تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

شام مهتاب

صفحه  صفحه 6 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#51 | Posted: 9 May 2013 11:48
بعداز دقایقی صدایم کرد . با دلخوری به سر میز رفتم ؛ لقمه ای گرفت و در دهانم گذاشت و گفت :« باور کن دیشب قصد بدی نداشتم ؛ آنقدر از این دعوت غیرمنتظره خوشحال شدم که فکرمیکردم توهم به همان اندازه خوشحالی .بهرحال من را ببخش که همیشه با کارهایم باعث دلخوری تو میشوم ؛ میدونم کارم اشتباه بود . حالا اخم هایت را باز کن ؛ حیفه روز جمعه مان خراب بشه . اصلا من تماس میگیرم و میگویم جایی دعوت داریم ؛ قبوله ؟»
باز مثل همیشه با مظلوم نمایی دلم را سوزاند و دیگر اینکه پریا از من قول گرفته بود . دلم نمیخواست فکرکند که شاید بخاطر رابطه ای که با شایان داشته حسادت میکنم . آنقدر پریا در دلم نشسته بود که اصلا یک لحظه فکرنمیکردم روزی شایان عاشق و شیدای او بوده است .
بدون تامل گفتم :« نه ؛ پریا خیلی اصرار کرده ؛ نرفتنمان درست نیست . ولی خواهش میکنم دیگه برای جشن و مهمانی برنامه ریزی نکن . میخواهیم اگه بشه یکی دو هفته به شمال برویم .»
شایان دستانش را محکم به هم کوبید وگفت :« وای ؛ من می میرم برای شمال .»
کمتر از دو هفته وقت داشتیم که لباس مناسبی برای مهمانی بالماسکه تهیه کنیم . این هیجان انگیزترین مهمانی بود که دعوت شدم . در حقیقت یک نوع بازی بود . حتی تن صدایمان را هم باید تغییر میدادیم و اگر کسی کاری انجام میداد که باعث جلب توجه میشد و او را می شناختند از بازی اخراج میشد و باید لباس و ماسکش را بردارد و اصطلاحا رو باز بازی کند.
میدانستم که در آن مهمانی کاملا تنها خواهم بود ؛ چون حتی ستاره و شیدا را هم نمی شناختم و تنها یار و همدمم شایان بود ؛ البته اگر درد دسترس باشه .
همه مجاز بودند که از دو نوع لباس استفاده کنند یا لباس دلقک ؛ یا حیوانات کارتونی و کاملا پوشیده باشد ؛ از پنجه پا تا سر. نکته مهم دیگر اینکه هیچ کس جز همسر نباید بداند هرکسی چه پوشیده است و برای اینکه کسی لباسی مثل دیگری نپوشد ؛ باید بدون نام و نشان به شماه تلفنی که داده بودند تماس بگیرد و لباس خود را اعلام کند. بالاخره بعداز توافقی که با شایان کردیم قرار شد من در نقش توییتی و او هم گربه ای که همیشه به دنبال اوست درآییم . به هرصورت لباسها را تهیه کردیم ؛ اما دو تا مشکل داشت . یکی راه رفتن با آنها سخت بود و دیگر اینکه فضای داخل عروسک خیلی گرم بود و در فصل تابستان تحمل آن گرما واقعا عذاب آور بود.
چند روزی بیشتر به مهمانی نمانده بود ؛ هرچه نزدیکتر می شدیم اشتیاقم برای رفتن بیشتر میشد . به فکرنگاه های آزار دهنده آرش نبودم.فقط دلم میخواست این بالماسکه عجیب را ببینم و مثل همیشه تنها موردی که مرا دچار عذاب وجدان میکرد ؛ نگاه های سرد پدر بود که در چارچوب دلی ؛ بر روی دیوار ؛ به چشمانم خیره شده و مرا نهیب میزد.
ـ مهتاب تو کجایی؟ با خودت چه کردی! این همان آزادی است که سالها خون مرا در شیشه کردی تا آن را بدست بیاوری... اما به چه بهایی؟
نگاه پدر آتش به جانم میکشید و مرا بهم میریخت ؛ سعی میکردم هرجور شده از نگاهش فرار کنم ؛ حتی روی اینکه با او روبه رو شوم نداشتم . هر روز طبق عادت همیشگی با او تماس میگرفتم ؛ طنین صدایش دلنشین و آرام بخش بود ؛ اما جای آغوش پرمهرش را نمیگرفت.
یاد پدر دوباره تمام ذهنم را پر کرد ؛ ناخودآگاه از جابرخاستم و به سراغ تلفن رفتم .طبق معمول منشی گوشی را برداشت و بعد از چاق سلامتی به اتاق پدر وصل کرد.
ـ سلام پدر ؛ حالتون چطوره؟
ـ سلام به دختر گلم ؛ مهتاب تو خوبی؟ چی شده که یادی از پدر کردی.
با ناراحتی گفتم:« پدر بی معرفتی نکنید من که هرروز صبح تا با شما و مادر تماس نگیرم روزم آغاز نمیشود.»
با صدایی که ته آن بغض موج میزد گفت:« میدونی چند روز ندیدمت؟»
ـ من شرمنده هستم.
ـ دشمنت شرمنده باشه.
ـ امشب بیاید دور هم باشیم با ماهان هم تماس می گیرم .
ـ شما بیایید.
ــ نه پدر ؛ میدونید چند وقته خونه ی دخترتان نیامدید.
ـ باشه قبوله ؛ اما به شرطی که مهمان من باشید.
ـ این چه حرفیه که میزنید اینجا هم به شما تعلق داره . پول خودتان ...
نگذاشت حرفم تمام شود. با عصبانیت گفت:« مهتاب دیگه نبینم این حرف را بزنی ؛ من هستی و وجودم به شما تعلق داره ؛ هرچند کاری برای شما انجام ندادم و همیشه مثل یک حاکم دیکتاتور خواسته هایم را به شما تحمیل کردم.»
صدایش غم خاصی داشت که تمام وجودم را لرزاند .
ـ پدر این حرف را نزنید ؛ شما هم مثل تمام پدرها خوشبختی فرزندانتان را میخواهید شکر خدا من و ماهان که از زندگی مان راضی هستیم چرا این حرف را میزنید.
جوابم را نداد و بعد از مکث کوتاهی گفت:« امیدوارم همیشه خوشبخت باشید .»
حرفهای پدر بدجوری تکانم داد ؛ خدایا او از چه ناراحت است ؟ از وقتی که ازدواج کرده بودم ؛ او هم تغییر کرده شاید دچار عذاب وجدان شده که من بخاطر درس خواندن تن به ازدواج داده ام . او خیلی فرق کرده ؛ ساکت و آرام ؛ به زهرا هم مثل من و ماهان فشار نمی آورد. او را آزادتر گذاشته بود ؛ حتی در پوشیدن چادر هم اصراری نمیکرد.
شب پدر و مادر زودتر آمدند ؛ شایان به استقبالشان رفت و طبق معمول شروع به زبان ریختن کرد . مادر گفت:« حالا چه خبر که ما زحمت بدهیم .»
شایان گفت:« حالا دیگه خونه ی دخترتان زحمت شد ؛ اون هم سالی یکبار ؛ پس ما که هر روز خونه ی شما هستیم چه میگویید.»
پدر لبخندی زد و گفت:« منزل خودتان است.»
شایان گفت:« قربان لطفتان.»
و شروع به پذیرایی کرد . دقایقی نگذشت که محمد آقا و ماهان از راه رسیدند .با آمدن آنها به سرعت به اتاقم رفتم و روسری به سرکردم ؛ مثل گذشته جلو بستگان پوشیده بودم.آنها فکرمیکردند که این مهتاب همان مهتاب قدیمی است .حتی تصور هم نمیکردند که من در مهمانی های دوستانه چگونه لباس میپوشم و جلو آنها جانماز آب میکشم . وای از روزی که همه چیز برملا شود.
چادر مشکی ماهان را با چادر سفید گلداری عوض کردم . درحالیکه به سختی راه میرفت گفت:« این بچه ! داره پدرم را درمیاره . باور میکنی که حتی نفس کشیدن هم برام مشکله .»
ـ چه ربطی به این طفل معصوم داره ؛ مال این چادر مشکی است ؛ هوا خیلی گرمه .
ـ چه حرفهایی میزنی! برای من دیگه عادت شده . از وقتی که به یاد دارم این چادر همیشه همراهم بوده.
دستی به روی شکمش کشیدم و گفتم:حالا چقدر مانده؟
ـ دو هفته و پنج روز.
ـ آخ جون تا سه هفته دیگه من خاله میشوم.
مادر از راه رسید و گفت :« و من هم مادربزرگ.»
به سراغش رفتم ودستم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم و گفتم:« من قربان این مادر بزرگ خوشگل میروم.»
اخم هایش را درهم کرد و گفت:« واه ... خدا نکنه ؛ نفرین میکنی!»
گفتم:« مامان این حرفها را بینداز دور» و شروع کردم به قربان صدقه رفتنش. ماهان و زهرا غش کرده بودند از خنده . صدای پدر از سالن شنیده شد:
ـ چه خبره ! اگه اونجا بیشتر خوش میگذره ماهم بیاییم .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#52 | Posted: 9 May 2013 11:49
مادر گفت:«جای شما سبزه ؛ حالا خدمتتان میرسیم .»
با صدای بلند گفتم:« پدر شما راهم بی نصیب نمیگذاریم .»
با آمدن ما شایان رو کرد به محمد آقا وگفت:« خودتان را برای دادن یک سور حسابی آماده کنید.»
محمد آقا که ساکت و آرام نشسته بود با متانت گفت:« به روی چشم ؛ شما قابل بدانید ؛ ماهر کاری که از دستمان برآید انجام میدهیم .»
برای آوردن چای به آشپزخانه رفتم. هنوز ریختن چای به اتمام نرسیده بود که سرو کله ی شایان پیدا شد.
ـ چرا شما زحمت میکشید اجازه بدهید من میبرم.
ـ خوب زرنگ شدی!
ـ ما همیشه زرنگ هستیم ؛ شما قدر نمیدانید.
آن شب نگذاشت هیچ کس ازجایش بلندشود. زهرا چندبار برای کمک به آشپزخانه آمد اما او گفت: نه عزیزم امشب همه ی کارها به عهده ی من است . مهتاب جون تو هم برو بنشین که ببینند من چقدر هنرمندم.»
به سراغ پدر رفتم و کنارش نشستم و دستم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم و گفتم:
ـ گفتم که شما را هم بی نصیب نمیگذارم.
مرا محکم در بغل گرفت و گفت:« خیلی جات توی خونه خالی است.»
اشکی که در چشمانم حلقه زده بود در میان بازوانش پنهان کردم.شایان که مشغول چیدن میز شام بود گفت:« به به چه صحنه ی زیبایی ؛ پدرجون باور نمیکنید که این مهتاب چقدر شما را دوست داره.»
ناگهان بغضم ترکید پدر پیشانی و سرم را بوسید و گفت:« عزیز دلم ؛ چی دشه که اینقدر دل نازک شدی؟»
ماهان گفت:«دوری از خانواده واقعا سخته تا آدم بخواهد عادت کنه عمری میگذره.»
مادر به سراغم آمد و گفت:« قربانت برم ؛ ما که هر روز همدیگر را می بینیم .»
شایان هراسان جلو آمد و دو دستی به سرش کوبید و گفت:« خاک بر سرمن ؛ مقصر اصلی من هستم شرمنده که باعث ناراحتی همه شدم.»
آنقدر قیافه اش مسخره بود که ناخودآگاه خنده ام گرفت. شایان که همانطور مات و مبهودت مرا نگاه میکرد گفت:« واه ؛ واه ؛ حالا ما باید بخندیم یا گریه کنیم !»
و همه را به خنده انداخت.
شام را در محیطی گرم و صمیمی صرف کردیم .گهگاهی شایان با صحبتهایش لبخند بر لبهایمان می آورد.هر وقت که درکنار خانواده ام بودم؛آرامش خاصی به سراغم می آمد که برایم خیلی عجیب بود.من که همیشه دلم میخواست به نوعی از آنها جدا شوم حالا دلم پر میزد برای یک لحظه با آنها بودن.
آن شب پدر وقت رفتن به طوری که شایان متوجه نشود گفت:« مهتاب ؛ از زندگی ات راضی هستی؟»
آنقدر این سوال برایم غیرمنتظره بود که تا چندلحظه مردد پدر را نگاه کردم.چرا این سوال را کرد؛ من که هیچ وقت گله و شکایتی از زندگی ام نداشتم ؛ حتی از دعواهای کوچکمان هم نگذاشتم آنها بویی ببرند.شاید بخاطر آن چندقطره اشکی که نتوانستم کنترلش کنم این ذهنیت در ذهن پدر ایجاد شده . با لبخندی گفتم : « پدر ؛ شایان پسرخوبی است . چی شده که این سوال را کردید ؟ »
ـ هیچی عزیزم ؛ فقط میخواستم مطمئن شوم.
عشق چیست ؟ این سوالی بود که بارها و بارها از خودم پرسیدم . انسان باید چقدر یک نفر را دوست داشته باشد که نامش را عشق بگذارند . آیا همه چیز از همان نگاه اول شروع میشود و یک نگاه چنان تار و پود آدمی را می لرزاند که هیچ راه گریزی ندارد ؛ با اینکه از یک دوستی معمولی شروع و به یک عشق آتشین منجر میشود ؟
من که شخصا هیچ تجربه ای از عشق نداشتم ؛ یعنی هیچ وقت مردی جز شایان در زندگی ام نبود . او را خیلی دوست دارم ؛ اما فکرنکنم بتوان گفت عاشقش هستم ؛ او بیشتر نجات دهنده ی من است . کسی که با آمدنش رویاهایم رنگ واقعیت گرفت . هیچ وقت خواسته هایم را نادیده نگرفت و مرا به آرزوهای دیرینه ام رساند و هرچیزی را که روزی دور و دست نیافتنی می دیدم ؛ با کمک او به دست آوردم ؛ من حتی دوست داشتن او را سوای زوج های دیگر میدانستم . من بخاطر چیزی که همیشه خواستارش بودم و با آمدن شایان آن را به دست آورده بودم او را دوست میداشتم به حتم اگر او هم مردی به مانند پدر بود که آزادی هایم را میگرفت ؛ هیچ وفت نمیتوانستم کوچکترین علاقه ای به او داشته باشم .
شاهرخ و شادی در ذهنم تداعی شدند که چگونه دیوانه وار همدیگر را دوست میداشتند . یک سال طول کشید تا توانستند خانواده هایشان را به این ازدواج راضی کنند . چه روزهایی که شادی با چشمان گریان از بی وفایی روزگار می نالید ؛ چه روزهایی که برای دیدن شاهرخ لحظه شماری میکرد . یک روز اگر او را نمی دید مثل دیوانه ها بود ؛ حال و حوصله نداشت ؛ گوشه ای کز میکرد و به فکر فرو میرفت و هیچ کس جرات نزدیک شدن به او را نداشت .
اونموقع نمی فهمیدم که دوست داشتن باید از چه مرزی بگذرد تا به عشق برسد ؛ اما حالا می فهمم که از عشق خیلی فاصله دارم . آیا روی میشود که شایان را فقط و فقط بخاطر خودخواهی خودم .
جشن بالماسکه از راه رسید . همه چیز برایم جالب و دیدنی بود. برعکس همه ی جشن ها که با بچه ها می رفتیم اینبار فقط من و شایان بودیم ؛ با ورودمان یک آن وحشت زده چند قدم به عقب برگشتم ؛ اصلا برایم باور کردنی نبود . مثل اینکه وارد یک سیرک شده باشم . دستان شایان را چنان در دست فشردم که اگر آن لباس های پشمالو به تنمان نبود ؛ ناخن هایم در گوشت او فرو میرفت .
هیچ کس به استقبالمان نیامد ؛ فقط با ورود هر جفتی دست میزدند و هورا می کشیدند ؛ حرف زدن ممنوع بود ؛ مگر با تغییر صدا که برای من کار بسیار دشواری بود. آنچنان موزیک جو مجلس را بهم ریخته بود که هرکس از راه میرسید ؛ یکراست به سمت پیست رقص میرفت . تا مدتی حالت گنگ و گیجی داشتم که فکرم را نمیتوانستم متمرکز کنم . سعی کردم دوستانم را پیدا کنم ؛ اما کار بسیار سختی بود مثلا یک نفر را با توجه به مشخصاتش حدس زد ستاره است اما بعد از مدتی متوجه شدم که چند نفر دیگر همان مشخصات را دارند . گوشه ای ایستادم و به افراد خیره شدم ؛ آیا رابطه ای بین هر شخصی ؛ با نقابی که به صورت زده بود ؛ وجود داشت ؟ آیا کسی که نقاب پسرشجاع را به چهره داشت واقعا انسان شجاعی بود ؛ یا این جور میخواست وانمود کند . برایم خیلی جالب بود که همه را با چهره های جدید ارزیابی کنم . مثلا آن کسی که نقاب شیر و ببر یا پلنگ به چهره داشت ؛ به حتم عاشق قدرت بود یا نقاب خودم ؛ نشان دهنده ی این بود که بدون حامی نمیتوانم زندگی کنم ؛ حتی اگر حامی کسی نباشد جز یک گربه که همیشه برایم دندان تیز کرده باشد .
حدس زدم پریا لباس پینوکیو به تن کرده ؛ چون عاشق شیطنت بود . اما آرش کدام یک از این چهره ها میتواند باشد ؟ حتما آن گرگ بدجنسی که دندان های تیزش به صورت چندش آوری نمایان است و سعی در به دست آوردن طعمه ای دارد .
در سالن هوا حسابی گرم بود ؛ بطوریکه احساس خفگی میکردیم ویلا باغ بزرگی داشت ؛ اما بخاطر احتیاط که جلب توجه نکند و صدا از باغ بیرون نرود جشن را در سالن برگزار کرده بودند . با اینکه چند کولر همزمان باهم کار میکردند . اما جوابگوی گرمای فضای سالن ؛ با لباسهایی که به تن داشتیم نبودند . شایان به سراغم آمد و دهانش را با دو دست باز کرد و سرش را کنار گوشم آورد و با صدای بلند گفت :« کجا هستی ؟ خیلی دنبالت گشتم .»
ـ خیلی هوا گرمه ؛، ای کاش می رفتیم جای مناسبی پیدا میکردیم و ماسک هایمان را لحظاتی از صورتمان برمیداشتیم .
ـ حالا زوده ؛ کمی تحمل کن .راستی مهتاب کسی را شناختی ؟
ـ نه ؛ این کار خیلی سختیه .تو چطور ؟
ـ من یه حدس هایی زدم ؛ مثلا اون دلقک باید پریا باشد .
ـ از کجا مطمئنی !
ـ درست نگاه کن ؛ یه دقیقه آرام و قرار نداره . مثلا اون پسر شجاع قد بلند و خانم کوچولو کوتاه قد باید فرشید و شیدا باشند نظر تو چیه ؟
ـ نمیدونم ؛ شاید حق با تو باشه .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#53 | Posted: 9 May 2013 11:49
ـ حالا بیا برویم که جایت تو پیست خیلی سبزه .
و قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم ؛ دستم را گرفت و به همراه خود برد ؛ من رقص آن چنانی بلد نبودم و در بیشتر مجالس به عنوان تماشاگر کنار پیست می ایستادم و دیگران را تماشا میکردم . حتما حالا همه از شیوه ی رقصیدنم متوجه میشدند که کی هستم ؛ چون تنها کسی که خیلی بی احساس می رقصید من بودم . گرما بدجوری کلافه ام کرده بود و عرق از سر و رویم می چکید ؛ هر چه سعی کردم به شایان بفهمانم که دیگر تحملم تمام شده فایده ای نداشت . صدای موسیقی که حالا برایم آزار دهنده شده بود ؛ نمیگذاشت صدایم به گوش شایان برسد . او هم طبق معمول آن چنان در شور و هیجان فرو رفته بود که توجهی به اطراف نداشت . هرچه دستش را می کشیدم فقط سرش را تکان میداد ؛ به این معنا که کمی صبر کن . حسابی حرصم را درآورده بود ؛ مستاصل به اطراف نگاه میکردم ؛ ای کاش کسی را می شناختم تا از او کمک بگیرم . چندبار تصمیم گرفتم به باغ بروم ؛ اما فضای نیمه تاریک و وهم آور باغ مرا به وحشت می انداخت . خیلی از جفت ها را می دیدم که برای هوا خوری به باغ میرفتند .
حسابی کلافه شده بودم ؛ با عصبانیت به سمت شایان رفتم ؛ اما متاسفانه از او خبر نبود . به هرجا که نظر انداختم او را ندیدم . خدایا این مرد دیوانه است ؛ او که میداند من در اکثر مهمانی ها غریب هستم به خصوص این مجلس که همه غریبند . پس چرا اینطور با من رفتار میکند . آنقدر قاطی کرده بودم که حوصله فکرکردن نداشتم .
سالن آنقدر بزرگ بود و نفرات آنقدر زیاد که به سختی میشد در آن آشفته بازار کسی را پیدا کرد . با عصبانیت از در سالن بیرون زدم ؛ بدجوری دلم گرفته بود . او که می گفت عاشق و شیدای من است ؛ پس چرا در یک جمع ؛ اینقدر برایش بی اهمیت بودم که توجه همه را جلب میکرد !
چراغی در ایوان روشن بود ، اما صدای آزار دهنده موسیقی مرا از نشستن در آن مکان منصرف کرد .با ترس و وحشت از پلکان ایوان پایین رفتم ؛ باغ تا دور دستها در ظلمت و تاریکی فرو رفته بود ؛ فقط حدود هر دویست متری سوسوی چراغی دیده میشد که نورش آنقدر کم بود که شاید تا شعاع دو متری خود را بیشتر روشن نمیکرد . لحظاتی در پلکان ایستادم ؛ دلم میخواست هرجور شده خودم را از دست آن ماسک لعنتی نجات دهم ؛ اما باید از آن مکان دور میشدم . فکراینکه این مسافت را تا اولین روشنایی چگونه بپیمایم مرا به هراس انداخت . تصمیم گرفتم به سالن برگردم ؛ اما آنقدر از بی توجهی شایان دلم شکسته بود که پشیمان شدم و با اراده ای استوار درحالیکه بغض و کینه ام نسبت به شایان دو چندان شده بود با گامهاییی لرزان از کنار استخر عبور کردم ؛ چشمانم همچنان به اولین روشنایی خیره شده بود . خدا را شکر کردم که آسمان مهتابی بود ؛ اما درختان و بادی که شاخه و برگهای درختان را به این طرف و آن طرف می کشاند مرا دچار وحشت کرد و این وحشت وقتی به اوج رسید که سایه مسخره خودم را روی زمین دیدم . آنقدر ترسیده بودم که جیغ بلندی کشیدم و دوان دوان به سمت جلو دویدم . فقط فریاد میزدم و از خدا کمک میخواستم ؛ گاهی به عقب برمیگشتم و گاهی به اطراف می نگریستم . در ذهنم همه ی درختان به صورت هیولا شده بودند و مرا تعقیب میکردند ؛ یک آن قیافه ی تک تک بچه ها را با ماسک های مسخره ؛ درحالیکه همه با صدای بلند می خندیدند به وضوح دیدم . همچنان که به پشت سر نگاه میکردم و فریاد می کشیدم ؛ ناگهان سدی مرا از رفتن باز داشت و به جسمی مانند خودم برخورد کردم . خرس مهربان روبه رویم ایستاده بود. یک آن وحشت کرد و جیغ بلندی می کشیدم . وقتی متوجه شدم که او یک انسان واقعی است ؛ نفس راحتی کشیدم .باور نمیکنید چقدر از دیدن یک همنوع در آن تاریکی شب خوشحال شدم .
همانطور که با دستانم بازوان پشمالوی او را گرفته بودم ؛ نفس نفس زنان از او تشکر میکردم . با صدای دو رگه ای که معلوم بود آن را تغییر داده گفت : « بهتره ماسکت را برداری ؛ بدجوری نفست گرفته ؛ ممکنه حالت بد بشه .»
بدو اینکه جوابش را بدهم به سرعت ماسک را برداشتم . راحت و روان صحبت میکرد مثل اینکه سالها مرا می شناسد .
ـ خیلی ترسیدی ؟
ـ خیلی زیاد ؛ تا حالا توی عمرم اینقدر نترسیده بودم .
ـ حتی از نگاه کسی !
یک آن ترسیدم ؛ خدایا او کیست . با ترس و وحشت من من کنان گفتم :« میشه ، میشه خودتان را ... معرفی کنید .»
با دستپاچگی گفت :« حتما حتما ؛ بهتره اول یه جایی پیدا کنیم ؛ حسابی ضعف کردی .»
و بازویم را گرفت و مرا به سمت نور ضعیفی که در چند قدمی مان بود برد . حس راه رفتن نداشتم و به سختی خودم را می کشاندم .
ـ الان می رسیم ؛ به حتم هرجا که روشن است جایی برای نشستن هم وجود دارد .
چقدر این صدا برایم آشنا بود . هر قدر فکرکردم نتوانستم صاحب صدا را تشخیص دهم .
ـ خب بفرمایید ؛ این هم یک نیمکت .
ـ متشکرم . دستتان درد نکند . واقعا نمیدانم اگر شما نبودید من چه میکردم ؛ حتما تا حالا از هوش رفته بودم .
ـ من که کاری نکردم . من هم اگر برای هواخوری به باغ نیامده بودم ؛ به حتم صدای شما را نمی شنیدم .
ـ اِ ... شما هم از دست گرما فرار کردید !
ـ گرما هم یکی از علت های آمدنم بود . آخه میدونید من از این جور مهمانی ها خوشم نمی آید .
ـ چرا ؟
ـ به نظر من در پی هر چیز باید هدفی باشد . به مهمانی میرویم که بعد از مدتی دوستانمان را ببینیم و باهم گپی بزنیم و از بودن با هم لذت ببریم . وقتی همدیگر را نمی شناسیم ؛ هدف ازاین مهمانی چیست ؟ در این جشن فقط حق شناسایی جفتت را داری که آن هم باید از دیدارش محروم باشی . به نظر من این مهمانی بیشتر به کار بچه ها میخوره .
ـ اما برای من خیلی جالب بود ؛ البته تا موقعی که گرما اذیتم نکرده بود .
ـ چه چیز این مهمانی جالب و دیدنی است ؟
ـ من برای اولین بار به یک جشن بالماسکه دعوت شده ام ؛ اون هم به این سبک ؛ به نظر من هر کس ماسکی را انتخاب کرده که با روحیه اش هماهنگی داره . خیلی دلم میخواد آخر جشن ماسکها را از چهره بردارند تا ببینم حدسم درسته یا نه .
ـ چطور مگر؟
ـ مثلا کسی که ماسک پسر شجاع را زده ؛ باید ذاتا انسان شجاعی باشد ؛ یا لااقل به این خصلت خیلی علاقه داشته باشد که به دنبال ماسکی رفته که به آن شخصیت داستانی شباهت زیادی دارد .
ـ چه جالب !
ـ البته این یک فرضیه است و همه جا و همیشه صدق نمیکنه ولی درصدش خیلی زیاد است .
ـ اگر اینطوره ؛ خصوصیات اخلاقی شما را میتوان حدس زد . توییتی ... آرام ؛ مهربان ؛ عاشق آزادی و همیشه درحال فرار از دست گربه های مزاحم .
خنده ام گرفت و گفتم :درست حدس زدید .
ـ حالا من چگونه آدمی هستم ؟
لحظاتی فکرکردم . گفتم :« خرس ؛ حیوان آرام و مظلومی است به خصوص اگر صفت مهربان هم داشته باشد ؛ به نظر می آید همیشه در کمک کردن به دیگران اول صف ایستاده ای ؛ دلسوزی و با کسی کاری نداری مگر اینکه بهت نارو بزنند . اونموقع است که نقاب از چهره برمیداری و برای مبارزه خودت را آماده میکنی .»
ـ شاید با دیدنم نظرت عوض شود.
ـ منکه گفتم این احتمال است ؛ هرچند که چهره ات را ندیدم اما به نظر نمیاد آدم بدی باشی .
ـ اما متاسفانه ماانسانها همیشه براساس ظاهر مردم حکم می کنیم. فقط کافی از شخصی خوشمان نیاید ؛ اونموقع است که هر برچسبی به او می چسبانیم و در ذهن کوچکمان او را یک رذل اوباش می بینیم که

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#54 | Posted: 9 May 2013 11:50
برایمان دندان تیز کرده .
ـ چرا یک چنین نظریه ای دارید ؟
ـ چون خیلی از این موارد دیده ام .
ـ ولی همه مثل هم نیستند .
ـ همیشه همین فکر را می کنیم ؛ خودمان را سوای دیگران می بینیم .
یه جورایی به من برخورد و با قاطعیت گفتم :« منظورم شخص خودم نیست »
ـ میخواهی نقاب از چهره بردارم تا کلا نظرت عوض بشه .
ناخودآگاه گفتم :« آرش تو هستی !»
نقابش را از چهره برداشت و با لبخندی تلخ گفت :« دیدی گفتم ؛ چون تو در ذهنت خاطره ی خوبی از من نداشتی ؛ اولین کسی که در پلیدی و زشتی در ذهنت مجسم شد من بودم .»
با عجله گفتم :« نه اینطور نیست .»
ـ پس چرا اسم مرا گفتی ؟
ـ یک آن صدایت به نظرم آشنا آمد .
به چشمانم خیره شد و گفت :« قرار نبود به هم دروغ بگوییم . حالا بگو ببینمم چرا از من بدت میاد ؛ ماکه یکبار همدیگر را بیشتر ندیدیم .»
در صدایش صداقت موج میزد. نمیتوانستم به او دروغ بگویم باید همانطور که صادقانه سوال کرد به او جواب بدهم .
ـ نگاهت ؛ نگاهت یه جورایی وحشتناکه ؛ باور کن هر وقت نگاهم میکردی ؛میترسیدم .
ـ اما باور کن من منظوری نداشتم .در آن مهمانی تو را خیلی ساکت و آرام دیدم .باورم نمیشدکه تو همسر شایان باشی .شایان شیطون وکلک چه تناسبی با تو داره ؟! آنقدر تعجب کرده بودم که گاهی از روی حس کنجکاوی نگاهت میکردم که از شانس بدمن ؛ تو متوجه میشدی .
ـ آخه نگاهت خیلی سنگین بود .
غش کرد از خنده و گفت :« این جمله را شنیده بودم ؛ اما هیچ وقت فکر نمیکردم حقیقت داشته باشه . سرمیز شام هم اگر مزاحمت شدم علتی جز کمک کردن نداشت . خودت که میدونی ما مردهای ایرونی خیلی زود غیرتی میشویم . وقتی دیدم تو تنها به انتظار شایان ایستاده ای و او هم از لودگی خلاص نمیشود تا همسرش را همراهی کند ؛ حرصم گرفت و برای همین به سراغت آمدم تا در کشیدن غذا کمکت کنم.»
آنقدر از فکرهای ناجوری که در ذهنم پرورانده بودم خجالت کشیدم که از نگاه او پنهان نماند و گفت :« از این مسائل زیاد پیش می اید ؛ بهتره خیلی زود قضاوت نکنی .»
برعکس نگاهش که به نظرم خیلی سنگین بود ؛ زبان خوبی داشت . آن چنان سخن میگفت که خودم را به او خیلی نزدیک دیدم و از اینکه عجولانه درباره ی او قضاوت کرده بودم احساس شرمندگی کردم .گفتم :« از اینکه بابت ناراحتی شما شدم معذرت میخواهم . آخه میدونید ... چطور گویم ؛ من آن چنان شناختی از مردها ندارم . نمیدونم ...شاید کم تجربگی من باعث شد که اون شب آن برخورد را داشته باشم و شاید با دختران همسالم خیلی فاصله فکری دارم .»
آرش با تعجب گوش میداد و به خوبی مشخص بود که چیز زیادی از حرفهایم دستگیرش نشده. آخه او چه میدانست ؛ زندانی که در دوران کودکی و نوجوانی در آن رشد کرده ام ؛ آنقدر برایم سخت و غیرقابل تحمل بوده که کارهای شایان همه و همه به نظرم زیبا و دوست داشتنی است .
سرم را بالا آوردم و گفتم :« می بخشید ؛ مثل اینکه زیاد حرف زدم. نمیدانم چی شد که شما را مثل یک دوست دیدم و درد دلم باز شد همانطور که گفتید هیچ کس را نمیشه با یک نگاه شناخت و پی با باطنش برد.»
ـ خوشحال میشوم که بعنوان یک دوست مرا بپذیری . هیچ وقت از کنکاش در زندگی دیگران خوشم نمی آید و دلم نمیخواهد با سوال های بیجا تو را ناراحت کنم . اما این را بدان که شنونده خوبی هستم و اگر از دستم برآید ؛ راهنمای خوبی هم هستم .
ـ متشکرم ؛ درضمن معذرت میخواهم که نظر خوبی نسبت به شما نداشتم.
آهی کشید و گفت:« این چه حرفیه که میزنی ؛ همیشه زندگی برای من همینطور بوده . شاید خود زندگی هم نظر خوبی نسبت به من نداشته باشد . خب حالا بهتره برویم تا شایان نگران نشده .»
قدم زنان اما با خیالی آسوده به سمت ساختمان به راه افتادیم .
آرش گفت :« اینطور که شنیده ام دانشجوی پرستاری هستی ؛ از رشته ات راضی هستی؟»
ـ آره ؛ از کودکی به رشته های پزشکی علاقه داشتم.
ـ سال چندی ؟
ـ سال اول را به پایان رساندم .
ـ پس حالا حالاها باید پا بزنی .
ـ من خیلی به درس خواندن علاقه دارم . اگر خدا بخواهد بعد از لیسانس هم ادمه میدهم . شما چه کار میکنید دانشجو هستید یا شاغل؟
ـ هر دو . دانشجوی سال آخر پزشکی هستم و برای کمک هزینه تحصیلی ام در کانون زبان تدریس میکنم.
ـ چه عالی پزشکی ! همانطور که گفتم خیلی به این رشته علاقه داشتم اما به علت مسائلی برای کنکور آماده نبودم ؛ یعنی اصلا فکر نمیکردم که بتوانم در کنکور شرکت کنم. برای همین پرستاری را انتخاب کردم ؛ هیچ وقت فکرنمیکردم قبول شوم .آخه من چیزی نخوانده بودم . هرچه به یاد داشتم همان دروس دوران تحصیل بود .
ـ اینطور که معلومه باید شاگرد زرنگی باشی .
ـ ای بد نیستم . شما چطور؟ میخواهید ادامه بدهید .
ـ اگر خدا بخواهد دلم میخواهد جراح شوم . حالا ببینم چه پیش می آید .
ـ حتما خودتان را برای امتحانات تخصصی آماده می کنید .
ـ هنوز تصمیم نهایی را نگرفتم . با چند دانشگاه در اروپا و آمریکا تماس گرفتم شاید برای ادامه تحصیل به آنجا بروم .
ـ چه جالب !
ـ بهتره ماسکهایمان را بزنیم ؛ داریم به ساختمان نزدیک میشویم .
قبل از اینکه ماسک را بر سر بگذارم گفتم:« متشکرم ؛ هیچ وقت محبت شما را فراموش نمیکنم .»
ـ منکه کاری نکردم ؛ این یک وظیفه انسانی بود.
ـ غیر از وظیفه انسانی ؛ همین که باعث شدید به اشتباهم پی ببرم یک دنیا ممنونم . از این به بعد سعی میکنم با دید بهتری به مردم نگاه کنم .
ـ من هم متشکرم که مرا یک ساعتی از آن خفقان سالن نجات دادی .
وقتی وارد سالن شدیم هیچ فرقی نسبت به ساعت قبل نکرده بود ؛ حتی شایان متوجه غیبتم نشد و همچنان وسط مجلس مشغول لودگی و مسخره بازی بود . یاد حرف آرش افتادم :« بهتره راه بیفتیم تا شایان نگران نشده .» آن چنان جلوی آرش خجالت کشیدم که بدون هیچ صحبتی از او جدا شدم و به گوشه ی دنجی پناه بردم .
احساس پوچی ؛ سردرگمی و خرد شدن تمام وجودم را گرفت . حال عجیبی داشتم که تا آن روز برایم پیش نیامده بود . اینقدر برای شایان بی اهمیت بودم که او حتی متوجه غیبتم نشده ؛ یعنی بودن یا نبودن من برایش اهمیتی ندارد ! هیچ چیز به اندازه بی توجهی مرد دل یک زن را نمیتواند بشکند .
نمیدانم چه مدت بلاتکلیف و سرگردان در آن کنج خلوت نشسته بودم که شایان به سراغ آمد و دهان ماسکش راباز کرد و با صدای بلند گفت :« هی دختر کجایی ؟ هرچه دنبالت گشتم نتوانستم پیدات کنم گفتم حتما برای هواخوری به باغ رفتی .»
خیلی آرام گفتم :« خیلی ممنون که نگرانم شدی .»
او اصلا متوجه نشد چی گفتم ؛ دستم را گرفت و گفت :« بیا ؛ بیا برویم که مجلس آنطرف گرم تر است .»
بدون اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم مرا مانند یک بره با خود برد .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#55 | Posted: 9 May 2013 11:51
تا یک هفته با شایان به خاطر رفتار ناشایست آن شب قهر بودم . وقتی به خانه رسیدیم با اینکه خیلی خسته بودم ؛ نتوانستم خودم را کنترل کنم و ناگهان مثل یک بمب ترکیدم .
ـ آخه به تو هم میگویند مرد ؛ یکی دو ساعت از زنت خبر نداشتی ؛ هیچ خیالی نبود . پیش خودت فکرنکردی در آن آشفته بازار که کسی ؛ کسی را نمی شناسد چه بر سر زنت آمده ! یعنی من اینقدر برای تو بی ارزش هستم که نتوانستی یک لحظه به من فکرکنی که کجا هستم و چه میکنم . شاید هم بارها جلو دیدگانت ظاهر شدم اما به خود گفتی :« گور پدر زن و همسر ؛ دم غنیمته ؛ حتما همین اطرافه دیر یا زود پیداش میشه .
وقتی حامی ام ؛ تنها کسی که میتونم بهش تکیه کنم تویی ؛ وای به حال دیگران . شایان به خدا داری از زندگی خسته ام میکنی . مردی که در رویاها به دنبالش میگشتم ؛ مردی که فکرمیکردم با آمدنش تحولی در زندگی ام به وجود می آورد و مرا از آن سردرگمی نجات میدهد ؛ تو هستی ؟... من که فکر نکنم و حالا می بینم در کلاف سردگم تری دست و پا میزنم . شاید قبل از ازدواج امید داشتم کسی پیدا میشود و ناجی من خواهد شد ؛ اما بدبختانه حالا دیگر آن امید هم وجود نداره .
طبق معمول مثل آدمهای فلک زده نشسته بود و به حرفهایم گوش میداد و کوچکترین اعتراضی نمیکرد . فقط وقتی دید که عقده های دلم را خالی کردم و کمی آرام گرفتم ؛ درحالیکه دستی به سرش میکشید گفت :« حق با توست .»
با شنیدن این جمله آتش گرفتم و دهان باز کردم که هرچه ناسزاست نثارش کنم اما قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم ؛ به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و دستش را به روی دهانم گذاشت و گفت :« خواهش میکنم ؛ خواهش میکنم چند لحظه آرام بگیر. میدانم که همیشه همین جمله را تکرار میکنم ؛ اما اینبار برای اقرار کردن است ؛ نه معذرت خواهی . تو دست میگویی ولی باور کن که عمدی در کار نیست وقتی در چنین مجالسی قرار می گیرم ؛ زمان و مکان را از یاد میبرم ؛ مثل اینکه غیر از خودم کسی وجود ندارد . به جان خودت که میدانی چقدر برایم عزیز هستی ؛ بارهاو بارها خودم قول دادم که تو را تنها نگذارم و در کنارت بمانم ؛ اما ناگهان جو مجلس مرا می گیرد و همه چیز را به فراموشی می سپارم و یک موقع به خود می آیم که دیگر دیر شده . باید این عادت زشت را ترک کنم ... تو باید کمکم کنی .»
با عصبانیت گفتم :« ممکنه بفرمایید چطوری ؟»
ـ نمیدونم یه جوری باید کمکم کنی . به سراغم بیا و سعی کن مرا تنها نگذاری .
ـ شایان داری حرصم را درمی آوری ؛ بارها و بارها به سراغت آمدم ؛ میدونی جوابت چی بود ؟« الان می آم .» و همان آمدنی که تا وقت برگشتن به خونه طول کشیده به خدا دیگه خسته شدم . بهتره یه فکردرستی بکنی . اینطور زندگی کردن برایم خیلی سخته ؛ فکرنکنم بتونم دوام بیاورم .
اما چطور میتوان کسی را که سالهای سال این چنین زندگی کرده تغییر داد ؟!دو سه هفته ای روشش را عوض میکرد اما ناخودآگاه همان میشد که بود و باز هم معذرت خواهی و سعی در تغییر دادن خود .
کم کم آنقدر دنده ام پهن شد که خودم را به بی خیالی زدم . از آن همه بحث و جدال چه حاصل ؟ یا باید تحمل میکردم یا باید برمیگشتم به همان زندان قدیمی که حالا به مراتب سختگیری شان بیشتر هم میشد . آنموقع که دخترخانه بودم آزادی نداشتم ؛ چه رسد به یک بیوه با عقاید سخت پدر . شایان هم به خوبی رگ خواب مرا به دست آورده بود. او میدانست که من چاره ای ندارم و زندگی با او را به مراتب به خانه پدری ترجیح میدهم و خیلی راحت با معذرت خواهی و چشم گفتن زبان مرا می بست .
یک هفته ای و گاهی بیشتر با او قهر میکردم ؛ اما مگر دست بردار بود . هر روز با دسته گلی به خانه می آمد ؛ کارهای خانه را انجام میداد ؛ قید دوستانش را میزد هر کاری که داشتم بدون چون چرا انجام میداد و آنقدر دورم را میگرفت تا بالاخره آشتی میکردم و باز دوباره روز از نو . شاید بتوان گفت بهترین دوران زندگی ام با شایان ؛ در همین قهر کردن ها خلاصه میشد . وقتی با او قهر میکردم یک مرد تمام عیار میشد . بهترین مرد دنیا ، همزبان ؛ مهربان و دلسوز . دلم میخواست این قهرکردن هاتا قیامت ادامه داشته باشد .
و من روز به روز بیشتر شیفته او میشدم و خطاهایش برایم کمرنگ و کمرنگ تر میشد . حتی وقتی فهمیدم که یکسال دیگر از دانشگاهش باقی مانده ، باز هم نتوانستم نظرم را نسبت به او عوض کنم . وقتی با دلخوری به او گفتم :« چرا از من پنهان کردی ؟» با زبان چرب و نرمش مرا آرام کرد و گفت :« هرکاری کردم بخاطر تو بود. دلم نمیخواست ناراحت شوی . چندبار خواستم برات توضیح بدهم ؛ اما وقتی قیافه مهربان تو را می دیدم ؛ پشیمان میشدم ؛ حالا هم قول میدهم جبران کنم .»
روزهای زندگی برایم مثل یک تقویم شده بود. برگ برگ آن به سرعت ورق میخورد و جز خاطره ای کمرنگ چیزی در ذهنم باقی نمیگذاشت .
پریا بطور معجزه آسایی مرا شیفته خود کرد . دختری که همه از او فراری بودند و او را مانند یک قارچ سمی میدانستند ؛ برای من یک دوست صمیمی بود؛ حتی صمیمی تر از ستاره و شیدا .
دختر پاکی که در زیر نقاب بدنامی زندگی میکرد؛ دختری که همه مرا از با او بودن منع میکردند وحرفهایی پشت سر او میزدند که از شنیدنش حالم بهم میخورد. البته ناگفته نماند ؛ باتوجه به ظاهر پریا و گشتنش با پسرهای مختلف ؛ هیچ کس غیر از این برداشت نمیکرد؛اما برای من هیچ اهمیتی نداشت . به جرات میتوانم بگویم صفا و صداقتی که پریا داشت در هیچ کس ندیدم. دختری که زندگی اش را پوچ و بی حاصل میدانست و سعی در انتقام گرفتن از زندگی داشت .
روزهای اول دوستی مان ؛ منهم مثل بقیه فکر میکردم وبه نوعی از دوستی با او وحشت داشتم ؛ به خصوص که زمانی دوست صمیمی شایان بود ؛ اما کم کم با چند جلسه رفت و آمد مرا مجذوب خود کرد و وقتی داستان زندگی اش را برایم بازگو کرد . یاد حرف آرش افتادم که میگفت :«هیچ وقت زود قضاوت نکن.»
آن سال آنفلونزای سختی از پدر گرفتم بطوریکه مرا دو هفته خانه نشین کرد. پریا وقتی فهمید که من بیمار هستم ؛ با دلخوری به خانه مان آمد وگفت :« من اگر هر عیبی دارم ؛ در دوستی با مرام هستم . چرا زودتر به من خبر ندادی ؟»
ـ آخه این بیماری مسری است ؛ میترسم توهم بگیری .
ـ ای بابا این چه حرفیه که میزنی ! دوستی را برای همین روزها گذاشته اند .
او هر روز صبح به خانه مان می آمد و از من پرستاری میکرد. حتی به مادر زنگ زد و گفت :« شما نگران مهتاب نباشید ؛ من خودم از او مراقبت میکنم .»
آن زمان بود که فهمیدم پریا چگونه دختری است ، او خیلی بد سیگار میکشید ؛ روزی یک پاکت و گاهی بیشتر ؛ طی مدتی که پیش من بود ؛ سعی میکرد سیگارنکشد ؛ یا به تراس میرفت . هرچه به او اصرار میکردم خودت را اینقدر عذاب نده . میتونی در سالن ؛ یا آشپزخانه بکشی ؛ میگفت :« نه ؛ این سیگار برای تو سم است همین که دودش در محیط خانه پخش بشه؛ حالت رو خراب تر میکنه . آن هم با این ریه ای که تو داری .»
آنقدر خودم را با او صمیمی دیدم که یکروز بدون هیچ مقدمه ای داستان زندگی ام و اینکه چگونه شایان در مسیرم قرار گرفت و به امید آزادی با او ازدواج کردم را برایش بازگو کردم . او هم دلسوزانه به حرفهایم گوش کرد وگفت :« همیشه فکر میکردم که زندگی خودم عجیب و شنیدنی است ؛ اما حالا با شنیدن داستان زندگی تو ؛ می فهمم که سخت در اشتباه بودم . من با یک انتخاب غلط زندگی ام را تباه کردم و هیچ کس را جز خودم مقصر نمیدانم .برای زندگی تو دیگران تصمیم میگرفتند .اما برعکس تو ؛ من همیشه درخانه حرف حرف خودم بود ؛ یکدنده و لجباز .بطوریکه هیچ کس نمیتوانست اظهارنظری بکند .
یکی یکدانه پدر و مادرم بودم که بعد از شانزده سال زندگی مشترک ؛ خداوند مرا به آنها داده بود. آنقدر به من بها دادند که خودم را گم کردم ؛ اگر ستاره آسمان را میخواستم ؛باید برایم مهیا میکردند . نمیدونی چه کیفی داره که همه گوش به فرمانت باشند و برای تو زندگی کنند . وضع مالی پدرم ؛ خب البته نه به اندازه پدر تو ؛ اما آنقدر بود که هرچه بخواهم برایم تهیه کند . فکر میکردم همیشه یکه سوار میدان خواهم بود و هیچ وقت فکرنمیکردم به کسی آنقدر دل ببندم که بنده بی چون و چرای او شوم .
سال دو دانشکده بودم که با میلاد آشنا شدم ؛ پسر خوش تیپ و شیک پوش و مغروری که اکثر بچه های دانشکده را در خماری گذاشته بود ؛ یعنی اصلا کسی را تحویل نمیگرفت . مدتها توی نخش بودم ؛ اما او کسی

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#56 | Posted: 9 May 2013 11:57
نبود که دم به تله بدهد .البته شاید هم حق داشت .من اززیبایی بهره ای نبرده بودم ؛ او دخترهای زیبا و خوشگل را تحویل نمیگرفت .چه رسد به من که در مقابل آنها صفر بودم . آیا عشق زشتی و زیبایی می شناسد ؟ کسی که زشت است حق دوست داشتن ندارد ! برای به دام انداختن او نقشه های مختلفی با دوستانم کشیدم ؛ اما فایده نداشت . چندبار به او تلفن زدم حتی سر راهش قرار گرفتم ؛ اما او با پوزخندی از کنارم رد شد .هیچ باور نمیکردم کسی که هرچه اراده میکرد بی کم و کاست برایش مهیا میشد ؛ حالا نتواند او را به دست آورد. غرورم بدجوری جریحه دار شده بود . بالاخره تصمیم گرفتم او را تعقیب کنم ؛ باید می فهمیدم چه کسی در زندگی اش وجود دارد . چند روز او را تحت نظر گرفتم تا بالاخره به هویت او پی بردم . باورم نمیشد این همان بچه درس خوان و سر به زیر دانشکده باشه ؛ این میلاد با آن میلاد زمین تا آسمان فرق داشت . هر روزش را با یک دختر میگذراند ؛ آن هم چه دخترانی ؛ یکی
از یکی خوشگل تر و لوندتر . تازه اونموقع فهمیدم که سخت در اشتباهم .برای به دست آوردن میلاد باید خیلی بهتر از آنها باشم . اما چگونه ؟ روحیه خودم را کاملا باخته بودم و آنقدر دلسرد و ناامید شده بودم که قصد کردم قید دانشگاه را بزنم و با نرفتنم فکر او را از سر بیرون کنم.
طی سالهای زندگی ام تنها چیزی که برایم مهم نبود ؛ قیافه ی ظاهری ام بود ؛ چون هرچه میخواستم در اختیارم بود و پدر و مادرم روزی هزار بار قربان صدقه ام میرفتند و این میلاد بود که مرا متوجه عیوب ظاهری ام کرد ؛ که ای کاش هرگز این کار را نکرده بود . درست یادمه اواسط دی ماه تصمیم گرفتم سرنوشت خودم را عوض کنم ؛ اما افسوس آنقدر نادان بودم که نمیدانستم آن چیزی که خدا مقرر کرده؛ عوض کردنی نیست . اون ترم که دیگر چیزی به پایانش نمانده بود با گواهی دکتر سرکلاسها حاضر نشدم و غیابی امتحان دادم و ترم بعد را مرخصی گرفتم . به اتفاق مادرم پیش یک جراح پلاستیک خیلی معروف رفتیم ؛ کسی که بهترین کار را انجام میداد و بالاترین دستمزد را میگرفت . از او خواستم کاملا فرم صورتم را تغییر دهد . از کشیدن چشم تا گونه گذاری و عمل بینی و فک . بااینکه هزینه زیادی میبرد ؛ پدر و مادر خم به ابرو نیاوردند .به دکتر سفارش کردم که میخواهم شاهکار خلقت را به روی صورتم پیاده کنی . دکتر گفت :« دخترم ! من همیشه سعی میکنم بهترین کار را ارائه دهم اما این را بدان عمل سختی در پیش داری . چندین بار باید زیر تیغ جراحی بروی ؛ بیهوشی های متعدد و حتی خطر مرگ هم وجود
دارد ؛ با این تفاصیل تو حاضری همه ی خطرات را به جان بخری .»
مصرانه گفتم :« بله .»
دکتر گفت :« دخترم درسته که کار من دخالت در کار خداست اما این نصیحت را به همه ی بیمارانم میکنم ؛ از آن نعمتی که خداوند بهت عطا کرده شاکرباش ؛ یک روز شاید افسوس بخوری که چرا این کار را انجام دادی .»
ـ نه هیچ وقت پشیمان نخواهم شد . آقای دکتر بعد از این عمل میخواهم روی بدنم کار کنید و چربی های اضافی را در بیاورید ؛ یک هیکل متناسب .
دکتر با تعجب نگاهم کرد وگفت :« تو میخواهی با خودت چه بکنی ؟»
خندیدم و گفتم:« شاهکار خلقت .»
یک ماه در بیمارستان بستری بودم ؛ سه بار زیر تیغ جراحی رفتم ؛ خدا میداند که چقدر درد کشیدم و تنها با مرفین آرامم کردند .روزی صدبار بد و بیراه نثار میلاد میکردم و درحالیکه دندان هایم را از شدت درد بهم میفشردم ؛زیر لب میگفتم :« منتظر انتقام من باش .»
تنها نیرویی که در آن روزهای سخت توانست مرا آرام کند ؛ همان حس انتقام بود که لحظه به لحظه شدیدتر میشد . وقتی قیافه پدر و مادرم را می دیدم که مثل شمع درحال آب شدن بودند ؛ کینه ام نسبت به میلاد بیشتر میشد . بهرحال بعد از آن همه درد و ناراحتی روز موعود فرار رسید ؛ دلشوره و استرس داشتم بطوریکه نمیتوانستم خودم را کنترل کنم . نکنه خدا از اینکه در کارش دخالت کردیم قهرش بگیره ؟ وای اگه صورتم خراب تر بشه چه بکنم ؟ آرام و قرار نداشتم و ذهنم صحنه های ناخوشایند را به تصویر میکشید ؛ دست یخ کرده ام را در دستان مادر هنوز به یاد دارم دکتر سرحال و خندان وارد اتاق شد و دستهایش را بهم کوبید وگفت :« خب حالا آماده هستی ؟»
با سر جواب مثبت دادم . دکتر سگرمه هایش را درهم کرد وگفت :« هی دختر ! چرا اینقدر ضعف کردی ! اونهمه شجاعت چه شد ؟ هیچ نگران نباش این دستان من با نیروی خداوندی کار میکند و حالا شاهکار خدا را می بینی .»
صورتم را باز کرد و درحالیکه دقیق به اعضای صورتم نگاه میکرد گفت:« برای خودم هم باور کردنی نیست ....»
بااینکه نمیتوانستم دهانم را زیاد باز کنم ؛ به آهستگی گفتم:« دکتر چی شده ؟»
بدون اینکه جوابم را بدهد ؛ رو به مادر کرد و گفت :« نظر شما چیه ؟»
مادردر حالیکه اشکش را پاک میکرد ؛ متعجبانه مرا نگاه کرد و گفت :« عالیه ؛ خیلی عالیه . خدایا باورم نمیشه این پریای من باشد .»
با ترس و وحشت گفتم:« آیینه ؛ لطفا یک آیینه به من بدهید .»
وقتی خود را در آیینه دیدم ؛ باورم نمیشد خدایا این من هستم ! با تعجب به چهره خود خیره شده بودم و زیر لب خدا را شکر میکردم . صورتم ورم داشت و زیر چشمانم کبود بود ؛ اما زیبایی به وضوح در چهره ام نمایان بود . دلم میخواست به دست و پای دکتر بیفتم و او را غرق بوسه کنم . دست او را گرفتم و به لبانم نزدیک کردم . اما دکتر مانع شد وگفت :« نباید تا چند هفته ای به صورتت فشار بیاوری . از بوسیدن ؛ گریه کردن و اخم کردن جدا خودداری کن.»
خلاصه سرت را درنیاورم ؛ازآن روز پریا شد مثل یک پری دریایی .
باید هرچه که مرا به یاد پریای سابق می انداخت از بین میبردم .محل زندگی مان را تغییر دادیم ؛ ماشینم را عوض کردم ؛ عکس ها و خاطرات گذشته را سوزاندم ؛ حتی دلم میخواست که نام خانوادگی ام را عوض کنم ؛ اما این دیگر توهینی بود به پدر دوست داشتنی ام که هیچ چیز برایم کم نگذاشته بود . هر وقت به آیینه نگاه میکردم به وجد می آمدم ؛ اصلا باورم نمیشد این همه تغییر کرده باشم . زیبایی خیره کننده ای که هیچ کس تاب مقاومت در مقابلش نداشت . اونموقع بود که فهمیدم پول چه میکند .
اول مهر از راه رسید . باور نمیکنی . آن شب تا صبح خواب به چشمانم راه پیدا نکرد . دلشوره ؛ هیجان و خوشحالی همه و همه در وجودم طغیان کرده بود. آرایش ملایمی کردم و مقنعه را به سر کشیدم ؛نمیدانستم تا ساعتی دیگر چه پیش می آید . آنقدر استراس داشتم که در طول راه چندبار نزدیک بود تصادف کنم . به هر بدبختی خود را به دانشگاه رساندم . ماشین را پارک کردم و دقایقی سرم را روی فرمان گذاشتم وسعی کردم اضطراب درونم را از بین ببرم .
با ورودم به دانشگاه ؛ سنگینی نگاه اطرافیان آزارم میداد و صدای گروپ گروپ قلبم را به وضوح می شنیدم ؛ شکر خدا همه ی دوستان قدیمی ام یک ترم از من بالاتر بودند و به ندرت همدیگر را می دیدیم . تازه با این قیافه و تیپ جدید فکرنکنم قابل شناسایی بودم .
نظر همه ؛ از دختر تا پسر را جلب کردم . تکه ای شده بودم که قابل توصیف نبود . حالا یدگر با سر بالا و گردنی کشیده راه میرفتم . دیگر قصد به دام انداختن میلاد را نداشتم ؛ این او بود که حالا حالاها باید به دنبالم می دوید .. هنوز ظهر نشده بود که آوازه ام در دانشگاه پیچید . همه برای دیدن دختر زیبای گندمی سر و دست می شکستند ؛ میلاد را در جمع دیدم . با دیدنش دلم فرو ریخت و تا چنددقیقه هیجان همان عشق قدیمی شدت گرفت ؛ اما من با خدای خود عهد بسته بودم که میلاد را برای هیمشه فراموش کنم و دل به هیچ مردی نسپارم ؛ جز برای انتقام گرفتن .تصمیم داشتم مردها را شیفته و شیدای خود بکنم و وقتی به مرز جنون رسیدند آنها را با یک اردنگی از خود برانم . کسانی که فقط ظاهر آدمی برایشان مهم باشد باید بدتر ازاینها به سرشان بیاید ؛ همه ی وجودم تنفر بود .
خیلی زود شماره تلفن همراهم را به چنگ آورد . روزی چندبار تماس میگرفت ؛ اما من با لوندی و دلبری او را از سرخود باز میکردم . آنقدر او را حریص کردم که همه ی دانشگاه متوجه شدند که او عاشق و شیدای من است . بالاخره بعد از دوماه اولین قرار را با او گذاشتم ؛ در پوست نمی گنجید و از خوشحالی نمیدانست چه

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#57 | Posted: 9 May 2013 12:06
بکند . اما باور نمیکنی مهتاب ؛ با دیدن قیافه زبون و بیچاره او تنفرم صدچندان شد .کسی که روزی برایش می مردم ؛ حالا کوچکترین علاقه ای به او نداشتم . یاد روزهایی افتادم که با او تماس میگرفتم و از عشق و دلدادگی ام میگفتم و او با لبخندی موذیانه و حرفهای نیشدارش مرا از سرخود باز میکرد ؛ چقدر گریه کردم ؛ التماس کردم ؛ خودم را تا آخرین درجه پستی پایین آوردم تا شاید دلش بسوزد و حالا غرور از دست رفته ام را میخواستم بازگردانم .
در همان اولین ملاقات از من خواستگاری کرد .شاید یک روز آرزوی چنین پیشنهادی را داشتم . ولی حالا ... او مرا سوزاند ؛ پس باید صدبار بسوزد . یکسال با هم دوست بودیم و او هر روز بیشتر از قبل شیفته ام میشد . بااینکه دختر دل نازکی بودم اما مثل اینکه دلم به سنگ تبدیل شده بود و یک روز با کمال خونسردی به اوگفتم که هیچ احساسی نسبت به او ندارم .
آتش گرفت ؛ دیوانه شد ؛ گفت :« خودم را میکشم ؛ قید درس و دانشگاه را میزنم ؛ آواره بیابان میشوم.»
گفتم :« برایم مهم نیست .» هر روز پدر و مادرش را به در خانه مان می فرستاد . مادرش اشک میریخت و التماس میکرد که پسرم دارد از دست میرود .»
پدر و مادرم خیلی اصرار کردند که او پسر خوب و خانواده داری است ؛دیگر چه میخواهی ؟ بهتره قبول کنی . اما جوابم منفی بود .
دیگر از آن زمان میلاد را ندیدم . اینطور که شنیدم به کانادا رفت و برای همیشه همانجا ماندگار شد . هرچند ازاین همه قساوت قلب تا مدتها از خودم بدم می آمد ؛ اما من دیگر آن پریای سابق نبودم . با اذیت کردن پسرها دلم خنک میشد و این شد زندگی من .همه و همه برای اینکه یه جوری به من دست پیدا کنند به دنبالم بودند ؛ حتی کسانی که قصد ازدواج داشتند . من هم همه ی آنها را تشنه نگه میداشتم . تا موقعی با آنها بودم که تقاضای ازدواج نکنند و قصد دست درازی نداشته باشند . وقتی به نیت پلید آنها پی میبردم ؛ ارتباطم را قطع میکردم . حالا شاید همه مرا دختر بدنامی بدانند ؛ اما پیش خدا سربلند هستم که دست هیچ مردی تاکنون به من نخورده و این را به جرات میتوانم بگویم که دختر پاکی هستم .
فکرنکن وقتی بار سنگین بدنامی را به دوش میکشم برایم راحت است ؛ هروقت که نگاه های سنگین اطرافیان را به روی خود حس میکنم ؛ دلم میخواهد در این دنیا وجود نداشته باشم .وقتی پچ پچ دوستانم را می شنوم ؛ هرچند که خودم را به نشنیدن میزنم ؛ اما بغض تمام وجودم را میگیرد و آرزو میکنم که آسمان بر سرم خراب شود . هر وقت پسرهایی را می بینم که دور هم جمع شده اند و با آب و تاب از لحظاتی که با من بوده اند ؛ با هم صحبت میکنند و چرت و پرت میگویند ؛مخم سوت میکشد ؛ به خودم و زمانه بد و بیراه میگویم .
هرچه کردم خودم کردم و از هیچ کس هم گلایه ای ندارم ؛ پشیمان هم نیستم .نمیدانی چه کیفی داره از اینکه مردی را ذلیل و بیچاره ببینی . در طول این چند سال همه نوع مردی را دیده ام ؛ از پولدار گرفته تا فقیر ؛ از تحصیل کرده تا بی سواد ؛ از خانواده ی اصیل تا بی اصل و نسب همه و همه در پی هوس های خود بوند و بس .
فقط تنها مردی که توانستن مانند یک برادر به شانه هایش تکیه کنم آرش بود ؛ او مرا ؛نه برای جسمم خواست و نه برای زیبایی خیره کننده ام ؛ او تنها کسی است که با من هم فکر و هم عقیده است .او تنها حامی من است که مانند یک شیر از حریم من مراقبت میکند . دوستی من و او خیلی اتفاقی بود . مدتی با پسرپولدار و گردن کلفتی ؛ که به قول خودش حاضر بود اگر با او ازدواج کنم همه ی دارایی اش را به پایم بریزد ؛ دوست بودم . او هم یک عاشق و شیدای دیوانه بود ؛ مهمانی های بزرگ میداد تا مرا به رخ دوستانش بکشد . اوبیشتر از این لذت میبرد که در جمع ؛ مرا در کنار خودداشته باشد و برای اینکه مرا از دست ندهد ؛ تا جایی پیش رفت که در یک مهمانی تقاضای خود را عنوان کرد . وقتی جواب منفی مرا شنید ؛ مثل دیوانه ها شد . او که باور نمیکرد دختری دست رد به سینه اش بزند ؛ حال عجیبی پیدا کرد ؛ خون در چشمانش جمع شد و درحالیکه به سختی نفس میکشید به طرف من حمله کرد آن شب مرگم را جلو چشمانم دیدم و فهمیدم که دست به چه بازی خطرناک و کثیفی زده ام . من که همیشه برای احتیاط چاقویی در کیفم داشتم ؛ به سرعت آن را بیرون آوردم و به روی رگ گردنش گذاشتم . حال بدی داشتم مثل بید میلرزیدم و نفسم بالا نمی آمد ؛ بدون آنکه متوجه باشم ؛ آنچنان نوک چاقو را روی گردنش فشار دادم که خون جاری شد . با دیدن خون خیلی ترسیدم ؛ اما پیش خود گفتم :« اگر بفهمه ترسیدم ؛ همه چیز تمامه .» نفس عمیقی کشیدم و با صدای محکمی گفتم :« به خدا قسم اگر یه قدم جلو بیایی چاقو را تا دسته در گلویت فرو میکنم .»
آنقدر ترسیده بود که جرات حرف زدن نداشت ؛ فقط با سر جواب مثبت داد . خدا میداند چه حالی بودم ؛ ولی وقتی حال و روز او را بدتر از خودم دیدم ؛ جرات پیدا کردم و پا به فرار گذاشتم .هنوز به سرکوچه نرسیده بودم که دیدم چندنفر به دنبالم هستند .در آن وقت شب ؛ هیچ جنبنده ای از خیابان عبور نمیکرد ؛ که به کمکم بیاید . گریه میکردم و از خدا میخواستم ؛ آنقدر به سرعت می دویدم که خودم هم باور نداشتم ؛اما کم کم نفس کم آوردم . فاصله مان لحظه به لحظه کمتر میشد . تنها فکری که به ذهنم آمد این بود که اگر جان سالم به در بردم ؛دیگر دور این بازیها خط بکشم . از خدا کمک میخواستم و او ناجی ام را فرستادم .
ناگهان نور ضعیف چراغ ماشینی از فاصله دور نمایان شد ؛ به وسط خیابان رفتم و به سمت او دویدم . پیش خود گفتم :« زیر ماشین هم بروم بهتر از این است که به چنگ این کثافت ها بیفتم .» دستانم را چندبار بالا و پایین بردم تا راننده را متوجه بکنم . اتومبیل نیم متر به من مانده با ترمز شدیدی ایستاد به سرعت سوار ماشین شدم و در آن را قفل کردم و نفس نفس زنان به راننده که کسی جز آرش نبود گفتم :« خواهش میکنم ؛ خواهش میکنم از اینجا برو.»
او با تعجب مرا نگاه میکرد . فریاد زدم :« تو را به هرکس که می پرستی برو .»
آرش با دیدن چند مرد که به طرف ما می آمدند ؛ متوجه وخیم بودن اوضاع شد پا روی پدال گاز گذاشت و به سرعت از آن محل دور شد . در طول راه من فقط گریه میکردم و آرش هم بدون اینکه چیزی بپرسد رانندگی میکرد . وحشت از بدنامی واقعی تمام وجودم را لرزاند و اگر خدا این فرشته مهربان را برای من نفرستاده بود ؛ به حتم ؛در چنگال مرگ و نابودی قرار میگرفتم . تازه آن زمان بودم که فهمیدم در چه راه خطرناکی قدم گذاشته ام . آن شب به خدای خود قول دادم که دیگر با احساسات کسی بازی نکنم . آرش که دید من کمی آرام گرفتم ؛ بدون اینکه از من بپرسد آن وقت شب در خیابان چه میکردم و چرا فرار میکردم گفت :« شکرخدا مثل اینکه حالتون بهتر شده. حالا ممکنه بفرمایید مسیرتان کجاست ؟»
با بی تفاوتی گفتم :« قبرستان .»
با تعجب نگاهم کرد و گفت : « خدا نکند ..»
با عصبانیت گفتم :« چرا خدا نکند ؟من شایسته این همه لطف خداوند نیستم وقتی من دلم برای خودم نمیسوزد . از دیگران چه توقعی دارم .تیشه برداشته ام آن چنان بر ریشه ی خود میزنم ؛ مثل اینکه در میدان کار زار بر پیکر دشمن فرود می آورم . از خودم ؛ زندگی و همه و همه متنفرم . این دنیا وحشی تر از آن است که فکرمیکردم .بعضی از مردم نه از انسانیت می فهمند و نه از محبت و مهربانی بویی برده اند . در این زمانه هرکس زیباتر و پولدارتر باشد پیروز میدان است . دیگر حرفی از مردی و مردانگی نیست . ... بدبخت اشخاصی که فقیر و زشت هستند .»
ـ حالا شما که از نعمت زیبایی به نحو احسن بهره مندید ؛شما چرا ناراحت هستید ؟
با پوزخندی تلخ گفتم :« دلم از همین میسوزه .»
ـ متوجه منظورتان نشدم .
ـ این زیبایی برای من هیچ بهره ای نداشت جز اینکه توانستم انتقامم را از این دنیا بگیرم .
ـ می بخشید ؛ بازهم متوجه نشدم .
نمیدانم چرا او را ناجی خود دیدم . احساس عجیبی به او داشتم که تاآن زمان نسبت به هیچ پسری نداشتم . آنقدر خود را با او صمیمی دیدم که دلم میخواست تمام زندگی ام را برایش بازگو کنم ؛ اما ناگهان دستم را درون کیفم بردم و عکس قدیمی ام را که همیشه همراه داشتم از آن بیرون کشیدم و گفتم:« می بخشید ؛ اسم شما چیست ؟»
ـ آرش هستم .
ـ آرش خان؛ نظرتان در مورد این عکس چیست .
چراغ داخل ماشین را روشن کرد ؛عکس را از من گرفت با دقت به آن نگاه کرد و گفت :« دختر مهربانی به

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#58 | Posted: 9 May 2013 12:07 | Edited By: boy_seven
نظر می آید ؛ البته شیطنت از چشمانش می بارد ؛ در ضمن فکرکنم روی دوستی اش میشود حساب کرد .»
تعجب کردم ؛ کلمه ای درباره ی چهره ام صحبت نکرد .گفتم :« از نظر قیافه چطور است ؟»
ـ بامزه و با نمک است .
و درحالیکه به صورتم خیره شده بود گفت :« شباهت زیادی با شما داره . خواهرتان است ؟»
بدون اینکه جواب سوالش را بدهم ؛ گفتم:« یعنی به نظر شما این دختر زشت نیست /»
سرش راتکان داد و گفت :« نه .»
حرصم را بالا آورد و گفتم:« به نظر شما این دختر زیبا است ؟»
ـ تا شما زیبایی را در چه ببینید .
حسابی عصبانی شده بودم .گفتم :« شما حاضرید با چنین دختری ازدواج کنید ؟»
خندید وگفت :« دارید این موقع شب از من خواستگاری میکنید ؟»
ـ جدی میگویم شما حاضرید ازدواج کنید .
ـ چرا که نه .
ـ یعنی زیبایی ظاهری برایتان مهم نیست .
ـ نه آنقدر که پایه گذار زندگی ام باشد ؛ به نظر من خیلی اصول مهمتری در زندگی زناشویی وجود دارد ؛ مثل اخلاق و روحیه و از همه مهمتر؛ تفاهم در زندگی است که باعث تداوم آن میشود .
برای اولین بار این حرفها را از زبان یک مرد می شنیدم . همیشه فکر میکردم طرز فکر همه ی آنها مثل هم است ؛ امااو با بقیه ؛ از زمین تا آسمان فرق میکرد.
درحالیکه عکس را به دستم میداد گفت :« این عکس خود شما نیستید ؟»
آنقدر تعجب کردم که تا چند لحظه نتوانستم جوابش بدهم .
ـ شما از کجا فهمیدید ؟
ـ از حالت چشمانتان با اینکه عکس بی جان است ولی در عمق چشمان هر دو مهربانی موج میزند ؛ حتی این خنده نمکین حاکی از آن است که یکی هستید . حتما جراحی پلاستیک کردید ! عجب پزشک ماهری بوده .
ـ جراحی سختی بود .
ـ آیا ارزشش را داشت ؟!
ـ یه زمانی خیلی برام ارزش داشت ؛ به اندازه ای که همه ی زندگی ام به آن بستگی داشت ؛ ولی حالا می فهمم که سخت در اشتباه بودم ؛ یه روز آنقدر برایم مهم بود که هیچ چیز جز این عمل نمیتوانست آرامم کند ؛ حس انتقام آن چنان وجودم را پر کرده بود که آن را تنها راه نجاتم می دیدم ؛ اما حالا همه چیز فرق کرده و هنوز که هنوزه تقاص همان اشتباه را دارم پس میدهم .
و از آن شب به بعد تنها مونس و همدم من آرش شد .او مرد و مردانه در کنارم ایستاد و حس زندگی را در من زنده کرد و از خطاهای گذشته ام جز تجربه ای تلخ بار نکرد . در تمام مدتی که با هم هستیم ؛ نه هیچ گاه مرا نصیحت کرد و نه گذشته زشتم را به یادم آورد . او تنها مردی است که مرا برای وجود خودم میخواهد ؛برای آنچه بودم و سعی به عوض کردن آن داشتم . او در همه جا مانند یک برادر حامی ام است و از اینکه می بینم برای کسی ارزش دارم و کسی هست که حمایتم کند لذت می برم و به او افتخار میکنم . باور کن با آمدن آرش دیگر پای هیچ مردی به زندگی ام باز نشد و هرجا که بروم مانند یک برادر همپای من است و هوایم را دارد ؛ اما خب روزهای خوش زندگی من هم دارد به پایان میرسد . متاسفانه آرش قصد دارد از ایران برود . با چند دانشگاه معتبر مکاتبه کرده . این روزها خیلی روحیه ام داغان است ؛ اگر او بود من دوباره تنها میشوم . او مدتی است که یکی از دوستانش را به من معرفی کرده . او میگوید این مرد لیاقت همسری تو را دارد . اما من تردید دارم .هنوزنظرم نسبت به مردها عوض نشده است .
اما وقتی آرش او را تایید کند ؛ دیگر حرفی برای گفتن نیست . او چندسالی از آرش بزرگتر است دوره تخصصی اش امسال به پایان میرسد .
آرش میگوید :« تنها کسی که به درد تو میخورد ؛ همین فرزاد است . او هم مثل تو زجر کشیده و تنهاست . او به یک مونس خوب احتیاج دارد ؛ کسی که بتونه درکش کند و همیشه در کنارش باشد ؛ شما میتوانید زوج خوبی تشکیل دهید .»
به آرش گفتم:«همه ی اینها درست ؛اما گذشته ی سیاه من را چگونه میخواهی به او بگویی ؟»
او گفت :« من همه چیز را برای او گفته ام و حتی عکس قبل از جراحی تو را به او نشان داده ام اگر میخواهی خوشبخت شوی . با او ازدواج کن . او مرد مهربان و خوش اخلاق و با ایمانی است ؛ باور کن او نجات دهنده ی توست ؛ خواهش میکنم با او ازدواج کن . دلم نمیخواهد وقتی ازاینجا رفتم ؛ نگران خواهر کوچولویم باشم . خودت میدونی که خیلی برایم عزیزهستی .برای همین میخواهم تو را به دست کسی بسپارم که قدرت را بداند .»
حالا مانده ام بر سر دوراهی ؛ از آینده میترسم ؛از اینکه روزی از گذشته تلخم یاد کند وحشت دارم . با رفتن آرش دوباره روزهای سخت زندگی ام شروع میشود . نمیخواهم بیشتر از این پدر و مادرم را آزار دهم ؛ پدر این روزها حال خوشی ندارد . آنها خیلی نگران من هستند و میخواهند خوشبختی تنها دخترشان را ببینند ؛ پدر میگوید :« دلم میخواهد با خیالی آسوده سر بر بالین بگذارم .»
درحالیکه سعی میکرد اشکش جاری نشود گفت :« مهتاب تو کمکم کن . برای ادامه زندگی به پناهگاهی مطمئن احتیاج دارم ؛ آیا فرزاد همان پناهگاه است ؟!»
مرا در بغل گرفت و با صدای بلند گریست . چقدر در نظرم پاک و معصوم جلوه کرد .سرنوشت هرکس به نوعی رقم خورده ؛ چه فاصله ی زیادی بین زندگی من و او وجود داشت و حالا به خواست خداوند ؛ سرنوشت ما به نوعی باهم گره خورده بود ؛ که حاصل آن یک دوستی صمیمانه بود.
او را دلداری دادم و گفتم :« من آرش را آن چنان که باید نمی شناسم .جز یک برخورد کوتاه با او ارتباطی نداشتم ؛ اما همان برخورد نشان از صفا و صمیمیت او میداد . به حرفهایش گوش کن ؛ به حتم هرچه میگوید برای خوشبختی توست . با فرزاد ملاقاتی داشته باش ؛ تو دختر زبلی هستی ؛ خیلی بهتر از من و امثال من میتوانی زوج زندگی ات را پیدا کنی .»
ـ شاید حق با تو باشد ؛ من یکبار هم به تنهایی با او صحبت نکردم .
ـ حتما این کار را بکن . با چندبار نشست و برخاست .؛به حتم همدیگر را بهتر می شناسید ؛ همین که از گذشته تو خبر دارد ؛ با خیالی آسوده در کنار او زندگی خواهی کرد و هیچ وقت از آینده وحشت نخواهی داشت . این را بدان که او تو را دوست دارد .
در حالیه اشکهایش را پاک میکرد گفت :« آیا میتوانم یک زن کدبانو و خانه دار برای او باشم ؟»
ـ به نظر من که تو میتوانی بهترین زن دنیا باشی ؛تو قلب پاکی داری ؛ خوشبخت خواهی شد .

پایان قسمت ۷

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#59 | Posted: 10 May 2013 10:33
قسمت ۸

بالاخره پریا سر سفره عقد نشست در تمام مراحل مانند یک خواهر در کنارش بودم مادرش میگفت :« من در سن و سالی نیستم که پا به پای شما جوانها از این مغازه به آن مغازه بروم ؛ شما در حقش خواهری کن و هرچه احتیاج دارد برایش تهیه کن او روی شما خیلی حساب میکند .»
فرزاد تازه درسش را تمام کرده و قرار بود بعد از عروسی برای گذراندن طرحش ؛ به یکی از شهرهای محروم بروند . به قول خودش هنوز مستضعف بودند . پریا هم دختر پرتوقعی نبود ؛ او هیچ چیز از فرزاد نخواست ؛ فقط به او گفته بود میخواهم در کنارت احساس خوشبختی کنم .
مراسم عقد و عروسی خیلی ساده و خودمانی برگزار شد و آنها به خانه ی بخت رفتند . آرش در تمام مدت مانند برادری دلسوز درکنار آنها بود و خوشحالی به وضوح در چشمانش موج میزد . از من تشکر کرد و گفت :« تو باعث این ازدواج شدی ؛ شاید اگر دوستی تو وپریا ادامه پیدا نمیکرد . من نمیتوانستم او را راضی کنم . حرفهای تو او را خیلی دلگرم کرد .»
فردای عروسی کلید ویلای شمال را به آنها دادم تا ماه عسلشان را در آنجا بگذرانند . هنوز چند روزی از رفتنشان نگذشته بود که پریا تماس گرفت .
ـ سلام ؛ منم پریا . مهتاب جون حالت خوبه ؟
ـ سلام بر عروس خانوم خوشگل ؛ چه عجب یادی از ما کردی ؟
ـ به خدا نرسیدم ؛ پای بی معرفتی ام نگذار .
ـ شوخی کردم ؛ کی از شما توقع داره . آقا داماد گل چطوره ؟
ـ اون هم خوبه سلام میرسونه . اینقدر اینجا زیبا و دیدنی است که آدم هرچه میگرده باز هم وقت کم میاره ؛ دستت درد نکنه ؛ ان شالله یه روزی بتونم محبتت را جبران کنم .
ـ این حرف را نزن که اصلا خوشم نمیاد ؛ در عالم رفاقت من که کاری انجام ندادم ؛ خودت که میدانی من خراب رفیق هستم .
با صدای بلند خندید و گفت :« خدا خفه ات نکند ؛ تو هم شدی یه پا شایان .»
ـ ای ... چه میشه کرد ؛ به قول شاعر :« زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز .»
ـ امیدوارم که همیشه شاد و سرحال باشی . خب ؛ حالا یه خواهشی دارم لطفا نه نگو .
ـ باز چه خوابی دیدی ؟
ـ بلندشوید با بچه ها بیایید اینجا ؛ میخواهیم دور هم باشیم .
ـ تو دیگه کی هستی ؛ ناسلامتی شما در حال گذراندن دوران ماه عسل هستید .
ـ میخواهیم در کنار شما دوستان خوب این دوران را به آخر برسانیم . با آرش هم تماس گرفتم ؛ او قبول نکرد ؛ اما خواهش میکنم او را هم راضی کن . دلم میخواهد این چندروز آخر با هم باشیم ؛ بچه ها را هم با خودت بیار .
ـ من یکی که از کارهای شما سر در نمیارم !
ـ دوستی همین چیزهاش خوبه ؛ همیشه با هم در غم و شادی . فردا ظهر منتظرتان هستم .
ـ چه عجله ای داری ؛ بگذار من با بقیه تماس بگیرم شاید کار داشته باشند .
ـ بقیه را نمیدانم ؛ اما تو و شایان و آرش بی جا میکنید که کار داشته باشید .فردا منتظرتان هستم . خداحافظ .
با قطع تلفن یاد حرف پریا افتادم ؛ منظورش چه بود ؛« از این چند روز آخر .»
شب شایان زودتر از همیشه به خانه آمد .
ـ سلام بر خانوم خونه ؛ خسته نباشی .
ـ سلام ؛ تو هم خسته نباشی . چی شده اینقدر خوشحالی ؟
ـ قراره بریم شمال ؛ پریا به آرش زنگ زده . امشب می آید اینجا تا برنامه ریزی کنیم .
ـ به من هم زنگ زد .
ـ آخ جون ؛ دیگه بهتر از این نمیشه ؛ میخواستی پیشنهادشون را رد نکنی .
ـ شایان ؛ درست نیست . اونها رفتند ماه عسل .
ـ رفته باشند ؛ ماهم می رویم ماه عسل ؛ بابا خسته شدیم همش درس ؛ کار ؛ درس ؛ کار .
با طعنه گفتم :« چقدر هم خودکشی میکنی .»
ـ مگر نمی بینی ؛ شدم پوست و استخوان .
ـ الهی بمیرم .
ـ خدانکنه سایه شما از سرما کم بشه . الهی دشمنت ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ شنیده شد . شایان در را به روی آرش باز کرد . به استقبالش رفتم دسته گلی زیبا در دست داشت .
ـ تقدیم به بانوی خانه و همسری خوب و مهربان .
ـ متشکرم ؛ خیلی خوش آمدی .
رو کرد به شایان و گفت :« قدر همسرت را بدان ؛ نصیب همه کس نمیشه .»
شایان دو دستی بر سرش کوبید و گفت :« خاک بر سرمن اگر کوتاهی کرده باشم ؛ مگر میشه همچین فرشته ای در خانه داشته باشم و قدرش را ندانم .»
ـ تعارف را بگذارید کنار ؛ بفرمایید سرمیز ؛ شام حاضر است .
هنوز اولین لقمه را در دهان نگذاشته بودیم که شایان گفت :« فردا صبح چه ساعتی راه می افتیم ؟»
آرش با تعجب گفت :« راستی راستی میخواهید بروید ؟»
شایان گفت :« مگر تو نگفتی دعوتمان کردند . تازه پریا با مهتاب هم تماس گرفته .»
آرش گفت :« بابا این دختره پاک عقلش را از دست داده . آنها رفتند ماه عسل .»
ـ من هم به پریا همین را گفتم ؛ اما او گفت میخواهیم دور هم باشیم ؛ بهرحال او منتظرمان است ؛ من که نتوانستم حریفش شوم .
آرش گفت :« آخه دوران ماه عسل را با کسی تقسیم نمی کنند .»
شایان گفت :« حالا آنها میخواهند تقسیم کنند ؛ تو بخیل هستی .»
آرش درحالیکه خنده اش گرفته بود گفت :« ما کی باشیم . اگر شما تصمیم به رفتن دارید ؛ من هم پایه هستم .»
شایان گفت :« خب ... این شد حرف حساب ؛ فردا ساعت شش صبح حرکت میکنیم .»
گفتم :« باید به بچه ها هم خبر بدهی ؛ آنها را هم دعوت کرده .»
شایان دستهایش را بهم کوبید و گفت :« بنازم به این مرام ؛ همه با هم .»
یک مرتبه یاد حرف پریا افتادم رو کردم به آرش گفتم :« راستی امروز پریا حرف عجیبی زد که مرا نگران کرد ! او در بین حرفهایش گفت این چند روز آخری ؛ منظورش چی بود .»
کمی فکر کردو گفت :« آها ؛ مگر شما نمی دانید ؟»
شایان گفت :« چی را نمی دانیم ؛ چرا تلگرافی حرف میزنی ؟»
آرش گفت :« آخه کارهای من جور شده و به احتمال زیاد تا یه ماه دیگر از ایران میروم .»
با شنیدن این حرف دلم گرفت .
شایان گفت :« تازه داشتیم بهم عادت میکردیم ؛ دوستای خوبی برای هم بودیم .»
آرش گفت :« باور کنید برای من هم همینطور است ؛ ارزش دوستان خوب خیلی زیاده . به اندازه ای که با دنیا نمیشه عوضش کرد . اما واقعیت زندگی را هم باید قبول کرد . خیلی وقته منتظر چنین موقعیتی بودم .»
گفتم :« به امید موفقیت ؛ امیدوارم هرجا میروی موفق و سربلند باشی .»
آرش با صدای گرفته ای گفت :« دعای دلچسبی بود ؛ هیچ وقت فراموشش نمیکنم .»
شایان گفت :« چه خبره ! ما را هم به گریه انداختید . هنوز که نرفته ؛ دم غنیمت است . باید در این ایام تا رفتن آرش همه دور هم باشیم و خوش بگذرانیم .»
آرش گفت :« آفرین ؛ این یک حرف درست بود که از زبان شایان شنیدیم .»

* * *

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#60 | Posted: 10 May 2013 10:34
حدود یک بعدازظهر به ویلا رسیدیم ؛ پریا مرا محکم در آغوش گرفت و گفت :« الهی فدات بشم ؛ دلم برات یه ریزه شده بود . از اینکه آمدی خیلی خوشحالم .»
او را بوسیدم و گفتم :« بزنم به تخته ؛ ماشاالله چی بودی ؛ چی شدی ؟»
بعد از احوالپرسی با بچه ها ؛ به سمت آرش رفت . با دیدن او ؛ دیگر نتوانست طاقت بیاورد . ناگهان زد زیر گریه ؛ آن چنان سوزناک گریه میکرد که اشک همه را درآورد . آرش هرچه سعی میکرد او را آرام کند فایده ای نداشت ؛ بالاخره فرزاد به سراغشان رفت و روبه پریا گفت :« عزیزم ؛ مهمان ها منتظر هستند .»
خاطرات آن روزها را هرگز فراموش نمیکنم ؛ در کنار دوستانی که یه دنیا لطف و صفا بودند . صبح زود همه با صدای گیتار شایان از خواب بیدار میشدند ؛ او مثل همیشه از همه سرحال تر بود . صبحانه را در کنار دریا میخوردیم و گهگداری گشتی در جاده های زیبای شمال می زدیم و شبها در کنار آتش ؛ شایان آهنگ های زیبایی برایمان میزد ؛ پریا که از رفتن آرش خیلی غمگین بود با هر آهنگی که شایان میزد . گریه را سرمیداد می گفت :« من با رفتن آرش خیلی تنها میشوم .»
به او گفتم :« تو فرزاد را داری ؛ کسی که برات می میره .»
ـ اما هیچ کس جای یک برادر خوب را نمی گیرد ؛ داشتن یک حامی ؛ غیر از همسر نعمتی است .
به حق راست میگفت . هرچه همسر خوب باشد ؛ باز هم یک نفر که بتوان گاهی برایش درددل کرد و به او تکیه کرد خیلی لازم و ضروری است . من که از داشتن برادر محروم بودم از اینکه حامی قدرتمندی مانند پدر داشتم به خود می بالیدم و پشتم گرم بود .
خود آرش هم خیلی حالش گرفته بود ؛ با این حال سعی میکرد پریا را دلداری بدهد .
شایان به پریا گفت :« ما آخر نفهمیدیم ؛ برای چی ما را به اینجا دعوت کردی ؟ که من هر شب نوحه بخوانم و تو هم گریه کنی .»
و آنقدر جوک و چرت و پرت گفت تا بالاخره توانست پریا را از لاک غم بیرون آورد . کم کم حال پریا بهتر شد و شادی به جمعمان چیره شد .
فردای آن روز راهی جنگل های سرسبز شمال شدیم و درکنار دریاچه ای زیبا چادر زدیم ؛ فضای مه آلود دریاچه و سرسبزی کوه ها خون را در رگ ها به جریان می انداخت . دلم میخواست همان جا روی تخته سنگی بنشینم و در سکوت ؛ آن منظره را که بی شباهت به یک رویا نبود ؛ نظاره کنم . اما مگر میشد از دست شایان لحظه ای را به سکوت گذراند ! اخلاق و روحیه او خیلی عجیب بود هیچ وقت از سکوت لذت نمیبرد ؛ هیچ گاه منظره ای او را به دور دستها نمی برد ؛ از هیچ چیز آزرده نمیشد و فقط شادی و خنده در خون او جریان داشت .
صدای فریاد ستاره مرا به خود آورد .
ـ مهتاب ! بلندشو بیا ما را از دست این شوهرت نجات بده ؛ به خدا فکم درد گرفت بس که خندیدم .
شایان درحالیکه با صدای بلند سعی میکرد توجه مرا جلب کند گفت :« بیخود خانوم بنده را صدا نزنید که در حال حاضر در حالت خلسه هستند و صدای هیچ یک از شما را نمی شنوند ؛ بهتره خلوتشان را بهم نزنید .»
شیدا دوان دوان به سمتم آمد و دستم را گرفت و گفت :« بلندشو بیا ببین چه خبره ...»
و قبل از اینکه حرفش تمام شود ؛ شایان خودش را به ما رساند و در کنارم نشست و دستش را به دور گردنم انداخت و گفت :« چی شده عزیزم ! حالا خلوت خانوم بنده را بهم می ریزید ؟»
خنده ام گرفت . شایان گفت :« آخ جون من می میرم برای خندیدنت .»
ـ شایان اینقدر اذیتشان نکن .
به حالت مظلومانه ای گفت :« من این وروجک ها را اذیت کنم ؟ خودشان دوره ام میکنند .» ستاره و علی که تازه از راه رسیدند گفتند :« ای بدجنس ما دور تو جمع می شویم یا تو به زور ما را به طرف خودت می کشانی !»
شایان شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« چه فرقی میکنه ؟ دوست ندارید نیایید ؛ مردم پول می دهند میروند سینما ؛ سیرک ؛ تا بخندند . حالا من که مجانی شما را می خندانم ؛ بد میکنم ؟ از این به بعد خنده تمام ؛ من هم خل هستم باید پول بگیرم تا قدر بدانید .»
شایان یه پارچه شور و شوق بود و با من زمین تا آسمان فرق داشت . گاهی فکرمیکردم من در حقش ظلم میکنم که نمیگذارم راحت باشد و از خودم بدم می آمد ؛ که میخواستم او را مثل خودم منزوی کنم .
خلاصه ساعتی نمیگذشت که دوباره شروع میکرد به لودگی و به راستی همه به دورش جمع میشدند و دوباره شوخی و خنده بود که از نو آغاز میشد .
خیلی دلم میخواست از آن دریاچه و کوه های سرسبز اطراف منظره ای بکشم اما با بودن شایان بعید میدانستم ؛ او که یک لحظه آرام و قرار نداشت مرا هم با خود به این طرف و آنطرف می کشاند و نمی گذاشت تنها بمانم و اگر اعتراضی میکردم میگفت :« نه عزیزم نمیشه ؛ حالا میگویی میخواهم از این طبیعت زیبا لذت ببرم اما همین که به تهران رسیدیم پوست از کله ام میکنی که چرا تو را تنها گذاشتن . به خودم قول داد ؛ بی تو هرگز ؛ با توعمری .»
بالاخره تصمیم گرفتم صبح زود قبل از اینکه شایان از خواب بیدار شود خواسته ام را عملی کنم ؛ حتما باید این منظره زیبا را به تصویر بکشم .
با اینکه شب تا دیروقت بیدار بودیم ؛ آن چنان شوق دیدن دریاچه را در سکوت زیبای سپیده صبح داشتم که قبل از ساعت پنج از چادر بیرون زدم ؛ هوای نمناک جنگل ؛ بوی رطوبت درختان و مه آلود بودن فضای مرا بر سر شوق آورد . وسایل کارم را که همیشه به همراه داشتم ؛ از پشت ماشین بیرون آوردم و به آرامی به سمت دریاچه به راه افتادم . آن چنان مه غلیظ بود که تمام سطح دریاچه را پوشانده بود . بوم نقاشی را روی سه پایه گذاشتم و به روی تخته سنگی نشستم تا هوا بهتر شود . آن هوای گرگ و میش و سکوت وهم انگیز که برهمه جا حاکم شده بود ؛ مرا به آرامش دعوت میکرد و آن همه عظمت و زیبایی که در هاله ای از مه فرو رفته بود مرا به یاد عظمت خداوند می انداخت ؛ بدون تامل چشمانم را بستم و او را سپاس گفتم . هر لحظه ؛ زیبایی و بزرگی خداوند بیشتر و بیشتر در نظرم جلوه گر میشد ؛ به طوریکه نم اشکی گونه ام را خیس کرد . آن روز ؛ در آن خلوت گاه ؛ خود را به خدا خیلی نزدیک دیدم . آنقدر نزدیک که وجودش را حس کردم . حال عجیبی داشتم که قادر به توصیف آن نیستم ؛ واقعا مثل اینکه در آنجا وجود نداشتم . خیلی دور شده بودم بطوریکه اطرافم را نمی دیدم ؛ حتی وجود خود را احساس
نمیدانم چه مدت در آن حالت قرار داشتم ؛ فقط یک لحظه ؛ نفس زنان ؛ درحالیکه سر و رویم از عرق خیس شده بود به خود آمدم ؛ وحشت و ترس تمام وجودم را پر کرد ؛ خدایا من کجا بودم ! به کجا سیر کردم !
به اطراف نگریستم همه چیز برایم غریب و بیگانه بود ؛ احساس خستگی کردم . درحالیکه فام مو به دست داشتم تصویر زیبایی از آن طبیعت بکر و دست نخورده ؛ بر روی بوم نقاشی دیده میشد . چشمانم را بستم و باز کردم ؛ برای خودم هم باور کردنی نبود ؛ دیگر از آن مه غلیظ خبری نبود و به وضوح دریاچه و کوه های سرسبز دیده میشد .
نمیدانم در چه حالی بودم که حتی کشیدن نقاشی را هم به یاد نمی آوردم ؛ محو تماشای نقاشی شدم . شاهکاری بود باور نکردنی ؛ بعید میدانستم که کار من باشد . من کارهای زیادی ارائه داده بودم اما این یکی با همه فرق داشت . نیرویی مافوق من دست به خلق چنین شاهکاری زده بود .
آنقدر در خودم غرق شده بودم که نزدیک شدن قایق را کنار دریاچه متوجه شدم . صدای آرش مرا به خود آورد .
ـ سلام ؛ صبح به خیر ؛ معلومه کجا هستی ! هرچه برایت دست تکان میدهم مثل اینکه اصلا مرا نمی بینی .
ـ سلام ؛ می بخشی متوجه آمدنت نشدم .
ـ صبح به این زودی اینجا چه کار میکنی ؟
ـ آمده ام که این طبیعت زیبا را در حصار زندانی کنم .
درحالیکه طناب قایق را محکم میکرد به سمت بوم نقاشی آمد و درحالیکه از تعجب دهانش باز مانده بود گفت :« باور کردنی نیست ! آیا این کار توست ؟»
سرم را تکان دادم و گفتم :« خودم هم نمیدانم ؛ اما ظاهرا غیر از من کس دیگری اینجا نبود !»

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
صفحه  صفحه 6 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / شام مهتاب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites