تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 37 از 66:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  65  66  پسین »  
#361 | Posted: 18 Oct 2013 11:36




ادامه داستان .
او تنها كسی نبود كه این جوری فكر می كرد. و راستش این حرف حقیقت داشت: هر قدر در تونل جلوتر می رفتیم، هوا گرم تر می شد و عده بیشتری از ما مریض می شد و می مرد. چشمه های آب به شدت می‌جوشید و دیواره ها ریزش می كرد. دو تا از آدم های ما كه اهل لوگانو بودند دیوانه شدند. خیلی ها، شب، هذیان می گفتند. می نالیدند و وحشت زده از رختخواب بیرون می پریدند... پدر كه چشمانش از ترس گرد شده بود و سرفه اش هر بار سختر می شد، می گفت: نگفتم... نگفتم نمی توانید طبیعت را شكست بدهید! و بالاخره افتاد و خوابید و هرگز از بستر برنخاست. پدرم، پیرمرد خیلی تنومندی بود.
بیشتر از سه هفته لجوجانه و بدون آه و ناله با مرگ دست به گریبان بود؛ مانند كسی كه ارزش خود را می‌داند به آسانی تسلیم نمی شد. «یك شب به من گفت: پاولو، دیگر كار من ساخته است. مواظب خودت باش و به خانه برو. حضرت مریم به همراهت باشد. بعد مدتی ساكت ماند، دراز كشیده و چشمانش را بسته بود و به سنگینی نفس می‌كشید.» مرد بلند شد و به كوه ها نگریست و كشاله رفت طوری كه بندهایش صدا كرد. آن‌وقت دستم را گرفت و به نزد خود كشید و گفت- خدا شاهد است سینیور، عین حرف هایش را می‌گویم:
- پاولو، پسرم، می دانی؟ فكر می كنم همان جوری خواهد شد: ما و آن‌هایی كه از آن طرف می كنند، در توی كوه به هم می رسیم، باور نمی كنی؟ نه پاولو؟ چرا، باور می كردم. خیلی خوب، پسرم! خوبه، مرد باید همیشه به كار خود ایمان داشته باشد، باید حتم بكند كه موفق می شود به آن خدایی كه در دعای حضرت مریم می خوانیم به اعمال نیك مدد می كند اعتقاد داشته باشد. پسرم، از تو می خواهم اگر این كار شد و مردان در دل كوه به هم رسیدند، سر قبرم بیایی و بگویی پدر آن كار شد! و من می فهمم.» بد حرفی نبود، و من وعده دادم كه چنان بكنم. پنج روز بعد مرد. دو روز پیش از مرگش به من و بچه های دیگر گفت كه در همان محلی كه در تونل كار می كرد، دفنش كنیم و اصرار زیاد هم می كرد.
اما به نظرم هذیان می گفت. ما و آن دیگری ها كه از طرف دیگر به طرف ما می آمدند، سیزده هفته پس از مرگ پدرم، به هم رسیدیم. روز عجیبی بود سینیور! آن روز در تاریكی زیر زمین، می فهمید سینیور! زیر وزنه بسیار عظیم كه می توانست ما مردان كوچك را، همه را، با یك ضربه له كند. صدای كارگران دیگر را می شنیدیم كه از توی زمین می آمدند تا به ما برسند! مدت های درازی این صداها، خالی را كه هر روز بلندتر و واضح تر می شد، می شنیدیم و شادی وحشیانه فاتحان، ما را در ‌بر‌می‌گرفت. مانند اهریمنان و ارواح شیطانی كار می كردیم و احساس خستگی نمی كردیم و تشویقی لازم نداشتیم.
خیلی قشنگ بود مانند رقص در یك روز آفتابی بود، قسم می خورم كه این جوری بود! و ما مثل بچه ها مهربان و ملایم شده بودیم، كاش می دانستید كه میل دیدن مردان دیگر در سیاهی زیر زمین كه مثل موش كور ماه ها آن را كنده اند، چقدر نیرومند و پر شور است. صورتش از هیجان خاطره ها سرخ شد به مخاطبش نزدیك شد و با چشمان عمیق و انسانی خود توی چشم هایش نگاه كرد. با صدای نرم و پر سروری ادامه داد: وقتی كه آخر سر قسمت میانی برداشته شد و نور زرد و درخشان مشعل تونل را روشن كرد، صورتی را كه جویبار اشک های شادی از آن روان بود و مشعل ها و صورت های دیگری را كه پشت آن بودند، دیدیم. بعد فریادهای پیروزی، فریادهای شادی در دل كوه پیچید. آن روز بهترین روز زندگی من است و وقتی آن را به یاد می آورم، احساس می كنم كه زندگیم بیهوده نبوده است! كار بود، كار من، كار مقدس، سینیور!
وقتی به روی زمین و آفتاب رسیدیم، روی خاك افتادیم و گریان، لب هایمان را به آن فشردیم. مثل افسانه پریان عجیب بود! بلی، ما كوه مغلوب را بوسیدیم، زمین را بوسیدیم و آن روز احساس كردم كه بیشتر از پیش به زمین نزدیك شده ام و آن را دوست دارم همانطور كه مردی زنی را دوست می دارد! البته كه سر قبر پدرم رفتم. می دانم مردگان نمی شنوند با اینحال رفتم، چون آدم باید به آرزوهای كسانی كه به خاطر ما كار كرده اند و كمتر از ما رنج نبرده اند احترام بگذارد، اینطور نیست؟ بله، بله رفتم سر قبرش، پایم را به خاكش زدم و همانطور كه گفته بود گفتم: پدر، آن كار شد، بشر موفق شد، پدر!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#362 | Posted: 18 Oct 2013 11:39




داستان کوتاه "سرقت" نوشته‌ی کاترین آنه پورتر

وقتی وارد شد کیفش را در دست داشت. ایستاده بر زمین، در حالیکه حوله ‌ی حمام را دور خود پیچیده بود و حوله نمناکی را در یک دست به زمین می‌ کشید، گذشته‌ ی نزدیک را در ذهنش مرور کرد و همه چیز را به وضوح به خاطر آورد. بله، بعد از خشک کردن کیف با دستمال قفلش را باز کرده و محتویاتش را روی نیمکت پخش کرده بود.
می‌خواست سوار قطار هوایی شود و طبعاً به داخل کیفش نگاه کرد تا اطمینان یابد پول کرایه را دارد و خوشحال شد وقتی چهل سنت در جیبک پول خرد پیدا کرد. تازه کرایه اش را با وجودی که کامیلو عادت داشت تا بالای پله‌ ها همراهی ‌اش کند و پیش از آن که دستگیره را بچرخاند سکه ‌ای در ماشین بیندازد و بعد او را با تعظیم به جلو براند، خودش می‌ پرداخت. کامیلو با مجموعه‌‌ ی نسبتاً کاملی از این آداب کوچک و مؤدبانه مشکلات بزرگ ‌تر و پردردسرتر را نادیده می ‌گرفت.
با او در زیر شرشر باران تا ایستگاه پیاده رفته بود، برای این‌ که می‌ دانست به اندازه خودش بی ‌پول است، و هنگامی ‌که برای گرفتن تاکسی پافشاری کرده بود، محکم در پاسخش گفته بود: «می ‌دانی که به هیچ ‌وجه امکان ندارد.» کامیلو کلاه تازه ‌ای به رنگ زیبای بیسکویتی به سر داشت، از آن‌ جا که هرگز به فکرش نمی ‌رسید چیزی به رنگ قابل استفاده‌ تر بخرد، کلاه را برای اولین بار سرش گذاشته بود و حالا باران داشت خرابش می‌ کرد. با خود ‌اندیشید: «اما این وحشتناک است، از کجا یکی دیگر پیدا کند؟» آن را با کلاه‌ های ادی مقایسه می ‌کرد که همیشه به نظر می‌ رسید دقیقاً هفت ساله‌ اند و انگار از عمد در باران رها شده‌ اند و حالا با بی‌ قیدی و به طور اتفاقی روی سر ادی قرار گرفته ‌اند. اما کامیلو خیلی متفاوت بود، اگر کلاه کهنه ‌ای به سر می‌ گذاشت، به شدت کهنه به نظر می ‌‌آمد و این روحیه‌ اش را خراب می ‌کرد. اگر نگران نبود کامیلو بد تعبیر کند، وقتی خانه‌ ی «تورا» را ترک کردند به او می‌ گفت: «برو خونه، خودم می ‌تونم تنهایی به ایستگاه برم.»، اما کامیلو در به جا آوردن این آداب کوچک تا به آخر اصرار داشت.
کامیلو گفت: «نوشته‌ اند تا آخر شب باید باران بخوریم، پس بگذار با هم باشیم.»
در پای پلکان ایستگاه لحظه ‌ای پا به پا کرد -مهمانی کوکتل خانه «تورا» را با هم به خوبی برگزار کرده بودند- پس گفت: «کامیلو لااقل لطف کن با این وضعیتی که داری پله‌ ها را بالا نیا، چون بلافاصله باید دوباره پایین بری، و این طوری حتماً گردنت را می ‌شکنی.»
کامیلو سریع سه بار تعظیم کرد، اسپانیایی ا‌‌ست، و جست و خیزکنان به درون باران و تاریکی جهید.
به تماشایش ایستاد زیرا او جوانی بسیار دلپذیر بود، و اندیشید فردا صبح با نگاهی دقیق به کلاه ضایع شده و کفش‌های نم‌ کشیده ‌اش احتمالاً او را علت بدبختی خود خواهد دانست. همان ‌طور که نگاهش می‌ کرد، کامیلو در دورترین گوشه ایستاد، کلاه را از سر برداشت و زیر کتش پنهان کرد. احساس کرد با دیدن این صحنه به کامیلو خیانت کرده، چون کامیلو حتی از فکر این‌ که او ظن ببرد که می‌ خواسته کلاهش را نجات دهد، احساس حقارت می ‌کرد.
صدای راجر را پشت سرش در میان شُرشُر بارانی که روی سایبان ایستگاه می‌‌ خورد شنید، می‌خواست بداند در این وقت شب، او بیرون در باران چه می ‌کند و آیا خودش را با اردک اشتباه گرفته؟ جریان آب از صورت دراز و خونسردش سرازیر بود و روی سینه ‌اش قُلپٌه‌ ی گردی درست کرده بود: «هت، بیا، بهتره یک تاکسی بگیریم.»
در بازوی راجر که دور شانه‌ اش انداخته بود جا گرفت، و نگاهی سرشار از یک رابطه دوستانه و قدیمی به هم کردند، بعد از پنجره به بیرون که باران شکل و رنگ همه چیز را از پسش تغییر می ‌داد نگاه کرد. تاکسی مارپیچ میان ستون‌های پل‌ های قطار هوایی می ‌راند، سر هر پیچ اندک ترمزی می ‌زد، و او گفت: « هر چه بیشتر ترمز می‌ کنه احساس آرامش بیشتری می ‌کنم، پس باید واقعاً مست باشم.» راجر گفت: «حتما مستی، این پرنده یک آدمکش زنجیری ا‌ست، و من هم بدم نمی ‌آمد با یک کوکتل الان مست بودم.»
در تقاطع خیابان چهلم و ششم پشت چراغ راهنمایی توقف کردند، و سه پسر از برابر تاکسی گذشتند. زیر نور چراغ ‌های گرد مترسک‌ های سرخوشی بودند، همه باریک و همه کت و شلوارهای زرق و برقی و کراوات‌های شاد به تن داشتند. چندان هوشیار به نظر نمی ‌رسیدند و لحظه‌ ای تلو تلو خوران در مقابل ماشین ایستادند و بحثی میانشان درگرفت. به سوی هم خم شدند گویی خود را آماده آواز خواندن می‌ کردند و اولی گفت: «وقتی عروسی کنم، فقط برای این نیست که عروسی کنم، برای عشقه، می ‌فهمید؟» و دومی گفت: «اوه، برو این‌ها رو به اون بگو» و سومی صدایی مانند جغد در آورد و گفت:« مرده‌ شورشو ببره؟ کی اونو داره؟» و اولی گفت: «آه، خفه شو جونی، یه عالمه دارم.» بعد هر سه فریاد کشیدند و در حالی که به پشت اولی می‌زدند و به این طرف و آن طرفش می ‌کشاندند، به زحمت عرض خیابان را طی کردند.
«دیوانه» راجر گفت: «دیوانه ‌های زنجیری.»
دو دختر در بارانی‌های کوتاه و شفاف، یکی سبز، یکی قرمز، سرها در جهت باران، لغزان از کنارشان گذشتند. یکی به دیگری می ‌گفت: «آره، همه چیز رو در موردش می ‌دونم. اما من چی؟ تو همیشه غصه اونو می ‌خوری...» و با پاهای شبیه پلیکانشان که به جلو و عقب پرتاب می ‌شد، به سرعت گذشتند.
تاکسی ناگهان عقب زد و بعد دوباره به جلو رفت، و بعد از مدتی راجر گفت: «امروز یک نامه از استلا داشتم، بیست و ششم برمی‌ گرده خونه، فکر می‌کنم فکرهاشو کرده و همه چیز روبه‌ راهه.»
«من هم امروز یک همچین نامه‌ ای داشتم. باید برای خودم تصمیم بگیرم. فکر می‌ کنم وقتشه که تو و استلا قطعی‌ ش کنید.»
هنگامی ‌که تاکسی در گوشه کوچه پنجاه‌ و سه غربی توقف کرد راجر گفت: «اگه ده سنت بدی من بقیه‌ شو دارم.» پس او کیفش را باز کرد و یک سکه ده سنتی به راجر داد و راجر گفت: «کیف خوشگلیه.»
-«کادوی تولده، و دوستش دارم، نمایشگاهت چطور پیش می‌ ره؟»
-«اوه، هنوز به ‌راهه، فکر کنم. نزدیکش نمی‌ رم. هنوز چیزی به فروش نرفته. منظورم اینه که چه بخواهند یا نه می ‌خواهم همین ‌جوری ادامه بدم. دیگه حوصله بحث ‌اش رو ندارم.»
-«مسئله فقط سر برگزاری‌ شه، مگه نه؟»
-«برگزاریش مشکل‌ ترین قسمت ‌شه.»
-«شب به خیر راجر.»
-«شب به خیر. باید یک آسپرین بخوری و وان آب گرم بگیری، ظاهرت می ‌گه قراره سرما بخوری.»
-«باشه.»
با کیف زیر بغلش به طبقه بالا رفت و در پاگرد اول بیل صدای قدم‌هایش را شنید و کله ‌اش را با موهای آشفته و چشم‌‌ های قرمز بیرون کرد و گفت: «تورو به خدا قسم بیا تو و یک چیزی با من بنوش. خبرهای بدی داشتم.»
بیل به پاهای خیس او نگاه کرد و گفت: «کاملاً خیس شده‌ ای.» با هم دو گیلاس نوشیدند ضمن این که بیل تعریف کرد چطور کارگردان، نمایش‌ نامه‌ اش را بعد از دو بار تغییر بازیگر‌ها و سه بار تمرین، کنار گذاشته است. «بهش گفتم من نگفتم شاهکاره گفتم نمایش خوبی می‌ شه. و او گفت، کار نمی ‌کنه، متوجه می ‌شی؟ یک دکتر لازم داره. گیر افتادم، به ‌کل گیر افتادم.»
بیل این‌ها را گفت و نزدیک بود باز گریه کند. گفت: «داشتم گریه می‌ کردم، تو فنجونم» و پرسید آیا او متوجه هست که ولخرجی‌ های همسرش چطور خانه خرابش می ‌کند. «براش هر هفته تو این وضع زندگی غم‌ انگیزم ده دلار می‌ فرستم، در واقع مجبور نیستم. تهدیدم می‌ کنه اگر نفرستم می ‌اندازم زندان، اما نمی‌ تونه این کار رو بکنه. خدایا، حالا که این‌ طور با من رفتار می ‌کنه بگذار این کار رو هم بکنه! هیچ حقی برای گرفتن نفقه نداره و خودش هم اینو می ‌دونه. همه‌ ش می ‌گه برای بچه می ‌خواد و من همه ‌ش می ‌فرستم چون دلشو ندارم ببینم کسی رنج می ‌کشه. برای همین قسط های پیانو و ویکترولا این همه عقب افتاده.»
به بیل گفت: «خب، از طرف دیگه این خیلی قالی قشنگیه.»
بیل همان ‌طور که بینی ‌اش را می ‌گرفت به قالی خیره شد. گفت: «از مغازه ریچی به قیمت نود و پنج دلار خریدمش. ریچی گفت یک موقعی به ماری درسلر تعلق داشته، و هزار و پانصد دلار می ‌ارزید، اما یک جاش سوختگی داره، زیر نیمکته. می ‌تونی رو دستش بزنی؟»
گفت: «نه.» به کیف خالی ‌اش می ‌اندیشید و این ‌که تا سه روز دیگر نمی ‌توانست انتظار چک دستمزد آخرین مقاله ‌اش را بگیرد، و اگر یک پیش پرداختی نکند توافقش با رستوران واقع در زیر زمین هم چندان به طول نخواهد انجامید. گفت: «وقت این حرف‌ها نیست. اما امیدوار بودم تا حالا اون پنجاه دلاری را که برای صحنه پرده سوم من قول داده بودی، داشته باشی. حتی اگر اجرا نشه. قرار بود با پیش پرداختی که گرفتی سهم منو به هر حال بپردازی.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#363 | Posted: 18 Oct 2013 11:40




ادامه داستان
بیل گفت:«یا مسیح، تو هم؟» یک هق‌ هق یا سکسکه بلند تحویل دستمال نمناکش داد. «از همه چیز گذشته کار تو بهتر از مال من نبود. بهش فکر کن.»
گفت: «اما تو یک چیزی بابتش گرفتی. هفتصد دلار.»
بیل گفت: «یک لطفی کن، باشه، یک گیلاس دیگه هم بزن و همه چیز رو فراموش کن. نمی‌ تونم، می‌‌ فهمی، نمی‌ تونم. اگر می ‌تونستم می‌ کردم، اما می ‌بینی که در چه مخمصه‌ ای هستم.»
متوجه شد بی ‌آنکه بخواهد می‌ گوید: «پس فراموش کن.» قصد داشت در این مورد خیلی محکم باشد. باز هم نوشیدند بی ‌آنکه صحبت کنند، و دختر به آپارتمانش در طبقه بالا رفت.
آنجا حالا به وضوح به خاطر می ‌آورد، نامه را پیش از آن ‌که محتویات کیف را برای خشک کردنش خالی کند از آن درآورده بود.
نشست و نامه را دوباره خواند، اما جملاتی وجود داشت که پافشاری می ‌کردند چندین بار خوانده شوند، برای خودشان زندگی‌ جدا از بقیه داشتند، و هنگامی که کوشید جملات پس و پیش‌ شان را بخواند، با حرکت چشم‌ هایش حرکت کردند، و نمی ‌توانست از دست‌ شان بگریزد... «بیش از آن‌ چه بخواهم به تو فکر می ‌کنم...بله، حتی در موردت صحبت می ‌کنم... چرا این‌ قدر نگران خراب کردن بودی...حتی اگر می ‌توانستم الان ببینمت، نمی ‌دیدمت...این همه زشتی ارزشش را ندارد...آخرش...»
نامه را به دقت به رشته‌ های باریک پاره کرد و روی پنجره مشبک زغال‌ سنگ کبریت زد. فردا صبح زود هنگامی ‌که زن سرایدار در زد و بعد داخل شد، او در وان حمام بود، با صدای بلند گفت می‌ خواهد پیش از راه انداختن حرارت مرکزی ‌برای زمستان، رادیاتورها را امتحان کند. پس از این‌ که چند دقیقه‌ ای در اطراف اتاق چرخید، سرایدار بیرون رفت و در را با صدایی محکم بهم زد.
از وان بیرون آمد سیگاری از جیب کیفش بردارد. کیف آن‌ جا نبود. لباس پوشید و قهوه درست کرد و همان ‌طور که آن را می ‌نوشید کنار پنجره نشست. مطمئناً کیف را زن سرایدار برداشته بود، و بی‌ شک پس گرفتن آن بدون کلی هیجانِ مسخره غیرممکن بود. پس ولش. با این فکر در ذهن، هم‌ زمان خشمی عمیق و کشنده در خونش جاری شد. با احتیاط فنجان را وسط میز گذاشت و به آرامی به طبقه پایین رفت، سه رشته پلکان طولانی و یک راهروی کوتاه و یک رشته پلکان تیز کوتاه به طرف زیر زمین، جایی که زن سرایدار با صورتی پوشیده از غبار زغال سنگ کوره را به هم می ‌زد.
«ممکنه لطفاً کیفمو پس بدید؟ هیچ پولی توش نیست. کادو بوده و نمی‌ خوام از دست بدمش.»
زن سرایدار بی ‌آنکه پشتش را راست کند برگشت و با چشمانی براق و سوزان که نور قرمز کوره را باز می‌ تاباند، به او خیره شد. «منظورت چیه از کیفت؟»
گفت: «کیف پارچه ‌ای طلایی که از روی نیمکت چوبی اتاقم برداشتی، باید پسش بگیرم.»
زن سرایدار گفت: «به خدا قسم من به کیفت نظر نداشتم و به پیغمبر راست می ‌گم.»
«خب پس نگهش دار.» این را گفت اما با لحنی بسیار تلخ: «اگه این ‌قدر می ‌خواهیش نگهش دار.» و راهش را کشید و رفت.
به خاطر آورد که چطور هرگز هیچ دری را در عمرش قفل نکرده بود. بر اساس اصولی که به آن پایبند بود و مالکیت را برایش دشوار می‌ کرد، در برابر هشدارهای دوستان به گونه ‌ای متناقض به خود می‌ بالید که هرگز یک پنی هم از او دزدیده نشده، و حالا با تواضعی غم‌ افزا از این نمونه سفت و سخت که نشان می ‌داد باورهای عمومی و قوانین ثابت بدون خواست او روند زندگی‌ اش را تعیین می ‌کنند خوشحال بود.
در این لحظه حس کرد چیزهای با ارزش زیادی از او دزدیده شده است، مادی یا معنوی؛ چیزهایی گمشده یا شکسته به خاطر اشتباه خودش، چیزهایی که در زمان نقل مکان از خانه ‌ای جا گذاشته بود؛ کتاب ‌هایی که از او قرض گرفته شده بود و هرگز بازگردانده نشده بود، سفرهایی که برنامه ‌ریزی کرده بود و عملی نکرده بود، کلماتی که انتظار داشت به او گفته شود و هرگز نشنیده بود، و کلماتی که قصد داشت در پاسخ بگوید؛ انتخاب‌ هایی تلخ و جایگزین‌ هایی غیرقابل تحمل و بدتر از هیچ، و در عین حال اجتناب‌ ناپذیر؛ اندوه صبورانه و طولانی مرگ دوستی ‌ها و مرگ تیره و غیرقابل توضیح عشق‌ها، همه‌ی آنچه داشت و همه‌ ی آنچه از دست داده بود، با هم از دست رفته بود، و در این زمین لرزه‌ ی گمشده‌های به یاد آمده به ‌طور مضاعف از دست رفته بود.
زن سرایدار در حالی که کیف او را در دست داشت با همان چشمان سوزان براق در پله‌ ها دنبالش می‌ کرد. هنگامی که هنوز نیم دوجین پله با هم فاصله داشتند، زن سرایدار کیف را به طرفش دراز کرد و گفت: «به دل نگیرید. حتماً زده بود به سرم. گاهی می‌ زنه به سرم، قسم می‌ خورم، می ‌زنه به سرم. پسرم شاهده.»
پس از لحظه ‌ای کیف را گرفت و زن سرایدار ادامه داد: «یک خواهرزاده دارم که هفده سالش می‌ شه و دختر خوبیه و فکر کردم بدمش به اون. یک کیف خوشگل لازم داره. حتماً به سرم زده بود؛ فکر کردم شاید براتون مهم نباشه، شما چیزهاتون رو پخش می ‌کنین و به نظر می ‌رسه اهمیتی نمی‌ دین.»
گفت: «می‌خواستمش برای این ‌که یک نفر اونو بهم کادو داده بود...»
زن سرایدار گفت: «اگه اینو گم می‌‌ کردین یکی دیگه براتون می ‌خرید. خواهرزاده‌‌ ام جوونه و چیزهای خوشگل احتیاج داره، باید به جوونا امکان بدیم. مردای جوونی دنبالشن شاید بخوان باهاش ازدواج کنن. باید چیزهای قشنگ داشته باشه. این‌ها رو بد جوری الان احتیاج داره. شما یک زن بزرگید، شما امکاناتتون رو داشتید، باید بدونین چه حالی داره!»
کیف را به طرف زن سرایدار گرفت و گفت: «نمی ‌فهمی چی می‌ گی. بیا، بگیرش، نظرم عوض شد. واقعاً نمی‌ خوامش.»
زن سرایدار با نفرت به او نگاه کرد و گفت: «من هم دیگه حالا نمی‌ خوامش. خواهرزاده ‌ام جوون و خوشگله، احتیاج نداره به خودش برسه که خوشگل بشه، همین‌ طوری خوشگله! فکر کنم شما بهش بیشتر از اون احتیاج دارین!»
«در اصل واقعاً مال تو نبوده» این را گفت و رویش را برگرداند. «نباید طوری صحبت کنی که انگار من اونو از تو دزدیدم.»
زن سرایدار گفت: «از من نه، از اونه که دزدیدین.» و پله‌ها را پایین رفت.
کیف را روی میز گذاشت و با فنجان قهوه سرد نشست و اندیشید: حق داشتم از هیچ دزدی به جز خودم واهمه نداشته باشم که آخرش هیچ چیز برایم باقی نخواهد گذاشت.
کاترین آن پورتر
ترجمه: شهره شعشعانی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#364 | Posted: 19 Oct 2013 18:02




داستان کوتاه "شب‎های چهارشنبه!" نوشته‌ی آذردخت بهرامی


"شب‎های چهارشنبه!" نام یکی از داستان‌های آذردخت بهرامی است که جايزه‌ی دوم هيات داوران و لوح يادبود اولین دوره‌ی جایزه ادبی بهرام صادقی در سال 1382 را برای او به ارمغان آورد. دو سال بعد بهرامی مجموعه داستانش را با همین نام منتشر کرد. این مجموعه داستان برنده‌ی تندیس بهترین مجموعه داستان سال 1385 از اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی روزی روزگاری شد و همچنین توانست در هشتمین دوره‌ی جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین مجموعه داستان سال 1385 انتخاب شود.


نامه را لای آلبوم می‎گذارم، تقریباً مطمئنم تا ایشان تشریف می‎برند دوش‎ بگیرند، جنابعالی البته پس از بازكردن كشوها و بررسی مارك لوازم‎آرایش و عطر و اسپری‎های من، و دیدن كشوی لباس‎زیرهایم و حتی بررسی سایز و مدل آن‎ها، یك‌راست می‎روید سراغ قفسه‌ی آلبوم‎ها و مسلماً همین آلبوم را از میان آلبوم‎های دیگر انتخاب خواهید كرد، چون از همه‌ی آلبو‎م‎ها ضخیم‎تر است و غیر از آلبوم عروسی، تنها آلبوم مشترك پس از ازدواجمان است. تعجب نكنید، من عادتم بوده و هست، جوراب‎ها و لباس‎زیرهایم را جینی از بازار می‎خرم؛ و این كار هیچ ربطی به عاشق شما ندارد. او در این چهارده سال حتی یك جوراب هم برایم نخریده! و اصلاً نمی‎داند آن را از كجا باید خرید و یا حتی نمی‎داند جوراب زنانه چند نوع دارد؟ و این موضوع در مورد لوازم آرایش و لوازم زینتی و خیلی چیزهای دیگر هم صدق می‎كند. داشتم می‎گفتم، پس از بررسی كشوی لباس‎زیرهایم، برای ارضای كمی از كنجكاوی‎هایتان ضخیم‎ترین آلبوم را ورق خواهید زد تا بدانید ما كجاها رفته‎ایم و چه مراسمی را جشن گرفته‎ایم و در مهمانی‎ها سر و وضع بنده چگونه بوده، چه پوشیده‎ام و چگونه آرایش كرده‎ام. لابد دوست‎دارید بدانید امشب چه می‎پوشم؟ اگر به آخرین صفحه‌ی آلبوم نگاهی بیندازید، عكسی دسته‎جمعی از یك مهمانی رسمی می‌بینید. امشب می‌خواهم همان لباس یقه‎باز را بپوشم. به نظر خودم دكلته به من بیشتر می‎آید. سرویس‌ام هم همان است كه در عكس می‎بینید، اما موهایم را شینیون كرده‎ام و فرق هفت‎ـ‎هشت باز كرده‎ام و سنجاق‎هایی از رز نقره‎ای صدفی در موهایم كاشته‎ام. آلبوم‎ها را خوب دیدید؟ دیدید در عكس‎ها چه ژست‎هایی گرفته‎ایم، در كدام مناسبت‎ها كنار هم نشسته‎ایم و در كدام عكس‎ها دور از هم ایستاده‎ایم؟ البته این را هم باید اضافه كنم كه تنها شما نیستید كه به آلبوم‎ها اهمیت می‎دهید، ایشان هم خیلی اوقات با آلبوم‎ها حال می‎كنند. درواقع هروقت از چیزی ناراحت می‎شوند، یا قهركردن‎مان كه دو روز بیشتر می‎شود، سر‌وقت آلبوم‎ها می‎روند. خب اگر خوشحال می‎شوید باید اضافه كنم كه بله ما هم مثل همه‌ی زن و شوهر‎های دیگر قهر می‌كنیم؛ و جر و بحث می‎كنیم و گاهی ظرف‎ها را طرف هم پرت می‎كنیم. در اتاق پذیرایی، آن تابلو گچی كه از ظروف شكسته درست شده توجه‎تان را جلب نكرد؟
خصوصیت آن تابلو این است كه شما در نگاه اول فكر می‎كنید تمام آن ظرف‎ها كامل‎اند و نیمه‌ی پنهان آن‎ها در دل دیوار است؛‌ اما با نگاهی دیگر،‌ می‎فهمید كه ظرف‎ها كامل نیستند و فقط لبه‌ی باریكی از آن‎ها در دل دیوار و پنهان مانده‎ است. جدا از این خصوصیت تابلو، باید بگویم تك‌تك آن ظرف‎ها، كاسه‎های سفالی و بشقاب‎های سرامیكی و فنجان و نعلبكی‎های چینی و گیلاس‎ها و بستنی‎خوری‎های كریستالی هستند كه بنده طرف شوهرم پرت كرده‎ام؛ تازه اگر دقت كنید،‌ تكه‎های خرد و خاكشیر شده‌ی شمعدان‎های نازنینم هم به ‎چشم می‎خورند. نام آن تابلو را «خیانت» گذاشته‎ام؛ چون هر بار كه احساس كرده‎ام شوهرم به من خیانت كرده یكی از آن‌ها را شكسته‎ام. حتی یك بار خواستم قلكم را هم بشكنم. همان قلكی كه غروب‎ها، برای خریدنش با هم تا مغازه‌ی سفا‎ل‎فروشی پیاده می‎رفتیم و می‎دیدیم دیر رسیده‎ایم و صاحب بداخلاقش مغازه را مثلاً بسته. یكی‌ دو بار هم با صاحب‎مغازه دعوایم شده‎ بود،‌ درست سرِ ساعت هفت تصمیم می‎گرفت مغازه را تعطیل كند و با این كه تا بساطش را جمع كند و داخل مغازه ببرد، دو ساعتی طول می‎كشید، اما حاضر نبود آن قلك كذایی را به ما بفروشد و مهرداد شاكی می‎شد كه چرا با او بحث می‎كنم. می‌دانید او اصولاً دوست ندارد من با هیچ مردی دعوا كنم. خیال داشتم قلك را هم بشكنم و به تابلو اضافه كنم. می‎دانید كه من هنرمند نیستم و آن تابلو را فقط از روی غریزه‎ام درست كرده‎ام و دیگر خیال ندارم چنین تجربه‌ای را تكرار كنم و همانطور كه ملاحظه می‎كنید، تابلو دیگر جایی برای نصب حتی یك فنجان شكسته هم ندارد و فردا اگر احساسم حكم كند، ناچارم تابلوی جدیدی شروع كنم. راستی آن اولین عكس را زیاد جدی نگیرید. درست است كه هر دو كنار هم نشسته‎ایم و هر دو می‌خندیم. خنده كه چه عرض كنم، غش كرده‎ایم. اما مطمئن باشید فقط خودمان می‎دانستیم بی‎خودی می‎خندیم. پدرام یكی از بچه‎های دانشگاهمان كه حالا عكاس فیلم است، مقابل‎مان ایستاده بود و گفته بود بخندید و ما مانده بودیم به چه بخندیم؟ و بعد، از همان موضوع خنده‎مان گرفت. به خودمان و بقیه خندیده ‎بودیم. همه تا آن موقع حدس‎هایی زده‎ بودند و ما خودمان آخرین كسانی بودیم كه نوع رابطه‎مان را كشف كردیم و علاقه‎مان را به هم. عكس پایینی‎اش، مربوط به سیزده‎بدر همان سال است كه با بچه‎های دانشگاه دسته‎جمعی رفته ‎بودیم كوه. به خاطر او رفته بودم، همینطوری؛ فقط دلم می‎خواست ببینمش. خودم نمی‎دانستم چرا، چون همان‎موقع هم با دو سه تا از پسرهای دانشگاهمان دوست بودم و حتی با یكی‎شان صحبت‎هایمان جدی شده‎ بود. لابد برایتان پیش آمده، هرچه باشد شما هم زنید؛ شما باید منظورم را بهتر

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#365 | Posted: 19 Oct 2013 18:03




ادامه داستان
بفهمید. به هر حال سرِ قرار نیامد. بقیه كه آمدند، شهاب ماشین را روشن كرد. خجالت می‎كشیدم بگویم مهرداد هنوز نیامده‎. پروین گفت رفته دفتر. باور نكردم. مهرداد و دفتر -روزِ ‌تعطیل- آن هم سیزده‌بدر! گفتند رفته‎ اضافه‎كاری. گفتند دارند ویژه‎نامه درمی‎آورند. گفتند عصر می‎آید. راستش اول كمی شك كردم. روز تعطیل، او با آن همكار پتیاره‎اش، تنها توی دفتر روزنامه. خب خیلی جالب توجه بود، جان می‎داد برای شایعه‎پراكنی‎های من! به خودم بود برمی‎گشتم؛‌ ترسیدم همه بفهمند به خاطر مهرداد آمده‎ام. تصمیم گرفتم به او و اینكه در آن لحظه داشت چه می‎كرد، فكر نكنم. بچه‎ها آن بالاها دشتی كشف كرده‎ بودند كه از صبح تا عصر،‌ فقط یكی دو عابر از آنجا می‎گذشت كه آن‎ها هم كوهنوردان حرفه‌ای بودند كه فقط از راه‎های بكر و خلوت می‎رفتند؛‌ من اولین بار بود كه می‎رفتم. به دشت اختصاصی خودمان كه رسیدیم، بهمن یك دسته گل خودرو برایم چید و با احترامات فائقه به من تقدیم كرد. بهمن هم از بچه‎های رشته ارتباطات بود. دلم می‎خواست دسته گل را جلو رویش پرت كنم توی رودخانه. ولی با خنده و مسخره‎بازی دسته گل‎ را گرفتم. سیروس هم نمی‎دانم این صحنه را دید یا نه، چون چند لحظه بعد او هم دسته گلی برایم چید؛ مسخره‎تر از این نمی‎شد. اما مهرداد زودتر از آن كه فكرش را بكنم آمد، با استاد فرهی هم آمد. می‎شناسیدش كه؟ تنها استاد مسلم رشته‌ی ارتباطات بین‎الملل و صاحب‎امتیاز و مدیرمسئول روزنامه‌ی مستقل صبح فردا و محبوب‎ترین استاد دانشگاه. با استاد كه آمدند، فهمیدم در دفتر تنها نبوده. نگذاشتم بفهمد از آمدنش چقدر خوشحالم. پسرها یك پیاز را آن دورها گذاشته‎بودند تا با سنگ هدفگیری كنند. نوبت سیروس و بهمن شده ‎بود، اما جلو استاد فرهی خجالت می‎كشیدند. استاد فرهی هم پنج سنگ جمع كرد و آمد در جایگاه ایستاد و هدفگیری كرد. چهار تا از سنگ‎ها به هدف خورد. سیروس و بهمن هم هر كدام سه سنگ به هدف زدند. نوبت من شده بود. پیاز از ضربه‌ی سنگ‎ها آبلمبو شده‎ بود. من اما محض رضای خدا حتی یك بار هم نتوانستم بزنمش. مهم هم نبود، چون او بازی نمی‎كرد. زیر سایه‌ی درختی دراز كشیده بود. هزار فكر به سرم زد. گفتم لابد توی دفتر جلو استاد فرهی با آن «پتیاره» حرفش شده و زودتر آمده‎، استاد هم نخواسته او را با آن حالش تنها بگذارد، با او آمده. خب البته این فكر درست نبود. چون بعدها راجع به آن روز با هم صحبت كردیم و او گفت از اینكه دیده من با پسرهای دیگر سرگرم بازی و درواقع مسخره‎بازی‎ام، ناراحت شده و رفته گوشه‎ای دراز كشیده. خب من هم از اینكه در بازیِ ما شركت نمی‎كرد، حرصم درآمده بود؛ این بود كه آن پیاز لهیده را از شاخه‌ی درختی آویزان كردم و رفتم سراغش و آنقدر سربه‎سرش گذاشتم تا بلند شد و آمد پیش ما. اگر دقت كنید، عكسِ‌پایینی، من هستم با شاخه‌ی درخت و آن پیاز لهیده؛ آن هم كه دراز كشیده، لابد خیلی بهتر از من می‎شناسیدش. همان روز بود كه برای اولین بار آمد خانه‎مان. به مادرم گفته بودم بعد از ناهار - دو، سه - می‎آیم. نشان به آن نشان كه بعد از كوه رفتیم سینما، شام هم كباب خوردیم: كنار خیابان،‌ لبِ‌ جو. راستی اگر شما بودید حاضر می‎شدید لب جو، نان داغ با كباب داغ بخورید؟ ما ولی خوردیم، دولُپی هم خوردیم، خیلی هم بِهِمان چسبید. مهران اما توی ماشین نشست؛ می‎ترسید شاگردانش ببینند. از بچه‎های دانشگاه فقط مهران تدریس می‎كرد. استاد هم همان اول، پای كوه از ما جدا شد. خانه كه برگشتم ساعت یازده شب بود. مهرداد و شهاب و پروین هم آمدند خانه‎مان، شفاعت. مهرداد كه نمی‎خواست بیاید؛ شهاب و پروین راضی‎اش كردند. یك‌راست رفتیم اتاق من. مامان و بابا هم آمدند. مامان كه رفت چای بریزد، بابا هم به بهانه‌ی آوردن زیرسیگاری از اتاق خارج شد. بعد مهرداد و شهاب بلند شدند و گشتی در اتاقم زدند و مثل همه‌ی‌ خبرنگارهای دیگر، همه‌ی‌ جزئیات اتاقم را زیرورو كردند. نام كفش‎هایم را خواندند؛ آن موقع هر بیست و سه جفت كفشم اسم داشتند: كفش پیاده‎روی، كفش پیاده‎روی زیرباران، كفش پاشنه تخم‎سگی، چكمه‌ی آب حوض‎كشی، كوهنوردی، چلاغم كن ولی قدم را بلند كن، و بالاخره كفش خودكشی! بقیه‎اش یادم نیست. البته شما كه غریبه نیستید، من فقط قبل از ازدواج در آنِ واحد بیست‌و‌سه جفت كفش داشتم. این آقا مهرداد شما، اصلاً به فكرش نمی‎رسد آدم باید كفشش را براساس لباسی كه پوشیده عوض كند. پانل اتاقم را هم دیدند و كولاژ كاغذهای آدامس و شكلات را. روی تختم هم دراز كشیدند تا پوستر چسبیده به سقف را هم ببینند. وقتی هم پوسترِ زیر فرش را دیدند، برای آن زن نیمه‎برهنه سوت كشیدند. آنها در ضمن با بدجنسی همه‌ی دیوار‎نویسی‎هایم را خواندند. فقط آن موقع بود كه حال مهرداد طبیعی شد،‌ وگرنه جلو مامان و بابا،‌ تمام مدت سرش پایین بود و سیگار می‎كشید. فكر‎كنم به شهاب كه مسببِ اصليِ حضورش در خانه‌ی ما بود فحش می‎داد. فحش‎هایی مربوط به بستگان نسبی،‌ آن هم از نوع اُناث؛ منظورم فحش‎هایی مثل bastard و یا حتی cuckold است. اگر هنوز زبان انگلیسی‏تان قوی نیست،‌ پیشنهاد می‎كنم هر چه زودتر بروید در یك آموزشگاه نام‌نویسی كنید. البته اگر می‎خواهید توجه‎ش را جلب كنید، یا حتی حسادتش را برانگیزید. یادم هست همان وقت‎ها، قبل از ازدواج را می‎گویم، از این كه یكی دو ترم بالاتر از او بودم، داشت دق می‎كرد. گرچه هر ترم شاگرد ممتاز می‎شد و من به زور و با كمك گرفتن از این و آن قبول می‎شدم. آن اواخر هم كه دیگر درس نمی‎خواندم. یك پایم دفتر روزنامه بود، یك پایم هم كه كاش قلم می‎شد‌ دنبال او، این سینما و آن تئاتر و این كنسرت و آن جشنواره. اسمش هم این بود كه خبرنگاریم و داریم خبر تهیه می‎كنیم. شب‎ها هم كه ما را با ماشین تالار می‎فرستادند خانه. آقا مهرداد هم سرراه پیاده می‎شد و می‎رفت خانه، راحت و آسوده. آن اوایل از این كه سرِ كوچه‎شان پیاده می‎شد و می‎رفت لجم می‎گرفت،‌ حتی به ذهنش هم نمی‎رسید كه اول مرا برسانند؛‌ چون خانه‎اشان سرراه بود، اول او پیاده می‎شد. یك بار از حرصم گفتم: «رسیدی خونه، یه زنگ بزن!» و او فقط خندید. هنوز هم عادت ندارد مرا جایی برساند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#366 | Posted: 19 Oct 2013 18:04




ادامه داستان
از كلاس زبان می‎گفتم. من بعد از خواندن ده ترم، هنوز ترم چهار بودم! در عوض ایشان آنقدر شاگرد ممتاز شد كه آموزشگاه، برای تشویق، شهریه‌ی دو ترمش را پرداخت. یك بار روز امتحان آخر ترم دعا كرد رد شوم! گفت اگر رد شوم شیرینی می‎دهد. من اما چون مطمئن بودم قبول می‎شوم، برای حرص دادنش گفتم اگر رد شوم خودم شیرینی می‎دهم؛ اما اگر او رد شد شام می‎دهم. اسمش را كه توی تابلوی اعلانات دیدیم، یك‌راست رفتیم شیك‎ترین رستورانی كه دسر و شیرینی هم داشت. این بار هردویمان رد شده ‎بودیم. باید هم شیرینی می‎دادم،‌ هم شام! آن روز ركورد پیاده‎روی را شكستیم. از كلاس زبان من،‌ تا آموزشگاه او و بعد پیاده تا رستوران. چهار ساعت و نیم راه رفتیم و هرچه شاخ و شانه كشیدن بلد بودیم برای هم كشیدیم. من می‎گفتم اشكالی ندارد، رد شدم، عیبی ندارد، با این حال من همچنان به خواندن زبان ادامه خواهم داد، ولی تو به زودی ازدواج خواهی كرد و یكی دو سال دیگر، همدیگر را در خیابان خواهیم دید. آن روز، من در حالی كه شاد و شنگول با كلاسور در خیابان قدم می‎زنم تا بروم آموزشگاه، ناگهان تو را با خانواده و اهل و عیالت می‎بینم. تو دست یك بچه را در دست گرفته‎ای و بچه‎ای هم در بغل داری؛ زنت هم بچه‌ای شیرخواره در بغل دارد و دست بچه‎ای دیگر را در دستش گرفته. و اضافه كردم: «تازه خانمت باردار هم هست!» و او خیلی جدی گفت: «مگر من سوپرمنم؟» و من از خنده، تقریباً‌ توی خیابان غش كردم. او می‎گفت: اتفاقاً برعكس،‌ من به درسم ادامه خواهم داد و تو به زودی ازدواج خواهی كرد و سال دیگر كه من ترم یازده هستم،‌ تو را و شوهرت را در خیابان خواهم دید و برای رعایت آبرویت، اصلاً جلو نخواهم آمد تا سلام و علیكی كنیم. به رستوران كه رسیدیم، دیدیم اماكن رستوران را تعطیل كرده. او معتقد بود كه من می‎دانستم این رستوران تعطیل شده، برای همین آن را انتخاب كرده‎ام. و من هر چه می‎گفتم باور نمی‎كرد. به نظرم بعد از آن روز بود كه آمد دنبالم. از رو نرفته بودم، برخلاف او باز هم ثبت‎نام كرده بودم. از كلاس كه تعطیل شدم، با حسرت به بقیه‌ی دخترها نگاه كردم. همه‎شان پدری، برادری یا چه می‎دانم دوستی داشتند كه آمده بود دنبالشان. من اما، دیگر برایم عقده شده بود. می‎دانید كه،‌ من هم مثل بقیه‌ی زن‎ها دوست دارم ببینم مردی به خاطر من‎ تا كلاس یا چه می‎دانم، مطب دكتر دنبالم آمده. به او هم گفته بودم؛ خیال داشتم یك عمله كرایه كنم تا بیاید دنبالم و دو تا كوچه آن‎طرف‎تر برود پيِ‌ كارش؛ فقط برای دكور. او هم آبِ پاكی را روی دستم ریخته ‎بود و همان اول گفته بود هیچ دوست ندارد دنبال كسی برود، مخصوصاً جلو آموزشگاه دخترانه، آن هم در آن ساعت و توی آن شلوغی. او را كه چند قدم پایین‎تر دیدم شاخ درآوردم. آن قلك سرامیك هم دستش بود. قلك بهترین چیزی بود كه می‎توانستم از یك عمله‌ی كرایه‎ای هدیه بگیرم. امیدوارم ناراحت نشوید، این جمله‎ای است كه خودش هم در مورد خودش به‎كار برد. هدیه‎های بعدی‎اش هم همینطور بودند. شادم می‎كردند. - جعبه‌ی خالی مسواك! - ماه‎ها بود دنبال قوطی خالی مسواك می‎گشتم تا مسواك داخلِ كیفم را توی كیسه فریزر نگذارم؛ و بالاخره او آن را كادوپیچ شده به من داد. شما را نمی‎دانم اما من همیشه از هدیه‎دادن نامزدها به هم بدم می‎آمد. به نظرم كار لوسی است. شما هم اگر مثل زنان دیگر هدیه برایتان مهم است، بهتر است از حالا بدانید هیچ مناسبتی برایش فرقی نمی‎كند، تولد شما،‌ تولد خودش، سالگرد ازدواج،‌ سالگرد آشنایی، سالگرد اولین بوسه! همه را از دم فراموش می‎كند. در مورد من فرق می‎كرد، گفتم كه، از هدیه‎دادن نامزدها به هم بدم می‎آمد؛ شعار هم نیست. آن شب هم وقتی او آن هدیه را به من داد عصبی شدم، حالم بد شد. فهمیدم او هم مثل همه‌ی مردهای دیگر است. از آن‎ها كه برای نشان دادن دست و دلبازی‎شان هدیه می‎خرند و حسابی پول خرج می‎كنند. می‎خواستم هدیه را باز نكرده پس بدهم، اما برق چشمانش را كه دیدم كنجكاو شدم بازش كنم؛ و وقتی بازش كردم، از شادی نمی‎دانم چه كردم، به نظرم چند بار پریدم هوا؛ نه یادم آمد وسط خیابان بوسیدمش. فكر نمی‎كنم شما از این خطاها مرتكب شوید. اصلاً فكر نمی‎كنم از این‎جور هدیه‎ها خوشتان بیاید تا به خاطرش وسط خیابان مرد همراهتان را ببوسید. خوشبختانه هدیه‎هایش همه عجیب‎ و غریب بودند. یك بار یك پلاكارد هدیه داد. تا آن موقع خودم نفهمیده بودم روز تولدم مصادف با یك حادثه‌ی دلخراش است، یك عزای عمومی! خنده‎دار است نه؟ از نظر او این بی‎دقتی برای یك خبرنگار غیرقابل بخشش بود. او گشته بود و خوش‎رنگ‎ترین پلاكاردی را كه فرارسیدن سومین سالگرد این فاجعه‌ی ملی را به عموم مردم شهیدپرور تسلیت می‎گفت، ‌پیدا كرده‎بود و نمی‎دانم چگونه توانسته بود آن را دور از دید مردم یا نیروی انتظامی كش برود. البته هنوز هم نمی‎دانم آن پلاكارد زرد را چطوری و از كدام میدان دزدیده. فقط در مقابل اصرارهای من، گفت این آخرین فن از رموز خبرنگاری است كه استاد فرهی فقط به او گفته و تأكید كرده نباید این فن را به هركس و ناكسی یاد داد!
می‎بینید؟ بی آن كه بخواهم، نامه‎ام تبدیل شده به دفتر خاطرات. راستی یادم رفت اول نامه بگویم كه اگر دلتان خواست می‎توانید این نامه را به مهرداد هم نشان بدهید. اصلاً می‎توانید نامه را با مهرداد بخوانید؛‌ وقتی روی تخت دراز كشیده‎اید و وقت می‎گذرانید. اما مواظب گل‎میخ‎های كنار پنجره باشید. اگر بی‎هوا بلند شوید، سرتان به گل‎میخ‎های پرده اصابت می‎كند.
از دیگر لحظات خوش و خرم و شادی كه ما با هم داشتیم، شب‎هایی بود كه من كابوس می‎دیدم. شما كه شكر خدا كابوس نمی‎بینید؟ كابوس‎های من اما وحشتناك بود. من البته چهار پنج سالی می‎شود كه دیگر كابوس نمی‎بینم. آن وقت‎ها اما در هفته،‌ خوراكِ سه چهار شبم بود. از آنجا كه همه‌ی كابوس‎هایم را روی همین تخت می‎دیدم، گاهی شك می‎كنم كه نكند كابوس‎دیدنم مربوط به تخت‌خواب باشد. امیدوارم با این اوصاف،‌ امشب كه روی این تخت می‎خوابید كابوس نبینید! یك بار خوب یادم هست؛ مهرداد را كشته بودند و من چهره‌ی‌ قاتلش را دیده بودم -یكی از همكاران بخش اداری دفتر روزنامه بود كه دو سه باری با او دعوامان شده بود- وقتی فهمید دیدمش، دنبالم كرد؛ چند قدمی دویدم، همه جا تاریك بود و خلوت. لحظه‎ای ایستادم؛ دیگر بعد از او نمی‎خواستم بمانم، همه چیز تمام شده بود، ایستادم تا مرا هم بكشد. تا همكار اداری دفتر روزنامه برسد،‌ استاد فرهی را آوردم بالای سرش و خودم پشت به او كردم و زدم زیر گریه. فرهی جلوی او زانو زده بود و زار می‎زد؛ وقتی برگشت به طرف من، دیدم همه‌ی‌ موهایش سفید شده. همكار اداری دفتر روزنامه به من رسیده ‎بود كه بیدار شدم. ساعت پنج صبح بود. آنقدر زار زدم و بی‎تابی كردم كه مهرداد مجبور شد بلند شود و چراغ‎ همه‌ی‌ اتاق‎ها را روشن كند و همه‌ی زوایای خانه را نشانم دهد و مرا تا آشپزخانه بغل كند و مانند یك بچه روی میز آشپزخانه بنشاند و آنجا برایم چای درست كند و كلوچه در فر گرم كند و با هم چای و كلوچه بخوریم تا بالاخره من باور كنم كه سال‎ها نگذشته و او مهرداد است و زنده است و كسی او را نكشته و این خانه خانه‌ی ‌دیگری نیست و اسباب‎ و اثاثیه همان‎ها هستند و... فنجان خالی چای را كه توی نعلبكی گذاشتم، كلوچه توی گلویم گیر كرد و باز یاد آن كابوس افتادم و باورم شد كه سال‎ها گذشته و او مهرداد نیست و خانه، خانه‌ی دیگر است و من او را از دست داده‎ام و... و باز گریه كردم و زار زدم. و او برای آن كه باور كنم همه خواب بوده،‌ از روزهای خوش‎مان گفت، و وقتی قیافه‌ی ناباور مرا دید، آلبوم‎ها را آورد و عكس‎ها را نشانم داد، عكس‎های عروسيِ خودمان را. از جزئیات عروسيِ خصوصی‎مان گفت. می‎دانید، ما قبل از مراسم مسخره‌ی ‌عروسيِ رایج، خودمان عروسی كردیم با مراسمی كه روزها و شب‎ها برایش نقشه كشیده‎ بودیم. كلی هم بحث كردیم تا در مورد جایش به توافق رسیدیم. در یك دشت خردلی، قهوه‎ای،‌ قرمز و زرد،‌ خودمان دو تا، در حضور استاد، با آداب تمام،‌ چیزی در حد كمال. او با كت و شلوار سفیدش، من هم با كت و دامن كوتاه سفیدم؛ لباس هر دو از یك پارچه. یكی دو نكته را هم استاد تذكر داده بود؛ دسته گل سفیدی كه مهرداد برایم چیده ‎بود را با حرص از دستش گرفت و گل‎هایش را مرتب كرد و پس داد و به تأكید سر تكان داد و گفت: «این. باید همه چیز درست باشد.» و مهرداد خندید و دسته گل را به من داد. استاد كه دست به دستمان داد، او مرا بوسید و من نیز او را، و استاد هردومان را كه بوسید رفت كنار رودخانه سیگاری بكشد. كمی بعدتر كه به او پیوستیم، ردیف گلی را كه از غنچه‎های یاس‎ سفید درست‎كرده ‎بود، روی پیشانی‎ام بست. دیگر غروب شده ‎بود، آتش روشن كردیم و دور آتش رقصیدیم و آنقدر رقصیدیم كه آخرش كار به زوزه‎كشیدن و سرخپوست‎بازی كشید. استاد فرهی هم دور آتش كه می‎رقصید مدام «تومبا بومبا بالابام بومبا» می‎خواند؛ ما هم با او هم‌صدا شدیم و آنقدر خواندیم و فریاد زدیم كه صداهایمان گرفت. البته قسمت پایانی جشن،‌ مثل اغلب عروسی‎ها، فی‎البداهه‎كاری بود و برنامه‎ریزی نشده بود. اولین دعوای پس از ازدواجمان را هم در بازگشت مرتكب شدیم. دعوا كه نه، اختلاف نظر بود؛ بر سرِ حمل كیفِ من، یا بهتر بگویم چمدان من. آن روز صبح به خاطر مصاحبه‎ای كه اول صبح با رییس فرهنگسرا داشتم، بند و بساط زیادی همراهم بود: دوربین عكاسی و فلاش و سه‎پایه و ضبط و چهار پنج تا نوار خام و... و خب نمی‎شد كیف دوربین را دست هركسی داد. شب هم باید مصاحبه را روی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#367 | Posted: 19 Oct 2013 18:06




ادامه داستان
كاغذ پیاده می‎كردم. بعد از آن هم بحث همیشگی‎مان بر سرِ‌ كیفِ سنگینِ‌ من بود. خب دلم نمی‎خواست بدهم او بیاورد. كیف من بود. خودم باید می‎آوردم. از مردانی كه چمدان یا كیف سنگین خانمی را حمل می‎كنند بدم می‎آید. - به او هم بارها گفته بودم، به شوخی یا جدی- ولی او همیشه این حرفم را نشنیده می‎گرفت. این جمله‌ی «خانم‎ها مقدم‎ترند» هم به نظرم حرف مزخرفی است. چه دلیلی دارد؟ اصلاً‌ چه كسی گفته زن باید اول از در عبور كند؟ این‎ها احترام‎های الكی است كه مردها اختراع كرده‎اند تا میزان بزرگی و منش خودشان را نشان بدهند. تا قبل از ازدواج كه خوب حریفش می‎شدم؛ اما بعد از ازدواج دیگر زورم نمی‎رسید. با هم كه به خرید می‎رفتیم بی‎برو برگرد ساك‎های خرید را او حمل می‎كرد و حاضر نبود حتی نایلكس یك كیلویيِ پیاز را بدهد به من تا خانه بیاورم و مرا خیلی عصبانی می‎كرد. سفرهایمان كه دیگر نورِ علی‏‎ نور بود. چمدان و دو تا ساك و كیف خودش را بر می‎داشت و من فقط باید كیف رودوشی‎ام را كه محتوی یك كتاب و دفتریادداشت و دو سه تا مداد و خودكار و مقداری لوازم آرایش بود می‎آوردم. آن وقت انتظار داشت باور كنم با او شریكم و برابر. در بازگشت هم، ‌یك ساك سوغاتی به چمدان‎ها اضافه می‎شد و اگر سفرمان به شمال بود، اغلب یك صندوق حصیری پر از صنایع دستی هم قوزبالای قوز می‎شد؛ و همه را باید خودش می‎آورد. یك روز طبق معمول از ماشین كه پیاده شدیم، برای سی‌و‌دومین بار از او خواستم یكی از ساك‎ها را به من بدهد. و او نگاهی به من كرد و در سكوت، چمدان را به طرفم دراز كرد. چمدان را گرفتم. سنگین‎تر از آن بود كه انتظار داشتم. لحظه‎ای بعد، هر دو ساك را به طرفم دراز كرد. ساك‎ها را هم گرفتم. بعد بسته‌ی سوغاتی‎ها را به من داد و در آخر بندِ كیفِ چرمی‎اش را هم انداخت دورِ گردنم. این‎ها را می‎گویم كه بدانید با او نمی‎شود بحث كرد، فقط می‎شود لجبازی كرد. از اصرارهای زیاد من عصبانی شده ‎بود، اما صدمتر جلوتر،‌ دیگر آرام شده‎بود. -این اتفاق هم البته در مورد مهرداد خیلی به‎ندرت پیش می‎آید، منظورم عصبانی شدن و بلافاصله آرام شدن است!- همچنان دستِ‌خالی، از روی جدول كنار خیابان می‎آمد و «گردو شكستم‎» بازی می‎كرد؛ و من كه كم مانده بود زیر آن همه ساك و چمدان، كمرم خم شود و زانوانم تا شود از پیاده‎رو به‎دنبالش می‎رفتم. او دست‎هایش را به طرفین باز كرده بود و با آسودگی خیال سوت می‎زد و از روی جدول كنار خیابان می‎آمد. پانزده دقیقه پیاده‎روی تا خانه برایم چهل دقیقه طول كشید. به نفس نفس افتاده بودم ولی جرأت نمی‎كردم به او چیزی بگویم. تا آن موقع چند نفری از مقابلمان رد شده ‎بودند و با تعجب به ما نگاه كرده ‎بودند. زن و شوهری هم از دور ما را به هم نشان دادند و با خنده دور شدند. كم‌كم خودمان از موقعیت‌مان خنده‎مان گرفت. چند مرد هم با نگاه تعقیب‌مان كردند و خندیدند، ما دیگر به مرحله‌ی غش و ریسه رسیده‎ بودیم. من زیر آن همه بار، حتی قدرت خندیدن نداشتم. می‎ترسیدم بخندم و بند بندم از هم جدا شوند و همچنان نمی‎خواستم چمدان را زمین‎ بگذارم. مهرداد از خنده كم‎مانده بود توی جوی آب بیفتد؛‌ در همان موقع، یكی از اقوامش از كوچه پیچید،‌ كه با دیدن ما در آن وضع، حسابی جا خورد. مهرداد دستِ خالی بود و من زیرِ‌خروارِ ساك و چمدان‎ها، حتی نمی‎توانستم نفس تازه كنم. چیزی نگفت اما خندید و پس از سلام و علیكی كوتاه رفت. لابد زن ذلیليِ‌خودش را با مردسالاريِ موجود میان من و مهرداد مقایسه می‎كرد! تازه شش ماه بود ازدواج كرده ‎بودیم.
اصلاً هیچ می‎دانستید این آقا مهرداد، «شب‎های چهارشنبه هم غش می‎كند!؟» البته این مَثَل را برای خنده نوشتم؛ مرحوم دهخدا اینطور معنی‎اش می‎كند: «علاوه بر آنچه شما از بديِ كالا و بی‎دواميِ‌ آن می‎گویید، عیوب دیگر هم در آن هست.» منظورم این است كه علاوه بر آنچه تا به حال گفتم، بی‎دقت است؛ همیشه دنبال عینك یا فندك یا سیگار و زیرسیگاری و چه می‎دانم چوب‎سیگارش می‎گردد و تا من از جایم بلند نشوم پیدایشان نمی‎كند. لباس‎هایش را و لنگه‎های جورابش را از زیر مبل‎ها و كنار و گوشه‎های خانه پیدا می‎كنم. همیشه كنترل تلویزیون را با خودش می‎برد آشپزخانه جا می‎گذارد و گوشی تلفن را در اتاق خواب گم می‎كند. گاهی ساعتش را توی دستشویی پیدا می‎كنم و كلید انباری را درست دو ماه پس از آن كه مطمئن شدم گم شده، موقع رخت شستن در جیب كاپشن كثیفش می‎یابم. شما باید از كلیدهای خانه سه دسته كلید یدكی تهیه كنید تا مطمئن باشید با او پشت در نمی‎مانید. راستی از من به شما نصیحت،‌ هیچ وسیله‌ی‌برقی را برای تعمیر به دستش ندهید، چون محال است دیگر آن را سالم ببینید. فكر نمی‎كنم دیگر با این اوصاف، یك روز هم بتوانید تحملش كنید. شاید هم من كمی بی‎انصافی كرده باشم.
خب خیلی از خودمان گفتم. حالا دیگر می‎توانیم از شما حرف بزنیم. راستی هیچ می‎دانید در خانه چه لقبی به شما داده‎ام؟ «زلیل‎مرده»! نخیر، اشتباه نكنید،‌ غلط املایی نیست،‌ به نظر من، البته خیلی می‎بخشید، به نظر من، شما از آن «ذلیل‎مرده»ها هستید كه با «صاد»، «ضاد» هم می‎شود نوشتتان. درست كه من هنوز دقیق نمی‎دانم او چند نامه برای شما نوشته و یا سركار خانم چند نامه برای ایشان فرستاده‎اید،‌ اما شاید فقط من شما را بشناسم. شما همانی هستید كه با طرح سؤال‎های به‎جا و نابه‎جایتان به وسیله‌ی تلفن و نامه و فكس و غیره، ابتدا حواس شوهر مرا پرت كردید و سپس با ارسال گزارش‎های درِپیتی‎تان خواستید باب صحبت را با شوهر من بازكنید، قبول كنید آن گزارشی كه با پست سفارشی به آدرس منزل‌مان فرستادید به درد پیك‎های دبستانی هم نمی‎خورد؛ من سه بار خواندمش تا نكته‎ای مثبت در آن بیابم و به قول معروف پیچش مویتان را ببینم، اما شما از بدیهیاتی گفته ‎بودید كه بچه‎های دبستانی هم از آن آگاهند. بعد هم با لاس‎های ادبی‎تان -البته من اسمش را گذاشته‎ام «لاس ادبی»، شما می‎توانید همچنان آن را نقد و بررسی بنامید- راجع به رمان‎های عهد بوق و حتی كتاب‎های روز، ذهن شوهر مرا به خود مشغول كردید. و البته مزخرف‎ترین كاری كه می‎توانستید بكنید ارسال آن كارت‌تبریك‌ها بود. شوهرِ‌ من از این لوس‎بازی‎ها متنفر است. هرچند هر كدام آن كارت‎ها هم هزار معنا داشت و مهرداد معنای آن‌ها را درك نكرد؛ مثلاً همان كارت اولی، همان موقع هم فهمیدم، كمترین معنی‎اش این است: زنت كه مُرد، با كله می‎آیم سراغت! برای همین هم آن كارت تبریك‎ها را به پانل زده‎ام،‌ تا جلو چشم هردومان باشد. البته من هر بار به شوخی یا جدی از شما یاد كردم، ‌شوهرم سكوت كرد. یك بار از آن روزهایی كه رفتارش از لحظه‌ی ورود به خانه مشكوك بود تا طرز لباس عوض‎كردن و دست و رو شستن و روی مبل نشستنش همه غیرمعمول بود، بی‎مقدمه كنارش نشستم و گفتم خب، از «ظلیل‎مرده» چه خبر؟ او نگاهی به من كرد و خندید و من برای اثبات شرافت لكه‎دار شده‎ام! مجبور شدم حدس‎هایم را برایش تشریح كنم: حدس می‎زنم «ضلیل‎مرده» به بهانه‌ی دیدار فرهی به دفتر روزنامه آمده و بعد مخ تو را كار گرفته و كارگرفته و كارگرفته تا دیروقت شده و همه خداحافظی كرده‎اند و او برای جبران زمان از دست رفته‎ات، ‌خواسته با ماشین به منزل برساندت، و سر راه رفته‎اید یك كاپوچینو هم خورده‎اید. ‌مهرداد فقط خندید و تخیلِ قويِ مرا تحسین كرد و پیشنهاد كرد روزنامه‎نگاری را كنار بگذارم و به جایش رمان بنویسم. ولی من به این سادگی‎ها فریب نمی‎خورم. مهردادی كه چهارده سال هر روز به جز جمعه‎ها، ساعت شش و بیست دقیقه، به منزل آمده، چطور می‎تواند یك روز ساعت شش به خانه برسد؟ كافی بود به كشوهایش نگاهی بیندازم؛ نه آن كه فكر كنید قبلاً هم این كار را كرده‎ام، نه؛ به جز مواقعی كه دنبال چیزی گشته‎ام و یا خودش تلفنی از من خواسته عینك یدكی یا چه می‎دانم شماره‎ تلفن یا آدرس فلان كس را از توی كشوی میزش پیدا كنم. نامه‎ها و بقیه‌ی كارت‎تبریك‎هایتان هم همانجاست. گرچه تا به حال مدركی علیه شما پیدا نكرده‎ام، ولی به این زودی‎ها از تك و تا نمی‎افتم. یكی دو ماه پیش، از خرید كه آمدم، دیدم مقابل كشوهایش نشسته بود و چیزی را جستجو می‎كرد؛ به نامه‌ی ‌شما كه رسید، آن را خواند و مدت‎ها به كارت‎تبریك‎ ارسالی خیره شد و بعد آن را موقتاً گذاشت روی میز. راستی تا یادم نرفته بگویم؛ از من می‎شنوید عطرتان را عوض كنید. از بوی عطرهای تند بدش می‎آید. باور نمی‎كنم تا به حال این را به شما نگفته باشد. یكی دوبار روی كتش بوی عطر تندی مانده بود، كه مجبور شدم كتش را سه روز در آفتاب آویزان كنم. البته به رویش نیاورده‎ام، شاید هر زن دیگری بود، با استنشاق چنین بویی، یك موی سالم روی سر شوهرش باقی نمی‎گذاشت.
فكر نكنید از همه چیز بی‎خبرم. خیلی خوب هم خبر دارم. نه آن كه فكر كنید مهرداد چیزی گفته، نه. مثلاً همین الان می‎دانم برای چه بعضی وقت‎ها ریش می‎زد و كت و شلوار دامادی‎اش را می‎پوشید و می‎رفت دفتر روزنامه! لابد مستقیم یا غیرمستقیم از میترا –همكارمان- شنیده بود كه آن «پتیاره» -می‎بینید؟ برای هر كسی یك اسم گذاشته‎ام!-‌ مثلاً‌

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#368 | Posted: 19 Oct 2013 18:11




فردا قرار است بیاید دفتر به همكارانش سر بزند، خیله خب، قبول؛ من كه با چشمان خودم ندیدم، ولی می‎شد حدس زد كه دارد چه غلطی می‎كند. شما كه آن دختر را ندیده‎اید. دفتر كه می‎آمد، اندازه‌ی ‌یك عروس آرایش می‎كرد و رنگ و لعاب به سر و صورتش می‎زد. بعد، از آن اولِ در با همه روبوسی می‎كرد تا به استاد فرهی می‎رسید. استاد را البته با احساس بیش‎تری می‎بوسید. گاهی آبدارچی‎های طبقات دیگر هم كه از آمدنش خبردار می‎شدند، با بهانه و بی‎بهانه به دفتر روزنامه می‎آمدند و به زور روی میزهای ما را دستمال می‎كشیدند تا سهمیه‎اشان را دریافت كنند. بعد كه فرهی برای حروفچینی هفته‎نامه استخدامش كرد،‌ دیگر فاتحه‌ی مهرداد را خواندم؛‌ برایم بدترین روزهای هفته،‌ یكشنبه‎ها بود كه روز مقابله‌ی اوزالید مجله بود، و مهرداد باید از صبح زود می‎رفت دفتر تا اوزالیدها را مقابله كند، و آن «پتیاره» هم باید می‎رفت تا اگر «واوی» جا افتاده بود، بگذارد سرجایش. خانم جان، هر چه باشد من كه كارم فضولی است، و برای فضولی‎هایم حقوق می‎گیرم، چطور می‎توانم نفهمم كه آن شازده‌خانم روزهای یكشنبه غلیظ‎تر آرایش می‎كند و مانتوهای جدیدش را یكشنبه‎ها می‎پوشد و عطرهای سی‌و‌‎پنج ‎هزار تومانی‎اش را فقط یكشنبه‎ها می‎زند. شاید تمام آن مدت تخیلِ صاحب‎مرده‌ی من خیلی بیشتر از رابطه‌ی آن دوتا كار كرده باشد! ولی حواس مهرداد حتماً یكشنبه‎ها پرت می‎شده و تا دو سه روز هم گیج و منگ بوده. برای همان كمتر مزاحمش می‎شدم و می‎گذاشتم راحت باشد؛ به پر و پایش نمی‎پیچیدم. حالا شاید تمام آن مدت حتی محل سگش هم نگذاشته؛ ولی من عادت كرده‎ام از تخیلم خیلی بیش از دیگران كار بكشم. این‌ها را می‎نویسم كه بعدها نگویید فلانی خدا بیامرز خنگ بود؛ منظورم بعد از زمانی است كه به من مرگ‎موش خوراندید. بهتر است دیگر از «پتیاره» حرفی نزنیم. راستی لازم نیست بترسید، خطری از جانبش موقعیت شما را به خطر نمی‎اندازد. حالا دیگر ازدواج كرده و حتی جرأت ندارد برای خرید یك روزنامه‌ی حتی عصر،‌ بی‎اجازه‌ی شوهرش از خانه خارج شود. به جایش می‎توانیم از شما حرف بزنیم؛ از «ضلیل‎مرده»، نخندید؛ اصلاً من عشقم كشیده هر بار با یك «ز» بنویسمتان. این را هم بگویم كه فكر نكنید به همین چند تا «ز» موجود در زبان فارسی رضایت می‎دهم. شش هفت تایی «ز» دیگر هم ساخته‎ام كه به موقعش از آن‎ها هم استفاده خواهم كرد.
می‎بینید كه همه چیز شسته است و تمیز. غذایی هم در آرام‎پز، بار گذاشته‎ام. حدود نُه شب،‌ آماده‌ی خوردن است. سر زدن هم نمی‎خواهد. نه آن كه فكر كنید من زنِ خانه‎داری هستم و یا می‎خواهم وانمود كنم كدبانویی كامل هستم؛ من از گردگیری بدم می‎آید، از آشپزی متنفرم و از ظرف‎شستن بیزار. اما امروز دلم خواست خانه را طوری تمیز كنم كه به قول شاعر،‌ انگار «عزیزترین عزیزها» مهمانم است. لازم نیست حتی خجالت بكشید. من كه همه چیز را می‎دانم. امشب كه من و دوستانم به عروسی رفته‎ایم، شما هم می‎توانید جشن بگیرید. اولش نمی‎خواستم بروم. چون از عروسی رفتن بدم می‎آید. من عروسيِ خودم را به زور تحمل كردم، چه برسد به عروسيِ‌دیگران. البته در این مورد،‌ مهرداد هم با من هم عقیده است. ما اگر اصرار خانواده‎هایمان نبود،‌ محال بود آن مراسم احمقانه را برپا كنیم. امشب هم نمی‎خواستم بروم،‌ چون به اصرارهای مهرداد شك كردم، رفتم. مهرداد هم می‎داند من از مجلس عروسی بدم می‎آید، برای همین هیچوقت به من اصرار نمی‎كند بروم. اما دیشب می‎گفت بروم، برای تغییر روحیه‎ام خوب است. اصرار كه كرد، شك كردم. اول به خودم نهیب ‎زدم كه اشتباه می‎كنم و این یكی هم مثل مورد پتیاره است. اما كمی كه فكر كردم مطمئن شدم. این بود كه رفتم. می‎دانید؟ من حتی می‎دانم شما از چه تاریخی با هم صمیمی شدید. تعجب می‎كنید؟ منظورم این است كه دقیقاً یك ماه و شانزده روز دیگر می‎شود سه سال كه شما پنهانی همدیگر را می‎بینید. منظورم محیط كار نیست. چون آنجا،‌ حتی اگر من هم نباشم،‌ بقیه‌ی بچه‎های دانشگاه هستند و حضور حتی یكی از آن‎ها كافی است تا مانع بشود كه شما دو تا از دیدار هم لذت ببرید. آن هم بچه‎های ارتباطات كه منتظرند یك مورچه به سوسكی آلمانی نگاه چپ بكند،‌ تا هزار تا گزارش و عكس و نقد و تحلیل،‌ به استاد فرهی ارائه دهند. لابد تعجب می‎كنید كه اگر می‎دانستم، چرا رفتم عروسی!؟ خب، می‎روم چون عاشقش هستم. چون می‎خواهم بداند كه عاشقی مثل من پیدا نمی‎كند. شما فعلاً‌ برایش تازگی دارید، ولی نمی‎توانید مثل من باشید. چون همه‌ی لحظه‎های بغل‎زدن، بوییدن، و عشق‎ورزیدنش را پُر كرده‎ام. شما نمی‎توانید جورِ تازه‎ای بغلش كنید. به او ثابت كرده‎ام هیچكس نمی‎تواند به پای شیفتگيِ من برسد. از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم و به همه‌ی‌ مهمانی‎های شبانه و مسافرت‎های دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغل‎زدن‎های شما كلافه شود. مطمئن باشید خودتان را هم بكشید، هیچ جور نمی‎توانید او را بغل كنید كه من صد بار بغل نكرده باشم. شرط می‎بندم نمی‎توانید وقتی نشسته و روزنامه می‎خواند آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله كله‎معلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامه‌ی له شده‎اش را به كناری پرت كنید و لبخندِ نشسته بر لبش را با بوسه‎ای طولانی، بر لب‌تان بدوزید. شما حتی نمی‎توانید به او بگویید دوستت دارم،‌ چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی كه بگویید به یاد من می‎افتد. شما خیلی زودتر از من برایش كهنه می‎شوید؛ بلكه بدتر از آن، ترحم‎انگیز خواهید شد.
این نامه را هم برای این نوشتم كه بدانید آنقدرها كه فكر می‎كنید خنگ نیستم. حالا دیگر شما هم خیلی چیزها در مورد من و مهرداد می‎دانید و در جای جای خانه مرا می‎بینید. اگر روی تختخواب بخوابید به یاد حرف من می‎افتید و مواظب سرتان می‎شوید تا به گل‎میخ پرده نخورد. اگر مقابل تابلو خیانت بایستید به یاد من می‎افتید. اگر كارت ‎تبریك‎های خودتان را كه به پانل نصب شده ببینید، ‌یاد من می‎افتید؛ و اگر قلك سفالی، ‌آلبوم‎ها و خیلی چیزهای دیگر كه در اتاق به چشم می‎خورند، شما را به یاد من نیندازد، اگر شام بخورید، دیگر حتماً‌ به یاد من می‎افتید. مهرداد اگر دنبال كنترل تلویزیون بگردد،‌ شما ‎می‎دانید در آشپزخانه است،‌ و اگر گوشی تلفن را نیافتید، شما می‎دانید در اتاق خواب است،‌ اگر مهرداد ساعتش را گم كند، شما پیدایش می‎كنید،‌ و اگر كلید انباری را خواستید،‌ لااقل شما می‎دانید در جیب كاپشنش است؛‌ و شما اگر پتیاره را هم ببینید یاد من می‎افتید. شما همه‌ی‌ این كارها را با به‎یاد آوردن من، انجام خواهید داد. شما حتی اگر كابوس هم ببینید، به یاد من می‎افتید،‌ اصلاً‌ شاید در كابوس‌تان،‌ من هم باشم. حالا من در خلوتتان هم هستم. می‎بینید؟ همه‌ی‌ جوانب كار را سنجیده‎ام و از میان همه‌ی ‌محاسباتِ صددرصدی‎ام، فقط دو ‎درصد حدس می‎زنم كه این نامه را نیابید؛ نیم‎درصد حدس می‎زنم كه نیایید، و گذشته از اشتباهم در مورد پتیاره كه فقط یك سوءتفاهم بود و بس، اما در مورد شما فقط یك هزارم درصد احتمال می‎دهم كه اصلاً‌ رابطه‎ای بین شما دو نفر نباشد!! ■

پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#369 | Posted: 19 Oct 2013 18:23




داستان کوتاه "کارگر بیمار" نوشته‌ی دی.اچ. لارنس

همه می‌دانستند كه زنش از سر او هم زیاد است. اما خود زن هیچ پشیمان نبود از اینكه همسر او شده بود. عشق آن‌ها زمانی شروع شد كه خودش نوزده سال و دخترك بیست سال داشت. مردی بود كوتاه و سیاه سوخته با پوستی گرم و سر و گردنی شق و رق داشت كه هنگام حركت خودنمایی می‌كرد و آدم را به یاد پرنده ای می‌انداخت كه با جفت خودش راه می‌رود و اندامی كشیده و زنده دارد.
روی‌هم‌رفته آدم ورزیده و خرد اندامی بود. و چون كارگر خوبی بود و وضع خانه اش مرتب بود پول كمی از دستمزدهایی كه در معدن می‌گرفت پس انداز كرده بود.
آنوقت ها نامزدش در یكی از نقاط مركزی انگلستان آشپزی می‌كرد. دختر بلند قد زیبای بسیار آرامی بود. برای اولین بار كه «ویلی» او را در كوچه دید دنبالش افتاد. «لوسی» از او خوشش می‌آمد. مشروب كه نمی‌خورد ، تنبل و بیكاره هم كه نبود ، اما هر چند كه آدم ساده‌ای بود و آنطوری‌كه شاید و باید باهوش نبود، با وجود این چون بنیه اش خوب بود لوسی راضی شده بود كه زنش بشود. وقتی‌كه عروسی كردند خانه آبرومند شش اتاقه ای گرفتند و آن‌را فرش كردند. كوچه ای كه خانه در آن بود در دامنه تپه شیب داری واقع شده بود. كوچه تنگ و تونل مانند بود. پشت كوچه چراگاه سبز و دره پر درختی بود كه ته آن دره، معدن واقع بود و منظره معدن از بالای چراگاه زیبا بود.
«ویلی» تو خانه اش مثل پدربزرگ ها بود. زنش با زندگی كارگران معدن اخت نبود. آن‌روزی كه عروسی كرده بودند روز شنبه بود. فردای آن‌روز یعنی غروب یكشنبه بود كه ویلی به زنش گفت: «برای من ناشتایی بگذار و اسباب‌های كارم را هم بگذار پهلو آتش. من فردا ساعت پنج و نیم پا می‌شوم بروم سر كارم. اما تو لازم نیست آن‌وقت پا شوی. تا هر وقت كه می‌خواهی، برای خودت بخواب»
و آنوقت همه چیزها را به زنش یاد داد كه چطور بجای سفره یك روزنامه روی میز پهن كند. و چون دید «لوسی» غرغر می‌كند به او گفت: «رومیزی و پارچه سفید نمی‌خواهم دور و برم باشد. می‌خواهم اگر حتی عشقم بكشد رو زمین تف هم بكنم. من این جوریم.»
بعد شلوار كارش را كه از پوست موش صحرایی بود و نیم تنه بی آستین پشمی و كفش و جوراب‌های خود را گذاشت كنار آتش بخاری تا برای فردا گرم و آماده باشند. آنوقت رو به زنش كرد و گفت: «حالا دیدی؟ همین كار را باید هر شب بكنی تا برای روز بعد آماده باشد».
فردا درست سر ساعت پنج و نیم از رختخوابش بیرون آمد و بدون آنكه خداحافظی بكند یك‌تا پیراهن از بالا خانه ای كه تویش می‌خوابیدند پایین آمد. بعد هم رفت سر كارش. عصر ساعت چهار به خانه برگشت. شامش رو اجاق حاضر بود. فقط می‌بایست آن‌را بكشد توی ظرف اما وقتی‌كه آمد تو و زنش او را دید هول كرد. یك آدم گنده ای كه سر و صورتش سیاه بود جلوش سبز شده بود.
وقتی‌كه شوهرش با این وضع داخل شد، او خودش با پیراهن و پیشبند سفیدش جلو آتش ایستاده بود و در آن لباس دختر شسته و رفته ای بنظر می‌رسید. شوهرش با صدای تراق تروق پوتین های سنگین خود تو اتاق آمد و پرسید: «خوب چطوری؟» سفیدی چشمانش از تو صورت سیاهش برق می‌زد.
زنش با مهربانی جواب داد:«منتظر بودم كه تو بیایی خانه»
«ویلی» جواب داد «حالا كه آمدم». و سپس قمقمه آب و كیفی را كه روزها خوراكش را در آن می‌گذاشت و سر كار می‌رفت، محكم روی دولابچه انداخت. كت و شال گردن و جلیقه اش را بیرون آورد و صندلی راحت خود را پهلوی بخاری كشید و رویش نشست و گفت:
- «شام بخوریم كه از گشنگی هلاك شدم.»
- «نمی‌خواهی كه خودت را بشویی؟»
- «خودم را برای چه بشویم؟»
- «اینجور كه نمی‌توانی شام بخوری»
- «خانم جان سخت نگیر! پس خبر نداری كه تو معدن هم ما همیشه همینطوری بی آنكه خودمان‌ را بشوییم غذا می‌خوریم. چاره نداریم»
لوسی شام را آورد گذاشت برابرش. سر و كله اش مثل ذغال سیاه بود. تنها سفیدی چشمانش و سرخی لب‌هایش رنگ طبیعی داشت. از اینكه لب‌های سرخش را باز می‌كرد و دندان‌های سفیدش بیرون می‌افتاد و غذا می‌جوید حال زنش دگرگون می‌شد. دست‌هایش، تا بازو سیاه سیاه بود. گردن برهنه و نیرومندش نیز سیاه بود اما نزدیكی‌های شانه اش كه سفیدتر بود، زنش را به سفید بودن پوست شوهرش مطمئن می‌ساخت. بوی هوای معدن و رطوبت چسبنده آن تو اتاق پیچیده بود. زنش پرسید:
«چرا رو شانه ات اینقدر سیاه است؟»
«چی؟ زیر پیراهنم را می‌گویی. از سقف آب روش چكیده. حالا این زیر پیراهنم تازه خشك شده برای اینكه تازه وقتی كه كارم تمام شد تنم كردم- این‌ها را كه خشك است می‌پوشم و آن‌وقت ترها را می‌گذارم كه برای بعد خشك بشود.»
كمی بعد وقتی‌ كه جلو بخاری دولا شده بود و خودش را می‌شست با آن بدن خطمخالی كه داشت زنش ازش ترسید. بدن ورزیده و پر عضله ای داشت. گویی مانند حیوان پر زور و بی اعتنایی بود كه كارهایش را با زور و بی پروایی انجام می‌داد و هنگامی كه تن خود را می‌شست رویش به طرف زنش بود- زنش از دیدن گردن كلفت و سینه ورزیده و عضلات بازوی او كه از زیر پوستش بالا پایین میرفت انزجاری در خود حس می كرد.
با همه این‌ها زندگی خوشی داشتند. راضی بودند. او از داشتن یك چنین زنی مغرور بود. هم قطارهایش او را مسخره می‌كردند و سر به سرش می‌گذاشتند. اما كوچكترین تغییری در محبت و احترام او درباره زنش حاصل نمی‌شد. شب‌ها می نشست رو همان صندلی راحت و یا با زنش حرف می‌زد و یا زنش برایش روزنامه می‌خواند. وقتی كه هوا خوب بود می‌رفت تو كوچه و همچنان‌ كه عادت كارگران است، چندك می‌نشست و پشتش را می‌داد به دیوار خانه اش و با گرمی تمام با عابرین سلام و احوالپرسی می‌كرد. اگر كسی از آنجا نمی‌گذشت او تنها دلش به این خوش بود كه در آنجا چندك بنشیند. و سیگار بكشد. با همین هم دلخوش بود. از زن گرفتن خودش هم راضی بود.
هنوز یك سال از عروسی آن‌ها نگذشته بود كه كارگران «بارنت» و «ولوود» دست به اعتصاب زدند. ویلی خودش عضو اتحادیه بود و می‌دانست كه همه آن‌ها با جان كندن زندگی خودشان را اداره می‌كردند. خودش هنوز قرض میز و صندلی هایی را كه خریده بود نداده بود. قرض‌ های دیگری هم به گردنشان بود. زنش خیلی نگران بود ولی هر جور بود زندگی را می‌چرخاند. شوهرش هم زندگیش را تماماً به دست او داده بود. روی‌هم‌رفته شوهر خوبی بود. هر چه دار و ندارش بود به دست زنش داده بود.
پانزده روز اعتصاب طول كشید. بعد دوباره شروع كردند اما هنوز یكسال از این مقدمه نگذشته بود كه برای «ویلی» در معدن حادثه ای رخ داد و كیسه مثانه اش پاره شد. دكتر گفت كه باید در بیمارستان بخوابد. ویلی كه آتشی شده بود، مانند دیوانگان از جا در رفت و از زور درد و ترس از بیمارستان هر چه به زبانش آمد گفت. آن‌وقت متصدی معدن آمد و به او گفت: «پس برو خانه ات.» یك پسر بچه هم پیش پیش رفت خانه او و به زنش خبر داد كه جای او را حاضر كند. زنش هم بدون معطلی رختخوابش را آماده كرد. اما وقتی كه آمبولانس آمد و او را آوردند زنش فریادهای او را كه به واسطه حركت آمبولانس زیادتر شده بود شنید چنان ترسید كه نزدیك بود غش كند. بعد او را آوردش تو و خواباندش.
متصدی كارخانه كه با او آمده بود به زنش گفت: «بهتر بود كه جایش را در سالن می‌گذاشتید. برای اینكه لازم نباشد او را به بالاخانه ببریم. پایین باشد برای خودتانم راحت تر است كه ازش پرستاری كنید.» اما طوری بود كه دیگر نمی‌شد جایش را عوض كرد. این بود كه بردنش به بالاخانه.
«ویلی» اشك می‌ریخت و فریاد می‌زد: «مدت ها مرا همانجا روی زغال ها انداخته بودند تا بعد از مدتی از آن سوراخی بیرونم كشیدند. لوسی مردم از درد، از درد، وای لوسی جان از درد مردم.»
لوسی در جوابش گفت: «من می‌دانم كه درد اذیت می‌كند، اما چاره نداری باید تحمل كنی.»
متصدی معدن كه آنجا ایستاده بود به «ویلی» گفت: «رفیق تحمل داشته باش. اگر اینجور بی تابی بكنی خانمت دست و پایش را گم می‌كند».
ویلی با گریه گفت: «دست خودم نیست درد نمی‌گذارد.» ویلی تا آن‌ روز در عمرش ناخوش نشده بود. اگر گاهی انگشتش زخم می‌شد، خم به ابرویش نمی آورد. اما این درد، درد داخلی بود و او را ترسانده بود. آخرش آرام گرفت. و از حال رفت.
چون آدم خجولی بود، هیچ وقت نمی‌گذاشت زنش او را لخت كند و بشوید و تا مدتی به این كار تن در نمی‌داد تا آن كه زنش آخر او را لخت كرد و بدنش را شست. یك ماه و نیم بستری بود و درد او را از پا درآورده بود. پزشكان از كارش سر در نمی‌آوردند و نمی‌دانستند چه چیزش هست و چكارش كنند. خوب غذا می‌خورد، از وزنش هم كم نمیشد. زور بازویش سر جایش بود، ولی با وجود این درد ادامه داشت و هیچ نمی‌توانست راه برود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#370 | Posted: 19 Oct 2013 18:27




ادامه داستان
یك ماه و نیم كه از ناخوشی او گذشته بود. اعتصاب همگانی كارگرها شروع شد. ویلی هم روزها صبح زود پا می‌شد و پهلو پنجره می‌نشست. روز چهارشنبه هفته دوم اعتصاب بود كه مانند همیشه صبح زود پا شد و پهلو پنجره نشست و زل زل تو كوچه نگاه می‌كرد. كله گرد و تن نیرومند و قیافه ترسیده ای داشت.
همانطور كه نشسته بود فریاد زد: «لوسی! لوسی!»
لوسی رنگ پریده و خسته، از پایین سر رسید. آن وقت ویلی بهش گفت: «یك دستمال به من بده.»
زنش جواب داد: «می‌خواهی چكار كنی دستمال كه داشتی.»
- «خیلی خوب بهم دست نزن» آنوقت دست تو جیبش كرد و دستمال را بیرون آورد و گفت: «دستمال سفید نمیخواستم یك دستمال سرخ به من بده».
زنش در حالی كه دستمال سرخی به او داد به او گفت: «حالا اگر كسی به دیدنت بیاید كی می‌رود دم در؟ اصلا چه لازم كرده بود كه برای یك همچو چیز جزیی من را از این‌ همه پله بالا بیاری.»
ویلی گفت: «به نظرم درد دارد دوباره می‌آید» قیافه وحشت زده ای داشت.
لوسی گفت: «كدام درد تو خودت بهتر میدانی كه دردی تو كار نیست. پزشكان می گویند خیالات بسرت زده. دردی چیزی نیست».
ویلی فریاد زد: « من خود نمی‌دانم كه تو تنم درد می‌كند؟ »
لوسی گفت: «دردی چیزی نیست. ببین یك دانه تراكتور از آن طرف تپه دارد باین طرف می‌آید. این تراكتور تمام دردهای تو را خوب خواهد كرد و تمامش از تنت بیرون می‌كند. حالا بگذار من بروم پایین و برایت غذا درست كنم. »
لوسی از پهلوی او رفت. تراكتور آمد و گذشت و بنای خانه را به لرزه درآورد. سپس دوباره كوچه خاموش شد. فقط صدای اشخاصی كه در آنجا بودند شنیده می‌شد. این ها مردمی بودند كه سنشان از پانزده تا بیست و پنج سال بود و داشتند با هم تو خیابان تیله بازی می‌كردند. گروهی دیگر هم توی پیاده رو همین بازی را می‌كردند.
- «تو جر می‌زنی»
- «من جر نمی‌زنم.»
- «آن تیله را زود بیار اینجا.»
- «تو چهار تا تیله بده تا من آن را بهت بدهم.»
- «بی خیالش! می‌گویم مهره را زود بیار بده.»
ویلی دلش می‌خواست او هم بیرون پهلو آن‌ها می‌بود. او هم دلش می‌خواست تیله بازی بكند. درد او را از پا درآورده و مغزش را چنان ضعیف كرده بود كه قوه خودداری ازش سلب شده بود. در همان وقت عده ای از كارگرها وارد كوچه شدند. امروز روز پرداخت مزد كارگرها بود. اتحادیه در كلیسا به كارگرها پرداخت كرده بود. حالا همه آن‌ها با پول هایشان برمی‌گشتند.
صدایی بگوش ویلی رسید كه فریاد می زد: «آهای! آهای!» ویلی از شنیدن آن صدا از روی صندلیش پرید. صدا دوباره بگوشش رسید: «آهای كی می‌آید برویم بازی فوتبال تماشا بكنیم؟» عده زیادی آن‌هایی كه مهره بازی می‌كردند بازیشان را ول كردند. یكی می‌گفت ساعت چند است. به ترن كه نمی‌رسیم. باید پیاده برویم.» دوباره كوچه شلوغ شده بود. همان صدای اولی دوباره بگوش می‌رسید: «گفتم كی حاضر است بیاید برویم به «نوتینگهام» و تماشای فوتبال بكنیم؟» صاحب این صدا آدم تنومندی بود كه كلاه كپی خود را تا روی چشمان پایین كشیده بود. چند صدا در جواب او گفت: «ما حاضریم ، ما حاضریم بیایید برویم.» تو كوچه داد و فریاد راه افتاده بود جمعیت كوچه به گروه ها و دسته های پر هیجانی درآمده بود. باز همان مرد فریاد كشید: «بچه های «نوتینگهام» بازی می‌كنند.» مردها و جوان های دیگر هم فریاد زدند. «بچه های «نوتینگهام» بای می‌كنند» همگی از ذوق برافروخته و یكپارچه آتش شده بودند. فقط لازم بود یك نفر آن‌ها را تحریك كند. و كارفرمایان از این موضوع به خوبی اطلاع داشتند.
ویلی از پهلو پنجره نعره كشید: «من هم میام. من هم میام.»
لوسی سراسیمه رسید. ویلی گفت: «می‌خواهم بروم به تماشای فوتبال بچه های نوتینگهام»
لوسی گفت: چطور می‌توانی بروی؟ ترن كه نیست و تو هم نمی‌توانی نه میل پیاده راه بروی.»
ویلی از جایش بلند شد و گفت: «شنیدی كه گفتم می‌خواهم بروم تماشای مسابقه فوتبال»
لوسی گفت: «آخر چطور ممكن است؟ آرام بنشین سر جایت...»
بعد دستش را گذاشت روی شانه ویلی. ویلی دست او را گرفت و پرت كرد آن‌ طرف و فریاد زد:
«ولم كن. ولم كن. این تو هستی كه باعث می‌شوی كه درد دوباره بیاید. می‌خواهم بروم به نوتینگهام برای تماشای مسابقه.»
لوسی گفت:«بنشین، مردم صدایت را می‌شنوند. آنوقت چه خواهند گفت؟»
«فوتبال بكنیم؟» صاحب این صدا آدم تنومندی بود كه كلاه كپیش را روی چشمانش كشیده بود.
ویلی فریاد زد: «برو. برو این تویی كه درد را به جان من می اندازی. برو!» آن وقت او را گرفت. كله كوچكش مانند دیوانگان می لرزید. خیلی پر زور بود.
لوسی فریاد كشید: «وای ویلی!»
ویلی فریاد كشید: «این تویی كه درد را می آوری. باید بكشمت. باید بكشمت.»
لوسی فقط می‌گفت: «آبرویمان رفت. مردم صدایت را می شنوند.»
ویلی می‌گفت: «دوباره درد آمد. من تو را بجای درد باید بكشم.»
ویلی هیچ نمی‌دانست كه چه كار می‌كند. زنش خیلی كوشش كرد كه نگذارد برود پایین. بعد كه از چنگ ویلی كه از حال طبیعی خارج شده بود نجات یافت، دوید و رفت و دختر همسایه شان را كه دختر بیست و چهار ساله ای بود و داشت شیشه های پنجره طرف خیابان را پاك می‌كرد خبر كرد. این دختر نامش «اتیل» بود و پدری داشت كه كار و بارش خوب بود و قپاندار محل بود و به محض دیدن اشاره «لوسی» به طرف او دوید. مردم كه صدای این مرد خشمناك را شنیده بودند دویده بودند تو كوچه و گوش می‌دادند. «اتیل» رفت به بالاخانه. خانه آن ها به نظرش پاكیزه و تمیز آمد.
ویلی توی اطاق عقب لوسی كه خسته و مانده شده بود می‌دوید و فریاد می‌زد: «می‌كشمت. می‌كشمت.»
لوسی را دید كه به تخت تكیه داده و رنگ صورتش به سفیدی رو‌ تشكی تختخواب شده بود و می‌لرزید. «اتیل» رو به «ویلی» كرد و گفت «چه میكنی؟ چكار میكنی؟»
ویلی گفت: «من میگویم این تقصیر اوست كه درد من برمی‌گردد. می‌خواهم بكشمش. تقصیر اوست.»
بعد اتیل همچنان‌كه می‌لرزید گفت: «زنت را بكشی؟ شما كه با هم خیلی خوب بودید و خیلی زنت را دوست می‌داشتی.»
ویلی فریاد زنان گفت: «درد. دردم به قدری شدید است كه باید او را بكشم.»
ویلی پس رفته بود و گریه و هق هق می‌كرد. وقتی كه نشست زنش هم افتاد روی یك صندلی و با صدای بلند گریه می‌كرد. «اتیل» هم به گریه افتاد. ویلی زل زل بیرون پنجره نگاه می‌كرد. دوباره همان چهره دردناك نخست را به خود گرفته بود. اما آرام شده بود. سپس با ترحم بسیار به زنش نگاه كرد و گفت: «من چه میگفتم؟» اتیل گفت: «چطور نمی‌دانید؟ داشتید داد و فریاد می‌كردید و چیز خیلی بدی می‌گفتید. فریاد می‌زدی: می‌كشمت. می‌كشمت.»
ویلی گفت: «خیلی عجیب است. لوسی این خانم راست می‌گوید؟»
لوسی با مهربانی ولی به سردی گفت: «حواست سر جایش نبود. خودت نمی‌دانستی چه می‌گفتی.»
صورت ویلی پر از چین و چروك شد. لب های خود را گاز گرفت آن وقت به شدت زد به گریه و بلند بلند هق هق می‌كرد. سرش بطرف پنجره بود.
در اطاق صدایی شنیده نمیشد اما سه نفر در آنجا سخت و دردناك می‌گریستند. ناگهان لوسی اشك‌هایش را خشك كرد رفت به طرف شوهرش و گفت: «عیبی ندارد. تو خودت نمی‌دانستی چكار می‌كنی، من می‌دانم كه تو حواست سر جایش نبود. هیچ عیبی ندارد. اما دیگر اینكار را نكن.»
چند دقیقه بعد كه آرام شدند لوسی و اتیل رفتند پایین. لوسی تو راه پله به اتیل گفت: «ببین تو كوچه كسی گوش نایستاده باشد.» اتیل رفت و تو كوچه سر كشید و برگشت و گفت: «تو زندگی خودت را بكن بگذار مردم هر چه دلشان می‌خواهد بگویند. آنقدر تو كوچه گوش بایستند تا علف زیر پاهایشان سبز بشود.» لوسی با بیحالی گفت.«خدا كند كه چیزی نشنیده باشند اگر بین مردم چو بیفتد كه ویلی عقلش كم شده آنوقت اداره معدن جیره و كمك هزینه اش را می‌برد. حتماً به محض اینكه این خبر به گوش آن‌ها برسد اینكار را خواهند كرد.»
اتیل با لحن تسلی دهنده ای گفت: «نه، هیچوقت جیره او را نخواهند برید. آسوده باش.»
لوسی گفت: «مبلغی هم از كمك هزینه اش چند وقت پیش قطع كرده اند.»
اتیل گفت: «آسوده باش كه كسی خبر نخواهد شد.»
لوسی گفت: «خدایا اگر مردم بفهمند چكار كنیم؟»

پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 37 از 66:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites