تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بانوان عمارت میسالونگی

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 5 Jun 2013 23:40




آشکار بود جولیا صد پوندی را که از فروش سهام به دست آورده بود، خرج کرده است، دور نیمی از چایخانه را با طناب محصور کرده بودند و دو کارگر به کار پاک کردن و سمباده کشیدن دیوارها مشغول بودند.
همین که جولیا از عذرخواهی به خاطر ریخت و پاش فارغ شد، حواسش را آن قدر جمع کرد تا شکوه لباس میسی را کاملا جذب کند.
گفت: «لباس و کلاه فوق العاده قشنگی پوشیدی، اما فکر نمی کنی رنگش کمی تند باشه؟»
میسی بدون شرمندگی تاکید کرد: «قطعاً تنده، اما خاله جولیا دیگه حالم از رنگ قهوه ای به هم می خوره، شما می تونین رنگی پیدا کنین که تا این حد با قهوه ای تفاوت داشته باشه؟ به علاوه به من می آد؟ شما این طور فکر نمی کنین؟»
«چرا.»
جولیا می سوخت که بپرسد، اما آیا برازنده چایخانه من هست؟ اما فکر کرد این انتقاد از کسی که بانی خیر او بوده است غیر قابل بخشش خواهد بود و با توجه به تعمیراتی که در دست داشت، امروز مشتری زیادی نداشت؛ فقط مجبور بود امیدوار باشد کسی فکر نکند او درهایش را به روی کسانی مانند ساکنین محلۀ بره کارولین باز کرده است. وای! این باید همان چیزی باشد که خانم سیسل هرلینگ فورد درباره اش داد سخن داده بود! وای، خدای من! وای خدای من! خدای من! خدای من!
در این اثنا او بانوان عمارت میسالونگی را به طرف بهترین میزش راهنمایی کرده و کمی بعد با مجموعه ای از ساندویچ و کیک و یک قوری بزرگ چای از آن ها پذیرایی کرد. سر میز میهمان هایش نشست و گفت: «می خوام روی دیوارها کاغذ دیواری راه راه شیری و طلایی و قرمز بزنم. و صندلی هام رو با پارچه ابریشمی زربفت که به رنگ کاغذ دیواری بیاید روکش کنم. گچ بری های سقف طلایی خواهد شد. قناری ها رو توی قفس طلایی می گذارم و همه جا گلدان های نخل بلند می چینم. بذار همسایه بغلی - سرش را با حالتی اهانت آمیز به طرف دیوار مشترک چایخانۀ او و قهوه خانۀ اولمپیوس برگشت - با اون رقابت کنه!»
دهان دروسیلا بازمانده بود تا بار خودش را از خبر ازدواج میسی با جان اسمیت و این که جان اسمیت به جای این مجرم باشد مردی ثروتمند است، خالی کند. که در همین هنگام کورتلیا هرلینگ فورد ناگهان از میان در به درون آمد و به طرف آن ها رفت، حمایل و روبان های گوناگونش هم چون پرهای فرو ریخته دم طاووس روی پشتش آویخته بود.
کورنلیا و جولیا بالای قهوه خانه بید مجنون با هم زندگی می کردند، ولی جولیا صاحب آن نبود. او اجاره بهای زیادی به برادرش هربرت پرداخت می کرد، و هربرت نیز مدام به جولیا اطمینان می داد که یک روز بابت پولی که از فروش خانه و دو هکتار زمینش به دست آمده و اجاره بهایی که پرداخته، می تواند ساختمان را بخرد.
دو خواهر شوهر نکرده علاوه بر زندگی مشترک، هرگونه اطلاعاتی را که از محل شغلشان بدست می آوردند با هم در میان می گذاشتند و از آن لذت می بردند، اما بیشتر اوقات کورنلیا که دیرتر به هیجان می آمد، می توانست تا زمانی که آلیسیا مغازه کلاه فروشی را می بندد، منتظر بماند؛ آلیسیا به او اجازه نمی داد، در زمان باز بودن فروشگاه آن جا را ترک کند. مسلماً آن چه امروز در چنته داشت به اندازه کافی مهم بود که خطر خشم آلیسیا را به جان بخرد و کورنلیا به قدری در حال انفجار بود که به لباس سرخ میسی تنها نگاهی سرسری انداخت.
در حالی که نفس نفس میزد گفت: «می تونین حدس بزنین چی شده؟» خود را روی یک صندلی انداخت. فراموش کرده بود که می بایست فروشنده بسیار با وقار و متکبر تنها فروشگاه معتبر و شیک کلاه فروشی باشد.
همگی که به این حقایق گوناگون آگاهی داشتند و بنابراین آماده بودند به حد زیادی تحت تأثیر قرار بگیرند. پرسیدند: «چی؟»
«درست شنیدین، همین که گفتم! اون با معشوق خودش فرار کرد! توی این سن! وای که چه محشری توی خونۀ اورلیا برپاست! همه جا تشنج و غش و داد و فریاد! ویلی کوچک تقریباً همۀ خونه رو دنبال آلیسیا تکه و پاره کرد، چون نمی توانست یادداشتی رو که آلیسیا برایش گذاشته باور کنه، و بیلی مثل طوفان می غرید، چون مجبور بود به یک جلسۀ مهم بره. در حالی که واقعاً دلش می خواست پلیس رو دنبال راننده اش بفرسته! آه اورلیا رو که مثل چوب خشک شده بود بردن توی رختخواب و وقتی آن قدر نفسش رو نگه داشت که از حال رفت، دنبال عمو نویل فرستادن. عمو نویل هم کشیده ای محکم به گوشش زد و اونو «بدتر از یک بچۀ لوس» خطاب کرد. بدین ترتیب اورلیا شروع کرد به جیغ زدن و هنوز هم داره جیغ می زنه! وای! ادموند روی یک صندلی نشسته و به خودش می پیچه و تد و راندولف سعی می کنن آرومش کننتا بتونه به جلسه کارخونه بره. اما از همه اینه که آلیسیا و راننده با اتومبیل تازۀ بیلی فرار کردن، درست مثل این که مال خودشون باشه!»
کورنلیا گزارش نفس گیر خود را با قهقهۀ خنده خاتمه داد. میسی به او پیوست و یکی بعد از دیگری به حلقه ای لز خنده های شادمانه به خاطر وقایع مون ریپور وارد شدند. بعد از آن که هیجاناتشان از آن وقایع فرو نشست همگی احساس بسیار خوبی داشتند. و هنگام صرف ناهار به بحثی آرام تر اما به همان اندازه لذت بخش دربارۀ ازدواج میسی و فرار آلیسیا مشغول شدند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#42 | Posted: 5 Jun 2013 23:43




جان اسمیت درست بیش از ساعت پنج، در حالی که به نظر می رسید بسیار از خودش راضی است، به میسالونگی رسید. دست مادر زنش را با مهربانی بسیار فشرد، اما از بوسیدن او خودداری کرد، کاری که مورد پسند دروسیلا قرار گرفت، اما با دید موشکافانه ای که برای اولین بار به او انداخت، باید می پذیرفت که مرد بسیار برازنده ای است.
البته کت و شلواری که پوشیده بود و همچنین ریش تراشیده و موهای کوتاه شدۀ او این احساس را قوت بخشید. بله! میسی در انتخاب شریک زندگی چیزی نداشت که مایۀ شرمندگی اش باشد و از نظر اوکتاویا، پانزده سال تفاوت سن برای زن و شوهر بسیار مناسب بود.
او در باطن نیز مرد خوبی بود، چرا که به راحتی خانۀ خود در آشپزخانه نشست و بوی گوشت گوسفند سرخ شده را با لذت به سینه کشید.
دروسیلا پرسید:«امیدوارم شما و میسی برای شام پیش ما بمونین.»
«خیلی عالیه.»
«جاده چی؟ بعد از تاریکی خطرناک نیست؟»
«به هیچ وجه. اسب ها چشم بسته هم راه رو بلدن.»
او به صندلی تکیه داد و یکی از ابروانش را برای همسرش بالا برد که روبرویش نشسته بود و با غروری که مطمئناً هرگز در همسر اولش وجود نداشت به او نگاه می کرد. چه قدر مردها احمق بودند! آن ها همیشه دنبال زنان زیبا می رفتند، در حالی که بصیرت شان باید به آنها می گفت که زن های ساده انتخاب بسیار بهتری هستند. هر چند او در آن لباس قرمز برازنده به نظر می رسید. مطمئناً زیبا نبود، اما جالب و جذاب می نمود.
در حقیقت از آن زنانی به نظر می رسید که بیشتر مردها دوست داشتند آن ها را بشناسند زیرا مطمئن نبودند در درون شان چه می گذرد. جذاب، با دماغ کوفته و همچنان که آن جا نشسته بود و از زندگی می درخشید، باور کردنش مشکل بود که هر لحظه ممکن است بمیرد. قلبش گرفت. احساس عجیبی بود. فردا، فردا! تا اتفاق نیفتاده به آن فکر نکن! تو او را برای خود ملکه می کنی، و نباید! به حکم مرگ او به عنوان انتقام عالم هستی نیندیش!
شاید اگر میسی را به حد کافی خوشبخت می کرد، این اتفاق هرگز روی نمی داد. چیزی به نام معجزه هم وجود داشت. خودش طی سفرهایش یکی دو بار با معجزه مواجه شده بود. بدون شک خلاص شدن از شر همسر اولش از زمرۀ معجزات به شمار می رفت. چشم ها و افکارش را از همسر کنونی اش بر گرفت و گفت: «می خوام با شما خانوم ها صحبت کنم.»
هر سه صورت با علاقه به طرف او برگشتند. دروسیلا و اوکتاویا توجه خود را از اجاق بر گرفتند و نشستند.
او گفت: «امروز توی کارخونۀ بطری بایرون جلسۀ سهامداران تشکیل شده بود و مدیریتش عوض شد. در واقع حالا من مدیر کارخونه هستم.»
میسی با حیرت پرسید: «تو؟»
«آره.»
«پس خریدار مرموز تو هستی.»
«بله.»
«ولی چرا؟ دایی بیلی می گفت خریدار مرموز پولی بابت سهام می پردازه که به هیچ وجه امید برگشت نداره! پس چرا؟»
او لبخند زد، لبخندی که جذابیت نداشت؛ میسی برای اولین بار از زمانی که او را دیده بود، جان اسمیتی متفاوت دید؛ جان اسمیتی قدرتمند و سنگدل، جان اسمیتی که شاید معنی کلمۀ رحم را نمی دانست.

این حالت میسی را نترساند و او را واپس نزد؛ بیش تر باعث خشنودی اش شد این جا پناهنده ای شکست خورده از فشارهای سخت زندگی وجود نداشت، این جا از ضعف خبری نبود. در ظاهر، او انسانی آسان گیر و به طور مطبوعی آرام بود و مردمی وجود داشتند که ممکن بود حتی پس از شناختن او و یا آشنایی نزدیک هم آن چه واقعاً بود قضاوت کند. البته اگر آن همسر احمق می بود؛ از آن نوع زنانی که خود محور بودند.
اما جان اسمیت داشت به میسی پاسخ می داد، بنابراین میسی توجهش را به او معطوف کرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#43 | Posted: 10 Jun 2013 18:57




امروز بحث زیادی با هرلینگ فوردها داشتم. از نظر من هرلینگ فوردها در کل آدمهای بسیار از خود راضی ای هستن و خیلی مطمئن که اصلیت به اصطلاح نجیب زادۀ انگلیسی شان اونا رو خیلی بالاتر از مردمی مثل من قرار می ده. اعتراف می کنم که تصمیم گرفته بودم هرلینگ فوردها رو از میدون به در کنم و برایم اهمیتی نداشت که به چه قیمتی برام تموم می شه. خوشبختانه اون قدر پول دارم که یک دو جین از این کار خونه ها رو بدون این که دچار سختی بشم بخرم.»
میسی در حالی که گیج شده بود گفت: «اما تو که اهل بایرون نیستی.»
«درسته. هر چند که همسر اول من یک هرلینگ فورد بود.»
دروسیلا که در شناخت شجره نامۀ هرلینگ فوردها یکی از خبرگان بود؛ پرسید: «واقعاً؟ اسمش چی بود؟»
«یونا.»
خوشبختانه دروسیلا و اوکتاویا چنان غرق سخنان جان اسمیت بودند و خود جان اسمیت چنان غرق تعریف بود که توجهی به میسی نداشتند.
او مثل سنگ در جای خود نشسته بود. قدرت نداشت کوچک ترین حرکتی بکند. یونا. یونا!
چه طور مادر و خاله اش می توانستند آن قدر نسبت به آن اسم بی تفاوت باقی بمانند، در حالی که او را ملاقات کرده بودند و در همین خانه از او پذیرایی کرده بودند؟ آیا بیسکویت ها و مدارک را به خاطر نمی آورد؟
دروسیلا از خودش پرسید: «یونا؟ بذار ببینم... بله، اون باید یکی از اقوام مارکوس هرلینگ فورد از سیدنی باشه. و لیویلا هرلینگ فورد دختر عموی اون و نزدیک ترین خویشاوندش در بایرونه. اوهوم! من هیچ وقت ملاقاتش نکردم، البته یونا خیلی وقت پیش مرد. غرق شد، این طور نیست؟»
جان اسمیت گفت: «بله.»
پس جریان این بود؟ به همین دلیل بود که او می درخشید؟ آیا به خاطر این بود که هرگاه میسی به او نیاز داشت، او را آن جا می یافت؟ پس به همین جهت بود که آن همه اتفاقات کوچک و تصادفی در کتابخانه روی داده بود؟ کتاب های رمان همگی به دختری ختم می شدکه به خاطر بیماری قلبی در حال مرگ بود. سهام روی میز، برگه های وکالت نامه، یونا، رییس دادگاه بخش که به سهولت قابل دست رسی بود. جسارت و بی قیدی شادمانه و آن قدر جذاب در نظر شخصی به تأثیرپذیری میسی، لباس و کلاه سرخ، دقیقاً همان طور که میسی در تصوراتش داشت و درست اندازه میسی. اهمیت خاصی که به تمام کلامش می بخشید، به ترتیبی که تماماً در میسی جذب می شد، مانند آبی که در زمین تشنه فرو رود و آن را برویاند، یونا، اوه! یونای عزیز درخشان.
دروسیلا داشت می گفت: «اما مطمئناً نام شوهرش اسمیت نبود، خیلی غیرعادی تر بود. مثل کاردموم یا تربینت یا شبیه اینها. تا جایی که می دونم، مرد بسیار ثروتمندی بود، تنها به همین علت ویلیام دوم این ازدواج رو تأیید کرد. بله، اگر تو بودی، می تونم بفهمم چه طور به تو توهین می کردن.»
«خود من بودم، و واقعاً به من توهین می کردن.»
دروسیلا دستش را پیش برد و دست او را گرفت و گفت: «ما با خوشوقتی ورود تو را به این شاخه از خونواده خوش آمد می گیم، جان عزیز من.»
جانِ سخت دل از میان رفت، چرا که چشمان او با آرامشی شادی بخش، با ملاطفت روی مادر زنش قرار گرفت: «متشکرم، البته من اسمم رو تغییر دادم و ترجیح می دم شما دربارۀ این داستان کهنه حرفی نزنین.»
دروسیلا گفت: «از میسالونگی بیرون نمی ره.» سپس آهی کشید و فرض را بر این گذاشت که جان اسمیت برای این که خاطرات دردناکش را فراموش کند، نامش را تغییر داده است. ظاهراً فرعیات مربوط به فرومایگی که میسی از جان اسمیت شنیده بود، جزئی از تاریخچه هرلینگ فوردها در بایرون به شمار نمی رفت.
اوکتاویا در حالی که سرش را تکان می داد گفت: «دختر بیچاره اون طوری غرق شد، حتماً خیلی برایت سخت بود، جان. با این حال، من خیلی خوش حالم که همه چیز به این شکل درآمد، کارخونه بطری سازی و بقیه چیزها و جالب نیست که با یک هرلینگ فورد دیگه ازدواج کردی؟»
جان اسمیت با لحنی آرام گفت: «امروز این مسئله خیلی کمکم کرد.»
دروسیلا با صداقت گفت: «مثل بقیه خانواده ها، هرلینگ فوردها هم خوب و بد دارن. شاید یونا همسر مناسبی برای تو نبوده، شاید همون بهتر که توی جوانی مرد، در حالی که فکر می کنم میسی تو رو خوشبخت کنه.»
او خندید و دستش را به طرف میز پیش برد تا دست سرد و چسبناک میسی را در دست بگیرد.
«بله، منم همین طور فکر می کنم.» با وجود فاصله ای که داشتند دست میسی را بوسید، سپس آن را رها کرد و تمام توجهش را به دروسیلا و اوکتاویا داد.
«به هرحال الان شرکت بطری بایرون و صنایع اون تحت اختیار من قرار داره و می خوام چند تغییر اساسی مورد نیاز در شرکت بدم. من شش مدیر دیگه هم می خوام. حالا به اشخاصی نیاز دارم که علاوه بر منافع شرکت بطری بایرون، برای منافع شهر و مردم بایرون هم اهمیت قائل باشن.»


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#44 | Posted: 10 Jun 2013 18:58




امروز اون قدر رأی آوردم که بتونم هر طوری که می خوام در مدیرت شرکت تغییراتی بدم و تصمیم دارم کاری آنچنان متفاوت انجام بدم که وقتی مقاصدم رو اعلام می کنم چند سهم دیگه هم به دست بیارم! جناب ویلیام، ادموند مارشال، ماکس ول و هربرت هرلینگ فورد و چندین نفر دیگه بعد را خاتمه جلسه سهام شون رو به من واگذار کردن.
«کینه ای که داشتن بر قدرت تشخیص شون فائق اومد، که چیزی رو که من از مدت ها پیش بهش مشکوک بودم ثابت می کرد. اونا احمقن، شرکت بطری بایرون رو بزرگ تر و بهتر می کنیم! مصلحت اهالی شهر رو در نظر می گیریم و منافع اونو گسترش می دیم.»
او خندید، شانه هایش را بالا انداخت. «فایده ای نداره که کار رو به دست جناب ویلیام هرلینگ فورد و امثال اون بسپاریم، درسته؟ من می خوام مدیران شرکت همگی زن باشن و تصمیم دارم با شما دو نفر و خانم جولیا و کورنلیا هرلینگ فورد شروع کنم. همۀ شما با سختی خیلی خوب کنار اومدین و مطمئناً از شهامت بی بهره نیستیم. ممکنه انتخاب مدیران زن حرکتی بسیار اساسی و متفاوت باشه، اما به عقیدۀ من بیش تر اعضاء هیئت مدیره رو هم اکنون زن ها تشکیل دادم، زن های مسن.»
جان اسمیت ابروی جادویی خود را برای دروسیلا و اوکتاویا که افسون کلامش شده بودند بالا برد. «خوب، پیشنهاد منو می پذیرین؟ طبیعتاً حقوق خواهید گرفت. اعضاء هیئت مدیرۀ سابق هر کدوم پنج هزار پوند در سال حقوق می گرفتن. گرچه به شما اخطار می کنم، حقوقی که من پرداخت می کنم دوهزار پوند در سال بیشتر نیست.»
اوکتاویا فریاد کشید: «ولی من نمی دونیم چه کار باید بکنیم!»
«بیش تر مدیران نمی دونن، بنابراین مسئله ای نیست. به یاد داشته باشین که جان اسمیت مدیر عامل شرکته و جان اسمیت همۀ رموز رو به شما یاد می ده. هر کدوم از شما اختیارات خاصی خواهید داشت و مطمئنم به مشکلات قدیمی با دیدی تازه و به مشکلات جدید با اعتقادی درست نگاه خواهید کرد، طوری که مدیران معمولی قادر به برابری با اون نیستن.»
او عبوسانه به دروسیلا نگاه کرد: «منتظر جواب شما هستم، مادر، به هیئت رییسۀ من خواهید پیوست؟»
دروسیلا دهانش را که از حیرت باز مانده بود با صدایی بلند گفت: «اوه! بله و بقیه هم می پذیرن، این به عهده من.»
«خوبه، پس اولی کاری که باید انجام بدین اینه که چهار مدیر باقی مونده رو تعیین کنین. به خاطر داشته باشین، فقط زن باشن!»
اوکتاویا گفت: «حتماً دارم خواب می بینم.»
دروسیلا با ابهت بسیار گفت: «به هیچ وجه، تمام این ها واقعی است، خواهر، بانوان میسالونگی نهایتاً حقوق شون رو به دست آوردن.»
اوکتاویا آه کشید: «وای! عجب روزی است!»
واقعاً عجب روزی بود. پایان آن روز در پشت دری که رو به غروب باز می شد، در جریان بود. صندلی میسی نیز رو به آن سو داشت. می توانست نوارهای بزرگ ابر مانند و مواج را ببیند که به رنگ لباسش در آمده بودند، آسمان سبز میان آن همه توده مانند شکوفه های شناور سفید و صورتی که در زیر آن خورشید رنگ پریدن زیبا، صورتی تر شده بود.
اما چشم ها و ذهنش - که همیشه پذیرای زیبایی های طبیعت بود - مجذوب آن هالۀ پر شکوه نشده بود، چرا که یونا آن جا در میان درگاه ایستاده بود و به او لبخند می زد. یونا، اوه، یونا!
«هرگز به او نگو میسی، بگذار باور کند که توجه و عشقش تو را درمان کرده است.»
یونا شادمانه خندید: «اون مرد عزیزی است، عزیز، اما خلق و خوی تندی داره! در طبیعت تو نیست که خشمگینش کنی. اما هر چه می کنی با گفتن حقیقت دربارۀ ناراحتی قلبی ات، سرنوشت رو وسوسه نکن. هیچ مردی دوست نداره آلت دست یک زن قرار بگیره، و جان هم اکنون یک بار مزه اش رو چشیده. بنابراین هر چی رو که می گم به خاطر بسپار، هیچ وقت، هیچ وقت بهش نگو.»
میسی با پریشانی گفت: «تو می ری؟»
«البته که می رم عزیزم! آن چه رو که مسئول انجامش بودم، به پایان رسوندم. حالا می رم تا بر نرم ترین، انبوه ترین و صورتی ترین ابری که بیابم آرامشی رو آغاز کنم که شایسته اش هستم.»
«بدون تو نمی تونم از عهده اش بر بیام، یونا!»
«چرند نگو عزیزم، البته که می تونی. فقط خوب باش و اون وقت به خطا نخواهی رفت. البته تا زمانی که به اندرز من عمل کنی، هرگز حقیقا رو بهش نگو»
اشعۀ دلپسندی از درون یونا می جوشید با آخرین انوار خورشید در هم آمیخت؛ او لحظه ای دیگر، با نوری که از درونش می تابید میان در گاه ایستاد و سپس رفته بود.
«میسی! میسی! حالت خوبه؟ درد داری؟ میسی! تو رو به خدا جوابم رو بده!»
جان اسمیت بالای سرش ایستاده بود، دستانش را می مالید و حالتی از وحشت نومیدانه در چشمانش دیده می شد.
میسی به خود آمد و به او لبخند زد: «حالم کاملاً خوبه، جان، باور کن. فقط حیرت زده هستم. خوشبختی بیش از حد.»
«بهتره به این همه خوشبختی عادت کنی، عشق من، برای این که قسم می خورم تو را توی اون غرق کنم.»
سپس نفسی کشید و گفت: «تو بخت دوم من هستی، میسالونگی اسمیت.»
بادی سرد از میان در باز به درون وزید و درست پیش از این که دروسیلا در را ببندد، تنها برای گوش های میسی، زمزمه کرد:

«هرگز به او نگو!

وای!

خواهش می کنم

هرگز

به او نگو!»



پـــــایـــــان


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بانوان عمارت میسالونگی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites