تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بانوان عمارت میسالونگی

صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#31 | Posted: 3 May 2013 20:56 | Edited By: andishmand




شاید دوست نداشته باشد، به او نشان بده که زمین بایر بدن چگونه است، و همراه با آن انزجارت را. او یک زن است.
اما میسی آن را دوست داشت و استعداد حیرت انگیزی از خود نشان داد. هنگامی که سه ساعت بعد آنها بدون صرف شام به رختخواب رفتند، جان اسمیت عبوسانه پیش خود تصدیق کرد که میخ دیگری به تابوتش زده شده است.
عجایب هرگز پایان نمی پذیرفتند.
واکنش های مهرآمیز این پیردختر که در آغاز به طرز وحشتناکی ناآگاهانه، اما بدون شرمندگی بود، نامهربانی و خشونت را برای او غیر ممکن می ساخت.
چه قدر زندگی در او وجود داشت که تنها منتظر تلنگری بود. ناگهان فکر اینکه پایان زندگی میسی نزدیک است او را به وحشت انداخت.
دل سوزاندن به حال کسی که نمی شناختش چیزی بود کاملاً متفاوت با اینکه با همان برهان، نسبت به شخصی که با او بسیار نزدیک بود رو به رو شود. مشکل زیر یک سقف خوابیدن همین بود، که بیگانه ها را خیلی سریع تر از ده سال آشنایی مؤدبانه هنگام صرف چای، به هم نزدیک می کرد.
نور کم رنگی از پنجره به درون می تابید. بنابراین میسی آهسته از رختخواب بیرون آمد و در حالیکه می لرزید روبدوشامبر خود را از کیفش بیرون آورد و به تن کرد. چه قدر همه چیز خوب بود! با دیدی واقع گرایانه به آن چه گذشته بود نگریست. آرامش و احساس، نور و گرما، اوه بله، واقعاً عالی بود!
تا حدی که امکان داشت به آهستگی در اتاقک حرکت می کرد. اجاق را گرم کرد و کتری را روی آن گذاشت. البته فعالیتش جان اسمیت را بیدار کرد و او نیز از رختخواب بیرون آمد.
واکنش او به میسی بسیار لذت بخش بود. به سویش رفت و او را در آغوش گرفت و آرام تکانش داد، هنوز نیمه خواب بود و بدین ترتیب سنگینی اش احساس می شد و ریشش گردن او را خراش می داد.
میسی زمزمه کنان گفت: «صبح به خیر.» لبان خندان او شانه اش را نوازش داد.
جان اسمیت زیر لب گفت: «صبح به خیر.» آشکار بود که از واکنش میسی خوشش آمده است.
البته میسی گرسنه بود، زیرا در واقع دو روز می شد که چیزی نخورده بود. گفت: «من صبحانه درست می کنم.»
«می خوای حمام بگیری؟» صدایش بیدارتر به گوش می رسید، اما میسی سعی نکرد خود را از او کنا ر بکشد. حتما بوی آلاله را احساس کرده بود!
«بله؛ خواهش می کنم.»
«کفش هات رو بپوش.»
هنگامی که میسی پوتین هایش را می پوشید، بدون اینکه بند هایش را ببندد؛ جان اسمیت دو حولۀ بزرگ، کهنه و خشن، اما تمیز از یک صندوق بیرون آورد.
محوطۀ مسطح از شبنم صبحگاهی برق می زد و هنوز سایه ای عمیق بر آن بود، اما هنگامی که میسی به بالا نگاه کرد، دیوارهای عظیم سنگی دره از طلوع خورشید به سرخی می درخشیدند و آسمان اشعۀ شیری رنگ مروارید - با تلؤلؤ پوست یونا - را به خود گرفته بود. همه جا پرندگان آواز می خواندند، همیشه راغب تر بودند هنگام طلوع آواز سر دهند.
میسی هم اکنون از فکر شست و شو در آب سرد رودخانه به خود می لرزید. به نظر می رسید جان اسمیت از آن مردان باشد که از استحمام در آب سرد لذت می برند.
با خود فکر کرد: شاید در چاهی که برای خود کندم سقوط کنم و از شدت سرمای آب دچار تشنج شوم و روی سنگی بیفتم و بمیرم.
اما جان اسمیت به جای آنکه میسی را به طرف رودخانه ببرد، او را به بیشۀ درختان سرخس و کلیماتیس های وحشی پر از گل های سفید پر مانند برد و آنجا در مقابل او، زیباترین حمام دنیا وجود داشت، یک چشمه آب گرم گه از شکاف میان دو تخته سنگ از بالای یک سراشیب کوچک سنگی چکه چکه داخل حوضچه ای خزه گرفته می ریخت، باریک تر از آن بود که بتوان به آن آبشار گفت. میسی مثل برق لباسش را بیرون آورد و لحظه ای بعد داخل حوضچۀ آب زلال که حرارتی به اندازۀ گرمای بدن داشت وارد شد. پیچک های بخار با سستی در میان هوای سرد بلند می شدند. آبگیر حدود نیم متر عمق داشت و کف آن تخته سنگ، تمیز و صاف بود. از زالو نیز خیری نبود!
جان اسمیت در حالیکه به صابون گران قیمتی که روی طاقچۀ کوچکی کنار حوضچه قرار داشت اشاره می کرد، گفت: «آب رو خیلی صابونی نکن، از قرار معلوم آب حوضچه هرز می ره، چون نه بالاتر می آید نه آب چشمه قطع می شه، اما نباید سر نوشت رو وسوسه کرد.»
میسی گفت: «حالا می فهمم چرا این قدر تو تمیز هستی.»
و به حمام های میسالونگی فکر کرد که تنها دو سانتی متر آب در ته یک لگن زنگ زده داشت و از آب داغ کتری و آب سرد سطل درست شده بود. و آن مقدار نامناسب آن با بدبختی توسط هر سه بانوی میسالونگی استفاده می شد و میسی، کوچک ترین عضو خانواده، همیشه ته صف قرار داشت.
به هر حال، هنگام صرف صبحانه جان اسمیت سر اصل مطلب رفت: «یک دفترخانه باید توی کاتومبا باشه، ما اونجا می ریم و مجوز ازدواج می گیریم.»
میسی گفت: «اگه من فقط تا میسالونگی با تو بیام و بعد برم بایرون و سوار قطار بشم، فکر می کنم هم زمان با تو به کاتومبا برسم. باید مادرم رو ببینم، مواد غذایی بخرم و یک کتاب به کتابخونه برگردونم.»
ناگهان جان اسمیت احساس خطر کرد: «تو که نقشۀ یک عروسی بزرگ رو توی فکرت نداری، نه؟»
میسی خندید: «نه! فقط من و تو کافی هستیم. هر چند من یک یادداشت برای مادرم گذاشتم و می خوام مطمئن بشم خیلی نگران نیست؛ ضمناً صمیمی ترین دوست من توی کتاب فروشی کار می کنه، از نظر تو اشکالی نداره اونم به عروسی ما بیاد؟»
«نه، اگه تو بخوای،گر چه اخطار می کنم اگه بتونم مسئولان رو راضی کنم، می خوام همین امروز کلک کار کنده بشه.»
«توی کاتومبا؟»
«آره.»
ازدواج با لباس قهوه ای!... چه قدر بد...!
میسی آه کشید: «بسیار خوب، فقط اگه قولی به من بدی.»
او محتاطانه پرسید: «چه قولی؟»
«وقتی من مردم با لباس سرخ توری منو دفن می کنی؟ یا اگه نتونستی اونو پیدا کنی، هر رنگی به جز قهوه ای؟»
جان اسمیت حیرت زده نگاه کرد: «تو رنگ قهوه ای دوست نداری؟ تا حالا ندیدم چیز دیگه ای بپوشی.»
«من قهوه ای می پوشم برای این که فقیر، ولی محترم هستم. رنگ قهوه ای چرک رو نشون نمی ده، هرگز از مد نمی افته، هیچ وقت رنگ و رو رفته نمی شه و هرگز بی ارزش و عوامانه نیست.»
جان از این گفته خندید، اما به برنامۀ کارشان بازگشت: «گواهی تولد داری؟»
«آره، توی کیفمه.»
«اسم واقعی ات چیه؟»
واکنش میسی غیر عادی بود؛ او سرخ شد، خود را روی صندلی جا به جا کرد و دندان هایش را به هم فشرد: «نمی تونی فقط از میسی استفاده کنی؟ منو همیشه با این اسم صدا زدن، باور کن.»
او خنده ای سر داد و گفت: «دیر یا زود اسم حقیقی تو معلوم می شه، خوب، رک و راست اعتراف کن! مطمئناً نمی تونه اون قدرها هم بد باشه.»
«میسالونگی.»
جان اسمیت به قهقهه خندید. داری سر به سر من می ذاری!»
«کاش این طور بود.»
«هم اسم خونه تون؟»
«دقیقاً. پدرم فکر می کرد این اسم زیباترین کلمۀ دنیاست و از عادت هرلینگ فوردها در مورد استفاده از اسم های لاتین متنفر بود. مادرم دلش می خواست اسمم رو کامیلا بگذاره اما پدرم روی میسالونگی اصرار داشت.»
«دختر کوچک بیچاره!»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#32 | Posted: 7 May 2013 12:45




این بار پاهای میسی در بالا رفتن از پله های ایوان جلویی میسالونگی دچار هیچ مشکلی نشدند؛ در را کوفت، گویی غریبه ای بیش نیست. دروسیلا در را باز کرد و طوری به دخترش نگاه می کرد که انگار یک بیگانه است. آشکار بود که میسی دچار هیچ مشکلی نیست؛ در حقیقت بهتر از همیشه به نظر می رسید.
دروسیلا هم چنان که او را از سالن به طرف آشپزخانه می برد گفت: «می دونم چه کار کردی، دخترم. کاش فقط به خوندن بسنده می کردی، ولی حالا کار از کار گذشته، نه؟ برای همیشه برگشتی؟»
«نه.»
اوکتاویا لنگان لنگان جلو آمد و میسی که از شادی می درخشید بر هر دو گونۀ او بوسه زد.
او می لرزید و با تشنج به دستان میسی چسبیده بود: «حالت خوبه؟»
دروسیلا با احساس نیروبخش گفت: «البته که حالش خوبه! تو رو به خدا نگاهش کن!»
میسی عاشقانه به مادرش لبخند زد، چه قدر عجیب بود، حالا که رشته میان او و میسالونگی گسسته بود، عمق عشقش را نسبت به دروسیلا درک می کرد. اما شاید اکنون فرصتی یافته بود که کنار بایستد و نگرانی ها، ناکامی ها و مشکلات او را ببیند.
میسی گفت: «از تو خیلی متشکرم مادر که با اعتماد نسبت به کاری که کردم برای من ارزش قائل شدی.»
«با نزدیک شدن به سی و چهار سالگی، میسی، اگه ندونی چه کاری می کنی امیدی برایت نیست. تو روش زندگی ما رو به اندازۀ کافی امتحان کردی و چه کسی می تونه بگه راه تو بهتر نیست؟»
«همین طوره، ولی چیزی که الان به من می گی با دستورات قبلی ات در رابطه، با کتاب هایی که می تونستم بخونم با رنگ لباس های من، زمین تا آسمون فرق داره.»
«ولی تو صبورانه همه شون رو تحمل کردی.»
«آره، فکر می کنم همین طوره.»
«میسی تو همیشه به اونچه استحقاقش رو داری می رسی.»
«مادر، اگه اینو می تونی بپذیری، پس فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده باشه که تو و خاله ها و همۀ زن ها بدون مرد هرلینگ فورد دست به دست هم بدین تا دربارۀ این بی عدالتی و نابرابری که توی این خانواده به شما تحمیل شده، کاری انجام بدین؟»
«از وقتی به ما گفتی چه طور بیلی به ما دروغ گفته، به تو اطمینان می دم که به این مسئله فکر کردم و در این مورد با جولیا و کورنلیا هم صحبت کردم ولی هیچ قانونی نیست که مرد یا زنی رو مجبور کنه املاکی رو که به طور مساوی بین فرزندان پسر و دختر تقسیم شده ترک کنه، از نظر من زنان ثروتمند خانواده از همه خلافکارترن، دارایی شون به فرزند دختر نمی رسه، حتی خونه ای با دو هکتار زمین! بنابراین وقتی زنان خانواده این طور قرص و محکم پشت مرداشون ایستادن، من هیچ شانسی برای خودمون نمی ببینم. ناراحت کننده است، اما حقیقت داره.»
«شما از زن هایی صحبت می کنین که اگر برنده بشین اونا خیلی زیاد از دست می دن. من از زن های رنج دیدۀ خودمون حرف می زنم و می دونم اگه واقعاً سعی کنین می تونین اونا رو به حرکت وادار کنین. شما از نظر قانونی می تونین غرامت سهامی رو که پرداخت نشده دریافت کنین، و من فکر می کنم باید بر علیه دایی هربرت اقدامات قانونی به عمل بیارین تا اون مجبور بشه اطلاعات جامعی در مورد انواع سرمایه گذاری هاش در اختیار شما قرار بده.»
میسی پیاده از میسالونگی به بایرون رفت. چه روز زیبایی! برای اولین بار در زندگی اش حقیقتاً احساس خوبی داشت. شکفتن پوست بدن را که دربارۀ آن خوانده بود ولی هرگز تجربه نکرده بود، حس می کرد؛ و برای اولین بار در زندگی اش امید یک زندگی طولانی را داشت. تا اینکه به خاطر آورد نهایت شادمانی او فقط و فقط به جان اسمیت بستگی دارد و جان اسمیت انتظار داشت حداکثر فقط برای یک سال او را تحمل کند. میسی دروغ گفته بود و فریب داده بود و دزدی کرده بود تا بتواند این چنین شاد باشد، البته به هیچ وجه از این بابت متأسف نبود. آلیسیاهای این دنیا ممکن بود بتوانند با یک بشکن مردان مورد نظرشان را افسون کنند، اما تظاهر به این که فردی مانند جان اسمیت حتی نیم نگاهی به میسی رایت بیندازد، فایده ای نداشت. حال هر چه بشکن هم می زد، با این حال می دانست که می تواند جان اسمیت را خوشبخت ترین مردها سازد، حتی اگر نه در تمام دنیا اقلاً در شهر بایرون. بهتر بود و چنین کند! چون هنگامی که مهلت یک ساله اش پایان می گرفت، باید چنان مذبوحانه زنده ماندن میسی را آرزو می کرد که بتواند او را به خاطر دزدی، فریب و دروغ ببخشاید.
زمان می گذشت و میسی باید اطمینان می یافت که به قطار ساعت یازده کاتومبا می رسد، جایی که جان اسمیت قول داده بود در ایستگاه منتظرش بماند.
خریدش را می توانست فردا انجام دهد، اما به نوعی احساس می کرد و نمی تواند ملاقات با یونا را به تعویق بیندازد. پس به طرف کتابخانه گام برداشت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#33 | Posted: 7 May 2013 12:50 | Edited By: andishmand




هنگامی که میسی با لباس کتانی قهوه ای خود مانند همیشه کم جلوه و با شتاب راه می رفت، اتومبیلی با شکوه و وقار از میان خیابان بایرون می گذشت. اما اتومبیل هر چند قهوه ای رنگ، ولی بسیار پر جلوه می نمود و تماشاچیان شگفت زدۀ بسیاری، اعم از بومی و بیگانه در دو سوی خیابان برای خود جمع کرده بود. میسی نگاهی تفریح آمیز به آن انداخت و احساس کرد راننده نسبت به دو سرنشین عقب _ هنگامی که پای تکبر به میان آید انزجار خاصی دارد. راننده را از صحبت های این و آن می شناخت مردکی زیباروی که بیشتر از کار سخت به ساختن اندامی زیبا عشق می ورزید و شهرت داشت که با دلداده های بی شمارش رفتاری بسیار ناخوش آیند دارد. سرنشینان عقب اتومبیل را میسی از روی تجارب خاص می شناخت آلیسا و دایی بیلی.
چشم آلیسا به او افتاد. لحظه ی بعد اتومبیل مجلل کنار جدول خیابان پیچیده و آلیسا و دایی بیلی جلوتر از راننده ی حیرت زده که سعی داشت در اتومبیل را برای آنها باز کند، بیرون پریدند. آلیسا بی مقدمه پرسید: «میسی رایت، منظورت چیه که سهام خاله کورنلیا رو جلوی چشم ما گرفتی و بردی فروختی؟» دو نقطۀ سرخ درخشان روی گونه های مرمرین او می سوخت.
میسی با خونسردی پرسید: «چرا نباید این کار رو می کردم؟»
جناب ویلیام که از شدت خشم شق و رق شده بود، فریاد زد: «برای این که ربطی به تو فضول لعنتی نداشت!»
«همون طور که به شما ربط داره به من هم مربوطه، دایی بیلی من می دونستم کجا می تونم بابت هر سهم خاله کورنلیا ده پوند بگیرم، اونا چه فایده ای برایش داشتن وقتی شما کاری می کردین که باور کنه کاملاً بی ارزشن. خاله کورنلیا نیاز مبرمی به عمل جراحی پاهایش داره که استطاعت مالی اش رو نداشت، آلیسیا، برای این که من می دونم تو نه بهش مرخصی می دادی و نه پول اضافی... بنابراین من سهامش رو به مبلغ صد پوندفروختم و حالا می تونه تحت عمل جراحی قرار بگیره، اگه تو بخوای اخراجش کنی، لااقل مقداری پول توی بانک داره تا احتیاجاتش رو تا پیدا کردن شغل دیگه ای برآورده کنه. من مطمئنم در کاتومبا فروشگاه هایی هستن که برای استخدام شخصی به مهارت اون می میرن. در ضمن ممکنه دوست داشته باشی بدونی که سهام خاله جولیا و خاله اوکتاویا و مادر رو هم فروختم.»
«چی؟» آلیسیا با لکنت گفت: «همۀ اونا رو؟ تو همۀ اونا رو فروختی؟» نقطه های سرخ روی گونه هایش در یک لحظه محو شد.
میسی با احساس کینه جویانه ای که خود نمی دانست در وجودش نهفته است به دختر خاله اش خیره شد: «مطمئن باش همین کارو کردم. به من نگو چهل سهم ناقابل در کارخونۀ بزرگ بطری بایرون اونقدر بود که تعادل رو به هم بزنه!»
برای لحظه ای گیج کننده به خیال آلیسیا رسید که میسی شاخ و دم در آورده است. فریاد زد: «تو چته؟ حتما دیوونه شدی! لباسم رو به گه کشیدی، در مقابل افراد خونواده حرف های توهین آمیز به من زدی و حالا هم همون خونواده رو به نابودی کشوندی! حتما مغزت عیب پیدا کرده!»
«فقط امیدوارم کاری که کردم باعث بشه کار تو عیب پیدا کنه. حالا با اجازه باید عجله کنم. چون قرار ازدواج دارم.» و در حالی که بینی خود را بالا گرفته بود دور شد.
آلیسیا اعلام کرد: «فکر می کنم دارم غش می کنم.» و با افتادن به طرف پنجرۀ دایی هربرت عمل را با کلام هماهنگ کرد.
جناب ویلیام از موقعیت سود جسته و بازویش را دور او انداخت و سرش را چرخاند تا از راننده کمک بخواهد؛ اما هنگام بردن آلیسیا به اتومبیل این راننده بود که به نوعی سنگینی آلیسیا را بیشتر بر روی خود داشت.
تا این زمان تعداد جمیعت، که پسران و نوادگان دایی هربرت را هم شامل می شد، زیادتر می شدند. بنابراین جناب ویلیام آلیسیا را بدون رعایت تشریفات روی صندلی انداخت و به راننده دستور داد فوراً حرکت کند.
هنگامی که پدر شوهر آیندۀ آلیسیا کوشید لباس های او را کمی سبک تر کند، که چندان هم بی منظور نبود، آلیسیا به سرعت به حال آمد. با درشتی گفت: «بس کن، پیرمرد هرزه!»
فراموش کرده بود می بایست مراقب اعمالش باشد، سپس به جلو خم شد و گونه هایش را میان کف دستانش فشرد.
«خدای من! احساس وحشتناکی دارم!»
جناب ویلیام، با چهره ای برافروخته پرسید: «حالا که نیازی نیست به میسالونگی بریم، دوست داری برگردی خونه؟»
«آره.» به پشتی صندلی تکیه داد و پوستش را به هوای خنک کولر ماشین سپرد و بالاخره کمی آرام گرفت و آه کشید!
خدا را شکر! حال او به تدریج بهتر می شد.
درست مقابل او، اما آن سوی شیشه ای که اتاقک راننده را از عقب ماشین جدا می کرد، سر راننده، مغرورانه روی گردن صاف و نیرومندش نشسته بود؛ برای یک مرد چه گوش های قشنگی داشت، کوچک و خوش ترکیب. او زیبا بود، تیره، مانند میسی و به همان اندازه متفاوت. تنها یک مرد نیرومند مثل او می توانست به راحتی آلیسیا را بلند کند و خاطرۀ دستانش او را شوق آورد.
نامش چه بود؟ فرانک؟ بله فرانک، فرانک پلاگرینو. او قبلا در کارخانۀ بطری سازی کار می کرد تا این که به سمت رانندۀ دایی بیلی درآمد.
نگاهی از گوشۀ چشم نشان داد که جناب ویلیام با نگرانی بسیار مانند چوب راست نشسته است.
«یعنی اون چهل سهم این قدر وضع رو تغییر می ده؟»
«حالا که فهمیدیم ریچارد هرلینگ فورد یک ماه پیش سهامش رو فروخته، بله، خیلی وضع تغییر می کنه به قدر کافی دستش پر هست که فردا همه رو به یک جلسۀ فوق العاده دعوت کرده.»
آلیسیا غرغر کنان گفت: «احمق پست! چه طور میسی تونست چنین کار احمقانه ای بکنه؟»
«من فکر می کنم ما احمقیم، آلیسیا! خود من هیچ وقت به میسی رایت اهمیتی نداده بودم، اما حالا می فهمم کار اشتباهی کردم و باید به زنان میسالونگی توجه بیشتری نشون می دادم. متوجه شدی که امروز میسی چه طوری به نظر می رسید؟ مثل این بود که دستش پیش از تمام گربه های منطقه به گوشت رسیده. و گفت قرار ازدواج داره، یا من این طور تصور کردم؟»


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#34 | Posted: 15 May 2013 15:15 | Edited By: andishmand





آلیسیا خرناس کشید: «چرا، همینو گفت، اما من فکر می کنم تصورات خودش بود.» نگرانی مصرانه تری به فکرش رسید. وحشیانه غرید: «خاله کورنی پیر احمق! وای که چه قدر دلم می خواست امروز صبح وقتی درباره فروش سهامش حرف می زد و برای عمل جراحی مرخصی می خواست با اخراجش دلم رو راضی کنم.»
«خوب چرا اخراجش نکردی؟»
«برای این که نمی تونم! اگه مسائل مربوط به کارخونه از این هم بدتر بشه، ممکنه تنها ممر درآمد من مغاز کلاه فروشی باشه، من هیچ وقت نمی تونم کسی رو پیدا کنم که اگه ده برابر حقوق اون هم بدم بتونه حتی نصف خاله کورنی فروشگاه رو بگردونه. وجود اون برای فروشگاه ضروریه.»
«پس بهتره دعا کنی هرگز اینو نفهمه، وگرنه ده برابر حقوق فعلی اش رو تقاضا می کنه.»
هنگامی که به صحبت ادامه داد؛ صدایش رنگ رضایت داشت: «و اگه تو قدرت پرداختش رو نداشته باشی، عزیز من، مجبوری خودت به عنوان فروشنده مشغول کار بشی. تو از کورنی هم بهتر خواهی بود.»
آلیسیا بریده بریده گفت: «من نمی تونم چنین کاری رو بکنم! موقعیت اجتماعی ام نابود می شه! خیلی فرق می کنه که من پشت شغلی مانند این، یک نابغه خلاق باشم تا این که خودم مجبور باشم کالایم رو خرده فروشی کنم.»
برگردان یقۀ کت صورتی کمرنگ خود را جلو کشید، چهرۀ زیبایش را خطوطی نارضایتی عبوسانه پوشاند.
«اوه، دایی بیلی، یک دفعه احساس می کنم دارم روی یخ راه می رم و هر لحظه ممکنه زیر پایم خورد بشه و زیرش فرو برم!»
ما توی مخمصه افتادیم، این واقعیت داره، اما تسلیم نشو، کارمون هنوز تموم نیست. صبر داشته باش. وقتی خریدار مرموز فردا سر و کله اش توی جلسه فوق العاده پیدا بشه، معلوم بشه یک دهاتی خود ساخته است که به راحتی زیر نفوذ افراد کارآمدتر از خودش قرار می گیره و برای کارهایی از این دست، تو خیلی به درد می خوری.»
آلیسیا پاسخی نداد، تنها نگاهی حاکی از تردید و نفرت به او انداخت؛ چشمانش به سوی پشت سر راننده برگشت، چشم اندازی به مراتب دلنشین تر از چهرۀ آتشین مزاج جناب ویلیام.
وقتی میسی وارد کتابخانه شد، گرچه روز کار یونا نبود، اما کاملاً انتظار داشت او را آن جا بیابد و حقیقتاً، یونا آن جا بود.
در حالی که از جا می جست فریاد زد: «وای میسی، خیلی خوشحالم که تو را می بینم. یک چیز شگفت انگیز برایت دارم.»
میسی گفت: «من هم چند خبر شگفت انگیز برای تو دارم.»
«همون جا بایست، توی یک چشم بر هم زدن برمی گردم.» یونا در آبدار خانه ناپدید شد و با یک جعبۀ بزرگ سفید و یک جعبۀ کلاه که هر دو با روبان سفید بسته بندی شده بودند بازگشت: «مبارک باشه، میسی عزیز.»
آن ها لبخندی حاکی از درک و احساس متقابل به هم زدند. میسی گفت: «یک لباس توری قرمز و کلاه.»
یونا تاکید کرد: «بله، لباس توری قرمز و کلاه.»
«برای ازدواجم اونا رو می پوشم.»
«جان اسمیت! انتخاب درستی کردی.»
«برای به دست آوردنش مجبور شدم به مکر و حیله متوسل بشم.»
«اگه طور دیگه ای نمی تونستی به دستش بیاری، چرا نه؟»
«بهش گفتم به خاطر ناراحتی قلبی به زودی می میرم.»
«مگه همۀ ما نمی میریم؟»
میسی گفت: «این بحث بی فایده است. می تونی بیای عروسی من؟»
«خیلی دوست دارم بیایم. اما نه.»
«چرا؟»
«درست نیست.»
«به خاطر این که طلاق گرفتی؟ ما توی کلیسا ازدواج نمی کنیم، بنابراین چه کسی می تونه اعتراض کنه؟»
«ربطی به طلاق نداره عزیزم، من فکر نمی کنم جان اسمیت دوست داشته باشه موقع ازدواج کسانی رو ببینه که توی زندگی گذشته اش می شناخته.»
منطقی به نظر می رسید، بنابر این میسی دنبال بحث رو نگرفت و واقعاً چیز دیگری برای گفتن باقی نمانده بود؛ قدر شناسی او ورای کلام بود و نیازش به شتاب، بسیار. یونا محنت زده ایستاد و او را نگریست، گویی میسی چیزی آن قدر گرانبها را با خود می برد که کیفیت زندگی یونا از آن به بعد در رنج می ماند. و آن چیز مانند یک لباس توری قرمز و کلاه، قایل لمس نبود.
میسی تحت انگیزه ای ناگهانی که خود نیز آن را درک نکرد، به طرف میز برگشت، روی آن خم شد و بازویش را دور شانۀ یونا انداخت و لبانش را به گونه او فشرد. چه شکننده، چه سرد، چه بی وزن!
«خداحافظ، یونا.»
«خدا حافظ، بهترین و عزیزترین دوست من. خوشبخت باشی.»

میسی یک دقیقه به حرکت قطار مانده سوار آن شد و پیش از این که قطار در ایستگاه کاتومبا بایستد، جان اسمیت را روی سکو دید. خدا رو شکر. پس تصمیم او روی یورتمۀ کند اسبانش در جاده، تغییر نکرده بود. در حقیقت وقتی جان اسمیت او را هنگام پیاده شدن از قطار دید، از دیدنش حتی خوشحال هم به نظر رسید!
در حالی که جعبه های میسی را از دستش می گرفت، گفت: «اونا به ما مجوز می دن و همین امروز عقد مون می کنن.»
میسی در حالی که جعبه هایش را پس می گرفت، گفت: «منم مجبور نیستم با لباس قهوه ای ازدواج کنم. با اجازه به دستشویی ایستگاه می رم و لباس عروسی ام رو می پوشم.»
«لباس عروسی؟» او با وحشتی خنده آور به پیراهن کار فلانل خاکستری و شلوار پشمی کهنۀ خود نگاه کرد.
میسی خندید: «ناراحت نباش، لباس سنتی عروسی نیست. در حقیقت، تضمین می کنم تو خیلی مناسب تر از من به نظر می رسی.»


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#35 | Posted: 15 May 2013 15:19 | Edited By: andishmand




در حالی که همۀ چشم ها به آن ها دوخته شده بود، در خیابان های کاتومبا گردش کردند و از تأثیری که بر مردم می گذاردند کاملاً راضی بودند.
پس از این که مراسم ازدواج انجام شد و آن ها همراه یک دیگر در کالسکۀ جان اسمیت نشستند، میسی گفت: «خیلی راحت بود و دستش را جلو گرفت تا حلقه اش را تماشا کند.»
«حالا من خانم جان اسمیت هستم. چه قدر خوب.»
«باید اعتراف کنم که این بار خیلی بهتر از دفعۀ قبل بود.»
«پس دفعۀ قبل یک عروسی مفصل داشتی؟»
«می شد اونو با سیرک اشتباه گرفت، دویست و پنجاه میهمان، دنبالۀ عروس ده متر بود و یک فوج پسر بچۀ دماغو لازم بود تا اونو بلند کنن. دوازده یا چهارده ساقدوش عروس، همۀ مردها کت دنباله دار پوشیده بودن. اسقف اعظم یک گروه سرود خوان رو رهبری می کرد، خدای بزرگ! اون موقع مثل یک کابوس بود! اما در مقایسه با چیزی که به دنبال د اشت، می شه گفت منظره ای از باغ بهشت بود. در حالی که یکی از ابروانش را بالا برده بود نگاهی از گوشه چشم به میسی انداخت.
«دلت می خواد بشنوی؟»
«فکر می کنم بهتره بدونم. همه می گن زن دوم باید با روح زن اول کشمکش داشته باشه و جنگ با یک روح خیلی سخت تر از جدال با شخص زنده است.» مکث کرد تا شهامتش را جمع کند.«خیلی برایت عزیز بود؟»
«شاید وقتی باهاش عروسی کردم برایم عزیز بود، واقعاً نمی تونم به یاد بیارم. اونو نمی شنا ختم، می فهمی؟ فقط درباره اش خیلی شنیده بودم. حتماً از قبل قصد ازدواج با منو داشته بود. چون مطمئنم من پیشنهاد ازدواج ندادم. ظاهراً من از اون نوع مردانی هستم که زن ها بهشون پیشنهاد ازدواج می دن! ولی اصلاً شکایتی از روش خواستگاری تو ندارم، لااقل صادقانه و بی شیله پیله بود. اما اون، یک دقیقه از سر و کولم بالا می رفت، دقیقۀ بعد طوری رفتار می کرد که انگار طاعون دارم، دمدمی مجاز بود - به نظر من زن ها فکر می کنن از شون انتظار می ره این طوری باشن، در غیر این صورت زندگی برای شوهرشون زیادی آسون می شه و این همون جایی است که من تو رو خیلی می پسندم، خانم اسمیت، تو به هیچ وجه دمدمی مزاج نیستی.»
میسی متواضعانه گفت: «خیلی ممنونم، ادامه بده! بعد چه اتفاقی افتاد؟»
او شانه هایش را بالا انداخت: «اوه! به خودش حق می داد تمام تصمیم گیری ها به عهدۀ اون باشه و فقط چیزی که خودش می خواست اهمیت داشت. همین که ماهی اش رو به خشکی انداخت، ماهی دیگه یک ذره هم اهمیتی نداشت. وجود من فقط برای این بود که ثابت می کرد اون می تونه ماهی بگیره، برایش احترام می آورد و نگهبانی بود که همراهش این ور و آن ور بره. اگه می شد کسی رو به خاطر همنشین هایش داغ زد، زن اول من مسلماً یکی از اونا بود. دوستان زن او به سختی ناخن و به خشنی پوتین کهنه بودن، و دوستان مردش به نرمی کره و سستی کاهوی یک هفته مونده. دوست داشت منو مسخره کنه؛ جلوی هر کس و ناکس من کودن بودم، گردن کلفت بودم و اون هیچ وقت مشکلاتمونو در خفا نگه نمی داشت، هر کجا و جلوی هر کس دعوا رو شروع می کرد. خلاصه همیشه منو تحقیر می کرد.»
«تو، تو چه احساسی نسبت بهش داشتی؟»
«ازش متنفر بودم.»
آشکار بود که هنوز هم از او متنفر است، چرا که احساسی در صدایش بود که به تجربه های مدفون شده در گذشته تعلق نداشت.
«چه مدت با هم زندگی کردین؟»
«حدود چهار یا پنج سال.»
«بچه هم داشتین؟»
«وای، نه! ممکن بود اندامش خراب بشه، و البته معنی اش اینه که اون برای سر به سر گذاشتن فوق العاده بود، برای بوس و کنار، تنها وقتی مست بود با من همبستر می شد و بعد از اون فریاد می زد و زوزه می کشید تا نکنه اتفاقی افتاده باشه، بعد به سرعت بیرون می رفت تا سراغ دکترهای دست آموزی که همه شون نسبت به اون توجه خاصی داشتن بره.»
میسی پرسید: «بعدش مرد؟»
«یک شب دعوای سختی کردیم، سر ... اوه! نمی دونم! یک چیز کوچک و احمقانه که در واقع اصلاً اهمیتی نداشت. خونۀ ما آب نمایی به طرف بندر داشت و ظاهراً بعد از این که من از خونه بیرون رفتم، تصمیم گرفته بود از اون جا شنا کنه تا خشمش فروکش کنه. جسدش دو هفته بعد توی ساحل پیدا شد.»
«وای، دختر بی چاره!»
جان غرید: «دختر بی چاره نداره! پلیس هر طور که می تونست سعی کرد مرگش رو به من بچسبونه، اما خوشبختانه لحظه ای که شروع به داد و فریاد کرد، من از خونه خارج شدم و بیست قدم اون طرف تر به دوستی بر خوردم. اونم مثل من از خونه رونده شده بود، بنابراین رفتیم جایی که او قصد داشت بره.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#36 | Posted: 24 May 2013 01:25





آپارتمان یک دوست مشترک که - حرومزادۀ موذی - مجرد بود. تا ظهر روز بعد همون جا موندیم و خوردیم و نوشیدیم و از اون جایی که مستخدم ها تا نیم ساعت بعد از این که من و دوستم به آپارتمان دوست مشترکمان رسیدیم، اون زنده و سالم دیده بودن، پلیس نتونست منو متهم کنه. در هر حال وقتی جسدش پیدا شد، پزشک قانونی اعلام کرد به خاطر غرق شدن مرده و هیچگونه شواهدی دال بر قتل وجود نداره. البته این گواهی باعث نشد که بسیاری از مردم سیدنی منو قاتل ندونن، فقط به این معروف شدم که زرنگ تر از اون بودم که دستگیر بشم و دوستانم هم برای شهادت دروغ رشوه گرفتن.»
«تمام این ها کی اتفاق افتاد ؟»
«حدود بیست سال قبل.»
«زمان زیادی می گذره! از اون موقع به بعد چه کار می کردی که این قدر طول کشید تا کاری رو که همیشه می خواستی انجام بدی؟»
«خوب، به محض این که پلیس آزادم کرد از استرالیا رفتم و دور دنیا رو گشتم. آفریقا، چین، برزیل، تگزاس. مجبور بودم حدود بیست سال تبعید داوطلبانه رو بگذرونم. چون متولد لندن بودم، اون جا به طور قانونی اسمم رو عوض کردم و وقتی برگشتم استرالیا، شهروند با حسن نیت دنیا شدم، جان اسمیت - تمام ثروتم به طلا بود و هیچ گذشته ای نداشتم.»
«چرا بایرون را انتخاب کردی؟»
«به خاطر دره اش. می دونستم اونو برای فروش گذاشتن و من همیشه می خواستم صاحب یک درۀ کامل باشم.»
میسی که احساس می کرد به در کافی پیش رفته است موضوع صحبت را تغییر داد و به توطئه ای که در کارخانۀ بطری بایرون جریان داشت پرداخت و به شوهرش دربارۀ گرفتاری هایی که مادر و خاله اش دچار آن بودند، گفت.
جان اسمیت با دقت هر چه تمام تر گوش می داد، لبخندی در گوشۀ دهانش بازی می کرد و هنگامی که میسی داستان خود را به پایان رساند، دستش را دور شانۀ او انداخت، او را کنار خود کشید و همان جا نگاهش داشت.
گفت: «خوب، خانم اسمیت، وقتی دفعه اول موضوع ازدواج رو مطرح کردی، واقعاً نمی خواستم باهات ازدواج کنم، اما اعتراف می کنم هر بار دهنت رو باز می کنی خودمو بیش تر باهاش سازگار می بینم. تو زن با احساسی هستی، قلبت جای درستی قرار داره، به علاوه یک هرلینگ فورد واقعی هستی که قدرتی به من می ده که انتظارش رو نداشتم. جالبه، چه طور همه چیز درست می شه!»
میسی باقی راه، کالسکه را با سکوتی رضایت مندانه به سوی خانه راند.
صبح روز بعد جان اسمیت کت و شلوار و پیراهن و کروات، که همگی بسیار برازنده و خوش دوخت بودند، پوشید.
میسی بدون اثری از رنجش گفت: «هر چی هست، باید خیلی مهم تر از ازدواجت باشه.»
«هست.»
«راه دوری می ری؟»
«فقط تا بایرون.»
«پس اگه من عجله کنم می تونم تا خونۀ مادرم با تو بیام؟»
«فکر خوبیه، زن! بعد از ظهر همون جا منتظر من بمون و وقتی دنبالت اومدم می توانی منو به خانوادۀ همسرم معرفی کنی. احتمالاً حرف های زیادی برای گفتن خواهم داشت.»
همچنان که میسی با لباس قرمز روشن و کلاه خود در کنار شوهرش - که به طرز نامأنوسی خوش پوش شده بود - به طرف بالای تپه می راند، با خود فکر کرد، همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. اصلاً برایم مهم نیست که او را با حقه و کلک بدست آوردم. او دوستم دارد، واقعاً دوستم دارد و بدون این که حتی خودش متوجه شود، کمی کنار رفته است تا مرا پیش خودش بنشاند، وقتی مهلت یک ساله ام به سر رسید، می توانم حقیقت را به او بگویم. به علاوه، اگه شانس بیارم ممکن است تا آن زمان صاحب فرزند شده باشم. از این که همسر اولش بچه نمی خواست واقعاً رنج کشیده بود و حالا که سنش به پنجاه نزدیک تر بود تا چهل، حتماً بچه برایش اهمیت بیشتری دارد. او پدر فوق العاده ای می شود، برای این که می تواند بخندد.
قبل از آن که به قصد بایرون حرکت کنند، جان اسمیت میسی را آن سوی محوطه بی درخت، جایی که قصد داشت خانه اش رو بسازد، برد. میسی دریافت که ارتفاع آبشار به قدری زیاد است که در روز های بادی هرگز به ته دره نمی رسد و در عوض به گرد تبدیل شده و از میان می رود و هوا را با ابری از رنگین کمان ها پر می کند.
با این حال گودال بزرگی زیر آن بود، گسترده و آرام، تا این که از گذر گاهی باریک می گذشت و به رودی پر چین و شکن تبدیل می شد. آب به رنگ فیروزه یا چینی مصری، مات مانند شیر و به غلظت شربت بود. جان اسمیت به او نشان داد که منشأ تمام این آب، غاری در زیر صخره هاست که یک چشمه بسیار بزرگ زیر زمینی از آن جاری می شود.
او توضیح داد: «یک رگۀ سنگ آهک این جاست، به همین دلیل رنگ گودال این قدر عجیبه.»
«این واقعاً جاییه که ما می خوایم زندگی کنیم، مشرف بر این همه زیبایی!»
«به هر حال جاییه که من زندگی می کنم. شک دارم که تو بتونی اونو ببینی.» و چهره اش در هم رفت. «خونه رو نمی شه یک روزه ساخت، میسی، به خصوص وقتی دست تنها باشی. من نمی خوام یک دسته کارگر این جا بریزن، آب رو آلوده کنن و روزهای شنبه مست کنن و بعد هر چی رو که توی درۀ من می گذره به هر رهگذر کنجکاوی بگن.»
«فکر می کنم یک قراری گذاشته بودیم که به وضعیت من اشاره نکنیم! به هر حال تو دست تنها نخواهی بود! دست های منو هم داری.» سپس شادمانه ادامه داد: «من به کار سخت عادت دارم و اتاقک هم اون قدر کوچیکه که وقتم رو نمی گیره. اون طور که دکتر می گفت، فرقی نمی کنه که من توی رخت خواب بمونم یا مثل کارگر کار کنم، یک روز وقتش می رسه! فقط همین.»
در این هنگام میسی را میان بازوان خود گرفت و بوسید، انگار از بوسیدن او لذت می برد و گویی هم اکنون اندکی برایش ارزش داشت. نهایتاً به قصد بایرون حرکت کردند، کمی دیرتر از آن چه قصدش را داشتند، اما هیچ کدام از آنها اهمیتی نمی دادند
.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#37 | Posted: 24 May 2013 01:28 | Edited By: andishmand




فصل دوازدهم
هنگامی که میسی بی خبر وارد آشپز خانه شد، اوکتاویا و دروسیلا در آشپزخانه بودند. آن ها شگفت زده به او خیره شدند، تلاش می کردند تمامی شکوه آن لباس توری سرخ عجیب و آن کلاه بزرگ کوتاه و بلند با آن پرهای سرخ شتر مرغ را جذب کنند.
میسی یک شبه به یک زیبا روی تبدیل نشده بود که با یک زن ولگرد اشتباه نشود. در حقیقت به یک میهمان پر ابهت از لندن خیلی بیش تر شبیه بود تا یکی از ساکنین محلۀ برۀ کارولین. هم چنین تردیدی وجود نداشت که این رنگ بسیار به او برازنده است.
اوکتاویا به سرعت نشست و گفت: «اوه! میسی خیلی خوشگل شدی!»
میسی او و مادرش را بوسید: «خیلی خوبه آدم اینو بدونه، خاله اوکتاویا، چون تصدیق می کنم که خودم هم همین احساس رو دارم.» سپس پیروزمندانه خندید، دست چپش را مقابل صورت آنها به حرکت درآورد و اعلام کرد: «اومدم به شما بگم ازدواج کردم.»
دروسیلا در حالی که به وجد آمده بود، پرسید: «با کی؟»
«با جان اسمیت، دیروز توی کاتومبا ازدواج کردیم.»
در این لحظه برای دروسیلا و اوکتاویا ذره ای اهمیت نداشت که تمام شهر بایرون، جان را یک مجرم یا بدتر قلمداد کنند. او میسی آنه را از وحشت مضاعف بی شوهر ماندن رهانیده بود، بنابراین می بایست به خاطر آن مورد لطف، قدردانی، احترام و عشق قرار بگیرد.
اوکتاویا از جا پرید تا کتری را روی اجاق بگذارد؛ با نرمی و چابکی بیشتری حرکت می کرد، گرچه دروسیلا متوجه آن نشد؛ او سخت سرگرم نگریستن به حلقۀ بزرگ ازدواج دخترش بود.
به طور آزمایشی گفت: «خانم جان اسمیت! خدای من، میسی چه قدر برجسته به نظر می رسه!»
«معمولاً سادگی برجسته است.»
اوکتاویا پرسید: «اون کجاست؟ کی به دیدن ما می آد؟»
«کاری توی بایرون داشت، اما بعد از ظهر کارش تموم می شه و وقتی برای بردن من می آد می خواد شما رو ملاقات کنه. مادر، من فکر کردم برای این که روزمون رو پر کنیم، بریم و توی بایرون قدم بزنیم. مقداری خرید دارم و می خوام به مغازۀ دایی هربرت برم و چند قواره پارچۀ لباسی بخرم. برای این که برای همیشه قهوه ای رو کنار گذاشتم! حتی برای کار هم لباس قهوه ای نمی پوشم. با پیراهن و شلوار مردانه کار می کنم؛ چون خیلی منطقی و راحت تره، به علاوه کی منو می بینه؟»
اوکتاویا از کنار اجاق گفت: «چه شانسی که تو چرخ خیاطی سینگر خریدی، دروسیلا؟» به خاطر آن چه پیش آمده بود خوش حال تر از آن بود که پوشیدن شلوار نگرانش کند.
اما دروسیلا مسئله ای آن قدر مهم در فکر داشت که چرخ خیاطی و شلوار هیچ کدام نمی توانست آن را تیره و تار سازد.
با نگرانی پرسید: «قدرت پرداختش رو داری؟من لباس ها رو مجانی برات می دوزم، اما پارچه های مغازۀ هربرت خیلی گرون هستن، به خصوص وقتی بخوای لباس های قهوه ای رو دور بریزی!»
«فکر می کنم قدرت پرداختش رو داشته باشم. دیشب جان به من گفت امروز صبح هزار پوند توی بانک می ریزه به حسابم. گفت زن نباید برای هر چیز کوچکی که می خواد از شوهرش پول بگیره یا حساب هر چیز کوچکی رو پس بده. تنها چیزی که از من خواست این بود که از مقرری که به من می ده، - یعنی سالی هزار پوند - بیش تر خرج نکنم! می تونی تصورش رو بکنی؟ و خرج خونه از این پول جداست! اون صد پوند توی یک قوطی خالی قهوه گذاشت و گفت دوباره پرش می کنه و صورت حساب مخارج رو هم نمی خواد. وای! مادر هنوز باور نمی کنم!»
اوکتاویا و دروسیلا با حیرت و احترام به میسی خیره شدند: «هزار پوند!»
دروسیلا گفت: «پس باید مرد ثروتمندی باشه.» چند تمرین سریع ذهنی انجام داد و به این نتیجه رسید که عاقبت قادر است دماغ اورلیا و آگوستا و آنتونیا را بسوزاند. ها! نه تنها میسی در رسیدن به محراب از آلیسیا پیشی گرفته بود، بلکه به نظر می رسید احتمالاً معاملۀ بهتری نیز انجام داده است.
میسی برای گذراندن وقت گفت: «تصور می کنم باید وضع مالی اش خوب باشه. می دونم که سخاوتش نسبت به من از ثروتی واقعی ناشی می شه. اما بیشتر فکر می کنم مرد واقعاً دست و دلبازی است. مطمئناً من هرگز؛ هرگز با ولخرجی بیش از حد براش گرفتاری درست نمی کنم. هر چند واقعاً به چند دست لباس آبرومندانه - نه قهوه ای - نیاز دارم! فقط یکی دو دست لباس زمستونی و چند دست لباس تابستونی.
«وای! مادر نمی دونی چه قدر پایین دره قشنگه! من نمی خوام یک زندگی اجتماعی داشته باشم. فقط می خوام با جان خودم تنها باشم.»
دروسیلا ناگهان ناراحت به نظر می رسید: «میسی، ما نمی تونیم هدیۀ عروسی خوبی به تو بدیم. اما اوکتاویا فکر می کنم بتونیم از گاو جرسی بگذریم، تو این طور فکر نمی کنی؟»
اوکتاویا گفت: «البته که می تونیم.»
«من به این می گم یک هدیه عالی! ما واقعاً دوست داریم صاحب گاو جرسی باشیم.»
اوکتاویا گفت: «اول باید اونو پهلوی گاو نر پرسیوال ببریم. دیگه وقتش رسیده؛ بنابراین شما خیلی منتظرش نمی شین و اگه شانس بیارین؛ سال دیگه یک گوساله هم به دنیا می آره.»
دروسیلا به ساعت روی دیوار نگاه کرد. «میسی، اگه می خوای هم به مغازۀ هربرت و هم به فروشگاه ماکس ول بری پیشنهاد می کنم راه بیفتیم. بعد از اون می تونیم وقت ناهار یک سری هم به چایخانۀ خاله جولیا بزنیم و خبرها رو براش تعریف کنیم، به تو قول می دم خیلی تعجب می کنه!»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#38 | Posted: 24 May 2013 01:48
andishmand
خسته نباشی عزیزم‎
     
#39 | Posted: 24 May 2013 01:49




mereng
ممنون عزیز دلم

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#40 | Posted: 27 May 2013 10:26 | Edited By: andishmand





اوکتاویا تکانی به پاهایش داد و هیچ دردی احساس نکرد، با لحنی قاطع اعلام کرد: «من هم می آم. امروز دیگه نمی شه بدون من برین. اگر مجبور بشم چهار دست و پا بیام، باز هم می آم.»
بدین ترتیب دروسیلا در حالی که دخترش در یک طرف و خواهرش در طرف دیگر او راه می رفتند اواسط صبح در مرکز خرید بایرون گردش می کرد.
این اوکتاویا بود که خانم سیسیل هرلینگ فورد را در آن سوی خیابان دید؛ خانم سیسیل هرلینگ فورد همسر جناب دکتر سیسیل هرلینگ فورد، کشیش کلیسای انگلستان در بایرون بود و همه از زخم زبان او می ترسیدند و به خود فکر می لرزیدند.
اوکتاویا از میان دندان هایش غرغرکنان گفت: «از کنجکاوی داری می میری! درسته زن کثیف؟» و تعظیم و لبخندی سرد به او تحویل داد که خانم سیسل با خود فکر کرد بهتر است از خیابان بگذرد و ببیند زنان میسالونگی را چه می شود.
سپس دروسیلا هجوم خانم سیسیل را با خنده و فریاد ناگهانی و اشارۀ انگشتی لرزان به طرف خانم سیسیل کامل کرد. «وای! اوکتاویا، خانم سیسیل میسی رو نشناخته! حتماً فکر می کنه ما یکی از زنان محلۀ برۀ کارولین رو با خود داریم!»
هر سه زن عمارت میسالونگی زیر خنده زدند و خانم سیسیل هرلینگ فورد برای این که از شر آن همه خنده های استهزاء آمیزی که ظاهراً معطوف او بود برهند، لرزان وارد چایخانۀ جولیا شد.
اوکتاویا از خوشی فریاد زد: «چه غوغایی!»
میسی در حالی که وارد فروشگاه لباس هربرت هرلینگ فورد می شد، گفت: «هر چه بیش تر، بهتر.»
تمام این اتفاقات تجربه ای فوق العاده بود. از هنگامی که میسی در مقابل چشمان حیرت زده دایی هربرت ایستاد تا پیراهن و شلوار مردانه برای خودش بخرد، تا زمانی که جلوی جیمز که از ترس زبانش بند آمده بود رسید تا قواره هایی از پارچه های تافتۀ آبی روشن، ابریشم زرد آلویی، مخمل کهربایی و پشم سیکلمه ای برای خود انتخاب کند. پس از این که میسی به طرف جیمز رفت، هربرت که کمی بر خود مسلط شده بود، تردید داشت آیا باید احساساتش را با بیرون کردن این دختر گستاخ از مغازه اش بروز دهد یا خیر؛ سپس وقتی میسی بهای کالاهایش را با طلا پرداخت، نظرش را تغییر داد و متواضعانه مبلغ دریافتی را در صندوق گذاشت. گرچه مراجعه میسی به فروشگاه بسیار گیج کننده بود، اما هربرت فقط نیمی از حواسش را به او معطوف کرده بود، چرا که نیمی دیگر به آن چه اکنون در کارخانۀ بطری سازی می گذشت مشغول بود. در جلسۀ فوق العاده سهام داران، هرلینگ فوردهای مغازه دار ماکس ول را به عنوان نمایندۀ خود انتخاب کرده بودند. چرا که می دانستند او صاحب بُرنده ترین و تلخ ترین زبان هاست و پذیرفته بودند که از حقوق آن ها هم به سختی دفاع خواهد کرد.
فروشگاه ها باید به کار خود ادامه می دادند و اگر قرار بود کارخانۀ بطری سازی بایرون و فعالیت های جنبی آن، مثل حمام ها و هتل و چشمه های آب معدنی از دست برود، پس فروشگاه ها برای صاحبان خود از هر زمان دیگر اهمیت بیشتری پیدا می کردند.
میسی با حالتی بزرک منشانه گفت: «این اجناس رو امروز بعد از ظهر ببر میسالونگی، جیمز.» سپس یک سکه طلا روی پیشخوان کوبید. این هم برای زحمتی که می کشی و قبل از اون جا برو فروشگاه دایی ماکس ول و خوارباری رو هم که سفارش دادم بردار. مادر، خاله اوکتویا، بیاین بریم ناهار رو توی چایخانۀ خاله جولیا بخوریم.»
سه بانوی عمارت میسالونگی با ابهت تر از وقتی که وارد شده بودند ار فروشگاه خارج شدند.

اوکتاویا که راه رفتنش تقریباً طبیعی می نمود، با دهان بسته خندید و گفت: «وای که چه کیفی داره! هیچ وقت این قدر به من خوش نگذشته بود!»
میسی نیز بسیار لذت می برد، اما با سادگی کمتر. برایش خیلی غیر منتظره بود وقتی که دید هزار پوندی که جان اسمیت قولش را داده بود به حسابش واریز شده است و غیر منتظره تر از آن رفتار بسیار مودبانۀ کوئینتوس هرلینگ فورد، رئیس بانک بود؛ جان اسمیت به او سفارش کرده بود پولی را که میسی از حسابش بر می داره به طلا پرداخت کنند، چرا که پولی که واریز شده بود نیز به طلا بود هزار پوند!
خوب، میسی پارچه های لباسی، پیراهن و شلوارها و چندین جفت کفش زیبای خود را خریده بود. و واقعاً به چیز دیگری نیاز نداشت. اگر صد پوند از این هزار پوند حیرت انگیز را نگه می داشت، تا سال آینده در همین زمان که مقرری سالیانه اش دوباره واریز می شد، برایش کفایت می کرد.
آخر، چه وقت صاحب بیش تر از یک یا دو شلینگ بود؟ بنابراین می توانست از پولی که برایش مانده بود یک یابوی کوچک و یک درشکه تک اسبه برای مادرش و خاله اوکتاویا خریداری کند. یابو مانند یک اسب بزرگ سبزی ها رو نمی خورد و یراق کردنش نیز آسان تر صورت می گرفت و آن ها دیگر هرگز مجبور نبودند پیاده جایی بروند یا غرور خود را با خواهش برای این که وسیله ای دنبال شان بیاید، زیر پا گذارند. بله، آن ها باید با آداب تمام به عروسی آلیسیا بروند، با یک درشکۀ تک اسبه زیبا.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بانوان عمارت میسالونگی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites