تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

عشق و ثروت و قلب

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 4 Apr 2013 15:19
عشـــــــــق و ثــــــــــروتــــ و قــــ لبــــــــ 30 ( قسمت آخــــــــر)


نگار می خواست یه چیزی بگه ولی نمی تونست . نمی تونست حرف بزنه . هق هق گریه راحتش نمی ذاشت . خیلی اذیت شده بود . من دو هفته خواب بودم و اون دو هفته عذاب کشیده بود . .. بقیه رفته بودند تا من و اون تنها باشیم . -نگار دم در وایسادی ؟/؟. این قدر از من بدت میاد ؟/؟ دیگه نمی خوای ریخت منو ببینی ؟/؟ -چقدر بد جنس شدی . مگه نخوندی درددل منو ؟/؟ مگه نخوندی از خدا خواستم که منو زود تر از تو ببره؟/؟ فکرکردی رفتم و تنهات گذاشتم ؟/؟ باید مطمئن می شدم که دیگه صدام نمی زنی . آخه یه بار جوابتو نداده بودم . نمی دونی چه دردی داره آدم اونی رو که دوستش داره دیگه در کنارش نبینه . می دونی الان از خدا چی می خوام . می خوام که پیش از تو بمیرم . خیلی راحت تره .. خیلی . حالا می دونم چقدر دوستت دارم . -دستمو به طرفش دراز کردم . -نگار من نمی تونم بیام طرفت . دستم خسته شده .. به سرعت خودشو بهم رسوند بغلش زدم . سراون رو شونه من و سر من رو شونه اون بود . با صدایی آروم اشک می ریختیم . نیازی نبود که چیزی بگیم . خون عشقو از وجود هم احساس می کردیم . اون عاشقم بود . اون می تونه گذشت داشته باشه . آدما وقتی که پشتشون به یه چیزی و جایی گرم میشه اونو فراموش می کنند و به دنبال خواسته های دیگه ای میرن . اون به دنبال جاه طلبی هاش بود ولی شاید این بیهوشی من یه نعمتی بود که بیدارش کرد و شاید منو هم بیدار کرده باشه . تا بفهمم که چقدر دوستش دارم تا بفهمم که چقدر دوستم داره . -نادر می دونی که آدما چقدر دوستت دارن ؟/؟ -تو رو هم دوست دارن .. -نه نمی خواستم اینو بگم . می خواستم بگم به نظر تو کدوم یک از کارای خوبت بهتر و موثر تر از بقیه بود . کمک به یتیمان ؟/؟ .. نجات دادن الهه ؟/؟ کمک به اسماعیل ؟/؟ کمی فکر کردم و گفتم فرقی نمی کنه . وظیفه ام بود . ما آدما همه امانتی و عاریه ای هستیم .. دنیا امانته .. هیچی در این دنیا مال ما نیست همه رو باید بذاریم بریم . نمی دونم منظورت چیه -تو بزرگترین لطف و خوبی رو در حق من کردی . در حق من . تو دست بقیه رو گرفتی بدون این که ضربه ای بهم بزنی . تو به جای این که منو از خودت برونی بازم غرورتو زیر پا گذاشتی و بهم گفتی که تنهات نذارم . نخواستی که بیشتر از این خردم کنی . تو چقدر خوبی . از خدا می خوام که هیچوقت سر افکنده ات نکنه .. تو نخواستی شخصیت منو پایین بیاری . تو نخواستی تحقیرم کنی . -این طور نیست نگار شاید خود به خود این طور شده باشه . من خودم هستم . همونی که دیوونه وار دوستت داشت و داره . به خاطرت صبر کرد و می کنه و می کنم .من همونم . تو من و خودتو خیلی دیر باور کردی . -نادر دوستت دارم دوستت دارم . میگن اگه زیاد به یکی دل ببندی گناهه -ولی بهتر از اینه که دوستش نداشته باشی -دیوونه داری بهم متلک میگی ؟/؟ -نگار نمی دونی وقتی که خنده هاتو می بینم چقدر شاد میشم . نگار من می خوام دیگه نمازمو بخونم .. -هر کاری تو بکنی منم می کنم نادر -نمی ترسی مسخره شی ؟/؟ دستت بندازن و بگن عقب افتاده و فناتیک ؟/؟ -واسه چی ؟/؟ -آخه ... -آخه چی ؟/؟ می خوای بگی من از این اخلاقا داشتم ؟/؟ اون روزگار به تاریخ پیوست . دو تا عکس از مغزمو کنار هم گذاشت . -خب اینو که می بینی .. -آره کاملا مشخصه -خب حالا اینو ببین .. هیچ توجیهی نداره جز این که بگیم کار کار خدای علم آفرینه . اگه علمی وجود داره اگه دانشی وجود داره اینو خالق علم آفریده . هر عکسو در یه دستش قرار داد . ببین بین این دو تا عکس یه نیرویی بوده که تغییرش داده . من در مقابل این نیرو به خاک میفتم و سجده می کنم . اگه مسخره شم اون مسخره کننده ها رو مسخره می کنم . من بنده خدا و کنیز علی هستم . من با این نیرو کار دارم . چیکار دارم یه عده می خوان از نام خدا سوءاستفاده کنند . حقیقت که تغییر نمی کنه . اگه رعیت گناهکاره پادشاه چه تقصیری داره . -نگار باورم نمیشه این تو باشی .. -من این باور هامو از مرد بخشنده ام دارم .. -نگار نمیشه گفت ما آدما بخشنده ایم . ما داریم از کیسه خدا می بخشیم . داریم امانت اونو به دستور خودش خرج می کنیم . آره عزیزم اونایی که خوب باشن اونایی که بد باشن همه خاک میشن . لذتها از بین میره گذشته ها محو میشن . اما ما می تونیم رضایت اونی رو داشته باشیم که هیچ قدرت بر تر از اونی وجود نداره . قد رتی بر تر از انرژی هسته ای .. قدرتی بر تر از آسمانها و زمین در یک نگاه . اون در کنار توست . با توست . -حرفات واسم یه لالایی شیرینه .. یه بوسه کوتاه از لبام برداشت .. -چه کوتاه --ولی به بلندی هفت آسمون بود . -نگار دیگه تنهام نذار -من که هیچوقت تنهات نذاشتم . اصلا باهت داد گاه اومدم ؟/؟ دلم واسه این که سیر سیر بغلت بزنم تنگ شده .. شب عید هم باید بیمارستان باشی ؟/؟ ولی خیلی ها میان عید دیدنی .. اینا همینجان . نمی دونی چقدر خوشحالن . چقدر دوستت دارن . من به خودم می بالم . -نگار تو از من خیلی بهتری . وقتی که این جور تغییر کردی پس لمس کردی حس کردی که چطور میشه خوب بود .. روز اول عید گروه گروه میومدن ملاقاتم . قرار شد نگار و ده دوازده تا از بچه های بی سر پرست بیان به دیدنم . نمی دونم چی شد که نگار رفت تا با اونا بیاد . دست همه شون یه شاخه گل و یه جعبه شیرینی بود و چند تایی هم یه کیف داشتند . سر و صدای عجیبی از این کیفها بلند شده بود . یه ساک هم دست نیلوفر بود . وای خدای من . یکی یکی گربه ها رو می آوردن بیرون . خدایا .. چه فاجعه ای . -نگار تو هم کمکشون کردی ؟/؟ در جریان بودی ؟/؟ اینجا ممنوعه اگه بیمارا مریض شن چی ؟/؟ .. خنده ام گرفت -منظورم اینه که اگه عفونی شن .. -نادر نمیشن .. حالا اینا هم می خواستن بیان ملاقاتت . عجب مئو مئویی راه انداخته بودند . چند تا از این گربه ها که ترسیده بودند در رفتند و یه بلبشویی شده بود .. -بابا خیلی دوست داشتند بیان عیادتت . -اینا که نیومده همه در رفتند .. بچه ها قایم شین . برین دوستاتونو صدا بزنین تکون نخورین الان پدر شما رو در میارن . برین دستشویی قایم شین این ساکها رو هم قایم کنین از دست شما من چیکار کنم -نیلوفر رفت زیر تخت و گربه پلنگی رو که دمشو قرمز کرده بودم در آورد و نشونم داد و گفت بابا این منتظره تو رو ببینه . این یکی همین جا مونده . گربه رو به صورتم نزدیک کرد تا منو ببوسه .. نگار یه نگاهی بهم کرد و گفت اصلا بهش نمیاد که بابا مامانش دکتر باشن . --بابایی روبوسی باید دو طرفه باشه .. توهم باید ببوسی اونو اگه نبوسیش ناراحت میشه . از مامان باید اجازه بگیری ؟/؟ آخه اون دختره .. -نیلوفر زود باش پنجره رو باز کن اونو بذار رو شیروونی .. بهم گیر نمیدن . کسی نمی تونه به من و تو حرفی بزنه ولی آبرومون میره . خدا بگم چیکارت کنه دختر . مادرتو مثل خودت بار آوردی . -بابایی من و مامان از تو یاد گرفتیم . .. گربه رو ردش کردیم و نیلوفر یه طرف صورت و نگار هم طرف دیگه شو می بوسید و دو نه دونه بچه ها اومدن طرفم و همه شونو بوسیدم و عیدی هاشونو دادم . بهشون قول دادم که اگه واسه سیزده به در حالم خوب شد دسته جمعی بریم بیرون . تایه حدی هزینه این گردش در طبیعت رو ما متقبل شدیم . حالم خیلی بهتر شده بود . انگار اصلا مشکلی نداشتم . روز به روز حس می کردم که من و نگار به هم وابسته تر میشیم . این بار این عشق و وابستگی با تمام وجود بود . عشق و دوست داشتن اینه که آدم خوب فکر کنه و به خواسته های منطقی طرفش توجه نشون بوده . خود خواهی ها رو فراموش کنه . غرور بیجاشو زیر پا له کنه . از اعتراف به اشتباه نترسه . نه شکست ظاهری این دنیا شکسته و نه پیروزی اون . اونی که باید تشخیص بده همونیه که به اراده اون پامونو به این دنیا گذاشتیم . البته همه اونایی که این چند هفته ای رو در کنارم بودند باهامون نیومدن ولی بچه ها همه بودند . دوست داشتم بیشتر با بچه ها باشم . باهاشون بازی کنم . یه دختر بچه خیلی خوشگلو با صورتی گرد و سفید و چشایی آبی دیدم که یه عروسک کهنه و پاره پوره بغلشه و به بقیه خیره شده .. مسئولش همون دور و بر بود . دختر خیلی گرفته بود . دستمو گذاشتم رو سرش و با موهای طلایی خوشگل کوچولو بازی کردم . -ببینم چرا تنهایی ؟/؟ چرا با بقیه بازی نمی کنی ؟/؟ -نمی خوام . پسرا خیلی بدن . نی نی رو پارش کردن . -چند سالته .. ساکت شد و حرفی نزد . بیشتر از پنج سال نداشت . -عزیزم تو که خودت خوشگل تر از این نی نی هستی . نی نی می خوای چیکار . -دوس دارم -می خوای وقتی که بر گشتیم یکی خوشگل و عروس واست بخرم ؟/؟ سرشو تکون داد و لبخند زد . -ببینم نی نی تو باباش کیه .. -بابا ؟/؟ بابا کیه ؟/؟طفلک چقدر گوشه گیر بود . حس کردم که نمی دونه بابا به کی میگن . آخه اون که بابا نداشت . آخه اون از وقتی که چش باز کرده بود دور و بر خودش آدمایی رو دیده بود که میومدن و می رفتن . شاید اگه یه روز گشنگی هم می کشید صداش در نمیومد . کسی هم نمی فهمید . -نمی دونی بابا کیه ؟/؟ سرشو به طرف بالا تکون داد .. اونو بغلش کردم . بوی تن پاکش آرومم می کرد و اون روح لطیف.و نگاه مظلومانه ای که به زمین خیره شده بود .عزیزم من بابات میشم .. اگه یه چیزی خواستی بهم بگو. اگه کسی اذیتت کرد بهم بگو .. دور و برمون شلوغ شده بود . -ببینم برای آدم بزرگا وقت نداری ؟/؟ -نگار به این عروس کوچولو که اسمشو یادم رفت بپرسم حسودیت میشه ؟/؟ -من به هرچی جز من وتو که در این دنیا وجود داره حسودیم میشه . چون همه دوستت دارن . می ترسم تو رو ازم بگیرن .. می دونستم داره باهام شوخی می کنه . نادر اونجا رو ببین دخترت و الهه دم در آوردن . دارن سبزه گره می زنن . همش زیر سر نیلوفره ..-نیلوفر بیا اینجا ببینم . مواظب این خوشگله باش . تنهاش نذار باهاش بازی کن . می دونم دختر خوبی هستی . خیلی آروم بهش گفتم اون بابا نداره . دلشو نشکنی ها . اگه دلش بشکنه شاید کسی نباشه که نازشو بکشه . اگه یه کسی نازشو بکشه لوسش کنه بهتر از اینه که دلش بشکنه ..-بابای خوبم هرچی تو بگی .. همه شاد بودند . گروهی داشتند آش رشته درست می کردند . یه عده سرگرم سیخ کشیدن کباب بودند . از گوشه کنار بوی دودکباب مستم کرده بود . نگار دستمو گرفت و گفت داری بهم بی توجه میشی ها . حالا کی باید از کی گله کنه ؟/؟ -چیکار کنم فرصت نمیدن . کوه و جنگل و رود خونه زیبا یه تنها در کنار یار بودنو کم داشت . من و نگار هر چه از جمعیت دور می شدیم بازم دور و بر مون آدم می دیدیم تا این که خودمونو رسوندیم پشت یه تخته سنگی که چسبیده به کوه و حاشیه رود خونه قرار داشت و از اونجا می شد زیباییها رو در خلوت دید . ما خیلی دور شده بودیم . -نگران بچه ها و بقیه ام نگار -نگران من نیستی . که بهت نیاز دارم ؟/؟ بازم دلم می خواد مثل اون روزا واسم حرفای قشنگ و عاشقونه بزنی .. خواستم یه خورده سر به سرش بذارم -تو که برات فرقی نمی کنه که من واست حرفای عاشقونه بزنم . احساس نیازی نمی کنی . سرشو گذاشت رو سینه ام . -اذیتم نکن نادر . می دونم که می خوای نازم کنی . اصلا بهت نمیاد که فیلم بازی کنی . اگه یکی ازم بپرسه چرا نادررو این قدر دوست داری هزار و یک دلیل دارم آخه کدومو بگم .. می دونی تو یه حس قشنگو در آدم به وجود میاری . اون وقتا که دانشجو بودیم همیشه پیش خودم می گفتم من که حالا دوست دخترشم و این قدر براش هیجان دارم اگه یه روز زنش بشم حتما خیلی زود واسش عادی میشم .. ولی حالا می بینم که تو داری خیلی بیشتر اون روزا حس تازگی و نشاط و جوونی رو در من بیدار می کنی . ساده تر بگم حس می کنم دوست دخترتم ..هنوزم اون هیجانو داری -فکر نمی کنی فیلم بازی می کنم ؟/؟ -بهت نمیاد هنرپیشه باشی نادر. یه دستشو توی دستم گرفتم تا گرمای عشقو با تمام وجودم حس کنم و با دست دیگه ام آروم موهای سرشو از گوشه های روسریش نوازش می کردم . -نادر ..-جووووووون -نادرررررر -جووووووووون .. آخه اینجا نمیشه نگار-چی رو نمیشه تو از کجا می دونی نمیشه اصلا از کجا می دونی من چی می خوام . اصلا بگو من چی می خوام .. -این که لباتو ببوسم تو رو ببوسم . -نادر دلم می خواد منو ببوس منو ببوس .. -از دست تو من دیوونه شدم . -تو که هیشکی رو ناراحت نمی کنی . دلت میاد دل منو بشکنی ؟/؟ -نگاه کن سمت راست ما کسی نیست . سمت چپ هم همین طور روبرو هم که هیچی و تازه یه خورده خودمونو پایین تر بکشیم این تخته سنگه جلومونو می گیره و از روبرو هم هیشکی ما رو نمی بینه پشت سر ماهم که یه کوه سنگی بلنده . حرفشو گوش کردم . بوسه با چشای بسته خیلی بیشتر لذت میده و می چسبه . منم به این احساس آرامش نیاز داشتم . ولی این بار گفتم بذار با چشایی باز اونو ببوسم تا نگار من با چشایی بسته لذت ببره . می ترسیدم از رسوایی . سرمو رو صورتش خم کرده و با بوسه عشق سلامی دیگر به سیزده به در کردیم (دادیم ). به روز عشق به روز صمیمیت ها . -دوستت دارم نگار .. -منم همین نادر . حس می کنم تا ابد تا همیشه با تو و برای توام . بازم لبامو به لباش چسبونده . آخ که چقدر دلم می خواست که چشامو می بستم . یهو دیدم یه سنگریزه ای خورد به پس گردنم .. ترسیدم هیشکی رو ندیدم . حتما تصادفی بوده . دومی رو که خوردم سرمو بالا کردم .. -نگار بیا در ریم . آبرومون رفت یه دختر و پسر از اون بالا ما رو دیدند . حساب اینجاشو نکرده بودیم .. -حالا این قدر سخت نگیر اونا هم حتما همو دوست دارن . -من دارم آب میشم .. پشت سرمو نگاه نکرده واگه نگار باهام نبود می دویدم . آخه باید خودمونو به آب می زدیم . رفتیم اون طرف رود .. یه پنجاه متری که رد شدیم نگار صدام کرد . نادر پشت سرتو ببین ؟/؟ سرمو بر گردوندم .. اون دو تا کبوتر عاشق نوک کوه نه زیاد بلند در حال بوسیدن هم بودند . من و نگار به اونا زل زده ماتمون برده بود . من بیشتر خشکم زده بود .. نمی دونستیم چی بگیم . یهو دیدیم دو تایی شون از اون بالا واسمون دست تکون دادند . نمی دونستم کدومشون بهم سنگ انداخته . کمی شجاع شده و هوس کردم که نگاررو ببوسم . کسی هم روبرومون نبود . فقط می خواستم دو سه ثانیه اونو ببوسم . تا لبامو گذاشتم رو لباش دو تا دختر از شیب روبرو اومدن پایین .. ..فقط یکیشون یه تیکه ای پروند که فهمیدم دارن میان طرف ما .. با صدای بلند می خوند به من نگو دوستت دارم که باورم نمیشه . -خوشم میاد نادر -از چی ؟/؟ -از این که همیشه تشنه هم باشیم -عشق تو هیچوقت سیرابم نمی کنه . احساس نیاز من به تو همیشگیه .. مثل نفس کشیدن . شایدم بالاتر از اون . -اینو راست میگی نادر حس می کنم حتی اگه حرفای عاشقونه ات تکراری هم باشه همیشه واسم تازه ودلنشینه . چون به یادم میاره که دوستم داری دستای همو گرفته تو چشای هم نگاه کردیم ویک زمان با احساس و اراده عشق خیلی آروم فریاد زدیم دوستت دارم دوستت دارم .... پایان .. نویسنده ... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عشق و ثروت و قلب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites