تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بانوان عمارت میسالونگی

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 14 Mar 2013 19:27




میسی بقیه راه را تا خانه روی هوا راه رفت و درست سر وقت برای دوشیدن گاو به خانه رسید. دروسیلا و اوکتاویا هیچ کدام به پیاده روی او در بیشه زار اشاره ای نکردند. دروسیلا از این جهت که از نماش استقلال او بیش تر خوشحال بود تا نگران، و اوکتاویا به این خاطر که خودش را قانع کرده بود روند مغزی میسی توسط هر آن چه او را بیمار کرده بود، تحت تاثیر قرار گرفته است.
در حقیقت، هنگامی که تا ساعت چهار نشانی از میسی پیدا نشد، دو خانمی که در عمارت میسالونگی تنها مانده بودند کمی کج خلق شده بودند. نظر اوکتاویا این بود که پلیس را آگاه کنند.
دروسلا با خشونت گفت:«نه، نه، نه!»
«اما باید این کار و بکنیم. مغز میسی آسیب دیده، من مطمئنم. چه وقت در تمام زندگی اش این طور رفتار کرده؟!»
«از وقتی میسی به سن بلوغ رسیده من در این باره فکر کردم خواهر، و خجالت نمی کشم که بگم وقتی آقای اسمیت اونو آورد خونه به حد مرگ وحشت کردم. فکر این که اونو این طور ناعادلانه و غیر منصفانه از دست بدم، هرگز توی زندگیم بیش تر از وقتی که عمو نویل گفت گمان نمی کنه مسئلۀ حادی باشه، خوشحال نشده بودم. و بعد فکر کردم اگه من به جای میسی مریض می شدم چه بلایی سر اون می اومد؟ اوکتاویا ما باید میسی رو تشویق کنیم که مستقل از ما باشه!
این گناه اون نیست که خدا زیبایی آلیسیا و قدرت فکری منو بهش نداده، و حالا می بینم که یک عمر همجواری با توانایی فکری من برای میسی خوب نبوده. من در مورد همه چیز تصمیم می گیرم و طبیعت میسی اینه که با بردباری تن بده. بنابراین بیش تر از حد لازم براش تصمیم گرفتم، از این به بعد این کارو نخواهم کرد.»
اوکتاویا با خشونت به او پرید: «مزخرف می گی! دختره عقل نداره! به جای پوتین کفش می خواد! کتاب رمان می خونه! توی بیشه زار قدم می زنه! به عقیدۀ من در آینده باید سخت تر بگیری نه شل تر.»
دروسیلا آه کشید: «اوکتاویا، وقتی ما خانم های جوان بودیم، کفش می پوشیدیم. پدرمون آدم پر حرارتی بود، کمبودی نداشتیم، سوار کالسکه می شدیم، پول تو جیبی زیادی می گرفتیم. و از آن روزها به بعد هر چه قدر هم که زندگی برامون سخت بوده، اقلاً من و تو می تونیم به عقب نگاه کنیم و لذت کفش های قشنگ، لباس های زیبا، میهمانی ها و بی خیالی ها رو به یاد بیاریم. در حالیرکه میسی هیچ وقت یک جفت کفش قشنگ یا لباس زیبا نداشته! البته من خودمو از این بابت سرزنش نمی کنم، چون تقصیر من نیست، اما وقتی فکر کردم داره می میره- خوب، تصمیم گرفتم هر چی می خواد بهش بدم، البته تا حدی که در توانم باشه، کفش نمی تونم براش بخرم، به خصوص اگه قرار باشه صورت حساب های سنگین دکتر رو بپردازم، اما اگه بخواد توی بیشه زار قدم بزنه یا رمان بخونه، می تونه!»
« مزخرفه، مزخرفه، مزخرف! تو باید به روش قبلی خودت ادامه بدی. میسی به راهنمایی زیادی نیاز داره.»
و دروسیلا نمی توانست این نقطه نظر او را ذره ای تغییر دهد. میسی ناآگاه از مادرش که ضمیر او را می کاوید، تصمیم گرفت آن شب بعد از شام هیچ یک از رمان های جدیدش را نخواند، در عوض توری بافتن را بر گزید. در حالی که انگشتانش به پرواز در آمده بودند، گفت: «خاله اوکتاویا، می خواین چقدر تور توی لباس جدیدتون به کار ببرین؟ فکر می کنین این قدر کافیه؟ به راحتی می تونم هر اندازه بخواین ببافم، اما باید از حالا بدونم چه قدر می خواین.»
اوکتاویا دستان گره دار خود را پیش برد و میسی تورهای جمع شده را به او داد تا آنها را روی پاهایش پهن کند. اوکتاویا با حیرت نفسی کشید: «وای میسی، واقعاً قشنگه! دروسیلا به این نگاه کن!!»
دروسیلا تکه ای از تور را از روی پای خواهرش برداشت و آن را در مقابل نور ضعیف گرفت. «بله خیلی قشنگه. باید بگم که روز به روز پیشرفت می کنی، میسی.»
میسی با خشکی گفت: «آه، به خاطر اینه که بالاخره یاد گرفتم چه طوری گره کور رو باز کنم.»
دو زن مسن تر لحظه ای با پریشانی خیالی به هم نگریستند، سپس اوکتاویا نگاهی پر معنی به دروسیلا انداخت و کمی سرش را تکان داد. اما دروسیلا او را نادیده گرفت. با لحنی شاهانه گفت: «کاملاً همین طوره.»
جلوه کردن در جشن عروسی آلیسیا غالب آمد، اوکتاویا توفان مغزی میسی را از ذهنش دور کرد و با اشتیاق پرسید: «دروسیلا به نظر تو این اندازه تور کافی است؟»
«خوب، برای چیزی که اول فکر می کردم، کافیه، اما من عقیده بهتری دارم. دلم می خواهد از همین تور به حاشیۀ دامن رویی هم بدم. چه قدر شیک می شه! میسی اشکالی برات نداره که این قدر کار اضافه انجام بدی؟ اگه نمی تونی رک و راست بگو.»
این بار میسی با پریشان خیالی نگاه کرد، در تمام زندگی اش مادر هرگز به او احترام نگذارده بود، هرگز به فکرش راه نداده بود که ببیند آنچه از میسی می خواهد زیاد است یا خیر. البته حالا علتش بیماری قلبی او بود! چه شگفت انگیز! به سرعت گفت: «اصلاً زحمتی نداره.»
چهرۀ اوکتاویا از خوشحالی درخشید.
«وای متشکرم!» سپس صورتش چروکید. «کاش می تونستم توی دوختنش بهت کمک کنم دروسیلا. برای تو کار سنگینه.»
دروسیلا به توده پارچه کرپ بنفش روی زانوانش نگاه کرد و آه کشید: «نگران نباش اوکتاویا. میسی تمام خرده کاری هایش رو مثل جا دگمه و تو گذاشتن و دوختن جیب ها انجام می ده. ولی اعتراف می کنم اگه یک چرخ خیاطی سینگر داشتم عالی بود.»
البته این اصلاً امکان پذیر نبود، بانوان میسالونگی لباس هایشان را به روش سخت قدیمی می دوختند، هر سانتی متر، هر روز، می بایست با دست دوخته می شد. دروسیلا برش و دوخت اصلی را انجام می داد و میسی خرده کاری ها را می دوخت. اوکتاویا نمی توانست وسیله ای به ظرافت یک سوزن خیاطی را در دست نگاه دارد.
دروسیلا گفت: «متأسفم که لباس تو باید قهوه ای باشه، میسی.» و ملتمسانه به چهره دخترش چشم دوخت. «ولی پارچه اش عالی است، لباس خیلی قشنگی می شه، فقط صبر کن ببین. دلت می خواد منجوق دوزیش کنم؟»
میسی گفت: «و برش اونو خراب کنی؟ مادر، برش تو فوق العاده است و بدون تزئینات اضافی زیباست.»
آن شب میسی در تاریکی اتاق در رختخوابش دراز کشید و جزئیات زیباترین بعد از ظهر تمام زندگی خود را به یاد آورد. چرا که نه تنها جان اسمیت سلامش گفت، بلکه واقعاً از کالسکۀ خود پیاده شد و به میل خودش با او همراه شد و طوری با او سخن گفت که گویی بیش از آن که عضوی از آن دار و دستۀ کسل کننده به نام هرلینگ فورد باشد، دوست است. چه قدر پاکیزه بود، ساده ولی پاکیزه، و بوی عرق نمی داد، مانند بسیاری از آن مردان به اصطلاح آبرومند، بلکه بوی شیرین صابون های گرانقیمت را می داد، میسی فوراً آن را تشخیص داد، چرا که هر وقت بانوان میسالونگی هدیه های نادری از این نوع صابون ها دریافت می کردند، از آن ها برای شستن بدنشان استفاده نمی کردند - نور آفتاب کاملاً کفایت می کرد - بلکه آن ها را بین لباس ها در کمد می گذاشتند. و دستان او، اگر چه در اثر کار خشن بود، اما حتی زیر ناخنها هم تمیز بود. موهایش نیز بسیار مرتب بود، هیچ اثری از روغن و پارافین نداشت، فقط برق سالمی که انسان روی بدن گربه ای تازه لیسیده شده، می بیند. این جان اسمیت مردی با مناعت و پای بند اصول اخلاقی بود.
بیش از همه میسی چشمان او را دوست داشت، چشمان نیمه شفاف عسلی، و آن قدر خندان، اما میسی نمی توانست و نمی خواست هیچ یک از داستان هایی را که به نادرستی و پستی او اشاره می کرد، باور کند. در عوض حاضر بود به خاطر درستی ذاتی و اخلاقیات سخت جان اسمیت سر جانش شرط ببند. او می توانست ببیند چنین مردی، شاید اگر بیش از حد تحملش برانگیخته می شد مرتکب قتل شود، اما نمی توانست ببیند که دزی یا کلاه برداری کند.
اوه، جان اسمیت! با تمام وجود تو را دوست دارم و از صمیم قلب از تو متشکرم که به میسالونگی برگشتی تا حال مرا بپرسی.



آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#12 | Posted: 14 Mar 2013 20:54 | Edited By: andishmand




فصل هشتم

آلیسیا مارشال که تنها یک ماه به عروسی اش مانده بود، روز به روز به کامل ترین جلوۀ شکوفایی با شکوه خود نزدیک می شد و تصمیم داشت حتی از آن یک ماه سرسام آور آخر نیز تا جایی که در توان داشت لذت ببرد. تاریخ عروسی هجده ماه قبل تعیین شده بود و هرگز به مغز او خطور نکرده بودکه نسبت به فصل یا هوا تردید نشان دهد. گرچه امکان داشت گاهی در کوه های آبی بهار عقب بیفتد، یا به نا حق باران ببارد یا باد بوزد، اما البته این یک بهار که مطیع هوی و هوس آلیسیا بود، می رفت تا به لطافت رویایی بهشت باشد.
اورلیا به آلیسیا گفت: «جرات نداره غیر از این باشه.» تغییر نا محسوس لحن صدایش حاکی از این بود که برای اولین بار، مادر آلیسا خوشحال می شد که نقشه های او غلط از آب در بیاید.
تاریخ سفر میسی به سیدنی تعیین شده بود، اما یک هفته دیرتر از آنچه امید می رفت، که البته برای میسی جای خوشبختی بود! چرا که در سه شنبه ای که دکتر هرلینگ فورد برنامه ریزی کرده بود متخصص قلب او را ببیند، آلیسیا سفر هفتگی خود را به شهر انجام نمی داد. زیرا سه شنبۀ این هفته آلیسیا میهمانی زنانه پیش از عروسی را گذاشته بود و تهیه مقدمات آن اجازۀ تامل در دیگر مسایل - حتی تجارت کلاه - را نمی داد. میهمانی پیش از عروسی امری پیش پا افتاده نبود که در حد وراجی های دخترانه و هدیه های ناقابل آشپزخانه باشد، در عوض یک میهمانی رسمی برای تمام زنان پیر و جوان خویشاوند آلیسیا بود، مناسبتی که میهمانان فرصت می یافتند، آنچه انتظار می رفت در روز بزرگ انجام دهند، ببینند و بشنوند. آلیسیا قصد داشت در طی جشن نام ساقدوشان خود را اعلام کند و طرح و ترکیب جشن عروسی و دکوراسیون کلیسا را نشان دهد.
تنها چیزی که عیش آلیسیا را به هم زد، این بود که پدر و برادرانش با بی حوصلگی و خشونتی که تا به حال بی سابقه بود، به عهده گرفتن هر کمکی را رد کردند. پدرش به او پرید: «تو رو به خدا برو دنبال کارت!» در لحن صدایش خشمی موج می زد که بی تردید آلیسیا تا به حال به یاد نمی آورد، «هر طور که دلت می خواهد این میهمانی نکبت رو ادامه بده، اما ما رو تنها بذار! بعضی وقت ها مسائل زنان واقعاً مایۀ آزاره و این هم یکی از اونا ست!»
آلیسیا با تغیر گفت: «باشه! در حالی که بندهای شکم بندش به طرز خطرناکی غژ غژ می کرد برای شکایت نزد مادرش رفت.»
اورلیا که نگران به نظر می رسید گفت: «متأسفانه در حال حاضر باید محتاطانه عمل کنیم، عزیزم.»
«آخه موضوع چیه؟»
«واقعاً نمی دونم، به جز این که مسئله مربوط به سهام کارخانه بطری سازی بایرونه. تا اونجا که من می دونم سهام داره ناپدید می شه.»
آلیسیا گفت: «چرنده! سهام که ناپدید نمی شه.»
اورلیا حرفش را به طور مبهم تصحیح کرد. «منظورم اینه که از دست خانواده داره ناپدید می شه. من که اصلاً نمی فهمم. از تجارت چیزی سرم نمی شه.»
«ویلی چیزی در این باره به من نگفته.»
«ممکنه ویلی هنوز چیزی نمی دونه. اون هنوز کاری با مسائل شرکت نداره، این طور نیست عزیزم؟ آخه تازه دانشگاهش رو تموم کرده.»

آلیسیا با یک خرناس به این بحث کسل کننده خاتمه داد و به سوی دربان رفت تا دستور دهد فقط مستخدمین زن حق ظاهر شدن در قسمت جلوی خانه را دارند، زیرا میهمانی کاملاً زنانه است.
البته دروسیلا حضور به هم رساند و میسی را نیز با خود آورد، بیچاره اوکتاویا که برای رفتن جان می داد، در آخرین لحظه آراسته در لباس میهمانی مجبور شد در خانه بماند، زیرا اورلیا قول خود را در مورد فرستادن وسیلۀ نقلیه به دنبال بانوان میسالونگی فراموش کرده بود. دروسیلا پیراهن ابریشمی ضخیم قهوه ای خود را پوشیده بود و خوشحال بود که بدین ترتیب مجبور نیست این لباس را دوباره در جشن عروسی بپوشد و میسی لباس کتانی قهوه ای خود را به تن داشت و یک کلاه ملوانی که در پانزده سال گذشته برای هر موقعیتی که پوشیدن کلاه را اقتضا می کرد - از جمله هر یکشنبه در کلیسا - از آن استفاده کرده بود. آن ها کلاه های جدید خود را برای مراسم عروسی نگه داشته بودند، البته آن ها را از کلاه فروشی آلیسیا نخریده بودند، قالب اصلی را از فروشگاه دایی هربرت خریداری کرده و دستکاری های آخر را در میسالونگی انجام داده بودند.
آلیسیا با لباس کرپ لطیف لیمویی رنگ که حاشیه های آن با آبی قفایی برودری دوزی شده بود و یک دسته گل بزرگ از ابریشم آبی قفایی روی یکی از شانه ها داشت به طرز حیرت انگیزی زیبا به نظر می رسید.
میسی با خود اندیشید، وای، فقط این بار، کاش قادر بودم لباسی مانند آن بپوشم! می دانم که آن رنگ لیمویی به من می آید! مطمئنم که این طور است! و آن گل آبی نیز به من برازنده است، آخر کمی به بنفش کم رنگ نزدیک است.
بیش از یکصد زن به میهمانی دعوت شده بودند. آن ها در دسته های کوچک می چرخیدند و دنبال چهره های آشنا می گشتند، بازار شایعه داغ بود. سپس در ساعت چهار همگی مانند مرغ کرچ در سالن رقص نشستند و با عصرانه ای عالی، متشکل از شیرینی های خامه ای و مربایی، ساندویچ های کوچک مارچوبه، کلوچه های خامه و بستنی و شیرینی های ناپلئونی خوشمزه پذیرایی شدند. چندین نوع چای وجود داشت که میهمانان می توانستند به سلیقه خود یکی از آن ها را انتخاب کنند.
زنان هرلینگ فورد به طور موروثی بور بودند، به طور موروثی قد بلند داشتند، و به طور موروثی قادر به رک و راست سخن گفتن نبودند. میسی که به جمیعت نگاه می کرد و به وراجی ها گوش می سپرد، خودش به حقیقت این نظریات پی می برد. این اولین بار بود که به ضیافتی از این نوع دعوت می شد. احتمالاً بدین جهت که دعوت نکردن از او، هنگامی که زنان بسیاری با نسبتی دور تر دعوت داشتند، بی ادبانه محسوب می شد. روزهای یکشنبه در کلیسا، حضور جمع پر هیبت زنان هرلینگ فورد به نوعی با حضور همان تعداد مردان هرلینگ فورد تعدیل می شد. اما این جا در سالن رقص خاله اورلیا این نژاد رقیق نشده و در هم شکننده بودند.
هوا از وجوء و صفی کهنه و مصدرهایی که با سلیقه درکنار هم قرار می گرفت و بسیاری نعمات شفاهی دیگر که پنجاه سال قبل از مد افتاده بود، غلیظ شده بود. زیر سقف پر شکوه و جلال اورلیا هیچ کس شهامت نداشت از کلمات عامیانه استفاده کند. و میسی دریافت خودش تنها زن تیره موی آن جاست. اوه! چند موی لب مرز مایل به قرمز در میان آن ها می درخشید ـ موی خاکستری و سفید به هیچ وجه خود نمایی نمی کرد، اما گیسوان کهربایی رنگ خودش هم چون گلوله ای ذغال در دشتی پوشیده از برف به نظر می رسید، کاملا درک می کرد چرا مادرش به او گفته بود در تمام طول میهمانی کلاهش را بر ندارد. آشکار بود که حتی وقتی یک مرد یا زن هرلینگ فورد با شخصی غیر فامیل ازدواج می کرد، زوج خود را مو بور بر می گزید. در حقیقت موی پدر میسی نیز بسیار روشن بود، اما آن طور که دروسیلا می گفت پدر بزرگ او نیز مانند یک داگو - واژه  ای که آن روزها مصطلح و قابل قبول بود - تیره بوده است.
دروسیلا به خواهرانی که کمتر از همه با آن ها معاشرت می کرد گفت: «آگوستا و آنتونیای عزیز، این به خاطر خون ساکسونی است که در رگهای ما جریان داره.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#13 | Posted: 17 Mar 2013 22:40 | Edited By: andishmand





اورلیا تقریباً تمام وقت خود را وقف لیدی بیلی کرده بود. البته از اعتراض گزندۀ او مصون نمی ماند. چرا که در این بعد از ظهر از اسب سواری محروم شده بود. و لیدی بیلی مانند کسی که به آماس مغزی مبتلا باشد بی حالت نشسته بود، زیرا خود دختر نداشت و به طور کلی نسبت به مسائل زنان بی علاقه بود. زنان به صورت دسته جمعی، هم او را می ترساندند و هم ناراحت می کردند، بزرگ ترین غم زندگی اش تحمیل آلیسیا مارشال به عنوان عروس آینده اش بود.
لیدی بیلی بی توجه به این حقیقت که در نبردی یک تنه شرکت کند، با نامزدی ویلی کوچک با دختر عمه اش آلیسیا مخالفت ورزیده و اظهار کرده بود که آنها هرگز زوج برازنده ای نخواهند بود و دودمان قوی و سالم به وجود نخواهند آورد! هر چند جناب ویلیام - که بیلی خوانده می شد - مانند دیگران، بر او نیز حکم فرمایی می کرد، او خودش همیشه به آلیسیا نظر داشت و خوشحال بود که می تواند هر شب سر میز غذا از چهرۀ زیبا و موهای درخشنده و بور آلیسیا بهره مند شود، زیرا ترتیبی داده شده بود که زوج جوان برای مدتی در منزل جناب ویلیام و بانوی او ساکن شوند، هدیه ازدواج جناب ویلیام و پنج هکتار زمین بسیار حاصل خیز بود، اما ساختمان آن تا تمام شدن فاصلۀ بسیار داشت.
میسی که تنها مانده بود، بدنبال یونا به اطراف نگاه کرد. خاله لیویلا را پیدا کرد، ولی از یونا خبری نبود. چقدر عجیب!
آلیسیا آن موجود دلربا با آن لبخند محبت آمیز و روشن هنگامی که از کنار میسی می گذشت، میسی از او پرسید: «یونا رو اینجا نمی بینم.»
آلیسیا ایستاد و پرسید: «کی؟»
«یونا، فامیل خاله لیویلا که توی کتابخونه کار می کنه.»
آلیسیا که هرگز کسی ندیده بود کتابی بخواند، گفت: «دختر احمق، هیچ هرلینگ فوردی با این اسم توی بایرون نیست.» و از او دور شد تا حضور پر افتخارش را همانند لایه نازک مربای شیرینی های مدرسۀ شبانه روزی، بر سطح جمیعت پهن کند.
در آن لحظه میسی متوجه شد. البته! یونا یک زن مطلقه بود! گناهی بی سابقه! ممکن بود خاله لیویلا برای خویشاوند خود سقفی تهیه کند، اما غرایز بشر دوستانه اش تا آن حد پیش نمی رفت که اجازه دهد خویشاوندش - آن خویشاوند مطلقه - به اجتماع بایرون وارد شود. بنابراین به نظر می رسید خاله لیویلا تصمیم گرفته است دربارۀ یونا سکوت کامل اختیار کند.
اگر خوب فکر می کرد، خود یونا تنها منبع اطلاعات میسی بود، در موقعیت های نادری که پس از ظهور یونا، خاله لیویلا را در کتابخانه دیده بود، خاله لیویلا هرگز نامی از یونا نبرده بود، و میسی نیز که از خاله لیویلا می ترسید، هرگز به او اشاره نمی کرد.
دروسیلا از این سو به آن سو می رفت و کورنلیا به دنبالش بود، او که بسیار فرهیخته سخن می گفت، از میسی پرسید: «واقعاً این ضیافت با شکوه نیست؟»
«خیلی با شکوهه.» و از روی مبلی که پشت یک گلدان بزرگ نخل چتری قرار داشت بلند شد. دروسیلا و کونلیا هر کدام با بشقابی انباشته از لااقل یک نمونه از هر خوراکی که در سر میز یافت می شد، به جایش نشستند.
کورنلیا با چاپلوسی گفت: «چه مهربان! چه با ملاحظه، آلیسیای عزیز!»
او گمان می کرد امتیاز بزرگی نصیبش شده است که اجازه یافته با حقوقی اندک در فروشگاه آلیسیا به عنوان فروشنده کار کند و نمی دانست آلیسیا از قدردانی و صمیمیت او چگونه سوء استفاده می کند. پیش از این که فروشگاه کلاه فروشی آلیسیا درهایش را بگشاید، کورنلیا برای برادرش هربرت کار می کرد، بنابراین برای توهماتش زمینه داشت، هربرت به قدری خسیس بود که آلیسیا درمقابل او سخاوتمند به نظر می رسید. کورنلیا به همان روش اوکتاویا، و با همان نتیجه، خانه و دو هکتار زمینش را به هربرت فروخته بود. مورد او این بود که بتواند به خواهرش جولیا کمک کند تا او بتواند پول قهوه خانه ای را که از هربرت خریداری کرده بود، بپردازد.
دروسیلا زیر لب گفت: «هیس! آلیسیا می خواد صحبت کنه.»
آلیسیا صحبت کرد. گونه هایش برافروخته بود. چشمانش هم چون زمرد دریایی شسته شده می درخشید، اعلام نام ده ساقدوش عروس با هلهله و کف زدن استقبال شد، ساقدوش اصلی از افتخاری که نصیبش شده بود از حال رفت و او را با عطر و گلاب به هوش آوردند، طبق نظر آلیسیا، لباس ملازمانش باید برای هر جفت در پنج طیف مختلف صورتی می بود، از صورتی بسیار کم رنگ تا سیکلمه، بدین ترتیب هنگامی که عروس سفید پوش در مقابل محراب می ایستاد، از هر طرف با پنج ساقدوش که از طرف عروس به تدریج از صورتی کم رنگ به صورتی تیره غنی منتهی می شدند،احاطه می شد.
آلیسیا توضیح داد: «ما همگی تقریباً هم قد هستیم. همگی خیلی روشنیم و اندامی شبیه هم داریم، من فکر می کنم تاثیرش فوق العاده باشه.»
کورنلیا که امتیاز ویژۀ عضویت در تمام برنامه ریزی های اولیۀ مربوط به عروسی به او تخصیص یافته بود، زیر لب زمزمه کرد: «واقعاً فوق العاده نیست؟... دنبالۀ لباس عروس توریه، تمام کلوش بریده شده و شش متر طول داره!»
دروسیلا آه کشید: «عالی است!» و به خاطر آورد که دنباله لباس عروسی خودش از تور و حتی بلند تر از شش متر بود، اما تصمیم گرفت چیزی نگوید.
میسی گفت: «می بینم آلیسیا ساقدوشانش رو فقط از بین دخترها انتخاب کرده.» درد پهلویش بعد از یازده کیلومتر راه پیمایی از میسالونگی او را آزار می داد و اکنون شدیدتر می شد. ترک اتاق امکان نداشت، ولی در ضمن نمی توانست لحظه ای بیشتر ساکت و بی حرکت بماند، برای این که فکر درد را از سرش بیرون کند شروع به صحبت کرد: «کارش خیلی درست بوده.» باز هم ادامه داد: «اما قطعاً منم دختر هستم و انتخاب نشدم.»
دروسیلا با ایما و اشاره او را به سکوت دعوت کرد: «هیس!»
کورنلیا که دلش برای خواهرزاده خود سوخته بود، نجوا کرد: «میسی کوچک و عزیز من، تو هم خیلی کوتاه هستی و هم خیلی سبزه رو.»
میسی بدون این که صدای خود را پایین بیاورد گفت: «من بدون کفش صد و هفتاد و پنج سانتی متر هستم، فقط در میون هرلینگ فوردها این قد کوتاه شمرده می شه!»
دروسیلا دوباره گفت: «هیس!»
در این ضمن آلیسیا به موضوع گلها رسیده بود و به اطلاع حضار اسیر خود می رساند که هر دسته گل شامل ده ها ارکیده صورتی خواهد بودکه توسط سرد خانۀ قطار بریسبین به آن جا آورده می شد.
میسی با صدای بلند گفت: «ارکیده! چه فضل فروشی عامیانه ای!»
دروسیلا بار دیگر با نومیدی گفت: «هیس»
در این لحظه آلیسیا که تیرش را پرتاب کرده بود ساکت شد.
میسی بدون این که شخص خاصی را مخاطب قرار دهد گفت: «حتماً تعجب کردین چرا آلیسیا از حالا لحظه به لحظۀ این نمایش را بازگو می کنه، اما به نظر من فکر می کنه اگه اونا رو نگه، شاید نیمی از جزئیاتی که این قدر بهشون افتخار می کنه حتی توجه کسی رو جلب نکنه.»
آلیسیا خندان و درخشنده، سرش پر از تورهای سفید و دستش پر از طرح ها و نمونه پارچه های عروسی با تکبر از میان میهمانان گذشت و با لحن بسیار قشنگی گفت: «حیف که تو این قدر تیره و کوتاه هستی، میسی. خیلی دلم می خواست تو رو هم انتخاب کنم، اما باید متوجه باشی که نمی تونی ساقدوش مناسبی باشی.»
میسی با همان لحن زیبا گفت: «خوب، من فکر می کنم حیف که تو تیره و قد کوتاه نیستی، این طور که تمام ساقدوشانت هم قد و هم رنگ تو هستن، و با اون سایۀ صورتی که کم کم تیره و تیره تر می شه، تو در زمینه محو می شی.»
آلیسیا با صدای بلند نفس کشید. دروسیلا با صدای بلند نفس کشید. کورنلیا با صدای بلند نفس کشید. میسی آهسته سر فرصت بلند شد و سعی کرد چروک های روی پیراهن کتان قهوه ای خود را صاف کند. آن گاه گفت: «من دیگه زحمت رو کم می کنم، میهمانی خوبی بود، آلیسیا، اما هیچ وجه تمایزی با بقیه نداشت. چرا همه باید همون غذاهای قدیمی رو بدن؟ من که برای تنوع ساندویج تخم مرغ پخته رو ترجیح می دادم.»
پیش از این که حضار بتوانند نفس خود را باز یابند او رفته بود، هنگامی که دروسیلا بر خودش تسلط یافت، مجبور شد لبخندش را پنهان کند و هنگامی که آلیسیا فرمان داد میسی باید باز گردد و عذرخواهی کند، عمداً خود را به کری زد. حقش بود! چرا فقط برای یک بار هم شده آلسیا نمی توانست مهربان باشد و میسی را نیز انتخاب کند. حتی اگر کمی ترکیب کامل ساقدوشانش به هم می خورد؟ چه حیرت انگیز! چه قدر استدلالش به جا بود! آلیسیا در زمینه محو خواهد شد، یا در میان حلقه گل ها و دسته گل های سفید و صورتی و پارچه هایی که می خواست برای تزیین کلیسا به کار ببرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#14 | Posted: 22 Mar 2013 15:20 | Edited By: andishmand




درست بیرون در جلویی مون ریپوز، درد وحشتناک و تنگی نفس به اوج خود رسید. میسی که ترجیح می داد در انزوایی آبرومند بمیرد، جادۀ شنی را پشت سر گذاشت و با سرعت خانه را دور زد. البته طبق نظریۀ اورلیا مارشال درختکاری انبوه در طرح باغ مجاز نبود، بنابراین جایی که میسی بتواند بدون دیده شدن در خود پیچید، چندان وجود نداشت. نزدیک ترین این محل ها تودۀ بزرگی از گل های خر زهره بود که زیر یکی از پنجره های طبقۀ پایین قرار داشت. بنابراین میسی به میان بوته ها خزید و نیمی نشسته و نیمی خوابیده پشتش را به دیوار قرمز پشت بوته ها تکیه داد. درد غیر قابل تحمل بود و با این حال می بایست تحمل می کرد. میسی چشمانش را بست و اراده کرد تا نمیرد، تا زمانی که مانند قهرمان کتاب «قلب بیمار» بتواند در میان بوته های خرزهره باغ خاله اورلیا کبود و خشک شده پیدا شود!
او نمرد. پس از چندی درد کاهش یافت و کمی حرکت کرد. از آن نزدیکی صداهایی به گوش رسید و چون بوته های خرزهره هنوز به علت هرس کردن پاییزی کمی *** بودند، نمی خواست کسانی که صدای صحبت شان می آمد خانه را دور بزنند و او را آن جا بیابند. بنابراین روی زانوهایش چرخید و خواست بلند شود. در آن لحظه بود که دریافت صداها از پنجره بالای سرش می آید.
صدایی پرسید: «تا به حال کلاهی به آن بد ریختی دیده بودی؟»
میسی تشخیص داد صدا متعلق به لاوینیا، دختر کوچک خاله آگوستا است، البته لاوینیا جزو ساقدوشان بود.
صدای خشن و بی حالت آلیسیا گفت: «خیلی زیاد به طور دقیق، هر یکشنبه توی کلیسا. خوب، اگر چه فکر می کنم شخص زیر اون کلاه به مراتب بد ریخت تر باشه.»
صدای شخص سومی به گوش رسید که متعلق به ساقدوش اصلی، مارشیا دختر خاله آنتونیا بود.
«او یک شلختۀ واقعیه! باور کن آلیسیا، خیلی براش ارزش قایل شدی که بهش گفتی بد ریخت. بی عرضه خیلی برازندۀ میسی رایت است. ولی باید بگم کلاهش واقعا بد ریخته.»
آلیسیا گفت:« خیلی به جا گفتی!»
او هنوز از ضربۀ غیر مترقبۀ میسی در مورد محو شدن در زمینه می سوخت. مسلماً از نظر او چنین گفته ای درست نبود! با این وجود آلیسیا می دانست که دیگر دورنمای با شکوه عروسی اش هرگز به طور کامل او را خشنود نخواهد ساخت، مسی تیر زهر آگین خود را با مهارتی بیش از آنچه خود درک می کرد به هدف نشانده بود.
دختر خاله ای دورتر به نام پورشیا پرسید: «بودن یا نبودن میسی واقعاً برای تو مهمه؟»
«با توجه به این واقعیت که مادرش محبوب ترین خواهر مادر منه، متأسفانه مجبورم برایش اهمیت قایل بشم.» سپس با لحن زنگ داری ادامه داد. «نمی فهمم چرا مادرم این قدر اصرار داره برای خاله دروسی دلسوزی کنه، هر چند امیدی ندارم که بتوانم منصرفش کنم. اوه، البته باید بگم نیکوکاری مادرم قابل ستایشه، اما سعی می کنم روزهای شنبه وقتی خاله دروسی می آد خونۀ ما تا با کیک های مامان خودشو خفه کنه، خونه نباشم. خدای بزرگ چه اشتهایی داره! مامان به آشپز می گه بیست سی تا کیک خامه ای درست کنه و تا وقتی خاله دروسی بره کیک ها تا دونه آخر ناپدید شدن.» آلیسیا خنده خشکی کرد که حالتی از شادی نداشت.
«این مسئله توی خونۀ ما به صورت لطیفه در اومده، حتی بین مستخدمین.»
لاوینیا که همیشه در درس تاریخ نمرات بالا می گرفت، برای اینکه برتری خود را به نمایش بگذارد، گفت: «خوب، اونا به طرز وحشتناکی فقیرن، مگه نه؟ همیشه مایۀ تعجب من بوده که چرا انقلابیون فرانسه سر ملکه ماری آنتوانت رو با گیوتین قطع کردن، فقط به این خاطر که گفته بود خوب اگر فقرا نون ندارن، کیک بخورن. به نظر من کسی که فوق العاده فقیر باشه برای تنوع هم که شده دوست داره به جای نون، کیک بخوره، همین خاله دروسی رو نگاه کنین!»
آلیسیا گفت: «اونا فقیرن، و با وجود میسی به عنوان تنها امید شون، باید بگم متأسفانه فقیر هم باقی می مونن.»
از این گفته همگی با صدا بلند خندیدند.
صدایی که متعلق به یک خویشاوند دورتر به نام جونیا بود گفت: «چه حیف که نمی شه آدم ها رو هم مثل خونه ها معیوب اعلام کرد.» او از این که به عنوان ساقدوش انتخاب نشده بود کاملاً نا امید بود، بنابراین تمامی زهر طبیعی خود را در یک یا دو قطرۀ کشنده متمرکز کرده بود.
آلیسیا گفت: «در این دوره زمونه ما مهربون تر از اون هستیم که چنین کاری بکنیم، بنابراین همه باید خاله دروسی و خاله اوکتی و دختر خاله میسی و خاله جولی و خاله کورنی و بقیۀ این بیوه زن ها و دخترای ترشیده رو تحمل کنیم مثلاً همین عروسی منو در نظر بگیرین. اونا حسابی بهش گند می زنن! اما مامان اصرار داره دعوتشون کنه و البته زودتر از همه می آن و آخر از همه هم می رن. تا حالا دقت کردین همیشه سر بزنگاه آدم جوش و کورک در می آره؟ هر چند مادر کاری کرده که ما از شر اون لباس های قهوه ای وحشتناک خلاص بشیم. اون رومیزی و رو تختی های جهاز منو به قیمت دویست پوند از خاله دروسی خرید و باید اعتراف کنم که کار آن ها واقعاً ظریف و قشنگه، بنابراین شکر خدا پول مامان هدر نشد. رو بالشی ها برودری دوزی با دکمه های روکش دار کوچک، تک تک دکمه ها به صورت غنچه گل سرخ برودری دوزی شدن! خیلی زیباست! در هر صورت نقشۀ مامان گرفت، چون دایی هربرت بهش گفته که میسی رفته فروشگاه و سه قواره پارچه پیراهنی خریده - بنفش برای خاله دروسی و آبی برای خاله اوکتی، کسی می توونه حدس بزنه چه رنگی برای دختر خاله میسی؟»
همگی هم صدا گفتند: «قهوه ای!»
سپس قهقهه خنده همگی بلند شد. هنگامی که صدای خنده و شادی پایان گرفت، لاوینیا با صدای بلند گفت: «من یک نظری دارم! چرا تو یکی از لباس های کهنه ات رو، رنگی که به میسی بیاد، بهش نمی دی؟»
آلیسیا با لحن اهانت آمیز گفت: «ترجیح می دهم بمیرم و یکی از لباس های قشنگم رو تو تن اون کیسه گونی داگو مانند نبینم. اگه تو این قدر دلت براش می سوزه، لاوینیای عزیز من، چرا خودت یکی از لباس هات رو بهش نمی بخشی؟»
لاوینیا به تندی گفت: «من در موقعیت مالی تو نیستم، آلیسیا علتش همینه! از اونجا که ظاهر میسی اون قدر باعث آزار توست، بهتره در این باره فکر کنی، تو لباس های زیادی به رنگ کهربایی و زردآلویی و طلایی داری، گمان می کنم هر رنگی در اون زمینه به میسی بیاد.»
تا آن موقع میسی موفق شده بود چهار دست و پااز میان بوته های خرزهره بیرون بیاید و به طرف جادۀ شنی برود. آن قدر چهار دست و پا رفت تا کاملاً از پنجره دور شد، سپس بلند شد و شروع به دویدن کرد. اشک از چشمانش فرو ریخت، اما در فکر آن نبود که بایستد و اشک هایش را پاک کند، شرمنده تر و خشمگین تر از آن بود که اهمیت بدهد کسی او را ببیند.
میسی در هزاران هزار باری که در تصوراتش انواع مطالب اهانت آمیز و ترحم انگیزی که ممکن بود دربارۀ او گفته شود فهرست کرده بود، هرگز گمان نمی برد مطلبی بتواند تا این حد موجب رنجش او شود. نه این که او را واقعاً رنجانده باشد. آن چه بیش از هر چیزی همچون خنجری بر قلبش فرو می رفت کلمات وحشتناکی بود که آلیسیا و دوستانش در مورد مادرش و تمام آن خاله های خانه ماندۀ بی نوا گفته بودند، زنانی چنین محجوب و محترم و سخت کوش، چنین سپاسگزار برای عنایتی که به آنها مبذول می شد، و با این وجود چنین مغرور که چیزی را که گمان می بردند. ممکن است برای اعانه به آن ها داده شود، نمی پذیرفتند. چگونه آلیسیا جرأت کرده بود دربارۀ زنانی که به مراتب قابل تحسین تر از او بودند این طور بی احساس و بر خورنده صحبت کند! بگذار آلیسیا ببیند اگر به جای آنها می بود چگونه عمل می کرد!
همچنان که میسی شتابزده در بایرون می دوید و پهلویش دوباره از درد می سوخت، دعا کرد کتابخانه باز باشد، چرا که روز کار یونا بود. وای که چقدر به یونا احتیاج داشت! اما چراغ های ساختمان خاموش بود و تابلوی «بسته است» پشت در آویزان.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#15 | Posted: 24 Mar 2013 23:54




اوکتاویا توی آشپزخانه میسالونگی نشسته بود، دوباره لباس های عادی خود را به تن داشت و غذایشان در قابلمه کوچکی روی اجاق آهسته می جوشید. دستان نا هنجارش مشغول بافتنی بود و به طور معجزه آسایی شالی ظریف و توری به عنوان هدیه عروسی آلیسیای ناسپاس می بافت.
هنگامی که میسی وارد شد کارش را کنار نهاد و پرسید: «خوش گذشت عزیزم؟ مادرت هم برگشته؟»
میسی خیلی کوتاه گفت: «به من بد گذشت، بنابراین زودتر از مادر برگشتم.»
سپس سطل شیر را برداشت و گریخت. گاو صبورانه منتظر بود تا به انبار برده شود، میسی دست پیش برد تا پوزه سیاه و مخملین او را نوازش کند و به چشمان بزرگ و شیرین و قهوه ای رنگ او نگاه کرد. همچنان که حیوان را به کپر راهنمایی می کرد، جایی که او به میل خود به طرف جایگاه شیر دوش می رفت، به او گفت: «آلاله تو خیلی بهتر از آلیسیا هستی، من نمی فهمم این چه توهین غیر قابل بخششی است که به یک زن بگن، گاو. از حالا به بعد هر زنی رو که گاو صداش بزنن من بهش می گم، آلیسیا.»
آلاله گاو آرامی بود و بدون تقلا شیر می داد و اگر دستان میسی سرد بود که اغلب چنین بود، هرگز شکایتی نداشت. که البته علت مرغوبیت شیر او نیز همین بود، گاوهای خوب همیشه شیر خوب می دادند.
هنگامی که میسی برگشت، دروسیلا در خانه بود. معمولاً بیشتر شیر را درون ظرف پهنی می ریختند که در سایه سار ایوان پشتی قرار داشت، همچنان که میسی به این کار مشغول بود صدای مادرش را می شنید که جزئیات کامل جشن عروسی آلیسیا را با آب و تاب برای خاله اش تعریف می کرد.
اوکتاویا گفت: «خوشحالم که اقلاً به یکی از شما خوش گذشته، تنها چیزی که تونستم از میسی در بیارم این بود که بهش بد گذشته، گمان می کنم مشکل اون نداشتن دوست باشه.»
«همین طوره، هیچ کس به اندازۀ من از این موضوع متأسف نیست. اما با مرگ بوستاس عزیز موقعیت داشتن برادر و خواهر برای میسی از بین رفت و این خونه هم به قدری از بایرون دوره که هیچ کس مایل نیست به طور مرتب به دیدن ما بیاد.»
میسی منتظر ماند تا گناهانش بر ملا شود، اما مادرش به آنها اشاره نکرد. شهامت به وجودش بازگشت و وارد خانه شد. از هنگام شروع ناراحتی قلبی، احقاق حق برایش آسان تر شده بود و به نظر می رسید پذیرفتن این نشانه های استقلال برای مادرش نیز آسان تر شده است، اما مسئله این بود که علت بروز این تغییرات، ناراحتی قلبی نبود. علت آن یونا بود. بله همه چیز به ظهور یونا باز می گشت، رو راستی یونا، رک گویی یونا، مقاومت یونا در برابر زور گویی. یونا آدم مغرور و بی مقداری مانند جیمز هرلینگ فورد را سر جای خود می نشاند، یونا اگر می خواست، چیزی به آلیسیا می گفت که هرگز فراموش نکند، یونا کاری می کرد که همیشه مردم رفتاری محترمانه با او داشته باشند. و تمام این ها به نوعی، بر شاگردی غیر عادی مانند میسی رایت تاثیر گذارده بود.
هنگامی میسی وارد شد دروسیلا با حالتی که از شادی می درخشید از جا جست و فریاد زد: «میسی، نمی تونی حدس بزنی!» سپس پشت صندلی خود رفت و جعبه ای بزرگ را از روی زمین برداشت. «وقتی داشتم مهمونی رو ترک می کردم آلیسیا اومد و این لباسو به من داد تا تو روز عروسی بپوشی. اون اطمینان داد که این رنگ برازنده تو است، گر چه باید اعتراف کنم که من هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم. فقط نگاه کن!»
مادامی که دروسیلا با تقلا تودۀ اورگاندی شق ورق له شده را از جعبه برون می آورد و تا هنگامی که آن را تکان داد تا در مقابل چشمان خیره میسی نگاه دارد، او ایستاده و به سنگ تبدیل شده بود.
لباسی با شکوه به رنگ شکلاتی روشن، نه خرمایی و نه کاملا زرد کهربایی، کسانی که با مد سر و کار داشتند می توانستند دریابند که دامن چین دار و یقۀ آن اقلاً به پنج تا شش سال پیش بر می گردد، با این حال لباس با شکوهی بود و با تغییرات بسیار، کاملاً برازنده میسی می شد.
دروسیلا در حالی که کلاه حصیری بزرگی را که به رنگ لباس بود از جعبه بیرون می کشید و پارچۀ سادۀ ارگاندی آن را سر جای خود قرار می داد، فریاد کشید: «این هم کلاه، فقط بهش نگاه کن! تا حالا کلاهی به این زیبایی دیده بودی؟ وای! میسی عزیزم، یک جفت کفش هم برات می خرم، مهم نیست چه قدر غیر عملی باشه!»
بالاخره یخ میسی آب شد، قدم جلو گذاشت، دستانش را پیش آورد تا اعانۀ آلیسیا را بگیرد و مادرش فورا لباس و کلاه را میان دست های او قرار داد.
میسی از میان دندان هایش گفت: «من لباس قهوه ای نو و کلاه دست دوز و پوتین های خوب و محکم خودمو می پوشم!» سپس برگشت و از در خارج شد، تودۀ پارچه ارگاندی مانند باله های جانوران دریایی در اطرافش موج می زد.
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود، همچنان که به طرف کپر می دوید می توانست فریاد خشم آلود مادر و خاله اش را از پشت سرش بشنود، اما هنگام که به او رسیدند، بسیار دیر شده بود. لباس و کلاه آن چنان به کثافت جایگاه شیر دوشی آغشته بود که ترمیم آن امکان نداشت و میسی با یک بیل هر تکه پهنی را که می توانست بیابد روی هدیه بزرگ منشانه آلیسیا می کوبید.
دروسیلا به حد وصف نا پذیری آزرده خاطر بود. «چه طور تونستی این کار و بکنی، چه طور، میسی؟ فقط همین یک بار در تمام زندگیت فرصت داشتی که احساس و قیافه یک دختر زیبا رو داشته باشی؟»
میسی بیل را به دیوار کپر تکیه داد و در کمال رضایت دستانش را به هم مالید تا خاک آنها را بزداید. سپس گفت: «تو بهتر از همه باید درک کنی چرا این کارو کردم، مادر. غرور هیچ کس بیشتر از تو نیست. بین کسانی که می شناسم، هیچ کس سریع تر از تو، خوش نیت ترین هدیه رو هم به عنوان صدقه ای در ظاهر مبدل، تفسیر نمی کنه. پس چرا اونو برای من بگیری؟ واقعاً فکر می کنی آلیسیا به خاطر شادی من این کارو کرده؟ البته که این طور نیست! آلیسیا تصمیم داره عروسی اش تا آخرین میهمان در حد کمال باشه، و من - من اون ضایع می کنم! بنابراین تصمیم گرفته میسی رایت خوک رو آدم کنه. خوب خیلی متشکرم، اما من ترجیح می دم یک خوک ساده و طبیعی باشم تا آدمی ساختۀ دست آلیسیا! و همین رو هم به خود اون می گم!»
و واقعاً فردای همان روز نظرش را به او گفت. گرچه دروسیلا در نیمه های شب همراه با یک چراغ از خانه بیرون خزید، اما لباس و کلاه از آرامگاه پست و ناپاک خود ناپدید شده بود. او هرگز دوباره آن ها را ندید، هم چنین هرگز نفهمید چه بر سرشان آمد و کسانی که می دانستند، به یادشان نماند که به او بگویند، چرا که دیگر وقایع آن جمعه صبح به یاد ماندنی در منزل مارشال بسیار تکان دهنده بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#16 | Posted: 27 Mar 2013 21:36




میسی حدود ساعت ده جلوی در مون ریپوز رسید، جعبۀ بزرگی که به خوبی بسته بندی شده و ریسمانی با سلیقه به دور آن بسته شده بود با خود حمل می کرد. اگر دربان از آن آشفتگی ای که هم اکنون در اتاق پذیرایی کوچک حکم فرما بود چیزی می دانست، معلوم نبود آیا می گذاشت میسی از ایوان جلویی بیش تر رود یا خیر. اما خوشبختانه دربان چیزی نمی دانست، بنابراین قادر انگل خود را در جو مصیبت بار حاکم وارد کند.
در حالی که میسی جعبه را در دست داشت به اتاق پذیرایی کوچک - که چندان هم کوچک نبود - رسید، اتاق از آدم های بسیار متشخص پر بود، خاله اورلیا و دایی ادموند و آلیسیا و تد و راندولف و جناب ویلیام سوم و پسر و وارثش ویلی کوچک، همه آن جا بودند، لیدی ویلی حضور نداشت، چرا که به زایمان یک مادیان کمک می کرد.
ادموند مارشال در حال صحبت بود که میسی به یک لبخند و اشاره به دربان فهماند که خود ورودش را اعلام خواهد کرد.
«من نمی فهمم! اصلاً نمی فهمم چه طور این قدر سهام از دست ما خارج شده؟ چه طور و کدوم لعنتی اونا رو فروخته و کدوم لعنتی اونا رو خریده؟»
جناب ویلیام سوم گفت: «تا جایی که پیشکار من فهمیده، هر سهمی که متعلق به شخصی غیر هرلینگ فورد بوده، با قیمتی چند برابر ارزش واقعی اش خریداری شده و بعد خریدار مرموز به سهام که توی دست هرلینگ فورد هاست هجوم آورده. حالا چه طور چه وقت و چرا من نمی دونم، اما اون به هر ترتیب هر هرلینگ فورد محتاج پول و هر هرلینگ فوردی که وابسته به بایرون نیست رو پیدا کرده و قیمتی پیشنهاد کرده، که کسی نمی تونسته رد کنه.»
تد فریاد زد: «مسخره است! نسبت به پولی که پرداخته مطلقاً راهی برای برگشت مخارجش وجود نداره. منظورم اینه که شرکت بطری بایرون منبع درآمد کوچک خوبی است، ولی ما طلا هم استخراج نمی کنیم. در ضمن اکسیر حیات بخش هم نیست! با این حال مبالغی که اون پرداخت می کنه طوریه که یک سرمایه دار ممکنه در مقابل افشای یک معدن طلای خالص بپردازه.»
جناب ویلیام گفت: «من با تمام این ها موافقم، اما نمی تونم جوابی بدم، چون چیزی نمی دونم.»
آلیسیا که با تمام اصطلاحات و معاملات دنیای تجارت آشنایی داشت، بعد از این که فروشگاه کلاه دوزی آلیسیا سرمایه ای در دستش گذاشت، طمع فطری وسوسه اش کرد سرمایه اش را در قلمرو معاملاتی امن تر به کار گیرد، بنابراین خودش یکی از سهامداران بر جستۀ شرکت بطری بایرون شده بود.
پرسید: «یعنی از لحاظ سهام در اقلیت قرار داریم، دایی بیلی؟»
جناب ویلیام فریاد زد: «خدا رو شکر، هنوز نه!» سپس با اعتماد به نفس کم تری اضافه کرد: «هر چند، باید اعتراف کنم که وضعیت خطرناکی داریم، مگه این که ما جلوی از دست دادن سهام را بگیریم، یا خودمون سهام بیشتری بخریم.»
راندولف پرسید: «این جا توی بایرون سهام داران کوچکی نداریم که بتونیم قبل از اون بهشون دسترسی پیدا کنیم؟»
«چند تا هستن، بیشتر کسانی که از طرف مادری با ما نسبت دارن و دو یا سه پیرزن که تصادفاً مقداری سهام به ارث بردن، بدون این که واقعاً مستحقش باشن. طبیعتاً هیچ وقت سود سهام بهشون پرداخت نشده.»
راندولف پرسید: «چه طور موفق شدین از زیرش در برین، دایی بیلی؟»
جناب ویلیام زیر لب غر زد و گفت: «این کلفت های پیر احمق مثل کورتلیا و جولیا و اوکتاویا چی از سهام سرشون می شه؟ من نمی خواستم فکر کنن صاحب چیز با ارزشی هستن، بنابراین در ضمن این که هیچ وقت سود سهام بهشون ندادم، تأکید کردم که این سهم ها بی ارزشن، چون حقاً متعلق به ماکس ول و هربرت هستن. هر چند، به جای این که وسواس زیادی به خرج بدم، فقط گفتم بهترین راهِ اصلاح این اشتباه اینه که سهام رو به پسران ماکس ول و هربرت واگذار کنن.»
آلیسیا با حالتی تحسین انگیز گفت: «چه زرنگ!»
جناب ویلیام یکی از آن نگاه های داغ و مشتاق خود را به او انداخت؛ آلیسیا به طور پنهانی در می یافت که پس از ازدواج و ورود به حیطۀ هرلینگ فوردها چه قدر آسان می تواند دایی بیلی را در مشت خود بگیرد - اما حالا زمان عبور از این پل نبود.
ادموند مارشال در حالی که خیلی گرفته به نظر می رسید گفت: «ما باید همین حالا سهام این پیرزن ها رو به دست بیاریم، گرچه باید صادقانه اعتراف کنم که نمی دونم از کجا باید این پول رو تهیه کنم، باید به طور جدی از مخارج کم کنم که از نظر خانواده ام کاملاً ناگواره. منظورم عروسی آلیسیا است! تو که درک می کنی.»
جناب ویلیام گفت: «شرایط من هم دقیقاً همین طوره، مرد بزرگ.» کلمات به سختی از گلویش خارج می شد. «همه اش تقصیر بحران ناشی از یک جنگ بزرگ توی اروپا است، لعنتی! همه اش شایعه پراکنی است.»
آلیسیا که به خاطر حماقت آن ها حالتی از تحقیر در صدایش شنیده می شد پرسید: «چرا سهام اونا رو بخریم؟ تنها کاری که باید بکنین اینه که برین پیش خاله کورنی و خاله جولی و خاله اوکتیو سهام رو ازشون بگیرین! اونا بدون هیچ اعتراضی همه رو تسلیم می کنن.»
«بسیار خوب، ما می تونیم از اون سه نفر شروع کنیم، همین طور دروسیلا، گمان کنم. از شما می پرسم، چی تو فکر مالکولم هرلینگ فورد رفته بود که سهامش رو برای دخترهاش به ارث گذاشت؟ اون همیشه نسبت به دخترهاش دل نازک بود، هر چند خدا رو شکر ماکس ول و هربرت در این زمینه به پدرشون نرفتن.»
جناب ویلیام آهی کشید: «تو چه هچلی گیر افتادیم! حتی اگه اون طور که آلیسیا می گه، این عجوزه ها بی سر و صدا سهام خودشون رو به ما واگذار کنن، هنوز باید با چندین آدم بیچاره و نیمه هرلینگ فورد سر و کله بزنیم که مطمئناً حاضر نیستن مفت و مجانی سهم شون رو به ما تسلیم کنن. خوب، بالاخره از عهده اش بر می آییم، شک ندارم، البته تا زمانی که چیزی از این خریدار مرموز به گوششون نرسیده باشه. چون نمی تونیم با قیمت های پیشنهادی اون برابری کنیم.»
آلیسیا به خشکی پرسید: «با این عجله چی می تونیم بفروشیم که پول نقد به دست بیاریم؟»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#17 | Posted: 29 Mar 2013 13:37 | Edited By: andishmand




فصل نهم

جناب ویلیام با خوشمزگی گفت: «می تونیم از اسب های لعنتی لیدی بیلی شروع کنیم.»
اورلیا با ثبات عزم بسیار گفت: «جواهرات من.»
آلیسیا نگاه نفرت باری به مادرش انداخت که چرا او اول چنین پیشنهادی داده است و گفت: «و جواهرات من.»
ادموند گفت: «به نظر می رسه این خریدار مرموز، حالا یک نفر یا چند نفر، بیش از ما دربارۀ صاحبان سهام شرکت بطری بایرون می دونه، اون وقت به ما می گن، هیئت مدیره! وقتی من به لیست سهام داران مراجعه کردم متوجه شدم که در بسیاری موارد سهام دست به دست شده، مسلماً بیش تر دست پسر یا برادرزاده ها است، در هر حال توی دست غریبه ها افتاده. هیچ وقت به فکرم خطور نکرده بود که هرلینگ  همگی برگشتند تا به او نگاه کنند و میسی که تا آن زمان هنوز دیده نشده بود، از جلوی در، جایی که با لباس قهوه ایش اصلاً دیده نمی شد، مخفیانه به نقطۀ امن تری در پشت یکی از گلدان های نخل چتری که خاله اورلیا در هر گوشۀ فوردی پیش از مرگ حق الارث خودش رو به شخص دیگه ای واگذار کنه.»
اورلیا آه کشید: «زمانه عوض شده، وقتی من دختر بودم اتحاد خانوادگی هرلینگ فوردها یک افسانه بود. به نظر می رسه این روزها بعضی از هرلینگ فوردهای جوان حتی یک ذره هم برای خانواده ارزش قایل نیستن.»
جناب ویلیام گفت: «اونا فاسد شدن.» گلویش را صاف کرد، دستانش را روی پا کوبید و با تصمیمی راسخ گفت: «بسیار خوب من پیشنهاد می کنم تا آخر هفته موضوع رو مسکوت بذاریم و روز دوشنبه شروع به جمع آوری پول نقد بکنیم.»
تد پرسید: «چه کسی با خاله ها وارد گفتگو می شه؟»
جناب ویلیام فوراً پاسخ داد: «آلیسیا، البته فکر می کنم بهتره به تاریخ عروسی اش نزدیک تر باشه، این طوری می تونه اونا رو فریب بده که فکر کنن این هدیه عروسی اوست.»
تد همیشه نگران همه چیز بود و به همین خاطر به سوی حسابداری کشیده شده بود، پرسید: «یعنی این خریدار مرموز قبل از ما سراغ اونا نمی ره؟»
«چیزی که می تونی کاملاً ازش مطمئن باشی اینه که هیچ کدوم از این پیرزن های احمق حتی تصورش رو هم نمی کنن که بدون مشورت با من یا هربرت چیزی رو که متعلق به هرلینگ فوردها است به دست شخصی خارج از خانواده بسپارن. ممکنه این خریدار ثروت بزرگی بهشون پیشنهاد کنه، ولی هنوز اصرار دارن با من یا هربرت مشورت کنن. جناب ولیام در این مورد چنان از خودش مطمئن بود که هنگام گفتن آن لبخند زد.

هنگامی که حالت جنگ مغلوبه حکم فرما شده بود و چندین شخص نگران و به هیجان آمده سعی داشتند راه مناسبی برای ختم جلسه پیدا کنند، میسی از موقعیت استفاده کرد و با سر و صدای زیاد از در وارد شد، همگی فوراً متوجه او شدند، هر چند هیچ یک از آن ها از دیدنش راضی به نظر نمی رسید.
آلیسیا با وقاحت پرسید: «این جا چی می خواهی؟»
«اومدم به تو بفهمونم چه احساسی در مورد اعانه ات دارم، آلیسیا و بگم خوشحالم که با همون لباس های قهوه ای همیشگی خودم به عروسی تو می آم.»
همزمان عرض اتاق را پیمود و جعبه را مقابل آلیسیا روی میز کوفت. «این هم از این! متشکرم، اما نمی تونم قبول کنم، متشکرم.»
آلیسیا طوری به او خیره شد که گویی به کثافت سگی که نزدیک بود پایش را بر آن بگذارد خیره شده است: «هر طوری که دوست داری!»
میسی با پوزخند شیطنت آمیزی به آلیسیا بسیار بلندتر از خود نگریست: «همین کارو می کنم، از حالا به بعد. زود باش آلیسیا بازش کن! فقط به خاطر تو اونو به رنگ قهوه ای در آوردم.»
«چه کاری کردی؟» آلیسیا با خام دستی شروع به کشمکش با گره های طناب کرد و راندولف با چاقوی جیبی خود به کمکش شتافت. پس از این که طناب بریده و بسته بندی باز شد، لباس زیبای ارگاندی و کلاه پر شکوه آن جا قرار داشت و به طرز وصف ناپذیری به چیزی که شکل و بویش به پهن تازه، خیس و سالم گاو و خوک می مانست، آغشته بود.
آلیسیا از وحشت چنان فریادی کشید که هر دم بر شدت آن افزوده می شد تا این که به جیغی بلند و زیر و زننده تبدل شد. سپس از جایش پرید و از کنار میز دور شد و در همان حال مادر، پدر، برادران، دایی و نامزدش دور میز حلقه زدند تا درون جعبه را ببینند.
آلیسیا با خرخری بریده به میسی که از شادی می درخشید گفت: «تو - تو بدکارۀ نفرت انگیز حقیری هستی!»
میسی با حالتی پرهیزکارانه گفت: «نه نیستم!»
آلیسیا بریده بریده گفت: «تو بدتر از بدکاره ها هستی! و می  تونی خودت رو واقعاً خوش شانس بدونی، چون من خانم تر از اون هستم که بگم دقیقاً نظر دربارۀ تو چیه؟» واقعاً نمی دانست چه چیز بیش تر به او ضربه زده است، عمل یا فاعل عمل؟
«بنابراین تو می تونی خودت رو بد شانس به حساب بیاری که من اونقدر خانم نیستم که نظرم رو دربارۀ تو نگم، آلیسیا. من فقط سه روز از تو بزرگ ترم و این یعنی که تو خیلی به سی و چهار سالگی نزدیک تری تا به سی و سه سالگی. با این حال مثل بره این جا ایستادی، صاف و ساده لباس پوشیدی و می خوای با پسری عروسی کنی که نصف تو سن داره! سن پدرش بیش تر مناسب توست! یعنی تو گهواره دزد سنگ دل هستی! وقتی مونتگمری ماسی مرد، قبل از این که بتونی اونو به طرف محراب بکشونی - سرنوشتی که خیلی بدتر از مرگ بود - در افق خودت کسی رو که به اندازه یک دهم اون مناسب باشه پیدا نکردی. و بعد ویلی کوچک بیچاره رو کشف کردی که هنوز پشت لبش سبز نشده بود و با لباس ملوانی با اسباب بازی هایش بازی می کرد، کاملاً راضی بودی با جای بانو ویلی، بانو بیلی بشی، شاید هم راضی تر، چون فوراً صاحب لقب می شدی. من دل و جرأت تو را تحسین می کنم آلیسیا، ولی خودت رو تحسین نمی کنم. و برای ویلی کوچک بیچاره متأسفم. از حالا به بعد زندگی نکبتی خواهد داشت، یک استخوان بین مادر و زنش.»
موضوع مورد تأسف او آن جا، همراه با دیگر اعضاء خانواده اش ایستاده بود، با دهان باز به میسی نگاه می کرد، گویی او *** و برهنه در حال رقص از میان یک کیک غول پیکر بیرون آمده است. خوشبختانه اورلیا غش کرده بود، اما شاهد های دیگر میسی، چنان هیپتونیزم شده بودند که نتوانستند متوجه این حقیقت شوند.
حال جناب ویلیام زودتر از بقیه سرجا آمد: «از این خانه برو بیرون!»
میسی که خیلی سرحال به نظر می رسید گفت: «دارم می رم.»
آلیسیا فریاد کشید: «هرگز تو را نمی بخشم! چه طور جرأت کردی؟ چه طور جرأت کردی؟»
میسی خندی و گفت: «برو به جهنم.» و از در خارج شد.
این آخرین کلام بود؛ تن آلیسیا به تدریج سفت شد. جیغی ناله مانند کشید و روی زمین افتاد تا به مادرش بپیوندد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#18 | Posted: 1 Apr 2013 00:07




کتابخانه امروز باز بود؛ میسی از پنجره نگاهی به داخل انداخت و انتظار داشت قیافۀ عبوس خاله لیویلا را پشت میز ببیند، اما در عوض یونا آنجا نشسته بود. بنابراین قدم هایش را آهسته کرد، دور زد و برگشت.
یونا در حالی که لبخند می زد گفت: «میسی، چه قدر عالی، انتظار نداشتم تو را ببینم، عزیزم.» انگار واقعاً از دیدن این زن بیچاره نحیف خانواده به وجد آمده بود.
میسی فریاد زد: «من خیلی عصبانی هستم،» در حالی که خود را با دستش باد می زد روی صندلی سختی که برای مشتریان گذاشته بودند، نشست.
«موضوع چیه؟»
میسی ناگهان دریافت احتمالا نمی تواند مسائل خویشاوندان سببی نزدیک خود را برای شخصی مانند یونا که با شاخۀ بایرون خانواده نسبت دوری داشت افشا کند تا مورد تحقیر او قرار گیرد، بنابراین باید چیزی سر هم می کرد: «هیچی.»
یونا اصراری نورزید، فقط سر تکان داد و لبخند زد. آن پرتو زیبایی که از پوست، مو و ناخن های او ساطع می شد، خشم میسی را آرام آرام فرو می نشاند. در حالی که بلند می شد، گفت: «قبل از این که این راه دراز رو تا خونه بری نظرت دربارۀ یک فنجون چای چیه؟»
فنجانی چای هم چون اکسیر حیات بخش به نظر می رسید، مسی با حرارت گفت: «عالیه!»
یونا پشت آخرین قفسۀ کتاب در انتهای اتاق ناپدید شد و به اتاقک کوچکی رفت که وسایل تهیه چای آن جا قرار داشت.
به نظر میسی عقیدۀ خوبی بود که در حین انتظار نگاه به کتاب های داستان بیندازد، بنابراین به طرف انتهای فروشگاه و قفسۀ کنار میز تحریر خاله لیویلا رفت، و هنگامی که دور میز می گشت، جایی که قفسه کتاب ادامه می یافت، در قسمت انتهایی آن چشمش به برگ آشنا افتاد. بستۀ کوچکی از سهام شرکت بطری بایرون آن جا بود.
یونا وارد شد: «زیر کتری رو روشن کردم، اما مدتی طول می کشه تا با این چراغ الکلی جوش بیاد.» چشمش میسی را دنبال کرد، سپس روی صورت میسی قرار گرفت، پرسید:« واقعاً عالی نیست؟»
«چی؟»
«نرخی که بابت سهام شرکت بطری بایرون پیشنهاد شده، ده پوند برای هر سهم! باور کردنی نیست! می دونی، من چند سهم داشتم که به والاس داده بودم، وقتی جدا شدیم اونا رو به من برگردوند، می گفت چیزی که اونو به یاد هرلینگ فوردها بیندازه نمی خواد. من فقط ده سهم دارم، اما به طور قطع می ونم از صد پوند استفاده کنم، عزیزم، بین من و تو بمونه، دست خاله لیوی هم تنگ بود، بنابراین متقاعدش کردم بیست سهمش رو به من بده که با سهام خودم براش بفروشم.»
«خاله لیویلا از کجا سهام به دست آورده؟»
«ریچارد وقتی نتونسته بود پولی رو که زمان احتیاج ازش قرض کرده بود بپردازه به جایش این سهام رو بهش داده. ریچارد بیچاره! هیچ وقت نمی تونه روی اسب ها ی برنده شرط بندی کنه. و خاله لیویلا برای گرفتن طلبش خیلی اصرار داره، حتی وقتی که اون بدهکار پسر عزیزش باشه. بنابراین ریچارد تعدادی از سهامش در شرکت بایرون رو به مادرش واگذار کرد و همین خاله لیویلا رو ساکت کرد.»
«ریچارد باز هم سهم داره؟»
«طبیعتاً، اون هرلینگ فورد عزیزم. ولی فکر کنم تمامش رو فروخته باشه، برای این که ریچارد این خریدار خدا داده رو به من معرفی کرد.»
«تو چطور می تونی سهام شخص دیگه ای رو بفروشی؟»
یونا یک برگۀ بزرگ را بالا نگه داشت و گفت: «با وکالتنامه می بینی؟ تو می تونی مثل برگۀ وصیتنامه از فروشگاه نوشت افزار تهیه اش کنی. اونو با تمام جزییات پر و امضا می کنی و کسی هم که به تو وکالت می ده امضایش می کنه، و یک نفر هم به عنوان شاهد باید پایش رو امضا کنه.»
«که این طور.»
میسی کتاب های داستان را کاملا به دست فراموشی سپرد.
«یونا تو آدرس شخصی رو که سهام کارخانۀ بطری بایرون رو می خره، داری؟»
«درست همین جا، عزیزم. هر چند، من کوله بارم رو بستم که خودم برای فروش اونا روز دوشنبه برم سیدنی، این طور خیالم راحت تره. به خاطر همین امروز اومدم کتابخونه تا بتونم روز دوشنبه رو مرخصی بگیرم.» او بلند شد و برای درست کردن چای رفت.
میسی سخت به فکر فرو رفت. چرا خود میسی قبل از آلیسیا سعی در گرفتن سهام خاله هایش نکند؟ چرا آلیسیا او را شکست دهد، در حالی که در تنها بر خوردی که با هم داشتند، آلیسیا بازنده بود؟
تا زمانی که یونا با سینی چای باز برگردد، میسی تصمیم خود را گرفته بود. با امتنان فنجان خود را برداشت: «متشکرم یونا، تو حتماً باید روز دوشنبه بری سیدنی؟ امکان نداره به جایش سه شنبه بری؟»
«اشکالی در اون نمی بینم.»
میسی با دقت توضیح داد: «سه شنبه صبح از یک پزشک متخصص قلب وقت گرفتم، قرار بود با آلیسیا برم، اما... فکر کنم اون مایل نباشه همراه من بیاد. احتمال داره من هم تعدادی از این سهام برای فروش داشته باشم و اگر می تونستم با تو بیام برام راحت تر بود. من فقط یکی دوبار وقتی کوچک بودم رفتم سیدنی، بنابراین راه و چاه رو بلد نیستم.»
یونا با ذوقی واقعی گفت: «وای! چه قدر خوش می گذره! پس قرار ما برای سه شنبه باشه.» نوری که از خود می تاباند بسیار درخشان شده بود.
«با عرض معذرت یک خواهش دیگه ازت دارم.»
«البته عزیزم، چه خواهشی؟»
«می تونی به مغازۀ بغلی نوشت افزار فروشی بری و چهار برگۀ وکالت نامه برای من بخری، متوجه هستی؟ اگه خودم برم، مطمئناً دایی سپتیموس می خواد بدونه وکالت نامه ها رو برای چی می خوام و بعد به دایی بیلی یا دایی ماکس ول یا دایی هربرت می گه و، خوب، من ترجیح می دم کسی سر از کارم در نیاره.»
«همین که چایم رو تموم کردم، تا تو این جا هستی که مواظب مغازه باشی، می رم و برمی گردم.»
و بدین ترتیب کارها برنامه ریزی شد، به علاوه این که یونا باید ساعت پنج بعد از ظهر باید به میسالونگی می رفت تا شاهد امضای وکالت نامه ها باشد. خوشبختانه این بار میسی کیف پول کوچکش را همراه داشت و دو شلینگ در آن بود، وکالت نامه ها گران بود، هر کدام سه پنی. میسی در حالی که برگه های لوله شده را توی کیف خرید خود جا می داد،گفت: «متشکرم.» او تصمیم گرفته بود چند کتاب هم کرایه کند.
هنگامی که یونا چشمش به عنوان کتاب های در خواستی او افتاد، فریاد زد: «خدای من! مطمئنی کتاب قلب بیمار رو می خوای؟ فکر کرم تمام هفته گذشته داشتی این کتاب رو می خوندی.»
«درسته! ولی باز هم می خوام اونو بخونم.» و کتاب «قلب بیمار» درون کیف کنار برگه های وکالت نامه جای گرفت.
یونا در حالی که میسی رو تا دم در همراهی می کرد، گفت: «یکشنبه بعد از ظهر در میسالونگی می بینیمت و نگران نباش، برای خاله لیویلا مسئله ای نیست که اسب و درشکۀ تک اسبه اش رو به من قرض بده. سپس گونۀ خون گرفته میسی رو بوسید: «سرت رو بالا بگیر دختر، تو می تونی این کارو انجام بدی.» و میسی رو به خیابان راند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#19 | Posted: 4 Apr 2013 14:03





آن شب هنگام که میسی در آشپزخانۀ گرم کنار دروسیلا و اوکتاویا نشست، گفت: «مادر، هنوز سهام کارخونۀ بطری بایرون رو که پدر بزرگ در وصیت نامه اش برای تو و خاله اوکتاویا گذاشته بود، داری؟»
دروسیلا محتاطانه سرش را از روی منجوق دوزی خود بلند کرد، گرچه این تغییر رفتار میسی خواستۀ خودش بود، با این حال این واقعیت را که خودش دیگر فرمانده اصلی نیست کمی مشکل می یافت. و خیلی زود یاد گرفته بود روش غیر مستقیم و زیرکانه تری را که میسی در پیش گرفته بود، تشخیص دهد، بنابراین متوجه شد که باید خبری باشد.
گفت: «آره، هنوز اونا رو دارم.»

میسی تور بافی خود را زمین گذاشت و خیلی جدی به مادرش نگاه کرد: «مادر، تو به من اطمینان داری؟»
دروسیلا مژه بر هم زد: «البته که اطمینان دارم.»
«قیمت یک چرخ خیاطی سینگر چقدره؟»
«واقعاً نمی دونم، ولی تصور می کنم اقلا بیست تا سی پوند باشه، شاید هم خیلی بیشتر.»
«اگه صد پوند دیگه، به جز اون دویست پوندی که خاله اورلیا بابت ملافه ها پرداخت داشته باشی، یک چرخ خیاطی سینگر برای خودت می خری؟»
«مطمئناً وسوسه می شم.»
«پس تمام سهام کارخونۀ بایرون رو بده به من و بذار اونا رو برات بفروشم. من می تونم تو سیدنی بابت هر سهم ده پوند بگیرم.»
دروسیلا و اوکتاویا هر دو کارهای خود را کنار گذاشته بودند.
اوکتاویا با ملایمت گفت: «میسی عزیزم اونا ارزشی ندارن.»
«نه، بی ارزش نیستن، بلکه دایی بیلی و دایی هربرت و بقیه شما رو گول زدن، فقط همین. هر چند وقت یک بار باید بابت اونا به شما سود سهام پرداخت می شده، برای این که کارخونۀ بطری بایرون شرکت بسیار پر رونقی است.»
اوکتاویا در حالی که سر خود را تکان می داد، اصرار ورزید. «نه، تو اشتباه می کنی!»
«نه،درست می گم، اگه شما دو تا و خاله کورنلیا و خاله جولیا سال ها قبل پیش یک وکیل بی طرف در سیدنی می رفتین، ممکن بود خیلی از حالا پولدارتر بودین، این واقعیته.»
اوکتاویا گفت: «ما هیچ وقت نمی تونستیم به مردان خانواده از پشت خنجر بزنیم، میسی، این خیانت در امانت و اعتماد به اونا محسوب می شه. اونا بهتر از ما می فهمن و به همین علت مواظب ما هستن و از منافع ما دفاع می کنن. اونا خانوادۀ ما هستن.»
میسی از پشت دندان های کلید شده فریاد زد: «مگه خودم اینو نمی دونم، خاله اوکتاویا؟ مردان خانوادۀ شما از هرلینگ فوردها به وجود آمدن، به خاطر همین حقیقت که اعضا خانواده هستن، شما رو گول زدن! از شما سوء استفاده کردن! شما رو استثمار کردن! کی برای محصول مون یک قیمت عادلانه از دایی ماکس ول دریافت کردیم؟ یعنی شما واقعاً تمام اون داستان ها رو دربارۀ بد شانسی و از دست دادن سرمایه اش در بازار باور می کنین؟ این که وقتی خودش نداره چه طور می تونه پول بیشتری به ما بده؟ اون مثل کراسوس ثروتمنده! و چه وقت به شما ثابت شده که دایی هربرت واقعاً پولتون رو توی یک سرمایه گذاری نا موفق از دست داده؟ اون هم از کراسوس ثروتمندتره! و خود دایی بیل به شما نگفت که اون سهام ارزشی ندارن؟»
ادامۀ توجه دروسیلا، از وحشت به تردید، از بی میلی به گوش سپردن و سپس به اشتیاقی مبرم کشیده شد. در انتهای این نطق شور انگیز، حتی اوکتاویا آشکارا متزلزل شده بود. شاید اگر میسی قبلی آن جا نشسته بود و نظم قدیمی را به هم می ریخت، ممکن بود آنها بدون مکث آن چه را که گفته بود رد می کردند، اما این میسی جدید دارای قدرتی بود که به کلماتش آهنگی از حقیقت روشن می بخشید.
میسی با لحن آرام تر ادامه داد: «ببینین، من می تونم سهام شما از کارخونۀ بطری بایرون رو هر کدوم ده پوند بفروشم و می دونم چنین موقعیتی به اندازۀ شیر مرغ نادره، چون وقتی دایی بیلی و دایی ادموند در این باره صحبت می کردن اون جا بودم و این چیزی بود که اونا می گفتن. نمی دونستن من اونجام، وگرنه یک کلمه هم به زبون نمی آوردن، همان طوری که دربارۀ شما فکر می کنن، از شما صحبت می کردن، با تحقیر و توهین. حرف منو باور کنین، من از چیزی که شنیدم برداشت غلط نکردم و اغراق هم نمی کنم و تصمیم گرفتم باید این وضع خاتمه پیدا کنه.
و کاری می کنم که خاله کورنلیا و خاله جولیا برای یک بار هم شده به اونا پیروز بشن. بنابراین سهام خودتونو بدین به من و بذارین اونا رو براتون بفروشم، چون عوض هر کدوم ده پوند براتون می گیرم. ولی اگه اونا رو به دایی بیلی یا دایی هربرت یا دایی ماکس ول بدین، سر تون رو کلاه می ذارن تا بدون دریافت چیزی واگذارشون کنین.»
دروسیلا آه کشید: «کاش حرفتو باور نمی کردم، میسی، ولی باور می کنم و وقتی به ته قلبم نگاه می کنم، چیزی که تو می گی باعث تعجبم نمی شه.»
اوکتاویا که ممکن بود به خاطر وفاداری کورکورانه به مبارزه ادامه دهد، در عوض تصمیم گرفت از خواهرش تبعیت کند، چرا که زنی بسیار ساده بود و به راهنمایی قاطع نیاز داشت - گفت: «فکر کن چرخ خیاطی سینگر چه تغییری برات به وجود می آره، دروسیلا!»
دروسیلا تصدیق کرد: «ازش کیف می کنم.»
«منم باید اقرار کنم اگه صد پوند به نام خودم توی بانک داشته باشم لذت می برم و بدین ترتیب احساس می کنم فشار بارم سبک تر می شه.»
دروسیلا تسلیم شد. «بسیار خوب میسی، پس تو می تونی سهام ما رو بفروشی.»
«من سهام خاله کورنلیا و خاله جولیا رو هم می خوام.»
«که این طور.»
«می تونم سهام اونا رو هم به همین مبلغ بفروشم، ده پوند برای هر سهم، اما مثل شما باید آماده باشن بدون «خوب، اگر راضی شون کردی، باید روز یکشنبه ساعت پنج بعد از ظهر این جا در میسالونگی باشن و سهام خودشون رو هم بیارن، همۀ شما باید وکالت نامه امضا کنین.»
«وکالت نامه چیه؟»
«یک برگ کاغذی که به من اختیار می ده به جای شما عمل کنم.»
اوکتاویا پرسید: «چرا ساعت پنج روز یکشنبه؟»
برای اینکه شاهد امضاء مدار باشه و اونارو مهر کنه .
اوکتاویا که لحظه احساس شادی بیش تری می کرد، مردان خانواده را به برزخ می سپرد. چرا که این کار بهتر از اشک ریختن بر خیانت آن ها بود، بهتر از خون ریزی از زخمی که فرود آورده بودند. گفت: «این پول حتماً به درد کورنلیا می خوره، با این پول می تونه پایش رو پیش اون متخصص استخوان آلمانی توی سیدنی معالجه کنه. اون همیشه سر پا است و تو می دونی چه قدر شرایط جولیا سخته، به خصوص از وقتی که کافۀ المپیوس توی قسمت پشتی، یک اتاق با میزهای رویه مرمر و یک نوازندۀ پیانو در بعد از ظهرها اضافه کرده. اگر اون صد پوند اضافی می داشت می تونست قهوه خانۀ خودشو حتی پر جلوه تر از المپیوس درست کنه.»
دروسیلا گفت: «من سعی خودمو می کنم تا اونا رو راضی کنماندیشۀ خوبی در ذهن اوکتاویا پدید آمد. «وای، چه خوب! من براش از بیسکویت های سادۀ خودم می پزم«.» میسی خندید. برای یک بار در زندگی، خاله فکر می کنم بتونیم یک عصرانۀ عالی روز یکشنبه برای خودمون تهیه ببینیم. البته، می تونیم برای یونا بیسکویت بپزیم، اما کیک خامه ای با کرۀ تازه و کلوچه و کیک شکلاتی هم خواهیم داشت و کسی اینبار در مورد این دستور غذا با او مشاجره نکرد

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#20 | Posted: 6 Apr 2013 23:50 | Edited By: andishmand




هنگامی که میسی ساعت شش صبح روز سه شنبه به ایستگاه قطار بایرون رسید، چهل سهم کارخانۀ بطری بارون و چهار وکالت نامۀ امضا شده که به امضای شاهد هم رسیده بود، با خود داشت. آن طور که معلوم شد، یونا علیرغم زن بودنش- او می گفت در سیدنی گهگاه چنین چیزی امکان پذیر است- امین صلح بود و یک مهر اداری درست و حسابی بر روی مدارک زده بود.
یونا روی سکوی ایستگاه منتظر بود و آلیسیا نیز هم چنین.
با هم دیگر نبودند، چرا که آلیسیا نزدیک موتور خانه، جایی که کوپه های درجه یک توقف می کرد، ایستاده بود و یونا در قسمت اتاق نگهبان، جایی که کوپه های درجه دو می ایستاد.
میسی با نگرانی گفت: «امیدوارم برایت مسئله ای نباشد که با کوپۀ درجه دو سفر کنی، مادر خیلی دست و دلبازی کرده و پول کافی برای مخارج و پول دکتر برام گذاشته، ولی تا جایی که بتونم می خوام کم خرج کنم.»
یونا او را آرام کرد: «عزیزم، روزگاری که من درجه یک سوار می شدم گذشته، به علاوه این سفر طولانی نیست و توی این صبح سرما کسی اصرار نداره پنجره ها رو باز کنه تا دوده وارد بشم.»
چشمان میسی به چشمان آلیسیا افتد، آلیسیا هوا را به بینی کشید و مخصوصاً رویش را برگرداند، میسی بدون احساس ندامت با خود فکر کرد، خدا را شکر.
صدای ریل های قطار بلند شد و کمی بعد قطار از راه رسید. هیولایی سیاه و عظیم الجثه با چندین دودکش کلفت که با سرو صدا حرکت می کرد و با شدت سیلابی دودۀ سیاه و بخار سفید و غلیظ بیرون می داد.
هنگامی که یونا و میسی هر کدام یک صندلی خالی در کنار پنجره برای خود یافتند، یونا از میسی پرسید: «می دونی دوست دارم چه کار کنم؟»
«نه، چه کار؟»
«می دونی پل هوایی کنار خیابان نوئل نزدیک کارخونۀ بطری سازی کجاست؟»
«البته.»
«دلم می خواد وقتی قطار از زیرش می گذره درست از بالای دیوارۀ اون خم بشم. وای، همه جا پر دود می شه، درست مثل فرود آمدن به جهنمه. ولی چه کیفی داره!»
و میسی در دل گفت، بودن با تو نیز کیف دارد، من هرگز کسی را مانند تو ندیده ام، و کسی نیز به اندازۀ تو این قدر سر زنده نیست.
هنگامی که قطار به آخر خط در ایستگاه مرکزی رسید، عقربه های ساعت ایستگاه بیست دقیقه به نه را نشان می داد وقت ملاقات او با دکتر ساعت ده بود، اما یونا گفت هنوز برای صرف فنجان چای در رستوران ایستگاه وقت دارند. آلیسیا همراه جمیعت از کنار آن ها گذشت، می بایست منتظر چنین فرصتی بوده باشد، چرا که مسافران درجه یک معمولا بسیار جلوتر از از مسافران عقب قطار پیاده می شدند. یونا پرسید: «اون آلیسیا مارشال معروف نیست؟»
«چرا.»
یونا صدایی غیر قابل تفسیر از دهانش بیرون آورد.
میسی با کنجکاوی پرسید: «نظرت درباره اش چیه؟»
«پر زرق و برق و جلوه گر، عزیزم. تمام کالاهایش رو پشت ویترین می ذاره و می دونی چی سر کالاهای پشت ویترین می آد، مگه نه؟»
«می دونم، ولی تو با کلمات خودت به من بگو.»
یونا خندید: «عزیزم، اونا رنگ می بازن! چون دائماً در معرض نور درخشندۀ روز هستن. من حداکثر تا یک سال دیگه بهش وقت می دم. بعد از اون هر چه قدر هم بندهای شکم بندش رو سفت ببنده باز هم اندامش برازنده نخواهد شد. به طرز فاحشی چاق و تنبل می شه و خلق و خویی بسیار وحشتناک پیدا می کنه. فکر می کنم می خواد با یک پسر بچه ازدواج کنه. حیف! چیزی که بهش احتیاج داره مردیه که اونو به کارهایی وا داره و مثل یک آشغال باهاش رفتار کنه.»
میسی آه کشید: «متأسفانه ویلی کوچک خیلی انعطاف پذیره.» و به هیچ وجه نمی دانست چرا یونا این اظهار نظر را چنین مضحک یافته است.
در حقیقت، یونا تمام راه توی قطار به طور نا منظم می خندید. اما از گفتن دلیلش به میسی امتناع می کرد، و تا هنگامی که آن ها به ساختمانی که مطب پزشک متخصص آن جا بود برسند، میسی از سوال در این باره دست کشیده بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بانوان عمارت میسالونگی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites