد... مي خوانم تا دريچه ي نور... مي خوانم تا ترميم سلول هاي مرده... مي خوانم تا جان دوباره... و نيرويي تازه... و صداي زنگ تلفن...
گوشي را بر مي دارم... صداي جا افتاده ي مردي است كه مي گويد : خانم نور ايين ؟!
مي گويم : بفرماييد...
مي گويد : از دفتر املاك مزاحمتون مي شم با شرايطي كه شما خواسته بودين يك جايي پيدا شده... مي تونيد بيايد براي ديدن ...؟ با خوشحالي مي گويم... بله بله... الان مي يام بچه ها را به سرعت ماده مي كنم... و راه مي افتم... خانه ي دو طبقه ي قديمي است... طبقه ي اولش صاحبخانه است او هم پيرزني تنهاست... كه بچه هايش برايش پرستار گرفته اند... مي گويد : ... بالا را براي در اومدن از تنهايي اجاره مي دم
از اين كه فقط يك زن است خوشحال مي شوم... به پنجره اش نگاه مي كنم... با اينكه به بلندي خانه ي فعلي ام نيستاما باز جاي شكر دارد... باز اسمان پيداست !!
قرار داد مي نويسيم وامضا ء مي كنم... حس ترسي عميق همراهم است... اما انگار قدرتي هم در برابر اين ترس پيدا كرده امكه هر لحظه مقاومتم را زيادتر از پيش مي كند... به خانه مي ايم... به مادر طاها زنگ مي زنم... شماره اش را گذاشته تا از تصميم خودم مطلعش كنم... به او مي گويم : فردا... طاها را به بهانه اي بكشيد خونه ي خودتون !! من ميرم...
صداي قربان صدقه اش عذابم مي دهد... با خود مي گويم : اگه يحيي بزرگ بشه... هر كسي رو كه دوست داره براش مي گيرم... و قطع مي كنم...
امشب خيلي كار دارم... همه ي خرده ريزها را جمع مي كنم... به صاحب خانه ام زنگ مي زنم تا مطمين شوم فردا صبح پول پيشم را مي اورد...
خوبي خانه ي جديد اين است كه اجاره ندارد... رهن كامل است
امشب براي اخرين بار طاها را مي بينم...
احساس بكر و پر جوش و خروش عشقش از نگاه زلالش پيداست...
قرار بود تكيه گاهم باشد... قرار بود من شعر بگويم واو با خط زيبايش بنويسد !! قرار بود برايم تا دير وقت برايم گيتار بزند و با صداي زيبايش به خواب بروم... قرار بود شعرهايم را چاپ كند !! با جلدي به رنگ بنفش... قرار بود بازيگر نقش پدر براي يحيي و زهرا باشد... اما... قرار گذاشته اند ما از هم جدا بمانيم... و طاها اين را نمي داند !!
او حرف مي زند و من فقط نگاهش مي كنم... مي دانم كه ديگر نبايد او را ببينم... و چقدر دلتنگ مي شوم... اگر او را نبينم... همين حالا هم دلم برايش تنگ مي شود...
روي پله ها نشسته است وهنوز از شعر جديد من حرف مي زند... بعد با خنده مي گويد : ستاره... اگر تا اخر اين هفته عقد نكنيم... فكر كنم من روي اين پله ها ديگه از سرما قنديل ببندم !!
هر دو مي خنديم... در دل مي گويم : عزيز دلم تو ديگه از فردا شب مجبور نيستي توي پله ها بشيني...كه قنديل ببندي !!
در دلم براي هميشه با او خداحافظي مي كنم در حاليكه هنوز نمي دانم او مرا به ياد چه كسي مي اندازد !!
چه كسي واقعا غم تنهايي را حس كرده... خيلي سخت است... هيچ كلمه يا جمله اي را پيدا نمي كنم كه بتواند عمق سختي تنهايي را به تصوير بكشد... فقط اين را مي دانم كه بايد خدا كمكم كند... چهار روز است كه در اين خانه ي جديد ساكن شده ايم... با اينكه براي جا به جا كردن اثاثيه كسي كمكم نبود اما زياد خسته نيستم... بچه ها حسابي خوش گذرانده اند... با هر وسيله اي كه از كمد يا انباري بيرون امد بازي كردند....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#303 | Posted: 4 Oct 2013 11:38




اينجا هم سعي دارند به من كمك كنند... اما گاهي حوصله ام از حرف زدن هاي زيادشان سر مي رود... هنوز غمگينم...جدايي از ماهان برايم اينقدر سخت نبود... يعني در واقع اصلا سخت نبود... زيرا تكيه گاهي چون طاها در همهي لحظات كنارم بود... اما حالا احساس مي كنم پير شده ام... كتاب هايش و خط زيبايش به اتش مي كشدم... و نمي توانم تاب بياورم... هق هق گريه هايم بچه ها را مي ترساند... اما به خدا تحمل من تمام است... به خدا تمام است... خوب گريه هايم را مي كنم...
زهرا با خوشحالي مي گويد : مامان... طاها !!
بچه هايم همه را به شكل طاهاي مهربانشان مي بينند... نگاه مي كنمتا ببينم چهكسي را مي گويند... ميان مجله هايم... عكس بازيگري است كه شبيه طاهاست... زهرا راست مي گويد... او شبيه طاهاست.
به عكس خيره مي شوم و طاها را مي بينم كه لبخند مي زند و مي گويد : شعرها تو چاپ كردم...
زمستان است و هوا بسيار سرد پرستار صاحب خانه ازدواج كرده و يك ماه است كه من پرستارش را بر عهده گرفته ام... بايد محمل درامدي مي داشتم... و حالا دارم... و خوش حالم... امروز اولين حقوقم را مي گيرم... دست بچه ها را مي گيرم و به كتاب فروشي مي رويم... اين كتاب فروشي را خيلي دوست دارم... مي توانم مدتها كتاب هايش را جستجو كنم هيچكي مزاحم نمي شود هيچكس با ديدنم نمي گويد : بفرماييد !!
فروشنده هاي دختر... احاطه ام نمي كنند... صاحب فروشگاه خودش مرد با شخصيت و با سوادي است... گاه راهنمايي ام مي كند كدام كتاب را انتخاب كنم...
كتابي با رنگ بنفش جلدش توجهم را جلب مي كند... ان را بيرون مي كشم ونگاهش مي كنم... چند بار بلند نام كتاب و نويسنده را مي خوانم...
بي ستاره... اثر : ستاره ي نور آيين
خدي من اشتباه نمي كنم... طاها بلاخره كار خودش رو كرد!!
با هيجان و لرزه ي فراوان شعرها را از نظر مي گذرانم... اشك ها مي غلطند وپايين مي ايند... پول كتاب را مي دهم... كتاب خودم !
هنوز باورم نمي شود... دم در كتاب فروشي مي نشينم و در ميان خنده و گريه كتاب را ورق مي زنم... انگار مي خوام از ميان نوشته هايم طاها را بيرون بكشم... دلم هوايش را مي كند... بايد او را ببينم اما هوا بسيار بيرون بكشم... دلم هوايش را مي كند... بايد او را ببينم اما هوا بسيار سرد است... بهتر است بچه ها را دست سوسن بسپارم...به خانه مي ايم... و با سوسن تماس مي گيرم... جريان كتاب را مي گويم... او هم بسيار خوش حال مي شود... انقدر كه مي گويد : خودم الان مي يام پيشت...
سوسن امده است... با اژانس به انجا مي روم...سر خيابان پياده مي شوم... قدم زنان پيش مي ايم... در دلم هزاران خانه ي اميد چشمك مي زند... ولوله اي برپاست... از شدت اضطراب دل پيچه دارم... بهمن ماه است وهوا بسياربسيار سرد... موقع سرما اثر سوختگي هايم بيشتر مي سوزد... اما... اهميتي نمي دهم باز با خود مي گويم : عجب هواي سردي !!...
بهمن... بهمن ماه تولد طاهاست... به فال نيك مي گيرم و با قواي بيشتر قدم بر مي دارم به سر كوچه امان نزديك مي شوم... مي ايستم... نفس نفس مي زنم... دلم مي خواهد بي پروا به سوي خانه بدوم... وزنگش را بزنم...
از همين حالا دلم گريه مي خواهد... مي خواهم به طاها بگويم : ديگر برايم اهميتي ندارد مادرت از من چه خواسته !! مي خواهم بگويم : مهم نيست اگر ديگران راضي نيستند... مي خواهم از او بپرسم با وجود سوختگي ام... باز مرا دوست دارد ؟! مي خواهم به همه بگويم عامل پيوند من و طاها دست و پا و صورتم نبوده... كه حالا بخواهد از من بگريزد...
نگاهي به دستهايم مي كنم... ورم كرده اند در اين سرما انگشتهايم را به زور جمع مي كنم... و كتاب را در دستهايم مي فشارم... دوباره چهره مادر طاها را مي بينم كه مرا به همه ي مقدسات قسم داده... تا دست از پسرش بردارم... هزار خانهي اميدم تاريك تاريك مي شود... بي هيچ نور... بي هيچ شهاب... بي هيچ ستاره...
گوشه اي مي ايستم... به خود مي گويم... كجا ميري ستاره ؟!! پس اون همه زحمت كشيدي خونه ات رو عوض كردي كه چي بشه ؟!
برف گرفته است... وترديد راه مرا بسته است... به اسمان پر از برف نگاه مي كنم... اسمان زيباست... سرما تيره ي پشتم را مي لرزاند... نگاهي به كتاب مي اندازم بازش مي كنم... و بلند مي خوانم :

من ستاره ام در شبي بي ستاره
بي ستاره ام در اين... اسمان پر ستاره...
در شبي سهمگين بي ترانه
در شبي تيره و بي نشانه
اشك ها ميهمان ديده ي من
غصه ها مرهم سينه ي من
خسته ام از سر دادن آه
فرسوده گشتم از باقي راه
اسمان پر ستاره است اما
بي ستاره مانده ام من
در اينجا
اشك به چشمانم مي نشيند... خدايا من چه كرده ام... طاها را چرا رها كردم ؟... حالا چه بايد بكنم... دوباره دستهايم را مي بينم... اينه هاي دق !!...
احساس مي كنم... غارت شده ام... جواني ام... زيبايي ام... احساسم... اينده ام... عشقم من غارت شده ام... هيچ كدام را ندارم...
برف درشت و تند مي بارد... مي خواهم... انقدر در خيابان بمانم... تا برف بنشيند... تا رد پايم... روي برف بماند و من تماشايش كنم...
دوباره چند قدم بر مي گردم عقب... در خانه را نگاه مي كنم... روحم به سوي طبقه سوم پر مي گشايد... اما پريشان وسر خورده باز مي گردم كوچه خلوت است و بسيار سرد... قمري هاي من هنوز پشت طبقه چهارم خانه نشسته اند... و من دلم مي خواهد براي انها اشك بيزم...
از كنار مغازه هاي اشنا مي گذرم و نگاه هاي اشنا و حيران را مي بينم... مي دانم چقدر دلشان مي خواهد... سوال پيچم كنند... تا بفهمند كجا رفته ام... چه كرده ام... از كنار بنگاه مي گذرم... كسي صدايم مي كند... خانم نور ايين...
بنگاه دار است... اقاي خالقي...
باز مي گردم و مي گويم : سلام ... اقاي خالقي...
سلام دخترم... چرا نيومدي بقيه پولتو بگيري ؟!... مبلغي را صاحب خانه ي قبلي پيش اقاي خالقي گذاشته بود براي پرداخت قبض ها !!... و قرار بود من باقي اش را از پرداخت قبض ها بگيرم... اما ديگر فراموش كردم...
اقاي خالقي : بيا دخترم... بيا توي بنگاه... خيس شدي... منم مشتري دارم... بيا بشين تا پولت را بدم
دوباره بر مي گردم... انقدر سرد است كه دلم مي خواهد... براي يك لحظه هم گرما را حس كنم... در را باز مي كنم وبه داخل مي رود...مردي پشت به ما روي صندلي نشسته... من پشت سر اقاي خالقي داخل مي شوم... و اقاي خالقي در حاليكه به سوي ميزش مي رود و مي گويد : بيا دخترم بيا اينجا نزديك بخاري گرم بشي...
مي گويم : مرسي... همين جا خوبه... و ناگهان مردي كه روبروي ميز بزرگ اقاي خالقي نشسته... مثل برق گرفته ها... رو به من مي كند... و چشم هاي سياهش... مرا به دام مي اندازد...
اقاي خالقي حرف مي زند... صدايش مي ايد... اما نمي فهمم چه مي گويد... اينجا جلوي در ايستاده ام... يخ زده از سرما... و غافلگير از نگاه سياه و مخملي طاها !!... از بنگاه بيرون مي ايم...
نمي دانم طاها براي چه ان جاست... صداي پايش را مي شنوم و صداي اقاي خالقي را كه مي گويد : كجا ؟ اقاي... و بعد صداي گوش نواز طاها كه صدا مي كند : ستاره...
مي ايستم... برف توي صورتم مي خورد... بر مي گردم و نگاهش مي كنم به كتابي كه در دست دارم... اشاره مي كند و مي پرسد :چطوره ؟
اشك در چشمانم نشسته و لبخند بر لبم... مي گويم : خيلي خوبه...
جلوتر مي ايد... اشك چشمان سياهش را پوشانده... مي گويد : رنگ جلدش همون كه مي خواستي شده ؟...
من هم اشك ريزان مي گويم : اره...
مي گويد : نزديك بود خونه رو بزارم براي فروش... به موقع اومدي !!
نگاهي به اسمان مي كنم... برف ها ستاره بارانمان مي كنند... به اسمان لبخند مي زنم... و لبخند خدا را مي بينم.


پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#304 | Posted: 4 Oct 2013 12:14




گمشده ام را به من باز گردان


نویسنده :زهرا متین


چهار فصل


فصل اول

-کیوان ، کیوان جان نمی خوای پاشی ؟ لنگ ظهره ، بجنب دیگه ، باید راه بیفتیم .
او هنوز در رختخواب بود و شهلا بی محابا پتو را از روی او پس زد .
-پاشو پسر ، روز سیزده که نباید توی خونه موند .
کیوان غلتی زد و بی آنکه چشمانش را باز کند ، دوباره پتو را روی خود کشید و خواب آلوده گفت :
-ترا خدا دست از سرم بردارین مامان ، من نصف شب از راه رسیدم و اصلا حالشو ندارم دوباره شال و کلاه کنم .
شهلا دوباره پتو را از روی او کشید .
-پاشو عزیزم ، اگه نیای ناصرخان دلخور میشه ، تازه جواب عمه خانم را چی بدیم ؟ صد دفعه پیغام داده حتما کیوان باید بیاد .
کیوان به سمت مادرش چرخید ، لای چشمانش را باز کرد و گفت :
-چیه ؟ دوباره برام نقشه کشیدین ؟
شهلا اخمی کرد و گفت :
-وا ! کدوم نقشه ؟ حالا نه که تو خیلی هم اهمیت میدی ؟ اون دفعه که برات نقشه کشیدیم که نقشه مون رو نقش بر آب کردی و رفتی دنبال عشق افلاطونیت .
-خیلی خب اصلا بگین سرما خوردم .
-نه ! نمی تونم دروغ بگم .
-پس برام نقشه کشدین .
-ای بابا حالا به فرض هم که نقشه کشیده باشیم . تو که نمی تونی تا ابد یالقوز بمونی . پدر و مادر که همیشه نیستن ، خواهر و برادر هم عروسی می کنن و میرن سر خونه و . . .
کیوان آهی کشید . مادرش دوباره شروع کرده بود . چرا دست از سرش برنمی داشتند و نمی گذاشتند نفسی راحت بکشد ؟ یعنی نمی دانستند او از هر چه زن است بیزار است ؟
مادرش هنوز داشت حرف می زد .
-تازه مگه من نازیلا را برات انتخاب کرده بودم که حالا نگرانی مبادا برات نقشه کشیده باشم ؟ این همه دختر خوب و خانواده دار دور و برمون بود . خودت خیال کردی آسمون سوراخ شده و اون افتاده پایین . یادت نیست چقدر گفتم این تیکه ی تو نیست ؟ خودت خواستی . . .
کیوان از سر بی حوصلگی حرف مادرش را قطع کرد :
-ای وای مامان دیگه بسه ، صبح کله ی سحر که موقع این حرفا نیست .
-کله ی سحر ؟ ساعت نه و نیمه .
-حالا هر چی که هست . من گفتم که نمیام ، پس نمیام برین بگین سرما خوردم .
-من نمی تونم دروغ بگم .
پس بگین . . .
-خیلی خب ، بگیر بخواب . میخوای بیا ، میخوای نیا . ما که رفتیم .
شهلا که کمی رنجیده خاطر به نظر می رسید ، پشتش را به او کرد و بدون اینکه حرفی بزند از اتاق بیرون رفت . زیاد خوشحال به نظر نمی رسید . هر چه بود کیوان فرزندش بود و دلش نمی خواست او روز سیزده به در را تنهایی در خانه بگذراند .
همین که به پایین پله ها رسید با چهره ی اخم آلود شوهرش رو به رو شد .
-چقدر معطل می کنی خانم ، قرار بوده صبح زود راه بیفتیم . حالا ببین ساعت چنده ؟
شهلا که بر خلاف شوهرش زنی آرام و خونسرد بود کیفش را برداشت و در حالی که به سمت در می رفت گفت :
-عیبی نداره عزیزم . کیوان معطلم کرد . هر کاری کردم نیومد .
-نیومد که نیومد ، این پسره هم آدم به دور شده .
وقتی از در بیرون رفتند کیومرث و کتایون هم که مدتی بود کنار اتومبیل انتظار می کشیدند زبان به اعتراض گشودند ، اول کتایون شروع کرد :
-حالا هم می خواستین نیاین .
و کیومرث دنباله اش را گرفت :
-یه ساعته ما رو اینجا کاشتین .
لحظه ای بعد همه سوار ماشین شدند و وقتی اتومبیل وارد خیابان اصلی شد جمشید خان رو به شهلا کرد و پرسید :
-خب ، حالا بگو ببینم واسه چی نیومد ؟
شهلا لبخندی زد و گفت :
-دیدی حالا خودتم دلت می خواست ان میومد .
و از آنجا که منتظر پاسخ نبود ادامه داد :
-مثل همیشه بهانه می آورد ، ولی ای کاش میومد ، امروز خیلیها اونجان ، اگه میومد حتما یه دختر خوب گیر می آورد .
-چیه ؟ باز یکی رو براش زیر سر گذاشتی ؟
-نه بابا ، همین طوری گفتم ، آخه معمولا در این جور جمع های خانوادگی دختر دم بخت هم هست ، مثل ما که کتایون همرامونه .
صدای اعتراض کتایون از صندلی عقب برخاست :
-لطفا واسه من تیکه نگیر مامان ، تازه دیپلمم رو گرفتم و اگه تو کنکور قبول بشم حالا حالاها باید درس بخونم ، اگرم قبول نشم خیال شوهر کردن ندارم . این پنبه را از توی گوشتون در بیارین .
جمشید خان از آیینه ی جلو نگاهی به او انداخت و خنده کنان گفت :
-پس یادمون باشه یه کوزه ی گنده بخریم .
شهلا گفت :
-وقتش که برسه خودش شوهر می کنه ، این شتریه که در خونه ی همه می خوابه .
کتایون گفت :
-شتره غلط می کنه !
کیومرث که تا آن موقع از پنجره به بیرون چشم دوخته بود دخالت کرد و غرولند کنان گفت :
-تو را یه امروز رو ول کنین ، نحسی سیزده دامن همه مون را می گیره ها !
و دوباره رویش را به سمت بیرون کرد و در حالی که گوشی واکمن را به گوش می گذاشت زیر لب گفت :
-هر روز خدا باید این چرندیات را بشنویم .
***
لطافت بهار همواره با عشق همراه است و توهمی خیال انگیز و رویاگونه به افکار انسان می بخشد تا در این فصل روح پرور و دلپذیر گرمای عشق را با تمام وجود احساس کند ، فصلی که خداوند برایمان مقرر داشته است در آن به دنبال حقایق دنیای پس از مرگ باشیم و در این فکر که اگر این سفر پایان پذیرد در سرایی دیگر آغاز خواهد شد ، آغازی ابدی که در آن هیچ بهاری خزان نخواهد شد .
کیوان کنار پنجره ایستاده بود و همان طور که به بیرون نگاه می کرد از خود می پرسید که این متن را کجا خوانده است ؟
ذهنش خسته تر از آن بود که به یاد بیاورد . بعد از رفتن مادرش دیگر نتوانسته بود بخوابد و از بستر بیرون آمده بود . در بیرون هوا عالی به نظر می رسید و شکوفه های درختان هوای خانه شان چشم را نوازش می کرد . نغمه ی دلنواز پرندگان که سرمست از هوای لطیف بهاری سر داه بودند حسرت رهایی را بر دلش می نشاند . چرا بهار زندگی اش خزان شده بود ؟ چرا نمی بایست الان قلب او هم ماوای عشقی باشد که گرمایش خروش زندگی را در جانش به جوشش در بیاورد ؟
او آهی از سر حسرت کشید . مدتها بود که با این احساس لطیف و شیرین بیگانه بود . تنها احساسی که داشت احساس خلا بود و گذران عمر در بیهودگی . آنچنان از عشق لطمه خورده بود که ترجیح می داد حسرت آن را به دل داشته باشد ولی هرگز دوباره عاشق نشود . شاید اگر نمی ترسید تا حالا خودکشی کرده بود . در عین حال احساس می کرد نیرویی او را وادار به زندگی می کند . شاید هنوز کورسوی امیدی بود .
وقتی به گذشته برمی گشت و به یاد روزهایی تلخی می افتاد که با همسرش گذرانده بود ، بی اختیار رعشه بر اندامش می افتاد و نفرتی عمیق وجودش را فرا می گرفت . سایه ی گذشته همیشه با او بود ، حتی در لحظه های آرام زندگی اش .
روزگاری خود را سعادتمندترین مرد روی کره ی زمین می دانست . زمانی که عشق نازیلا را با خلوص نیت و صفای باطن پذیرفته بود ، تصور می کرد او نیز چنین است ولی اینطور نبود و نازیلا به گونه ای دردناک بهترین ساعات عمر او را که می شد با لذت عشق سپری شود به تلخ ترین لحظه ها کشانده بود .
به یاد مادرش افتاد که رنجیده خاطر او را ترک کرده بود و لبخندی تلخ بر لب نشاند . نه ، او نمی توانست به خواسته ی مادرش تن در دهد . می دانست هر جا می رود و به هر مکانی پا می گذارد توجه دختران جوان را جلب می کند و به خصوص مادران را به تکاپو وا می دارد که این مهندس معمار جوان و خوش قیافه را در دام عشق دخترشان اسیر کنند . اما او با آن روح لطیف و حساس ، به قدر کافی لطمه خورده بود و دیگر هیچ کششی نسبت به جنس مخالف در خود احساس نمی کرد . نه تنها خیال عشق را در سر نمی پروراند بلکه نفرتی عمیق که زاده ی عشقی ناکام بود وجودش را لبریز کرده و او را به انزوا کشانده بود . به تجربه دریافته بود که زن ، این موجود ظریف و شکننده باطنی پلید و شیطانی دارد و هر لحظه اراده کند می تواند دنیایی را به آتش بکشد .
کیوان به خود آمد و کش و قوسی به اندامش داد . احساس گرسنگی می کرد و راه آشپزخانه را در پیش گرفت . خوشبختانه مادرش شعله ی زیر کتری را خاموش نکرده بود . تکه ای نان در توستر گذاشت تا وقتی نان برشته شود ، برود و دست و روی بشوید . وقتی برگشت ، نان آماده بود . بساط صبحانه را روی میز پهن کرد و نشست و هنوز اولین لقمه را فرو نداده بود که در فکر فرو رفت .
چرا می بایست چنین طبع لطیف و روحیه ی حساسی می داشت که هر کسی بتواند به آسانی جریحه دارش کند ؟ چرا می بایست با هر اتفاق خوشایند و ناخوشایندی دچار احساسات می شد ؟ مگر او چه کرده بود که مستحق چنین عذابی بود ؟
به قدری غرق در فکر بود که اصلا نفهمید چه موقع صبحانه اش را تمام کرد . بساط روی میز را جمع کرد و به اتاق نشیمن رفت . سکوت خانه آزارش می داد . حالا چطور می بایست خودش را مشغول می کرد ؟
روی مبلی لم داد و تلویزیون را روشن کرد . اذان ظهر پخش می شد . یعنی ظهر شده بود ؟ یعنی او این همه مدت را در فکر و خیال گذرانده بود ؟ از دست خودش عصبانی شد و تصمیم گرفت از خانه بیرون برود تا بلکه از افکار آزاردهنده خلاص شود . فکر کرد بد نیست به کرج برود و به خانواده اش بپیوندد . بله ، این بهترین کار بود . بنابراین به طبقه ی بالا رفت ، حمام کرد ، لباسی راحت پوشید و از خانه بیرون آمد . هوا مطبوع بود و او برای لحظه ای ایستاد تا نفسی تازه کند . سپس به سمت اتومبیلش رفت سوار شد و به راه افتاد . خیابان ها تقریبا خلوت بود . به نظر می رسید همه از شهر بیرون رفته اند ، اما وقتی به ابتدای شاهراه تهران کرج رسید و با ترافیک سنگینی رو به رو شد ، آه از نهادش برآمد و تصیمم گرفت برگردد ، ولی راه برگشتی نبود ، شاهراه یکطرفه بود و از این گذشته به فاصله ی چند لحظه ، پشت سرش پر از خودرو شد . بنابراین تصمیم گرفت شرایط موجود را بپذیرد و خونسردی اش را حفظ کند . رادیو را روشن کرد و خود را به دست تقدیر سپرد .
مدتی به همین نحو گذشت . حرکت خودروها بسیار کند بود . انگار هر چه خودرو در تهران بود قصد عبور از آن جاده را داشت و بالاخره کفر او درآمد و به خودش لعنت فرستاد که محیط ساکت و آرامبخش خانه را ترک کرده است ، ولی هر چه بیشتر خودش را سرزنش می کرد بیشتر عصبانی می شد و از خود می پرسید چرا باید این همه خودرو در رنگها و مدلهای مختلف از کارخانه ها بیرون بیاید در حالی که خیابان ها و جاده ها گنجایش کافی ندارد ؟
بالاخره وقتی به باغ عمه اش رسید به شدت خسته و عصبی بود . چند بار بوق زد تا دست آخر باغبان در را برایش باز کرد و او با اتومبیل وارد گذرگاه شنی شد که به ساختمان منتهی می شد و هنوز به ساختمان نرسیده بود که کتایون را به همراه چند دختر همسن و سال خودش در باغ دید و توقف کرد .
کتایون نیز که او را دیده بود از همراهانش جدا شد و به سمت او دوید ولی وقتی با چهره ی برافروخته ی برادرش مواجه شد اخمی کرد و گفت :
-یا دلخوری یا عصبانی ، چی شده ؟
کیوان سری تکان داد و گفت :
-تو یکی دیگه ولمون کن .
-خب حالا چی . . .
-جاده شلوغ بود ، دیوونه ام کرد .
کتایون شانه ای بالا انداخت و گفت :
-تا تو باشی وقتی مامان بهت گفت با ما بیا ، به حرفش گوش کنی . حالا هم برو و جواب عمه جو رو بده . برات خط و نشون کشیده .
کیوان لبخندی زد و گفت :
-خدا به دادم برسه ، همین یکی رو کم داشتیم .
در همین موقع همراهان کتایون نیز به آنان پیوستند و در حالی که نگاهی با هم رد و بدل می کردند به او سلام کردند . کیوان از اتومبیل پیاده شد و به سردی جواب سلام آنان را داد .
کتایون با دیدن حالت کیوان نجواکنان در گوش او گفت :
-سرتو بگیر بالا ، چرا خجالت کشیدی ؟ نمی خورنت که !
کیوان اعتراض کرد :
-ولی من . . .
-بسه دیگه ، می دونم حالا برو ، ناصرخان می خواست بهت زنگ بزنه اما مامان گفت بهتره تا ظهر صبر کنیم شاید سر و کله ات پیدا بشه . خوب شد اومدی .
ناصر پسر عمه ی پدرشان بود و یکی از آن آدم های دست و دلبازی که همیشه در خانه اش به روی همه باز بود . برای همین هم هر سال سیزده به در همه ی دوستان و اقوام را در باغ خود می پذیرفت و از این کار لذتی وافر می برد . اما از میان همه نسبت به جمشید خان و خانواده اش ارادتی به خصوص داشت و در این میان ، کیوان بیش از همه مورد توجه او بود چرا که خود پسر نداشت .
و حالا همه در محوطه ی باز جلوی ساختمان دور هم جمع بودند و صدای گفتگو و خنده شان به گوش می رسید .
اولین کسی که در میان جمع چشمش به کیوان افتاد ناصرخان بود که با دیدن او با صدای بلند گفت :
-اینم شاخ شمشادِ خودم ، نگفتم میاد ؟
همه ی سرها به طرف او برگشت و بعد صدای عمه خانم شنیده شد که گفت :
-مگه جرات داشت نیاد ؟
کیوان با صدای بلند به همه سلام کرد و جلو دوید تا روی عمه اش را ببوسد و همین طور که خم شده بود گفت :
-عیدتون مبارک عمه جون ، منو ببخشین که عید نتونستم بیام دیدنتون ، یهو یه سفر پیش اومد ، مجبور شدم برم .
عمه خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت :
-یعنی حضرت آقا انقدر فرصت نداشتین تلفنی یه تبریک خشک و خالی بگین ؟
کیوان دوباره عمه اش را بوسید و گفت :
-منو ببخشین عمه جون ، شرمندم حالا حالتون چطوره ؟
-شکر خدا سلامت سلامتم ، فشار خون که دارم ، چربی خون که دارم ، پاهامم که می بینی خیک باده .
-چرا عمه جون ؟ دکترتون چی میگه ؟
-دکترا چی میگن ؟ اینم مثل بقیه ، میگه یا از چربیه بالاست یا از قلبه . اما من میگم مال پیریه . زیادی هم زنده موندیم . بگذریم ، تو چطوری ؟ چرا انقدر لاغر شدی ؟ یه انگشت تو چشمات فرو میره . نکنه تو هم مثل دخترا رژیم داری ؟
کیوان خنده ای کرد و گفت :
-نه عمه جون ، رژیم ندارم . وزنم که همونه .
عمه خانم فرصت را غنیمت شمرد و مثل همیشه شروع کرد :
-پس حتما از فکر و خیاله . آخه چه دردته پسر ؟ انگشت رو هر دختری بذاری نه نمیگه . خدا همه چی را واسه تو تموم کرده . خودت قدر خودتو نمی دونی .
-ولی عمه جون من . . .
-تو چی ؟ اگه هنوز خیال اون دختره رو به سر داری باید بگم داری اشتباه می کنی اون . . .
-نه عمه جون ، مساله این نیست . فقط . . .
-چای میل دارین ؟
رشته ی کلام کیوان پاره شد . کسی سینی محتوی فنجانی چای را مقابل او گرفته بود . کیوان دست دراز کرد تا آن را بردارد و همزمان نگاهی به سمت بالا انداخت تا تشکر کند ، ناگهان نفس در سینه اش حبس شد و رعشه ای بر اندامش نشست . دو چشم سبز مخملین به او می نگریست ، چشمانی خمار آلوده و سحرانگیز که نگاهش تا عمق وجود او نفوذ کرد . برای لحظه ای بی حرکت بر جا ماند و وقتی بالاخره به خود آمد و فنجان را برداشت دستش می لرزید .
این مساله از نگاه تیزبین عمه خانم دور نماند . اما به روی خود نیاورد و به دختر گفت :
-دستت درد نکنه رعنا جون ، حالا برو به بقیه کمک کن بساط نهار رو حاضر کنن .
رعنا که او نیز آشکارا یکه خورده بود به خود آمد و در حالی که خون به چهره اش دویده بود چادر سفیدش را بیشتر توی صورتش کشید و گفت :
-چشم خانم بزرگ .
و همانطور که ناغافل آمده بود رفت و کیوان را حیرت زده بر جا گذاشت .
برای لحظه ای طولانی سکوت حکمفرما شد و سپس عمه خانم که احساس کرده بود کیوان به شدت کنجکاو و سراپا سوال است گفت :
-دختر بلقیسه ، اونو که یادت میاد ؟ قراره چند روزی پیش من بمونه . بلقیس یه چند روزی واسه کاری رفته همدان . ازم خواست دخترشو نگه دارم تا بره و برگرده . فردا پس فردا میاد می بردش .
کیوان سری تکان داد و سپس در حالی که سعی می کرد خونسرد جلوه کند گلویش را صاف کرد و با لحنی بی اعتنا گفت :
-از بلقیس بعیده همچین دختری داشته باشه . تا جایی که یادم میاد اون سیاه سوخته بود .
-همه همینو میگن ، اما خودش میگه دختره به باباش رفته که اونم به رحمت خدا رفته . دختره چهارسالش بوده که باباش تو تصادف کشته میشه و بلقیس دست تنها اونو بزرگ می کنه . حالا نوزده سالشه .
-حتما خیلی سختی کشیدن .
-برادر بلقیس کمکش می کرده . حالام با اون زندگی می کنن . تو مشهد .
سپس عمه خانم آهی کشید و اضافه کرد :
-والله خودش که اینطور میگه . حالا خدا عالمه چقدرش راسته ، چقدرش دروغ .
کیوان در سکوت سرش را پایین انداخت و عمه خانم هم دیگر حرفی نزد . ولی وقتی سکوت به درازا کشید عمه خانم دستی روی پای کیوان زد و گفت :
-از فکرش بیا بیرون پسر . اون به درد تو نمی خوره . یعنی در شان تو نیست . وگرنه خودم برات . . .
کیوان سریع گفت :
-این چه حرفیه عمه جون ، من اصلا . . .
-آره می دونم باشه . هر چی تو بگی . به هر حال فکرشو نکن .
کیوان بی هیچ حرفی فقط سری به نشانه ی تایید تکان داد ، در حالی که در دل خدا خدا می کرد یک بار دیگر رعنا از ساختمان بیرون بیاید .
طولی نکشید همه را برای صرف نهار فرا خواندند . در قسمتی از حیاط فرشی بزرگ پهن بود و در سفره ای که روی آن گسترده بودند انواع و اقسام غذا به چشم می خورد . پنج خانواده در آن جا بودند که هر یک غذای خود را آورده بود . خوراکها و سالادهای رنگین اشتهای هر آدم سیری را هم برمی انگیخت ، اما کیوان حواسش جای دیگر بود . هیچ میلی به خوردن نداشت . شهلا ظرفی غذا جلوی او گذاشت و کمی بعد متوجه شد او فقط با قاشق و چنگالش بازی می کند ، به او خیره شد و وقتی نگاهشان در هم تلاقی کرد با اشاره ی چشم و ابرو از او پرسید که چرا غذایش را نمی خورد و کیوان آهسته گفت :
-دیر صبحونه خوردم باشه بعد .
و ظرف غذایش را کناری زد و از سر سفره برخاست . تقریبا هیچ کس متوجه او نبود و کیوان آهسته از جمع فاصله گرفت و در اطراف به قدم زدن پرداخت . در این فکر بود که حتما رعنا داخل ساختمان است و تصمیم گرفت به بهانه ای به داخل برود . پس نگاهی به پشت سر انداخت و وقتی دید کسی متوجه او نیست ، آهسته به آن سو رفت و داخل شد .
همه جا ساکت بود . کیوان فکری کرد و به سمت آشپزخانه به راه افتاد و همین که در درگاه قرار گرفت او را دید . پشت میز آشپزخانه نشسته بود و به بشقاب غذای دست نخورده اش خیره مانده بود . هیچ سرپوشی به سر نداشت و موهای سیاه مواجش که زیبایی او را صد چندان کرده بود به روی شانه ها پریشان بود . کیوان با دیدن او نفسش به شماره افتاد و در جا میخکوب شد . قادر نبود قدم از قدم بردارد . همچنان که محو او بود با خود گفت :
-خداوندا به جز تو کی می تونه این همه زیبایی را خلق کنه ؟
براستی هم که زبردست ترین نقاش نیز نمی توانست تصویری چنین زیبا بیافریند . اجزای چهره ی او نقص نداشت . ابروانی کمانی ، مژگانی پرپشت و برگشته ، چشمانی سبز و خمار ، گونه هایی همچون گلبرگ لطیف و خوشرنگ ، بینی کوچک و خوش تراش و لبانی خوش ترکیب داشت و همه بر روی هم تصویری می ساخت که دیدنش فقط در رویا امکان پذیر می نمود . آیا کیوان با واقعیت رو به رو بود ؟
و شاید سنگینی نگاه او بود که رعنا را متوجه حضور کسی کرد . نگاهش را به سمت بالا چرخاند و به محض دیدن کیوان ، ناگهان از جا پرید و در حالی که سراسیمه چادرش را به سر می کشید گفت :
-شما اینجا چکار می کنید کیوان خان ؟
کیوان به خود آمد و شرمنده از اینکه پنهانی به تماشا ایستاده بود آهسته گفت :
-معذرت می خوام ، راستش . . . راستش اومده بودم . . .
رعنا که تا بناگوش سرخ شده بود پرسید :
-چیزی لازم دارین ؟
کیوان شرمنده تر از پیش بابت دروغی که می خواست بگوید ، گفت :
-راستش اصلا گرسنه ام نبود ، فکر کردم بیام یه چایی برای خودم بریزم . دلم نمی خواست بترسونمتون .
رعنا سریع گفت :
-اوه ، نه نترسیدم . الان خودم براتون چایی می ریزم .
و پشت به او کرد و به طرف سماور رفت . همچنان که مشغول ریختن چای در لیوانی دسته دار بود کیوان بار دیگر محو او شد و این بار نیز وقتی به خود آمد که رعنا سینی به دست مقابل او ایستاد و گفت :
-بفرمایین .
کیوان زیر لب تشکری کرد ، لیوان را برداشت و بی هیچ حرفی پشت به او کرد و از ساختمان بیرون رفت . حسابی به هم ریخته بود و برای اینکه بتواند قبل از رو به رو شدن با بقیه به حال آشفته اش غلبه کند به سمت باغ رفت و قدم زنان از ساختمان فاصله گرفت . در انتهای باغ زیر درختی نشست و به آرامی مشغول نوشیدن چای شد ، در حالی که نقش آن صورت زیبا از مقابل دیدگانش محو نمی شد . نمی توانست باور کند بعد از این همه مدت بار دیگر قلبش برای خاطر عشق بتپد . او چنان از عشق می گریخت که جن از بسم الله . اما حالا با دیدن رعنا ، دوباره این احساس در او غلیان کرده بود . نه ، نمی بایست به آن میدان می داد . نمی بایست در آن غرق می شد . به خود نهیب می زد و با خود کلنجار می رفت و در کشاکش این تلاش بیهوده خستگی ناشی از کم خوابی و رخوت هوای بهار بر او تاثیر گذاشت ، پلک هایش سنگین شد و همان طور نشسته و تکیه داده به درخت به خواب رفت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#305 | Posted: 4 Oct 2013 12:15




رعنا هم در همان نگاه اول ، دل و دین باخته بود ، احساسی که قبلا تجربه اش نکرده بود و نمی دانست چه نامی بر آن بگذارد . هیچ گاه هیچ کس به او نگفته بود عشق چگونه احساسی است و چطور در وجود انسان شکل می گیرد . به هر حال هر احساسی بود ، دلنشین بود و تمام وجودش را سرشار از لذتی عمیق و توصیف ناپذیر می کرد . دلش می خواست به جز او هیچ فکر دیگری در سر نداشته باشد ، اما واقعیت های تلخ و دردناک به او هشدار می داد که از این کار بپرهیزد . فاصله ی بین آن دو به قدری زیاد و انکارناپذیر بود که هیچ راهی برای از میان برداشتنش نمی یافت . بی اختیار دیدگان مخملی اش به نم نشست و همراه با دردی جانکاه در قلبش به خود می گفت که نباید او را دوست بدارد . با وجود چنان مادر و زندگی اسفناکی که داشتند نمی بایست دل به مهر کسی می سپرد . از خودش و زندگی اش بیزار بود . تا کی می بایست تحمل می کرد و به آن وضع ادامه می داد ؟ با مادری معتاد که دار و ندارش را خرج تریاک و شیره می کرد ، چه کسی حاضر بود با او ازدواج کند یا اصولا به او دل ببندد ؟ او قربانی فنا شده ای بود که هرگز درهای سعادت به رویش گشوده نمی شد و اگر هم می شد او حق ورود به دنیای خوشبختی را نداشت . بارها آیینه به او گفته بود چقدر زیباست . اما این زیبایی به چه دردش می خورد وقتی قرار بود به دست مادری همچون بلقیس به زوال کشیده شود . گاهی وجود مادرش به قدری آزارش می داد که آرزوی مرگ او را می کرد . اینطوری هم مادرش از این زندگی نکبت بار خلاص می شد ، هم او تلکیف خود را می دانست .
ناگهان به یاد پسرداییش رحیم افتاد و مو بر بدنش راست شد . یادآوری چهره ی کریه و بدمنظر او که به واسطه ی خلق و خوی غیر عادی اش صدبار وحشتناک تر به نظر می رسید ، رعشه بر وجودش انداخت . مادرش تصمیم داشت او را به عقد رحیم دربیاورد ، ولی او حاضر بود بمیرد و تن به این ازدواج ندهد .
همان طور که گریه می کرد سر به آسمان بلند کرد و زیر لب گفت :
-خدایا کمکم کن . راهی پیش پام بذار تا از این وضع نجات پیدا کنم دیگه تحمل . . .
ناگهان صدای پایی شنید و از آنجا که نمی خواست کسی او را گریان ببیند از در پشتی آشپزخانه بیرون دوید و در باغ ناپدید شد .
***
کیوان با شنیدن صدای هق هقی آرام از خواب پرید و کنجکاوانه نگاهی به اطراف انداخت ، اما علف های بلند مانع دید او می شد . بنابراین بی صدا بلند شد و با گام هایی آرام به سمت صدا رفت .
از چادر سرش او را شناخت . کنار درختی چمباتمه زده و سر بر زانو گذاشته بود و چنان گریه می کرد که دل سنگ هم به حالش ریش می شد . چه برسد به کیوان که به رقت قلب معروف بود .
آهسته از پشت سر به او نزدیک شد و رعنا که صدای خش خشی را از پشت سر شنیده بود سراسیمه سرش را برگرداند ، با دیدن کیوان دستپاچه شد و همین طور که خودش را جمع و جور می کرد گفت :
-ببخشید نمی دونستم اینجایین .
به سرعت با گوشه ی چادر گونه های خیس از اشکش را پاک کرد ، سرش را پایین انداخت و اضافه کرد :
-تعقیبم می کردین ؟
کیوان لبخندی زد و گفت :
-معذرت می خوام که دوباره ترسوندمتون ، نه ؛ شما را تعقیب نمی کردم . خیلی وقته اینجام . قصد مزاحمت نداشتم . زیر اون درخت نشسته بودم که . . .
و همزمان با سر به سمت درختی در پشت سر اشاره کرد و ادامه داد :
-می دونین ، هوای بهار آدمو مست می کنه . از شما چه پنهون چرتی هم زدم . یه دفعه صدای گریه . . . به هر حال ببخشین که مزاحم شدم .
رعنا که خجالت کشیده بود گفت :
-نه ، شما منو ببخشین ، نمی بایست اون حرفو می زدم . راستش اونجا خودمو زیادی حس می کردم ، اومدم اینجا که تنها باشم . آخه . . . آخه دلم گرفته بود .
-چرا خیال می کنین زیادی هستین ؟ مگه شما با اونا چه فرقی دارین ؟ اون همه دختر هم سن و سال شما اونجاس . می تونین باهاشون دوست بشین . اتفاقا خواهرم کتایون دختر خیلی خونگرمیه .
-بله می دونم . شاید عیب از خودمه . حقیقتش هیچ کدومشون رو درست نمی شناسم .
-خب می تونین آشنا بشین . کار سختی نیست . اگه دلتون بخواد من می تونم شما رو با اونا . . .
رعنا سراسیمه گفت :
-نه . . . نه . . . آخه . . . آخه من به اونا نمی خورم ، منظورم اینه که من . . .
کیوان قدمی جلوتر رفت و برای اینکه او را از آن بلاتکلیفی نجات دهد گفت :
-میشه کمی اینجا بشینم ؟ مزاحم که نیستم ؟
رعنا کمی خود را جمع و جور کرد و گفت :
-نه ، نه . . . چه اشکالی داره ؟ باغ که مال من نیست .
کیوان خنده ای کرد و نشست . برای چند لحظه هر دو ساکت بودند و کیوان خیره به او نگاه می کرد . چقدر دلش می خواست زمان متوقف شود و او تا ابد به آن چشمان سبز گیرا نگاه کند . دلی وقتی متوجه شد معذب است نگاهش را برگرفت ، به آسمان نگاه کرد و گفت :
-چه آسمون قشنگی ! ابرارو ببین . آدمو محو خودش می کنه ، قشنگه نه ؟
رعنا خوشحال از عوض شدن موضوع گفت :
-بله خیلی . شکل ابرها همیشه منو جذب خودش می کنه .
با فاصله ای نه چندان زیاد از آن دو ، چند گنجشک روی زمین نشستند و شروع به نوک زدن به زمین کردند . رعنا نگاه حسرت زده اش را به آنها دوخت . چقدر دلش می خواست همچون پرندگان آزاد بود و به هر جا دلخواهش بود پرواز می کرد .
چند لحظه ای در سکوت گذشت و رعنا محو پرندگان بود . سپس یکدفعه سرش را برگرداند و نگاهش در نگاه کیوان که از دیدن او سیر نمی شد ، گره خورد . اما خیلی زود شرمگین سر به زیر انداخت و نفهمید چه مدت گذشت که از صدای کیوان به خود آمد .
-چرا انقدر تو فکرین ؟ غمگین به نظر می رسین .
رعنا بی محابا سرش را بالا کرد و جواب داد :
-به خودم مربوطه .
کیوان جا خورد . اما به روی خود نیاورد و آهسته گفت :
-بله . حق با شماست . نمی بایست فضولی می کردم . فقط فکر کردم شاید بتونم کمکی کنم .
رعنا خجالت زده رویش را برگرداند و گفت :
-منو ببخشین ، کیوان خان . شما لطف دارین . اما نیازی به کمک ندارم .
کیوان شانه ای بالا انداخت و گفت :
-اینطور که معلومه ، به کسی اعتماد ندارین .
-درسته ، چون هیچکی قابل اعتماد نیست . اگرم باشه ، حوصله ی شنیدن درد و بدبختی این و اونو نداره .
کیوان ایروانش را بالا انداخت :
-حتی من ؟
-مخصوصا شما ، پولدارهایی مثل شما از درد فقیر بیچاره ها چی می فهمن ؟
کیوان دستش را بالا کرد و گفت :
-لطفا منو قاطی بقیه نکنین .
رعنا پوزخندی زد .
-چرا ؟ شما از یه کره ی دیگه اومدین ؟
-نه منم انسانم ، با تمام خصوصیات انسانی و انسانیت ربطی به میزان ثروت آدما نداره . بر خلاف تصور شما ، من جزو آدمایی هستم که همه برام مهم هستند و با درد دیگران درد می کشم . باور کنین ؟
-یعنی باور کنم که شما درد ما بدبخت بیچاره ها رو حس می کنین ؟ نه کیوان خان ، از واقعیت نمیشه فرار کرد .
-ولی . . .
-ولی نداره . اصلا شما می دونین من کی هستم ؟
-آره ، دختر . . .
رعنا باز هم اجازه نداد تا او حرفش را تمام کند .
-دختر بلقیس ، خدمتکار سابق عمه خانم شما .
-خب حالا این چه ربطی به اصل قضیه داره ؟
-اصل قضیه دیگه کدومه ؟
-اینکه شما دختر موقر و متینی هستین و خیلی هم . . . خیلی هم زیبا .
رعنا رنگ به رنگ شد و لبخندی زیبا بر لب نشاند .
کیوان سریع ادامه داد :
-راست میگم . خودتونم خوب می دونین که از تمام دخترایی که الان اینجا هستن ، سر هستین . شما نباید خودتونو دست کم بگیرین .
رعنا حرفی نزد . حریف او نمی شد . اذعان داشت که حرفهای او تا حدی درست است ، ولی سر بودن به چه دردش می خورد ؟ کیوان چه می دانست او چه زندگی نکبت باری دارد و در چه شرایطی صبح را به شب می رساند . شاید اگر می دانست همچون طاعون زده ها از او می گریخت .
صدای کیوان او را از عالم خیال بیرون آورد .
-سکوت علامت رضاست . پس قبول دارین که اینجا از همه سر هستین ؟ خب ، حالا به من میگین چرا گریه می کردین ؟
رعنا جواب داد :
-چرا دست از سرم بر نمی دارین ؟ حرف زدن که دردی از من دوا نمی کنه . بهتره دیگه حرفش رو نزنیم .
کیوان از جا برخاست و گفت :
-حالا چرا عصبانی شدین ؟ من که گفتم قصدم فضولی نیست . حالام اگه مزاحمم میرم .
رعنا که خود فهمیده بود زیاده روی کرده دستپاچه شد و گفت :
-ترا خدا از من نرنجین . نمی خواستم بی ادبی کرده باشم . باور کنین شما مزاحم نیستین .
کیوان دوباره نشست و لحظاتی به سکوت گذشت . سپس کیوان خنده ای کرد و گفت :
-آره بابا حق با شماست .اصلا راجع به یه چیز دیگه حرف می زنیم .
و پس از مکثی کوتاه ادامه داد :
-ببینم شما دانشجویین ؟
رعنا لبخند تمسخرآمیزی زد و آهی کشید و گفت :
-دانشجو ؟ حتی خوابش رو هم نمی تونم ببینم .
-چرا ؟
-چرا نداره . می تونین از خانم بزرگ بپرسین چرا ؟ راستش ادامه تحصیل یکی از آرزوهام بود . اما به دلایلی مجبور شدم درسم رو ول کنم .
کیوان کمی جا به جا شد و گفت :
-من که میگم اگه آدم بخواد و اراده کنه ، می تونه به هر ناممکنی دست پیدا کنه .
-چطوری ؟ با دست خالی ؟ کدوم دانشگاهی تو این مملکت یه ادم آس و پاس رو راه میده . حتی اگرم آدم تو دانشگاههای سراسری قبول بشه پول کتاب و دفتر سر به فلک می زنه . یه جوری حرف می زنین که انگار تو این مملکت نبودین و خبر ندارین مردم واسه یه لقمه نون چه جونی می کنن . میگن سوار از پیاده خبر نداره ، سیر از گرسنه . مطمئنا شما هیچ وقت تو زندگیتون سختی نکشیدین .
کیوان کمی فکر کرد و گفت :
-تا سختی را چی معنی کنین ، اما از اون لحاظ بله حق با شماست . من گرسنگی نکشیدم ولی این دلیل نمیشه که مشکلات دیگران رو حس نکنم و هنوزم سر حرفم هستم که خواستن توانستنه . اصلا آدم به دنیا اومده تا با مشکلات دست و پنجه نرم کنه .
-چقدر ؟ تا کی ؟ می دونین من چند سالمه ؟ نوزده سال و با این سن کم خدا می دونه با چه مشکلاتی مبارزه کردم که هنوزم ادامه داره . در مجموع زندگی خوب و آرامش و موفقیتهای تحصیلی و رسیدن به آرزوها مختص طبقه ی مرفه اجتماعه . کسی که پول داره هم این دنیا و هم اون دنیا رو داره . البته اگه دست دهنده داشته باشه . بعضیا با اینکه پولدارن واسه ده تومن که به فقیر بدن جونشون درمیاد و تازه غیر از این همه رو زیردست خودشون می دونن و خیال می کنن هرکی پول نداره نوکر در خونه ی باباشه .
کیوان لبخندی زد و پرسید :
-حالا به نظر شما به من میاد این جور آدمی باشم ؟
-والله چی بگم ؟
-شما خیلی از ثروتمندا متنفرین نه ؟
-چرا نباشم ؟ اونا همشون خیال می کنن . . .
رعنا مکثی کرد و سپس با لحنی ملایم تر ادامه داد :
-وقتی کسی ببینه به دلیل فقر مالی باید به هر ناخواسته ای تن بده تا چرخ زندگیش بچرخه نمی تونه بی اعتنا بمونه ، مثلا همه اونایی که امروز اینجان . از صبح دارم می بینم فقط از معامله ی زمین و ماشین های مدل به مدل حرف می زنن و مهمونی و لباس و جواهر . دخترها هم که فقط پز دوست پسرشون رو به هم میدن که چقدر پولداره و ماشینش چیه و باباش کیه . وقتی میری تو بحرشون می بینی عین خیالشون نیست . اگه بود که . . .
کیوان حرف او را قطع کرد وگفت :
-دیگه این طورها هم که شما میگین نیست . مگه میشه کسی غصه نداشته باشه ؟ بالاخره هر کی یه بدبختی ای واسه خودش داره . مثلا خود ِ من .
رعنا آشکارا یکه خورد و کیوان ادامه داد :
-بهم نمیاد نه ؟ باید چطوری باشم تا معلوم باشه منم مشکلاتی دارم یا امثال شما باور کنن چه سختیهایی رو از سر گذروندم ؟
رعنا حرفی نزد ولی کیوان کنجکاوی را از نگاه او می خواند و گفت :
-خیلی دلتون می خواد بگم چه مشکلاتی دارم نه ؟ اما نمی گم ، چیزی که عوض داره گله نداره .
رعنا خنده ی شیرینی کرد و گفت :
-من اگه چیزی نمی گم واسه اینه که اون وقت ممکنه . . .
او حرفش را نیمه کاره گذاشت و گفت :
-اصلا بهتره حرفش رو نزنیم . چه فایده ای داره ؟ من و شما مثل دو تا مسافریم که واسه چند ساعت با هم همسفرن . سفر که تموم بشه هر کدوم میره به راه خودش . پس چه لزومی داره از گره هایی حرف بزنیم که هیچ کدوم نمی تونیم بازش کنیم ؟
سپس از سر غیظ گلی خودرو را از ساقه جدا کرد و آن را پرپر کرد . کاملا معلوم بود عصبی است .
وقتی فقط ساقه ی گل ماند کیوان گفت :
-چطوری دلتون اومد گل به این قشنگی رو پرپر کنین ؟
رعنا ساقه ی گل را به گوشه ای پرت کرد و گفت :
-گلهای زیادی تو این جهنم پرپر میشه و کسی هم ککش نمی گزه . تو این دنیایی که همه جاش شده دنیای وحش ، هر کی به فکر خودشه .
کیوان نگاه تحسین آمیزش را به او دوخت و گفت :
-شما علاوه بر زیبایی خیره کنندتون جسور و سخنور هم هستین . خیلی دلم می خواد بیشتر شما را بشناسم .
-که چی بشه ؟
-کی می دونه ؟ شاید . . .
-شاید چی ؟ آشنایی با من چه نفعی به حالتون داره ؟ جز اینه که باعث سرشکستگی شما و خونوادتون میشه ؟
-این چه حرفیه ؟ من . . .
-شما هیچی ؟ خونوادتون چی ؟
-اونا هم مثل من فکر می کنن .
رعنا شانه ای بالا انداخت .
-شاید آره ، شایدم نه . به هر حال من چند ساعتی بیشتر نیست که اونا رو دیدم . شما رو هم همین طور .
سپس بی آنکه به کیوان مهلت حرف زدن دهد ادامه داد :
-دیگه بهتره برگردین پیش بقیه ، اگه ما رو با هم ببینن واسه شما بد میشه .
-چرا ؟
-همصحبتی با یه دختر کلفت !
کیوان که لحظه به لحظه بیشتر شیفته ی او می شد و با هر نگاهش بیش از پیش خود را در اسارت می دید معترضانه گفت :
-این چه حرفیه ؟ اصلا به کسی چه مربوطه ؟ من که بچه نیستم ، اما اگه اینا رو میگین تا دست به سرم کنین . . .
رعنا سریع گفت :
-نه نه ابدا اینطور نیست . اگه اینطور بود می تونستم خودم پاشم برم و شما تا هر وقت دلتون خواست اینجا بشینین . اما به نظر من برین تو بهتره . الان مدتیه ابرای سیاه بالا سرمونه و به زودی بارون می گیره . حالا اگه دلتون می خواد خیس بشین . . .
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که برقی در آسمان درخشید ، لحظاتی بعد صدای رعد به گوش رسید و متقاعب آن رگباری شدید شروع شد . هر دو سریع از جا برخاستند اما هیچ یک قصد رفتن نداشت . طولی نکشید هر دو سراپا خیس رو به روی یکدیگر ایستاده بودند . یکدفعه نگاهشان به سراپای دیگری افتاد و هر دو زدند زیر خنده .
وقتی سیر خندیدند کیوان با لحنی آرام و دلنواز گفت :
-می دونی وقتی می خندی صد برابر خوشگل تر می شی ؟
رعنا سرش را پایین انداخت و لبخندی محو بر لبانش نقش بست . سپس کیوان کاپشنش را درآورد ، آن را روی دوش او انداخت و گفت :
-می ترسم سرما بخوری .
رعنا همچنان لبخند به لب نگاهی حاکی از امتنان به او انداخت و وقتی نگاهشان در هم تلاقی کرد ، هیچ یک نتوانست نگاه از دیگری برگیرد و برای لحظاتی طولانی بی آنکه باران سیل آسا را احساس کنند ، به هم خیره ماندند . رعنا به شدت دستخوش احساسات شده بود و فکر می کرد که هرگز هیچ نگاهی را تا بدان حد مهربان ندیده است .
و کیوان نیز که نگاه افسونگر او تمام وجودش را به لرزه در آورده بود دیگر نتوانست خودداری کند و نجواکنان گفت :
-رعنا اگه بگم تو این چند ساعتی که دیدمت چطوری آرامشم را به هم ریختی باور می کنی ؟ تا حالا هیچکی نتونسته بود به این سرعت منو از خود بیخود کنه . به نظرم به این میگن عشق . عشقی که نه می خواستمش و نه منتظرش بودم . باور کن .
رعنا باور می کرد . نگاه کیوان گویاتر از هر سخنی بود . او برای لحظه ای در سکوت به کیوان خیره ماند و سپس شتاب زده از برابر او گریخت . همین طور که به سمت خانه می دوید کاپشن از روی شانه هایش سر خورد و به زمین افتاد . کیوان با گام هایی سست و لرزان پشت سر او به راه افتاد ، کاپشنش را از روی زمین برداشت و به طرف ساختمان رفت . در حالی که می دانست دیگر آن کیوان چند ساعت پیش نیست . حالا تمام وجودش انباشه از گرمای لذت بخش عشق بود .
***
وقتی کیوان به ساختمان رسید همه به داخل رفته بودند . باران بهاری شدیدتر از آن بود که بتوانند حتی زیر آلاچیق دوام بیاورند . کیوان بی آنکه توجه داشته باشد از سر تا پایش آب می چکد به داخل رفت .
شهلا با دیدن او جلو رفت و گفت :
-تو کجا بودی انقدر دنبالت گشتم ؟
عمه خانم با لحنی کنایه آمیز گفت :
-خسته نباشی شازده ، خوش گذشت ؟ چی بهم می گفتین ؟
کیوان خود را به آن راه زد و گفت :
-به کی چی می گفتم ؟ ته باغ زیر یه درخت نشسته بودم که خوابم برد . بارون بیدارم کرد .
عمه خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت :
-آره جون خودت ، تو گفتی و منم باور کردم .
شهلا مداخله کرد و پرسید :
-ببینم موضوع چیه ؟ تو با کی بودی کیوان ؟
عمه خانم جواب او را داد :
-با این دختره ، رعنا .
شهلا جا خورد :
-آره کیوان ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#306 | Posted: 4 Oct 2013 12:17




کیوان عصبانی شد و به تندی گفت :
-خب که جی ؟ بچم که باید به شما جواب پس بدم ؟ یه دفه گفتم ته باغ خوابم برده بود دیگه .
عمه خانم اندیشمندانه گفت :
-باشه ، فقط یادت باشه فکرشو از سر بیرون کن ، کاری نکن از چاله دراومدی حالا بیفتی تو چاه . سری رو که درد نمی کنه دستمال نمی بندن .
کیوان اصلا دلش نمی خواست بحث کش پیدا کند سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت :
-هر چی شما بگین عمه جون ، حالا اگه اجازه بدین میرم یه چیزی گیر بیارم بپوشم . با اینا سرما می خورم و وبال مامان میشم .
به محض اینکه کیوان رفت تا لباسی از ناصرخان قرض بگیرد شهلا سرش را به گوش عمه خانم نزدیک کرد و نجوا کنان پرسید :
-یعنی با اون بوه عمه خانم ؟
-یعنی تو نفهمیدی ؟ ای بابا ! حالا کو تا شماها به پای ما برسین ؟ من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم . غلط نکنم گلوش پیش این دختره رعنا گیر کرده .
-رعنا ؟ وای نگین عمه خانم ، فقط همینو کم داشتیم که عاشق دختر کلفت بشه .
عمه خانم دستی به زانوی شهلا زد و گفت :
-نگران نباش ، یکی دو روز دیگه بلقیس میاد می بردش و انگار اصلا نبوده .
شهلا سری تکان داد و زیر لب گفت :
-خدا کنه ، وگرنه من دق می کنم . دیگه تحمل این یکی رو ندارم .
عمه خانم دیگر حرفی نزد و شهلا در فکر فرو رفت . قبول این مساله برایش دشوار بود . هنوز شکست قبلی پسرش را از یاد نبرده بود و لحظه به لحظه اش را از شروع تا پایان به خاطر داشت . آن بار نیز کیوان عاشق دختری شده بود که هیچ شناختی از او نداشت و دو و سه ماهی از آشنایی شان گذشته بود که تصمیم گرفت با او ازدواج کند . هر چه پدر و مادر و حتی عمه جان به او گفته بودند در مورد آن دختر کمی تحقیق کند به گوشش نرفته و علی رغم رضایت همه با او ازدواج کرده بود . اوایل همه چیز خوب به نظر می رسید تا اینکه بعد از چند ماه به نظر رسید کیوان همچون گذشته نیست . همیشه مضطرب و عصبی بود و حوصله ی حرف زدن با کسی را نداشت . هر وقت به خانه ی پدرش می رفت تنها بود و همیشه هم در پاسخ به پرسش آنان در مورد دلیل نیامدن نازیلا ، بهانه هایی پیش پا افتاده همچون سردرد و مشغله ی زیاد می آورد . شهلا از این مساله سر در نمیاورد ، چرا که هیچ کس در آن خانه به زندگی کیوان و نازیلا دخالت نمی کرد و به خصوص کاری به کار نازیلا نداشت .
سرانجام وقتی اوضاع روحی و جسمی کیوان به هم ریخت و شهلا می دید که فرزندش روز به روز پژمرده تر و لاغرتر می شود ، طاقتش طاق شد و اصرار کرد مشکل او را بداند و آن موقع بود که کیوان تاب تحمل از دست داد و همچون کودکی درمانده بنای گریه گذاشت و گفت نازیلا آنچه را داشتند به باد فنا داده و او را به خاک سیاه نشانده است . در واقع او زنی بی بند و بار بود که فقط به خوبی پول خرج می کرد . در خانه دست به سیاه و سفید نمی زد و حتی یکبار هم برای خود و شوهرش غذایی تدارک ندیده بود . همیشه از بیرون غذا می خریدند و او تمام وقت خود را در فروشگاه ها و آرایشگاه و مهمانی ها می گذراند . هر روز که کیوان از سرکار به خانه برمی گشت خانه را خالی می یافت و هیچ کس به پیشوازش نمی آمد و مجبور بود تا دیروقت به انتظار بازگشت همسرش در تنهایی به سر ببرد . هروقت هم اعتراضی می کرد چنان جنجالی به پا می شد که کیوان مجبور بود یک هفته قهر و بداخلاقی را تحمل کند . در واقع نازیلا از عشق وافر و ملایمت بی حد کیوان سواستفاده می کرد . کمی بعد به قمار نیز رو آورد که نور علی نور شد . هر شب تا صبح چه در خانه ی خود یا خانه ی یکی از دوستان بساط قمار پهن بود و پولها بود که به باد فنا می رفت و در این میان کیوان جرات نداشت با کسی درددل کند و راه چاره بطلبد ، چرا که خود کرده را تدبیر نیست .
بالاخره وقتی سر درددلش باز شد و مادر را شریک غم خود دید ، تصمیم به جدایی از همسرش گرفت . اما اکنون مشکلی بزرگ پیش رو داشت چرا که مهریه ی نازیلا بسیار سنگین بود و او هم دیگر آه در بساط نداشت . حتی آپارتمانش را هم به اسم او کرده بود که فعلا با هم در آن زندگی می کردند . از آنجا که در آن روزها پدرش نیز تنگ بود و نمی توانست کمکش کند ، بهتر دید دست نگه دارد و باز هم تلاش کند تا بلکه زندگی شان نجات یابد . ولی بی فایده . نازیلا به هیچ صراطی مستقیم نبود و کیوان هر چه کرد نتوانست او را به راه راست بیاورد .
حالا دیگر زندگی شان به چنان جهنمی تبدیل شده بود که هر آینه احتمال می رفت کیوان دست به خودکشی بزند . تمام مدت دچار سردردهایی تحمل ناپذیر بود و کار به جایی رسید که پزشکان احتمال تومور مغزی دادند و تصمیم گرفتند بستری اش کنند تا علت را دریابند و شهلا هرگز آن روزها را از یاد نمی برد و به جرات می توانست آن را جزو بدترین لحظات زندگی اش به حساب بیاورد . خانه شان تبدیل به ماتمکده ای شده بود و حتی لبخندی به روی لبان هیچ یک نمی نشست و در این گیر و دار بود که نازیلا مهریه اش را به اجرا گذاشت و کیوان را روانه ی زندان کرد که اگرچه بازداشت او چهل و هشت ساعت بیشتر طول نکشید ، چرا که پدرش سند خانه اش را گرو گذاشت و پسرش را آزاد کرد ، او دچار ضعف اعصاب شدید و در خانه ی پدرش بستری شد . در این میان نازیلا هر روز به آنجا می رفت و فحاشی می کرد و به عناوین مختلف همه را به باد ناسزا می گرفت . دست آخر جمشید و شهلا به هر شکل بود مهریه ی او را جور کردند و طلاقش قطعی شد .
شهلا هرگز آن یک سالی را که پسرش به معنای واقعی کلمه دچار بیماری روانی بود و لحظات دشواری را که همگی از سر گذرانده بودند فراموش نمی کرد . پسری که زمانی محبوب همه بود و سرشار از نیروی جوانی ، مدتهای مدید به موجودی ضعیف و درمانده و رنجور تبدیل شده و فقط خدا می دانست شهلا چه دردی را تحمل کرده بود تا بالاخره پسرش به تدریج سلامت روحی و جسمی خود را به دست آورده بود . اکنون سه سال از آن ماجرا می گذشت و با بازگشت کیوان به زندگی ، شهلا هم کم کم زندگی از سر گرفته بود .
***
زن و مرد و دختر و پسر دور تا دور سالن نشسته بودند . کیوان هم در گوشه ای کز کرده و در فکر فرو رفته بود . یکی از مهمانان که ویولونش را همراه آورده بود ، مشغول کوک کردن آن بود و صداهایی ناله مانند از آن در می آورد تا اینکه بالاخره پس از چند دقیقه شروع به نواختن کرد و نوایی گرم و دلنواز از آن برخاست . گویی با کشیدن آرشه به روی سیم ، بر قلب او چنگ می زد . آهنگی قدیمی بود ، اما خیلی به دل می نشست . کیوان در خود فرو رفته بود و گوش می داد . برای دقایقی طولانی انگار در این دنیا نبود . وقتی به خود آمد و سرش را بلند کرد چشمش به او افتاد . کنار در ورودی سالن ایستاده بود و قطرات اشک به آرامی از دیدگان مخملی اش فرو می چکید . ظاهرا نوای سحرانگیز ویولون همه را در خود فرو برده بود ، زیرا صدا از هیچ کس در نمی آمد . کیوان که لحظه به لحظه حالش دگرگون تر می شد ، بی صدا از جا بلند شد و از سالن بیرون رفت . احساس می کرد احتیاج به هوای آزاد دارد و اگر آنجا بماند خفه می شود .
باران بند آمده و هوا بسیار لطیف و روح بخش شده بود . او چند نفس عمیق کشید تا ریه هایش را از هوای تمیز پر کند . احساس کرد با هر نفسی که می کشد نیروی حیات بخشی را به عمق وجودش می فرستد . احساسی غریب داشت ؛ نوعی گمگشتگی .
در افکارش غوطه ور بود که دستی بر شانه اش را لمس کرد و شنید که کسی مهربانانه گفت :
-نبینم داداش خوشگلم غمگین باشه .
کیوان برنگشت ، دستش را دور شانه ی کتایون حلقه کرد و گفت :
-تو اینجا چکار می کنی ؟
-دیدم اومدی بیرون ، چی شده ؟ دلت می خواد به من بگی ؟
کیوان بغضش را فرو خورد ، سری تکان داد و گفت :
-چیزیم نیست کتی جون ، نگران نباش .
کتایون اصرار کرد :
-بهم بگو ، به کسی نمیگم .
کیوان سکوت کرد و کتایون ادامه داد :
-راستش مامان یه چیزایی بهم گفت . ولشون کن . بزرگترها همیشه خودشون می برن و می دوزن و تنت می کنن . حالا می خواد اندازت باشه یا نه .
کیوان لبخندی تلخ بر لب نشاند ولی باز هم حرفی نزد .
-به نظر من که خیلی خوشگله ، بهت حق میدم گلوت گیر کرده باشه ، دختر خوبی به نظر می رسه ، اما . . . خب ، همسطح تو . . .
کیوان با نگاهی تند به او حرفش را قطع کرد و گفت :
-دیگه این حرفو نزن ، هیچ آدمی برتر از دیگری نیست ، مگه از نظر علم و انسانیت . تو دختر فهمیده ای هستی نباید مثل مادربزرگ ها فکر کنی . اگه می خوای بشناسیش ، برو باهاش حرف بزن . بهش نزدیک شو تا خودت بفهمی چه فرق می کنه اون کیه ؟ به هر حال آدمه . خودشو بین ما وصله ای ناجور حس می کنه . نذار این احساس رو داشته باشه . فقط یه سال از تو بزرگتره . فکر کن ببین خودت چه آرزوهایی داری . اونم مثل تو . مگه فرقی داره ؟
کتایون که تا حدودی شرمنده به نظر می رسید گونه ی برادرش را بوسید و گفت :
-باشه ، معذرت می خوام . حق با توئه . این کارو می کنم . حالا بیا بریم تو .
-نه من بر می گردم خونه . از قول من از همه خداحافظی کن .
-چرا ؟ تازه مجلس گرم شده . دارن می زنن و می رقصن .
-حوصله اش رو ندارم . ترجیح می دم برگردم خونه . بعدا می بینمت .
کتایون ایستاد و تا وقتی اتومبیل کیوان از دید پنهان شد با نگاه او را بدرقه کرد . سپس آهسته به راه افتاد تا به دیگران بپیوندد .
***
وقتی رعنا به خود آمد ، با نگاه به دنبال کیوان گشت ولی او را ندید . فکر کرد شاید وقتی او حواسش نبوده کیوان از سالن بیرون رفته است و به زودی برمی گردد . اما هر چه منتظر ماند خبری نشد . بنابراین در حالی که سعی می کرد توجه کسی را جلب نکند از سالن به بیرون خزید و یکراست به اشپزخانه رفت . هیچ کس آنجا نبود . رعنا از در پشتی خارج شد و وقتی آنجا را هم خالی یافت ساختمان را دور زد تا نگاهی به حیاط جلویی بیاندازد . وقتی جای اتومبیل کیوان را خالی دید ، ناگهان دلش گرفت و بغش راه گلویش را بست .
در اوج اندوه روی پله ای نشست و سر در گریبان فرو برد اما طولی نکشید که احساس کرد کسی کنار او نشست .
-رعنا جون ، چرا اینجا نشستی ؟
کتایون بود ، خواهر کیوان . چقدر دلش می خواست از او بپرسد که کیوان کجا رفته است ، اما نمی توانست چنین اجازه ای به خود دهد .
کتایون ادامه داد :
-لابد تو هم از سر و صدا دیوونه شدی که اومدی بیرون . راستش منم همین طور . این بیرون باحال تره .
کتایون با دیدن سکوت او مکثی کرد و سپس بی مقدمه گفت :
-کیوان گفت از قول اون ازت خداحافظی کنم .
رعنا ابتدا جا خورد ، اما بعد رنگ به رنگ شد و در حالی که سعی می کرد به خودش جرات بدهد زیر لب پرسید :
-واسه چی رفتن ؟ حتما ایشون هم از این جور جمع ها خوششون نمیاد .
کتایون خنده ای کرد و گفت :
-نه بابا ، خیلی هم خوشش میاد . فقط . . . راستش کار داشت . می بایست می رفت .
رعنا به شدت احساس فروپاشی می کرد . تصور اینکه شاید هرگز دیگر کیوان را نبیند دنیا را برایش تنگ می کرد . خداوندا ، چه بر سرش آمده بود ؟ این چه احساسی بود که در عین خوشی ، درد به همراه داشت ؟
کتایون دست زیبا و لطیف او را در دست گرفت و با لبخندی مهرآمیز چشم در چشم زیبای او دوخت و پرسید :
-چند سالته رعنا ؟
-نوزده سال .
-پس یه سال از من بزرگتری . اما مهم نیست که . می تونیم با هم دوست بشیم . نه ؟ البته اگه تو دلت بخواد .
رعنا آهی از سر حسرت کشید و گفت :
-چه فایده داره ؟ من تا یکی دو روز دیگه از اینجا میرم و شاید دیگه هیچ وقت نتونیم همدیگرو ببینیم . اما به هر حال از لطفی که به من دارین ممنونم .
-کجا میری ؟
-مشهد . آخه ما اونجا زندگی می کنیم .
-اولین باره اومدی تهران ؟
-نه سومین باره ، اما اولین باره که خانم بزرگ رو دیدم . چقدر مهربونن . با اینکه چند روز بیشتر نیست اینجام ، خیلی به من محبت کردن .
کتایون سری تکان داد :
-آره عمه جون خیلی مهربونه . اما تنهاس . هیچ کسی رو نداره . به جز یه خدمتکار .
-بله ، متوجه شدم . ولی با وجود برادر زاده هایی مثل شماها که نباید احساس تنهایی کنه .
کتایون دوباره سری تکان داد :
-خب آره ، اما هر کی به اندازه ی خودش گرفتاری داره . راستش میونه ی عمه جون با کیوان خیلی خوبه . یعنی اونو بیشتر از همه ی ما دوست داره . خداییش ، کیوان هم براش کم نمی ذاره ، دائم بهش سر می زنه .
رعنا سرش را پایین انداخت و تمام نیرویش را جمع کرد و زیر لب گفت :
-بله . معلومه که کیوان خان چقدر مهربونن . انگار با همه ی آدما فرق دارن .
کتایون دستی روی پای او زد و گفت :
-اگه قبلا می دیدیش چی می گفتی ؟ از اینم بهتر بود ، اما با شکستی که تو زندگیش خورد تا حدودی عوض شد .
-شکست ؟
-حالا برات میگم . اول تو بگو ببینم واسه چی تا حالا شوهر نکردی ؟ با این ریخت و قیافه ای که داری ، حتما خیلی ها خاطرت رو می خوان .
رعنا سرش را پایین انداخت و گفت :
-خب بله ، ولی وقتی می فهمن مادرم . . .
-مادرت چی ؟
-راستش . . . اگه اجازه بدین اصلا درباره اش حرف نزنیم .
کتایون اصرار نکرد . همه چیز را از زبان عمه خانم شنیده بود و لزومی نمی دید رعنا را ناراحت کند . بنابراین شانه ای بالا انداخت و گفت :
-باشه ، داشتم از کیوان برات می گفتم . راستش همه چیز از پنج سال پیش شروع شد که گلوش پیش یه دختره گیر کرد . اسمش نازیلا بود و کیوان . . .
کتایون خلاصه ای از آنچه را بر کیوان و خانواده اش گذشته بود برای رعنا تعریف کرد . در واقع اگر احساس نکرده بود که کیوان دلبسته ی رعنا شده است لزومی نمی دید زندگی برادرش را برای او روی دایره بریزد .
-خلاصه نمی دونی چی به ما گذشت . پدرمون دراومد تا اوضاع رو به راه شد . اما خدا جای حق نشسته ، پدر نازیلا رو هم در آورد . یه سال بعد از طلاق با دوست پسرش می رفت شمال که تو جاده چالوس تصادف کردن . پسره مرد و نازیلا هم از کمر به پایین فلج شد ، طوری که هر روز آرزوی مرگ می کنه . اما چه فایده ؟ به هر حال کیوان چنان ضربه ای خورده بود که هنوزم که هنوزه ، بعضی وقتها از همون سردردها می گیره و اعصابش هم همچنین یه کم خط خطیه . نمیشه زیاد سر به سرش گذاشت .
رعنا از شنیدن قصه ی غم انگیز زندگی کیوان بشدت متاثر شده و اشک در چشمانش حلقه بسته بود . چقدر دلش می خواست می توانست به نحوی گذشته ی تلخ او را جبران کند . اما چگونه ؟ او خود موجودی اسیر و بدبخت بود و راه به هیچ جا نداشت .
کتایون دوباره دست رعنا را در دست گرفت ، آن را فشرد و گفت :

-گریه می کنی ؟ آره ، هر کی می شنوه گریه اش می گیره . اینا رو گفتم که بدونی کیوان چی کشیده و هیچ کدوم از ما دلمون نمی خواد اون روزها دوباره تکرار بشه . منظورمو که می فهمی ؟
رعنا متوجه کنایه ی او شد اما به روی خود نیاورد و گفت :
-خیال کردم فقط منم که زندگی سختی دارم . خیلی متاسفم کتی خانم .
کتایون لبخندی زد و گفت :
-خوشحال میشم فقط اسمم رو صدا بزنی . اینطوری احساس خانم بزرگها بهم دست میده .
رعنا هم خنده ای کرد و گفت :
-باشه کتی .
-خب حالا تو از خودت بگو . خواهر و برادر هم داری ؟
-نه من تنهام ، پدرمو تو بچگی از دست دادم . در واقع اصلا اونو ندیدم .
-تو مشهد چی کار می کنی ؟ یعنی سرت رو چه جوری گرم می کنی ؟ خیال نداری تو کنکور شرکت کنی ؟
رعنا سرش را پایین انداخت و با لحنی پر از غم جواب داد :
-از شما چه پنهون چرا . خیلی دوست دارم . اما خب موقعیتش را ندارم . تا همینجام که تونستم دیپلم بگیرم هنر کردم . اگه خدا بخوادو جور بشه حتما ادامه تحصیل می دم .
او خود به خوبی می دانست چنین چیزی ممکن نیست ، اما خجالت می کشید همه چیز را برای کتایون بگوید . نکبت زندگی شان بیش از آن بود که بتواند آن را برای کسی بروز دهد .
کتایون نیز که خود همه چیز را می دانست مهربانانه فشاری بر دست او وارد آورد و گفت :
-به هر حال امیدوارم موفق بشی و به آرزوهات برسی . می تونی به دوستی من امیدوار باشی . البته اگه دلت بخواد با هم دوست باشیم . درسته که تو داری می ری و راهمون از هم دور میشه اما قلبها می تونن به هم نزدیک باشن . نشونی خونمون رو بهت می دم . اگه دلت خواست برام نامه بنویس . این طوری می تونیم از هم خبر داشته باشیم .
در همین موقع چند تا از دخترها از ساختمان بیرون آمدند و کتایون از رعنا عذرخواهی کرد و به همراه آنان به باغ رفت . رعنا نیز همانجا نشست و در فکر فرو رفت . هر چه می گذشت بیشتر احساس اندوه می کرد و در آرزوی آرامش و برخورداری از زندگی خوب می سوخت . با این اوضاعی که پیش آمده بود دلش می خواست اتفاقی بیفتد و او دیگر هرگز به مشهد برنگردد . کاش می توانست همانجا پیش خانم بزرگ بماند . آیا این آرزویی محال بود ؟ به یقین همین طور بود . او هیچ اختیاری از خود نداشت . مادرش و آن پسردایی قلدرش نمی گذاشتند او آسوده بماند . وقتی مقایسه می کرد می دید کیوان گل است و رحیم خار بیابان ، حتی از خار هم پست تر ؛ موجودی که در دنائت و پستی او هیچ تردیدی نبود و مادرش عبد و عبید او بود ، چرا که سور و ساتش را جور می کرد ؛ چیزی که رعنا از آن بیزار بود . از بس بوی شیره و تریاک به مشامش خورده بود حالش به هم می خورد . می بایست فکری به حال خود و زندگی اش می کرد . چندین بار به سرش زده بود برود و آن دو را لو دهد ، اما از ترس اینکه مبادا رحیم بلایی به سرش بیاورد پشیمان شده و دم فرو بسته بود . ولی مطمئن بود که بالاخره روزی این کار را خواهد کرد .
به یاد کیوان افتاد و قلبش فرو ریخت . احساس می کرد انگار سالهاست او را می شناسد . به یاد آورد که وقتی به او می گفت دوستش دارد چه نگاه مهربانی داشت . بله ، او هم دوستش داشت . خیلی زیاد . . . آنقدر که دلش نمی خواست از مکانی که محبوبش در آن نفس می کشید دور شود . آرزوی دیدن دوباره اش را داشت و خدا خدا می کرد او روز بعد به دیدن عمه اش بیاید .
رعنا آهی حسرت بار کشید و فکر کرد کاش می توانست به او بگوید که چقدر خاطرش را می خواهد . کیوان مرد آرزوهایش بود . مردی که همیشه در رویاهایش او را می دید . کیوان را آن روز پیدا نکرده بود ، کیوان سالها بود در بستر اندیشه های او جا داشت و حالا صرفا وجودش را دیده بود ؛ رویایی که هرگز تصور نمی کرد به حقیقت بپیوندد ، رویایی که در اندیشه اش ریشه دوانده و شاخ و برگش به زندگی اش مفهوم بخشیده بود و به واسطه ی همین رویا بود که او توانسته بود نیستی اش را تبدیل به هستی کند و به کمک آن ناملایمات را از سر بگذراند و حالا در واقعیت زندگی هدف داشت ، هدفی که می بایست برای رسیدن به آن دست از جان می شست و مبارزه می کرد تا شاید ، فقط شاید می توانست زندگی اش را دگرگون سازد .
-خدا رو چه دیدی ! شاید یه روزی همه چی تغییر کند . با اینکه می دونم ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمت ، امیدم رو از دست نمی دم ، خدا عشاق واقعی رو دوست داره مطمئنم .
هنگامی که کیوان به خانه رسید هیچ حال خوشی نداشت . خیال می کرد دلیلش خستگی راه است . در راه بازگشت نیز با تردد سنگین خودروها رو به رو شده بود . یکراست به آشپزخانه رفت تا یک فنجان چای برای خودش درست کند اما هنوز آب کتری جوش نیامده بود که لرزشی سر تا پای او را فرا گرفت . دوباره سردردش عود کرده بود و از شدت لرز دندان هایش به هم می خورد . دیگر نمی توانست سر پا بایستد . زیر کتری را خاموش کرد و در عوض یک قرص سرماخوردگی از داخل قفسه برداشت و خورد . تقریبا مطمئن بود که ماندن در زیر باران کار خودش را کرده است . شاید اگر بدنش را گرم نگه می داشت حالش بهتر می شد . بنابراین به اتاقش رفت و به زیر پتو خزید . با وجود حال بدی که داشت ، حتی برای لحظه ای تصویر رعنا از مقابل چشمانش دور نمی شد ،اما آن سردرد لعنتی نه تنها توان فکر کردن را از او می گرفت ، بلکه نمی گذاشت بی دغدغه به خواب برود .
نفهمید چه مدت گذشت که صدای موتور اتومبیل و متعاقب آن صدای باز و بسته شدن درِ ورودی را شنید . حتما پدر و مادرش برگشته بودند و دقایقی بعد حدسش به یقین تبدیل شد ، چرا که احساس کرد درِ اتاقش باز شد و کمی بعد صدای نجواگونه ی مادرش را شنید :
-کیوان ، کیوان بیداری ؟
به هر زحمتی بود لای چشم هایش را باز کرد و زیر لب گفت :
-آره مامان ، به نظرم سرما خوردم .
شهلا جلو آمد و دستش را روی پیشانی او گذاشت .
-خدایا ، تو که داری تو تب می سوزی ، با خودت چکار کردی ؟
کیوان بدحال تر از آن بود که بتواند جواب دهد . در واقع نیازی هم به پاسخگویی نبود و بلافاصله صدای مادرش را شنید که گفت :
-باید ببریمت دکتر .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#307 | Posted: 4 Oct 2013 12:21 | Edited By: nazi220




و فهمید که مادرش از اتاق بیرون دوید و صدا زد :
-جمشید ! جمشید ! بدو بیا کیوان تب داره . باید زود ببریمش دکتر . می ترسم تشنج کنه .
جمشید خان در اتاق خواب بود و لباسش را عوض می کرد که صدای شهلا را شنید . همین طور که در اوج خونسردی از اتاق بیرون می آمد گفت :
-اینم از نحسی سیزده !
و وقتی در راهرو با شهلا سینه به سینه شد گفت :
-کدوم دکتر خانم ؟ الان همه جا تعطیله ، باید ببریمش یکی از همین درمانگاهها که کار چندانی هم براش نمی کنن . یه آمپول می زنن و خلاص !
شهلا عصبانی شد و فریاد زد :
-پس میگی چکار کنیم ؟ همین طور دست رو دست بذاریم ؟ یاالله زود باش یه کاری کن . اورژانس تهران رو خبر کن .
جمشید خان همانطور خونسرد گفت :
-خیلی خب خانم ، انقدر شلوغش نکن . سرما خورده ، طاعون که نگرفته . والله منم اگه زیر اون رگبار مونده بودم الان سینه پهلو کرده بودم .
و در حالی که زیر لب غرولند می کرد به طرف تلفن رفت .
-نمی دونم این بچه کی می خواد سر عقل بیاد ؟ ما همسن اون بودیم ، دو تا بچه داشتیم . اون وقت آقا رو مادرش باید تر و خشک کنه .
***
وقتی پزشکان اورژانس تهران بیماری کیوان را آنفولانزا تشخیص دادند شهلا کمی آسوده خاطر شد ، اما تمام شب را بر بالین پسرش گذراند و تا صبح از او مراقبت کرد . کیوان شبی بد را گذراند . تا صبح کابوس دید و هذیان گفت و شهلا هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد . ابتدا به نظر رسید هیچ دارویی افاقه نمی کند تا اینکه نزدیکی های ظهر روز بعد تب او فروکش کرد . ولی طرفهای عصر دوباره تب و لرز به سراغش آمد .
***
رعنا هم از همان لحظه ای که از باغ کرج برگشته بودند ، گوشه ای کز کرده بود ، نه اشتهایی به غذا داشت و نه به خوبی می خوابید و بالاخره غروب روز شانزدهم فروردین بود که بلقیس دست از پا درازتر از همدان برگشت . دلش می خواست می توانست دست پر پیش رحیم برگردد ، اما نتوانسته بود تکه زمینی را که آنجا داشت تبدیل به پول کند و حالا نمی دانست جواب برادرزاده اش را چه بدهد . یقینا وقتی او می فهمید پولی در بساط نیست عصبانی می شد و تنها امید بلقیس این بود که خانم بزرگ پولی در اختیارش بگذارد تا او بتواند با آن پول دهان رحیم را ببندد . آخه خانم بزرگ همیشه به او کمک کرده بود .
وقتی به خانه ی خانم بزرگ رسید از شدت خستگی نا نداشت . خانم بزرگ به رعنا گفت برای مادرش چای بیاورد و وقتی رعنا از اتاق بیرون رفت رو به بلقیس کرد و پرسید :
-خب چکار کردی ؟ شیری یا روباه ؟
بلقیس آهی کشید و گفت :
-ای خانوم جون ، می خواستن مفت بخرنش نفروختم و پا شدم اومدم . خیال داشتم با پولش واسه این دختره یه تلک و پلکی جور کنم تا پیش شوهرش سرافکنده نباشه .
سپس در حالی که سعی می کرد خود را به موش مردگی بزند ادامه داد :
-حالا دیگه بعد از خدا امیدم به شماست .
خانم بزرگ که قبلا با رعنا حرف زده بود و همه چیز را می دانست بی آنکه به روی خود بیاورد گفت :
-حالا چه عجله ای داری که شوهرش بدی ؟ مگه چند سالشه ؟ می ترسی بمونه بیخ ریشت ؟
بلقیس با همان حالت مظلوم نمایانه گفت :
-ای خانوم جون من دیگه پیر شدم می ترسم بمیرم و . . .
خانم بزرگ حرف او را قطع کرد و پرسید :
-خب حالا این پسره ، پسره برادرت رو میگم چکاره هست ؟
بلقیس سریع جواب داد :
-می خواین چکاره باشه خانوم جون ؟ تو کار خرید و فروش ماشینه دیگه !
خانم بزرگ پوزخندی زد :
-آره جون خودت ، تو گفتی و منم باور کردم . گوش کن زن حسابی ، تو یه الف بچه بودی که اومدی تو خونه ی من برام کار کنی ، خودم بزرگت کردم ، فک و فامیلت رو هم خوب می شناسم . تا جایی که یادمه برادرتم از همون اول خلاف کار بود . لابد بچش هم به خودش رفته . من نمی گم دخترتو شوهر نده ، بده . . . اما نه به این پسره . اون لیاقت رعنا رو نداره .
بلقیس محکم بر گونه اش چنگ زد و گفت :
-خاک بر سرم خانوم جون ، این حرفا چیه می زنین ؟ اتفاقا خیلی هم باغیرته ، خاطر رعنا رو هم می خواد . کی بهتر از این که خوب می شناسمش ؟
-من نمی دونم بلقیس ، فقط انقدر بگم که فقط در یه صورت حاضرم پول بدم ، اونم اینه که بذاری این دختر درس بخونه .
با شناختی که بلقیس از خانم بزرگ داشت می دانست وقتی او حرفی بزند امکان ندارد سر حرفش نایستد . بنابراین دیگر حرفی نزد اما حسابی دمغ شده بود و در حالی که استکان چای سرد شده اش را بر می داشت به رعنا که حالا گوشه ای کز کرده و نشسته بود چشم غره رفت . مطمئن بود هر چه هست زیر سر رعنا است و حتما او حرف هایی به خانم بزرگ زده که نظرش از او که سال ها برایش کار کرده بود برگشته است .
خانم بزرگ که متوجه چشم غره ی او به رعنا شده بود شروع به حرف زدن کرد و بلقیس را از افکارش جدا کرد :
-یه کار دیگه هم می تونی بکنی بلقیس ، این طوری پول خوبی بهت می دم .
گوش های بلقیس مثل سگی که چشمش به تکه ای استخوان می افتد تیز شد .
-می تونی رعنا را بذاری همین جا پیش من بمونه . می فرستمش درس بخونه و سری توی سرها دربیاره . هر وقت هم دلت براش تنگ شد بیا ببینش . اما اون همین جا می مونه . مشهد بی مشهد . حالا چی میگی ؟
بلقیس ساکت ماند . بدش نمی آمد پیشنهاد خانم بزرگ را قبول کند . به این ترتیب هم پولی هنگفت نصیبش می شد و هم از غرولندهای چپ و راست رعنا خلاص می شد . ولی وقتی به یاد رحیم و خشم و غضب او افتاد از شدت ترس کم مانده بود سکته کند . بنابراین سرش را بالا کرد و چشم در چشم خانم بزرگ جواب داد :
-نه خانم جون ، اصلا حرفش رو هم نزنین . نمی تونم از بچم چشم بپوشم تازه جواب رحیم رو چی بدم ؟ اگه بی رعنا برگردم رحیم کله ام رو می کَنه .
خانم بزرگ عصبانی شد . چطور ممکن بود مادری به فکر خوشبختی تنها فرزندش نباشد ؟ و رعنا چه گناهی کرده بود که می بایست به پای ندانم کاری های زنی همچون او می سوخت . پس خانم بزرگ که اختیار از دست داده بود پرخاش کنان گفت :
-به جهنم ! آدم معتاد مرده اش بهتر از زندشه . به تو می گن مادر ؟ حکایت میمونس و بچش و هسته ی خرما .
بلقیس در حالی که دوباره به رعنا چشم غره می رفت گفت :
-نمی دونم این ورپریده چی به شما گفته که شما با من این طوری رفتار می کنین خانم بزرگ . ولی به خدا من بدش رو نمی خوام . به کی بدمش که خیالم راحت باشه ؟ این لااقل برادرزادمه و بچم زیر گوش خودم می مونه و می تونم مواظبش باشم . واسه درس خوندش هم دیگه به من مربوط نیست ، اگه شوهرش اجازه داد بره درس بخونه .
رعنا که تا آن موقع ساکت نشسته بود و گوش می داد دخالت کرد و گفت :
-اون بی شعور از درس چی می دونه ؟ یعنی می ذاره من درس بخونم ؟
بلقیس تشر زد :
-حالا گیریم درس خوندی بعدش چی ؟ باید بشینی خونه بچه داری کنی و رخت بشوری .
اشک در چشمان فریبنده ی رعنا پر شد و دوباره سکوت اختیار کرد . می دانست حرف زدن با بلقیس میخ در سنگ کوبیدن است .
خانم بزرگ هم که متوجه شده بود حرف حساب در گوش او فرو نخواهد رفت گفت :
-باشه ، برو هر غلطی دلت می خواد بکن . اما بدون که داری با طناب خودت دخترت رو می فرستی تو چاه . یادت باشه اون دنیا باید جواب پس بدی . بدتر از من هم که جونت داره در میره . این لعنتی هم جونت رو گرفته هم عقلت رو . پاشو ، پاشو برو دیگه هم این طرفا پیدات نشه .
بلقیس به سختی از جا بلند شد و از اتاق خانم بزرگ بیرون رفت . برای همان شب بلیط قطار خریده بود و می بایست راه می افتادند . بنابراین در گوشه ای نشست و منتظر ماند تا رعنا اندک وسایلش را جمع کنند و راهی شوند . به شدت از خانم بزرگ رنجیده بود و بیش از او از دست رعنا عصبانی بود چرا که می دانست خانم بزرگ بر خلاف زبان تند و تیزش زنی خوش قلب و مهربان است . اطمینان داشت رعنا حرف هایی به او زده که نظرش را برگردانده است . به هر حال او مجبور بود به خواسته ی رحیم گردن نهد . می دانست رعنا از رحیم بیزار است و از طرفی دوره و زمانه ای نیست که دختران را به زور شوهر دهند . اما به راستی چاره ای نداشت . رحیم همه جوره به او می رسید و سور و ساتش را فراهم می کرد . بلقیس مطمئن بود او برای رعنا نیز کم نخواهد گذاشت و در صورتی که آن دو با هم ازدواج کنند می تواند تا آخر عمر خیالش راحت باشد که بساط خودش نیز جور خواهد بود . از سوی دیگر می دانست رحیم به راستی خواهان رعنا است و اگر ناکام بماند یا او را خواهد کشت و یا هرگز نخواهد گذاشت آب خوش از گلوی آن دو پایین برود .
***
وقتی از در خانه بیرون آمدند رعنا هنوز گریه می کرد . از لحظه ای که برای جمع کردن وسایلش رفته بود شروع به گریه کرده و در طول مدتی که برای خداحافظی نزد خانم بزرگ رفته و به نصایح او گوش داده بود گریسته بود و حالا به هیچ وجه پای رفتن نداشت .
به محض این که در پشت سرشان بسته شد بلقیس نیشگونی از بازوی او گرفت و شروع به پرخاش کرد :
-چی به این پیرزن گفتی که نون منو آجر کردی ورپریده ؟ بلایی به روزت میارم که مرغای هوا به حالت گریه کنند . همون رحیم به دردت می خوره که زبونت رو کوتاه کنه . بزرگت کردم قاتق نونم بشی شدی قاتل جونم ؟ می دونم چی کارت کنم گیس بریده .
رعنا همچنان گریه کنان گفت :
-دیگه می خوای چکارم کنی که بدتر از این بشه ؟ من که حرفی به اون نزدم . فقط گفتم دلم می خواد درس بخونم . اونم گفت خرجم رو میده .
-هم تو غلط کردی هم اون . تا همینجام زیادی خوندی که آنقدر پررو و بی حیا شدی .
-چی کار کردم که پررو شدم ؟ این که میگم نمی خوام زندگی سگی داشته باشم پرروییه ؟
-خفه شو دختره ی نکبت . همچین می زنم تو دهنت دندونات بریزه پایین . فقط بذار پامون برسه مشهد ، دمار از روزگارت در میارم . کاری می کنم رحیم پدرتو در بیاره .
رعنا به سیم آخر زده بود . فریاد زنان گفت :
-مثلا چه غلطی می کنه ؟ اصلا می دونی چیه ؟ خودمو می کشم و از دست جفتتون راحت میشم . حالا می بینی . به روح بابام راست میگم .
تهدید رعنا موثر واقع شد و بلقیس را ساکت کرد . می ترسید دخترش راست بگوید و بلایی سر خودش بیاورد . اما در تمام طول راه تا ایستگاه راه آهن زیر لب غر می زد و به زمین و زمان ناسزا می گفت . به همدان رفته بود تا تکه زمینی را که داشت بفروشد اما دست خالی برگشته بود . خانم بزرگ هم نه تنها هیچ کمکی به او نکرده بود بلکه با خفت او را از خود رانده بود و همه ی اینها با هم باعث شده بود کارد بزنی خونش درنیاید و همه را هم زیر سر رعنا می دانست . مطمئنا او حرفی زده بود وگرنه خانم بزرگ آدمی نبود که او را دست خالی روانه کند . هر چند دقیقه یکبار نگاهی غضبناک به رعنا می انداخت و زیر لب غرولندی می کرد .
رعنا نیز که دلش خون بود همچنان گریه می کرد . از یک سو جدایی از کیوان و از سوی دیگر زندگی در کنار مادری بدتر از نامادری که برای سیه روز کردن او از هیچ پستی و دنائتی فروگذار نبود تا سرحد مرگ او را غصه دار کرده بود . مطمئن بود نمی تواند این گونه به زندگی ادامه دهد و تصمیم گرفته بود قبل از اینکه دست رحیم به او برسد خود را سر به نیست کند . بله این تنها راه نجات او از آن زندگی ننگین بود . وقتی به یاد می آورد که تا ساعاتی دیگر چشمش به رحیم می افتد دچار حالت تهوع می شد و همه را تقصیر مادرش می دانست . آیا او اصلا مادرش بود ؟ چطور به خود اجازه داده بود نام پاک مادر را یدک بکشد؟ آیا هیچ مادری می توانست به دست خود فرزندش را به تباهی بکشاند و آن طور بی رحمانه در مورد سرنوشتش تصمیم بگیرد ؟ اصلا تا کنون برایش چه کرده بود ؟ بزرگش کرده بود ؟ یعنی همه ی مادران منت این کار را سر فرزندشان می گذارند ؟ او در تمام این سال ها نه گردش و تفریحی داشت و نه سر و لباسی مناسب . فقط لقمه نانی و رفتن به مدرسه . وقتی هم برمی گشت ابتدا می بایست بساط مادر و دایی اش را جور می کرد و همچنان که آن دو پای منقل چرت می زدند به امور دیگر خانه می پرداخت . تمام بار مسئولیت بر شانه های نحیف او بود و فقط نیمه شب فرصت می کرد کمی به درس و مشق خود برسد .
رعنا با یادآوری سختی هایی که از سر گذرانده بود رویش را برگرداند و از سر نفرت نگاهی به مادرش انداخت .
و بلقیس نگاه خصمانه ی او را دید ، چشمان خون گرفته اش را به روی او دراند و فریاد زد :
-چیه ؟ چرا مثل خری که به نعلبندش نگاه می کنه نگاهم می کنی ؟ بد کردم به این سن و سال رسوندمت و گذاشتمت درس بخونی ؟
-چی کارم کردی ؟
-چی کارت کردم ؟ ای ای ای بشکنه این دست که نمک نداره . اگه می دونستم انقدر زبون دراز میشی همون اول . . . ای داد بر من ! ببینم تو اصلا به چی چیت می نازی ؟ به خوشگلیت یا سوادت ؟ ولی کور خوندی صبر کن . . .
رعنا تحملش را از دست داد و او هم فریاد زد :
-دست از سرم بردار . چی می خوای از جونم ؟ یه چاقو بدم بهت بزنی تو شکمم راحت می شی ؟ هنر نکردی بزرگم کردی ، هر کی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه .
-خفه شو دختره ی بی حیا .
-خغه میشم . صبر کن و ببین . وقتی خودمو کشتم حالیت میشه .
-به درک ، جز جیگر زده . تهدیدم می کنی ؟ می ترسی چی بشه ؟ داغ به دل یخ می ذاری ؟ یه نون خور کمتر .
-باشه حالا نشونتون می دم .
بلقیس ایستاد ، بازوی او را محکم در چنگ گرفت و فریاد زد :
-دیگه داری زیادی ور می زنی . معلوم نیست این چند روز معلمت کی بوده که انقدر زبون دراز شدی . اما زبونت رو از حلقت می کشم بیرون . حالا می بینی ، همراه من میای زن رحیم میشی ، دیگه هم حرف نمی زنی . حالیت شد ؟
رعنا نگاه خیره اش را به او دوخت و در دل گفت :
-خدایا کمکم کن تو این کار سست نشم .
کیوان سه روز تمام در تب می سوخت و اسیر بستر بود ، تا اینکه بالاخره روز چهارم بحران بیماری را پشت سر گذاشت . ولی به شدت ضعیف شده بود و هنوز نمی توانست زندگی عادی اش را از سر بگیرد . به هر حال به توصیه ی مادرش از رختخواب بیرون آمد تا حمامی کند و کمی سر حال بیاید و زیر دوش بود که به یاد رعنا افتاد و تصمیم گرفت به محض اینکه از حمام بیرون آمد به او زنگ بزند . البته مطمئن بود عمه خانم گوشی را برمی دارد ولی به خودش امید می داد شاید غیر از این شود و رعنا به تلفن جواب دهد .
به هر حال از حمام بیرون آمد و به سمت هال می رفت که تلفن زنگ زد . شهلا زودتر از او رسید و گوشی را برداشت . عمه خانم بود ، زنگ زده بود حال او را بپرسد و شهلا گوشی را به دستش داد .
کیوان پس از پاسخ گویی به احوال پرسی های عمه خانم ، به خود جراتی داد و حال رعنا را پرسید . اما وقتی شنید که بلقیس شب پیش آمده و او را با خود برده است حالش دگرگون شد و برای لحظاتی طولانی قدرت حرف زدن نداشت . احساس می کرد شیئی سخت راه گلویش را بسته است . بنابراین به هر زحمتی بود با عمه خانم خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت . نمی دانست چه کار کند . به خودش ، به بیماری ناغافلش و به روزگار لعنت می فرستاد که نتوانسته بود به موقع به دیدن رعنا برود . اکنون رعنا در راه بود و لحظه به لحظه بیشتر از او فاصله می گرفت .
کیوان در حالی که سعی می کرد بغض خود را در گلو خفه کند به اتاقش برگشت و در بستر افتاد . این خبر آخرین نای او را هم گرفته بود . اکنون وجود خود را تهی تر می دید . تصور نمی کرد بار دیگر به کسی دل ببندد اما حالا دل بسته بود . او عاشق شده بود . عشقی که در یک روز بهاری روح و جانش را سرشار از زندگی دوباره کرده و به دنیایش معنا بخشیده بود . چهره ی زیبا و ملکوتی رعنا در نظرش مجسم شد . با یاد آوری چشمان او قلبش فشرده شد و بی اختیار قطرات اشک از دیدگانش فرو غلتید . نه ، نمی توانست بی او زندگی کند . می بایست او را پیدا می کرد . دیگر برایش مهم نبود چه اتفاقی بیفتد یا چه کسی مغبون شود . عشقی که نسبت به رعنا در خود حس می کرد با عشقی که به نازیلا داشت فرق می کرد . حالا دیگر آنقدر بزرگ شده بود که تشخیص دهد خواسته ی واقعی اش چیست و مرز بین عشق و هوس را می شناخت . رعنا کسی بود که می توانست به زندگی سرد و تهی او معنا ببخشد و طعم سعادت واقعی را به او بچشاند . می بایست به دنبالش می رفت . روح حساسش بیش از آن زخم خورده بود که بتواند از رنجی دوباره جان سالم به در ببرد .
ضربه ای به در خورد . حتما مادرش بود که مثل همیشه آمده بود جویای حالش شود . کیوان به سرعت اشک هایش را پاک کرد و گفت :
-بیا تو مامان .
حدسش درست بود . شهلا وارد شد و جلو رفت . لبه ی تختخواب نشست ، دستش را روی پیشانی او گذاشت و پرسید :
-حالت چطوره ؟
-خیلی خوبم مامان .
دروغ می گفت و شهلا این را می دانست . همچون هر مادری دقیق تر از آن بود که نفهمد فرزندش گریسته است . گفت :
-واقعا ؟
کیوان مکثی کرد ، سپس چشم در چشم مادرش دوخت و نجواکنان گفت :
-نه واقعا .
آنگاه خود را در آغوش مادرش رها کرد و در حالی که همچون کودکی درمانده به هق هق افتاده بود از او خواست کمکش کند تا رعنا را پیدا کند .
شهلا که اصلا تصور نمی کرد قضیه تا این حد جدی باشد حیرت زده خود را کنار کشید و سرزنش بار گفت :
-چی داری میگی کیوان ؟ نکنه عقلت رو از دست دادی ؟ خیال می کردم ماجرای روز سیزده تموم شده . اینم شد حکایت نازیلا ؟ آخه بچه جون آدم چند بار یه اشتباه را تکرار می کنه ؟ اون دفعه برات کافی نبود تا سر عقل بیای ؟
-اون دفعه فرق می کرد .
-آره ، فرقش این بود که اون بابا ننه اش تحصیلکرده و سرشناس بودند . اون طوری بودند و دختره توزرد از آب دراومد . وای به حال اینکه ننه ش معتاده . بچه جون خوشگلی تنها که شرط خوشبختی نیست . تو چه می دونی اون چی تو چنته داره ، از کجا معلوم . . .
-نه مامان ، من مطمئنم اون دختر خوبیه ، بالاخره انقدر بزرگ شدم که تشخیص بدم کی خوبه و کی بد .
اما شهلا تصور نمی کرد او آنقدر بزرگ شده باشد که در مورد افراد شناخت کافی داشته باشد . مطمئن بود اگر پدرش می فهمید که کیوان چه افکاری در سر دارد این بار کوتاه نمی آمد و قیامتی به پا می کرد . هنوز هیچ یک از آنان روزهای وحشتناکی را که نازیلا مسبب آن بود فراموش نکرده بودند .
کیوان که سکوت مادرش را حمل بر رضایت او کرد ادامه داد :
-مامان حرفم رو باور کنین . تا دیر نشده باید کاری کرد .
شهلا از کوره در رفت :
-نه ، حرفش رو نزن ، تحمل همه چی رو دارم ، این ننگ رو نمی تونم تحمل کنم که مادرزن پسرم یه تریاکی خلافکار باشه .
-حالا شما مطمئنین اون تریاکیه ؟
-البته که مطمئنم ، می بایست ریختش رو می دیدی .
کیوان قاطعانه گفت :
-پس حتما باید رعنا رو نجات بدیم . حیف اونه که تو منجلاب غرق بشه .
-ببین بچه جون ، امثال رعنا زیادن . تو که یه تنه نمی تونی مصلح جامعه بشی . آخر و عاقبت همه ی اینا . . .
این بار کیوان از کوره در رفت . او عزمش را جزم کرده بود و هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست مانع خواسته اش شود :
-من تصمیمم را گرفتم مامان ، چه کمکم بکنین چه نکنین من پیداش می کنم و از اون زندگی نکبت بار نجاتش می دم .
شهلا به دقت در چشمان پسرش نگاه کرد و با آنچه دید دانست که هر حرفی بیهوده است . بنایراین سر پا ایستاد ، چشمانش را تنگ کرد و در حالی که انگشتش را به حالت تهدید رو به او می گرفت گفت :
-برو هر غلطی دلت می خواد بکن ، اما دیگه باید دور ما رو خط بکشی ، حالیت شد ؟
و بی آنکه منتظر پاسخ بماند برگشت و با گام هایی محکم و استوار از اتاق بیرون رفت ، در را محکم پشت سرش به هم کوفت و کیوان را با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت . به هر حال او تصمیم خود را گرفته بود ، ابتدا می بایست می فهمید که کجا می تواند او را پیدا کند . اما آیا موفق می شد ؟ از جانب مادرش که امید هیچ کمکی نداشت . اما آیا عمه خانم کمکش می کرد ؟
و هر چه بیشتر فکر می کرد در این راه مصمم تر می شد . حتی برای لحظه ای چهره ی پاک و مظلوم و آن چشمان گیرا از برابر دیدگانش دور نمی شد . حاضر بود همه ی زندگی اش را بدهد ولی رعنا را به دست بیاورد .
خدایا کمکم کن ، حالا اون کجاست ؟
***
وقتی قطار در ایستگاه راه آهن مشهد از حرکت باز ایستاد ، رعنا احساس کرد عنقریب قلب او هم می ایستد و در دل دعا کرد و خدا را به یاری طلبید که او را از شر آن شیاطین محفوظ بدارد . وقتی مجسم کرد که به زودی چشمش به رحیم خواهد افتاد رعشه ای بر اندامش نشست و مشمئز شد .
-چیه هی دست دست می کنی ؟ راه بیفت بریم .
رعنا بی هیچ حرفی به خواسته ی مادرش گردن نهاد و همچنان که به آرامی اشک می ریخت به دنبال او روانه شد و طولی نکشید که به خانه رسیدند ، خانه ای که بیشتر به بیغوله می مانست ؛ حیاطی کوچک با در و دیواری که در حال فرو ریختن بود و اتاق هایی کوچک و دلگیر که دیوارها و پرده هایش در اثر دود تریاک و شیره به زردی و سیاهی می زد ، خانه ای ترسناک که گویی عفریت مرگ بر آن حکمفرما بود . وقتی آنجا را با خانه ی خانم بزرگ و باغ کرج مقایسه کرد دلش بیشتر می گرفت . آنجا بهشت و اینجا جهنم ؛ جهنمی که می بایست در آن سر می کرد و جوانی و عمرش را در آن ماتمکده ی دهشتناک می گذراند .
به در خانه که رسیدند از بس گریه کرده بود چشم هایش قرمز و پلک هایش متورم بود و به آسانی نمی توانست آنها را باز نگه دارد . بلقیس در را باز کرد و کنار استاد تا اول رعنا وارد شود و هنوز از دو پله ی جلوی در قدم به حیاط نگذاشته بود که رحیم با آن هیکل نتراشیده و زمختش از یکی از اتاق ها بیرون آمد و با دیدن رعنا نیشش تا بناگوش باز شد .
-به به ، ببین کی اومده .
خنده اش چندش آور بود و رعنا نفهمید چه شد ، اما یکدفعه احساس کرد دل و روده اش دارد از حلقومش بیرون می آید و همانجا روی پله دولا شد و بالا آورد .
خنده بر لبان رحیم خشک شد و رو به بلقیس کرد :
-این چه مرگشه ؟ عوض سلام و احوالپرسی جلوم قی می کنه .
بلقیس دست پاچه شد و گفت :
-ببخش رحیم جون ، گمونم مسموم شده .
بعد مشتی بر پشت رعنا کوبید و گفت :
-می مردی تا دستشویی خودتو نگه داری ؟
رعنا جوابی نداد . در واقع بد حال تر از آن بود که بخواهد حرف بزند . فقط نگاهی سرشار از نفرت به آن دو انداخت و بی هیچ کلامی به سمت حوض وسط حیاط رفت . شیر آب را باز کرد ، دست و صورتش را شست و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند به اتاق رفت و در را محکم به هم کوبید .
رحیم که انتظار چنین برخوردی را نداشت سگرمه هایش را در هم کشید و بلقیس را به باد استنطاق گرفت :
-چی شده عمه بلقیس ؟ این اون رعنایی نیست که از اینجا رفت .
بلقیس همان طور که به سمت توالت می رفت تا آفتابه را بیاورد و جلوی پله ها را بشوید گفت :
-ای عمه جون ، بهش حق بده . از دیشب تا حالا توی قطار بوده . خسته س . خستگیش که در بره خوب میشه .
-موضوع خستگی نیست . ندیدی چطور نگام می کرد ؟
بلقیس خیال نداشت کم بیاورد ، گفت :
-حالا مثلا قبلا برات عشوه میومد ؟
و با دیدن قیافه ی در هم رحیم بلافاصله از حرفی که زده بود پشیمان شد . اما کار از کار گذشته بود و آب رفته به جوی را نمی توانست به جوی بازگرداند . البته رحیم جوابی نداد ، اما از حالت چشم هایش معلوم بود که در مغزش چه می گذرد و طولی نکشید که فکرش را به زبان آورد :
-هوایی شده ، مطمئنم .
بلقیس همان طور که حیاط را تمیز می کرد گفت :
-وا ! چه حرفا می زنی ! چهار چشمی مواظبش بودم فقط . . .
-فقط چی ؟
بلقیس کمر راست کرد و ایستاد :
-زده بود به سرش بره دانشگاه ، نوکش رو چیدم . توام زیاد بهش سخت نگیر . یهو دیدی رم کردها !
رحیم به دیوار تکیه داد ، سیگاری از جیب بغل کتش در آورد ، آن را روشن کرد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#308 | Posted: 4 Oct 2013 12:24 | Edited By: nazi220




عد از این که پکی عمیق به آن زد و دودش را بیرون فرستاد گفت :
-خب تعریف کن ببینم چی کار کردی ؟ فروختیش ؟
بلقیس که حالا از کار فارغ شده بود آفتابه را سرجایش گذاشت و همین طور که سر حوض می نشست تا دست هایش را بشوید جواب داد :
-از تو چه پنهون چندتایی مشتری بود ، اما همشون بز می خریدن ، نفروختم . چیزی دستمونو نمی گرفت . فکر کردم تا سال دیگه صبر کنم ، بلکه گرون بشه .
رحیم صاف ایستاد ، تفی بر زمین انداخت و به تندی گفت :
-یعنی چی ؟ پس من چکار کنم ؟ کلی نقشه کشیده بودم ، می خواستم سرمایه کنم و . . .
-دندون رو جیگر بذار پسر . خدا بزرگه . حالا بیا بریم تو تا برای بگم .
بلقیس ساکش را برداشت و به طرف اتاق به راه افتاد . رحیم هم آخرین پک را به سیگارش زد ، ته سیگار را در باغچه انداخت و با حالتی که دلخوری اش را می رساند کتش را که روی دوشش بود صاف کرد و دوباره به اتاق برگشت . از بیرون رفتن منصرف شده بود . اول می بایست تکلیفش را با رعنا مشخص می کرد .
***
رحیم و بلقیس در اتاق نشسته بودند و بلقیس ماجرای سفرش را با ذکر جزییات برای او تعریف کرد که حیدر هم از راه رسید . رحیم که هنوز به شدت دلخور بود زیر لب سلامی کرد ولی بلقیس از جا بلند شد و با برادرش روبوسی کرد و طولی نکشید که بساطشان پهن بود و هر دو پای منقل گل می گفتند و گل می شنیدند .
رحیم مدتی همانجا نشست و فکر کرد که حالا باید چکار کند . سپس از جا بلند شد و خواهر و برادر را تنها گذاشت تا با عالم خودشان خوش باشند و خود به سراغ رعنا رفت . در اتاق قفل بود و صدای گریه ی خفه ی رعنا از داخل به گوش می رسید . رحیم چند بار با لحنی ملایم از او خواست در را باز کند ولی وقتی افاقه نکرد در حالی که دستگیره ی در را در دست گرفته بود و محکم آن را تکان می داد پرخاش کنان گفت :
-وا نکنی می زنم می شکنمش ها !
رعنا می دانست او بلوف نمی زند بنابراین در را باز کرد و به محض اینکه رو در روی او قرار گرفت فریاد زنان گفت :
-چی از جونم می خوای ؟ نمی تونی حرفت رو از پشت در بزنی ؟
رحیم سعی کرد خشمش را مهار کند . احساس درونی به او هشدار می داد جای گردن کلفتی نیست . بنابراین نهایت سعی اش را کرد تا لحنش ملایم و دلنشین باشد و گفت :
-چی شده که عروسک خوشگل من توپش آنقدر پُره ؟
رعنا جوابی نداد ، به او پشت کرد و دوباره برگشت و سر جای قبلی اش نشست .
رحیم هم پشت سر او داخل شد ، رو به روی او نشست و گفت :
-خیلی خب ، قبوله . وقتی عروسی کردیم برو درس بخون . حالا خیالت راحت شد ؟ تو بگو جون می خوای ، نامرده هر کی نده .
رعنا یکدفعه مثل شیر غرید :
-لازم نکرده از این بذل و بخشش ها کنی . اگه خیلی مردی دست از سرم بردار و راحتم بذار .
رحیم سرش را آهسته به چپ و راست تکان داد و با لحنی که حالا کمی جدی شده بود گفت :
-نه ، نشد . اومدی و نسازی . اول بگو تو اون کله ی خوشگلت چی می گذره تا بهت بگم . خیال می کنی با خر طرفی ؟ اگه خیالاتی به سرت زده بیرونش کن ، تو مال منی . شیرفهم شد ؟
رعنا جوابی نداد . همچنان خشمگینانه نگاهش می کرد .
رحیم از جا برخاست و به سمت در به راه افتاد . نگاه تند و تیز رعنا را به روی خود احساس می کرد . دم در ایستاد و همچنان که دستگیره ی در را به دست داشت رویش را برگرداند و اضافه کرد :
-آدم شدی ، شدی . وگرنه کاری می کنم سگ تو روت نیگا نکنه . حالا دیگه خود دانی .
و از اتاق بیرون رفت .
به محض اینکه در پشت سر رحیم بسته شد رعنا دوباره به گریه افتاد . می بایست هر طور بود خود را از آن زندان نجات می داد ، با اینکه گفته بود خودکشی می کند ، می دانست فقط حرف زده است . چنین جراتی در خود سراغ نداشت . تنها راه چاره اش این بود که فرار کند . اما به کجا ؟ او که کسی را نداشت . اما چرا . یک نفر را می شناخت که ممکن بود کمکش کند . مطمئنا او دختری جوان و بی پناه را زیر چتر حمایت خودش می گرفت . مگر خودش نگفته بود حاضر است خرج تحصیل او را بدهد و از بلقیس خواسته بود در ازای پول از خیر بردن او بگذرد ؟
با یادآوری محبت های خانم بزرگ یکدفعه چهره ی نجیب و مهربان کیوان هم در نظرش مجسم شد . چقدر دلش برای او تنگ شده بود . ای کاش پرنده بود و می توانست به سوی او پرواز کند .
***
بیماری فرصت دیدار دوباره را از کیوان گرفته بود ، اما او به هیچ وجه خیال نداشت که بپذیرد که برای همیشه رعنا را از دست داده است . قبول این واقعیت برایش دشوار بود . تنها راه چاره اش این بود که به سراغ عمه خانم برود . می دانست او تنها کسی است که می تواند گره از این مشکل بگشاید . با اینکه می دانست عمه خانم در مورد این قبیل مسائل زنی سرسخت و نفوذناپذیر است می بایست تلاش خود را می کرد ، وگرنه دسترسی به رعنا امکان پذیر نبود و با این نیت بی سر و صدا از خانه بیرون آمد و راه خانه ی عمه خانم را در پیش گرفت . در حالی که به شدت مضطرب بود و نمی دانست او کمکش خواهد کرد یا نه .
با اولین زنگ باغبان عمه خانم در را باز کرد ، انگار پشت در منتظر بود کسی در بزند .
-سلام آقا .
-سلام مش داوود . حالت خوبه ؟
-سرتون سلامت آقا . شکر خدا .
کیوان به طرف ساختمان به راه افتاد . اما وسط راه ایستاد تا نفسی تازه کند . هنوز حالش کاملا خوب نشده بود و به شدت ضغف داشت . در واقع نمی بایست از بستر بیرون می آمد . منظره ی اطرافش بدیع و چشم نواز بود . خورشید رو به غروب می رفت تا جای خود را به ماه بدر دهد . شاخ و برگ درختان پیشاپیش نور سرخ رنگ شفق عظمتی پرشکوه را به تصویر می کشید . نغمه ی پرندگان خوش الحان سکوت آن باغ قدیمی را می شکست و وزش ملایم باد بهاری چهره را نوازش می کرد . کیوان نفسی عمیق کشید تا هوای پاک و روح پرور را به درون بکشد . همیشه آن باغ را دوست داشت . وقتی بچه بود بیشتر تابستان ها را آنجا با عمه اش می گذراند . چقدر دلش می خواست می توانست به آن دوران بازگردد . دورانی که رها از هر دغدغه ای روز را به شب می رساند و شب را به روز .
و به یاد آن دوران آهی عمیق از سینه برکشید و به راه افتاد . چه فایده حسرت خوردن به یاد گذشته ؟ طبیعت قانون خودش را دارد و کار خودش را می کند بی آنکه توان جبران یا باز پس گیری آن را داشته باشد .
خدمتکار عمه خانم به استقبالش شتافت :
-سلام آقا .
-سلام ربابه خانم . عمه جون کجاست ؟
-توی اتاق نشیمن آقا .
وقتی وارد اتاق شد سریع جلو دوید تا نگذارد عمه خانم که حالا نیم خیز شده بود جلوی پای او بلند شود و همزمان سلام کرد و پیشانی او را بوسید .
عمه خانم از پنجره او را دیده و متوجه شده بود که به شدت غصه دار است اما خیال نداشت دلیل آن را بپرسد . خودش حدس می زد ولی بیشتر ترجیح می داد صبر کند تا کیوان خودش به حرف بیاید . بنابراین فقط گفت :
-واسه چی از خونه اومدی بیرون پسر جون ؟ تو هنوز مریضی ، از ریختت معلومه .
کیوان مقابل او نشست و گفت :
-عیب نداره عمه جون ، بیماری جسمی خوب میشه ، غم و غصه س که آدمو از پا میندازه . اومدم ازتون کمک بخوام . شما باید کمکم کنین رعنا رو پیدا کنم . می دونم اگه بخواین می تونین .
او ناغافل شروع کرده بود . حتما لازم ندیده بود مقدمه چینی کند و عمه خانم با این فکر شانه ای بالا انداخت و گفت :
-بچه جون این چه حکایتیه که دائم دوست داری دنبال دردسر بگردی ؟ زندگی راحت بهت نیومده ؟ به خودت اهمیت نمیدی به خونوادت اهمیت بده . واسه چی رو کسایی انگشت می ذاری که بالاخره یه ایرادی دارن ؟ این دختر راست کار تو نیست . دختر بلقیسه . چطوری می خوای او را بین سر و همسر و دوست و آشنا درش بیاری ؟
-عمه جون شما فقط بگین کجا می تونم پیداش کنم باقیش با من .
-بس کن بچه ، همه چیز که فقط چشم و ابرو نیست . نازیلا یادت رفته ؟ می خوای آخرش از دیوونه خونه سر در بیاری ؟ نه پسر جون ، از من نخواه . شدنی نیست . تازه من اصلا نمی دونم بلقیس تو کدوم خراب شده ای زندگی می کنه . نمی خوامم بدونم . مرده شور ریختش رو هم ببره . زنیکه ی نفهم حرف حساب حالیش نیست .
او برای کیوان تعریف کرد که چه پیشنهادی به بلقیس داده و او نپذیرفته بود . سپس شروع به نصیحت کرد و گفت عشقی که فقط در عرض چند ساعت شکل بگیرد عشق واقعی نیست و هوسی است زودگذر .
-تو فقط عاشق چشم و ابروی اون شدی . چه می دونی چه باطنی داره ؟ مگه نازیلا خوشگل نبود ؟ دیدی باهات چکار کرد ؟
کیوان دستان عمه خانم را در دست گرفت و ناله کنان گفت :
-ترا خدا عمه جون انقدر اشتباهات گذشته را به رخم نکشین . باور کنین رعنا فرق می کنه . اون دختر خوبیه . من به خونوادش چکار دارم ؟ من دیگه عقلم می رسه و فرق بین عشق و هوس رو می فهمم .
سپس سرش را میان دستانش گرفت و فریاد زد :
-خدایا چرا هیچ کس نمی خواد اینو بفهمه ؟
عمه خانم دستی به سر او کشید و گفت :
-من می فهمم بچه جون ، اما باور کن من نمی دونم جا و مکان بلقیس کجاست . فقط می دونم تو مشهد زندگی می کنه اما کجاش ، نمی دونم .
کیوان مقابل او زانو زد ، دوباره دستان او را در دست گرفت و در حالی که نگاه ملتمسش را به او دوخته بود گفت :
-به جون من قسم بخورین که نمی دونین .
عمه خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت :
-وا ! چه دروغی دارم بگم ؟ ناسلامتی من نماز می خونم . تا حالا از من دروغ شنیدی که این دومیش باشه ؟ ببین بچه جون . . .
و دوباره نصیحت آغاز کرد که همه خیر او را می خواهند و او نباید خود را عذاب بدهد و باید به خدا توکل کند .
-یه مثلی هست که میگه به جد و جهد نمی رود کاری از پیش ، به کردگار به از مصالح خویش . اگه قسمت شما به هم باشه روزگار می چرخه و می چرخه تا شما رو سر راه همدیگه قرار بده .
-ولی عمه جون تا اون موقع من می میرم .
-نترس ، هیشکی تا حالا از عشق نمرده . تو باید قوی باشی . اگه عشقت واقعی باشه مطمئن باش به . . .
کیوان دیگر به نصایح عمه خانم گوش نمی داد . افکارش جایی دیگر بود و در عالمی دیگر سیر می کرد . احساس می کرد دنیا برایش به آخر رسیده است . یاد رعنا حتی برای لحظه ای از ذهنش بیرون نمی رفت . خود را درمانده تر از آن می دید که راه چاره ای بیابد . تمام امیدش به عمه اش بود که این هم به بن بست رسیده بود .
وقتی از آنجا بیرون آمد دیگر هیچ امیدی نداشت . مثل آدم هایی شده بود که هیچ هدفی در زندگی ندارند . بی آنکه بداند کجا می رود در خیابان ها رانندگی می کرد و با خود حرف می زد . چطور می توانست دختری را که در کوتاه ترین زمان این چنین او را دگرگون کرده بود فراموش کند . به هر چه نگاه می کرد ، هر جا می رفت ، او را می دید . آیا ممکن بود چنین احساسی هوس باشد ؟ به طور حتم نه . حتی آهنگ صدای او هنوز در گوشش طنین انداز بود . او همچون شبحی در غبار لحظه های سرد زندگی اش پدیدار شده و به همان سرعتی هم که آمده بود ناپدید شده بود بی آنکه اثری از خود بر جای بگذارد . کجا می بایست به دنبالش می گشت ؟ بغضی گلوگیر راه نفسش را بست . هیچ دلش نمی خواست به خانه برگردد . ترجیح می داد به گوشه ای خلوت پناه ببرد و سیر گریه کند . اما کدامین اشک می توانست رعنا را به او برگرداند ؟
اصلا چرا می بایست او تا این حد در برابر عشق ضعیف و ناتوان می بود و تمام تار و پود وجودش را در گرو آن می گسست ؟ یعنی این قدرت را داشت که بی خیال از کنار آنچه سرنوشت سر راهش قرار داده بود ، بگذرد و تصور کند که خواب و خیالی بیش نبوده است ؟
خدایا کمکم کن ، آرامشم را بهم برگردون .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#309 | Posted: 4 Oct 2013 12:25 | Edited By: nazi220




فصل دوم

شهلا از شدت تشویش و نگرانی جان در بدن نداشت . به هر جا عقلش می رسید تلفن زده و فهمیده بود که کیوان ساعت ها پیش از خانه ی عمه خانم رفته است ، ولی دیگر هیچ کس از او خبر نداشت . تلفن همراهش هم جواب نمی داد و با توجه به حال و روزی که داشت شهلا می ترسید مبادا اتفاقی برایش افتاده باشد . یک نفس در خانه راه می رفت و به محض اینکه صدای موتور خودرویی می آمد به سمت پنجره می دوید و به بیرون سرک می کشید .
دل نگرانی او به جمشید هم سرایت کرده بود و تصور می کرد که حتما کیوان تصادف کرده است ، ولی چون بیشتر منطقی بود تا احساسی ، می دانست جز صبر کاری از دستش ساخته نیست . او همیشه سر این مساله که باید بچه ها را مستقل بار آورد و اجازه داد از سنی اختیار دار خودشان باشند با همسرش اختلاف نظر داشت و می دانست الان هم اگر بخواهد به رفتار او اعتراض کند دوباره همان بحث همیشگی در می گیرد و دست آخر هم شهلا خواهد گفت :
-تو چه می فهمی من چی میگم ؟ آدم سگ بشه ، مادر نشه .
ولی بالاخره نتوانست خودداری اش را حفظ کند و گفت :
-بگیر بشین خانم ! مثلا اگه تو راه بری اون زودتر پیداش میشه ؟
شهلا همین طور که طول و عرض اتاق را می پیمود گفت :
-جنابعالی نشستی کافیه ، کاش منم مثل تو انقدر دل گنده بودم . تو چه می فهمی من چی میگم ؟ آدم سگ بشه . . .
جمشید در حالی که دستش را بالا می آورد جمله ی او را کامل کرد :
-مادر نشه . خیلی خب ، ما که هر چی میگیم تو حرف خودتو می زنی . انقدر بکن تا یه بچه ننه تحویل جامعه بدی و بره پی کارش .
-نمی تونم ، مادرم . نمی تونم . از مامان جون خودتم بپرسی همین کارها رو برات می کرد .
-ببین خانم جون . نمی گم بهش نرس ، میگم زیادی مته به خشخاش نذار . بذار زندگیشو بکنه . یه وقت دیدی این دلسوزی ها کار دستت دادها ! اون وقت باید یکی تو سر خودت بزنی یکی . . .
جمشید هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که در باز شد و کیوان رنگ پریده و با پیشانی باند پیچی شده وارد شد . به محض اینکه چشم شهلا به او افتاد چنگی به صورت کشید و هراسان پرسید :
-ای وای خدا مرگم بده . چه بلایی سر خودت آوردی ؟
کیوان بی حوصله جواب داد :
-طوریم نیست ، می بینین که خوبم .
سپس رو به پدرش کرد :
-سلام بابا !
-سلام پسرم ، مطمئنی حالت خوبه ؟
کیوان سری به نشانه ی تایید تکان داد .
پدرش گفت :
-تصادف کردی ؟
دوباره کیوان سری تکان داد .
شهلا فریاد زد :
-حواست کجا بود ؟
کیوان رو به او کرد :
-بازخواستم نکن مامان . اصلا حوصله ندارم .
و بی آنکه منتظر واکنش بعدی آنان بماند به اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید . به وضوح پریشان بود و این شهلا را بیشتر نگران کرد ، چرا که اصلا تحمل نداشت دوباره حال روحی او به هم بریزد . می بایست می فهمید چه بر او گذشته است و تنها راه چاره را در این دید که به عمه خانم تلفن بزند . اگر چه دیر وقت بود و احتمال می داد او خوابیده باشد ، وضعیت را بحرانی تر از آن می دانست که تا صبح صبر کند . بنابراین شوهرش را در هال تنها گذاشت ، به اتاق خوابش رفت و گوشی تلفن را برداشت .
حدسش درست بود . عمه خانم خوابیده بود ، ولی وقتی متوجه شد که شهلا تا چه حد آشفته است خیالش را راحت کرد که اشکالی ندارد و پرسید چه کاری از دستش ساخته است .
شهلا گفت :
-عمه خانم فقط می خواستم بدانم سر شبی که اومده بود پیش شما ، نفهمیدین مشکلش چیه ؟ اون تازه حالش خوب شده بود ، اما امشب احساس کردم دوباره به هم ریخته س . می ترسم ، می ترسم دوباره برگرده سر جای اولش .
عمه خانم برای شهلا تعریف کرد که کیوان برای چه کاری به سراغ او رفته بود و در ادامه گفت :
-فقط به پر و پاش نپیچ . خودش کم کم آروم میشه .
شهلا گفت :
-خودم حدس زده بودم ، عمه خانم . ظهری هم یه بحث مفصل با هم داشتیم ، اما خیال نمی کردم آنقدر آتیشش تند باشه . شما که اونو می شناسین . اگه راه بیفته بره دنبال دختره چکار کنم ؟
-گفتم که ! زیاد به پر و پاش نپیچ . با جنگ و دعوا به جایی نمی رسی . کیوان همون قدر که حساس و مهربونه همون قدر هم لجبازه .
-پس چی کار کنم ؟ اگه جمشید بفهمه قشقرق به پا می کنه . ای کاش بهش اصرار نمی کردم بیاد کرج .
-اینجا نشد ، یه جای دیگه . این نشد اون ، هر چی رو پیشونی نوشته باشه همون میشه . تو که نمی تونی دائم اونو تو خونه نگه داری . بالاخره چشمش به یکی میفته که شاید باب میل تو نباشه . حالا هم قضیه را انقدر گنده نکن . صبر کن ببینم چی پیش میاد . میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت . یکی دو هفته ای که بگذره یادش میره .
بالاخره شهلا از عمه خانم معذرت خواست که مزاحم خوابش شده است و خداحافظی کرد . وقتی گوشی را گذاشت تا حدودی آرام شده بود ، اما نه آنقدر که بتواند راحت سرش را روی بالش بگذارد . می بایست همین امشب تکلیفش روشن می شد .
-با کی حرف می زدی ؟ با عمه طوبی ؟
شهلا به قدری در فکر بود که متوجه نشده بود جمشید به اتاق خواب آمده است و از آنجا که نمی خواست به شوهرش دروغ بگوید جواب داد :
-آره ، آخه سر شبی کیوان رفته بود اونجا ، گفتم شاید چیزی بهش گفته باشه .
جمشید جلو رفت ، دستش را دور شانه های همسرش حلقه کرد و گفت :
-زیاد فکرشو نکن . همین قدر که خودش سالمه باید خدا رو شکر کرد . خسارت مالی رو میشه جبران کرد .
سپس چانه ی شهلا را گرفت ، سر او را به طرف خودش برگرداند و گفت :
-انقدر لی لی به لالای این پسر نذار . یه کمی هم به فکر شوهر بیچاره ات باش .
شهلا سرش را کنار کشید و گفت :
-اه . . . جمشید جون ، وقت گیر آوردی ؟ می بینی که حالم اصلا خوش نیست .
-تو هم که همیشه همینو میگی . آخرش یه روزی پشیمون میشی . همینه که مردها میرن سراغ زن دوم دیگه !
شهلا به زور لبخندی زد :
-تو برو بخواب ، من میرم یه سر به کیوان می زنم و برمی گردم .
و بی آنکه منتظر جواب شود از اتاق خواب بیرون رفت .
***
کیوان روی تخت دراز کشیده بود و فکر می کرد . همیشه معتقد بود عشق نیاز به زمان دارد تا شکوفا شود و هر وقت هم از کسی می شنید که با یک نگاه عاشق شده است مسخره اش می کرد . حتی در مورد نازیلا مدتی طول کشیده بود تا او احساس دلبستگی کند و حالا که فکرش را می کرد ، می دید خودش بوده که به آن احساس پر و بال داده و اسمش را عشق گذاشته بود . در واقع اگر نازیلا همان زنی باقی مانده بود که در ابتدا خودش را نشان داده بود ، چه بسا امروز او مردی خوشبخت و دارای زن و بچه بود . به هر حال هر چه بود گذشته بود و او می بایست تقدیر را می پذیرفت . در تمام طول سه سال گذشته نهایت سعی خود را کرده بود گرفتاری ها را به دست فراموشی بسپارد و تا حدودی هم موفق شده بود و به آرامش دست یافته بود . تا همین چند روز پیش ، سیزده بدر که با تمام روزهای دیگر زندگی اش فرق داشت . احساسی که در آن روز در او شکل گرفته بود فراتر از عشقی معمولی بود که بتواند با آن به مبارزه برخیزد . می دانست مادرش را از خود مایوس و دلسرد کرده است ، اما اگر احساس خود را نادیده می گرفت ، اگر رعنا را پیدا نمی کرد چنان روحیه اش را می باخت که این بار مرگش حتمی بود .
ضربه ای آرام به در خورد و کیوان را به دنیای واقعی برگرداند . می دانست مثل همیشه چه کسی پشت در است و گفت :
-بیا تو مامان .
مادرش وارد شد . همه چیز مثل صحنه های فیلمی تکراری بود . شهلا جلو آمد و کنار او لبه ی تخت نشست . کیوان می دانست آخر کار به کجا می کشد و همچنین می دانست هر چه بگوید مادرش حرف خود را خواهد زد . با این حال خیال نداشت تسلیم شود .
-سرت خیلی آسیب دیده ؟
-نه مامان ، یه شکاف کوچیکه . فقط دو تا بخیه خورد . اما ماشین داغون شد .
-فدای سرت مهم نیست . تویی که مهمی . نمی خوام غمگین ببینمت .
-واقعا ؟ پس چرا کمکم نمی کنی پیداش کنم . مطمئنم عمه جون نشونی بلقیس رو داره . اگه شما ازش بخوای بهم میده .
شهلا از کوره در رفت و بازی شروع شد .
-تو دیگه گندش رو در آوردی کیوان .من میگم نره ، تو میگی بدوش . تا کی باید غصه ی ترا بخورم ؟ بچه کوچولو که نیستی . سی سالته . خودت باید عقلت برسه صلاحت کدومه . حالا که هر چی میگم حالیت نیست ، پاشو برو هر غلطی دلت می خواد بکن . یه روز عاشقی یه روز فارغ ، هر روزی هم غصه ات رو دل منه . دیگه خسته شدم ، خیال کردی . . .
حالا مادرش فریاد می زد و کیوان مات و مبهوت به او نگاه می کرد . این قسمت بازی برایش تازگی داشت . تا به حال هرگز مادرش را این طوری ندیده بود . از تخت پایین آمد و همین طور که مادرش فریاد می زد به سمت کمدش رفت و کاپشنش را برداشت . وقتی رویش را برگرداند دید که حالا پدرش و کتایون و کیومرث هم در درگاه ایستاده اند و مات و مبهوت به آن صحنه نگاه می کنند . ماندن جایز نبود . کیوان از کنار مادرش گذشت ، خواهر و برادرش را که درگاه را پوشانده بودند به کناری هل داد و بی هیچ حرفی از خانه بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست .
و تازه بعد از رفتن او بود که شهلا از فریاد زدن دست کشید ، مکثی کرد و قبل از اینکه بتواند تعادل خودش را حفظ کند نقش زمین شد .
کتایون جیغی کشید و جلو دوید ، اما جمشید خان زودتر خودش را به شهلا رساند ، سر او را در بغل گرفت و خطاب به کتایون گفت :
-بدو یه لیوان آب قند بیار .
وقتی کتایون برگشت شهلا چشمانش را باز کرده بود ، اما هنوز بی حال بود . همچنان که کتایون گریه کنان آب قند را با قاشق چای خوری در دهان او می ریخت جمشید خان هم یکریز حرف می زد و اعتراض می کرد .
-صد دفعه بهت گفتم انقدر لی لی به لالاش نذار . آخرش هم خودتو به کشتن میدی ، هم اونو بیچاره می کنی ، ولش کن بذار بره دنبال زندگیش . یه کلامم که به آدم نمیگی چی شده ، بلکه بشه کمکت کرد . همین طور گوشه کنار با این و اون پچ پچ می کنی و . . .
شهلا صدای او را می شنید اما نای جواب دادن نداشت . به هر حال حالا وقتش نبود قضیه را برای شوهرش بگوید . از واکنش او می ترسید .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#310 | Posted: 4 Oct 2013 12:43 | Edited By: nazi220




کیوان با همان اتومبیل تصادفی در خیابان ها می گشت . نمی دانست کجا برود . دست آخر تصمیم گرفت به شرکت برود و شب را در آنجا صبح کند . بعدا تصمیم می گرفت چکار کند . انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا روح و روانش را تحت سخت ترین شرایط قرار دهد . اصلا انتظار چنین واکنشی را از جانب مادرش نداشت . شاید هم حق با مادرش بود . او بیش از حد بار مشکلاتش را بر دوش خانواده اش انداخته بود . حالا دیگر وقتش بود خودش آستین بالا بزند و مشکلاتش را حل کند . برای این کار ابتدا می بایست استقلالش را به دست می آورد . حالا دیگر دستش از همه جا کوتاه بود و هیچ امیدی به کسی نداشت . آیا می بایست می پذیرفت برای همیشه رعنا را از دست داده است ؟ دختری را که همچون رویایی ملایم و نرم به زندگی اش وارد شده و همان گونه هم بیرون رفته بود ؟
می بایست می کوشید این واقعیت تلخ را بپذیرد و با اندوه تازه از راه رسیده کنار آید و عاجزانه دست به دعا برداشت و دامان خدا را گرفت .
خدایا کمکم کن یادش رو از ذهنم پاک کنم .
گاهی انسان ناچار است با حقایق تلخ زندگی رو به رو شود ، چرا که بسیاری از مسائل از ید قدرت انسان خارج است و جز اینکه تسلیم شود و شرایط را به دست تقدیر بسپارد ، چاره ای ندارد . دست و پا زدن بیهوده در گرداب اندیشه ها حاصلی جز تحلیل رفتن مداوم به همراه نخواهد داشت . باید در چرخش روزگار آب دیده شد ، آن هم نه با تعجیل و اصرار ، چرا که هر چه منطقی تر با مسائل برخورد شود مشکلات آسانتر تغییر مسیر خواهد داد تا به نقطه ی عطف خود برسد . آن وقت است که مهره های شطرنج زندگی جای خود را پیدا می کنند و در آن قرار می گیرند .
کیوان پذیرفته بود که به آنچه خداوند برایش مقدور کرده بود گردن نهد . گرچه روح و روانش از هر نظر دستخوش اغتشاش بود ، می بایست خود را می ساخت وگرنه ادامه ی زندگی برایش ناممکن می شد . او تمام شب را فکر کرده و پس از سبک و سنگین کردن قضایا ، حق را به جانب مادرش داده بود . تصمیم داشت خود حلال مشکلاتش باشد . در واقع یک شبه متحول شده بود . حرف های مادرش باعث شده بود در خود فرو برود و نکات منفی وجودش را بشناسد و مطمئنا عشق رعنا دلیلی بود تا در صدد ترمیم آن نکات برآید . شاید از این طریق دنیایش رنگ عوض می کرد . دست کم برای یک بار هم که بود می بایست خود را مجبور می کرد که با دیدی مثبت به دنیای اطرافش بنگرد . مادرش حق داشت از او خسته شده باشد ، چرا که همیشه با رنج هایش آنان را به رنج و اندوه کشانده بود . دلش نمی خواست هیچ یک از افراد خانواده به خصوص مادرش را از خود ناراضی و نا امید کند . همچنان که در دستشویی شرکت ایستاده بود و به چهره ی خسته و به غم نشسته اش با آن ته ریشی که گونه هایش را فرورفته نشان می داد و موهای آشفته بر روی پیشانی اش نگاه کرد ، تصمیم خود را گرفت . تمام وسایلش در خانه ی پدرش بود . می بایست تا وقتی جا و مکانی برای خود پیدا می کرد همانجا در شرکت می ماند . بعدا می توانست وسایلش را به آنجا منتقل کند .
صدای گوشخراش زنگ تلفن رشته ی افکارش را از هم گسست . هنوز ساعت کاری شرکت شروع نشده بود . پس حتما نمی توانست کسی جز مادرش باشد .
ابتدا تصمیم گرفت جواب ندهد ، اما بعد دلش نیامد او را بیش از این آزار دهد و به سمت تلفن روی میز منشی به راه افتاد و گوشی را برداشت .
-الو ؟
حدسش درست بود .
-سلام مامان . حالتون چطوره ؟
صدای مادرش خسته بود :
-خوبم تو چطوری ؟ واسه چی دیشب برنگشتی خونه ؟ اینم از اون بچه بازی هات بود .
-معذرت می خوام مامان ، نمی خواستم ناراحتتون کنم . احتیاج داشتم تنها باشم . راستش فکرامو کردم . شما حق دارین . تصمیم گرفتم یه آپارتمان پیدا کنم . اینطوری شمام راحت میشین .
شهلا وحشت زده شد .
-این چه حرفیه می زنی ؟ اینجا خونه ی توئه . حالا من دیشب یه چیزی گفتم . تو چرا جدی گرفتی ؟
-نه مامان . شما درست می گفتی . من که نباید تا ابد سربار شما باشم . این طوری به نفع خودمم هست .
-خیلی خب . حالا شب بیا . درباره اش حرف می زنیم . قول میدی ؟
کیوان مکثی کرد و پذیرفت . دلش نمی خواست با دلخوری از خانواده اش جدا شود . راههای بهتری هم بود .
وقتی گوشی را گذاشت ، حالی غریب پیدا کرده بود . نمی دانست به کجا تعلق دارد . دل بریدن از خانواده برایش دشوارتر از آن بود که تصورش را می کرد ، اما مادرش با آن حرفها دری تازه را به روی او گشوده و با حقایق زندگی آشنایش کرده بود . می بایست به راه خود می رفت و زندگی تازه ای برای خود می ساخت و چه بسا در این راه تازه می توانست رعنا را نیز همسفر خود کند .
***
وقتی شهلا گوشی را گذاشت به اشکهایش اجازه ی خروج داد . با شناختی که از حالت روحی پسر حساس و با عاطفه اش داشت می دانست حالا در چنگال چه رنجی اسیر است . کیوان فرزند ارشدش بود و همیشه احساسش به او طوری دیگر بود . کتایون و کیومرث را به همان شدت دوست داشت ، ولی هرگز آن طور که به کیوان توجه کرده بود ، دغدغه ی آنان را نداشت . دلش می خواست از کیوان حمایت کند . ولی آیا کارش درست بود ؟ آیا در مورد او زیاده روی نکرده بود ؟ آیا توجه بیش از حد او نبود که باعث شده بود کیوان از بلوغ فکری کامل بهره مند نشود و دائم زیر ضربات سنگین زندگی آسیب پذیر شود ؟ وقتی فکرش را می کرد می دید دو فرزند دیگرش به شدت خودساخته و بااراده بار آمده اند و او در مورد کیوان خودش را مقصر می دانست . او هم مثل بسیاری از مادران و پدران با عشق مفرطش مانع شکل گیری کامل شخصیت فرزندش شده بود و حالا می فهمید آن دلسوزی ها نه تنها به نفع کیوان نبوده بلکه از او موجودی ساخته است که با کوچکترین تلنگر زندگی اش فرو می پاشد و بعد هم نومیدانه شکست خود را می پذیرد . آیا برای تغییر و تحول دیر نشده بود ؟ آیا حرف های شب گذشته اش وضع را بدتر از آنچه بود نمی کرد ؟ یا شاید هم باعث می شد کیوان به نقطه ی عطفی برسد که سالها پیش می بایست می رسید .
دلش نمی خواست بچه اش را از دست بدهد . اما خودش هم از اینکه دائم نگران باشد خسته شده بود . بله ، شاید می بایست زودتر از اینها او را با واقعیت های زندگی آشنا می کرد . کیوان می بایست می فهمید زندگی تنها خواب و خیال نیست و باید با چشم باز با واقعیت ها رو به رو شد .
فکر کرد آیا لازم است ماجرا را برای شوهرش هم تعریف کند ؟ از حالت نگاه جمشید می فهمید که می داند او چیزی را پنهان می کند . اما روحیه ی شوهرش را به خوبی می شناخت و دلش نمی خواست خدشه ای در روابط پدر و فرزند به وجود بیاید . او یک عمر سعی کرده بود تشنج را از کانون خانواده دور کند . به هر حال می بایست قبل از آمدن کیوان به جمشید می گفت که پسرشان چه تصمیمی گرفته است و با این نیت به سراغش رفت . جمشید خان در آشپزخانه نشسته بود و ضمن صرف صبحانه ، روزنامه اش را هم می خواند که شهلا وارد شد و پشت میز نشست .
-وقت داری یه کم با هم حرف بزنیم ؟
جمشید خان روزنامه را روی میز گذاشت :
-من همیشه واسه شما وقت دارم خانم .
شهلا لبخندی زد و بی مقدمه گفت :
-کیوان می خواد از اینجا بره .
جمشید خان ابروانش را بالا برد :
-بره ، کجا بره ؟ غصه نخور ، این هسته بیخ ریش ما بسته .
شهلا دوباره لبخندی زد .
-من غصه نمی خورم .
حالا دیگر جمشید خان به راستی تعجب کرده بود :
-درست شنیدم ؟ یعنی واسه تو مهم نیست ؟
-چرا مهمه ، ولی فکر کردم اینطوری بهتره . به قول معروف ، کباب پخته نگردد مگر به چرخیدن . من فکرامو کردم . حق با توئه . زیادی می پاییدمش . به نظرم وقتشه خودش از پس مشکلاتش بربیاد .
-حالا میشه بهم بگی این مشکلات چی هست ؟
شهلا سری تکان داد و گفت :
-نه فعلا نه . خواهش می کتنم چیزی نپرس . شاید بعدا بهت بگم . به هر حال گمان نمی کنم جای نگرانی باشه .
جمشید خان به دقت به چهره ی همسرش خیره شد . سپس سری تکان داد و گفت :
-به این میگن تحول !
***
کیوان نقشه ها را روی میز پهن کرده بود و بالا سرش ایستاده بود . می بایست آنها را تمام می کرد ، اما دست و دلش به کار نمی رفت . صبح اول وقت یکی از همکارانش به او گفته بود باید آن کارها را تا آخر هفته تحویل دهند وگرنه پولی بابتش پرداخت نمی شود و مسلما مدیر عامل شرکت را عصبانی می کند و حالا نزدیک ظهر بود و او کماکان کاری از پیش نبرده بود .
-هی پسر تو که هنوز هیچ کاری نکردی ، مگه نگفتم کار فوریه ؟
کیوان سرش را بالا کرد . اصلا متوجه ورود همکارش نشده بود . به پشتی صندلی اش تکیه داد ، دستانش را پشت سرش قلاب کرد و گفت :
-راستش مغزم یاری نمی ده ، فرزاد جون . می ترسم خرابکاری کنم . نمیشه تو و داریوش ترتیبش رو بدین ؟
فرزاد خودش را روی یک صندلی رها کرد ، پاهایش را روی هم انداخت و گفت :
-ای به چشم رئیس ، اون وقت جنابعالی چکار می کنین ؟
-میرم سفر .
-سفر ؟ کدوم سفر ؟ شوخیت گرفته ؟ الان که این همه کار داریم ؟ مرد حسابی کلی پول تو اینا خوابیده یعنی بی خیالش ؟
کیوان جوابی نداد و همین طور خیره به او نگاه کرد .
فرزاد روی صندلی اش به جلو خم شد و گفت :
-اصلا بگو ببینم تو چت شده ؟ امروز از صبح قاطی بودی . گمونم این مریضی مغزت رو تکون داده . چند روز که نبودی حالا هم که اومدی می خوای بری . تکلیف ما چیه ؟
کیوان باز هم جوابی نداد .
-ای بابا ، زبونت هم که ایراد پیدا کرده . لااقل یک کلمه بگو شاید کمکی از دست ما بربیاد .
کیوان سری تکان داد .
-نه هیچ کمکی از دست هیچ کس برنمیاد . حالا فعلا که هستم . سعی می کنم کارو تموم کنم . هنوز نمی دونم کی میرم . فقط می خوام وقتی رفتم شماها ترتیب کارها رو بدین .
فرزاد چشمانش را تنگ کرد و پرسید :
-ببینم موضوع احساسیه ؟
-ای تقریبا !
-تقریبا دیگه چه صیغه ایه ؟ یا احساسی هست یا نیست دیگه .
-خیلی خب هست .
-ای دمش گرم ، حتما طرف خیلی تیکه اس که تو رو از این رو به اون رو کرده . خب حالا با اون می خوای بری سفر ؟
-نه بابا خودم تنها میرم .
-پس اون چی ؟
-چقدر سوال می کنی .
فرزاد فکری کرد و پرسید :
-حالا کجا می خوای بری ؟
-مشهد .
-زیارت ؟
-نه .
-پس حتما طرف مشهدیه ؟
-ای . . .
-ای آره یا نه ؟
-آره .
فرزاد از روی صندلی بلند شد .
-خدا برات خواسته . خواهر زنم اونجا زندگی می کنه . می تونی بری خونش . نشونیش رو بهت می دم .
کیوان در فکر فرو رفت . شاید یک آشنا به دردش می خورد . او اصلا مشهد را نمی شناخت و نمی دانست به تنهایی چه کاری از دستش بر می آید . بالاخره گفت :
-اما آخه من که روم نمیشه برم خونش !
-غربیل بگیر جلوی صورتت .
کیوان خندید .
-باشه پس لطف کن یه زنگی بهش بزن .
-باشه حالا تو ببین کی می خوای بری همون موقع زنگ می زنم . فقط جون مادرت این ریختی نرو که از ترس وحشت می کنند . ریخت خودتو تو آینه دیدی ؟
کیوان دوباره خندید و به سر کارش برگشت و فرزاد در حالی که زیر لب می گفت (( پدر عاشقی بسوزه )) از اتاق بیرون رفت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 31 از 66:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites