تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#31 | Posted: 6 Mar 2013 17:08

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
فریدون عصبی و برافروخته با عجله جیب هایش را وارسی کرد،دسته کلید را از جیب کتش بیرون کشید، به طرف فرخ رفت، کلیدها را کف مشتش مقابل دستهای پدرش گرفت با صدای مصمم و خشکی گفت:
ـ اینا کلید در حیاطو و اون دو تا اتاق بالا خانه است،منم همین امروز خیلی طول بکشه فردا اسباب کشی می کنم از اینجا میرم،با خیال راحت ساختمونو بکوبید،اگه غیرت داشتم گلیم خودمو از آب در می ارم و نمیذارم استاد محمود ارژنگ یه سر سوزن روشنایی چشمش رو بفروشه،و برای من خونه بخره،حالا دیگه وقتشه که من محبتهای اونارو تلافی کنم،این بیست و چندساله چه جوری با اونا زندگی کردم بقیه اشم همین جوری می گذرونم.میشه اونارو نادیده بگیرم؟!میشه ازشون دست بکشم؟بالاخره این سربازی ام تمام میشه.
فرخ سرد و سنگین با حالتی عصبی و خشم آلود شروع کرد به قدم زدن،فریدون برای پرتاب کردن دسته کلید چند لحظه دستش را بالا نگاه داشت اما بدون آنکه حرکتی غیرعادی از خود نشان بدهد کلید را روی میز خاتم گوشه ی اتاق گذاشت،فرخ مقابلش ایستاد و تحکم آمیز گفت:
ـ فعلا حق نداری بری باید بمانی،حرفام باهات تموم نشده،از این جور ادا و اطوارای جوانا هم جانمی خورم،نمی خواد آرتیست بازی در بیاری آسمان بری زمین بیای تو فانونا پسر فرخ دهدشتی هستی،اگه کله شقی نکنی میراث اون به تو می رسه،فریدون به خداوندی خدا راست میگم می خوام بدرفتاریهای گذشته خودمو جبران بکنم.
فرخ با حالتی التماس آمیز به چشمهای خسته و قرمز شد ه ی پسرش نگاه کرد،فریدون عاجزوار،درمانده و خواهش گونه گفت:
ـ این قضیه ی ازدواجم که یعقوب زاده گفته من ازش بی خبرم،اصلا وضع مناسبی ام برای ازدواج ندارم،معذرت می خوام اگه برای اولین بار باهاتون تند حرف زدم بذارید احترامتون سرجاش بمونه،بابا منم دروغ نمی گم واقعا حرف دلمو می زنم،بذارید سرزندگیم بمانم،بالاخره سربازیم یه سال دیگه تموم میشه کار پیدا می کنم زندگیمو سروسامان میدم خیلی فرصت دارم.
ـ فریدون من می خوام قضیه ی سربازیتو درست کنم،می خوام برت گردونم دانشگاه درسته که درست مطابق میل من نیستش ولی حیفه که نیمه کاره بمانه.اگه تا حالا قدمی ور نداشتم می خواستم یه کمی تنبیه بشی و دیگه خودتو قاطی بعضی کارا نکنی.همین والسلام.
ـ تو پادگان با خودم زیاد فکر کردم،درس نخواندن،ادامه تحصیل ندادن زیاد هم مسئله مهمی نیستش.
ـ کارت چی؟تو خیال می کنی با اون پرونده ی سیاهی که داری جایی بهت کار میدن؟اونم با مدرک نیمه کاره یفلسفه.
ـ این همه آدم توی این مملکته همشون کار دولتی دارن نه،منم یکی از اونا،در آسمانو که نبستن.
فرخ دست فریدون را گرفت او را به طرف خودش کشید،به گونه ای او را در آغوش گرفت و به راه افتاد که فریدون بی اراده و تسلیم شده همراه پدرش حرکت کرد.
ـ بیا بریم اتاقای دیگه ی این طبقه رو بهت نشان بدم حتما خوشت می آد،میدم مصیب و احترام السادات،کتاباتو هرچه که تو اون دو تا اتاق لازمته بیارن پایین.تو فقط دستور بده اتاقتو چه جوریبچینن،باشه؟!
ـ خواهش می کنم عجله نکنید بمانه برای یه وقت دیگه بابا،فقط هفت روز دیگه از مرخصیم مونده،دو سه جا کار دارم بذار به کارام برسم،یه وقت که فرصت بشه با همدیگه حرف می زنیم متشکرم که سفارش کردین بهم مرخصی بدن.
ـ فریدون حرفم تمام نشده چند دفعه بگم گوش بده.
فریدون کم حوصله و بی رغبت برای پیداکردن جای مناسبی که بنشیند فضای اتاق را زیر نظر گرفت.
فرخ به طرف مبلهای بالای اتاق اشارهکرد.
ـ بیا بریم اونجا بنشینیم نباید توی خنه ی خودت غریبی بکنی.
روی مبل نشستند،بعد از جابه جا شدن فرخ یکباره پرسید:
ـ گرسنه ات نیستش بابا؟
فریدون بهت زده و ناباورانه به دهان فرخ نگاه کرد.
ـ خیلی خب بششین اینجوری بهم نگاه نکن یه خورده با هم گپ می زنیم،بعد می برمت یه جای عالی عالی،اونجا باهم ناهار می خوریم،می خوام یه نفرو بهت معرفی می کنم،ببینیش تعجب بکنی شایدم خوشحال بشی.
ـ یه نفرو به من معرفی بکنید؟
ـ آره،می خوام اون یه نفر پسرمو،جوانی های فرخ دهدشتی رو دوباره ببینه.
ـ کیه؟!خیلی با اشتیاق ازش حرف می زنید!
اگه یه خورده تحمل بکنی اگه به حرفای پدرت دل بدی خودت می فهمی.
فرخ برو بالای پسرش را زیر نگاه گرفت.
ـ لباس حسابی چی داری بابا؟
فریدون تمسخر آمیز خندید.ـ خودتون بهتر می دونید،سرباز وظیفه که لباس پلوخوری نداره،رستمه و یه دست اسلحه ی کهنه و از رونق افتاده.
فرخ با صدای بلند خندید.
ـ همین حالا می فرسمت بازار.
ـ امروز یه جایی کار دارم حتما بایدبرم.
ـ می خوای بری خونه محمود اینا،نه؟!تو از اونجا دل نمی کنی میدونم.
فریدون ساکت ماند و به ساعتش نگاه کرد.
فریدون بهت زده به تصویر تمام قد نقاشی شده ی پدرش خیره شد برای چند لحظه ی کوتاه و گذرا احساس کرد چشمهای پرده ی نقاشی عبوس و سرد نگاهش نمی کنند.
آرام و با دقت بسته ی قطوری را که قطع بزرگی داشت لای روزنامه پیچید،لبه های روزنامه را با نوار چسب بهم چسباند.از روی صندلی بلند شد،در حالیکه بسته را زیر بغل نگاه داشته بود چند قدم میان اتاق راه رفت،دوباره به طرف میز ناهارخوری نزدیک دیوار برگشت،بسته را روی میز قرار داد به صفحه ی ساعت لنگردار دیوارکوب نگاه کرد،وزنه ی دایره ایشکل لنگر ساعت میان قاب چوبی شیشه دار یک نواخت و بی وقفه حرکت می کرد،نور خورشید که از پشت پنجره می تابید،روی صفحه ی برنجی لنگر ساعتش شکسته می شد و بازتاب آن در مسیری معین و هلالی شکل روی دیوار آمد و رفت می کرد.
     
#32 | Posted: 6 Mar 2013 17:11

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
صدای بم و کرخ تک تک ساعت دیوارکوبسرد و سنگین میان اتاق پخش شده بود.به عقربه های سیاه رنگ و صفحه دایره شکل ساعت خیره شد،تصویر گنگ و محو فرش زمینه سرمه ای کف اتاق روی صفحه ی نقره ای رنگ و لنگر برنجی ساعت افتاده بود.
فضای اتاق و اسباب اثاثیه داخل آن را زیر نظر گرفت.ساعت دیوارکوب و فرش دست بافت قرآنی کف اتاق،قدیمی ترین اشیایی بودند که از همان سالهای اول زندگی مشترکشان روی دیوار و کف اتاق پذیرایی ماندگار شده بود.یادش آمد غزاله چهار دست و پا حرکت می کرد که فرش زمینه سرمه ای و ساعت دیواری را خریدند.ساعت را نیره دیده بود و دلش می خواست که آن را روی دیوار اتاق مهمان خانه آویزان بکند،نیزه وارد اتاق شد.شلوار اطو کرده ی شوهرش را روی پشتی صندلی گذاشت،تند و گذرا به بسته ی روی میز خیره شد فرخ دزدیده و پنهان به صورت نیره نگاه کرد.
ـ پیچیدمش لای رروزنامه؟
ـ مگه می خوای ببریش؟
ـ آره!
ـ محمود کجارو نگاه می کنی؟دارم باهات حرف می زنم؟
ـ خواستم ببینم ساعت چنده؟
نگاهش را از روی عقربه ها و صفحه ساعت جمع کرد.نیره بسته ی روی میز رابا دست نوازش داد.
ـ از طلا هم قلتش بیشتره؟
ـ ده سال سوی چشمات لابلای ورقای اینجا مانده،می خوای قلت نداشته باشه.
محمود خسته و وارفته روی صندلی نشست،نوک انگشت شصت پایش را روی پرزهای فرش زمینه سرمه ای کشید،برای عوض کردن مسیر حرف پرسید:
ـ نیره یادته کی اینو خریدیم؟!
ـ غزاله تازه راه افتاده بود.
ـ چاردست و پا راه می رفت،غروب بود،داشتیم دوتایی تو لگن مسی حمامش می کردیم،رنگ ابی و سبز گلیم کف اتاق خواب،رو زانواش جا مانده بود،زانوی غزاله رو که دیدم دلم گرفت،...یادته،...فردای اون روز بعدازظهر زودتر آمدم خانه دوتایی رفتیم دکان فرش فروشی صحرایی و اینو خریدیم.مثل اینکه واقعا دیروز بود.
محمود دوباره به عقربه ها و صفحه ساعت دیوارکوب خیره شد.
ـ رفت بودیم فرش بخریم یه جای دیگه ام رفتیم،یادته؟
نگاه نیره با نگاه شوهرش روی صفحه ی ساعت دیوارکوب بهم گره خوردند،صدای زنگ ربع کوک ساعت میان فضای اتاق پخش شد.
ـ بازم چشمت پشت سر اون پرده ی نقاشیه!درست میگم محمود؟!
ـ نمی دونم شایدم خیال می کنم باز دلم هوای اونو کرده،آخه هر چی کشیدماون نشد که نشد.حال کشیدن اون پرده حال اولین نگاه عاشقانه بود حالی که تکرار شدنی نیست.
حال خجالت زدگی نرمی روی نگاه و میان چشمان نیره خانه گرفت،محمود با عجله و لحن پوزش خواهانه ادامه داد:
ـ نیره خودت،منو یاد اون پرده ی نقاشی انداختی،دست خودم نبود،همین جوری صاف و صادق گفتم دلم هواشو کرده،باور کن نمی خواستم حرفی بزنمکه ناراحت بشی،من هر وقت به این ساعت نگاه می کردم یاد حالت خوشحال و ذوق زده چشمهای مهربان تو می افتم،تو ساعتو پسندیده بودی منم می خواستم یه هدیه ای برات بخرم.
ـ رفته بودیم برای غزاله تختواب بخریم.
ـ تو این ساعتو دیدی،حالت صورت و نگاهت هنوز یادمه،وقتی داشتی نگاهش می کردی چشمات برق می زد،انگاری بعد از خیلی سال یه عزیز سفر کرده ای رو دیده باشی،به ساعت خیره شده بودی.یادته؟!
ـ اره تو اونو برام خریدی اونم با چه قیمت گرانی،هیچی ام بهم نگفتی،نیره آه بلندی کشید و با نگاهی دلگیر و عصبی حرکت لنگر ساعت دیوارکوب را زیر نظر گرفت.
ـ محمود تو بعد از بیت و سه سال هنوز نتوانستی اون پرده ی نقاشی رو فراموش بکنی!حالا چه جوری می خوای نقاشی های خسرو و شیرینو بفروشی؟!هفت پیکرو که از چنگمون در آوردن حالا نوبت خسرو و شیرین رسیده یعنی اینقده ما درمانده شدیم.آره؟
نیره نگاهش را از روی لنگر ساعت برداشت.به چشمهای محمود خیره شد و ادمه داد:
ـ محمود بعد از اونکه این پرده ها رو فروختی می دونی چه اتفاقی میفته؟یه گوشه کز می کنی و اینجوری غمگین و دلمرده یاد پرده های نقاشی و خط نوشته این کتاب می افتی؟ما احتیاج نداریم که اونارو بفروشیم.هنوز یه لقمه نان تو سفرمون پیدا میشه من و غزاله ام که شکایتی نداریم.
محمود کف دستهایش را روی بسته گذاشت.آرام و آهسته با نوک انگشت آن را نوازش کرد.نیره،جان گرفتن پرده ی اشک را روی مردمک چشمهای شوهرش دید،محمود چشمهایش را بست.یک دانه اشک گوشه چشم او میان مژه هایش پیدا شد،بغض تلخ و آزار دهنده ای گلویش را فشار داد.برای پنهان کردن حال بغض گرفتگی صدایش چندبار با صدایی خشک پی در پی سرفه زد.نیره پرسید:
ـ با یعقوب زاده حرف زدی!آره؟اون داره بازم خامت می کنه؟چند دفعه میخوای گول زبان بازی هاشو بخوری.
محمود بی صدا با سر اشاره کرد،نیره دست شوهرش را از روی بسته کنار زد نوار چسب لبه ی روزنامه ها را کند،درحالیکه دستهایش می لرزید بادقت و احتیاط پرده ها را از میان چند لایه روزنامه بیرون کشید،پرده های نقاشی روی دستهایش سنگینی کرد.لبخند رضایت آمیزی روی چهره محمود پیدا شد،پنجه هایش را زیر انگشتان همسرش گرفت،نیره پشت دستهایش را آهسته روی صفحه میز گذاشت،محمود با مهربانی دستهای نیره را از زیر پرده های نقاشی روی هم چیده شده خارج کرد،بغض تلخی که گلویش را آزار می داد به شکل اشک از گوشه ی چشمهایش سرازیر شد.نیره با افسوس سرش را تکان داد و مستقیم به چشم های اشک آلود همسرش نگاه کرد و با لحن آمرانه ای گفت:
ـ من نمیذارم اینارو بفروشی،حالا می خواد برای هر کار و هر چی که باشه.
محمود موهای رنگ باخته همسرش را نوازش کرد،چشم های کم سو و غبار گرفته نیره خندیدند،محمود راضی و خوشحال موهای روی پیشانی نیره را کنار زد،حراراتی مطبوع همراه آرامشی ناشناخته زیر پوست تن نیره گردش کرد و رنگ گونه های شکسته و چهره ی تکیده او زنده شد.
سایه ی حال خجالتی عشوه آمیز،روی چشمهای خندان نیره افتاد.دست شوهرش را کنار زد و با لحنی تمناگرانه زیر گوش او نجوا کرد:
ـ مگه تو این پرده ها رو نداده بودی به من؟مگه بهت نگفتم اینا مهرمنه؟!
ـ چرا.
     
#33 | Posted: 6 Mar 2013 18:51

‎فصل چهار! ادامه!‏‎
ـ خب منم نمیذارم اینارو از خونه ببری یه جای دیگه چه برسه به اون که بخوای بفروشیش،اینا مال منه.نه مال کسی دیگه،مهرمه و برام حلال و زلاله.
محمود مشتاق و شیدا زده جلد چرمی و خوش نقش و نگار پرده ها را باز کرد،تصویر مرغ بسم الله روی اولین پرده پر جلال و نوازشگر روی پرده ی چشمان مرطوب محمود نشست نیره زیر لب نجواگونه گفت:
ـ برای هر کاری باشه نمیذارم نور چشمات که لابلای نقش و نگار و کلمه های کتاب خودشونو قایم کردن،از توی خونه ام بیرون بره،واو برای جهزیه ی دخترم باشه.
محمود آرام و با احتیاط نقش و نگار و خطوط به هم تاب خورده ی تصویر مرغ بسم الله را عاشقانه نوازش داد،برگ اول را ورق زد،برگ اول را ورق زد،در حالیکه روی دومین برگ پرده های نقاشی حال زنده و جاندار فرو غلطیدن فرهاد از کوه را تماشا می کرد گفت:
ـ می بینی نیره؟!
نیره مسیر نگاه و انگشت اشاره شوهرش را تعقیب کرد،چشمان خسته حالش روی پرده نقاشی خیره ماند.
ـ چه کردی محمود!!گردش قلم مو توی دستات بخدا جادوگری می کنه.
ـ دیگه نمی تونم یه هم چی کار سنگینیاز زیر دستام در بیارم.نه نمی تونم حالشو ندارم دستامو و چشمام یاری نمی کنه.
ـ برای همینه که می خوای اینارو بفروشی؟آره؟
ـ حقیقتشو بخوای دلم اصلا و ابدا قد یه سر سوزنم راضی نیستش.می دونی موقع کشیدن اونا یه حال دیگه ای داشتم،یه کوه آتش بودم.
ـ خب!حالا چه جوری دلت رضا میده اینارو ببری بدی به اون آدم زبان باز؟
ـ چاره ام ناچار نیره،بالاخره باید به غزاله سروسامان بدیم،فکر می کنم زودتر اینکارو بکنیم بهتره.بد میگم.
نیره عتاب آلود نگاه کرد،محمود دو دل پرسید:
ـ مگه نمی خوای قضیه علنی بشه؟مگه با هم حرف نزدیم که براشون اول یه آشیانه بخریم یه کمی ام پر و پوش زندگی فرشی،یخچالی و اینجور چیزها بخریم.
ـ چرا!ولی نه به این قیمت،و نه از این راه.
محمود چند لحظه بهت زده و گیج به صورت و چشمهای همسرش خیره شد.
ـ نمی خواد اینجوری نگام کنی،پنهان از چیزی ندارم،ولی...
محمود جلد کتاب را بست،نیره از روی صندلی بلند شد،شوهرش دست او را گرفت.
ـ کجا؟
ـ می خوام اینارو ببرمش بذارمش سرجاش،توی همون مجری خوشگل چوبی،درشم قفل می زنم.که دست بنی بشر به اون نرسه.
ـ نیره،تو دار دنیا ما دوتایی یه دختر داریم،دخترمون می خواد سروسامان بگیره با دست و بال خالی میشه کاری کرد؟
ـ محمود این جوری قضیه رو ساده و آسن نگیر،بالاخره فریدون باید تکلیفشو با فرخ روشن بکنه،اونوقت...
نیره با حرکتی آرام و موقرانه کتاب را از روی میز بر داشت.
ـ بذارش روی میز،سنگیه من می آرمش.
ـ درسته که دستام جان نداره ولی نمیذارم بیفته زمین،خاطرت جمع باشه من بیشتر از تو دلم گرفتار این نقاشی وخط نوشته هاست،محمود من نمی توانم مث تو هر چی که تو خیالم زنده میشه رو کاغذ بنویسم و رو پرده اونارو نقاشی بکنم ولی تو عالم خودم یه دریای بزرگی رو نقاشی کردم هر قطره ی آب اون دریا مهر و محبت تو و دخترمونه این دریا،این قطره ها محبتو به جز نیره هیچ کس دیگه ای نه می تونه بنویسه و نه می تونه تو عالم خودش اونو نقاشی بکنه.
* * *
یعقوب زاده حریصانه و مشتاق نگاه می کرد،محمود دلگیر و افسرده روی میز کنده کاری شده ی چوب فوفل با نوک انگشتش ضربه می زد،یعقوب زاده متملقانه فنجان قهوه را مقابل محمود گذاشت و با خوشحالی کف دستهایش را بهم مالش داد و چاپلوسانه گفت:
ـ اصلا نمی تونم باور کنم که بازم جناب محمودخان ارژنگ اینجا روبه رویاین حقیر نشستن،چه سعادتی!استاد باور بفرمایید اونقدر خوشحالم که می ترسم از شدت خوشحالی یه دفعه سکته کنم بیفتم زمین.
محمود بی تفاوت و ساکت حرکات دستهای یعقوب زاده را زیر نظر گرفت.شنیدن حرفهای یعقوب زاده حال چندش آوری را در ذهن محمود ایجاد کرد،برای فرار از گرفتار ماندن میانحال آزاردهنده ای که احساس می کرد،با لحنی خشک و بی روح گفت:
ـ آقای یعقوب زاده لزومی نداره اینقدر تعریف و تعارف بکنید،بریم سر اصل قضیه.
یعقوب زاده حرف محمود را قطع کرد وبا لحنی که سعی می کرد حرف زدنش صمیمانه ومهرآمیز جلوه کند گفت:
ـ کم التفاتی نفرمایید،بنده اصلا و ابدا اهل تعارف نیستم،خوبو خوب می گم،بدم بد.حضرت عالی یه هنرمند برجسته و عالی مقام هستید که حالا حالاها کسی پیدا نمی شه که بتونه روقلم شما قلم بزنه.حالا چرا شما رو گذاشتن کناردیگه خدا علمه پنجه ای مثل شما تو این دوره و زمانه پیدا نمیشه خودتون خبر دارین که مخلص شما پرده های مینیاتورو خوب می شناسه،با خیلی از آدمایی که تو این کار دست دارن امد و شد دارم،الحض و النصاف هر وقت حرف شما پیش آمده برای مستوره حتی یه نفر جرات نکرده بگه کار استاد محمود ارژنگ یه سر سوزن فلان گنگی رو داره،اونجای پرده های نقاشیش رنگش سوخته،نه بنده که نشنیدم،عالم پرده های نقاشی جناب آقای استاد محمود ارژنگ یه عالم دیگه داره.به همین خاطره که بنده واقعا به حضرت عالی ارادت دارم،صادقانه عرض می کنم.
یعقوب زاده ساکت ماند که اثر تعریف های خودش را روی چهره ی محمود تماشا کند.
محمود بدون آنکه کوچکترین توجهی به گفته های او نشان بدهد بی احساس خشک و سرد پرسید:
ـ اون دفعه می گفتی می خوای پرده ها رو کلیشه ورداری بکنی یادته می گفتی میخوای ببری خارج اونارو چاپش بکنی؟
یعقوب زاده ابروهای کم موی بورش رابالا انداخت و در حالی که چشمهای خمارزده و حریصش را پشت پرده ی مهربانی پنهان می کرد جواب داد:
ـ از روی تابلوهای مینیاتور جناب آقای محمود ارژنگ کلیشه ور داری بکنم،اینغیر ممکنه،اونارو مثل تخم چشمام قایمشون می کنم،این نقاشی و این قلمی که محمودخان داره باید تک بمانه.کارای استاد همه شون جاشون تو موزه های بزرگه.
     
#34 | Posted: 6 Mar 2013 18:56

‎فصل چهار! ادامه!‏‎
ـ چه فایده ای برای تو داره.
یعقوب زاده برای لحظه ای کوتاه متفکرانه به دستها و جشمهای محمود خیره شد.
نفرت غلیظ و مزاحمی ذهن محمود را تیره کرد و بی صدا با خودش گفت:
ـ نترس ضرر نمی کنی،تو خیلی حسابگرانه قدم ورمیداری،چشماتم خطا نمی کنه،محمود ارژنگم داره سوار اسب چوبی میشه.درشت نشخیص دادی.
یعقوب زاده رندانه پرسید:
ـ کجا نشریف دارین استاد اگه رفتین سیر انفس و افاق،دست مارو هم بگیرین ببرینیه گشتی بزنیم.
محمود نافذ و پرسشگرانه نگاه کرد.
ـ تو مجلس ختم خودم بودم،اتفاقا تو هم اونحا بودی.
یعقوب زاده متوجه کنایه و زخم زبان محمود شد،برای آنکه ذهن او را متوجه قضیه دیگری کرده باشد خندید،به تسلیم شدن تظاهر کرد وگفت:
ـ مثل همیشه مزاح می فرمایید،انشالله که صد هزارسال زنده بمانید،سایه ی شما هنرمندان سایه هماست،خدا کنه مستدام باشه.
محمود خندید.
ـ واقعا از ته دلت این حرفارو می زنی؟یاخدا خدا می کنی اونایی که ازشون کار هنری خریدی زودتر خانه نشین قبرستان بشن که کاراشون قیمت پیدا کنه.درست میگم جناب یعقوب زاده یهنرشناس؟
ـ از شما بعیده استاد،بنده و مرده خوری؟
محمود به ساعتش نگاه کرد یعقوب زاده قلم خودنویس را روی دسته چک گذاشت،محمود پرسید:
ـ مثل اینکه معامله داره تمام میشه؟آره بازم دست به قلم شدی،این دفعه ام می خوای به پای هنر و هنرمند پول بریزی؟!
ـ اختیار دارید،شما تاج سر ما هستید،فی الواقع ما خادم اساتیدی مثل حضرت عالی هستیم،جیفه دنیایی و این جور پولا لایق شما نیست،باور بفرمایید برایم امکان نداره والا...
ـ والا چکار می کردید؟
یعقوب زاده ساکت ماند،کلام عتاب آلودو مسخره گونه محمود رشته ی حرفهای کلیشه وار و بی روح او را برید.متظاهرانه خندید.
ـ از قدیم و ندیم گفتن با هنرمندا نباید یکی بدو کرد.بنده در خدمت حضرت عالی هستم،هر امری بفرمایید اطاعت می کنم،به خاطر اون قضیه ام کلی این در و اون در زدم راستی استاد تابلوها که تمام شده،همین دیروزی طرف سراغ اونارو می گرفت!می گفت باید قال قضیه رو بکنه اون طرف اصلی ممکنه برای یکی دو سه ماهی بره فرنگ.
ـ فردا نه پس فردا بیا اونارو ببر.حالا برای یه کار دیگه ای آمدم اینجا،اونم اینکه بی سروصدا بیعانه ی پرده های خسرو شیرینو برمی گردونی نمی خوام پرده های کتاب خسروشیرینو برام بفروشی،یعنی کل کتابو نمی خوام بفروشم.
یعقوب زاده ناباورانه،بهت زده و با تردید نگاه کرد.
ـ متوجه نشدی؟گفتم خط نوشته ها و پرده های نقاشی خسرو و شیرینه نمی خوام بفروشم.
ـآخه چرا؟
اونش به خودم مربوطه ولی جای اون می خوام پرده ها و خط نوشته ی منطق الطیرو برام بفروشی اونم خیلی زود چرا اینجوری بهم نگاه می کنی.
ـ برای اینکه دو سال پیش چند نفر واسطه فرستادم خدمتتان،چقدر التماس کردم،قابلی نداشت،خاطر مبارکتان هست حتی چک سفید امضا هم فرستادم ولی اصلا اعتنایی نکردین،اون وقت یه مشتری تشنه پاش وایساده بود و هر قیمتی ام که میگفتی نه نمی آورد قیمتشو می داد یه پول دیگه ای ام میذاشت روش.
ـ خب حالا روز از نو روزی از نو،کتاب و نقاشی ها سرجاش،تو هم که واسطه باشی حی و حاضری و فروشنده اشم محتاج.
یعقوب زاده با پشیمانی ساختگی سرش را تکان داد،محمود پرسید:
ـ مسئله ای پیش آمده؟!داری قورباغه رنگ می کنی.
یعقوب زاده متفکرانه در حالی که نمایش می داد به صورتی ذهنی،ارقامیرا جمع و تفریق می کند با نوک انگشت روی جلد آبی رنگ دسته چک بزرگ پر برگضربه زد و برای ارزیابی حالات درونی محمود زیر چشمی او را نگاه کرد،محمود شوخی آمیز گفت:
ـ نکنه بازار خرید و قروش تیرآهن،معامله کارای هنری رو کساد کرده.
ـ اگه بگم زدی تو خال باورت نمیشه!
ـ دس وردار یعقوب زاده.
ـ جان تو نباشه،جان خودم نه،جان چهارتا بچه ام،تیرآهن تومن به تومن نه سه لا پهنامنعت داره،ولی کار هنری اونقده باید بمانه تا ای یه آدم عشق بازی پیدا بشه و بگه خریدارم،اونم با چه ناز و ادایی.
ـ دو سه سال پیش التماس می کردی،من گفتم نه،،تو قیمتو بالا می بردی واسطه می فرستادی،حالا چی شد که...
ـ یعقوب زاده عرق صورت و پیشانی اش را پاک کرد،روی صندلی جابه جا شد و با حالتی که می خواست وانمود کند موضوعی به خاطرش رسیده است با عجله دفترچه ی قهوه ای رنگ کنار تلفن را ورق زد.
ـ دروغی به کی می خوای تلفن بزنی؟
ـ می خوام برات یه مشتری اهل حال گیر بیارم،یه آدم تشنه،اونم چه تشنه ای،مگه احتیاج نداری؟!منم پول تقدیمت می کنم،پول درشت.
محمود دلگیر و عصبانی با لحنی خشک گفت:
ـ یعقوب زاده حوصله ندارم،دل بازی در نار،ماهر دوتامون طرفمونو خوب می شناسیم،اصلا و ابدا لازم نیستش پرده پوشی بکنیم،راس حسینی بگو می تونی به اندازه ی همون دو سال پیش پول بدی خب یا علی،اگرنه،به خاطر اینکه محبورم باید برم سراغ یونسی.
نام یونسی مثل فرود آمدن چکش روی کاسه ی سر یعقوب زاده کنار گوشهایش صدا کرد،برای اولین بار بود که محمود با مقدمه چینی مقابلش ایستادگی نشان می داد.
یقوب زاده می دانست که محمود به هیچ عنوان تمایلی ندارد که با یونسی وارد معامله بشود.
ـ می خوای گوشت رو بدی دست گربه.بله؟
تصورت از پرده های نقاشی یه تیکه گوشته که می خوام پرتش بکنم جلو گربه،آره آدم هنرشناس.
محمود از روی صندلی بلندشد،صورت یعقوب زاده رنگ عوض کرد
     
#35 | Posted: 6 Mar 2013 19:41

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
ـ نه،باید اولش میگفتم در مثل مناقشه نیست،منظورم مقایسه نبود،می خواستم بگم این یونسی یکی از اون آدماییه که قورباغه رو رنگ می کنه جای بلبل می فروشه،اون آدمی که من می شناسم تا بخواد صنارسه شای پول بذار کف مشت آدم،صد جور آدمو جان به سر میکنه.
ـ باشه من احتیاج دارم،اگه نقد و به اندازه پول داد می فروشم،اگرم به قول خودت ته ترازو گوبید زمین،منم میرم سراغ یکی دیگه،تاجر هنر زیاده،منم که پام لب گوره و نرخ کارم روز به روز داره میره بالا،برم پیش اونای دیگه بلافاصله که بگم می خوام پرده بفروشم عین خودت اولش کلی زبان بازی در می آرن،بعدش مدل می زنن روی دستا و چشمام و حساب و کتاب می کنن چند وقت دیگه عزرائیل میاد سراغم،هرچه که دم موت تر باشم معامله زودتر جوش می خوره،منم می خواستم مثل خریدار کار هنری حسابگری بکنم،پیش خودم گفتم چرا مفت و ارزان بفروشم،دندان رو جیگر میذارم صبر می کنم تا بمیرم.اون وقت اون منفعتی رو که قراره نصیب شما بشه می مانه تو دست ورثه ام،اما تا وقتی زنده ام بهتره خودم ازش بهره ببرم،حالا لنگ،این روزگار وانفسا این بلا رو سرم آورده.
ـ اینجورام که خیال می کنی نیستش آقای ارژنگ.
ـ چرا همینه،یادت رفته یه دفعه که سر کیف و شنگول بودی،از دهنت در رفت که تو تجارت کارای هنری ،بخصوص کار آدمایی که شهرتی ام دارن،قضیه سن وسال فروشنده خیلی مهمه،قلت کار زیادتو چشم نمیاد.
یعقوب زاده تسلیم شده با لحنی چاپلوسانه گفت:
ـ جناب محمودخان ارژنگ،استادبزرگوار،رفیق چندین و چندساله بذار منم به قول شماها راس حسینی باهات حرف بزنم.
ـ ما جماعتم که اینجوری فکر می کنیم مجبوریم،وادار می شیم،هنرمند زنده اگه سر بی شام زمین بذاره هیچ کسی کمکش نمی کنه،چرا؟برای اینکه پای چراغ هنر تاریکه،تا بوده و بوده همین جوریه.
محمود به نشانه ی تایید سری تکان داد و آهسته گفت:
ـ یعقوب زاده،از اون وقتی که می شناسمت به این تمیزی مرده شوری نکردی.
یعقوب زاده خندید،خودنویسش را برداشت،جلد دفترچه را باز کرد،با دقتو حوصله روی چک تاریخ دریافت آن را نوشت،زیر لب اعداد و ارقام را بازگوکرد.
اول اردیبهشت ماه سال یک هزارو سیصد چهل و هشت خورشیدی اینم امضا.
چک را امضا کردفبدون آنکه نوک قلم خودنویس را از روی چک امضا شده بردارد پرسید:
ـ همون پارسالی رو بنویسم؟!
ـ باید یادت باشه بهت گفته بودم برای چه کاری پول لازم دارم یعقوب زاده این یه دفعه رو زیاد تاجرانه نگاهش نکن،پولشو برای کار خیر می خوام.
ـ مبارکه،خدا کنه کار باشه،اونم کار خیر،به سلامتی قضیه خرید خانه دیگه حتمی شده؟
ـ می خوام یه خونه ی عروس پسند بخرم.
ـ به به مبارک باشه.پس کت و شلوارو بدوزیم؟
محمود ساکت ماند.
یعقوب زاده در خودنویسش را بست،آن راروی چک امضا شده گذاشت و در حالی که میان دو حال متفاوت خوشحالی گذراو اندوهی ریشه دار محصور مانده بود با تلنگر زدن به لبه ی مقوای جلد دفترچه چک،آن را روی خودنویس برگرداند،بی تفاوت،پرده های مینیاتور،نقاشیهای قهوه خانه ای و منظره های خوش نقش و نگاری که بهار،پاییز،سبد میوه،کبک شکار شده را نشان می دادند تماشا کرد،محمود مسیر حرکت نگاه او را تعقیب کرد،یعقوب زاده با انگشت تابلوی نصب شده روی زاویه ی دیوارهای انتهای مغازه را نشان داد.
پرده ای مستطیل شکل میان قاب طلایی رنگ و منبت کاری شده با رنگهای شاد زنده و چشم گیر،جنگلی پاییززده را نشان می داد.
جنگل با درختانی کهنسال و انبوه،تا نزدیکی های قله کوه کشیده شده بود،رودخانه کم عرضی با آبی زلال در حاشیه جنگل،از زیر پلی سنگ چین شده میگذشت،کمی دورتر از پل،روی جاده ای که به صورت دو نوار موازی خاکی رنگ از میان علفهای بلند سبز و زرد میگذشت کالسکه ای نقاشی شده بود،نزدیکچرخهای عقب کالسکه مرد چاق و کوتاه قدی زنجیر قلاده های سگهای شکاری را در دست گرفته بود.
ـ این منظر رو نگاه کن.
ـ خب.
ـ کار یه جوانه.یه جوان بیست و سه چهار ساله.
ـ کارقشنگیه،خیلی ام مشتری پسنده یه نقاشی معمولی به قول خودت رنگ مالی.
ـ اگه غزاله خانم باهام راه می آمد،همین جور دم دستی رنگ مالی می کرد و منظره می کشید یه سال نشده،تمام و کمال پول یه خانه رو جور می کرد؟جور می کرد؟اون وقت تو دیگه پرده های به اون نازنینی رو که یه شاهکار واقعیه نمی فروختی؟
ـ یعقوب زاده اون دانشجوی رتبه ی اول دانشکده ی هنرهای زیباست،کارشو میرزا مهد ی خان قبول داره،اسم و رسمی برای خودش پیدا کرده،می خوای بیاد برای تورنگ مالی بکنه،صدسال سیاه.
یعقوب زاده از پشت شیشه های مغازه نگران و چشم انتظار فضای خیابان را زیر نظر گرفت و شتاب زده به ساعتش نگاه کرد.
ـ منتظری؟دیرت شده؟یا می خوای منو دست به سر کنی؟!
ـارژنگ،یعقوب زاده که سهله،ایل و تبارشم که جمع بشن حریف زخم زبان آدما مثل تو نمی شن،تکلیفمو روشن کن،همون پارسالی رو بنویسم؟پرده های نقاشی و خط نوشته هاش یه جا قیمت بزنم و اقولی نکنی!
ـ تمام؟!
ـ آره با همون قیمت دیگه بالا پایینش نکنی ها تمام.
* * *
شدی عین ستاره سهیل تیمسار،پیدات نمیشه که نمیشه وقتی ام که تشریف میاری میشه قضیه نوش دارویی که بعد مرگ سهراب آمدی...بله آقا...پرواز کرد،اونم چه پروازی،من گردن شکسته کی بهت خبر دادم کی خبرتون کردم؟شما حالا دارید تشریف میارین؟دست خوش.
     
#36 | Posted: 6 Mar 2013 22:54

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
یعقوب زاده در حالی که با دقت حرکاتفرخ و تغییرات حالت صورت و نگاه های او را زیر نظر گرفته بود دستهایش را شبیه بالهای هواپیما در هوا چرخاند و ادامه داد:
بله آقاجان،دارم می بینمشان تو هواپیما،مثل یک عروس ناز روی رختخواب لطیف و نرم خوابیده و داره خواب می بینه که مستر چاپلید با نگاه های عاشقانه نوازشش می کنه،وای که چقدر قشنگ بودن.
دهدشتی با لحنی عصبی پرخاشگرانه گفت:
ـ مرد حسابی این بازیا چیه از خودت در می آری،راس حسینی بگو چند برابر پولایی که به ارژنگ دادی باید بهت بدم،من تو رو خوب می شناسم،تو غیرممکنه اونارو فروخته باشی.
یعقوب زاده وانمود کرد حرف دهدشتی برایش باعث تعجب شده است.
ـ اینجوری ننه من غریبم در نیار،حنایی که گل گرفتی،پیش من یکی رنگ نداره،مرد حسابی یادته سر اون یه جفت پیه سوز و اون ته قلیانای ناصری ام اینجوری بامبول می زد ی،جلوی چشمای من همین جوری سریار احمدی بدبختو شیرره مالیدی پیه سوزها رو از چنگش در آوردی؟
وانارو از چنگ یار احمدی درآوردم دو دستی تقدیم شما کردم،بیجا بهت خدمت کردم،آخه رفیقی گفتن،نون و نمکی گفتن،تو پیش ما حق آب و گل داری.تیمسار نگو از این حرفا!!
دهدشتی ناباورانه با حالت تمسخر گفت:
ـ راست میگی،تو خیلی برای نون و نمک،حق آب و گل،دوستی اینجور چیزا احترام میذاری،هرکی ندونه من یکی خوب می دونم تو جان میدی ولی یه قرونی رو نمیشه از کف دستت آدم در بیاره،حالا بگو چقدر بدهم.همه ی اونارو یه جا می خوام دونه به دونه و...هر چی که تا حالا از ارژنگ خریدی.شیرفهم شدی؟
یعقوب زاده حریصانه و مرموز نگاه کرد،انگشتانش را به شکل جابه جا کردن مهره های چرتکه حرکت داد،آهنگین با ضرب و حسابگرانه گفت:
ـ دو دوتا...نمیشه چارتا،میشه چندتا؟دهتا..و
یعقوب زاده حرکت دادن انگشتانش را قطع کرد و با لحنی جدی ادامه داد:
ـ تیمسار به ناموسم راست میگم،خسرو و شیرینو برام نیاورده اصلا نمی خواد اونارو بفروشه بیعانه رو پس داد،منم صاف و پوست کنده حرفای ارژنگ رو گذاشتم کف مشتت،این از فضیه خسرو و شیرین.
ـ اما اونای دیگه برای نقاشی های خیام.
ـ از اون بالا بالاها گذاشتم لای منگنه،بله اقاجان،حواست با منه.میشه با وفا بگم نه،خودت جرات نه گفتن داری؟خیام بی خیام حالا مائیم یه هفت پیکر.
فرخ شکسته و عصبی،با حالت درماندگی التماس آمیز گفت:
ـ یعقوب زاده اگه اونارو برسونی دستم،کلید در ویترین عتیقه هامو میذارم کف مشتت تا عوض پرده های نقاشی هفت پیکر،اونچی که دلت می خواد ورداری،راست میگم قبول کن.
یعقوب زاده آه بلندی کشید و کف هر دو دستش را روی سر نیم تاس و کم موی خودش کوبید و با حال ناسف و امید باخته،ناله وار گفت:
ـ فرخ خان،نگو نگو که خون به دلم کردی،آخ اگه مرگ خردیدنی بود،یعقوب زاده ی بدبخت برای خودش چارتاشو میخرید.قربانت برم،دورت بگردم،آقا اینه بهش میگن بدبختی یعقوب زاده،چه جوریبگم به ناموسم اگه اونا دستم بود دوبرابر پولایی که داده بودم به ارژنگ میذاشتم روش،آه این کف دس یعقوب زاده،هرچند تا مو داره بکن،رفت،پرید،آقاجان حالا تو بگو یعقوب زاده یتیم پسر کدام گلو بگیر روی سر نخ نمای ویلان مانده اش؟ها.
فرخ ساکت ماند،با حالتی عصبی پوسته های خشکیده ی روی لبهایش را با دندان کند.یعقوب زاده با تاسف دستهایش را روی هم زد و ادامه داد:
ـ باور کردی راس میگم،برای اینکه دلت قرص بشه،ته چک پولایی رو که دامبه ارژنگ نشانت می دم،جلو روی خودت ده برابر پول پرده های نقاشی برات چک می نویسم میدم دستت،که اون مهر رو بدی بهم،حاضری؟
فرخ بی اعتنا به لحن وسوسه کننده ی حرفای یعقوب زاده با سر اشاره منفی کرد آهسته شمرده شمرده و با تاکیدگفت:
ـ میگی اونا خارجه یعقوب زاده خرج سفرتو می دم،برو از خارج بیارشان،هر قیمتی ام که میگن قبول کن بخر،بیار هر چی پول دادی بهت برمی گردونم،مهر بزرگه داریوشو به اضافه پیه سوزای سلجوقیم میذارم روش،مگه نمی گی بدنش خارج،برو بیارشون،بیست برابر سنگینی پرده های نقاشی وخط نوشته ی هفت پیکر بهت سکه ی پنج پهلوی میدم حالیت شد،حالا بلند شو برو و اون پرده های هفت خوانو وردار می خوام بدم فیروزی اونارو ببره خونه.
یعقوب زاده هراسان و درمانده گفت:
ـ تیمسار جواب ارژنگ و تقی زاده رو چی بدم.با اونا قرار مدار گذاشتم.
ـ مگه نمی گی اونارو برای رشوه دادن ارژنگ بهت داده؟که گره کار پسرمونو باز کنی خیلی خب من خودم اینکارو می کنم تو هم زبانتو قفل می کنی اصلا و ابدا به ارژنگ چیزی نمی گی ،قرارتون این بوده که اون پرونده از دور خارج بشه و فریدون برگرده دانشگاه اون وقت تابلوهای باقیمانده رو تحویل بگیری و بدی دست تقی زاده و یه پول دلالی ام گیرت بیاد.
ـ درسته،ولی...
ـ ولی نداره تو همین چند روزه کار فریدون درست میشه،خودتو با تقی زاده حرق زدم،مطمئن باش به جای نارحت شدن خیلی ام خوشحال شد بذار ارژنگ اینجوری خیال بکنه که قضیه رو خودش جمع و جورش کرده!یادت نره ارژنگ نباید بو ببره.
یعقوب زاده تسلیم شده گفت:
ـ تیمسار از شما به یک اشاره،از ما به سر دویدن،از بابت پرده های هفت پیکرم زیاد ناامید نباش،بلکم بشه یه کاریش بکنم،آخه شما خیلی بد موقع آمدی سر و سراغ پرده ها اگه روی پرده های هفت پیکر زیاد سخت نگیری یه چیزی برات می خرم که قد قیمتش بهم دستخوش بدی.
ـ شیاد لعنتی دست وردار،برای اونایی که تو رو نمی شناسن حنا گل بگیر.نه برای فرخ دهدشتی.
ـ اینم مزد دستمون،حتما شیرینی آشتی کنان با ارژنگم اینجوری بهم می خوای بدین،آره تیمسار؟!چقدر بگم بایعقوب زاده بی وفایی نکن.
ـ تو یه کاری بکن محمود وایسه تو مغازت،باهام حرف بزنه آشتی بکنیم،اون وقت یادت که نرفته،باهاش قرار گذاشتی دیگه؟!مطمئن باشم؟
ـ قرار گذاشتم،ولی نگفتم که شما می خواین باهاش آشتی بکنین،فقط گفتم براش یه مشتری پولدار اهل ذوق پیدا می کنم.
ـ کی میاد؟!
     
#37 | Posted: 6 Mar 2013 22:58

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
فرخ راضی،خرسند و رندانه پرسید:
ـ چه جوری شدم یعقوب زاده؟
ـاولش که سگرمه هاتون تو هم نیستشفبعدش متلک و لغزم که بله.
صورتتونم خیلی جوان شده،قبراق و سرحالی،مرگ یعقوب زاده خبریه تیمسار؟!
فرخ با همان لحن رندانه ولی با تانی و آهسته تر پرسید:
ـمثلا اگه خبری ام باشه اشکالی داره؟!
یعقوب زاده چشمک زد،خنده اش را به ظاهر پنهان کرد و با حالتی چاپلوسانه گفت:
ـ دود از کنده بلند میشه تیمسار،بذار فیروزی و صداش بکنم.نکنه دیرت بشه!
ـیعنی بلند شم برم ها!خیلی اب زیرکاهی ولی این یکی رو کور خوندی،تو گوشت بمانه اون وصله ای که خیال میکنی به فرخ نمی چسبه فهمیدی،حوصله ام ندارم بمانم اینجا تو برام نقل بگی.
ـ تیمسار دلت مثل سیرو سرکه داره جوشمیزنه،منم بگم بمان خودت نمی مانی،حالا فهمیدم چرا هی به ساعتت نگاه می کردی،یکی چشم به راهته کوربشه چشم حسود.
* * *
بازتاب نور چراغای پرقدرت روی قطعات صیقلی و براق طلا،چشمهایش را زد.به سرعت از مقابل شیشه ی قدی مغازه ی طلا فروشی کنار رفت،فریدون نگران و با عجله پرسید:
ـ چی شد؟!
ـ نور خورد تو چشمام.
با دقت روی چشمهای غزاله خیره شد،برابر نگاه مشتاق فریدون حالت شاداب،سرزنده و گیرای چشمهای درشت و خوش نگاه غزاله پشت پرده ی نازک اشک زیبایی و لطافت بیشتری پیدا کرد،غزاله خندید.
ـ چرا این جوری تماشام می کنی؟
ـ حال خنده ی رضایت بخشی روی صورت فریدون سایه انداخت،غزاله دوباره پرسید:
ـچیه؟!شناختی؟
ـ واقعا که چشم های قشنگ و نجیبی داری!!نگاهت خیلی معصومه.
غزاله در حالیکه با نوک انگشت رطوبت گوشه چشمش را پاک می کرد،زیر پوشش خجالتی ملیح و گله مند با خنده گفت:
ـ اولش بگو ماشاالله بعدشم...
فریدون حرف غزاله را قطع کرد تسلیم شده ادامه داد:
ـ بعدشم،این چشمای فریدونه که خوشگل می بینه،حالا نه یه دفه صد دفه ماشاالله راضی شدی؟بریم تو؟!
غزاله بی رغبت نگاهش را روی قطعات طلا و گردنبندهایی که روی گردنهای بدون سر بسته شده بود حرکت داد.
گردنبنداش ظریف نیستش،خیلی زمختن،انگشتراش بد نیست،اون انگشترو نگاه کن.
فریدون مسیر انگشت غزاله را زیر نگاه گرفت.
ـ کدوم انگشترومیگی؟!
ـ اولی که نگینای ریز روشه،کنار اون گردنبنده که اول دیدیمش.
فریدون به انگشتهای ظریف و کشیده ی غزاله نگاه کرد و خندید.
ـ انگشتر می خوای انتخاب کنی یا النگو؟
غزاله بینی اش را بالا کشید،اخم کرد ودلگیر گفت:
ـ فریدون!!
هر دو خنده کنان از مقابل شیشه ی قدی مغازه ی طلا فروشی کنار آمدند،و در حاشیه ی پیاده رو به راه افتادند،در حال راه رفتن چندبار مجبور شدند برای گذشتن از لابلای جمعیت فشرده ای که با عجله در دو جهت مسیر پیاده رو رفت و آمد می کردند از یکدیگر فاصله بگیرند،به چهارراه رسیدند.حرکت تند و سریع اتومبیلها که بدون توجه به چراغ چشمک زن سر چهار راه از یک دیگر سبقت می گرفتند فرصت نمی دادند از چهارراه بگذرندغزاله آستین فریدون را کشید،فریدون باعجله اطرافش را نگاه کرد.
ـ چی شد هول کردی؟!ترسیدی آستین کت تازه تو بکنم؟
فریدون خندید.
ـ خیال کردم یکی می خواد دست ببره توی جیبم.
غزاله پا به پا کرد.
ـ فریدون پاهام درد گرفته بیا بریم یه جایی بشینیم،خیلی راه رفتیم جان بابا می دونی چقدر راه رفتیم،خسته شدم.
ـ دلت می خواد کجا بریم بشینیم؟
ـ یه جایی که بشه یه خورده استراحت بکنیم،فرقی نمی کنه!
ـ بریم شام بخوریم؟!
ـ یادت رفته امشب شام مهمانی؟!
ـ حالا شام به کنار قهوه،بستنی،نسکافه؟سرکارخا نم چی میل دارن؟
ـ خیلی داری ول خرجی می کنی چه خبره؟
اتومبیلی که از خیابان فرعی وارد مسیراصلی شده بود راه اتومبیلهایی را که روی خیابان پهن دو طرفه حرکت می کردند سد کرد،جمعیتی که در دو سمت خیابان اصلی ایستاده بودند به سرعت و در دو جهت مخالف به راه افتادند.
ـ بیا بریم!
ـ مواظب باش!
عرض خیابان را طی کردند،چند قدم که از چهارراه فاصله گرفتند روبه روی مغازه کتابفروشی غزاله دوباره آستین کت فریدون را کشید شوخی آمیز گفت:
ـ هول نشی ها،کسی نمی خواد جیبتو بزنه،خودم آستین کتتو کشیدم.
ـ برای چی؟
ـ اونه ها کتابفروشی!یادت رفته؟!
ـآها!
ـ نمی خوای نگاه کنی؟بریم بپرسیم؟
ـ اگه داشته باشه تو باید برام بخری!باشه؟!
ـ تو بجاش برام چی می خری؟
ـ بیا جناق بشکنیم.اون وقت بهت میگم عوض کتاب می خوام چی بخرم برات.
مقابل کتابفروشی ایستادند،غزاله با لحنی تعجب زده پرسید:
ـ اینجا،وسط خیابان جناق بشکنیم؟
ـ مگه چه اشکالی داره؟!یه لحظه چشمامونو می بندیم خیال می کنیم پای سفره نشستیم و از مرغ بیچاره به جز اسکلتی باقی نمانده آها...یه لحظه چشماتو ببند...جناقو بگیر دستت.مگه قرار نذاشتیم تو هنرو بذاری کنار منمفلسفه رو.
غزاله جایی که ایستاده بود پابه پا کرد و با صدای ضعیفی گفت:
ـ فلسفه به کنارم هنرم به کنار فریدونخان،درد مچ پا نمیذاره به صور ذهنی فکر کنم متوجه شدی؟
فریدون خندید وشوخی آمیز گفت:
ـ زدی تو ذوقم تازه داشت صورت ذهنیسفره و جناق مرغ روی پرده های مغزم شکل می گرفت که....
غزل با لحنی جدی گفت:
ـ فریدون،جان بابا خسته شدم،کتابای پشت ویترینو نگاه کن،اگه بودش بخریم ومنو برسون خونه.
فریدون با دقت پشت جلد کتابهای چیده شده میان قفسه های شیشه ای کتابفروشی را زیر نظر گرفت.
ـ بیشتر کتابا رمانه،فکر نمی کنم اینجاها بشه اونجور کتابارو پیدا بکنم،فردا میرم جلو دانشگاه اصلا تو چرا حرف کتابو می زنی کتاب بمونه فردا.
ـ مگه فردا قرار نیستش بمانی پیش عمو فرخ،مثل اینکه کم حافظه شدی خودت گفتی؟یادت رفته؟!
فریدون دستهایش را روی لوله های فلزی حفاظ مقابل ویترین کتابفروشی گذاشت،طرح و سایه ی اندام فریدون روی شیشه بزرگ و قدی مغازه کتابفروشی افتاد،فریدون عمیق و نافذ به سایه روشن های محو چهره خودش نگاه کرد جوانی که با سرعت روی پیاده رو راه می رفت به شانه ی فریدون تنه زد،فیدون شتاب زده دستهایش را از روی نرده ی آهنی برداشت غزاله ناراضی و خشم آلود با صدای بلند گفت:
ـ حواستون کجاست آق؟!جلو پاتو نگاه کن.
فریدون بهت زده پرسید:
ـ چی شد؟
     
#38 | Posted: 6 Mar 2013 23:05

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
ـ سرشو همین جوری انداخته پایینو...
جوانی که به فریدون تنه زده بود لابلای جمعیت گم شد،فریدون دوباره خطوط گنگ و محو چهره اش را که مثل سایه روی شیشه ویترین مغازه کتاب فروشی افتاده بود زیر نظر گرفت،غزاله گفت:
ـ راست میگی اینجا نمیشه اونجور کتابا رو پیدا کرد،باید برمی جلو دانشگاه،تو اونو حتما لازم داری؟میشه بعدا اونو بخرم برات بفرستم؟
- چرا نمیشه فقط میفتی به زحمت
فریدون از نرده های جلو کتابفروشی فاصله گرفت.
- بیا بریم، اول اون یکی چهارراه، یه کافه قنادی هستش، جای ساکتیه. میریم می شینیم اونجا تا خستگی پاهات در بیاد.
- باشه خستگیمون که در رفت می ریم خونه.
به راه افتادند، غزاله متفکرانه نیم رخفریدون را تماشا کرد. چند قدم که راه رفتند نوک کفش غزاله به لبه شکسته شده موزائیک کف پیاده رو برخورد کرد برای آنکه زمین نخورد خم و راست شد، فریدون با عجله بند کیف دستیاو را گرفت و به طرف خودش کشید.
- کجا رو نگاه می کردی؟! مواظب باش.
غزاله ایستاد. فریدون بند چرمی کیف اورا رها کرد.
- داشتم به صورتت نگاه می کردم.
- به صورت من؟!
- آره.
- چرا؟
- تا یادت انداختم امشب مهمانی و گفتم فردا باید بمانی پیش عمو فرخ یه دفعه رنگت عوض شد، موضوع چیه؟!
فریدون یکباره سرش را برگرداند، باقدم های کشیده به راه افتاد و آرامو شمرده شمرده گفت:
- غزاله باید باهات حرف بزنم، بریم بشینیم تو قنادی، تو که دیرت نمیشه؟!
غزاله به ساعتش نگاه کرد، مضطرب و نگران گفت:
- بریم خونه ما بهتره ، اونجا راحت تریم!
فریدون مردد و کم حوصله زیر لب گفت:
- بذار تنها باشیم.
حال نوازشی آشتی طلب روی نگاه غزاله نشست، خواهش گرانه گفت:
- نسکافه! بستنی! حرف زدن دو نفره و پنهانی، جریان چیه فریدون، سایه ی لبخندی اندوه زده روی صورت فریدون گردش کرد.شانه به شانه ی هم به راه افتادند.

فریدون با سرانگشت روی لبه ی فنجان چینی طلایی رنگ و ظریف چندبار دایره های خیالی کشید، غزاله فنجان خودش را خم و راست کرد. درد ته فنجان مثل رنگ غلیظ ترک خورده ی دره ای چوبی قدیمی، شکلهای مبهمی را درست کرده بود.
- می خوای فال بگیری؟
- من که بلد نیستم!
- لازم نیست چیز بخصوصی رو بلد باشی، کل کارو انجام دادی، فنجانتو رو نعلبکی برگردوندی، دُرد قهوه چسبید به ته و اطراف فنجان، اونو بده من، خودم برات یه فالی بگیرم که دهنت باز بمانه، قبول؟!
غزاله با ملاحت خندید، فنجانی خالی راروی نعلبکی گذاشت، به چشم های فریدون خیره شد.
می خواستی باهام حرف بزنی؟ بگو! گوش میدم.
- بذار اول برات فال بگیرم، آینده ی تو رو بگم اون وقت، خب اسمتو بگو خانم جان، نیاز فالتو بده خانم جان.
- غزاله دلگیر و ناراضی پرسید:
- تو داری یه چیزی رو ازم قایم می کنی! دروغ میگم؟ یه جوری حرف میزنی که آدم خیال می کنه عوض شدی.
- فریدون دستهایش را باز کرد، نگاهش را روی دستها، دکمه های سردست و سنجاق کراواتش گردش داد و شوخی آمیز و متعجبانه پرسید:
- این کراواتم!اینم پیراهنی که تو برام خریدی؟ اینم سنجاق کراوات، اینم دکمه های سردست که بازم هدیه سرکار خانم، غزاله خانمه! اینم چشمام، دماغم، کله و گوشامم که سرجاشه، حالا چه جوری عوض شدم؟!
- شوخی نکن فریدون، جان بابا راست می گم، تو یه جوری شدی!!
فریدون فنجان قهوه ی غزاله را برداشت، درحالی که آنرا روی انگشت میچرخاند ابرو و عضلات صورتش را متفکرانه و تعجب زده حرکت داد.
- وای وای بیا و تماشا کن، شهر شهرفرنگه، آدماش از همه رنگه، فریدون با چشهمای گرد شده داخل فنجان را نگاه کرد و با حرکتی آرام فنجان را مقابل صورت غزاله گرفت، با انگشت داخل آن را نشان داد.
- وای اینجارو، یه باغ بزرگ با دیوارهای سربه فلک کشیده، اونجا گوشه ی باغ، میان یه آلاچیق شیشه ای دختر شاه پریان زندانیه، اینجارو، یه دیو نتراشیده و نخراشیده داره تنوره کشان از دیواران باغ بالا می کشه.
غزاله دلگیر و ناخرسند فنجان را از دست فریدون گرفت، بی اراده چند لحظهی گذرا با دقت دُرد خشک شده ی داخل فنجان را نگاه کرد، فریدون صدایش را تغییر داد و با لحنی جادوگرانه و تهدید آمیز گفت:
- وای به روزگارت، وای برحال کسی که در کار فال و فالگیری فریدون دهشتی دخالت کند، غزاله خانم فنجان را بر زمین بگذارید، از نحوست بگریزید. نیاز فالتان را بپردازید و هیچ حرفی را نزنید.
غزاله مات و بهت زده در حالی که چشم های گرد شده ی فریدون را تماشامی کرد فنجان را روی نعلبکی گذاشت وبرای آن که لرزش دستهایش را پنهان کند ساعد و کف دستهایش را روی صفحه یبراق میز دایره ای شکل قرار داد، فریدون خندید، غزاله سرش را چرخاند و با صدای بلند و عصبی شروع کرد به خندیدن.
افرادی که در زوایای کم نور سالن قنادی نشسته بودند سرک کشیدند. پیشخدمت که روپوش پسته ای رنگ پوشیده بود به طرف آنها راه افتاد فریدون تهدید آمیز زیر لب گفت:
- یواش غزاله، آقا دیو داره میاد، نگاه کن.
غزاله اطرافش را نگاه کرد، خجالت زده سرش را پایین انداخت، پیشخدمت کنار میز ایستاد. مشتریانی که سرک کشیده بودند بی اعتنا، به حال خودشان برگشتند، فریدون به صورت و چشم های پیشخدمت جوان خیره شد و با لحنی اعتراض آمیز پرسید:
- بله آقا؟
جوان پیشخدمت لباس های گران قیمت نو،پاکیزه، مرتب و موقرانه ی غزاله و فریدون را تماشا کرد، پشیمان و سرخورده خودش را کنار کشید، انعکاس نور قرمز، آبی و سبز چراغهای مخفی سقف و دیوارها روی صورت جوان حالتی غیر طبیعی و دلهره آور نشانده بود، پیشخدمت خم شد، بدون آن که حرفی بزند لکه ی قهوه را از روی صفحه ی صیقلی میز با پارچه ی تا کرده ای که روی بازویش انداخته بود پاک کرد و مؤدبانه به نشانه ادای احترام و برای پیدا کردن حرفی که بتواند حضور ناخواسته و بی موقعش را کنار میز توجیه کند مؤدبانه و تمج مج کنان پرسید:
- چیز خاصی میل دارید بیارم خدمتتون؟
- نه
غزاله به صورت خسته و چشم های خواب زده ی روستایی منش پیشخدمت نگاه کرد.جوان دوباره خم شد، از میز فاصله گرفت و با حالتی مصنوعی و ماشین وار به راه افتاد.
     
#39 | Posted: 6 Mar 2013 23:10

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
- به خاطر بلند خندین من آمد سر میزمون نه؟!
فریدون به طرفی که پیشخدمت در حال راه رفتن بود برگشت و با حالتی عصبی روی صندلی نیم خیز شد.
- ولش کن.
- بیجا کرده بیخودی آمدی سر میز ما!
غزاله راضی و خوشحال به چشم های خشم گرفته ی فریدون نگاه کرد.
- بی ادب.
- فریدون تو خیلی حسودیا!!
- آخه معنی نداره.
- ولش کن قیافه اش داد می زد که خوب دقت نکردی آدم بدبختیه، عین آدم آهنی راه می رفت، صداش کنم یه چیزی برامون بیاره تو گرسنه ات نشده؟
- می خوای شیرینی بخوریم، کیک و رولت خیلی خوشمره اس.
- بخوریم، موافقم.
فریدون با اشاره ی دست پیشخدمت را دعوت کرد، وقتی که جوان پیشخدمت کنار میز ایستاد، خجالت زده تعظیم کردو با لهجه ای که سعی می کرد حال حرف زدن شهرستانی خود را پنهان کندمهربان و صمیمی گفت:
- ببخشید آقا، متوجه شدم شما ناراحت شدید، به خدا، خدای نکرده نمی خواستم بی ادبی کنم، شما سرتانو بلند کردین منم خیال کردم کارم دارید که آمدم سرمیز؟ چیزی میل دارید بیارم؟
- نان تر تازه دارید؟
- بله آقا، ولی اگه دوست داشته باشید اجازه بدید رولت بیارم خدمتتون تازه اونو آوردن.
- رولت می خوری؟
- فرق نمی کنه؟
- باشه رولت بیار، چایی ام می خوریم.
پیشخدمت روی دست کاغذ کوچکی که از جیب روپوش پسته ای رنگش بیرون آورده بود یادداشت کرد، از میز فاصله گرفت، فریدون فنجان قهوه را از روی میز برداشت، غزاله ناراضی و دلگیر گفت:
- فریدون تورو خدا ول کن! این کارا چیه می کنی! عین بچه های شدی.
- باید فالتو بگیرم ، باید اقبالتو بگم، اعتراض بی اعتراض.
فریدون فنجان قهوه را مقابل چشم غزاله گرفت و ادامه داد:
- خانم جان، شما یک خانم خیلی خیلی هنرمندی هستید که یک جوان بیکاره ی بیماره ی فلسفه خوان که سربازم هست دلبسته و دلخسته ی شما شده است اگر این دلداده ی شیدا زده چند ماهی از نظرها برود شما با این دلخسته ی، دلباخته چه خواهید کرد؟!
فریدون دستهایش را روی میز گذاشت، پیشخدمت فنجان های چای و بشقاب های شیرینی را روی میز چید و در حالی که دستش را به سمت فنجان های خالی قهوه دراز می کرد مؤدبانه پرسید:
- اجازه می فرمایید؟
- خواهش می کنم.
غزاله ناراضی و دلگیر نگاه کرد.
- فریدون، جان بابا یه کمی جدی باش مگه قرار نبود باهام حرف بزنی؟!
- این همه که حرف زدم قبول نداری؟! بازم می خوای حرف بزنم.
- فریدون از اون وقتی که ماندگار تهران شدی همه اش داری یه جوری... .
غزاله برای پیدا کردن کلمه ی مناسبی که بتواند با به کار گرفتنش، مقصود خودش را بیان کند ساکت ماند، فریدونخشک و عصبی زیر لب گفت:
- می خوای بگی یه جوری دارم مسخره بازی درمیارم! لودگی می کنم، نه بگوخومو می زنم به کوچه علی چپ، حالا راستشو تو بگو من عوض شدم یا تو.
غزاله با عجله حرف فریدون را قطع کرد و با لحنی پوزش خواه گفت:
- منظورم این نیست! یعنی چه جوری بگممی دونی خیال می کنم داری یه چیزی و پنهانش می کنی، چرا من دارم می بینم چشمات داره داد می زنه فریدون کسی که نقاشی می کنه به جای گوشاش چشماش حرف دل آمارو می شنود.
فریدون مهربان و تسلیم شده گفت:
- باشه شیرینیمونو که خوردیم برات میگم، غزاله اگه خیال می کنی دارم لودگی می کنم، مسخره بازی در میارم راستشو بخوای به این خاطره که می ترسم.
- برای چی می ترسی؟
- فریدون آرنجهایش را به صفحه میز تکیه داد، چانه اش را روی کف دستهایش گذاشت، چند لحظه به چشم های خوش نگاه غزاله خیره شد، نیم نگاهش را متوجه فنجان چای کرد و آمرانه گفت:
- چاییت سرد نشه؟
- مهم نیست، حرفتو بزن بگو چی شده؟
- خوب گوش میدی؟
- برای چی گوش ندم؟
- باید خوب گوش کنی و هرچی ام که ازت می پرسم درست جواب بدی، جوابایی که میدی برام خیلی مهمه، تواین مدت کوتاه اتفاقاتی افتاده که اواقعاً کلافه ام کرده یه جوری دچار مشکل شدم، یه کمی گیجم.
- چه مشکلی داری برای چی کلافه شدی؟
- ظاهراً هیچی، حتی میشه گفت خیلی از مشکلاتم خود به خود داره از بین میره ولی، نگرانم، دلهره دارم راست گفتی می ترسم.
- چرا؟ چی شده!!
فریدون مسیر نورهای قرمز رنگ چراغهای مخفی فضای قنادی را تعقیب کرد، روی سقف اطراف دایره هایی که به شکل سرستون های بناهای باستانی سقف ایجاد شده بود و نورهای قرمز و سبز و آبی از داخل شیارهای اطراف دایره ها به سقف تابانده می شد، منزلگاه نگاه فریدون شد وبعد از چند لحظه سکوت با لحنی، آرام و شمرده شمرده ادامه داد:
- غزاله می دونی چی شده که تونستم بیام مرخصی و بعدش ماندگار تهران بشم؟
- عمو فرخ سفارش کرده بهت مرخصی دادن، توام آمدی تهران، بازم سفارشت و کرده و ماندگار اینجا شدی باید می رفتی شیراز؟!
- تو متوجه نیستی غزاله، بابا خیلی عوض شده! خیلی زیاد، از یه چیزایی حرف می زنه که خیال می کنم داره برام قصه میگه زیر و رو شده.
غزاله مشتاق و علاقه مند با لحنی صادقانه پرسید:
- قیافه اشم عوض شده یا همون جوری اخمو مونده؟ سه سال بیشتره که ندیدمش!
- آره قیافه اشم تغییر کرده اصلاً شدهیه آدم دیگه، اگه بگم باورت نمیشه، فردای اون شبی که خونه ی شما بودم به زور منو باخودش برد بازار. درست مثل اون وقتایی که بچه بودم و عمو محمود می برد برام لباس عید بخره، دستمو گرفته بود و مغازه به مغازه منو دنبال خودش می کشید.
- برای همین بود که تلفن زدی گفتی یه جا کار داری، رفته بودی لباس خریدن، مبارک باشه، خوشرنگه خیلی ام بهت میاد.
- به خاطر لباس خریدن نبود که نتونستمبیام پیشت.
- چی شده بود؟!
- بعد از لباس خریدن و مرتب شدن سرو وضعم بابام منو برد به یه جای عالی عالی، چی بگم قصر از ما بهتران رفتیم به دیدن خانمی ... .
- رفتید دیدن کی؟!
- یه خانمی... .
غزاله به شدت تکان خورد، برافروخته و قهرآلود پرسید:
- اون خانم کی باشن؟
فریدون خندید، با قاشق چایخوری به لبه نعلبکی ضربه زد.
غزاله عصبی و آزرده خاطر پرسید:
- چرا می خندی؟! پرسیدم برای چی عمو فرخ بردت پیش اون خانمه؟ اون کیه؟
- اگر سرکارخانم صفورا منظور شماستایشون یه خانم جوانی نیستند.
     
#40 | Posted: 6 Mar 2013 23:17

‎فصل چهار! ادامه!‏‎
- بگم باور نمی کنی ولی واقعیت داره اون خانمی که به دیدنش رفته بودیم کسی که بابا عاشقش بوده، باید اسمشو از زبان عمو محمود شنیده باشی، اسمش صفوراست.
غزاله برای به یاد آوردن نام و مشخصات زنی به اسم صفورا به ذهنش فشار آورد.
- چیزی یادم نمیاد!
- قبل از ازدواج بابام با مادرم چیزی حدود سی سال پیش، اونا همدیگرومی خواستن اونم چه خواستنی.
- جالبه.
- حالا این صفورا خانم کجا بوده؟! که یه دفعه پیداش شده.
- سی سال پیش برای اینکه پدرمو از زندگی اون خارج بکنن می برنش خارج، اونجا چند سالی چشم به راه پدرم می مونه بعدش با یه تاجر فرش عروسی می کنه.
- آمده ایران چکار بکنه؟
- وضع املاک پدریشو روشن بکنه و برگرده، خیلی باهم صحبت کردیم خانم خوش تعریف، نجیب و باسوادیه.
- تنها آمده.
- آره، حدود هیجده سال پیش شوهرش تو یه حادثه ی رانندگی جابجا کشته میشه بعد از اون حادثه دیگه ازدواج نمی کنه.
غزاله زیرکانه خندید و در حالی که سعی می کرد صدای خنده اش بلند نشود طعنه آمیز گفت:
- فریدون نکنه صاحب دوتا مادر بشی؟
فریدون شانه هایش را بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
- حالا که یکی اشم ندارم، ولی این حرف اصلی من نبود.
غزاله شتاب زده پرسید:
- پس حرف اصلیت چیه؟!
فریدون به چشم های هیجان زده غزاله نگاه کرد، قاشق چایی خوری را روی نعلبکی گذاشت و خواهش آمیز گفت:
- میای بریم قدم بزنیم، پیاده میریم تا در خانه شما، تو راه برات میگم.

صدای جریان آب میان نهر حاشیه خیابان گاه به گاه لابلای صدای حرکتسریع اتومبیل هایی که با سرعت می گذشتند پنهان می شد، برگهای جوان وتازه شکفته ی درختهای بالابلند کنار پیاده رو، زیر نور چراغهای دو طرف خیابان برق می زدند. هوای خنک و دمسرد بهاری به صورتهایشان می خورد، شانه به شانه ی هم کند و آهسته راه می رفتند. غزاله ساکت و هیجان زده حرفهای فریدون را با دقت گوش می داد.
- غزاله میان قضایایی که می بینم، حرفهایی که می شنوم نمی تونم ایجاد رابطه بکنم. ذهنم خسته شده، چه جوری موج آب دریا آدمو با خودش می بره منم اینجوری شدم، گیجم درست نمی دونم چیکار باید بکنم. فریاد نزنی آهسته جوابمو بده، تو می دونی چرا قراره عمو محمود نقاشی های کتاب خسرو و شیرینو بفروشه؟
غزاله یکباره ایستاد. آستین فریدون را کشید با صدایی شبیه فریاد پرسید:
- بابام می خواد اونارو بفروشه؟ تو ازکجا خبر داری، کی این حرفو زده، راست می گی؟!
- آره.
- چرا؟ آخه برای چی؟ باباالانه پول لازم نداره.
- تو ازش چیزی خواستی؟
- نه، فکر نمی کنم بابام یه همچی کاری بکنه.
- متأسفانه عمو محمود می خواسته اینکارو بکنه! بیعانه ام ردو بدل شده ولی عوض خسرو وشیرین خط نوشته و پرده های نقاشی منطق الطیر فروخته.
- برای چش؟
- نمی دونم ولی ممکنه بخواد برای تو وسایل زندگی شایدم خونه بخره.
- برای من؟!
- در اصل برای ما.
غزاله راه افتاد، یک قدم از فریدون فاصله گرفت، فریدون آهسته او را صدا کرد:
- غزاله.
غزاله بی توجه به راه رفتن ادامه داد. فریدون با قدم های کشیده خودش را به غزاله رساند.
صبر کن باهم بریم، به جای اینکه من از دست تو عصبانی بشم تو داری ازم قهر می کنی.
غزاله واهمه زده قدمهایش را تندتربرداشت، فریدون وایستاد.
بعد از آن که با غزاله چند قدم فاصله پیدا کرد به سمت دیوار کنار پیاده رورفت شانه هایش را به دیوار کاه گلی تکیه داد، غزاله به پشت سرش نگاه کرد مردد و بی هدف وسط پیاده رو ایستاد، فریدون شتاب زده به راه افتاد، وقتی به کنار غزاله رسید تحکم آمیز پرسید:
- چرا اینجوری می کنی؟ من دارم باهات حرف می زنم یه دفعه همین جوری بی خودی قهر می کنی؟ راه میفتی میری پس برم با کی حرف بزنم؟ گوش کن خلاصه بگم غزاله تو زندگی ماها، همه مونو میگم، داره یه اتفاقاتی می افته، پدرم ازیه طرف، عمو محمود از یه طرف دیگه دارن برای برگشتن من به دانشگاه تلاش می کنن ولی کارای عمو محمود واقعاً با ارزشه، می دونی عمو محمود داره چکار می کنه؟
حالت هیجان زدگی غزاله سبکتر شد. تعریف اشاره وار فریدون باعث خوشحالی او شد، هر دو به راه افتادند، وقتی که از زیر چراغ های حاشیه پیاده رو می گذشتند غزاله معذرت خواهانه به صورت فریدون چشم دوخت و پرسید:
- بابام چکار کرده.
- داره به یه عده از آدمای زیر دست بابام رشوه میده که پرونده ی منو از گردونه خارج بکنن تا الانم چهار تااز تابلوهای هفت خوان رستمو که عموم محمود داده بوده دست بابام آورده خونه.
- عمو فرخ؟! برای چی؟
- گوش کن عمو محمود اون پرده های نقاشی رو داره رشوده میده که یه کاری بکنن دوباره من بتونم برم دانشگاه، متوجه شدی؟!
غزاله برای شنیده نشدن صدای جیغ کشیدنش با دست دهانش را گرفت.
از خیابان اصلی وارد کوچه پهن و بن بستی شدند. فریدون قدمهایش را سبک تر کرد غزاله اخم کرده پرسید:
- مگه نمیای خونه ی ما؟
- نه.
- نمیای بابارو ببینی.
- حالا نه می ترسم بیام پیش عمو محمود و نتونم جلوی زبانم رو بگیرم یه حرفی بزنم که ناراحت بشه، خواهش می کنم توهم چیزی به عمو محمود و زن عمو لیری نگو باشه؟ خواهش منو فراموش نمی کنی؟ بهم قول میدی که هیچی نگی؟
- باشه خب حالا، تو چند روزه دیگر قراره تهران بمونی!
- برام یه امریه صادر کردن که فعلاً تا آخرای خرداد بمانم تهران،یادت نره ها قضیه پرده های نقاشی امپیش خودمون بمانه، قضیه ی تابلوها رو اصلاً به عمو محمود نگی. قوله؟!
غزاله دلگیر و ناراضی پرسید:
- فریدون نپرسیدی اون تابلوها چرا افتاده دست عمو فرخ؟آخه ...!
- می دونی قضیه چیه؟
غزاله ساکت ماند، فریدون لب گزه کرد، رسیدند به انتهای کوچه، مقابل درحیاط ایستادند.
- حالا بیا بالا، بابام خوشحال میشه.
- پرسیدم از قضیه تابلوها خبر داری.
- موضوع پرده های هفت خوان رستم می دونم ولی از قضیه و فروش کتاب خسرو وشیرین و منطق الطیر اصلاً خبر ندارم واقعاً نمی خوای بیای تو!
- نه خیلی خسته ام به یه خواب عمیق احتیاج دارم.
- خوب نیست وایسادیم دم در حیاط بیا بریم تو.
- حالاجرأت روبه رو شدن با عمو محمودو ندارم، ازش خجالت می کشم، با اون چشمای خسته شب و روز و دوخته بهم تا پرده های هفت خوان رستمو از زیر قلم در بیاره بعدش بدون هیچ مزدی اونارو بده باد فناکه من درسمو تمام کنم.
فریدون تکمه زنگ در حیاط را فشار داد، مهربان و باعاطفه به چشم های هیجان زده غزاله نگاه کرد.
- خداحافظ. از پرده های نقاشی یک کلمه ام حرف نمی زنیم باشه؟
- باشه داری میری؟
- آره، گوش کن ممکنه یه چند روزی نشه بیام خونه ی شما اگه اینطوری شد ازم دلگیر نشی ها، مدام برایت تلفن می زنم باشه؟!
     
صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites