تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 60 از 66:  « پیشین  1  ...  59  60  61  ...  65  66  پسین »  
#591 | Posted: 5 Apr 2014 19:58




قسمت سوم

دست پیش را گرفتند. یادت است با چه جلالی آوردندت توی ده، بردندت خانه ی کدخدا؟ ما مردها آمدیم به دست‌بوست. یادت می‌آید که من چطور دستت را بوسیدم؟ سه دفعه بوسیدم. تو نشسته بودی آن بالا، داشتی قلیان می‌کشیدی. کدخدا این طرفت نشسته بود، خالق آن طرفت. جماعت می‌آمدند و می‌رفتند. یکی یک چای می‌خوردند و می‌رفتند. من هم آمدم. یادت می‌آید وقتی دستت را می‌بوسیدم، گفتی: «اسمت چی است، مشهدی؟» من گفتم: «غلامتان مصطفی.» گفتی: «این سبیل‌‌ها چی است گذاشتی، مصطفی؟ شکل شمر ذی‌الجوشن شده‌ای»؟ یادتان آمد؟ بعد دختر فرج را برایت گرفتند. شب عروسیت من یادم است. دست می‌کشیدی به ریشت. ریشت را حنا گذاشته بودی. قشنگ شده بود. وقتی می‌خواستند رخت دامادی تنت کنند گفتی: «دیگر از ما گذشته، بابا.» کسی به خرجش نرفت. اما دیگر ساز و دهل نزدند. محض خاطر جدت نزدند. زن‌‌ها کل می‌زدند. چوب‌بازی هم شد. من فقط یک نوک پا آمدم و رفتم. نمی‌توانستم ببینم. اگر چشمم توی چشم‌‌هات می‌افتاد... می‌فهمی ‌که؟ خالق می‌گفت: «ثواب دارد. هرکس که حاجتش را بگیرد دعات می‌کند. هرکس را شفا بدهد تو هم به ثواب می‌رسی. تازه فکر دهمان باش.» زنم نمی‌دانست. خبر نداشت. صبح برایت سرشیر آورد. وقتی آمد گفت: «آقا همان سر شب...» بعد خندید. من هم خندیدم. قصد بدی نداشتیم. من می‌دانستم که تو می‌توانی. دختر فرج بد نبود. آب و رنگی داشت. حتما می‌دانی که با چه عزتی کدخدا گرفتش برای پسرش. توی ده بالا که بودم شنیدم. همین فرج بود که رفت شهر کلاه و زره خرید و آورد. کلاه کوچک بود. اما زره به ‌اندازه بود. چکمه هم خریده بود، با یک شلوار سرخ. چند تا پر مرغ هم کندیم و گذاشتیم نوک کلاه. همین‌‌هاست که آویزان کرده‌اند سر علم تعزیه‌شان. می‌بینی؟ آنجاست. تسمه‌‌های زره را کدخدا بست. من داشتم می‌لرزیدم. خالق گفت: «مصطفی، مصطفی!» چکمه‌‌ها پام نمی‌رفت. حسین دلاک صورتم را تراشید. سرم را تراشید، از ته. وقتی موهای سرم را تراشید تازه کلاه قد سرم شد. اما هنوز یک کم پیشانیم را می‌زد. نوک سبیلم را چرب کرد، تابشان داد. وقتی به نوک‌‌هاش نگاه کردم خودم از خودم می‌ترسیدم. من از کجا می‌دانستم؟ آن روز که دستت را بوسیدم، سه دفعه، وقتی خواستم از حیاط بروم بیرون، کدخدا آمد پشت سرم و گفت: «نکند سبیلت را بزنی. بگذار همین‌طور باشد. آقا خیلی پسندیدند. فردا هم کته می‌فرستم با بچه‌‌هات بخور.» چکمه‌‌ها تنگ بود، گفتم که. کدخدا و خالق چقدر زور زدند تا پام کردند. نوک پنجه‌‌ها و پشت پاهام را می‌زد. کدخدا می‌گفت: «این که پا نیست، بیل است.» اما نخندید. هیچ‌کس نخندید. من خوشحال بودم. حالا که می‌گویم خوشحال بودم خجالت می‌کشم. نمی‌دانم، شاید ثواب داشت. یک شمشیر هم دادند دستم. شمشیر که نبود. قبضه نداشت. فقط یک تیغه بود. تیزش کرده بودند. برق می‌زد. حسن دلاک تیزش کرده بود. وقتی آمدم خانه ی کدخدا دیدم توی کاهدانی نشسته و دارد تیزش می‌کند. لرزیدم. حسن دلاک نگاهم کرد و گفت: «خدا قوت.» خواستم برگردم. اما خالق دم در جلو راهم سبز شد. گفت: «کجا، مصطفی؟ مگر صد تومن با سه تا گوسفند کم چیزی‌ست؟ می‌توانی یک تکه زمین بخری. اصلا از ملک خودم، هر جاش را بخواهی با حق‌آبه به تو می‌دهم تا از مرد این و آن شدن راحت بشوی. تازه فکر ثوابش را بکن.» آمدم توی اتاق. دیدی که ؟ خالق گفت: «اول برو دست آقا را ببوس.» من که نمی‌خواستم بیایم. پسر کدخدا آمد دنبالم. من توی جماعت بودم. داشتیم توی میدان ده سینه می‌زدیم، من محکم‌تر از همه می‌زدم. کسی تا آن وقت توی ده ما سینه نمی‌زد. می‌رفتیم ده بالا سینه می‌زدیم. من برای تو می‌زدم که یک‌دفعه شنیدم پسر کدخدا می‌گفت: «مصطفی، مصطفی!» جلو دکان فرج ایستاده بود و داد می‌زد. من را نمی‌دید، رفتم. گفت: «بابا می‌گوید سینه‌زنی بس است. ظهر است دیگر.» مردم نمی‌دانستند. از کجا بدانند؟ همه پس رفتند _ از وقتی کدخدا همه‌اش دنبال من می‌فرستاد یا توی روضه پهلو دست خودش می‌نشاند همه به من احترام می‌گذاشتند. جماعت پس رفت و من آمدم خانه ی کدخدا. گفتم حسن دلاک را دیدم که داشت شمشیر زنگ‌زده را تیز می‌کرد. بعد لباس را پوشیدم. بیشتر از آن شلوار سرخ ترسیدم. کلاه زره داشت، دو طرفش داشت. کلاه‌آهنی بود. سنگین بود. خودت بقیه‌اش را بهتر می‌دانی. چرا بگویم؟ وقتی آمدم تو، توی دهنه ی در یادت است؟ تو آن بالا نشسته بودی. استکان چای دستت بود. چای نبات بود. قلیان هم جلوت بود. خالق پشت سرم بود. زد به پشتم، گفت: «سلام کن، مصطفی.» تو خندیدی. چای هنوز دستت بود. داشت دندانهام به هم می‌خورد. شمشیر را گرفته بودم پشت پرده ی اتاق. من سلام نکردم. گفتم که. اما تو گفتی؟ «علیک السلام، مصطفی، خوب به تو می‌آید.» بعد نگاه کردی به کدخدا که‌ آن طرف تو ایستاده بود. دست به سینه‌ ایستاده بود، دولا شده بود و شانه‌‌هاش تکان می‌خورد. من هم داشتم گریه می‌کردم. اما تو ندیدی. ندیدی که مثل حالا داشتم‌ اشک می‌ریختم. نگاه می‌کردم. به نوک سبیلم، به چکمه‌‌هام و گریه می‌کردم. هرچه کهنه کشیدند پاک نشد، آخرش فرستادند دکان محمدعلی، ده بالا، واکس آوردند و زدند به چکمه‌‌ها. وقتی به شلوار سرخم نگاه کردم باز دندانهام به هم خورد. خالق پاچه ی شلوار را کرد توی چکمه‌‌ها. اگر خالق نایستاده بود پشت سرم می‌رفتم بیرون. پسر کدخدا هم بود. صدای گریه‌اش را می‌شنیدم. کدخدا گفت: «مصطفی، چرا معطلی؟ اول برو دست آقا را ببوس.» خالق هلم داد. حتی دست چپم را گرفت و کشید طرف شما. پام پیش نمی‌آمد. آمدم جلو شما. گریه می‌کردم. می‌دانم که دیدید. دیدید که گریه می‌کردم. گفتید: «مصطفی، گریه ندارد، جانم. تو این کار را برای ثوابش می‌کنی.» یادتان آمد؟ یادتان آمد که گفتید: «من چهل سال است دارم مردم را به یاد غریبی جدم می‌اندازم اما هنوز نتوانسته‌ام مثل تو ازشان‌ اشک بگیرم. ببین مش‌تقی چطور دارد گریه می‌کند.» بعد گفتید: «حالا ببینم توی این ظهر عاشورا چه کار می‌کنی. می‌خواهم کاری کنی که عرش به لرزه دربیاید!» آن وقت من هم شمشیرم را محکم گرفتم دستم و گریه‌ام را خوردم. گفتید: «حالا شدی شمر. محکم باش! تو هر چی خودت را بی‌رحم‌تر نشان بدهی مردم را بیشتر به یاد مظلومی‌جدم می‌اندازی. مگر نمی‌دانی هر کس بک قطره‌ اشک از مردم بگیرد ثواب یک حج اکبر را می‌برد؟» من دیگر نمی‌لرزیدم. اما دلم می‌خواست دست شما را ببوسم. پاهاتان را ببوسم. اما همان‌جا وسط اتاق، ‌جلو شما، ایستاده بودم. مش‌تقی داشت گریه می‌کرد و می‌زد به پیشانیش. شما گفتید: «می‌بینی از همین حالا چطور داری از مردم گریه می‌گیری؟ از این به بعد مردم هر وقت ترا ببینند با این سبیل تابیده‌ات حتی اگر عاشورا نباشد به یاد جدم می‌افتند و گریه می‌کنند.» بعد نی قلیان را گذاشتید زیر لبتان و شروع کردید به پک زدن. خالق ایستاده بود پهلوی من. مش‌تقی که خواست برود بیرون، خالق دستش را گرفت. پسر کدخدا نبودش. نه، نبود. شما نگاه کردید به کدخدا، بعد به خالق، بعد به مش‌تقی. بعد گفتید: «خوب، بلند بشویم بلکه به یک ثوابی برسیم. تو هم محکم باش، مصطفی. مبادا یک‌دفعه بزنی زیر گریه که تمام اجرت می‌رود. محکم باش.» خالق آمد جلو. کدخدا هم آمد جلو. هردوتاشان زیر بازوهاتان را گرفتند. شما گفتید: «بابا، من که‌ آن قدرها پیر نشده‌ام که نتوانم این دو قدم راه را بیایم.» آنها شما را بلند کرده بودند. من دیدم. پاهاتان روی زمین نبود. داشتند شما را می‌آوردند طرف من. گفتید: «خودم می‌توانم. خودم می‌آیم. ترا به خدا زحمت نکشید.» من کنار رفتم. آنها شما را بردند. از در بردند بیرون. از ایوان بردند پایین. من هم راه‌ افتادم. شما می‌گفتید: «ترا به خدا خجالتم ندهید.» وقتی من رسیدم، رسیدم به لب ایوان، شما را لب باغچه نشانده بودند. عمامه‌تان یک‌بر شده بود. پشتتان به من بود که رسیدم. پسر کدخدا هم آمد جلوتان خم شد و پاهاتان را گرفت. من ندیدم که گرفت. شما دیدید، حتما. من آمدم جلوتر. پسر کدخدا‌اشاره کرد، از سر شانه ی شما سرک کشید و‌اشاره کرد. من هم عمامه‌تان را برداشتم. عبا از روی شانه‌‌هاتان افتاده بود. خالق گفت: «چرا معطلی مصطفی؟ حالا دیگر عدل ظهرست.» شما که برگشتید، من چشم‌‌هاتان را دیدم. نگاه کردید. نگاه کردید به من، به کدخدا. کدخدا و خالق دستهاتان را چسبیده بودند. خالق لگد پراند و گفت: «چرا معطلی؟» صدای گریه ی مش‌تقی را شنیدم. مثل زن‌‌ها گریه می‌کرد. در حیاط بسته بود. من ریش شما را گرفتم و شمشیر را آوردم جلو. خالق لگد پراند و داد زد: «از قفا، احمق!» ریش شما توی دستم بود. من می‌دیدم. سرتان رو به بالا بود. چشم‌‌هاتان را می‌دیدم. ریش حنابسته‌تان توی دست چپ من مچاله شده بود. چشم‌‌هاتان گشاد شده بود، خیلی. داشتید نفس نفس می‌زدید. گردنتان را تکان دادید و چانه‌تان توی دست من تکان خورد. لبهاتان باز نشد. نمی‌توانستید باز کنید. من شمشیر را گذاشتم پشت گردنتان. کدخدا گریه کرد. صدای گریه‌اش بلند بود. صدای گریه ی مش‌تقی را نمی‌شنیدم. من شمشیر را کشیدم پشت گردنتان. خالق گفته بود: «با یک ضربت اگر بشود بهتر است.» اما نشد. می‌کشیدم. می‌کشیدم. بعد ریشتان را ول کردم که چشم‌‌هاتان را نبینم و باز کشیدم. من شنیدم، با گوش خودم شنیدم که گفتید: «عجب!» و من باز کشیدم . کشیدم. کشیدم. بعد که کدخدا و خالق نشستند، نشستند کنار باغچه، سر شما توی دست من بود. داشت ازش خون می‌چکید. می‌فهمیدم که مش‌تقی دارد با مشت می‌زند به پشتم. محکم می‌زد اما من فقط به شما نگاه می‌کردم. تا وقتی پسر کدخدا نگفت: «آب بیاورم، بابا؟» می‌زد. بعد نزد. کدخدا هنوز گریه می‌کرد. خالق هم گریه می‌کرد. خالق میان گریه گفت: «آن سر بریده را بگذار زمین، شمر ذی‌الجوشن. برو گم شو!» من دیدم که شما هنوز نشسته‌اید لب باغچه. پاهاتان تکان می‌خورد. دستهاتان هنوز توی دستهای کدخدا و خالق بود. آن وقت من باز سر را دیدم که توی دستم بود، توی دست چپم بود. شمشیر توی دست راستم بود. کدخدا گفت: «برو گم شو، برو آن لباس‌‌های لعنتی را بکن تا بشوییم.» سر از دستم افتاد. عقب عقب رفتم. به شما نگاه می‌کردم، به‌ آن تن بی‌سرتان. خون هنوز داشت از گلوی بریده‌تان بیرون می‌زد. مش‌تقی غش کرده بود. روی زمین افتاده بود. من نشستم روی سکوی ایوان. شمشیر هنوز دستم بود. خونی بود. انداختمش. بعد کلاه را برداشتم و انداختم. چکمه‌‌ها را نمی‌شد درآورد. هرچه کردم نشد. گریه می‌کردم و زور می‌زدم. بعد چشمم افتاد به شمشیر، آن را برداشتم و چکمه‌‌ها را پاره کردم. بعد زره را درآوردم. تسمه‌‌هاش را پاره کردم. شلوار را نمی‌شد در بیاورم. آن هم جلو شما که آنجا، لب باغچه خوابیده بودید. بدن لاغرتان هنوز یادم است. دنده‌‌هاتان پیدا بود. سرتان را گذاشته بودند کنار گردن. پسر کدخدا آب می‌ریخت و گریه می‌کرد. خالق هم آب می‌ریخت. گریه نمی‌کرد، فقط آب می‌ریخت. در که زدند پسر کدخدا رفت در را باز کرد. حسن دلاک بود. تابوت روی سرش بود. داد زد: «زود باشید، جماعت دارند می‌آیند این طرف. گفتم سید مرده.» پسر کدخدا گفت: «حالا بیا تو تا در را ببندم.» من هم آمدم پهلوی شما. خودم را کشاندم پهلوی شما و دستهاتان را بوسیدم. خالق گفت: «برو عقب تا کارمان را بکنیم.» من باز بوسیدم. می‌ترسیدم به سرتان نگاه کنم، به گلوی بریده‌تان. فقط دستهاتان را می‌بوسیدم. کدخدا گفت: «اوهوی مش‌تقی، بیا کمک کن ببینم.» مش‌تقی کفن را پیچید دور شما. کدخدا گفت: «خالق، غسلش درست نبود.» خالق گفت: «جدش را کی غسل داد؟» بعد شما را گذاشتند توی تابوت. من خواستم بزنم، دستم رفت بالا که با شمشیر بزنم به فرق سرم. پسر کدخدا گرفت. دستم را گرفت. مردها ریختند و شمشیر را گرفتند. بعد انداختندم زمین. پسر کدخدا نشسته بود روی سینه‌ام. کاش کشته بودم. خالق گفت: «این‌‌ها را باید بشوییم بگذاریم برای تعزیه. ببینید چطور چکمه‌‌ها را پاره کرده. من که گفتم این مصطفی یک کم بی‌عقل است، اما کی به خرجش رفت؟» دیگر نمی‌توانم بگویم. دهنم، زبانم خشک شده. سرم... اما می‌دانم که شما همه‌اش را می‌دانید. می‌دانید که من چقدر برای شما گریه کردم، چقدر دنبال تابوتتان کاه به سرم ریختم، توی سرم زدم، چقدر سرم را زدم به دیوار. آن وقت آنها من را از ولایت بیرون کردند. از افجه بیرون کردند. از ده بالا، از خسروشیرین. حالا هم توی ولایت غربت. شما می‌دانید غربت یعنی چه. می‌دانستم که هر وقت شما معجزه کنید می‌آیند سر وقت من. اما دلم می‌خواست معجزه کنید. هر کس هم که گفت: «معجزه نکرده. این‌‌ها همه‌اش دروغ است.» جلوش ایستادم. توی ده بالا نمی‌شد. غریبه بودم. اما همین جا چند دفعه سر شما دعوا کردم. حالا هم زبان تشنه، جلوتان زانو زده‌ام. این شمع‌‌ها را آوردم تا شش گوشه ی قبرتان روشن کنم. همه‌اش را روشن کنم. بگذار مش‌تقی ببیند که قبر آقام حسین روشن شده، بگذار فردا بگوید که قبر آقام حسین نورباران شده، بگذار فردا مردم، همه، بفهمند که‌ آقام حسین معجزه کرده. بگذار افجه‌ای‌‌ها، خان‌میرزایی‌‌ها، ده بالایی‌‌ها، خسروشیرنی‌‌ها، حتی حبیب‌آبادی‌‌ها، همه، بگویند که مصطفی شمر، نه، شمر شب آمده به ضریح آقام حسین دخیل بسته، گردنش را بسته به میله‌‌های ضریح. اما ترا به خون گلوی خودت قسمت می‌دهم، به‌آن وقت و ساعتی که شمر گردنت را از قفا برید، پیش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفیع من بشو! شفیع من روسیاه، من...

پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#592 | Posted: 5 Apr 2014 20:04




کباب غاز
نویسنده: سید محمد علی جمال زاده


قسمت اول

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم كه هركس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یك مهمانی دسته‌جمعی كرده، كباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم كه به‌تازگی با هم عروسی كرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی كه هست چون ظرف و كارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یك دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر. .....
..... گفتم خودت به‌تر می‌دانی كه در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر كم‌تر نمی‌شوند.
گفت یك بر نره‌خر گردن‌كلفت را كه نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بكش و بگذار سماق بمكند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یك‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شكم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند كه كباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌كنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا كه خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یكی از دوستان و آشنایان یك‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟
با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون كن كه محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از كسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی كه شكوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌كه دو روز مهمانی بدهیم. یك روز یك‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.
اینك روز دوم عید است و تدارك پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و كباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای كه از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حكایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست كیفور شده بودم كه عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مباركی شرفیاب شده است.
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌كه دسته هاون برنجی در گلویش گیر كرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یك مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بكن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط كرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و كاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید كنم. پیش خودم گفتم چنین روز مباركی صله‌ى ارحام نكنی كی خواهی كرد؟ لذا صدایش كردم، سرش را خم كرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند. قدش درازتر و پك و پوزش كریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای كه در همان ساعت در دیگ مشغول كباب شدن بود سر از یقه‌ی چركین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یك انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل كزم‌هایی كه به مارچوبه‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم كه سر زانوهای شلوارش_ كه از بس شسته شده بودند به‌قدر یك وجب خورد رفته بود_ چنان باد كرده بود كه راستی‌راستی تصور كردم دو رأس هندوانه از جایی كش رفته و در آن‌جا مخفی كرده است.
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق كمیاب و شیء عجیب بودم كه عیالم هراسان وارد شده گفت خاك به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از كجا غاز خواهی آورد؟ تو كه یك غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی كباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده كه نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن كباب غاز به این است كه دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا كه حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم كه هرطور شده تا زود است یك غاز دیگر دست و پا كنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد كودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا كردن یك غاز در شهر بزرگی مثل تهران، كشف آمریكا و شكستن گردن رستم كه نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب كرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی كه چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یك عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا كنی.
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یك‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می‌شوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.
دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوكش را چیده، دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر كرده‌ام. این اسكناس را می‌گیری و زود می‌روی كه می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#593 | Posted: 5 Apr 2014 20:06 | Edited By: nazi220




قسمت دوم

ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌كه اصلن به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شیوه‌ای سوار كرد كه امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.
این حرف كه در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، كم‌كم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است كه از تو یك كلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب می‌خواهم بكشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیك‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟ چه‌كار می‌كنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان كن كه سوقات یزد است...
مصطفی قد دراز و كج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری كند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر كوچك من هستی. اصلن امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یك‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی. ما را یك‌سره فراموش كرده‌ای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری. الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یك‌دست از لباس‌های شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و كباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شكم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم كه نزدیك است بتركیم. كاه از خودمان نیست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور كنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممكن است باز یكی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌كه مرگ ما را خواسته باشید...
آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌كنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌كنی.
مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمكینی زد؛ یعنی كه كشك و پس از مدتی كوك‌كردن دستگاه صدا گفت: «خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد.»
چندین‌بار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حكایات كتاب «سایه روشن».
دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و كمال دور میز حلقه زده در صرف‌كردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند كه ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و كراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و كرم كاهگل‌مالی كرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت كرده و معطر و منور و معنعن، گویی یكی از عشاق نامی سینماست كه از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد. خیلی تعجب كردم كه با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌كار برده كه لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود كه درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.
آقای مصطفی‌خان با كمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار كرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یكی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی كردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌كلی آسوده می‌شد.
به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان كه الكلش كم است یك گیلاس نوش‌جان بفرمایید.
لب‌ها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنیاك فرانسوی ستاره‌نشان دارم، ولی حالا كه اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌كنم.این‌را گفته و گیلاس عرق را با یك حركت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودكای مخصوص لنینگراد را دارد كه اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای كمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد. یك گیلاس دیگر لطفن پر كنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نكشید كه دو ثلث شیشه‌ی عرق به‌انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شكم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد. محتاج به تذكار نیست كه ایشان در خوراك هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهیتش شده بود كه باور كردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوك جمع را چیده و متكلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. كلید مشكل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌كند.
این آدم بی‌چشم و رو كه از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیكاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریكا چیزها حكایت می كرد كه چیزی نمانده بود خود من هم بر منكرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است كه فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یكی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.
به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا كرد به خواندن قصیده‌ای كه می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان كه خیلی ادعای فضل و كمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مكرر ساختند. یكی از حضار كه كباده‌ی شعر و ادب می‌كشید چنان محظوظ گردیده بود كه جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت «ایوالله؛ حقیقتن استادی» و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم كه باید متروك گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری كه خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و كاسه و كوزه یكی شده بودیم، كلمه‌ی «استاد» را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار كردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال كنم.
همه‌ی حضار یك‌صدا تصدیق كردند كه تخلصی بس به‌جاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوكر نموده فرمودند: «هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد كرد.» ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.
اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را كف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به كائنات اعتنا نداشت.
حالا آش‌جو و كباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد كنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است كه كباب غاز را بیاورند.
مثل این‌كه چشم‌به‌راه كله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن می‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یك‌رأس غاز فربه و برشته كه هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.
شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است كه نكند بوی غاز چنان مستش كند كه دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌كه چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید كه میزبان عزیز ما این یك دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من كه شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا كنید یك لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما كه خیال نداریم از این‌جا یك‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان كه گاوخونی زنده‌رود نیست كه هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوكر را صدا زده گفت: «بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یك‌سر ببری به اندرون.»
مهمان‌ها سخت در محظور گیر كرده و تكلیف خود را نمی‌دانند. از یك‌طرف بوی كباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فكر كردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش كار مناسبی دست و پا كنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، كارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم كه بخواهد اسماعیل را قربانی كند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌كردم كه می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یك دوجین اصرار بود كه به شكم آقای استاد می‌بستم كه محض خاطر من هم شده فقط یك لقمه میل بفرمایید كه لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه كه قصاب زبان غاز را با كله‌اش بریده بود، والا چه چیزها كه با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌كه از من همه اصرار بود و از مصطفی انكار و عاقبت كار به آن‌جایی كشید كه مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دشته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.
كار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت كه ناگهان از دهنم در رفت كه اخر آقایان؛ حیف نیست كه از چنین غازی گذشت كه شكمش را از آلوی برغان پركرده‌اند و منحصرن با كره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این كلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود كه مصطفی مثل اینكه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز كرد و یك كتف غاز را كنده به نیش كشید و گفت: «حالا كه می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با كره‌ی فرنگی سرخش كرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یك لقمه‌ی مختصر می‌چشیم.»
دیگران كه منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یك چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در كمركش دروازه‌ی حلقوم و كتل و گردنه‌ی یك دوجین شكم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان كلكش را كندند كه گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود كه هركدام یك معده‌ی یدكی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باوركردنی نبود كه سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام كارد و چنگال به‌دست، با یك خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در كشمكش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و كمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم كه غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و «قطعة بعد اخرى» طعمه‌ی این جماعت كركس صفت شده و «كان لم یكن شیئن مذكورا» در گورستان شكم آقایان ناپدید گردید.
مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناك آب به دهانم خشك شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زوركی و خوشامدگویی‌های ساختگی كاری از دستم ساخته نبود.
اما دو كلمه از آقای استاد بشنوید كه تازه كیفشان گل كرده بود، در حالی كه دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری كه تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و كرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاك می‌كردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شكار گرازی كه در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا كرده بودند و از معاشقه‌ی خود با یكی از دخترهای بسیار زیبا و با كمال آن سرزمین، چیزهایی حكایت كردند كه چه عرض كنم. حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق كردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.
در همان بحبوحه‌ی بخوربخور كه منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فك بوقلمون و شقاوت مردم دون و مكر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شكارچی معشوقه‌كش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
یارو حساب كار خود را كرده بدون آن‌كه سرسوزنی خود را از تك و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.
به مجرد این‌كه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای كشیده‌ی آب‌نكشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و كف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست. گفتم: «خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی كه چون تو ازبكی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر كه این ناز شستت باشد» و باز كشیده‌ی دیگری نثارش كردم.
با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش كه در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق كنان گفت: «پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته كه وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز كردید؛ كی گفته بودید كه توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شكمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید كه اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»
به‌قدری عصبانی شده بودم كه چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز كرده و این جوان نمك‌نشناس را مانند موشی كه از خمره‌ی روغن بیرون كشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسكین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی كه گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن كشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.
دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز كشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فكر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند كه مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند كه فورن آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.
همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و كمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با كمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌كه خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.
فردای آن روز به خاطرم آمد كه دیروز یك‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با كلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودماز خانه بیرون انداخته‌ام. ولی چون كه تیری كه از شست رفته باز نمی‌گردد، یك‌بار دیگر به كلام بلندپایه‌ی «از ماست كه بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ كردم كه تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع‌رتبه نگردم.


پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#594 | Posted: 8 Apr 2014 14:23 | Edited By: pixy_666
داستان کوتاه مهمان نوشته ی آلبرکامو

قسمت اول


معلم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سوی او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لا به لای تخته سنگ ها در میان برف هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنه وسیع جلگه مرتفع و متروک دیده می‌شد آهسته آهسته و به زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی آنکه هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینی اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دست کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن ها از کوره راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیر قشر نازکی برف سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپه برسند. هوا سرد بود از این رو وارد مدرسه شد تا ژاکتی بپوشد.
از میان کلاس خالی و سرد گذشت. روی تخته سیاه چهار رود فرانسه، که با چهار گچ رنگی گوناگون کشیده شده بود، از سه روز پیش به مصب خود می‌ریختند. ناگهان در وسط ماه اکتبر، پس از هشت ماه خشکسالی که حتی قطره ای باران نیامده بود، برف باریده بود و تقریبا بیست شاگرد مدرسه که در روستاهای پراکنده ی جلگه ی مرتفع زندگی می‌کردند به مدرسه نیامدند. هوا که خوب می‌شد بازمی‌گشتند. دارو حالا فقط تک اتاقی را که سکونتگاهش بود و در کنار کلاس درس قرار داشت و از جانب مشرق مشرف به جلگه بود گرم نگه می‌داشت. پنجره ی این اتاق نیز، مانند پنجره های کلاس، رو به جنوب گشوده می‌شد. ساختمان مدرسه از این جانب تا نقطه ای که سرازیری جلگه به سوی جنوب آغاز می‌شد دو سه کیلومتر فاصله داشت. در هوای صاف، سلسله کوه ارغوانی، آنجه که دره تا زمین بایر دشت ادامه میافت، دیده می‌شد.
دارو که حالا اندکی گرم شده بود به کنار پنجره ای باز گشت که اولین بار از پشت آن چشمش به آن دو مرد افتاده بود. آن‌ها دیگر دیده نمی‌شدند . حتما سرازیری را پشت سر گذاشته بودند. آسمان چندان تیره نبود زیرا شب گذشته برف قطع شده بود. صبح با نوری چرکین طلوع کرده بود و با کنار رفتن سقف ابرها، همچنان به همان حال مانده بود. ساعت دو بعد از ظهر بود که گویی روز اندک اندک آغاز می‌شد. اما امروز از آن سه روزی که، در میان تاریکی مداوم، برفی سنگین باریده بود و هوهوی باد در دولنگه ای کلاس را به تکان واداشته بود بهتر بود. دارو ساعتهای طولانی را در همین اتاق به سر آورده بود و تنها هنگامی‌پا بیرون گذاشته بود که خواسته بود به انبار برود و مرغها را دانه بدهد و مقداری زغال بیاورد. خوشبختانه کامیون پخش خواروبار تاجید، نزدیکترین روستای شمال، دو روز پیش از شروع برف و بوران ذخیره غذایی او را آورده بود و باز چهل و هشت ساعت دیگر از راه می‌رسید.
از این گذشته، ذخیره غذایی اش آن قدر بود که هر محاصره ای را از سر بگذراند، زیرا اتاق کوچک از کیسه های گندمی‌انباشته بود که اداره انبار کرده بود تا میان شاگردانی که خانواده هایشان دچار خشکسالی شده بودند تقسیم شود. راستش، روستاییها همه قربانی خشکسالی بودند چون تهیدست بودند. دارو هر روز میان بچه ها جیره غذایی تقسیم می‌کرد. می‌دانست در این روزهای سخت دست آن‌ها از جیره هر روزه کوتاه است. حدس می‌زد پدر یا برادر بزرگی بعد از ظهر بیاید و او جیره همه را به دستش بسپارد.البته باید سعی می‌کرد گندمها را تا درو آینده برساند. تا آنوقت مالامال از گندم از فرانسه می‌رسید و سختی تمام می‌شد. اما فراموش کرد آن فقر، آن سپاه ارواح ژنده پوش سرگردان در زیر آفتاب، آن جلگه های سوخته و خاکستر شده، آن زمین رفته قارچ قارچ شده و، در واقع، پلاسیده، آن سنگ هایی که زیر پا پخش می‌شد و به صورت خاک در می‌آمد کار دشواری بود. هزارها گوسفند و چند آدم اینجا و آنجا مرده بودند بی آنکه کسی خبر پیدا کند.
در مقابل چنین فقری، او که راهب وار در سکونتگاه مدرسه دورافتاده اش زندگی می‌کرد و به زندگی حقیرانه و دشوارش قانع بود، با وجود آن دیوارهای گچی، تخت باریک، طاقچه های رنگ نشده، چاه آب و جیره هفتگی آب و غذا، حس می‌کرد که زندگی شاهانه ای دارد. و ناگهان این برف، بدون خبر، بدون قطره های اخطار کننده باران، به زمین نشسته بود. این وضع آن جا بود که زندگی در آن، حتی بدون آدمها، هر چند وجودشان بی تاثیر بود، طاقت فرسا بود. اما دارو در آنجا به دنیا آمده بود. هر جای دیگر برایش حکم تبعید را داشت.
از اتاق بیرون رفت و قدم به مهتابی جلو مدرسه گذاشت. دو مرد حالا به نیمه راه سر بالایی رسیده بودند. سوار را به جا آورد بالدوچی بود، ژاندارم پیری که با او سابقه آشنایی داشت. بالدوچی سر طنابی را به دست داشت و مرد عربی با دست های بسته و سر زیر انداخته پشت سر او راه می‌آمد. ژاندارم با اشاره دست سلام کرد و دارو که غرق در اندیشه عرب بود پاسخی نداد؛ او جبه آبی رنگ نخ نمایی به تن داشت، پاپوش بی رویه ای پاهایش را که جوراب پشمی‌ضخیمی‌داشت پوشانده بود و چپیه کوتاه و باریکی بر سر گذاشته بود. آن‌ها نزدیک می‌شدند. بالدوچی جلوی اسب را می‌گرفت تا مرد عرب آزار نبیند و هر دو آهسته آهسته پیش می‌آمدند.
در فاصله صدارس، بالدوچی فریاد زد:"یک ساعته سه کیلومتر راه را از العمور تا اینجا طی کردیم." دارو پاسخی نداد. او با آن ژاکت پشمی، کوتاه و چهار شانه می‌زد. آن‌ها را می‌دید که بالا می‌آمدند. مرد عرب حتی یکبار سر بالا نکرده بود. وقتی آن دو پا به ایوان گذاشتند دارو گفت:"سلام، بفرمایید تو گرم شوید." بالدوچی بی آنکه سر طناب را رها کند با چهره درهم کرده پیاده شد. با آن سبیل زبر و کوتاه به معلم لبخند زد. چشمان ریز و سیاهش، که زیر پیشانی گود افتاده بود و دهانی که گرداگرد آن را چین و چروک گرفته بود، او را هوشیار و زحمت کش نشان می‌داد. دارو افسار را گرفت، اسب را به انبار برد و به سوی دو مرد برگشت که حالا توی مدرسه به انتظار او بودند. آن‌ها را به اتاقش برد. گفت:"می‌روم کلاس را گرم کنم. آنجا راحت تریم." هنگامی‌که به اتاق برگشت بالدوچی روی تخت نشسته بود. طنابی که خود را با آن به مرد عرب بسته بود گشوده بود. مرد عرب دو زانو کنار بخاری نشسته بود. دستهایش هنوز بسته بود، چپیه از روی سرش عقب رفته بود و به پنجره نگاه می‌کرد. دارو ابتدا چشمش به لبهای درشت، گوشتالو و صاف او افتاد که کما بیش سیاه پوست وار بود؛ بینی اش انحنایی نداشت و چشمانش سیاه و تب آلود بود. چپیه پس رفته اش پیشانی بلند و لجوجانه او را نشان می‌داد. مرد عرب با آن چهره آفتاب خورده که حالا از سرما رنگ باخته بود چنان حالتی بیقرار و سرکشانه داشت که هنگامی‌که به سوی دارو رو گرداند و یکراست در چشمانش نگریست او را به تکان واداشت. معلم گفت:"برویم به آن اتاق تا برایتان چای نعنا درست کنم." بالدوچی گفت:"ممنون چه دردسری! دلم می‌خواست بازنشسته می‌شدم." آن وقت رویش را به زندانی خود کرد و به عربی گفت: "بلند شو ببینم."مرد عرب برخاست و در حالی که دستهای طناب پیچش را جلو خود گرفته بود آهسته آهسته به کلاس درس رفت.
دارو چای و یک صندلی آورد. بالدوچی روی نزدیک ترین نیمکت نشسته بود و مرد عرب پشت به جایگاه میز و صندلی معلم و رو به بخاری، که میان میز و پنجره قرار داشت، چمباتمه زده بود. هنگامی‌که دارو لیوان چای را به سوی زندانی دراز کرد، به دیدن دست های طناب پیچ او مردد ماند و گفت:"شاید بهتر باشد دست هایش را باز کنیم." بالدوچی گفت:"باشد این برای توی راه بود." و خواست از جا برخیزد؛ اما دارو که لیوان را روی میز گذاشته بود کنار مرد عرب زانو زد. مرد عرب بی آنکه چیزی بگوید با چشمان تب آلودش به او را می‌نگریست. هنگامی‌که دستهایش آزاد شد، مچهای متورم خود را مالید، لیوان چای را برداشت و مایع داغ را با جرعه های سریع و کوجک سر کشید. دارو گفت:"خب تعریف کن ببینم کجا می‌روید؟" بالدوچی سبیل خود را از چای بیرون کشید و گفت:"همین جا، جانم."
"چه شاگردان عجیب و غریبی! امشب را هم اینجا می‌مانید؟ "
"خیر من به المعمور بر می‌گردم، تو هم این بابا را در تنجویت تحویل می‌دهی. کلانتری در آنجا چشم به راه اوست."
بالدوچی با تبسم دوستانه ای به او نگاه کرد.
معلم پرسید:" موضوع چیست؟ سر به سرم می‌گذاری؟ "
"خیر جانم. این دستور است."
" دستور؟ من که ..." و مردد ماند چون نمی‌خواست ژاندارم پیر را برنجاند. " می‌خواهم بگویم این کار من نیست."
" چی گفتی! منظورت چیست؟ در زمان جنگ مردم همه کاری می‌کنند."
"پس باید منتظر اعلام جنگ بمانم! "
" خیلی خوب، اما دستور باید اجرا شود و تو مستثنی نیستی. ظاهرا اتفاق هایی دارد می‌افتد. صحبت از شورش است. ما داریم مجهز می‌شویم."
دارو همچنان لجوجانه می‌نگریست.
بالدوچی گفت: " گوش کن، جانم. من از تو خوشم می‌آید برای همین است که اینها را برایت می‌گویم. در العمور ما دوازده نفر بیشتر نیستیم که باید در سراسر این ناحیه نگهبانی بدهیم ومن باید با عجله برگردم. به من گفته اند این مرد را به دست تو بسپارم و بدون تاخیر برگردم. نمی‌شد او را آنجا نگه داریم. مردم روستا خیالهایی به سرشان زده بود، می‌خواستند او را پس بگیرند. تو باید فردا پیش از غروب او را به تنجویت ببری. بیست کیلو متر راه برای آدم نیرومندی مثل تو نگرانی ندارد. بعد هم دیگر کاری نداری. بر می‌گردی پیش شاگردان و زندگی راحت و آسوده ات. "
صدای اسب از پشت دیوار به گوش می‌رسید که خره می‌کشید و سم به زمین می‌کوفت. دارو از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. هوا کم کم صاف می‌شد و روشنایی دشت برفپوش بیشتر می‌گشت. پس از آب شدن همه ی برف ها آفتاب بار دیگر دست به کار می‌شد و دوباره زمین ها را می‌سوزاند. آسمان صاف بار دیگر روزهای پیاپی پرتو سوزان خود بر پهنه متروکی که جای انسان نبود می‌تاباند.
رویش را به بالدوچی کرد و گفت: " بعد از این حرف ها، چه کار کرده؟ " و پیش از اینکه ژاندارم دهان باز کند، پرسید: " فرانسه می‌داند؟ "
" نه، حتی یک کلمه. یک ماه بود دنبالش می‌گشتیم، پنهانش کرده بودند. پسر عمویش را کشته."
" مخالف ماست؟ "
" فکر نمی‌کنم. اما آدم مطمئن نیست. "
" چرا او را کشته است؟ "
" فکر می‌کنم دعوای خانوادگی بوده. ظاهرا یکی از دیگری گندم طلب داشته. چیزی که مسلم است این است که پسر عمویش را با کارد سر بریده، مثل گوسفند، گوش تا گوش."
و با حرکت دست، کشیدن تیغه ی کاردی را بر گردن خود نشان داد. مرد عرب، که توجهش جلب شده بود، با نگرانی او را نگریست. دارو ناگهان در خود نسبت به مرد احساس خشم کرد، نسبت به همه آدمها با کینه دیرینه، نفرت مداوم و شهوت خونریزی شان.
صدای فش فش کتری از روی بخاری شنیده می‌شد. برای بالدوچی چای ریخت و سپس برای مرد عرب که بار دیگر حریصانه نوشید. عرب دستهایش را کش داد و جبه اش گشوده شد. معلم سینه نحیف و مردانه اش را دید.
بالدوچی گفت: " ممنون، پسرم. خوب، من دیگر می‌روم. " برخاست، طناب کوچکی را از جیبش بیرون آورد و به سوی مرد عرب رفت. دارو با لحن سرد گفت: " چه کار می‌خواهی بکنی؟
بالدوچی بهتزده طناب را به او نشان داد.
" احتیاجی نیست. "
ژاندارم پیر با تردید گفت:" به خودت مربوط است. حتما اسلحه داری."
"هفت تیر دارم."
"کجاست؟"
" توی چمدان"
"باید نزدیک تختخوابت باشد. "
"چرا من ترسی ندارم. "
"دیوانه ای، پسرم. اگر شورش در بگیرد، هیچکس در امان نیست، من و تو ندارد. "
" من از خودم دفاع می‌کنم. تا به اینجا برسند فرصت دارم."
بالدوچی زیر خنده زد، ناگهان سبیل او دندان های سفیدش را پوشاند.
" فرصت داری؟ خیلی خوب، همین را می‌خواستم بگویم. تو همیشه کله شق بوده ای. برای همین است که از تو خوشم می‌آید، به پسرم رفته ای. "
هفت تیرش را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
"مال خودت، از اینجا تا العمور دو تا هفت تیر نمی‌خواهم."
اسلحه بر زمینه رنگ سیاه میز درخشید. هنگامی‌که ژاندارم رویش را به او کرد، بوی چرم و تن اسب به مشام معلم رسید.
دارو ناگهان گفت: " گوش کن، بالدوچی، این کارها حال مرا به هم می‌زند، به خصوص این بابا. اما او را تحویل نمی‌دهم. پایش بیفتد جنگ هم می‌کنم، اما تحویلش نمی‌دهم."
ژاندارم پیر رو در رویش ایستاد و عبوسانه نگاهش کرد.
آهسته گفت: " داری حماقت می‌کنی. راستش من هم از این کار خوشم نمی‌آید. آدم پس از سالهای سال که مرتب طناب به گردن محکوم ها انداخته باز دستش پیش نمی‌رود طناب را به گردن محکوم جدید بیاندازد، آدم خجالت می‌کشد، آره، خجالت می‌کشد. اما این هم هست که نمی‌شود این ها را به حال خودشان گذاشت."
دارو گفت: " من تحویلش نمی‌دهم."
"باز تکرار می‌کنم، دستور است، پسرم. "
"بسیار خوب، برای آن‌ها هم حرف مرا تکرار کن: تحویلش نمی‌دهم."
بالدوچی سعی کرد بیندیشد. به مرد عرب نگاه کرد و بعد به دارو. سرانجام تصمیم خود را گرفت.
"نه، چیزی به آن‌ها نمی‌گویم. حالا که خیال داری ما را سنگ رو یخ کنی، درنگ نکن؛ من چیزی نمی‌گویم. دستور داشتم زندانی را تحویل دهم و دارم همین کار را می‌کنم. فقط اینجا را امضا کن."
"احتیاجی نیست. من انکار نمی‌کنم او را به دست من سپردی."
"سر به سرم نگذار. می‌دانم که راستش را می‌گویی. تو مال همین اطرافی و شیله پیله ای در کارت نیست. اما این را باید امضا کنی. قانون کار این است."
دارو کشو میز خود را گشود، یک شیشه کوچک مربع شکل جوهر بنفش و یک قلم چوبی قرمز رنگ با سر قلمی‌درشت که از آن برای نوشتن سر مشق استفاده می‌کرد بیرون آورد و امضا کرد. ژاندازم کاغذ را به دقت تا کرد و در کیف بغلی اش گذاشت. سپس به سوی در راه افتاد.
دارو گفت: " تا دم در همراهت می‌آیم."
بالدوچی گفت: " خیر، لازم نیست ادب را رعایت کنی. تو به من توهین کردی."
مرد عرب را نگاه کرد که بیحرکت در همان نقطه نشسته بود، با نفرت بینی اش را بالا کشید و به سوی در رفت. گفت: "خداحافظ پسرم." در پشت سرش بسته شد. بالدوچی ناگهان جلو پنجره ظاهر شد و باز ناپدید گردید. برف صدای گامهایش را از انعکاس می‌انداخت. در آن سوی دیوار اسب تکان خورد و چندین مرغ از ترس پر و بال زدند. لحظه ای بعد بالدوچی دوباره جلو پنجره دیده شد که افسار اسب را به دست گرفته بود و همراه خود می‌برد. بی آنکه رویش را برگرداند قدم زنان به سوی سربالایی کوتاه راه می‌سپرد. سپس او پیشاپیش از نظر نا پدید شد. صدای سنگی که فرو می‌غلتید به گوش رسید. دارو به سوی زندانی که سر جای خود نشسته بود و چشم از او بر نمی‌داشت بر گشت و هفت تیر را از توی کشوی میز برداشت و در جیبش جا داد. سپس بی آنکه به پشت سر نگاه کند به اتاق خود رفت.
مدتی روی تختخوابش دراز کشید و آسمان را که اندک اندک تیره تر می‌شد تماشا کرد و به سکوت گوش داد، همان سکوتی که در روزهای نخست جنگ آزارش می‌داد. در خواست کرده بود در شهر کوچک دامنه تپه ها شغلی به او واگذار شود، تپه هایی که جنگل های علیا را از دشت جدا می‌کرد. در آنجا دیواره های سنگی، که در بخش شمالی سبز و سیاه بود و در بخش جنوبی صورتی و ارغوانی، مرز تابستان همیشگی را مشخص می‌کردند. اما در بخش شمالی، در دل جلگه، کاری به او داده بودند. در ابتدا، انزوا و سکوت در این بیابآن‌ها که ساکنانش سنگها بودند برایش دشوار بود. گه‌گاه شیارها او را به کشت و کار می‌خواندند، شیارهایی که برای یافتن نوعی سنگ ساختمانی کنده شده بودند. سنگ تنها محصولی بود که با شخم زدن در این ناحیه به دست می‌آمد، دور از سنگ ها، قشر نازکی خاک گودالها را انباشته بود که روستاییان برای غنی شدن خاک باغچه های کوچک خود جمع آوری می‌کردند. وضع این جا چنین بود: سنگ و صخره سه چهارم ناحیه رو پوشانده بود. شهرها پا می‌گرفتند، رشد می‌کردند، سپس ناپدید می‌شدند؛ انسآن‌ها از راه می‌رسیدند، عشق می‌ورزیدند، سرسختانه می‌جنگیدند، سپس جان می‌دادند. هیچکس در این برهوت، نه او و نه مهمانش، در خور اهمیت نبود. با این همه دارو می‌دانست بیرون از این برهوت هیچ یک از آن دو نمی‌توانست واقعا زندگی کند.
هنگامی‌که برخاست صدایی از کلاس شنیده نمی‌شد فکر می‌کرد مرد عرب گریخته و دیگر لزومی‌ندارد تصمیمی‌بگیرد. شادی وجدآوری که از این فکر احساس کرد شگفت آور بود. اما زندانی آنجا میان بخاری و میز دراز کشیده بود و با چشمان باز به سقف خیره شده بود. در آن حال لبان کلفت او به خصوص دیده می‌شد و توی چشم می‌زد. دارو گفت: " بیا. " مرد عرب برخاست و به دنبالش رفت. معلم، در اتاق خواب، به یک صندلی نزدیک میز زیر پنجره اشاره کرد. مرد عرب بی آنکه چشم از دارو بردارد نشست.
" گرسنه ای؟ "
زندانی گفت: " آره. "
دارو میز را برای دو نفر چید. آرد و روغن آورد، در ماهیتابه مایه کیک درست کرد و اکاقی کوچک را که کپسول گازی داشت روشن کرد. تا کیک پخته می‌شد به انباری رفت و پنیر، تخم مرغ، خرما و کنسرو شیر غلیظ شده آورد. کیک که آماده شد آن را روی رف پنجره گذاشت تا خنک شود. مقداذی شیر را با آب رقیق کرد و حرارت داد. تخم مرغ ها را به هم زد و املت درست کرد. همچنانکه سرگرم کار بود دستش به هفت تیری خورد که در جیب راستش گذاشته بود. ظرف را زمین گذاشت، به کلاس رفت و هف تیر را در کشو میز جا داد. به اتاق که برگشت تاریکی شب از راه رسیده بود. چراغ را روشن کرد و برای مرد عرب غذا کشید، گفت: " بخور. " مرد عرب تکه ای کیک برداشت، با ولع به سوی دهان برد، اما درنگ کرد. پرسید: " شما نمی‌خورید؟ "
" تو اول بخور. من هم می‌خورم. "
لبان کلفت اندکی گشوده شد. مرد عرب درنگ کرد، سپس با عزم جزم کیک را گاز زد.
غذا که تمام شد مرد عرب به معلم نگاه کرد و گفت: " شما قاضی هستید؟ "
" نه من فقط تو را تا فردا نگه می‌دارم."
" پس چرا با من غذا می‌خورید؟ "
" چون گرسنه ام. "

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#595 | Posted: 8 Apr 2014 14:31 | Edited By: pixy_666
داستان کوتاه مهمان نوشته ی آلبرکامو

قسمت دوم


مرد عرب سکوت کرد. دارو از جا برخاست. تختی تاشو از انبار آورد و میان میز و بخاری جا داد، به طوری که با تخت خودش زاویه قائمه درست می‌کرد. از چمدان بزرگی که در گوشه اتاق به طور عمودی گذاشته بود و از آن برای جا دادن کاغز استفاده می‌کرد دو پتو برداشت و روی تخت سفری گسترد. سپس درنگ کرد، اندیشید برای چه دست به این کارها می‌زند و روی تختخوابش نشست. کار دیگری نبود که انجام دهد، چیز دیگری نبود آماده کند. این بود که چشمانش را به مرد دوخت. او را می‌نگریست و سعی می‌کرد چهره او را هنگام خشمگین شدن مجسم کند. به جایی نرسید. جز دهان حیوان مانند و چشمان سیاهی که برق می‌زد چیزی نمی‌دید.
با لحنی دشمنانه که مرد عرب را شگفتزده کرد، پرسید: " چرا او را کشتی؟ "
مرد عرب رویش را برگرداند.
" فرار کرد من هم دنبالش کردم. "
دوباره به چشمان او نگاه کرد که حالا انباشته از پرسشهای حزن آور بود: " با من چه کار می‌کنند؟ "
" می‌ترسی؟ "
راست نشست و رویش را برگرداند.
" پشیمانی؟ "
مرد عرب با دهان باز او را نگاه کرد. ظاهرا از حرف های او سر در نیاورده بود. خشم دارو شدت پیدا کرد. در عین حال از اینکه اندام درشتش به سختی میان دو تختخواب جا داشت احساس ناراحتی و نا امنی می‌کرد.
بیصبرانه گفت: " اینجا دراز بکش. تخت مال توست. "
مرد عرب حرکتی نکرد. خطاب به دارو گفت: " یک چیزی می‌خواستم بپرسم. "
معلم به او نگاه کرد.
" ژاندارم فردا می‌آید؟ "
" نمی‌دانم. "
" شما با ما می‌آیید؟ "
" نمی‌دانم، چطور مگر؟ "
زندانی برخاست و روی پتوها دراز کشید، پاهایش رو به پنجره بود. نور چراغ برق مستقیما به چشمهایش می‌تابید و او بیدرنگ آن‌ها را بست.
دارو کنار تخت ایستاد و دوباره گفت: " چطور مگر؟ "
مرد عرب چشمانش را زیر نور خیره کننده گشود و به او نگریست، سعی کرد پلک نزند.
گفت: " شما هم با ما بیایید. "
دارو تا نیمه های شب هنوز خواب به چشمانش نرسیده بود. کاملا برهنه شده و روی تختش دراز کشیده بود؛ معمولا برهنه می‌خوابید. اما هنگامی‌که به صرافت افتاد که چیزی به تن ندارد دچار تردید شد :
احساس ناامنی کرد، وسوسه شد لباسش را به تن کند. سپس شانه بالا انداخت. آخر او که بچه نبود، اگر پایش می‌افتاد می‌توانست حریفش را دو نیم کند. از روی تختخواب او را زیر نظر داشت، مرد عرب به پشت دراز کشیده بود، با چشمان بسته اش در زیر نور خیره کننده همچنان بی جرکت بود. هنگامی‌که دارو چراغ را خاموش کرد گویی غلظت تاریکی چند برابر شد. شب رفته رفته از درون پنجره که آسمان بی ستاره آرام در حرکت بود دوباره جان گرفت. چیزی نگذشت که معلم اندامی‌را که در پایش دراز کشیده بود تشخیص داد. مرد عرب همچنان تکان نمی‌خورد اما چشمانش گویی باز بود. بادی خفیف پیرامون مدرسه پرسه می‌زد. احتمالا ابرها را دور می‌کرد و خورشید دوباره ظاهر می‌شد.
بر شدت باد افزوده شد. مرغ ها اندکی بال و پر زدند و سپس ساکت شدند. مرد عرب به یک پهلو غلتید و به دارو، که اندیشید صدای ناله اش را شنیده است، پشت کرد. دارو سپس به صدای فس مهمان خود که عمیقتر و منظم تر می‌شد، گوش داد. به آن نفس هایی که چیزی با او فاصله نداشت گوش داد و بی آنکه بتواند چشم بر هم بگذارد به اندیشه فرو رفت. در این اتاق که یک سالی بود تنها می‌خوابید حضور مرد عرب آزار دهنده بود؛ حضور او نوعی برادری را بر او تحمیل می‌کرد که در چنان موقعیتی برایش پذیرفتنی نبود. مردانی که زیر یک سقف با هم سر می‌کنند، سربازان یا زندانیان، با همه اختلاف هایی که دارند، نوعی همبستگی عجیبی احساس می‌کنند و هر شب که سلاح ها و لباس های خود را از تن جدا می‌کنند گویی در اشتراک باستانی رویا و خستگی یکی می‌شوند، اما دارو به خود آمد؛ از این اندیشه ها بیزار بود و خواب برایش ضروری بود.
اما اندکی بعد که مرد عرب کمی‌تکان خورد، معلم هنوز نخوابیده بود. هنگامی‌که زندانی دوباره حرکت کرد او، گوش به زنگ، خود را جمع کرد. مرد عرب کمابیش با حرکت آدمی‌خوابگرد اندکی روی بازوها بلند شد. روی تخت راست نشست و بی آنکه رویش را به سوی دارو بگرداند بی حرکت منتظر ماند، گویی به دقت گوش می‌داد. دارو تکان نخورد؛ از خاطرش گذشت که هفت تیر هنوز در کشو میز است. بهتر بود بی درنگ دست به عمل بزند. اما همچنان زندانی را زیر نظر داشت که با همان حرکت آرام پاهایش را بر زمین گذاشت، دوباره منتظر ماند، سپس آهسته آهسته بر پا ایستاد. دارو می‌خواست او را که با حالتی کاملا طبیعی اما بسیار بی صدا شروع به راه رفتن کرد صدا بزند. به سوی دری می‌رفت که در انتهای اتاق به انبار گشوده می‌شد. با احتیاط چفت در را باز کرد، بیرون رفت و در را فشار داد بی آنکه ببندد. دارو تکان نخورده بود. صرفا اندیشید: " فرار می‌کند. چه آسودگی خیالی! " با این همه، به دقت گوش میداد. مرغ ها بال و پر نزدند. دیگر حتما پایش به جلگه رسیده است. صدای شرشر آب به گوشش رسید، در نیافت چه می‌کند تا این که مرد عرب را در چهار چوب در دید. در را به دقت بست و بی صدا به سوی تخت آمد. دارو سپس پشت به او کرد و به خواب رفت. در اعماق خواب به نظرش رسید که صدای گامهای دزدانه ای در اطراف ساختمان مدرسه می‌شنود. با خود گفت: " خواب می‌بینم! " و همچنان در خواب بود.
هنگامی‌که بیدار شد، آسمان صاف بود؛ هوای خنک و پاکی از پنجره به درون می‌آمد. مرد عرب زیر پتوها به حالت قوز کرده، با دهان باز و کاملا بیخیال خوابیده بود. اما وقتی دارو تکانش داد ترسان از خواب پرید و با چشمانی نگران به دارو خیره شد، گویی برای نخستین بار بود که چشمش به او می‌افتاد. در چهره اش چنان وحشتی خوانده شد که دارو عقب رفت. " نترس، منم. وقت صبحانه است. " مرد عرب سر تکان داد و گفت، باشد. آرامش چهره اش را پوشاند اما نگاهش تهی و بیحال بود.
قهوه آماده شد. هر دو نشسته روی تخت سفری تکه های کیک را می‌جویدند و با قهوه می‌خوردند. سپس دارو مرد عرب را به زیر انباری برد و دستشویی را به او نشان داد تا دستهایش را بشوید. به اتاق برگشت، پتوها و تخت را تا کرد، تختخواب خود را مرتب کرد و اتاق را سامان داد. سپس از کلاس گذشت و به ایوان رفت. آفتاب در آسمان آبی بالا آمده بود و روشنائی آرام و درخشانی جلگه متروک را می‌پوشاند. روی برآمدگیها، جا به جا، برف آب می‌شد و سنگ ها کم کم ظاهر می‌شدند. معلم قوز کرده در کناره ی کلگه به فکر بالدوچی افتاد.او را رنجانده بود، زیرا چنان او را رانده بود که گویی نمی‌خواست ارتباطی با او داشته باشد . خداحافظی ژاندارم هنوز در گوشش طنین داشت و بی آنکه علتش را بداند احساس می‌کرد تهی و در خور سرزنش است. در این لحظه صدای سرفه زندانی از آن سوی ساختمان به گوش رسید. دارو بی آنکه خواسته باشد به صدای او گوش داد و آنوقت خشماگین ریگی پرتاب کرد که صفیر کشان در برف ها فرو رفت. جنایت ابلهانه مرد او را منقلب کرده بود امت تسلیم کردن کار شرافتمندانه ای نبود. حتی فکر این موضوع او را از احساس خشمی‌درد آور می‌انباشت. او در عین حال به افراد خودی که مرد عرب را فرستاده بودند و نیز به مرد عرب که دست به کشتن زده اما نگریخته بود در دل ناسزا گفت. دارو برخاست، ایوان را دور زد، بی حرکت منتظر ماند و سپس به درون مدرسه برگشت.
مرد عرب خم شده بر کف سیمانی انبار با دو انگشت دندآن‌هایش را می‌شست. دارو به او نگاه کرد و گفت: " بیا. " و پیشاپیش مرد عرب به اتاق رفت. یک کت شکاری روی ژاکتش پوشید و کفش کوهپیمایی به پا کرد. ایستاد و منتظر ماند تا مرد عرب چپیه و کفش بدون رویه خود را بپوشد. به کلاس رفتند و معلم به در خروجی اشاره کرد، گفت: " راه بیفت. " مرد تکان نخورد. دارو گفت: " من هم می‌آیم." مرد عرب بیرون رفت. دارو به اتاق برگشت. پاکتی را از نان برشته، خرما و قند پر کرد. پیش از رفتن، لحظه ای جلو میز تحریر درنگ کرد، سپس از آستانه در گذشت و آن را قفل کرد. گفت: " راه از این طرف است." راه مشرق را در پیش گرفت و زندانی به دنبالش راه افتاد. اما در فاصله کوتاهی از مدرسه اندیشید صدایی خفیف پشت سر شنید. ایستاد و پیرامون خانه را نگاه کرد، کسی در آنجا نبود. مرد عرب که ظاهرا چیزی در نیافته بود او را تماشا می‌کرد. دارو گفت: " راه بیفت! " یک ساعتی راه پیمودند و سپس در کنار سنگ آهکی قله مانندی استراحت می‌کردند. برفها سریعتر آب می‌شد و آفتاب بی درنگ آب گودالها را می‌نوشید و به سرعت جلگه را که اندک اندک خشک می‌شد و چون هوا به ارتعاش در می‌آمد پاک می‌کرد. هنگامی‌که دوباره به راه افتادند برخورد پای شان با زمین انعکاس پیدا می‌کرد. گه‌گاه پرنده ای فضای پیش روی آن ها را با فریاد شادی می‌شکافت. دارو نور تازه صبحگاهی را عمیقا تنفس می‌کرد. از دیدن جلگه گسترده آشنا، که حالا زیر گنبد آبی آسمان سراسر زرد رنگ بود، به وجد می‌آمد. آنگاه رو به جنوب از سرازیری پایین رفتند و یک ساعت دیگر راهپیمایی کردند. به زمین مرتفع همواری رسیدند که صخره هایش در حال فرو ریختن بود. از آنجا به بعد، جلگه سراشیب می‌شد و از سوی مشرق به دشت پستی می‌رسید که چند درخت دوک مانند در آن به چشم می‌خورد و از سوی جنوب به چینه هایی سنگی منتهی می‌گردید، که چشم اندازی درهم برهم به محیط می‌داد.
دارو هر دو سمت را وارسی کرد. تا چشم کار می‌کرد آسمان دیده می‌شد. هیچ انسانی به چشم نمی‌خورد. دارو به مرد عرب که مبهوت به او می‌نگریست رو گرداند. بسته را به سوی او دراز کرد و گفت: " بگیر، خرما، نان و قند است. برای دو روز کافی است. این هم هزار فرانک پول." مرد عرب بسته را گرفت. هر دو دستش را در امتداد سینه اش نگه داشته بود گویی نمی‌دانست با آن‌ها چه کند. معلم به سوی مشرق اشاره کرد و گفت: " نگاه کن، این راه به تنجویت می‌رسد. دو ساعت راه است. آنوقت به قرارگاه پلیس تنجویت می‌رسی. چشم به راهت هستند. " مرد عرب که هنوز بسته و پول را به سینه گرفته بود به سوی مشرق نگاه کرد. دارو آرنج او را گرفت و کمابیش با خشونت به سوی جنوب چرخاند. در دامنه زمین مرتفعی که بر آن ایستاده بودند کوره راهی دیده می‌شد، " این راهی است که از جلگه می‌گذرد. از اینجا یک روزه به چراگاهها و چادر نشینها می‌رسی. آن‌ها به رسم خودشان به تو جا و پناه می‌دهند. " مرد عرب حالا به سوی دارو برگشته بود و در چهره اش ترسی خوانده می‌شد. گفت: " گوش کن. " دارو سر تکان داد و گفت: " نه دیگر حرفی نزن. من دیگر بر می‌گردم. " پشت به او کرد و دو گام بلند به سوی مدرسه برداشت، آنگاه شتابزده به مرد عرب که بی حرکت ایستاده بود نگاهی انداخت و دوباره به راه افتاد. چند دقیقه ای جز طنین صدای گامهای خود چیزی نشنید و سر برنگرداند. اما لحظه ای بعد برگشت. مرد عرب هنوز همانجا بر کناره تپه ایستاده بود، حالا دستهایش را انداخته بود و به معلم نگاه می‌کرد. دارو حس کرد چیزی راه گلویش را بسته است، اما او دیگر صبرش تمام شده بود دستش را به نشانه بیزاری تکان داد و دوباره رو به راه گذاشت. مسافتی رفته بود که ایستاد و نگریست. روی تپه دیگر کسی دیده نمی‌شد.
دارو دو دل شد. آفتاب حالا کما بیش به میانه آسمان رسیده بود و بر سر او می‌تابید. معلم برگشت و راهی را که آمده بود ابتدا نامطمئن و سپس مصممانه پیمود. هنگامی‌که به تپه کوچک رسید، از عرق خیس بود. به سرعت از تپه بالا رفت. در بالای تپه از نفس افتاده بود. برآمدگی صخره های جنوب در دل آسمان آبی پیش رفته بودند اما از دشتی که به سوی مشرق امتداد داشت هرم گرما به هوا بر می‌خاست. دارو در آن مه خفیف با قلبی غمزده مرد عرب را واداشته بود راه زندان را در پیش بگیرد.
معلم اندکی بعد پشت پنجره کلاس ایستاده بود و نور پاکی را که سر تا سر پهنه جلگه را پوشانده بود تماشا می‌کرد، اما چیزی نمی‌دید. لحظه ای پیش، در پشت سرش، جمله ای را در لا به لای رودهای پیچ در پیچ فرانسه خوانده بود که نا مرتب و شتابزده با گچ نوشته بودند: " برادر ما را تحویل دادی، سزایش را خواهی دید. " به آسمان نگریست، به جلگه و آن سو تر که زمینهای نا پیدا تا کناره دریا امتداد می‌یافت. در این چشم انداز پهناور که آن همه بدان عشق می‌ورزید تنها بود.

از کتاب داستان و نقد داستان – نشر نگاه

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#596 | Posted: 15 Apr 2014 15:04
داستان کوتاه زن حامله روی درخت نوشته ی عزیز معتضدی

قسمت اول


ابرهای تیره از بالای کلیسای جامع گذشتند و هوا ناگهان روشن شد. دسته های بازدیدکنندگان چشم بادامی با استفاده از فرصت شروع به گرفتن عکسهای یادگاری کردند. یکشنبه ای بود مرطوب و گرم و بسیار شلوغ در میانه تابستان، فصلی که جهانگردها به شهر هجوم می آورند و بازار همه چیز از جمله کلیساها رونق دارد. مارک تواین زمانی درباره این شهر گفته بود به هر طرفش که سنگی بیندازی شیشه کلیسایی می شکند.
از کلیسای قبلی تا اینجا راه زیادی نبود. رمزی با شاپوی حصیری کوچک، کت و شلوار کتانی سفید و نام مستعارش ایستاد تا نفسی تازه کند. گرما بیداد می کرد. پیراهن گشادش از فرط رطوبت به تنش چسبیده بود. نگاهی سرسری به اطلاعیه ای انداخت که دسته ای از جوانهای پرشور در این سو و آن سو میان مردم پخش می کردند و یکی هم به او رسید.

"همایش باشکوه

نظر به استقبال فوق العاده عاشقان صلح و دوستی، ژان ما، اهل لاوال بار دیگر درباره انفاق، ایمان و ضرورت همبستگی میان ملتهای جهان با شما سخن می گوید. پنجشنبه ساعت شش بعدازظهر با قلبهای پاک مان به استقبال او می رویم. صندوق خیریه جهت دریافت کمکهای نقدی در محل سخنرانی دایر است. رحمت خدا بر شما که رنج بی خانمانها و گرسنگان را با سخاوت خود چاره می کنید . . ."
رمزی دور و برش را نگاه کرد. یک زوج جوان چشم بادامی با دوربین و لبخند به او نزدیک شدند.
"ممکن است عکسی از ما بیندازید؟"
"با کمال میل."
مرد جوان دوربینیش را به او داد. کنار دختر ایستاد. رمزی عکس آن دو را در مقابل در کلیسا گرفت. دو دلداده دست در دست روی پله ها پریدند.
"لطفا یکی دیگر."
رمزی عکس دیگری در پس زمینه ابرها گرفت. مرد جوان از پله ها پایین آمد و دوباره تشکر کرد. رمزی دوربین را همراه آگهی سخنرانی به او داد. مرد کاغذ را گرفت، با نگاهی کنجکاو رمزی را برانداز کرد، باز هم لبخند زد و به اتفاق زن جوان از او دور شد.
از این کلیسا تا کلیسای بعدی و کلیساهای بعدی راه زیادی نبود. اما در مجموع تا رسیدن به خانه زیر شیروانییش در برج قدیمی حومه شهر یک ساعتی پیاده راه بود. خسته و گرسنه این راه را پیمود و در آستانه ورود به ساختمان طبق عادت معمول محض رفع تکلیف به سرایدار سری تکان داد و بی اعتنا به آدمهای هر روزه وارد آسانسور شد. مهاجر سی و پنج سالهء منزویِ نجوشی بود که از نداشتن تجربهء دمی رفاه مالی به تنگ آمده بود. نه غذای درستی برای خوردن داشت و نه آغوش گرمی که ساعتهای تنهایی اش را با آن تقسیم کند. غذای معمولش، جز موارد نادری که دستش به چیز بهتری می رسید، سیب زمینی پخته و نان و گاهی کره بود. داستانهایی می نوشت که کسی آنها را نمی خواند. همسایه ها می گفتند اهل ایرلند یا ایران است. از منبع معاش و ملیت اصلیش چیزی بیش از این نمی دانستند. در زندگی محقرش به رغم اشتهای زیاد از رفاه جنسی اصلا خبری نبود. زمانی دراز نامه های پرسوز و گداز برای مراکز فرهنگی و دانشگاهی می نوشت و ضمن تشریح وسواس آمیز و دقیق موقعیت دشوار خود از آنها تقاضای کمک مالی می کرد. صندوق پستیش تا چندی پیش همواره پر از نامه های سرشار از ابراز همدردی و البته پاسخهای منفی این مراکز بود. پس از قطع امید از دریافت وام و کمک هزینه زندگی با نوشتن چند نامه مشابه خطاب به مراکز مربوطه به این وضع خاتمه داد. نوشت که از سخاوت مشروط آنها در اهدای کمکهای مالی در شگفت و از آیندهء خود و سرنوشت قصه هایش بیمناک شده است. نامه ها را در بامداد روزی خوش یک جا به رودخانه سن لوران انداخت، اما از سر احتیاط همه را با جوهر ضد آب نوشت تا اگر بر حسب تصادف به دست مسئولان فرهنگی و دانشگاهی رسید در مقابل اعتراض به حق او بهانه ای نداشته باشند. از آنجا که نمی توانست به کار دیگری جز همین که فکر می کرد برایش ساخته شده بپردازد، تصمیم گرفت نان خود را مثل سابق از کشور زادگاهش دربیاورد. به همکاری قدیمی در روزنامه های تعطیل شده نامه نوشت و گفت که مایل است به کار سابقش از راه دور ادامه دهد. سه هفته بعد پاسخی از دوست قدیمی همراه با چند شماره از روزنامه تازه ای به نام آوای زمان با پست سفارشی به دستش رسید. دوست قدیمی به او پیشنهاد همکاری داد. از قرار اطلاع آوای زمان توسط افراد با نفوذ و ثروتمندی اداره می شد که اعتقادهای الهی داشتند و به هیچوجه مایل نبودند در گرداب اختلافها به سرنوشت دهها روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل نامه ای که پول و نفوذ و اعتقادهای الهی نداشتند گرفتار شوند. رمزی در انتظار بود تا به فرمان سردبیر کار خود را آغاز کند. نیمه شب گذشته سردبیر شخصا به او زنگ زد، از خواب بیدارش کرد و انتخابش را به عنوان اولین خبرنگار آوای زمان در آن سوی آبها تبریک گفت. رمزی دستپاچه شد. می خواست درباره حقوق، مزایا و جزییات دیگر صحبت کند که تلفن قطع شد. روز یکشنبه گرم و طولانی و کسالت بار به پیاده روی و اتلاف وقت گذشت. ساعت دو بامداد روز دوشنبه به وقت محلی بار دیگر تلفن زنگ زد. رمزی خواب آلود و سراسیمه گوشی را برداشت و سردبیر بی مقدمه او را سئوال پیچ کرد.
"این ژان دارک اهل لاوال دیگر کیست؟"
"کدام ژان دارک؟"
"همین که توی شهرتان پیدا شده، حرفهایش فوق العاده است."
مرد خواب آلود فکرش به همه جا رفت جز اطلاعیه ای که شخصا به دست جهانگردهای چشم بادامی داده بود.
"درباره چی صحبت می کنی؟"
"درباره همین ژان دارک اهل لاوال، حرفهایش فوق العاده ست. همان کسی ست که دنبالش هستیم. حرفهایش عجیب به دل می نشیند. صلح، دوستی، عدالت . . . "
"اطلاعی ندارم. یعنی، نمی دانم.. الان ساعت دو نصفه شب است."
"آه؟ فکر کردم دو بعدازظهر است، ببخشید."
"خواهش می کنم."
"پس من وقتت را نگیرم. بچسب بهش، می فهمی؟"
"بچسبم به چی؟ نه، نمی فهمم."
"همین ژان دارک، بابا! گزارش سریع، مفصل و مشروح . . ."
"کدام ژان دارک؟ اصلا درباره چی صحبت می کنی؟"
"دبلیو، دبلیو، ژان دارک! همین الان بهش معرفیت می کنم. برو سراغش، دوربین و ضبط صوت یادت نرود!"
"از کجا پیدا کنم؟"
"ای بابا، آدرسش توی اینترنت است."
"منظورم دوربین و ضبط صوت است."
"یعنی چه؟"
"من دوربین و ضبط صوت ندارم."
"پس تو چه خبرنگاری هستی؟"
"نمی دانم. فکر میکنم به کاهدان زده ای!"
"این حرف را نزن. من خیلی تعریفت را شنیده ام."
رمزی چیزی نگفت.
"الو؟"
"یک کاری می کنم."
"سعی خودت را بکن."
"سعی خودم را می کنم."
"سعی نکن، یک کاری بکن . . .ای بابا، این چه خبرنگاریه . . . الو؟ . . ."
بار دیگر تلفن قطع شد. رمزی تا صبح نخوابید. دبلیو، دبلیو، ژان دارک! صبح اول وقت به کتابخانه محله رفت و پشت کامپیوتر نشست. ژان ما، اهل لاوال. . . همایش با شکوه ـ روز پنجشنبه ساعت شش بعدازظهر با قلبهای پاک مان . .. یک، دو، سه، چهار، پنج . . .
"خداوندا. . .!
شما دیدارکنندهء شماره صد و نود و شش ما در این بامداد زیبا هستید. رحمت خدا بر شما باد . ..
"خداوندا . . .!"
تازه یاد اطلاعیه ای افتاد که جلو کلیسا به دستش دادند و او هم آن را تقدیم جوانهای چشم بادامی کرد . . .
"هدف ما جوانهای انسان دوست، کوشش در راه استقرار صلح جهانی در پرتو دوستی و همبستگی میان مذاهب و ملل مختلف است. از شما دعوت می کنیم ما را در راه این هدف مقدس به هر نحو که برایتان امکان پذیر است یاری کنید. کمکهای مالی شما . . ."
رمزی به سرعت اطلاعات اندک روزنامه خبری گروهی را که از این سوی آبهای جهان توجه سردبیر آوای زمان را به خود جلب کرده بودند، یادداشت کرد. ژان جوان و یارانش خود را مستقل و از جهت مالی غیروابسته به کلیسا و دیگر نهادهای رسمی مذهبی می دانستند. بی درنگ پیامی ارسال کرد و تمایل آوای زمان را به گفتگو با نماینده جوانهای انساندوست و طرفدار صلح اطلاع داد.
به خانه برگشت. چای دم کرد. ظرف مربا و کره را روی میز گذاشت. شب شام درستی نخورده بود. گرسنگی و بی خوابی آزارش می داد. هنوز دست به کار نشده بود که زنگ تلفن به صدا درآمد.
"آقای رمزی؟"
"بله!"
"موریس ترامبله!"
صدای غریبه و خشن مردی که با لهجه فرانسوی غلیظ محلی او را به نام می خواند بر هیجان و احساس گرسنگیش افزود.
"از کجا زنگ می زنید؟"
"من پدر ژان هستم ، از طرف او زنگ می زنم. پیام شما و سردبیر آوای زمان را دریافت کردم. به اطلاع شما می رسانم که ژان آماده گفتگوست. لطفا بفرمایید چه زمان برای شما مناسب است."
انتظار این تماس سریع را نداشت. دستی به ریش سرخ کوتاه و تنکش کشید.
"آه، بله، یکی از این روزها . . . یک بعدازظهر . . . متشکرم. . ."
"همین امروز ساعت پنج خیلی مناسب است."
"امروز؟ همین امروز؟!"
بار دیگر ریش تنکش را خاراند. خسته بود و می خواست استراحت کند.
"می دانید، آخر، من حتی سئوالهایم را طرح نکرده ام، فردا چطور است؟"
"بله، البته، می دانید.. ژان این روزها خیلی سرش شلوغ است. وحشتناک . . . فردا و پس فردا با دوستانش روی متن سخنرانی کار می کنند. پنجشنبه هم قرار ملاقات عمومی ست. آخر هفته مهمان داریم ، دوشنبه هم ژان به سفر می رود و تا پانزده روز دیگر برنمی گردد. پیشنهاد می کنم همین امروز کار را تمام کنید وگرنه می ماند برای اوایل ماه آینده . . ."
چاره ای جز تسلیم نبود. در مقابل سرعت عمل و لحن مصمم پیرمرد نتوانست مقاومت کند.
"بسیار خوب، برای من موجب خوشحالی ست. فقط، بگذارید ببینم. . . ساعت شش چطور است؟"
"البته. آدرس بدهم؟"
"بله. اجازه بدهید."
رمزی قلم و کاغذی برداشت.
"تا به حال به لاوال آمده اید؟"
"آه، بله!"
"اتومبیل دارید؟"
آه، نه!"
"با تاکسی می آیید؟"
"آه، بله!"
رمزی دستپاچه شد. حتما او را آدم مهمی فرض کرده اند.
"ویلای آقای ژان لویی آنوی در اینجا معروف است. شماره ده خیابان مه لی یس."
"شما آنجا هستید؟ منظورم ویلای آقای . . ."
"آنوی . . . یاداشت کنید! شماره ده. ژان لویی آنوی. من باغبان ایشان هستم."
آقای ترامبله، باغبان، پدر ژان، آقای آنوی، آوای زمان، صلح جهانی، همایش باشکوه، عجب داستانی . . . !
راه زیادی در پیش نبود. نباید ولخرجی می کرد. به آوای زمان و نتیجه کار اعتماد نداشت. با دو خط اتوبوس می توانست به آنجا برود. حدود یک ساعت طول می کشید. بعد هم کمی پیاده روی داشت. اگر زودتر راه میافتاد می توانست دست کم از هدر رفتن پول در راه این ماموریت احمقانه جلوگیری کند.
به پیاده روی و اتلاف وقت خو گرفته بود. ساندویچ سیب زمینی درست کرد و ساعت یک بعدازظهر از خانه بیرون زد. وقتی که به لاوال رسید آن قدر وقت داشت که مدتی در طبیعت و هوای خوش حومه شهر پرسه بزند. از حاشیهء رودخانه و جنگل گذشت، زیر آسمان آبی در سایهء درختهای بلند بر نیمکتی نشست و غذایش را خورد. از آنجا به گردشگاه عمومی رفت. در چمنزار دراز کشید و محو تماشای دلدادگان جوان، زیباییهای طبیعت و رویاهای دور و نزدیک شد. به هر طرف که نگاه می کرد زوجهای جوان را سرخوش و مست در حال گردش و تفریح، حمام آفتاب و نجواهای عاشقانه می یافت. وقتی چشمش به اندام نیمه برهنه دختری زیبا میافتاد آتش هوس در دلش زبانه می کشید. امیال جسمانی، زیبایی این بدنهای با طراوت، پاهای بلند و رانهای فربه او را به وجد می آورد. گاهی هم به توده های بی شکل ابرهای سفید پنبه مانند خیره می شد و اندوهناک آه می کشید. دیگر به مجرد ماندن خو گرفته بود. می دانست که مرد ازدواج نیست. یکی دو فرصت خوب را در گذشته به همین سبب از دست داده بود. می گفت ازدواج یعنی مرگ عشق و با شناختی که از خودش داشت پیشاپیش از بی وفاییهای ناگزیر به وحشت میافتاد. وقتی جوانتر بود در برابر امیال سرکش خود تن به عشقهای ارزان می داد. حالا در این هم نوعی بی وفایی می دید. بی وفایی به عادتها و اخلاقی که خواسته و ناخواسته در گذر عمر مبدل به ارزش می شوند. یک بدن زیبا به صرف زیبایی نگاه او را به خود جلب می کرد. زمانی شیفتهء زیبایی روشنفکرانه دخترهای پاریسی بود. اما این هم مثل بسیاری از چیزها پایدار نماند. حوصله ادا و اصول را نداشت. فرصتها از دست می رفتند. فرصتهای مردی که دیگر چندان جوان نبود و هنوز شیفتهء دختران جوانی بود که نسل به نسل از او فاصله می گرفتند. با لهجهء غریب، زبان ناقص و حرکات عصبیش مایه شگفتی آنها می شد. و روزها بدون حادثه عاشقانه به کندی می گذشتند.
حادثهء عاشقانه ای که برای او به معنای از میان برداشتن تفاوت فرهنگی و پیروزی خصوصی کوچک ولی مهمی بر یک قاره پهناور بود. همهء این فکرها و بسیاری فکرهای دیگر برای او در یک واژه خلاصه می شد: بیگانه . . .
با این همه از این که با یکی از آن دخترهای بی بو و خاصیت زادگاهش ازدواج نکرد خوشحال بود. بیست سال زندگی در محیط بسته شهرستان و سالهای دشوار سرگردانی در پایتختی که سرانجام با نفرت و برای همیشه آن را ترک کرد جز کسالت حاصلی نداشت. روی پل در راه خانه آقای آنوی لحظه ای ایستاد و به قایقهای بادی زرد و آبی و سفید که با سرعت از پی هم می گذشتند نگاه کرد. در میان یکی از قایقها دختری باریک اندام با لباس شنا، گیسوان بلند زیبایش را به دست باد داده در حالی که به زحمت تعادلش را حفظ می کرد با دستهای گشوده و سرخوشی رشگ انگیزی آواز می خواند. قایقرانهای جوان با تمام نیرو پارو می زدند و هر لحظه یکی بر دیگری سبقت می گرفت. تکانهای جزیی قایق هر بار آوازه خوان زیبا را به روی شانه و بازوی نیرومند یکی از پاروزنهای جوان می انداخت. رمزی به این منظره خیره شده بود. دختر جوان با دیدن او برایش دست تکان داد. این حرکت ساده که شاید هم معلول به هم خوردن تعادل دختر بود موجی از هیجان در او برانگیخت.
از روی شیطنت برای دختر بوسه ای فرستاد. دختر ناباورانه نگاهش کرد و در همان حال پایش لغزید و به کف قایق افتاد. قایقرانها با شادی و هیجان دست از پارو کشیدند و بر سر دختر ریختند. چند قایق به شدت با هم برخورد کردند و یکی دو نفر در آب افتادند. صدای خنده و فریاد و هیاهوی جمعی توجه رهگذران گوشه و کنار گردشگاه را به سوی آنها جلب کرد. رمزی دیگر دختر را نمی دید. وحشت زده از روی پل تا کمر خم شد و در آبهای کف آلود، میان قایقها و بدنهای درهم و برهم، او را جستجو کرد. ناگهان بادی وزید و کلاه کوچک و سبک او را از سرش برداشت. پیش از آنکه بتواند آن را بگیرد کلاه در هوا چرخید و به سوی آبها رفت. یکی از قایقرانها کوشید آن را بگیرد، اما نتوانست. کلاه سرگردان دور از دسترس همه به آب افتاد و در جریان تند یک گذرگاه تنگ میان خیزابها از نظر دور شد. صدای خنده رعدآسا و فریاد شادی جوانها بار دیگر برخاست، رمزی فلج شده بود. دست بر سر گذاشته شگفت زده به مسیر آب نگاه می کرد. قایقها بار دیگر به راه افتادند. دختر جوان از کف قایق برخاست نگاهی به او کرد و با تاسف شانه ای بالا انداخت و از پی دیگران ناپدید شد. رمزی به جای خالی آنها در زیر پل نگاه کرد. تصویر مضحکش با سر بی کلاه و تأسفی ساده لوحانه در آبها تکان می خورد. صورت استخوانیش با آن ریش تنک کوچک زمانی ته شباهتی به چخوف داشت، حالا شبیه سیب زمینی شده بود.
پس از آن همه مناظر زیبا و آدمهای نشاط انگیز حوصله پرهیزکاران و دیدار با ژان اهل لاوال را نداشت. با این حال خسته و بی تفاوت در پی ماموریتی که پذیرفته بود روانه شد. کمی زودتر از ساعت مقرر در مقابل در آهنی بزرگ خانه شماره ده ایستاد. آقای ترامبله شخصا در را روی او باز کرد. پیرمردی بود سر زنده، با چکمه باغبانی، دستهای قوی، ریش سفید و آبپاش عجیبی که همه سطوحش را به رنگ گلهای ریز و درشت نقاشی کرده و با ریسمان باریکی به پشتش انداخته بود. لحظه ای با دقت سراپای رمزی را برانداز کرد، دستش را فشرد و همراه خود به درون برد. از میان ردیفی از درختهای کوتاه گیلاس و زردآلو گذشتند و به محوطه باز چمن و استخر رسیدند.
بین راه آقای ترامبله بدون وقفه از کار خود صحبت می کرد.
"امسال گیلاسهای خوبی داریم. اما از زردآلوها راضی نیستم. می خواستم محصول پیوندی تازه ای به بازار بدهم، قلمه ها درست نگرفتند. می دانید این کار خیلی ظرایف دارد. یک غفلت کوچک همه چیز را خراب می کند. اما شما که از این چیزها سردر نمی آورید . . .!"
حین صحبت مرتب سرش را به چپ و راست تکان می داد. انگار با آدمهایی خیالی احوالپرسی می کند.
"بله. البته، این باغ خیلی قشنگ است، و این درختها . . . "
"بله، البته خیلی قشنگ است! خوب نگاه کنید و از اوقاتتان لذت ببرید."
میز کوچکی با رومیزی سفید، سبدی از میوه و دو صندلی کوتاه و راحت در کنار استخر قرار داشت. چتر بزرگی به رنگ صندلی و میز بر این گوشه خلوت و آرام سایه انداخته بود.
"همین جا بنشینید!"
بار دیگر نگاهی به چپ و راست کرده و لخ لخ کنان با آب پاش رنگارنگش از او دور شد. رمزی نگاهی به دور و برش کرد. جز صدای پرندگان و فش فش فواره های چرخان میان چمنها صدای دیگری به گوش نمی رسید. از ساکنان احتمالی عمارت سفید و زیبای آن سوی باغ خبری نبود. روزنامه ها را از جیبش درآورد، روی میز گذاشت و برای تماشای هر چه بیشتر طبیعت زیبای باغ بر صندلی پشت به عمارت اصلی نشست. پس از چند لحظه صدای پای آقای ترامبله و گفتگوهای مبهمی را از دور شنید. پیرمرد از سمت دیگری رفته بود و حالا از راه دیگری برمی گشت. نگاه رمزی متوجه آن سوی باغ شد. با دیدن منظره ای غریب بر درخت تنومند پربار انجیر نفس در سینه اش حبس شد. زنی حامله، پا به ماه با موهای بلند که تا کمر گاهش می رسید، سراپا عریان بر شانه درخت نشسته بود. با دیدن رمزی نگاهی محبت آمیز کرد و به او لبخند زد. لبخندی ملایم و نامحسوس، و مرموز، آن قدر که مرد خسته و بی خواب را در خود غرق کرد. از روی صندلیش در میان دریای ژرف لبخند سقوط کرد. امواج سیمگون آب و صدای گفتگوهای مبهمی که از دور می آمد، ناگهان احاطه اش کرده بودند. آقای ترامبله داشت با دخترش حرف می زد.
"فردا گل فروش می آید و من هنوز سفارشهایش را حاصر نکرده ام. تو هم که به من هیچ کمکی نمی کنی. همه اش به فکر خدا و دعا هستی. امیدوارم تو را مثل او زود نبرد! بنده خوب خدا بودن چه فایده ای دارد؟ باید بروی پیش مادرت آن بالا بین ابرها همه اش خمیازه بکشی! هر چه هست، همه چیزهای خوب، همه زیباییها توی همین دنیاست . . ."
"بس کن پاپا. برو به کارت برس و مرا با مهمانم تنها بگذار . . ."
از راه باریک سنگریزه ها تا درخت انجیر راه زیادی نبود. حالا به چند قدمی او رسیده بودند. رمزی غرق در اندیشه از خود می پرسید این زن با آن وضع دشوار چگونه از درختی چنین بلند بالا رفته است.
"پس شیشه ها را کی تمیز کنیم؟"
"فردا صبح."
"پرده ها را کی می شویی."
"پس فردا."
"پس فردا! می گوید پس فردا. تا بجنبی شنبه است. آقای آنوی با صدنفر مهمان می ریزند اینجا . . ."
"این قدر حرص و جوش نزن پاپا. همه چیز رو به راه می شود."
"فردا گل فروش خودش می آید."
"عصر می آید."
"هیچ کدام سفارشهاش را حاضر نکرده ام."
"من سفارشها را حاضر می کنم. حالا راحتم بگذار."
رمزی هنوز مسحور درخت انجیر و زن حامله بود. شگفتیش زمانی بیشتر شد که احساس کرد از این تصویر یک تجربهء پیشین داشته است. نمی توانست از تماشای بدن برهنه و زیبای زن دل بکند. زیبایی طبیعی او در میان انبوه برگهای سبز و میوه های رسیده سرشار از حسی شاعرانه و لذت بخش بود. آقای ترامبله و ژان به یک قدمی او رسیده بودند و رمزی هنوز تماشا می کرد. احساس سرگیجه آور تجربهء پیشین و این لذت وحشتناک داشت او را از پا درمی آورد. صدای پرندگان، فش فش فواره ها و حتی بگو مگوی پدر و دختر در مقابل درخت انجیر و لبخند زن حامله به رویایی شیرین در جهانی دیگر شباهت داشت. با این همه به رغم شگفتی بی حد، تمامی این دریافتهای محسوس آکنده از واقعیت محض بود.
"از آشنائیتان خوشوقتم."

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#597 | Posted: 15 Apr 2014 15:08
داستان کوتاه زن حامله روی درخت نوشته ی عزیز معتضدی

قسمت دوم



زن جوان بالای سرش ایستاده بود. رمزی همه قوایش را به کار گرفت تا از جا برخیزد. در چهرهء مصاحب جوانش با همان شگفتی پنهان ناپذیر نگاه کرد، دستی را که برای آشنایی پیش آورده بود فشرد و با خود گفت: "حالا سرم گیج می رود."
و سرش گیج رفت! سرد و بی جان روی صندلی افتاد. تجربهء پیشین به یادش آورد که انتظار زنی آرام، رنگ پریده از نوع تارک دنیاهای دیرنشین را داشته است و بعد با دختری جوان، پرجنب و جوش و شاداب رو به رو شده و تعجب کرده است.
و تعجب کرد.
آقای ترامبله پرسید : "چای یا قهوه؟"
رمزی نفس عمیقی کشید. ژان جوان با ملاطفت و لبخندی خوش آمدگویانه در کنارش نشست.
"فرقی نمی کند. هر کدام که آماده است."
پیرمرد با لحن محکم و رسمی سئوالش را تکرار کرد.
رمزی گفت: "چای، لطفا."
پیرمرد برگشت. در حالی که تصنیف کودکانه ای را زیر لب زمزمه می کرد و سرش را طبق عادت به چپ و راست می چرخاند از آنها دور شد. چالاک و سریع به راه خود می رفت. رمزی به ورجه و ورجه های آب پاش رنگارنگ بر پشت او نگاه می کرد. عرق سرد بر پیشانیش نشسته بود.
"حالتان خوب نیست؟"
"آه، چرا . . . کمی حساسیت . . . شاید به خاطر رطوبت هواست."
نمی خواست درباره زن حامله روی درخت چیزی بگوید. این یک حقیقت خصوصی یا شاید اصلا وهمی شاعرانه بود.
ژان یقه باز پیراهن کشی نازکش را به دست گرفت و خودش را باد زد. مرد جوان برای اولین بار نگاهی به اندام زیبا و کمی فربه او در آن پیراهن کوتاه تابستانی کرد. یاد سردبیر افتاد که توصیه کرده بود دوربین همراه خودش ببرد. به طور قطع نمی توانست در این هیات از دختر جوان برای گزارش رسمی عکس بگیرد. با این همه کمترین نیت ترغیب آمیزی در رفتار ساده و بی تکلف دختر جوان دیده نمی شد.
"حق با شماست، واقعا آدم خیس می شود!"
رمزی بار دیگر با ناراحتی دستمالش را به پیشانی کشید.
"می دانید، قبل از رسیدن به اینجا کلاهم را از دست دادم."
"بله، می دانم!"
"چطور؟"
اگر دخترجوان می گفت، از راه علم غیب تعجب نمی کرد. دیگر نمی توانست بیش از آنچه که تعجب کرده است تعجب کند.
ژان خندید.
"شما می گویید، من هم جوابتان را می دهم!"
رمزی کلافه شده بود. شرمسارانه خندید و روزنامه ها را به طرف او سر داد.
"اینها چند شماره از آوای زمان است."
ژان روزنامه ها را برداشت و نگاهی سرسری به آنها انداخت. چشمهایش روی سرمقاله یکی از شماره ها ثابت ماند.
"وقتی که پیام شما و سردبیرتان را دریافت کردم خیلی خوشحال شدم. می دانید، زمان زیادی از گسترش فعالیتهای من نمی گذرد. برایم خیلی دلگرم کننده بود که توجه کسانی را در آن سوی آبهای زمین جلب کرده ایم. کنجکاو هستم بدانم پیشنهاد ملاقات از شما بود یا . . ."
آقای ترامبله با سینی چای بار دیگر ظاهر شد. فنجانها و قوری و ظرف شکر را روی میز گذاشت و به سرعت آنها را ترک کرد. ژان در انتظار پاسخ رمزی بود.
"نمی دانم جوابم دلگرم کننده ست یا نه. به هر حال پیشنهاد از طرف سردبیر بود. می دانید، من دربارهء این نوع مسایل چندان خبره نیستم، ولی می توانم اطمینان بدهم که فعالیتهای شما کاملا همکاران مرا به هیجان آورده ست."
"از این بابت بسیار خوشحالم. ببینید، اینجا درباره صلح، دوستی و عدالت مطالب جالبی نوشته اند. این درست همان چیزی ست که ما تبلیغ می کنیم. اطمینان دارم که مردم زیادی در چهار گوشه عالم مثل ما فکر می کنند، بله بسیار دلگرم کننده است. حالا بگویید از من چه می خواهید. آماده ام به همه ی سئوالهای شما تا آنجا که می دانم پاسخ روشن و صریح بدهم."
رمزی بی درنگ دفتر یادداشت و قلم را از جیبش درآورد
"پیشنهاد سردبیر این بود که با ضبط صوت و دوربین به اینجا بیایم، ولی من با این چیزها راحت ترم."
ژان روزنامه ها را روی میز گذاشت و فنجانها را از چای داغ و تازه پر کرد.
"با شما موافقم. به این ترتیب راحت تر و صمیمانه تر حرف می زنیم."
پس خودتان شروع کنید . . . "
"شما بپرسید، من جواب می دهم."
رمزی به زن حامله روی درخت فکر کرد. اما نگاهش را از ژان برنگرفت.
"اول بگویید چند سال دارید؟"
"دو ماه پیش وارد بیستمین سال زندگیم شدم."
رمزی علامتی در دفترچه اش گذاست.
"از دوستانتان بگویید، از خانواده تان . . چطور توانستید با این سن کم طرفدارانتان را تحت تاثیر قرار بدهید؟"
"من کار خارق العاده ای نکرده ام. می دانید، مادرم زنی مذهبی بود و در جوانی درگذشت. تمام دوران کودکیم روزهای یکشنبه با او زودتر از همه به کلیسا می رفتیم و دیرتر از بقیه برمی گشتیم. صدای خوبی داشت. در گروه کر آواز می خواند. قصه های کتاب مقدس و چیزهای دیگر را خیلی زود یاد گرفتم. از همان موقع به صلح، دوستی و عدالت فکر می کردم. کتابهایی می خواندم که درک شان برای بزرگسالها هم آسان نبود. مادرم تشویقم می کرد. البته پدرم با این چیزها مخالف بود. در مدرسه با معلمها درباره نقشه های آینده ام صحبت می کردم. . . "
رمزی چیزهایی را در دفترش یادداشت کرد.
"آن موقع نقشه هایتان برای آینده چه بود؟"
ژان خندید.
"می گفتم مردان سیاست و مذهب باید تعصب و منافع خصوصی خودشان را کنار بگذارند و به خاطر صلح، به خاطر مردم، از هر نژاد، مذهب و عقیده ای که هستند تلاش کنند. راه حلی هم برای این منظور داشتم. می دانید من به برتری انفاق بر ایمان واقف شده ام. شاید بعضی از بزرگان دین و کلیسا از این حرف خوششان نیاید، ولی رمز موفقیت و تاثیر حرفهای من بخصوص بین جوانها در همین نکته است . . ."
رمزی سراپا گوش بود. با اندکی تردید پرسید:
"گفتید راه حلی داشتید . . . شاید بخواهید در این باره توضیح بیشتری بدهید . . ."
"یک وقتی می خواستم پای پیاده به واتیکان بروم. از آنجا با نماینده پاپ به اورشلیم بروم و از آنجا همراه نمایندگان دولت اسرائیل به مصر و خاورمیانه بروم. . . پیشنهادم این بود که رهبران دولت و حکومت در این کشورها برای مدتی جایشان را با هم عوض کنند. به این ترتیب مشکلات یکدیگر را درک می کنند. با مردم و افکار و آرزوهایشان از نزدیک آشنا می شوند. می دانید، بزرگترین مشکل دنیای ما عدم درک و تفاهم میان ملتهاست. هنوز هم همین عقیده را دارم."
رمزی به فکر فرو رفت. با انتهای قلم گوشش را خاراند.
"ولی حتما تا به امروز راه حلهای مناسب تری پیدا کرده اید. منظورم این است که چطور و در چه زمانی رویاهای شیرین کودکانه تان را متحول کردید؟"
"اگر منظورتان را از تحول درست فهمیده باشم باید بگویم که هنوز در آغاز راه هستم. اما در رویاهای به قول شما کودکانه ام تجدیدنظر نکرده ام."
رمزی در مقابل این پاسخ صریح خلع سلاح شد.
"اما این حرف خیلی ساده انگارانه است."
"کدام حرف؟"
"همین که می گویید! یعنی چه..؟ جاهایشان را عوض کنند. . . آخر چطور؟"
"پاپ به اسرائیل برود و نخست وزیر اسرائیل جای او را در واتیکان بگیرد!"
رمزی قلمش را روی میز گذاشت و سرش را میان دستهایش گرفت. ژان با خونسردی جرعه ای چای نوشید. مرد درمانده از زیر چشم او را می پایید. به یاد آورد که برای چه به آنجا آمده و ماموریت را پایان یافته تلقی کرد. از ابتدا هم می دانست که با آوای زمان و پیشنهاد سردبیر به جایی نخواهد رسید.
"چایتان سرد نشود؟"
رمزی سربرداشت. نگاهی به ژان کرد و لبخند زد. آثار خستگی در چهره اش نمودار بود.
"به همین زودی ناامید شدید؟ فرض کنید که با شما شوخی کردم. می دانید، در مدرسه مرا با ژان دارک مقایسه می کردند. روز تولد من درست مصادف با سال روز مرگ اوست . . ."
"این یکی را نمی دانستم. اما سردبیر ما چیزهایی درباره ژان دارک لاوال می گفت. احتمالا در روزنامه تصویری شما چیزی خوانده بود."
"وقتی که بیست ساله شدم خدا را شکر کردم. نه برای این که بیشتر از ژان دارک به من عمر داد، بلکه چون می خواستم راهم را دنبال کنم. من به هیچ یک از فرقه های کوچک و بزرگ مذهبی وابسته نیستم. همه آنها ایمان را امری واجب و انفاق را تنها صواب شخصی می دانند. این حقیقت تلخ را وقتی فهمیدم که یازده سال بیشتر نداشتم. مادرم که مسیحی مومنی بود حرفم را تایید کرد.
رمزی بار دیگر او را برانداز کرد. فکری از ذهنش گذشت.
"پدرتان چه می گفت؟"
"او یک خدانشناس حقیقی ست. در زندگیش سه چیز را عاشقانه دوست دارد. مادرم، شراب و گلها ... همیشه ما را به خاطر عقیده مان به باد تمسخر می گرفت. از مادرم خیلی بزرگتر بود. وقتی که او مرد به اینجا آمدیم. آقای آنوی مرد بزرگواری ست. به ما خیلی لطف دارد. بخش زیادی از درآمد هنگفت کارخانه هایش را خرج بیماران، مستمندان و سیاستمدارهای مردم دوست می کند."
"و شما . . . منظورم این است که . . . "
می خواست چیزهای بیشتری درباره آقای آنوی و بخصوص درباره زن حامله روی درخت بداند . اما ژان از او جدا شده بود. انگار حضور نداشت. دختر جوان سر به آسمان برده و به صدای پرنده ها در میان شاخه های بلند درختها گوش می داد. هوا رو به تیرگی می رفت و ابرهای غلیظ در آسمان ظاهر می شدند. آقای ترامبله آن دورها داشت آب پاش رنگارنگش را می شست. رمزی جرعه ای چای نوشید و از بالای شانه ژان نگاهی دزدکی به درخت انجیر انداخت. نور تند آفتاب از میان شاخه ها چشمهایش را زد. از زن حامله خبری نبود. ژان سرش را پایین آورد و بار دیگر به او لبخند زد.
"آقای آنوی و خانواده اش اینجا زندگی می کنند، این طور نیست؟"
روی کلمه خانواده عمدا تاکید کرد تا بر کنجکاوی غیرضروری و نابه جایش سرپوش بگذارد.
ژان خندید.
"وضعیت آقای آنوی و دخترش درست شبیه ماست. او و همسرش از هم جدا شده اند. روابط ما بسیار دوستانه ست. من و پدرم در مقابل نظافت خانه و نگهداری باغ از محل سکونت رایگان استفاده می کنیم. با این حال روابط مان اصلأ جنبه صاحبخانه و سرایدار ندارد. من و آن ـ ماری چند سالی به یک مدرسه می رفتیم. بعد آنها به اروپا رفتند. حالا هم در خانه مرکز شهر زندگی می کنند. آخر هفته ها به اینجا می آیند، برای مهمانی، گردش و هواخوری . . . "
رمزی سیگاری روشن کرد. همچنان که به صدای آب و پرنده ها گوش می داد پک محکمی به آن زد و دودش را به هوا داد. این بار بی آنکه بخواهد چشمش به درخت انجیر افتاد. در سایه روشن نور آفتاب میان شاخه ها زن را دید که سربالا کرده و نگاهش می کند. رمزی بار دیگر به حالتی عصبی به سیگارش پک زد. زن حامله دستهاش را دور شکم برآمده اش گرفته و لبخندزنان به او چشم دوخته بود.
"به چه فکر می کنید؟"
مرد خسته به خودش آمد. بار دیگر تابش مستقیم نور آفتاب همه چیز را از برابر چشمهایش محو کرد.
"آه، می دانید . . . به منظره ای باورنکردنی . . . داشتم فکر می کردم یک زن حامله برهنه روی شاخه درخت انجیر... درست مثل این منظره پشت سر شما، نشانهء چه چیزی می تواند باشد"
ژان با خونسردی نگاهی به پشت سرش انداخت. آفتاب تند درست از میان شاخه ها می تابید و چشم را خیره می کرد.
"کدام درخت؟"
"همان درخت انجیر . . ."
"این که زردآلوست!"
"آه، نه! آن یکی! منظورم . . . یکی دوتا آن طرفتر . . . اگر نور آفتاب بگذارد . . "
ژان دستش را سایبان چشم کرد.
"آن یکی هم زردآلوست. ما اینجا درخت انجیر نداریم!"
برگشت و با بی اعتنایی به رمزی نگاه کرد. مرد درمانده شرمسارانه چشم از او گرفت و به زمین خیره شد. چیزی نمانده بود که طاقتش را از دست بدهد، می خواست فریاد بزند. به جای این کار با ولع زیاد پکی به سیگارش زد و به زن جوان نگاه کرد. برای اولین بار چیزی مرموز در نگاه او دید.
"زن حامله چطور؟ زن حامله ای روی درخت . . .!"
ژان جوان به قهقه خندید.
"چه فکر کرده اید؟ اینجا باغ بهشت است؟ البته زن حامله همه جا هست. حتی شاید درباغ بهشت. . ."
از این پاسخ دو پهلو چطور می توانست راه به جایی ببرد. رویش را برگرداند و با حالتی عصبی پک دیگری به سیگارش زد.
"شما نباید سیگار بکشید!"
پوزش خواهانه با دست دود سیگار را در هوا پراکند.
"شما را ناراحت می کند؟"
"بله."
"ولی اینجا هوای آزاد است."
"برای سلامتی تان خوب نیست."
"آه، من از این حرفهام گذشته! به علاوه زیاد نمی کشم، روزی چند تا . . . "
ژان آب دهانش را فرو داد. با حالتی اندوهگین به او نگاه کرد.
"میوه بخورید!"
رمزی خندید. سیگارش را زمین انداخت و آن را زیر پا له کرد. ژان همچنان نگاهش می کرد. با چشمهای آبی و طره های طلایی موهایی که به سختی شانه های فراخ گوشتالودش را می پوشاند به راستی زیبا بود. در پس این چهره معصوم رمز و رازی نبود. حتی در پس اندوه ظاهریش روح کودکانه و نشاط و شیطنتی طبیعی موج می زد. رمزی از قضاوت پیشین خود شرمسار شد.
"پس ناراحت شده اید! واقعا؟ ولی علتش سیگار نیست . . . "
"آه، چرا. خودش است. از آن خاطره خوبی ندارم . . . "
"یعنی چه؟ یک سیگار؟ حتما جایی را آتش زده، آه، متاسفم . . ."
"نه، نه. موضوع این نیست."
"مرا کنجکاو کرده اید. پس چیست؟ لطفا بگویید؟"
ژان فنجان چایش را برداشت و باقیمانده آن را با طمانینه نوشید.
"خاطرهء دوری نیست. آن ـ ماری قبل از سفر تابستانی به اروپا به مناسبت فارغ التحصیلیش مهمانی بزرگی داد. آقای آنوی آماده ست به هر بهانه ای جشن بگیرد. وقتی پای دخترش در میان باشد از هیچ چیز فروگذار نمی کند. همه همکلاسیهای آن ـ ماری و دوستهای آنها و دوستهای دوستهای آنها آمده بودند. فکر می کنم صد نفری بودند. هفتاد ـ هشتاد تا که حتما بودند. در میانشان یک جوان جاماییکایی بلندبالای زیبایی بود که ظاهر فریبنده و رفتار گستاخانه اش خیلی زود او را انگشت نما کرد. خیلی خوب می رقصید ولی بی نزاکت بود. همه از دستش فرار می کردند. اسمش را گذاشته بودند جانور! خب دیگر پیش می آید . . . منظورم این جور مهمانی هاست. باید منتظر همه چیز باشید! اما اتفاقی که برای من افتاد بی سابقه بود. تا آن شب لب به سیگار نزده بودم. در غذا و بخصوص شراب همیشه امساک می کنم. نوشیدنی الکلی، ابدا . . ولی خب. البته مثل همه دوستانم از موسیقی لذت م یبرم. از رقص لذت می برم، شاید بیشتر از خیلی ها."
طنین رعدی نابهنگام رشته صحبت دختر جوان را قطع کرد. برقی تند با نور خیرکننده اش مثل خطی باریک و تیز در آسمان شکاف انداخت. رمزی با ناراحتی از این دگرگونی بی موقع هوا به دور و برش نگاه کرد. ژان با تردید او را می پایید.
"الان باران می گیرد."
"آه، مهم نیست! زیر این سایبان امن نشسته ایم. . . لطفا ادامه بدهید!"
ژان نفس عمیقی کشید. با لبخندی دلگرم کننده و اطمینان بخش صندلیش را به رمزی نزدیکتر کرد.
"شما اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. ولی من قاطعانه به شما می گویم که علتش دود سیگار بود. بله، بچه ها علیه م توطئه کردند. یک نفر سیگاری به من داد. بی آن که حتی فکر کنم بلافاصله آن را در اولین جا سیگاری خاموش کردم. ناگهان فریاد همه به آسمان رفت: "ژان سیگار نمی کشد، ژان باید سیگار بکشد!" آن ـ ماری گریه می کرد: "ژان به خاطر من، فقط یکی . . ." به کلی گیج شده بودم. گفتم که توطئه بود. نه، یک شیطنت ساده بود.. آن ـ ماری مقصودی نداشت . . "
دختر جوان بار دیگر نفس تازه کرد. رمزی سراپا گوش بود. هر لحظه بیم آن می رفت که باران تندی شروع به باریدن کند. مرد کنجکاو بی صبرانه چشم به دهان ژان دوخته بود.
"شاید خنده دار باشد. مهم نیست. چاره ای نداشتم. یعنی اصلا خنده دار نیست. سیگاری روشن کردم و ناشیانه آن را تا آخر کشیدم. خدای من، چه سم زهرآگینی! وحشتناک بود. می خندیدم! تمام سالن دور سرم می چرخید. بچه ها دست می زدند. در میان رقص نورهای رنگارنگ و طنین گوشخراش موسیقی گم شده بودم. و غافل! غافل از این که جاماییکایی در کمینم نشسته، آه . . .!"
عضلات چهره ژان هر لحظه کشیده تر می شد. رمزی با حیرت در این داستان عجیب و زیر و بمهای نامنتظر رفتار دختر غرق شده بود.
"با من هستید؟"
"منظورتان چیست؟ بله! البته . . ."
"پس گوش کنید. این مساله از نظر پزشکی ثابت شده، ربطی به مقاومت بدن ندارد. من کاملا گیج بودم. فکر می کنم تأثیر تار و نیکوتین بود! دیگر کسی به من توجهی نداشت. به هر زحمتی بود خودم را به بالکن رساندم. روی نرده ها تکیه دادم و تا می توانستم در هوای آزاد نفس عمیق کشیدم. داشت حالم بهتر می شد. ولی هنوز پاهایم سست بود و دستهایم می لرزید. دنبال کسی می گشتم که یک لیوان آب به من بدهد. همه در حال رقص بودند. ناگهان سرم گیج رفت، نمی دانم چه شد . . . قبل از اینکه بتوانم تعادلم را حفظ کنم سقوط کردم. آه! حدس بزنید کجا؟ در میان بازوان محکم و نیرومند آن جاماییکایی! چه زوری! چه اشتیاقی! باور کنید هیچ کاری از دستم ساخته نبود. هر چه تقلا میکردم بیشتر گرفتار می شدم. از بالای نرده ها به روی چمنها افتادیم. حتی نمیتوانستم فریاد بزنم. انگار فلج شده بودم. چه اراده ای، چه عضلاتی، چه صورتی . . . مثل آهن، مثل آبنوس، مثل عاج . . . غرق در وحشت و لذتی مرموز دست و پا می زدم. همه اش به خاطر دود سیگار. . . و عطر تنش که بوی کاجهای جنگلی می داد، نمی دانم چقدر طول کشید. وقتی که به خودم آمدم او رفته بود. باور کنید در هر شرایطی دیگری حقش را کف دستش می گذاشتم. اما در آن حالت مسخ شده بودم. پایم می سوخت. این جانور وحشی دندانهایش را مثل ببر توی رانم فرو کرده بود، همین جا . . ."
دختر جوان در یک لحظه زودگذر با معصومیت و بی پروایی غریزی دامنش را تا انتهای ران بالا زد. چشمهای رمزی داشت از حدقه بیرون می زد. موجی گرم به دیدن آن پاهای زیبای هوس انگیز مثل آب جوشید و از نوک پنجه پا تا قلبش بالا رفت. چهره اش سرخ شد و روحش مثل کاغذ مچاله ای به هم پیچید. دست بر سر بی کلاهش برد و به موهای سیاه پریشانش چنگ زد. خواست چیزی بگوید، اما سرفه امانش نداد. ژان پوزش خواهانه به او نگاه کرد و دامنش را پایین کشید.
"شما را گاز گرفت؟"
"جایش تا همین چند وقت پیش مانده بود!"
"و شما چه کردید؟"
"او را نبخشیدم! البته به آن ـ ماری گفتم موضوع را فراموش کند. می دانید، به هر حال یک ماجرای خصوصی ست. خواستم فقط بدانید که سیگار چیز خوبی نیست!"
رمزی بار دیگر به سرفه افتاد. انگار همه توانش را از دست داده بود. قلبش از شدت اشتیاق به تندی می تپید. گونه هایش می سوخت. حاضر بود نیمی از عمر بی فایده اش را بدهد و مثل آن جانور جاماییکایی دندانهایش را در رانهای فربه این دختر زیبا فرو کند! به نیازهای جسمی و کاستیهای زندگیش برای نخستین بار بی هیچ سرزنشی با نظر لطف نگاه کرد. در آنها چیز شرم آوری ندید. به چهره ژان نگاه کرد. چهره ای که در سایه روشن رنگهای غروب آفتاب تابستانی ملتهب تر می نمود.
"این موضوع هم ربطی به گفتگوهایمان ندارد. غرایز ما گاهی به حیوانات شبیه است. به عنوان مثال من خودم در سال ببر به دنیا آمده ام..."
غرشی سهمگین بار دیگر آسمان را به لرزه درآورد. برق دیگری درخشید و باران سیل آسا شروع به باریدن کرد. ژان از شدت هیجان در میان زوزهء بادهای تندی که در میان درختها می پچید، جیغ کشید.
"آه، راستی؟ چه باشکوه. دوست عزیز، شما خیلی اصیل هستید!"
صدای ضربه های تند باران سیل آسا بر آبهای استخر و سنگفرشها مانع گفتگوی آزاد و راحت بود. رمزی به درستی نمی شنید.
"چطور؟ یعنی به خاطر ببر . . .!"
"بله، به خاطر ببر. به خاطر ببر وجودتان که در قفس کرده اید!"
رمزی با ناراحتی و احساس سرخوردگی به دختر جوان نگاه کرد.
حالا او هم فریاد می زد.
"از کجا م یدانید!؟"
طنین خنده شادمانه ژان در گوشش پیچید.
"از سرتاپای وجودتان پیداست! شما گستاخ نیستید و از این بابت رنج می برید. این چیزی ست که خودتان خواسته اید. شاید نمی دانید، ولی درست به همین دلیل دوست داشتنی هستید!"
باران تند به همان سرعت ناگهانی که باریده بود قطع شد. زمین سنگفرش، درخت و چمن، و گلهای لرزان رنگارنگ آرام گرفتند. بادها ایستادند. قطره های درشت و درخشان آب از کناره های سایبان به زمین می چکید.
"منظورتان را نمی فهمم."
این را گفت و با اندوهی که نمی توانست پنهان کند به ژان نگاه کرد.
"لطف شما به تجربه های سختی ست که ناخواسته از سر گذرانده اید . . . !"
اصالت، گستاخی، ببر وجود، تجربه های سخت، دود سیگار . . .!
به این ملغمه ی ریشخندها چطور می توانست دل خوش کند؟ در فهرست ساده و متغیر نیازهای کوچک، نیازهای کوچک طبیعی و روزمره اش به تنها چیزی که فکر نمی کرد اصالت و افتخار بود!
با این حال گفتگویشان به درازا کشید. آن قدر که درخت، زن حامله و آقای ترامبله در تاریکی فرو رفتند. درباره ایمان و انفاق، درباره حقیقت و مجاز و درباره ی بسیاری چیزها حرف زدند. حرفهایی که حتی یک واژه آن به دفتر یادداشت رمزی راه نبرد. هنگام خداحافظی ژان برخاست و با صمیمت یک دوست، یک خواهر کوچکتر بر گونه او بوسه زد. رمزی هم در پاسخ برای لحظه ای کوتاه لبهای داغش را بر گونه دختر گذاشت. بوسه ای بر آن زد و تا رسیدن به خانه در سکوت و انزوای شبی سرد و تاریک از شبهای سوت و کور زندگیش درد کشید.
حقیقت و مجاز. این نکته هم قابل توجه است که گاهی در میان عبارتهای درهم و برهم یک گفتگوی تصادفی می توان به چند واژه به ظاهر بی اهمیت استناد کرد. واژه های خوشبختی که بی اختیار به هدف خورده اند. فکر کرد چه خوب شد از همان ابتدا به سردبیر گفت که به کاهدان زده است، وگرنه از نوشتن گزارش منصرف می شد. در آن صورت آوای زمان بدون تردید سکوت او را حمل بر بی کفایتی در شناخت یک لحظه مهم خبری می کرد. رمزی بر حسب قولی که داده بود گزارشی موافق سلیقه روزنامه نوشت و برای سردبیر فرستاد. در این گزارش اشاره ای به مرد جاماییکایی و زن حامله روی درخت نکرد. که اولی ماجرای خصوصی ژان و دومی ماجرای خصوصی خودش بود. از اینها گذشته تمایلی به خودنمایی در حوزه باور سردبیر و خوانندگانش نداشت. دو هفته بعد در یکی از ساعتهای اول شب سردبیر به او تلفن کرد. گفت که گزارش او را به هیجان آورده ولی قابل انتشار نیست. ناقص است، چیزی کم دارد، نمی داند آن چیز چیست، ولی باید پیدایش کرد. گفت که نمی تواند پیدایش کند مگر آن که مطلب را به دست نویسنده کارکشته ای در هیات تحریریه بدهد تا بازنویسی شود. رمزی هم اظهار علاقه کرد بداند نقص گزارش در کجاست و آن چیز گمشده که مطلب او را به پسند انتشار در آوای زمان می رساند چیست. سردبیر مایل بود با همکاری با او تا رسیدن به نتایج بهتر و پرثمرتر ادامه بدهد. گفت که منباب شروع دستمزد ناچیزی از طریق حواله بانکی برایش فرستاده است. رمزی به دختر جوانی فکر می کرد که با قلب پاک، صفا و سادگی و نظر بلندش به روشنی روح، شادی جسمانی و سخاوت عاشقانه عقیده داشت. پس از دریافت دستمزد ناچیز آن گزارش مخدوش برای خودش یک شاپوی حصیری تازه خرید.

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#598 | Posted: 16 Apr 2014 22:39 | Edited By: nazi220




مـن دانـای کُل هستم اثر مصطفی مستور



شش فصل

فصل اول
چند روایت معتبر درباره ی سوسن


زن روی تختخواب دراز کشیده بود . خواب بود و نبود . تلفن زنگ خورد . یک بار ، دو بار . بدنش از دیشب کوفته و بی رمق بود . دست راستش را بالا آورد و انگشتانش را زیر نوری گرفت که از پنجره تو می زد . یکی از انگشت ها از ماتیک لبش سرخ شده بود . صدای زنگ تلفن قطع شد . بلند شد و نشست لبه ی تختخواب . به تلفن که روی میز عسلی اتاق خواب بود زل زد و زیر لب فحش داد : کثافت آشغال !
صداهای محو کودکانی که توی تراس همسایه بازی می کردند می ریخت توی آپارتمان زن . هوا کم کم تاریک می شد .

از روی تختخواب که بلند شد حس کرد انگار از ساختمان بلندی پایین افتاده است . تمام بدنش به شدت درد می کرد . رفت سمت توالت . دقیقه ای بعد سیفون را کشید و بیرون زد .
قرص روز سه شنبه اش را که دیروز فراموش کرده بود بخورد از بسته ی روی میز توالت برداشت و رفت توی آشپزخانه . بطری آب معدنی را از توی یخچال بیرون آورد و جرعه ای با قرص سر کشید . تلفن دوباره زنگ خورد . با بطری آمد توی هال و گوشی را از روی عسلی برداشت .
- الو ؟
- سوسن خانم ؟
- فرمایش ؟
- از دوستان غلام هستم ، شماره ی شما رو غلام بِهِم داد .
نشست روی کاناپه .
- غلام سگی ؟! مگه از زندون اومده بیرون ؟
- نه ، اما من اومده ام بیرون . دیروز اومدم . گفت اگه بخوام می تونم به شما زنگ بزنم .
جرعه ای از بطری سرک کشید .
- خب ، چی می خوای ؟
- می خوام برم تو فریزر !
سوسن به ساعت دیواری توی هال نگاه کرد . باتری ساعت تمام شده بود و ساعت زمان نامربوطی را نشان می داد .
- کار و بار چی ؟ منظورم اینه که جیبت چاقه ؟
- می پلکیم دیگه ، هست .
- گفتی اسمت چیه ؟
- کیانوش ، بچه ها صدام می زنند کیا .
- کیا ؟ خوب کیا جون کی می خوای بری ؟
- کجا ؟
- توی فریزر دیگه خره !
کیانوش با خنده گفت : هرچه زودتر بهتر .
سوسن انگشت کوچکش را از دور گوشی باز کرد و ناخنش را با دندان جوید .
- جا داری یا می آیی این جا ؟
- جایی ندارم .
- امشب که وقت ندارم . باشه واسه ی فردا شب ، آدرس این جا رو داری ؟
- دارم ؛ غلام نشونیت رو داده .
- فردا شب ، ساعت ده !
گوشی را گذاشت . سرش را تکان تندی داد و با این کار موهای بلندش را انداخت روی کمرش . بطری را گذاشت روی زمین . کنار پایه ی مبل ، تلفن دوباره زنگ خورد . زن دقیقه ای زل زد به گوشی تلفن و زیر لب گفت : « حروم زاده ! » بعد دوشاخه اش را کشید .


سوسن خوابیده بود توی اتاق خواب . آفتاب درست توی چشم هاش می تابید . از خواب بیدار شد و دستش را سایبان چشم هاش کرد . نشست روی تختخواب . رفت دستشویی و بعد برگشت توی اتاق خواب ، بسته ی اسکناسی را از روی میز توالت برداشت و گذاشت توی کشو . روی صندلی کوچک جلوی میز توالت نشست و موهاش را شانه زد ، به چشم هاش ریمل کشید . بعد لاک سرمه ای را برداشت و رفت توی هال ، تلویزیون را روشن کرد و شروع کرد به لاک زدن ناخن های انگشتان پاش . ناگهان ، انگار چیزی به خاطرش آمده باشد ، بلند شد و توی اتاق ها دنبال کیانوش گشت . کیانوش نبود اما یادداشتی برای او روی عسلی هال ، کنار گوشی تلفن ، گذاشته بود :

سوسن جان ، دیشب تا صبح نخوابیدم ، نتوانستم بخوابم ، جلوی
تلویزیون خواب رفتی و من گذاشتمت روی تختخواب . بعد بیدار
ماندم و نگاهت کردم . انگار سال ها بود می شناختمت . انگار از
بچگی با هم بزرگ شده بودیم ، شاید هم قبل از بچگی . خودم هم
درست نمی دانم چرا اینطوری بود . غلام سگی می گفت تو ماهی .
می گفت خیلی ماهی . غلام سگی راست می گفت .

سوسن کاغذ را گذاشت لای دندان هاش و آن را از وسط پاره کرد . تکه های کاغذ از روژلبش سرخ شدند . کاغذ ها را انداخت توی سطل آشغال .

صبح زود ماشینی ایستاد و سوسن را جلوی آپارتمانش پیاده کرد . به آپارتمان که رسید روی تختخواب ولو شد . ظهر از خواب بیدار شد و دوش گرفت . قبل از ناهار به آرایشگاه تلفن زد و برای فردا صبح نوبت گرفت . بعد برای پرو بلوز تازه اش به پریسا خانم زنگ زد و برای بعد از ظهر قرار گذاشت . یکی دو جای دیگر هم تلفن زد و بعد رفت توی آشپزخانه . کبریت را برداشت و سیگاری آتش زد . رفت کنار پنجره ایستاد . پرده ی پنجره ی رو به گلخانه را کنار زد و در کشویی آن را باز کرد . به بیرون خیره شد . نرگس و رضا و پروین توی تراس همسایه با صدای بلند مشق می نوشتند . تلفن زنگ خورد اما سوسن از جاش تکان نخورد . گذاشت آن قدر زنگ بخورد تا قطع شود اما قطع نمی شد . کمی دیگر به صدای بچه ها گوش داد و بعد پنجره را بست ، پرده را کشید و رفت سمت تلفن ، گوشی را برداشت :
- بنال !
- سلام سوسن خانم .
- تو که عرضه نداری واسه ی چی وقت خودت و من رو می گیری ؟ نکنه دیوونه ای ؟
- آخه ندیده بودمت . وقتی دیدمت فهمیدم که نمی تونم . تو ماهی سوسن .
سوسن زد زیر خنده و سیم تلفن را دورانگشتانش پیچاند.
- اما تو واقعا که خری . خیلی خری .
- می دونم ، اما بازم می خوام بیام . می خوام برم تو فریزر .
دود سیگار را پاشید توی دهانی تلفن .
- ببین کیا ، من پولم رو می گیرم . حتی اگه تا صبح بشینی این جا و نگام کنی پول سرجاشه ، شیرفهم شد ؟
- فهمیدم .
با کانال گردان تلویزیون را روشن کرد .
- بالاخره نگفتی کارت چیه ؟ جنس منس رد می کنی ؟
- شعر می گم . تازگی ها یک کتاب چاپ کرده ام .
سوسن انگار خنده دارترین چیز را توی عمرش شنیده باشد زد زیر خنده . آن قدر خندید که اشک توی چشم هاش جمع شد . با دود سیگار حلقه ای توی هوا درست کرد و گفت : پس تو هلفدونی چی کار می کردی ؟
- هیچی ، اشتباه شده بود .
به تلویزیون که آگهی نوعی صابون را پخش می کرد نگاه کرد .
- خیلی خوب شاعر جون ، فردا شب منتظرتم . ساعت ده !


آن شب سوسن خیلی زود خوابید اما کیانوش تا صبح توی هال قدم زد و در وصف او شعری سرود . شعر را چسباند روی صفحه ی تلویزیون و از آپارتمان سوسن بیرون زد . سوسن وقتی بیدار شد دقیقه ای همان طور روی رختخواب دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد . بعد لبخند محوی زد و نشست لبه ی تختخواب .
عصر به یکی از مشتری هایش که می خواست توی فریزر برود گفت شماره را عوضی گرفته است . تا شب منتظر تلفن کیانوش ماند اما کیانوش زنگ نزد . روز بعد ، نزدیک ظهر کیانوش زنگ زد . سوسن داشت جلوی آینه موهایش را سشوار می کشید که صدای زنگ تلفن را شنید . گوشی توی اتاق خواب را برداشت .
- سلام سوسن .
سوسن سشوار را خاموش کرد .
- سلام خوشگله ، کجایی ؟
- توی خیابون . از تلفن عمومی زنگ می زنم. شعرو خوندی ؟
سوسن کاغذی را از لای سینه اش بیرون آورد و به آن خیره شد .
- خیلی قشنگ بود . رراستی راستی اینو خودت گفته ای ؟
- خوب ، راستش دوتایی با هم گفته ایم . یعنی مضمونش را از تو الهام گرفته ام .
دمپایی هایش را درآورد و خوابید روی تختخواب . سیم تلفن را دور انگشتانش پیچاند .
- جوری حرف بزن که ما هم بفهمیم . چی چی گرفته ای ؟
- فراموش کن .
نشست لبه ی تختخواب . کف دستش را روی ملافه ی سفید تختخواب کشید.
- نمی خوای بیای تو فریزر ؟
- شاید فردا شب اومدم . قراره امروز سی تا از کتاب ها رو یک کتابفروش بخره . اگر خرید فردا شب حتما می آم .
با خنده گفت :« نسیه هم می تونی بیای . »
- شما لطف دارید . یکی این جا داره می زنه به شیشه ی کیوسک . گمونم عجله داره بعدا تماس می گیرم . خداحافظ .
کیانوش گوشی را گذاشت و با عجله از باجه ی درب و داغان سر چهار راه بیرون زد اما سوسن دقیقه ای گوشی را توی دستش نگه داشت و بعد آن را گذاشت سرجاش . نگاهش به دیوار مقابل افتاد . چشم هاش را تنگ کرد و زل زد به دیوار .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#599 | Posted: 16 Apr 2014 22:40




به نقطه ای که سوسکی کز کرده بود و تکان نمی خورد. بدون ان که چشم از سوسک بردارد یکی از ومپایی ها را از کنار تختواب برداشت و پرتاب کرد طرف سوسک.
سوسن با دو کیسه پر از میوه و نان و کالباس و شامپو و دستمال کاغذی و کنسرو در را باز کرد . کیسه ها را گذاشت توی اشپزخانه. دو هفته گذشته بود و کیانوش تلفن نزده بود. رفت توی اتاق خواب. مانتوش را دراورد و برگشت توی اشپزخانه. کالباس ها و کنسرورها را گذاشت توی یخچال. شامپوها و جعبه های دستمال کاغذی را گذاشت توی گنجه. سیب های قرمز را که ریخت توی ظرفشویی گریه اش گرفت. سیب ها را رها کرد و رفت توی اتاق خواب. از توی کشوی میز توالت، از لابه لای کاغذهای درهم و برهم قبض های پرداخت شده تلفن و برق و گاز و آب، کاغذی را پیدا کرد. نشست روی تختخواب و زانوهاش را توی سینه اش جمع کرد. برای چندمین بار شعری را که کیانوش درباره او گفته بود خواند:
شب ها
وقتی ماه می تابد
من وضو می گیرم
و بهترین واژه هام را برمی دارم
و می روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
و
هزار بار می نویسم
سوسن ماه است.
نگاه کنید!
پیراهنش بوی یاس می دهد
و دست های من
که آستین های او را بوییده اند.
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را برمی دارم
و
سفر می کنم به دورها
مثل کرگدنی تنها
از معبر اندوه تا متن کودکی....
دیگر نتوانست ادامه دهد، زل زد به نقطه ای نامعلوم. باز خیره شد به کاغذ، که حالا گویی از پشت پرده نازکی از اب پیدا بود و نبود. بعد بند پایانی شعر را خواند:
و در حضور معنویت پیراهنش
روحم را
اتش می زنم.
عصر تلویزیون را روشن کرد و بعد فورا ان را خاموش کرد. گوشی تلفن را برداشت و مدتی به صدای بوق ان گوش داد. گوشی را گذاشت سرجاش. بطری ابی از توی یخچال بیرون اورد. رفت کنار پنرجه ایستاد. پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد. به دور دست خیره شد. بچه های همسایه توی تراس اواز می خواندند. به خاطر اورد وقتی دبستان می رفت، مادرش صبح ها مادرش، موهاش را شانه می زد، صورتش را می بوسید و هر روز سیبی توی کیفش می گذاشت. بچه ها یکصدا اواز می خواندند:
گنجشک ناز منی
مرغ خوش اواز منی
صبح که می شه پر می زنی
نوکت رو بر در می زنی.
برگشت و ثانیه ای به گوشی روی عسلی هال نگاه کرد. باز زل زد به شهر. دود سیاهی ساختمان های دور دست را محو کرده بود. می گی منم جیک و جیک و جیک/گنجشگک شاد کوچیک. به این فکر کرد که در میان ده میلیون جمعیت این شهر حالا کیانوش کجاست؟ چیزی انگار به دلش چنگ می زد. هی بال هاتو باز می کنی/ می رقصی پرواز می کنی/ گنجشگک ناز کمی/ مرغ خوش اواز منی. بغض گلوش را فشرد. پرده را کشید و امد طرف عسلی توی هال. بطری را گذاشت روی عسلی. جلو تلفن زانو زد. دقیقه ای به گوشی تلفن خیره شد و بعد انگار بخواهد چیز مقدسی را لمس کند، کف دست ها را کشید روی تلفن. سرش را گذاشت روی ان و بغضش ترکید. زیر لب گفت: بهشت!
ظهر بود که تلفن زنگ خورد. سوسن از توی اشپزخانه دوید توی هال. نشست روی کاناپه و گوشی را برداشت. صدای خش خش زیادی از توی گوشی امد.
- بله؟
- سلام سوسن.
دستش را گذاشت روی بدنه تلفن.
- وای کیا! معلومه کجایی؟
- طرف کتاب ها رو نخرید اما عوضش شعری که درباره ات گفته بودم امروز توی مجله ادبیات امروز چاپ شده.
- گوش کن، می خوام ببینمت. همین امروز!
- سوسن، من فعلا دستم خالیه.
با انگشتاش چنگ زد به موهاش.
- گور پدر پول! گفتم می خوام ببینما، تو من رو اتیش زده ای کیا!
کیانوش دقیقه ای ساکت شد. صدای پارازیت از ان طرف خط می امد.
- الو! صدام رو می شنوی؟
- می شنوم، وضع من هم بهتر از تو نیست سوسن.
- کی؟ کجا ببینمت؟
کیانوش دقیقه ای سکوت کرد. برای سوسن اما انگار هزار سال گذشت.
- امروز بعدازظهر، تجریش. رستوران برگ رو بلدی؟
- پیداش می کنم.
- ساعت هفت. خداحافظ.
کیانوش گوشی را گذاشت و صدا از ان طرف خط قطع شد. سوسن دهانی گوشی را بوسید. چشم هایش را بست و گوشی را چسباند به سینه اش.
بجز ان ها کسی در رستوران نبود. پیشخدمت چاق رستوران دو سالاد فصل گذاشت روی میز و دور شد . وقتی راه می رفت نفس نفس می زد. سوسن سیگارش را تکاند توی زیر سیگاری شیشه ای روی میز و از پنجره به بیرون نگاه کرد. تکه ابر سفیدی، یک دستی اسمان را به هم زده بود.
- گمونم عاشقت شده ام. همین.
کیانوش با وحشت نگاهش کرد.
دود سیگارش را از بینی بیرون داد و زیر سیگاری را جابه جا کرد.
- گفتی از کی من رو می شناسی؟ از قبل از تولدم؟ گمونم حق با تو باشه هر چند من چیزی به خاطرم نمی اد اما فرقی هم نمی کنه. اونی که مهمه، اینه که من دوستت دارم. خیلی دوستت دارم.
کیانوش هنوز محو سوسن بود.
- خب البته من ادم مزخرف و اشغالی هستم. این رو خوب می دونم . اما ادم های مزخرف و اشغال هم گاهی خاطرخواه می شن. تو قبول نداری؟
کیانوش چنگالش را گذاشت وسط بشقاب سالاد.
- من نمی تونم سوسن. نمی تونم.
بیرون هوا تاریک می شد. سوسن قوطی کبریت توی دستش را چرخاند روی میز. به پیشخدمت که داشت سوپ ها را می اورد نگاه رد.
- تو چی رو نمی تونی؟
سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد و بعد با لبخند گفت:
- حالا دیگه هر وقت بخوای، بدون این که پولی بدی می تونی بری توی فریزر، می فهمی؟
پیشخدمت سوپ ها را اورد و ایستاد کنار میز. با دقت یکی رو گذاشت جلوی کیانوش و بعد طرف میز و کنار سوسن ایتساد. وقتی برای گذاشتن سوپ سوسن سرش را جلو برد، سوسن به وضوح صدای خرخر نفس کشیدنش را شنید.
پیشخدمت که دور شد، کیانوش با دست هایش صورتش را پوشاند و گفت: وقتی ادم ها رفتند کره ماه با خودم گفتم لعنت به اونها که به ماه هم رحم نکردند. گفتم ماه را هم الوده کردند. گفتم لعنت به انسان که ماه رو هم با قدم هاش ناپاک کرد. اون ها با این کارشون تقدس ماه رو از بین بردند.
دست هایش را از جلو صورتش برداشت و ان ها را گذاشت روی میز.
- من نمی تونم به تو دست بزنم سوسن. من اگه به تو دست بزنم مثل اینه که تو را کشته ام. تو ماهی سوسن.
- ببین کیا من دوستت دارم. دلم می خواد باهات عروسی کنم. دلم می خواد برات بچه بیارم. دوتا، سه تا، هر چند که تو بخوای. دلم می خواد برات غذا درست کنم، لباس هات رو بشورم، اتو کنم. منم می خوام مثل بقیه باشم. تو رو خدا من رو رها نکن. من دیگه نمی خوام برگردم. این انصاف نیست من رو تا این جا بیاری و بعد ول کنی.
کیانوش دست های سوسن را گرفت و پیشانی اش را گذاشت توی انها.
- من بهترین شعرهام رو توی این چند هفته گفته ام. تو بهترین شعر منی سوسن اما من می ترسم. من دیگه نمی تونم جلوتر بیام. من بیش تر از این نمی تونم نزدیک بشم. از من نخواه جلوتر بیام سوسن. به خاطر خودت. به خاطر من. اگه بیام همه چی نابود می شه. هر چی درست کرده ایم از بین می ره. تو تا وقتی هستی که من دور باشم. سوسن، من نمی تونم.
دست های زن از اشک های کیانوش تر شد. سوسن دستش را بیرون اورد و توی موهای مرد فرو برد.
کیانوش رفته بود اما سوسن هنوز نشسته بود توی رستوران. نمی توانست تکون بخورد. دو اسکناس برای پیشخدمت گذاشت روی میز و زیر سیگاری را روی ان ها گذاشت. از پنجره به بیرون، به پیاده رو، به ادمها خیره شد. از توی کیفش کاغذی بیرون اورد، لحظه ای به کاغذ زل زد و بعد ان را مچاله کرد . اما انگار فکر بهتری به ذهنش رسیده باشد کاغذ را روی میز صاف کرد و با دقت ان را تکه تکه کرد. تکه های کاغذ را ریخت توی زیر سیگاری. باز بیرون را نگاه کرد. هوا تاریک شده بود و مردم با عجله توی پیاده رو بالا و پایین می رفتند. دقیقه ای به مردم خیره شد و بعد از رستوران بیرون زد. بی هدف توی خیابانها قدم می زد و بعد سوار تاکسی شد. جلو سینما شهر قصه پیاده شد و کنار خیابان ایستاد. پاجروی قرمز کمی جلوتر توقف کرد و منتظر ماند. سوسن زیر لب گفت: کثافت!
و رفت طرف ماشین.
سه مرد توی ماشین نشسته بودند. سوسن کنار ماشین ایستاد. ان که جلو نشسته بود شیشه را پایین اورد و گفت: دربست؟
سوسن لب هایش را تر کرد اما حرفی نزد. به اسفالت خیابان نگاه کرد. کسی که روی صندلی عقب نشسته بود توی گوش راننده گفت: بیسته لامصب!
راننده به سوسن چشمک زد: بپر بالا!
چراغ راهنمایی سبز شد و ماشین هایی که از پایین می امدند با فشار به سمت بالا هجوم بردند. سوسن هنوز زل زده بود به اسفالت.
راننده گفت: سوار شو دیگه خانم! بدمسبا الان جریمه ام می کنن.
سوسن کیفش را از این شانه به ان شانه انداخت و به انتهای خیابان نگاه کرد. برگشت. برگشت اپارتمانش.
در رستوران، وقتی پیشخدمت می خواست برای برداشتن اسکناس ها زیر سیگاری را بردارد، زیر سیگاری از دستش روی زمین افتاد.
زیرسیگاری خرد شد. پیشخدمت نشست روی زمین و تکه های خرد شده زیر سیگاری را گذاشت توی سینی. بعد خرده کاغذهای پخش شده روی زمین را با دقت جمع کرد. روی هر خرده کاغذ چیزی نوشته شده بود: هزار بار می نویسم، پیراهن، می تابد، او را بوییده اند، مشق، اتش.
پیشخدمت چاق از تقلای زیاد به نفس نفس افتاده بود. بعد دست ها را، روح را، اندوه را، یاس را، بقایای عشق را و سوسن را گذاشت توی سینی. وقتی داشت ملکوت را که مچاله شده بود از روی زمین برمی داشت، صاحب رستوران که پشت میز نشسته بود و پول می شمرد سرش فریاد کشید: چی شده؟ معلومه اون جا داری چه غلطی می کنی؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#600 | Posted: 16 Apr 2014 22:48




فصل دوم
من دانای کُل هستم
برای همسرم معصومه
که دعای او اجابت شد


سه هفته است که می خواهم یوسف را بکشم اما نتوانسته ام. یعنی هر بارکه خو استه ام او را بکشم اتفاقی پیش آمده که مانعم شده است. اول تصمیم گرفتم سر راهش کمین کنم تا شبی ،خلوتی ، در کوچه ای، ناغافل کاردی توی سینه اش فروکنم و تیغه کارد را توی دل و روده اش آن قدر بپیچانم تا ول شود روی زمین و به قول داستان نویس ها تشوی خون خودش بغلتد. خاطرم هست یک بارچنین صحنه از را در داستانی از نویسنده ای گمنام و البته مزخرف نویسی به اسم مستور خواندم وحالم به هم خورد.گمان می کنم اسم داستان در پیاده رو عشق می آ ید یا عشق بازی در پیاده رو یا شاید هم عشق روی پیاده رو بود. چیزی توی همین مایه ها. همین جا بگویم غلط کردند ‏داستان نویس ها اگر حالا آدم کشته باشند. یعنی عرضه اش را ندارند. خیلی که هنرکنند، خیلی که خبر مرگشان شق القمر بکنند می توانند توی همان مزخرفاتی که به اسم داستان به خورد جماعت می دهنده ، ‏کشتن را توصیف کنند. همین. بگذریم. رفتم و یکی ازکار دهای تیزی
‏راکه معصومه گوشت و ماهی را با آن تکه تکه می کرد از توی کشوی ‏‏کابینت اشپزخانه برداشتم و سبک و سنگینش کردم. تیز بود اما کمی ‏بزرگ بود و خوب توی جیب کاپشن جا نمی گرفت ، به همین خاطر نظرم عوض شد و رفتم سرچهارراه و یکی از چاقو های ضامن دار دسته صدفی زنجانی خوش دست را خریدم. هم توی جیب جا می گرفت و هم بعد ازکشتن گم وگورکردنش راحت بود. به هر حال، بعدأ از این نوع کشتن منصرف شدم. گمان می کنم علتش این بود که فکرمی کردم کشتن کسی درتاریکی کمی شاعرانه است. فکرمی کردم خشونتی که باید در چنین صحنه هایی باشد با تاریک کردن صحنه تلتیف (ببخشید تلطیف) می شود. شاید علت این که آن عوضی در داستان عشق و پیاده رو اش صحنه کشتن راوی را بدکار نکرده بود این بود که چاقو خوردن توی نور روز اتفاق می افتاد. از طرفی نمی خواستم از او تقلید کنم. نمی خواستم ادای او را در بیاورم. بعد فکردیگری به کله ام زد.گفتم می دزدمش و با طناب خفه اش می کنم. ‏همه مقدمات را هم فراهم کردم. أپار تمانی در درّوس اجاره کردم ،چند متر طناب خریدم ، ماشین دوستی را قرض گرفتم وکمین کردم تا شب، وقتی یوسف می خواهد ازکتابفروشی به خانه اش برود او را ‏سوار ماشین کنم و با جزئیات مخملی که روی کاغذ یادداشت کرده بودم مثل یکی از همین فیلم های آمریکا یی که کمپانی های برادران وارتر وگلدن مایر می سازند، سناریو را ذره ذره و با رعایت تمام ‏جزئیات و به کارگردانی خودم و بازیگری یوسف و یونس _ بعدآ می گویم این یونس کیست وازکجا پیداش شد _اجراکنم.
‏داشتم روی این طرح کار می کردم که میلاد، پسرم کتاب علومش را آورد تا در باره تبدیل ماده به انرژی سؤالی بپرسد.کتابش راگرفتم و با صدای بلند خواندم.

‏هرگاه مقدار کافی اتم های ئیدروژن با هم ترکیب شوند تا یک گرم هلیم تشکیل دهند،کم تر از یک صدم گرم از ماده ناپدید می شود و به جای آن در حدود دویست هزار کیلو وات ساعت انرژی آزاد می شود. برای به دست آوردن این مقدار انرژی باید بیست تن زغال سنگ را به طور کامل سوزاند. در خورشید، در هر ثانیه، درحدود .4/5میلیون تن ماده ناپدید وبه انرژی تبدیل می شود. محاسبه کنید انرژی خورشید در یک روز معادل چه مقدار زغال سنگ است.

‏سؤال را یکی دوبار دیگر خواندم و بعد پشت همان کاغذی که داشتم جزئیات طرح کشتن یوسف را می نوشتم مسئله را حل کرد‏م. یعنی فکر می کنم که حل کرد‏م چون جوابش چنان عدد ‏بزرگی شدکه نه من و نه البته میلاد نمی تو انستیم أن را بخوا نیم چه برسد به این که آن را بفهمیم. به همین خاطر، به درست بو د‏ن راه حل مسئله شک کردم.
‏فکر می کنم کاغذ را میلاد برد مدرسه هرچند که خودش این را انکار می کند. معصومه هم می گفت فکرنمی کند چنین کاغذ پاره ای را توی سطل أشغال انداخته باشد. البته مطمئن نبود. به هر حال طرح گم شد و من هرچه فکرکردم نتوانستم جزئیات را دوباره به خاطر ‏بیاورم. شاید به همین دلیل بود که به فکر راه دیگری برای کشتن ‏یوسف افتا دم.
‏گمان می کنم اولین بار زیر دوش حمام بودم که فکرکشتن با شیر گاز به خاطرم رسید. بعد، همان شب توی رختخواب و قبل ازاین که بخوابم جزئیات بیش توی را در ذهنم طراحی کردم و عصر روز بعد قلم وکاغذ برداشتم و صحنه قتل را با دقت و جزئیات کامل نوشتم. کاز را باید یونس انجام می داد. منطق داستان این بودکه یونس شاعر، زنش یعنی معشوقه، مراد و منبع تمام نشدنی الهام های شاعرانه اش را در حادثه هولناکی از دست می دهد. در واقح زنش را عده ای سارق آدمکش، وقتی او خانه نبوده، توی حیاط خانه می کشند. یعنی سلاخی می کنند و بعد از این اتفاق یونس تعادلش را از دست می دهد. در داستان این طور طرح می شود که منظور از عدم تعادل ، مطلقأ ناپایداری روانی و از جنس روان پریش و این جور چیزها نیست بلکه عدم توازنی است که با کشتن خداوند هر کس به دست می آید. نوعی بی هویتی روحی . معنوی. به هر حال یونس به تعبیر خودش برای گم وگورکردن خودش به مقداری پول احتیاج دارد که برای تا ته خط رفتن و تمام کردن عالی این مصیبت با دستمزد خوبی ‏به استخدام گروهی آدمکش درمی آ ید تا کلک یوسف را بکند: کتابفروشی بخت برگشته ای که رقیب پولدارعشقی اش نمی خواست او زنده بماند.
‏متن نهایی را چند بار پاکنویس کردم و بعد برای حروفچینی به ‏معصومه دادم تا با کامپیوتر خانگی مان ان را بنویس. معصومه تازه ‏کلاس های ماشین نویسی را گذر انده و طبیعی است خیلی مشتاق باشد تا _ به قول خودش _ یک کار جدی را تایپ کند.
‏روز بعد سر میز صبحانه بودیم که اولین اظهارنظرش را در باره داستان کرد: «چه داستان وحشتناکی»بعد گفت: «چطورممکن است کسی بتواند دست و پای کسی را ببندد و بعد سرش را توی کیسه پلاستیک بگذارد و شیرگاز را توی کیسه بازکند تا طرف دست و پا ‏بزند و ذره ذره بمیرد و قاتل هم برو بر صحنه را تماشا کند.»
‏طوری گفت «‏ذره ذره بمیرد» ‏انگار کسی را توصیف می کرد که وسط زمستان داشت «ذره، ذره» ‏بستنی می خورد. روی نان تست شده یک لایه کره مالیدم و بعد لایه ای ازمربای بهارنارنج که مادرم ازشیر از برایمان سوغات آورده بود.
‏گفتم: «داستان است دیگر»
‏دلم نمی خوا سمت در باره جزئیات داستان حرف بزنم. دست کم آن روز صبح حوصله اش را نداشتم.
‏گفت:«جدی می گم. تازه به نظر من اصلآدلیلش قانع کننده نیست. حتی اگه زنش یا معشوقه اش را هم کشته باشند دلیل نمی شود که برود ‏وکس دیگری را بکشد. » ‏
‏توی دو تا فنجان قهوه ریختم و به لقمه توی دستم نگاه کردم.
‏گفتم:«بعضی ها ازاین کارها می کنند. شاید تو نتوانی باورشان کنی اما باور نکردن تو دلیل نمی شود که آن هاکارشان را انجام ندهند.»
‏فنجان راگذاشتم جلوش و به ساعت دیواری نگاه ‏کردم.
‏معصومه توی فنجانش شکر ریخت و بعد با لحن تقریبأ تحقیرأمیزی گفت: «چطور این چیزها را می نویسی؟»
‏کمی از قهوه ام فنوشیدم و خرده ‏نانی را که روی رومیزی بود برداشتم وگذاشتم توی ظرف نان.
‏گفت: «‏به هر حال من صحنه قتل را تایپ نکردم.»
‏این راکه گفت، فنجان راگذاشتم روی میز و نگاهش کردم.
پرسیدم: 0 ‏چی گفتی؟»
‏«گفتم اون صحنه ناعادلانه و وحشیانه است و به نظرمن نباید توی داستانت بیاد»
‏لحظه ای نگاهش کردم و بعدگفتم: «من نویسنده داستان هستم و ‏تو فقط داستان را تایپ می کنی» گفت: «ولی من نمی تونم...» .
نگزاشتم حرفش را تمام کند. مطمئن هستم که لحن صدام داشت ‏تغییر می کرد. ادامه دادم: «چند هفته است که دارم روی این قصه کار می کنم و آن وقت تو به همین سادگی داری صحنه ای از داستان را حذف می کنی؟»
‏گفت: «یک دقیقه گوش کن...»
‏گفتم:«توگوش کن... من یونس را حتی از خودش هم بهتر ‏می شناسم. دراین جا من می گویم چه می شود و چه نمی شود و چه باید بشود و چه نباید بشود. حتی یونس هم نمی تونه از فرمان من سرپیچی کنه. من همه چیز رومی دونم. ببینم تو تا حالا چیزی از انوع روایت و زاریه دید و تکنیک های داستان نویس شنیده ای؟ جهت اطلاعت باید بگم این داستان به روایت دانای کل نوشته شده و در این داستان من دانای کل هستم.»
‏وقتی گفته بودم ‏«من دانای کل هستم» چنان با مشت کوبیده بودم روی میزکه فنجان ها لرزیده بودند.

داشتم روزنامه می خواندم که صدام زد تا کلمه ای را که از روی دستنویس نتوانسته بود بخواند برایش بخوانم. وقتی توی اتاتق رفتم دیدم جلو کامپیوتر چشم هاش از اشک سرخ شده ‏است. به خاطر فصل کشتن یوسف بود.گفت وقتی بعد ازکشته شدن یوسف ، ‏نیلوفر، نامزد یوسف به کتابفروشی زنگ می زند وکسی گوشی را بر نمی دارد؟
‏گریه اش گرفته است.گفت چرا نیلوفر بایدگناه مرگ معشوقه یونس را بشوید. این ها راکه می گفت بازبغض کوده ‏بود. أخرسر گفت چند بار ‏وسوسه شد، تا کوشی را بردارد و به نیلوفر بگویدکه نامزدش را باگاز
‏خفه کرده ‏اند.

‏دو روز بعد، وقتی تمام داستان را حروفچینی کرد، متن چاپ شده را آورد توی اتاقم.کاغذها راگذاشت روی میز و خودش هم رفت توی هال. برای أخرین ویرایشی شروع کردم به خواندن داستان اما صحنه ‏قتلی در داستان نبود! یونس تنها یوسف را می آورد توی آپارتمان و بعد هم وقتی یوسف اصرار می کرد به نیلوفر زنگ بزند یونس قبول می کرد.فهمین. این قسمت اصلأ جزء داستان من نبود. این چیزها را معصومه سرهم کرده بود. یونس باید با شیرگاز یوسف را در آپارتمانش می کشت. وقتی این مزخر فات را خواندم کله ام سوت کشید و ازکوره در رفتم. از اتاق زدم بیرون و آمدم توی هال. نشسته بود روی کاناپه و داشت دکمه پیراهنم را می دوخت.
‏کاغذها را پرت کردم روی دأامنش ،گفتم: «اینا چیه که نوشتی؟ »
‏دقیقه ای چیزی نگفت. کاغذها را گذاشت کنارش و سوزن را از ‏روزنه دکمه عبور داد.
‏« ‏دارم می پرسم چرا؟ چرا داستان را تغییر داده ای؟»
‏گریه اش گرفت. بعد چیزها یی گفت که بیش تر عصبانی ام کرد. گفت: «تو حق نداری هرکاری که دلت می خواهد بکنی.» گفت من حق ندارم کسی را خلق کنم و بعد هر بلایی که بخواهم سر او بیاورم.
‏گفتم: «گوش کن چی می گم. من تنها می دونم که یونس، یوسف رو می کشه. همین. یعنی باید بکشه. درواقع چون او یوسف رو می کشه من می نویسم او یوسف رو می کشه. من تنها فعل او رو می نویسم. او رو به هیچ کاری مجبور نمی کنم.»
‏گفت: «اگر من بنویسم یونس در آخرین لحظه پشیمان می شود، دیگر یوسف کشته نخواهد شد.» گفت: «همه چیز دردست خودته.»
گفت: «‏تو دانای کل هستی، مگه نه؟»
‏این ها عین کلماتش بود.
‏کنارش نشستم روی کاناپه و سعی کردم خونسرد باشم. سعی کردم قانعش کنم. باید موضوع را یک بار برای همیشه درک می کرد. اگر بخواهد برای هر داستان این قدر در روایت دخالت کند داستان شکل
‏حقیقی خودش را پیدا نخواهدکرد.
‏گفتم: «گوش کن! وقتی داری یک فیلم تکراری تماشا می کنی درأن وضعیت تو نسبت به ماجرای فیلم دانای کل هستی. یعنی تمام وقایع رو با جزئیات کامل می دونی. سؤال من این است که دانستن، ودانا ی کل بودن تو چه تاثیری در ماجرا داره؟ اگه قرار باشه درفیلم کسی کشته بشه دانستن تو ذره ای مانع مرگش نمی شه. می شه؟»
‏سوزن از آن طرف روزن دکمه رفت توی دستش و او بی اختیار ‏انگشتش را مکید. یک برگ دستمال کاغدی برداشتم وروی جایی که ‏خون بیرون می زد فشار دادم تا خون بند شود.
‏گفت اگر یوسف بداند که سرانجامش این است شاید اصلا نخواهد توی چنین داستانی نقشی داشته باشد.گفت اگر یوسف، نیلوفر و حتی یونس دلشان نخواهد توی ماجرایی که من بر ایشان ‏درست کرده ام بازی کنند چی؟ انگشتش هنوز توی دستم بود.گفت
‏این من هستم که دارم آن ما را می نویسم و با نوشتنم أن ما را وادار می کنم تاکا رهایی انجام بدهند که نتیجه اش درد و رنج و اندوه برای همه آن ها هست.
‏دستمال را از روی انگشتش برداشتم و به جایی که سوزن در ‏گوشت فرورفته بود خیره شدم. خون بند آمده بود.
گفتم:‏«این تقدیر محتوم اوناست. در این مورد به خصوص این من هستم که تصمیم ‏می گیرم چه کی توی داستان باشه و چه کی نباشه. اما همین که کسی توی داستان آمد خودش مسئول رفتارهای خودشه. من کسی را به هیچ کاری مجبور نکرده ‏ام، وادار نمی کنم و مجبور نخواهم کرد. اما... اما این را هم بدان اگه شخصیتی خواست کج برود من تنها کاری که می کنم، یعنی تنها کاری که به عنوان راوی باید بکنم، این است که خطای او را می نویسم. در واقع همه چیزی که من می دانم این است که می دانم او آزادانه و به اختیار خودش چه می کند و چه نمی کند و اگر نگدارم کاری راکه می خواهد به میل خودش انجام بدهد، انجام ‏دهد درست مثل این است که او را به کاری که نمی خواهد انجام دهد وادارکرد. باشم ودرهرصورت تو باید آنچه راکه من می نویسم دقیقأ وکلمه به کلمه مطابق آنچه من می گویم عینأ و بی کم وکاست تایپ کنی. روشن شد؟ البته می تونی این کار رو نکنی که در آن صورت خودم داستان رو تایپ می کنم.»
‏متن دستنویس واگذاشتم کنارکاغذهای تایپ شد. تا معصومه این بار طبق دستنویس ها متن را تایپ کند.

‏دیگر هرگز درباره موضوع حرفی نزدیم ، اما من دائم به سؤال اخرش ‏فکر می کردم. سؤال ضربه و محکمی بود. سه روز این سؤالش فکر کردم که اگر اصولأ یوسف یا یونس نخواهند درداستان من بازی کنند چرا باید أن ها را توی قصه بیاورم؟ تنها جوابی که پیدا کردم این بودکه داستان به معنای واقعی و دقیق کلمه متعلق به راوی اش است. شاید در هیچ نوع رابطه مالک و سلوکی دیگری نتوان این چنین حقیقی ‏مفهوم مالکیت را د‏رست وبا د‏قت تعریف کرد‏. داستان درهیچ یک از اجزایش به هیچ کس دیگری جز راوی تعلق ندارد. د‏استان مال من است چون من أن را روایت می کنم و معصومه هیچ سهمی و حقی و دخالتی د‏رکیفیت تکوین ماجرا های أن نمی تواند داشته باشد؟ چون د‏استان را تنها یک نفر باید روایت کند. به علاوه، دخالت او مثل این است که بازیگری را به خاطر این که درفیلمی نقشی منفی د‏اشته ومثلأ أد‏م کشته، بیرون از عالم سینما و د‏ر د‏اد‏گاه جنایی به اتهام قتل؛ به مرگ محکوم کنیم. کدام قاضی این کار را کرده است که معمومه می خواهد ‏دومی اش باشد.

‏شب است. دیر وقتِ شب است.کامپیوتر را روشن می کنم و می روم سروقت متن. معصومه ومیلاد خوابیده اند. فایل داستان را بازمی کنم. متن را یک بار می خوانم. صحنه آخر را معصومه پاک کرده است. یعنی تنها تغییری که این بار در آخرین نسخه تایپ شده داده است حذف صحنه قتل یوسف است. داستان تا گورستان که یونس و ملول و نوذر قرار کشتن یوسف را با هم می گذارند جلو آمده است.
‏یک بار دیگر داستان را با دقت می خوانم. کلمه به کلمه و ارام. ‏آخرین سطر را که می خوانم ناگهان احساس می کنم یوسف باید با چاقو ودرکتابفروشی کشته شود ونه باگاز و در أپارتمانش. باید وقتی کشته می شود خونش شتک بزند روی کتاب ها، روی کتاب شعر یونس که چند دقیقه قبل روی پیشخان بازشده است. بازطرح اول در ذهنم جان می گیرد. یونس چاقو را توی جیبش می گذارد و می رود ‏کتابفروشی. غروب است و هواکم کم تاریک می شود. باد توی کوچه می پیچد و تکه های روزنامه ،کاغذ پاره ها و برگ های خشکیده را به در و دیوار می کوبد.
‏عطش کرده ام. از روی صندلی بلند می شوم و می روم توی آشپزخانه. از توی یخچال بطری آب را بیرون می آورم و جرعه ای سر می کشم. بعد بطعلری را با خودم می آورم و می گذارم توی اتاقم ، کنار کامپیوتر. قبل از این که باز مشغول نوشتن شوم برمی گردم و ملافه را روی میلاد بالا می کشم. می آیم توی اتاقم و می نشینم روی صندلی تا ادامه داستان را بنویسم

‏یونس از روی چهار پایه برخاست و به بیرون نگاه کرد. باد با شدت بیش تری توی تاریکی کوچه می وزید و ذرات کاغذ را به دیوار می کوبید. گفت:
‏«خیلی دیر شده ‏، باید بروم.»
‏تلفن زنگ خورد و یوسف با عجله گوثسی را برداشت. نیلوفر بود. یونس چاقو را از جیبش بیرون آورد و توی دستش پنهان کرد. رفت به سمت دو. کتاب شعرش روی شعر در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم، هنوز روی پیشخان باز بود. یونس توی درگاه کتابفروشی رو به دیوار کوچه ایستاد و منتظر ماند تا یوسف گوشی را بگذارد. تیغهأ چاقو زیر نوری که از ویترین کتابفروشی به بیرون می تابید توی دست یونس برق می زد. یونس به د یوار سیاه مقابلش زل زد.

به این جا که میرسم دیگر چیزی نمی توانم بنویسم . یونس به ‏شدت مقاومت می کند. انگاردستش سنگین شد. است و نمی تواند ‏آن را تکان بدهد. برمی گردد و زل می زند توی چشم های من که در تاریکی کوچه ایستاده ‏ام و منتظرم تا کار را تمام کند. در نگاهش
‏التماس موج می زند. پشیمان شده ‏است. یعنی ازنگاهش من این طور ‏می فهمم که نمی خواهد یوسف را بکشد. می خواهد ازمن سرپیچی کند یا شاید می خواهد تقدیر محتومش را مثل یک معجزه ‏یا به خاطر دعایی که اینک در آستانه استجابت است ازخود دور کند. می خواهد ازمرز نامرئی سرنوشت قطعی اش عبور کند ووقتی اونخواهد، یعنی به هردلیل در تقدیر او بخواهد تغییری به وجود بیاید _حتی اگر این دلیل شفاعت یا اینک دعای اجابت شد. معصومه باشد _واونتواند یوسف را بکشد، من اورا به چیزی که نمی خواهد وادار نخواهم کرد. من تنها او را می نویسم. من، او را در همان پیچ تند، در آن وضعیت
‏تصمیم متلاشی شده، بَداء حاصل شده ، نگاه میدارم و داستان را ‏تمام می کنم.

‏یوسف توی گوشی تلفن أهسته گفت: من هم دوستت دارم نیلو. دو قطره ‏اشک توی چشم های یونس جمع شده بود اما نمی ریخت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 60 از 66:  « پیشین  1  ...  59  60  61  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites